دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
زمان کنونی: 21-09-1395،11:34 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 49
بازدید: 5359

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
ارسال: #21
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
حبيب از ساختمان بيرون آمد. آن سوي خرند، نصير را ديد كه روي دوپا چندك زده و دست روي شانه و پيشاني منوچهر گذاشته و سعي دارد، او را كه دوباره عق ميزد، از سقوط توي باغچه حفظ كند. با شتاب، به طرف آنها رفت: «چي شده نصير؟ هنوز حال منوچهر خراب است؟»
«بله، طفلك بدجوري دل و رودهاش به هم ريخته. تو برو يك دَلو آب بياور تا سر و صورتش را بشوئيم! لباسش را هم بايد عوض كنيم. همين بوي لباس هم ممكن است خودش سبب دل آشوبه او باشد.»
حبيب دَلو آب را از كنار خَرند برداشت و به طرف نهر رفت. در راه فكري به خاطرش رسيد. «ممكن است پيرمرد، راه علاجي براي مشكل منوچهر بشناسد. بايد برويم از او كمك بگيريم.»
دَلو را پر كرد و بازگشت. سر و روي منوچهر را شستند. خنكاي دلچسب آّب، حال او را كمي جا آورد، ولي هنوز دل آشوبه داشت و منقلب به نظر ميرسيد. حبيب دلو را زمين گذاشت: «نصير، تو اين بچه را ببر سرجايش بخوابان! من ميروم از پيرمرد راه علاج مي زدگي را سئوال كنم.»
وارد ساختمان شد و يك راست به اطاقي كه پيرمرد و همراهانش، شب را در آنجا سپري كرده بودند، رفت. چشمانش گرد شد. اثري از كمانچه كش و همراهانش نبود! همه جا دست نخورده و آرام بود. آنچنان كه گويي هرگز كسي در آن اطاق اقامت نداشته، پيشاني را فشرد: «باور نميكنم! با چه سرعتي رفتند!»
نصير با شنيدن خبر، دلداريش داد: «عيبي ندارد. تو نگران نباش! فكر ميكنم ستراك بيش از هر كس ديگر علاج كار را بداند. تو اينجا مراقب بچهها باش، من ميروم تا هم از ستراك سئوالي بكنم و هم مخلفات صبحانه را تهيه كند. الان بچهها گرسنه و تشنه بيدار ميشوند.»
نصير وارد كوچه باغ شد. ساعتي از روز گذشته بود و آفتاب تا كمركش ديوارهاي كاهگلي بالا آمده بود. چهره ستراك با ديدن او شكفته شد: «ها جوان! چه خبر؟ فكر كردم امروز تا لنگ ظهر يك كله بيفتيد.»
نصير خنديد: «وضع از آنچه تو فكر ميكردي، خراب تر شد. دو تا از بچهها، ديشب حسابي كله پا شدند و حالا هم وضعشان خوب نيست. آمدهام تا راهنمايي بگيرم. بگو با آنها چه كنيم! بدجوري دل و رودهشان به هم ريخته. يكي هنوز هم عق ميزند. مي ترسم كارش به جاهاي باريك بكشد.»
ستراك به عادت هميشگي سبيل را جويد: «نه، نگران نباش! بگذاريد تا شب شكمش خالي بماند. مطمدن باش تا فردا حالش جا ميآيد.»
«اوه! مگر ميشود با اين عق ها كه زده، و با اين شكم خالي تا شب گرسنه بماند؟!ـ
ستراك غريد: «البته ميشود. نترس! اگر سه روز هم گرسنه بماند، نميميرد. ولي اگر آت اشغال توي شكمبهاش بچپانيد، ممكن است آفتاب فردا را نبيند.»
اين را گفت، رفت و با استكاني نيمه پُر از مايعي بازگشت: «اين را ببر به او بده بخورد! اگر مشكلي بود، باز پيش من بيا! بالاخره يك كاري ميكنيم.»
نصير استكان به دست وارد كوچه شد. از قلعه خارج نشده بود كه دري با ناله خشك، روي پاشنه چرخيد. اين همان خانهاي بود كه روز پيش دختر مهاجر، در مقابل آن با دختر ستراك مشغول گفتگو بود. نصير ناخودآگاه، پا سست كرد. ابتدا پيرزني ارمني با چارقدي از حرير سبز از خانه خارج شد و بعد همان دختر مزبور، پشت سر او بيرون آمد. نگاهشان لحظهاي در هم تلاقي كرد. دختر لبخندي زد و نصير بي اراده، سر تكان داد. دختر، شرمزده رو به سوي پيرزن گرداند. با اين چرخش، باد در دامن پيراهن گل درشتش افتاد. چه زيبا لباس ميپوشيد! چقدر تميز و مرتب! به روي پيراهن خود كه بالاتنهاي تنگ و چسبان و دامني پرچين و گلدار داشت، كمربندي از حرير سرخ بسته بود كه خط كمر باريكش را به خوبي مينماياند. گيسوان سركش را با سربندي سه گوش و طلايي، پشت سر جمع كرده بود. چند قدمي در پس پيرزن رفت. لحظهاي به پشت سر نگاه كرد و دوباره به راه خود ادامه داد. نصير شكي نداشت كه منظور از اين حركت، براي دوباره ديدن او بود. چه رمزي در نگاه اين دختر جوان نهفته بود؟ چه قدر تأثير گذار بود!
نظري دوباره به درب كهنه و چوبي خانه كرد و شانهها را بالا انداخت. بايد زودتر خود را به منوچهر ميرساند. روزبه دمغ و عصباني، مشغول شستشوي سر و صورت با آب باقيمانده در ته دَلو بود. نصير استكان را به طرف حبيب گرفت: «ستراك گفته اين را به خورد منوچهر بدهيد! گفت اگر تا شب چيزي نخورد، زودتر حالش جا مي آيد.»
روزبه از كنار باغچه برخاست: «ستراك به گور پدرش خنديد، با همين حكيميها، يكبار نزديك بود مرا به سينه قبرستان بفرستد. اين بچه ديشب قاطي باطي خورده و دل و روده اش به هم ريخته. فعلاً كه آرام گرفته و ديگر عق نمي زند. بسپاريدش به من! خودم درستش مي كنم. فعلاً چيزي نخورد بهتر است تا بعد با آب كباب حالش را جا بياورم اين استكان را هم با جايش بينداز توي باغچه!»
حبيب و نصير، به درستي نمي دانستند چي خوب است و چي بد، به همين دليل ناچار به قبول دستورالعملهاي روزبه بودند. حبيب اشاره اي به رختخوابها كرد: «تكليف لحاف و تشك هاي آلوده چه مي شود؟ ترتيب تميز كردن آنها را چطور بدهيم؟ نمي دانم بچهها حاضر به همكاري ميشوند يا نه؟ بايد شسته شوند و زودتر جلوي آفتاب پهنشان كنيم تا خشك شوند. نبايد اهل خانه، كسي از گندوگه كاري ما مطلع شود.»
روزبه در هوا دست تاباند: «اوه! تو هم كه چقدر نگران قضاوت ديگران هستي! نيست كه خودشان همه قديس و معصوم هستند!! همين ترس و لرزها باعث شده كه اينجور سر در لاك خودت كردهاي و از لذايذ زندگي بي بهره ماندهاي. در مورد نظافت لحاف تشك هم بايد بگويم، هيچكدام از بچهها مرد اين كار نيستند. خود آقا نصير بايد فكري براي آنها بكند! اگر لب تَر كني، تا نيمساعت ديگر، ده تا كارگر كور و كچل و گذا براي شستن آنها به باغ مي آيند. ساكنين اينجا اكثراً فقير هستند و براي يك پول سياه لَه لَه مي زنند.»
مردي بلند قامت، در حاليكه روي قباي ململ خود، شالي سبز رنگ پيچيده بود، به طرف آنها آمد و مجمعه بزرگ روي سر را به زمين گذاشت.
چهره روزبه شكفته شد: «به به! آقا سيد. چه به موقع رسيدي! داشتم از گرسنگي پس مي افتادم.»
دست بُرد و قطعه اي از نان برشته را به خامه محلي آغشته كرد و به طرف دهان برد. انگار فكري به ذهنش رسيده باشد، دست نگاه داشت و رو به مرد كرد: «آقا سيد، به يك كارگر وارد براي شستن لحاف و تشك نياز داريم. تو كسي را مي شناسي يا نه؟»
مرد دستمال دور گردن را روي پوست چرمي و آفتاب خورده صورت كشيد: «خودم و پسرم، اين كار را برايتان انجام ميدهيم. الان مي روم خبرش مي كنم.»
حبيب با رضايت نفسي فرو داد: «خوب انگار مشكلات يكي يكي دارد برطرف مي شود. حالا بگو ببينم آقا روزبه! چه موقع به طرف شهر حركت كنيم؟»
روزبه قطعهاي پنير روي نان له كرد: «با اوضاع و احوالي كه بچهها پيش آوردند، ديگر ماندن لطفي هم ندارد ولي اولاً كه بايد حال اين دو بچه روبراه شود. ثانياً بايد لحاف و تشكها خشك شود و بعد هم در اين فاصله من يك كار خصوصي دارم كه بايد انجام بدهم، همه كارها كه راه افتاد، بار و بنديل را جمع مي كنيم.»
حبيب خنديد: «مي شود سئوال كنم، توي اين ده خرابه، تو چه كار خصوصي داري؟»
روزبه چشمها را تنگ كرد و تحقير آميز به او دوخت: «تو خيلي بيغي آقا حبيب. توي همين خرابه، گنجهايي هست كه ممكن است در هيچ عمارت مجللي پيدا نشود.»
حبيب دست زير چانه گذاشت: «غلط نكنم دختر ديروزي چشمت را گرفته، ولي بد نيست يادآوري كنم كه آن دختر خانم، ارمني است و كارت آخر و عاقبتي ندارد.»
روزبه شانه بالا انداخت: «مگر مي خواهم با او صيغه عقد جاري كنم كه كارم آخر و عاقبتي نداشته باشد! او هم مثل بقيه، چند روز با هم سرگرم مي شويم و بعد هم خداحافظ. او را به خوش و ما را به سلامت. خوب اين از نظر تو چه اشكالي دارد؟»
حبيب در حاليكه از جا بر ميخاست، سر تكان داد: «نه آقا روزبه، من با نقشهةاي شما موافق نيستم. با عرض معذرت بايد بگويم با افكارت هم موافق نيستم. همه زندگي، بحث خوشگذراني نيست. نبايد حاضر شوي براي لذاتي آني، با احساس دختر مردم بازي كني.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:02 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
روزبه قطعهاي ديگر نان برداشت و مقداري سر شير روي آن ماليد: «تو آيه يأسي آقا حبيب. خواهش مي كنم دست از اين نصيحتهاي بزرگ منشانه ات بردار و مرا به حال خودم بگذار! اصلاً ببينم آقا، مگر من تا به حال كاري به كار تو داشتهام؟ مگر تا به حال به تو گفتهام كه چه بكن و چه نكن؟ ها، گفتهام؟»
حبيب سرخ و سفيد شد: «نه روزبه جان، نگفتهاي. منظور منهم...»
روزبه توي حرفش رفتك «لازم نيست در مورد منظورت توضيحي بدهي. فقط دوستانه خواهش مي كنم دست از سر كچل ما بردار! الان هم بايد يك سر بيرون بروم. نگران نهار نباشيد! سر راه سفارش مي دهم. تأكيد هم مي كنم آن را به موقع به باغ بياورند. خوب ما رفتيم. خداحافظ!»
حدود يكساعت مي شد كه روزبه، در قلعه ارامنه پرسه ميزد ولي، جنبده اي از درب خانه دختر مورد نظرش، داخل نشده و بيرون نيامده بود. نزديكيهاي ظهر بود. آسمان مثل آينه مي درخشيد و خورشيدي گرم و شعله ور از دل آن زبانه مي كشيد. روزبه خسته از انتظار بيهوده، راه خانه ستراك را در پيش گرفت. خانه او، روزنه اي تابناك بود كه شايد در اعماقش، راهي به مقصد قلبي او گشوده مي شد. ستراك روي ايوان نشسته و زغالهاي منقلي را باد مي زد. بوي خوشي از سيخ هاي كباب، فضاي خانه را آكنده بود. روزبه روي ايوان رفت و نفسي عميق كشيد: «به به آقا ستراك. عجيب بويي راه انداختهاي! چي كباب مي كني؟»
ستراك با پهناي دست، گُل نم عرق را از روي پيشاني گرفت «ميهمان دارم، كاباب بره و دنبلان درست مي كنم. با عاراق مي چسبد.»
روزبه بادبزن را از دست او گرفت و شروع به باد زدن آتش كرد فرصت كم بود و طاقت او هم ميخواست هر چه زودتر اطلاعاتي در مورد دختر مهاجر به دست آورد و شايد بتواند از طريق ستراك و دختر او، به آن دختر نزديك شود. تكه اي كباب از سيخ جدا كرد و در دهان گذاشت: «خيلي خوشمزه است مسيو ستراك. فكر كنم دورو بر تو جز چيزهاي خوشمزه، هيچ چيز ديگه وجود ندارد. هم غذاهايت خوشمزه است، هم نوشيدني هايت و هم آدمهايي كه با آنها رفت و آمد داري. دختر ديروزي را مي گويم. همانكه مي گفتي مهاجر است. عجب دختر طنازي است! باور كن تا بحال دختري به قشنگي او نديدهام.»
ستراك چشمهاي عسلي و درشت خود را جمع كرد و زبان را ميان دندانها و گوشه لپ گذاشت. چند لحظه به همان حال روزبه را نگاه كرد. بعد در حاليكه سيخ هاي كباب را لاي نان درون سيني خالي مي كرد، خنديد: «تو آمدهاي اطلاعاتي در مورد او بگيري، دروغ مي گويم؟»
كلمات همانطور كه پك و پهن و با لهجه خاص از دهانش خارج مي شد. روزبه دست بر شانهاش كوفت: «تو خيلي زرنگي مَرد، نه، اشتباه نمي كني. ديدن آن دختر، حسابي فكرم را مشغول كرده. دلم مي خواهد در مورد او بيشتر بدانم.»
ستراك دختر خود را صدا زد و در حاليكه سيني كباب را به او ميداد، كلماتي ارمني به زبان آورد. دختر سيني را گرفت و به درون اطاق رفت. ستراك خاكستر اطراف منقل را روي زغالها داد: «امروز دائي بچهها ميهمان ماست، اگر دوست داري بيا نهار را با ما بخور.»
«نه، نه! مزاحم نمي شوم. بچهها منتظر من هستند. اگر هم حالا وقت نداري، مي روم و روز ديگر مي آيم. برو به ميهمانت برس!»
ستراك هيكل فربه را، روي آجرهاي قزاقي ايوان پهن كرد: «فقط مختصر و مفيد بگويم. خانواده اين دختر، آدمهاي محترم و اصل و نسب داري هستند. توي نخجوان براي خودشان كيا و بيايي داشته اند. از بد روزگار، در اين بيغوله افتاده اند. پدر دختر روي آئين و خانواده اش خيلي تعصب دارد.دو تا بردارد گردن كلفت هم دارد كه با زن و بچه هاشان در آب كرج زندگي مي كنند. بهتر است دور و بر او نپلكي!»
روبه كنجكاوتر شده بود: «از كجا امرار معاش مي كنند؟ پدر او هم شراب مي ريزد؟»
ستراك به قهقهه خنديد. انگار لطيفهاي شنيده باشد. چشمها را براي خروج اشك به روي هم فشرد. «نه خان زاده، همه اهل قلعه كه عاراق و شاراب فروش نيستند. گفتم كه آنها از اعيان نخجوان بودهاند. از هُنري كه يك زمان براي سرگرمي و پُز ياد گرفته اند، استفاده مي كنند و زندگي مي گذرانند. پدر خانواده به بچههاي اعيان تهران، پيانو و ويلن درس مي دهد و مادر دختر هم از همان آدمها، پرده نقاشي سفارش مي گيرد. بيچاره نقاش زبردستي است.»
«اوهً عجب! كه اينطور! دخترك چه هنري دارد؟ آيا او هم كار مي كند؟»
حوصله ستراك سر آمده بود: «دخترك هم بي هُنر نيست. اُپرا ميخواند و پيانو مي زند، ولي كار، نه. خوب جاوان! دل و رودهام دارد به هم مي پيچد. گرسنه هستم، اگر دوست داري، بفرما تا با هم نهار بخوريم!»
روزبه از جا برخاست: «نه، گفتم كه منتظرم هستند. از راهنمائيت هم خيلي ممنون. ما رفتيم.» و از ايوان پائين پريد و سوت زنان از خانه خارج شد.
در باغ همه دور سفره نشسته و انتظار او را مي كشيدند. باديدنش، حبيب، قطعه نان را كه به روي كبابهاي توي سيني گذاشته شده بود برداشت: «كجا بودي مَرد؟ نيم ساعتي مي شود كه انتظار ترا مي كشيم.»
روزبه كنار سفره نشست: «لازم نبود به انتظار من بمانيد. خوب غذاتان را ميخوريد. راستي حال منوچهر چطور است؟»
حبيب مشغول كشيدن غذا، در قاب جلو دستش شد: «طبق دستور خودت به او آب كباب خورانديم. حالش بهتر شد. او را براي استراحت به داخل ساختمان بردهايم. دور و برش خلوت باشد، بهتر است. خوب چه خبر از تو؟ شيري يا روباه؟ توانستي به هدف برسي؟»
روزبه لب گزيد و با حركات چشم، اشاره به افراد دور سفره كرد. احمد متوجه او شد: «آقا روزبه بگو! لازم نيست چيزي را از ما پنهان كني. فعلاً توي اين جمع تو هادي الطرف هستي. اگر راهي براي خوشگذراني پيدا كرده اي. به ما هم نشان بده! ديشب كه حالمان گرفته شد. بگذار لااقل حالا كه از خانه دور هستيم و نق و نوق بزرگترها بالاي سرمان نيست. از كارهاي جديدي لذت ببريم و دلي از عزا در آوريم.»
حبيب خنديد: «خيلي تند مي روي احمد آقا. مسئله به آن تندي ها هم كه تو خيال مي كني نيست. در حد پرواز دادن يك نگاه بود كه هنوز معلوم نيست عاقبتش به كجا كشيده.»
روزبه، حالتي از بي تفاوتي به چهره داد: «زياد هم برايم مهم نبود. با حرفهايي كه از ستراك شنيدم، ديدم خوردن ماهي به گندش نمي ارزد. طرف بپا زياد دارد. ستراك مي گفت دو تا برادر نخراشيده دارد كه سايه بچه مسلمانها را با تير مي زنند. منهم تصميم گرفتم فكرش را از سرم بيرون كنم.»
حبيب لقمه را، گاز نزده از دهان دور كرد: «جدي مي گويي؟ يعني اين ارمني مهاجرها هم تعصب و به قيد و بند كشيدن زن و بچه حاليشان مي شود! تصور مي كردم دخترانشان در معاشرت آزادي كامل دارند. آدم با شنيدن اين حرفها، در مورد آنها كنجكاو مي شود. خيلي دلم مي خواهد بدانم وضعشان چطور است و از كجا امرار معاش مي كنند. شنيدهام بعضي از اين مهاجرين، در روسيه براي خودشان كسي بودهاند.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:02 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
روزبه سر تكان داد: «درست شنيدهاي اتفاقاً اينطور كه ستراك مي گويد، خانواده اين دختر هم از جمله همان مهاجرين هستند كه حرفشان را مي زني. انگار از بالا به پايين افتاده هستند. فعلاً پدرشان به بعضي بچههاي اعيان تهراني، تعليم ساز مي دهد و مادرشان پرده نقاشي مي فروشد. ما چه مي دانيم، شايد هم با خود پول و پله اي آورده اند كه دارند خُرد خُرد خرج مي كنند. بهرحال سر و پز دختر بد نيست. گمان نمي كنم توي اندروني شاه هم، زني به وجاهت و خوش پوشي او پيدا بشود. ولي خوش است كه اين شكار، با پاي خودش به دام بيفتد. دنبالش دويدن، جگر و حوصله مي خواهد و من يكي اهل دردسر نيستم.»
لبخندي شيطنت آميز بر لبان احمد نشست. و چشم تنگ كرد: «ولي به نظر نمي رسد زياد صادق باشي آقا روزبه. آنطوري كه من ترا شناختهام، به همين زوديها از خواستهات دست بر نمي داري. فقط نمي دانم، چند روز قصد داري به خاطر اين گلچهره كذايي، ما را اينجا علاف كني. از وقتي آمده ايم، يك بند توي باغ نشستهايم و شما انفرادي دنبال تفريح بوده اي. آخر جد و آباءت خوب، مگر قرار نبود ما را هم در پروازهايت شركت بدهي؟»
سر و صداي پسرها بلند شد: «راست مي گويد روزبه.»
«ما باهم قرار و مدار گذاشته بوديم.»
روزبه خنديد و ابرو بالا انداخت: «نخير آقايان! آب من با شما در يك جو نمي رود. چنان مي گوئيد كه انگار من قول داده بودم براي تك تكتان اينجا برنامه لهو و لعب راه بيندازم. بابا من قول دادم شما را به ميگساري ببرم كه مطرب هم قاطيش كردم، براي باقي قضايا، خودتان بايد جُربزه و همت داشته باشيد. با اوضاعي كه پيش آمده، صلاح نمي دانم زياد اينجا بمانيم. به محض روبراه شدن بچهها، به طرف خانه حركت مي كنيم. بايد دست تك تكشان را در دست مادرشان بگذارم و خودم را خلاص كنم. مي ترسم اگر بيشتر بمانيم، يك دردسر بزرگتر به بار بيايد.»
بچهها شروع به اعتراض كرد: «نخير روزبه، براي يك بي نماز كه در مسجد را نمي بندند.»
«ميان ما منوچهر كمي بچه است كه خودمان هواي او را داريم.»
حبيب وسط آمد: «نه بچهها، اصرار نكنيد! ماندن جايز نيست. فرصت زياد است. باز هم در موقعيت بهتري به گردش مجردي مي رويم. فعلاً حق با روزبه است. در اولين فرصت به خانه باز مي گرديم. به نظر من اينطور بهتر است.» و رو به نصير كرد: «نظر تو چيست نصير جان؟ چرا ساكت نشسته اي؟»
به نظر مي رسيد حواس نصير به جمع نبوده، يكه خورده: «چه گفتي حبيب؟ با من بودي؟» احمد به قهقهه خنديد: «دِلي، دِلي! اگر مستم من از عشق تو مستم. حواست كجاست شازده پسر؟ راستش را بگو! تو به كدام ماه صنمي فكر مي كردي؟»
نصير دست و پاي خود را جمع كردك «بحث اين چيزها نبود احمد جان. حواسم پيش منوچهر بود. بهتر است بروم به او سري بزنم.»
و از كنار جمع برخاست. ناخواسته، سخنان روزبه در مورد دختر مهاجر و خانواده او، فكرش را به خود مشغول كرده بود. اصلاً از وقتي خود را شناخته بود، افراد و زندگيهاي غيرعادي، توجه او را سخت به خود معطوف مي كرد. ولي حالا به درستي نمي دانست چه خبري در مورد دختر كذايي، آنطور فكرش را به هم ريخته و آشفتهاش كرده.

* * *
بچهها همه قبراق و سرحال آماده رفتن به خانه بودند. ولي از روزبه خبري نبود. ظرف يكي دو روز گذشته، اين بار چهارم بود كه به ناگاه غيبش مي زد و بعد از دو سه ساعت، با سگرمههاي آويزان، به باغ باز مي گشت. پسرها غُرولند مي كردند و پشت او بد و بيراه مي گفتند. نصير كه تا آن لحظه، سر خود را به جمع و جور كردن لوازم گرم كرده بود، رو به آنها كرد: «تقريباً مي توانم حدس بزنم كه روزبه كجاست. همينجا باشيد تا من در پي او بروم!»
احمد غُريد: «مثلاً قرار بود خروسخوان سحر حركت كنيم، ببين توي اين هواي گرم، چطور ما علاف كرده! برو نصير جان، برو هر جهنم دره اي رفته، پيدايش كن و بگو بچهها از دستت كفري هستند! اصلاً بهتر است همگي به دنبالش برويم.»
حبيب وسط حرف آمد: «نه، كارمان اينجوري به نتيجه نمي رسد. ممكنست يكديگر را هم گم كنيم و به دردسر بيشتري بيفتيم. همان نصير دنبال او برود كافيست.»
نصير از باغ خارج شد و يكسره راه قلعه ارامنه را در پيش گرفت. شكي نداشت كه روزبه را در آنجا خواهد يافت. اشتباه هم نكرده بود. به محض ورود به قلعه، از دور روزبه را ديد كه راه را بر دختري سد كرده و با او صحبت مي كند. حركات دختر نشان ميداد كه از عمل او خشمگين است.دست را با عصبانيت در هوا تكان مي داد. بند دل نصير پاره شد نكند دختر سر و صدايي بكند و روزبه به دردسر بيفتد. به سرعت به آنسو رفت. دختر مهاجر، با چهره اي برافروخته روزبه را از خود مي راند. چه صداي گرم و لهجه دلنشيني داشت. نصير رو به روزبه كرد: «اينجا چه مي كني روزبه؟ بچهها دو سه ساعتي است كه منتظر تو هستند.»
روزبه، به سوي او بُراق شد: «نمي شد تو هم پيش آنها بماني تا من برگردم؟ اينجا هم دست از جاسوس بازي بر نمي داري؟!»
نصير سعي كرد بر خود مسلط باشد: «اشتباه نكن روزبه! من از طرف همه بچهها به دنبال تو آمده ام. هيچ منظوري هم از كارم نداشتم، دليل آمدنم را هم بعداً برايت توضيح مي دهم.»
دختر نگاه حق شناس و پر جاذبه خود را به روي او ريخت: «من هم مثل آن كساني كه شما را به دنبال اين آقا فرستادند، بايد از شما تشكر كنم. توي اين چند روزه، از دست اين آقا پسر جرأت بيرون آمدن از خانه را نداشتم. نمي دانم چرا به من پيله كرده و مزاحم زندگيم شده!»
موجي از خشم و نفرت در چهره روزبه نشست. بدون گفتن كلامي، روي از دخترك گردانيد و با قدمهاي بلند، از آنها دور شد. سخنان دخترك ارمني، آن هم در حضور نصير، سخت غرورش را جريحهدار كرده بود. نصير دستپاچه و بلاتكليف، رَد روزبه را دنبال كرد. هرگز قصد عصباني كردن او رانداشت. اصلاً اگر نگران عكس العمل آن دختر نشده بود، ممكن نبود به آنها نزديك شود. صداي زنگ دار دختر مهاجر او را به خود آورد: «متأسفم! فكر مي كنم باعث اذيت شما شدهام. خيلي نگران به نظر مي رسيد!»
نصير لبخندي زوركي بر لب نشاند: «نه نه، چيز مهمي نيست. مسئله ما خصوصي و شخصي است و هيچ ارتباطي به شما ندارد. خوب با اجازه من مي روم. از طرف پسرعمويم هم از شما عذرخواهي مي كنم. ما امروز قصد داريم ده را ترك كنيم و مطمئناً ديگر مزاحم شما نخواهد شد.»
يك آن برقي از اندوه در نگاه دخترك نشست، ولي خيلي زود خود را جمع و جور كرد : «اوه، راستي؟ بهرحال براي كمكتان متشكرم. اميدوارم دوباره شما را ببينم.»
و سر به زير انداخت و از او دور شد. نصير با افكاري مشوش، رفت تا به جمع پسران فاميل بپيوندد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:02 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل يازدهم

نصراله خان، محكم و آرام و نشسته مشغول توجيه نصير بود. مثل هميشه گردن را راست گرفته و يك ابرو را بالا برده بود: «پشت اين كار، ده سفارش ديگر خوابيده بود ولي بالاخره رو انداختنهاي خان دائي ات كار خودش را كرد. اول تصميم داشتم ترا ببرم توي نظام پيش خودم، اما بعد منصرف شدم. فعلاً پول توي شركت نفت است. با توجه به احاطه تو به زبان انگليسي و رشته تحصيلي ات، مطمئناً پشت خوبي در كمپاني به تو مي دهند. فقط بايد حواست را خوب جمع كني و خيلي زود عنان و اختيار كارها را بدست بگيري. تا اينجاي قضيه را ما درست كرده ايم، ديگر بقيه اش با خودت. انگليسيها، از مواجب بگيرانشان كار ميخواهند نه حرف مفت. اين گوي و اين ميدان. برو ببينم چه مي كني!»
نصير خم شد و دست پدر را بوسيد: «من بدون راهنمايي و حمايت شما، هرگز راه به جايي نمي برم. خدا سايهتان را از سر من كم نكند آقا جان!»
لبخند رضايتي چهره نصراله خان را از هم گشود و دست بر زلف سياه فرزند كشيد. بدرالزمان نشسته بود و چهرهآش از شادماني مي درخشيد. از اين احساس رضايت همسر، قند توي دلش آب مي كردند. نصير به سوي او آمد و گونه او را هم بوسيد. بدي هيجان زده بود. در آغوشش كشيدك «من به وجود تو افتخار مي كنم عزيزم، همه مي گويند توي پسرهاي فاميل تك هستي. خانم بزرگت هر روز برايت صدقه كنار مي گذارد. فدايت شوم انشاله.در اولين فرصت سري به خان دائيت بزن و از او هم تشكر كن. خيلي خيلي دوستت دارد. نه اينكه با نظر خاصي دنبال كارهاي تو بودهها، نه.ولي او و زنش قمرتاج، از خداي دو جهانشان است كه تو دست روي يكي از دخترهاشان بگذاري و دو دستي تقديمت كنند. دختر خاله ات ار كه نخواستي، بد نيست راجع به اين مورد فكر كني! دختر دائي هايت دنياي هنر و كمال هستند، خوب برو مادر! خدا پشت و پناهت.»
نصير از اطاق پدر بيرون آمد و راه كوچه را در پيش گرفت.شور و اشتياق پدر و بدرالزمان، نسبت به مسائل زندگيش، وجود او را گرمي مي بخشيد، ولي افكارش سخت مغشوش بود. دليل آنهمه پريشاني را مي دانست و نمي دانست. براي ورود به دنياي جديد و محيط كاري، هم هيجان زده بود و هم اندكي دلهره داشت.
مي دانست كه از آن روز به بعد، ديگر توقع دارند كه مستقل شود و روي پاي خودش بايستد. خوب، اينها درست، هر كدام به جاي خود روحش را كمي دستخوش هيجان مي ساخت، ولي دليل اصلي پريشاني او چيز ديگري بود. از روزي كه از ده ونك بازگشته بود، لحظهاي ياد نگاه پركشش و طنين دلنواز صداي دخترك ارمني، ذهنش را آرام نگذاشته بود.نيروي مرموزي بود كه او را به جان ونك و ورود به قلعه ارامنه مي كشيد. سعي داشت اسامي كساني را كه پدر برشمرده بود و قرار بود آن روز با آنها ملاقات كند، براي جا افتادن بيشتر، پيش خود تكرار كند، ولي فكرش جمع نبود و به اين سو و آن سو پر مي كشيد.
تازه وارد كوچه اصلي شده بود كه كالسكه اي كنار پايش توقف كرد. عمه شمسي بود كه كروكي كالسكه را كنار زده و در حاليكه پيچه را تا نيمه بالا زده بود، او را صدا مي زد: «كجا مي روي نصير جان؟ بيا تا ترا به مقصد برسانيم!»
نصير لبخند زنان به سوي كالسكه رفت. لعيا رنگ و رو باخته، سلام كرد و در صندلي خود جابه جا شد: «سلام عمه جان! سلام لعيا جان! چطوريد؟ اُقُر به خير!»
شمسي پيچه را روي صورت مرتب كرد: «راستش حوصله لعيا درخانه سر رفته بود، گفتم تا بازارچه نايب السلطنه برويم كمي خرت و پرت بخريم. تو كجا مي روي نصير جان؟»
«مي روم شركت نفت خودم را معرفي كنم. قرار است از امروز مشغول كار شوم.»
موج گرمي در بدن لعيا دويد و روي گونههايش نشست. اين بهترين خبري بود كه مي شنيد. چهره هميشه خسته و كسل شمسي، كمي باز شد:« به سلامتي و ميمنت عمه جان. انشاله موفق باشي. خوب سوار شو ترا در مسير بگذاريم!»
نصير با يك خيز به درون كالسكه رفت و روي صندلي، كنار دست عمه روبروي لعيا نشست. لعيا، هيجان زده دست و پاي خود را كمي جمع كرد. قلبش آنچنان طپشي داشت كه نگران بود نكند سر و صدايش در فضاي محدود زير كروك كالسكه پيچيده و ديگران را متوجه التهاب او كند. شمسي، كمي چرخيد و رو در روي نصير نشست. عادت نداشت محبتش را بروز دهد ولي در دل قربان صدقه اش رفت، اصلاً اين برادرزاده را سواي جوانان ديگر فاميل دوست داشت. محبتي كه نصير از سالهاي كودكي لعيا، نثار او كرده بود، عشقي نگفتني و ناخودآگاه در دل شمسي نسبت به او به وجود آورده بود. محبت از اعماق نگاهش هويدا بود: «خوب نصير جان، بگو ببينم! به زندگي دوباره در ايران عادت كرده اي يا نه؟ روزبه كه نشان مي دهد، هنوز افكارش در حال و هواي فرنگ پرواز مي كند.»
نصر به سوي لعيا كه به دهان او زُل زده بود و به نظر مشتاق شنيدن جواب بود، لبخندي زد: «البته كه عادت كردهام عمه جان! اصلاً چيزي فراموش نشده بود كه نيازي به عادت دوباره داشته باشد. تصور نمي كنم كسي با سه چهار سال دوري از وطن، با زندگي گذشته خود بيگانه شود. من هميشه شيفته زندگي در خانه و در ميان جمع فاميل بوده ام.»
شمسي با تحسين نگاهش كرد. باز هم در دل به افكارش مرحبا گفت ولي حرفي نزد. سكوتي بر فضا خيمه زد. كالسكه آرام به پيش مي رفت. نصير رو به سوي لعيا كرد: «تو چه مي كني لعيا جان، غير از خريد و آشپزي، سرگرمي ديگري داري؟»
لعيا بعد از يك آن گيجي، بر خود مسلط شد: «بله، هم گلدوزي مي كنم و هم به تازگي پيش يك خانم روسي مشق نقاشي مي كنم، البته جز خانجي و مادرم، كسي از ماجرا مطلع نيست. معلم نقاشي من ارمني است و من دزدانه و دور از چشم خانم جان. به خانه يكي از دوستانم مي روم و آنجا تعليم نقاشي مي گيرم. ميدانيد كه خانم جان، روي افراد خارج از دين، نظر خوشي ندارند. مطمئناً اگر از ماجرا مطلع بشوند، الم شنگه بر پا مي شود.»
نصير خنديد: «از جانب من مطمئن باش لعيا جان! حرف جايي درز نمي كند. ولي. آفرين! خوشم آمد. همين كه در پي ياد گريفتن يك هنر ارزنده هستي، كرورها ارزش دارد. يك زن با هُنر و با سواد، براي تربيت فرزندانش هم موفق تر از يك زن عامي و بي هنر است. مطمئنم روزي فرزندانت به وجود تو افتخار خواهند كرد.»
گونههاي لعيا گداخته شد و سر به زير انداخت. چقدر مشتاق شنيدن اين سخنان بود. حتي حرفهاي خودماني تر، ولي فكر كرد: «با بودن مادر، چنين چيزي امكان ندارد.» در خيال نصير را ديد و خودش را و خانه اي پر از بچههاي ريز و درشت كه از سر و كولشان بالا مي رفتند. هيچكس جز آن دو و فرزندانشان در آن دور و برها وجود نداشت. صداي نصير او را از روياي گرمش بيرون كشيد: «خوب عمه جان! انگار شما به مقصد رسيديد. من ديگر مزاحم نمي شوم.»
شمسي تكاني به خود داد: «اگر ميخواهي كالسكه را با خودت ببر! ما با درشكه به خانه بر مي گرديم.»
نصر كروك كالسكه را كنار زد: «نه عمه جان، ممنون خودم مي روم.»
و در كنار بازارچه زير گذر پياده شد. لعيا و شمسي وارد بازارچه شدند، و او در حاشيه پياده رو به راه افتاد. سخنان لعيا دوباره او را به ونك و به قلعه ارامنه برد. يك زن روسي ارمني و تعليم نقاشي؟ نكند آن زن، مادر همان دخترك ارمني باشد. افكارش جمع نبود. شانه بالا اندخت: «بهرحال توفير ندارد. شايد همين روزها براي آشنايي بيشتر با او و خانوادهاش به ده ونك بروم. ماجراي زندگيشان شنيدني است.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:03 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نُه روز كار، براي جا افتادن در محيط كاري، به اضافه گرماي تفته هواي مرداد ماه، اشتياق رفتن به خارج شهر را در دل نصير، شعله ور تر مي ساخت. در تمام اين مدت، يك آن از فكر سفر ييلاقي پيشين بيرون نرفته بود. دلش مي خواست خود را به ونك برساند ولي نه با همراه، دوست داشت يكه و تنها برود. خانواده در تدارك رفتن به ملك دماوند بودند و اين خود فرصت مناسبي بود براي دست يابي به هدف، مشغله كاري را بهانه قرار داد و بالاخره با هزار ترفند، مادر را راضي كرد كه بي او بار سفر ببندد. اولين ساعات صبح پنجشنبه، جماعت به سوي دماوند حركت كردند و يكي دو ساعت پس از رفتن آنها، نصير اسبي از اصطبل بيرون كشيد و به همراه كمي خرت و پرت راه ده ونك را در پيش گرفت. گرما زده و عرق ريزان به ده رسيد. ساعتي از نهار گذشته بود. دلش حسابي مالش مي رفت. يكسره راه خانه ستراك را در پيش گرفت. ستراك به همراه دو پسر نوجوانش، مشغول جابه جا كردن غرابههاي شراب، از سر ايوان به زير زمين خانه بود. با ديدن او غرابه را زمين گذاشت. تمامي صورت و گردنش تا روي سينه به رنگ سرخ ارغواني در آمده بود. با پشت دست عرق از پيشاني گرفت: «چطوري خانزاده؟ دوستانت كجا هستند؟»
گويش پك و پهن ستراك، با آن لهجه شيرين، به گوش نصير بسيار دلنشين مي نشست. دست روي شكم زد: «خودم تنها هستم و خيلي هم گرسنه. اين بار مزاحم ديگري برايت نياورده ام.»
ستراك خنديد و سر تكان داد: «عجب! پس رفقايت را غال گذاشتهآي و آمدهاي تنها تنها بنوشي؟»
نصير براي كمك به او غرابه را از روي زمين بلند كرد: «نه، من زياد اهل مشروب نيستم. هواي شهر داغ بود و كشنده، خانواده هم براي ييلاق به دماوند رفته بودند، گفتم منهم توي اين يكي دو روز تعطيل بيايم و كمي هوا بخورم، در ضمن سري به تو بزنم، شايد بتواني كمكم كني و مرا به هدف برساني.»
ستراك غرابه اي ديگر برداشت و دوشادوش نصير از پلههاي كج و كوله و گلي زير زمين پائين رفتند. كنار ديوارهاي نمور و بر كف ناههوار زمين، تا چشم كار مي كرد، غرابههاي پر از شراب و خمرههاي كوچك و بزرگ چيده شده بود. قسمتي از زيرزمين كه از تيررس نورگير كوچك دور بود، به درستي ديده نمي شد. نصير متعجب سوتي كشيد: «اوه، چقدر مشروب! اينها تا آخر سال مصرف مي شود يا نگهشان مي داري تا كهنه شوند؟»
ستراك بر شانه اش كوفت: «نه جاوان، اينها را نكه نمي دارم. هم مسلكان تو تا دو سه ماه ديگر ته آنها را بالا مي آورند. خوب حالا بيا برويم چيزي بخوريم! منهم هنوز غذا نخوردهام.»
همان جا، زير طاقي ايوان، در قسمت سايه، سفره كوچكي گستردند و ستراك از كماجدان دسته دار مِسين، ملاقهاي غذا براي نصير كشيد: «بُرشهاي مادر بچهها حرف ندارد. بخور قوت بگيري!»
و تكه ناني به دستش داد. نصير مشغول خوردن شده ستراك قاشق چوبي را برداشت و تا ته كاسه غذا را به همراه لقمههاي بزرگ نان، با لذت فرو داد. كاسه را كنار سفره گذاشت: «خوب آقا نصير، انگار از من چيزي ميخواهي؟ بگو ببينم! كارت چيست؟»
نصير كه تصور نمي كرد ستراك كاملاً متوجه حرفهايش شده باشد، كمي يكه خورد. لبخندي زد و در همان حال كلمات را در ذهن خود پس و پيش كرد: «بله مسيو، آمدهام تا به كمك تو، با همين خانواده مهاجر كه دفعه پيش صحبتشان را كردي، آشنا شوم. انگار گفتي مرد خانواده تعليم ساز مي دهد. ميخواهم پيش او درس بگيرم.»
ستراك چشمهاي درشت ميشي را تنگ كرد و چند لحظه با حالتي پرسشگر و موشكافانه، به صورت او زل زد: «مطمئني كه فقط براي تعليم ساز مي خواهي با آن خانواده آشنا بشوي؟ منظور ديگري نداري؟»
نصير با تظاهر به آرامش، راست در جاي خود نشست. دلش نمي خواست جز آنچه گفته، در ذهن ستراك متبادر شود: «چه هدف ديگري مي توانم داشته باشم مسيو ستراك؟ چرا بايد به تو دروغ بگويم؟»
ستراك دستي به زير سبيلهاي پرپشت كشيد: «چه مي دانم؟ گفتم شايد تو هم مثل پسرعمويت نظر به دختر آنها داشته باشي. او جريان مزاحمت آن پسر را براي رزالين تعريف كرده. خود من دلم ميخواست گلوي پسرك را بگيرم و فشار دهم، ديگر حال پدرش معلوم است. خوشبختانه، گويي پاركوهي راجع به اين موضوع، چيزي به خانواده خود نگفته و گرنه ممكن بود از منهم دلگير بشوند. آخر پسر عمويت به بهانه خانه من توي قلعه ارامنه رفت و آمد مي كرد.»
نصير دست در جيب كرد و اسكناسي بيرون آورد: «من براي رفتار پسرعمويم جداً متأسفم، ولي كارهاي او را نبايد به پاي اقوامش بنويسند. او هميشه در حال و هواي خاص خود بوده و ممكنست مرتكب رفتار خلافي هم شده باشد، اما در اين مورد قضيه توفير مي كند. مسئله همان است كه به تو گفتم، از بچگي عاشق نواختن ساز بودم ولي خانوادهام با اين عمل مخالف بودند و نتوانستم كاري از پيش ببرم. حالا كه اختيارم در دست خودم افتاده، ديگر مشكلي در ميان نيست. فقط معلمي در اين رابطه نمي شناسم و تو بايد كمكم كني. براي نهار هم ممنونم. خيلي چسبيد. از همسرت هم به جاي من تشكر كن!»
و اسكناس را كنار سفره گذاشت: «اينهم ناقابل است. دلم ميخواهد هر زمان هوس كردم، روي آن را داشته باشم كه سرزده بيايم و سر سفره تو بنشيم.»
لبخند رضايتي بر لبان ستراك نشست. دستمالي بر عرق سر و گردن كشيد و بادبزن حصيري كنار دستش را برداشت: «عجب هواي گرمي شده! لامذهب، دم هم دارد. در مورد كار تو هم، الان بي وقت است. برو كمي استراحت كن و غروب پيش من بيا! همان موقع ترا مي برم با مسيو بابايف آشنا مي كنم.»
نصير برخاست و خداحافظي كرد. قلعه مثل همه بعدازظهرهاي تابستان، خلوت و خالي از تردد بود. نصير به كنار خانه دخترك رسيد و با نگاهي عميق، در و ديوار آن را از نظر گذرانيد. حالا اطلاعاتش در مورد او بيشتر شده بود. مثلاً مي دانست نامش پاركوهي است و پدرش بابايف نام دارد. آرام از مقابل خانه گذشت و از قلعه خارج شد. افكارش عجيب به هم ريخته بود. به راستي چه چيز او را به سوي آن دختر و خانوادهاش مي كشيد؟ زيبايي مستور كنندهاش بود، نگاه مرموز و پر جاذبهاش بود يا چيزي ديگر؟ خودش هم نمي دانست. واقعاً حيران بود. تمامي سالهاي اقامت در لندن، با وجود آنهمه زن و دختري كه دور و برش وجود داشت، هرگز تمايلي به هيچيك پيدا نكرده بود. اختلاف مذهب، ناخودآگاه حائلي ميان او و آن زنان مي كشيد. ولي حالا مي ديد كه ظاهر اين دختر ارمني، با آن پوشش خاص كه دختران اروپاي را در ذهن تداعي مي كرد و زماني ديدنشان آنهمه برايش نامأنوس و خالي از لطف بود، حالا در چشمش چه خوش مي نشيند! دست خودش نبود ولي انگار چهار سال زندگي در فرنگ و در ميان جماعتي بيگانه، در واقع او را با فرنگ و اصالتهاي واقعي زندگيش بيگانه ساخته بود. شايد بيشتر از هر چيز، فرنگي مآب راه رفتن اين دختر بود كه او را جلب خود كرده و سبب شده بود كه متوجه نگاه خاص و عميق او نيز بشود. دو سه ساعتي در باغ قدم زد و با خود كلنجار رفت: «آيا درست است كه به اين دختر و خانوادهاش نزديك شوم؟ آيا اين كار عواقب سويي نخواهد داشت؟ راه مي رفت و با افكار ضد و نقيض خود در جنگ بود ولي به محض اينكه تك هوا شكست و كمي خنك تر شد، به سوي خانه ستراك به راه افتاد. دستي او را به سوي آن دختر مي كشيد كه به هيچ وجه قدرت مقابله با آن را نداشت. ستراك روي تخت كنار حياط، بالشي زير سر گذاشته و روي زيلوي رنگ و رو رفته اي دراز كشيده بود. باديدن او به زحمت و با كمك گرفتن از دستها، از جا برخاست. مثل هميشه، لبخندي بي ريا چهره اش را روشن مي كرد. از روي تخت پائين آمد: «خوب موقعي آمدي. ساعتي پيش، توسط رزالين براي مسيو بابايف پيغام فرستادم و رفتنمان ار اطلاع داد. رزالين هنوز بازنگشته ولي، قطعاً آنها منتظر ما هستند.»
به اتفاق از خانه خارج شدند. درب خانه مسيو بابايف، باز بود، ولي براي اطلاع اهل خانه، ستراك دست بر كوبه برد و چند بار آن را نواخت. دقايقي بيشتر طول نكشيد كه در سنگين و چوبي، آرام روي پاشنه چرخيد. نصير بي تابانه سركي به آن سوي در كشيد و نگاهش به روي پاركوهي ثابت ماند.دخترك پشت در ايستاده و به نظر هيجان زده مي رسيد. چهره ظريف و گل بهيش در پش آبشار گيسوان انبوه و مواج طلائي پنهان بود. با حركتي شرم آلود، گيسوان را به پس سر راند و آهسته سلام كرد. ستراك دست پشت شانه نصير گذاشت: «خوب داخل شو، مرد! چرا رودربايستي مي كني؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:03 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نصير با هدايت دست ستراك وارد خانه شد، خانه اي نسبتاً كوچك و جمع و جور با بنايي دو طبقه و فرسوده در كف خاكي حياط، چهار باغچه كوچك با اشكال هندسي مختلف به چشم مي خورد كه تزئين و آرايش گل و گياهش، از ذوق سرشار صاحبخانه حكايت داشت. در كنار تلمبه دستي روسي، آب نماي كوچكي، پر از آب پاكيزه بود. يك طرف حياط، راه پلههاي سنگي قرار داشت كه به ايوان طبقه دوم منتهي مي شد. دختر جوان با طنازي ناخودآگاه كه در حركاتش موج مي زد، تابي به سر و گردن داد: «پدرم در اطاق خودش منتظر شماست.»
و با دست اشاره به يكي از اطاقهاي طبقه دوم كرد. ستراك در پيش و نصير در پس او به طرف راه پله رفتند. در سر آخرين پله، نصير نگاهي به پشت سر كرد. پاركوهي همان جا، در ايستاده بود و نگاهشان مي كرد. حسي لذتبخش، سراپاي وجود نصير را در برگرفت. نگاهش از حياط به سوي ايوان كشيده شد. دو ستون گچي ايوان، در اثر فرسودگي داراي فرو رفتگي و خوردگي هاي متعدد بود. سه اطاق در طبقه بالا وجود داشت كه ستراك به طرف اولين آن رفت. درب اطاق باز بود. مردي ميانسال، با چهرهاي مغرور و پر ابهت، از روي صندلي كنار پيانو برخاست و به طرف آنها آمد. دست به طرف ستراك دراز كرد: «خوش آمدي مسيو، بفرمائيد داخل شويد!»
لهجهاش به مراتب از ستراك پررنگ تر بود و فهمش نياز به دقت بيشتري داشت. شايد به دليل نزاكت نزد تازه وارد بود كه با ستراك به زبان ارمني سخن نمي گفت. ستراك نصير را معرفي كرد: «اين مرد آقاي نصير بشارت است. پدرش در همين ده، ملك و املاكي دارد . گاهي به من سر مي زند. وقتي شنيد شما تعليم ساز مي دهي، از من خواست تا او را به اينجا بياورم. بچه خوبي است، اميدوارم در يادگيري ساز هم شاگرد خوبي باشد.»
مسيو بابايف، حيرت زده نصير را نگاه كرد و دست او را فشرد در حركاتش صميميتي خاص به چشم ميخورد. با تعارف او، ستراك و نصير روي دو صندلي از چهار صندلي چوبي نشستند. وسائل اطاق اندك بود ولي در اين خانه محقر و اين اطاق نسبتاً خالي، نوعي اشرافيت پنهان به چشم ميخ ورد. مسيو بابايف روي صندلي روبروي آنها نشست و موشكافانه در نصير خيره شد: «شما مي خواهي نواختن ساز ياد بگيري؟»
نصير براي اولين بار در زندگيش،حس مي كرد تحمل ماندن زير امواج نگاه انساني را نارد و كلافه شده بود. سرفه اي كرد و كمي جابجا شد: «بله، دوست دارم اين كار را بكنم البته اگر شما مرا به شاگردي قبول كنيد.»
هيچگونه ملاحظه اي در كلام بابايف وجود نداشت: «ولي سن شما براي يادگيري ساز زياد مناسب نيست! نواختن ساز را بايد از كودكي شروع كرد. فكر نميكنم در اين راه موفقيتي به دست بياوريد.»
نصير غافلگير شده بود، جوابي در چنته نداشت. كمي به خود پيچيد ولي قبل از اينكه دهان باز كند، پاركوهي با يك سيني حاوي ليوانهاي شربت وارد شد. ليوانها را ابتدا به ستراك و پدر تعارف كرد و بعد روبروي نصير ايستاد. نگاه طلائيش لحظه اي با نگاه نصير تلاقي كرد و به زير افتاد. همين يك نگاه، اين نگاه آشنا و پر راز و رمز، تا اعماق قلب نصير رسوخ كرد و روحش را بار ديگر متلاطم كرد. نبايد به راحتي ارتباط با اين خانه را از دست داد. حس مي كرد به سختي اسير شده. براي حفظ ظاهر بود كه در مقابل اطرافيان، با تظاهر به بي تفاوتي ليوان شربت را برداشت و روي طاقچه كنار دستش گذاشت. دخترك به سرعت از اطاق خارج شد و در سر راه پلهها از نظر ناپديد گرديد. نصير تصميم خود را گرفته بود. به هر ترتيبي هست بايد باب رفت و آمد با اين خانه را باز كنم. رو به مسيو بابايف كرد. سعي داشت با مظلوم نمايي، نفوذ كلامش را قوت ببخشد: «البته گفته شما درست است مسيو بابايف، ولي دلم ميخواهد موقعيت مرا هم درك كنيد. از بچگي دلم ميخواست سازي بزنم ولي با وجود مذهبي بودن خانواده و مخالفت آنها، چنين چيزي مقدور نشد. به مسيو ستراك هم گفته ام، حالا ديگر مستقل شده ام و اطرافيان در كارم دخالت نميكنند. مي دانم كه مشل كاست ولي مصرانه از شما مي خواهم كه اين كار را قبول كنيد. چند جلسه مي آيم اگر پيشرفتي نداشتم، آن وقت رفع زحمت مي كنم. حق الزحمه هم هرچه بفرمائيد، تقديم مي كنم. فقط دلم ميخواهد توسط شما به اين آرزوي چندين و چند ساله ام برسم.»
چهره سرد مسيو بابايف، كمي متغير شد. دستش كه از دسته صندلي آويزان بود، ناخودآگاه به طرف پيانو رفت و چند كلاويه را بي نظم فشرد: «خوب، حالا چه سازي را ميخواهي شروع كني؟»
آرامشي بر دل نصير نشست: «ترجيح ميدهم ويلن باشد. نگاهداري و حمل ويلن برايم راحتتر است.»
«از چه زمان مي خواهي شروع كني؟»
«از هر زمان كه شما بگوئيد حتي از همين الان. البته فعلاً ويلن ندارم كه در خانه تمرين كنم.اگر قبول كنيد، جلسه اول را آزمايشي كار ميكنيم تا بعد، ويلن را با نظر شما تهيه كنم.»
بابايف متفكرانه به زمين خيره شد. حلقههاي زلف طلائيش كه بيشتر به سپيدي مي زد، پريشان روي پيشاني ريخته بود و به چهره گندمگون و دلنشين، حالتي رمانتيك و اشرافي مي بخشيد. نمي شد حدس زد در سرش چه مي گذرد. اين خانه، با اين تزئينات و وسائل خاص و ديدن ساكنينش، آنچنان تأثيري بر نصير گذاشته بود كه دل كندن از آن برايش دشوار مي نمود. حالا ديگر تنها پاركوهي نبود كه اشتياق او را در رفت و آمد به آن خانه بر مي انگيخت. وجود صاحبخانه هم بود و كنجكاوي شديدي كه در مورد آگاهي از سرنوشت اهل خانه در دلش مي جوشيد.
نگران، چشم به دهان بابايف دوخت. سكوت آزاردهنده اطاق را وزوز خرمگسي كه روي ليوانهاي بلوري شربت مي چرخيد، درهم مي شكست. ستراك براي رفتن عجله داشت، سكوت را شكست: «آقا نصير! گيلاس شربت را بردار. سر بكش! الان است كه مگس با كله توي آن بيفتد.»
بابايف نگاهي به خرمگس كرد و لبخندي زد. دست برد و ليوان شربت خود را برداشت. پيش از آنكه آن را به دهان ببرد، رو به نصير كرد: «خيلي خوب، ما از امروز شروع مي كنيم. نوشيدني ات را بخور تا من بروم ويلن را بياورم!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:03 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ستراك از جا برخاست: «منهم كار دارم، بايد بروم. موفق باشي جوان!» و به اتفاق بابايف، از اطاق خارج شدند. نصير همچون كسي كه پس از سالها تلاش، قله اي را فتح كرده باشد، نفس عميقي كشيد و شانههايش به جلو متمايل شد. يك بار ديگر، اطاق و وسائل آن را از نظر گذراند. اطاقي نسبتاً كوچك، كه تنها چهار صندلي و چند ساز آن را تزئين مي كرد. يك پيانوي پايه كوتاه ديواري و سه آلت موسيقي ديگر كه نصير پيش از آن مشابهش را نديده بود، روي طاقچهها چيده شده بود و فرشي نسبتاً كهنه و رنگ پريده كه نشاني از اصالت داشت، كف اطاق را مفروش مي ساخت. نظري به بيرون انداخت. حياط را سايه گرفته بود و آفتاب به سستي خود را از ديوار خانه بالا مي كشيد. يك آن دلش لرزيد. پاركوهي بود كه به اتفاق رزالين دختر ستراك، از حياط خارج ميشد. كمي دمغ شد، كاش تا زماني كه در اينجا هستم، به خانه برگردد و بتوانم دوباره او را ببينم. هنوز نگاهش در بدرقه دخترك بود كه بابايف، با جعبه ويلني در دست وارد شد. با همان وقار و متانت، روي صندلي روبروي او نشست. ويلن را از جعبه بيرون آورد و در دست گرفت: «خوب، اينهم ساز دلخواه تو. بايد بداني نواختنش اصلاً ساده نيست. سالها وقت مي برد كه بتواني در كارت مهارت پيدا كني. و البته آن هم به شرطي است كه پيوسته علاقه ات به نواختن، باقي بماند.» و ساز را آرام روي شانه گذاشت و چانه را به چرم مياني بدنه آن تكيه داد. شايد بعد از سالها، ديدن جواني كه خود را مشتاق نواختن ساز نشان مي داد، او را به وجد آورده بود. آرشه را بالا آورد و شروع به نواختن كرد. نصير پيش از آن هرگز به راستي اشتياق زيادي به شنيدن موسيقي در خود حس نكرده بود ولي صدايي كه از دل ساز بيرون مي آمد، بند بند وجودش را به لرزه درآورد. مسيو بابايف راست ايستاده بود، چشمها را بر هم گذاشته و قامت كشيده اش روي دو پا كه به فاصله از هم قرار داشت، با حالتي موزون و غير ارادي، خم و راست مي شد و به جلو و عقب مي رفت. در حال نواختن، چهره اش رنگ پريدهتر به نظر مي رسيد. انگار محيط و اطراف خود را فراموش كرده و در عالمي ديگر سير مي كرد. نصير، مدهوش و ميخكوب روي صندلي نشسته و چشم به او داشت. همه وجودش چشم و گوش شده بود. حالا بي ترديد دلش مي خواست روزي بتواند همچون اين مردمهاجر، ويلن بنوازد. از خود بيخود بود كه بابايف، آرشه را از سيمها جدا ساخت و روي صندلي نشست. چشمانش كمي مرطوب بود. نصير با تحسين سري تكان داد: «خداي من! كار شما بي نظير است مسيو! جند سال است كه ويلن مي زنيد؟»
بابايف نوك آرشه را به زمين گذاشت و به آن خيره شد: «خيلي سال است. از زماني كه خودم را شناخته ام. توي بچههاي پدرم، من به موسيقي علاقه داشتم. و پدرم امكانات آموختن را برايم فراهم كرد. بدش نمي آمد در زندگي عريض و طويل و در ميان دوستان سر و پا دار خود، بتواند با هنر فرزندش پزي بدهد. خوب بگذريم بيا كار را شروع كنيم. در ابتدا بايد نت را بشناسي.»
و درس را شروع كرد. برخلاف ظاهر سرد و خشكش، رفتار ملاطفت آميزي داشت. حدود دو ساعت در مورد اساس موسيقي و نت هاي ويلن براي نصير توضيح داد. به نظر مي رسيد به اين كار عشق مي ورزد. نصير چيز زيادي از سخنان او درك نمي كرد. اصلاً حواسش درست به او نبود ولي، با تكان داد مرتب سر نشان مي داد كه سخنان او را مي فهمد. خورشيد غروب كرده بود و هوا كم كم رو به تاريكي مي رفت، زني سرخ مو، با قامتي متوسط و نسبتاً فربه، در حاليكه يك چراغ لامپاي پايه بلند در دست داشت، در قاب در ظاهر شد. در آن تاريك و روشن غروب اجزاء چهرهاش نامحسوس ديده مي شد ولي، زيبائي او در عين ميانسالي قابل انكار نبود. نصير برخاست و سلام كرد. زن لبخندي زد و با لهجه بسيار غليظ سلامش را جواب گفت و در حاليكه لامپا را به طرف همسرش دراز مي كرد، به زباني بيگانه شروع به صحبت كرد. مسيو بابايف زن را معرفي كرد: «اين خانم، «سرگِه» همسر من است. چند سال است در ايران زندگي مي كنيم ولي هنوز نمي تواند به فارسي تكلم كند. كمي در يادگيري زبان تنبلي به خرج مي دهد.»
نصير نگاهي به ساعت جيبي خود انداخت: «خيلي مزاحم شما شدم. با اجازه كم كم رفع مزاحمت مي كنم. فقط بفرمائيد براي اين جلسه، چقدر بايد تقديم كنم!»
مسيو بابايف چراغ لامپا را كه از همسرش گرفته بود، روي طاقچه اطاق گذاشت و به سوي نصير بازگشت: «بعداً راجع به پول با هم صحبت مي كنيم. الان وقت شام شده. اگر دوست داري اينجا بمان و با ما غذا بخور! البته اگر چيز مناسبي براي شام نداري. اينرا مي گويم به دليل اينكه شايد از غذاي ما خوشت نيامد.»
نصير از شنيدن پيشنهاد او يكه خورد. به شنيدههاي خود شك داشت. چه كاري بهتر از اينكه شب را در آن خانه و در كنار خانواده او صرف كند؟ با دستپاچگي گفت: «آخر مي ترسم مزاحم باشم.»
بابايف سر تكان داد :«نه، اصلاً. اگر مزاحمتي بود از تو دعوت نمي كردم.»
و بار ديگر با همان زبان بيگانه به همسرش چيزهايي گفت و زن از اطاق دور شد. نصير با قدرشناسي تشكر كرد: «واقعاً متشكرم. شما امروز علاوه بر اينكه براي من وقت گذاشتيد براي شام هم از من دعوت مي كنيد؟! نمي دانم چطور ميتوانم محبت شما را جبران كنم؟»
چهره بابايف منقلب شد و نگاهش به سوي پنجره پرواز كرد. به نظر مي رسيد فكري دور دست، ذهنش را مشغول كرده. پس از لحظاتي به نير خيره شد: «از همان لحظه اي كه ترا ديدم. به حال عجيبي گرفتار شدم. تو شباهت زيادي به گريگور پسر خواهر من داري. ديدن تو مرا به ياد او انداخته. كاش مي شد او را ببيني.»
نصير كنجكاو شده بود.«چرا چنين چيزي امكان ندارد؟ او حالا كجاست؟»
هنوز بابايف لب باز نكرده بود كه همسرش سِرگِه، به اطاق وارد شد. فارسي را به سختي و شكسته بسته تكلم مي كرد: «شام حاضر است. بفرمائيد.»
بابايف از روي صندلي برخاست: «بلند شو برويم شام بخوريم. اميدوارم با مذاقت سازگاري داشته باشد.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:04 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نصير به دنبال او و همسرش، وارد اطاق وسطي ايوان شد. اطاقي نسبت به اطاق قبلي بزرگتر و با وسائل متفاوت از آن. ميزي با چند صندلي در وسط اطاق، درست زير چراغ زنبوري روسي كه از سقف آويزان بود، قرار داشت و پاركوهي مشغول چيدن بشقابهاي غذا به روي آن بود. ميز و صندليها، زياد ارزشمند نبودند و به نظر مي رسيد توسط نجار همان ده ساخته شده باشند، ولي در كف اين اطاق هم، فرشي قديمي و نسبتاً اعلاء گسترده بود. با همان وسائل اندك و دو سه گلدان نقره و بلوري كه براي تزئين، روي طاقچهها چيده شده بود، اطاق به نظر نصير با شكوه و مجلل جلوه كرد. پاركوهي ظاهراً خود را مشغول كار نشان مي داد. ولي از حركاتش معلوم بود كه حواسش حسابي به تازه واردين است. نصير سلام كرد. دخترك با طنازي سر بلند كرد و سلامش را پاسخ گفت. بابايف تعارف كرد: «بنشين نصيرخان! امشب ما سوپ گوشت خوك داريم. اميدوارم خوشت بيايد.»
سرگه كه از اطاق بيرون رفته بود، در حاليكه دو طرف يك سوپخوري چيني پايه دار را با دستگيرهاي پاكيزه در دست داشت، به اطاق بازگشت و آنرا وسط ميز قرار داد. همه وسائل و اشياء در اين خانه نسبتاً محقر و دور افتاده، نشاني از بقاياي يك زندگي اشرافي و تجملي داشت. بابايف در قاب ته چال مقابل نصير ملاقهاي سوپ كشيدك «بور ببين خوشت مي آيد؟»
نصير قاشقي به دهان برد: «واقعاً معركه است . تا به حال غذايي به اين خوش طعمي نخوردهام.»
در ضمن خوردن شام، نصير متوجه بود كه تمام مدت پاركوهي زير چشمي هواي او را دارد و همين مسئله دلش را لبريز لذت ميساخت. بعد از شام دخترك ظروف را جمع كرد و سبدي پر از ميوه فصل روي ميز گذاشت. نصير دلش نمي خواست به سادگي هم نشيني با آن جمع را از دست بدهد. دوست داشت ساعتها بنشيند وشاهد نگاه دزدانه پاركوهي باشد. حرفي پيش كشيد: «راستي مسيو بابايف، پيش از شام، داشتيد در مورد خواهرزادهتان صحبت مي كرديد كه حرف ناتما ماند. گفتيد به من شباهت زيادي دارد. اين مسئله برايم خيلي جالب است. و گفتيد كاش مي توانستي او را ببيني و سئوال كردم مگر چنين چيزي ممكن نيست، ولي سئوالم بي پاسخ ماند.»
بابايف آرنجها را روي ميز گذاشت و سر را به كف دست تكيه داد. دوباره اندوهي ژرف در چهره اش هويدا شد: «قصهاش طولاني است جوان، شايد روزي برايت تعريف كنم.»
نصير نگاهي به ساعت انداخت: «هنوز چيزي از شب نگذشته. البته اگر خسته هستيد و شبها زود استراحت مي كنيد، مي روم و حكايت را مي گذاريم براي روز ديگر، ولي خيلي دلم ميخواست زودتر ماجرا را برايم بازگو كنيد.»
بابايف تبسمي كرد و به صندلي تكيه زد: «تو جوان كنجكاوي هستي و مثل همه هم سن و سالانت حوصله كمي داري. نه، من خسته نيستم. معمولاً شبها دير به رختخواب مي روم. تازه در آن موقع هم خواب مشكل به سراغم مي آيد. ذهن من پر از ياد است. پر از خاطرههاي پريشان است. همين هاست كه افكارم را به هم مي ريزد و نمي گذارد سر آسوده به بالين بگذارم. من در اين زندگي بازي ها ديدهام. و حالا، به سرنوشتي گرفتار شده ام كه روزي تصورش هم برايم دردناك و بسيار دور از ذهن بود.»
بابايف به سقف خيره شد. آهنگ صدايش آنچنان پائين آمد كه گويي خاطراتي را تنها براي خود مرور مي كند: «آه، كجا خود را روزي اين چنين آواره و غريب مي ديدم! كجا گمان مي بردم در چنين خانه محقر و فقيرانه اي زندگي كنم و مجبور باشم براي امرار معاش، به خانه اين و آن بروم و در كمال حقارت، به بچههاي نازپرورده و بي نزاكت آنها، تعليم موسيقي بدهم. آنهم من كه زماني، پيوسته دو سه خدمتكار دور و برم مي پلكيدند تا در انجام امور شخصي، كوچكترين مشكلي را حس نكنم. سرنوشت چيز غريبي است آقاي بشارت، غريب و بي رحم. هرگز كسي نمي تواند حتي براي ساعت ديگر خود برنامهريزي كند.»
و مستقيم به چشمان نصير زُل زد: «حرفهايم را مي فهمي جوان؟»
نصير با گيجي خاصي شانه بالا انداخت : «زياد نه. شايد به دليل اينست كه هميشه زندگي يكنواختي داشتهام. ولي شنيدن حرفهاي شما برايم خيلي جالب است. چه شد كه ثروت خود را از دست داديد؟ چه چيزي سبب دگرگوني زندگيتان شد؟»
بابايف مشت به ميز كوفت: «انقلاب آقاي بشارت. انقلاب. ابتدا مهاجرت و بعد انقلاب اكتبر روسيه. اجدادم، در ايران، از جمله ارامنه متمكن و دولتمند فرقه خود بودند. كارشان تجارت بود و ميان ايران و شهرهاي روسيه رفت و آمد مي كردند. زندگي مرفهي داشتند تا اينكه جد من، هوس كرد دار و ندار خود را بفروشد و به روسيه مهاجرت كند. مدتي در مسكو زندگي كرد و بعد به نخجوان رفت. در آنجا هم سرمايهگذاري كرد و كارش رونق گرفت به طوريكه خيلي زود توانست براي خود زندگي مجللي رو به راه كند. خَدم و حَشمي دست و پا كرد. ملك و املاكي خريد و فرزندانش را هم زير پر و بال خود گرفت. از وقتي چشم باز كردم، رفاه ديدم و تجمل. در يك زندگي اشرافي درس خواندم و تحت نظر مربيان لايق، با الفباي موسيقي آشنا شدم. بعد هم در دوران جواني، عشق اين خانم محترم به سراغم آمد و با او ازدواج كردم. پدر و مادر سرگه اصلاً روس هستند ولي به دليل تمول خانوادگي من، با خوشحالي دختر خودشان را به عقدم در آوردند. صاحب يك فرزند دختر و سه پسر شديم. مشكلي نداشتيم تا انقلاب شد. به يكباره همه چيز برباد رفت. رفاهمان، آسايشمان، ثروتمان و امنيت خاطري كه داشتيم. اموالمان را مصادره كردند، ملك و آبمان را گرفتند و به حرم ايراني الاصل بودن، عذرمان را از كشورشان خواستند. در حالي روسيه را ترك كرديم كه تنها صندوقچهاي پر از پول بي ارزش روسي به نام مَنات و مقدار اندكي از وسائل زندگي خود را به همراه داشتيم. مناتها را،دولت انقلابي، در مقابل اموالي كه از ما مصادره شده بود، در ظاهر به جاي ارزش آنها به ما پرداخت كردند. بعضي ها با گرفتن آن دلخوش كردند كه شايد زماني بتوانند به مقدار اندكي از ثروت گذشته خود، دست پيدا كنند، ولي من از همان ابتدا، به بي ارزش بودن مناتها واقف بودم. در آن زمان آنقدر مصيبت داشتم كه مال و اموال خود را از ياد برده بودم. پسر بزرگم سُكرات، به به اتفاق گريگور، كه گفتم به تو شباهت داشت، به خيل جماعت مخالفين انقلاب در آمده بودند و بعد از پيروزي انقلاب، تحت تعقيب قرار گرفتند. خداي من! نمي دانيد چه روزهاي تلخي داشتيم. خبر آوردند كه گريگور و سُكرات به جنگلهاي نخجوان پناه برده و در آنجا پنهان شدهاند و مي ديدم كه سرگه لحظه لحظه رو به نيستي مي رود. ما را از روسيه راندند. همسرم مي توانست بماند. گفتم كه او اصلاً روس بود. ولي من و بچه ها را تنها نگذاشت. با همين خنزر و پنزري كه مي بيني، به ايران آمديم و اين در حالي بود كه سرگه اميد داشت سُكرات به ايران گريخته باشد. مدت دو سال در روستايي مابين آستارا و طالش مانديم ولي زندگي در آنجا خيلي دشوار بود. با سرمايه اندكي كه توانسته بوديم با فروش طلا و جواهرات سرگه، كه آنها را از چشم مأموران حكومت انقلابي پنهان كرده بود و با خود به ايران آورده بود، فراهم كنيم. زمين كشاورزي خريداري كرده بوديم. من مرد آبياري و زراعت نبودم. آدمهاي نازپروده اي مثل من و فرزندانم، در آن ديار وصله ناهمرنگي بوديم. چشم انتظاري براي ديدن سُكرات و يافتن او هم به نتيجه اي نرسيد. مِلك اندكي را كه داشتيم فروختيم و به تهران آمديم. شنيده بودم لااقل در اينجا هنرم خريدار دارد. و بعد از چند سال اين وضع زندگي ماست كه مي بيني. دو پسرم، با دو دختر مهاجر ازدواج كرده اند و زندگي مستقل تشكيل داده اند. يك پسرم كه به سرنوشت نامعلومي گرفتار شده. نميدانيم كه آيا زنده است يا به خيل جوانان شهيد و قرباني انقلاب درآمده. ما از هر دو طرف كشته بسيار داشتيم، جوانان از هر دو طرف، چه موافقان انقلاب و چه مخالفان آن، به راستي مظلوم بودند و براي به مقصد رسيدن گروهي افراد از خدا بي خبر و قدرت طلب، مظلومانه شهيد شدند. و اينهم وضع خودماست. من مانده ام و اين زن زجر كشيده و اين دختر كه هنوز هم به زندگي محقرانه فعلي ما عادت نكرده.»
بابايف دستي به چهره كشيد و نگاهي به سرگه كه بي صدا اشك مي ريخت كرد. نصير فهميده بود زن بيچاره كاملاً متوجه صحبتهاي بابايف شده. صحبتهايي كه با شنيدن آن،دل خودش هم به راستي فشرده شده بود. حقيقت آنها كاملاً در باور ذهنش نمي گنجيد. حس ميكرد قصه اي شنيده. قصه اي تلخ و ملال انگيز. قصه اي كه شخصيتهاي آن، حالا روبرويش نشسته اند و او از نزديك، اندوه عميق آنها را در چهرهشان شاهد است. بي اراده گفت: «لعنت به اين انقلاب.»
لبخندي تلخي بر لبان بابايف نشست: «نه، اشتباه نكن جوان! بگو لعنت به مهاجرت! بگو لعنت به افكار كوچك آدمها. ما ايراني بوديم و انقلاب اكتبر نبايد تأثيري در زندگيمان مي گذاشت. اگرچه اجداد من به دليل مسيحي بودن، وضعيت مطلوبي در اجتماع نداشتند، ولي بهرحال ايران وطنشان بود.كسي آنها را به جرم بيگانه بودن از كشور نرانده بود. روياي دست يابي به زندگي ايده آل آنها را به آن سوي مرز كشاند. آنها نمي دانستند كه اگر صد سال هم نسل اندر نسل، در كشور روسيه زندگي كنند، باز هم ايراني هستند و آنها را به چشم يك همشهري روس نمي بينند. در حقيقت، اين مهاجرت بودكه خانواده مرا به نابودي كشاند.مليتمان را از ما گرفت. اصالتمان را از ما گرفت. حتي سبب شد تا نام و شهرت خود را تغيير بدهيم و نام روسي بابايف را بر خود بگذاريم. حالا هم مثل يك قوم نفرين شده، هر كدام آواره يك شهر و ديار شده ايم. يكي به آلمان رفته و يكي به هلند و ما هم كه به وطن بازگشتهايم، در برزخ هستيم. حالا نه ايراني هستيم و نه روس. شده ايم يك مشت آدم بي هويت. و با اين ازدواجهاي مختلط هم، سبب سرگرداني همسران بيچاره خود شده ايم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:04 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بابايف ساكت شد. سرگه برخاست و به آرامي از اطاق بيرون رفت. نصير زيرچشمي پاركوهي را پائيد. دختر جوان، گردن را روي سينه خم كرده و با انگشت، اشكال نامنظمي روي ميز رسم مي كرد. به نظر مي رسيد، از يادآوري خاطرات گذشته، شديداً متأثر شده. چقدر در چشم نصير، با شكوه به نظر مي رسيد. درست مثل شاهزاده خانمهاي قصهها. دلش مي خواست برخيزد و او را در آغوش بگيرد. دوست داشت، سرش را روي سينه بگذارد و دلداريش بدهد. احساس مي كرد در عمرش دختري به اين زيبائي و جذابيت نديده. به راستي روزبه حق داشت دوروبر اين دختر را بگيرد و سعي در جلب توجه او داشته باشد. از يادآوري نام روزبه، تنش لرزيد. اولين كسي كه دست روي اين دختر گذاشته بود، او بود. واي كه اگر باد خبر به گوشش برساند! آنهم با آن سابقه كينه و عداوتي كه ميان آنها وجود داشت. لحظه اي ته دلش خالي شد ولي خيلي زود بر خود مسلط شد: «روزبه غلط كرده. اصلاً به او چه مربوط است. مگر غير از اينست كه ميخواست اين دختر را هم مثل دهها قرباني خود، مدتي سرانگشت بچرخاند، از او سوء استفاده كند و بعد به حال خود رها كند؟ خوب اين يكي را منهم خواستم، هرگز هم بلايي را كه ممكن بود روزي روزبه بر سر اين موجود نازنين بياورد، من نخواهم آورد. پس كار غلطي نكردهام!»
چراغ زنبوري به پِت پِت افتاده بود. مسيو بابايف برخاست و شروع به زدن تلمبه آن كرد. خيلي از شب گذشته بود. نصير هم از روي صندلي بلند شد: «واقعآً نمي دانم چه بگويم مسيو بابايف! حسابي گيج شدهام ولي بايد بدانيد، به خاطر وضعيتي كه براي شما پيش آمده، واقعآً متأسفم. دلم ميخواهد دوستي مرا قبول كنيد و روزي بتوانم جاي خالي همان خواهر زاده شما را پر كنم. براي همه چيز متشكرم. فعلاً رفع زحمت مي كنم. فقط بفرمائيد چه روزهايي ميتوانم مزاحم شما بشوم.»
بابايف دوستانه نگاهش كرد: «هر زمان كه وقت داشتي، مي تواني به ما سر بزني. خودم هم برايت يك دستگاه ويلن تهيه مي كنم.اميدوارم با عشق، فراگيري نُت ها را دنبال كني!»
نصير دوباره تشكر كرد و از خانه بابايف بيرون رفت. در لحظه خروج حس كرد پاركوهي براي بدرقهاش به ايوان خانه آمده، ولي براي جلوگيري از هر گونه تعبيري، به پشت سر نگاه نكرد.

* * *

شب عجيبي بود. مهتاب رنگ ديگري داشت. سرشاخه بلند درختان با تلألو خاصي، در زير نور ماه مي درخشيدند. زمين و زمان آكنده از رنگ و بويي تازه بود. نصير در رختخواب گسترده بر روي ايوان، دراز كشيده و چشم به آسمان داشت. احساس مي كرد قلب و روحش دگرگون شده. اين چه حالي بود كه داشت؟ نمي دانست. ولي هرچه كه بود، شيرين و مستي بخش بود. براي اولين بار در طول زندگي، خواب از سرش پريده بود. كمي در رختخواب غلت زد، ولي از خواب خبري نبود كه نبود. برخاست و به قدم زدن در باغ پرداخت. نهيبي از درون آزارش مي كرد: «دست بردار نصير! همين فردا به خانه برو و ديگر پشت سرت را هم نگاه نكن!»
مشتها را گره كرد: «دست از سرم بردار! مي خواهم راحت باشم. دوست دارم كاري را انجام دهم كه دلم حكم كرده. مگر نه اين است كه زندگي بدون عشق و رويا، يك عمل مكرر و خسته كننده است؟ چرا نمي گذاري منهم مثل ساير جوانها، از شور و حال جواني سرمست شوم؟ تا كي مكلف بودن و سر به زير انداختن؟ دختر مسيحي است كه باشد. اصلاً اگر در عشق ممنوعيتي وجود نداشته باشد كه آن عشق، عشق نيست.»
چند ساعت روي چمنها و علفهاي هرز و نم خورده باغ قدم زد و فكر كرد. تا عاقبت خستگي جسم و جانش را در خود گرفت. همان جا روي علفها دراز كشيد و چشمها را رويهم گذاشت.
گويي زمين و زمان مي لرزيد. تنش به سختي تكان مي خورد. وحشتزده چشم باز كرد: «چه شده؟»
سيد حسن باغبان كه گهگاه براي آبياري به باغ مي آمد، بالاي سرش بود. با باز شدن چشمان او، دست از بازويش برداشت: «اينجا چه ميكني آقا نصير؟ نزديك بود فُجعه كنم. گمان كردم خداي ناكرده بلائي بر سرت آمده.»
نصير، براي جلوگيري از تابش اشعه آفتاب كه از لابلاي شاخههاي كوتاه، درخت آلبالو بر چهرهاش تابيده بود، دست را مقابل صورت گرفت: «چه وقت روز است سيد نفس عميقي كشيد: «الحمدلله! خيالم راحت شد. چيزي به اذان ظهر نمانده آقا نصير. آمده بودم كمي زردآلو بچينم و براي ارباب لواشك درست كنم. ديدم بي حركت اينجا افتادهاي، نگران شدم. خوب تا شما بروي دست و رويي آب بزني من هم مي روم چيزي براي خوردن بياورم.»
نصير از روي زمين بلند شد. بايد زودتر به طرف شهر به راه مي افتاد. تنش حسابي خسته و كوفته بود و تا مغز استخوانش در اثر سردي و سفتي بستر شب پيشين، درد داشت. خود را به كنار نهر حاشيه باغ كشيد و آبي بر سر و صورت زد.
صورتش در اثر تابش مستقيم آفتاب، سوخته بود و جِزجِز مي كرد. دلش مي خواست پيش از رفتن، سري به خانه بابايف بزند، ولي فكر كرد: «با اين سر و صورت برشته، بهتر است هواي ديدن دخترك را از سر به در كنم.» چند لقمه از نان و پنير و نيمرويي كه سيد به باغ آورده بود، به دهان گذاشت و سوار بر اسب به سوي شهر تاخت.
خانه سوت و كور بود. تنها عمقزي و دو سه خانه شاگرد، به ييلاق نرفته و در خانه مانده بودند. يكهفته را با بي صبري طي كرد تا روزها را به جمعه رسانده روز جمعه، صبح زود، اسبش را از اصطبل بيرون كشيد و راهي ده ونك شد. وقت نهار بود. روي رفتن در آن بي وقت روز را، به خانه مسيو بابايف نداشت. ولي مي دانست هيچگونه ترديدي نيست. تنها جمعه ها را وقت داشت و نبايد دقيقهاي را از دست مي داد. بقچه نان و شامي پوكي را كه عمقزي همراهش كرده بود، در كنار يكي از باغات باز كرد و به سرعت خود را سير كرد. بقچه را همانجا زير درختها رها كرد و به سوي خانه بابايف به راه افتاد. پاركوهي در را به رويش گشود. به وسيله سربند پولك دوزي حريري، موها را پشت سر جمع كرده بود. گردي چهرهاش آزاد از قيد و بند طرههاي گيسوان، زيباتر از هميشه، چون قرص خورشيدي مي درخشيد. هيجان زده و مشتاق مقابلش ايستاد: «آه، شما هستيد؟ داشتم از آمدنتان نااميد مي شدم.»
نصير نگاهي به چپ و راست انداخت و به سرعت، دستمالي گلدوزي شده و يك قوطي عطر كه از بقاياي سوغات فرنگ بود، از جيب سرداري خارج كرد و در دستان او گذاشت. «قابل ترا ندارد، فقط خواهش مي كنم آنها را پنهان كن و نگذار كسي بفهمد چيزي براي تو آوردهام! مي ترسم پدرت پاي مرا از اينجا قطع كند.»
پاركوهي هراسان هداياي نصير را گرفت و درون آستين لباس جا داد. لرزشي خفيف بر پيكرش افتاده بود. صدايش به سختي بيرون مي آمد پيدا بود كه او هم از عواقب كار و لو رفتن موضوع سخت بيمناك است. نگاهي سريع به ايوان انداخت: «پدرم توي اطاق خودش نشسته. مي توانيد پيش او برويد.»
بعد از يكهفته، شنيدن اين صداي دل انگيز و اين لهجه شيرين، روحي تازه بر جسم مشتاق نصير دميد. لبخندي نثارش كرد و از راه پله بالا رفت. پاركوهي نشان داده بود كه علاقه و توجه او را بي چون و چرا پذيرفته. آفتاب قشنگ و درخشاني، ديوارههاي خانه و سطح ايوان را با شكوهي دلپذير رنگ طلايي مي زد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:04 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مسيو بابايف با ديدن او از روي صندلي خود برخاست و لبخند زنان به طرفش آمد: «معلوم است به كارت حسابي علاقمند هستي. بيا! برايت يك ويلن تهيه كردهام. نميداني چقدر خوش دست است.»
نصير به هيچ وجه قلباً علاقه اي به ديدن ساز نداشت، با اين حال آنرا از مسيو بابايف گرفت و ناشيانه سبك سنگين كرد: «بله. خيلي جالب است. اين ساز به راستي خودش دست است.»
بابايف از تعيبر او خندهاش گرفته بود. با متانت ويلن خود را در دست گرفت: «خوب براي تمرين آمادهاي؟»
نصير ميخواست به طريق كار را به تعويق بيندازد: «من بي وقت به ده رسيدم و يكسر به خانه شما آمدم. نكند هنوز نهار نخورده، باشيد و من مزاحم شما باشم.»
مسيو بابايف سري تكان داد: «نه، نگران نباش. ما سر ظهر نهار خوردهايم، بي دغدغه كارت را انجام بده!»
باز هم نصير همه تن چشم و گوش شد كه از سخنان بابايف سر در بياورد و سببي فراهم نكند تا او عذرش را بخواهد. به هر جان كندني بود، دو ساعتي به تمرين و يادگيري پرداخت. هنوز ويلنها را در جعبه نگذاشته بودند كه سرگه با صورتي پف آلود و چشماني نيمه سرخ از خواب ناآرام نيمروزي، وارد اطاق شد. در دستش سيني حاوي دو پياله قهوه قرار داشت. لبخند آشناي روي لبانش، به نصير نشان مي داد كه او را به عنوان يك دوست پذيرفته. چشمان نصير به جستجوي پاركوهي بود ولي نه در سر ايوان و نه در حياط، اثري از او ديده نمي شد. ساعتي به بهانههاي مختلف از جمله پرداخت هزينه ساز و حق الزحمه تعليم در آنجا ماند، ولي انگار انتظار بيهودهاي بود. برخاست و نااميدانه، در حاليكه جعبه ساز را در دست داشت خداحافظي كرد. تا خارج شدن از قلعه ارامنه، آرام قدم بر ميداشت و نگاهش در آرزوي ديدن پاركوهي، اينسو و آنسو مي پريد، ولي با خروج از آنجا، بر سرعت قدمها افزود تا خود را به باغ برساند. شايسته تر بود كه وقت را بيهوده از دست ندهد و خود را به خانه برساند، بايد پيش از آمدن اهل بيت، ويلن خود را در جاي امن مطمئني پنهان مي كرد. براي برداشتن اسب خود، به طرف اصطبل كوچك باغ رفت. از پيچ عمارت باغي نگذشته بود كه ديدن پاركوهي در روي ايوان، درجا ميخكوبش كرد. لحظهاي ناباورانه ايستاد و بعد بي اختيار با قدمهاي بلند به سوي او رفت. نگران از وجود بيگانهاي كنجكاوي، صدا را پائين آورد: «آه، تو اينجا هستي پاركويه؟ ! انتظارت را نداشتم!»
شرم، گونههاي دختر جوان را، سرخي مخمليني زد. سر به زير انداخت. به نظر مي رسيد از عمل خود پشيمان شده. نصير حالش را دريافته بود. به سويش رفت و زير بازويش را گرفت: «بيا به درون عمارت برويم! مي ترسم غريبه اي ترا اينجا ببيند و برايت دردسر توليد كند.»
پاركوهي همچون برق زدهاي بازوي خود را از دست او خارج كرد: «نه، نه. من به داخل ساختمان نمي آيم . فقط آمده بودم ازشما براي هديه هايتان تشكر كنم، كار ديگري نداشتم.»
اين را گفت و همچون آهويي رمان، از برابرش گريخت. نصير آنقدر احمق نبود كه منظور از آمدن دخترك را به باغ درك نكند. مي دانست چيزي سواي تشكر و حق شناسي، دختر جوان را به باغ كشانده. ديگر شكي نداشت، همان غوغايي كه روح او را دستخوش تغيير كرده، قلب دختر مهاجر را نيز به تب و تاب انداخته. سرمست از اين واقعه. با قلبي مطمئن به طرف اصطبل رفت. چيزي به خاطرش رسيد. بايد جعبه ساز را براي پنهان ماندن از چشم اغيار، به نحوي استتار ميكرد. به عمارت رفت و جعبه را در شمدي پيچيد. تمام طول راه، به فكر يافتن محل مناسبي براي آن بود. ديدن اين ساز كه در چشم اهل خانه، چيزي جز يك آلت مطربي نبود، ممكن بود او را حسابي زير سئوال ببرد و از چشم اطرافيان بيندازد. به خانه كه رسيد، اسب را به مهتر داد و يكسره به عمارت ته باغ رفت. مطمئن ترين جا براي نگاهداري ويلن، همان جا بود. قطعاً رفيع و خانواده عليشاه، رازداران خوبي بودند. رفيع در پناه روشنايي چراغ زنبوري نشسته و كتابي را ورق مي زد. با ديدن او گل از گلش شكفت: «چه عجب اينطرفها آقا نصير؟ دو سه روزي است كه به من سر نزدهاي؟»
نصير اشارهاي به جعبه شمد پيچي شده كرد: «راستش مدتي است درگير مسئلهاي هستم. حالا هم اين وسيله لعنتي روي دستم مانده. آوردهام توي اين عمارت پنهانش كنم.»
رفيع كتاب را بست و متعجب بقچه را نگاه كرد: «از چه چيز صحبت ميكني نصير؟ نكند جنس قاچاقي داري؟»
نصير خنديد: «كم از آنهم نيست. يك دستگاه ويلن است كه بايد گاهي اينجا بيايم و با آن تمرين كنم. به بد دردسري افتاده ام.»
رفيع ذوق زده شده: «دستگاه ويلن؟! اينكه خيلي جالبست. ببينم، چرا مي گويي دردسر؟ مگر كسي ترا وادار به نگهداري آن كرده؟ چرا از وجودش ابراز نارضايتي مي كني؟»
«جريانش مفصل است رفيع جان! بعداً سر فرصت برايت تعريف مي كنم. فعلاً اجازه بده آنرا در پستوي اطاق تو بگذارم تا بعد ببينم چه پيش مي آيد. خوب چطوري آقا؟ مي بينم كه روزبروز سرحال تر مي شوي.»
رفيع اشاره به پاهايش كرد: «از وقتي قادر به راه رفتن شدهام، چهره زندگيم تغيير كرده. اگر چه هنوز مشكل دارم ولي تا همين جاي قضيه هم برايم خيلي خوشحال كننده است. ميداني چيست نصير؟ شايد تو حال مرا درك نكني. تو هرگز چيزي را از دست ندادهاي كه براي به دست آوردنش همه وجودت تمنا و استغاثه به درگاه خدا شود. ما آدمها وقتي چيزي را داريم قدر آنرا نمي دانيم ولي با از دست دادنش مي فهميم چه موهبتي را از دست دادهايم. حالا من دارم چيزي را به دست مي آورم كه ارزشش را مي فهمم. باور نمي كني ولي اولين بار كه به كمك اسما توانستم روي پاهاي خودم بايستم، بي اختيار چند ساعت اشك ريختم. مي دانم كه به زودي، سلامت پاهايم به من باز مي گردد. بعد مي نشينم و حسابي براي خودم، برنامه ريزي مي كنم. بايد به اطرافيان ثابت كنم كه اين وجود طفيلي و اين تكه گوشت مزاحم كه فراموشش كرده بودند، براي خودش آدمي است و مي تواند براي اداره زندگي هم روي پاهاي خودش بايستد.»
نصير نشسته بود و با تحسين سخنان او را مي شنيد. قيل و قالي دور، توجه آنها را به خود كشيد. صدا از جانب كوچه بن بست بود. انگار اهل خانه، از ييلاق بازگشته بودند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:04 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان