دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
زمان کنونی: 19-09-1395،01:19 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 49
بازدید: 5344

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
ارسال: #41
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صداي روزبه را از پشت سر شنيدند: «داري بهانه مي آوري آقا نصير! نگران رفيع نباش! او تنها نيست. مي بيني كه اين دختره مَنديلي، يك لحظه از كنار او دور نمي شود. رفيع كه دل داده و قلوه گرفته. تو فكر خودت باش بيچاره كه به زودي ريش و مويت سفيد مي شود و هنوز مثل باكره مقدس، دست نخورده مانده اي.»
و به قهقهه خنديد. اسما مشغول گذاشتن متكايي در پشت رفيع بود و اصلاً توجهي به آنها نداشت، ولي رفيع با دلگيري حركات روزبه و جهت اشاره دستش را زير نظر داشت. روزبه رو به حبيب كرد: «انگار نصير قصد آمدن ندارد، راه بيفت خودمان ميرويم!»
نصير نگاهي به رفيع انداخت. واقعاً با وجود اسما سرگرم بود و انگار مشغول گپ زدن بودند. حوصله جمع را نداشت. به سوي لانه خرگوشها در انتهاي جاده باغي به راه افتاد. درخت ها سبز و تازه و شاداب بودند و درختان غرق شكوفه بادام و آلبالو، چشم را نوازش مي داد. بوي ملايم خاك، گياه و هرم آفتاب، مست كننده بود.
دلش هواي پاركويه را داشت. آنهمه به او نزديك بود و نمي توانست در كنارش باشد . با بي حوصلگي كنار نهر خروشان انتهاي باغ نشست و چشم به ريگ هاي كف آن دوخت. گُل هاي وحشي، كنار نهر را آذين بسته بود. كاش پاركوهي بود و گيسوانش را با اين گلهاي كوچك زرد و بنفش مي آراست. دست برد تا بوته اي گل بچيند كه سايه اي در بالاي سرش، توجه او را به خود كشيد: «گمان مي كردم، با روزبه و حبيب از باغ بيرون رفته اي. چرا اينقدر بي حوصله به نظر مي رسي؟ اتفاقي افتاده؟»
نصير سر بلند كرد: «آه تويي لعيا جان؟ چطوري خانم؟»
لعيا با دلگيري كنار او نشست: «از احوال پرسيدنهاي شما! هيچ مي داني چه مدت است كه به من و مادرم سر نزده اي؟»
نصير پشت را صاف كرد و راست نشست، بهترين فرصت بود كه اين دخترك معصوم را با حقيقت افكار خود آشنا كند. نبايد مي گذاشت تا عشقي يك طرفه، مانع خوشبختي اين دختر بيگناه شود. بوته گل وحشي را به طرف او دراز كرد :«چه خوب شد به اينجا آمدي لعيا جان! اتفاقً دلم مي خواست موقعيتي پيدا شود تا بتوانم با تو به طور خصوصي صحبت كنم. خيلي چيزها هست كه بايد به تو بگويم.»
گونه هاي دختر جوان گداخته شد. گوشه يل زر دوزي را در دست گرفت و شروع به بازي با آن كرد: «منهم روزهاست كه منتظر شنيدن حرفهاي تو هستم، يعني از همان روزي كه از فرنگ برگشته اي. ولي عجيب اين جاست حالا كه در كنار تو هستم و ميخواهي با من حرف بزني، اصلاً دوست ندارم در مورد مسائل جدي صحبت كنم. هيچ مي داني از صبح كه حركت كرده ايم به ياد چه چيزا افتاده ام؟»
نصير شانه بالا انداخت. نمي خواست مسير صحبت منحرف شود: «نه، ولي بگذار...»
لعيا توي حرفش آمد: «به ياد بچگيهايم. خوشا به حال آن روزها، همان روزها كه وقتي به باغ مي رفتيم، تو مرا روي كولت سوار مي كردي و بالاي درخت مي بردي، همان روزها كه برايم پروانه شكار ميكردي و زير سبد مي گذاشتي. خيلي خوش بوديم نصير، اين طور نيست؟»
نصير زوركي لبخند زد: «آره، خيلي خوش بوديم، ولي حالا موقعيت تغيير كرده، لعيا جان. من جا افتاده تر شده ام و تو هم بزرگ شده اي. حالا بايد جدي تر به زندگي نگاه كنيم.»
لعيا گل وحشي را توي آب نهر انداخت و مثل بچه ها لب برچيد: «نه نصير! من اين بزرگ شدن را دوست ندارم. هيچ وقت دلم نميخواهد زندگي من و تو، رنگ جدي به خود بگيرد. دلم ميخواهد تا آخر عمر، مثل همان بچگي ها، مرا ناز نازي كني و برايت عزيز كرده باشم . نبايد بگذاريم زندگي ما، مثل گذشتگانمان،مثل پدر و مادرهايمان، بعد از مدتي رنگ سردي و بي تفاوتي به خود بگيرد. با من جدي نباش نصير! من ترا مثل همان سالهاي بچگي ميخواهم. همان طور حامي و سرپناه و هميشه، به همان مهرباني.»
نصير كلافه از آن افكار دختر جوان، دست او را در دست گرفت:«ببين لعيا جان، مي خواستم...»
نگاه مشتقا و شيفته لعيا به او دوخته شد. دستش درون دستان نيرومند او، لرزشي محسوس داشت. صدايش مرتعش بود:«حالا بگو نصير! گوشم به توست. دوست دارم حرفهاي دلت را بر زبان بياوري.»
نگاه معصوم و مخمور، و زيبائي وحشي دختر جوان، دل نصير را لرزاند. هر آنچه در ذهنش انباشته بود، از سرش پركشيد و بر دهانش ماسيد و فرو خورده شد. اين معصوميت كودكانه و اين نگاه شيدا، زبانش را قفل كرده بود. چگونه مي توانست او را نااميد كند؟ با كدام نيرو؟ به آب غلتان و مواج نهر خيره شد. فكرش از كار افتاده بود. خود را دلداري داد: «در اولين فرصت حرفهايم را به او خواهم گفت، ولي حالا نه، حالا وقتش نيست.» لعيا، قلوه سنگهاي كوچك را از كنار خود بر ميداشت و يكي يكي درون نهر مي انداخت هنوز همان روحيه بازيگوش و بچهگانه خود را حفظ كرده بود. همان روحيه اي كه روزگاري نصير را شديداً متوجه او كرد. لعيا سكوت را شكست: «چرا حرف نمي زني نصير؟ مگر نمي خواستي با من صحبت كني؟»
صداي پاهائي به فرياد نصير رسيد. فضه و مصيب بودند كه براي تهيه نان محلي از باغ خارج مي شدند. نصير از جا برخاست: «فعلاً موقعيت مناسب نيست لعيا جان بماند براي بعد.»
دوشادوش يكديگر، براي پيوستن به سايرين ، به راه افتادند. لعيا از اينكه او را با نصير ببيند ابايي نداشت. اصلاً چرا بايد در اين باره دست به پنهانكاري مي زد؟ با برداشت اشتباهي كه از سخنان نصير كرده بود، ديگر در مورد ازدواجش با او، هيچ ترديدي در دلش باقي نمانده بود. برازنده با ديدن آنها، در حاليكه طفل نوزاد خود را در آغوش تكان مي داد، رو به تاجماه چشمكي زد و دستي به سوي لعيا تكان داد: «كجايي لعيا خانم! از وقتي رسيده ايم يك دقيقه پيش ما نبوده اي.»
و خنديد: «حتماً با نصير رفته بوديد سبزه گره بزنيد تا انشاله، امسال ديگر گره از بختتان باز شود و سرخانه و زندگيتان برويد ها؟ دروغ مي گويم؟»
نگاه لعيا لحظه اي تيره شد. شايد براي دهن كجي به آنها بود كه روي دوپا، كنار سبزه هاي كف باغ چُندك زد:« اتفاقاً خوب شد يادم انداختي برازنده! فراموش كرده بودم سبزده گره بزنم.»
به آرامي سر دو سبزه را گرفت و به هم گره زد، نگاهش به سوي نصير كشيه شد و در دل ناليد «خدايا! تا آخر همين ماه، كار ما يكسره شود. ديگر طاقت انتظار و زخم زبانهاي اطرافيان را ندارم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:08 ق.ظ
 
ارسال: #42
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خدمه و خانه شاگردها، سفره عريض و طويل نهار را گشوده بودند و مشغول چيدن اسباب سفره و قابهاي غذا به روي آن بودند كه روزبه پيشاپي حبيب وارد شد. حسابي كله پا بود و حال عادي نداشت. نگاهي به غذاهاي رنگ و وارنگ درون سفره انداخت و به سستي گردني قر داد: «واي كه مي ميرم براي كوفته. يك نفر بيايد براي من غذا بكشد! دارم از گرسنگي پس مي افتم.»
صداي بلند و كش دارش، به يكباره جمع را در سكوت فرو برد. امينه با چشمان از حدقه درآمده، لحظه اي در جا ميخكوب شد و به سرعت به طرف او رفت. دستش را كشيد: «بنشين تا برايت غذا بكشم!»
و آهسته غريد: «هيچ معلوم هست تا حالا كجا بودي؟ باز ميخواهي آبروي مرا بريزي؟»
روزبه اين چيزها حاليش نبود. در زمان هشياري به آبرو و آبرو داري، كاري نداشت چه رسد به آن حال. دست خود را پس كشيد و دامن چادر او را گرفت: «خيلي خوب خانم. چرا عصباني مي شوي؟ همين جا مي نشينم. غذايم را بده كوفت كنم!»
حبيب سر در گوش نصير كرد: «خيلي بد شد پسر! يك تنگ شراب را، با شكم خالي سر كشيد. هرچه كردم، حريفش نشدم. چشمش كه به زهرماري مي افتد، همه چيزا را فراموش مي كند. حالا خرابكاري او را از چشم منهم مي بينند.»
نصير دلداريش داد: «اين چه حرفيست كه مي زني حبيب جان! تقصير تو چيست؟ فاميل آنقدر كه بايد روزبه را شناخته باشند، شناخته اند، تو نگران چيزي نباش!»
سفره را كه برچيدند، تازه روزبه سرحال آمده بود. صدا را در ته گلو انداخت و همانطور مستانه، شروع به خواندن كرد. جوانترها و آنها كه سر و گوششان مي جنبيد، انگار از اين حالت روزبه بدشان هم نيامده بود. با نجواهايي او را تشويق مي كردند. ولي روزبه به اين حد قانع نشد. از جا برخاست و وسط جمع رفت. در حاليكه روي پاي خود بند نبود، داد زد: «داريه اي، چيزي بياوريد، بزنيد! ميخواهم برقصم»
و شروع به بشكن زدن كرد. برازنده سر در گوش تاجماه برد: «اين برادر تو هم عجيب تياتري است ها! آدم از كارهايش روده بر مي شود.»
ولي كارهاي روزبه به چشم امينه و ممدلي خان، نه تنها خنده دار نبود، بلكه حسابي حرصي شان كرده بود. ممدلي خان نهيب زد:« مسرور! دست اين پسر را بگير ببر توي عمارت! رختخوابي پهن كن. بگذار كپه مرگش را بگذارد. انگار حالش خوب نيست.»
و با سرافكندگي، جمع را از نظر گذرانيد. اين پسر هميشه با كارهي سبك خود، سبب دلخوري او را فراهم مي كرد. اصلاً خوي و خصلتش به مردان فاميل نرفته بود. آنها با داشتن هر ايده و مرامي حتي اگر شب و روز به دنبال هوسبازي و ميخوارگي هم كه مي رفتند، لااقل در جمع فاميلي، حرمت نگاه داشتند و متين و عصا قورت داده در گوشه اي مي نشستند. ممدلي خان انتظار داشت، فرزندان او هم همچنن خودش، وقار خان زادگي را حفظ كنند تا وقتي به سن و سال او رسيدند، با يك تاب دادن سبيل، مخاطب را از ترس درجا ميخكوب كنند. ولي پسرانش او را نااميد كرده بودند. يكي روزبه بود كه هميشه در پي هوس و دلقك بازي بود و يكي ديگرش هم رفيع، كه با يك اتفاق به نظر پدر به آن سادگي از دو پا فلج شده بود و سالها در بستر بيماري افتاده بود. رو به امينه كرد و چشم غره اي رفت. مثل بقيه مردها، تنها مادر بيچاره را سبب به قول خودش، خراب شدن روزبه مي دانست. روزبه هنزو زياد از جمع دور نشده بود كه دست مسرور را پس زد و تلو تلوخوران رو به حاضرين ايستاد: «اگر گمان كنيد ميتوانيد مرا زن بدهيد، و خانه نشين كنيد، سخت در اشتباهيد. من هرگز زير بار نمي روم.»
جماعت از اين حرف روزبه به خنده افتادند. همه مي دانستند، براي پسر شرور، شب و روز در فكر دست و پا كردن همسري هستند تا او را سر به راه كنند و او زير بار نمي رود و حالا كه باز شرارت كرده، مطمئن است كه ته دل مادر و ممدلي خان، به آشوب افتاده و فكر زن دادن او در آنان قوت گرفته. با رفتن روزبه، پچ پچه و نجواها آغاز شد و بدرالزمان با سربلندي پسر خود، نصير را ورنداز كرد. چقدر به داشتن او افتخار مي كرد.

* * *

هنوز هوا كاملاً تاريك بود كه ، نصير به اصطبل رفت. با قرار قبل، صمد، پيش از خواندن نماز صبح، به اصطبل آمده و مشغول زين و برگ كردن اسبان كالسكه بود. نصير، ظرف بلورين حاوي نقل و باسلُق و نان برنجي خانگي را درون كالسكه گذاشت و به سوي ونك به راه افتاد. تصميم داشت براي شركت در مراسم عيد پاك، زودتر به خانه پاركوهي برسد و آنها را آبرومندانه، با كالسكه اختصاصي به كليسا برساند. دست خودش نبود، از خوش خدمتي كردن به بابايف و خانواده اش لذت ميبرد. كنار خانه شان، نفس زنان از كالسكه پياده شد. هنوز دست بر كوبه نبرده بود كه در روي پاشنه چرخيد و پاركوهي، رو در رويش قرار گرفت. ملتهب بود و هيجان زده به نظر مي رسيد. نگاهي محتاطانه به پشت سر انداخت و سر را به سينه نصير فشرد: «مطمئن بودم كه مي آيي. بيش از يك ساعت است كه پشت در منتظر تو هستم.»
نصير گيسوانش را نوازش كرد رو به سوي حياط گوش تيز كرد: «توي خانه، سر و صدا زياد است، ميهمان داريد؟»
«بله، برادرانم ميشا و رافيك، به همراه همسران و فرزندانشان به اينجا آمده اند. مادربزرگ هم هست. دو سه روز است پيش ما هستند. ميشا كمي متعادل است ولي رافيك روي اعمال من تعصب زيادي دارد. نبايد نسبت به روابط ما بدبين شود. من به زيرزمين مي روم. تو توي كوچه برو و دوباره در بزن! بگذار كس ديگري در را برويت باز كند!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:08 ق.ظ
 
ارسال: #43
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شتابزده وارد حياط شد. نصير به توصيه پاركوهي عمل كرد. دوباره پشت در رفت و كوبه را به صدا در آورد. لحظاتي بعد، مردي ميانه قد و جوان، با چهرهاي دلنشين و زاغ و بور، در را به رويش گشود. شباهت عجيبي به پاركوهي داشت. نصير دست به طرف او دراز كرد:« شما بايد پسر آقاي بابايف باشيد!»
مرد لبخند زد و دست او را فشرد: «شما هم بايد آقاي بشارت، باشيد، پاپا خيلي از شما حرف مي زند. امروز هم منتظر بود كه به اينجا بيائيد و با هم به كليسا برويم. فكر نمي كردم كه بيائيد ولي مي بينم چشم انتظاري پدرم بيهورده نبوده.»
صداي مرد، خوش آهنگ و دوستانه بود و لهجهاش از لهجه پاركوهي، به مراتب پر رنگ تر. دستي به شانه نصير زد: «در يك مورد ديگر هم، سخنان پاپا را تأييد مي كنم و آنهم شباهت عجيب تو به گريگور خواهرزاده پدرم است. اينهمه شباهت، واقعاً تعجب آور است! مثل دو تا برادر دوقلو هستيد. فقط رنگ چشمهاي او كمي از تو روشن تر بود.»
به اطاق وسطي ايوان كه حكم تالار پذيرايي را داشت، وارد شدند. رافيك با همان چهره عبوس و سبيلهاي آويزان با او احوالپرسي كرد. مادربزرگ پاركوهي را هم پيش از آن، بارها در خانه ديده بود. پيرزن فارسي را به سختي تكلم مي كرد و به علت انسي كه از كودكي به رافيك داشت، در كنار او و همسرش زندگي مي كرد.
بابايف از جا بلند شد: «خيلي خوب، نصير هم آمد. عجله كنيد كه به مراسم كليسا برسيم!»
به دعوت نصير، همگي تنگاتنگ و در هم فشرده، سوار كالسكه شدند. زماني به كليسا رسيدند كه كشيش مشغول خواندن خطابه بود. نصير به تبعيت از بابايف و همراهانش، صليبي روي سينه كشيد و روي يك صندلي در رديف آخر نشست. در و ديوار كليسا با گل تزئين شده بود و بوي خوش گل و عطر كُندر، فضا را آكنده بود. كشيش، با آن لباس سپيد و رداي كرم رنگ، به زبان ارمني چيزهايي مي گفت و حاضرين در سكوت محض، گوش به او داشتند. چند جوان خوش سيما و سپيد پوش، آتش دان به دست، در جلو محراب ايستاده و دود كُندر را با حركت دادن آتش دانها، در هوا مي پراكندند. بعد از نطق كشيش و دعا خواني، مردي مشغول نواختن پيانو شد و جماعت به همراهش شروع به خواند سرودي شاد و روح نواز كردند. همه چيز در نظر نصير، ديدني و زيبا بود. شكوه مراسم و عظمت كليسا، او را در خلسهاي عرفاني فرو برده بود. حس مي كرد همه چيز را در خواب ميبيند. زير چشمي، نگاهي به پاركوهي انداخت. دخترك محتاطانه و در حاليكه نگاهش مستقيم به محراب بود، تبسمي كرد. نشان ميداد كه حواسش كاملاً به اوست. چقدر در آن سربند ابريشمي صورتي و آن لباس بلند و پرچين گلدار، خواستني تر شده بود. بعد از خاتمه مراسم مذهبي، جمعيت به حياط كليسا آمدند و مشغول روبوسي و تبريك گفتن به يكديگر شدند. بابايف حرفهاي آنها را براي نصير ترجمه ميكرد. نصير اشاره به پسران سپيد پوش كه آتش دانها را در دست داشتند كرد. نگاه يكي از آنها، سخت متوجه پاركوهي بود: «اينها افراد خاصي هستند يا هر كس ديگر مي تواند چنين مسئوليتي را برعهده بگيرد؟»
بابايف در حاليكه به طرف درب خروجي كيسا مي رفتند، نگاهي به مردان سپيدپوش كرد: «آنها طلاب ديني هستند و در آينده كشيش خواهند شد.»
از حياط كليسا بيرون رفتند و همگي سوار بر كالسكه شدند. بعد از رسيدن به خانه، نصير به اصرار بابايف و همسرش، نهار را در كنار خانواده او صرف كرد. غذا اگرچه ساده، ولي مفصل تر از مواقعي بود كه نصير در خانه بابايف مانده بود. پوست و جسم مرغ درسته اي را به طور جدا جدا، پر از مواد خوش عطر و طعم و مختصري برنج كرده بودند و الحق غذاي لذيذي تدارك ديده بودند. اطرافيان بابايف، با نزاكت و آداب داني كه از اصالت و ريشه در اشرافيت آنها ناشي بود، دور ميز نشسته و مشغول تناول بودند. اين نوع رفتار اشرافي مآبانه، چقدر در چشم نصير با شكوه بود. گرچه خود در خانواده اي متمول و رده بالاي ايراني زندگي كرده بود، ولي هرگز چنين شكوهي در گوشه و زواياي زندگي خانوادگي خود، به چشم نديده بود. با وحشتي كه پاركوهي از قضاوت برادران بر اعمال خود داشت، تمام مدت سر به زير و بي توجه به نصير، نشسته و بعد از برچيدن ميز هم دست و دو كودك برادر خود را گرفت و به حياط خانه برد. نصير مطمئن بود كه اين بار هم، قادر به ديدار خصوصي با او نخواهد شد و اين در حالي بود كه دلش براي همصحبتي او پَر مي كشيد. با حضور بار پيشين رافيك در خانه بابايف و بعد هم پيش آمدن مراسم نوروز، اين فاصله، مي رفت كه به يك ماه برسد. در حاليكه قلباً از اين پيش آمد، دلخور بود، خداحافظي كرد و به عزم خروج از خانه، وارد حياط شد. پاركوهي ظاهراً با بچهها مشغول بازي بود و در پي آنها، اين طرف و آن طرف مي دويد. در يك لحظه حساب شده، خود را به نصير رساند: «يكشنبه صبح در باغ منتظرت هستم.»
و به سرعت از كنار او گذشت. با شنيدن اين حرف، نصير، شادان و سبكحال، از خانه بيرون رفت. با ديدن اشتياق و بي تابي دخترك مهاجر به ديدارها، حال عجيبي يافته بود. نفهميد كه آن چهار، پنج روز، چگونه گذشت. صبح يكشنبه خود را به باغ ونك رساند. فضاي باغ عطرآگين بود و شكوفه هاي رنگارنگ، همچون پولك هاي سربند دختركان زيبا، شاخ و برگ درختان را آذين بسته بود. بوي سبزه، و چمن هاي مرطوب باغ، مشام را نوازش مي داد. پاركوهي به محض ديدن نصير، به سويش دويد و به آغوشش پناه برد: «چه خوب شد كه زود آمدي. پيش از آمدنت، دو نفر براي سركشي باغ آمده بودند. مدتي در پناه عمارت پنهان شدم تا از اينجا رفتند. نگران بودم مرا ببينند و نميدانستم براي بودنم در باغ چه دليلي بايد بياورم.»
نصير نوازشش كرد: «نگران نباش جانم، من اينجا هستم. اگر بار ديگر به باغ آمدن، سريعاً به داخل عمارت مي رويم. خوب از خودت بگو! چطور شده كه يكشنبه را براي ديدار انتخاب كرده اي مگر جمعه چه عيبي داشت؟»
پاركوهي به ناز، سرش را روي سينه او جابجا كرد: «روزهاي يكشنبه، پاپا و مامان به كليسا مي روند. من مي توانم به طريقي از رفتن شانه خالي كنم و اين بهترين زمان براي ملاقات است. در ضمن مسئله اي بود كه ميخواستم با تو در ميان بگذارم.»
«چه مسئله اي؟ در چه مورد؟»
پاركوهي دست در بازوي او انداخت و به راه افتاد. به نظر مي رسيد بازگو كردن موضوع برايش راحت نيست. چند قدمي كه رفتند، نصير ايستاد: «چرا حرف نمي زني پاركوهي؟ حسابي مرا كنجكاو كرده اي؟»
«راستش...، راستش اين روزها مسئله اي سبب آزارم شده. يكي از دوستان رافيك، چند هفته پيش مرا در كليسا ديده و او را واسطه كرده كه در مورد خواستگاريش با پاپا صحبت كند. رافيك آدم مستبد و يك دنده ايست. پسرك را سخت پسنديده و عرصه را بر پاپا تنگ كرده، واقعاً نمي دانم با اين موضوع چطور كنار بيايم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:09 ق.ظ
 
ارسال: #44
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قلب نصير، يك آن از كار باز ايستاد و بعد خون با فشار در تمام رگ و پي اش دويد. حسادتي ناخواسته رگهاي گردنش را متورم كرد:«يعني چه؟ در جايي كه پدرت سرپرستي ترا به عهده دارد، رافيك اين وسط چه كاره است كه دخالت توي كار تو مي كند؟ نبايد به او اجازه بدهي زندگيت را به هم بريزد.»
اندوهي در صداي پاركوهي نشست: «پاپا مرد آرام و شكست خورده اي است. پس از مهاجرت از روسيه، حال و حوصله درستي ندارد. ترجيح مي دهد امور زندگي را به ديگري واگذار كند و در اين ميان رافيك نزديكترين دلسوز اوست، مطمئن هستم اگر او اصرار كند، كار بالا مي كشد.»
خشي در صداي نصير افتاد: «تو هم او را ديده اي؟»
بله، در اين دو سه هفته اخير، مرتب در كليسا به نحوي خود را به ما نزديك كرده و با پاپا سر صحبت را باز كرده.»
نصير انگشت زير چانه دخترك انداخت و سر او را بالا آورد: «نظر تو روي او چيست پاركوهي؟ بگو ببينم به نظرت چطور پسري است. از او خوشت آمده؟»
پاركوهي چشمها را درهم فشرد: «نه، نه نصير. با وجود تو هرگز مردي توجه مرا به خود نخواهد كشيد، دل من ديگر جايي براي عشق و دوست داشتن مردي ندارد. آيا تا به حال اين را نفهميده اي؟»
نصير، هيجان زده، دخترك مهاجر را نگاه كرد. پيكرش به سختي مرتعش بود. پس از ماهها، حس مي كرد به تازگي اين گوهر گرانبها را به دست آورده و نگراني از دست دادن او، روحش را به آتش كشيده بود. پاركوهي هيچ مقاومتي در مقابل او نداشت. در نهايت دلدادگي خود را در آغوش نصير رها كرد و در برابر هيجانات روحي او، رام رام بود. لحظاتي در بي خبري گذشت تا صداي گفتگويي از پشت درختان به گوش رسيد، نصير با شتاب پاركوهي را به داخل عمارت هدايت كرد و خود به باغ بازگشت. سيد حسن باغبان باغ بود كه به كمك همراهش، مشغول گود كردن پاي درختان و آبخور دادن آنها بود. نصير كلافه از ديدن او به سوي رفت: «چطوري سيد حسن؟ خسته نباشي.»
مرد.. بيل را به كف دست پينه بسته تكيه داد و سعي كرد كمر كمان شده خود را راست كند: «سلام ارباب، چه عجب از اين طرفها؟»
نصير خوشحال از اينكه زياد او را در باغ نديده اند، دستي به پيشاني كشيدك «آمده ام تا در سكوت باغ؛ كمي مطالعه كنم. ولي انگار اينجا هم زياد آرام نيست.»
مرد با همان حالت بي تفاوتي كه در چهره خسته و آفتاب سوخته اش موج مي زد، بيل را روي دوش گذاشت: «پس ما مي رويم و يك روز ديگر مي آئيم. سلام خدمت آقا برسانيد.»
نصير سكه اي كف دست او گذاشت و به داخل عمارت بازگشت. پاركوهي غمزده كنار پنجره رو به باغ ايستاده بود. دل نصير با ديدن چهره اندوهگين او فشرده شد. دست روي شانه اش گذاشت: «مزاحمين رفتند پاركوهي، اگر بخواهي مي توانيم از عمارت بيرون برويم.»
دخترك همانطور بي حركت ايستاده بود. نصير حس كرد شانه هايش مي لرزد. با دودست او را به طرف خود چرخاند: «چه شده عزيز دلم، چرا گريه مي كني؟»
دخترك به هق هق افتاد:« خيلي نگران آينده هستم نصير، عاقبت ما چه خواهد شد؟»
نصير نوازشش كرد: «چرا در اين روز قشنگ، روحت را با حرفهاي يأس آور مُكدر مي كني؟ بيرون پنجره را نگاه كن! ببين مناظر چقدر دل انگيز است! ببين با نواي نسيم، برگها چه زيبا مي رقصند! افكار مأيوس كننده را دور بريز پاركوهي! بيا از اين دقايق دلنشين با هم بودن لذت ببريم!»
و دست او را روي سينه گذاشت: «اينجا قلبي است كه با بي قراري براي تو مي تپد. من ترا دوست دارم پاركوهي. هرگز راضي به ناراحتي تو نخواهم شد. بگو چه كنم تا از من راضي باشي. دلم نمي خواهد اشكهاي ترا ببينم!»
پازكوهي خود را از گردن او آويخت و سر را به سينه اش فشرد: «با من ازدواج كن نصير! دوستت دارم. ميخواهم هميشه در كنار تو باشم. از اين رابطه پنهاني به تنگ آمده ام. احساس گناه دارد خفه ام ميكند. مي خواهم ميان ما عقدي آسماني منعقد شود تا اين احساس آزار دهنده دست از سرم بردارد. حاضر نيستم به اين روش ادامه دهم. يا با من ازدواج كن و از برزخ بيرونم بكش يا همين امروز تركم كن و ديگر هم پشت سرت را نگاه نكن. مرا رها كن و بگذار با درد خود بميرم.»
سر نصير با شنيدن اين سخنان به دوران افتاد. حسابي غافلگير شده بود. شروع به نوازش شانه هاي دخترك كرد و در فكر خود گم شد. از صميم قلب و با تمام وجد پاركوهي را دوست داشت ولي هرگز به ازدواج با او نينديشيده بود. ازدواج با يك دختر ارمني! مگر ممكن بود؟ تكليفش با خانواده چه مي شد؟ زنان فاميل را در برخورد با افراد غيرمسلمان ديده بود. هر كجا يكي از آنها از فاصله صدمتري عبور مي كرد، بلافاصله آب و آّب كشي شان به راه مي افتاد و اگر مقدور بود، جاي پايشان را بوسيله آتش تطهير مي كردند. حالا چطور مي توانست با دختري از يك خانواده مسيحي ازدواج كند؟ اين قضيه در گذشته هم گاهي ذهنش را مشغول كرده بود ولي هرگز به طور جدي در مورد آن فكر نكرده بود. پاركوهي سر را بالا آورد و چشم در چشمان او دوخت: «خوب! تصميمت چيست نصير؟ بگو كدام راه را انتخاب مي كني؟ ترجيح مي دهي با من بماني يا بروي و تركم كني؟»
نصير به من و من افتاده بود: «خوب... خوب البته كه ترجيح ميدهم با تو بمانم، ولي در ابتدا بايد فكري به حال مشكلاتي كه در سر راهمان قرار دارد بكنيم.»
پاركوهي سر را به زير انداخت وناليد: «من روزهاست كه به اين مسئله فكر مي كنم. به مشكلات پيش رويمان فكر كرده ام. مي دانم كه دردسر زيادي بر سر راهمان قرار دارد. اگر خبر عشق من نسبت به تو و تصميم ازدواجم با تو به گوش برادران و پدرم برسد، ممكن است به قيمت زندگيم تمام شود. رافيك با آن تعصب خشك مذهبي و اجدادي، ازدواج مرا با يك پسر مسلمان تاب نمي آورد. اگر ميتوانستم از تو چشم پوشي كنم، يك لحظه به اين وضعيت ادامه نمي دادم و هر دومان را به خطر نمي انداختم. ولي چه كنم كه سخت گرفتار شده ام. باور كن گاهي آرزوي مرگ مي كنم.دلم مي خواهد به طريقي اين بند را پاره كنم، ولي هيچ راه چاره اي نمي بينم.»
نصير، سخت پريشان بود. پيش از اين گفتگو، تنها به مشكلات خود در اين رابطه فكر كرده بود و مشكلات آن سوي خط را نمي شناخت. تازه مي فهميد كه دست به چه عمل عجيب و خطرناكي زده! ولي گويي آگاهي بيشتر از اين مسائل، روح جوانش را هيجان زده تر كرده بود و شكوه روابطشان را در نظرش دو چندان كرده بود. انديشناك، به شاخههاي پيچ امين الدوله كه طاق نصرتي بر بالاي پنجره ساخته بود، خيره شد: «خوب، چه راه حلي به نظر تو مي رسد پاركوهي؟»
دختر جوان مسير نگاه او را دنبال كرد. صدايش زمزمه وار بود و به سختي از گلو خارج مي شد: «تنها راه ما فرار است نصير. پيش از اينكه خانواده ام از رابطه ما مطلع شوند، بايد از اينجا فرار كنيم. بايد به جايي برويم كه دست برادرانم به من نرسد. تنها راه اينست. چاره اي ديگر به نظر من نمي رسد.»
نصير دست او را گرفت و از عمارت بيرون رفتند. سكوت سنگيني ميانشان حاكم بود.دل پاركوهي از اين سكوت داشت مي تركيد. كمي قدم زدند، دلش بي تاب شد. رودروي نصير ايستاد و بازويش را گرفت: «خوب، نظر تو چيست نصير؟ آيا فكر بهتري به ذهن تو مي رسد؟»
نصير از او چشم مي دزديد: «راستش نمي دانم چه بگويم پاركوهي! بايد به من فرصت فكر كردن بدهي! عملي كردن راه حل تو كار ساده اي نيست. نبايد بي گدار به آب بزنيم. مسئله يك عمر زندگي است. بايد عاقلانه فكر كنيم. نمي شود زندگي را به بازي گرفت. هرگز، با خطر كردن در زندگي موافق نبوده ام. كارهاي پرمخاطره با روحيه من سازگار نيست.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:09 ق.ظ
 
ارسال: #45
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دست دختر جوان شل شد و بازوي او را رها كرد. بهت و ناباوري تمام چهره اش را پوشانده بود. با اين پاسخ سرد نصير، حس كرد غرورش لگدمال شده. احساس حقارت سراپاي وجودش را در خود گرفت. از سخنان خود سخت پشيمان شده بود. نمي خواست بيش از آن خود را خفيف كند. از نصير فاصله گرفت: «من ديگر بايد بروم. ممكن است پاپا و مامان به خانه برگشته باشند. لطفاً حرفهاي امروز مرا فراموش كن!» و تا نصير به خود بجنبد، دوان از مقابل او دور شده بود. نصير با دستپاچگي در پي او دويد: «پاركوهي! پاركوهي! صبر كن ببين چه مي گويم! تو منظور مرا درست درك نكردي.»
ولي پاركوهي نايستاد و به سرعت در ميان شاخ و برگ درختان، از نظرش ناپديد شد. نصير وارفته و حيران، ايستاد و سر را روي شانه آويزان، خم كرد. از حوادث و گفتگوهاي آن روز حسابي گيج و بهت زده بود. فكرش درست كار نمي كرد. انگار اين قايم باشك بازي عاشقانه، داشت كار دستش مي داد. با بي حوصلگي به اصطبل رفت و اسب خود را برداشت. راستي به فرصتي براي فكر كردن نياز داشت.



فصل چهاردهم

سه روز تحت فشار روحي، اوقات سختي بر نصير گذشته بود. يك آن ياد و نگاه پاركوهي، از ذهنش دور نمي شد. حوصله هيچ كار و هيچكس را نداشت. تنها دل پاركوهي نبود كه گرفتار شده بود، خودش هم در نهايت درماندگي مي ديد كه ذره ذره فكر و روحش دخترك مهاجر را طلب مي كند. دور از او، زمين و زمان در آن بهار دل انگيز، به نظرش تيره و تار بود. دمغ و گرفته، از حاشيه كوچه و در پناه سايه سار درختان، از سر كار باز مي گشت. آفتاب عصر بهاري، سست و لختش كرده بود و ميل به خواب وجودش را لبريز ساخته بود. هنوز وارد كوچه بن بست نشده بود كه حبيب رو در رويش قرار گرفت. هيجان زده به نظر مي رسيد:« آه تويي نصير؟ چطوري پسر؟ تو ديگر چرا سگرمه هيت درهم است؟ انگار اين روزها هيچكس حال و حوصله درست و حسابي ندارد. همه عصبي هستند و دارند به هم مي پرند.»
لحن كلام و هيجاني كه در صدايش مشهود بد، خبر از واقعه تازه اتفاق افتاده مي داد. نصير با بي ميلي دركنارش به راه افتاد: «منظورت چيست؟ كسي به كسي پريده؟ اتفاقي افتاده؟»
«بايد بودي و مي شنيدي. عموجان ممدلي و رفيع امروز كارشان به فضاحت كشيده شده. اصلاً باور نمي كنم، مي گويند رفعي توي روي پدرش ايستاده و هرچه از دهانش بيرون آمده نثار او كرده. خود من در خانه نبودم ولي دلم ميخواست بودم و ميانه آنها را مي گرفتم. واقعاً كه بد شد.»
يخ روي نصير منجمدتر شد. دست و پايش وا رفت. با پيشينه اي كه در صحبت با رفيع داشت، قطعاً قضيه مربوط به اسما و عليشاه بمي شود، ولي رفيع، جوان پرخاشگر و هتاكي نبود. چطور مي توانست به پدر اهانت كرده باشد! تعجب زده پرسيد: «مطمئني كه رفيع به عموجان توهين كرده؟»
حبيب شانه بالا انداخت: «من كه نبودم، ولي بهرحال مسئله اي بوده كه عموجان از او خواسته بار و بنديلش را بردارد و از خانه اش بيرون برود.»
دردي در شقيقه هاي نصير پيچيد: «جدي مي گويي؟ عموجان چنين حرفي زده؟ خداي من!»
حبيب با تأسف سر تكان داد: «بله. همين طور است. متأسفانه كسي هم نبوده كه ميانه را بگيرد. عموجان را كه مي شناسي، وقتي عصباني شود و حرفي بزند، تا پاي جان، سر حرفش مي ايستد. حالا نمي دانم تكليف رفيع بينوا چيست؟ كاش برويم و زاغي بزنيم، اگر اوضاع مساعد بود، يك سر پيش او برويم. اينجوري بيشتر از قضايا مطلع مي شويم.»
هر دو راه باغ پشتي خانه را در پيش گرفتند. در عمارت قديمي، از سر و صدا و رفت و آمد خبري نبود. با احتياط از پله ها بالا رفتند. رفيع رنگ پريده و مغموم روي كتابهاي خود خم شده بود و مشغول جا دادن آنها در صندوقچه چوبي كنار دستش بود. با ديدن آن دو دست از كار كشيد. نصير نمي دانست چطور سر صحبت را باز كند. مي ترسيد گفتن هر كلامي سبب جريحه دار شدن غرور اين جوان گردد. لبخندي تلخ بر چهره رفيع نشست و سر تكان داد: «بالاخره اتفاقي كه انتظارش را مي كشيدم ، افتاد.»
نصير گامي به سوي او رفت: «منهم چيزهايي شنيده ام رفيع جان. موضوع چيست؟ من و حبيب راستي راستي نگران شده ايم.»
رفيع در صندوقچه چوبي را بست و روي آن نشست. «امروز با پدر در مورد اسما صحبت كردم. يكماهي مي شد كه از او براي خصوصي صحبت كردن، وقت خواسته بودم. با شنيدن حرفهايم به سختي از كوره در رفت و شروع كرد به بد و بيراه گفتن. ديدم عصباني است به آرامي از اطاقش بيرون آمدم. چند قدمي كه دور شدم، سر و صداي او فروكش كرد. ولي يك ساعتي نگذشته بود كه برافروخه و با توپ پر به اينجا آمد. پيدا بود كه كسي او را حسابي تحريك كرده. شروع كرد به بد و بيراه گفتن به اسما و عليشاه. مثل رعد مي خروشيد: «همين امروز جل و پلاستان را بر مي داريد و خانه را از وجود نحستان پاك مي كنيد. فوري گورتان را گم كنيد و گرنه مي دهم سرب داغ توي حلقتان بريزند.» تاب نياوردم و حرف دلم را زدم. گفتم آنها عزيزترين كسان زندگي من هستند و اگر قرار باشد از اين خانه بيرون بروند. من پيش از آنها خانه را ترك مي كنم. پدرم خشمگين تر شد و حرفهايي زد كه تا عمر دارم، سعي مي كنم آنها را فراموش نكنم، گفت: «تقصير خودت نيست كلفت زاده اي! لياقت زندگي آبرومندانه و آقايي كردن را نداري. معلوم نيست آن ايلياتي هر جايي ترا از كجا آورد و بيخ ريش من بست. تو فرزند من نيستي اين را بارها به آن زنيكه ديوانه هم گفته بودم. حالا هم هر غلطي كه دلت مي خوهد بكن! فقط اگر خواستي با اين غربتي ازدواج كني، ديگر نبايد اسم مرا بياوري.» حرفهاي پدرم بدجوري آتشم زد. ديگر تحمل ماندن در اين خانه را ندارم. اگر هم رگم را بزنند. از اسما نمي توانم دست بكشم. بنابراين تصميم گرفته ام همين امروز از اينجا بروم. ديگر تحقير و كوچك شدن بس است. از شما دو نفر هم ممنونم كه به فكر من هستيد.»
حبيب با چشماني گشاد شده نشسته بود و حرفهاي آنها را مي شنيد. صدايش را ناخودآگاه پائين آورد: «تو مي خواهي با اسما ازدواج كني؟!»
رفيع لبخند زد: «بله حبيب جان و آرزو مي كنم هر جواني كه ميخواهد ازدواج كند، همسر آينده خود را همانقدر كه من اسما را دوست دارم، دوست بدارد.»
حبيب شانه بالا انداخت و شروع به جويدن سبيل خود كرد. نصير يكي از كتابها را برداشت و در دست سبك و سنگين كرد: «شنيده ام تو هم به عمو ممدلي خان بد و بيراه گفته اي و توي رويش ايستاده اي.»
رفيع چهره در هم كشيد: «كي؟! من؟! من غلط بكنم كه حرف نامربوطي به پدرم بزنم. گرچه نسبت به من بي مهر بوده، ولي تا ابد به عنوان يك فرزند، برايش احترام قائلم و اسمش را بي وضو نمي برم. راستش را بخواهيد معتقدم پدرم زياد هم بد نيست، اگر آنتريك امينه نبود، شايد بيش از اينها با من مهربان بود، حالا ديگر مهم نيست. همه چيز تمام شد. ديگر دلم نمي خواهد راجع به اين موضوع فكر كنم خوب بنشينيد تا بگويم اسما چند پياله چاي بياورد!»
چشمان نصير، همچون چشمان يك پدر نگران به رفيع دوخته شده بود. اگر ممكن بود. قطعاً او را از رفتن منصرف مي كرد ولي مي دانست كه رفيع مقدمات اين كوچ را، از ماهها پيش در ذهن خود تدارك ديده ، لب گشود: «رفيع جان براي رسيدن به مقصد و امور موقتي زندگي، اندوخته اي داري يا نه؟ بهرحال راه پر نشيب و فرازي در پيش رو داري!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:09 ق.ظ
 
ارسال: #46
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
«لازم نيست نگران من بشوي نصير! تا روبراه كردن يك كار مناسب، به نحوي امورمان را مي گذرانيم. مدتها پيش، خانم جان چيزهاي به جا مانده از مادرم را، آورد و به من داد. گفت نمي خواهد ميراث آن مرحوم قاطي اموالش بماند و اگر خداي نكرده روزي از دنيا رفت. زير دين او باشد. البته چيز قابل توجهيه نيست ولي فكر مي كنم با فروش آنها مي توانيم خود را به مقصد برسانيم و مدتي سد جوع كنيم. بقيه اش هم خدا بزرگ است. شايد كشاورزي كنم و شايد هم در اداره اي دولتي مشغول به كار شوم، بهرحال مطمئن باش گرسنه نمي مانم.»
نصير اشاره به كتابها و لوازم كردك «ميخواهي در جمع كردن اثاثيه كمكت كنم؟»
«نه، خيلي ممنون. از اينجا چيزي جز كتابهايم را با خودم نمي برم. جمع و جور كردن آنها هم يك ساعت بيشتر طول نمي كشد. تو به نظر خسته مي رسي. بهتر است بروي و كمي استراحت كني. اگر نديدمتان، در همين جا خداحافظي مي كنم. هرگز فراموشتان نخواهم كرد.»
حبيب با دلتنگي غريد: «اوه! انگار راسيت راستي ميخواهي بروي و پشت سرت را نگاه نكني. من يكي كه عقيده دارم نرفته، سر يكماه به خانه بر ميگردي. البته كاش مي توانستم مانع رفتنت بشوم و در آن صورت نمي گذاشتم همين يكماه را از ما دور باشي.»
چهره رفيع دگرگون شد. شايد براي جلوگيري از ريزش اشك بود كه شروع به گزيدن لب كرد و آرام به كنار پنجره اطاق رفت. نصير برخاست: «خوب ما رفتيم رفيع جان. قبل از رفتنت به تو سر مي زنم.»
به اتفاق حبيب اطاق را ترك كردند. وارد باغ كه شدند، حبيب ايستاد و چشم به عمارت قديمي ته باغ دوخت: «به نظر من كه تصميم رفيع محض غلط است. اگر جاي او بودم، مي رفتم از پدرم عذرخواهي مي كردم. از جايم هم تكان نمي خوردم. اصلاً بگذار ببينم! بهتر نيست همين حالا پيش آقام بروم و از او بخواهم تا با عمو ممدلي صحبت كند؟ شايد وساطت او مؤثر بيفتد. درست نيست كه اين پسر بيچاره راه به حال خود رها كنيم.»
نصير با افسوس سر تكان داد: «انگار مسئله اصلي را فراموش كرده اي حبيب جان! مهمترين مشكل رفيع، در حال حاضر اسما و خانواده او هستند. اگر فكر مي كني پدرت بتواند با عمو ممدلي صحبت كند و نظر موافق او را روي اين دختر بگيرد، خواهش كن به ديدن عمو ممدلي برود، و گرنه وساطت كسي به درد رفيع نمي خورد. فكر مي كني عمو فتح اله، بتواند چنين اثري روي پدر رفيع بگذارد؟»
حبيب با نااميدي، به راه افتاد: «نه! گمان نمي كنم پدرم بتواند كاري از پيش ببرد. ولي بهرحال با او صحبت مي كنم.»
نصير پس از خداحافظي از او، يكسره به اطاق خود رفت. از گنجه لباسها، مقداري پول را كه در مدت اشتغال خود پس انداز كرده بود، برداشت و دوباره پيش رفيع بازگشت.اسكناسها را كنار صندوقچه او گذاشت: «اين مبلغ ناچيزي است رفيع جان. دلم مي خواهد بي چون و چرا از من قبول كني. شايد روزي به كارت بيايد. من فعلاً به آنها نياز ندارم.ز
رفيع لب به اعتراض گشود: «ولي من...»
نصير در آغوشش كشيد: «تو براي من از برادر عزيزتري. هر كجا رفتي، هميشه روي دوستي من حساب كن!»
و با شتاب از اطاق بيرون رفت. اسما، رنگ پريده تر از هميشه، با نگاهي هراسيده و بيمناك، مشغول نظافت پله ها بود. نصير به آرامي از كنارش گذشت. كاري جز دعا از دستش بر نمي آمد.

* * *

رفتن رفيع اهل خانه را بهت زده كرده بود. در آن روزها، همه با ناباوري فقط رد مورد او، اسما و كوچ ناگهانيش حرف مي زدند. فخرالدوله بي تابي مي كرد: «اين پسر، سردي گرمي چشيده نيست. با آن دست خالي ممكن است در همان ابتداي راه تلف شود.» امينه ظاهراً دلسوزي ميكرد. هر كس درصدد يافتن راهي بود كه شايد بتوانند رفيع را بيابند و او را به خانه باز گردانند. حتي ممدلي خان با همه قُدي و يك دندگي، گويي از عمل خود پشيمان شده و ضمني درصدد يافتن ردي از او بود. بعد از يك نشست جنجالي در خانه خانم جان، نصير بي حوصله و دَمغ، كنار پنجره اطاقش نشسته بود و نگاهش بي هدف، به نقطه اي دور و نامعلوم خيره شده بود. اين غروب، دلگيرترين غروب جمعههاي زندگيش بود. دلش شديداً هواي ديدن پاركوهي را كرده بود. انگار روزهاي جمعه با نام او پيوند خورده بود. ماهها بود كه هر جمعه به ونك رفته بود و او را ملاقات كرده بود. ولي حالا...! چه روز نحسي بود! يعني ديگر نبايد به ديدن او رفت؟ با وجود آن همه فاصله و مانع بر سر راهشان عقل حكم مي كرد كه نه، ديگر نبايد او را ببينيع سعي كن فراموشش كني.ولي دلش فرياد مي زد تو حال مرا نمي فهمي. تو هرگز گرفتار نبوده اي تو با احساس بيگانه اي، دست از سرم بردار و مرا به حال خود بگذار!»
گيج و پريشان، سعي كرد سر خود را به طريقي گرم كند وليع دستش به هيچ كاري نمي رفت. روحش آشفته و بي آرام بود. همه جا نگاه غم زده و گريان پاركوهي بود كه بهت زده در برابر چشمانش، پر پر مي زد. سر را ميان دو دست گرفت و فشرد: «آه، خداوندا! واقعآً تكليف خود را نمي دانم. آيا بايد با خواست دلم مبارزه كنم يا دوباره به ديدنش بروم؟ صداي حبيب را از پشت در شنيد: «صاحبخانه، هستي يا بروم و جاي ديگر سفره دلم را باز كنم؟»
رفتن رفيع بدجوري به روي او تأثير گذاشته بود و نصير مي دانست براي صحبت در مورد او به ديدنش آمده. از آمدنش استقبال كرد. برخاست دستي ميان موها كشيد: «بايد وقت ديگري به مسئله پاركوهي فكر كنم.»

* * *

خانه شلوغ و پر قيل و قال بود. بدرالزمان به توصيه همسرش نصراله، ممدلي خان و همه اهل خانه را براي نهار ظهر جمعه، به اندروني خود دعوت كرده بود. بعد از واقعه رفتن رفيع، نصراله خان بيشتر دور و بر، برادر مي پلكيد و دوست داشت به طريقي حال و هواي او را كه شديداً منقلب به نظر مي رسيد، عوض كند.
ساعت حوالي يازده بود و ميهمانان يكي يكي وارد مي شدند. نصير بي قرار بود. بيشتر از آن تاب دوري از پاركوهي را نداشت. بي اختيار به اصطبل رفت و صمد را صدا زد: «زود اسب مرا زين كن و بعد از رفتنم هم پيش مادرم برو! بگو براي يك كار فوري از خانه خارج شدم، نگارن من نباشيد.»
اسب زين شده را برداشت و چهار نعل به سوي ونك تاخت. شور و حال عجيبي داشت. با شتاب در رفتن، ميخواست وقفه اي را كه در ديدارها رخ داده بود، جبران كند. حوالي غروب، تشنه و گرسنه به ده رسيد. حتي تحمل نداشت لحظاتي براي سير كردن شكم خود، در كنار دكان ميدانگاهي ده، توقف كند. يكسره به خانه بابايف رفت. بابايف با گشاده رويي به استقبالش آمد: «كجائي مرد؟ چطور اين ساعت به ديدن من آمده اي؟ وقتي يكهفته نمي آيي تصور مي كنم قيد يادگيري ويلن را زده اي.»
نصير لبخند زنان كفش خود را كند و وارد اطاق شد. «راستش كلي گرفتار بودم. امروز هم به سختي حركت كردم. گفتم اگر نيايم، ممكنست تا هفته ديگر مجالي براي آمدن دست ندهد. خوب چطوريد مسيو بابايف؟»
بابايف تبسمي كرد و دستي بر سبيلها كشيد: «نمي دانم چه بگويم، بگويم خوب هستم يا خراب؟ آخرين فرزندمان هم دارد ما را ترك مي كند و من و مادرش را تنها مي گذارد. به زودي پاركوهي به خانه بخت مي رود. البته ازدواج او باعث شادماني ماست. ولي بعد نميدانم در اين خانه سوت و كور چه كنم؟»
گويي دستي چنگ انداخت و راه نفس نصير را مسدود كرد. لحظه اي مثل صاعقه زده اي برجا ماند ولي خيلي زود به خود مسلط شد. نبايد نگرانيش نزد بابايف لو ميرفت. روي صندلي نشست و با تك سرفه اي سينه را صاف كرد. «خوب مبارك است مسيو. بهرحال همه فرزندان روزي پدر و مادر را ترك مي كنند. حالا آقا داماد كي هست؟ مطمئناً آدم لايقي است كه جرأت كرده از دختر شما خواستگاري كند.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:09 ق.ظ
 
ارسال: #47
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بابايف دست برد و سيگار پيچيده شده اي را، از جا سيگاري چوبي روي ميز بيرون آورد: «بله، او آدم خوبي است نصير جان. اتفاقاً قرار است امشب به اينجا بيايد. اگر بيشتر بماني، او را خواهي ديد. پسر نجيب و سربه راهي است. از همان نخجوان با خانواده او آشنايي داريم. آدم هاي اصيل و نجيب زاده اي هستند، در گروه ما زندگي مي كردند. خداوند اين پسر را پس از سالها دعا و استغاثه، به خانواده اش عنايت كرد. مادرش باردار نمي شد. همان زمان نذر كرده بود اگر خداوند، فرزندي به او عطا كند، او را به خدمت كليسا مي گذارد. حالا هم به دنبال همان نيت پاك، پسرش را گذاشته تا كشيش شود. فعلاً طلبه است و مشغول تحصيل، سرگه علاقه عجيبي به او دارد. تا ببينم خداوند چه مي خواهد.»
شبحي از يك جوان سپيد پوش، كه آتش داني در دست داشت، پيش چشم نصير جان گرفت. او را در حياط كليسا هم ديده بود و متوجه شده بود كه نگاهش به دنبال پاركوهي به اين سو و آن سو مي رود. پسري بلند قامت، كه چهره او را از آن دور به وضوح نتوانسته بود ببيند. نميدانست چرا بايد نسبت به آن جوان حسود باشد! دست خودش نبود، موجي از نفرت نسبت به او، سراپاي وجودش را تسخير كرد. نگاه بابايف را، خيره به روي خود ديد. بايد چيزي مي گفت. لبخندي زوركي بر لب نشاند: «خوب ديگر چه خبرها مسيو بابايف؟ پسرانتان چطور هستند؟»
«خيلي خوب! هر دو سرحال هستند. اتفاقاً امروز رافيك به اينجا مي آيد. قرار است خواستگار و مادربزرگ او را به اينجا بياورد. اگر زود بيايند، تو خواستگار پاركوهي را هم خواهي ديد.»
و خنديد: «خوب ما هم مثل شما رسومي داريم. مادربزرگ آرمِن به ايب مي آيد تا در مورد آينده اين دو جوان، حرف بزنيم و تصميم بگيريم. البته اين مسئله ربطي به كار ما ندارد. چه بيايند و چه نيايند، امروز مشق ويلن ما برپاست.»
نصير گيج بود، در طي هفته، دستي هم به ساز نبرده بود. با اين حال سر تكان داد: «خيلي ممنون، من آماده ام. اگر ميخواهيد شروع كنيم.»
بابايف ويلن خود را از روي طاقچه برداشت و به دست او داد: «خوب، بگير! چه قطعه اي را قرار بود اين هفته تمرين كني؟»
نصير زير لب گفت:« Rieding، اُپوس 34»
و ويلن را زير چانه گذاشت. اصلاً آمادگي نواختن نداشت، ولي شروع به كشيدن آرشه به روي سيم ها كرد. لحظه به لحظه، چين وسط پيشاني بابايف عميقتر مي شد. ديگر شكي نداشت كه اين شاگرد بي استعداد، در آموزش ساز، راه به جايي نخواهد برد. دست روي شانه اش گذاشت: «كافي است نصير جا‹! انگار اين بار هم خوب تمرين نكرده اي. به گمان من بيهوده داري خودت را خسته مي كني. اگر جاي تو باشم...» حرف خود را فرو خورد: «بسيار خوب! بگذار درس قبلي را دوباره تمرين كنيم.»
ويلن را از دستش گرفت، نصير چشم به او داشت و حواسش جاي ديگر بود. از پاركوهي خبري نبود دلش مي خواست پيش از رفتن، هم او را ببيند و هم اگر مقدرو باشد، خواستگارش را از نزديك ورانداز كند. البته نه اينكه نواي ساز را دوست نداشته باشد و به آن بي ميل باشد، مسئله اينجا بود كه فقط شنيدن موسيقي را دوست داشت و نه نواختن آن را. نواختن ساز نيازمند تمريني لاينقطع و عشقي وافر بود كه او چنين حال و حوصله و فرصتي در خود سراغ نداشت. مانده بود كه چگونه از پاسخ دادن به سؤالات پي درپي بابايف كه قطعاً پس از پايان نواختن درس جديد، بر سر و رويش ميباريد، طفره برود كه صداي كوبه در به فريادش رسيد.
سايه پاركوهي را در سر ايوان ديد و سرگه را كه براي باز كردن در به حياط مي رفت. قطعاً ميهمانان بابايف، از راه رسيده بودند. حس ناخوشايند ديدن رقيب، چنگ بر وجودش كشيد و با بيزاري گوش به سوي سر و صدا تيز كرد. چهره بابايف درخشيد: «انگار آمدند. خوب پسرجان، ميخواهي به تمرين ادامه بدهيم؟»
نصير به سرعت از جا برخاست. «نه،نه. مزاحم شما نمي شوم. بهتر است به ميهمانان خود برسيد.»
دوست داشت پيش از اينكه تازه واردين داخل اطاق پذيرايي شوند، جوان خواستگار را از نزديك ببيند. و شايد با آنها وارد اطاق پذيرايي شود. نگران بود، آنها وارد اطاق شوند و بابايف هم به ماندن او اصراري نورزد، و در آن صورت ممكن بود شانس ديدار پاركوهي هم از دست بدهد. دست به سوي بابايف دراز كرد: «خوب، من مي روم. قول مي دهم در هفته آينده، با دستي پر و تمرين كرده به اينجا بيايم.»
بابايف دستش را در دست گرفت: «نمي خواهي با رافيك احوالپرسي كني؟ نمي خواهي با داماد آينده من آشنا شوي؟»
پيشنهاد بابايف آرزوي قلبيش بود، قيافه اي تسليم وار به خود گرفت: «آخر مزاحم نيستم؟»
بابايف دست پشت شانه اش گذاشت: «اين چه حرفيست! تو يكي از بهترين دوستان ما هستي. خوب برويم! الان وارد ايوان مي شوند.»
جوان كذايي، از پس پيرزني فرتوت و خميده و رافيك و همسرش از پله ها بالا مي آمد. حالا نصير مي توانست چهره اش را به وضوح ببيند.
چشماني درشت و ميشي، ابرواني پهن و خوش نقش، لباني برجسته و بيني نسبتاً درشت و عقابي او، به همراه قامتي كشيده و استوار، در مجموع او را بسيار برازنده و خوش منظر به چشم مي نشاند. رافيك با همان سردي هميشگي، با نصير دست داد و همگي به اطاق پذيرايي وارد شدند. بابايف و سرگه، به زباني بيگانه، شروع به صحبت و احوالپرسي با ميهمانان كردند. نصير چيزي از سخنان آنها نمي فهميد، حوصله ماندن نداشت ولي تا زماني كه پاركوهي وارد اطاق نشد، فكر رفتن را به سر راه نداد. لحظاتي از آمدن ميهمانان گذشته بود كه دختر جوان، با نداي رافيك كه او را به نام ميخواند، وارد اطاق شد. به طرف پيرزن رفت، حرفهايي بينشان رد و بدل شد و بوسه اي بر درياي چين وچروك صورت او نشاند. پيرزن او را به سينه فشرد و در اين حال، نصير شاهد بود جوان خواستگار با شيفتگي، نظاره گر اين منظره و چهره پاركوهي است. نصير با كلافگي، شاهد اين مناظر بود و احساس بيگانگي در جمعي كه زبان آنها را نمي فهميد آزارش مي كرد ولي نشسته بود و منتظر بود كه چشم پاركوهي به او بيفتد، باشد كه با نگاهي يا اشارتي از رفتار ديدار قبلي عذرخواهي كند و بگويد كه ديوانه وار دوستش دارد. ولي پاركوهي سرد و سنگين در حاليكه نگاه از او بر مي گرفت، كنار پيرزن ميهمان نشست. فكري به سر نصير افتاد. كلاه پهلوي خود را آرام از روي صندلي به زير ميز انداخت. فنجان قهوه را كه سرگه مقابلش گذاشته بود، سر كشيد و رو به بابايف كرد: «مسيو بابايف، با اجازه من مي روم. از پذيرائي تان هم ممنون هستم، هفته ديگر منتظرم باشيد.»
و دست رافيك و جوان را فشرد و از اطاق خارج شد. روي پله ها ايستاد و با تأني پاشنه كفش را بالا كشيد، آرام به حياط رفت و چند بار نگاهي به سر ايوان انداخت، ولي خبري از پاركوهي نبود.
رافكي در پي او، براي انداخت كلون در، به حياط آمد. نصير به سرعت از خانه خارج شد. صداي دلنگ و دلنگ كلون چوبي را از پشت در شنيد. دقايقي ماند تا رافيك به اطاق پذيرايي باز گردد. نفس عميقي كشيد و دست بر كوبه بُرد. آرزو مي كرد پاركوهي براي باز كردن در به حياط بيايد، ولي صداي مردانه اي با كلماتي بيگانه، از دور دست جواب داد. احتمالاً رافيك بود كه از سر ايوان ميخواست به ماهيت شخص پشت در پي ببرد و تصور مي كرد يكي از دوستان هم زبان، پشت در است. نصير صدا را در گلو انداخت: «منم مسيو رافيك. كلاهم جا مانده، ميخواستم آن را بردارم.»
صداي رافيك را شنيد: «همان جا بمانيد! الان آن را مي آورم.»
آة نصير سرد شد و از ته دل لعنت بر شانس بد خود كرد. حس مي كرد آن روز روي دور بدبياري افتاده. منتظر بود كه بار ديگر، چهره عبوس و سرد رافيك در برابر نظرش ظاهر شود كه در با صدا باز شده و پاركوهي كلاه را به سويش دراز كرد: «بگير! انگار براي بردن اين آمده بودي!»
لحن كلامش سرد و خشك بود. نصير سَرَكي به داخل دالان كشيد و دست او را در دست گرفت: «نه پاركوهي، خوب مي داني كه كلاه را عمداً جا گذاشته بودم. آرزو داشتم كه تو آن را برايم بياوري، كه آوردي. خوب گوش كن ببين چه مي گويم! رنجش تو از من دليل موجهي ندارد. من در آن روز، هيچ منظوري از بيان حرفهايم نداشتم. حالا هم كار زيادي ندارم، فقط خواستم بگويم كه يكشنبه در باغ منتظر تو هستم. بايد با هم صحبت كنيم. خوب چه ميگويي دخترجان؟ مي آيي؟»
پاركويه با نازي قهرآلود دستش را از دست او خارج كرد: «مي بيني كه دارم ازدواج مي كنم. بهتر است هر كدام راه خودمان را برويم.»
نصير بازويش را گرفت: «من يكشنبه مي آيم پاركوهي، منتظرت هستم!»
و از در بيرون رفت. پاركوهي، لحظه اي با سردرگمي برجا ماند و با تكاني به خورد، پشت در را بست و به سرعت نزد ميهمانان بازگشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:10 ق.ظ
 
ارسال: #48
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل پانزدهم

با وزش هر نسيم، باراني از شكوفه زير درختان ميوه باغ مي ريخت. آميزش شكوفه هاي سپيد و صورتي، با رنگ يك پارچه سبز كف باغ، منظره اي بديع و چشم نواز ساخته بود. يك ساعتي مي شد كه نصير در باغ قدم مي زد ولي خبري از پاركوهي نبود. با نااميدي روي علفها دراز كشيد و چشم به سرشاخه درختان تبريزي انتهاي باغ دوخت. حوادث چند هفته گذشته، ناخودآگاه در ذهنش مرور ميشد. قهر پاركوهي، پيدا شدن سر و كله خواستگار، رفتن رفيع، عجيب بر سر پيمان خود بود اين پسر! براي پيوند با دختر محبوبش، پشت پا به سعادت و آسايش خود زد! چه اراده اي داشت. چقدر قاطعانه تصميم گرفت. آيا زندگي جز لحظاتي پوچ و زودگذر نيست؟ نكند آن را آسان ببازم. چرا بايد مي گذاشتم انديشه هاي احمقانه و بي ارزش و نگراني براي روزهايي كه هنوز نيامده، روح خودم و دختر محبوبم را آزار دهد؟ آه لعنت به تو نصير كه لحظات شيرين زندگيت را دستي دستي تباه كردي. اگر پاركوهي نامزد كرده باشد و ديگر او را نبيني؟ غيضي در گلويش گره خورده و با فريادي كشدار از دهانش خارج شد: «اي احمق!»
صداي متعجب پاركوهي را شنيد: «به چه كسي دشنام مي دهي نصير؟»
دخترك، دلرباتر از هميشه، پوشيده در پيراهين گلدار بلند به رنگ آّبي آسماني، بالاي سرش ايستاده بود. شالي ابريشمين، خط كمرش را از بالاتنه، جدا ميكرد. نصير به سرعت از جا جهيد و او را در آغوش كشيد: «ميدانستم مي آيي پاركوهي، مي دانستم! مطمئن بودم كه مرد ديگري را به من ترجيح نخواهي داد.»
برق شيطنتي در نگاه پاركوهي درخشيد: «از كجا مطمئن هستي. شايد آمده باشم كه خبر نامزديم را به تو بدهم.»
نصير بازوانش را در دست گرفت و در حاليكه نگاه غضب آلود و نگرانش، دختر جوان را ميترساند غريد: «تو كه راست نمي گويي پاركوهي؟ بگو كه با من قصد شوخي داري!»
پاركوهي سر را به روي سينه او فشرد: «نه، راست نمي گويم نصير. قصدم فقط يك شوخي بود. من جوابي به خواستگارم نداده ام هرچه گفته اند پاپا و رافيك گفته اند. ولي جاي تأمل نيست. آمده ام تا با تو حرف آخر را بزنم. نمي توانم زير فشار اصرار رافيك و ميشا زياد دوام بياورم. چه جوابي به آنها بدهم؟ چطور خواستگارم را دست به سر كنم؟»
جاي ترديد نبود. نصير حس مي كرد نمي تواند از اين دختر زيباي مهاجر دست بكشد. راهي جز پذيرفتن پيشنهاد او نداشت. گيسوانش را نوازش كرد: «ترا بر مي دارم و با هم از اينجا مي رويم پاركوهي! با يكديگر ازدواج مي كنيم و خانواده ها را در مقابل عمل انجام شده قرار مي دهيم. بگذار هرچه ميخواهند بگويند و هر طور كه مي خواهند فكر كنند، من وتو متعلق به هم هستيم.»
صداي پاركوهي مرتعش شد: «من مي ترسم نصير، مي ترسم رافيك و ميشا ردم را پيدا كنند و مرا بكشند. چطور مي توانيم از دسترس آنها در امان باشيم؟ اگر به تو شك كنند، با وجود آمد و رفت خانواده ات به ونكن و آشنايي كه افراد محلي با خانواده ات دارند، پيدا كردنم براي آنها مثل آب خوردن است. به كجا مي رويم كه دست آنها به من نرسد؟»
نصير فكري كرد: «مجال بده پاركوهي! بگذار يكي دو روزي خوب فكر كنم و جاي مناسبي پيدا كنم. مطمئن باش نمي گذارم خانواده ات به من شك كنند. بعد از آن كه آنها را ترك كردي، طبق معمول، چند هفته اي روزهاي جمعه براي گرفتن مشق ويلن پيش پدرت مي آيم. در آن صورت هرگز به من شك نخواهند كرد. خوب چه ميگويي؟ موافقي؟»
پاركويه دست روي گونه ها فشرد «دلشوره دارم نصير! نمي توانم بيشتر بمانم. مي ترسم كسي پيدا شود و مرا اينجا ببيند.»
نصير دلداري دهنده نگاهش كرد: «ترس تو موردي ندارد پاركوهي، ولي اگر دوست داري فعلاً برو! از حالا هم بگويم. يكشنبه آينده در باغ منتظرت هستم، وسائل مورد نيازت را هم با خودت بردار. همان روز با يكديگر از اينجا مي رويم. خواهش ميكنم نگران هيچ چيز نباش! من مقدمات كار را پيشاپيش آماده مي كنم.»
پاركوهي دهان باز كرد كه چيزي بگويد. نگاه مضطرب و شيفته اش لحظه اي در چشمخانه دو دو زد و بدون گفتن كلامي، راه خود را به طرف ديوار خروجي باغ كج كرد. نگراني نصير كم از او نبود ولي با يكدنگي، شانه بالا انداخت: «بگذار هرچه مي خواهد بشود، بشود. موقعيت من، خرابتر از موقعيت رفيع كه نيست. بعد از ازدواج، پاركوهي را پيش مادر مي برم. وقتي در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرد، كوتاه مي آيد. فوقش كه مدتي بدقلقلي كند، تحمل ميكنيم و بعد هم كه آبها از آسياب افتاد، همه چيز روال عادي پيدا ميكند.» با اين فكر نفس عميقي فرو داد و در حاليكه عطر گل و گياه بهاري باغ سرمستش كرده بود، براي تهيه مقدمات كار، راهي شهر شد.

* * *

با بيخوابي شب گذشته در اثر هجوم افكار رنگ و وارنگ به ذهنش، صبح ديرتر از هميشه از خواب بيدار شد. نگاهي به آفتاب كه از پنجره به درون اطاق سرك كشيده بود انداخت و به سرعت از جا جهيد. فرصتي براي خوردن صبحانه نبود. لباس را يك آستين در هوا و دكمه نبسته به تن كرد و از اطاق بيرون زد.
غيبت هاي متوالي از محل كار، ممكن بود كار دستش بدهد. توي كوچه بن بست سر و صدايي بود، چند تن خدمه ايستاده بودند و به مصيب كه دسته جعبه ويلني را با پارچه اي كثيف گرفته و در حاليكه آنرا دور از خود نگاهداشته بود، به طرف در چوبي كوچه مي رفت، نگاه مي كردند و قاه قاه مي خنديدند. نصير خبو نگاه مي كرد، جعبه ويلن خودش بود. با قدمهاي بلند خود را به پيرمرد رساند: «چكار مي كني مصيب؟! اين ساز را كجا مي بري؟»
مصيب ايستاده بود و در حاليكه سعي داشت جعبه ساز با بدنش تماس نگيرد، چشمهاي كم سو و پلكهاي كلفت را چندبار در هم فشرد: «شمائيد نصير خان؟ اين جعبه را مي بريم تا به دستور خانم بزرگ توي گاري سپوري بيندازيم. ديروز كه خانه شاگردها، عمارت كهنه را آب و جارو مي كردند، متوجه شدند اين مزغان توي پستوي اطاق آقا رفيع افتاده، انگار از وسائلش بوده كه جا مانده. به قول خانم بزرگ اين آلت، نحس است و بايد در مزبله انداخته شود. متعجب هستم آقا رفيع چطور آن را توي اطاقش نگه مي داشت؟!»
نصير دست دراز كرد: «آن را بده من سر راه توي مزبله بيندازم! تو ديگر به خانه برگرد!»
مصيب قدرشناسانه نگاهش كرد: «اختيار داريد آقا! مگر چلاق باشم كه راضي به زحمت شما بشوم. احتساب توي كوهچه است، خودم اين را مي اندازم توي گاري او.»
و پاكشان، خود را به كوچه اصلي رساند و جعبه ويلن را در گاري رفتگر انداخت. چشمان رفتگر برق ميزد و دل نصير فشرده شد. اگر چه آن ساز، در زندگيش آلتي كارآمد نبود ولي از دست دادن آن، دلش را آشوب مي كرد. چندبار تصميم گرفت در پي گاري برود و آن را بردارد ولي نگاه هاي زيادي مي پائيدش. با كمي دل و دل كردن از خير جعبه گذشت و راه به سوي ديگر كج كرد. تمام روز در فكر چاره انديشي به حال خود و پاركوهي بود و با اتمام ساعت كاري، يكسره راه خانه آ سيد مرتضاي مداح را در پيش گرفت. تنها كسي كه با گرفتن مبلغي ناچيز، مي توانست راهنمائيش كند، او بود. سيد مرتضي، با آن شبكلاه قلاب بافي سياه و ارخالُق شتر شكري، در را به رويش گشود. نصير سلام كرد سيد مرتضي صدا را در ته گلو انداخت: «سلام و علكيم، عجب است آقاي بشارت! چه شده كه يادي از ما كرديد؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:10 ق.ظ
 
ارسال: #49
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نصير سر را به درون خانه برد و آهسته به طوري كه كسي از رهگذران صدايش را نشود، گفت :«عرضي خصوصي داشتم. مي توانم توي خانه بيايم؟»
سيد مرتضي با اكراه از برابر در كنار رفت و در همان حال به طرف حياط بانگ زد: «حسن، مجتبي، چادرهاتان را سر كنيد، ميهمان غريبه داريم!»
نصير ميدانست كه آقا مرتضي همسر و دختران خود را با نام پسرهايش ميخواند كه اسمشان با گوش نامحرم آشنا نشود. نصير به دنبال او به يكي از اطاقهاي زير دالان وارد شد. سيد مرتضي بالاي اطاق نشست و از او دعوت كرد، روي پوستيني كه كنار مخده پهن شده بود بنشيند. «خوب، انشاله كه خير است آقاي بشارت با بنده امري داشتيد؟»
نصير مانده بود كه چگونه حرف خود را شروع كند. مهمتر از هر چيز، رازداري سيد مرتضي برايش اهميت داشت. روي پوستيني جابجا شد: «عرض كنم، تصميم دارم دست به كاري بزنم و نياز به راهنمايي شما دارم. در ضمن دلم ميخواهد حرفم مثل يك راز، همين جا ميان خودمان باقي بماند!»
سيد مرتضي گره به ابرو انداخت: «بفرمائيد خواهش مي كنم! چه كاري مي توانم انجام بدهم؟»
«راستش تصميم دارم با يك دختر مسيحي ازدواج كنم و اين در حالتي است كه نه پدر و مادر او از قضيه مطلع هستند و نه خانواده من.»
چشمان سيد مرتضي گشاد شد و به سرفه افتاد. دستمال چركمردي را از زير تشكچه خود بيرون كشيد و در حاليكه با تأني آب بيني ود هان را مي گرفت، صداي متعجبي از گلويش خارج شد:« اوهوم، كه اينطور! خوب چرا سراغ من آمده ايد؟ من كه عاقد نيستم. در ضمن خدمت سر كار ابوي و عموهاي محترمتان هم ارادت خاصي دارم و نمي توانم به حريم خانه اشان بي احترامي كنم.»
نصير برخاست و يك اسكناس پنج ريالي كنار تشكچه او گذاشت: «جز شما كسي را براي راهنمايي گرفتن سراغ نداشتم. در حقم پدري كنيد. انشاله بعداً هم از خجالت شما در مي آيم.»
سيد مرتضي دستي به محاسن خود كشيد و زير چشمي اسكناس را پائيد: «راستش عمل دشواري از من مي خواهيد، ولي چون پاي ثواب دنيوي و اجر اُخروي در ميان است، حرفي ندارم. شرايط كار را كه مي دانيد؟»
نصير شانه بالا انداخت و سر تكان داد: «راستش نه، براي همين است كه مصدع اوقات شما شده ام.»
«اولين شرايط اينست كه دخترخانم، حاضر به ترك دين گردد و مسلمان شود. آمادگي دارد؟»
نصير از جواب پاركوهي مطمئن نبود ولي با كلامي مصمم گفت :«بله، آمادگي دارد!»
«انگار گفتيد پدر و مادر او با اين عمل مخالف هستند ولي لازم به نگراني نيست، اذن پدر دختر غيرمسلمان در عقد ضروري نيست. بنابراين بي مشكل مي توانيد او را پس از مسلمان شدن، به عقد خود در آوريد. با مجتهدي آشنا هستم كه هر دوكار را برايتان انجام ميدهد. فقط خواهشم اين است كه خانواده محترم از دخالت من در اين امر بويي نبرند.»
نصير ذوق زده در جاي خود نيم خيز شد: «مي توانيد براي يكشنبه آينده از ايشان وقت بگيريد؟»
«باشد. سعي ميكنم. بستگي دارد ايشان وقت داشته باشند يا نه. دو روز ديگر براي گرفتن جواب به خانه ما بيائيد. حالا اجازه بفرمائيد بگويم چايي خدمت شما بياورند.»
نصير از جا برخاست: «نه، نه. خيلي ممنون. انشاله وقت ديگر مزاحم مي شوم.»
از خانه سيد مرتضي كه بيرون آمد، كمي بارش سبك شده بود. حالا به جايي نياز داشت كه دور از چشم ديگران، بعد از عقد، مدتي با پاركوهي در آنجا زندگي كند و بعد سر فرصت با زمينه چيني لازم، او را به خانه ببرد.
در ذهن خود شروع به جستجو كرد. كداميك از املاك خانوادگي مي توانست براي اقامت كوتاه مدت آنها مناسب باشد؟ جايي كه به اين زوديها، پاي افراد فاميل به آنجا نرسد؟ هرچه فكر مي كرد، كمتر مي يافت. هيچ كجا جهت مقصود او امنيت نداشت. به فكرش رسيد كه محلي موقتي اجاره كند. خانه هاي شهري، محل مناسبي نبود. روابط تنگاتنگ مردم محله و سركي كه دائماً در خانه يكديگر مي كشيدند، ممكن بود سبب آزار و كلافگي پاركوهي گردد. در ضمن لازم نمي ديد براي مدت كوتاهي كه قرار است پاركوهي را دور از چشم خانواده نگاه دارد، شروع به تهيه لوازم و وسائلي براي اطراقگاه موقتي كند. به سرش افتاد از شهر بيرون بزند و باغي در دور و اطراف اجاره كند. چشمها را درهم فشرد. چقدر زود از فكر كردن خسته مي شد. تحمل هيچ گونه ناملايمات را نداشت. تنها شور جواني و سرمستي عشق و شيدايي بود كه او را آن گونه درگير تكاپو ساخته بود.

* * *

دو روزي گذشت. جواب مساعد مجتهد را گرفته بود. چيزي تا روز موعود و رفتن به ميعادگاه باقي نمانده بود. باز هم بايد چند روزي از سر و ته كار مي زد. در آن زمان هيچ چيز جز مسئله زندگي آينده اش با پاركوهي، برايش مهم نبود. به جاي رفتن بر سر كار به طرف دربند حركت كرد. مي دانست در آن جا هميشه باغهايي نسبتاً مجهز براي اجاره موجود است. از درشكه كرايه اي پياده شد و سربالائي حاشيه رودخانه را در پيش گرفت. هنوز بازار فروش گرم نبود و تك و توكي فروشندگان در دو طرف رودخانه، بساط گسترده بودند. كنار دكه دل و جگر فروشي، پيرمردي درشت اندام، با سبيلهاي آويزان، دستمال يزدي بزرگي بر گردن، و نگاه مغرور كه ريشه در فرهنگ و تربيت جاهل مآبانه اش داشت، ايستاده بود. نصير جلو رفت: «سلام پهلوان! خسته نباشي.»
پيرمرد سراپاي او را صدا ورانداز كرد. از ظاهر و سر و پُز جوان، سير خورده و سير خوابيدنش به خوبي هويدا بود. لبخندي مسخ چهرهاش را از هم گشود: «مانده نباشي! چي ميل داري به سيخ بكشم؟ در ضمن نوشيدني هم داريم!»
نصير روي چهار پايه چوبي كنار دكه نشست: «چند سيخ جگر بكشيد! در ضمن يك راهنمايي از شما مي خواستم.»
مرد ابرو تاباند: «بفرما!»
«يك محل مناسب براي اجاره ميخواهم. يكي دو اطاق در يك باغ. جايي را سرغ داريد؟»
پيرمرد موشكافانه نگاهش كرد: «چند نفريد؟»
«دو نفر! خودم به همراه يك زن جوان.»
پيرمرد گوشه سبيل را به دندان گرفت و چند سيخ باريك از روي پيشخوان برداشت: «حرامي يا حلالي؟»
نصير رنگ به رنگ شد :«استغفراله، نه بابا حرامي يعني چه؟ او همسر من است. روحيه اش كسل شده،طبيب دستور داده چند روزي از محيط خانه دورش كنم.»
بعد فكري كرد :«با مادر و خواهرانم مشكل دارد. با هم نمي سازند. مي خواهم چند روزي او را سوا كنم تا بعد سر فرصت راه حل درستي پيدا كنيم.»
چهره نجيب و با اصالت نصير، هر گونه سوء ظني را در ذهن پيرمرد مي كشت. قيافه او به دلش نشسته بود. جگرها را به سيخ كشيد :« اگر بپسندي دو اطاق اضافه در باغ خودم دارم كه مي توانم آن را در اختيارتان قرار بدهم. توي باغ، كسي جز من و زنم زندگي نمي كند. آن بيچاره هم نابينا و تقريباً زمين گير است. اگر خواستي، مي رويم و اطاق را مي بينيم.»
دل نصير روشن شد. اگر اطاق ها را مي پسنديد، بهترين محل را براي اقامت كوتاه مدت پاركوهي يافته بود. خودش كه همه روزها را نمي توانست به دربند بيايد، وجود اين زن و مرد پير، در كنار پاركوهي، به او دلگرمي مي بخشيد. يكي از سيخها را برداشت و به دندان كشيد: «اتاقها اثاثيه هم دارد؟»
پيرمرد دستمال يزدي را به چهره و گردن كشيد: «تِلك و پلكي دارد. احتياجي نيست با خودتان از شهر وسيله بياوريد.»
«مي شود برويم آنجا را ببينيم؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:10 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان