در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
زمان کنونی: 13-09-1395،05:51 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 56
بازدید: 2513

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
ارسال: #31
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و با دیدن قیافه سرحال شروین گفت : (معلوم خوش گذشته آقا ،چون خیلی سرحاالین )
شروین گفت : ( جات خالی سایه،خیلی خوش گذشت .پس چرا نخوابیدی ؟دیروقته برو بخواب .)
مهیا که با حرف شروین غمش چندین برابر شده بود گفت :(چشم آقا ) و بلافاصله به سمت اطاقش رفت .ولی بمحض ورود به اطاقش با حال زاری خود را روی تختش انداخت و به اشکهایش اجازه داد تا پهن صورتش شوند و غمهایش را سبک تر کنند .ولی هرچه گریه میکرد انگار غمهایش بیشتر و بیشتر میشد و دلتنگی امانش را میبرید .به قدری زار زد و گریه کرد که سرانجام سرش به درد شدیدی افتاد .
فردای آن شب روز جمعه بود و و باید به خانهشان میرفت .صبح زود قبل از اینکه شروین از خواب بیدار شود ،بیدار شد و به سوی خانه یی که سه نفر انتظار و را میکشیدند حرکت کرد .سه نفری که چشم امیدشان فقط به و بود ،سه نفری که به و به غیر از خواهر و دختر ،به چشم فرشته نجاتشان نیز نگاه میکردند .بد از مقداری خرید،در حالی که مغزش از فکرهای جوروا جور سوت میکشید ،وارد خانه شد و پدر را در انتظار خود دید ،فوری پدرش را در آغوش گرفت و گفت : ( بابا خوبین ؟چند تا جدول براتون گرفتم .مشکلی که پیش نیومده ؟)
پدرش گفت : ( نه بابا جون تو چی ؟ خوبی ؟)مهیا گفت :( ممنون بابا خوبم بابا بچهها چطورن ؟)
منصور گفت : ( مهسا دیشب خیلی دیر خوابیده داشت درس میخوند برای همینم هنوز خوابه )
مهیا متوجه پدرش نبود که به چهرهاش زل زده و غمی را که در آن چهره زیبا نهان بود ،دیده است .آن هم غمی که سوای از غمهای دیگر بود .بالاخره هم طاقت نیاورد و با صدای آرامی پرسید : ( مهیا جان توهمی چیزی شده ؟)
مهیا گفت : ( نه بابا چطور مگه ؟ اصلا شما عادت کردین مدام منو خندون ببین .خوب تعریف کنین چه خبر ؟کسی بهتون سرنزده ؟)
منصور گفت : (مگه ما کسیرم داریم ؟) مهیا گفت : ( چرا نداریم بابا ؟بیشتر از همه و بیغیرت تر از همه ،ولی مهم نیست بابا این روزها میگذره )منصور گفت : ( پول آدم هارا عوض میکنه مهیا جان )
مهیا گفت : ( نه بابا همه مثل هم نیستن ،بگذریم )
و صبحانه پدرش را داخل سینی روی پای پدرش قرار داد و خودش نیز مشغول خوردن صبحانهاش شد .
مهسا و مهدیه به محضه شنیدن صدای مهیا ،سرآسیمه و با خوشحالی به کنارش رفتنند .چقدر مهیا را دوست دشتنند .بحد پرستش .در وجود و مهر مادر را میدادند و فداکاری را .و همیشه به این فکر بودند که چگونه میتوانستند اینهمه گذشت و ایثار مهیا را جبران کنند .ولی مهیا به این فکر بود که آن هارا راضی و خوش حال ببیند .
بد از خوردن صبحانه مهیا رو به مهسا کرد و گفت : ( مهسا جان درساتو که خوب میخونی ؟
میدونی که امسال باید کنکور بدی )
مهسا گفت : ( آره مهیا جان میخونم ،میخوام کاری کنم که تو و بابا بهم افتخار کنین
من باید بتونم یه جوری محبتهای تو را جبران کنم یا نه ؟)
مهیا گفت : ( هیچ وقت به فکر جبران نباش ،فقط به فکر
آیندت باش که باید به نحو احسن بسازیش ،همین منو بابام فقط همینو میخوایم مگه نه بابا ؟)
منصور که مثل همیشه کنج اتاق زانوی غم بغل گرفته و آثار رنج شدیدی در چهره آاش پیدا بود ،با کشیدن اه بلندی گفت : ( هر کیام بتونه جبران کنه من یکی نمیتونم )و بلافاصله چشمهایش پر از اشک شد .
مهیا به سوی پدر رفت و او رادا آغوش گرفت و به چشمهای پر از اشک او بوسه زد و گفت : (الهی که من قربون اون چشماتون برم که همیشه از اشک برق میزنه ،همین که هستین ،همین که اون تصادف شما را هم مثل مامان از ما نگرفت ،برای منو بچه ها کافیه
و یه دنیا میارزه ! به خدا قسم اگه میدونستم پاهاتون خوب شدنیه ،حاضر بودم جونمو بدم تا اونا خوب بشن .ولی میدونین که خوب شدنی نیستن .شمام اصلا به فکر این چیزا نباشین .من وقتی برای شما کاری میکنم ،احساس آرامش میکنم .بابا شمام روز تعطیلی دارین حالمو میگیرینا ! حالا بیاین دو تای کمی باهم جدول حل کنیم .یکی شما یکی من ،مسابقه چطوره ؟)
منصور گفت : ( امسال میخوای چه کار کنی ؟ برای فوق لیسانس شرکت میکنی یا نه ؟) مهیا گفت : ( خوب معلومه ،حتما میخوام کاری کنم که شما به وجودم افتخار کنین )
منصور گفت : ( اگه بی سوادم بودی بازم بهت افتخار میکردم .مهیا جان دیشب خواب مهناز رو دیدم خیلی نگرانت بود .چرا بابا ؟ چیزی شده ؟)
مهیا گفت : ( خیالتون راحت بابا چیزی نشده )
ولی قیافه مهیا و بغضی که در ته صدایش بود ،چیز دیگری به پدر میگفت و او را نگران میکرد ،ولی کاری از دستش بر نمیآمد
صبح شنبه وقتی وارد خانه شروین شد ،نامه یی را روی میز دید : ( من شام بیرونم ،منتظرم نباش )
مطعمن شد که شروین باز هم با آن دختر قرار دارد .
یازده و نیم شب بود که شروین وارد خانه شد .با ورود او مهیا نیز از اطاقش خارج شد و با دیدنش گفت :( سلام،آقا کجا بودین ؟ بازم با خوشگلا قرار داشتین ؟)
شروین خندید و گفت : ( آره سایه اونم چه خوشگلی ،! کم کم داریم به توافق میرسیم مثل اینکه کارم این دفعه داره نتیجه میده )
مهیا بغض نشسته بر گلویش را قورت داد و گفت : ( خیلی خوش حالم آقا از تنهایی در میاین )
شروین گفت : ( قراره یه شب من برم خونشون ،یه شبم اون بیاد اینجا ،میخواد هم خونه زندگیمو ببینه هم تورو ،آخه تعریفتو خیلی کردم )
مهیا گفت : ( حالا چرا از من تعریف کردین ؟من که اگه قرار باشه ازدواج کنین دیگه اینجا نمیمونم ،چون دیگه فکر نکنم به من احتیاجی داشته باشین )
شروین گفت : ( نه سایه اینطوری نیست ،شهرزاد گفته بیشتر روزا خنونه نیست و باید یکی باشه به کاری خونه برسه ،منم گفتم کسی رو دارم که بهترینه اونم گفت باید ببینمش)
مهیا گفت : ( پس اسمش شهرزاده ؟)
شروین گفت : ( آره اسمش قشنگ نه ؟سایه دوباره سشنبه باهم قرار داریم ،داره کم کم به دلم میشینه ،عمه میدهم زنگ میزنه و راجع به شهرزاد آزم میپرسه ،گفته میدونم این یکیو دیگه قبول میکنی ،چون هم خانوادش خیلی اصیلن هم خودش خیلی خوشگل و تحصیل کردست )
مهیا گفت : ( خیلی دلم میخواد ببینمش هرچندا از سلیقه شما
مطمئنم ،ولی میخوام ببینم لیاقت شما را داره یا نه ! چون فکر نکنم کسی به اندازه من شما را بشناسه الان حدود یک سااله که ما دو نفر پیش هم زندگی میکنیم و من حسابی به زیر و بم اخلاق شما اشنام )
شروین با خنده گفت : ( پس داری منو روانشناسی میکنی ؟)
مهیا گفت : ( گندش نکنین آقا ،مگه من روانشنسم ؟هر آدم بی سوادی هم یک سال پیش شما زندگی کنه میتونه طرفش را بشناسه ،راستی شما چی آقا منو شناختین ؟)
شروین گفت : ( معلومه اگه تو به ا من میگم ب ،چون تورو خوب میشناسم ،مثل خودت که منو شناختی )
مهیا گفت : ( من فکر نمیکنم شما منو شناخته باشین ،امکان نداره .من حتی اجازه نمیدم کسی که منو بزرگ کرده منو بشناسه ،چه برسه به شما !)
شروین گفت : ( سایه تو چرا عادت داری این همه از خودت دم بزنی ؟معلومه توام هنوز منو خوب نشناختی که اینطور قاطعانه صحبت میکنی )
مهیا گفت : ( ولی آقا مطمئنم یه روز به حرفم میرسین ،مطمئنم ) و بلافاصله از شروین دور شد .
فردای آن شب مهیا مشغول تمیز کردن اتاق شروین بود که چشمش به شناسنامه او افتاد .با نگاهی به صفحه اول آن متوجه شد که درست همان روز ،روز تولد شروین است .تصمیم گرفت همان شب برایش تولد بگیرد و او را غافل گیر کند .به همین منظور بد از انجام کارهایش بلافاصله از خانه خارج شد .با پول اندکی که داشت مانده بود چه هدیهای برای شروین بخرد .دلش میخواست بهترین کادو را برای او بگیرد .ولی با پول اندکش،نمیتوانست .با دیدن قاب عکس قشنگی که به اندازه پولش بود ،وارد مغازه شد و آن را خرید و دستور کادو پیچش را داد .بد از خرید کادو،تعداد زیادی شمع نیز برای تزین خانه ،و همچنین روی کیک خرید .تصمیم داش کیک آن شب را خودش تهیه کند .از به یاد آوردن قیافه شروین با دیدن کیک تولدش لبخند قشنگی بر روی لبانش نشست .
بد از انجام خریدهایش ،به محض اینکه وارد خانه شد ،با عجله مشغول تهیه کیکه و شام آن شب شد .با تمام شدن کار آشپزخانه ،وارد سالن اشپخانه شد و مشغول چیدن شمعها شد .وسط سالن نیز با سی و دو عدد شمع ،عدد سی و دو بزرگی را درست کرد تا کیک را واسط آن قرار دهد .نزدیک به آمدن شروین شمع هارا روشن و چراغهای سالن را خاموش کرد و کنار در ایستاد .
بالاخره بد از دقایقی صدای زند در و چرخش کلید به او فهماند که شروین پشت در است .با عجله دسته گٔل را به دستش گرفت و دکمه ضبط را که موزیک تولدت مبارک داخلش آماده بود ،فشرد و به انتظار ورودش ایستاد.
شروین به محض ورود به خانه ،ماتش برد و هیچ حرکتی نکرد فقط چشم دوخت به سالن و آن همه سلیقه را ستود .در نظر او چقدر این دختر مهربان بود و با سلیقه.
مهیا با لبخندی نزدیکش رفت و دسته گٔل را به دستش داد و گفت : ( تولدتون مبارک آقا ! امیدوارم سالیان سال با سلامتی کامل زندگی کنین )
شروین با ناباوری دست گٔل را از دست مهیا گرفت و بدون اینکه در اختیار خودش باشد ،به گذشتهها سفر کرد و به یاد تولد هجده سالگی آاش افتاد که خواهرش ترانه به او گفته بود شروین ایشالا
که یه روز خودم تولد سی و دو سالگیتو بگیرم.و امروز مهیا به جای خواهرش این کار را کرده بود . بدون گفتن حتا کلامی حرف،سرآسیمه به اطاقش رفت و حتا در را هم بست.خودش هم نفهمید چگونه به یک باره آن همه اشک به روی صورتش غلطید و صورتش را خیس از اشک کرد .صدای گریههایش آن چنان بلند و پر صدا بود که حتا مهیا را با نگرانی و تعجب به پشت در اطاقش کشاند.
مهیا مانده بود که چه کند .و سر آخر تقلبابی به در اطاقش زد و گفت : ( آقا اگه کار بدی کردم میبخشین ،بخدا نمیدونستم ناراحت میشین ،آقا خواهش میکنم جوابمو بدین
که بلافاصله در باز شد و شروین با چهره یی خیس از اشک نگاهی به مهیا کرد و گفت : ( سایه تو چقدر شبیه خواهرمی ؟ آخه دختر تو از کجا فهمیدی امروز تولدمه ؟ حتا خودمم یادم نبود ،چقدر قشنگ و با سلیقه سالن را تازیین کردی .بخدا سایه نمیدونم چی بگم .اصلا تو کی هستی ؟ فرشته هستی یا دختر مهربونی که خدا جای ترانه برام فرستاده ؟)
مهیا برای تغییر جو موجود گفت : ( نخیر آقا من فرشته نیستم ،سایه هستم .حتما منو با یه دختر دیگه اشتباه گرفتین که اسمش فرشته است .حالا که ناراحتیتو برطرف شده ،بیان کنار کیک بشین و شمع هارا فوت کنین )
شروین در حال پاک کردن اشکهایش با لبخندی گفت : (ولی خودمونین سایه ،توام خوب بلدی سنّ آدمو به رخ بکشیها ! به گذاشتن این همه شمع بهم فهموندی دیگه دارم پیر میشم )
مهیا گفت : ( پس زودتر بجونبین تا سال دیگه این موقع تولدتونو کنار همسرتون جشن بگیرین .)
شروین گفت : (البته اگه با فوت کردن این همه شمع ،نفسی برام موند ،چشم زنم میگیرم )
و شروع کرد به خاموش کردن شمعها .با خاموش شدن آخرین شمع ،مهیا به سمت شروین رفت و تولدش را دوباره تبریک گفت و کادویش را به سمتش گرفت و گفت قابل شما را نداره آقا ،بد از این همیشه با دیدن این کادو به یاد من بیفتین.)
شروین با دیدن قاب عکس گفت : ( خیلی با سلیقه یی سایه !) و وقتی چشمش به پشت قاب عکس افتاد ،نوشته یی را روی آن دید ( همیشه به یادم باشین آقا ،حتا بد از مرگم ) شروین با دیدن نوشته اخمی کرد و گفت : ( سایه این چیه نوشتی ؟) و بلافاصله با لحن با مزه یی حرفش را ادامه داد و گفت :( ولی من فکر نمیکنم با این روحیه یی که داری حالا حالاها بخوای جون به عزرائیل بدی ! تو از من کوچیک تاری پس از منم دیرتر میمیری .من و تو حالا حالاها باید زنده باشیم و زندگی کنیم .من تازه میخوام زن بگیرم .توام انشالله هرچه زود تر شوهر میکنی و میری سر خونه زندگیت .)
مهیا گفت : ( شما آره ،ولی من نه .آخه با این چشو چالم کی میاد منو بگیره ؟ تازه مرگ مگه به سنو سااله ؟ وقتی سایه مرگ رو آدم بیفته دیگه سنّ و سال نمیشناسه ،مگه خواهر شما چند سالش بود ولی آقا به دلتون صابون نازنین ،به این زودیا از شر من خالص نمیشین .)شروین گفت : ( حالا بگذریم ،بیا امشب حرفهای خوب خوب بزنیم نمیخوای بهم کیک بدی ؟)
مهیا گفت : (اینم میدونم که خیلی دل نازکین .راستی آقا کجای من شبیه خواهرتونه ؟اون خدا بیامرز به اون خوشگلی اونوقت من )
شروین گفت : ( قلب مهربونتو میگم نه شکل و قیافتو )
ماهای با گفتن : ( من که میدونم شما این حرفارا برای دلخوشی من میزنین )برای آوردن کیک به سمت آشپزخانه رفت و شروین نیز به دنبالش وارد آشپزخانه شد و گفت : ( سایه میشه خواهش کنم امشب عینکتو از رو چشات برداری ؟ خودت که میدونی ،آدم با دیدن چشای طرف مقابلشه که میتونه دربارهٔ اون شخص خیلی چیزها بفهمه ؟ من حتا شکل وقیتم ندیدم .باور کن خیلی کنجکاوم که اصلا بدونم چشات چه رنگیه ؟ ریزه درشته ؟ سایه فقط یه دقیقه اجازه بده چشماتو ببینم .مطمئنم بد از امشب با تجسم چشمات میفمم که دارم با کی صحبت میکنم .)
ماهای با دستپاچگی گفت : ( نه آقا اصلا اینو از من نخواین )
شروین خیلی اصرار کرد ،خیلی خواهش کرد ولی مهیا زیر بار نرفت که نرفت .سر آخر باز هم مجبور شد به خاطر اصرارهای شروین دوباره دروغ دیگری به او بگوید .فوری الکی بغض کرد و گفت : ( آقا اصلا میدونین چیه ؟ من به هیچ عنوان نمیخوام شما چشتون به چشمای من بیفته ،خجالت میکشم از بچه گی همیشه این چشما باعث عذابم بودن ،آخه میدونین ...)
و دوباره بغض کرد و گفت :( راستش آقا چشمام مادر زاد خیلی انحراف داره ،همیشه از بچگی همه خیلی مسخرم کردن و سر به سرم گذاشتن .حتا خودمم دوست ندارم به خودم تو آینه نگاه کنم .آقا نمیدونم چرا خدا همه عیب هارا یه جا به من داده ؟ )
و بلافاصله از آشپزخانه خارج شد و وارد اطاقش شد و پشت در نفس راحتی کشید و زیر لب با خود گفت : ( وای خدا ! چقدر باید دروغ بگم ؟ راست میگن یه دروغ بگی دائم مجبور میشی دروغ بگی .ولی خدایا آخه من که چاره یی ندارم .)
شروین که با شنیدن سخنان مهیا وا رفته و بسیار غمگین شده بود به سمت اتاق او رفت و مهیا را صدا زد و گفت : ( سایه منو به بخش ،بخدا نمیخواستم ناراحتت کنم .اگه خودتم به جات من بودی کنجکاو میشدی .اصلا نمیخوام عینکتو در بیاری حالا بیا بیرون ،خواهش میکنم .ناسلامتی مثل اینکه امشب تولدمه ها ! نمیخوای شام بدی ؟ دیدم چه شام خوشمزهای درست کردی ! بیا دیگه سایه،اگه نیای بیرون میفهمم منو نبخشیدی .)
مهیا که به زور جلوی خندهاش را گرفته بود گفت ( بازم به غذا ناخونک زدین آقا ؟ آخه چرا اینقدر شما شکموین ؟ یه ذره مقابل غذا صبر و تحمل ندارین >)
شروین گفت :( نخیر سایه خانم همه جا اینطوری نیستم .فقط دربرابر غذاهای تو نمیتونم طاقت بیارم .اونقدر خوش بوس و خوش قیافه درست میکنی که آدم میخواد شیرجه بزنه تو دیگ )
شروین پشیمان بود از اینکه چرا به این دختر اصرار کرده است تا عینکش را بردارد .مطمئن بود که بدجوری موجب رنجش او شده است .چقدر دلش برای این دختر میسوخت ،حاضر بود برای سلامتیش هر مبلغی که لازم بود خرج کند تا این دختر سلامتیش را به دست آورد .ولی به خوبی میدانست که شدنی نیست .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:04 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهیا با خروج از اطاقش گفت ( دیدین آقا ؟ اینقدر اصرار کردین که مجبور شدم یه عیبه دیگمم به شما بگم ،از امروز دیگه من از شما آن قطره اشکی که از دل شکسته دختری که هیچ گناهی نداشت چکیده بود.دختری که بهتر از همه دخترانی بود که تا به آن روز دیده بود.
فوری نگاهش را از آن قطه اشک کند و رو به مهیا گفت:
(ممنون سایه دستت درد نکنه،زحمت نکش خودمون بر میداریم،تو برو شامو آماده کن گشنمه)ولی شروین بعد از حرفهای شهرزاد دیگر هیچ اشتهایی نداشت.اصلا فکرش را هم نمیکرد که آن شب شهرزاد چنین حرفهایی را به زبان آورد.
مهیا بعد از تعارف میوه فوری به آشپزخانه بازگشت و زیر لب گفت: (شروین واقعا تو حیفی اگه گیر این عفریته بیفتی؟آخه چطور این دختره به دلت نشسته؟)و در حالی که از شدت خشم چانه اش میلرزید دوباره زیر لب گفت: (شهرزاد خانوم ای کاش میتونستم عینکمو بردارم و مقنعه امو در بیارم و بهت نشون بدم که تو خوشگلی یا من؟ولی حیف که نمیتونم ادبت کنم!)
اشکهایی که پهن صورتش بود با دستان لرزانش پاک کرد و بغضش را قورت داد و باز هم در افکارش غرق شد.چرا باید به خاطر فقر و نداریش هر کس و ناکسی به او چیزی میگفت؟تمام تنش از هیجان و ناراحتی میلرزید.احساس میکرد در چشم شروین آن ذره غرورش نیز شکسته است.به روی صندلی نشست و دستهایش را تکیه گاه سرش کرد و باز هم در افکار خود غوطه ور شد.
اگر شهرزاد وارد آن خانه میشد.او حتی یک روز هم نمیتوانست در آن خانه بماند. و اگر میرفت با دوری شروین چه میکرد؟نمیدانست چه کند.دست خودش نبود.اشک هایش بی امان از روی گونه هاش سر میخورد و روی میز می افتاد.
وقتی به خود آمد که شروین را روبروی خود دید.با دیدن او دست و پایش را گم کرد و فوری اشک هایش را پاک کرد و گفت:
(میبخشین آقا دست خودم نبود،الان شام رو آماده میکنم.)
شروین به کنارش رفت و گفت:( متاسفم سایه نمیدونستم امشب باعث ناراحتی تو میشم.)
مهیا گفت: (نه آقا!من اصلا نااحت نشدم.شما راحت باشین.به شهرزاد خانوم بگین خیالش راحت،من همین فردا صبح از اینجا میرم.اگه مشکل شما دو نفر فقط منم،منم که قابل این حرفا نیستم.شما بفرمایین خیالتون راحت)
شروین با صدای گرفته ای گفت: (سایه دروغ نگو.میدونم دلت بدجور شکسته.میدونم ناراحت شدی.ولی باور کن شهرزاد تو این چند جلسه اصلا رفتارش این طوری نبود.ممکنه از جایی نارحت بوده باشه.)
مهیا گفت:(آقا فقط اینو بهتون بگم که حقیقت آدما به اون بخشیه که نمیگن و نشون میدن.گذشته از این من اینطور خانوما رو خوب میشناسم،همیشه دق دلیشونو سر کلفت خونه در می آرن!آقا اصلا من چرا باید ناراحت بشم؟من که حق ناراحت شدن ندارم.بالاخره قراره شهرزاد خانم خانوم خونه بشه،اونم حق داره عقایدشو بگه.حالا لطفا برین پیشش.)
شروین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:(متاسفم سایه!)و از کنارش گذشت و پیش شهرزاد رفت،ولی نگاهش به شهرزاد کلی فرق کرده بود.
مهیا مشغول چیدن میز شام بود که صدای شروین را شنید: (شهرزاد امشب بهترین دستپخت روی زمین را میخوری،دست پخت سایه حرف نداره.مطمئنم شب که برگردی خونه مامنت ازت میپرسه شهرزاد پس انگشتات کو؟)
شهرزاد دوباره با همان صدایی که لج مهیا را در می آورد گفت: (ولی بهش نمیاد،از دهات آوردیش؟شروین اگه آدمای مهربونی مثل تو نبودن نمیدونم این طور آدما چیکار میکردن!حتما از بیکاری و گرسنگی به در و دیوار سق میزدن تا بلکه شکمشون سیر بشه)و بلافاصله خنده بلندی سر داد و با تمسخر نگاهی به مهیا انداخت.
شروین میدانست مهیا هم اینک چه حالی دارد.پشیمان بود که چرا شهرزاد را به خانه آورده است.
مهیا که از شنیدن حرفهای شهرزاد به حد انفجار رسیده بود.از شدت خشم دندانهایش را به هم فشرد.او یک دختر معمولی نبود.او تحصیل کرده بود،زیبا بود،ورزشکار بود،کارهایی از دستش بر می آمد که هر دختری قادر به انجامش نبود.و از همه مهمتر قلب مهربان و نجیبش بود.خیلی دلش میخواشت همان ساعت این دختر را ادب کند و سر جایش بنشاند،ولی موقعیت زندگی اش به او چنین امکانی نمیداد.او باید به خاطر پدر و خواهرانش خیلی حرف ها را تحمل میکرد،چون چاره ای نداشت..سرش را به سمت شهرزاد چرخاند و گفت: (راست میگین شهرزاد خانوم ،آقا مهربونن،خوش به حال دختری که آقا انتخاب میکنن)
شهرزاد با تمسخر پشت چشمی نازک کرد و گفت: (چیه نکنه خودت دلت لک زده که آقا تو رو انتحاب کنه؟)و با قهقهه بلندی فضای خانه را لرزاند.
شروین که با حرفهای شهرزاد خون خونش را میخورد،مدام دستانش را از هیجان به هم میفشرد.ولی عاقبت طاقت نیاورد و با عصبانیت گفت: (شهرزاد بس کن!من و سایه مثل خواهر و برادریم!)شهرزاد دوباره با لبخند پر تمسخری گفت: (جدی؟تا حالا ندیده بودم خواهر آدم کلفتش باشه!)
شروین دوباره با لحن تندی گفت: (بس کن شهرزاد دیگه ادامه نده!)مهیا بغض سنگینی را که به گلویش پیچیده بود قورت داد و گفت: (آقا اینقدر خوبن که من لیاقت کلفتیشونم ندارم چه برسه به خواهر.)
شهرزاد گفت:(خیلی زبون درازی!معلومه شروین خیلی بهت رو داده!باید ادب شی!) و با اخم شدیدی به او خیره شد.مهیا با این که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود ولی به خاطر شروین بدون هیچ جواب دیگری به طور زیبای میز شام را چید و آن دو را دعوت به خوردن شام کرد.خود هم بالافاصله با یک اجازه کوتاه وارد اتاقش شد.اصلا فکرش را هم نمیکرد با همچین دختری رو برو شود.از شروین در تعجب بود که چطور با آن دل مهربانش چنین دختر خودخواهی را پسندیده بود.
آن شب شروین قبل از آمدن به خانه خیلی گرسنه اش بود ولی با شنیدن حرفهای شهرزاد اشتهایش به طور کامل کور شده بود.و فقط مشغول بازی با غذایش شد.
شهرزاد با دیدن بی اشتهایی شروین گفت: (تو که خیلی تعریف میکردی؟پس چرا نمیخوری؟)
شروین بدون این که جوابی به شهرزاد بدهد از جایش بلند شد و به کنار اتاق مهیا رفت و گفت: (سایه،خودت شام خوردی؟)
مهیا که روی تخت دراز کشیده و با سقف خیره شده بود،فوری از جایش پرید و گفت: (آقا میل ندارم،شما بفرمایین،راحت باشین!)
شروین گفت: (ولی اگه تو نخوری منم نمیخورم!)شهرزاد که با تعجب به رفتارهای شروین خیره شده بود گفت:
(شروین واقعا تو رفتارت همیشه با این دختر کلفت این طوریه؟)شروین دوباره با لحن تندی گفت:(شهرزاد نمیخوای بس کنی؟من اصلا نمیدونستم تو اخلاقت این طوریه!)
شهرزاد گفت:(چیه؟وگرنه چیکار میکردی؟)
شروین گفت: (هیچی،اگه میدونستم تو الان اینجا نبودی!)
که درست در میان صحبت های آنها مهیا از اتاقش خارج شد و گفت: (آقا خواهش میکنم،من ارزش این حرفا رو ندارم.شهرزاد خانوم به خاطر من اوقاتتون رو تلخ نکنین.من همین فردا صبح از این جا میرم.)
شهرزاد به او نزدیکتر شد و گفت: (چی فکر کردی؟فکر کردی اگه بیام این خونه میذارم تو با این ریخت و قیافه تو این خونه بمونی؟با دیدن تو آدم اشتهایش کور میشه!معلوم نیست تو این خونه چه معجونی به خورد شروین دادی که اینجوری بنده و ذلیل تو شده!)
شروین که از شدت عصبانیت رن چهره اش به سفیدی میزد گفت:(شهرزاد دیگه داری زیاده روی میکنی.)شهرزاد که بائرش نمیشد شروین به خاطر مستخدم خانه اش با او چنین رفتاری داشته باشد با گامهایی تند به سوی در رفت.
ولی شروین بالافاصله دنبالش دویو و گفت: (شهرزاد صبر کن میرسونمت.)و هر دو از خانه خارج شدند.
بعد از رفتن آن دو اگر مهیا واقعا آن عیوب را داشت قلبش میشکست و گریه میکرد.ولی چون از خودش مطمئن بود،خنده بلندی سر داد و گفت: (به درک،برو به جهنم،اگه شروین تو رو بگیره خیلی خره و عقیده ام نسبت بهش کلی عوض میشه!)و بالافاصله پشت میز غذا نشست و شروع به خوردن شامش کرد.احساس میکرد اشتهایش بعد از رفتن شهرزاد به کلی باز شده.بعد از خوردن شامش منتظر شروین نشست.ولی شروین بعد از گذشت دو ساعت که خیلی هم پکر بود وارد خانه شد.
مهیا با شنیدن شنیدن صدای ورود شروین به خانه از اتاقش خارج شد و او را ولو روی مبلب دید.از همانجا با صدایی که هدفش فقط تغییر جو بود گفت: (آقا میدونم شما شام نخوردین و میدونم که هرچی بشه شما از شکمتون نمیگذرین.حالا شامتون رو گرم کنم یا نه؟به خدا آقا به خاطر امشب کلی زحمت کشیده بودم.نمی خوایین بخورین؟)
شروین با تعجب نگاهی به مهیا کرد و گفت:(سلیه من پیش خودم گفتم الان برگردم خونه تو اونقدر گریه کردی که هلاک شدی.یعنی تو از حرفهای شهرزاد ناراحت نشدی؟)
مهیا گفت: (چرا آقا خیلی ناراحت شدم خیلی هم گریه کردم ولی بیشتر برای شما گریه کردن نه برای خودم.آخه آقا شما چطوری این دختره از خود راضی رو پسندیدین؟به خدا آقا شما حیفین.این دختره دو روزه شما رو دق میده!من نمیدونم شما تو این چند جلسه ای که با هم رفتین بیرون چی حرف زدین که پی به اخلاقش نبردین؟میبخشین آقا نمیدونم میخوایین بگیرینش یا نه؟ولی خیلی لوس و از خود راشیه.بیشتر فکر کنین آقا،بیشتر فکر کنین.این دختر به دردتون نمیخوره.)شروین گفت: (خیالت راحت سایه،
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:06 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تمومش کردم.)مهیا گفت:(چی رو تموم کردین؟)شروین گفت:(هیچی بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمش،بهش گفتم هر کی بخواد با من زندگی کنه اول باید سایه رو بپسنده بعد منو.)
مهیا با تعجب گفت:(واقعاً آقا این حرفا رو زدین؟)
شروین گفت:(خب معلومه سایه،وقتی می گم تو برام مثل ترانه عزیزی ،باور کن.من بین تو و شهرزاد تو رو انتخاب کردم.)
مهیا با خنده ای که از ته دلش بود گفت:(آقا خواهش می کنم دیگه سر من منت نذارین!بگین خودتون از شهرزاد ترسیدین.نگران شدین فردا پس فردا بیاد اول منو،بعدم شمارو با یه اردنگی از خونه ی خودتون بندازه بیرون،درست می گم آقا؟)
شروین با خنده ی بلندی گفت:(آره والله زلزله بود!اگه زنا اینن،من زن نمی خوام.حالا نمی دونی سایه تو ماشین چه خبری انداخته بود؟وقتی بهش گفتم سایه برام از همه چی مهم تره،آتیش گرفته بود.یه نعره ای می کشید که نگو!باور کم از ترس نعره هاش تنم داشت می لرزید.)
مهیا گفت:(واقعاً شما با این هیکلتون ازش ترسیدین؟)
شروین با خنده بامزه ای گفت:(آخه سایه خودت که بهتر از من خانوما رو می شناسی؟ما مردا اگه دیوم باشیم،خانوما اگه اون روی وحشتناکشون بالا بیاد،از ترس زهر ترک می شیم.)
مهیا گفت:(الهی بمیرم برای شما آقایون که چقد مظلوم و بیچاره این.)
شروین گفت:(شوخی کردم سایه،ولی باور کن وقتی شهرزاد این حرفارو به تو می زد،دلم می خواست آب بشم و برم تو زمین،خیلی ازت خجالت کشیدم.ولی خب خدارو شکر که بخیر گذشت.اگه بعد از ازدواج پی به اخلاقش می بردم،خیلی بد می شد.صد در صد مجبور می شدم به عمر تحملش کنم.خب حالا سایه خانوم زود شامو بیار که دارم از گشنگی می میرم.)
مهیا در حال گرم کردن غذای شروین گفت:(ولی خودمونیم آقا،چقدم پُز شهرزادو می دادین!به طوری که من از حسودی داشتم دق می کردم.واقعاً آقا شما منو مثل خواهرتون دوست دارین؟)
شروین گفت:(مگه شک داشتی؟مطوئن باش تو،تو قلب من جای مخصوصی برای خودت داری.سایه واقعاً می خواستی صبح بذار بری؟)
مهیا گفت:(خب معلومه!مگه می تونستم این دختره ی از خود راضی رو تحمل کنم.حالا خدا رحم کرد تازه آشنا شده بودین،اگه چند وقت می گذشت چیکار می کرد؟حالا خودم به جهنم،ولی اگه می دیدم با شما رفتار زشتی داره،دیگه تحمل نمی کردم و بهش حمله ور می شدم.)شروین گفت:(مگه کتک کاریم بلدی؟)مهیا گفت:(چه جورم،آقا باور کنین اگه از دست کسی عصبانی بشم تا اونو تو قبر نذارم دست از سرش بر نمی دارم.)شروین گفت:(بهت نمی یاد؟)
مهیا گفت:(به من خیلی چیزا نمی یاد،ولی مطمئن باشید که راست می گم مگه روز اول یادتون رفته؟مدام می گفتین بهت نمی یاد کاری بتونی انجام بدی؟ولی دیدین که ثابت کردم،می تونم.)
شروین گفت:(پس مواظب باشم از دست من عصبانی نشی،وگرنه باید سفارش تابوت بدم.)
مهیا گفت:(شما فرق می کنین آقا،شما اگه منو دق مرگمم کنین،تاج سرمایین،حقوق بدۀ مایین.)
شروین گفت:(بسه دیگه سایه،چاپلوسی نکن!فکر نکن با این
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:06 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
حرفا حقوقتو اضافه می کنم! بگو ببینم مشق هاتو نوشتی یانه؟)
مهیا گفت:(نه آقا امروز خیلی کار داشتم، حالا چه عجله ایه؟ مگه می خوام کنکور بدم؟)
شروین گفت:( بله می خوام کاری کنم که تو کنکور هم شرکت کنی! با این هوشی که تو داری مطمئنم می تونی کنکور هم بدی.)
مهیا گفت :( آقا یادتون باشه بعد از این اگه خواستین زن بگیرین، قبل از این که چند شب برین و ولخرجی کنین، بیارین اول منو ببینه. مگه نگفتین اول باید منو بپسنده؟)
شروین گفت :(برو دیگه لوس نشو، ولی باور کن سایه اگه خدایی نکرده عاشق شهرزاد می شدم فکر کنم، همه ی شرایطشو قبول می کردم، آخه می دونی که آدم عاشق کور می شه و واقعیتها رو نمی بینه.)
مهیا گفت:(والله چه می دونم، من تا حالا عاشق نشدم که بدونم کور می شم یا نه! من همین طوریشم یه جورایی کورم، حالا چه برسه به این که عاشق بشم. اصلاً منو چه به عشق و عاشقی ! دخترای کلفت یا باید عاشق باغبون خونه ی ارباب بشن ، یا راننده ارباب، یا آشپز ارباب ، که متاسفانه شما هیچ کدومو ندارین.)
شروین گفت :(می خوای راننده استخدام کنم ؟ شاید بخت توام واشه.)مهیا گفت:( نخیر آقا ، اول اجازه بدین بخت شما باز بشه، اونوقت به فکر من باشین.)
شروین گفت:(برو دیگه ، وراجی بسه، برو سراغ درسات.)
مهیا گفت:( وای از دست شما آقا ، هر کاری می کنم درس خوندن من از یادتون بره ، نمی ره که نمی ره. بیچاره دانشجوهاتون از دست شما چی می کشن؟) شروین گفت:(هیچی فقط آه می کشن ، چون محلشون نمی ذارم.) مهیا گفت:(شمام خوب بلدین تو هر موقعیتی لز خودتون تعریف کنینا.)
شروین گفت:( واقعاً شاگرد تنبلی هستی ! برو دیگه.)
مهیا گفت:(چشم حالا که شما منو به شهرزاد ترجیح دادین ، سعی می کنم خوش خط بنویسم.) و با خنده وارد اتاقش شد.
شروین با خود فکر کرد که این دختر چه بی خیال و راحت از کنار همه ی حرفهای شهرزاد گذشته است. هر دختر دیگری اگر به جای او بود،تا خود سپیده ی صبح به قدری زار می زد و اشک می ریخت که سر و کله ی او را می برد.
یکی از شب ها شروین بعد از خوردن شام به یاد مطلبی افتاد که باید به مهیا می گفت. او را صدا کرد و گفت:( سایه فردا شاید قبل از اومدن من پسرخاله ام بیاد این جا، گفته به چندتا کتاب احتیج داره که گفتم بیاد ببره. یادت باشه اگه اومد کتابا رو گذاشتم روی میزم.)
مهیا گفت:(آقا مطمئنه؟ بالاخره من یه دختر جوونم.)
شروین گفت :( حالا چرا جوونیتو به رخ ما می کشی؟ فکر می کنی من به هر کسی اجازه می دم بیاد این جا؟ اونم وقتی که تو تو خونه تنهایی! خیلت راحت. مطمئنه.)
مهیا گفت:( مگه تو شما آقایون مطمئنم پیدا می شه؟
شروین گفت :( بازم شروع کردی به آقایون بد و بیراه گفتن!)
مهیا گفت:( مگه دروغ می گم آقا؟ اگه شما اقایونو تو حموم عمومیه زنونه ی خیلی شلوغ هم ولتون کنن، فقط چشمتون به در حمومه که ببینین دیگه کی وارد می شه. با خودتون می گین شاید اون بهتر از بقیه باشه، آره آقا شما آقایون سیرمونی ندارین.)
شروین با شندیدن حرف مهیا به قدری خندید که چشمانش پر از
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:07 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اشک شد و گفت (آخه دختر ما مردا کی اینطوریم؟)
مهیا گفت (خواهش میکنم آقا انقدر از همجنساتون حمایت نکنین که جنس همشون خرابه!الان براتون یه خاطره رو تعریف میکنم که حق رو به من می دین.خدا رحمت کنه مادربزرگمو یه روز سوار یه ماشین شخصی کرایه ای می شه،درست پشت سر راننده، می دونین آقا مادربزرگ من یه خانوم محجبه و مومن بود. طوری صورتشو می پوشوند که فقط یه ذره از چشماش دیده میشد. خودشم شصت و پنج سالش میشد.مادربزرگم میبینه راننده هی داره چرت و پرت میگه هی تو آینه نگاش میکنه . بلاخره مادربزرگم کفرش درمیاد.چادرشو از صورتش میکشه کنار و دندونای عاریشو درمیاره و میگه ،پسرم تو جای نوه منی،بس کن...آقا فکر میکنین راننده در جواب مادربزرگم چی میگه؟)
شروین خندیدو گفت(خب حتما میگه ببخشید مادر اشتباه گرفتم!) مهیا گفت(نخیر آقا یارو برمیگرده و میگه من که با دندونات کار ندارم مادر من،من با خودت کار دارم. آقا مادربزرگم که از حرف راننده اعصابش بهم ریخته بوده ،کیفشو برمیداره و محکم میکوبونه تو سر یارو،رانندم مجبور میشه که پاشو بذاره رو ترمز.مادربزرگم بعد از کلی فحش و بد و بیراه پیاده میشه.وقتی مادربزرگم رسید خونه با کلی آه و ناله گفت(ای وای خدا،این مردا به منه پیرزنم رحم نمی کنن) بعدم نشت و اون قضیه راننده رو واسه ما تعریف کرد)
شروین که از شدت خنده شانه هایش به لزره افتاده بود گفت: (فهمیدم تو به کی رفتی!به مادربزرگت رفتی)
مهیا گفت: (شاید از لحاظ اخلاقی شیبه اون باشم ،اما از نظر قیافه نه.اون خیلی خوشگل بود.حالا چیه آقا؟چرا همش می خندین؟مگه دروغ میگم؟خانوما چادر سرشون میکنن نگاش میکنین،روسری سر میکنن نگاش میکنین،روسری رو بالاتر میکشن نگاش میکنین،روسری رو پایینتر میکشن نگاش میکنین،روبند میذارن وامصیبتا!دنبالش راه می افتین تا یه گوشه کنار اون خانوم روبندشو کناربزنه ببینین اون زیر پیرا چه خبره؟ به خدا آقا ما خانوما اصلا از دست شما آقایون راحتی نداریم.اصلا آقا چرا شما آقایون انقدر درباره ی ما خانوما کنجکاوین؟ مثلا همین خود شما چسبیده بودین به من که عینکمو بردارم که ببینین اون زیر چه خبره ؟ولی خب خیلی بد شانس بودین چون فهمیدین هیچ خبری زیر این عینک نیست.وحتما با خودتون گفتین اگه عینک سرجاش باشه خیلی بهتره!)
شروین فقط به حرفای مهیا گوش میکرد و می خندید و همیشه تعجب میکرد که چرا این دختر انقدر از مردها بد میگوید.
مهیا با دیدن خنده های شروین گفت: (بله بایدم بخندین،منم اگه مرد بودم می خندیدم.هرچند آقا اگه پسرخالتون فردا بیاد من با یه نظر میفهمم چه جور مردیه.)
شروین گفت: (سایه تو که اینهمه اطلاعات درباره آقایون داری نظرت راجع به من چیه؟من چه جور مردیم؟)
مهیا گفت: (من روی شما خیلی کار کردم!ولی هنوز نفهمیدم شما چه جور مردی هستین! آقا خیلی دلم میخواست اون دکمه پیراهنتون بودم تا هر روز باهاتون میومدم بیرون تا ببینم شمابیرون ازخونه چه جوری هستین ؟البته همیشه دلم میخواست من یه دختر خوشگل و سالم بودم تا ببینم برخوردتون با خوشگلا چه جوریاست؟)
شروین با لبخند با مزه ای گفت: (من که دربست نوکرخوشگلام،البته خوشگلای تو خیابون،نه تو خونه خودم.مطمئن باش اگه اونجوریم بودی من همین رفتارو باهات داشتم.)
مهیا گفت: (والله مطمئن نیستم،تو حرف شاید،ولی مهم تو عمله که نشون بدین چه جوری هستین؟)
شروین گفت: (حالا ما یه دختر خوشگل از کجا پیدا کنیم و بیاریم اینجا،تا ما پیش جنابعالی پس بدیم و روسفید بشیم؟ ولی سایه مطمئن باش اگه به قول خودت روز اول می دیدم دختر خوشگلی هستی استخدامت نمیکردم.البته فکر نکنی که زشتی ،نه ،ولی خب خودت بهتر میدونی ؟)
مهیا گفت: (پس به خودتون مطمئن نیستین که دختر خوشگل استخدام نمی کنین؟) شروین با خنده بامزه ای به مهیا که فقط عینکشو میدید نگاهی انداخت و گفت: (نمی دونم شاید حق با تو باشه؟بلاخره منم یه مردم و دل دارم سایه خانوم،مگه می شه آدم با یه دختر خوشگل آنچنانی زندگی کنه و دلش به تاپ و توپ نیفته؟ اصلا با وجود اون دختر خوشگل که آدم خوابش نمی بره! اونم مردایی مثه منت که چاکر خوشگلاییم)
مهیا درجواب شروین خیلی بامزه گفت: (آدم نخیر،ولی شما آقایون چرا! ولی خودمونیم آقا خوب شد من زشت و علیلم ،وگرنه تو این خونه اصلا امنیت جانی و حیثیتی نداشتم.مجبور بودم شبا به شما قرص خواب بدم تا خدایی نکرده یه موقع تو خواب راه نرین)
شروین گفت: (سایه تو واقعا حرفامو باور کردی؟)
مهیا گفت: (معلومه که باور کردم،حرفتون ردخور نداره،یادم باشه همینجور زشت بمونم.) شروین گفت: (مهم اخلاقته که حرف نداره،همین شهرزاد مگه خوشگل نبود؟ولی اخلاق نداشت.)
مهیا گفت: (ولی شمام اینو قبول کنین که عاشقش نبودین،وگرنه منو با یه تی پا مینداختین بیرون) شروین گفت: (اون که صد البته،شک نکن!) و با صدای بلند خندید.
فردای آن شب هفت غروب بود که زنگ منزل شروین به صدا درآمد.مهیا مطمئن شد که باید پسر خاله شروین باشد. فوری لباسهایش را پوشید و پشت در خانه رفت وگفت : (کیه؟) و بلافاصله صدای مرد جوانی را شنید که گفت : (می بخشین با آقای سرخوش کار دارم!پسر خالشون هستم.)
مهیا فوری در آپارتمان را باز کرد و چشمش به مرد جوان و خوش قیافه ای افتاد که با تعجب به او خیره شده بود.
مهیا خودش را کنار کشید و گفت: (بفرمایین!آقای سرخوش قبلا گفتن که شما تشریف میارین.)مرد جوان گفت: ( من بهادر هستم،پسر خاله شروین.با اجازه!) وبلافاصله وارد شد.
قبل از آن روزیکی از روزهای جمعه بود که شروین هوس دیدار خاله طیبه به سرش زد و به قصد دیدار او از خانه خارج و راهی منزل او شد و روز جمعه را با خاله و خانواده اش گذراند.
آنروز طیبه درمیان سخنانش رو به شروین کرد و پرسید:
(شروین جان خاله،بازم کارای خونه رو خودت انجام میدی،یا کسی رو آوردی؟)
شروین رو به خاله طیبه اش کرد و گفت: (والله خاله جون مدتیه یه دختر جوون رو استخدام کردم که کاراش حرف نداره.)
طیبه با تعجب پرسید: (مگه نگفته بودی دیگه دختر جوون استخدام نمیکنی؟!) شروین گفت: (درسته خاله،ولی این یکی با بقیه زمین تا آسمون فرق میکنه،هم اخلاقش خوبه هم باسلیقه است.) ولی شروین درباره ی عیوب ظاهری مهیا هیچ چیزی به آنها نگفت.
بهادران روزبعد ازشنیدن سخنان شروین خیلی کنجکاو شد که این دختررا ببیند.چون او به خوبی به اخلاق شروین اشنایی داشت وتعجب کرده بود ازاینکه او یک دختر جوان را به خانه اش راه داده است، آن هم شبانه روز،آن هم به مدت یک سال.برای همین به بهانه گرفتن کتاب وسط هفته را انتخاب کرده بود تااین دختر را ببیند.بهادر پسر شیطانی بود که همیشه در این گونه مسائل بسیار کنجکاوی میکرد.ولی وقتی آنروز وارد خانه شروین شد و چشمش به مهیا افتاد،از تعجب دهانش بازماند و بهتش برد.ولی بلاخره با صدای مهیا به خود آمد و گفت: (ببخشین،شروین گفته که اجازه دارم به اتاقش برم؟البته برای برداشتن کتاب.)
مهیا گفت: (بله،راحت باشین.) و خودش برای آوردن چای و میوه وارد آشپزخانه شد.
بهادر بعد از برداشتن کتابها دوباره وارد سالن شد و روی مبلی نشست. مهیا با ورود او به سالن برایش چای و میوه آورد و گفت: (اگه کمی صبر کنین،خودشون تشریف میارن) و دوباره وارد آشپزخانه شد.
بهادر وقتی چشمش دوباره به مهیا افتاد،تعجب کرد که چگونه شروین این دختر را استخدام کرده است؟
نه شب بود که شروین وارد خانه شد و بهادر را دید.به گرمی از او استقبال کرد و گفت: (چه ساعتی اومدی؟)
بهادر گفت: (یه ساعتی میشه)
درمیان حرفهایشان بود که مهیا با فنجانی چای به آن دو نزدیک شد و فنجان را کنار دست شروین قرار داد و گفت: (سلام آقا،خسته نباشین! بفرمایید چای،خستگیتون در بره.)
بهادر منتظر بود تا ببیند اخلاق شروین با این دختر به چه صورتیست.
شروین با برداشتن فنجان چای با مهربانی گفت: (سلام سایه،تو هم خسته نباشی!به به چه چای خوشرنگی.ممنون.)
و در ادامه رو به بهادر کرد و گفت: (بهادر این همون دختریه که تعریفشو کرده بودم،بهترین کسیه که تا حالا استخدامش کردم،می خوام تا هروقت که خودش بخواد نگهش دارم.) و نگاهی به مهیا کرد و گفت: (سایه،شام آماده است؟می خوام امشب بهادر ببینه که چه دستپختی داری! ولی بهادر مواظب باش جایی از سایه تعریف نکنی که از دستم بگیرنش.)مهیا گفت: (آقا شمام که کاری جز تعریف کردن از من ندارین.چشم !الان شامو میکشم.)
بعد از رفتن مهیا،بهادر به آرامی کنار گوش شروین گفت: (واقعا این دختر میتونه جای به این بزرگی رو تمییز کنه؟چرا عینک زده؟نگفته بودی؟)
شروین روی مبل جابه جا شد و گفت: (تو از سلیقه و آشپزیش بپرس،چیکار به عینکش داری؟حتما وقتی من بهتون گفتم دختر جوون گوشات تکون خورد.امشبم اومدی اینجا فضولی تا ببینی چه خبره! من که تو رو خوب می شناسم که چه شیطونی هستی.)
بهادر گفت: (آخه وقتی گفتی دختر جوون ،تعجب کردم مخصوصا وقتی گفتی یک ساله شب و روز با تو زندگی میکنه، بلاخره توم مردی دیگه.)
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:07 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شروین با لبخندی گفت:«حالا از کجا میدونی من مردم؟» و حرفش را با صدای مهیا که آن دو را سر میز شام دعوت میکرد ادامه داد و گفت:«پاشو، پاشو بریم شام بخوریم.»
بهادر با تکان دادن سرش گفت:«بابا تو دیگه کی هستی؟ مردم آرزوشونه جای تو باشن و تو یه آپارتمان تنها، حسابی ازش استفاده کنن. اونوقت تو ...» شروین گفت:«خب منم دارم استفاده میکنم. مگه چه جوری باید استفاده کنم؟» و با برخاستن از جایش بهادر را به سمت میز شام برد.
بهادر بعد از خوردن شام رو به مهیا کرد و گفت:«دستتون درد نکنه، واقعا عالی بود ، شروین حق داره مدام پیش مامان از شما تعریف کنه. نمیدونم تا حالا متوجه شدین یا نه؟ ولی این پسرخاله ما بدجوری بنده شکمه.»
مهیا که در حال تعارف چای به بهادر بود، گفت:«بنده شکم و مهربون و آقا، درست برعکس بقیه آقایون.»
بهادر نگاه مشکوکی به شروین انداخت و درحالی که شروین را خندان میدید، پرسید:«مگه بقیه آقایون مهربون نیستن؟»
مهیا سینی چای را به سمت شروین گرفت و گفت:«البته همه آقایون مهربونن. ولی مهربونی آقا یه جور دیگه است. مهربونی آقا مثل یه پدر یا برادر میمونه. » و بلافاصله از آن دو دور و وارد آشپزخانه شد. بهادر به چهره خندان شروین نگاهی انداخت و گفت:«چیه چرا میخندی؟»
شروین گفت:«بالاخره کنجکاویت برطرف شد آقای فضول؟ من که میدونم تو امشب برای چی اومدی اینجا! هر کیام تو رو نشناسه، من یکی تورو خیلی خوب میشناسم. حالا دیگه پاشو برو خونتونو و از همین امشب با خیال راحت بگیر بخواب.مطمئنم تو این مدت، شبا اصلا خواب راحت نداشتی و مدام به من حسرت میخوردی که با یه دختر خانوم تو آپارتمانم تنهام.»
آن شب بعد از این که کنجکاوی بهادر حسابی فروکش کرد، خداحافظی کرد و به قول شروین با خیال راحت به سوی خانهشان رفت.
آن سال مهسا نیز با تلاشهای شبانهروزیاش موفقشد تا سد کنکور سراسری را بشکند و وارد دانشگاه شود.
با قبولی او منصور نفس راحتی کشید و به مهیا که خواهرش را با خوشحالی در آغوش گرفته بود، گفت:«مهیا جان اگه زحمات تو نبود، هیچ کدوم از اینا اتفاق نمیافتاد.»
مهیا به سمت پدر رفت و کنار پاهای او نشست و درحالی که به چشمان قدردان او خیره شده بود، گفت:«نه بابا! این دیگه به خاطر زحمات خود مهساست نه من، اگه تلاش خودش نبود هیچ وقت قبول نمیشد.»
و از جایش بلند شد و به سمت مهدیه خواهر تهتغاریاش رفت و درحالی که دستان او را در میان انگشتان دستش گرفته بود، گفت:«حالا دیگه نوبت، نوبت مهدیه خانومه تا خودشو برای دانشگاه آماده کنه، درسته مهدیه جان؟» مهدیه که همیشه به مهیا به چشم یک مادر مهربان نگاه میکرد، گفت:«حتما آبجی، حتما.»
مهسا قبل از این که در کلاسهای دانشکده حضور یابد به خواهرش خیلی اصرار کرد تا او نیز به کاری مشغول و کمک حال او شود. ولی مهیا مخالفت کرد و در جوابش گفت:«نه مهسا جان، مهمترین چیزی که من از تو میخوام ، خوندن درست، رسیدگی به بابا، رسیدگی به کارای خونه و مراقبت از مهدیه است. میدونی که اون هنوز بچه است و نادون. انشاالله بمونه برای بعد از لیسانست. تا اون موقع به امید خدا هم از این محله رفتیم، هم مهدیه بزرگتر شده.»
مهسا که در تمام طول این سالها عادت نداشت روی حرف خواهرش حرفی بزند، حرف او را قبول کرد و گفت:«باشه مهیا جان، هر طور که تو صلاح میدونی.» و به این ترتیب چند ماهی نیز از آن روزها گذشت.
مهیا پیش خودش دودو تاچهار تا کرده و بعد از کلی حساب و کتاب متوجه شده بود که اگر یکسال دیگر نیز به همین منوال فشرده کار کند، میتواند مبلغی پول پسانداز و محل زندگیشان را تغییر دهد. دلش میخواست مهسا و مهدیه و همچنین پدرش زندگی راحتی داشته باشند.
در این میان منصور نیز مدام به مهیا اصرار میکرد که برای او هم در مکانی کاری پیدا کند. چون بعد از گذشت چندید سال از گوشهنشینی و بیکاری حسابی خسته و کلافه شده بود. برای او که روزی مردی بود پر تلاش و پرکار، این سالهای بیکاری به منزله مرگ بود و نیستی. و مهیا نیز آرزویش بود که پدرش مشغول به کاری شود و از آن همه انزوایی که گریبانش را گرفته و رهایش نمیکرد، خارج شود. به خاطر پدر همه جا را بدنبال کار زیر پا گذاشته بود. ولی کاری که به درد پدرش بخورد، پیدا نکرده بود. همه جا به محض دیدن وضعیت منصور، به آنها پاسخ منفی میدادند. که این جوابهای سربالا، منصور را روز به روز منزویتر و افسردهتر میکرد.
مهیا وقتی احساس مهر و محبت خودش را نسبت به خواهرانش میدید، از احساس بیتفاوتی و سردی عموهایش نسبت به پدرش به تعجب میافتاد. نمیدانست چرا هیچکدام از عموهایش در قبال آنها احساس مسئولیت نمیکنند. همیشه دلش برای پدرش میسوخت. اتفاقی که برای پدرش افتاده بود، امکان داشت برای هرکس دیگری نیز بیافتد. ولی در زندگی از همان زمان هابیل و قابیل، بیرحمی بوده است و برادرکشی. همیشه ما انسانها مرگ و بیماری را فقط برای همسایه میدانیم و بس.
یکی از روزهای سرد اواخر آذر ماه بود که مهیا با عجله از دانشگاه خارج و با گامهایی تند به سمت خانه شروین به راه افتاد. ولی از شانس بدش هنگامی که قصد عبور از خیابان اصلی را داشت، نگاهش یه یکی از عموهایش افتاد که با چه دک و پزی پشت فرمان اتومبیل مدل بالایش پشت چراغ قرمز نشسته و با بیخیالی سیگار دود میکرد.
با وجود اینکه مهیا تصمیم داشت خود را به او نشان ندهد، ولی به ناگاه در یک لحظه نگاه هر دو به هم افتاد. مهیا بدون اینکه نزدیک شود از همان فاصله، فقط سرش را به علامت سلام پایین آورد و سریع از جلوی اتومبیل عمویش رد شد. ولی بلافاصله با صدای بلند عمویش که با طعنه پرسید:«مهیا خانوم دیگه عموتم نمیشناسی؟» به سمت عمویش که برای او از غریبه ها هم غریبهتر بود چرخید و به سوی او رفت و با چشمانی که پر از کینه بود به او خیره شد و پرسید:«مگه باید بشناسم؟ آقای عزیز شاید شما یه روزی عموی بنده بودین! البته شاید، ولی امروز برای من از اون مردی که داره از گوشه خیابون رد میشه غریبهترین! آقای عزیزی که ادعا میکنین عموی بنده هستین، اگه یه روز دوباره دیدمتون و نشناختمتون، تعجب نکنین! چون دنیا اینطوریه! پول بین اقوام بدجوری فاصله میندازه. میدونین به چه اندازه؟ به اندازه فاصلهای که بین شما و پدرمه. آقای عزیز اگه وقت کردین حتما این فاصله رو متر کنین. و اگه متر کردین؟ خوب میفهمین که این فاصله به اندازه یه دنیا بیمعرفتیه.»
عمویش یحیی گفت:«تو از بچگیام زبون دراز بودی. ادب مدبم نداری. البته تقصیر نداری، این طوری یادت دادن! این طوری بزرگ شدی!»
مهیا نیشخندی به روی یحیی زد و گفت:«صدام زدین بیادبیمو به رخم بکشین؟ آقای عزیز اگه شما بیکارین من برعکس شما خیلی کار دارم.» یحیی چینی میان ابروانش انداخت و گفت:«مهیا خانوم، این همه کار کردی، کجارو گرفتی؟»
مهیا که از شدت خشم لب زیرینش را به دندان گرفته و فشار میداد، گفت:«جایی رو نگرفتم! فقط محتاج آدمی مثل شما نشدم. حالا اگه اجازه هست زحمتو کم کنم.»
یحیی درحالی که پک محکمی به سیگارش میزد، گفت:«برادرم چطوره؟ از دست تو دق نکرده؟» مهیا گفت:«اگه پدر منو میگین، پدرم برادری نداره. گذشته از این، چرا از دست من دق کنه؟ از دست برادرای بیغیرتی مثل شما دق میکنه که رگ غیرتتون خشکیده. خسته نشدین اینقد دنبال پول با برادراتون مسابقه گذاشتین؟ مگه با خودتون چقد میخوایین اون دنیا ببرین؟ مطمئن باشین صد سال دیگه که به سلامتی مردین و رفتین اون دنیا، وارثاتون با پولاتون کیف میکنن و چندتا لعنتم بهتون میفرستن. حالا با اجازه، اگه از این به بعدم منو تو خیابون دیدین، فکر کنین منم مثل همین آدمای غریبهای که از کنارتون رد میشن، غریبهام. حتی غریبهتر از همه اونایی که میبینین. اگه رابطه فامیلی به اینه که فقط سلامی با هم داشته باشیم و تو کارای همدیگه فضولی کنیم، بهتره این طور اقوام رو فراموش کنیم و دورشونو یه خط قرمز بکشیم. چطوره؟»
176 تا 181
یحیی با حرفهای مهیا به قدری عصبانی بود که کارد میزدی، خونش درنمیآمد. بالاخره هم با طعنه دهان باز کرد و گفت:«اون مادر بایدم دخترش ایتقد پررو باشه.فکر کردی درس خوندی چی شدی؟ هیچی! از هرچی بیسواده بیادبتر شدی! خواهرات چی؟ مثل خودتن یا بدتر از خود تو هستن؟»
مهیا گفت:«مطمئن باشین از من بدترن، چند وقته بهشون سر نزدین؟» و با نفرت به چشمان عمویش نگاهی کرد و گفت:«آقایی که به اصطلاح عموی بنده هستین، لطف کنین هرکدوم از ما مردیم، سر خاکمون تشریف نیارین. چون مطمئنا جنازهمون از دیدن یکی از شماها زیر گور میلرزه.»
یحیی دندانهایش را به هم فشرد و گفت:«اگه تو یا خواهرات مردین، حتما! ولی سر خاک برادرم دیگه به خودمون ربط داره.»
مهیا گفت:«قبلا که گفتم، پدرم برادری نداره. از نظر پدرم همتون دسته جمعی مردین. حالا با اجازه.»
و از عمویش که با خشم به او نگاه میکرد دور شد و با گامهایی تند، خود را به آن سوی خیابان رساند.
مهیا با گفتن آن حرفها احساس میکرد دلش سبک شده است. خیلی وقت بود که این حرفها روی دلش تلنبار شده و سنگینی میکرد. از نظر او اگر آنها عموی خوبی بودند، چرا او باید برای مردم کلفتی میکرد؟ چرا او باید هرشب تا سه نیمه شب دوخت و دوز انجام میداد؟ چرا او باید از خانوادهاش دور میافتاد؟ چرا او باید این همه دروغ به شروین میگفت؟ چرا او باید مجبور میشد عشق شروین را در دلش دفن کند؟ چرا پدرش باید مثل آدمهای بیکس مدام گوشه اتاق کز میکرد و غصه میخورد؟ چرا باید خواهرانش در حسرت همه چیز بودند؟ چرا باید خودش معنی جوانیش را نمیفهمید؟ چراهای زیادی توی دلش تلنبار شده بودند که دلش میخواست همه را به عمویش یادآوری میکرد. که اگر فراموش کرده بود، به خاطر میآورد.
اگر عموهایش ندار بودند؟ اگر عموهایش وضعیت خوبی نداشتند؟ او هیچوقت چنین رفتاری با آنها نمیکرد. ولی آنها در پول غلت میزدند. چندین بار به طور اتفاقی دخترعموهایش را در مکانهای مختلفی دیده بود که با چه دک و پزی به گشت و گذار پرداخته و چه بیتفاون از کنارش گذشته بودند.
وقتی عموی دوستانش را میدید، و یا تعریفشان را میشنید، حسرت زیادی میخورد. در این فکرها بود که اتومبیل سیروس کنار پایش توقف کرد. سیروس هر چه اصرار کرد که مهیا را به مقصدش برساند، مهیا قبول نکرد و با یک تشکر و خداحافظی پر عجله از او دور شد.
سیروس تا به آن روز بارها و بارها تلاش کرده بود تا نظر مهیا را به خود جلب کند، ولی نتوانسته بود. او علاقه زیادی به این دختر داشت، ولی مهیا همیشه با او طوری رفتار میکرد که انگار او پسر بچهایست. او دیگر نمیدانست چه کند که مهیا او را بفهمد و علاقهاش را به او درک کند. از نظر او مهیا دختری بود زیبا و باهوش، با جسارتی بسیار زیاد که در هر دختری به چشم نمیخورد. در این چندسالی که با او همکلاس بود، او را با هیچ پسری ندیده بود. فقط هر روز با عجله میرفت و با عجله هم میآمد. وسیروس هرگز نمیدانست که این همه عجله برای چیست؟ گاهی با خود فکر میکرد که شاید او پدر یا برادر متعصبی دارد که باید سروقت برود و سروقت هم بیاید.
از این که مهیا مدام از مردها بد میگفت، تعجب میکرد و بیشتر به این که برادر یا پدر متعصبی دارد معتقد میشد. او پسری بود از خانوادهای مرفه که هیچ شناختی از دخترانی که مانند مهیا برای خانوادهشان از همه چیزشان میگذرند، نداشت. او دور و بر خود دخترانی دیده بود غنی از هرچیزی که هر روز به دنبال چیز تازه تری بودند. برای همین مهیا برای او دختری بود ناشناخته، که دلش میخواست هر چه زودتر او را کشف کند و به دستش آورد. ولی هرکاری میکرد مهیا این اجازه را به او نمیداد که سیروس به او نزدیکتر شود.
واز نظر مهیا هیچ مردی به پای شروین نمیرسید. او را سوای از مردان دیگر میدانست. او شروین را از همه لحاظ بالغ میدانست و به او احترام میگذاشت و برای خوشحالی او از هیچ کاری روی گردان نبود. حرفهایی میزد که خنده او را درمیآورد،به طوری که به قهقهه میافتاد. غذاهایی را درست میکرد که شروین با اشتها میخورد. در خانه کارهایی انجام میداد که شروین تحسینش میکرد.
آن روز مهیا از دیدن عمویش حسابی حالش گرفته شد. تا به خانه رسید به پدرش زنگی زد و همه چیز را برای او تعریف کرد. منصور که حال دخترش را درک میکرد، گفت:«مهیا جان میبخشی زحمت ما خیلی کمه، خانوادهامم دست از سرت برنمیدارن! خوب کردی بابا اون حرفها رو بهش زدی. اگه منم به جای تو بودم همین کار رو میکردم.» و در ادامه مکثی کرد و گفت:« اگه منم مردم دوست ندارم اونا بیان سر خاکم.»
مهیا گفت:«خدانکنه بابا، این حرفها چیه میزنین؟»و بلافاصله از پدرش خداحافظی کرد ومشغول کارهایش شد.
آن روز با دیدن عمویش آن هم با آن دک و پز اعصابش به هم ریخته بود. عمویش بر روی صندلی یک اتومبیل آخرین مدل و پدرش بر روی صندلی ویلچر که هر روز از روز پیش افسردهتر میشد. چقدر فاصله بود میان آن دو برادری که زمانی با هم و در یک خانه بدنیا آمده و رشد کرده بودند. که امروز یکی در مرز نابودی بود و دیگری در نهایت غرور و تکبر! آن هم به خاطر پولی که معلوم نبود از کجا آورده است. چقدر فاصله احساس میشد بین دو برادر.
آن شب وقتی شروین به خانه آمد متوجه بیحوصلگی مهسا شد. چون مهیا با ورود او غیر از سلام حرف دیگری نزد. شروین که تعجب کرده بود، پرسید:«سایه خانوم چیزی شده؟ زبون نمیریزی!»
مهیا گفت:«نه آقا کمی حال ندارم.»
شروین گفت:«میخوای بریم دکتر؟» مهیا گفت:«نه آقا ممنون. اگه شب استراحت کنم خوب میشم.»
شروین گفت:«سایه اگه نمیتونی سرپا باشی برو تو اتاقت. خودم شاممو میکشم و ظرفارم میشورم.» مهیا گفت:«نه آقا، دیگه رو به قبله که نیستم. من گفتم کمی حالم بده، نگفتم که دارم میمیرم!» شروین گفت:«سایه بازم تیکه اومدی؟ آره مثل اینکه حالت اونطورام بد نیست، ولی صدات بیحوصله است. از خانواده بهت خبری رسیده؟ میخوای یه چند روزی بری پیششون؟شاید روحیهات کمی عوض شه.»
مهیا گفت:«ممنون که به فکرم هستین. نه همون عید برم، برام کافیه.»
مهیا هر روز دقایقی را در خانه به تمرین ورزش و تکواندو اختصاص داده بود. اگر مادرش نمرده و زندگی آنها به این صورت درنیامده بود، او از همه لحاظ دختر واقعا موفقی میشد و میتوانست خیلی کارها انجام دهد. ولی بعد از مرگ مادرش حتی فرصت اینکه به خواسته های خودش برسد را نداشت و کارش فقط و فقط درآوردن پول بود و حل مشکلات خانوادهاش.
دو ماه به عید مانده و مهیا کار شبانهاش را بیشتر کرده بود. مقداری پول پسانداز کرده و با خودش حساب کرده بود که اگر تا آخر تابستان به همین صورت فشرده کار کند، میتواند محل زندگیشان را تغییر دهد. مدام در این فکر بود که اگر تحصیلاتش به پایان برسد، بالاخره باید از این خانه و از پیش شروین برود. چون تصمیم داشت در رابطه با رشتهای که تحصیل کرده است مشغول به کار شود.
آرزویش بود که تحصیلاتش را بالاتر از اینی که هست، ببرد. ولی به خوبی میدانست که دیگر نمیتواند بیشتر از این دوام آورد. فکر اینکه مجبور بود به همین زودی ها خانه شروین را برای همیشه ترک کند، دیوانهاش میکرد. هرشب به هنگام کار و درس مدام به این مسئله میاندیشید. ولی چاره ای برای آن پیدا نمیکرد. به پدر و خواهرانش چیزی راجع به پساندازش نگفته بود. چون دلش میخواست برایشان سورپریز باشد. مطمئن بود که خواهرانش خیلی خوشحال میشوند. در همین فکرها بود که به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و عقربهها را روی دو نیمه شب دید. مهیا برای اینکه شروین از شب بیداریهای او چیزی نفهمد و کنجکاوی نکند، زیر در اتاقش که نور از آن طریق به بیرون نفوذ میکرد را با ملحفه و بالشی میپوشانید تا از بیرون نور اتاقش دیده نشود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:07 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صدای دو و نیم نصف شب بود که مهیا احساس کرد صدای باز شدن در ورودی به گوشش رسیدمطمئن بود که شروین نمی تواند باشد چرا که شروین از عاداتش این بود که روی تخت تا خود صبح می خوابیدپس نمی توانست شروین باشدنفسش رادر سینه حبس کرد و گوشش را به در چسباند و باز هم صدایی شنید مثل هر شب که هنگام خارج شدن از اتاق شالی بر سرش می انداخت شالش را روی موهایش کشید ومانتو اش را به روی شانهایش انداخت و عینک را به چشماش زد چراغ اتاقش را خاموش کرد و به آرامی از نوک پا از اتاق خارج شدچنان که گویی پاهایش زمین را لمس نمی کند.
ولی با دیدن مردی رویروی خودآن هم در تاریکی نا خود آگاه چند قدم به عقب پریدو جیغ بلندی کشید .
او دختر ترسویی نبود ولی دیدن ان مرد آن هم در تاریکی ونیمه شبی در او ایجاد وحشت کرده بود و تمام تنش می لرزید.
که همان فریاد نابهنگامش شروین را هراسان و وحشت زده از خواب پراند.
مردی که در تاریکی و نیمه شبی به منزل شروین وارد شده بود کسی جز یک سارق شانه نبود که بالافاصله با دیدن مهیا و شنیدن فریاد بلندش دست و پای خود را گم کرد و به سمت او حمله بردولی قبل از اینکه دستش به مهیا بخورد شروین از اتاق خارج شد و چشمش به آن دو افتاد و با صدای بلندی فریاد زد:« اگه دستت به اون دختره بخوره می کشمت»و قبل از اینکه مرد سارق پا به فرار بگذارد با چند گام بلند خود را به ا و رساند و با او گلاویز شد
مهیا در حالی که به دیوار تکیه زده بود و با وحشت و تنی لرزان به آن دو که بدجوری به جان هم افتاده بودند خیره بود که در همین هنگام با دیدن برق چاقویی که در دست مرد سارق بود وحشتش دو چندان شد.
از شانس بد شروین با یک حرکت تند مرد سارق پایش به میلی گرد گیر کرد و باعث شد که او از پشت سر به روی زمین پرتاب و سرش به گوشه ی میزی برخورد کند و همین برخورد ناگهانی او را برای لحظاتی بی حس و گیج کرد.
مهیا با دیدن برق چاقو و شروین که بی حال روی زمین افتاده بود دیگر طاقت نیاورد و از ترس اینکه مبادا شروین آسیبی ببیند و یا کشته شود به طور موقعیت خودش را فراموش کرد و با یک حرکت تند عینک را از چشمانش برداشت و مانتو اش را به گوشه ای پرتاب کرد و از پشت سر با پرشی بلند لگد محکمی به تنه ی آن مرد کوبید که با همان لگدش موجب پرتاب شدن آن مرد به گوشه ای از سالن شد.
مرد سارق که با حمله ی ناگهانی مهیا از پشت سر غافلگیر شده بود بعد از لحظاتی بدون اینکه خود را ببازد از جایش بلند شد و به سمت مهیابا خشم هجوم برد ولی مهیا که یک تکواندو کار و ورزشکار بود می دانست که چگونه حمله ی او را جواب دهد و چگونه از پس حریفش بر آید چنان روی هوا می چرخید و چنان بر سر و صورت مرد کوبید که موجب هاج و واج شدن شروین شد شروین با دیدن حرکات و قیافه ی مهیا حتی آن مرد سارق را نیز فراموش کرده بود و دیگر حتی نیز سرگیجه اش را احساس نمی کرد او فقط به همان صورت دراز کش با دهانی باز و چشمانی که درشت ت ر از حد معمول شده بود مشغول تماشای مهیا بود که چگونه شجاعانه با آن مرد می جنگید حتی اگر در خئئاب هم مهیا را به این صورت می دید باورش نمی شد و کلی هم می خندید ولی هر چه که می دید واقعیتی عجیب و باور نکردنی بود ازاین دختر همه چیز را انتظار داشت الا این ریخت و قیافه و بزن بهادریش را.
آخرین ضربه را مهیا به طوری به صورت آن مرد کوبید که او خونین و لنگان پا به فرار گذاشت.
مهیا به قدری سرگرم زد و خورد با آن مرد سارق بود که حتی متوجه شروین که با تعجب مشغول تماشای او بود نشد.
با فرار آن مرد مهیا به گمان اینکه شروین هنوز در عالم بی هوشی است به سمت او دوید و در حالی که شانه هایش را گرفته بود بلندش کرد با صدایی که از ترس و نگرانی می لرزیدگفت: خدا رو شکر آقا خوبین.
او به قدری نگران حال شروین بودکه حتی موقعیت و سر و وضعش را فراموش کرده بود موهای سرش را که بدون شال چون خرمن ابریشم زیبایی به دور شانه هایش پریشان شده بود در اثر خم شدنش به روی شروین روی صورت او ریخته بود و بدون اینکه مهیا بداند درآ« نور کم جان سالن موجب شیدایی و دیوانگی او شده بود .
شروین بدون اینکه دست خودش باشد چشمانش را به چشمان نگران مهیا که به او خیره شده بود ، دوخت و به تماشای آن چشمان زیبا نشست ضربان قلبش چنان به قفسه ی سینه اش کوبیده می شد که مطمئن بودکه مهیا نیز صدای تپش قلبش را می شنود .
مهیا که از نگاه خیره ی شروین تعجب کرده بود گفت: چیه آقا؟ چرا این طوری نگاهم می کنین ؟ مگه جن دیدین؟
در حالی که صورت شروین به فاصله ی چند سانت با صورت مهیا قرار گرفته بود و نفس های گرم او را به خوبی به روی صورتش احساس می کرد یک تای ابرویش را به طور بامزه ای بالا داد و با لبخندی که از شیطنت بود گفت: جن نه ولی انگار یه حوری بهشتی دیدم !سایه این تویی یا من هنوز بی هوشم و دارم تو عالم هپروت با یه فرشته صحبت می کنم؟
مهیا که به ناگاه با نگاه خیره و سؤال شروین متوجه شده بودکه همه اسرارش بر ملا شده است از شدت خجالت صورتش سرخ شد و با عجله موهایش را از روی چهره ی شروین کنار زد و دستش به سمت چشمانش رفت و با ندیدن عینک با صدای بلند گفت:« ای وای نه!»و بدون معطلی در برابر چهره یخندان شروین به سوی اتاقش دوید و در را محکم بست.
ولی شروین بر عکس او هیچ حرکتی نکرد آیا خواب می دید ؟آیا هنوز در عالم بی هوشی بود ؟آیا این یک رویا بود ؟ مگر امکان چنین چیزی وجود داشت؟
به آرامی زیر لب با خود گفت:یعنی این دختره همون سایه ی زبون دراز خودمونه؟ولی هیچ شباهتی با اون نداره ؟ ولی نه صداش صدای خودش بود.
به آرامی از جایش بلند شد و به سمت اتاق مهیا رفت و پشت در اتاق او را صدا کرد :سایه خانوم بیا بیرون من ببینم خواب بودم یا دیونه شدم؟
یا تو هنرپیشه ی خوبی بودی ؟ شایدم من زییادی احمق و یا تو زیادی زرنگ بودی؟
انگار که آن دو به طور کل مرد سارق را فراموش کرده بودند آن مرد با آمدنش راز مهیا را که ماهها تلاش کرده بود از شروین مخفی نگه دارد بر ملا کرده بود و او را بر سر دو راه ماندن و یارفتن گذاشته بود.
شروین هرچه که مهیا را صدا کرد و از او خواهش کرد که برای حتی لحظه ای از اتاقش خارج شود نشد که نشد مهیا نه تنها از اتاقش خارج نشد بلکه هیچ جوابی هم به سؤال های شروین نداد و او را با هزارن سؤال بی جواب پشت دراتاق به انتظار گذاشت.سرانجام که شروین از آمدن مهیا به بیرون مأیوس شده بود به سمت اتاق خودش رفت و روی تختش دراز کشید ولی هر چه کرد نتوانست بخوابد مگر می توانست با دیدن سایه آن هم با آن سر و شکل بخوابد مدام از این پهلو به آن پهلو می شد مدام به یاد چشمان زیبای مهیا می افتاد که او را از همان لحظه اول دیوانه خود کرده بود و بالخره هم از جایش بلند شد و به سالن رفت و آبی به صورتش پاشید و دوباره به اتاقش برگشت ولی باز هم خوابش نبرد در تمام.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:07 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
طول عمرش هیچ کس نتوانسته بود به این راحتی او را گول بزند و امروز می دید که این دختر با این سن وسال، ماه هاست که خیلی راحت اورا گول زده و به راحتی در کنار او زندگی کرده است.
وقتی که به یاد روزهایی که بی خیال با این دختر کل کل وی کرد و به راحتی با او سخن می گفت، خنده اش گرفت و به ارامی زیر لب گفت:(واقعا از این دختر هر کاری بگی برمیاد! ناقلا چه پرشابی می کرد!) و بلافاصله به یاد لنگی پای مهیا افتاد و دوباره خنده اش گرفت. به یاد عینک سیاه و بزرگ و به دنبال ان به یاد چشمان درشت و خمار و زیبایش افتاد، به یاد موهای چون ابریشمش افتاد وبه یاد تمام زیبایی های خدادادیش، و باز هم با خود گفت:(خدایا داری امتحانم می کنی؟ ولی په امتحان شیرینی! ممنون خدا، نوکرتم.)
شروین تا به هنگام صبح خواب به چشمانش نیامد، ولی صدایی هم از خارج شدن مهیا از اتاقش نشنید.
به هنگام صبح، بعد از شستن صورتش لباسهایش را پوشید و نگاهش به میز بدون صبحانه افتاد و فهمید که صبحانه ای در کار نیست.دوباره پشت در اتاق مهیا رفت و در زد و گفت:(سایه می دونم بیداری، نمی خوای صبحونه بدی؟ نمی خوای بیایی بیرون؟)
مهیا گفت:(نه اقا فعلا دارم فکر می کنم ببینم کجا باید دنبال کار بگردم. چون دیگه این جا نمی تونم بمونم، دیشب دیدم چه طوری داشتین نگام می کردین. فکر نکنم دیگه اینجا امنیت داشته باشم. می دونم تا صبح کلی برام نقشه کشیدین، اره اقا می خوام برم.)
شروین گفت:(چرا مگه چیزی فرق کرده؟ تو برام همون سایه ی زبون درازی.) و بعد با خنده ی بلندی گفت:(فقط با این فرق که یه دفعه خیلی خوشگل شدی، فقط همین.)
مهیا گفت:(فقط همین؟ این بزرگترین مشکل منه! من که نمی تونم با این وضعیتم پیش شما زندگی کنم.)
شروین گفت:(چرا؟ یعنی من شانس تدارم با یه خوشگل زندگی کنم؟) مهیا گفت:(شما خوشگل زیاد دارین.)
شروین گفت:(بیرون اره، ولی خونه که تا حالا خوشگل نداشتم. حالا میایی بیرون یا نه؟)
مهیا گفت:(نخیراقا، اگه شب اومدین و دیدین من نیستم، ناراحت نشین. چون ممکنه از اینجا برم. خودتون گفته بودین اگه روز اول می دیدین خوشگلم منو استخدام نمی کردین.)
شروین گفت:(روز اول اره ولی الان من دیگه به نو عادت کردم. بارها بهت گفتم، تو برام مثل ترانه می مونی، حالا چیکار کنم، گرسنه برم؟)
مهیا گفت:(بله اقا، ضمنا حقوق ماهمم بذارین رو میز که اگه رفتم با هم هیچ مشکلی نداشته باشیم.)
ولی شروین تصمیم نداشت به هیچ عنوان این دختر را حتی برای لحظه ای نیز از دست بدهد. برای همین گفت:(سایه خواهش می کنم بیا یه هفته امتحانی کنار هم باشیم، اگه نتونستی برو. یادته روز اولم توبه من اینو گفتی؟ چطوره؟ قبول می کنی؟)
مهیا گفت:(حالا شما فعلا برین سرکارتون من باید فکر کنم.)
شروین گفت:(نمی خوای بذاری یه بار ببینمت؟ اخه از دیشب که تورو دیدم شوکه شدم و باورم نمی شه.)
مهیا گفت:(نخیر نمی شه، شما حالا فعلا برین، من باید خوب فکر کنم و ببینم موندنیم یا نه.)
شروین که از حرفهایش نتیجه ای نگرفته بود، کیفش را برداشت وگفت:(سایه خانوم شب غذای مورد علاقه امو درست کن.)و بلافاصله از در خارج شد.
در تمام طول راخ فکرش فقط مهیا بود. ان روز حتی سر کلاسهایش نیز اصلا حواسش به کسی نبود. حتی شاگردانش نیز متوجه تغییر حال او شده بودند. مدام با یاداوری حرفهای مهیا به خنده می افتاد.(اقا اگه فقط یه ذره، فقط یه ذره خوشگل بودم.) و شروین زیرلب با خود گفت:(اره جون خودت، فقط یه ذره، تمام خوشگلیای دنیا تو وجود تو جمع شده، دختره ناشکر!)
(اقا اخه با این چشای چپ وچالم مگه کسی ام به من نگاه می کنه.) و دوباره شروین زیرلب گفت:(اره جون خودت، چشمای زیبایی که منو اسیر خودشون کرده.)
(اقا به خدا خودمم خجالت می کشم تو اینه به خودم نگاه کنم، اقا به خدا شانس ندارم همه موهام از الان یک دست سفید شده.) و بلافاصله شروین یاد موهای چون ابریشم مهیا افتاد و حتی از فکرش هم دیوانه شد.
شروین با خود می اندیشید که اگر سایه برود دیوانه می شود و اگر هم بماند باز هم از دیدنش دیوانه می شود. چه باید می کرد، از خودش در تعجب بود. تا به ان روز هرگز چنین احساسی را نسبت به هیچ دختری پیدا نکرده بود. شاید اگر از روز اول مهیا را به همین شکل می دید حالش امروز به این گونه تغییر نمیکرد. ولی با دیدن ان همه عیوب مهیا و به ناگاه از دیدن دختری که انگار کس دیگری بود، حال و هوایش بدجوری تغییر کرده بود. نگران بود که اگرشب به خانه بازگردد و مهیا را در خانه نبیند چه کند و اگر اورا ببیند چه کند! او به مهیا گفته ی خودش عادت کرده وبه همانگونه نیز دوستش داشت. البته به عنوان یک دوست خواهر کوچکتر از خودش، ولی حالا با یک بار دید قیافه اصلیش، نمام فر اورا به خود مشغول رده و دیگر نمی توانست به ازمثل یک خواهر نگاه کند. شب قبل. درست زمانیکه مهیا نگاه خیره شروین را به روی خود دید و سخنان او را نید. فور متوجه این شد که شروین قیافه اصلی اورا دیده وبه دروغ بزرگ او پی برده است. باورش نمی شد که عاقبت بعد از این همه مدت پیش شروین لو رفته باشد. قلبش چنان از هیجان به قفسه سینه اش کوبیده می شد که احساس می کرد هر ان به درد قلب دچار خواهد شد. مانده بود چه کند، ان خانه را ترک کند یا این که بماند. تا خود صبح پلک روی هم نگذاشت. دلش نمی امد که شروین را ترک کند. با ان قیافه هم نمی توانست با یک مرد جوان هم خانه باشد. هرچه بود شروین یک مرد بود و خواسته هایی داشت. ان روز صبح، بعد از این که شروین از خانه خارج شد، هر چه با خود کلنجار رفت، نتوانست ان خانه را ترک کند و دیگر شروین را نبیند. بهتر دید بماند و موقعیتی را که همیشه ارزویش را داشت به اجرا بگذارد، یعنی شروین را امتحان کند.
بارها ارزو کرده بود که بداند اگر شروین اورا روزی با چهره ی اصلیش ببیند، چه می کند؟ ایا رفتارش باز هم به همان گونه پاک و نجیبانه خواهد بود یا نه؟
ان شب قبل از امدن شروین به حمام رفت و لباسش را تغییر داد و تیپ اسپورت زد. موهای زیبایش را نیز بافت و به روی شانه هایش انداخت. رنگ بلوزش با چشمان عسلیش همخوانی قشنگی داشت و انها را سحرانگیزتر نشان می داد. طبق گفته ی شروین غذای دلخواه تر را اماده کرد و با دلهره منتظرش نشست.
ساعت هشت شب بود که شروین اتومبیلش را جلوی ساختمانشان متوقف کرد ئ با دیدن چراغهای روشن خانه اش، لبخند قشنگی به روی لبانش نشست و مطمئن شد که مهیا نرفته است. با کشیدن اه بلندی زیر لب نجوا کرد :(خدایا کمکم کن پیش سایه رو سیاه نشم. خدت که اخلاقشوبهتر میدونی!) و بلافاصه اتومبیلش را به سمت پارکینگ ساختمان راند.
سایه به مهض شنیدن صدای زنگ در، ضربان قلبش بالا رفت وبا عجله به سمت اشپزخانه دوید و همان جا ماند. یک جورهایی از دیدن شروین واهمه داشت و خجالت می کشید.
شروین نیز مانند او با دلهره وارد خانه شد. ولی برعکس مهیا اشتیاق زیادی برای دیدن او داشت. به محض ورودش اطراف را نگاهی انداخت، ولی مهیا را ندید. بدون این که چیزی بگوید با لبخندی گوشه لبش وارد اتاقض ضد و کتش را در اورد و خود را درون اینه نگاهی انداخت کاری که قبل از ان شب و قبل از دیدن مهیا هرگز نکرده بود. بعد از دقایقی دوباره وارد سالن شد و باز هن مهیا را ندید. با لحن خنده داری گفت:((سایه خانوم بازم قایم شدی؟ تا گی می خوای قایم بشی؟ از بوی غذات فهمیدم که نرفتی، تصمیمت عوض شد یا دلت برای من سوخت؟)) و رفت و روی مبلی نشست و چشمانش را خیلی بامزه بست و گفت:
(سایه خانوم بیا بیرون، چشامو بستم، اصلا هم باز نمی کنم باور کن امروز از صبح اینقد به کارای تو فکر کردم و خندیدم که حسابی خسته شدم. فقط با یه فنجان چای خوشمزه ی تو، خستگیم در می ره، از اون سنگرتم بیا بیرون، شاید اصلا من دیشب خواب دیدم.)
مهیا بعد از دقایقی با سینی چای و شیریمی وارد سالن شد و با دیدن شروین به ان صورت که دستهایش را به روی چشمانش گذاشته و به مبل تکیه زده بود، خنده اش گرفت. به ارامی کنارش رفت و سینی چای را روی میز گذاشت و گفت:(سلام اقا، بفرمایین!)
شروین با شنیدن صدای مهیا خود به خود دستهایش کنار رفت و چشمهایش باز شد و روبروی خود دختری را دید قد بلند و خوش هیکل، با صورتی بسیار زیبا که روبروی او ایستاده و او را نگاه می کرد. در یک ان، نفس شروین از دیدن مهیا در سینه اش حبس شد و فقط نگاهش کرد به چشمهایش، به موهایش، به پاهای بدون عیبش و سر انجام به سرتاپایش. چگونه ممکن بود این همه مدت از این دختر رو دست خورده وبه ظاهر اصلی او پی نبرده باشد.
مگر می شد باور کرد که شروین یک سال و نیم است با این دختر زندگی می کند. بدون این که دست خودش باشد به یکباره صدای خنده نابهنگامش از میان لبانش به بیرون زد و قهقهه و خنده های بلندش در فضای سالن پیچید. به قدری خندید و خندید تا سرانجام چشمانش پر از اشک و صورتش سرخ و برافروخته شد. بعد از لحظاتی بالاخره خنده هایش ته کشید و دوباره به مهیا که مشخص بود خنده اش را مهار کرده است، خیره شد و گفت:(دختر واقعا من ماههاست که دارم با تو زندگی می کنم؟! تو دیگه کی هستی؟)
وبلافاصلهذ از جایش بلند شد و درست روبروی مهیا ایستاد و نگاهش به چشمهای زیبای او افتاد. ولی فوری با دیدن چهره ی زیبای او سرش را به سوی دیگری چرخاند و از کنارش گذشت. ترس از این که دچار خطایی شود. دوباره پرسید:(اخه دختر اون چه ریختی بود که خودتو در اورده بودی؟ حیف صورت به این قشنگی نیست قایمش کردی؟)
مهیا گفت: (چیه اقا تا دیروز که راضی بودین؟ اصلا همه ی شما اقایون تا چشتون به یه خوشگل می افته همه چی از یادتون می ره.)
شروین گفت: (حالا می فهمم چرا از اقایون اینقد بد می گفتی؟ حتما خیلی اذیت کردن، والله بیچاره ها حقم داشتن.) و خیلی بامزه دوباره خنده ای کرد و گفت:(حالا چطور شد که تصمیم گرفتی اینجا بمونی؟)
مهیا بعد ا ز کمی مکث با نگاه مرموزی به چهره شروین که همین نگاه کوتاهش، دل شروین را بدجوری لرزاند گفت:(چون می خوام حرفاتون بهم ثابت بشه، امیدوارم یادتون مونده باشه که قبلا چیا به من گفته بودین؟)
شروین چینی میان ابروانش اند اخت و با تعجب پرسید:(نه، چه حرفهایی، من که چیزی یادم نمی یاد.)
مهیا گفت:(اینو خوب می دونم شما اقایون فوری همه حرفا و قولاتونو فراموش می کنین، ولی خوب خوشبختانه من هیچکدوم از حرفاتون رو فراموش نکردم. یادتونه قبلا بهم گفته بودین سایه اگه تو خوشگلم بودی من رفتارم همین بود که می بینی؟ یا مثلا مدام می گفتین سایه تو برام با ترانه هیچ فرقی نداری. یاگفته بودین از کجا یه دختر خوشگل بیاریم تامن به تو امتحان پس بدم، این موقعیتو دیشب اقا دزده براتون جور کرده. از همیم امشب می خوام ببینم حرف و عملتون یکیه یا این که همه حرفاتون باد هوا بوده؟)
شروین گفت: (پس موندی از بندددددده امتحان بگیری؟) وبا خنده بلندی گفت:(ولی فکر کنم رفوزه بشم، هر چند با اون کتکایی که دیشب به اون یارو زدی مگه من جرات می کنم بهت چپ نگاه کنم.اخه دختر تو دیگه کی هستی؟ شده تو چیزیم بلد نباشی؟ همه چی رو در موردت فکر می کردم، الا خوشگلی و کاراته کاریتو! از کجا یاد گرفتی؟ خیلی حرفه ای هستی! بیچاره مردی که شوهرتو بشه، پدرشو در میاری.) مهیا گفت:(خب برای ادب کردن شما اقایون ما خانومام باید از هر روشی استفاده کنیم. منم که می دونین جون می دیدم برای ادب کردن شما اقایون. برای همینم برای رسیدن به هدفم باید این ورزشو یاد می گرفتم. اتفاقا خیلی جاها به دردم خورده، مخصوصا دیشب.) شروین گفت:(واقعا از بابت دیشب ممنونم، شاید اگه تو نبودی منم الان زنده نبودم.)
مهیا گفت:(ما خنوما همیشه به داد شما اقایون می رسیم، ولی شما اقایون همیشه نمک نشناسین، حالا چیه! هر شب تا این موقع می رسیدین می گفتین زود باش سایه گشنمه، شامو بیار. ولی امشب یه ساعته اومدین فقط دارین مثل ندید بدیدا منو نگاه می کنین و بازجویی می کنین؟)
شروین دوباره خندید و گفت:(اولا هر شب یه خوشگل روبروم نبود! دوما سایه خانوم اگه توام به جای من بودی حال منو داشتی، حالا نمی خوای شام بدی؟ خودت خوب می دونی که من از دیدن خوشگلا اشتهام باز می شه.)
ان شب شروین بعد از خوردن شام از مهیا پرسید:( حالا راستشو بگو، چرا خودتو به اون قیافه دراورده بودی؟)
مهیا گفت: (به خاطر حرف خودتون، مگه یادتون رفته؟ خودتون گفته بودین دختر جوون استخدام نمی کنین؟ منم چون خودمو نمی تونستم میانسال درست کنم، مجبور شدم قیافمو عوض کنم. ولی به خدا اقا دیگه داشتم کم کم خسته می شدم.)
شروین گفت: (راست می گی سایه، اگه روز اول همین طوری می امدی مطمئن باش استخدامت نمی کردم.)
بعد به طور بامزه ا ی چشمهایش را چپ کرد و گفت:(که چشمای خانوم این طوریه! اره؟)
مهیا با دیدن قیافه ی بامزه شروین خنده ی بلندی سرداد و گفت:(وای اقا اینطوری خیلی خوشگلترین.)
و شروین گفت: (پس عینکتو دیگه بده به من، چون بعد از این نوبت منه که از زیر اون عینک تورو دید بزنم.) و بلافاصله خیره شد به چهره مهیا و گفت: (واقعا سایه خداوند تو وجود تو تو هیچی کم نذاشته.)
مهیا گفت: (خواهش می کنم چاپلوسی نکنین که هیچی گیرتون نمی یاد. با اجازتون اقا من دیگه می رم اتاقم، کاری ندارین؟)
شروین گفت :(چه زود! حالا یه ذره بشین صحبت کنیم.) مهیا با لبخندی گفت:ولی هر شب این حرفو نمی زدین! می گفتین:(برو سایه خسته ای راحت باش.) شروین گفت:(وای سایه خدا به دادم برسد بعد از این چقد باید این حرفارو بزنی و مسخره ام کنی، برو بابا بخواب.)
و با ورود مهیا به اتاقش، به یاد بهادر افتاد که اگر او را با این دختر، تنها در این خانه ببیند چه ها که نمی گوید. به یاد عمه اش افتاد که مدام برایش دنبال دختریست که به دل او بنشیند. و به یاد مهیا که چه زود با یک نگاهش او را اسیر خود کرده و به دلش نشسته بود. ولی شروین به خاطر حرفهای مهیا و افکارش در مورد جنس خراب مردان حتی نمی دانست چگونه با او رفتار کند.
ان شب شروین به محض ورود مهیا به اتاقش، متوجه شد که او برعکس شبهای قبل در اتاقش را هیچ قفلی نزد. متعجب پشت در اتاق او رفت و پرسید:(سایه چه عجب امشب از من نترسیدی و در اتاقتو قفل نزدی!)
مهیا گفت:(فکر کردین من هر شب از ترس شما درو قفل می کردم؟ نخیر اقا، می ترسیدم یه موقع باهام کاری داشته باشین سر زده وارد اتاقم بشین و منو بدون عینک ببینین. وگرنه دیشب که دیدین سر اون یارو چه بلایی اوردم. من از هیچ کس نمی ترسم. شب بخیر.)
واقعا مهیا با این همه مشکلات باز هم دختر بذله گو و خوش صحبتی بود. اگر کسی دیگری به جای او بود، تا به حال از این همه مشکلات از پای در امده و هفتاد کفن هم پوسانده بود. ولی او هدفش فقط مبارزه با مشکلات و غلبه بر انها بود، تا اینده ی خود و خواهرانش را به بهترین نحو بسازد.
وقتی مهیا صبح زود از خواب بیدار شد، دید که شروین برعکس روزهای قبل زودتراز او بیدار شده است! با دیدن او گفت:(سلام اقا سحرخیز شدین! یا اصلا نخوابیدین؟)
شروین گفت: (سلام سایه خانوم از کجا فهمیدی خوابم نبرده؟)
مهیا گفت: (از اون جایی که شما اقایونو خیلی خوب می شناسم، همیشه سر و گوشتون می جنبه.) شروین گفت:(همه رو بله، ولی منو هنوز نشناختی1 نخیر سایه خانوم اتفاقا خیلی ام راحت خوتبیدم. چون خیالم راحت بود که اگه دزد یا قاتلی وارد خونم بشه یه محافظ بزن بهادر دارم که حسابی مواظبمه.)
مهیا گفت:(نگفتین چرا صبح به این زودی پاشدین؟) شروین



26-12-1390 02:08 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گفت:{قبل ازشروع کلاسم میخوام برم کلانتری،شاید اقا دزده شناسایی بشه.میدونی سایه میخوام به همسایه ها پیشنهاد بدم یک سرایدار انتخاب کنیم}مهیا گفت:{اره اقا اتفاقا خیلی خوبه ولی اقا چرا پریشب با اون همه سر وصدا کسی به دادمون نرسید؟}
شروین گفت:چون از شانس بدمون هیچ کدوم خونه نبودن،ولی خب تو به چای همه به دادم رسیدی.}وبه ناگاه به مهیا خیره شد وگفت: {سایه یه دقیقه نگام کن ببینم}
مهیا به سمت شروین برگشت وگفت:{بله بفرمایین}
شروین گفت:حالا فهمیدم دختری که تو گتاب فروشی دیدم کی بود...توبودی سایه...اره درسته؟خودتی؟برای همینم اونقدر از دیدن من تعجب کرده بودی؟حالا اون جا چی کار میکردی؟
_درسته خودم بودم .اومده بودم کتاب فروشیتونو ببینم
_ولی من که ادرس نداده بودم
-چرا اقا داده بودین.یادتون نیست؟حالا نمیخواین برین اقا ؟دیرتون میشه!
شروین گفت:اره سایه راست میگی .حتما دادم .وگرنه تو ازکجا میشناختی؟فعلا خداحافظ. واز در خارج شد.
که با خروج او مهیا نفس راحتی کشید وخدارا شکرکرد که به خیر گذشته است.
ان شب شروین زمان باز گشت به خانه احساس دیگری داشت.احساس میکرد دوست دارد زودتر به خانه برسد،احساس میکرد دوست دارد زودتر مهیا راببیند،احساس میکرد کسی رادر خانه دارد که با تمام دخترهای دنیا تفاوت دارد.
اری او سرتا پایش پراز احساس شور وعشق ودلدادگی شده وبه مهیا احساس قشنگی پیدا کرده بود.
او با همه خصوصیات مهیا اشنا شده وبعداز دیدن قیافه واقعی او همه چیز برایش تکمیل شده بود.تصمیم گرفته بود مهیارا از نظر تحصیلات تا دیپلم برساند.اگر مهیا درسش راهم میخواند از نظر شروین بهترین همسر برای او بود.
مهیا میتوانست اورا خوش بخت ترین مرد روی کره زمین کند،ولی حتی اگرمهیا درس هم نمیخواند بازهم شروین نمیتوانست از او دست بکشد.چون او با تمام وجود دلبسته اش شده بود،ولی جرئت این را که چیزی به او بگوید را نداشت.چون مهیا رابه خوبی میشناخت ومیدانست او دختر سر سختی است ودر مورد مردان هم خیلی بد بین است ولی باید سعی میکرد این بدبینی را از او دور کند ودرفرصت مناسبی با او درمورد احساس وعشقش صحبت کند.
روزها میگذشت وشروین عاشق وعاشق تر میشد،و لی حتی جرئت اینکه مستقیم به چهره مهیا نگاه کند را نداشت.خیلی عادی میرفت وخیلی عادی می امد وهرشب طبق معمول به او درس میداد .
یکی ازروز های جمعه بود که مهیا به قصد رفتن به خانه شان صبح زود از خواب بیدار شد وبعداز نرمشی به اندامش ازخانه خارج شد ولی به محض ورود به خانه حال پدر را وخیم دید. با دیدن حال پدر با عصبانیت برسر مهسا فریاد کشید که چرا زودتراز اینها به او خبر نداده است.ومهسا با دلخوری گفت که پدر به او اجازه همجین کاری را نداده است.مهیا با دیدن رنگ و روی پدر وحشت تمام وچودش را پر کرده واز ترس بی حس شده بود.دلش نمیخواست به هیچ عنوانی پدر را از دست بدهد بدون معطلی با شتاب از خانه بیرون زد وبا یک اتوموبیل کرایه ای به خانه باز گشت ،به کمک مرد راننده پدر راداخل ماشین خواباندند وبا سرعت راهی بیمارستان شدند .حال منصور چنان وخیم بود که مرد به ان صبوری ،صدای ناله هایش درفصای کوچک تاکسی پیچیده واشک مهیا رادراورده بود.
مهیا مدام پدر را دلداری میداد واز او گلایه میکرد که چرا زودتر به او خبر نداده است ومنصور با ناله وصدای ضعیفی میگفت:
-مهیا جان چیزیم نیست،تو خودتو ناراحت نکن
به محض رسیدن به بیمارستان منصو رابستری کردند ومعاینات لازم را بر رویش انجام دادند که مشخص ش منصور یکی از کلیه هایش را ازدست داده است وبایدبرای از دست ندادن ان کلیه دیگر هرچه زودتر اوراعمل جراحی کنند.
انروز بیماری پدر وعمل جراهی او موجب شد تا مهیا همه پس انداز ی ا که برای تغییر محل زندگیشان کنار کذاشته بود،صرف هزینه بیمارستان وتقویت پدر کند.
یک هفته از روزی که مهیا از خانه شروین خارج شده بود میگذشت. او هنوز هم فرصت این را که به شروین خبر دهد یا حتی به دانشگاهش سربزند را پیدا نکرده بود.
به حدی اعصابش به هم ریخته وافکارش پریشان بود که حتی تک زنگ کوچکی هم به شروین نزده بود. نمیدانست زنگ بزند وبه شروین چه بگوید؟شروین حتی خبر نداشت خانواده او درتهران زندگی میکنند.او حتی نمیدانست که مهیا مادر ندارد!
انروزها مهیا مدام دراین اندیشه بود که چرا این زنگی واین سرنوشت با انها کنار نمیاید؟ چرا این سرنوشت مدام با انها سر جنگ دارد؟چرا روزگار تا میتواند بر پیکر انها ضربه میزند؟چرا ضربه هایش به قدری کاری است که انها را له میکند؟مگر معصوم تر وبیچاره تر از انها گیر نیاورده است؟چرا به یکباره سرنوشتشان ان قدر تلخ گشته است؟مگرانه چیز زیادی از این دنیا خواسته بودند؟ انها حتی به همان نداری ها. وهمان زندگی هم قانع بودند.ولی افسوس وصدافسوس که طالع نحسشان حتی اجازه اینکه انها بعد از افتادن برخیزند وبه خود ایند راهم به انها نمیداد وپی در پی انها را زیر ضربات تازیانه خود میگرفت که سوزش ضربه های این تازیانه ها بیشتر وبیشتر وفقط وفقط برپیکرخسته مهیا مینشست وپیکرش را میسوزاند.به طوری که سوزشش تا مغز استخوان هایش را هم خرد میکرد واز پای درش میاورد.
ان روزها مهیا مدام با دلی پر از غم وغصه بالای سر پدرش مینشست وبه او امیدی تازه میداد وپدرش را بیشتر از هرچیز وهر کسی دراین دنیا دوست داشت.ان هم پدری که زمانی برای خودش مرد جذاب و موفقی بود،پدری که عاشق همسر وفرزندانش بود.پدری که از هیچ چیزی برای انها کوتاهی نکرده بود.پدری که شبها وروز های زیادی را برایشان دویده وخسته نشده بود وحالا همین پدر مانند تکه ای گوشت ،گوشه اتاق نمورشان افتاده ومثل شمعی سوزان قطره قطره اب میشد.و ذره ذره از بین میرفت اینک حتی روزگار نیز برپیکر باقی مانده او رحم نمیکرد وتکه تکه ان نیمه را نیز از او میگرفت
مهیا همیشه از فکر اینکه پدر را هم ازدست بدهد دیوانه میشد وجود پدر برای او چون پشتی وتکیه گاه نرمی بود که با تکیه زدن بران لذت زیادی میبرد.از صدای گرمش،از حرف های قشنگش،از نوازش ها ی دستش واز بوسه های پدرانه اش تمام غم هایش را فراموش میکرد.حاضر بود برای خوشحالی پدر هر کاری بکند تا اورا غمگین نبیند.ولی مدام غم را که در چشمان پدر لانه کرده بود را میدید.
مهیا بازهم پس اندازش را پس از ان همه زحمت کرده وباز هم نمیتوانست به این زودی ها محل ندگیشان را عوض کند.چرا دبختی دست از سرشان برنمیداششت؟چرا انهارا رها نمیکرد تا گریبان بینیازان را بگیرد؟ مگر چه خصومتی با انها داشت؟برای انها که دیگر چیزی باقی نمانده بود؟
خودش هم نمید انست چرا به یکباره سرنوشتشان تا این حد شوم ونحس شده است.؟
بعد از چند روز منصور را به خانه بردند،ولی بسیار ضعیف ورنجور شده بود وهمچون منصور،مهیا نیزبه خاطر دوندگی های شبانه روزی اش خسته لاغر به نظر میرسید.
ازیک سو پرستاری از پدر ، از یک سو تمام شدن پس اندازش، واز سویی دیگر بیخبری از شروین، که همه وهمه ذره ذره اورا اب میکردند واز پای درش میاوردند.تمام وجودش بغض بود وغصه.
در ست 20 روز از غیبت مهیا میگذشت وشروین از غم دوری وبیخبری از مهیا دیوانه شده بود مدام دلهره داشت که نکند اتفاقی برایش افتاده باشد !
نکند اصلا نیاید! نکند او سخنی گفته باشد که موجب ناراحتی مهیا شده و اوقصد باز گشت به ان خانه را نداشته باشد؟
این فکرها غصه ی اورا بیشتر وبیشتر میکرد. او تازه به دختری که به دلش نشسته بود رسیده بود.اوتازه بعد از سالها عاشق شده بود.او تازه برای اولین بار به دختری دل بسته بود.اگر او نمیامد جه میکرد؟پشیمان بود که چرا حتی از او شماره تلفنی هم نگرفته است.هرشب وقتی به خانه اش میرسید وچراغ ها یخانه راخاموش میدید، تمام غم عالم در دلش جمع میشد.
وبالاخره بعد از 20 روز مهیا پدر را به مهسا سپرد وراهی دانشکده و ومحل کارش شد دلش به حال مهسا هم میسوخت.مگر او چند سالش بود که مدام باید پدر را تر وخشک میکرد وبه او میرسید.دلش از همه دنیا گرفته بود وپر از غم بود. تنها بود،تنهای تنها که کوهی از مشکلات سخت زندگی روبرویش قد غلم کرده بود واز جلوی چشمش کنار هم نمیرفت.تا گوشه ا ی از ان مشکلات را رفع میکرد، مشکل بزرگ دیگری اضافه میشد.در تمام طول این مدت عمو هایش حتی سرس هم به انها نزده بودند وخبری از برادرشان نگرفته بودند.اصلا انگار که کسی انها را نمیدید.مگر همه کور بودند؟مگر اخساس نداشتند ؟مگر انسان نبودند؟ مگر عاطفه نداشتند؟پس چرا حتی ذره ای نیز دست یاری به سوی انها دراز نمیکردند؟عموهایش وضع بسیار خوبی داشتند. ولی چه حاصل که رحم و شفقت در انها نبود.
ان وز به محض پایان کلاسهایش بدون معطلی به سمت خانه شروین به راه افتاد.به اندازه تمام دنیا دلتنگ شروین بود.تپش قلب واحساسش بهخوبی به او میفهماند که چه احساس قشنگی به شروین دارد وهرگز نمیتواند بدون او به زندگیش ادامه دهد.مطمئن بود ان شب با دیدن شروین وصحبت با او تمام خستگی این مدت را از تنش بیرون خواهد کرد وغصه هایش را برای ساعاتی ساعاتی هرچند کوتاه فراموش خواهد کرد .با این افکار شیرین وارد خانه شد وخانه را خیلی شلوغ و وبه هم ریخته دید. بلافاصله مشغول تمیز کردن واماده کردن غذای ان شب شد. تابه هنگام شب چندین باربه خانه شان زنگ زد وحال پدر را از مهسا پرسید.بالاخره وقتی کارهایش تمام شدو وارد اتاقش شد،اشک زیادی پشت چشمانش سنگر گرفته اماده ی بهانه ای بودند تا به یک تلنگر هرچند کوچک،خودی نشان دهند.باز هم یاد پس انداز از دست رفته اش افتاد.چقدر برای ان پس انداز شب ه زحمت کشیده وروزها کار کرده بود تا خواهرانش را از ان محل نجات دهد واسایشی را برایشان فراهم کند.ولی بیماری پدر همه نقشه هایش را نقش بر اب کرده بود.
یکی از همان روز هایی که منصور مریض شده بود،مهسا با خجالت وکلی من من، به مهیا گفته بود که تازگی ها پسری لات وبی سر وپا درمحل زندگیشان مدام مزاحمش میشود.ومهیا با حرف خواهرش تصمیم گرفته بود حق ان پسر را کف دستش بگذارد تا دیگرهوس مزاحمت دختران به سرش نزند.مدام نگران مهسا ومهدیه بود ونمیدانست چه کند
باشنیدن صدای زنگ در وچرخش کلید ازافکارش کنده شد وفهمید که شروین پشت در خانه است.اشتیاق دیدار شروین اورا به کنار در کشاند وبرای لحظاتی غصه هایش را به دست فراموشی سپرد
با دیدن شروین لبخندی زدو گفت:
"سلام اقا خسته نباشین!مارو نمیبینین خوشین یا ناخوشین؟"
ولی شروین با وجود اینکه ازامدن مهیا بسیار خوشحال شده بود،مانند غریبه ها حتی جواب سلام اورا نداد وبدون نگاه کردن به او وارد اتاقش شد.تصمیم گرفه بود این دختر را بدجوری ادب کندتا بار اخرش باشد بیخبر میرود واورا در انتظار میگذارد.
مهیا از برخورد شروین وارفت وبهتش برد. ولی چیزی نگفت وشام را اماده کرد.از رفتار شروین خیلی دلش گرفت.بعد از 20 روز خستگی وغصه خوردن،توقع داشت شروین بهتر از اینها با اوبرخورد کند ولی او حتی نگاهش نکرده و جواب سلامش رانداده بود.
بعداز اماده کردن میز شام به سمت اتاق شروین رفت واورا دراز کشیده وچشم سته روی تخت دید..با صدای ارامی رسید:
"اقا چیزی شده؟"
باز هم شروین جوابش را نداد.
مهیا بامکث کوتاهی کوتاهی گفت:
"اقا با من قهر کردین؟با شکمتون که قهر نکردین؟شام حاضره بفرمایین."
شروین به همان حالت دراز کش با اخم گفت:
"جمعش کن،خوردم."
او حتی نیم نگاهی هم به مهیا نینداخت.در حالیکه دلش پر میکشید به او نگاهی هرچند کوتاه بیندازد وبا اوصحبتی کند وبه او بگوید که چقدر دلش برای او تنگ شده بوده اما غرورش اجازه نمیداد.
مهیا بدون گفتن حتی کلامی حرف میز شام را جمع کرد وفنجانی چای به اتاق شروین برد وگفت:
"حداقل چایی بخورید اقا"
شروین دوباره با اخم گفت:
"مگه نشنیدی چی گفتم؟چیزی نمیخورم!"
مهیا با بغضی سنگین سینی چای را برداشت وبه سمت اشپزخانه رفت ومشغول کارهایش شد.ولی حتی بعداز پایان کارهایش نیز نتوانست بخوابد.مدام از این پهلو به ان پهلو میشد.مدام دربسترش غلت میزد.ولی بالاخره پلک هایش سنگین شدوبه خواب رفت.
صبح زود دوباره ازخواب بیدار شد وصبحانه شروین را اماده کرد. ولی شروین بعد از اماده شدن بدون خوردن صبحانه وبدون حتی صحبتی با مهیا از خانه خارج شد.
ان روز دوباره زمانی که مهیا از دانشکده به خانه برگشت،کارهایش را انجام دادوشامی اماده کرد ومشغول خواندن درس هایش شد.
نه شب بود که باصدای زنگ در فوری کتابهایش را جمع کرد واز اتاق خاج شد با دیدن شروین دوباره جلو رفت وگفت:
_سلام اقا.خسته نباشین !
ولی شروین گویی اصلا اورا ندیده باشد،مثال افراد بیگانه از کنارش رد شد وبه اتاقش رفت.
دوباره مهیا بغضش را فرو دادو چیزی نگفت.چقدر باید به خاطر فقر ونداری اش غرورش را میشکست؟ چقدر باید پیش هرکس وناکسی کوتاه میامد؟چقدر باید به خاطر احتیاجش جلوی این وان خم وراست میشد؟چقدر در پنهان اشک میریخت.
چقدر باید اه میکشید؟چقدر باید ناله میکرد؟
چقدر باید زار میزد؟او حتی اجازه ی اینکه به کسی دل ببندد راهم نداشت. او باید همه خواسته هایش را،علایقه هایش را،احساساتش را،زیر پاهایش له کرده وفقط له شدنشان را تماشا میکرد.حدااقل قبل از ان میتوانست اشک هایش را پشت عینکش پنهان کند،ولی حتی پیش شروین هم نمیتوانست به اشکهایش اجازه دهدتا به چشمانش یورش ببرندوانها را خیس کنند.مطمئن بود که اگرشروین ازعشق وعلاقع او به خودش اگاه شود،حتی یک روز هم به او اجازه ماندن درخانه اش رانمیدهد.
او محتاج بود واقعا به این شغل احتیاج داشت.
چه کسی فکرش را میکردکه روزی مهیا حتی محتاج شغل کلفتی هم بشود،ان هم او با ان همه تحصیلات وکارایی وهنر وسلیقه ای که داشت.ولی او در زمانه بدی زندگی میکرد.زمانه ای که نامردی بیداد میکرد، زمانه ای که کسی ، کسی را نمیدید.زمانه ایکه همه فقط به فکر خودشان بودندوبس.انگارکه همه برای پیشی گرفتن از یکدیگر مسابقه گذاشته وانگار هرکس بیشتر داشت،او برنده بود.
دوباره میز شام را چید وبه کنار در اتاق شروین رفت وگفت :
-شام حاضره اقا
ودوباره شروین با بی اعتنایی گفت:
-خوردم،جمعش کن،کار دارم.
وسرش را به مطالعه کتابی مشغول کرد واز اتاقش خارج شد.
مهیا بابغض میز را جمع کردووارد اتاقش شد،چقدر خود ا پیش شروین تحقیر شده میدید.
چقدرخودش را خوار وخفیفمیدید. اگرنیازی نداشت،اگر فقط خودش بودوخودش،هرگز دیگر در این خانه نمیماند.
ولی پدر وخواهرانش را چه میکرد؟مگرهمیشه شعارش این نبود که یک نفرفدای سه نفر،پس حق اعتراض هم نداشت وهمه ی این افکار وحرف ها بیهوده بود.
با افکار پریشان ودرهمش مشغول خواندن درس هایش شد.به علت بیماری پدر ونرفتن به دانشگاه،از درس هایش هم عقب مانده بود.
فردای ان شب ،دوباره صبح زود شروین بدون خوردن صبحانه وحتی صحبت با مهیااز خانه خارج شد.مهیا هم بعد از رفتن او با قیافه ای غمگین از خانه خارج وراهی دانشکده شد.
در نظر او شروین با وجو د این زندگی مرفه چگونه میتوانست از زندگی خدمتکار خانه اش اطلاع داشته باشد؟چگونه میتوانست از خوار
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:09 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شدن خدمتکار خانه اش خبر داشته باشد ؟در مسیر راهش چشمش یه سیروس افتاد که او هم پیاده راهی دانشگاه بود .سیروس با دیدن مهیا به سمتش رفت و گفت : (سلام ، صبح بخیر !)
مهیا با دیدنش لبخندی زد و گفت : (سلام ، پیاده ای ؟ بالخره به درد ما دچار شدی ؟)
سیروی گفت : (آره ،ماشینم تو تعمیرگاهه !چطوری ؟ خوبی؟ چند روزه می بینم پکری ،چیزی شده ؟)
مهیا گفت :چیزی نیست پدرم بیماره ، نگرانشم )
سیروس گفت :(اگه کاری هست بگو انجام بدم .)
مهیا گفت :(نه، ممنون ،بالاخره می دونی که ما دخترا بیشتر از شما پسرا به بابامون علاقه داریم و خیلی زود نگرانشون می شیم .)و بعد از طی مسیری با هم وارد دانشکده شدند .
سیروس چقدر این دختر را دوست داشت ،فقط خدا می دانست . ولی مانده بود که چگونه به قبل او رخنه کند .مهیا با رفتارهای خواهرانه اش جلوی راه او سدی کشیده بود ، نفوذ ناپذیر . که این سد باعث می شد ، سیروس هیچگاه نتواند حرفهای دلش را به او بگوید .
چند روزی هم گذشت ، ولی شروین هنوز هم با مهیا سر سنگین بود . آ« روز مهیا زمانی که کلاسهایش به اتمام رسید و از دانشکده خارج شد . دوباره با عجله راهیه خانه شروین شد . به محض رسیدنش به خانه باز هم همه جا را تمیز و شام را آماده کرد . کی دلخواه شروین را نیز تهیه دید و منتظر شروین نشتت . تصمیم گرفته بود که آن شب هر طوری که بود ، اعتصاب شروین را بشکند و او را به سخن گفتن وادارد .
ولی آن شب شروین اصلاً به خانه نیامد . بلکه به خانۀ عمه اش نجمه رفت و آخر شب هم با یک تک زنگ کوتاه به مهیا خبر داد که شب به خانه نمی آید . کهبا این کارش مهیا را دمغ بر جای گذاشت .
شروین نیز بسیار دلتنگ مهیا بود و دلش پر می کشید تا روبروی او بنشیند و به اندازۀ تمام روزهایی که او ندیده و با او سخن نگفته بود، با او سخن بگوید و به تماشایش بنشیند .
آن بیست روز به قدری برای شروین سخت گذشته و بی تابش کرده بود ، که همان شب اول بعد از بازگشت و دیدن مهیا، قاطعانه با خو تصمیم گرفت که به مدت چند روز چنان رفتاری به مهیا نشان دهد که او بعد از آن ،بدون گفتن به او حتی یک روز هم غیبت نکند . ولی او هنوز مهیا را نشناخته و نمی دانست که او از خودش هم لجباز تر است . ولی شروین باز هم نیامد و آن شب را در خانه ی خاله اش ، طیبه گذراند .
روز جمعه بود که مهیا صبح زود بدون این کهشروین را ببیند . به خانه ی خودشان رفت . با ورود به خانه با وجود اینکه حوصله ی حتی کلامی حرف را نداشت ، ولی بارویی گشاده کنار پدرش نشست و با او شروع به خوش و بش کرد وسر به سرش گذاشت ، تا شاید بتواند ذرهای روحیه ی او را تغییر دهد . با وجود اینکه متصور حالش بهتر از قبل بود ، وای هنوز هم ضعیف بود و مدام باید تقویت می شد . برای پدر کمی جگر درست کرد و به دستش داد، تا بخورد و کمی تقویت شود . پسته پوست گرفت و داد به دستش ، تا شاید بخورد و جان بگیرد .او دیگر نمی دانست که چه کند . هر چه سروته زندگی را می زد ، باز هم کم می آورد . و ازسوی دیگر رفتارهای سرد شروین بیشتر از هر چیز دیگری او را آزار می داد . تصمیم گرفته بود که اگر شروین باز هم به آن رفتارش ادامه دهد ، حتما خانه اش را ترک کند . شاید اصلا شروین دیگر به اونیازی نداشت ؟شاید بعد از از ماجرا ی آنشب و دیدن قیافۀ اصلی او خجالت کشیده بود تا او را اخراج کند ؟ شاید دنبال بهانه ای می گشت که آن بیست روز غیبت به دستش بهانه داده بود ؟
دوباره روز شنبه صبح زود بود که مهیا با سپردن پدر و مهدیه به دست مهسا خانه را ترک کرد و راهیه بالای شهر شد .
بعد از طی مسافتی و گذشتن از از خیابانهای متعدد و پر ترافیک ، با رسیدن به روبروی آپارتمانی که شروین در آنجا زندگی می کرد ، آه سردی کشید و زیر لب گفت : ( اگه امشبم شروین بهم بی محلی کنه ، دیگه نمی مونم.)
با ورودش به راهروی ساختمان بدون سوار شدن به آسانسور ، پله ها را با پاهایی سنگین ، دو تا یکی کرد و خود را به سمت بالا کشید . داخل آپارتمان به قدری ریخت و پاش و به هم ریخته بود که نهایت نداشت . انگار که شروین با یان کارهایش حسابی با او لج می کرد .
تا به هنگام بعد از ظهر مشغول تمیز کردن خانه شد و دوباره شامی تهیه دید و دسر دلخواه شروین را آماده کرد . د رتاریکی شب از پنجره ی اتاقش خیره ی ستارگان بود که با صدای چرخش کلید و زنگ در از اتاقش خارج و به کناردر رفت . گفت :(سلام آقا ، خسته نباشین !)ولی باز هم شروین بدون دادن جوابی به او ، وارد اتاق خودش شد .
مهیا برایش چای و کیک برد و گفت :( آقا کیک رو که دوست دارین براتون درست کردم )
شروین با لحن تندی گفت :(دیگه دوست ندارم ، برش دار ببر . )
مهیا با صدا یی که به زحمت شنیده می شد ، گفت :( چشم آقا !)و بدون گفتن سخن دیگری به سمت آشپزخانه رفت . دوباره میز شام را آماده کرد ، هر چند مطمئن بود که آن شب نیز نخورده جمعش می کند .ولی وظیفه ای بود که او باید انجامش می داد . با قدمهایی سنگین به سمت اتاق شروین رفت .
و گفت : ( آقا شامی که دوست دارین درست کردم .)
شروین بدون اینکه نگاهی به او بیندازد . گفت : (غذا خوردم ، جمعش کن . دیگه ام مزاحم نشو ، کار دارم .)و خود را با نوشتن مطلبی مشغول کرد . مهیا بغض نشسته بر گلویش را قورت داد و گفت : (چشم آقا )و سریع از اودور شد .
بلافاصله میز شام را جمع کرد و ظرفها را شست و به اتاقش رفت . نه دیگر امکان نداشت در ان خانهه بماند و خود را به زور تحمیل کند . با تمام بغضی که در گلویش نشسته بود ، کتابهایش را داخل ساکش قرار داد و مانتو اش را پوشید . در حالیکه قلبش به شدت گرفته بود . ساکش رابرداشت و به سمت در خروجی رفت . ولی باز هم از دلش نیامد بدون خداحافظی از شروین ، از آنخانه بیرون برود .
به سمت اتاق شروین رفت واو را روی تخت درازکش دید که چشمانش نیز بسته بود . با صدای آرامی گفت : (آقا می بخشین ....)
ولی شروین اجازه نداد . تا او حرفش را ادامه دهد . بدون این که چشمانش راباز کند گفت : ( مگه نگفتم مزاحم من نشو !)
مهیا با بغض گفت : ( بله آقا می دونم هم مزاحمم ، هم احمق ، ولی مطمئن باشین دیگه این احمق مزاحمتون نمی شه .)وسراسیمه به سمت در آپارتمان رفت و از در خارج شد .
شروین به محض شنیدن صدای در خروجی ، از جتیش پرید و از اتاق خارج شد . ولی هر چه مهیا را صدا زد ، هیچ صدایی نشنید . مطمئن شد که مهیا از خانه بیرون رفته است . با عجله کلیدش را برداشت و بلافاصله از خانه خارج و سوار اتومبیلش شد . حال خودش را نمی فهمید . اگر مهیا را گم می کرد چه ؟ اگر مهیا او را نمی بخشید چه ؟ بعد از طی مسیری چشمش به مهیا افتاد که ساک به دست منتظر اتومبیل ایستاده بود . با نفس عمیقی خدا را شکر کرد که به موقع او را دیده است . با ترمز پر سر و صدای کنار پایش توقف کرد و گفت : ( سایه سوار شو !)ولی مهیا با دیدن شروین با گاهمایی تند از کنار اتومبیلش دور شد و به راهش ادامه داد .
شروین چندین بوق پیاپی زد . ولی مهیا حتی به او نگاه هم نکرد و به راهش ادامه داد . شروین با شتاب از اتومبیل پایین پرید و سمت مهیا دوید و با صدای بلندی او را صدا زد : (سایه معلومه داری کجا میری ؟)
در حالیکه مهیا سرش پایین و به ساک درون دستش خیره شده بود با بغض گفت : (جایی که مزاحم نباشم ، جاییی که حضورم اضافه نباشه، جایی که بهم احتیاج داشته باشن ، جایی تحقیر نشم ، جایی که برای خودم و کارام ارزش قائل باشن ، جایی که غذاهام آخر شب تو سطل آشغال ریخته نشه ، جایی که حتی به عنوان کلفت اون خونه جواب سلاممو بدن ، جایی که .....)ولی گریه امانش نداد و شانه هایش از شدت گریه به لرزه در آمد و با همان حالت گریه گفت : ( اگه لازمم نداشتین خیلی راحت می تونستین عذرمو بخوایین و این همه منو تحقیر نکنین . درسته که شما اربابین و من مستخدم و حق اعتراض ندارم ولی بالاخره منم برای خودم غروری دارم )که با آخرین کلام لرزش شانه هایش شدت گرفت .
شرروین بدجوری او را تحقیر کرده بود بدجوری به او بی محلی کرده بود، پس چرا باید می ماند و خود را تحمیل می کرد دوباره با گفتن (با اجازه ) از شروین دور شد .
ولی بلافاصله شروین به سمتش دوید و رو به رویش ایستاد و گفت : (سایه یادته روزی که اومدی استخدام بشی ، بهم گفتی کاری می کنی که اگه یه روز بخوای از پیشم بری من گریه می کنم ؟ آره یادته ؟ بدون امشبمهمونن روزه ، اگه بری باور کن گریه می کنم ؟ )
مهیا در حالی کع پشتش رو به شروین کردهبود ، با گریه گفت : (اون روز وقتی دیدمتون احساس کردم با همه ی آدما فرق دارین ، برای اون روز اون حرفو زدم ولی توی این دوهفته فهمیدم که نگاه شمام به من فقط به چشم کلفت خونتونه!نه خواهر یا یه دوست .)
دلش چنان از کارهای شروین شکسته بود که دوباره گریه ی شدیدش به راه افتاد و شانه هایش را به لرزه انداخت از روزی که پدر را روی تخت بیمارستان دیده و آن همه رنج کشیده بود ، این بغض لعنتی در گلویش چنبرک زده و رهایش نمی کرد .
انگار که مدتی بود به دنبال بهانه ای می گشت تا سرباز کند وابراز وجود کند و به او بگوید : ( که مرا نادیده مگیر ، بگوید که مرا در خود خفه مکن ، بگوید که مرا بیرون بریز.)
تا با ان روز شروین گریۀ مهیا را با آن شدت ندیده بود . مدام به خود بد و بیراه می گفت که چرا این چنین قلب این دختر را شکسته و تحقیرش کرده است . او هرگز به مهیا به چشم خدمتکار خانه اش نگاه نکرده بود ، پس چرا در تمام طول این دو هفته با کارها و رفتارها ی احمقانه اش او را تحقیر کرده و افکار ناخوشایندی را میهمان ذهن او کرده بود؟ آن هم افکاری که سرانجام او را به سر حد انفجار رسانده و موجب رفتنش از آن خانه شده بود . در حالی که چشمان خودش نیز پوشیده از اشک بود ، روبروی مهیا ایستاد و گفت : ( سایه خواهش می کنم منو نگاه کن !خواهش می کنم سرتو بالا بگیر .)
ولی مهیا در حالی که سرش پایین بود و با تمام وجود گریه می کرد گفت : ( آقا اجازه بدین برم . دیگه نمی تونم بمونم . برای شما که فرقی نمی کنه ، چه من ، چه کس دیگه . توی این دو هفته نشون دادین که نگاهتون به من مثل بقیه است . درسته به عنوان یه کلفت حق حرف و حق اعتراض ندارم ، ولی اجازه رفتن. که می تونم به خودم بدم . پس لطفا برین کنار ، تا برم . )
شروین که صداش خش برداشته بود گفت : ( سایه نمی دونستم که انقدر دل نازکی ؟ منو ببخش ، و اینم بدون ، قبل از این که تو به این کار احتیاج داشته باشی ، من به تو احتیاج دارم .می دونی که من مرد بی دست و پاییم ، هیچ کاریم بلد نیستم ، الا شلوغ کردن و دستور دادن . اینقدرم این کلمه لعنتی رو به زبونت نیار ! حالا منو نگاه کن ببینم . فقط تو چشات می تونم بخونم منو بخشیدی یا نه ؟)
مهیا که خودش هم راضی به رفتن نبود ، به سمت شروین که تشنه ی دیدنش بود چرخید .
شروین با دیدن اشک چشمان مهیا که آنها را به طرز زیبایی سحر انگیز کرده بود ، سست شد و صد با به خود لعنت فرستاد . و سر آخر نیز با صدای پر التماسی گفت : ( خواهش می کنم سایه ، برو بشین تو ماشین . )
مهیا در حال پاک کردن اشکهایش گفت : ( نه آقا دوست ندارم تحمیل بشم .) شروین گفت : ( بس کن سایه ! برو بشین تو ماشین ، تو بیست روز رفتی و حتی یه بارم بهم زنگ نزدی ، حتی بهم اطلاع ندادی که کجایی ؟ می دونی من تو این بیت روز چی کشیدم ؟ نه شماره نلفنی ازت داشتم و نه آدرسی !)
و بالاخره بعد از اصرارهای فراوان شروین مهیا سوار ماشین شد . ولی گریه اش تمامی نداشت . انگار که این اشکها ، سالهای سال بود که پشت چشمانش کمین کرده بود . تا امشب به صورتش حمله کنند و صورتش را خیس از اشک کنند . عاقبت هم از شدت گریه نفسهایش به شماره افتاد .
شروین فوری کنار توقف کرد و با آوردن لیوانی آبی گفت : ( سایه خواهش می کنم بس کن . )
مهیا با بغض و گریه گفت : ( اصلا یه بارم به عنوان یه دوست از من پرسیدین تو این بیست روز کجا بودم ؟ چیکار می کردم ؟ نه شما هیچی ازم نپرسیدین . تو این بیست روز پدرم بیمار و تو بیمارستان بستری بود . بیست روز یا تو خونه بودم یا توبیمارستان . وقتی پدرم زیر عمل بود ، من اصلا فکر تلفن زدن به شما نبودم . در واقع اصلا فکرم کار نمی کرد . بعدم با خودم گفتم شما هر جور که شده این چند روزه رو سر می کنین .)
شروین دوباره گفت : ( تو رو خدا سایه گریه نکن ! به خدا اینقدر عصباین بودم که دست خودم نبود . )و بلافاصله کنار رستورانی نگه داشت و گفت : ( حالا مثل یه دختر خوب پیاده شو تاشام بخوریم . )
مهیا گفت : ( مگه شما شام نخوردین ؟)
شروین گفت : (نخیر ! باور میکنیمن چند شبه اصلا شام نخوردم ! توی بی انصافم هر شب به جای این که غذا رو بذاری توی یخچال ، می ریختی تو سطل زباله . هر شب وقتی نصف شبی از گشنگی سراغ یخچال می رفتم می دیدم بازم غذا نیست . باور می کنی این اخلاقتم به ترانه رفته ؟ دختر ما خواستیم تو رو ادب کنیم . ولی تو حسابی ما رو ادب کردی . ولی خواهشا این دفعه که خواستی چند روز نیایی، حتما یه تک زنگ بزن . اصلا نه ! آدرسشو یا با یه ماره تلفن بده که اگر روزی نیومدی ، باهات تماس بگیرم . به خدا نگرانت می شم !)
مهیا که در حال پاک کردن اشکهایش بود با شنیدن حرف شروین گفت : ( نخیر لازم نکرده ! فکر کردین من به هر مردی آدرس با شماره تلفن می دم ؟ )شروین خندید و گفت: (انو که خوب می دونم . حالا نمی خوای پیادهشی؟)مهیا گفت : (امشب غذا رو نریختم بیرون ،بریم خونه .)شروین گفت : (چشم سایه خانم ، پس پیش به سوی خونه .)
در طول مسیر راه ، شروین به قدری برای مهیا صحبت کرد و زبان ریخت و از او عذر خواست تا سرانجام خندۀ مهیا را درآورده و شروین بادیدن خندۀ مهیا ، با خیال راحت اتومبیلش را وارد پارکینگ مجنمع کرد و آن را گوشه ی پارک کرد وگفت : (سایه بپر پایین که از گشنگی مُردم !)
مهیاسرش را با لبخندی تکان داد و گفت : (من که می دونم منو فقط بخاطر شکمتون برگردوندین .)
شروین که با بودن مهیا در کنارش چهره اش پوشیده از شادی بود گفت : ( پس چی فکر کردی سایه خانوم ؟ خودت بهتر از هر کسی می دونی که من بنده و اسیر شکمم هستم . )
مهیا به محض ورودش به خانه با نگاهی به اطراف ، آهی را که نشانه آسودگی خیالش بود ، از سینه بیرون داد و خدا رو شکر کرد که شروین به دنبالش رفته واو را به خانه بازگردانده است .
بلافاصله وارد آشپزخانه شد و غذا را گرم کرد ولی به محض این که سرش را چرخاند تا شروین را برای خوردن شامش صدا بزند . او را جلوی ورودی آشپزخانه ، مشغول تماشای خود دید ، با تعجب پرسید : ( چیه آقا ؟ چرا این طوری زل زدین به من ؟ نکنه پشیمون شدین از این که دوباره منو برگردوندین خونه ؟!)
شروین که با نگاه مهیا هول شده بود ، فوری کنار میز غذا نشست و گفت : ( نخیر سایه خانوم ، داشتم فکرکردم اگه امشب پیدات نمی کردم تا صبح باید یه سره گریه می کردم . می دونی که تو براممثل ترانه ای .) مهیا گفت : (اگه باتون مثل ترانه نبودم چیکار می کردین ؟ حالا بفرمایین ، مگه نمی گفتین از گشنگی دارین پس می یوفتین .)
شروین گفت : ( باید خودتم بشینی . بخدا مردم اینقدرتنهایی غذا خوردم . آخه دختر دلت یه ذره برام بسوزه ! حداقل دلت به یتیمیم بسوزه .)
مهیا گفت : (با اجازه تون به شما دیگه یتیم نمی گن ، اگه زن گرفته بودین ، الان اندازه ی من دختر داشتین . )
شروین گفت : ( دست شما درد نکنه . حالا خوبه شناسنامه امو دیدی ، وگرنه می گفتی همسن بابا بزرگتم .)مهیا گفت : (نمی دونم شایدم .)شروین گفت : (بشین سایه ، خواهش می کنم .)
مهیا گفت : ( آخه کجای دنیا ارباب و مستخدم با هم شام می خورن .)
شرون گفت : ( سایه خانوم !نه من اربابم ، نه تو مستخدم . دیگه هم تکرارنشه .)و با دیدن نگاه مهیا که به روی میز خیره بود ، گفت :
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 02:09 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان