دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
زمان کنونی: 20-09-1395،06:42 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 49
بازدید: 5348

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
ارسال: #11
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
«نه قربان دستتان، تازگيها از بوي دود قليان، حالم منقلب ميشود.»
لعيا بي هوش و بي گوش نشسته بود و هيچ نمي شنيد. نفهميد چه مدت گذشت كه ميهمانان از جا برخاستند. طبق معمول، آقايان غذا خورده و حالا خانمها براي صرف نهار، به تالار سفره خانه دعوت شده بودند. خانجي آمد و كنار دستش نشست: «همه رفتند لعيا جان! تو چرا براي خوردن غذا نمي آيي؟»
لعيا سر را به پشتي تكيه داد: «ميل ندارم خانجي. تو برو به كارت برس!»
خانجي سر را كنار گوش او آورد: «آقا نصير را توي ايوان ديدم. انگار آمده بود نفسي تازه كند. چقدر عوض شده؟ ماشاله حسابي استخوان تركانده و درشت شده. خيلي خسته به نظر مي رسيد. حق اين بود كه مي گذاشتند دو سه روزي استراحت كند و بعد فاميل را براي ديدنش خبر مي كردند. راستي...»
لعيا عجولانه بازويش را گرفت: «راستي چي خانجي؟ چه ميخواهي بگويي؟»
دايه خنديد: «آقا نصير با من حال و احوال كرد و سراغ از تو گرفت. تعجب مي كرد كه ترا در ميان جمع نديده.»
گرماي مطبوعي در تن لعيا دويد و روي گونه هايش نشست: «ديگر چه گفت؟» خانجي دستش را فشرد: «زياد با هم حرف نزديم ولي انگار كردم، براي خبر گرفتن از تو روي ايوان آمده بود و بعد از صحبت با من ميان جمع مردان رفت.»
لعيا احساس مي كرد همدل و سنگ صبوري يافته. قدرشناسانه دايه را نگاه كرد: «مثل اينكه دلم ضعف گرفته خانجي. بلند شو به سفره خانه برويم!»
ميهمانان، نهار و شام را خوردند، بعضي همانجا ماندند و عده اي به خانههاي خود رفتند. لعيا، شوريدهتر از شبهاي گذشته به رختخواب رفت. دلش مي خواست قدرتي داشت تا لحظه لحظه زمان را، از آن به بعد در آينه ضمير خود ثبت ميكرد.

* * *

خانجي گيسوانش را نوازش مي كرد: «پاشو لعيا جان! آقا نصير براي ديدن خانم بزرگ و مادرت به اينجا آمده. سراغ ترا مي گيرد.»
لعيا به گوشهاي خود اعتماد نداشت. يعني ممكنست نصير اول صبح، همه كار را رها كرده و براي ديدن او آمده باشد؟ مي ترسيد چشمان خود را باز كند و آنچه را شنيده، چيزي جز يك رويا نباشد. پلكها را رويهم فشرد: «راست مي گويي خانجي؟ نصير اينجاست؟»
دايه لحاف را از رويش پس زد: «دروغم چيست لعيا جان؟ زودتر پاشو آماده شو! ممكنست آقا نصير برود، ها!»
لعيا به سرعت از جا برخاست و كنار آينه رفت. چهرهاش درهم رفت: «اي تبخال لعنتي، تو كه هنوز سرجايت نشسته اي؟»
دايه نهيب زد: «اينقدر خودت را عذاب نده دختر! اگر مي دانستي تبخال چقدر ترا خواستني مي كند، دعا مي كردي روزي يك تبخال از كنار لبت سر بزند. حالا هم معطل نكن! آفتابه لگن آوردهام، صورتت را بشوي و چادرت را روي سرت بينداز! مي ترسم از دير كردن، پشيمان شوي.»
واي اگر خانجي اين حرف را در مورد كس ديگري بر زبان مي آورد! قطعاً لعيا حسابي رنجيده مي شد. ولي حالا مثل يك بچه رام دست و صورت را شست و در حاليكه دستانش به سختي رعشه داشت، چادر روي سر انداخت و در پي دايه روان شد. نصير روي صندلي لهستاني نشسته و گرم گفتگو با شمس الملوك ومادربزرگ بود. صداي لعيا انگار از ته چاه بيرون مي آمد: «سلام!»
نصير به سرعت به سوي او چرخيد: «سلام لعيا جان! چطوري خانم؟» و نگاهش درخشيد: «اصلاً باور نمي كنم، تو چه بزرگ شده اي دختر خانم! توي اين چند سال، همه اهل خانه را به همان حال كه در وقت خداحافظي در ذهنم نشسته بودند، به ياد داشتم. ولي مي بينم همه تغيير كرده اند، بعضي پيرتر شده اند و عده اي جوان. البته تو يك نفر، براي من فرق فاحشي با ديگران داري. در ذهن من هميشه تو لعيا كوچولي پنج شش ساله اي هستي كه روزي كنار جوي آّ نشسته بودي و ماتم پيدا نكردن همبازي داشتي. بيا بنشين. خانم! چقدر خوشحالم كه ترا مي بينم.»
دست و پاهاي لعيا يخ زده بود. نصير بر خلاف پسران ديگر فاميل، چه راحت و بي تكليف او را مورد خطاب قرار مي داد! طوري حرف مي زد كه انگار به اين شهر و ديار تعلق ندارد. انگار نه اينكه در اين خانواده پر قيد و بند پرورش يافته. به سختي قدم بر مي داشت و در كنار مادر نشست. مادربزرگ پي صحبت را گرفت: «خوب بگو ببينم نصير جان! چرا زودتر ممدلي را در جريان كارهاي روزبه قرار ندادي؟ اگر زودتر او را به ايران باز مي گرداندند، به نفعش بود. اقل كم توي اين دو سه سال، دستش را جايي بند كرده بودند و الان مشغول كار بود.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:01 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دستش را جايي بند كرده بودند و الان مشغول كار بود.»
نصير دگرگون شد: «از همان نامه اي هم كه فرستادم، بعدها حسابي پشمان شدم. خدا مي داند كه قصد من فقط كمك به او بود ولي، گويي نامهام اثر بدي در عمو ممدلي خان گذاشت و سبب كدورت خاطر روزبه و مادرش شد.»
فخرالدوله قاب پر از نان برنجي و بادام سوخته را بطرف نصير سر داد: «عيبي ندارد نصير جان! ناراحتي روزبه چند صباحي هست و بعد به صرافت زندگي مي افتد. بايد از تو ممنون هم باشد. امينه هم كه منتر نشسته تا از كس و كار ممدلي برنجد و ناراحت شود. اصلاً آتش بيار معركه خود اين زن است، خودت را ناراحت نكن! از اين نان برنجي ها بخور! دست پخت لعيا است. پيش از آمدن تو يك روز تمام توي مطبخ بود و در پختن شيرينيها كمك كرد.»
نگاه گرم نصير بر سر و روي لعيا ريخت: «راست ميگويند لعيا؟ تو شيريني پختن هم بلد هستي؟»
خون به چهره لعيا دويد، فخرالدوله خنديد: «دخترم را دست كم گرفته اي نصير جان! از هر انگشتش يك هنر مي بارد. توي اين شهر، كمتر دختري به سواد و هنر او پيدا مي شود.»
نصير لبخندي زد: «من شكي به قابليت هاي لعيا ندارم. هميشه مي دانستم از دختران هم طراز و هم سن و سال خود برجسته تر خواهد شد. از همان كودكي با دختر بچههاي ديگر متفاوت بود.»
نصير اين را گفت و بار ديگر نگاه گرم و مشتاقش، در نگاه لعيا نشست. گرماي جانبخشي در رگ و پي لعيا دويد. چقدر براي ديدن اين چهره و اين نگاه چشم انتظاري كشيده بود. چه روزها كه نشسته بود و اين چشمان پر مهر و پرجاذبه را با قلم تخيل در ذهن خود ترسيم كرده بود. حالا او آمده بود. با همان رفتار صميمانه و همان سخنان دوستانه و همان نگاه گرم و بي پروايي كه تا اعماق وجود نفوذ مي كرد. نصير دست برد و بسته اي را كه در حفاظي مخملين و سرخ پوشيده بود، به طرف لعيا دراز كرد: «اين سوغات ناقابلي است لعيا جان! دلم ميخواست مي توانستم هديه بيشتري با خودم بياورم، ولي حمل وسيله زياد به راستي ممكن نبود.»
شمسي كه مثل هميشه آرام گوشه اي نشسته بود، با مهر لبخند زد: «ولي تو همه ما را شرمنده كرده اي نصير جان. واقعاً انتظار نداشتيم. همه ما از موقعيت تو و دردسرهاي سفرت آگاه بوديم.» و رو به لعيا كرد: «نصير جان زحمت كشيده و براي من و مادربزرگت هم قوطي عطر سوغات آورده. خوب هديه ات را باز كن و به ما نشان بده! از ظاهرش كه چيز جالبي به نظر مي رسد.»
لعيا بسته را گرفت و آنرا از غلاف مخملين بيرون آورد. هديه نصير جامي چيني بود به شكل قلب كه دورتا دور و روي سرپوش آن به تصاوير نقاشي چشم نوازي مزين بود. شمسي با تحسين وسيله را نگاه كرد: «چقدر قشنگ است نصير جان!»
«اين جعبه موسيقي است عمه جان. بايد سرپوش آن را بلند كنند تا به كار بيفتد.»
لعيا دست به طرف سرپوش چيني برد، كه فخرالدوله نهيب زد«لازم نيست سرش را باز كني لعيا، همينجوري در بسته ببر و سر طاقچه اطاقت بگذار!» و سري تكان داد: «افسوس كه هديه نصير است و گرنه همين الان مي گفتم آن را در مزبله بيندازي. اين فرنگيها هم فقط به فكر ساختن بند شيطان هستند. دروغ نگفته اند كه خرد جال از فرنگستان ظهور مي كند.»
لعيا از سخنان مادربزرگ دمغ شد و سر به زير انداخت. ولي سيماي نصير كوچكترين تغييري نكرد: «خوب مادربزرگ؛ عمه جان! با اجازه من مرخص مي شوم.بايد به ديدن پدرم بروم. قرار است با او به ملاقات يكي از دوستانش برويم.»
پس از رفتن نصير، لعيا بي گفت و شنودي هديه اش را برداشت و خود را به اطاقش رساند. در را بست و چفت آن را انداخت. چادر را گوشه اي انداخت، كنار ديوار نشست و قاب چيني را به سينه فشرد. انگار نه اينكه هديه نصير يك جسم بي جان است. تپش و ضربان آن را در ميان دستان خود حس مي كرد. به آرامي سرپوشش را بالا زد. نوايي به لطافت و زيبائي انعكاس وزش نسيم بهاري در ميان شاخ و برگ جوان درختان باغ و ناله دلفريب لغزيدن امواج يك رودخانه آرام به روي هم، در فضا طنين افكند. حس زمان و مكان را از دست داده بود. خود را برفراز توده اي ابر سپيد، در بالاترين نقطه آسمان حس مي كرد. ديگر انتظار به پايان رسيده بود. و اين انتظاري بود كه حتي حزنش هم مطبوع مي نمود. اين نواي جادويي كه از تار و پود كاسه چيني بيرون مي تراويد، ترنم جانفزاي پيوندي دوباره بود. هر بار با خاموش شدن جعبه، آن را دوباره كوك مي كرد و چشمها را رويهم مي گذاشت. نفهميد چه مدت در آن حال بوده. به صداي تقه هايي بر در، از جا جهيد. سرپوش چيني را گذاشت و چفت در را گشود. خانجي بود، سرحالتر از هميشه: «چرا چفت در را انداخته اي لعيا جان؟»
لعيا از برابر در كنار رفت: «خسته بودم، مي خواستم استراحت كنم.»
خانجي چشمهاي را ريز كرد: «عجب صداي دلنشيني از اطاقت بيرون مي آمد . از همين كاسه چيني بودع اينطور نيست؟»
لعيا با شيفتگي دست روي جعبه موسيقي كشيد: «بله خانجي از همين كاسه بود. مي بيني فرنگيها چه صنعتي دارند! فقط حيف كه خانم جان با صداي سازي كه از اين كاسه بيرون مي آيد، مخالف است.»
خانجي دستي بر شانه اش كشيد و صدا را پائين آورد: «خوب مخالف باشد لعيا جان! تو كه نمي خواستي اين كاسه ساز زن را، روي طاقچه تالار پنجدري بگذاري. بهتر كه همه مخالف آن باشند و همين جا توي اطاقت حفظش كني. بد مي گويم؟»
ديگر لعيا شكي نداشت كه اسرار دلش نزد خانجي لو رفته، از اين بابت دلخور نبود. بدش نمي آمد كسي را داشته باشد كه گاهگاهي، اگر نه به طور صريح، حتي ضمني و با كنايه، با او سخني در موردنصير رد و بدل كند. آروزها و رازها در دلش مي جوشيد و براي جلوگيري از سرريز آن ها بايد به دامني پناه مي برد. نمي دانست چگونه حرف را به اين مسئله بكشد. مانند همان زمانها كه بچه بودع سر را يك بري روي شانه خم كرد: «راستي خانجي، فكر ميكني زن دايي جان نصراله، از آمدن نصير چه حالي دارد؟»
خانجي درد او را خوب مي فهميد ولي شايد صلاح نمي دانست در اين مورد با او بي پروا باشد. حالتي متفكرانه به چهره داد: «راستش نميتوانم حال او را خوب بيان كنم ولي مطمئنم الان دارد از شادي روي ابرها پرواز مي كند. حق هم دارد. بهرحال مادر است. اما راستش را بخواهي لعيا جان، من از اين زن زياد خوشم نمي آيد.»
چشمان لعيا گرد شد. هرگز پيش از آن نديده بود خانجي در مورد يكي از اهالي خانواده، آنطور بي پروا حرفي بزند. آنهم بدگويي از زني كه براي لعيا آنهمه عزيز بود. ناخودآگاه خود را به طرف او سَُر داد! «چرا خانجي؟ او كه زن بدي نيست؟ تصور نمي كنم بعد از خانم جان، كسي به اندازه زن دائي بدري، به من و مادر محبت داشته باشد. هميشه مراقب احوال ما بوده.»
خانجي لبها را به هم فشرد و ابرو را بالا انداخت: «نه لعيا جان! بدرالزمان زن يكرنگي نيست. آن طورها هم كه ادعا مي كند، به مادرت و خانم بزرگ ارادت ندارد. همه محبتش ظاهري است و براي حفظ حمايت خانم بزرگ.» و وسط انگشت سبابه و شست را به دندان گزيد: «خدايا سگم به درگاهت،ولي چه كسي است كه نداند، اگر حمايت هاي خانم بزرگ و تعريفهاي مادرت نبود، هرگز اين زن چپول، با اين ريخت و قيافه نمي توانست اينجور سوار زندگي باشد و يكه تازي كند. ديروز حرفهايي از او شنيدم كه حسابي مرا حرصي كرد. تا آن لحظه نمي دانستم اين زن چه خبث طينتي روي تو و مادرت دارد.ز
«روي من و مادرم؟ مگر تو چه شنيده اي خانجي؟»
دايه خود را جمع و جور كرد: «بگذريم لعيا جان! حرف ديگري بزن!»
اين حرف دايه، لعيا را كنكاوتر كرد: «نه بگو! بگو ببينم زن دائي چه مي گفت؟ حرفهايش در مورد من هم بود؟»
حرفي بود كه از دهان دايه در رفته بود و حالا ناچار به توضيح بود. من و مني كرد: «واله چه بگويم؟ شايد هم به دليل اهميتي كه مسئله براي من داشت، از حرفهاي او دلگير شدم.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:02 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لعيا با كلافگي، نيم تنه را به زمين كوفت: «طفره نرو خانجي! زود بگو ببينم! موضوع چه بود؟»
خانجي با درماندگي گوشه چارقدر را به بازي گرفت: «راستش در مورد تو نصير بود.»
خون تا فرق سر لعيا دويد و بي تابانه تر، چشم به دهان خانجي دوخت:«ديروز بعد از نهار، وقتي مي رفتم آشت قليان خانم بزرگ را عوض كنم، منيژه زن دائيت، با بدرالزمان، كنار در آبدارخانه،مشغول گفتگو بودند. پشتشان به من بود و متوجه من نشد. اسم ترا كه شنيدم،ناخودآگاه، پا سست كردم. به نظر مي رسيد بدرالزمان، از حرفهاي منيژه جوشي شده بود: «نه منيژه جان! ترا به خدا جاي ديگري اين حرف را تكرار نكين! من كجا گفته ام كه لعيا را براي نصير مي خواهم؟! لعيا به درد نصير نمي خورد. شمسي او را مثل خودش لوس و خودسر بار آورده. اصلاً دلم نمي خواهد حتي به اين موضوع فكر كنم. خودم براي نصير تكه نابي را در نظر گرفتهام. به اميد خدا، به زودي براشان عروسي راه مي اندازم.»
لعيا آب دهان را به سختي فرو داد. داغي نامطبوعي، چهره و چشمانش را در خود گرفته بود: «نگفت چه كسي را در نظر گرفته؟»
«چرا، اتفاقاً اين سؤالي بود كه منيژه از او كرد. كرامت دختر آبجي اكرمم را براي نصير زير سر گذاشته ام. هيچكس مثل او، وصله به درد بخور نصير نيست. يك خانم به تمام معنا است. از هر انگشتش يك هنر ميبارد.»
خانجي اين را گفت و ابرو بالا كشيد: «عجب تكه نابي را هم براي نصير در نظر گرفته! اگر دختر خواهر خودش نبود، از شكل و شمايلش چه ايرادها كه نمي گرفت. به اين دخترك كك مكي و تب لازم مي گويد تكه ناب! دست و پايش از باريكي مثل عنكبوت است.»
لعيا گيج و منگ بود. كرامت آنطورها هم كه دايه مي گفت، بد ريخت نبود. احساس كرد چيزي روي قلبش سنگيني مي كند. رقيب قدري به ميدان آمده بود. آنطور كه لعيا بدرالزمان را شناخته بود، مي دانست تا آنجا كه مقدور باشد، پاي خواستههايش مي ايستد و نگراني از اينكه نصير تن به خواسته مادر كه سالها از او دور بود، متوحشش مي كرد. خانجي دلسوزانه نگاهش كرد: «من كه تصور نميكنم نصير ميلي به دختر خاله اش، كرامت داشته باشد. آنقدرها هم بچه ننه نيست كه روي حرف مادرش نه نياورد. فقط در اين وسط مانده ام متحير اين چه دشمني است كه بدرالزمان با مادرت دارد! زن بيچاره يك بدري مي گويد، چهل تا از كنار لبش مي ريزد. خدا همه ما را به راه راست هدايت كند.»
لعيا مثل هر زمان كه مسئله اي آشفته اش مي كرد، سر را روي بالشتك كنار ديوار گذاشت، روي زمين دراز كشيد و پاها را توي شكم جمع كرد. دايه پشيمان از بيان سخنان خود، با درماندگي دستي بر سر او كشيد، دلش ميخواست چيزي بگويد ولي هر چه سعي كرد، چيزي به ذهنش نرسيد.
اين دختر را مثل فرزند نداشته خود دوست داشت، اصلاً او را فرزند خود مي دانست به سختي لب گشود: «لعيا جان!»
لعيا غلتي زد و دنده به دنده شد: «برو خانجي! ميخواهم بخوابم.»
دايه ناگزير، آرام برخاست و از اطاق بيرون رفت. خودش را دلداري مي داد. «اين خبر خواهي نخواهي به او ميرسيد. چه بهتر كه براي شنيدنش آماده باشد شايد هم بتواند زودتر دست و پايي بكند و قضيه خودش و نصير را فيصله بدهد. مطمئنم نصير به او بي ميل نيست.»
سرگرم اين افكار، در پي يافتن شمسي، به اطاق مخصوص فخرالدوله وارد شد. فخرالدوله بالاي اطاق نشسته و امينه با چهرهاي عبوس و گرفته، كنار در نشسته بود. آن طرف اطاق شمسي نشسته و طبق معمول در دنياي خود بود. دو لك لك نقاشي شده به روي مخملي آبي رنگ را، سوزن دوزي مي كرد. خانجي سر قليان فخرالدوله را كنار پنجره برد و خاكستر آن را رو به بيرون فوت كرد. فخرالدوله امينه را نصيحت مي كرد: «روزبه را هر كجا كه هست خبر كن و به خانه بياور! نگذار اهل خانه تصور كنند. ميانه او و نصير شكر آب است. نگذار خيال كنند او نسبت به موفقيت و موقعيت نصير حسادت ميكند. اين لجبازيها دهن كجي كردنها براي يك مرد خوبيت ندارد. مشكل اينجاست كه تا اين سن و سال او را زن نداده ايد و گمان مي كند هنوز طفل صغير است كه اينطور قهر و قهربازي مي كند. نبينم امروز به فردا رسيده هنوز روزبه نيامده! بلند شو برو با همان سياستي كه داري و مار را از لانه بيرون مي كشي، روزبه را به خانه بياور! به محض آمدن او را پيش من بفرست. خودم ترتيب كارها را مي دهم. بلند شو خانم! بلند شو!»
امينه با غيض سر و گردني تاب داد و از جا برخاست: «با اجازه.»
با قدمهاي سنگين و ناراحتي از اطاق بيرون رفت. خانجي نشست و به يك نقطه نامعلوم خيره شده. هيچكس از او نپرسيد چه مرگت شده؟ هر زمان بيكار در جايي نشسته بود. همين حالت را داشت. فخرالدوله سر تكان داد: «هر آتشي است، از گور همين امينه آتش به جان گرفته بلند مي شود، چشم ديدن بدري و فرزندان او را ندارد. حالا هم خوب مستمسكي براي برهم زدن ميانه دو پسرعموگير آورده. نامه نصير را علم كرده و دارد سم پاشي ميكند ولي، نمي گذارم به هدف برسد. مگر من مرده باشم كه او بتواند ميانه فاميل را بهم بزند. تا زنده ام نمي گذارم هيچكس و هيچ چيز توي اين زندگي تفرقه بيندازد.»
شمسي سر بلند كرد و نگاهي به مادر انداخت و دوباره بي صدا مشغول سوزن دوزي شد. هيچوقت حوصله سر و كله زدن و يك به دو كردن با او را نداشت، والبته از شوكت و اقتداري هم كه فخرالدوله در خانه داشت، ناراضي نبود. حداقلش اين بودكه بعد از مرگ همسر، با وجود چنين مادري هميشه از عزت و احترام فوق العاده اي برخوردار بود و همين مسئله به او آرامش روح مي بخشيد.

* * *

فرداي همان روز، روزبه، به خانه آمد و ساعتي بعد در اطاق مادربزرگ بود. با ديدن نصير در كنار مادربزرگ برافروخته شد. شرار كينه و نفرت در نگاهش مي جوشيد. فخرالدوله او را در سوي ديگر خود نشاند و شروع به نصيحت كرد. روزبه سر به زير دشات ولي مي شد فهميد در دلش چه ولوله اي برپاست. نصير رو به مادربزرگ كرد: «من فرستادن نامه را انكار نمي كنم خانم جان، ولي بخدا قسم نيت بدي نداشتم. نگران روزبه بودم. مي ترسيدم اسير زني اجنبي و بدكاره شود و او عقلش را بدزدد. روزبه جوان خوش سيمائي است.شايد هم دست خودش نبود. ولي، مشتي زن و مرد ناباب دوره اش كرده بودند. ميدانستم با وجود آنها نمي تواند به هدفي كه در پي آن بود برسد. مي ترسيدم نتواند به تحصيل ادامه دهد.
همين بود كه از روي ناداني، تصميم گرفتم دست خطي براي عموجان بفرستم. باور كنيد نمي دانستم چنين غائله اي برپا شود. هدفم فقط كمك به روزبه بود. بهرحال ما با هم بزرگ شده ايم. از برادر بيشتر دوستش دارم.»
روزبه برآشفته شد: «برادريت راديديم آقا نصير. ايكاش دوست داشتنت را براي خودت نگاه مي داشتي. نمي شد نگران من نباشي! چطور باور كنم كه هدفي جز خراب كردن من و زندگيم نداشتي؟»
مادربزرگ حرفش را بريد: «بس كن روزبه جان! حرف نصير را باور كن! مطمئن باش او بد ترا نمي خواسته. شايد هم خير در اين بوده كه ترا زودتر به ايران باز گردانند. ما از مشيت پروردگار غافليم! حالا هم يك صلوات بفرست و بلند شو روي پسرعمويت را ببوس. دلم نمي خواهد كدورتي ميان شما باقي بماند.»
روزبه دندانها را بهم فشرد و خشك در جا نشست. دست خودش نبود، ولي نمي توانست دستور مادربزرگ را اجرا كند. نصير از جا برخاست. به طرف روزبه آمد و دست در گردن او انداخت: «خواهش مي كنم مرا ببخش روزبه جان! به خدا قصد بدي نداشتم. سعي مي كنم كارم را جبران كنم. سعي مي كنم تلافي كنم. كاش مي شد زمان را به عقب برگردانم و آنوقت مي ديدي كه چقدر از كارم پشيمانم. آنوقت ميديدي كه هرگز نامه اي نوشته نمي شود.»
و پيكر خشك و بي احساس روزبه را در آغوش كشيد. مادربزرگ لبخند زد: «مرحبا نصير جان! هميشه در كار درست پيشقدم بوده اي. تو ياد بگير روزبه! زود باش! صورت پسرعمويت را ببوس!»
سخنان مادربزرگ، آتش خشم روزبه را شعله ورتر كرد. برق خشونتي در چشمانش درخشيد. لحظه اي به سرش افتاد كه خود را از آغوش نصير بيرون بكشد و اطاق را ترك كند ولي انديشه ناگهان او را از اين كار منصرف كرد. لبخندي تصنعي بر لب نشاند و آرام به شانه نصير زد: «خيلي خوب! حرفت را قبول كردم. همه چيز را فراموش كن!»
چهره مادربزرگ به لبخند رضايتي گشوده شد. با غرور، نفسي فرو داد: «بارك اله، بچهها! همانطوري تربيت شده ايد كه انتظار داشتم. حالا هم ديگر با شما كار ندارم. مي توانيد برويد دنبال كار و بارتان. فراموش نكنيد كه هميشه بايد پشت و پناه هم باشيد!»
روزبه و نصير. دوشادوش يكديگر از اطاق خارج شدند. چشمان روزبه، برق مرموزي داشت. معلوم نبود. در سرش چه مي گذرد ولي رفتارش به نحوي بود كه انگار هرگز اتفاقي نيفتاده. حرف را به مسائل معمول و جاري خانه كشاند. از هشتي خانه مادربزرگ، وارد كوچه بن بست شدند. روزبه نگاهي در كوجه گرداند: «يادش بخير! چه روزهايي در اين كوجه و كنار اين نهر داشتيم.»
نصير كه از ملايمت پيشبيني نشده روزبه، ذوق زده بود، بازويش را فشرد.«هيچوقت براي به وجود آوردن لحظات زيبا و به جا گذاشتن خاطرات به ياد ماندني دير نيست. ما مي توانيم روزهاي خوش گذشته را تكرار كنيم.»
روزبه پوزخندي زد: «عين الك دولك بازي كنيم و از درخت بالا برويم؟»
«نه منظورم اين نيست. منظورم...»
روزبه توي حرفش آمد: «شوخي كردم آقا نصير. عقيده ترا قبول دارم. هر سني تفريحات مخصوص خودش را دارد. با هم قرارش را مي گذاريم. خوب فعلاً ما رفتيم. بعداً مي بينمت.» و با قدمهاي بلند از كوجه بن بست بيرون رفت. نصير با لذت نفسي عميق كشيد. تنها نگرانيش از بازگشت به تهران، به آن سادگي از ميان رفته بود. دستها را به هم فشرد و راه خود را به طرف خانه كج كرد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:02 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لعيا دلگير و بغ كرده، گوشه اطاق نشسته بود. شمسي با عصبانيت، جليقه و پلهاي، ترمه و مخمل زردوزي را از بقچه بيرون كشيد و توي اطاق ريخت: «همين الان، بلند مي شوي و لباس مهماني به بر مي كني؟ اگر به اين ادا و اصولها ادامه بدهي، هرچه ديدي از چشم خودت ديدي.»
لعيا گردن را راست گرفت: «گفتم كه من به خانه اكرم خاله نمي آيم، از خانواده آنها خوشم نمي آيد. اصلاً دلم ميخواهد امروز در خانه بمانم. اگر نخواهم به من خوش بگذرد، به چه كسي بايد رجوع كنم؟»
شمسي با درماندگي تكيه به ديوار زد: «آخر معلوم هست حرف حساب تو چيست؟ جرا اينقدر با من لجبازي مي كني دختر؟! چرا اينقدر روي حرفهايم نه مي آوري؟ همه خانواده، مادربزرگ، دائيها و زن دائيها و فرزندانشان عازم ميهماني هستند، آنوقت تو اينطور سمج چسبيده اي كه من نمي آيم. مگر دختر خاله اكرم هب تو چه بدي كرده؟ مگر خانوادهاش به تو چه گز گراني فروخته اند؟ كم فك و فاميل پشت سرت حرف مي زنند؟ كم لجبازي و خودسريت توي دهان اين و آن افتاده؟ حالا باز هم لجبازي كن! باز هم بگو تنها توي خانه مي مانم و با جمع همراه نمي شوم! اگر از من پرسيدند چرا لعيا نيامده، چه جوابي بدهم؟ بگويم از خانه دختر خاله خوشش نمي آيد؟»
لعيا با غيضي بلند شد: «خيل خوب! مي آيم. ولي بدان كه اصلاً تمايلي به آمدن ندارم و مرا داريد با زور مي بريد.»
شمسي جوابي نداد. هيچوقت حوصله يك به دو كردن نداشت. اگر فك و فاميل آنطور اعمال و رفتار لعيا را زير ذرهبين نگذاشته بودند، هرگز به او اصرار نمي كرد با آنها همراه شود. لعيا لباس بر تن كرد. كنار آينه ايستاد و با وسواس شورع به شانه كشيدن به سر و موي خود كرد. مي دانست اين ميهماني به چه مناسبت برگزار ميشود. دختر خاله اكرم، در راهاندازي ميهماني به مناسبت ورود نصير، از همه دست پيش گرفته بود و قطعآً هدفي جز جلب توجه نصير و به معرض نمايش گذاشتن دخترش، كرامت نداشت. لعيا گيسوان را روي شانه پريشان كرد و گوشوارههاي عربي هديه مادربزرگ را در گوش انداخت. چهره شرقي و گرمش، در جام صاف و پاكيزه آينه، دلرباتر از هر زمان مي درخشيد. چشمها را درهم فشرد: «نمي گذارم او را از من بگيرد. نصير فقط تعلق به من دارد. فقط به من!»

* * *

دختر خاله اكرم سنگ تمام گذاشته بود. همه فاميل دور و نزديك در تالار مجلل خانه نشسته و دم به دم با انواع طعام و نوشيدني، پذيرايي مي شدند. كرامت كليجه عنابي خوش دوختي روي لباسها بر تن كرده و خرامان، به همراه خدمه خانه در حال پذيرايي بود. رنگ عنابي در چهره پريده رنگش انعكاس دلنشين داشت و همين خون لعيا را به جوش مي آورد. بدرالزمان قربان صدقه اش مي رفت: «الهي فدايت شوم دختر! ماشاله به اين شكل و قيافه! اكرم جان حتماً امشب براي عروس خوشگل من اسپند دود كن! اصلاً لازم نيست تا شب صبر كني. بگو اسپند بياورند، دور سرش بگردانم و توي آتش سر قليان بريزم. ماشاله دخترت مثل فرشته مي ماند.»
لعيا رنگ به رنگ شد و به خانجي كه همراه هميشگي مادر در خانه و عروسي و عزا بود، نگاهي انداخت. دايه چهره در هم كشيد و سر در گوشش آورد: «حالا ديگر مطمئن شدم، چشمان لنگه به لنگه بدرالزمان خوب نمي بيند. ببين چه تعريفي از اين شير برنج بي نمك مي كند!»
حواس لعيا به گفتگوي مادربزرگ و بدرالزمان بود: «به گمانم خيالاتي در سر داري، بدري جان. انگار كرامت حسابي چشمت را گرفته و مي خواهي براي نصير دست بالا بزني.»
چهره گلگون بدرالزمان شكفته تر شد: «البته، با اجازه شما خاله جان! بله اگر خدا بخواهد، تصميم دارم با نصراله خان و نصير صحبت كنم و كار اين دو جوان را يكسره كنم. از خيلي وقت پيش، چشمم به دنبال كرامت بوده، فقط دعا مي كردم تا بازگشتن نصير، صيادي سر نرسد و او را صيد كند، الحمدله كه دعاهايم بي نتيجه نماند.»
مادربزرگ نگاه خريدارانهاي به كرامت انداخت: «چه كس بهتر از اين دختر. هرچه باشد تكه تن خودمان است. دختري به اين نجابت و اينطور ديده شناخته، كمتر پيدا مي شود. مبارك است انشاله. هرچه زودتر آستين بالا بزن!»
خون جلو چشمان لعيا را گرفت. براي اولين بار حس مي كرد با تمام وجود از مادربزرگ متنفر شده. اگر قادر بود، خرخرهاش را مي جويد. كسي جز او و شمسي، سخنان بدري و مادربزرگ را نشنيده بود. لعيا در درون غريد. «كاش زن دايي بدري لال شود و پيش نصير و دايي نصراله چنين حرفي از دهانش خارج نشود. كاش مزاحمي ميان من و نصير نبود و خودم ميتوانستم غائله را ختم كنم. اصلاً كاش مي شد، من از او خواستگاري كنم و اگر چنين چيزي مقدور بود. همين الان او را توي ايوان صدا مي زدم و براي خودم خواستگاريش مي كردم.» مي دانست هيچيك از خواستههايش عملي نيست. كز كرد و پشت خود را به مخده فشرد. ديگر حوصله شنيدن سخنان اطرافيان و ديدن شيرين كاريهاي زينت خاتون را نداشت.
زينت خاتون، زن فربه و خوش مشرب فاميل، وسط تالار نشسته و دختر بچهاي را در پشت خود زير چادر پنهان كرده بود. دستان دختربچه كه بجاي دستان زينت از زير چادر بيرون آمده بود، به همراه معاني شعر هوو هوو دارم، كه آن زن بانمك، سر داده بود، بالا و پائين مي رفت و سبب نشاط جمع زنان شده بود.
سفره نهار كه پهن شد، هياهوي زنان اندكي فرو نشست. گرداگرد سفره حلقه زدند و كودكان زير بال مادرها جا گرفتند. لعيا، با وجود ضعف شديد، ميلي به خوردن غذا نداشت. قاشقي از خوشت فسنجان به روي قاب پلوي جلو دستش پهن كرد ولي لقمهاي از گلويش پائين نمي رفت. آرام از كنار مادر برخاست و به سرسرا رفت. صداي بم و خفه مردان، از تالار مجاور به گوش مي رسيد. احساس نفس تنگي داشت. به طرف ايوان به راه افتاد. از كنار تالار مردانه كه رد مي شد، ناخودآگاه نگاهي به درون انداخت. همه مشغول خوردن غذا بودند. به سرعت از آنجا گذشت و به ايوان رفت. سرتاسر ديوارهاي ايوان، پويشده از كاشيهاي منقش الوان، نقشهايي از حيوانات و پرندگان ودرخت و آبشار را در مقابل چشم بينندگان مي گشود. لعيا در فكر بود، دخترخاله اكرم و همسرش هم چه ذوق سرشاري دارند. هر گوشه خانه، جلوه خاص خود را دارد. نگاهش به نقوش ديوار بود كه دستي به شانه اش خورد. با هول چرخشي به بدن داد. نصير با لبخند پشت سرش ايستاده بود: «هنوز هم حس و حال كودكانه خودت را حفظ كردهاي لعيا جان؟ مي بينم سخت مجذوب نقش جنگل و حيوانات روي ديوار شدهاي!»
لعيا شرمزده، چادر را روي سر جابجا كرد و قسمت بيشتري از چهره را در آن پنهان كرد. نصير خنديد: «تو روز به روز قشنگتر مي شوي دختر خانم. حتي امروز از دور روز پيش كه تو را ديدم. زيباتر شدهاي.»
لعيا افسون شده، نگاهش كرد: «چطور شد كه به ايوان آمديد؟ غذا خوردهايد؟» نصير چشمها را ريز كرد و چهره درهم كشيد: «چه رسمي و لفظ قلم صحبت مي كني لعيا جان! انگار ما دوستان دوران بچگي بوديم ها! خواهش مي كنم با من راحت حرف بزن! در جواب سئوالت هم بايد بگويم بله! نهار خوردهام. ترا ديدم كه از كنار تالار مردانه رد مي شدي گفتم بيايم پيغامي بدهم براي مادرم ببري. به او بگو نصير زودتر به خانه رفت ولي نگران من نباشند. تا هر زمان كه خواستند در خانه خاله اكرم بمانند.»
لعيا مي خواست مطمئن شود كه درست شنيده مي خواست مطمئن شود كه نصير ميلي به ماندن در خانه كرامت و خاله اكرم ندارد. پرسيد: «يعني شما نميمانيد تا با بقيه به خانه برويم؟ز
«نه لعيا جان! به رفيع قول دادهام امروز بعدازظهر به او سري بزنم. ميخواهم كمكش كنم و او را به باغ ببرم. پسر بيچاره وقتي ببيند اهل خانه همه به ميهماني رفتهاند، مطمئناً دلش ميگيرد.متأسفانه كسي زياد به فكر او نيست.»
صداي پايي از پشت سر شنيده شد. نصير به راه افتاد: «خوب من رفتم دختر خانم. خداحافظ.»
كرامت در قاب در خروجي ايوان ايستاده و با نفرت و انزجار او را مي نگريست. نصير از كنارش گذشت. «من رفتم كرامت جان! دليل رفتم را به لعيا گفتم، از خاله اكرم به جاي من تشكر كن با وجود داشتن ميمهمان، مزاحم خودش نمي شوم.»
كرامت چهرهاش رنگ پريدهتر شده بود. قديم به سوي لعيا برداشت: «چرا نصير رفت؟»
حواس لعيا به كلي پرت بود: «بعداً مي گويم كرامت جان. بعداً مي گويم.» و دوباره به تالار، نزد ميهمانان بازگشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:02 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قادر است پاهاي خود را تكان دهد. و با كمك چند قدمي راه برود. اسماء دختر عليشاه، كنارش نشسته بود و با مرهمي كه از گياهان كوهي كردستان به دست آمده بود، پاهاي او را مالش و حركت مي داد. عضلات پاهاي كشيده رفيع، شكل طبيعيتري گرفته بود ولي هنوز ناتوان به نظر مي رسيد. در اين چند سال، حسابي قيافهاش تغيير كرده بود. پسري بلند قامت و لاغز اندام، با چهرهاي مصمم و دوست داشتتي كه ته ريشي تُنُك جلوه آنرا دو چندان مي كرد. اندام ظريف و ريز اسماء كمي گوشت گرفته و گردتر شده بود و خطوط نامحسوسي، در كنار چشم و لبهايش، جا خوش كرده بود. دختر بيچاره سني نداشت، شايد چيزي حدود بيست و سه و چهار ساله بود، ولي فقر و انزوا و اجبار به گوشه نشيني در آن عمارت متروك، چهرهاش را افسرده نشان مي داد. او در سني بود كه بايد همسير و چند فرزند داشته باشد ولي هيچگاه روزگار به او روي مساعد نشان نداده بود. رفيع با ديدن نصير در جاي خود نيم خيز شد: «بخدا راضي به اين كار تو نبودم نصير جان! كاش در خانه خالهات مي ماندي و خوش مي گذراندي.»
نصير دستي به شانهاش زد: «هيچ كجا لذت با تو بودن را ندارد. نمي داني زمان دور بودنم از خانه، چقدر در فكر تو بودم. راستش را بخواهي هيچوقت فكر نمي كردم روزي سلامتت را بدست بياوري ولي، مي بينم كه به سرعت رو به بهبود ميروي!»
رفيع نگاهي حق شناسانه به اسماء كرد: «اين دختر و خانوادهاش محبت را در حق من تمام كردند. فقط از خدا مي خواهم زودتر سرپا شوم و آنها را به شهر و ديار خودشان بفرستم. حالا هم زياد اصرار مي كنم ولي، با محبتي كه به من پيدا كردهاند، دلشان نميآيد رهايم كنند. به نظر من با وضعيتي كه در اين خانه دارند، هر كجاي ديگر كه بروند، به نفعشان خواهد بود. بيچاره عليشاه نوكر بي جيره و مواجب بابا شده، قوت روزانهشان را هم به زور ميد هند.»
نصير حرفش را درز گرفت. شايد صلاح نمي دانست رفيع آنگونه بي پروا در مقابل دختر عليشاه، از پدر خود انتقاد كند. «خيل خوب پهلوان، بلند شو تا به باغ برويم و برايم بگو در اين مدت، اوقات خود را چگونه مي گذراندي!»
اسماء زير بازوي او را گرفت و به كمك نصير از جا بلندش كردند. رفيع به آرامي و با ناتواني يك كودك نوپا، در حاليكه دستهايش دور گردن اسماء و نصير حلقه بود، پاها را به كندي از زمين مي كند و به سنگيني بر زمين مي گذاشت. بادست به طرف بهار خواب اشاره كرد: «تا همين بهار خواب برويم كافيست. امروز اسماء از من زياد كار كشيده و چند دوري در اطاق گردانده. حسابي خسته هستم.»
در بهار خواب، روي دو صندلي پايه كوتاه لهستاني نشستند و اسماء به اطاق بازگشت. رفيع نگاه اميدوار خود را توي باغ سُر داد: اين روزهاي آخر بد نگذشته نصير جان! از زمانيكه قادر شدهام با كمك روي پاهاي خود بايستم، زندگيم روشن شده ولي، پيش از آن تعريفي نداشت. تنهائي اذيتم مي كرد، تمام وقتم به خواندن كتاب مي گذشت. فقط حبيب بود كه گاه گاهي به من سر مي زد. بيچاره او هم از وقت و كار و تفريحش ميزد و پيش من مي آمد. تنها چيزي كه مي دانم، توي اين قوم به ظاهر منسجم و مهربان، تنها تو و حبيب و لعيا هستيد كه مي شود رويتان حساب كرد. بقيه يك مشت جماد هستند. حتي پدرم. ذرهاي عاطفه و مهر پدري در وجودش نديدهام. بدجوري آلت دست زنان خود شده! از پدر بودن تنها بچه پس انداختنش را ميشناسد. شايد باور نكني ولي از چهار ماه پيش تا به حال او را نديدهام. حتي ايام عيد به من سر نزده. تو بگو! اسم او را چه مي توانم بگذارم؟»
نصير دلداريش داد: «البته به تو حق مي دهم. تنهايي و يكجا ماندن، روحت را حساس كرده. ولي دائي ممدلي آنطورها هم كه مي گويي بي عاطفه نيست. دورادور ترا زير نظر دارد. مادربزرگ مي گفت، دم به دقيقه براي رفيع معلم استخدام ميكند و برايش كتاب مي فرستد. خوب همين نشان از علاقه او دارد.»
لبخندي زهرآگين بر لبان رفيع نشست: «كاش به جاي خريد اين كتابها و استخدام معلمها، گاهي خودش به من سر ميزد. آن وقت بود كه مطمئن مي شدم كارهايش فقط از روي ترحم و اجبار مادربزرگ نيست و وجودم برايش اهميت دارد. خوب بگذريم، دلم نميخواست روحت را مكدر كنم، تو از خودت بگو نصير! از گذشتهات، از آيندهات. راستي كي خيال داري ازدواج كني. انگار پسران اين فاميل طلسم شدهاند. هيچكدام قدمي در راه ازدواج بر نمي دارند! حبيب و روزبه هم دارند خط تو را مي روند. فكر ميك ني كي بخت آنها باز شود؟» و خنديد: «اين گره به دست لعيا باز مي شود. بايد به اصطبل برود و نعل اسبي جادويي را پيدا كند. حبيب در مورد آن چيزهاي بامزهاي مي گفت. راستي براي خود لعيا هم چنين طلسم شكني واجب است. خود او هم تن به ازدواج نمي دهد»
نگاه نصير، به همراه پرندهاي كه از روي شاخه بلند مي شد، به پرواز درآمد: «ازدواج مسئله اجباري نيست. بايدچشم ببيند و دل بخواهد. آن وقت همه مسائل حل مي شود.» و به يادآوري خاطرات خوش كودكي پرداختند. اميدواري رفيع، نصير را سخت به وجد آورده بود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:03 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
دايه وارد اطاق شد. لپهايش از شدت هيجان گل انداخته بود. گذشته از اينكه مي دانست با خبري كه دارد لعيا را به شدت خوشحال مي كند، حسي ناشناخته،دل خودش را هم به تپش واداشته بود. حسي گمشده، حسي در دورترين خط افق زندگي، مدتها بود كه با التهاب لعيا، ملتهب مي شد و شوريدگي او شوريده اش مي كرد. سن وسال خود را از ياد برده بود. به سالها پيش بازگشته بود. به زماني كه بايد دل مي بست . به زمانيكه بايد دل مي برد. و به لحظاتي كه هرگز نقشي از يك دلبستگي، در ضميرش انعكاس به جا نگذاشته بود. نگاه لعيا، از مناظر پشت پنجره به سوي او كشيده شد: «چه خبر شده خانجي؟ خوشحال به نظر مي رسي!»
دايه روي تختگاه كنار پنجره نشست: «خبرهاي جالبي دارم لعيا جان! شايد شنيدنش برايت خالي از لطف نباشد.»
لعيا كنارش نشست: «خوب بگو! خبرت مربوط به چه چيزي است؟»
دايه دست روي زانويش گذاشت: «بدرالزمان آمده بود پيش خانم جانت، كاردبزني خونش در نمي آيد.»
لعيا بازوي او را گرفت: «چرا خانجي، دليلش چه بود؟»
«در مورد نصير و كرامت بود، البته فكر نمي كنم به قصد گفتن چنين حرفي پيش خانم بزرگ و مادرت آمده بود، مثل هميشه آمده بود سري به آنها بزند. خانم بزرگ بود كه حرف كرامت را پيش كشيد و او هم ناچار، در حاليكه رنگ به رنگ ميشد و نشان ميداد خيلي دلخور است. جريان صحبتش با نصير و نصراله خان را برملا كرد. البته او خبر دارد كه نميتواند چيزي را خلاف واقع به خانم بزرگ بگويد و دروغش لو مي رود و گرنه فكر نمي كنم به اين سادگي حاضر به گفتن حقيقتش مي شد.»
لعيا دستها را روي گونه فشرأك «واي! چقدر طفره مي روي خانجي! بگو ببينم زن دايي چه مي گفت؟»
«موضوع اينست كه نصير، سخت با نقشه مادرش در مورد كرامت، مخالفت كرده و كار به بگو نگو كشيده. انگار در اين وسط نصراله خان هم پشتي نصير در آمده و به كمك هم ذوق بدري را كور كردهاند. البته حرفهايش را با پيچ و تاب و در لفافه بر زبان آورد ولي لُب مطلب همين بود كه گفتم.»
لبخندي فاتحانه چهره لعيا را روشن كرد: «مطمئن بودم كه نصير اين كار را مي كند خانجي، مطمئن بودم.»
دايه خنديد: «منهم مطمئن بودم لعيا خانم، نصير دلش جاي ديگر بند است! هر كه غير از اين فكر كند، خودش را خسته كرده.»
لعيا سرمست از شنيدن سخنان دايه، دستان او را در دست گرفت: «خانجي، هيچوقت در زندگي از مردي خوشت آمده، راستي چرا تا به حال ازدواج نكردهاي؟»
چهره دايه به يكباره دگرگون شد. داغي كه سالك روي نيمه راست گونهاش برجا گذاشته بود، به نظر لعيا بزرگتر از هر زمان به نظر مي رسيد. از جا برخاست. صدايش لرزه عجيبي داشت: «مادرت در اطاق خانم بزرگ منتظر توست. انگار ميخواهد براي خريد پارچه برود. بلند شو به آنجا برو!» و از اطاق بيرون رفت.
لعيا تعجب زده رد او را دنبال كرد. چرا دايه به يكباره منقلب شد؟ هرگز او را آنقدر آشفته نديده بود. لحظهاي برجا ماند ولي حس خوشايندي كه با شنيدن خبر دايه، زير پوست تنش دويده بود، ذهنش را به خود كشيد. برخاست و سر گنجه لباسهايش رفت. هوس كرده بود پيش از اين كه براي رفتن آماده شود، جعبه موزيك نصير را يك بار ديگر ورنداز كند.



فصل دهم

همه فاميل، از مرد و زن و ريز و درشت، در خانه دائي فتح اله جمع بودند. گرماي تيرماه بيداد مي كرد. صداي بال زدن و چرخش بادبزنهاي حصيري، با همهمه زنان و كودكان ميهمان درهم آميخته و غوغايي به وجود آورده بود. تاجماه با شكم برآمده و برازنده در حاليكه كودكي نزديك يكساله را در آغوش داشت، در كنار هم نشسته و گپ مي زدند: «پس لعيا كجاست؟ هنوز او را نديدهام! بدجوري خودش را از انظار پنهان مي كند.»
تاجماه پوزخندي زد: «پيش چشم آنكه بايد خودش را نشان بدهد، مي دهد.» و صدايش را پائين آورد: «اگر نصير الان در مجلس زنانه حضورداشت، انگار مويش را آتش بزنند، در يك چشم برهم زدن بالاي مجلس كنار دست خانم جان نشسته بود.»
شانههاي برازنده به خنده ريزي لرزيد: «عجب بلائي هستي تاجماه! مگر باز خبري شده؟ باز زاغ سياه آنها را چوب زدهاي؟»
«كار لعيا احتياج به زاغ چوب زدن ندارد. اگر يادت باشد، از همان بچگي بي پروا بود. اصلاً خمير مايهاش به دخترهاي اين خانواده نرفته. خيلي راحت از كوچكترين فرصتي استفاده ميكند و خود را به چشم نصير مي كشد، به قول مادرم، آنقدر كه از زنها رو ميگرد، از مردها نمي گيرد.»
برازنده سر را به گوش تاجماه نزديكتر كرد: «راستي فكر ميكني نظر نصير در مورد او چيست؟ خيال او را در سر دارد يا نه؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:03 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تاجماه با غيض سر و گردني تكان داد: «كدام مردم است كه در ممورد عور و اداي زنها بي تفاوت باشد؟ نصير هم مثل بقيه مردها خر است. شك نكن كه قايم باشك بازي هاي لعيا، توجه او را جلب مي كند بايد همين روزها ...»
صحبت هاي درگوشي تاجماه و برازنده با ورود لعيا قطع شد. برازنده صدايش زد: «لعيا جان! بيا اينجا پيش ما بنشين! دلم برايت تنگ شده!»
لعيا ذوق زده از اين ابراز لطف، خود را به آنها رساند. چهرهاش مي درخشيد. سر راه نصير را ديده بود و با او قدم زنان تا اندروني خانه دائي فتح اله آمده بود. گرچه مادر و خانجي همراهش بودند، ولي وجودشان مانع از تابيدن نگاههاي گرم و پر راز و رمز نصير نشده بود. دست برد، و پسركوچولوي برازنده را در آغوش كشيد: «الهي فدايت شوم قشنگ من،واي كه چقدر تو دوست داشتني هستي!»
تاجماه چشمكي به برازنده زد: «خيلي شنگولي لعيا جان! مدتها بود ترا به اين سرحالي نديده بودم.»
لعيا كودك را به سينه فشرد: «شايد حق با تو باشد. ميهمانيهاي خانوادگي، هميشه مرا سرحال مي آورد. مگر مي شود كسي اين شازده كوچولوي برازنده را ببيند و سر كيف نيايد؟»
تاجماه پوزخندي زد: «به نظر من ديدن شازدههاي بزرگتر، آدم را بيشتر سر كيف مي آورد. آنها كه باشند، خود به خود زندگيت پر مي شود از اين شازده كوچولوها.»
برازنده خنديد و به سوي تاجماه لب گزيد ولي لعيا متوجه هيچكدام از اين اشارات و متلكها نبود. شايد هم در موقعيتي كه داشت، قضاوت ديگران برايش بي اهميت بود. بادبزني برداشت و شروع به باد زدن خودش و كودك كرد. باز هم يك سبد رويا و آرزو به ذهنش سرازير شده بود. دست كوچولوي طفل را به لب برد و بوسيد. آرزوي مادر شدن، رگ و پي اش را به گرمي درخود گرفت.

* * *

پسران جوان، زير داربست مُو، در كنار حوض شش ضلعي حياط بيروني نشسته بودند. حبيب ميان دار بود و سعي داشت سردي حاكم بر روابط نصير و روزبه را از ميان بردارد. نصير كاملاً مطيع بود. رفتار روزبه نشان مي داد كه هنوز دلش با نصير صاف نشده . حبيب براي از ميان برداشتن فاصلهها، به هر دري ميزد: «خب بچهها، بگوئيد ببينم، به نظر شما، كدام يك از پسرهاي اين جمع زودتر گرفتار اهل و عيال مي شود؟ به قول مادربزرگ، تا پيش از اينكه ريشتان تك و توكي سفيد بزند، بايد زودتر بجنبيد.»
روزبه ابرو تاباند: «خوب خودت را از غافله كنار كشيدهاي آقا حبيب! يعني منظور مادربزرگ فقط ما بوديم؟ شخص جنابعالي نبوديد؟!»
حبيب خنديد: «چرا اتفاقاً منظور خانم جان، در درجه اول من بودم. ولي زياد به پر و پاي من نميپيچيد، چون ميداند از زير مسئله در نمي روم و گناه به گردن تقدير و قسمت است، ولي تو و نصير حكمي ديگر داريد. شما چندين سال پي كار خودتان بودهايد و قِسر در رفتهايد. فعلاً، مادربزرگ شما را نشان كرده، مادرم مي گفت اينجا و آنجا، در پي يافتن دختري براي تو نصير است.»
روزبه دندانها را درهم فشرد: «خواب ديدهاند خير باشد. شماها را نمي دانم، ولي من حالا حالا قصد ندارم طوق لعنت را به گردن بيندازم. دلم ميخواهد تا آنجا كه ممكن است داد خودم را از دنيا بستانم. چرا خودم را گرفتار كنم؟ مگر عيش و نوش د رحال فارغ البالي چه اشكال دارد كه بيايم اسير زن و بچه بشوم؟ پدران ما هر كدام به اندازه هفت نسل بعد از خودشان، زن گرفتهـاند، من يكي به طريقي ديگر ميخواهم لذت ببرم.»
منوچهر، پسر عمه ملوك كه به تازگي سري توي سرها در آورده بود، هيجان زده دستي بر پشت روزبه زد: «كاش تنها، تنها نمي پريدي و ما را هم قاطي برنامهاي خودت مي كردي.»
روزبه نگاه تحقيرآميزي به جانب نصير كرد: «بايد مرد باشي كه قاطي برنامههاي من بشوي آقا منوچهر و گرنه مشكلي در ميان نيست. اگر مرد ميدان هستيد،همين امروز، بفرمائيد. بسم اله!»
منوچهر با ذوق نگاهي در جمع گرداند: «ها! چه مي گوئيد بچهها؟ مي آئيد امروز، عنان كار و برنامه را به روزبه بدهيم؟»
نگاه روزبه بار ديگر، با دلگيري و پرسشگرانه، به روي نصير نشست، نصير به راستي آرزوي جلب محبت او را داشت، سري تكان داد: «هر چه روزبه بگويد. من يكي كه بدم نمي آيد با او باشم.»
همهمهاي در جمع در گرفت:« منهم هستم آقا. فكر نمي كنم بد بگذرد.»
«حالا چكار مي خواهي بكني روزبه؟ تصميم خاصي در سر داري؟»
جوانان كم سن و سالتر هم در ميان جمع بودند. جواناني كه هنوز خانواده چهارچشمي آنها را مي پاييدند و نمي توانستند دست از پا خطا كنند. روزبه متفكرانه شروع به كوفتن آرام دستهاي گره شده، به يكديگر كرد: «براي انجام نيتم، بايد همگي از خانه بيرون بزنيم.»
حبيب برخاست و كنار او نشست: «ميخواهي ما را كجا ببري آقا روزبه؟»
لبخندي پر غرور برلبان روزبه نشست: «ميخواهم ببرم سرگرمتان كنم. هر كه بخواهد، مي تواند امروز با من براي خوردن مي بياييد. همگي ميهمان من. فقط كسي دنبال من بيايد كه جُربزهاش را داشته باشد!»
حبيب دست روي شانهاش گذاشت: «مسئله داشتن و نداشتن جُربُزه نيست روزبه جان، بعضي از حاضرين، براي انجام اين كار، خيلي جوان هستند. درست نيست ما خونشان را آلوده كنيم.»
منوچهر وسط پريد: «منظورت از بعضي چه كساني هستند؟ حتماً يكي از آنها من هستم. نه آقا حبيب، لازم نيست كسي براي ما اوساچوسك بشود. سن من به جايي رسيده كه بتوانم يك جام مي را تحمل كنم. خوب است هر كس نگران خودش باشد.»
محمود، پسرعمه پري هم به جانبداري از منوچهر پرداخت: «منهم با منوچهر هم عقيدهام. بهتر است هر كس براي خودش تصميم بگيرد.»
حبيب، توهين منوچهر را ناديده گرفت. بيشتر از هر كس نگران جوانترها و عوارض مسئله بود. بيشتر آنها، براي اولين بار بود كه ميخواستند، دُمي به خمره بزنند و مطمئناً اين مسئله تبعاتي به همراه داشت. در حاليكه سعي مي كرد آرامشي در صدايش منعكس باشد، رو به روزبه كرد: «بسيار خوب! شايد حق با بچهها باشد ولي، مي ترسم رفتن بيرون از خانه، سبب آبروريزي از خانواده بشود. چطور است بساط كارمان را در يكي از همين خانهها به پا كنيم. الان سر همه در خانه ما گرم است، مي توانيم به خانه شما يا نصير برويم و به قول خودت، همانجا سر بچهها را گرم كني.»
روزبه تمسخرآلود خنديد: «عجب نظر حكيمانهاي آقا حبيب! هيچ فكر كردهاي اگر بزرگترها و خانم بزرگ از ماجرا بويي ببرند و بفهمند ما مي به خورد اين جماعت ريز و درشت دادهايم چه پوستي از كلمهمان مي كنند؟»
دوباره منوچهر وسط پريد: «زنها زياد كاري به كار ما ندارند و سرشان به يكديگر گرم است. مي توانيم به طريقي مردها را دست به سر كنيم.»
روزبه چشمها را ريز كرد: «مثلاً چطور آقازاده؟»
«خوب، مثلاً، مثلاً...» و فكري به خاطرش رسيد: «مثلاً مي توانيم همين آسيد مرتضي را بياوريم تا برايشان مداحي كند و مسئله و حديث بگويد و سرشان را گرم كند. دو سه ساعت سرگرم باشند، كافيست.»
روزبه شماتت بار نگاهش كرد: «مي شود بگويي چطور آسيد مرتضي را بي دليل به اينجا بكشانيم؟ نه روز قتل است و نه روز عزا. اصلاًً چه دليلي براي دعوتمان بياوريم؟»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:03 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
منوچهر شانه بالا انداخت: «خوب حق و حسابش را مي دهيم و حقيقت را به او مي گوييم. مطمئن باشيد با ما همكاري مي كند. به خدا همين آسيد مرتضي يك روز...»
روزبه حرفش را بريد: «لطفاً نظرت را براي خودت نگهدار منوچهر جان! با وجود شما بچهها، توي خانه محيط مناسبي براي انجام اين كار نيست. تازه يك مسئله هم وجود دارد و آن تهيه نوشيدنيهاست، فكر بكري دارم. اگر موافقيد، نظرتان را بعد از بيان حرفم اعلام كنيد. به نظر من مي توانيم گرماي هوا را بهانه كنيم و به باغ و صحرا بزنيم. مناسبترين محل براي انجام نظرمان، باغ عمو نصراله، در قلعه ارمنيهاي ونك است. در آنجا هم تهيه مي و نوشيدني سادهتر است و هم اينكه باد هم، نميتواند خبر كارهامان را به خانه برساند. فردا صبح زود، هر كدام اسبي تازه نفس و مقداري لوازم اوليه بر مي داريم و راه مي افتيم. تصور هم نمي كنم كسي با رفتن ما مخالفت كند، خوب چه ميگوئيد.؟»
فرياد شادي پسرها به هوا برخاست: «خيلي عالي است.»
روزبه، رو به نصير كه تمام مدت آرام نشسته و حرفهاي آنها را مي شيند كرد: «تو چه مي گويي شازده؟ از نظر تو كه مانعي ندارد؟»
نصير تبسمي كرد به هيچ وجه نمي خواست با او مخالفتي بكند: «نه روزبه جان! اگر هم بخواهي خودم با پدر و بزرگترها صحبت مي كنم. گرفتن رضايت آنها با من.»

* * *

هوا گرگ و ميش بود كه پسرها در كوچه بن بست جمع شدند. شيهه اسبان زين و برگ شده و صداي سم آنها، سكوت كوچه را شكست. اكثر پسران جوان، هيجان زده به نظر مي رسيدند. هيجان زده از سفري با اهدافي نو و احساس لذتبخش بلوع و وارد شدن به دنياي آزاد مردان، روزبه، راست و مغرور، سوار بر اسب، طول و عرض كوچه را طي مي كرد و به اين و آن دستوراتي ميداد. با اعلام آمادگي جمع، همگي از كوچه خارج شدند. سفرشان، در حقيقت مسابقهاي بود در سواركاري كه باخنده و شوخي و با حالتي تفريحي به پايان رسيد. باغ دائي نصراله در ده ونك، چند قطعه بيشتر تا قلعه ارامنه فاصله نداشت. ساختمان خشت و گلي آن، در ميان درختان سر بفلك كشيده و محصور در هواي دم كرده و تب آلود تيرماه باغ، بهشتي بود كه جوانان را به خود ميخواند. روزبه از اسب پياده شد: «خوب بچهها پياده شويد و لوازمتان را جابجا كنيد. دلم مي خواهد لحظات فراموش نشدني برايتان به وجود بياورم.» و رو به نصير و حبيب كرد: «بعد از خوردن غذا بايد براي تدارك ملزومات ضيافت شبانهمان گشتي در اين اطراف بزنيم. از شما دو نفر هم ميخواهم با من بيائيد.»
غذايي كه در خانه تهيه شده و همراه آورده بودند، در سايه سار درختان و كنار نهر خروشان باغ خورده شد. روزبه برخاست: «بچهها توجه داشته باشيد كه در اينجا نوكر و خدمتكاري وجودندارد. بايد خودتان جور كارها را بكشيد. كارها را تقسيم ميكنيم. تا شما چند نفر، كارها را ضبط و ربط كنيد و ظروف غذا را بشوئيد، من و نصير و روزبه ميرويم تا برنامه امشب را جفت و جور كنيم.»
پسران جوان، بيحال كنار سفره دراز كشيده بودند. نصير و حبيب، به دنبال روزبه روان شدند. روزبه، محل و ساكنان آن را خوب مي شناخت. وارد قلعه ارامنه شده مستقيم به سوي خانهاي رفت. خانهاي با ديوارهاي كوتاه و گلي و در و ديوار شكسته و چركمرد. دست روي كوبه در برد، تقه اي زد و بي آنكه منتظر جواب بماند. داخل شد. دو طرف دالان خانه و در پناه سايه سقف كوتاه آن، بشكههاي چوبي و خمرههاي ريز و درشت، در كنار هم چيده شده بود و آن سوي حياط خالي و خشك خانه چليكهاي روسي قرار داشت كه از آنها بوي نفت به مشام ميرسيد. مردي فربه با غبغبي آويزان، سر ايوان آمد. با ديدن روزبه، صورت سرخش به لبخندي باز شد: «سالام خان زاده، چه شده توي اين گارماي هاوا ياد ما كردهاي؟»
فارسي را به سختي و با لهچه خاص خود تكلم مي كرد. روزبه به طرف ايوان كه نيم متري بيشتر از كف حياط ارتفاع نداشت، رفت. كف ايوان با آجرهاي شكسته و نامنظمي مفروش بود: «دلم برات تنگ شده بود ستراك خان! چند ميهمان با خودم دارم. ميخواهم سور و سات ما را براي دو سه شبي آماده كني. هم مشروب ميخواهيم و هم مزه و هم غذا. خلاصه كه ريش و قيچي دست خودت. ببينم برايمان چكار ميكني؟»
ستراك از پلههاي كج و معوج و سنگي پائين آمد: «اگر ميخواهي ريشت را هب دست من بدهي، بايد مواظب قيچي باشي.» و به قهقهه خنديد: «ناگران نباش، خودم هامه چيز را جور ميكنم حالا چند نفر هستيد؟»
«هفت هشت نفري...»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:03 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
به ديدن دو دختر جوان كه روي ايوان ظاهر شدند، روزبه سخن خود را قطع كرد. يكي از دخترها را بارها ديده بود و مي دانست دختر جوان ستراك است ولي ديگري او را محو جمال خود كرد.دختري سفيدرو، با دامن بلند گلدار، بلوز يقه چين دار سفيد و پاكيزه، قامتي كشيده و چشماني كه از همان فاصله هم تلألوش بيننده را مجذوب مي كرد. گيسوان طلايي و مواجش در زير تابش نوز آفتاب، درخششي مست كننده داشت. روزبه اشاره به او كرد: «ببينم ستراك، اين دختر كيست؟ بيش از اين او را اين طرفها نديده بودم، از بستگان است؟»
ستراك سر تكان داد: «نه، فَميل نيست. دختر يك مهاجر روسي است. تازگي به تهران آمدهاند در همين قلعه خانهاي گرفتهاند. اينطور كه خبر دارم، پدرش از اشراف نخجوان بوده كه بعد از انقلاب روس، جاناش را برداشته و فرار كرده. به خاطر رُزالين، گاهي به ما سر ميزند. اينجا خيل غاريب هستند.»
دختر جوان، به هماره رزالين از پلهها پائين آمد و وارد حياط شد. ظاهراً قصد ترك خانه را داشت. از كنار آنها كه رد ميشد. نگاهش به سرعت از روي تك تك مردان گذشت و لحظهاي به روي نصير خيره ماند. سرخي نامحسوسي برگونههاي گلبهياش نشست و در حاليكه چهره از جانب آنها بر ميگرفت، به اتفاق دوستش در تاريكي دالان خانه گم شدند. نگاه سه پسر جوان لحظاتي در تعقيب سايه دختران به دالان خيره شد. روزبه سوتي كشيد: «عجب معركهاي! خوب شد توي اين شهر و ديار هم بالاخره چشممان به دختري بدون روكش و سرپوش خورد. از بس چادر سياه و پيچه ديدهام، واقعاً حالم دارد به هم مي خورد. در اين ولايت دختران را تنها به صورت اشباح سياه و متحرك ميشود ديد. دلم براي فرنگ و دخترهاي مو طلائيش يك ذره شده.»
با گفتن اين كلام، چهرهاش كدر شد و نگاه نفرتباري به روي نصير ريخت. مسلماً او را موجب جدائي خود از دنياي ايدهالها ميديد. نصير سر به زير انداخت. نگاه تلخ روبه را ديده بود، ولي زياد دلگير نشد، به نظرش روزبه بيراه هم نميگفت! بعد از چند سال زندگي در لندن و آشنايي با فرهنگ اروپائي، ديدن دوباره زنان و مرداني با پوشش خاص اطرافيان براي او هم زياد مطبوع نبود. ديدن دختر مهاجر، آنهم با آن وجاهت و زيبائي، در دو قدمي محل اقامت، توجه روزبه را عجيب به خود معطوف كرد. پس از دادن سفارشات لازم به ستراك، سه جوان، خداحافظي كردند و از آنجا بيرون رفتند. در فاصله دو خانه آن طرفتر، همان دو دختر كنار درب خروجي خانهاي ايستاده و مشغول گفتگو بودند. روزبه صدا را پائين آورد: «هنوز كه اين لُعبت توي كوچه است! كاش برويم و سر صحبت را با او باز كنيم.ز
حبيب مخالفت كرد: «نه روزبه جان! كار درستي نيست. ما با اين دخترها حرفي نداريم كه سر صحبت را باز كنيم. اصلاً ممكنست مسئله را پيش بزرگترهاشان مطرح كنند و گندي بالا بيايد. سرت را پائين بينداز و بگذار راه خودمان را برويم.»
روزبه غُري زد: «تو عجب دردسري هستي حبيب! با همه كارهاي من مخالفت ميكني. مي ترسم عاقبت كلاهمان توي هم برود.»
باز به كنار دختران رسيدند. باز هم نگاه طلائي و گيراي دختر مهاجر به روي نصير ثابت ماند و اين بار حركتش روزبه را حسابي كلافه كرد. حبيب خنديد: «انگار دخترك توي نخ تو نيست روزبه، فكر نميكنم صحبت كردن با او هم كاري از پيش ببرد. انگار طرف، بيش از تو، توي خط نصير است.»
چهره روزبه به سياهي گرائيد. نصير هراسان از تيرگي دوباره روابطشانع توي حرف حبيب رفت. «دست بردار حبيب! در جايي كه روزبه باشد، كسي به من نگاه نميكند. اين آقايي را كه ميبيني توي لندن، يك فوج كشته مرده داشت، در حاليكه من بيچاره تنها و غريب افتاده بودم و كسي هم محل سگم نميگذاشت.»
شايد حبيب متوجه منظور نصير شده بود كه ، صحبت را عوض كرد: «چطور است گشتي در كوچه باغها بزنيم؟ كم كم هوا دارد خنك ميشود.»
روزبه سرحال نبود: «نه، من خستهام. بهتر است به باغ برويم و كمي استراحت كنيم.»

* * *

شب، خنك و دلچسب، روي باغ دامن گشود. بچهها دو مردنگي را كه در انبار باغ نگاهداري ميشد، به روي خرند آوردند و روشن كردند. زيلوئي گستردند و همگي حلقهوار روي آن نشستند. مهتاب از پس شاخ و برگ درختان كهنسال، نور تكه تكه و سايه روشنش راع به روي زمين ميريخت. همه كار كرده و خسته بودند.
باغ ده ونك پدر نصير، توسط باغبانان محلي رسيدگي و آبياري ميشد و در اثر ماهها متروكه ماندن، گوشه گوشه ساختمان باغي را گردغبار پوشانده بود. روزبه بچهها را وادار كرده بود كه دستي به سر و گوش خانه بكشند. آوردن سينيهاي آماده نوشيدني و غذاي شب هم به آنها محول شده بود. كارهايي كه پيش از آن هرگز تجربه نكرده بودند و به نظر هم ميرسد كه هيچكدام ناراضي نيستند. سفره را نگشوده بودند كه صداي خش خش و خرد شدن برگهاي كهنه در پشت سرشان، توجه آنها را به سوي خود كشيد. يكي آنها را به خود خواند. ستراك بود: «باچهها، كجائيد؟ براتان ميهمان آوردهام.»
سرها به سوي صدا گشت. از جانب تاريكي پشت ساختمان، شبح چهار مرد به طرف آنها ميآمد. اولي، سايه اندام ستراك بود. جلوتر كه آمدند، سه مرد همراهش، بهتر ديده شدند. پيرمردي فرسوده، با كمانچهاي در دست، مردي ميانه قد و نسبتاً جوان كه ضربي در دست داشت و نوجواني خوش سيما كه چهرهاي زنانه داشت و به نظر ميرسد، نخهايي از ابروان خود را چون زنان، زائل كرده. ستراك رو به روزبه كرد: «تو و دوستانت خيلي خوششانس هستيد. امشب تقي خان كمانچهكش را با بار و بچههايش نزديكيهاي قالعه ديدم. قرار است فردا صبح در باغ ماشاله خان سمسار هنرنامايي كند. هوس كرده بود، يكشب زودتر بيايد. انگار امشب آنها قسمت شما بودهاند. بگو ببينم، برود يا بماند!»
روزبه با خوشحالي از جا برخاست: «البته كه بمانند. اتفاقاً يك همچه چيزي را كم داشتيم. خدا آنها را از آسمان براي ما فرستاده.»
ستراك گيلاسي شراب بالا انداخت و خداحافظي كرد. پسرها، حلقه خود را گستردهتر كردند و تازه واردين را در كنار خود جا دادند. محتويات سينيهاي غذا و نوشيدني را در ميان سفره چيدند و آماده خوردن و نوشيدن شدند. روزبه راهنمائيشان ميكرد: «اگر ميخواهيد حسابي شنگول شويد، اول بنوشيد و بعد غذا بخوريد!» پيكها و گيلاسها، به تبعيت از روزبه، يكي پس از ديگر به سلامتي ديگران نوشيده ميشد و هر يك شادماني خود را به نوعي ابراز ميكردند: «واي چه شب قشنگي! جاي منصور خالي است.»
«روح پدرت شاد آقا ستراك حسابي روشنمان كردي.»
پيرمرد كمانچهكش، لاجرعه مينوشيد و سيگار ميكشيد، موهاي سپيدش، يكي در ميان به قرمزي ميزد و معلوم بود گاهي رنگ و حنايي به خود ميبيند. تا آخرين خردههاي غذا و نان هم توسط حاضرين بلعيده شد. پيرمرد، كمانچه خود را در برداشت و همانطور قوز كرده، شروع به كوك آن كرد. حبيب گيلاس شراب را از دست روزبه بيرون كشيد: «روزبه، خواهش ميكنم در نوشيدن افراط نكن! بايد مراقب جوانترها باشيم.»
نصير كه كاملاً هشيار مينمود، با حركت سر حرف او را تصديق كرد. نوازندگان شروع به نواختن كردند و پسرك نوجوان كه لحظاتي پيش با يك جراغ بادي،بقچه خود را برداشته و به درون ساختمان رفته بود، ملبس به لباس زنانه، با شليته شلوار گلدار و سربند و يل زردوزي، از ساختمان بيرون آمد و از همان فاصله شروع به پيچ و تاب دادن تن و بدن كرد. جوانها با ديدنش، فرياد شادماني سر دادند.كمانچه كش، آرشه به روي سيمها ميكشيد، ضرب زن مينواخت و نوجوان به آهنگ رنگي آنها كش و قوس ميآمد. سرها همه از نوشيدن باده گرم بود. با آن آهنگ رنگي و به ظاهر شاد، پيرمرد با صوتي حزين ميخواند:
گر بر فلكم دست بُدي چون يزدان
برداشتمي من اين فلك را ز ميان
و زنو فلكي دگر چنان ساختمي
كآزاده به كام دل رسيدي آسان

ادامه دارد...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 11:04 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پسرك نوجوان، مي رفصيد، ابروها را لنگه به لنگه بالا ميانداخت، سر و سينه تكان ميداد و پسران جوان، با ديدن حركات او دست افشاني و هياهو ميكردند و به سر و كول هم ميزدند. پسرك نوجوان، عرق ريزان لحظهاي كنار پيرمرد نشست و جام باده پيرمرد را برداشت. جرعهاي سر كشيد و در حاليكه چشم و رو را جمع ميكرد، قاشقي ماست و خيار به دهان گذاشت. گويي در تقدير انكار ناپذيرش، دستي او را راه آينده پيرمرد سوق ميداد. روزبه رو به پيرمرد كرد: «يك رنگ نرم بزن، ميخواهم بخوانم.»
پيرمرد گردن خميده خود را صاف گرفت: «آهنگ رنگي كه نرم نميشود، بگو در چه دستگاهي بزنم جوان؟»
روزبه در حال خود نبود: «اين چيزها سرم نميشود، چيزي بزن كه با خواندن من جور در بيايد!» و شروع به زمزمه كرد. ابتدا نرم و آرام و بعد صدا را ته گلو انداخت. خواندنش آنچنان دلپذير بود كه همهمه جمع به سرعت فروكش كرد.
او مي خواند و پيرمرد، نرم نرمك، آرشه بر كمانچه پير و رنگ و رو رفته خود ميكشيد. هيچكدام نميدانستند چه ساعتي از شب است. نور كم سوي دو مردنگي بود و صداي غلتيدن و گذر امواج نهر آب، و صورت دلنشين روزبه كه هم را مسحور كرده بود. نرمه بادي از جانب چمنزارها و از روي سرشاخه درختان، بر تن تبدارشان ميوزيد. همه سرمست و از خود بيخود بودند كه حبيب دستي بر شانه نصير زد: «منوچهر را باش نصير! انگار كله پا شده.»
نصير برخاست و تنگ شراب را از كنار دست او برداشت. منوچهر مستانه غريد: «تنگ را... كجا... ميبري؟ يك ... استكان ديگر، برايم بريز!»
حبيب كنارش نشست: «منوچهرجان، نوشيدن بس است! حال تو خوب نيست. همين جا دراز بكش و استراحت كن! الان ميروم برايت متكا ميآورم.»
منوچهر تلوتلو خوران از جا برخاست، «دست... از سرم... برداريد! من حالم خوب... خوب است. ميخواهم .... بروم.... در نهر آبتني .... كنم.»
پيرمرد با همان لحن كسل و كشدار خود رو به نصير كرد: «يك وقت نگذاريد خدش را به آب بزند! آب سرد است و درون او گرم. ممكن است فُجعه كند.»
منوچهر چيزي حاليش نبود: «ميخواهم ... تنم را در ....نهر بشويم.»
نصير با نگراني نگاهي به حبيب انداخت و دست را به حالت كسب تكليف تكان داد. در فكر يافتن چارهاي بودند. منوچهر كم سن و سال بود و اگر بلايي سرش ميآمد، قطعاً خانواده، پسرهاي بزرگتر را مسبب ميدانستند. هنوز راهي به نظرشان نرسيده بود كه منوچهر، پس از برداشتن چند قدم، روي زمين ولو شد. رنگش به قرمزي ميزد، حبيب رو به جمع كرد: «ميگساري بس است بچهها! بلند شويد بند و بساط را جمع كندي و رختخوابها را بياوريد! ديگر وقت استراحت رسيده.»
نصير دسته مطرب را به داخل ساختمان هدايت كرد. هيچيك از پسرها، توان از جا برخاستن نداشت. نصير دست حبيب را كشيد: «اينها حالشان روبراه نيست. بيا خودمان برويم، رختخوابها را بياوريم!»
از بالش و تشك و لحاف، هر چه كه بود آوردند و تنگاتنگ هم روي ايوان پهن كردند. بعضي پسرها خودشان در رختخوابها خزيدند ولي حبيب و نصير مجبور شدند دست و پاي منوچهر و محمود را بگيرند و روي تشك بكشانند. هنوز چشمشان گرم نشده بود كه به صداي نالههايي از خواب پريدند. منوچهر با بي قراري در رختخواب غلت ميزد، حبيب دست روي پيشاني او گذاشت: «چه شده منوچهر جان! حالت خوب نيست.»
منوچهر ناليد: «نه، خوب نيستم. دل آشوبه دارم.»
به كمك نصير زير بازويش را گرفتند. تا او را از تختخواب بيرون ببرند. هنوز قدمي بر نداشته بودند كه منوچهر با عقهاي پر سر و صدايي، آنچه را خورده بود، به روي رختخوابهاي مجاور بالا آورد. عقهايش تمامي نداشت. پشت بند هر عقش مقداري از محتويات معده بيرون ميريخت. تعجب آور اينكه معلوم نبود اينهمه خوراكي و نوشيدني را چطور در معده خود جا داده. پسرها برخاسته و همه در رختخوابها نشسته بودند. سر و صداي اَه اَه و اعتراضشان بلند بود. يكي ميغريد: «تو كه جنبه نداشتي، چرا اينقدر زهرمار كردي؟! حالا اين رختخوابها را چه كسي تميز كند؟»
هنوز منوچهر را در جاي خود نخوابانده بودند كه صداي عقهاي محمود به پا خاست. روزبه با دلخوري نشسته بود و غر ميزد. حبيب با وجود غيض، خندهاش گرفته بود. «اين بچهها عجيب معركهاي راه انداختهاند! هر چه خوشي كرده بوديم، از دماغمان در آوردند.»
بوي نامطبوعي در هوا پراكنده شده بود. احمد كه دقايقي پيش از رختخواب بيرون رفته بود، با دَلوي آب بازگشت: «بيايد آبي به سر و صورت اين بينواها بزنيد، بوي گند خفهشان ميكند!»
پسرها از جا برخاسته بودند و با اَخ و پيف رختخوابهاي آلوده را جمع كردند و به جد و آباء ستراك لعنت ميفرستادند. پس از بردن رختخوابها و گذاشتن آنها در پشت ساختمان، بازگشتند و گرد و كز كرده، روي رختخوابهاي باقيمانده كه از آلوده شدن،دور مانده بود، خود را جا دادند و پلكها اندك اندك رويهم نشست.

* * *

اولين كسي كه به صداي شيهه اسبان و عوعوي سگهاي ولگرد كوچه باغ، چشم از هم گشود، حبيب بود. از جا برخاست و بالاي سر منوچهر و محمود رفت. هيچكدام رنگ به چهره نداشتند. هالهاي كبود زير پلك منوچهر افتاده بود كه او را متوحش كرد. آرام به كنار رختخواب روزبه خزيد و شانههايش را تكان داد: «روزبه! روزبه جان!»
روزبه، دمغ و دلخور در رختخواب نشست: «چيه! چكار داري؟»
حبيب سر در گوشش برد: «حال منوچهر زياد روبراه نيست. رنگش مثل ميت سفيد شده. من با عوارض ميگساري آشنا نيستم، نگرانم بلايي بر سر او بيايد.»
روزبه دست روي شقيقهها گذاشت و غريد: «تو با اين كارت، حال مرا هم خراب ميكني. با اين نگراني بي موردت، مرا هم به سردرد انداختي. برو بگير بخواب پسر! چرا شلوغش كردهاي. درمان درد همه، يك استراحت خوب و بي سرخر است. حالا كه بيدار شدهاي، برو پولي به كمانچه كش و رفقايش بده و آن ها را دست به سر كن! بعد هم دست از سر كچل من بردار و بگذار كپه مرگم را بگذارم! با همين بيدار كردن بيجاي تو، امروز تا غروب سر درد خواهم داشت. برو بگذار استراحت كنم!»
حبيب بلاتكليف بلند شد. بالاي سر منوچهر رفت و نگاهي ديگر به صورت او انداخت و به درون ساختمان باغي رفت. پيرمرد كمانچهكش، چپقي گيرانده در حاليكه مچاله روي زمين نشسته بود، با نفسهاي عميق، دود آنرا فرو ميداد. حبيب چند قران كف دستش گذاشت: «از كار ديشبت ممنون! واقعاً محفلمان را گرم كردي. فكر نميكنم بچهها حالا حالا براي خوردن صبحانه بيدار شوند.متأسفانه چيز حاضر و آمادهاي هم براي خوردن نداريم و بايد از بيرون تهيه كنيم. حالا اگر ميمانيد، زودتر براي تهيه مايحتاج صبحانه بيرون بروم؟»
پيرمرد، پس از چند سرفه خشك و صدادار، اَخ و تف خود را در دستمالي چركمرد، كه از جيبش بيرون آورده بود ريخت. صدايش خش دار بود: «نه، خيلي ممنون جوان، ما كم كم رفع زحمت ميكنيم. راستي حال رفيقمان جطور است؟ ديشب سر و صداي عق زدنش را شنيدم.»
حبيب سري تكان داد: واله چه بگويم؟ فعلاً كه خوابيده. خوب من رفتم كاري كه نداري؟»
«نه پسر جان! برو به امان خدا!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
29-09-1390 07:02 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان