در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
زمان کنونی: 19-09-1395،05:07 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 56
بازدید: 2521

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
ارسال: #1
در سایه ی آرزوها "میترا شفقتیان"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 05-03-1391 11:42 ب.ظ توسط moderator
[عکس: 3a1yh78he0zyjsj28j3.jpg]


مشخصات کتاب:

نویسنده: میترا شفقتیان (نویسنده ی کتاب "و باز هم لیلی ...")

تعداد صفحات: 406

انتشارات: تبلور دانش

چاپ اول: سال 1386
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تقدیم به خواهرم فرزانه برای همۀ گذشتتهای قشنگ و ایثار بزرگش، که ایثار و گذشت روح بزرگ می خواهد و بس.


«قسم به روزی که خدا عشق پاک را آفرید»


فصل 1
قسمت 1

یکی از روزهای داغ و طاقت فرسای شهریورماه بود. آن روز هوا چنان گرم و دم کرده بود که اکثر عابرین و رانندگان طاقت از کف داده و بی طاقتی می کردند. شُرشُر عق از سر و روی اکثرشان سرازیر بود و گرما اعصاب همه را به هم ریخته بود. دانش آموزان به دنبال خرید کیف و کفش و روپوش و دفتر و مداد بودند و بزرگترها با هزارن امید به دنبال کودکانشان وارد این مغازه و آن مغازه می شدند، بعضی ها با هر ساز فرزندشان می رقصیدند و بعضی ها هم با بهانه های مختلف از زیر بار خواسته های آنها در می رفتند و عده ای هم دوستانه با نوجوانشان کنار می آمدند و خریدی می کردند.
و در این میان دختری زیبا و بی پناه و درمانده، با حسرت نگاهش به همۀ اینها بود و نمی دانست چه کند و کجا به دنبال کار برود و از چه کسی کمک بخواهد که از او خواستۀ نامعقولی نداشته باشد.
دیگر نمی دانست چقدر باید راه برود و چقدر باید در صفحات روزنامه ها به دنبال کار بگردد و چقدر باید وارد شرکت ها و اداره جات متعدد بشود و مأیوس از آنجاها خارج شود. خودش بود و خودش و سه انسان بی پناه دیگر که چشمشان به دستان با سخاوت او دوخته شده و تنها امیدشان در زندگی فقط او بود و او.
مهیا خیابانها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت و پیش می رفت. پاهایش دیگر به زق زق افتاده و گرسنگی امانش را بریده بود، ولی هنوز هم از کار خبری نبود. در فکر بود، در فکر اینکه اگر امروز هم کاری پیدا نکند، چه باید بکند. یک ماه دیگر دانشگاهش باز می شد و پولهایش رو به اتمام بود. حقوق از کارافتادگی پدر نیز کفاف خرج زندگی و تحصیلات او و خواهرانش را نمی داد.
درست اوایل سال آخر دبیبرستان بود که همۀ بدبختی های عالم به یکباره به آنها روی کرده و از پای درشان آورده بود. قبل از آن خانوادۀ خوشبختی بودند و عشق و محبت زیادی بین او و خانواده اش موج می زد. در آن زمان پدرش کارمند یک شرکت خصوصی بود که برای رفاه بیشتر خانواده اش بعدازظهرها نیز بعد از تعطیل شدن از محل کارش، با اتومبیلی که به اقساط خریده بود، به مسافرکشی مشغول بود. که بعد از آن با دو شیفت کار کردن پدر، دیگر مبلغ درآمدشان به راحتی کفاف خرج زندگیشان را می داد و به خوبی و خوشی زندگی قشنگی را در کنار یکدیگر می گذراندند و نقشه های بسیاری را برای فردا و فرداهای آینده شان می کشیدند.
پدرش منصور مدام به همراه همسرش مهناز برای آینده و خوشبختی دخترانش برنامه ریزی می کرد و نقشه می کشید تا چه کند که دخترانش خوشبخت تر از آنی که هستند بشوند، تا چه کند که آنها آینده خوب و ایده آلی داشته باشند، تا چه کند که آنها هیچ کمبودی در زندگی نداشته باشند، مخصوصاً مهیا دختر بزرگش که گل سرسبد زندگیش بود.
منصور بعد از همسرش مهناز، مهیا را دومین عشق زندگیش می دانست و دختر زیبایش را عاشقانه می پرستید. مخصوصاً که او را سوای از دختران دیگرش می دید. از نظر او مهیا ظاهر و باطنش مثال غنچۀ گل نشکفته ای زیبا و پاک و دست نیافتنی بود. که او برای این گل بهترین ها را در نظر داشت و برای او بهترین دوست و یار به حساب می آمد.
از طرفی مهیا نیز پدر را نه تنها بزرگترین تکیه گاهش، بلکه صمیمی ترین دوستش نیز می دانست. با پدر به همه جا می رفت، به همه جا، کوه، پارک، رانندگی، باشگاه، زمین فوتبال، بستکتبال، والیبال و حتی گاهی با این کارهایشان حسادت آن دو خواهر دیگر را نیز برمی انگیختند.
ولی مهناز برعکس دو دختر دیگرش، عاشق رابطۀ پدر و دختر بود. زمانی که آن دو را کنار هم خوش و خندان می دید، قلبش از شادی به لرزه درمی آمد و لبخند قشنگی به روی لبانش می نشست و آرزو می کرد که رابطۀ منصور و مهیا تا آخر عمرشان به همین صورت باقی بماند.
منصور علاقۀ زیادی به همسر و دخترانش داشت و برای راحتی آنها از هیچ تلاش و کوششی کوتاهی نمی کرد. هر زمان که منصور قد و قامت و زیبایی مهیا را در سن هجده سالگی می دید، چشمکی به مهناز می زد و به آرامی کنار گوشش نجواگونه می گفت: «عین خودته، می دونم هر مردی با دیدنش دلش می لرزه، عین تو که سالها با اون نگاه قشنگت دلمو می لرزونی» و مهناز با شنیدن سخنان عاشقانه ی منصور لبخند قشنگی به چهره اش می نشاند و به همراه او شروع به نقشه کشیدن و برنامه ریزی برای آیندۀ دخترشان می کرد که باید چنین کنند و چنان کنند تا او خوشبخت تر از آنی که هست، شد.
غافل از اینکه سرنوشت، خواب های جدیدی را برای آنها دیده است. غافل از اینکه زمانه چشم دیدن خوشبختی آنها را ندارد. تا بوده زندگی همین بوده است و روزگار همین طور. روزگار هر طور که دلش بخواهد می چرخد و درست در بهترین لحظات زندگی که انسان مست خوشی و بی خبری است، با یک اتفاق نابهنگام زندگیش زیرورو می شود و همه ی نقشه هایش نقش بر آب می گردد.
مهیا دختر بزرگ خانواده بود و پدر و مادرش همۀ عشقشان را به پای او ریخته بودند. آخر او اولین ثمرۀ زندگیشان بود. به علت زیبایی مهیا همه جذب این کودک می شدند و قربان صدقه اش می رفتند. تا اینکه مهیا کم کم بزرگ و بزرگتر و زیبا و زیباتر شد. از همان اوایل کودکیش مادرش به خوبی پی برده بود که دخترش در همه چیز استعداد فوق العاده ای دارد. برای همین هم تا مهیا پا به سن دوازده سالگی گذاشت، او را در کلاسهای مختلفی ثبت نام کردند. که اولین آنها کلاس تکواندو بود. که مهیا هم استعداد فوق العاده ای در این ورزش از خود نشان داد. در سن هفده سالگی به کلاس رانندگی و خیاطی و آشپزی رفت و آنها را نیز آموزش دید.
منصور بیشتر از سابق کار می کرد تا مهیا در پرداخت هزینۀ کلاسهایش به هیچ مشکلی برنخورد و استعدادهای خدادادیش شکوفاتر شود و افتخارات بیشتری را برای خود کسب کند.
و در این میان مهیا به هیچ عنوان پولهای پدر را به هدر نمی داد و از کلاسهایش به نحو احسن استفاده می کرد. در کلاس درس شاگرد ممتازی بود و در محیط خانه دختری نجیب و پرکار که عاشقانه پدر و مادرش و همچنین خواهرانش را می پرستید. دختر مهربان و قدرشناسی بود و تا آنجایی که از دستش برمی آمد در رسیدگی به خواهرانش به مادرش کمک بسیاری می کرد. مهسا و مهدیه نیز با وجود اینکه گاهی اوقات حسودیش را می کردند، ولی او را بسیار دوست داشتند.
تا اینکه مهیا به سن هجده سالگی رسید و زیباییش شکوفاتر شد. خواستگاران بسیاری داشت ولی او دست رد به سینۀ همۀ آنها می زد، چون او نقشه های بسیاری برای آینده اش کشیده بود. نقشه هایی که آینده اش را تضمین می کرد و او را به خوشبختی می رساند.
از همان دوران نوجوانی علاقۀ زیادی به رشته روانشناسی داشت و تصمیم گرفته بود حتماً در این رشته ادامه ی تحصیل بدهد. روزهای تعطیل آشپزی به عهده ی او بود و لذیذترین غذاها را تهیه می کرد و با تشویق پدر روبرو می شد. خیاطی اش حرف نداشت و بافندگی اش خواهان بسیاری داشت. تزیین خانه به عهدۀ او بود و در انتخاب رنگ و مدل لباسها، مادرش بیشتر از او کمک می گرفت. به علت فشارهایی که در دوران اجاره نشینی به همه شان وارد آمده بود، پدر آپارتمان کوچکی را با اقساط بانکی خریده و آنها را از اجاره نشینی خلاص کرده بود.
روز به روز زندگیشان بهتر و بهتر می شد، البته نه به آن صورت که خیلی عالی باشد، نه. تنها در حد یک آپارتمان کوچک و یک اتومبیل با مدل نه چندان بالا. ولی آنها به همان هم راضی بودند و لبهایشان همیشه خندان و دلهایشان همیشه به محبت یکدیگر قرص بود. ولی گاهی اوقات زندگی بر وفق مراد ما نمی چرخد و زمانه چرخ زندگی را چنان بر فرق سرمان می کوبد که ما را بدجوری زمین گیر خود می کند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 2

ای کاش زمانه و روزگار تا به این حد نامهربان و بی رحم نبود.
مهیا سال آخر دبیرستان بود که ابتدا شرکتی که پدرش در آنجا مشغول به کار بود، ورشکست شد و درش تخته شد. بعد از آن پدرش هرچه تلاش و جستجو کرد، تا کاری را که به دردش می خورد پیدا کند، پیدا نکرد. و بالاخره هم بعد از کلی جستجو و تلاش به دنبال کار، تصمیم گرفت فعلاً به طور موقت با همان اتومبیلش به مسافرکشی بپردازد تا شاید در آینده ای نزدیک تر بتواند شغلی را که در شأنش باشد، پیدا کند و مشغول به آن کار شود.
هنوز مدتی از بیکاری پدرش نگذشته بود که مادرش مبتلا به بیماری سرطان شد. با بیماری مادر خنده نیز از خانه شان پر کشید و برای همیشه غم را به جای خود باقی گذاشت.
بیماری مهناز نخست با دردهای گاه و بی گاه یکی از سینه هایش شروع شد. ولی مهناز آن دردها را جدی نگرفت و اهمیتی به آن نداد. کم کم موضوع جدی تر شد، به طوری که دردها ادامه پیدا کرد. به دنبال این دردها مهناز نزد یک پزشک متخصص رفت که بعد از معاینات و انجام یک سری آزمایش آنها متوجه یک غده ی چربی شدند که البته با یک عمل کوچک جراحی، آن غده برداشته و خیال مهناز راحت شد.
ولی بعد از گذشت چند ماه دوباره دردها شروع شد. مهناز با فکر به اینکه باز هم یک غده ی چربی است، توجهی به آن دردها نکرد. ولی بع از مدتی دردها بدجوری امانش را برید، به طوری که از کار و زندگی افتاد. منصور هر چه تلاش می کرد که همسرش را دوباره نزد یک پزشک متخصص ببرد، او قبول نمی کرد و با خونسردی می گفت: «منصور جان چیزی نیست، فقط یه غده ی چربی»
ولی بعد از مدتی که دردها ادامه پیدا کرد، منصور تصمیم گرفت هر طور که شده، همسرش را برای مداوا نزد یک پزشک متخصص ببرد و او را درمان کند. و بالاخره هم یکی از همان روزها از خانه خارج نشد و خطاب به مهناز گفت: «من امروز تا تو رو دکتر نبرم از جام جُم نمی خورم.» و مهناز به ناچار با او همراه شد و باز هم نزد همان پزشک قبلی اش رفتند.
آن روز دوباره پزشک مهناز، برایش یک سری آزمایش نوشت. ولی وقتی بعد از چند روز پزشک معالجش آزمایشهای او را دید با کمال تأسف خبر وجود یک غده ی بدخیم سرطانی را به آن دو داد. و تأکید کرد که هر چه زودتر مهناز باید عمل شده و یکی از سینه هایش برداشته شود.
این خبر برای منصور و مهناز بدترین خبر زندگیشان بود. به طوی که آن دو تا دقایقی شوکه شده و فقط سکوت کرده بودند. حتی جرأت هیچگونه حرفی و نگاهی را نیز نداشتند.
با وجود اینکه مهناز بغضی به بزرگی یک کوه در گلویش قدعلم کرده بود، ولی به خاطر منصور بغضش را قورت داد و چیزی نگفت. منصور نیز که چشمهایش پر از اشک شده بود، به خاطر وجود همسرش اجازه ی ریزش هیچ اشکی را به آنها نداد. ولی بالاخره بعد از لحظاتی رو به همسرش کرد و گفت: «غصه نخور، هر چی دارم می فروشم تا تو خوب بشی» و مهناز با لبخند کمرنگی که بیشتر به گریه شبیه بود، در جوابش گفت: «منصور جان بچه که گول نمی زنیف هممون خوب می دونیم که سرطان خوب شدنی نیست»
منصور که با شنیدن سخنان پزشک و دیدن قیافۀ غمگین همسرش بغض شدیدی در گلویش چنبرک زده بود، دیگر حتی قادر به گفتن کوتاه ترین جمله نیز نبود. که همین هم موجب شد با تندی و با گامهایی بلند از اتاق معاینه خارج و وارد دستشویی بیمارستان شود.
دیگر به هیچ عنوان نمی توانست جلوی بغضی که در گلویش گلوله شده بود را بگیرد. با دیدن چهره ی درمانده اش درون قاب آینه، بغض گلویش با شدت تمام و با صدای بلندی از میان لبان لرزانش خارج و فضای کوچک دستشویی را پر از صدای گریه هایش کرد. آن هم گریه ای که همچون ابر بهار، تند و پرصدا بود.
باورش نمی شد که به همین زودی ها مهناز قشنگش برای همیشه او را تنها و بی یاور خواهد گذاشت؟ باورش نمی شد که به همین زودی ها دخترانش یتیم خواهند شد؟ نه، هیچکدام از اینها باورش نمی شد!
او نباید اجازه می داد که همسرش از دست برود. او نباید اجازه می داد که بچه هایش یتیم شوند، او حتی یک روز هم طاقت دوری مهناز را نداشت. بعد از زدن آبی به صورتش از دستشویی بیرون رفت و با چهرۀ رنگ پریده و غمگین مهناز روبرو شد.
مهناز با تمام درد و غمی که در وجودش ریشه دوانده بود، لبخندی به روی چهرۀ بغض آلود همسرش زد و گفت: «خیلی زود به نبودنم عادت می کنی. باور کن. مگه نشنیدی از قدیم می گن خاک مرده سرده»
منصور که دیگر طاقت دیدن چشمان غمگین مهناز را نداشت، سرش را به زیر انداخت و با لحن بغض آلودی گفت: «مهناز بس کن، دیگه ادامه نده. نذار داغون تر از این بشم. من اجازه نمی دم تو بمیری، نه اجازه نمی دم. هر چقد که بشه خرجت می کنم»
مهناز در مقابل حرفهای همسرش فقط لبخند کمرنگی به روی او زد و با گامهایی آرام و سست به سوی درب خروجی بیمارستان حرکت کرد و منصور را نیز به دنبال خود کشاند. هر دو به خوبی می دانستند که از آن روز به بعد خوشی هایشان رو به اتمام و غم های زندگیشان آغاز گشته است.
منصور حاضر بود برای سلامتی همسرش هر چه دارد بفروشد تا او را از دست ندهد. چون او عاشق همسرش بود و زندگی بدون او برایش محال بود و غیرممکن.
در مدت بیماری مهناز همۀ پس اندازشان ته کشید و منصور به ناچار اتومبیلش را نیز فروخت و پولش را خرچ همسرش کرد. ولی مهناز روز به روز بدتر و بدتر می شد. سرطان به تمام وجودش رخنه کرده و درد امانش را بریده بود. ولی مهناز با وجود تمان آن دردها مدام به همسرش التماس می کرد و می گفت: «منصور جان نمی خوام خرجم کنی. می دونی که موندنی نیستم»
ولی مگر منصور می توانست زجر کشیدن همسرش را ببیند و خرج نکند؟ مگر منصور می توانست آب شدن عزیزترین کسش را ببیند و کاری نکند؟ مگر منصور می توانست پرپر شدن مهنازش را ببیند و تماشایش کند؟ نه او هرگز نمی توانست. او روزهای خوشی را در کنار مهناز گذرانده و دلش نمی خواست به این راحتی ها او را از دست بدهد.
و بالاخره منصور آپارتمانی را که با هزاران عشق و علاقه به همراه همسرش با قرض و قوله خریده بود، زیر قیمت فروخت تا مهناز را برای مداوا به خارج از کشور ببرد. با مقداری از پول فروش خانه آپارتمانی را رهن کرد و با بقیه اش مهناز را به آلمان برد تا شاید در آنجا چاره ای برای درد بی درمان او باشد، ول ینشد که نشد. به جای اینکه حال مهناز بهتر شود، جنازه اش به همراه اشکهای بی امان منصور وارد خاک ایران شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 3

و به این ترتیب منصور هم همسرش را و هم تمام سرمایۀ زندگیش را که یک عمر برایشان دویده و زحمت کشیده بود، از دست داد.
مهناز بعد از یک سال و نیم دوندگی و خرج بسیار، در یک روز قشنگ بهاری که گلها غنچه می کنند و درختان جان می گیرند، با درد و رنجی که گریبانش را گرفته بود، بدرود گفت و به آرامش رسید و درست زمانی که نقشه های بسیاری را برای زندگی و دخترانش داشت، زیر خروارها خاک به همراه تمام نقشه هایش مدفون شد و به ابدیت پیوست.
روز خاکسپاری مهناز بدترین و دردناکترین روز برای مهیا و پدر و خواهرانش بود. چقدر سخت و طاقت فرسا بود ماری را که آنقدر برایشان عزیز و دوست داشتنی بود، به خاک بسپارند. چقدر سخت و طاقت فرسا بود مادری را که همیشه مثال پروانه به دورشان می چرخید، به خاک بسپارند. چقدر سخت و طاقت فرسا بود دیگر لبهای خندان مادر را نبیندد و آن لبان همیشه خندان را به خاک بسپارند.
چقدر سخت و طاقت فرسا بود که دیگر سخنان گوش نواز مادر را نشنوند و همۀ آن سخنان شیرین را به همراه مادر به خاک بسپارند. آری همۀ این ها سخت بود و طاقت فرسا، که طاقت را از همه شان گرفته و بی روحشان ساخته بود. مادر برای آنها زیباترین و مهربانترین مادر بود و اینک همین مادر مهربان چه راحت آنها را گذاشته و به آسمانها رفته بود.
بعد از آن دیگر مهنازی نبود تا کنار گوش منصور نجواهای عاشقانه بخواند و او را در همۀ مراحل زندگی همراهیش کند. دیگر مهنازی نبود تا نصایح شیرینش را نثار دخترانش کند و آنها را سرشار از تجربیات خود کند. دیگر مهنازی نبود تا محفل سرد منزلشان را گرم و گرمتر کند، آری دیگر مهنازی نبود.
او رفته و با رفتنش همسر و دخترانش را به آتش کشیده و خاکسترشان را بر جای گذاشته بود. بدون وجود او انگار که همه شان تنها بودند و بدون همدم و بدون حامی.
روز خاکسپاری، روز بسیار سختی برای منصور و دخترانش بود. آن روز چشمهای منصور خالی از زندگی بود و چشمهای دخترانش خالی از وجود مادر.
در عرض دو سال منصور همه ی سرمایه اش، کارش و مهمتر از همه، همسری را که عاشقانه دوستش داشت را از دست داده بود. هر که او را می دید به خوبی متوجه می شد که منصور به اندازۀ بیست سال پیرتر شده است. دیگر نه همسری داشت، نه شغلی، نه پولی و نه اتومبیلی.
خانواده اش که از روز اول هم مخالف ازدواج آن دو بودند، منصور را به خاطر فروختن خانه و اتومبیلش مدام سرزنش می کردند و مدام داغ دلش را تازه و تازه تر می ساختند.
آنها هنوز هم بعد از گذشت این همه سال به عشقی ه میان منصور و مهناز بود، حسادت می کردند و رشک می بردند. آن هم مهنازی که آن همه خوب و مهربان بود، آن هم مهنازی که هیچ عیبی نداشت، آن هم مهنازی که بین زنان فامیل تک بود، آن هم مهنازی که آزارش حتی به یک مورچه نیز نمی رسید.
خانواده اش روز ختم مهناز به جای تسلی دادن به پسرشان فقط او را سرزنش کرده بودند، که چرا خود را به خاک سیاه نشانده و پولهایش را به باد داده است؟
برادر بزرگش یحیی بعد از چهلم مهناز بیوه زنی را به او معرفی کرده بود تا با او ازدوج کند و به خودش سر و سامانی بدهد و او از عزا درآید، ولی بلافاصله با فریادهای دردناک منصور روبرو شده بود.
آن روز منصور در حالی که از کار برادرش به شدت خشمگین شده و حال خودش را نمی فهمید، با صدایی که تمام خانه را می لرزاند، رو به او کرده و گفته بود: «خجالت بکش یحیی، شماها نمی خوایین دست از سرم بردارین! من فقط یه زن داشتم که اونم پرپر شد و منو برای همیشه داغدار خودش کرد»
بعد از مرگ مهناز کار منصور قدم زدن در خیابانها و افسوس خوردن برای از دست دادن او بود. بعد از مدتی یک کار نیمه وقت پیدا کرد و مشغول به کار شد. صبح ها تا به هنگام بعدازظهر سر کارش بود و بعدازظهرها نیز بعد از تعطیل شدن از محل کارش در خیابان ها قدم می زد و آه می کشید.
دیگر حتی طاقت خانه ماندن را نیز نداشت. چون نمی توانست جای خالی همسرش را ببیند. به گذشته ها نیندیشد و درست در یکی از همین روزها بود که در حین همین پرسه زنی ها اتومبیلی به او زده و فرار کرده بود و زمانه آن روز آخرین ضربه را نیز به آنها زده و به تماشایشان نشسته بود.
روزی که به دخترها خبر تصادف پدر را دادند، آن هم درست پنج ماه بعد از مرگ مادر، بدترین خبر برای آنها بود. آنها هنوز از شوک مرگ مادر خارج نشده بودند که این اتفاق نابهنگام افتاد. پدر تکیه گاه آنها بود، پدر آمدی آنها بود، پدر عشق آنها بود، پدر بعد از مادر همه چیز آنها بود و پدر مردی بود که آنها همیشه به وجودش افتخار می کردند. ولی انگار پدر هم بدون همسرش دیگر دنیا را نمی خواست. انگار او دنیا را با وجود مهناز می خواست و یا هیچ.
مهیا با شنیدن خبر تصادف پدر تمام تنش لرزید و سیل اشک به روی صورتش جاری شد. سراسیمه خود را به بیمارستان رساند و پدر را در وضعیت بسیار بدی دید. پدر بیهوش و سرتاپایش خون آلود بود.
وقتی پدر را با آن حال و روز دید، تمام وجودش شروع به لرزیدن کرد. اشکهایش امانش نمی دادند تا با پزشکان سخن بگوید و از وضعیت پدرش آگاه شود . خود را به پدر چسبانده و به او التماس می کرد که زنده بماند، التماس می کرد که او را تنها نگذارد. چون خوب می دانست که اگر پدر را هم ا دست بدهد، چه خواهد شد؟
بعد از پرس و جو از پرسنل بیمارستان مطلع شد کسی که پدر را زیر گرفته فرار کرده است و این مصیبت بزرگی بود برای آنها. چون مهیا به خوبی آگاه بود که باید تمامی هزینۀ بیمارستان و خرج مداوای پدر را خودشان تقبل کنند. مانده بود که چه کند! ولی مهم زنده ماندن پدر بود، مهم ماندن پدر در کنار آنها بود، مهم نفس های امیدبخش پدر برای آنها بود، مهم وجود پرارزش پدر برای آنها بود. آری پدر باید می ماند. چون مطمئناً آنها بدون وجود پدر نیست می شدند و نابود.
مهیا بعد از صحبت با پزشکان متوجه شد که باید پدرش عمل جراحی شود، ولی آنها باید قبل از عمل جراحی پول زیادی را به حساب بیمارستان واریز می کردند.
او بعد از ساعتی با اینکه دلش نمی خواست پدر را تنها بگذارد، ولی عاقبت با دلی پر از غم به خانه برگشت و به صاحب خانه شان خبر تصادف پدر را داد و از او تقاضا کرد تا مقدار پولی را که به عنوان رهن خانه به او داده بودند در اختیارش بگذارد.
صاحب خانه شان بعد از مطلع شدن از وضعیت وخیم منصور فوری پول را تهیه کرد و به مهیا داد، ولی از او قول گرفت که خانه را هر چه زودتر تخلیه کند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:48 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 11-05-1393 01:52 ب.ظ توسط moderator
فصل 1
قسمت 4

مهیا به او اطمینان داد که همین کار را خواهند کرد. چون دیگر آن خانه با گرفتن پول پیش و سنگین شدن اجاره اش به درد آنها نمی خورد. پول را گرفت و با عجله راهی بیمارستان شد.
بعد از واریز کردن پول به حساب بیمارستان، منصور را عمل کردند و منصور از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. ولی از بخت بدش برای همیش زمین گیر و یکی از دستهایش نیز پنجاه درصد فلج شد.
مهیا باورش نمی شد، نه باورش نمی شد! یعنی بدشانسی تا به این حد؟ یعنی بدبیاری تا به این حد؟ یعنی کینۀ روزگار از آنها تا به این حد؟ یعنی سرنوشت شوم تا به این حد؟
فقط خدا می دانست که در آن لحظات بر مهیا چه می گذشت. تمام وجودش پناهی را می طلبید تا خود را به آغوش او بیندازد و سیر گریه کند، ولی نه آغوشی بود و نه پناهی. دلش بی تاب آغوش گرم مادر و نوازش های بی دریغ پدر بود. ولی سرنوشت و روزگار به یکباره هر چه گرمی و خوشی بود از او گرفته و جایش سردی و غم را گذاشته بود. آری روزگار و زندگی بدجوری از آنها انتقام گرفته بود. انتقام چه چیز را، فقط خدا می دانست و بس!
با شنیدن خبر زمین گیر شدن پدر، غمی به بزرگی دنیا به روی قلبش سنگینی می کرد. دیگر حتی اشکی نیز برایش نمانده و اشکهایش خشک شده و پشت چشمانش سنگر گرفته بود. او به خوبی آگاه بود که بعد از این، امید همه در خانه به اوست. چون او بزرگترین فرد خانواده بود و حامی پدر و خواهرانش.
تنها او بود که می توانست به دادشان برسد. تنها او بود که می توانست تکیه گاهشان باشد، تنها او بود که می توانست رو در روی روزگار بایستد و با شمشیر تیز حوادث بجنگد، آری تنها او بود و او.
دختری بیست ساله که آرزوهای بسیاری داشت، همه را با مرگ مادر و به خصوص زمین گیر شدن پدر رو به نیستی می دید.
بعد از مدتی منصور را به خانه بردند. ولی انگار که دیگر منصور، منصور سابق نبود. انگار که دیگر منصور، همان مرد جذاب و تلاش گر و عاشق سابق نبود. انگار کن منصور نیز با مهناز مرده بود، با این تفاوت که مهناز در آسمانها بود و منصور روی زمین.
از آن پس از منصور فقط جسم علیلی مانده بود که آن هم از همه لحاظ محتاج فرزندانش بود. به خصوص محتاج دختر بزرگش که هم گل سرسبد زندگیش بود و هم، هم شکل همسرش.
مهیا به غیر از پولی که از صاحبخانه شان گرفته بود، از چندین جای دیگر نیز قرض گرفته و مانده بود که چگونه باید آنها را بپردازد. در تمام این مدت هیچ کدام از اقوام به فکرشان نبودند و هر کدام سرشان فقط به زندگی خودشان گرم بود. هیچ کدام به فکر این که این دختر جوان و تنها، با یک پدر علیل و دو دختر چه می تواند بکند، نبودند.
انگار که همه کور بودند. انگار که همه کر بودند، آری از نظر مهیا همه هم کور بودند و هم کرد. حتی کسانی هم که از رگ و خونشان بودند، با تمام داراییشان بی تفاوت از کنارشان می گذشتند و به روی مبارکشان نیز نمی آوردند. روزگار بدی بود و زمانه، زمانۀ بی رحمی و بی تفاوتی.
و منصور مدام همه این چیزها را می دید و خودش را سرزنش می کرد که چرا به خاطر بی احتیاطیش آن بلا را بر سر خود و خانواده اش آورده است. از همسر مرحومش شرمنده بود که نتوانسته است بعد از او از امانت هایش که دخترانش بودند به خوبی نگهداری کند. بیشتر شبها خواب به چشمانش نمی آمد و دور از چشم دخترانش مدام اشک می ریخت. با این وضعیتی که پیدا کرده بود، حتی دیگر نمی توانست بر سر خاک همسرش نیز برود.
مهدیه دختر کوچکش بی تابی مادرش را می کرد. مهسا دختر دیگرش با مرگ مادر و دیدن وضعیت پدر، افسرده شده بود. ولی مهیا با وجود غم از دست دادن مادر و زمین گیر شدن پدر و همچنین با دیدن دو خواهرش که چشم امیدشان فقط و فقط به او بود، انگار که قوی تر شده و فقط خود را مسئول زندگی آنها می دانست. چون فقط در تکاپوی کار بود و کار.
بعد از اینکه حال جسمانی پدرش بهتر شد دو اتاق در پایین شهر اجاره و اثاثیه شان را به آنجا منتقل کردند. در آن محیط زندگی کردن از همه لحاظ برایشان مشکل بود، ولی چاره ای نداشتند. حقوق کمی که ماهیان سازمان بیمه به عنوان از کارافتادگی به منصور می داد، به قدری کم و اندک بود که کفاف خرج زندگیشان را نمی کرد. و چون مهیا دختر بزرگ آن خانه بود، تمام مشکلات زندگی بر روی شانه های جوان او افتاده و موجب شده بود تا او در بهترین دوران زندگیش به جای پرداختن به تفریحات زندگی، فقط و فقط به فکر حل گرفتاری های خانواده اش باشد و بس.
او قاطعانه با خود تصمیم گرفته بود که با کار و تلاش بیشتر هم قرض هایشان را بدهد و هم خرچ زندگیشان را تأمین کند و بالاخره هم بعد از جستجوی بسیار، کاری پیدا کرد و مشغول به کار شد.
سه سال به طور شبانه روزی هم کار می کرد و هم درس می خواند. در این سه سال با مشکلات زیادی روبرو شده بود، ولی مقاومت کرده و به تلاشش ادامه داده بود.
بعد از سه سال بالاخره در رشته ی روانشناسی آن هم در دانشگاه سراسری قبول شده و با قبولیش باعث خوشحالی پدر و همچنین خودش شده بود.
روز قبولیش از شدت خوشحالی نمی دانست که چه کند. به قدری پدرش را بوسیده و بالا و پایین پریده بود که حتی خندۀ منصور را نیز درآورده بود.
مهیا در این شش سال، چه قبل از دانشگاه و چه بعد از قبولی در دانشگاه مدام کار کرده و به هر نحوی که بود با کار کردن در جاهای مختلف، توانسته بود هزینه ی تحصیلات خودش و خواهرانش را، و همچنین قرض هایی را که بالا آورده بودند، بدهد. ولی هنوز هم نتوانسته بود محل زندگیشان را تغییر دهد. که همین هم او را خیلی آزار می داد.
خواهر کوچکتر از خودش سال آخر دبیرستان بود و خواهر ته تغاریش مهدیه سوم راهنمایی. هر دو به مهیا به چشم مادر دومشان نگاه می کردند و علاقه ی زیادی به او داشتند.
منصور همیشه به وجود دخترانش افتخار می کرد و عاشق آنها بود. مخصوصاً وابستگی زیاد به مهیا داشت. چون او از همه لحاظ شباهت زیادی به مادرش داشت. که این موجب می شد منصور کشش بیشتری نسبت به او پیدا کند و او را سوای از دختران دیگرش بخواهد. و از اینکه نمی توانست برای دخترانش کاری انجام دهد، همیشه در عذاب بود و رنج بسیار می کشید.
مهیا دختری بود بسیار زیبا و دوست داشتنی که همین زیبایی و خون گرمی اش، همه جا کار به دستش می داد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 5

تا به آن روز در جاهای مختلفی استخدام شده بود ولی به محض مواجه شدن با نگاه های خیره و خواسته های نامعقول رییس و مدیر شرکت و کارمندانش، بلافاصله از آنجا استعفا داده و قید آن کار را برای همیشه زده و در جای دیگری مشغول به کار شده بود.
کسی چه می دانست که در زندگی این دختر چه می گذرد. کسی که از غمها و مشکلات او اطلاعی نداشت. همه فقط ظاهر زیبا و بی تفاوتش را می دیدند و بس. نه به کسی آدرس می داد و نه با کسی دوستی می کرد. چون نه وقتی برای تلف کردن با دوستانش داشت و نه دلش می خواست کسی از محل زندگیش اطلاعی پیدا کند.
هر بار که کسی او را می دید به هیچ عنوان فکرش را هم نمی توانست بکند که او در آن محیط و در آن خانه زندگی می کند. قیافه اش به قدری جذاب و خواستنی بود که حتی با پوشیدن لباسی هر چند ساله نیز خوش تیپ و زیبا می شد. به هیچ عنوان آرایش نمی کرد، چون با همان قیافه ی ساده نیز مزاحم زیاد داشت.
از اینکه در میان اقوام و دوستان هیچ کدام به آنها اهمیتی نداده و تنهایشان گذاشته بودند، کینه ی شدید به دل گرفته بود. حتی از اقوام نزدیکش نیز کسی تا به آن روز به یاد پدرش نیفتاده بود. تا حداقل هرازگاهی او را بر سر خاک همسرش ببرند و مرحمی برای دلتنگیش باشند. خودش گاهی اتومبیلی کرایه می کرد و پدر و خواهرانش را بر سر مزار مادر می برد. از نظر او آنها مثال مرض طاعونی بودند که همه ی اقوام با وحشت از آنها دوری می کردند و این همیشه مهیا را عذاب می داد. کسانی که مواقع خوشی آنها، بر سر سفره شان نشسته و قهقهه سر داده بودند، امروز حتی حالی نیز از آنها نمی پرسیدند.
مادرش به علت تک فرزند بودن، برادر و خواهری نداشت و پدر و مادرش نیز خیلی زود فوت کرده بودند، ولی پدر دو برادر و یک خواهر داشت که به غیر از طعنه و کنایه چیز دیگری تحویل او و پدرش نمی دادند.
خانواده ی پدرش تا زمانی که به خانه شان رفت و آمدی داشتند، مدام منصور را به خاطر ازدواجش با مهناز و همچنین حیف و میل کردن پولهایش به خاطر مهناز سرزنش می کردند و یا مدام در رفت و آمد مهیا فضولی و کنجکاوی می کردند، که کجا می رود، با که حرف می زند و یا وقتش را در کجاها تلف می کند.
که بالاخره هم یکی از آن روزها مهیا از دست طعنه هایشان جانش به لبش رسید و بر سر همه شان فریاد کشید و همه شان را از خانه بیرون کرد و گفت: «از این در که رفتین بیرون، فکر کنین ما چهار نفرم همراه مادرم دفن شدیم. شما که تا حالا یه قدمم برای ما برنداشتین، پس کاری ام به کار ما نداشته باشین. اینقدرم تو زندگی ما سرک نکشین و دخالت نکنین. فقط نشستین و از کارای من و بابا ایراد می گیرین، که باب چرا با مامان ازدواج کرد؟ و یا من کجا می رم؟ کجا کار می کنم؟ و یا با کی حرف می زنم؟»
و در ادامه بعد از پایان سخنانش دستش را به سوی درب خانه دراز کرده و گفته بود «بیرون لطفا» و عموها و عمه اش نیز با داد و فریاد از خانه بیرون رفته و به او گفته بودند: «به درک، هر غلطی دلتون می خواد بکنین، خلایق هر چه لایق»
از نظر مهیا آنها یک مشت احمق و نفهم بودند که نه می دانستند عاطفه چیست و نه می دانستند که عشق چیست. آنها فقط به دنبال پول بودند و پول، که طعمشان به پول، تمامی هم نداشت.
آن روز مهیا بعد از رفتن آنها به پدرش گفت: «بابا می بخشین که به خواهر و برادراتون اهانت و بی ادبی کردم، ولی باور کنین چارۀ دیگه ای برام نذاشته بودن» و منصور با نگاهی غمزده به او گفته بود: «بابا جان خیلی وقته همشون برام مُردن، برای من تو این دنیا مهم فقط شما سه نفرین و بس. بعد از اینم اگه حتی از گرسنگی مردیم، با هیچ کدوم تماس نگیر. حتی اگه من مُردم مهیا، حتی اگه من مردم، فهمیدی؟»
و مهیا در جواب پدر گفته بود: «شما چرا بابا! خدا اون روز رو نیاره»
مهیا حتی هنگامی که پدرش مرگش را نیز بر زبان می آورد، تمام تنش می لرزید. از نظر او پدر برایش بزرگترین تکیه گاه زندگیش محسوب می شد. پدر برایش آرامیشی بود در آن طوفان زندگی. همین حرفهای آرام بخش پدر بود که او را در طول این چند سال کار و تلاش و سختی، مقاوم و پابرجا نگاه داشته بود. آری پدر برای او همه چیز بود، همه چیز. پدر برایش بهترین دوست و بهترین حامی بود. و او رفتن و مردنش را هرگز و هرگز نمی خواست.
آن روز که روزنامه به دست، خیابانها را گز می کرد، چند روزی بود که از کارش اخراج شده و به دنبال کار می گشت. آن هم به خاطر بلهوسی رییس شرکتش که به او پیشنهاداتی داده بود. آن هم پیشنهاداتی که مو را بر اندامش راست کرده و او را تا به سر حدّ جنون رسانده بود. آن هم پیشنهاداتی که دلش را به آشوب کشانده و حالش را بر هم زده بود. آن هم پیشنهاداتی که خشم را با تمام قدرت در سرتاسر وجودش جمع کرده و فریادش را درآورده بود.
رییس شرکتی که مهیا در آنجا مشغول به کار بود، از روزی که مهیا وارد شرکتش شد، او را زیر نظر گرفته و پی به این امر برده بود که این دختر شدیداً به پول نیاز دارد. چندین بار با زبان بی زبانی به او پیشنهاداتی داده و سر آخر نیز رو در روی او قرار گرفته و با تمام وقاحت به او گفته بود که صیغه اش شود. آن هم با داشتن زن و فرزند و پنجاه سال سن.
او آن روز با زبان چرب و نرمش به مهیا وعده و وعیدهای رنگارنگی را داده و به او گفته بود «اگه صیغه ام بشی کاری می کنم همۀ مشکلاتت حل بشه. بهترین لباسا رو برات می خرم، بالای شهر برات خونه ی شیکی رو اجاره می کنم، اتومبیلی زیر پات می ذارم، خلاصه هر کاری می کنم که آب تو دلت تکون نخوره»
و مهیا آن روز فقط نگاهش کرده و به حرفهایش گوش داده بود. ولی سر آخر با تمام شدن سخنان رییس شرکت، کشیدۀ محکمی را به صورتش کوبیده و با فریاد بلندی گفته بود: «خجالت بکش، تو جای بابای منی»
و رییسش نیز با دیدن برخورد تند مهیا، به سوی او هجوم برده و گفته بود: «خواستم آدمت کنم گداگشنه! گمشو اخراجی»
و مهیا هم با داد و فریاد بلندی، به طوری که همۀ همکارانش صدایش را بشنود، به او گفته بود: «اخراج بشم بهتر از اینه که صیغۀ تویِ آشغال بشم» و با تمام خشم همه ی وسایل روی میز رییسش را بر روی زمین پرتاب کرده و از شرکت خارج شده بود.
که بعد از آن روز دوباره خیابان گردی های مهیا برای پیدا کردن کار شروع شده بود. همه جا پارتی می خواستند که او نداشت. همه جا ساعت کار زیاد بود و حقوقش کم، که کفاف مخارج آنها را نمی داد. او دیگر کم آورده بود و مانده بود چه کند و کجا دیگر به دنبال کار برود!
چند روزی بود که مهیا هر روز صبح زود برای خرید روزنامه از خانه خارج و با تعدادی روزنامه به خانه برمی گشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 6

پولهایش تماماً رو به اتمام و بی پولی بدجوری افکارش را پریشان کرده بود. پدرش دچار افسردگی شدیدی شده و دو خواهر دیگرش نیز چشم امیدشان فقط به دستهای پرتوان او دوخته شده و به او مانند یک پدر نگاه می کردند.
مهیا تا آنجایی که در توانش بود، برای خودش از همه چیز می زد، ولی اجازه نمی داد که آن سه تن هیچ کمبودی داشته باشند.
مهسا بارها و بارها به مهیا یادآور شده بود که اگر او نیز دیپلم بگیرد، حتماً شغلی را برای خود دست و پا می کند. ولی مهیا به هیچ عنوان تصمیم نداشت که اجازه ی کار کردن را، آن هم به آن زودی ها به مهسا بدهد. چون با اجتماع کثیفی که در اطراف خود می دید، صلاح نمی دانست که خواهرش نیز مانند او مشغول به کاری شود.
حاضر بود خودش از استراحت شبانه اش نیز بزند و کار کند، ولی به خواهرش اجازه ندهد که به آن زودی ها بیرون از منزل به کاری مشغول شود. چون از نظر او، خواهرش دختر ساده ای بود و امکان داشت به علت سادگیش گول هر کس و ناکسی را بخورد که مهیا هیچگاه این را نمی خواست.
او همیشه آرزو داشت شغل پردرآمدی را پیدا کند و زندگی بهتری را برای خانواده اش مهیّا کند. دلش می خواست خواهرانش را برای تحصیل به دانشگاه بفرستد و بعد از آن هم هر دو را با جهیزیه ی خوبی راهی خانه ی بخت کند.
غیرممکن بود که کسی مهیا را ببیند و جذب قیافه ی گیرا و جذابش نشود. دختری بود قدبلند و چهارشانه، با موهایی بلند و خرمایی که چشمان درشت عسلی اش در کنار مژه های بلند و برگشته اش، دل هر بیننده ای را می لرزاند. که تمام این محاسن در کنار لبهای برجسته و خوش ترکیبش، صورتش را شیرین تر و جذابیتش را دوچندان کرده بود.
دیگر از دست زیباییش نیز خسته شده و آرزو می کرد که ای کاش زشت ترین دختر روی زمین بود که در آن صورت حتماً مردان اطرافش دست از سرش برمی داشتند و کاری به کارش نداشتند.
اکثر همکاران مذکرش به جای کارایی او فقط به ظاهر زیبایش توجه داشتند و خواهان این بودندکه مهیا خارج از محیط کاری نیز روی خوشی به آنها نشان دهد و ساعاتی را با آنها بگذراند. ولی مهیا چنین دختری نبود.
او دختری بود پایبند به خیلی از مسائلی که برای هر دختری آن را لازم می دانست. او تربیت شده ی پدر و ماری بود که به تربیت و ادب و نزاکت و مسائل اجتماعی فرزندانشان بیشتر از هر چیز دیگری اهمیت می دادند. دختری بود از همه لحاظ ایده آل و پسندید، ولی از خانواده ای گرفتار و فقیر. دختری بود جدی و کاری، که به غیر از درآوردن پول و کمک به خانواده اش، به چیز دیگری نمی اندیشید.
در تمام مدتی که همه ی مسئولیت زندگی به عهدۀ مهیا بود، هیچ گاه از برخوردهای زشت مردانی که به او به گونه ای دیگر نگاه کرده بودند، در خانه سخنی نگفته بود. چون دلش نمی خواست عذاب پدرش را بیشتر از آنی که بود بکند و پدر را سنگین از غصه های خود کند. که همین رفتارهای زشت مردان اطرافش موجب شده بود تا او دیگر به هیچ مردی اطمینان نداشته باشد. محل زندگیش چون در پایین شهر قرار داشت، رفت و آمدش به دانشگاه و محل کار بسیار مشکل بود.
چه مردانی که به هنگام رفت و آمدش به محل کار و دانشگاه مزاحمش نشده بودند! که مهیا اول با صبوری و بعد هم با مشت و لگد و کشیده از آنها پذیرایی کرده بود. به دختری همچون مهیا با آن همه زیبایی و وقار اصلاً نمی آمد که اینچنین خشن و بی باک باشد. ولی بود. انگار که مرگ مادر و زمین گیر شدن پدر و افتادن مشکلات بر شانه هایش، از او دختری پر دل و جرأت و بی باک ساخته بود.
بعد از اذیت های بسیار، مجبور شده بود چند ماهی را دوباره به کلاس های تکواندو برود و آموزش هایش را تجدید کند. البته فقط برای دفاع از خودش، مخصوصاً برای شب هایی که دیروقت از سر کار به خانه بازمی گشت. ولی با تمام شجاعت و ورزیدگیش، هیچ گاه در محل کار و یا در محل زندگی و دانشگاه به کسی بروز نمی داد که تکواندوکار و ورزشکار است.
آن روز دوباره برای خرید روزنامه و جستجوی کار از خانه خارج و راهی خیابانها شد. دیگر حتی از جستجوی کار نیز خسته شده بود. تصمیم گرفته بود بعد از آن حتی اگر مشکلی نیز در محل کار برایش پیش آمد، با صبوری تحمل کند و شغلش را ترک نکند.
در گرمای طاقت فرسای شهریور ماه به قدری خیابان ها را گز کرده و به دنبال کرا گشته بود که دیگر مسیر تمام خیابان های تهران را از حفظ بود. با دیدن عابرینی که با چهره هایی گشاده و بی خیال از کنارش می گذشتند، حسرت زندگی گذشته اش را می خورد و به خاطرش می آورد که او هم زمانی مثال همۀ آن عابرین، چهره ای گشاده و شاد و فارغ از هر گونه غم و غصه ای را داشت. و همین طور به خاطرش می آورد که او هم زمانی مادری داشت و پدر سالمی و زندگی راحتی.
منصور همیشه نگران حال دخترش بود. چون به خوبی می دانست که دخترش هیچگاه گرفتاری هایش را برای کسی بازگو نمی کند. ولی او با تمام ذکاوتی که در وجودش بود، همیشه التهاب و نگرانی و غم را در چشمان مهیا می دید و باز هم خودش را سرزنش می کرد که چرا مواظب خودش نبوده است تا آن تصادف لعنتی روی ندهد و او زمین گیر نشود و دخترش تا به این حد در سختی ها و مشکلات زندگی غرق شود.
منصور هر بار ه دخترانش را در سختی و مشکلات می دید، با شرمندگی از آنها پوزش می خواست که وبال گردنشان شده است.
و مهیا هر بار با شنیدن حرفهای پرشرم پدر، بوسه ای به گونه استخوانی اش می زد و می گفت: «بابا ما باید از شما عذر بخواییم که مدام موجب نگرانی شما هستیم! دیگه ام این حرفها رو تکرار نکنین. ما دخترای شماییم و هر کاری ام که می کنیم، فقط انجام وظیفه است»
منصور با داشتن مهیا که همچون پسری برایش بود، هیچگاه آرزوی پسر نکرده بود. و هر بار با دیدن حرکات مردانه ی مهیا با خودش می اندیشید که آیا دخترش با چنین اخلاقی که دارد، در آینده عاشق نیز خواهدد شد؟ و یا برای همیشه تنها خواهد ماند؟
هر بار که مهیا جلوی منصور فیگورها و تکنیک های تکواندو را اجرا می کرد، منصور با خنده می گفت: «خدا بیامرزه مهنازو که این دختر رو عوضی زاییده، این بچه باید پسر می شد نه دختر»
و مهیا هم با خنده ی بلندی می گفت: «خب خدابیامرز مامان با یه تیر دو نشون زده، هم براتون دختر آورده هم پسر، مگه بابا از اینکه من دخترم شما دلخورین»
و منصور با اخم قشنگی می گفت: «چی داری می گی مهیا! تو رو با هزار تا پسرم عوض نمی کنم. تو برام عزیزترینی دخترم. زیباییت که حرف نداره! آشپزیت که دیگه نگو! خانه داریت که یکه!
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 7

و مهمتر از همه باعرضه و مهربونی. مطمئنم اگه من جای تو پسر داشتم الان بی یار و یاور بودم. به قول قدیمیا دختر برای پدر یه نعمت بزرگه، دختر برای پدر یه همدم بزرگه، دختر برای پدر یه دلسوز واقعیه. پس مطمئن باش که تو برای من بزرگترین نعمت خدایی و اینم بدون، تو برای من تو این زندگی طوفان زده بزرگترین دلگرمی هستی و من به خاطر داشتن تو شب و روزم اگه از خدا تشکر کم، بازم کمه. خدا بیامرزه مادرتو که خوب دختری تربیت کرده»
به قول منصور، مهیا واقعاً زبانزد خاص و عام بود و خواستگاران بسیاری داشت، ولی او اصلاً خواستگارها را به خانه راه نمی داد. چون به خوبی می دانست که خانواده اش بدون وجود او از بین خواهند رفت که او این را هرگز نمی خواست.
صبح زود قبل از همه برای انجام کارهای خانه از خواب بیدار می شد و شب نیز دیرتر از همه می خوابید. در واقع این دختر در طول شبانه روز بیشتر از چهار ساعت نمی خوابید. او واقعاً دختر خستگی ناپذیری بود، که در این میان امیدش فقط به خدا بود و آینده و بس.
آرزو داشت بعد از لیسانس فوق لیسانسش را هم بگیرد که مطمئن بود بزرگترین آرزوی پدرش نیز همین است. به خاطر رشته تحصیلی که می خواند شناخت بیشتری به اخلاق و روحیات دیگران پیدا می کرد. تا به آن روز به چیزی جز درس و کار و رسیدگی به خانواده اش، به هیچ چیز دیگری نیندیشیده بود.
مردهای زیادی از کنارش گذشته و پیشنهاد ازدواج و دوستی را به او داده بودند، ولی او هیچ کدام را قبول نکرده بود.
آن روز بعد از جستجوی بسیار به دنبال کار، دوباره روزنامه ای خرید و وارد خانه شد. که به محض ورود به خانه گوشه ای خزید و مشغول مطالعۀ صفحه آگهی استخدام شد.
به علت وجود دو اتاق کوچک در منزلشان، هیچکدام از دختران اتاق اختصاصی نداشتند. یکی از اتاقها مختص پدر بود و یکی دیگر، مختص دختران. هر سه خواهر به خوبی با هم کنار می آمدند و مزاحم درس خواندن یکدیگر نمی شدند. که در این میان مهیا از همه لحاظ الگوی خوبی برای خواهرانش بود، چه از لحاظ تحصیل، چه از لحاظ برخورد اجتماعی و چه از لحاظ متانت و نجابت و کار و تلاش و کوشش.
او بعد از مرور روزنامه، دور چندین شماره را خط کشید و علامت گذاشت، تا با آن شماره ها تماسی بگیرد. در این میان مضمون یک آگهی توجهش را جلب کرد. دور آن نیز خط کشید. «استخدام یک بانوی میانسال، برای انجام کارهای نزل، شبانه روزی»
خودش هم نمی دانست که چرا دور آن آگهی را خط کشیده است؟ شاید به علت بالا رفتن هزینه ی زندگی و اجاره خانه و خواهرانش که دلش نمی خواست هیچ کدامشان تحصیلاتشان نیمه کاره بماند. که همۀ این افکار برایش چاره ای نگذاشته بود. اگر از آن چند شماره نتیجه نمی گرفت، مجبور بود به سراغ آن آگهی کذایی برود.
بعد از تماس گرفتن با محل هر کدام از آن آگهی ها و نوشتن آدرس و موقعیت مکان آنها، به سراغ آگهی آخری رفت. برای لحظاتی با خیره شدن به آن شماره، تردید به جانش افتاد که آیا با آن شماره تماس بگیرد یا نه؟ آیا این ریسک را بکند یا نه؟ آیا به نفعش هست یا نه؟ و بالاخره هم تمام آن تردیدها را به کناری گذاشت و گوشی تلفن را برداشت و شماره را گرفت.
ولی بعد از شنیدن چندین بوق ممتد، کسی گوشی را برنداشت. با نبودن کسی و شنیدن بوق های ممتد، باز هم به تردید افتاد که آیا دوباره تماس بگیرد یا نه؟ اگر پدرش می فهمید آشوب به پا می کرد. دختر عزیز او و خدمت در خانه مردم. ولی مگر چاره ی دیگری نیز برایش مانده بود؟ اگر کار نمی کرد، چگونه می توانست چرخ زندگیشان را بچرخاند و جواب احتیاجات دو خواهر و پدرش را بدهد.
بدون اینکه چیزی به پدرش بگوید، مانتواش را پوشید و از خانه خارج شد و به آدرسهایی که گرفته بود، سری زد. که بعد از پر کردن فرم و انجام مصاحبه، از او شماره ی تماس گرفتند تا در اسرع وقت به او اطلاع دهند که آیا پذیرفته شده است یا نه؟ آیا می تواند مشغول به کار شود یا نه؟
آن روز از محیط تمام کارهایی که به سراغشان رفته بود، هیچ رضایتی نداشت. همه شان بدون استثناء ساعت کاریشان طولانی و حقوقشان کم بود. با نگرانی وارد خانه شد و بلافاصله به یاد مردی افتاد که با نگاه خاص و چندش آوری به او گفته بود «شما بدون مصاحبه ام قبولین، می تونین از فردا تشریف بیارین»
که نگاه خاص و چندش آورش تن مهیا را لرزانده و دلش را به آشوب کشانده بود.
بعد از اینکه وارد خانه شد، منصور با نگاه مهربانی گفت: «مهیا جان چی شد بابا؟» و مهیا در جوابش گفت: «فعلاً که مصاحبه دادم بابا، تا ببینم چی می شه! ولی فکر نکنم حتی اگه قبولم بشم، بتونم برم، چون ساعت کاریشون زیاده و حقوقشون کم و فرصت درس خوندنو ازم می گیره»
بالاخره بعد از ساعتی فکر و تردید و دودلی باز هم به سراغ آن آگهی کذایی رفت. غرورش اجازه نمی داد که مشغول چنین کاری شود و حکم خدمتکار خانه ای را داشته باشد. ولی وقتی نگاهش به مهسا و مهدیه که بدون تکیه گاه و بدون پشتیبان بودند و چشم امیدشان فقط به او بود، تحمل نکرد و غرورش را زیر پا گذاشت و با نگاهی به خواهرانش که مشغول مرتب کردن اتاقشان بودند، گفت: «بچه ها برین بیرون، می خوام زنگ بزنم»
مهسا لبخندی زد و با شیطنت دخترانه ای گفت: «ناقلا می خوای به کی زنگ بزنی که ما نباید بشنویم؟ نکنه خبراییه؟»
مهیا با نشاندن اخمی به چهره گفت: «مهسا خجالت بکش، درست صحبت کن، این حرفها چیه می زنی؟ دیگه نشنوم از این حرفها پیش مهدیه بزنی؟ حالا پاشو برو بیرون. از این به بعدم دیگه از این چرت و پرتا نگو که اصلاً خوشم نمیاد»
مهسا با شرم و دلخوری گفت: «مهیا جان مگه چی گفتم؟ به خدا شوخی کردم، من که تو رو بهتر از خودت می شناسم. ببخش غلط کردم» و بوسه ای از گونۀ خواهرش برداشت و از اتاق خارج شد.
مهیا به سمت در اتاق رفت و در را محکم بست و به طرف تلفن رفت. با وجود اینکه در متن آگهی نوشته شده بود، شبانه روزی و بانوی میانسال، ولی نمی دانست که چرا این آگهی تا به این حد فکر و ذکرش را به خود مشغول کرده است. او که میانسال نبود! یا با وجود شبانه روزی بودن این کار، حتی به دانشکده اش نیز نمی توانست برسد. ولی عجیب آن آگهی او را به خود جلب کرده و فکرش را به سوی خود کشانده بود.
دستش چندین بار به سمت تلفن رفت و برگشت. ولی سرانجام با تردید و دودلی گوشی تلفن را برداشت و شماره را گرفت. که بعد از شنیدن چندین بوق ممتد، صدای مرد جوانی را شنید که گفت: «بله بفرمایی»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 8

مهیا با کمی مکث گفت: «می بخشین راجع به آگهی که تو روزنامه دادین، مزاحم شدم. می خواستم بدونم به چه صورتیه؟ شرایطتش چیه؟» مرد جوان بعد از مکث کوتاهی گفت: «اولین شرطش اینه که جوان نباشین، ببینم برای خودتون می خوایین؟ از صداتون که مشخصه میانسال نیستین و جوونین»
مهیا با تردید پرسید: «مگه براتون فرقی ام می کنه؟ جوون که بهتر می تونه کار کنه»
مرد جوان گفت: «بله برای من فرق می کنه. من به وجود کسی احتیاج دارم که نه دختر جوون باشه، و نه زن شوهردار. چون نه حوصله ی قر و قمیش دخترای جوونو دارم، نه نق نق زدن شوهرارو. من احتیاج به یه خانم میانسالی دارم که بتونه شبانه روز در منزلم بمونه و به کارای منزل برسه. راسیتش قبلاً تجربه های خیلی بدی از استخدام دخترای جوان و زنان شوهردار داشتم! برای همینم دیگه توبه کردم. بنابراین اگه شما برای خودتون می خوایین، متأسفانه جوابتون منفیه!»
مهیا با دستپاچگی فوری گفت: «نخیر برای خودم نمی خوام، برای یکی از آشناهام می خوام. فکر نکنم دوستم با تیپی که داره بتونه برای شما مشکل ساز بشه. اون بنده خدا فقط به فکر کاره و واقعاً به این کار احتیاج داره. از اون دخترای به قول شما قر و قمیشی ام نیست. حالا شما آدرستونو بدین تا دوستم بیاد هم محل کارشو ببینه، هم حقوقی که شما در نظر گرفتین! اگه به توافق رسیدین که موندگار می شه، در غیر این صورت، شما رو به خیر و اونو به سلامت»
آن مرد با بی حوصلگی و صدای خشکی پرسید: «چند سالشه؟» مهیا گفت: «حدوداً سی و پنج سال» خودش هم نمی دانست که چرا گفت سی و پنج سال؟ او که فقط بیست و پنج سالش بود! ولی حرفی بود که ناخواسته از دهانش خارج شده بود. یعنی به نظر او سی و پنج سال، سن جوانی نبود؟ با قیافه اش چه باید می کرد؟ خودش هم نمی دانست چه کند! ولی احتیاج باعث شده بود که دروغ به این بزرگی را بگوید.
دوباره آن مرد پرسید: «مطمئنه یا نه؟»
مهیا با صدایی سردتر از صدای مرد جوان گفت: «اگه من بگم آره، شما باور می کنین؟ شما حتی منم نمی شناسین؟ پس خودتون اول ببینینش، بعد قضاوت کنین. چون راسیتش من هر چی بگم، شما یه چیز دیگه می پرسین. آخه کلفتی که دیگه این همه شرط و شروط نمی خواد! من هدفم فقط صوابه، همین. و اینم خوب می دونم که اون خیلی خانم محتاجه و با اون شرایطشم هیچ کجا بهش کار نمی دن»
مرد جوان با تعجب پرسید: «مگه شرایطش چه جوریه؟»
مهیا بی حوصله گفت: «ای وای آقا، چقد سوال می کنین؟ آقای عزیز شما آدرستونو بدین، هم شما اونو ببینین، هم اون شما رو. بالاخره اونم باید از جاش مطمئن باشه یا نه؟ اصلاً خود شما چی؟ مطمئن هستین یا نه؟»
مرد جوان گفت: «می بخشین مثل اینکه جای ما دو نفر با هم عوض شده؟ به جای من شما دارین از من بازخواست می کنین!» مهیا گفت: «به هر حال من دارم اون خانومو به شما معرفی می کنم و در قبالش احساس مسئولیت می کنم»
مرد جوان در جوابش گفت: «البته من روزا اصلاً منزل نیستم. صبح زود از خونه خارج می شم و شبم برمی گردم. کسی رو می خوام که شبانه روز اینجا باشه. هیچ نگرانی خارج از این خونه هم نداشته باشه که مدام مرخصی بگیره، یا دلواپس کس و کارش بشه. می خوام کسی باشه که با خیال راحت تو خونم زندگی کنه و کارای مربوط به خونه رو انجام بده. مثلاً خریدای خارج از خونه رو بخره، شبا شامی برام درست کنه و صبح زودم پاشه برام صبحانه آماده کنه. خلاصه یه خانم زرنگ و تمیز می خوام که خیلی ام باسلیقه باشه. اگه اون خانوم این مشخصاتو داره، بفرستینش. در غیر این صورت بی خودی زحمت نکشن»
مهیا بدون معطلی گفت: «چه ساعتی هستین بگم دوستم بیاد؟» آن مرد گفت: «فردا غروب ساعت هفت و نیم منزل هستم، اگه می تونن، بگین بیاد»
مهیا گفت: «می بخشین! می شه بگین شغل شما چیه و اصلاً چند سالتونه؟» مرد جوان گفت: «مگه برای دوستتون فرقی ام می کنه؟»
مهیا گفت: «البته که فرق می کنه! تو این دور و زمونه شغل خیلی مهمه، سنتونم همین طور»
آن مرد که خنده اش گرفته بود گفت: «مگه دوستتون قراره بیاد خواستگاری بنده که سنو شغلمو می پرسین؟ شما که از منم سخت گیرترین؟ نکنه مادر اون خانومین؟ ولی نه به صداتون نمی یاد، شایدم خواهرشین یا شایدم ...»
مهیا گفت: «نخیر آقا، فقط می خوام بدونم دوستمو پیش یه آدم عوضی که نمی فرستم؟ خودتون که آقایونو بهتر از من می شناسین! راسیتش دوستم یه دختر شهرستانی و خیلی ام ساده است. می ترسم یه موقع گول بخوره»
مرد جوان خنده بلندی سر داد و گفت: «دست شما درد نکنه خانوم، با اجازه تون بنده استاد دانشگاهم و سی و یک سال هم سنمه، خودمم تنها زنددگی می کنم، اصلاً هم عوضی نیستم، از دخترای عوضی ام خیلی بدم می یاد، در ضمن یتیمم هستم. چشم و دل پاکم هستم، از دخترایی که خودشونو مدام به من بچسبونن هم بدم می یاد، خیلی ام شکوام. ضمناً سعی می کنم دوستتونو هم گول نزنم، البته سعی می کنم» و در ادامه دوباره خنده ای کرد و گفت: «بازم بگم؟ یا برای پرونده سازیتون کافیه!»
مهیا گفت: «نخیر آقا فعلاً تا همین جا برام کافیه، چون فهمیدم که شما آقایون اگه صد سالتونم بشه، حتماً باید یه خانوم شما رو مثل یه بچه کوچولو ترو خشک کنه و مواظبتون باشه، وگرنه شبا خوابتون نمی بره، صبحا برای رفتن به سر کار خواب می مونین، روزم نه غذایی برای خوردن پیدا می کنین و نه لباس تمیزی برای پوشیدن!»
مرد جوان قهقهه ای سر داد و گفت: «حالا چرا شما اینقد با آقایون بدین؟ مگه خدای نکرده ازشون ضربه دیدین؟» مهیا گفت: «اگه منو می شناختین هرگز این سوالو ازم نمی پرسیدین؟» مهیا گفت: «اگه منو می شناختین هرگز این سوالو ازم نمی پرسیدین؟ من آدمین که اجازه نمی دم هیچ مردی بهم ضربه بزنه، مخصوصاً آقایون عوضی. حالا لطف کنین بدون هیچ سوال و جواب دیگه ای، آدرستونو بگین»
مرد جوان گفت: «نه بابا مثل اینکه علاوه بر ضدضربه، کم حوصله ام هستین. خانوم عزیز بازم بهتون می گم، من عوضی نیستم. حالا آدرسمو یادداشت کنین و به اون دوستتونم تمام شرایط منو بگین. اگه واقعاً می تونن، بیان. راستی خودتونم می یاین، یا اینکه دوستتون تنها می یان؟»
مهیا گفت: «مگه قراره منم استخدام کنین که منم بیام. نخیر آقا، دوستم تنها می یاد»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: در سایه ی آرزوها | میترا شفقتیان
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل 1
قسمت 9

مرد جوان با لحن بامزه ای گفت: «البته اگه شما رو استخدام می کردم خیلی بهتر بود. چون خیلی دلم می خواد بدونم این دختر خانوم کیه که اینقدر از آقایون بد می گه! همین طور دلم می خواد بدونم چقد ضد ضربه این؟»
مهیا گفت: «ولی من نه دلم می خواد شما رو ببینم، نه دلم می خواد سر به تنتون باشه. چون مطمئنم شمام شبیه همون هم جنساتون عوضی و از خودراضی هستین. ضمناً خیلی ام از خودتون مطمئن. شاید اصلاً دوستم نه محل کارشو پسندید، و نه از ریخ و قیافۀ شما خوشش اومد! درسته کلفته، ولی خب باید مورد قبول دوستمم باشه یا نه؟» و بلافاصله با یک خدانگهدار کوتاه تماسش را با آن مرد قطع کرد.
مهیا بعد از قطع تماسش به این می اندیشید که اگر آن مرد حقوق خوبی را برای این کار در نظر گرفته باشد، با شرایطی که اون دارد بهترین شغلی است که می تواند در آن زمان داشته باشد. با استخدامش در آن خانه می توانست کارهای خانه را طوری تنظیم کند که هم به درسهایش برسد و هم به دانشکده اش. و اگر آن مرد اتاقی نیز در اختیارش می گذاشت، می توانست برای شبهایش نیز از تولیدی لباس عروس، کار مروارید دوزی بگیرد و پولی درآورد. و مهم تر از همه آن مرد از صبح زود تا به هنگام شب در خانه نبود تا از کارهای او سردرآورد.
و خوشحالیش وقتی به اوج خود رسید که فهمید آدرس آن خانه درست نزدیک دانشکده اش قرار دارد. که در صورت استخدامش نه برای رفت و آمد به دانشکده اش هزینه داشت و نه برای رفتن به سر کار. به راحتی می توانست هر روز با پای پیاده به دانشکده برود و بازگردد. تصمیم گرفت فعلاض به پدرش چیزی نگوید. فقط دعا می کرد که آن مرد واقعاً یک مرد باشد و عوضی از کار درنیاید، تا او بتواند در آن خانه بماند.
از خودش مطمئن بود و از تنها ماندن با آن مرد هیچ هراسی نداشت. چون با آن تکنیک های تکواندویی که می دانست، خوب می توانست از پس یک مرد برآید و از خود دفاع کند. فقط دلش می خواست رفتار آن مرد به گونه ای باشد که او در آن خانه بماند و مشغول به کار شود. با نبودن او در منزل حتی هزینه ی خورد و خوراکشان نیز کم و کلی صرفه جویی می شد.
فقط مشکل بزرگش قیافه اش بود که مانده بود با آن چه کند؟ چون آن مرد به او تأکید کرده بود که به هیچ وجه دختر جوان استخدام نمی کند، آن هم مهیا با آن قیافۀ جذابش. یا او را نمی پذیرفت و یا اگر هم می پذیرفت، مثل مردان دیگر از او درخواستهای نابجایی می کرد. درست بود مهیا فعلاً او را نمی شناخت، ولی مردان دیگر را خیلی خوب می شناخت و می دانست که چه موجوداتی هستند!
آرزو می کرد که ای کاش آن مرد به جای سی و یکسال، هشتاد سالش بود که در آن صورت او دیگر هیچ مشکلی نداشت. از جایش بلند شد و جلوی قاب آینه ایستاد و به چهره اش خیره شد. مانده بود که چگونه باید قیافه اش را تغییر دهد تا به نظر آن مرد زشت و مسن دیده شود. به قدری درون اتاق کوچکش بالا و پایین رفت و فکر کرد تا سرانجام نقشه ای به ذهنش رسید و خنده را به روی لبانش نشاند. ولی باز هم مطمئن نبود که فکرش عملی است یا نه؟ و آیا اگر خود را به آن شکل و شمایل درآورد، آن مرد او را استخدام می کند یا نه؟
هرگز در خواب هم نمی دید که روزی حتی محتاج شغل کلفتی نیز بشود. ولی با وجود موقعیتی که او و خانوده اش داشتند، چاره ای برایش نمانده بود.
بعد از کشیدن آهی با این افکار به کنار پدر رفت و مشغول تعریف کردن چندین جوک بامزه برای او شد. همیشه عادتش بود کنار پدر که می نشست، طوری نشان می داد که انگار در این دنیا هیچ غصه ای ندارد. مدام پیش پدرش قهقهه می زد و مدام نوازشش می کرد. چون دلش نمی خواست پدرش افسرده تر از آنی که بود، بشود.
او هیچ زمان حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی پدر حذاب و خوش صحبتش، به این حال و روز بیفتد. محیط زندگیشان هم به گونه ای نبودکه هر روز با دختران به نوبت پدر را به بیرون از منزل ببرند، تا او کمی آب و هوایش تغییر کند. در محله و محیط زندگیشان به قدری افراد لات و بیکار ولو بودند که مهیا و خواهرانش حتی به هنگام رفت و آمدشان به مدرسه و دانشگاه نیز با مشکلات زیادی مواجه بودند، چه برسد به اینکه بخواهند پدرشان را برای گردش به خارج از خانه نیز ببرند.
و این مشکلی بود که همیشه مهیا را رنج می داد و درصدد آن بود که حتماً با جمع آوری مبلغی پول خود و خانواده را از آن محیط و از آن محله نجات دهد. از خودش مطمئن بود، ولی خواهرانش کم سن و سال بودند و بی تجربه. و امکان این که روزی توسط یکی از همین افراد لات و بیکار گول بخورند، همیشه او را نگران می کرد و به دلهره می انداخت.
صبح آن شب مهیا برای خرید لوازمی که احتیاج داشت، از خانه خارج و راهی محله ای شد که به خوبی می دانست لوازم مورد نیازش را می تواند در آنجا پیدا کند. چندین مغازه را جستجو کرد تا بالاخره توانست عینکی را که مدنظر بود، پیدا کند و بخرد. عینکی بود بزرگ و سیاه که نصف صورتش را می پوشاند. بعد از خرید عینک، یک مقنعۀ چانه دار به همراه یک مانتوی رنگ و رو رفته ی گل و گشاد و بلند نیز خرید و به خانه برگشت. ولی خریدهایش را نه به پدر نشان داد و نه به خواهرانش.
ساعت پنج و نیم بعدازظهر بود که از خانه خارج شد. دلهرۀ عجیبی به جانش افتاده و قلبش را به تپش انداخته بود. مطمئن نبود که آیا می تواند از پس این نقش و این کار برآید، یا نه؟ ولی به هر حال تیری بود که در تاریکی رها می کرد، یا به هدف می خورد و یا نمی خورد؟
به علت نزدیکی محل مورد نظرش به دانشگاه، آن حوالی را به خوبی می شناخت و از لحاظ پیدا کردن آدرس هیچ مشکلی نداشت.
عقربه های ساعتش تقریباً هفت و ربع را نشان می داد که به محل مورد نظرش رسید. در این فکر بود که لباسش را کجا تغییر دهد، که چشمش به کوچۀ بن بست و دنج و خلوتی افتاد. بدون معطلی وارد کوچه شد. خوشبختانه کسی در آن حوالی نبود و او به راحتی پشت اتومبیلی مانتواش را پوشید و مقنعه اش را روی سرش کشید. چانۀ مقنعه را تا کنار لبش بالا برد و پیشانیش را نیز با مقنعه به خوبی پوشاند، به طوری که حتی ابروهایش نیز دیده نمی شد. عینکش را از درون کیفش خارج و روی چشمانش گذاشت و چهره اش را درون آینه بغل همان اتومبیل نگاه انداخت.
خوب فکری کرده بود، چهره اش اصلاً دیده نمی شد. به طوری که خودش هم خودش را نشناخت. لبخند کمرنگی زد و زیر لب گفت: «مهیا خانوم، باید می رفتی هنرپیشه می شدی، نه روانشناس» پایش را هم به لنگی زد. و از کوچه خارج شد. آن روز درون اتاقش دور از چشم دیگران خیلی تمرین کرده بود تا بتواند به آن صورت راه برود. حتی خودش هم از راه رفتنش خنده اش گرفته بود، ولی با وجود حرف آن مرد چاره ای نداشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-12-1390 01:49 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان