دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
زمان کنونی: 13-09-1395،12:23 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 49
بازدید: 5321

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
ارسال: #31
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مادر با ديدنش، او را در آغوش كشيد: «نميداني چقدر جايت خالي بود عزيزم! هر چه به اين پدرت گفتم بگذار من زودتر به تهران بروم، زير بار نرفت كه نرفت. خوب مرد است و احساس يك مادر را درك نم يكند. تو بگو در اين مدت چه كردي عزيز دلم؟»
نصير شانههايش را نوازش كرد: «همين دوربرها، زير سايه شما مي پلكيدم مادر جان! فعلاً كه سخت درگير كار هستم. شايد مجبور شوم گاهي جمعه ها هم براي رتق و فتق امور به كمپاني سري بزنم، خوب من مي روم تا شما استراحت كنيد. فعلاً شب به خير.»
از اطاق خارج مي شد كه لعيا سينه به سينه مقابلش ظاهر شد. چهره اش خسته و رنگ پريده بود. چشمان غمگين و گله مند خود را به چشمان او دوخت و آهسته سلام كرد. لحن نصير چون هميشه مهربان بود: «سلام خانم خانمها، ييلاق خوش گذشت؟ حسابي خسته به نظر مي رسي!»
لعيا سر به زير انداخت: «نه، اصلاً خوش نگذشت. ييلاق نبود، دو هفته اسير بود.»
نصير خنديد: «از چه چيز عصباني شده اي لعيا جان؟ حتماً نگذاشتهاند در آنجا بازيگوشي و شيطنت بكني و از درخت بالا بروي.»
به نظر مي رسيد دختر جوان از اين بي تفاوتي نصير نسبت به خود و حالت شنگولي ظاهريش، سخت دلخور شده. سري تكان داد : «نه، آقا نصير! ديگر از زمان بازيگوشي و شيطنت من گذشته.»
مكثي كرد و سر را پائين انداخت: «تا آخرين لحظه حركت گمان مي كردم شما هم با ما به ييلاق مي آئيد. حتي حس كردم سوار كالسكه دايي جان شديد. گمان نمي كردم بعد از اينهمه مدت، حالا كه از سفر بازگشتهايد باز هم از خانواده دوري كنيد. گاهي به درستي افكار خودم شك مي كنم.»
نصير از شنيدن سخنان او كلافه شده بود. حرفش را مي فهميد. اصلاً از همان بچگي علاقه مخصوص لعيا را نسبت به خودش درك كرده بود ولي چه كند كه هميشه او را فقط دختر كوجولوي عمه جان مي ديد و در همان حد خالصانه دوستش داشت. لب باز كرد كه چيزي بگويد، درب اطاق گشوده شد و بدرالزمان بيرون آمد: «آهع تويي لعيا جان! ديدم صداي صحبت مي آيد، گفتم ببينم نصير با چه كسي حرف مي زند. اتفاقي افتاده عزيزم؟»
لعيا با هول و ولا، پارچه تا شده اي به طرف او گرفت: «چادر نمازتان در ميان وسائل ما جا مانده بود، خاله بدري. آمدهام تا آن را به شما بدهم.»
بدرالزمان، لبها را غنچه كرد: «الهي فداي تو بشوم خانم، ولي عجلهاي در اين كار نبود. بعداً آنرا مي گرفتم. اگر خسته نيستي بيا كمي پيش من بنشين، و گرنه، برو استراحت كن تا براي رفتن به سر سفره دختر خاله مهين تاج حسابي سر حال و قبراق شوي.»
لعيا تشكر كرد و بعد از دادن چادر نماز، از بدرالزمان خداحافظي كرد. در حقيقت به عزم ديدن احتمالي نصير به خانه دائي نصراله آمده بود و حالا به اين سادگي ها نمي خواست همراهي او را از دست بدهد. دوشادوش او به راه افتاد. تنها روشنائي سرسرا، نور دو لاله گردسوز بود كه روي طاقچههاي كنسول قرار داده بودند. چهره غمگين لعيا، در آن نور كم جان افسردهتر از آنچه بود، به نظر مي رسيد، دل نصير طاقت ديدن اندوه او را نداشت. دست برد و با احتياط بازويش را گرفت: «فكر نمي كنم هنوز، تَرست كاملاً از تاريكي ريخته باشد. دختر خانم! اگر حدسم درست است، بگو كه ترا، تا خانه خانم جان همراهي كنم. تنها در صورتي با تو نمي آيم، كه بگوئي به وجودم نيازي نداري.»
صداي لعيا، مرتعش و بغض آلود بود: «نه، هيچوقت چنين حرفي نمي زنم. هميشه به تو نياز داشتهام نصير. اين احساسي است كه از همان زمان بچگي با من بوده و هرگز هم از بين نمي رود. تو ...»
صدايش لرزان تر شد و لبها را در هم فشرد. اصراري در كتمان احساس خود نزد نصير نداشت. با تمام وجود به سرپناهي او نيازمند بود. بي محابا به بازويش تكيه كرد و آرام به سوي حياط بيروني رفتند. لعيا دلگيري را از ياد برده بود و در عرش سير مي كرد. سالها در آرزوي يكي شدن با نصير بود و حالا كه خود را به او آنهمه نزديك مي ديد، دلش ميخواست هر ثانيه، بدل به سالي گردد و عمر اين لحظهها پاياني نداشته باشد. نمي خواست با گفتن سخني بيهوده، اين لحظات شيرين و دلفريب را خراب كند. و نصير دوست داشت حرفي بزند. دلش مي خواست ذهن پاك اين دختر بي گناه و شيدا را از ياد و خيال خود تهي كند، ولي هر چه مي كوشيد، زبان در دهانش نمي چرخيد. چگونه مي توانست روياي اين دختر حساس و وابسته به خود را برهم بريزد. از ته دل هميشه او را دوست داشته بود و حالا نمي توانست و نمي خواست حداقل امشب، سبب آشفتگي روح او شود. همانطور در سكوت و بازو به بازوي يكديگر، به هشتي مشترك خانه رفتند و از آنجا وارد حياط بيروني خانه مادربزرگ شدند. لعيا با ديدن روشنائي اطاق مادر و قسمتي از پرده كه كنار رفته بود، با جان كندن از نصير فاصله گرفت و روبرويش ايستاد. مهتاب، با پرتو جادوئيش، زمين را روشن مي كرد. چهره نصير، با صلابت از هميشه، دلش را مي لرزاند. در پي يافتن حرفي بود. حرفي كه خداحافظي باشد و نباشد. حرفي كه پاسخش بي برو برگرد، دلخواه و دلگرم كننده باشد. مهمترين مسئله و اتفاق نزديك، همان نرفتن نصير به ييلاق بود. سر را روي شانه خم كرد: «مطمئن باشم كه دفعه ديگر بدون تو به ييلاق نمي رويم.»
نصير مسؤلانه تبسمي كرد: «تقريباً به ماه آخر تابستان رسيدهايم. اگر ييلاقي ديگر در كار بود، حتماً منهم مي آيم. خوب دختر خانم، برو بخواب كه خيلي خسته شدهاي! بايد يك روز بنشينيم و حسابي با هم صحبت كنيم. اين را بدان كه آرزويي جز خوشبختي تو ندارم.»
قطره اشكي در چشمان لعيا لرزيد. مي خواست فرياد بزند، بي صبرانه منتظر آن روز هستم، ولي تنها سري تكان داد و به جانب عمارت رفت. حتي يكبار ديگر به پشت سر نگاه كرد. نگران بود، همانجا ميخكوب شود و نتواند به راه خود ادامه دهد. نصير كلافه از آن گفت و شنود، با تنشي عصبي، سر تكان داد و به سوي خانه بازگشت.




فصل يازدهم

باز هم نصير، تمام طول هفته را چون هفتههاي گذشته، تمرين ويلن را فراموش كرده بود و تنها غروب پنجشنبه، در پستوي اطاق رفيع، به تمرين پرداخته بود. از آن جعبه جادوي كه با هر بالا و پائين رفتن آرشه بابايف، آنچنان طنين پرشور و دلنوازي بيرون مي تروايد. حالا در دست او، تنها صداي زِق زِق گوشخراشي بيرون مي زد. هراسان از توبيخ معلم، چون كودكي بازيگوش كه تكليف خود را انجام نداده باشد. كوبه خانه بابايف را به صدا درآورد. پاركوهي ذوق زده، در را به رويش گشود و سلام كرد. سينه اش از شدت هيجان، بالا و پائين مي رفت. نصير در اين چند هفته، سعي كرده بود سر ساعت معيني به خانه بابايف برود و مي دانست هر بار، پاركوهي در حياط، پشت درب ورودي انتظار او را مي كشد. مشتاقانه چشم در چشم او دوخت. صدايش نجواگونه بود: «انتظار به سر رسيدن اين يك هفته، برايم سخت تر از هفتههاي گذشته بود. احساس مي كنم ديگر دوري ترا نمي توانم تحمل كنم.»
پاركوهي سر به زير انداخت. لرزشي آشكار در پلكها و چانهاش هويدا شد. در پناه دالان كوتاه خانه ايستاده بودند. نصير مطمئن بود از ديد اعضاء خانه، در امان هستند. دست دختر جوان را در دست گرفت: «اتفاقي افتاده؟ تو از چيزي ناراحتي؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:04 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به سرعت از راه پلهها پائين رفت. باغ حال و هواي پائيزي داشت. نرم بادي خنك و خوشبو، شاخ و برگ رنگي درختان را به بازي گرفته و به رقصي مستانه در آورده بود. نصير از چمنزار دست نخورده انتهاي باغ كه رفته رفته به زردي مي گرائيد، چند بوته گل وحشي چيد و به انتظار آمدن محبوب، روي سكوي ايوان نشست. دلش بي تاب بود. انتظارش طولاني شده بد، شايد هم زمان به نظر او طولاني و كشدار مي گذشت. برخاست كه براي سركشي، به كوچه باغ برود ولي با ديدن پاركوهي، لبخند زنان برجا ماند. دخترجوان، پاورچين و بيمناك، نزديك آمد. رنگ به چهره نداشت. نصير به طرفش رفت: «چه اتفاقي افتاده؟ چرا اينقدر وحشتزدهاي؟»
پيكر پاركوهي مرتعش بود: «نگرانم كسي متوجه آمدن من به اينجا شده باشد و خبر به گوش پدرم برسد. در آن صورت نمي دانم چه اتفاقي خواهد افتاد.»
نصير گلهاي وحشي را به طرفش گرفت: «نگران نباش! الان مي روم و سَرَكي به كوچه باغ مي كشم. اگر آدم مشكوكي ديدم، خبر ميدهم تا سريع به خانه برگردي.»
پاركوهي مضطرب روي پلهها نشست. نصير به سرعت رفت و بازگشت. كنار او روي پله نشست: «تو بيهوده نگراني پاركوهي، جنبندهاي در كوچه نبود. فكر بد به دلت راه نده! با من حرف بزن! دلم ميخواهد صداي گرمت را بشنوم. نميداني چه مدت است انتظار رسيدن چنين لحظه اي را كشيدهام.»
و نگاه مشتاقش را به دختر مهاجر دوخت. چشمانش دو بركه آرام بود، دو ستاره درخشان. واي كه ديدن او چه شوري در دلش برپا ميكرد. حس مي كرد با تمام وجود دوستش دارد. گونه دختر جوان، از شدت ترديد و اضطرابي توام، گداخته بود و اين گرما چشمانش را مخمور و شرم آلود مي كرد. نصير با تحسين نگاهش كرد. با احتياط به او نزديك شد و دست روي دستش گذاشت ولي پاركوهي از او فاصله گرفت. در سكوت نشسته بود و با لبه دامن نيم كُت خود بازي مي كرد. نصير سر را توي صورتش خم كرد: «نمي خواهي حرفي بزني؟ تصميم داري همينطور ساكت بنشيني؟»
پاركوهي به بوتههاي گل وحشي كه روي دامنش قرار داده بود چشم دوخت: «نمي دانم چه بگويم؟ در ميان راه، قلبم نزديك بود از شدت ترس، از كار بايستد. نگراني نفسم را بند مي آورد. اصلاً نمي دانم چه چيز مرا به اين جا كشاند!»
نصير يك پله پائين رفت و كنار پايش زانو زد:« تعجبي ندارد پاركوهي! همان چيزي ترا به اينجا آورد، كه سبب مي شود منهم كار و زندگيم را رها كنم و با هزاران مشكل و رد گم كردن، هر هفته خود را به اينجا برسانم. با دلت سرسختي نكن پاركوهي! بيا با خودمان يكرنگ باشيم! از همان اولين باري كه ترا ديدم، حس كردم دختر محبوبم را يافتهام. تو مجموعه آنچه هستي كه عمري به دنبالش بودهام. قيافهات، اعمالت، نگاهت و آن دلربائي فطري كه ناخودآگاه در حركاتت وجود دارد، قلب و وجود مرا تسخير كرده. باور كن در اين مدت لحظهاي از ياد تو غافل نبودهام خيالت همه فكر و ذهن مرا پر كرده. تو هم مرا دوست داري، اينطور نيست؟ حاشا نكن پاركوهي! اينرا از نگاهت خواندهام. خوب حالا خودت بگو! دوست دارم از زبان خودت بشنوم. بگو نسبت به من چه احساسي داري! بگو چقدر دوستم داري!»
پاركوهي حس مي كرد چشمانش سنگيني مژهها را نمي تواند تحمل كند. شرمآلود سر به زير انداخته بود. نصير اولين مردي بود كه اينگونه بي پروا، با او از محبت و عشق مي گفت. چقدر سخنانش دلنشين بود. احساس خود او هم چيزي از احساس اين مرد جوان كم نداشت. خود او هم ماهها، يعني از همان اولين روزهايي كه نگاه مشتاق نصير را در پي خود ديده بود، شب و روز را با ياد او زندگي كرده بود. خود او هم روزهاي هفته را با بي قراري طي كرده بود تا شنبه، جمعه شود و باز او را ببيند. مي ديد نصير نشسته و مشتاقانه منتظر جواب اوست. دلش ميخواست چيزي بگويد. ولي شرم و غرور زنانه، اجازه نمي داد لب باز كند. نصير هيجان زده دست روي زانوي او گذاشت: «چرا حرف نمي زني پاركوهي؟ اين سكوت تو مرا ديوانه مي كند.»
پاركويه از روي پله برخاست. «من ديگر بايد بروم آقاي بشارت. مي ترسم مامان نگران شود و به دنبالم بگردد.»
و به سرعت از مقابل او گذشت. تقريباً دور شده بود كه ايستاد و دستها را دو طرف دهان گرفت و در حاليكه صدايش در باغ مي پيچيد. با حالتي فرياد گونه گفت:«جمعه آينده منتظرت هستم نصير!» و دوان از برابر نظرش ناپديد شد. نصير حيران و بهت زده به گلهاي وحشي كه به فاصله از دامن دختر مهاجر، روي زمين ريخته بود، نگاه كرد. به جواب دلخواه نرسيده بود، ولي راضي بود. همان آخرين حركت پاركوهي، نشان از عشق و دلباختگي متقابل او داشت.
اولين گل مقابل پايش را برداشت و به عزم رفتن به خانه، به سوي اصطبل باغ رفت.

* * *

چشمان نصير، موشكافانه، سر و گردن مادر و عمه و مادربزرگ را كاويد. ميخواست بداند چه زينتي باب روزاست. در انگشتان مادربزرگ كه تنها دو انگشتر يكي جواهرنشان و ديگري نگين عقيق درشت، به چشم مي خورد. همان انگشتري كه حس مي كرد سالهاست آنرا در انگشت او ديده. آخر پيش از آن هرگز توجهي به اين گونه مسائل نداشت. دست و گردن عمه شمسي خالي از هر گونه زينتي بود و برخلاف او سر و دست مادر انباشته از طلا و جواهر. دستبند ليره عثماني به هر دو دست. سينهريزهاي كوچك و بزرگ در گردن و چندين انگشتر جواهر نشان در انگشتان قهوهاي رنگ و فربهاش به چشم ميخورد. نه، هيچكدام را نپسنديد. مي دانست هركجا كه باشد. به سرعت خود را به اطاق خانم جان خواهد رساند. انتظارش طولي نكشيد. لعيا آراستهتر از هميشه وارد شد. با آن يل يشمي زر دوزي شده و چارقدر مغز پسته اي پولك دار، جلوهاي بيش از پيش يافته بود. با ديدن نصير، چشمانش درخشيد و سلام كرد. نصير به احترامش در جا نيم خيز شد. «سلام لعيا جان! چطوري؟»
نگاهش روي انگشت و مچ دست او ثابت ماند. انگشتر و دستبندي ظريف با نگينهاي فيروزه در دست راستش مي درخشيد. لبخندي زد: «چه دستبند و انگشتر قشنگي داري لعيا جان! هديه است يا خودت خريدهاي؟»
لعيا ذوق زده بهدست خود نگاه كرد ولي پيش از آنكه لب باز كند. شمسي جواب داد: «نه سوقات نيست. هفته گذشته باخانجي رفته و آنرا خريده. لعيا عاشق خريد زيورآلات است. اگر هفتهاي يكبار خريدي نداشته باشد، آن هفتهاش، هفته نيست.»
و با نگاه عاشقانه لعيا، تنها اميد زندگيش را قربان صدقه رفت. نصير تصميم داشت به نتيجه دلخواه برسد. سري به تحسين تكان داد: «سليقه خوبي داري لعيا جان! از كجا خريد كردهاي؟»
اين بار بدرالزمان به جاي لعيا جواب داد: «وا، خوب معلوم است. طلا وجواهر را از زرگري مي خرند ديگر. عجب سئوالهايي ميكني نصير جان!»
نصير خنديد: «اين را مي دانم مادر! منظورم اينست كه مغازه كدام طرفهاست.» خون به صورت لعيا دويد. دلش از شدت شادي مالش رفت. فكر كرد: قطعاً نصير روي رفت و آمد من به خارج از خانه حساسيت پيدا كرده. انگار دلش نمي خواهد زياد از خانه دور شوم. و خيالش را راحت كرد: «من از همين دور و برها خريد مي كنم. اينها را هم از زرگري زير بازارچه نايب السلطنه خريدهام. فكر نمي كردم ديدنشان براي يك مرد، جالب باشد.»
نصير سرانگشتان را روي گلهاي قالي به حركت درآورد و شانه بالا انداخت: «مردان ديگر را نمي دانم، ولي ديدن چيزهاي قشنگ، هميشه براي من جالب است.»
از جا بلند شد : «خوب با اجازه ن مي روم. بايد به كارهاي عقب افتادهام برسم.»
لعيا شتابزده در جاي خود تكان خورد ولي دوباره آرام نشست و فقط با نگاه او را بدرقه كرد. نصير يكسره به بازارچه رفت وارد مغازه زرگي شد و يك انگشتر و دستبند فيروزهنشان، درست شبيه به دستبند و انگشتر لعيا خريد و آنرا در كيسه كوچك مخمل زر دوزي شده كه به بهاي جداگانه از زرگر خريده بود، قرار داد و بي صبرانه به انتظار رسيدن جمعه نشست.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:05 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مسيو بابايف از اين شاگرد خود، كاملاً نااميد بود. او حتي يكقدم در درسها پيشرفت نداشت ولي به ديدنش عادت كرده بود. شباهت عجيبي كه اين مرد جوان، به خواهر زاده محبوب و گم شدهاش داشت، سبب مي شد نتواند او را همچون شاگردان بي استعداد ديگر بتاراند و دست رد بر سينهاش بگذارد. در موقع ورود، مثل هميشه پاركوهي در را به روي نصير گشوده بود و در همان فرصت كوتاه قرار ديدار در باغ گذاشته شده بود. حالا بي صبرانه منتظر پايان يافتن كلاس درس بود. بابايف سري به تأسف تكان داد: «انگار اصلاً حواست به من نيست پسرجان! تعجب مي كنم با وجود اين همه مشكلات و اين راه دور. چرا دست از يادگيري ساز بر نمي داري.!»
نصير ويلن را به زمين تكيه داد: «باور كنيد اين هفته را زياد تمرين كردهام. تصور مي كردم اين بار از كار من راضي بشويد.»
بابايف خنديد: «بسيار خوب. به كارت ادامه بده! فكر ميكنم چند جلسه ديگر بايد بيايي و بروي تا بالاخره برف و سرما ترا از ادامه كار منصرف كند.»
نصير متقابلاً لبخندي زد و سعي كرد افكار خود را كاملاً به سلطه در آورد. ولي هر دو مي دانستند اين تلاشي بيهوده است. پاركوهي در زمان بودن نصير در خانه، سعي مي كرد از انظار دور باشد و دور و بر اطاق پدر نپلكد و همين مسئله سبب مي شد تاظن پدر در مورد آن دو جوان برانگيخته نشود. به محض پايان يافتن درس، نصير خداحافظي كرد و خود را توي كوچه انداخت. هوا سوز سردي داشت. سرماي آذرماه تا مغز استخوان نفوذ مي كرد. دكمه نيم تنه پشمي را انداخت و شتابان به سوي باغ رفت. پاركوهي در كنار آتشي كه با تكه چوبهاي خشك حاشيه عمارت، افروخته بود، ايستاده ومشتاقانه او را نگاه مي كرد. نصير با آن جامه نيمه اروپائي و آن پوتينهاي روسي خزدار و با آن قامت مردانه و پر صلابت، به نظرش شاهزاده بود كه روزها تصويرش را در ذهن خود ترسيم كرده بود. با كرشمهاي دلنشين قدمي به سوي او برداشت و مقابلش ايستاد. نصير بازويش را دوستانه فشرد: «گمان نمي كردم بتواني آتشي به اين زيبائي علم كني. تو دختر هنرمندي هستي پاركوهي.»
پاركوهي ريز خنديد: «اين هنر را كوليهاي بيابان گرد هم دارند. آتش افروختن كه هنري نيست.»
نگاه و حركاتش حالت بيگانگي پيشين را نداشت . نصير دست در جيب نيم تنه برد و كيسه كوچك مخمل سرخ زردوزي شده را بيرون آورد: «بگير پاركوهي! هديه ناقابلي است. اميدوارم از آن خوشت بيايد.»
پاركوهي با ترديد دست برد و كيسه را گرفت. قيطان سر آن را شل كرد و محتوياتش را در دست خالي كرد. با ديدن آنها نگاهش برقي زد. به نظر مي رسيد از هديه حسابي خوشش آمده ولي قبل از اينكه آنها را در دست خود امتحان كند، دوباره در كيسه ريخت و به سوي نصير دراز كرد: «من نمي توانم هديه ات را قبول كنم نصير! اينها را پيش خودت نگاه دار.»
نصير با دلگيري دستش را پس زد: «چرا اين حرف را مي زني! از آنها خوشت نيامده؟»
«موضوع اين نيست ولي من جاي نگهداري آنها را ندارم. در ضمن دلم مي خواهد بداني فقط شوق ديدن توست كه مرا به اينجا كشانده، نه چيز ديگر.»
نصير بازوانش را در دست گرفت: «تكرار كن پاركوهي، تكرار كن! بگو ديدن من برايت جالب است.بگو كه دوستم داري! دلم ميخواهد هزاران بار اين كلمات را بشنوم.»
پاركوهي چشم به زير انداخت: «فكر مي كني اگر غير از اين بود، دعوتت را به اين ديدارها قبول مي كردم؟ ميداني با تحمل چه اضطرابي به ديدن تو آمده ام با تمام وجود دوستت دارم نصير!»
نصير دست او را گرفت و كنار آتش نشستند.آسمان سرتاسر پوشيده از ابرهاي سياه بود و آماده باريدن. اگر مي باريد قطعاً رفتن نصير به خانه، با مشكل مواجه مي شد. مي دانست چشم انتظار او هستند، ولي برايش اهميتي نداشت. مشكلات راه را در مقابله با ساعتي بيشتر در كنار پاركوهي بودن، به جان ميخريد. در آن هواي نيمه تاريك و گرفته باغ، خورشيدي در كنار داشت كه در برابر پرتو زبانههاي آتش، چشمان وگيسوان انبوهش، چون طشتي از طلا مي درخشيد. به چهره با طراوت دخترك چشم دوخت. دوست داشت او را به حرف بكشد: «شنيدن ماجراي زندگي شما از دهان پدرت، برايم عجيب و تأسف انگيز بود. باور كردني نيست كه يك زندگي اشرافي در چشم برهم زدني، اينطور از هم بپاشد و افرادش با اين همه مشكلات روبرو بشوند. چند ساله بودي كه انقلاب شد و مجبور به ترك روسيه شدي؟»
پاركوهي، تكه چوب كوچكي را كه در دست داشت، درون آتش انداخت: «هشت نه سال بيشتر نداشتم. خاطره زيادي از آن سالها ندارم. شايد هم به دليل كم سن و سالي، موضوع آنچنان اهميتي برايم نداشت. ولي رنج رانده شدن و در به دري را با گريههاي مادرم و انقلابي كه در روحيه و رفتار پدرم به وجود آمده بود، فهميدم. در اولين روزهاي دربهدري، هيجان سفر و تنوعي كه در زندگي يكنواختمان به وجود آمده بود، نمي گذاشت بفهمم چه امكانات و رفاهي را از دست دادهام ولي هر چه ميگذرد، بيشتر به عمق اين مصيبت پي مي برم.»
نصير دست او را به نرمي در دست گرفت: «تو جواهري هستي كه جايت در ويرانه نيست پاركوهي. وجود تو براي زندگي در خانههاي معمولي و بدون امكانات آفريده نشده. تو بايد مثل يك شاهزاه خانم زندگي كني. مي فهمي؟ جاي تو در دل اين ده و اين خانه نيست.»
رنگ گل بهي چهره پاركوهي به سفيدي گرائيدك «من از زندگيم ناراضي نيستم نصير، هر جا كه پدر و مادر و برادرانم باشند، همان جا براي من بهشت خداست. با وجود آنها كمبودي در زندگي حس نميكنم.»
دختر جوان اين را گفت و چشم به شعلههاي آتش كه رفته رفته زبانههايش فرو مي نشست، دوخت. سخنان نصير داغ دلش را تازه كرده بود. به راستي در كنار خانواده بودن، بزرگترين دلخواه زندگيش بود، ولي چه كسي جز خودش مي دانست كه در روياي شبانه روزيش، فقط زندگي در كاخها و خانههاي مجلل و اشرافي است كه جايي براي جولان دارد. و كسي نمي دانست كه براي از دست دادن زندگي گذشته، چقدر افسوس مي خورد. نگراني از اينكه مادر متوجه غيبت او شود و مورد بازخواستش قرار دهد، بند بند وجودش را مي لرزاند، ولي براي او هم دل كندن از هم صحبتي با مردي كه احساس مي كرد صميمانه دوستش دارد، دشوار بود. در دل شروع به دعا و استغاثه به درگاه خدا كرد: «خدايا! سببي به وجود بياور كه بتوانم زودتر اينجا را ترك كنم. بادي بوزان! گردباي به وجود آور! باران سيل آسايي، اصلاً به خودم ارادهاي بده كه بتوانم با كشش جنون آساي اين رابطه
ممنوع، مقابله كنم. كاري كن بتوانم به راحتي برخيزم و از اينجا بروم و هرگز هم در مقابل اين جوان ظاهر نشوم. آرزوي قلبيش داشتن ارادهاي براي مقابله با اين عشق بود، ولي با افتادن يك قطره باران به روي دستش، دلش لرزيد. اگر هوا منقلب شود، ممكنست مجبور شوم با سرعت به خانه بروم. در آن صورت رفتن نصير هم با مشكل مواجه مي شود. سكوت او نصير را نگران كرده بود. نگران از اينكه حرفهايش دختر مهاجر را رنجانده باشد. نمي خواست دختر جوان سخنانش را حمل بر تحقير زندگي قبلي خود و خانوادهآش كند. دست بر شانه او گذاشت: «به چه فكر ميكني پاركوهي؟ از حرفهاي من كه نرنجيدهاي؟»
لبخندي تلخ بر لبان پاركوهي نشست: «نه، نرنجيدم. مسلماً ما، در اين ده و كنج اين قلعه، زندگي جالبي ندايم و ميدانم كه منظور بدي از حرفهايت نداشتي.»
نصير خود را كنار او كشيد. تصميم داشت دست در شانهاش حلقه كند ولي هنوز دست خود را بالا نياورده بود كه پاركوهي با يك خيز از جا بلند شد. نصير در پي او شتابزده برخاست و شروع به دلجويي كرد: «قصد بدي نداشتم پاركوهي. فقط مي خواستم باور كنم كه در كنارم هستي. ميخواستم باور كنم كه در خواب نيستم. مي فهمي چه مي گويم!»
دختر جوان، قدمي از او فاصله گرفت:«بهرحال من بايد بروم. فكر ميكنم، ماندن شما هم به صلاحتان نيست.»
نصير با نگراني راهش را سد كرد:«جمعه آينده بعد از درس در باغ منتظرت باشم؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:05 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سرخي محسوسي به چهره پاركوهي دويد: «سعي ميكنم بيايم.»
و باز هم همچون آهوي رَمان، از مقابل او فرار كرد. نصير دمغ از رفتن دخترك، دلگيرانه به ابرهاي سياهي كه هر لحظه رويهم انباشتهتر مي شدند، نگاهي انداخت و با پا شروع به خاموش كردن آتش نيمه جان كرد. و در حاليكه باران، نم نم، شروع به باريدن كرده بود، به طرف شهر روان شد. آسمان مي غُريد و لحظه به لحظه، بارش شدت مي گرفت. مستي عشق و شور جواني، چنان روح و فكر او را تسخير كرده بود كه سوز هوا و سردي دانههاي باران را كه بي رحمانه بر سر و تنش فرود ميآمدند، حس نمي كرد. در ميان زمينهاي پر از گل و شُل، چهار نعل مي تاخت و در فكر ملاقات ديگري با پاركوهي بود. سرمازده و آب چكان به خانه رسيد. اهل خانه در اثر سرما و بارندگي به اطاقهاي اندروني پناه بردند و همه جا سوت و كور بود. نصير اسب را به سورچي سپرد و در حاليكه لباسش پوشيده از گل و لاي بود، به طرف عمارت رفت. قدمهايش پيش نمي رفت. دلش نمي خواست مادر او را در آن حال ببيند. سايهآي در زير طاقي عمارت بيروني توجهش را جلب كرد، دراز و كشيده اشتباه نكرده بود. مسرور در حاليكه بالا تنه سرداري را به روي سركشيده بود، ناودانها را وارسي ميكرد. نصير صدايش زد: «مسرور!»
مسرور با نگاهي متعحب و ترسيده، به سويش چرخيد: «شما هستيد آقا نصير؟! چرا اين ريختي شدهايد؟»
نصير دست روي لب گذاشت: «هيس! حرف نزن! زود برو از اطاق من يك لباس پاكيزه و خشك بياور تا در اطاق تو تنم كنم. لباسهايم بدجوري گلي شده.»
و به سوي اطاقك كوچك كنار حياط بيروني، كه محل زندگي مسرور بود رفت. دانههاي باران رفته رفته سبك مي شد و به صورت بلورهاي سپيد برف، رقص كنان بر سر و رويش مي نشست. وارد اطاق شد و همان جا كنار در نشست. چيزي نگذشته بود كه مسرور با چند تكه لباس و آفتابه لگني در دست وارد شد. چشمانش برق عجيبي داشت. نصير به خوي و خصلت او آشنا بود. نبايد چيزي از دهانش بيرون ميآمد وگرنه، صبح فردا همه از جريان رفت و آمدهايش به ده ونك، باخبر مي شدند. مي دانست كه مسرور علاقه عجيبي به رساندن خبر از اين به آن دارد، ولي به نقاط ضعف ديگر او واقف نبود. مردك جلو آمد و كمك كرد تا نصير لباس از تن بيرون آورد. دست و پايش را با آب شست و با حوله شروع به خشك كردن تنش كرد. نصير از حركات حريصانه دستهاي او به روي تن خود، دچار احساس تهوع و چندش مي شد. دستش را پس زد:«خشك شدم مسرور، لباسهايم را بده!»
چهره بي رنگ مسرور، به تيرگي گرائيد و لباسها را به طرف او دراز كرد. تنها مردي كه اجازه مي داد اين موجود عجيب، تمايلات زنانه خود را به كشيدن دست بر سر و بدنش به هنگام استحمام، ارضاء كند، فقط شخص نصراله خان بود كه از حالات خاص اين بينوا خبر داشت و زيركانه در دل به او ميخنديد. روزبه هم هفته گذشته، با انزجار او را از خود رانده بود. حتي ديدن اين موجود كريه، مشمئز كننده بود. نصير آرام به اطاق خود رفت و يك كله در رختخواب افتاد. سرما و خستگي راه حسابي او را از پا در آورده بود.
با احساس لرز و مور مور بدن از خواب بيدار شد. چشمانش به سختي باز مي شد. بعد از آخرين زكام دوره نوجواني، سالها بود تب و لرز به سراغش نيامده بود. مي خواست لحاف را از روي تن پس بزند، ولي دستانش ياراي اين كار را نداشت. دوباره سر زير لحاف كرد و سعي كرد با لرز شديدي كه توي تنش افتاده بود، مبارزه كند. يك ساعتي بيشتر نگذشته بود كه مسرور وارد اطاق شد، با ديدن رنگ و روي پريده او، شتابان بالاي سرش نشست. صداي زير و زنانهاش در گوش مرد جوان، طنيني ناخوش آيند داشت: «چي شده آقا نصير؟! حالتان خوب نيست؟» دست روي پيشاني او گذاشت: «اوه اوه! مثل كوره مي سوزد. خوب شد خانم والده، نگران دير كردن شما بر سر سفره صبحانه شد و مرا به اينجا فرستادند. الان ميروم خبرشان مي كنم.»
و با آن لنگهاي دراز، به سرعت از اطاق خارج شد.

* * *

نزديك به شش روز مي شد كه نصير با تب و لرزي طولاني، در رختخواب افتاده بود. لعيا صبحها با مادربزرگ و هر غروب با شمسي به ديدنش ميآمد. مي نشست و با چشمان نگران او را نگاه ميكرد. گاهي در خوراندن شوربا و جوشانده كمكش مي كرد. دستمالهاي نمدار روي پيشانيش را عوض مي كرد و در دل صدبار آرزو مي كرد خدا درد و بلاي او را به جانش بريزد. ديگر نصير شكي نداشت كه اين دختر زيبا و پرجاذبه، ديوانهوار دوستش دارد. مطمئن شده بود كه جواب كردن خواستگاران متعدد كه مادربزرگ از آنها ياد كرده بود، همه براي خاطر او بوده، وجدانش ناراحت بود ولي نمي توانست احساسي جز همان احساس گذشته روي او داشته باشد. دلش جاي ديگري بود و اين قضيه كلافهاش ميكرد. شب و روز لحظهشماري ميكرد كه آن تب لعنتي دست از سرش بردارد و بتواند زودتر خود را به ونك برساند، بالاخره هم روز جمعه رسيد آثار بيماري بيست و چهار ساعتي مي شد كه از تنش بيرون رفته بود. دوست داشت خود را به ونك برساند ولي حتي فكر اينكه سوار بر اسب يا كالسكه شود و از در خانه بيرون برود، خستهآش مي كرد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:05 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پاركويه از نزديكيهاي ظهر، در پناه توده، عظيم برفي كه وسط حياط كوت شده بود، قدم ميزد و بي صبرانه منتظر شنيدن صداي كوبه در بود، دستانش به دو گلوله يخ تبديل شده بود. سر دماغ و گونههايش سرخ سرخ بود ولي بعد از خوردن لقمهاي غذا دوباره به حياط بازگشت. رفته رفته دلش بيتابتر مي شد. وارد كوچه شد و به بهانه رفتن به خانه رزالين، چند قدمي پيش رفت ولي به سرعت منصرف شد: «اگر به خانه رزالين بروم، ممكنست نصير بيايد و نتوانم در بدو ورود او راببينم.» به خانه بازگشت. مثل مرغ سركنده بال بال مي زد و ميان راه حياط و ايوان، سرگردان بود. براي سرگرم كردن خود، شروع به حفر تونلي در ميان توده برفها كرد.
خورشيد كه غروب كرد، از آمدن نصير نااميد شد و انتظار جاي خود را به دلشوره داد: «نكند در راه اتفاقي برايش افتاده باشد؟ نكند، توي برفها گرفتار شده باشد؟ اصلاً نكند در راه گرگ گرسنهاي به او حمله كرده باشد! واي خداي من!» مادر صدايش زد. به زبان روسي با او صحبت مي كرد: «پاركوهي! پاركوهي! چرا امروز هواي بچگي به سرت زده؟ از برف بازي خسته نشدهاي؟»
پاركوهي،نگاهي به آفتاب بي رمق، كه در حال پريدن از روي ديوار بود انداخت. بغضي بر گلويش نشست: «الان مي آيم مادر!»
و براي فرو دادن بغض، شروع به مكيدن گلولهاي برف كرد. اگر نميتوانست جلو گريهاش را بگيرد، قطعاً دانههاي اشك او را لو مي داد.

* * *

نصير كنار پنجره ايستاد و چشم به آسمان دوخته بود. انگار خانه تكاني خدا به پايان رسيده بود و هر از گاهي، باقيمانده دانههاي برف، از آن بالا در فضا سرگردان مي شد و چرخ زنان و به آرامي روي زمين مي نشست. بدرالزمان، كار بافتنياش را كه گهگاه براي سرگرمي در دست مي گرفت بر داشته و به اطاق او آمده بود. از اينكه نصير ار سرحال و سلامت مي ديد، سر از پا نمي شناخت، در طي همين يك هفته، ده جور سفره و روضه رنگ و وارنگ نذر او كرده بود. بافتني را زمين گذاشت: «الهي صد هزار مرتبه شكر. نميداني چقدر نگرانت بودم مادر، گمان نمي كردم با آن تب و لرز ناحقي كه توي تنت افتاده بود، به اين زوديها از رختخواب بيرون بيايي. نگران بودم نكند خداي نكرده مريضيت تب لازم يا تب محرقه باشد. دلم ميخواست امشب به جاي مراسم شب چله، يكي از سفرهةيي را كه نذر كردهام، پهن مي كرديم ولي انگار مادربزرگت برنامه خانوادگي ترتيب داده. ميداني كه اگر هم تصميمي بگيرد. نمي شود يك كلمه بالاي حرفش حرف زد.»
نصير گويي در عالمي ميان خواب و بيداري سير مي كرد، آرام به سوي او چرخيد: «راستي! فردا اولين روز زمستان است؟ چه جالب!»
همه حواسش در هواي پاركوهي بود و در فكر تدارك برنامهاي براي ديدن او. مادر مسئله جالبي را يادآور شده بود. فردا اول دي بود و چيزي تا جشن كريسمس و ژانويه باقي نبود. بايد به هر ترتيبي بود، در اين ايام خود را به خانه بابايف ميرساند. اين بهترين بهانهاي بود كه ميتوانست به عنوان تشكر از زحمات او، براي مرد مهاجر و اهل خانهاش هديهآي ببرد. به طرف چوب رختي، گوشه اطاق رفت و پالتوي ماهوت خود را از گِل آن برداشت. بدرالزمان، به هول درجا نيم خيز شد: «كجا مادر؟! نكند بيرون بروي. هوا سرد و گَل و شُل است و ممكن است دوباره بچايي.»
نصير كنارش نشست و گونههاي سبزه تندش را بوسيد: «من كه كلوخ نيستم وا بروم مادر. چايمان هم تمام شد و رفت پي كارش. بايد كم كم به كار و زندگيم برسم. امروز زود مي روم و بر مي گردم ولي از فردا بايد اول صبح راه بيفتم بروم كمپاني.ممكنست اگر چند روز ديگر غيبت كنم، انگليسيها عذرم را بخواهند.»
و به همراه مادر از اطاق بيرون رفت. بدرالزمان نگران بود: «نكند پياده بروي مادر. اقل كم با كالسكه برو!»
فكر بدي نبود، براي روبراه شدن كالسكه كمي معطل شد، ولي به معطلي اش مي ارزيد. يكسره راه لالهزار را در پيش گرفت. بايد سري به زرگري گالوستيان و يكي دو مغازه روسي فروش كه ميشناخت، مي زد و هدايايي جهت بابايف و خانوادهاش تهيه مي كرد. خريدن يك پوستين آبرومند و يك كلاه پوست، و سفارش ساخت دو صليب، يكي جواهرنشان و ديگري ساده، تا نزديكيهاي ظهر طول كشيد و راضي از فكري كه به ذهنش رسيده بود، به خانه بازگشت.

* * *

اولين ساعات صبح چهارشنبه،هدايا را برداشت و سوار بر كالسكهآي كه از روز قبل، دستور آماده كردنش را به صمد سورچي داده بود، شد و چهار نعل به سوي ونك روان شد. دو هفتهآي مي شد كه پاركوهي را نديده بود و حتي يك لحظه ديگر هم نميتوانست دوري او را تحمل كند. جاده برفي و يخبندان بود. ابرها با وزش باد ملايم و سردي، به روي هم انباشته مي شدند و احتمال بارش دوباره برف بود ولي هيچ چيز نصير را از رفتن باز نمي داشت. نزديك به ظهر وارد قلعه ارامنه شد. جنبندهاي پر نميزد. همه جا سوت و كور بود. كالسكه را كنار در خانه بابايف نگاه داشت و چند بار كوبه را به صدا در آورد. كسي در خانه نبود. نااميد و دلگير روي صندلي سورچي، چنبره زد و دستها را در سينه قلاب كرد. «يعني كجا رفتهاند؟» با وجود چند سال زندگي در فرنگ، هرگز با آداب و مراسم افراد مسيحي آشنا نشده بود. يعني تا آن زمان هرگز با مسيحيان دور و برش، معاشرتي تنگاتنگ نداشت. يكساعتي به همان حال نشست. قصد بازگشتن به شهر در سرش افتادكه قيل و قالي در پشت سر توجهش را جلب كرد. ساكنين قلعة گروه گروه به خانههاي خود باز مي گشتند. با ديدن بابايف از كالسكه پياده شد و دستش را فشرد: «كريسمس مبارك مسيو بابايف. نميد اني چقدر دلم برايتان تنگ شده بود.»
پيكر مرد مهاجر، لرزيد و او را در آغوش كشيد: «كجا بودي مرد؟! گمان كردم ديگر پيش ما نمي آيي. نميداني امروز با آمدنت چه شوري در دل من به پا كردي. انگار كه سُكرات و گريگور را ديدهام. با ديدن تو حس مي كنم، آنها به ديدن من آمدهاند.»
و نم چشم را با دستمال سفيد پاكيزهاي گرفت. نگاه نصير از روي شانه مرد، به روي پاركوهي نشست. رنگش به شدت پريده بود و با نگاهي مشتاق و استفهام آميز او را ميپائيد. در آن دامن كُلوش چهارخانه و كت پوست خرگوش و آن شله روسي گلدار كه ريشههاي پشمين آن تا كمرش را ميپوشاند، همچون پرنسسي زيبا و با شكوه به نظر ميرسيد. نصير با حركت آرام چشمان خود با او احوالپرسي كرد. چشمان دخترك درخشيد و چهرهاش به تبسمي گرم از هم گشوده شد. سِرگه مشغول خداحافظي با يكي از زنان همسايه بود. نصير رو به بابايف كرد: «از مراسم خاصي بر ميگرديد؟ انگار اهالي قلعه دست جمعي بيرون رفته بودند.»
بابايف خنديد: «بله. براي اداي نماز مخصوص تولد مسيح و خواندن سرود شادي مذهبي همه به كليسا رفته بوديم. حالا بيا به خانه برويم و تعريف كن كه چرا دو هفته غيبت داشته اي.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:06 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نصير به كمك بابايف اسبهاي كالسكه را باز كرد و در زير دالان خانه، افسارشان را با ميخ طويلهاي مهار كرد. و در پي سرگه و پاركوهي وارد اطاق پذيرايي شدند. ظرفي پر از شيريني خانگي و باسلُق روي ميز بود و كاج كوچكي، در كنار اطاق، با نوارهاي الوان و آويزهاي رنگارنگ، به زيبايي تزئين شده بود. نصير دزدانه پاركوهي را از نظر گذراند. در حقيقت به او توضيح ميداد: «راستش را بخواهيد مسيو، همان آخرين باري كه از پيش شما رفتم، در راه به بارندگي و سرما برخوردم. چنان تب و لرزي عارضم شد كه حدود ده روز در رختخواب بودم. دلم عجيب هواي شما را داشت ولي حالم مساعد نبود و تنم ياراي آمدن نداشت. نتوانستم تا جمعه صبر كنم. امروز هم بعد از آن غيبت طولاني، در حاليكه فقط دو روز بود كه به سر كار بازگشته بودم، كمپاني را رها كردم و براي تبريك كريسمس به اينجا آمدم.»
بعد بستهها را كه از درون واگن كالسكه برداشته بود، روي ميز گذاشت: «اينها هم ناقابل است.يك يادگاري بي ارزش براي معلم عزيزم. اميدوارم خوشتان بيايد.»
بابايف با محبت نگاهش كرد: «راضي به زحمت تو نبودم. تو با محبتهاي خالصانهات مرا شرمنده ميكني. كاش به جاي اينكار، امشب ميتوانستي برايم قطعهاي ويلن بنوازي و خستگي تعليم را از تنم به در كني.»
نصير با شرمندگي شروع به بازي كردن قيطان سركيسه مخملين هديه سرگه كرد و در حاليكه صليب خوش نقش و نگار را به طرف او دراز ميكرد گفت:«خجالتم ندهيد مسيو بابايف. قول مي دهم پيش از اولين ماه تابستان، به تمام و كمال كارم را ياد بگيرم و بتوانم امتحان خوبي پيش شما پس بدهم. به من فرصت بدهيد كمي بيشتر تمرين كنم!»
و پوستين و كلاه پوست را از غلاف پارچهاي بيرون آورد: «اينهم براي شماست، اميدوارم اندازهتان باشد.»
بابايف با متانت چينهاي زلف را جمع كرد و كلاه را بر سر گذاشت: «كاملاً اندازه است نصير جان و خيلي هم كارآمد، ولي بايد بداني ديدن خودت بزرگترين هديه بود. گمان نميكردم در اين روز مبارك ترا ببينم.»
نصير جرأت رو كردن هديه پاركوهي را نداشت، كمي دل دل كرد و بالاخره از دادن صليب به او، در حضور جمع پشيمان شد. بابايف سرگه را مورد خطاب قرار داد و به زبان بيگانه چيزي به او گفت، و رو به نصير كرد: «الان نهار آماده ميشود. حتماً خيلي گرسنهاي.»
نصير دستي روي شكم كشيد: «بله، خيلي زياد. آخر مدتي هم در اثر تب از غذا افتاده بودم و هنوز احساس ضعف دارم.»
به سرعت ميز غذا چيده شد. سرگه دمپختك خاصي با لوبيا و گوشت قورمه كه فقط به مناسبتهاي خاص، مقداري از خيك مخصوص بيرون كشيده و مصرف ميشد و سوپي خوش عطر را، در قابها و كاسههايي، كه نقش و نگار و ظاهر خاص آنها، نشان از قدمت و اصالت ظروف داشت، كشيد و به زيبائي ميز را تزئين كرد. پاركوهي مقداري سوپ در ظرف ته گود مقابل نصير كشيد. دستانش لرزش محسوسي داشت كه قلب نصير را مي لرزاند. بعد از صرف غذا دختر جوان به سرعت ميز را جمع كرد و رو به پدر كرد: «اگر كاري نداريد، من به خانه رزالين ميروم قرار است با او سري به آرنوش بزنيم.»
و با تكان دادن سر به علامت خداحافظي به سوي نصير، از خانه خارج شد. بابايف لبخندي زد: «اين دخترها روح پرجنجالي دارند. نمي توانند يك دقيقه بي برنامه يا دور از هم باشند. حتي ايام شادي هم در خانه خودشان بند نمي شوند.»
بلافاصله چهره اش تيره شد: «پاركوهي در اينجا خيلي غريب و تنهاست. انقلاب مثل يك توپ باروت، وسط زندگي ما خورد و خانواده را از هم متلاشي كرد. اوجز يكي دو دوست، كس و كار ديگري در اين ده ندارد. اگر هنوز در روسيه بوديم...»
و سري به افسوس تكان داد. دل توي دل نصير نبود، از حركات شتابزده پاركوهي، نيت او را از رفتن حدس زده بود. بايد به سرعت خود را به باغ ميرساند. دَرِ عمارت باغي بسته بود و اگر حدسش درست بود. قطعاً سرما حسابي دختر جوان را اذيت ميكرد. تازه صحبت بابايف گل انداخته بود. به ياد جشنهاي كريسمس كه در نخجوان داشتند افتاده بود و با حسرت از آن مراسم باشكوه كه در خانه مجلل خود برگزار ميكردند، حرف ميزد. ميانه صحبتش، نصير نگاهي به ساعت جيبي خود انداخت. بابايف به خود آمد: «آه، اصلاً حواسم نبود نصير جان. تو حال مساعدي نداري و بايد زودتر به خانه بروي. برخيز برويم و اسبهاي كالسكه را ببنديم. به صلاح توست كه زودتر راه بيفتي. كاش ميتوانستي شب ژانويه را هم كنار ما باشي ولي آمدنت را توصيه نميكنم. استراحت كن تا قواي از دست رفتهات را به دست بياوري و بعد به سراغ ما بيا!»
نصير به كمك او اسبهاي كالسكه را به سرعت بست و به سوي باغ تاخت. به سختي از كوچه باغ پُر برف عبور كرد و وارد ملك پدري شد. ممكن بود كالسكه در بازگشت با مشكل مواجه شود ولي در آن لحظه، هيچ مسئلهاي جز ديدار پاركوهي نميتوانست فكرش را به خود معطوف كند. حدسش بي راه نبود. پاركوهي كنار عمارت، در پناه سايبان ايوان ايستاده و در حاليكه خود را در شال پشمي پيچيده بود، تيرك تيرك ميلرزيد. نصير به طرفش رفت. دكمههاي بالاپوش پشمي را باز كرد و بيمحابا او را در پناه گرماي بدن خود جا داد. پاركوهي چون كبوتري جلد، بدون هيچ مقاومتي سر را روي سينه او گذاشت. قلبش به سختي مي تپيد و ضربان آنرا در سرتاسر بدن خود حس مي كرد. گرمي وجود نصير، علاوه بر سرماي حاصل از سوز زمستاني، برودتي را كه روزها در اثر چشم انتظاري و نااميدي از آمدن او، در وجودش خانه كرده بود نيز قطره قطره آّب مي كرد و از ميان ميبرد. نصير بوسهاي بر انبوه گيسوان زد: «نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده بود پاركوهي در تمام اين مدت، حتي در همان لحظاتي كه در تب ميسوختم، يك لحظه از خيال تو غافل نبودم. نمي دانم با من چه كردهاي. فقط اين را مي دانم كه تحمل بي تو بودن برايم ممكن نيست.»
بغضي صداي دخترك را مرتعش كرد: «گمان مي كردم مرا فراموش كردهاي و ديگر به اينجا نمي آيي. شبها با خيال تو بي خواب بودم. گاهي نگران بودم نكند بلائي سر تو آمده باشد و در خفا مي نشستم و اشك مي ريختم. گاهي هم از دستت عصباني ميشدم و نفرينت مي كردم با خود مي گفتم، نبايد مرا گرفتار خودش مي كرد و بعد هم اينقدر راحت رهايم ميكرد. ولي خيلي زود از افكار خود پشيمان مي شدم و از خدا مي خواستم نفرينها را به قلب زمين برگرداند.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:06 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نصير خنديد: «شايد هم همان نفرينها نمي گذاشت تب و لرز دست از سر من بردارد. باور كن سالها بود كه چنين كسالتي عارض من نشده بود، ولي اگر هم بيماري و دردي در اثر نفرين تو، توي جان من بيفتد، با روي باز از آن استقبال مي كنم.»
پاركوهي به آرامي از او جدا شد: «ديگر سردم نيست نصير. كمي ميمانم و زود مي روم. ميترسم با پريدن آفتاب، هوا سردتر شود و دوباره موقع رفتن سرما بخوري. دلم نمي خواهد يك بار ديگر، مرا چشم انتظار ديدنت بگذاري.»
نصير شال پشمي را از روي دوش او برداشت. بالاپوش گرم و دو لايه خود را بيرون آورد و روي شانههاي او انداخت و شال را به سر و سينه خود بست: «مي روم، دير نميشود. بيا كمي قدم بزنيم. اين منظره زمستاني باغ و اين سر شاخههاي پوشيده از برف درختان، هميشه مرا بي تاب و ديوانه خود مي كند.»
و دست در كمر او انداخت و به راه افتادند. همه جا پوشيده از برف بود، سپيد سپيد. و سكوتي خيال انگيز بر فضاي باغ خيمه زده بود. در جاده برفي باغ پيش مي رفتند. همانطور خاموش و بي صدا. سكوت زيباترين واژههاي عاشقانه را ميانشان رد و بدل مي كرد. به پرچين كوتاه انتهاي باغ رسيدند. پاركوهي ايستاد و نگاه معصومانهاش را به او دوخت: «بايد زودتر راه بيفتي نصير! چند دقيقه بمان تا من از كوچه باغ بيرون بروم و بعد حركت كن! نبايد كسي مرا با تو ببيند. چشم انتظارت ميمانم.»
«بسيار خوب، اگر نگراني برو! نمي خواهم به دردسر بيفتي.»
چيزي به يادش آمد: «راستي فراموش كردم هديه ترا بدهم.»
دست در جيب برد و صليب كوچكتر را كه به زنجيري آويخته بود، در گردنش انداخت:«از اين گردن آويز خوشت مي آيد پاركوهي؟ اميدوارم اين يكي را مثل هديه پيشين رد نكني.»
پاركوهي صليب را به لبها نزديك كرد و بوسهاي خالصانه بر آن نشاند: «هديه قشنگي است نصير. قول ميدهم تا پايان عمر آنرا پيش خودم نگاه دارم.»
بالاپوش نصير را از روي دوش برداشت و بعد از گرفتن شال خود، از باغ بيرون رفت. قلب هر دو جوان، مالامال از عشقي پاك بود.

* * *

به دليل سرماي هوا و يخبندان در كوچه، شب نشينيها و ميهمانيهاي خانوادگي، بيشتر از فصلهاي ديگر در خانه برگزار ميشد، نصير علاقهاي به شركت در اين مجامع فاميلي نداشت. ديدن نگاه معصومانه لعيا و حالت انتظاري كه در گوشه و زواياي چهرهاش خانه كرده بود، و در هر برخوردي سعي داشت اين حالت را بيشتر به رخ او بشكد، كلافهاش مي كرد. چندبار تصميم گرفته بود كه با او صحبت كند. دلش ميخواست خيال دختر جوان را از بابت خود راحت كند و او را به سوي سرنوشت روشنتري سوق بدهد، ولي هر بار با ديدن او دهانش قفل ميشد و جز ابراز محبتهاي هميشگي، نمي توانست كلامي بر زبان بياورد. نااميد كردن ديگران از دستش بر نمي آمد. اصلاً راهش را بلد نبود. پس سعي مي كرد با دوري از او وجدان خود را تا حدودي آسوده نگاه دارد. باز هم شبي ديگر رسيده بود و ضيافتي ديگر. بنا بود همه در خانه مادربزرگ جمع شوند. بدرالزمان به اطاقش آمد. خود را هفت قلم آراسته بود و گردي صورتش را در چارقدي ابريشمين زرشكي، قاب كرده بود. باديدن نصير در لباس راحت خانه، با تعجب اخمي كرد: «چرا راه نيافتادهاي مادر؟ حتماً امشب هم نمي خواهي به شب نشيني بيايي؟!»
نصير با تظاهر به كسالت، دست روي پيشاني گذاشت: «نه مادر، خيلي خستهام. مي خواهم استراحت كنم. شما برويد، قول مي دهم در شب نشيني آينده منهم بيايم.»
بدري نگران، دست روي پيشاني او گذاشت: «الحمدلله تب نداري. خيلي خوب استراحت كن! انشاله به زودي حالت خوب ميشود. اگر بهتر نشدي، فردا سركار نرو تا پي حكيم بفرستم و برايت دستوري بگيرم! خوب، من رفتم. سعي مي كنم زودتر برگردم.»
بعد از رفتن او نصير نفسي به راحتي كشيد. روي قالي طاق باز خوابيد و افكار رنگ وارنگ احاطهاش كرد. به خودش فكر ميكرد، به پاركوهي، و به رابطهاي كه مي رفت تا هر لحظه ناگسستني تر شود. روزهاي زيادي به اين مسئله فكر كرده بود. گاه خوف برش مي داشت. از عاقبت كار هراس داشت. با كلافگي مشتي بر زمين كوفت و از حا برخاست. دوست نداشت با افكار مأيوس كننده در اين مورد، خود را آزار دهد. سر گنجه خرت و پرتهاي خود رفت. دست برد كه نظمي بر اشياء درون آن بدهد. ولي حوصلهآش نگرفت. پشت دري پنجره را كنار زد، آسمان صاف بود. برفهاي يكپارچه كف حياط، زير پرتو مهتاب ميدرخشيد و نور سفيدي به اطراف ميپاشيد. هوس رفتن به باغ پشتي خانه به سرش افتاد. پوتين به پا كرد و بالاپوش خود را از چوب رختي برداشت. به باغ كه رسيد، دلش از عظمت زيبائي آن فشرده شد. درختان برف پوشش، در زير نور مهتاب، سايههايي خاكستري و نقرهاي داشتند و سرشاخههايشان، همچون درختان باغ افسانه پريان، موج ميزد و مي درخشيد. شبهاي زمستان باغ هميشه آنقدر زيبا بود، يا او حال و هواي ديگر داشت؟ كمي روي برفها قدم زد. چشمش به پنجره عمارت كهنه باغ افتاد كه نور چراغي در پشت آن سوسو ميزد. قطعاً رفيع بيدار بود. راهش را به آن سو كج كرد. كفشها را در دالان ورودي عمارت تكاند و بي صدا از پلهها بالا رفت. رفيع شب كلاهي بر سر گذاشته و عبائي خاكستري بر دوش انداخته بود. در آن هيئت و با آن زلف سياه و پرچين كه زير شب كلاه، بيرون زده و تا روي شانهاش مي ريخت، چهره جوانش حالتي صوفي وش و عارفانه يافته بود. اسما نشسته بود و با وسواس كتابخانه كوچك اطاق را مرتب ميكرد. با ورود نصير، شتابزده، برخاست و سلام كرد. رفيع با لبخندي به سوي او آمد: «چه عجب نصير جان! خوشحالم كه اين وقت شب يادي از من كرد. خيلي وقت است ديگر براي تمرين ويلن به اينجا نميآيي!»
نصير با وجد به او كه كاملاً با تسلط روي پاي خود ايستاده بود نگاه ميكرد. بهبود كامل او را باور نداشت. كاملاً ذوق زده بود. رفيع خنديد: «تعجب مي كني نصير جان، ها؟ حق داري خود منهم باور نمي كنم ولي دو سه روزي است كه كاملاً سرپا شدهام و بدون كمك ميتوانم راه بروم.»
نگاه سرشار از سپاس خود را به اسماء دوخت: «همه را مديون اين دختر هستم. بدون وجود او و خانوادهاش، معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار من بود. باور كن مرگ مادر نازنينش، كم از مرگ مادر خودم مرا متأثر نكرد. اين چند موجود آسماني فقط آمده بودند كه مرا از منجلاب نااميدي بيرون بكشند.»
اسما سر به زير انداخت:«با اجازه من مي روم بساط چايي را راه بيندازم.»
و از اطاق بيرون خزيد. نصير سر تكان داد: «چه دنياي عجيبي است! راست مي گويند كه خداوند بندگانش را فراموش نمي كند. واقعاً با خواست او بود كه در آن بحران و آن شرايط دشوار زندگي، چنين افرادي سر راهت قرار گرفتند! انگار مي گفتي پس از بهبود كامل، فكري براي آيندهات مي كني. خوب بگو ببينم حالا كه سلامت شدهاي، چه نقشه و خيالي براي اين پسر عموي عزيز من در سر داري؟»
سخنان نصير به شوخي و جهت اميدوار كردن و انرژي بخشيدن به رفيع بر زبان آمد ولي چهره رفيع حالتي مصمم و سرشار از اراده به خود گرفت. روي تُشكي در زير يكي از پايههاي كرسي نشست. ملحفه ساتن كرسي كوچك و جمع و جورش از تميزي برق مي زد. چانه را در مشت فشرد: «خيلي خيالها در سر دارم نصير جان. بيا بنشين تا برايت بگويم!»
نصير، كنار او تكيه بر مخده زد و دست روي شانهاش گذاشت: «خوب تعريف كن! هدفت چيست؟ كار خاصي در نظر داري؟»
رفيع ساعد را روي زانوي تا شده گذاشت: «بله، ميخواهم به كاري مشغول شوم، و مهمتر از آن مي خواهم سر و ساماني به زندگي داخليم بدهم. خيال دارم ازدواج كنم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:06 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چشمان نصير گرد شد:«ازدواج! با كي؟ كس خاصي را در نظر داري؟ طرف آشناست يا ميخواهي خانواده را به خواستگاري دختري نديده بفرستي؟»
«نه، احتياجي به خواستگاري نيست. به قول تو طرف آشناست.»
نصير، راست درجا نشست. از جواب رفيع حيرت زده بود. سالها بود كه او، در كنج اين عمارت متروكه، به سان يك تبعيدي زندگي مي كرد و تنها كساني كه به ديدنش مي آمدند. فقط چند نفر انگشت شمار از افراد خانواده بودند. در سالهاي اخير، رفيع حتي حاضر به شركت در جشنهاي فاميلي هم نمي شد كه بگويد الفتي ميان او و يكي از دختران فاميل پيش آمده. افراد غريبه هم فقط چند معلم سرخانه مرد بودند كه به اطاق او رفت و آمد داشتند حسابي كنجكاو شده بود:«آشناست؟! ممكن است بگويي او چه كسي است مَرد؟ منهم ميشناسمش يا نه؟»
تبسمي بر لبان رفيع نشست. گرم و اميدوار. دست در شانه نصير انداخت: «بله مي شناسي. دختر مورد نظر من اسماء است. دختر همين عليشاه خودمان.»
نصير با تكاني سخت در جا جهيد: «اسما؟! جدي مي گويي يا داري سر به سرم ميگذاري؟ ولي اين دختر كه...»
نظري به در اطاق انداخت و صدا را پائين آورد:« با من شوخي ميكني؟! اين دختر كه هيچ امتيازي ندارد رفيع جان! نه زيبايي، نه خانواده، نه سواد، تازه چند سال هم كه از تو بزرگتر است. نمي خواهم در زندگيت فضولي كنم ولي، آخر تو از چه چيز اين دختر خوشت آمده؟! بگو كه داري شوخي مي كني!»
رفعي دست زير چانه زد و به چشمان او خيره شد. ترديدي در كلامش نبود: «نه، شوخي نمي كنم آقا نصير. من تصميم خودم را گرفتهام. اين معايبي كه در مورد اسما شمردي، هيچكدام از نظر من عيب نيست. مي گويي زيبا نيست ولي در نظر من او برترين ملكه وجاهت و خوبرويي است. مي گويي بي خانواده است ولي خانواده اش عزيزترين و با محبت ترين كس و كار من هستند. سن و سالش هم اصلاً برايم اهميتي ندارد، مهم عشق و محبتي است كه سالها نثار من كرده. هيچ مي داني اگر اسما و خانواده اش نبودند، الان من چه وضعي داشتم و در چه جهنمي زندگي مي كردم؟»
نصير شانهها را بالا برد و با حالتي تسليم وار، سر را روي شانه خم كرد: «واله راستش كمي گيج شده ام! كارهاي تو هميشه مرا غافلگير كرده. حالا گيرم همه حرفهايت درست باشد، بگو ببينم، چطور مي خواهي خواسته ات را با عموجان مطرح كني؟ مگر خوي و خصلت پدرت و اطرافيان او را نمي شناسي؟ فكر مي كني آنها با اين وصلت عجيب و غريب، موافقت كنند؟»
رفيع اخمي دوستانه كرد:«عجب حرفها مي زني نصير جان! من كه نبايد به اشتهاي ديگران غذا بخورم. با همه احترامي كه براي پدرم قائل هستم، اگر هم اب ازدواج ما موافقت نكند، باز اين كار را مي كنم. من تصميم خودم را گرفتهام نصير!»
«ولي تو كه پدرت را خوب مي شناسي. اگر روي بد قلقي و لجبازي بيفتد، ديگر كسي جلودارش نيست. نبايد با آيندهات بازي كني پسر!»
رفيع پوزخندي زد: «مثلاً چه اتفاقي مي افتد؟ حتماً ميخواهي بگويي، در صورتي كه حرف او را نشنوم و مبادرت به اين كار كنم، طردم مي كند يا مثلاً از ارث محرومم مي كند؟ مگر تا به حال اين كار را نكرده بود؟ باور كن هيچ كدام از اينها برايم اهميتي ندارد. فقط دلم نمي خواهد او را برنجانم و دعا مي كنم به راحتي با مسئله كنار بيايد.»
نصير با كلافگي انگشتها را در هم قلاب كرد. سعي داشت سخنانش نسبت به رفيع برخورنده نباشد ولي، نمي توانست بي تفاوت بماند و منتظر وقوع فاجعهاي در مورد او باشد. با ملايمت گفت:«و اگر راحت كنار نيامد؟ اگر عصباني شد و عذر اسماء و پدرش را از اين خانه خواست چي رفيع جان؟ با توجه به خصوصيات پدرت ميداني كه اين كار از او بعيد نيست. در آن صورت چه مي كني؟ پشت پا به خوشبختي و سعادتت مي زني و به دنبال آنها مي روي؟ قبول كن كه نمي تواني عليرغم ميل پدرت، با اين دختر ازدواج كني. به نظر من...»
نصير لب گزيد و حرف را درز گرفت. نمي خواست با كش دادن بحث، روح رفيع را آزرده كند. او در جايگاهي نبود كه به خود اجازه دهد، براي رفيع تصميم بگيرد. ولي رفيع دنباله حرف او را گرفت: «به نظر تو، چي نصير؟ ادامه به! اگر پدرم به من پشت كند، از هستي ساقط مي شوم؟ آدم بي دست و پايي هستم و توي زندگيم در مي مانم؟ نمي توانم گليم خودم را از آب بيرون بكشم؟ نظر تو اينست نصير، اينطور نيست؟!»
«نه، نه! اشتباه مي كني! من به ليافت تو ايمان دارم. ولي دلم نميخوئاهد سببي پيش بيايد و اين امكانات و رفاه را از دست بدهي. تو مثل گل سايه پرور هستي رفيع. عمري نوكر و كلفت، تر و خشكت كرده اند. مي ترسم عموجان روي لج بيفتد و كار دستت بدهد.»
لبخند تلخي، چهره رفيع را تيره كرد: «مثلاً چكار ميكند، مستمري مرا قطع ميكند؟ از خانه بيرونم مي كند؟ فكرت بيراه نيست نصير. از پدرم چنين كاري بعيد نيست. ولي مگر پيش از اين چه محبتي از او ديده ام كه نگران از دست دادنش باشم؟ اصلاً در ميان فرزندان او، عددي نيستم كه ناراحتيم دلش را بلرزاند و به خواسته ام توجهي كند. من تصميم خودم را گرفته ام مَرد! به زودي با اسماء ازدواج مي كنم. و حتي اگر هم پدرم مرا بيرون نكند، خودم از اين جا مي روم. اين خانه براي من پر از خاطرات شوم و آزار دهنده است نصير جان. اينجا قتلگاه مادرم و مدفنگاه آروزهاي بچگي و نوجواني منست. من متعلق به اينجا نيستم. من پسر مستوره، زن كرد صيغه اي هستم و هميشه هم مرا به چشم پسر همان دختر ايلاتي ديده اند. فرزند اصلي پدر من، روزبه است، تاجماه است. فرزندان امينه خانم، دختر ناصر خان ملك التجار هستند. آنها آبروي پدم هستند نه من. و خوشبختانه بايد بگويم، از اين امر متأسف نيستم. دلم نمي خواهد جاي هيچكدام بودم. سرشت من با آنها متفاوت است. من بايد به دنبال تمايلات سرشت خودم بروم. دوست دارم كار كنم و از قوت بازوي خودم نان بخورم نه از دسترنج ديگران. زندگي خان خاني و باركشي از زيردست، با روحيه من سازگار نيست. تا ابد پدرم را دوست دارم و قلباً به او احترام مي گذارم، ولي نمي خواهم به اووابسته باشم. نمي خواهم به قول تو گل سايه پرور باشم كه اگر روزي سر پناهم خراب شد. با وزش يك نسيم از پا در بيايم. اين زندگي برايم جاذبه اي ندارد كه بخواهم به خاطر حفظ آن، پشت پا به محبتهاي چند انسان شريف و خواسته دلم بزنم. نمي دانم اطلاغ داري يا نه، خانواده اسما، هم ولايتي مادر من هستند. تصميم دارم با آنها به زادگاه مادريم بروم. اطمينان دارم خوشبختي را در ازدواج با اسما و كوچ از اين خانه به دست مي آورم. از اين زندگي بيزارم نصير! اميدوارم بفهمي چه مي گويم.»
نصير لب باز كرد: «در هر حال، رفيع جان...» ولي با ورود اسما، حرفش را فرو خورد. دختر ريز نقش، در آن لباس كُردي چين دار بلند، و آن سربند مخصوص ريشه دار كه همچون عمامه، به دور سر پيچيده بود، نزديك شد و مجمعه كوچكي را روي كُرسي گذاشت. يك كاسه پر از كشمش و دو پياله چائي كه بخار مطبوع و مست كننده آن در هوا شناور بود، درون مجمعه قرار داشت. اسما متواضعانه كنار كرسي ايستاد: «آقا رفيع! اگر چيز ديگري نياز داريد بگوئيد تا بياورم!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:06 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
رفيع سر تكان داد. «نه، به چيزي نياز نداريم اسما جان. تو ميتواني بروي بخوابي مجمعه را هم بعداً پشت در مي گذارم، تا فردا به مطبخ ببري. برو به سلامت!»
اسما به سوي رختخواب بند گوشه اطاق رفت. آن را گشود. تشك و لحافي بيرون كشيد و كنار رفيع آورد: «پس من مي روم. اين لحاف باشد تا اگر نصف شب سردتان شد، روي لحاف كرسي بيندازيد. امشب خشك سرماست، هوا سوز دارد.»
نصير موشكافانه چهره دخترك را كاويد. دختري سبزه رو، با پوستي پژمرده، كه خالكوبي هاي آّي روي پيشاني و چانه، حالت روستايي او را بيشتر به رخ مي كشيد، در مجموعه اعضاء چهرهآش، هيچ گيرايي برجسته اي وجودنداشت و شايد تنها جاذبه، چشمان ريز و قهوه ايش بود كه او را از ردي قطعي نجات مي داد. نصير لبها را در هم فشرد و پياله چايي را برداشت. سخنان رفيع، اين كم و سن و سال ترين همبازي دوران كودكي، ذهنش را به سختي درگير كرده بود و بيش از هر چيز، زندگي اجدادي شان را زير سؤال برده بود. با ازدواجهاي رنگ و وارنگ ممدلي خان، اولادهايي به جا مانده بود كه يكي از آنها حالا روبرويش نشسته بود. سرشار از نفرت و سرشار از عقدههاي پنهان. كسي كه از خواهران و برادران خود، به سان دشمني ديرينه ياد ميكرد و قطعاً اشتباه، هم نمي كرد. پسري كه گرچه زير چتر حمايت مالي پدر قرار داشت ولي، زماني كه در نهايت درماندگي روحي نياز به محبت، تك تك سولهاي تنش را در هم فشرد، دست محبتي بر سرش كشيده نشده بود. نصير، چايي را جرعه جرعه مي نوشيد و در همان حال مسائل را در ذهن خود حلاجي مي كرد. نگران رفيع بود. اين پسر را كه تازه چند صباحي بود كه مي توانست روي پاي خودش راه برود، مَرد كار نمي ديد. او تا به حال وسيله اي سنگين تر از يك قلم و كتاب بلند نكرده بود. و با وجود تمامي مسائل و با همه بي محبتي هاي ممدلي خان، باز هم همان حمايت هاي مالي بود كه او را در بحراني ترين شرايط روحي و جسمي، حفظ كرده بود. عمري زندگي در كنج اطاق اين عمارت متروك، سببي بود تا او را از اجتماع و معاشرت با ديگران دور نگاه دارد. حالا به يكباره، چطور ميتوانست كاسه خرج خود را از پدر سوا كند و روي پاي خود بايستد؟ نصير دوست داشت در جهت ارشاد اين مرد جوان، حرفي بزند ولي با نگاه به چهره مصصم او از گفته خود پشيمان شد. بايد پيش از بازگشتن مادر به خانه، به اطاق خود باز ميگشت. دست رفيع را در دست گرفت و به گرمي فشرد. «خوب من رفتم آقا رفيع. خوب است بيشتر فكر كني. اميدوارم موفق باشي.»




فصل سيزدهم

زمستان با همه سرما و سختيها، و مشكلاتي كه بر سر راه رفت و آمدهاي نصير به ونك، ايجاد كرده بود، گذشت. در طول اين مدت، به محض پيش آمدن فرصتي، و در روزهايي كه احتمال برف و بوران نمي رفت، خواه در جمعه يا روزهاي ديگر هفته، نصير به طريقي خود را به پاركوهي رسانده و با او در باغ ديدار كرده بود. در محوطه كنار ايوان، آتشي افروخته و كنار آن نشسته بودند. ديدن مناظر دلفريب زمستاني، پرواز گاه به گاه پرندگان و قار قار كلاغها و جست و خيز خرگوشهايي كه در محوطه پوشيده از برف، از مقابلشان به سرعت رد مي شدند تا خود را به لانهاي كه در انتهاي جاده باغي، درست كرده بودند، برسانند، دلشان را لرزانده بود. با يكديگر از عشق و دوست داشتن گفته بودند و حالا، نصير مي ديد كه ديگر گريز از اين عشق و اين ديدارها ممكن نيست. با بي قراري روزهاي هفته را طي مي كرد و مرتب در پي فرصتي بود تا خود را به او برساند. عشق اين دختر زيباروي مهاجر، با تار و پود جانش پيوند خورده بود. گاه گاهي به اطاق رفيع رفته بود و در عين بي رغبتي تمام، با ويلن خود تمرين كرده بود و حالا با پايان يافتن زمستان و رسيدن بهار، دست خود را براي رفتن به ونك، بازتر مي ديد. سه روز اول فروردين، به ديد و بازديد عيد گذشت و صبح روز چهارم، اسب خود را زين كرد و به بهانه گشت و گزاري در اطراف شهر، به سوي ونك تاخت. هوا هنوز سوز سردي داشت و بالاپوش پشمي و كلاه پوست نقابدار هم از نفوذ سرما، جلوگيري نمي كرد. با چهره اي سرخ و متورم، وارد خانه بابايف شد. سرگه به استقبالش آمد. به تازگي خود را مشتاق ديدار او نشان مي داد و به نظر مي رسيد به وجودش عادت كرده است. با فارسي دست و پا شكسته اي به او خوش آمد گفت. نگاه نصير چرخي در خانه زد و پاركوهي را سر ايوان ديد. دخترك، با لبخندي دلنشين به او خوش آمد مي گفت. بابايف، با ديدن او، به ايوان آمد: «سلام پسرجان! نوروز مبارك! مطمئن بودم همين روزها به ما سر مي زني.»
نصير كنار بخاري هيزمي اطاق نشست و در حاليكه دستهايش را نزديكي بدنه آن گرفته بود، رو به بابايف كرد: «امسال زمستان خوبي گذشت. سرماي هواي و اجبار در خانه ماندن، فرصتي داد تا بتوانم بيشتر به تمرين ساز بپردازم. اميدوارم بتوانم به قولم عمل كنم و در اولين ماه تابستان، قادر به نواختن قطعه اي با ويلن باشم.»
بابايف خنديد:«پشتكار عجيبي داري مرد! با همه بي استعداديت در يادگيري ساز، تعجب ميكنم كه چرا آن را رها نمي كني. من كه چشمم از تمرين هاي تو آب نيم خورد. گمان نمي كنم تا تابستان هم كاري از پيش ببري.»
با اين حرف انگار بار عظيمي را از روي دوست نصير برداشت. به يكباره، دلهرهاش از درس و ويلن، و امتحان پس دادن، از ميان رفت. با مسرت دستها را به هم ماليد و لبخند زد: «راستش را بخواهيد، در ابتدا تنها ذوق نواختن ساز بود كه مرا به اينجا مي كشاند ولي ديگر مسئله فرق كرده. بايد اعتراف كنم حالا ديگر تنها براي يادگيري ساز نيست كه به اينجا مي آيم. به ديدن شما عادت كرده ام مسيو بابايف چند روزي كه ميگذرد، دلم برايتان تنگ مي شود. شخصيت شما، مرا شيفته خود كرده. نحوه زندگيتان، آداب و رسومتان، اين انگشتاني كه با هر لغزش به روي كليدها و سيمهاي هر ساز، چنان نواي جادويي از دل آن بيرون مي كشد، برايم سرشار از كشش و جذابيت است. مطمئن باشيد اگر هم روزي يادگيري ساز را كنار بگذارم، ديدار شما را كنار نخواهم گذاشت.»
لبخند مسرت بخشي، چهره بابايف را روشن كرد. تا عمق چشمانش خندان بود. «تو زبان اغوا كنندهاي داري پسر! دلم به حال زناني كه در سر راهت قرار بگيرند، مي سوزد. حتي من پيرمرد را با حرفهايت سرمست ميكني. خيلي خوب، فهميدم كه اين بار هم نبايد منتظر پس دادن صحيح دَرسَت باشم. خوب تعريف كن! باجشن نوروزتان چه كرده اي؟ به ديدن اقوامت رفته اي يا نه؟ رشته پلو سال نو را خورده اي؟ هنوز هم بزرگترها به تو عيدي مي دهند؟»
و خنديد: «مي بيني چه خوب با آداب و رسوم شما آشنا هستم؟»
نصير تحسين آميز سر تكان داد: «واقعآً جالب است مسيو بابايف. شما زياد در ايران نبوده ايد، ولي كاملاً با آداب و رسوم ما آشنايي داريد. در مقابل شما احساس غبن مي كنم. با وجود چند سال زندگي در فرنگ، و در حالي كه معاشرين من اكثراً مسيحي بودند، كوچكترين آشنايي با آداب و رسوم و اعياد شما ندارم. تنها كريسمس و ژانويه را مي شناسم و حتي در مورد آنها هم چيز زيادي نمي دانم. خيلي دلم ميخواست در مورد اعياد و سوگواري هاي دين شما اطلاعاتي داشتم. حتي دلم ميخواهد روزي به كليسا بيايم و از نزديك با مراسم مذهبي شما آشنا بشوم.»
بابايف كاغذ سيگاري از جعبه خراطي شده روي ميز بيرون كشيد و با ريختن توتون، با حوصله مشغول پيچيدن آن شد. اشتياق اين مرد جوان، او را به وجد آورده و خود را آماده يك گپ مفصل مي كرد. سيگار را گيراند و وسط انگشت گرفت: «اتفاقاً يكي از اعياد ما نزديك است پسرجا‹! تو مي تواني به اتفاق خانواده من به كليسا بيايي و از نزديك مراسم مخصوص آن را ببيني.»
نصير پيشمان از گفته و شيرين زباني آني خود، نگاهي به پاركوهي كرد و گفت: «راستي!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:06 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
رفتن او به كليسا ممكن بود لو برود و تبعات ناخوشايند آن گريبانش را بگيرد ولي راه پس و پيش نمي ديد. بابايف پُكي به سيگار زد: «بله! به زودي پس از سيزده نوروز شما، عيد پاك ما فرا مي سد. مي تواني در آن روز به اينجا بيائي تا با هم به كليسا برويم.»
نصير فرصتي براي فكر كردن و دادن جواب لازم داشت، مسير صحبت را منحرف كرد: «راستي جريان اين عيد پاك چيست؟ دلم ميخواهد مناسبتش را بدانم.»
دل پاركوهي از شنيدن اين گفت و شنود، لبريز از لذت بود. از اينكه نصير را آنگونه مشتاق مسائل مربوط به خود و مذهبش مي ديد، از خوشي سر از پا نمي شناخت. بابايف خاكستر سيگار را در زير سيگاري تكاند: «آه جريانش مفصل است. دوست داري برايت تعريف كنم؟»
«بله، بله. واقعآً دوست دارم.»
«عيد پاك قيام حضرت مسيح بعد از به صليب كشيدن است. چيزي از مصلوب شدن او ميداني يا نه؟»
«نه، ولي بدم نمي آيد كه بدانم.»
بابايف چانه را به بازي گرفت: «مسيح از مُقربان خاص خداوند بود. به راستي هرگز انساني همچون او از بطن مادر زاده نشده. پيش از مصلوب شدن، تمامي جريانات آينده به او وحي شده بود. قبل از اينكه او را دستگير كنند، با دوازده تن حواريون خود، در باغ زيتون نماز مي خواند و به آ نها مي گويد كه زندگي من به پايان رسيده. يكي از شما، نزديكي هاي سحر، زماني كه خروس سه بار خواند، مي رود و مرا لو مي دهد. اين آخرين شامي است كه با شما ميخورم. از او سؤال مي كنند، اين شخص چه كسي است؟ مي فرمايد كسي كه به من از همه نزديكتر است و با من از يك ظرف غذا مي خورد. او مرا انكار خواهد كرد. مرا به مرگ محكوم مي كنند، ولي چون خواست خداست، باكي نيست.» حواريون با شنيدن سخنان او ناراحت و مضطرب مي شوند. اميدوار بودند كه سخنان حقيقت پيدا نكند ولي صبح سحر، يهوداي اسكارلوتي كه به او از همه حواريون نزديكتر است، او را لو مي دهد و دستگيرش مي كنند و دستور مصلوب كردن او صادر مي شود. در زمان اجراي حكم، مريم پاي صليب مي رود. زاري مي كند و مي گويد كه با مرگ تو منهم خواهم مُرد. مسيح سر تكان مي دهد: «نه مادر، تو نخواهي مرد. اگر تو بميري، پس بايد همه مادرهاي فرزند از دست داده هم بميرند.» و به اين ترتيب مسيح پس از چند روز كه روي صليب به چهار ميخ كشيده شد، روحش از بدن جدا مي شود. ما مردم مسيحي، به يادبود اين فاجعه، سه روز عزاداري مي كنيم. در كليسا نماز جماعت غصه ميخوانيم. تمام كليسا را سياه پوش مي كنند. شمايل مريم را سياه پوش مي كنند. مردم در خانهها انجيل و دعا مي خوانند. ولي روايت است كه پس از سه روز، حضرت مسيح زنده مي شود و به ميان جمع هواداران خود باز مي گردد. همين روزاست كه عيد پاك ما مسيحيان منعقد مي شود. در اين روز، صبح به كليسا مي رويم، نماز جماعت و دعا و سرود شادي مذهبي مي خوانيم و روح گرفتن دوباره مسيح را به يكديگر تبريك مي گوئيم. خوب، اين دليل به وجود آمدن عيد پاك ماست. دو چهارشنبه ديگر عيد پاك است. اگر دلت خواست صبح زودتر بيا تا با هم به كليسا برويم.»
نگاه مشتاق پاركوهي، منتظر دريافت جواب بود. نصير زير چشمي او را پائيد:«اگر مقدور شد، حتماً مي آيم.»
صداي تق تق كوبه، در حياط پيچيد پاركوهي مثل پركاهي از روي صندلي بلند شد و به حياط دويد و دقايقي بعد، صداي خنده و روبوسي در دالان خانه پيچيد. چشمان سرگه برقي زد: «آه، اين صدا رافيك است.»
بابايف با خوشحالي از جا برخاست: «بله، اشتباه نمي كني. رافيك به ديدن ما آمده»
مردي بلند بالا و خوش سيما، در حاليكه دست پسربچهاي سه چهارساله را در دست داشت، دوشادوش پاركوهي و زني جوان وارد اطاق شد، بابايف او را معرفي كرد: «يكي از پسرانم رافيك، و اينهم نصير دوست من.»
و به زبان بيگانه با زن جوان و پسرش شروع به احوالپرسي كرد. موقعيت براي ماندن مناسب نبود. نصير پس از چند لحظه خداحافظي كرد و بدون ديدار با پاركوهي در باغ، ده را ترك كرد.

* * *

دزدانه و پاورچين، قدم به سرسرا گذاشت. هر گاه از تمرين ساز، در پستوي اطاق رفيع باز مي گشت. همين حالت دلواپسي را داشت. انگار اهل خانه منتظر بودند تا در چنين موقعيتي مچ او را بگيرند. صدايي در پشت سر ميخكوبش كرد: «نصير جان!»
با هول به عقب نگاه كرد. بدرالزمان كنار در اطاقش ايستاده بود و او را مي پائيد.« چرا تا اين وقت شب نخوابيده اي عزيز دلم؟ بايد صبح زود راه بيافتي ها!» نصير عقب گرد كرد و كنار اطاق مادر رفت: «شما چرا تا حالا بيداريد مادر؟»
بدرالزمان، نازي كرد: «بعد از مدتها، امروز كمي تقلا كردم، تنم خسته شد، خواب به چشمم نمي آيد. بايد براي تدارك غذاي فردا، به كار خدمه نظارت مي كردم. عشق خانم بزرگ اينست كه هرروز سيزده، كوفتههاي مخصوص من سر سفره نهار باشد.»
نصير، شانه مادر را نوازش كرد: «تنها خانم جان نيست كه هوس كوفتههاي ترا دارد. خود من هم هلاك خوردن كوفته تبريزي هاي تو هستم، راستي آخر معلوم شد. براي سيزده بدر، عازم كجا هستيد؟»
«آره مادر. مي رويم ونك.»
گوشهاي نصير به يكباره داغ شد: «ونك! حالا چرا آنجا را انتخاب كرده ايد؟ جاي بهتري سراغ نداشتيد؟»
دليل اين مخالفت بر بدرالزمان معلوم نبود. پسر جوان، ناخودآگاه، از رفتن به ونك اِبا داشت. وجود پاركوهي در زندگيش يك راز بود و دلش نمي خواست به هيچ طريق اين راز برملا گردد. بدرالزمان با تعجب نگاهش كرد: «براي تو، ونك يا جاي ديگر چهت توفيري دارد مادر؟ ديديم ونك نزديكتر است و توي باغ، عمارت وجود دارد، همگي توافق كرديم برويم آنجا. از نظر تو ايرادي دارد؟»
نصير به خود تكاني داد: «نه، نه. هر جا كه مايل هستيد برويد. براي من فرقي نمي كند، كمي كسل هستم و اصلاً ممكنست فردا نتوانم با شما بيايم.»
بدرالزمان برآشفت: «يعني چه؟ هيچ معلوم است چه مي گويي؟ چرا تازگيها اينقدر خودت را از جمع خانواده كنار مي كشي؟ تو يهر نشست و هرميهماني همه پسرهاي فاميل هستند الا تو! به تازگي دور و بريها به من متلك مي پرانند. مي گويند نصير فرنگ زده شده و خودش را براي ما گرفته. واله به خدا نمي دانم چه جوابي به آنها بدهم. نمي دانم چرا فكر مرا نمي كني؟ مثلاً همه تو را تافته جدا بافته از پسرهاي فاميل مي دانستند ها! ببين ميتواني مرا زير سركوفت امنيه ببري!»
نصير با درماندگي دست روي چشم خود گذاشت: «خيلي خوب. به چشم. گرچه حالش را ندارم، ولي فردا با شما مي آيم. فعلاً شب به خير.»
و گونه مادر را بوسيد و از او دور شد.

* * *

حوالي ساعت يازده بود كه به ونك رسيدند. آفتاب دلچسب و مطبوعي، بوي نم زمين را در هوا پراكنده بود. خدمه، چند فرش و زيلو را از داخل عمارت بيرون آورده و گسترده بودند و بساط چاي و قليان را راه انداخته بودند. حبيب كنار نصير آمد: «روزبه تصميم گرفته يك سر به قلعه ارمني ها، پيش ستراك برود و دمي به خمره بزند. هر چه مي گويم بوي دهانت ترا لو ميد هد و آبرويت را مي ريزد، از خر شيطان پائين نمي آيد. تازه اصرار دارد كه منهم همراه او بروم. گفه به تو هم بگويم تا اگر دوست داري، با ما همراه شوي. البته من كه لب به نوشيدني نميزنم، فقط با او مي روم كه شايد بتوانم مانع كارش بشوم. تو مي آيي يا نه؟»
با شنيدن نام قلعه ارامنه، آب دهان نصير خشك شد. «نه، نه. من همين جا توي باغ مي مانم. طفلك رفيع بعد از چند سال از خانه بيرون آمده. مي خواهم در كنار او باشم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
30-09-1390 02:08 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان