در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
زمان کنونی: 15-09-1395،08:02 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 56
بازدید: 2517

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
ارسال: #11
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 2
قسمت 1

درست ساعت هفت و نیم بعدازظهر بود که زنگ ساختمان شیکی را که با سنگهای گرانیت تزیین شده و باغچۀ زیبایی نیز روبروی آن قرار داشت، به صدا درآورد. ولی به ناگاه تپش قلبش شدت گرفت و اندامش را به لرزه درآورد.
احساس ترسی را که در وجودش رشیه دوانده بود، حتی در روز امتحان کنکورش نیز احساس نکرده بود. به سختی آب دهانش را قورت داد و دوباره زنگ را به صدا درآورد. تا به آن روز همه کاری انجام داد بود، الا کلفتی که آن روز قصد داشت آن را هم تجربه کند.
یک آن از آمدنش پشیمان شد. مهیا دختر دانشجویی که در آینده ای نزدیک قرار بود یک پزشک روانشناس شود، اینک برای کلفتی به آن خانه آمده و نمی دانست که با چه کسی قرار است روبرو شود. ولی وقتی قیافه ی خواهران و پدرش و همچنین نق نق صاحبخانه شان را به خاطر آورد، شعار همیشگی اش را زیر لب زمزمه کرد: «یک نفر فدای سه نفر، مادر برام دعا کن»
بعد از گذشت لحظاتی صدای مردی را پشت آیفون شنید که پرسید: «بله؟»
مهیا در حالی که انرژیش تحلیل رفته بود، به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت: «سلام می بخشین، برای کار قرار گذاشته بودیم، دیروز باهاتون تماس گرفتم»
آیفون زده و در به رویش گشوده شد. مهیا با تردید و ترس و دودلی وارد ساختمان شد و محوطه ی شیکی را در مقابل خود دید. با نزدیک شدن به اتاقک آسانسور، سوار آن شد و شماره ی دو را فشرد و به طرف بالا حرکت کرد. با دیدن قیافه اش در سطح آینۀ آسانسور خنده اش گرفت. برای درآوردن مبلغی پول به چه کارهایی که نباید دست می زد.
هنوز خنده روی لبانش بود که آسانسور متوقف و درش گشوده شد. که با توقف آسانسور و باز شدن درب آن، چشمش به مرد خوش قیافه و قدبلندی افتاد که جلوی درب منزلش ایستاده بود. مهیا با دیدن آن مرد به کلی دستپاچه و باز هم پشیمان شد که چرا آمده است؟ ولی کاری بود که شده و باید ادامه می داد. اگر پدرش می فهمید هرگز به او اجازه ی چنین کاری را نمی داد. بلافاصله آب دهانش را قورت داد و گفت: «آقای سرخوش؟»
و آن مرد نیز با دیدن مهیا با آن عینک سیاه و پای معلولش از تعجب ابروانش خود به خود بالاتر رفت و چشمهایش درشت تر شد. باورش نمی شد که چنین شخصی قرار است برای او کار کند. هنوز لحظاتی نگذشته بود که ابروهایش در هم گره خورد و با دقت زل زد به دختری که روبرویش ایستاده بود. اول فکر کرد طرفش نابیناست، با تعجب پرسید: «ببخشین شما قراره برام کار کنین؟»
مهیا بدون هیچ مکثی بلافاصله گفت: «بله خودم هستم. اجازه هست داخل بشم یا همین جا مصاحبه می گیرین؟»
آن مرد که از حاضرجوابی مهیا جا خورده بود، با تردید گفت: «خواهش می کنم بفرمایین» و در دل با خود گفت: «از محالاته که استخدامش کنم» و با تعجب به راه رفتن و چهرۀ او که با عینک بزرگ و سیاهی پوشانده شده بود، خیره شد. و دوباره در دل با خود گفت: «این خودش یه نفر رو می خواد که کارای خودشو انجام بده، کارای این خونه رو چطوری می خواد راست و ریس کنه؟»
مهیا به محض ورودش به خانه، با آپارتمان بسیار بزرگ و شیکی روبرو شد، ولی بسیار ریخت و پاش. آن مرد در حالی که باز هم خیره ی مهیا بود گفت: «شما قبلاً هم جایی کار کردی؟ یا این جا اولین جاییه که اومدین؟»
مهیا که متوجه بهت مرد شده بود گفت: «با اجازه تون من چندین ساله که به این کار مشغولم. حالا اگه اجازه بدین بشینم و به سوالاتتون جواب بدم»
مرد جوان با بی حوصلگی گفت: «می بخشین متوجه نبودم، بفرمایی» و بعد از مکث کوتاهی حرفش را ادامه داد: «بدو رودربایستی بگم، خونۀ من همین طور که می بینین خیلی بزرگه و کارشم خیلی زیاده، که فکر نکنم از عهدۀ شما بربیاد؟»
مهیا در حالی که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت: «بدون اینکه کارمو ببینین می خواین دست به سرم کنین؟ تا اونجایی که یادمه دیروز پشت تلفن گفتین استاد دانشگاهین! ببینم شما تو دانشگاهم بدون نگاه کردن به ورقه ی دانشجوهاتون اونا رو رد می کنین؟ فکر کنین منم یکی از دانشجوهاتون هستم، اول امتحان بگیرین، بعد نمره بدین.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:50 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 2
قسمت 2

چطوره؟ شما یه هفته امتحانم کنین، اگه راضی نبودین این یه هفته رو حساب نکنین و اخراجم کنین»
مرد جوان بعد از تک سرفه ای گفت: «ولی فکر می کنم براتون مشکل باشه» مهیا گفت: «فکر می کنین منم مثل دخترای بالاشهری نازک نارنجی ام؟ نخیر آقا، من یه دختر شهرستانیم که به این کارای سخت عادت دارم و ترسی ام از کار زیاد ندارم. شما فقط حقوق و شرایطتتونو بگین و یه هفته به من فرصت بدین»
آن مرد که از سماجت دختری که برای عجیب وغریب بود جا خورده بود، بعد از کمی فکر و سکوت گفت: «باشه، ولی فقط یه هفته، ولی اگه کوچکترین ایرادی تو کارات ببینم، اخراجت می کنم. ضمناً می خوام بدونم چرا عینکتو در نمی یاری؟» و در ادامۀ صحبتش با لبخندی گفت: «نکنه آفتاب اذیتتون می کنه؟»
مهیا فوری گفت: «نخیر هوا ابریه» که با این حرف خنده ی شدیدی آن مرد را درآورد.
مهیا که از خنده ی مرد جوان لجش گرفته بود گفت: «اگه خنده هاتون تموم شده توضیح بدم که چرا عینک زدم! من مادرزاد چشمم به نور حساسه، همیشه باید عینک سیاه چشمم باشه، از نظر شما مگه ایرادی داره؟»
مرد جوان فوری خود را جمع و جور کرد و گفت: «می بخشین می شه اون عینکتونو بدین من یه لحظه با اون اطرافو نگاه کنم ببینم اصلاً چیزی دیده می شه یا نه؟»
مهیا با حرف مرد روی مبل جابجا شد و گفت: «نخیر نمی شه عینکو بهتون بدم! گفتم که چشام به نور حساسه، اگه عینکمو دربیارم، تا چند روز باید چشم درد بگیرم. مگه قرار نبود که یه هفته به من فرصت بدین؟ باور کنین من به این کار احتیاج دارم»
مرد جوان که شروین نام داشت گفت: «اتفاقاً منم به یه خانمی که خیلی تمیز و باسلیقه باشه، نیاز دارم. سواد چی؟ سواد دارین؟ فکر نکنم بی سواد باشین» مهیا گفت: «کم و بیش، البته به اندازه ی نوشتن اسم و فامیلم. مگه داشتن سواد براتون ضروریه؟»
شروین گفت: «خب بالاخره تو هر کاری سواد لازمه! برای مثال وقتی من خونه نیستم بعضی اوقات برام نامه می یاد که باید تحویلش بگیرین. که اگه شما موندگار شدین که فکر نکنم موندگار بشین، باید تحویلش بگیرین»
مهیا گفت: «خب در حد گرفتن یه نامه که سواد دارم»
شروین گفت: «راستی اسم و فامیلتون چیه؟» مهیا حتی فکر این جایش را هم کرده بود چون بلافاصله جواب داد: «سایه همتی آقا»
شروین گفت: «شناسنامه چی؟ شناسنامه همراهتونه، یا نه» مهیا گفت: «متأسفانه تو شهرستان دست خانواده ام مونده، آخه برای گرفتن کوپن لازم داستن»
شروین با لبخندی گفت: «پس بدون کوپونین؟»
مهیا گفت: «مگه شما پولدارام کوپونو می شناسین؟ من فکر می کردم فقط ما فقیر بیچاره ها کوپونو می شناسیم! ولی اگه ضروریه برم شهرستان براتون بیارم، فقط دو روز طول می کشه»
شروین گفت: «نم یخواد، راستی پس شما پیش کی زندگی می کنین؟» مهیا گفت: «پیش دوستم، البته اون مثل من نیست، اون باکمالات و باسواد و سال سوم دانشگاه. یه روز تو ایستگاه اتوبوس با هم آشنا شدیم. بعد از کمی صحبت وقتی فهمید جایی رو برای زندگی ندارم و دارم در به در دنبال کار می گردم، منو برد پیش خودش. دختر خیلی خوبیه، تا حالام خیلی به من کمک کرده، این کارم اون برام پیدا کرد»
شروین گفت: «بله دیشب باهاش صحبت کردم و متوجه شدم که چقدر نگرانتون بود! تنها زندگی می کنه؟»
مهیا گفت: «بله تنهاست، ولی دیشب با دوستم صحبت نکردین، با خودم صحبت کردین»
شروین یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: «پس هنوز هیچی نشده به من دروغم گفتین؟ برای چی دیگه دروغ گفتنی؟» مهیا گفت: «می خواستم ببینم چقدر باهوشین؟ می تونین امروز صدامو تشخیص بدین یا نه؟ بیچاره دانشجوهاتون، حتماً خیلی ام از هوش و حواسشون ایراد می گیرین، درسته؟»
شروین اخمی کرد و گفت: «نخیر شایدم صداتونو تغییر داده بودین؟» مهیا گفت: «نخیر ایراد از صدای من نیست، از هوش و حواس شماست» شروین گفت: «شوهر که نداری؟»
مهیا گفت: «نه آقا فقط ای این یکی شانس آوردم که شوهر ندارم. وگرنه شما دیگه اصلاً استخدامم نمی کردین. این طور که دیروز می گفتین از دخترای جوون و زنای شوهردار تجربه های تلخی دارین. ولی بهتون قول می دم که از من تجربۀ خیلی خوبی داشته باشین»
شروین که از حرف مهیا خنده اش گرفته بود گفت: «معلومه خیلی به خودت مطمئنی؟ خیلی ام اعتماد به نفس داری! ولی زیادم مطمئن نباش، من که چشمم آب نمی خوره شما موندگار بشین! خونۀ من اینقد کار داره که همون روز اول از نفس می افتی و پا به فرار می ذاری»
مهیا با لحن محکمی گفت: «شما هنوز منو خوب نشناختین. وگرنه اینقد برام آیه ی یأس نمی خوندین. از کی باید شروع کنم؟ از فردا صبح خوبه؟»
شروین که باز هم از لحن گفتار دخترک خنده اش گرفته بود گفت: «بله شما از فردا صبح امتحانتونو شروع کنین. ولی قبل از ساعت هشت، حتماً اینجا باشین که من از خونه خارج نشده باشم، وگرنه پشت در می مونین. من هر روز تقریباً ساعت هفت از خونه خارج می شم»
مهیا گفت: «یعنی شما هر روز از صبح می رین دانشگاه تا شب؟» شروین گفت: «فقط دانشگاه نه، من یه نشریه بزرگ و یه کتابفروشیم دارم که هر روز باید اون جاهام سر بزنم»
مهیا لبخندی زد و گفت: «پس شما همش با کتاب و آدمای باسواد طرفین. من فکر کنم باید با شما کمتر صحبت کنم، چون حوصلتونو سر می برم!»
شروین گفت: «چرا؟» مهیا گفت: «آخه شما همش با کتاب و قلم سر و کار دارین و من با جار و دستمال گردگیری»
شروین دوباره یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: «حالا ببین موندگاری یا نه؟»
مهیا فوری گفت: «مطمئن باشین که موندگارم ولی هنوز نگفتین مقدار حقوقی که در نظر گرفتین چقدره؟»
شروین گفت: «فعلاً کارتو ندیدم! حقوقت طبق کارت گذاشته می شه» و بلافاصله از جایش بلند شد و گفت: «مثل اینکه حرف دیگه ای نمونده، مگر اینکه شما سوالی داشته باشین؟» مهیا گفت: «نخیر منم سوالی ندارم. پس من فردا ساعت هفت و نیم اینجام، با اجازه» و بلافاصله با لنگی پایش از آپارتمان خارج شد.
مهیا منتهای آرزویش بودکه از امتحان آن مرد پیروز درآید و در آن خانه بماند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:50 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل2
قسمت 3
پدرش بگوید، وارد خانه شد.فوری ساک لباسش را داخل کمدش قرار داد وبا آوردن دو استکان چای کنار پدرش نشست. آن هم پدری را که عاشقانه دوستش داشت، پدری را که در سن چهل و چها ر سالگی همسرش داراییش سلامتیش را از دست داده وچشم امیدش را به اندک حقوق خود و درامد دخترش دوخته بود،آن هم پدری را که به خوبی میدانست احساس سر باری میکند وپدری را که میدانست همیشه به وجود او افتخار میکند.
پدر را در آغوش گرفت و بوسه ای از گونه اش برداشت وشروع به مالش پشت او کرد .در حالیکه شانه های پدر را محکم به خود میفشرد گفت):خوبی بابا ؟ دیگه غصه نمی خوری؟)
منصور لبخند گمرنگی زد ودخترش را نوازشی کردو گفت:(من که همیشه شرمنده اتم بابا منو ببخش همه ی مشکلات منم رو شونه های جوون تو افتاده به خدا هر وقت تو رو می بینم که اینقد شب وروزبرامون زحمت میکشی غصه هام چندین برابر میشه، ای کاش منم با مادرت میرفتم و اینقد سر بار ت وخواهرات نمیشدم اگه من نبودم مشکلات تو وخواهرات خیلی کمتر بود، من نمیدونم اصلا خدا رو چه حکمتی منو زنده نگه داشت آخه من به چه دردی میخورم مثل یه تیکه گوشت بی خاصیت گوشه ی اتاق افتادم وفقط باعث زحمتتون هستم.
مهیا با اخم قشنگی گفت :(بابا این حرفا چیه میزنین؟مثل اینکه شما باید بهم روحیه بدینا؟مگه من چند تا بابا دارم ؟خودتون بگین پس من برای گرفتن روحیه پیش کی باید برم؟ به خدا بابا من از کارایی که انجام میدم راضیم باور کنین !دیگه ام از این حرفا نزنین . تو این شهر و تو این دنیا خیلی از آدما هم کار میکنن وهم درس میخونن منم یکی از این آدما. ودوباره بعد از برداشتن بوسه ای از گونه ی پدر گفت:(خوب حالا چاییتونو بخورین میدونین روح مامان از دیدن قیا فتون عذاب میکشه شما که نمیخوایین اونو دلخور کنین ها؟ بابا دوست دارم وقتی که من تو خونه نیستم ، شما با این حرفاتون بچه ها رو غمگین نکنین بالاخره اونام جوونن وباید برا درس وزندگی روحیه داشته باشن)
منصور با آه بلندی گفت:( پس تو چی مهیا ؟ تو چی؟ مگه تو جوون نیستی؟ مگه تو دل نداری؟ مگه تو نباید روحیه داشته باشی؟)
(نه بابا من هیچکدوم اینا رو نمیخوام باور کنین من راضیم ) و بعد از مکثی گفت:( بابا از همه ی این حرفا بگذریم میخوام کمی باهاتون جدی صحبت کنم .)
منصور که با دیدن قیافیه ی مرموز مهیا خنده اش گرفته بود گفت:( چیه خیلی جدی شدی ؟خبریه؟ نکنه می خوای شوهر کنی؟)
مهیا قیافه ای بامزه به خود گرفت وگفت:( نه بابا شوهر کیلو چنده! نخیر این خبرا نیست، راستیتش من یه کار جدید پیدا کردم ولی شبانه روزیه .میخوام که اجازه بدین به اون کار مشغول بشم.)
منصور با قیافه ای بهت زده گفت:( نمی فهمم ! یعنی چه شبانه روزیه؟ واضح تر بگو ببینم !)
مهیا که نمی دانست سخنش را چگونه شروع کند با من من گفت :( بابا قول بدین که داد نزنین تا بهتون بگم.)
( مهیا داری با این حرفات منو میترسونی . زود بگو ببینم اون چه کاریه؟)
مهیا بعد از کمی سکوت وتردید گفت:( بابا به خدا بهترین کاریه که میتوانم تو این زمان داشته باشم هم به دانشگاهم میرسم، هم به کارای دوخت ودوزی که شبا انجام میدم وهم فکر کنم حقوق خوبی ام داشته باشه . البته اگر شما اجازه بدین .)
منصور که خط عمیقی میان ابروانش افتاده بود گفت:( میخوای بگی اون چه کاریه یا می خوای منو دق مرگ کنی؟)
(با اجازتون نگهداری از یه پیرزن وانجام کارای خونه اش.)
ولی هنوز حرف مهیا به پایان نرسیده بود که منصور با چنان خشمی به او خیره شد که مهیا با خجالت سرش را به زیر انداخت و گفت:(مگه چی گفتم بابا؟ بالاخره اونم یه جور شغله دیگه؟)
منصور که از شدت ناراحتی تنش به رعشه افتاده بود نالی وگفت:(نه مهیا نه، این یکی رو دیگه نه امکان نداره اجازه بدم.)وبا صدای غمگینی شوع به های های گریه کرد.
مهیا پدرش را در آغوش گرفت وبا نوازشش گفت:( بابا خواهش میکنم بس کنین ،به خدا دلمو خون کردین؟)
منصور با گریه گفت:(ببین چه قد بدبخت شدیم که دخترم باید بره مستخدم مردم بشه ؟مهیا میدونی من چه آرزوها یی برای تو داشتم ؟ آره میدونی ؟مگه تو مستخدمی؟ تو دختر تحیلکرده ای هستی که خیلی کارایی داره ! نه مهیا نه، ما هممون از گرسنگی بمیریم بهتره تا تو بری مستخدم مردم بشی خجالت نمیکشی اصلا این حرفو به زبونت می یاری دیگه نبینم تکرار کنی.)
مهیا سرش را برای پدر کج کرد ومظلومانه گفت:(به خدا بابا کار پیدا نمیکنم هر جا که کار پیدا میکنم یا وقتش زیاده یا حقوقش کمه، یام خواسته های بیجا دارن. این کار هم صواب داره ،هم درآمد داره ،همم جای خلوتیه برای درس خوندن من خواهش میکنم بابا مخالفت نکنین شما مگه به من اطمینان نداری؟مطمئن باشین من بی گدار به آب نمیزنم این جا خونه کوچیکه ! من نمی تونم خوب درس بخونم، راهمم برای دانشکده خیلی دوره هزینه ی رفت و آمدم خیلی زیاده تصمیم گرفتم بیشتر کار کنم تا بتونم سال دیگه برای گرفتن فوق لیسانس شرکت کنم، ها بابا اجازه میدین؟)
منصور با شنیدن کلمه ی فوق لیسانس کمی نرمتر شد وگفت:(آخه مهیا جان من چطور بذارم تو شب وروز خونه ی مردم باشی واز یه پیرزن نگه داری کنی ؟ بهشون گفتی درس میخونی؟)
( آره بابا همه چی رو قبول کردن فعلا که قراره یه هفته آزمایشی کار کنم اگه قبولم کردن استخدام میشم.)و بلافاصله سرش را به روی شانه ی پدر گذاشت و گفت:( به خدا بابا چن سال دیگه وقتی درسم تموم بشه همه ی گرفتاریا جبران میشه یه روز میرسه که میبینین دخترتون برای خودش مطبی زده ومهسا ومهدیه هم تحصیلاتشون تموم کردن ،اونوقت همه ی این روزارو فراموش می کنین فقط شما رضایت کامل به من بدین تا منم با خیال راحت از فردا مشغول به کار بشم . حالا چی میگین بابا ؟ هان، راضی هستین ؟ آره آره ؟
منصور دخترش را نوازشی کرد وبوسه ای از گونه اش برداشت وگفت:( مهیا جان همیشه مدیونتم بابا ولی آخه بابا جان چرا تو مجبور بشی به خاطر ما دست به هر کاری بزنی ؟)
مهیا قیافه ای با مزه به خود گرفت وگفت:( بابا خوبم مطمئن باشین من همیشه دست به کارای خوب میزنم نه به کارای بد باورکنین جاش مطمئنه.)
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:50 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قسمت 3

منصور در حالی که چشمانش به اشک نشسته بود گفت:( ولی مهیا جان من دوس ندارم مهسا ومهدیه چیزی در مورد کارت بدونن .نذار ببیشتر از این غرورم پیش بچه ها بشکنه .) مهیا با انداختن چینی در پیشانیش گفت: ( پس بابا بهشون چی بگم؟ نمیگن شبا چرا خونه نمیای؟ تازه کار من چه ربطی به غرور شما داره؟)
(بگو خوابگاه گرفتی)
(نه بابا مهسا اونقد عقل داره که بدونه ما محل زندگیمون تهرانه وبه من خوابگاه نمی دن! گذشته از این مهسا خودش دختر بزرگی شده وبه سنی رسیده که باید با مشکلات زندگی آشنا بشه .به مهسا میگم، ولی کاری میکنم مهدیه نفهمه ، هر چند بلاخره اونم میفهمه ) منصور با تردید ودودلی گفت: ( باشه بابا، هر جور که صلاح میدونی . ولی دوس ندارم کس دیگه ای بفهمه ، متوجه که هستی ؟ )
( چشم بابا اجازه نمیدم کسی بفهمه .) منصور که حتی فکرش راهم نمی کرد که دختر گلش مجبور به انجام چنین کاری شود، با صدای لرزانی گفت:(جاش کجاست ؟دوره یا نزدیکه ؟)
مهیا با صدایی که خیال پدر را آسوده کند، گفت: ( میدونی بابا خیلی شانس آوردم! نزدیک دانشگاهمه ، حتی برای رفت و آمدمم هزینه ندارم ،و این خودش کلی صرفه جوییه . درضمن اگه من نباشم ، تو خورد و خوراکمونم کلی صرفه جویی میشه ،درسته بابا؟)
منصور در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد در این فکر بود که دخترش تا چه حد از خود گذشته و فداکار است . به طوری که به خاطر آنها حاضر است حتی خد متکار پیرزنی بشود وشب وروزش را نیز خارج از این خانه بگذراند .
مهیا در حالیکه منتظر جواب قطعی پدر بود به چشمان نمناک او خیره شد وگفت : (خوب بابا چی میگین؟ بهتره به جای فکر کردن جواب منو بدین . این که دیگه اینهمه فکر کردن نمیخواد، بلاخره تو زندگی مشکلاتی هست که آدم باید باهاشون روبرو بشه وکنار بیاد .نمی شه که آدم مدام از مشکلات فرار کنه و زانوی غم بغل بگیره خودتون فکرشو بکنین اگه از روز اول من از خودم ضعف نشون میدادم ،الان چه وضیعتی داشتیم ؟ ولی خوب من از پا نیافتادم وتلاش کردم .حالام هم خودم و هم مهسا ومهدیه دارن تحصیل می کنن . بابا جون بلاخره این روزای سخت خیلی زود تموم میشه وما دوباره روزای خوب وخوشی رو کنار هم شروع می کنیم .)
منصور که در حال پاک کردن اشک گوشه چشمانش بود ،گفت: (مهیا جان، با این که تو نصف سن منی ، ولی همیشه به من درس زندگی میدی . تو خیلی شجاعی ومن خیلی به وجود تو افتخار می کنم. باشه بابا هر جور که خودت صلاح میدونی عمل کن . فقط مواظب سلامتیت باش، میدونی که چقدر برام عزیزی .)
مهیا لبخندی زد وگفت :(امروز با دختر اون خانم صحبت کردم ،قرار با خانواده اش برن خارج از کشور ، برای همینم میخواد خیالش از بابت مادرش راحت باشه . مادرشم فقط احتیاج به یه هم صحبت و یکی که بعضی از کاراشو انجام بده داره . آخه بابا یه پیر زن که به اون صورت کاری نداره . فقط شام و ناهار میخواد که اونم برای من مثل آب خوردنه. خودتون بهتر می دونین که از کارکردن زیر دست مردای عوضی خیلی بهتره .)
( اگه کمک میکنه که ادامه تحصیل بدی عیبی نداره فقط مواظب خودت باش .)
مهیا با لبخند شیرینی گفت:( آخه یه پیرزن ترس داره فوتش کنی می افته زمین .) و بلافاصله به یاد هیکل درشت آن مرد جوان افتاد که آیا در خانه ی آن مرد امنیت خواهد داشت یا نه ؟ آیا آن مرد او را خواهد پذیرفت یا نه ؟
و دوباره صحبتش را ادامه دادو گفت :(من از فردا صبح قراره مشغول به کار بشم . فکر کنم جمعه ها بتونم بیام خونه فعلا راجع به این موضوع باهاشون صحبت نکردم .)
(شماره تماس یادت نره ، حتما بهمون بدی )
(خودم هر روز باهاتون تماس میگیرم ،نگران نباشین .)
(پس سعی کن جمعه ها حتما بیای خونه ، خودت که می دونی من بدونه تو دق میکنم .)
(چشم بابا ،حتما!) و با بوسیدن پدرش نزد مهسا رفت تا در مورد کارش با اونیز صحبت کند . فوری مهدیه را به اتاق پدر فرستاد وخود مشغول صحبت با مهسا شد . مهسا که باورش نمیشد مهیا بخواهد چنین کاری را انجام دهد در حالی که چشمانش درشت تر از حد معمول شده بود گفت:(مهیا واقعا عقلتو از دست دادی ؟ این کارا چیه که میکنی ؟ آخه مگه تو خدمتکار مردمی؟ اگه اجازه بدی منم کار کنم ، کار تو سبک تر میشه ودیگه احتیاجی به این طور شغلا نیست .)
مهیا با لحن تندی گفت :( لازم نکرده تو به فکر کار باشی ، هر وقت لیسانستو گرفتی ،اونوقت اجازه ی کار کردن داری .فقط تو سعی کن خوب درس بخونی تا زحمات من هدر نره .خودتم تو کارای بزرگتر از خودت دخالت نکن .من خوب می دونم دارم چیکار میکنم !فقط یادت باشه در نبوده من تو خانوم این خونه ای !همه ی کارای خونه هم به عهده ی توئه ، از بابا خوب مواظبت کن و نذارغصه بخوره . مهدیه رو به موقع بفرست مدرسه ،شب به موقع بخوابین وصبح به موقع پاشین .صرفه جویی ام یادت نره کاری نکنین بابا حرص بخوره ، خودمم هر روز باهاتون تماس میگیرم .)
وبلافاصله شانه های مهسا را گرفت وگفت :( مهسا جان، من به تو اطمینان دارم ومی دونم که دختر با عرضه ای هستی . میدونم قلب مهربونی داری ، می دونم مدام به فکر این هستی که تو هم کاری پیدا کنی وزحمات منو کمتر کنی ، می دونم اونقدر اینقدر غیرت داری که این حرفا رو میزنی .آره مهسا جان همه ی اینا رو میدونم ، پس توام با رفتارت ثابت کن که همه ی حرفام در موردت درسته و ثابت کن که اشتباه نمی کنم حالا دیگه پاشو شامو حاضر کنیم .)
و آن شب هم همچون شبهای قبل بعد از خوردن شام مشغول دوخت و دوزش شد ،که این کار، کار هر شبش بود . او برای شبهایش از یک تولیدی لباس عروس کار می گرفت و کار های تزیین آنرا که مروارید دوزی و سنگ دوزی بود ، انجام میداد . که هر شب هر همزمان با او که تا نیمه های شب بیدار می نشست و کار می کرد ،منصور نیزکنارش می نشست وبا حرفهایش او را سرگرم وگاهی می خنداند.
آن دو سالیان سال بود که علاوه بر رابطه ی پدر ودختری ،همچون دو دوست خوب یارو یاور هم بودند . که حتی ضربات سهمگین ودردآور روزگار نیز نتواسته بود بر روی دوستیشان اثر بگذارد .بلکه دوستیشان با ضربات سهمگین ودردآور روزگار....
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:52 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قسمت 4
محکم تر وریشه دارتر نیز شده بود بطوریکه فقط با وجود هم می توانستند نفس بکشند وبه زند گیشان ادامه دهند .مخصوصا منصور که بدون مهیا خود را هیچ می دانست و پوچ .
در آن روز های سخت وبی رحم ،فقط وجود وبودن مهیا بود که به او امید زندگی را می داد . در آن روزهای سخت و بی رحم فقط وجود وبودن مهیا بود که او را ودار به تحمل آن زندگی پر رنج و عذاب می کرد .
فردای آن شب قبل از زدن سپیده ی صبح ، مهیا با صدای زنگ ساعت بیدار شد . نمازش را خواند وبعد از خوردن صبحانه ودادن سفارشات لازم به مهسا ، لباس کارش را وهمچنین وسایل مورد نیاز دیگرش را داخل ساکی قرار داد وراهی بالا شهر شد از نظر مهیا اگر در آن خانه ماندگار می شد ، برایش بسیار عالی بود ، چون روز ها هم می توانست به درسهایش برسد وهم به دانشکده اش برود ودر کنار این دو کار ، براحتی می توانست به کارهای خانه نیز برسد ومهمتر از همه مشکل رفت وآمد به دانشگاه و محل کارش را نیز نداشت .
کمی پیاده روی داشت ولی این پیاده روی ها برای مهیا اصلا مهم نبود ،البته دلش برای عزیزانش تنگ می شد ،ولی چاره ای جز این نبود .او خیلی وقت بود که با خود قاطعانه تصمیم گرفته بود ، با کار وتلاش بیشتر هم خودش وهم خواهرانش را به مراتب بالاتری برساند وسر و سامانی به زندگیشان بدهد .
ساعت تقریبا هفت صبح بود که جلوی منزل مورد نظر رسید و زنگ در را فشرد ومنتظر ایستاد .با باز شدن درب ساختمان ،وارد آپارتمان وآسانسور شد .
شروین آن روز در کت وشلوار خوش دوخت وشیکی ،جذابتر وخوشتیبتر از روزپیش منتظرش بود که با دیدنش لبخندی زد وگفت :( خدا کنه کارا تونم مثل خوش قولیتون به دلم بشینه )
مهیا با دادن سلامی گفت :( مطمئن باشین آقا ،کاری میکنم سه روز دیگه خودتون با زبون خودتون بهم بگین خواهش می کنم نرو ،چه کسی رو پیدا کنم بهتر از تو )
شروین خنده ی بلندی سر داد وگفت :(خیلی از خودت مطمئنی ؟ ولی بدون هنوز منو خوب نشناختی ! وگر نه اینطور با اطمینان صحبت نمی کردی .)
_:(شمارو بله اصلا نمیشناسم ولی خودمو خیلی خوب میشناسم .می دونم اگه بخوام کاری رو انجام بدم ،حتما موفق می شم )
شروین چینی به پیشانیش نشاند وگفت :(ببینیم و تعریف کنیم )
_:(میبینین وتعریف میکنین ، بهتون قول میدم )
شروین که تا به آن روز با چنین دختر بی پروایی روبرو نشده بود ، بابردن یک تای ابرویش به بالا به یاد دخترانی افتاد که اولین روز استخدامشان فقط زل می زدند به او و دست وپایشان را گم میکردند وته ته په ته می افتادند ومدام رنگ عوض میکردند و زرد وسرخ می شدند و حرف اصلیشان را فرا موش می کردند ولی این دختر با تمام عیوبی که داشت ، چقدر حاضر جواب بود وچه اعتماد به نفسی داشت .با چند گام بلند درست روبروی مهیا ایستاد ودر حالی که ته خنده ای نیز بر روی چهره اش بود ، به او خیره شد وگفت :( ببینم از این که با یه مرد تو خونه ی به این بزرگی تنها باشی ، نمی ترسی ؟ )
مهیا درحالیکه خود را از روبروی شروین کنارتر می کشید، با لحن پر تمسخری گفت :( خدارو صد هزار مرتبه شکر که حداقل شما یکی بین همه ی آقایون قبول دارین که همه مردا ترسناکن وبه هیچ وجه ودر هیچ شرایطی قابل اعتماد نیستن . ولی مطمئن باشین من مثل دخترای دیگه نیستم . من تو این خونه کاری میکنم ، بجای اینکه من از شما بترسم ، شما از من بترسین .)
شروین که از حاضر جوابی این دختر واقعا خند ه اش گرفته بود ، دوباره خنده ی بلندی سر داد و خیره شد به مهیا ،دلش میخواست بیشتر سر به سر این دختر بگذارد واز جواب های بامزه ی او بخندد .دوباره خود را به کنار مهیا رساند وپرسید :( شما که مثل خانومای دیگه وراج نیستین ؟ آخه می دونین که شما خانوما فقط بلدین ژست بگیرین ودستور بدین و نق بزنین واز آقایون ایراد بگیرین .)
مهیا فوری در جوابش گفت :( میبخشین آقا ،ولی این کارایی که گفتین کار زن آدمه ،نه کلفت آدم . حالا نمی خوایین کارامو بهم نشون بدین ؟ مگه کارتون دیر نمیشه ؟)
شروین با اشاره ای به اطرافش گفت :( خونه رو که می بینی ، باید تا شب که بر میگردم ، مثل دسته ی گل تحویل بدی .)
_:(بله میبینم ، انگار که اینجا جنگ تن به تن بوده ، ببینم آقا از اینجا قوم تاتار رد نشده ؟ )
شروین با خنده گفت :( قوم تاتار نه ، ولی رئیس قوم تاتار چرا )
_:(تا حالا نمی دونستم رئیس قوم تاتار اینقد بی سلیقه است . خدا به دادم برسه ، می خوام از دستش چی بکشم . ولی خوب چشم ، تا شب مثل دسته ی گل تحویلتان می دهم . حالا لطفا بقیه دستوراتتونو بدین .)
شروین که باز هم از حاضر جوابی دختری که یک پایش معلول و چشمش هم به نور حساس و عینک سیاهی نیز به چشمانش زده و آنچنان سوادی هم نداشت بهتش برده بود ، گفت :(تو واقعا بی سوادی ؟ )
_:(بی سواد بله ، ولی خنگ نیستم . خوب می دونم با کی دارم صحبت می کنم با یه آقای بی سلیقه ی به تمام معنا که جای کمد لباسو با روی مبل و جای ظرفشوئی را با روی میز عوضی گرفته ، یادم باشه براتون یه کلاس بذارم .)
_:(نمی دونستم دارم معلم استخدام می کنم .ولی یادتون باشه خونه ی من همیشه همین طوریه ،من حوصله ووقت اینو ندارم که هر چیزی رو سر جای خودش بذارم .اگه می تونین کارای منو تحمل کنین! بمونین . در غیر اینصورت می تونین برین .)
هر چند شروین از هم صحبتی با این دختر خوشش آمده و حس کرده بود برای تنهاییش بد نیست و حداقل اش این بود که این دختر خانه اش را از آن همه سکوت در می آورد . دوباره بعد از کمی زل زدن به مهیا وتماشای سر تا پایش گفت :( شما کدوم شهرستان زندگی میکردین ؟ می خوام بدونم که اون کدوم شهره که دختراش اینقد بی پروا وجسورن واینقد اعتماد به نفس دارن)
_:(مطمئن باشین اهل تهران نیستم که بچه هاش اینقد بی سلیقه ان . شما واقعا حوصلتون از این همه ریخت و پاش سر نمی ره ؟ لطفا بقیه ی کارا رو بگین .)
شروین یادداشتی را به دست مهیا داد وگفت :(این لیست خریده با مقداری پول که گذاشتم روی میز . می خوام شب که بر میگردم خونه ، همه جا تمیز و مرتب وغذامم آماده باشه تمام خریدارم باید انجام داده باشی و بدون هیچ بهانه ای رو نمی پذیرم ، متوجه ..
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:52 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قسمت 5

شدی؟ ضمنا می خوام خوشمزه ترین غذا رو برام درست کنی. )
مهیا دوباره با همان لحن بامزه اش گفت :(فکر کردین با این همه کارایی که بهم دادین ، می تونین سنگ جلو پام بندازین ؟ ولی چشم آقا ،سعی میکنم هیچ بهونه ای به دستتون ندم .غذا چی میل دارین ؟ غذا آبکی دوست دارین یا خشک ؟)
شروین با مکث کوتاهی گفت :(می خوام بدونم خودت سلیقه ات چیه ؟ اینم جزو امتحانه .)
_:(اونم به روی چشم ، امر دیگه ؟)
_:(فعلا برا امروزت کافیه ! من که می دونم قبل از آمدن من فرار رو بر قرار ترجیح می دی . ولی خوب احیانا اگه موندی ، در رو روی هیچ کس باز نمی کنی ، مگر پستچی اونم از بالا نگاه میکنی اگه پستچی بود ، می ری پایین . متوجه شدی ؟)
_:(آقا درسته خیلی عیب و ایراد تو ظاهرمه ، ولی به خدا خنگ نیستم .مدام نگین متوجه شدی یا نه !)
شروین دوباره از حاضر جوابی دختری که قیافه اش به خوبی دیده نمیشد تعجب کرد وبا خنده گفت :(هنوز امتحان اینکه خنک هستی یا نه رو ندادی . اون بمونه برای یه روز دیگه .)
_:(با این همه دستورات شما خدا به دادم برسه )
شروین که باز هم خنده اش گرفته بود گفت :( چیه هنوز هیچی نشده آه وناله ات در اومد ! من می دونم تو نمی تونی دووم بیاری و پا به فرار میزاری . من که می دونم همین حالاشم منتظری تا من برم بیرون و توام دنبتو بذاری رو کولتو درری .من که می دونم از حالات ته دلت خالی شده من که می دونم از همین حالا وحشت برت داشته .)
_:(زیاد برام کر کری نخونین ، بهتون قول میدم من تو این خونه می مونم ، اونم با خواهش والتماس شما . شب ساعت چند تشریف میارین ؟ )
_:( ساعت نه ، پس تا اون موقع ، فعلا خدا حافظ . می خوام ببینم کاراتم مثل زبونت فعاله یا نه ؟) و بلا فاصله از در خارج شد مطمئن بود با کار هایی که گفته است این دختر دو پا دارد دو پا نیز قر ض می گیرد و پا به فرار می گذارد و او را از دیدن چهره ای که دیده نمی شود ، راحت می کند . واقعا نمی توانست قبول کند که آن دختر بماند و او مجبور شود فقط با یک عینک سیاه هم صحبت شود . هر چند برای او که فرقی نمی کرد او احتیاج به کسی داشت که کارهای خانه اش را به نحو احسن انجام دهد و شامی برایش درست کند و کاری هم به کارش نداشته باشد . تا به آن روز دختران زیادی را استخدام کرده بود که یا مدام به او زل زده وبه تماشایش ایستاده بودند یا مدام به پر و پایش پیچیده بودند . ولی او مهیا را هم خوب نشناخته بود که مهیا چه دختر جدی و پر کاریست . اگر او تصمیم می گرفت کاری را انجام دهد ، کسی جلودارش نبود و به نحو احسن آن کار را به اتمام می رساند .
وقتی شروین از خانه خارج شد ،مهیا زیر لب با خود گفت :( کور خوندی بتونی از دستم خلاص بشی،بهونه دستت نمی دم ! کاری می کنم انگشت به دهن بمونی ! کاری میکنم چشات از حدقه بزنه بیرون! کاری می کنم جلوم کم بیاری ! کاری می کنم لکنت زبون بگیری !کاری می کنم بری همه جا تعریف منو بکنی ! آره جناب ارباب ، کاری می کنم کارستون ! من باید اینجا بمونم . خودش هم از حرف های خودش خنده اش گرفته بود .با نگاهی به اطراف شروع به تمیز کردن خانه ای شد که انگار سالها بود آنجا را کسی تمیز نکرده است . و دوباره زیر لب با خود زمزمه کرد :(واقعا این مردا چه موجوداتی هستن ! بی سلیقه و شلخته . اگه خدا این زنا رو خلق نمی کرد ، اونا چیکار می کردن ؟ خب معلومه تو گند و کثا فت وول می خوردن .)
و دوباره با صدای بلندی گفت :( مرتیکه ی بی سلیقه، یکی نیست به خودش بگه آخه توام آدمی ! این چه وضع خونه نگه داشتنه؟ حیف این خونه نیست دست تو آدم شلخته افتاده ؟)
مهیا واقعا تعجب می کرد از این که چگونه این مرد به او اطمینان کرده و خانه و زندگیش رابه دست او سپرده است ؟ولی او بی خبر از این بود که شروین خانه و همچنین او را دست همسایه اش سپرده است تا او را حسابی زیر نظر بگیرد و در صورت کوچکترین خلافی به شروین اطلاع دهد .
آن روز مهیا خانه را تا ساعت سه ی بعد از ظهر مثل دسته ی گل کرد جای بعضی از وسایل را جابه جا ومیط سالن را به نحو زیبایی تزیین کرد و دکورش را تغییر داد . اتاق خواب مرد جوان را که نیز مثل بازار شام بود ، مرتب کرد وساعت چهار بعد از ظهر با همان لباسهای کذایی از خانه به مقصد خرید، خارج شد. نگران بود که مبادا به خاطر اطمینان نداشتن به او ،آن مرد مراقبش باشد . البته درست هم حدس زده بود . به جای آن مرد همسایه اش چهار چشمی او را می پائید و مراقبش بود .
بعد از خرید لیستی که شروین نوشته بود ، به گل فروشی رفت و چندین شاخه نیز از گل های خوشرنگ و خوشبو خرید و به خانه برگشت . مجبور بود با همان لنگی پایش راه برود تا اگر کسی او را تعقیب میکند ، پی به واقعیت نبرد . به محض ورود به خانه ،گلها را درون گلدان قشنگی قرار داد که محیط خانه را هم زیباتر و هم خوشبو تر کرد .بعد ازآن هم وارد آشپزخانه شد و وسایلی را که خریده بود جا به جا و غذای لذیذی را نیز برای شام آن شب تهیه کرد .
تصمیم گرفته بود برای آن شب هم کیک درست کند ، وهم دسر تا آن مرد را حسابی بر سر جایش بنشاند و زبانش را ببندد .بعد از اتمام پخت و پزش ،میز غذا را به طور زیبایی چید و گلدان گلی نیز وسط آن قرار داد.
اتاقی که آن مرد جوان به او نشان داده بود ، برای خودش آماده و کتابهایش را گوشه ای پنهان کرد . به عقربه های ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و متوجه شد که ساعت از هشت ونیم گذشته است . بدون معطلی لباسهایش را پوشید و عینکش را به چشمش زد و منتظر مرد جوان نشست .خیلی دلش می خواست قیافه ی آن مرد از خود راضی را به هنگام ورود به خانه ببیند . با تک زنگ و چرخش کلید به خود آمد و فهمید که آقای خانه آمده است . فوری مغنه اش را پایین ترکشید و جونه اش را بالاتر برد و عینکش را به روی چشمانش جابه جا کرد و کنار آشپز خانه ایستاد تا ورود آقایش را خوش آمد بگوید .
مرد جوان به محض اینکه پایش را به درون آپارتمان گذاشت ، با دیدن تمیزی خانه و دکور سالن و گلها ، در جایش میخکوب شد و با لکنت زبان گفت :(ببخشین..... من.... اشتباه نیومدم ؟)
مهیا بلا فاصله کنار شروین رفت و گفت :( سلا م آقا ،خسته نباشین ، خوش آمدین ، چیه چرا ماتتون برده ؟ فکر کردین عوضی اومدین ؟ نخیر آقا بفر مایین منزل خودتونه ، فقط با کمی نظافت و جا به جایی ، یه ذره تغییر کرده . واقعا اگه ما زنا نبودیم شما آقاییون چیکار ......
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:52 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قسمت 6

می کردین؟اینقد گندوکثافت دوروبرتون پر می شد که بالاخره خودتونم با همون آشغالا وارد ماشین شهرداری می شدین.) مهیا خودش هم نمی دانست با مردی که حتی او را به خوبی نمی شناسد،این گونه راحت سخن می گوید ولی او روانشناسی خوانده وحتی تا حدودی می توانست از چهره ی افراد پی به افکار آنها ببرد. یک جورهایی با این مرد بی سلیقه احساس راحتی می کرد .انگار که دارد با یکی از همکلاسیانش یکی به دو می کند شاید هم با زدن آن عینک سیاه، شجاعتش دو برابر شده بود.جلوی شروین خیلی قشنگ ادای کلفتها را در می آورد.آن روز کلی در خانه تمرین کرده وجلوی آینه خیلی ادا در آورده بود .تصمیم داشت آن مرد جوان را از رو ببردودر آن خانه بماند.
شروین با تعجب نگاهی به او کردوگفت:(واقعا خودت تنهایی این خونه رو تمیز کردی؟)
_:(نخیر آقا از یه گردان ارتشم کمک گرفتم چندسال بود به این خونه نرسیده بودین؟خب معلومه که خودم تنهایی انجام دادم؟)
این بار واقعا شروین از ته دل خندیدوگفت:(وای وای چه زبونی داری!ولی خب من که می دونم با کمک همون دوستت این جا رو تمیز کردی؟دروغ نگو)
_:(اولا می تونین از همسایتون که منو دست اون سپرده بودین پرسین؟دوما چراباید دروغ بگم؟)
_ :(تو از کجا فهمیدی من تورو دست همسایمون سپردم؟بهت نمیاد اینقد باهوش باشی؟)
_ :(فعلا خیلی مونده تا منو بشناسین!گذشته از این من کلفت شمام.دوستم که کلفت شما نیست اون دانشجویه.)
شروین چینی به پیشا نی اش انداخت وگفت: (می شه از این کلمه استفاده نکنی!اصلا خوشم نمی یاد.)وبلا فافاصله وارداتاق شدواز دیدن تمیزی آ ن جا هم بهتش بردوزیر لب با خود گفت:(نه بابا حسابی مخواد منو از رو ببره!انگار کار کردنشم مثل زبونشه.ولی خب اگه همیشه همینطور مرتب وکاری باشه،بد نیست برای منم کارش مهمه ،نه چیزدیگه.)وبلافاصله سرش را از در اتاقش بیرون بردوبا صدای بلندی پرسید:(گفتی اسمت چی بود ؟)
_ :(خیلی کم حواسین آقا !گفتم سایه)
_:(سایه حتما خیلی خسته شدی شام درست نکردی؟)
_:(سرما خوردین آقا؟)
_:(نه چطور مگه؟)
_: (هیچی آخه بوی غذا رو نشنیدین!)
شروین سرش را تکان دادوگفت:(دختر شد من به تو چیزی بگم سنگ رو یخم نکنی؟)
_ : (آقا بفرمایین بشینین تا چیزی براتون بیارم تا خستگی تون در بره)شروین بعد از شستن دست و رویش،روی مبلی لم داد وبه اطراف نگاهی انداخت وبا آرامش خاصی چشمانش را بست وبا خود اندیشید: (اگه این دخترهمیشه به همین صورت مرتب ومنظم باشه وکاری به کار من نداشته باشه!به چه آرامشی می رسم .اونم آرامشی که مدت زیادیه به دنبالشم.)
بعد از دقایقی با بوی خوش نسکافه چشمانش را بازکرد ونگاهی به دو شیشه ی بزرگ وسیاه عینک مهیا بود افتاد . مهیا رو برویش سینی به دست ایستاده وخیره ی او بود.که بلافاصله با باز شدن چشمان شروین،گفت:(آقا براتون پای سیب درست کردم البته نمی دونم دوست دارین یا نه؟) و بلافاصله دور شد.
شروین اول به پای سیبی که خیلی خوشرنگ وخوش عطر بود نگاهی انداخت وبعد ازآن به مهیا که لنگی پایش از او دور می شد. بعد از خوردن نسکافه و پای سیب که خیلی هم از خوردنش لذت برده بود .
_ : (سایه خیلی خوشمزه بود .ولی من که می دونم حاضریه پس دروغ نگو خودت درست کردی؟)
اگه شروین این حرفا را می زد فقط به خاطر این بود از جوابهای مهیا خوشش می آمد ومنتظر بود این بار دیگر چه جوابی به او می دهد چگونه نطق او را کورمی کند.
مهیا از همان آشپزخانه گفت : (شما بخورین،دیگه کاری ام به این کاراش نداشته باشید!اینقد دوروبرتون دخترای بی سلیقه و تنبل دیدین .که از کارای من تعجب می کنین.)
شروین دوباره خندید وگفت: (حالا از کجا می دونی دوروبر من پر دختره؟)
مهیا فوری از آشپزخانه خارج شد وگفت:(مگه شما آقایون بدون وجود دخترام می تونین زندگی کنین؟همه ی دلخوشیتون ،تو این دنیا همین دختران.)
_: (معلومه خب آقایونو میشناسی!گفتی چند سالته؟)
_: (گفته بودم سی وپنج سالمه.)
_: (دروغ نگو،می دونم از ترس اینکه استخدامت نکنم گفتی سی و پنج سال .هر چند سی وپنج سالم جوونه.فکر کنم بیست وپنج یا بیست وشش سالت باشه.درست گفتم؟)
_ : (نخیر آقا ،مگه برای شما فرقی می کنه؟)
شروین با خنده گفت:(نخیر فکرای ناجور نکن،من به اندازه ی موهای سرم دوست دختر دارم واحتیاجی ام به کس دیگه ندارم پس بی خود به دلت صابون نزن.)
_: (از این فکرای بی خود نکنید،من بمیرمم دوست دختر شما نمی شم مگه از جونم سیر شدم با مرد بی سلیقه ای مثل شما دوست بشم.من که می دونم از دیروزکه قیا فه ی منو دیدین،از لب و لوچتون آب می ریزه و فکر کردین به کلکسیونتون اضافه شده؟)که باگفتن این حرف خنده دار هر دو با صدای بلندی خندیدند. شروین سرش را تکانی داد وگفت:(واقعا که)
شروین احساس می کرد که این دختر می تواند در خا نه اش بماند .او خشک و رسمی نبود،خجالتی نبود خیلی راحت با شروین صحبت می کرد.انگار که سالها شروین را می شناخت.اصلادر برابر اواحساس کوچکی نمی کرد.شروین هم این را می خواست.
دوباره با نگاهی به مهیا گفت : (سایه گشنمه!حالا شام داریم یا نه ؟می دونی دنبال بهونم تا از شرت خلاص شم مخصوصا حالا که فهمیدم جوونتری وممکنه روی من حساب باز کنی)ودوباره با صدای بلندی خندید.
مهیا در حالی که به طرف آشپزخونه می رفت گفت : (حیف من نیست گیر شما بیفتم؟ حالا بیاین سر میز و مطمئن باشید بهونه دست شما نمی دم و روی شمام حساب باز نمی کنم آقا این دفعه با بد کسی در افتادین)
شروین گفت :(اون که صد البته!)وبه سوی آشپزخونه رفت وبا دیدن میز زیبایی که مهیا چیده بود بهتش برد وگفت: (سایه چه میز قشنگی چیدی!آدم اشتهاش تحریک میشه)
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:53 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 2
قسمت 7

مهیا گفت: «می بخشین آقا، شما آقایون با دیدن چی اشتهاتون تحریک نمی شه؟ از دیدن دخترای خوشگل که اشتهاتون باز می شه؟ از دیدن غذاهای خوشمزه که اشتهاتون باز می شه؟ از دیدن پول که اشتهاتون باز می شه؟ واقعاً چیزیم هست که اشتهای شما آقایون رو کور کنه؟»
شروین گفت: «آخه دختر تو چرا اینقدر با مردا درافتادی؟ مگه حقتو خوردن؟» مهیا گفت: «حقمو بخورن؟ مگه من می ذارم کسی حق منو بخوره! از گلوش می کشم بیرون چی فکر کردین؟ حتماً با خودتون فکر کردین یه مدت از این دختره کار می کشم، بعد می گم نخیر شما به دردم نمی خورین. ولی آقا اینو بدونین آخرش با التماس نگهم می دارین، شایدم گریه کنین»
شروین گفت: «وای سایه، سرمو بردی. چقد از خودت تعریف می کنی؟» و دوباره با نگاهی به میز شام گفت: «ولی سایه ناراحت نشیا، اصلاً بهت نمی یاد اینقد باسلیقه باشی! دیروز با دیدنت یه درصدم فکر نمی کردم این همه کار بلد باشی!»
مهیا گفت: «خب آقا مگه نشنیدین از قدیم گفتن افراد رو نمی شه از ظاهرشون شناخت»
شروین با به به و چه چه کناز میز غذا نشست و دستهایش را خیلی بامزه به هم مالید و گفت: «وای چه عطر و بویی، سایه خودت چی؟ خودت چرا نمی شینی؟»
مهیا گفت: «نه آقا من تو اتاقم می خورم، آخه نمی خوام از دیدنم اشتهاتون کور بشه» و با گفتن این حرف سینی غذایش را برداشت و به سوی اتاقش رفت.
با حرف مهیا شروین اخمی کرد و گفت: «این چه حرفیه می زنی سایه؟ هنوز زوده که منو بشناسی. فکر کردی با کی طرفی؟ بیا بشین» مهیا گفت: «نه آقا» و بلافاصله وارد اتاقش شد و گوشه ای مشغول خوردن غذایش شد. ولی با هر قاشقی که درون دهانش می گذاشت، به یاد پدر و خواهرانش می افتاد.
هنوز یک شب نگذشته، دلش بدجوری برایشان تنگ شده و نگرانشان بود. ولی چاره ای نداشت. برای رسیدن به اهدافش باید به این دوری ها تن می داد و تحملش می کرد. مطمئن بود که آن شب پدر نیز مثل او خواب راحتی نخواهد داشت.
بعد از گذشت نیم ساعت از اتاقش خارج شد و با همان لنگی پا وارد آشپزخانه شد. فوری با یک فنجان چای به کنار شروین که جلوی تلویزیون نشسته بود رفت و بعد از تعارف آن پرسید: «آقا دسر می خورین؟ خودم درست کردم» دوباره شروین با تعجب گفت: «دسر؟ سایه تو که اینجا رو یه پا رستوران کردی؟ اگه همیشه همین طوری پیش بره که من اضافه وزن پیدا می کنم»
مهیا با خوشحالی گفت: «مگه من استخدام شدم آقا؟» شروین یک تای ابرویش را به طور بامزه ای بالا برد و به چهره ی مهیا که چیزی از آن دیده نمی شد جز عینکش، خیره شد و گفت: «بی خودی به دلت صابون نزن، فعلاً چیزی معلوم نیست. حالا باید فکر کنم»
مهیا گفت: «من که می دونم شما از من راضین! ولی خب شما آقایون همیشه عادتتونه، تا بخواین چیزی رو به خانوما بگین به خاطر غرور مثلاً مردانتون اینقدر خانوما رو می چرخونین، تا طرف سرگیجه بگیره. بعد تازه وقتی می خوایین حرف اصلیتونو بزنین، یادتون رفته و خانوما رو تو خماری گذاشتین»
شروین گفت: «ببینم سایه مگه تو با مردا پدرکشتگی داری؟ نکنه تو یه زمون تو سازمان مبارزه با مردان کار می کردی؟ آره حتماً همین طوره، چون با هر حرف من یه بدی از آقایون می گی. به خدا ما مردا خیلی خوبین، خیلی ام چاکر شما خانوماییم»
مهیا گفت: «بله آقا، البته اگه به دلخواه شما آقایون رفتار کنیم! در غیر اینصورت نمی خوایین سر به تنمون باشه»
شروین سرش را به طور بامزه ای تکان داد و گفت: «بابا غلط کردم، راضی شدی؟ حالا اون دسرتو بیار ببینم چیه؟»
مهیا گفت: «حالا چاییتونو بخورین، براتون می یارم. تعجب می کنم آقا، با این وضع شکمویی تون چرا تا حالا مجرد موندین و زن نگرفتین؟ امروز شما رو خوب شناختم، فهمیدم شما از اون مردایی هستین که اگه زنتون به شکمتون برسه، که ذلیلشین. ولی اگه به شکمتون نرسه فوری سه طلاقش می کنین. مثل خدمتکاراتون که فوری اخراجشون می کنین، درسته؟»
شروین گفت: «سایه حالا که منو خوب شناختی، زودتر اون دسر رو بیار که دیگه طاقت ندارم»
مهیا گفت: «واقعاً که، مثل بچه ها می مونین» و بعد از جمع کردن میزِ غذا به سمت یخچال رفت و دسری را که برای شروین آماده کرده بود، روی میز کنار دستش قرار داد و گفت: «بفرمایین!» شروین با نگاهی به رنگ و شکل دسر پرسید: «این چیه سایه؟» مهیا گفت: «موس موز آقا، امیدوارم باب طبعتون باشه» شروین گفت: «سایه تو واقعاً تو شهرستان بزرگ شدی؟»
مهیا با لحن معترضی گفت: «مگه دخترای شهرستانی چشونه؟ از دخترای تهرونی که خیلی زرنگترن» شروین گفت: «هیچی بابا نزن، ولی آخه از کارات تعجب می کنم. حالا بخوریم ببینیم چطوره؟ شامت که خیلی عالی بود، پای سیبتم که حرف نداشت، اینم بخورم ببینم دیگه چه خوابایی برام دیدی؟»
مهیا گفت: «دیگه خواب دیدن به عهده خودتونه»
شروین گفت: «می دونی سایه، مدتها بود که تو این خونه این همه چیزای خوشمزه نخورده بودم. این همه ام نخندیده بودم. واقعاً عالیه، کلاس آشپزی رفتی؟»
مهیا گفت: «چه حرفا می زنین آقا! اصلاً به ریخت و قیافۀ من می یاد برم کلاس آشپزی؟ بچه دهاتی چه می دونه کلاس آشپزی چیه؟ من از زمان بچگی فقط کلفتی کردم و وقت این چیزارم نداشتم»
شروین دوباره اخمی به چهره نشاند و گفت: «سایه خانوم، دوباره این کلمه رو تکرار کردی؟ دیگه نشنوم ولی معلومه خیلی تجربه داری! فقط اینو بهت بگم که استخدامی» مهیا با خوشحالی و صدای بلندی گفت: «وای آقا راس می گین، یا منو سر کار گذاشتین؟»
شروین گفت: «خب معلومه، از همین امشب تو رو سر کار گذاشتم» مهیا گفت: «حقوقش آقا، اون برام خیلی مهمه! چقدره؟»
شروین گفت: «مقدار حقوقتو آخر هفته می گم. حالا فعلاً یه هفته کاراتو ببینم اگه همین طور مثل امروز همه چی نظم داشته باشه، حقوق خوبی بهت می دم»
مهیا گفت: «آقا می تونم روزی یه بار با دوستم تماس بگیرم و باهاش صحبت کنم؟» شروین گفت: «این که دیگه پرسیدن نمی خواد! هر چند بار که دلت می خواست، تماس بگیر. دیگه ام برای این چیزای جزیی ازم اجازه نگیر» مهیا گفت: «نه آقا این جا خونه ی شماست و من بدون اجازه ی شما کاری نمی کنم»
شروین گفت: «سایه دوست دارم همیشه خونه ام همین طور تمیز و مرتب و غذاهات همیشه خوشمزه و دسرات همیشه برقرار باشه، در غیر این صورت اخراج می شی»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:53 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 2
قسمت 8

مهیا گفت: «چشم آقا، سعی می کنم کاری کنم که اگه روزی بخوام برم، شما به گریه بیفتین» شروین گفت: «برو سایه دیگه لوس نشو، فقط منتظری من چیزی بگم و توام فوری خودتو حسابی تحویل بگیری. نخیر دیگه با رفتنت گریه نمی کنم! اینقدم خودتو تحویل نگیر، خوب نیست به خدا» مهیا چشم بلندبالایی گفت و با خوشحالی وارد اتاقش شد.
آن شب به پایان رسید. شبهای دیگر هم آمدند و رفتند. شروین به خوبی متوجه بود که با آمدن این دختر چقدر به آرامش رسیده است. همه چیز در خانه اش همیشه سر جای خودش بود. فضای خانه همیشه از عطر گلها، عطرآگین بود. هر روز غذایی تازه می خورد و هر شب این دختر با حرفهای بامزه اش او را می خنداند و خستگی روزانه را از تنش به در می کرد. و مهمتر از همه به محض تمام شدن کارهایش بدون هیچ مزاحمتی برای او، فوری وارد اتاقش می شد.
جمعه ها صبح زود قبل از بیدار شدن او می رفت و شنبه ها قبل از بیدار شدنش می آمد. شروین واقعاً به وجود این دختر عادت کرده و همیشه دلش به حال او که با آن پای معلول و چشم معیوبش مجبور بود این همه کار کند و زحمت بکشد، می سوخت. برای همین سعی می کرد کمتر بریز و بپاش کند.
نگاهش به این دختر با نگاه روز اول به طول کل تغییر کرده و دیگر به او به چشم دختری با عیوب بسیار نگاه نمی کرد. بلکه او را دختری می دید باسلیقه و پرکار، که زحمت زیادی در آن خانه می کشید و بیشتر از حقوقش کار و تلاش می کرد.
یکی از همان شبها شروین با نگاهی به مهیا گفت: «سایه دلم می خواد برای یه بارم که شده چشاتو ببینم چه شکلیه!» مهیا که با حرف شروین هول شده بود، فوری گفت: «لزومی نداره آقا! چشم من که دیدن نداره»
شروین گفت: «سایه تا حالا چشاتو به دکتر نشون دادی؟ شاید راهی داشته باشه؟» مهیا با لکنت گفت: «بله آقا ... نشون دادم، ولی راهی نداره» شروین گفت: «من یه دکتر خوب سراغ دارم، برات وقت بگیرم بریم چشاتو ببینه؟»
مهیا بلافاصله گفت: «نه آقا من عادت کردم. حوصله ی دکتر مکترم ندارم. مگه قیافه ام شما رو اذیت می کنه آقا؟ اگه اینطوریه از همین امشب کاری می کنم که شما زیاد چشتون به من نیفته» شروین گفت: «واقعاً که! چه حرفا می زنی سایه؟ به خاطر خودت می گم وگرنه من که زیاد خونه نیستم تو رو ببینم. اگه دوست نداری بری پیش پزشک، منم حرفی ندارم. فقط نگران خودتم، تا کی باید این عینک سیاه رو بهچشات بزنی؟ خسته نشدی؟»
مهیا گفت: «من عادت کردم آقا» و بلافاصه بعد از گفتن شب بخیر، وارد اتاقش شد تا شروین دیگر حرفش را ادامه ندهد.
از فردای آن شب قرار بود دوباره راهی دانشکده شود که با شروع کلاسهای دانشگاه، فشار کارهایش نسبت به قبل، بیشتر و بیشتر می شد. کار و درس و دانشگاه و دوخت و دوز شبانه.
ساعت دو نیمه شب بود که از دوخت و دوز شبانه اش دست کشید و روی بسترش افتاد. ولی باز هم با وجود آن همه خستگی روزانه خوابش نمی برد. نمی دانست تا چه مدت می تواند بدین صورت دوام آورد و در خانۀ شروین بماند. حرف شروین او را به فکر انداخته بود. اگر این مرد از دستش خسته می شد، چه؟ اگر او عذرش را می خواست، چه؟ که بالاخره هم فکر اگرهای دیگر خواب را به چشمانش آورد و پلک هایش را سنیگن از خود کرد، به طوری که حتی برای نماز صبح هم نتوانست از خواب برخیزد.
سپیده زده بود که به ناگاه از خواب پرید و عقربه های ساعت را روی شش و نیم صبح دید. با وای بلندی که از گلویش خارج شد، از روی تخت پایین پرید و از اتاقش خارج شد و مشغول آماده کردن صبحانه شد. شروین نیز آن روز صبح به علت شروع اولین روز دانشگاه، زودتر از روزهای قبل از خواب برخاسته و پای میز صبحانه نشسته بود.
مهیا بلافاصله بعد از خروج شروین از خانه، لباسهایش را پوشید و دوباره تبدیل شد به همان دختر زیبای دانشکده که اکثر پسران دانشجو خواهانش بودند. ولی او خیلی سرد ازکنارشان می گذشت و جواب نگاه ها و حرفهای بامحبتشان را با سردی می داد و گاهی نیز با پاسخ های دندان شکنش همه شان را دمغ و پکر بر جای می گذاشت و زیر لب به آرامی می گفت: «حقتونه!»
سه ماه از شروع دانشکده اش می گذشت. در طول این سه ماه، چون هم در خانه کار کرده و هم درس خوانده و هم شبها کار دوخت و دوز شبانه اش را انجام داده بود، کمی ضعیف تر از قبل نشان می داد. در تمام این مدت به هیچ عنوان اجازه نداده بود تا هیچ بهانه ای به دست شروین بیفتد.
شروین حقوق خوبی برای او در نظر گرفته بود که مهیا به هیچ عنوان دلش نمی خواست آن حقوق را از دست بدهد. در ضمن به وجود شروین نیز عادت کرده بود. مرد مهربان و خوش قلبی که نظر او را نسبت به همۀ مردان تغییر داده بود.
مدتی بود در کلاسی که مهیا درس می خواند، بین دختران و پسران دانشجو، سر این موضوع که زنان برترند یا مردان، جبهه گیری عجیبی شده بود. سردسته ی دختران مهیا بود و سردسته پسران سیروس. این کشمش ادامه داشت تا اینکه یکی از روزها مهیا قبل از ورود استاد به کلاس در حینی که بحث بین دختران و پسران بالا گرفته بود از جایش برخاست و با صدای بلندی گفت: «دخترا نگران نباشین، سال دیگه با کتابی که قراره چاپ کنم، می خوام روی این آقایونو حسابی کم کنم. مدتیه دارم روی یه آقایی روانکاوی می کنم که خودش خبر نداره. سال دیگه تو کتابم به تمام نقطه ضعفهایی که آقایون دارن، اشاره می کنم و به همه ی آقایون ثابت می کنم که کی برتره؟ خانوما یا آقایون!»
همۀ دختران دانشجو با شنیدن سخنان مهیا کف زدند و هورای بلندی کشیدند و به او گفتند که اگر به کمکی احتیاج دارد به آنها بگوید. و مهیا در جوابشان گفت: «نگران نباشین، خودم با کتابم یه درسی به این آقایون بدم که دیگه هوس نکنن با ما خانوما خودشونو مقایسه کنند»
مهیا خودش هم نمی دانست که چرا چنین حرفی را زده است! او که اصلاً چنین قصدی نداشت، ولی پسرهای کلاس به قدری برای دختران کُرکُری خوانده بودند که لج او را درآورده و باعث شده بودند که او چنین حرفی را بزند.
او که کسی را روانکاری نمی کرد، ولی حرفی بود که از دهانش خارج شده و مطمئن بود که با این حرفش سال آینده همه گریبان او را خواهند گرفت که کتابش را چاپ کند.
بعد از حرفهای مهیا، سیروس که علاقۀ زیادی به او داشت و علاقه اش را فقط با لج و لجبازی به او نشان می داد، گفت: «خانم کرامتی، می شه به جای اون آقا روی من روانکاوی کنین؟ به خدا حاضرم همۀ نقطه ضعفهام توسط شما به کتاب تبدیل بشه»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:53 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 2
قسمت 9

و مهیا در جوابش گفت: «بشین بچه، تو هنوز خیلی مونده مرد بشی» که با این حرفش نطق او را کور کرد و خنده ی بچه های کلاس را درآورد.
مهیا همیشه دوست داشت سر به سر سیروس بگذارد و از دیدن قیافه سرخ و زرد او بخندد. همان روز درست زمانی که مهیا با عجله به سمت خانه شروین راهی بود، سیروس سد راهش شد و با دلخوری گفت: «مهیا اصلاً ازت انتظار نداشتم منو پیش بچه ها کنف کنی. مگه من چیکارت کردم که اینقد با من بدی؟»
مهیا با تعجب نگاهی به سیروس انداخت و گفت: «این چه حرفیه می زنی سیروس؟ کی گفته من با تو بدم؟ اتفاقاً خیلی ام دوستت دارم. باور کن همیشه احساس می کنم برادر کوچیک منی و دوست دارم همیشه سر به سرت بذارم. آخه بعد از شنیدن حرفای من، قیافه ات خیلی بامزه می شه. از بابت کلاسم، اگه ناراحت شدی حاضرم فردا پیش همه ازت عذر بخوام»
سیروس گفت: «لازم نکرده عذر بخوای. فقط یه ذره روی خوش بهم نشون بده، باور کن همون برام کافیه»
مهیا گفت: «دیگه چیکار باید بکنم؟ خودت که منو می شناسی، من اخلاقم با همه ی آقایون همین طوریه»
سیروس گفت: «یعنی من با بقیه برات هیچ فرقی ندارم؟»
مهیا گفت: «البته یه ذره فرق داری. فرتم اینه که از بقیه پسرای دانشکده مهربون تری» سیروس گفت: «به خدا مهیا خیلی دوستت دارم، آخه چه جوری حالیت کنم؟» مهیا گفت: «همین طوری که گفتی حالیم شد، ولی فقط دلم می خواد به عنوان یه دوست و همکلاس دوستم داشته باشی، نه چیز دیگه. حالا سیروس جان دیرم شده، از بابت سر کلاسم دوباره عذر می خوام. بهت قول می دم فردا پیش همۀ بچه ها ازت عذرخواهی کنم. حالا تا فردا خداحافظ» و با عجله از سیروس دور شد و سیروس را با ناراحتی بر جای گذاشت.
دی ماه سپری می شد و حدود دو ماه به عید مانده بود که یکی از شبها شروین به مهیا گفت: «سایه می خوام بعضی از لوازم خونه رو عوض کنم. مثل پرده ها، روتختی ها و روی مبلها. هوس کردم همه چی نو باشه. فردا صبح قراره یه آقایی بیاد اینجا، هم برای اندازه گیری و دیدن خونه، هم برای انتخاب رنگ بندی وسایل. اسمشم آقای خزاییه، اگه اومد اجازه بده بیاد تو، آشناست»
مهیا در حال شستن ظرفهای شام بود که بلافاصله کارش را رها کرد و روبروی شروین نشست و گفت: «آقا می شه کار این خونه رو بسپورین دست من؟ باور کنین پشیمون نمی شین، هان نظرتون چیه؟ قبول می کنین؟»
شروین با خنده بلندی گفت: «سایه خانوم معلوم داری چی می گن؟ این جور کارا دیگه کار تو نیست. این تخصص خاص خودشو می خواد. می بخشی ها سلیقه ی بالا می خواد، پخت و پز و کار خونه نیست که کار تو باشه. تو بهتره سرت به همون کارای خونه باشه»
مهیا بدون لحظه ای درنگ گفت: «می تونین امتحان کنین آقا فقط پولشو در اختیارم بذارین بقیه اش با من، خواهش می کنم آقا» شروین گفت: «تو رو خدا سایه دست بردار»
مهیا گفت: «شایدم می ترسین این دفعه ام من برنده شم؟» شروین گفت: «نه سایه بچه بازی که نیست، موضوع تغییر دکوراسیون خونه است» مهیا گفت: «آقا اگه نتونستم به جای خسارت یه سال براتون مجانی کار می کنم. خواهش می کنم آقا نه نگین»
شروین بعد از مکث و کلی تردید گفت: «باشه قبول!» خودش هم نمی دانست که چرا هیچ وقت نمی توانست به این دختر نه بگوید. یک جورهایی او را به یاد خواهر از دست رفته اش می انداخت.
دوباره با نگاهی به مهیا گفت: «ولی اگه بازنده بشی تا یک سال از حقوق خبری نیست» و مهیا در جوابش گفت: «اگه من برنده بشم چی؟» شروین گفت: «شک دارم، مطمئنم که می بازی، ولی اگه بردی حق الزحمه ی خوبی بهت می دم» مهیا با خوشحالی گفت: «راس می گین آقا؟ این که خیلی عالیه»
شروین گفت: «آره مگه تا حالا به گفته هام عمل نکردم؟ بنابراین تو از فردا مشغول به کار شو و هزینه شو هر چه زودتر بهم اطلاع بده که در اختیارت بذارم» مهیا با لحن شاد و ذوق زده ای گفت: «آقا بهتون قول می دم پشیمون نمی شین، یه خونه ای براتون بسازم که تو خوابم ندیده باشین»
شروین گفت: «سایه خانوم بسه دیگه، بازم شروع کردی؟ مدام دنبال موقعیتی که از خودت تعریف کنی و سلیقه تو به رخم بکشی، من که مطمئنم گند می زنی به همه چی»
مهیا گفت: «خواهیم دید آقا، خواهیم دید»
از فردای آن شب کار مهیا چند برابر شده بود، ولی کاری بود ک خودش خواسته بود. موقعیتی که همیشه آرزویش را داشت برایش فراهم شده بود. علاوه بر آن اگر کارش را خوب انجام می داد، می توانست اجرت خوبی نیز بگیرد.
بعد از آن شب به مدت چندین روز کار مهیا جستجو در فروشگاه های مختلف شد. تا اینکه بالاخره بعد از کلی جستجو پارچه ی پرده ها و همچنین پارچه روتختی ها را خرید و داخل اتاقش مشغول دوختشان شد. پارچه ی روی مبلها را نیز انتخاب کرد و به دست مبل ساز سپرد. مهیا واقعاً در همه چیز باسلیقه و با استعداد بود، چون او عاشق این جور کارها بود.
بر حس اتفاق چند روزی یک مأموریت کاری به عنوان محقق روی کتابی که شروین مشغول نوشتنش بود، برایش پیش آمد و او راهی شیراز شد. برای مهیا فرصت خوبی بود که در خانه تنها بماند و خانه را آن جور که دلش می خواست، تغییر دهد. فقط سفارش می داد و از شروین پول می گرفت.
یکی از روزها شروین قبل از رفتن به سفر رو به مهیا کرد وگفت: «سایه خانوم اگه این پولها به باد بره می دونی که تا چند سال باید برام مجانی کار کنی؟» مهیا گفت: «شما فقط به فکر حق الزحمه ی من باشین و به خودتونم وعدۀ چند سال کار مجانی منو ندین. من که می دونم شما دنبال فرصتی هستین که منو برای همیشه تو خونتون نگه دارین، و اینم خوب می دونم که می ترسین مبادا یه روز منو از دست بدین. ضمناً عیدم داره از راه می رسه، شما به فکر اضافه کردن حقوقم باشین، نه چیز دیگه»
شروین که باز هم از اعتماد به نفس این دختر با این سر و شکل در تعجب بود، سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
در تمام مدتی که مهیا تغییر دکوراسیون خانه را بر عهده گرفته بود، مدام در حال رفت و آمد و جنب و جوش بود.
یک روز مانده به بازگشت شروین از سفر، پرده های سالن را زد. پرده اتاق خواب شروین و اتاق خوابهای دیگر را نیز زد. روی همۀ تخت ها را هم که دوخته بود، کشید. به مبل ساز زنگ زد که بلافاصله مبلها را نیز آوردند. خانه چنان تغییر کرده بود که حتی خود مهیا نیز از دیدنش لذت می برد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:54 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان