دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
زمان کنونی: 13-09-1395،12:21 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 49
بازدید: 5320

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
ارسال: #1
دختر مهاجر "فريده نجفی (مشیری)"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 05-03-1391 11:43 ب.ظ توسط moderator
بخش اول – آن روزها

فصل اول

بچه هايي كه مشغول بازي بودند، با ديدن كالسكه مجلل و خاك آلود كه آرام به سوي كوچه بن بست پيش مي آمد، دست از بازي كشيدند و به كوچه اصلي هجوم بردند. مصيب با شنيدن هياهوي بچه ها، از پستوي دم در بيروني، خارج شد و توي كوچه دويد. چندبار با دقت چشمان كم سو را، تنگ و گشاد كرد. ديدن كالسكه، هيجاني آشكار بر صدا و پيكرش نشانده بود. سر را توي هشتي كرد و صدا را ته گلو انداخت: «فضه! عمقزي! يكي برود خانم بزرگ را خبر كند! مسافران به سلامتي رسيدند.» در چشم برهم زدني، جمعيتي انبوه، در كوچه جمع شدند. زني بلند بالا و سياه پوش، از كالسكه پائين آمد و در پي او همراهانش يكي يكي پياده شدند. آخرين نفر، دختر بچه اي بود حدود پنچ شش ساله، كه دست در دست زني جوان و نسبتاً فربه داشت. نگاه خواب آلود و بازيگوش دخترك، چرخي در ميان جمعيت زد و با خستگي به پاهاي دايه اش تكيه داد. صداي شيون چند زن، در ميان استقبال كنندگان بلند شد. پيرزني ريز نقش، كه آثار اقتدار و نخوت در چهره و حركاتش موج مي زد، ديوار جمعيت را شكافت: «چرا اينجا استاده ايد؟ بيائيد زودتر به خانه برويم، اين بندگان خدا چند روز در راه بوده اند و خسته هستند.» كاملاً پيدا بود كه چقدر سعي مي كند خوددار باشد. ديدن شمسي دختر جوان و بيوه اش، كه تنها هفت سال شوهرداري كرده بود و معلوم نبود مردش به كدام تير غيب از دست رفته، و نوه كوچك و بي گناهش، كه حتي فاجعه مرگ پدر را درك نمي كرد، از حد توان او خارج بود. مسافران، در ميان اندوه بستگان، وارد يكي از چهار خانه بن بست شدند. فخرالدوله، بعد از مرگ همسر خود، محمد عليخان بشارت الملك، تنها با چند خدمه، در آن خانه زندگي مي كرد. در سه خانه ديگر، پسران پيرزن، به همراه همسران و فرزندان خود ساكن بودند.و حالا شمسي و دختر كوچولويش لعيا، به خيل انبوه بستگان در املاك پدري پيوسته بودند.

* * *

عليرغم كسالت و اندوه مادر، لعيا خيلي زود به زندگي در خانه باشكوه مادر بزرگ خو گرفت. خانه اي با ستون هاي گچ بري بلند، ايوان هاي عريض سايه دار، اطاقها و تالارهاي تودرتو، طاقچه هاي پر از ظروف آنتيك، پيچ امين الدوله سر در اطاقها و ايوانها، و يخدان توي صندوقخانه مادربزرگ، كه هميشه پر بود از شيريني و تنقلات. تنها مسئله آزار دهنده، اين بود كه بچه هاي ديگر او را به بازي نمي گرفتند. واقعاً دليل اين موضوع را نمي دانست. شايد هم عقلش به حل مسئله قد نميداد. بچه ها روزها در كوچه بن بست جمع مي شدند و گروه گروه، به بازي مشغول مي شدند. پسرها با پسرها، و دخترها با دخترها. چهارخانه واقع در كوچه بن بست، از طريق زيرزمين ها و درهاي مياني هشتي، به يكديگر راه داشتند. چهار خانه با حياطهاي اندروني و بيروني بزرگ و ساختمانهاي متحد الشكل و باغ وسيعي كه در پشت ساختمان ها، ملك آنها را يكپارچه مي كرد. نهر خروشاني از ميان باغ مي گذشت و راه خود را، از جوي عريض كوچه بن بست، در بستر درختان تنومند چنار و سپيدار، به بيرون از كوچه، ادامه مي داد. كوچه با درب چوبي بزرگ و پهني، بن بست مي شد. لعيا، در چنين دنيايي، و در ميان هياهوي بازي ها و سرگرمي هاي كودكانه فرزندان دائي ها، خود را تنها مي ديد. با گذشت چند هفته، هنوز با بچه ها جوش نخورده بود. كنار ديوار نشسته و با حسرت، بازي اكردوگر دخترها را نگاه مي كرد. نصير، پسردائي نصراله خان، كنارش آمد: «چرا تنها نشسته اي لعيا جان؟ نمي خواهي با بچه ها بازي كني؟»
نصير هشت، نه سالي از او بزرگتر بود. لعيا با شنيدن صدايي كه بوي محبت داشت، حس كرد در آن جمع بيگانه، پناهي يافته. لب برچيد: «چرا ، مي خواهم بازي كنم، ولي آنها مرا به بازي نمي گيرند.»
نصير دستش را گرفت: «هيچ عيبي ندارد! حالا كه اين طور است، بلند شو بيا با من پيش دوستانم برويم. فكر نمي كنم از بازي با آنها بدت بياد.»
لعيا برخاست و با قدمهاي كوچك به راه افتاد. از اينكه دستش در دستان نيرومندي قرار گرفته و فردي مقتدرتر از ساير بچه ها، با او پيشنهاد بازي داده، دلش لبريز از شادي بود. از حياط بيروني خانه دائي نصراله گذشتند و وارد كوچه فرعي پشت خانه، كه راه به باغ داشت شدند. آنجا، دو تن از پسر دائي ها كه تقريباً هم سن و سال نصير بودند، به انتظار او ايستاده بودند. حبيب، با ديدن نصير جلو آمد: «چرا اين قدر دير آمدي؟! اين بچه را چرا با خودت آورده اي؟»
نصير سر در گوش او كرد و چيزي گفت. حبيب سر جنباند: «خيلي خوب! پس زودتر بيا به باغ برويم! روزبه يك توله سگ از كوچه پيدا كرده و دزدانه به باغ آورده. تصميم داريم بزرگش كنيم. البته اين به شرطي است كه بزرگترها متوجه نشوند.»
در دست پسرها انواع وسائل بازي، از جمله تيركمان و فلاخن به چشم مي خورد. عليرغم ميل دو پسر دائي ديگر، نصير، لعيا را با خود به باغ برد. توله سگ كثيف و نحيفي، با چشمهاي قي كرده، درون جعبه اي چوبي كز كرده بود و رفيع كوچكترين پسر جمع، مشغول نوازش او بود. نصير با تأثر نگاهي به توله انداخت: «بيچاره چه وضعيت فلاكت باري دارد! اگر به او نرسيم، حتماً تلف مي شود.»
و فكري كرد: «ولي اگر مادربزرگ بفهمد چه؟ او از سگ بدش مي آيد و دمار از روزگارمان در مي آورد.»
روزبه، پس گردن سگ را گرفت و با دست ديگر، جعبه چوبي را از زمين برداشت: «لازم نيست نگران چيزي باشيد! فكر بكري دارم. راه بيفتيد! سگ را به ساختمان متروكه ته باغ مي بريم. اگر مواظب باشيم، هيچكس پي به وجودش نمي برد.»
رفيع كه در يكي دو سال اخير، اضطرابي نهفته در چشمانش خانه كرده بود، دست روزبه را كشيد: «جاي بهتري سراغ نداري روزبه؟ آنجا خيلي قديمي است و ممكن است سقفش روي سر اين بيچاره خراب شود.»
روزبه، دست خود را با تلخي از دست او بيرون كشيد: «باز هم تو حرف زدي موش مرده! نكند از تاريك آن خانه مي ترسي، شايد هم مي ترسي پا به آنجا بگذاري و مثل مادرت جني بشوي؟»
رفيع با دلگيري، نگاهي به او كرد و سر را ميان شانه ها فرو برد. روزبه و رفيع، دو برادر از مادر سوا بودند. روزبه فرزند خانم اصلي خانه، و رفيع پسر كوچكترين همسر دائي ممدلي خان بود كه مادرش، پس از چند سال تحمل مشقات، اخلاق و رفتار عوض كرده و دو سه سالي مي شد كه اهل خانه مي گفتند جني شده.
البته رفيع، پر بيراه نمي گفت. ديوارهاي عمارت متروكه باغ، كاملاً تخريب شده بود و به نظر مي رسيد، سقف چوبي اش هر لحظه در حال ريختن است. بچه ها، حيوان بيچاره را، در پاگرد اول ساختمان گذاشتند و پي بازي شان رفتند. به وسيله تيركمان و فلاخن پرندگان باغ را نشانه مي گرفتند. از درختها بالا مي رفتند و لعيا، در پي نصير، از اين سو به آن سو مي دويد. به وسط باغ و كنار درخت شاه توت رسيدند. نصير خم شد و بازوهاي لعيا را در دست گرفت: «دوست داري تو هم از درخت بالا بروي؟»
هراسي لذت بخش، وجود لعيا را در بر گرفت: «دوست دارم، ولي بلد نيستم.» نصير پشت به او كرد و روي دو پا چندك زد: «زودباش! دستهايت را دور گردنم قلاب كن و محكم مرا بچسب!»
لعيا، هيجان زده خود را به گردن نصير آويخت. نصير، آرام شروه به بالا رفتن از درخت كهنسال شاه توت كرد. لعيا، چون گنجشكي وحشت زده، چشمها را روي هم گذاشته بود و قلبش با شدت به ديوار سينه مي كوفت. هر لحظه گره بازوانش در گردن نصير محكم تر مي شد. بالاخره بالاي يكي از بلندترين شاخه ها رسيدند: «چطوري لعيا؟ مي بيني چقدر از زمين دور شده ايم؟ حالا تا دلت مي خواهد شاه توت بخور!»
لعيا آرام چشمها را گشود و به پايين نگاه كرد. چشمانش سياهي مي رفت. نصير شروع به كندن شاه توت كرد. يكي در دهان خود مي گذاشت و يكي را از پس گردن، در دهان او. احساس ناشناخته اي وجود لعيا را در خود گرفت. حس پيوستگي با موجودي قوي تر و برتر از خود، حس برتري بر تمامي دختر بچه هايي كه او را به بازي نگرفته بودند و همين حس، شوري در دل كوچكش به وجود مي آورد. دلش مي خواست اين پيوستگي و حمايت، تا آخر دنيا ادامه يابد. اين محبتي بود كه هرگز نه از پدري دريافت كرده بود و نه از برادري. سر تاپا، سرخ و خون چكان، از بالاي درخت به زير آمدند. نصير وحشت زده. نگاهش كرد: «واي! ببين چه ريختي شده اي! همه سر و تنت قرمز شده.» و دستي بر سرش كشيد: «موهايت هم كه نوچ شده. اگر عمه و مادربزرگ ترا در اين حال ببينند، بيچاره ام ميكنند.»
لعيا نگران شد. «نكند نصير را دعوا كنند و دوستيشان به هم بخورد. اگر نصير مورد موآخذه قرار گيرد، ممكنست ديگر او را به بازي نگيرد.» دوان به سوي نهر وسط باغ رفت و تا زانو به آب زد. با دستهاي كوچك، آب برميداشت و بر سر و روي خود مي ريخت. مثل موش آب كشيده از نهر بيرون آمد . فكر مي كرد مشكل را برطرف كرده ولي، همين وضعيت بود كه كار را خرابتر كرد. مادر او را دعوا كرد و از بازي با پسرها منع كرد. ولي عمر اين ممنوعيت، چند روز بيشتر طول نكشيد. لعيا لذتي در بازي با پسرها ميديد كه به هيچ قيمتي، حاضر به از دست دادنش نبود. آنها مثل دختربچهها، لجباز و قهر قهرو نبودند. بازي هايشان هيجان انگيز بود و گذشته از اين، ميان دخترها، كسي مثل نصير ملاحظه او را نميكرد. و همين مسائل، هر لحظه بيشتر او را مجذوب جمع پسران مي كرد.
هر روز پسرها در كوچه بن بست وعده داشتند و لعيا زودتر از همه در كوچه بود. دايه برايش عروسكي پارچهاي درست كرده بود. عروسكي بزرگ كه موهايي از نخ هاي كلفت و سياه پشمي داشت و دو تا پولك سبز به جاي چشمةا و يك پولك سرخ به جاي دهان، توي صورتش مي درخشيد. دايه كه او را خانجي مي ناميدند، صميمانه به لعيا عشق مي ورزيد. از كودكي در خانه خان بابا بزرگ شده بود و شايد نزديك ترين محرم مادر به حساب مي آمد. آن روز، لعيا خواب مانده بود. نزديكيهاي ظهر، عروسك پارچهاي را بغل زد و به كوچه رفت. اثري از پسرها نبود. مي دانست كه بعضي از آنها، به وجود او، در جمع مردانه خودشان اعتراض ميكنند. مطمئن بود آنها منتظر فرصتي هستند تا او را قال بگذارند. غمي بر دلش سنگيني كرد. عروسك را به سينه فشرد. روي سبزه هاي كنار نهر نشست و به درخت اقاقياي تنومندي كه روي جوي آب خم شده بود، تكيه زد. حالا نه جائي در جمع دختران داشت و نه جايي در ميان پسران. تابستان گرمي بود. خورشيد لحظه
به لحظه خود را در آسمان بالا مي كشيد و اشعه سوزانش از لابلاي شاخ و برگ درختان، تيز در پوستش فرو مي رفت و دست و صورتش را مي سوزاند. حوصله رفتن به خانه را نداشت. اصلاً حوصله هيچ كاري را نداشت . تركه اي نازك از توي سبزه ها برداشت و سر برگ دار آن را ، درون نهر فرو برد. به آب خنك و رونده چشم دوخت. حس مي كرد آرام آرام، در جهت عكس آب رو به حركت درآمده. سرش به دوران افتاد و چشمها را بست . دستي بر شانه خود حس كرد. با هول چشم باز كرد . نصير بود كه با لبخندي مهربان نگاهش مي كرد. به سرعت از جا بلند شد: «تو كجا بودي نصير؟ چرا امروز مرا با خودتان نبرديد؟»
نصير كنارش نشست: «امروز بردن تو مصلحت نبود. مخصوصاً منتظرت نمانديم.»
ذهن كوچك لعيا، چيزي از مصلحت و مصلحت انديشي نمي دانست، ولي كنجكاوي ذهنش را قلقلك مي داد: «مگر شما كجا رفته بوديد نصير؟»
موجي از غم بر چشمان نصير نشست: «امروز رفيع خبر داد كه توله مرده. با آن همه رسيدگي، نمي دانم چه بر سرش آمد. با پسرها رفتم تا سگ بيچاره را چال كنيم. حبيب درست مي گفت، صلاح نبود تو شاهد آن منظره باشي. مي گفت ممكن است بترسي و شبها خواب آشفته ببيني.»
دل لعيا، لحظه اي از شنيدن خبر مردن توله، فشرده شد ولي حواسش به چيز ديگر بود. ملتمسانه نصير را نگاه كرد: «خوب، حالا كه سگ را چال كرديد، مي شود منهم پيش شما بيايم.»
نصير دست دور شانهاش حلقه كرد: «ببين لعيا جان! تو دختري پسرها دوست ندارند يك دختر بچه قاطي بازي آنها بشود. چرا سعي نمي كني با دخترهاي هم سن و سال خودت قاطي شوي. چرا نمي روي با آنها بازي كني؟»
لعيا چهره درهم كشيد: «دوست ندارم.»
نصير موهايش را نوازش كرد: «اشتباه مي كني لعيا جان! تو بازي هاي دخترانه را هم دوست داري. ببين! همين عروسك كه در بغل توست. دليل اين است كه به بازي هاي دخترانه علاقمندي. هيچ ديده اي يك پسر، عروسك بغل بزند؟ عروسكت را بردار و همين حالا بيا پيش دخترها برويم. من كاري مي كنم كه دو سه روزه با آنها اُخت بشوي.»
لعيا برخاست و به طرف عمارت خانه مادربزرگ دويد. از هشتي و حياط بيرون گذشت و خود را به اطاق رساند. عروسك را گوشه اي پرت كرد و غمگين كنار ديوار نشست.
شمسي تعجب زده نگاهش كرد: «چي شده لعيا جان؟ چرا پيش بچه ها نماندي؟» لعيا لب برچيد و جوابي نداد. شمسي مي دانست كه دخترش هنوز، جائي در جمع بچهها باز نكرده. براي عوض شدن حال و هوايش، با زيركي موضوع دلخواه او را پيش كشيد: «هيچ مي داني سيد خانم از سفر برگشته؟»
چشمان دخترك برقي زد: «راستي! يعني امشب براي ما قصه مي گويد؟»
شمسي، افسرده، دستي بر سرش كشيد: «بله عزيزم، غروب با دايه به پشت بام برو! امشب قرار است. زنها و بچه ها روي بام بخوابند. سيد خانم هم تا دلتان بخوهد، براي شما قصه مي گويد.»
پشت بام چهار خانه، با هم ارتباط داشت و روي هم رفته، محوطه وسيعي را مي ساخت كه هر زمان، ساكنين خانه، در شبي گرم آنجا جمع مي شدند. شب نشيني دل نشيني به وجود مي آمد. لعيا، بي تابانه به انتظار غروب نشست. هنوز آفتاب نپريده بود كه دايه به سراغش آمد. خدمه، پشت بام ها را آب و جارو كرده و از همان ساعت، رختخوابها را در آنجا گسترده بودند. هنوز چاردشبي ميان رختخوابها حائل نبود. چند مردنگي در گوشه و كنار پشت بام گذاشته بودند تا در ساعتي كه شب فرو مي نشيند، در پناه نور چراغها و لالههاي آن، ساعتي به گفتگو بنشينند. بچهها از كوچك و بزرگ روي پشت بام جمع و روي رختخوابها مشغول بازي و پشتك وارو زدن بودند. سيد خانم، قليان به دست، روي يكي از رختخوابها نشسته و شايد خود را آماده ساعتها قصه گويي مي كرد. خانجي، لعيا را كنار دست او نشاند و خود نزد شمسي بازگشت. اندك اندك، سر و كله بزرگترها پيدا شد. پس از خوردن شام و جمع شدن سفره، مردها به خانه دائي ممدلي رفتند كه در آنجا بساط منقل به راه بود. زنها گوشه اي نشستند و به گفتگو مشغول شدند. سيد خانم هم شروع به گفتن قصه كرد. بچه ها گردش حلقه زده بودند . تمام وجود را به شنيدن سخنانش سپرده بودند. بعضي از پسرهاي بزرگتر، گوشه بام، آرام نقشه بازيهاي روز بعد را مي ريختند. نصير هم كمي دورتر از جمع بچهها، روي رختخوابي يك بري دراز كشيده و سر را به كف دست تا شده تكيه داده بود. معلوم نبود حواسش به قصه هاي سيد خانم هست يا نه، ولي تمام حواس لعيا به او بود. سيد خانم پشت سر هم قصه مي گفت. قصه جوان شيركُش، قصه دختر ماه پيشاني، قصه ملك جمشيد و مه لقا. و لعيا در خيال كودگانه خود غرقه بود. نصير را ملك جمشيد و خود را مه لقا مي ديد كه همه جا مورد مهر ملك جمشيد است. همه جا مورد مهر ملك جمشيد است. همه جا از جانب او حمايت ميشود. دلش در تب و تاب بد. نكند گفته نصير جدي باشد وديگر او را در جمع خود نپذيرند. آرام از كنار سيد خانم برخاست و به سوي رختخوابي كه نصير روي آن دراز كشيده بود خزيد. نصير طاق باز خوابيده و چشمها را رويهم گذاشته بود. لعيا، سر در گوشش برد: «نصير!»
نصير چشم گشود و با تعجب نگاهش كرد: «بله لعيا جان؟ كاري داري؟»
«راست گفتي كه ديگر مرا در بازي هايتان راه نمي دهيد؟»
نصير نشست و دست بر شانه كوچك او گذاشت: «اين خواسته من نيست لعيا جان، پسرهاي ديگر با آمدن تو مخالفت مي كنند، خوب، به نظر من، بد هم نميگويند. بهتر است تو با هم سن و سالها و هم جنسان خودت بازي كني.»
بُغضي بر گلوي لعيا نشست: «يعني تو هم دلت نمي خواهد، من پيش شما بيايم؟»
دل نصير، به حال دختر كوچولو مي سوخت. بارها به تنهايي او فكر كرده بود. سرش را در آغوش گرفت: «اين بازي ها كه هميشه ادامه ندارد. فردا مدرسه ها باز مي شود و ممكن است تو هم به زودي به كلاس درس بروي. خود منهم كه روزها دائم در حال بازي نيستم. مي تواني گاهي پيش من بيايي تا با هم گشتي در باغ بزنيم. مي توانم براي تو يك پرنده بخرم و با هم آب و دانه اش بدهيم. ها؟ چطور است لعيا جان؟ خوب نيست؟»
لعيا سرش را به سينه او فشرد. لحن نصير مشفقانه تر شد: «از فردا هم، مثل بچههاي خوب مي روي قاطي دخترها. مطمئن باش از بازي با آنها لذت بيشتري خواهي برد.»
«نه، من دوست ندارم با دخترها بازي كنم! آنها اذيتم مي كنند. يك روز تاجماه به بچههاي ديگر گفت، لعيا بابا ندارد. آنها مرا دوست ندارند نصير! اذيتم مي كنند!»
نصير سرش را بوسيد. از بي رحمي تاجماه و دختران ديگر، عصباني بود: «خيلي خب، تا وقتي با آنها اُخت نشدهاي، خودم برايت سرگرمي درست ميكنم.»
لعيا همانجا، روي رختخواب دراز كشيد و چشم به آسمان دوخت. درياي ستارگان بالاي سر، باشكوهي غمانگيز موج ميزد و مي درخشيد. هلال ماه در گوشهاي از آسمان، غريبانه به رويش لبخند مي زد. احساس دلتنگي داشت. پيشترها كه مادر شاد و سرحال بود، گاهي با او بازي مي كرد. اصلاً پدر كه بود، همه چيز رنگ ديگري داشت. شايد پدر را زياد نمي ديد، ولي انگار همان وجود كم پيداي او، حرارتي داشت كه تا مسافتها را گرمي ميبخشيد. بعد از او زندگي سرد و بي روح شده بود. مادر مدام افسرده بود و تنها زماني لب مي گشود كه بخواهد از زندگي گله اي بكند. نصير نگاهش كرد: «به چي فكر مي كني لعيا؟»
دختر كوچولو، جوابي به ذهنش نمي رسيد، ولي نميخواست اين همه صحبتي را از دست بدهد. با حالتي فيلسوفانه گفت: «اوه، توي آسمان چقدر ستاره هست!» نصير لبخند زد: «آره! توي آسمان خيلي ستاره هست. هر كدام از آنها، مال يكي از ما آدمهاست.»
لعيا هيجان زده شد: «يعني منهم يك ستاره دارم؟»
«آره! آن جا را نگاه كن! آن ستاره كوچولوي قشنگ، ستارة توست.»
«ستاره تو كدام است نصير؟»
نصير، نگاه دورش را به آسمان دوخت: «آن جاست. كنار ستاره تو. همان ستاره اي كه از ستاره تو بزرگ تر است.»
لعيا محو تماشاي ستارگاني شد كه در جهت اشاره انگشت نصير بود. چه دانشي داشت اين نصير! علاوه بر بازيهاي شيرين و پرهيجان، مي توانست به او اطلاعات خوبي بدهد! شهاب سنگي، در پهنه آسمان به حركت درآمد و كمي دورتر افتاد: «چي بود از آسمان افتاد نصير؟»
«ستاره يكي از ما آدمها. مال كسي بود كه همين حالا مُرد.»
«يعني ستاره باباي منهم از آسمان افتاده؟»
نصير، دلسوزانه نگاهش كرد: «آره لعيا جان! ولي مطمئن باش جاي خوبي افتاده. مثلاً توي يك باغ. يا يك جاي خوش منظره ديگر.»
لعيا با خوشنودي، چشمها را بر هم گذاشت و همان جا خوابش برد. از آن پسع شبهايي كه در بهار خواب كنار مادر مي خوابيدع هميشه چشمش به آسمان به دنبال ستاره خودش و نصير بود. همان ستاره كوچك و بزرگي كه كنار هم سوسو مي زدند. و اگر شهاب سنگي مي ديد، دست در گردن مادر حلقه مي كرد. نكند ستاره او هم مثل ستاره پدر از آسمان پائين بيفتد و ديگر او را نداشته باشد.

* * *

دائيها، غالباً هر سال تابستان، چند هفتهاي خانواده را بر ميداشتند و به ييلاق ميبردند. گاهي به دماوند و املاك شخصي خان بابا، و گاهي هم به باغ يكي از دائيها در زركنده يا ونك يا امامزاده قاسم. و در اين آخرين سفر كوتاه تابستاني، شمسي هم به اصرار اطرافيان، عليرغم بيحوصلگي و دلمردگي باطني، قرار بود با آنها همراه شود. آن روز، عازم باغ دائي فتحاله خان در زرگنده بودند.
لعيا با نوازش دستي از خواب بيدار شد. هوا هنوز گرگ و ميش بود: «لعيا جان، برخيز مادر! بايد براي رفتن آماده شويم.»
به سرعت برخاست و در رختخواب نشست: «صبح شده مادر؟ مي خواهيم حركت كنيم؟»
صدايش لبريز از شوقي كودكانه بود. شمسي دستي بر سرش كشيد: «بله عزيزم. وقت رفتن شده. بلند شو آبي به سر و صورت بزن!»
لعيا ذوق زده از رختخواب بيرون جست و به سوي حياط دويد. از همان دم دمههاي سحر، خدمه خانه لوازم و لباسهايي را كه در ييلاق مورد نياز بود و پيشاپيش بستهبندي شده بودع گوشهاي در كوچه بن بست چيده بودند. كالسكهها و درشكهها توي كوچه منتظر بودند تا اهل خانه را به ييلاق ببرند. لعيا و خانجي، سوار يكي از درشكهها شدند و بعد از گذاشتن وسائل و سوار شدن سايرين اسبهاي تازه نفس، با ضربه تازيانه سورچيها به راه افتادند.
هواي صبحگاهي، سبك و لطيف چهرهها را نوازش ميكرد. جاده بيرون شهر، به راستي ديدني بود. طبيعت زيبا و دست نخورده، درختان سرسبز دو طرف جاده، بوتههاي سُماق و گلهاي وحشي كه در دل ديواره سنگ و خاكي جاده رسته بود، چون رويايي دلفريب، آرام از برابر ديدگان مسافران، ميگذشت. در منزلي استراحت كردند و غذا خوردند و طرفهاي غروب بود كه به مقصد رسيدند.
از همان دم اول، بساط غذا و چاي و قليان راه افتاد. بچهها ناي حركت نداشتند. كوچكترها، شام خورده و نخورده، هر كدام طرفي افتادند و به خواب رفتند. خانجي، لعيا را كه روي زانويش به خواب رفته بود، بلند كرد و به رختخواب بردع ولي گويا هيجان سفر در خواب هم با او بود كه اولين ساعات روز بعد، بيدار شد. بچههاي ديگر هم تك و توك، بيدار شده بودند. هوا خنكاي گزندهاي داشت. صداي شيهه اسبان و اذان چند خروس، از دور دست، با عوعوي سگهاي كوچه باغها در آميخته و ميل بيرون رفتن از رختخواب را در دلها تشديد مي كرد. سفره عريض و طويلي، كنار حوض، روي خرند مقابل عمارت باغي، انداخت بودند. در چشم برهم زدني، جمعيتي انبوه دور سفره نشست. اين جمعيت، فقط با گذشت منحصر به زندگي ييلاقي بود كه در آن عمارت جمع و جور باغي، جا گرفته بودند. پنير و كره محلي، شير تازه دوشيده، عسل و مربا، تخممرغهاي آب پز و عسلي و بوي نان چرب و نانم محلي، به راستي اشتهابرانگيز بود. عمقزي با آن قو پشت گردن و دستهايي كه هميشه به نظر لعيا، بلندتر از دست ساير آدمها بود، كنار سماور بزرگ ذغالي نشسته و استكانهاي خالي را پر از چاي ميكرد و استكانهاي كثيف را در باديه پر از آب كنار دستش ميگذاشت. بعد از صرف صبحانه، بچهها گروه گروه و جدا جدا به گشت و گذار در باغهاي اطراف و بازيهاي خاص خود پرداختند. لعيا چون گذشته، در پي نصير به راه افتاد: «نصير كجا مي خواهي بروي؟»
نصير كه از طراوت و هواي خنك و دلچسب صبحگاهي، شاداب و سرحال به نظر ميرسيد، دستش را در دست گرفت: «امروز به باغ آلبالوي مش رمضانعلي ميرويم. قرار است كارگرها، براي تهيه مرباي آلبالو و خوشاب، آلبالو بچينند.»
لعيا با هيجان، انگشتهاي او را فشرد: «نصير، كمكم كن تا منهم بتوانم آلبالو بچينم!»
به باغ آْلبالو رفتند. نصيرلعيا را روي دوش خود نشاند: «بفرمائيد لعيا خانم! اين طوري راحتتر ميتواني آلبالو بچيني. زود باش شروع كن!»
لعيا سبد كوچك حصيري را كه مادر برايش خريده بود و غالباً رختخواب و وسائل عروسكهاي خود را در آن قرار ميداد، روي زمين خالي كرد. سبد را روي سر نصير گذاشت و شروع به چيدن آلبالو كرد. يكي نصير را صدا زد: «آْلبالو چيني باشد براي بعد آقا نصير بيا برويم پروانه شكار كنيم!»
روزبه بود كه روي چينه انتهايي باغ نشسته، پاها را دو طرف آن آويزان كرده بود و با تحقير، آنها را نگاه مي كرد. نصير، شرمزده لعيا را از روي دوش به زمين گذاشت و به طرف او رفت. لعيا دوان در پي او افتاد. روزبه پوزخندي زد: «نگران شغل آيندهات نباش آقا نصير! مطمئن باش لَله خوبي ميشوي و خانوادهها براي تصاحبت، سر و دست مي شكنند.»
نصير رنجيده از اين كنايه، به جمع پسران پيوست. پروانهها خواب آلود روي گلهاي آفتابگردان و شاخ و برگ درختان، در حال پرواز بودند. تا نزديكيهاي ظهر پروانه شكار كردند و زير سبد چوبي كه دمر روي زمين گذاشته بودند، زنداني كردند. بالاخره پسرها از اين تفريح خسته شده و شروع به بالا رفتن از درختها كردند. لعيا دلش به حال پروانهها مي سوخت. به التماس افتاد: «نصير، ترا به خدا پروانهها را آزاد كن! ممكنست زير سبد بميرند.»
نصير نگاهي به روزبه كه روي شاخه درخت گرد و نشسته و پاها را تاب مي داد، انداخت، شايد وجود پروانهها را هم، مانند همان توله سگ بيچاره فراموش كرده بود. سبد چوبي را از روي زمين بلند كرد و دستي در ميان پروانه گرداند: «بيا لعيا جان! اينهم به خاطر تو.»
لعيا شادان و سرمست از غرور، چشم به پرواز و جست و خيز پروانهها دوخت كه از روي شاخهاي به شاخه ديگر مينشستند و در دل، خود را به خاطر دادن چنين پيشنهادي تحسين ميكرد.
پس از دو هفته، در حاليكه بچهها حسابي بازي كرده و همگي آفتاب سوخته شده بودند، كارگران شروع به جمع كردن بارو بنه كردند. خانجي براي لعيا كيسههاي كوچك كتاني دوخته بود كه در روزهاي پاياني اقامت، به كمك نصير آنها را پر از گردو و بادام كرد و در حاليكه هنوز بچهها از بازي و تفريح در ييلاق دل نمي كندند، جماعت راهي خانه شدند.

* * *

اول پائيز، لعيا به همراه دختران ديگر، سر كلاس درس ملاباجي خانم، كه در خانه دائي ممدلي خان برگزار مي شد، نشست و شروع به آموختن قرآن و الفبا كرد. زندگي در اينجا برايش لذت بخش تر از شيراز بود. اينجا اجتماع بچهها سرگرمش مي كرد و خصوصاً وجود نصير، به او دل گرمي مي بخشيد.
شبهاي زمستان، غالباً دائيها، در خانه مادربزرگ جمع مي شدند. زير كرسي اطاق نشيمن، يا اگر جمعيت بيشتر بود، زير دو كرسي تالار پنجدري و كنار بخاري هيزمي مي نشستند و تا ساعتها از شب گذشته، سرگرم بودند.
بيش از هر يك از افراد فاميل، بدرالزمان مادر نصير به آنها سر مي زد كه علاوه بر قرابت سببي، خواهرزاده خانم جان بود و دختر خاله شمسي به حساب مي آمد. بعد از دو همسر اوليه نصراله خان، فخرالدوله به خواستگاري بدرالزمان رفته بود. در آن زمان بدري حدود نوزده بيست ساله بود و از سن ازدواجش، چندسالي گذشته بود. با آن چشمان تاب دار و لوچ و آن صورت پك و پهن، شايد اگر خاله به خواستگاريش نمي رفت، سالهاي بيشتري در خانه پدر مي ماند. و همين دليلي بود كه با وجود دو همسر و چند اولاد ريز و درشت نصراله، و وجود اختلاف سني مشهود، خانوادهاش حاضر شده بودند دختر خود را به عقد او درآوردند. يكي از دو زن نصراله، پس از رفتن پسران خود به فرنگ، خانه نصراله خان را ترك گفته و رفته بود تا در كربلا مجاور شود و ديگري هم در مقابل حمايتي كه فخرالدوله از بدرالزمان مي كرد، عددي به حساب نمي آمد. به سبب همين قرابت بود كه لعيا و مادرش بيش از هر قوم و خويش ديگري به خانه دائي نصراله رفت و آمد داشتند.
نصير بي شباهت به مادر نبود، ولي عجيب اينكه، چشمان تاب دار مادر در چهره او بدل به چشماني مخمور گشته بد و پهني صورت، در او قيافه اي مردانه و دلنشين مي ساخت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:57 ب.ظ
 
ارسال: #2
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل دوم

تابستان سست و لخت به سنگيني راه مي پيمود. دو سال از پيوستن لعيا به جمع خانواده مادري مي گذشت. دوسال پر از حوادث دلچسب و لذت بخش. دو سال پر از خاطرههاي شيرين. گرچه رفته رفته از نزديك شدن به جمع پسران منع ميشد، ولي جسته گريخته، گريزي مي زد و خود را ميان بازي آنها مي انداخت. گرماي تيرماه، زمين و زمان را به آتش كشيده بود. شمسي و خانجي بعد از نهار به صندوقخانه خنك اطاق زاويه پناه برده و در حالتي ميان بيحالي و خواب، روي زمين دراز كشيده بودند. سكوت خانه، لعيا را بي حوصله ميكرد. از جا برخاست و پاورچين، پاورچين از اطاق خارج شد. به حياط بيروني رفت. از كوچه بن بست سر و صدايي به گوش ميرسد. گوش تيز كرد. صداي نصير را واضح تر از صداي سايرين مي شنيد. با عجله به كوچه رفت: «كجا مي روي نصير؟»
حالا پسرها بزرگ و متين تر شده بودند، ولي با اين حال گاهي دست به اعمال و بازيهاي كودكانهاي مي زدند. نصير خنديد! «تو اينجا چه مي كني وروجك؟ انگار بو مي كشي و به موقع خودت را مي رساني.»
«مگر چه كار مي خواستيد بكنيد؟»
نصير اشارهاي به اسباب بازي حلبي دست رفعي كرد: «قرار اس به حوضخانه منزل عمو ممدلي خان برويم و رفيع كشتي نفتي خود را روي آب حوض امتحان كند. چندتا از بچهها منتظر ما هستند.»
لعيا در كنار پسرها به راه افتاد. فكر ديدن يك وسيله حلبي كه خود به خود روي آّ راه برود، هيجان زدهاش مي كرد. آهسته و بي سرو صدا به دالان زير تالار پنجدري رسيدند. چند پله سرازيري را طي كردند و از در چوبي حوضخانه گذشتند. حبيب روي زيلوي بساط عروسك بازي دخترها نشسته و منتظر آنها بود. فضاي سايه روشن حوضخانه، با آن كف آجري و ديوار كاشي كاري رنگ و رو رفته، خنكاي مطبوعي داشت كه تن گرما زدهشان را حال مي آورد. تاجماه و برازنده دختران دائي ممدلي و دائي فتح اله، روي زيلو نشسته و وسائل بازي را گرداگرد خود چيده بودند. ديدن سماور كوچك برنجي، قوري چيني خوش نقش و نگار كه به اندازه مشت بسته خودشان بود و فنجان نعلبكيهاي گلي، حسرت يك خاله بازي شيرين را در دل لعيا بيدار مي كرد. دست نصير را رها كرد و به طرف دخترها رفت: «چكار مي كردي تاجماه؟»
تاجماه چهره در هم كشيد و مثل خانم بزرگها ابرو بالا برد: «تو چكار به كار ما داري؟ برو با همان پسرها بازي كن!»
لعيا دو زانو كنار بساط آنها نشست: «ولي من دلم مي خواهد با شما بازي كنم.»
برازنده لبها را جمع كرد: «تو! تو كه بازي با دخترها را بلد نيستي. مدام به پسرها چسبيدهاي. مادرم راست مي گويد، تو عقل درست و حسابي نداري.»
لعيا سر را روي گردن كج كرد و نگاه غم زدهاش را به اسباب بازيها دوخت. حبيب به سوي خواهر بُراق شد: «چرا مزخرف مي گويي برازنده؟ مگر قول نداده بدي مؤدب باشي و ديگر حرف بد از دهانت خارج نشود؟ زود باش! مثل خانمها از لعيا دعوت كن به خانه شما بيايد و يك پياله چايي برايش بريز! دختر به اين خوبي كه نبايد بد دهني كند!»
برازنده چادر نماز خاله بازي را، روي سر بالا كشيد و با غضب، چشمها را به سقف دوخت. جاي هيچ سازشي نبود. حبيب دستي بر سر لعيا كشيد: «ولشان كن لعيا جان! بيا برويم كشتي رفيع را نگاه كنيم. بازي پسرها واقعاً جالب تر است.»
برازنده با غيض، سر در گوش تاجماه كرد و بعد از پچ پچي، دنبال آنها راه افتادند. لعيا، دل گرفته، كنار نصير رفت و زير بال او، كنار پاشويه حوض نشست. كشتي رفيع، پت پت كنان روي آّب از اين سو به آن سو ميرفت و بچهها ذوق زده، با چشمان درخشان خود آن را دنبال مي كردند. ناگهان صداي فريادي هولناك در خانه پيچيد: «كمك كنيد! كمك كنيد! آتش! مستوره سوخت.»
رنگ رفيع با شنيدن نام مادر، به شدت پريد و بچهها به دنبال او از حوضخانه بيرون دويدند. دود غليظي از هواكش مطبخ كنار حياط اندروني، تنوره مي كشيد و بوي سوختن چل و چوب، در فضا پيچيده بود. ساكنين خانه، آشفته و خواب آلوده، به سوي محل حادثه ميدويدند. فضه با دو دست بر سر مي كوبيد: «مستوره آن تو است. يكي برود نجاتش بدهد!»
يكي از بزرگترها،دست در كمر رفيع كه مي خواست خود را به درون مطبخ بكشد انداخت و او را متوقف كرد. صمد، سورچي خانه، زيلويي به دور خود پيچيد و به آتش زد و در پي او دو تن ديگر از كارگردان خانه، وارد مطبخ شدند. انبار هيزمها آتش گرفته بود و شعله به سرتاسر آشپزخانه و تيرهاي چوبي سقف سرايت كرده بود. در چشم برهم زدني، پيكر نيم سوخته مستوره، با منظرهاي دلخراش و چندش آور، از مطبخ بيرون كشيده شد. مو و صورت و ابروي كاگران ياري دهنده، در برخورد با شعلهها، كز خورده و برشته شده بود. همه گرد مستوره حلقه زدند. بدنش آش و لاش بود و نفسهاي آخر را مي كشيد. به شنيدن ضجههاي رفيع، پلكهاي سوخته را به سختي گشود. لبهاي تاول زدهاش حركتي كرد و پلكها دوباره روي هم افتاد. رفيع فرياد دل خراشي از سينه بيرون داد و بي حال كنار پيكر سوخته مادر افتاد. همه حيران و وحشت زده كنار جسد ايستاده و دست و پاي خود را گم كرده بودند. صداي ناله مانندي، از گلوي فخرالدوله خارج شد: «چرا ايستادهايد و يكديگر را نگاه مي كنيد؟! زود باشيد! يكي پي حكيم برود!»
مصيب، دوان از پي صمد به راه افتاد. پچ پچهاي در جمع در گرفت: «يعني چه شد؟ چرا اين اتفاق افتاد؟»
«انگار ديشب ممدلي خان بعد از يك دعواي مفصل، قسم خورده بود كه طلاقش ميدهد. اين بيچاره هم كه پشت و پناهي نداشت.»
يكي اشك مي ريخت: «بميرم براي دلش، اين روزها هم خودش را آزار مي كرد و هم اطرافيانش را، ولي مريض بود، حق اين نبود اهل خانه شكنجهاش كنند.»
امينه مادر روزبه، در عين غضب، حالت تأثري ساختگي به چهره داد: «بيچاره مستوره. ولي خدا وكيلي ممدلي خان گناهي ندارد. اين زن ديگر شورش را در آورده بود. خود را به خُل و چلي مي زد و هر كار دلش مي خواست مي كرد. خوب به هر حال مردها هم تا حدي تحمل دارند.»
همه خوب مي دانستند سخنان امينه هَووي مستوره، سرشار از كينه و غرض است و او خود يكي از كساني است كه از اعمال هيچ آزاري در حق هوويش كوتاهي نكرده. عمقزي خم شد و با اكراه دستمال تا شدهاي را روي سينه مستوره گذاشت. گوش خود را روي آن قرار داد. هنوز حرارتي از جسم سوخته متصاعد بود. عمقزي سر بلند كرد. موهاي سپيد را زير چارقد كرد و نگاه تأسف بار خود را به سوي فخر الدوله گرداند: «اميدي نيست خانم جان. انگار تمام كرده.»
ضجه و شيون زنها به هوا برخاست. شمسي كنار رفيع نشسته بود و با چشماني اشكبار، دست و پاهاي او را مي ماليد. بوي گوشت و موي سوخته، فضاي گرم دم كرده را انباشته بود. لعيا با حالتي معصومانه، كنار مادر ايستاده و همپاي او اشك مي ريخت. يكي از خدمه خانه، به دستور فخرالدوله جسم بيهوش رفيع را در آغوش كشيد و در حاليكه پسرها همراهيش مي كردند، به طرف عمارت به راه افتاد. انگار ممدلي خان، نشئه از دود و دم بعد از نهار و خواب نيمروزي، تازه به صرافت افتاده بود در پي يافتن علت سر و صدا، از اطاق خود خارج شود. در حاليكه آمدن و نيامدنش، ديگر هيچ چيز را تغيير نمي داد.


فصل سوم

نصير و حبيب، و از پس آنها لعيا، به سوي عمارت متروكه ته باغ مي رفتند. باغ از بارش شب گذشته يك پارچه سفيد پوش بود. شاخه دار و درخت، زير سنگيني برف سر خم كرده و منظره دلتنگي به وجود آورده بود. خروس حلبي بادنماي روي شيرواني عمارت، در جهت باد سردي كه از جانب شمال ميوزيد، با غژغژ يأس آوري به اين سو و آن سو مي چرخيد. لعيا به زحمت پاهاي خود را از سطح برفي زمين بيرون مي كشيد و با قدم ديگر، دوباره تا زانو در برف فرو مي رفت. مدتي بود به دستور ممدلي خان، عمارت متروكه ته باغ؛ تعمير شده و رفيع را به همراه خانواده عليشاه كارگر كردخانه، در آنجا ساكن كرده بودند. پاهاي رفيع با ديدن جنازه سوخته مادر، از كمر فلج شده بو نگهداريش با وجود گند و بويي كه در اثر بي اختياري او در خانه به راه مي افتاد، كار دشواري شده بود. حتي مادربزرگ و شمسي هم با همه دلسوزي، از عهده نگهداري او برنيامده بودند. گاه گاهي حبيب و نصير، بچهها را جمع مي كردند و سري به نوجوان بيچاره مي زدند. نصير يكسره به مطبخ كوچك و جمع و جور عمارت رفت. سيني برنجي را از كنار ديوار برداشت و از ساختمان خارج شد. حبيب تعجب زده نگاهش مي كرد: «چكار مي كني نصير؟»
نصير چنگ چنگ برف در سيني مي ريخت: «مي خواهم اين برفها را به اطاق رفيع ببرم. يادت هست كه چقدر از برف بازي خوشش مي آمد. بگذار بتواند از نزديك برفها را لمس كند. مطمئن باش از اين كار بدش نمي آيد.»
تبسمي قدرشناسانه، بر لبان حبيب نشست: «تو خيلي با معرفتي نصير! بيهوده نيست كه اطرافيان اين قدر دوستت دارند. فكر جالبي است. بگذار تا منهم يك آدم برفي كوچك برايش درست كنم.»
لعيا از اين گفت و شنود، ذوق زده شده بود: «من هم مي توانم يك آدم برفي براي رفيع درست كنم حبيب؟»
«بله دختر خانم. تو هم يك آدم برفي كوچك برايش درست كن! فقط خدا كند. با اين كار سبب خيسي و كثيف شدن اطاق و رختخوابش نشويم. سعي كنيد دور سيني از برفي خالي باشد.»
با ورود بچهها به اطاق، چشمان رفيع برقي زد و نگاه به سيني پر از برف دوخت. نصير خنديد: «ها، چه شده آقا رفيع؟ تا حالا آدم ديوانهاي نديدهاي؟»
سيماي رنگ پريده پسرك بيچاره، به تبسمي كمرنگ از هم گشوده شد. همه مي دانستند پس از آن واقعه، رفيع، كمتر تمايلي به صحبت كردن نشان مي دهد. نصير سيني را كنار رختخواب او گذاشت و مشتي از برف را مقابل رويش گرفت: «بيا رفيع جان! خوب نگاه كن! سرمايش را حس مي كني؟ مي بيني لعيا و حبيب، جه آدم برفيهاي قشنگي برايت ساختهاند؟ بيا برفها را لمس كن! تو بايد دوباره سرپا شوي و بيائي با هم برويم گشت و گذار. ببايي با بچهها برف بازي كني. مرد و مردانه قول بده زودتر از رختخواب بيرون بيائي! روي دوپاي خودت! حكيم گفته اگر بخواهي مي تواني. به اراده خودت بستگي دارد. اراده كن پسر! اراده كن!»
شانههاي رفيع بي اراده جمع شد و عضلات سينهاش منقبض شد. شايد ميخواست يكبار ديگر، با كشيدن تنه و كمك عضلات سر و شانه، حركتي به پاهاي خود بدهد ولي خيلي زود نااميد شد و در حاليكه رنگ مهتاب گونش مثل گچ سفيد شده بود، دست از تقلا برداشت. بچهها مدتي كنارش نشستند. برايش از وقايع روز و كلاس درس گفتند. از وقايع هيجان انگيزي كه اتفاق افتاده و نمي دانستند با اين سخنان، روح آزرده او را بيشتر آزار مي دهند. اسماء دختر عليشاه، با كاسه محتوي معجون، از در وارد شد. دختركي شانزده هفده ساله، كه جثه ظريف و نازكش در شليته دامن بلند كردي، و سربند سياه نقش دار، درشت تر از آنچه بود به نظر مي رسيد. نگاه ريز و نافذش چرخي در ميان جمع زد و چهره خالكوبي شده اش از هم گشوده شد. نشان مي داد كه از وجود بچهها در كنار رفيع خشنود است. معجون دست ساخت مادر را كنار رفيع برد و قاشقي از آن را به دهان او نزديك كرد: «بخور آقا رفيع! قوت دارد. بخور جان بگيري!»
رفتارش دلسوزانه بو خالي از شائبه بود. شايد با همه بدشانسي ها و بدبياريها كه رو به رفيع آورده بود، اين نوجوان بي نوا، در مورد پرستارش و خانواده او، اقبال خوبي داشت.
لعيا به همراه مادر، گاه به گاه به رفيع سر مي زدند. شمسي با خواندن كتاب چهل طوطي و علي بابا و دزدان بغداد، سعي داشت پسرك بيچاره را، از آن حس و حال خمود بيرون بياورد. ولي اين كار نياز به وجود كسي داشت كه خود آنقدر افسرده نباشد و ناخودآگاه يأس خود را به او منتقل نكند.
با گذشت بيش از يكسال، رفيع نشان مي داد كه نبايد اميدي به بهبودي اش داشت، و ديگران نيز ناچار به پذيرش واقعيت بودند. با پيگيري فخرالدوله، هفته اي چند روز معلم سرخانه مي آمد و كتابهايي را با رفيع مشق مي كرد. و او در گوشه اطاق تنابي عمارت فرسوده و ساكت ته باغ، چشم به راه بود تا شايد كسي از در وارد شود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سرتاسر بهار خواب عمارت مادربزرگ را فرش گسترده و جابه جا كنار ديوار و ستونها، پوستين انداخته و مُخده گذاشته بودند. خانم جان ميهمان داشت و براي سرگرم كردن بچهها، از سيد خانم خواسته بود برايشان قصه بگويد. سيد خانم به مُخده كنج بهارخواب تكيه زده و بچهها گوش تا گوش گرد او نشسته بودند. يك سو دخترها و طرف ديگر پسرها. دو طرف رفيع چند مُتكا چيده و او را نشانده بودند. پسرهاي بزرگتر، تنها براي خاطر رفيع بود كه به جمع كوچكترها پيوسته بودند و گرنه، حالا ديگر گوش كردن به قصه را كسر شأن خود مي دانستند. گرچه شنيدن قصهها براي هيچيك از حاضران در جمع، خالي از لطف نبود، ولي بزرگترها هميشه تظاهر به بي تفاوتي مي كردند و كوچكترها شنيدن قصه را حق مسلم خود مي دانستند. به نظر مي رسيد سيد خانم، از وجود پسرهاي بزرگتر در جمع شنوندگان خود به وجد آمده و سعي داشت با گفتن قصههاي ترسناكي از ديو و جن و پري و ماوراءالطبيعه، توجه آنها را نيز به خود جلب كند. با هر كلامي از دهانش خارج مي شد، رعب و دلهره بيشتر در دل شنوندگان مي افتاد و جمع دخترها به هم فشرده تر مي شد. سيد خانم با آب و تاب، نقل مي كرد و در بين صحبتها، براي ايجاد هيجان مضاعف، آب دهان را فرو ميداد، لبها را به هم مي فشرد و با صدا از هم مي گشود: «جانم برايتان بگويد، نعمت كچكل خودش را به ته اصطبل رساند و با سركرده اجنه گلاويز شد. ناگهان گردبادي از ترك ديوار به درون آمد و در چشم برهم زدني، آنها را مثل پر كاه از زمين بلند كرد. چراغ بادي از دست نعمت رها شد و همه جا در سياهي و خاموشي فرو رفت. صداي خنده خوفناك اجنه، در و ديوار طويله را مي لرزاند. آنها در چنگال گردباد و در ظلمت اصطبل مي چرخيدند و تار عنكبوتها، به دورشان تنيده مي شد.»
لعيا وحشت زده برخاست و كنار نصير رفت. سر در گوشش برد: «نصير، من مي ترسم!»
نصير دستش را در دست گرفت و با صداي بم و خفه اي گفت: «ترس ندارد لعيا جان! اين فقط يك قصه است. بنشين و گوش كن! آخر كار خواهي فهميد كه اصلاً ترس نداشت.»
لعيا خود را به بازوي او چسباند: «من گوشم را مي گيرم تو آخر قصه را برايم تعريف كن!»
لبخند غروري بر لبان نصير نشست: «بسيار خوب! همين كار را بكن.»
لعيا دست روي گوشهاي خود گذاشت ولي حس كنجكاوي، سبب مي شد شنوائيش بهتر از هر وقت ديگر كارآيي داشته باشد. انگار نصير بي راه نگفته بود. پايان قصه شيرين و خيال انگيز بود. سيد خانم نفس بلندي فرو داد: «خلاصه، دختر زيبا كه از طلسم درآمده بود، نعل اسب جادويي را از دست جن بيرون كشيد و در دست نعمت گذاشت. گردباد فرو نشست و سر كرده اجنه، دود شد و به هوا رفت. حالا نوبت آن رسيده بود كه نعمت دستي بر نعل اسب جادويي بكشد و آرزويي بكند. پيش از ديدن دخترك، هزار آرزو داشت. ولي حالا كه با ديدن او يك دل نه صد دل عاشق شده بود، مي ديد تنها آرزويش اين است كه بتواند خودش را در دل او جا كند و ميديد با آن قيافه آبله زده و سركچل، چنين چيزي ممكن نيست. چشمها را بست، نعل را در دست گرفت و دستي بر آن كشيد: «اي نعل جادويي، ترا قسم به عصمت دختر شاه پريان، قيافه مرا به قبل از مريضي ام برگردان!» اين را گفت و به يكباره آسمان رعد و برق زد. دخترك زيبا، شاه پسري در مقابل خود ديد با قامتي كشيده، صورتي مثل آينه صاف و يك خرمن زلف شكن شكن.»
نگاه لعيا روي رفيع لغزيد. چشمان رفيع درخشان و آرزومند، به دهان سيدخانم دوخته شده بود. فكري در ذهن لعيا جرقه زد. سر را به ديوار تكيه داد و رويايي شيرين فكرش را احاطه كرد. شب ديرتر از هميشه خوابش برد. صبح زود آرام از كنار مادر برخاست و بستر را ترك كرد. تمام شب، در اثر شنيدن قصههاي شب گذشته سيد خانم، در كابوس و خوابهاي هراسناك بر او گذشته بود. ولي حالا با دميدن صبح و روشنائي روز، وحشت و اضطراب از دلش بربسته و تنها، تفكر دلنشين شب گذشته در ذهنش جلوهگري مي كرد. آرام، روي پنجه پا از اطاق خارج شد. به وجود شخص مقتدري نياز داشت كه بتواند فكرش را عملي كند. خود را به حياط دائي نصراله رساند و كنار درب خروجي، بي صبرانه به انتظار خروج نصير از خانه نشست. مسرور، امين خرج خانواده، با آن قامت كشيده و قيافه مرموز، از راه رسيد. هميشه چشمهاي زُل و صداي ريز و ته گلويش با آن تحرير زنانه، خوفي در دل لعيا به وجود مي آورد. دستي بر چهره بي موي خود كشيد: «اين وقت صبح، آمدهاي اينجا چكار خانم كوچيك؟ ناشتايي خوردهايي؟»
لعيا دست و پاي خود را جمع كرد و با هراس به ديوار چسبيد: «منتظر كسي هستي دختر خانم؟»
لعيا آب دهان را به سختي فرو داد. مسرور بي شباهت به قهرمانان پليد قصه سيد خانم نبود. ميخواست هرچه زودتر از دست او نجات پيدا كند: «آره! منتظر پسردائي نصير هستم. با او كار داردم.»
لبخندي كريه به چهره مسرور نشست. شايد دلش مي خواست به طريقي توجه دختر كوچولوي وحشت زده را جلب كند: «همين جا باش تا بروم صدايش كنم!»
با دور شدن او، لعيا نفسي به راحتي كشيد. فكر كرد شايد هم اگر طلسم اين مرد بيچاره شكسته شود، او هم قيافه دلنشيني پيدا كند و در آن صورت ممكن است خانجي حاضر شود به همسري او در آيد. نصير را ديد كه دوشادوش مسرور به سوي او ميآيند: «تو اينجا چه مي كني لعيا؟ اتفاقي افتاده؟»
لعيا، نگاهي به مسرور كرد: «فقط بايد به خودت بگويم نصير!»
مَردك سر تكان داد: «نگران نباش! من بايد براي خريد بيرون بروم.»
و با قدمهاي بلند، از آنها دور شد. نصير سر را كمي پائين آورد: «خوب چكار داري لعيا خانم؟»
لعيا نمي دانست خواسته خود را چگونه عنوان كند. به مِن و مِن افتاد: «راستش... راستش من.»
«بگو! خجالت نكش! اتفاقي افتاده؟»
لعيا افكار خود را كمي پس و پيش كرد: «ديدي سيدخانم ديشب از نعل اسب جادويي چه چيزهايي گفت؟»
«خوب منظور؟»
«ديدي آخر نعل اسب، كچلي و آبله نعمت را درمان كرد؟»
«خوب بله! قصه را شنيدم، ولي منظورت چيست؟»
چهره لعيا، كودكانه تر از سن واقعيش شد: «فكر نمي كني اگر ما هم در اصطبل، نعل اسب جادويي را پيدا كنيم، مي توانيم با آن مريضي رفيع را خوب كنيم؟»
نصير از ته دل خنديد: «چه مي گويي دختر؟ حرفهاي سيد خانم فقط يك قصه بود. فكر نمي كردم هنوز اينقدر بچه باشي!»
لحن لعيا ملتمسانه شد: «ترا به خدا نصير، به حرفم گوش كن! بيا امروز به اصطبل برويم و توي علوفه و آخورها را بگرديم! از كجا مي داني؟ شايد قصه نعل جادويي راست باشد.»
نگاه معصومانه و سخنان بي ريا و دلسوزانه لعيا، دهان مخالفت نصير را ميبست. در خود توان تاراندن او را نميديد. تازه رفتن به اصطبل كه اعماق تاريك و سياه آن را هيچكدام از پسرها نديده بودند، خالي از تفريح نبود. دستي بر سر لعيا كشيد: «بسيارخوب دختر خانم، برو ناشتائيت را بخور و يكي دو ساعت ديگر، به خانه ما بيا! بايد روزبه و حبيب را هم براي همكاري خبر كنم!»
لعيا با وجد، در حاليكه سر از پا نمي شناخت، به خانه رفت. لقمه اي نان و پنير به دندان كشيد. قاشقي از مربا را كه دايه توي سيني مقابلش گذاشته بود، در دهان گذاشت و به طرف خانه دائي نصراله بازگشت. پس از مدتي انتظار، پسرها از راه رسيدند. روزبه، با ديدن او، تمسخر آلود خنديد: «بگو ببينم لعيا خانم! بازي جديدي هوس كردهاي يا راستي راستي دلت به حال رفيع سوخته؟»
لعيا، گردن را راست گرفت: «نخير، نمي خواهم بازي كنم، مي خواهم بروم نعل جادويي را پيدا كنم.»
روزبه چشمكي به سوي دو پسر ديگر زد: «ولي ممكن است آن تو، اجنه تو را خفه كنند. آن وقت جواب مادرت را چه بدهم؟»
رنگ از رخسار لعيا پريد. نصير اخمي دوستانه كرد: «سربه سر بچه نگذار روزبه! آن تو خطري ندارد. مي رويم، اگر نعل را پيدا كرديم كه كرديم، اگر نكرديم، يك فكر ديگر براي رفعي مي كنيم.»
لعيا دست نصير را محكم گرفت: «مواظبم باش نصير! من مي ترسم.»
نصير مقابلش چندك زد: «ببينم! مي خواهي از اين كار منصرف شويم و برويم يك راه ديگر پيدا كنيم؟»
لعيا به ترديد افتاد. وحشتي ناخواسته، وجودش را تسخير كرده بود. سر به زير انداخت: «هرچه تو بگويي نصير!»
روزبه چراغ بادي را برداشت و جلو افتاد. نگاهش حالت موديانه هميشگي را داشت: «اگر شما مي ترسيد، نيائيد! خودم تنها مي روم.»
غرور دو جوان ديگر برانگيخته شد، ابتدا حبيب و به دنبال او نصير، در حاليكه لعيا دستش را سخت چسبيده بود، وارد اصطبل شدند. مهتر، آخور اسبها را پر از كاه و يونجه كرده و براي آوردن آب از اصطبل خارج شده بود. روبه اولين چراغ بادي روي ديوار را برداشت و آن را روشن كرد. به جز يك قسمت از دهانه اصطبل كه محل آبشخور اسبها بود، كمي كه داخل شدند، تا چشم كار مي كرد، سياهي بود و سياهي. قسمت انتهايي طويله عريض و وسيع خانه كه در حقيقت طبقه زيرين ساختمان يكي از عمارتهاي مجاور را تشكيل مي داد، زمستانها محل انبار علوفه بود و پاي هيچيك از افراد خانه، غير از سورچي و كارگران مخصوص به آنجا نرسيده بود. روزبه چراغ بادي را بالا گرفته و پيشاپيش ديگران حركت مي كرد. فضاي انتهاي اصطبل به راستي خوفناك بود. از كف و ديوارهاي گلي و از آخورهايي كه جابه جا در اطراف آن ساخته شده بود، بوي نم و رطوبت ماندهاي به مشام مي رسيد. كاه و علوفه خشك كف زمين، زير پايشان خُرد مي شد و سكوت وهم انگيز اصطبل را مي شكست. نصير براي دل لعيا به طرف آخورها رفت، دست در يك يكي آخورها مي گرداند و كف زمين را مي كاويد: «خوب نگاه كن لعيا! اگر نعل اينجا، باشد. برقش را به چشم خواهي ديد.»
لعيا وحشتزده، لابلاي خاشاك كف زمين را نگاه مي كرد، كه ناگاه، همه جا در سياهي فرو رفت. صداي زوزة خوفناكي، باكش و قوس، در فضاي اصطبل پيچيد. چيزي مثل سم اسب، با حركات يكنواخت به زمين مي خورد و صوتي ناموزون ايجاد مي كرد. تاريكي هراس انگيزي بر سرتاسر اصطبل سايه انداخته بود. لعيا لحظهاي لرزان و بهت زده برجا ماند. شكي نداشت كه سركرده اجنه، در طويله ظاهر شده و همين الان است كه بلايي بر سر او بياورد. پاهاي نصير را چسبيد و در حاليكه مي لرزيد، شروع به جيغ زدن كرد. نصير در آغوشش كشيد: «نترس لعيا جان! اين روزبه است كه دارد بي مزگي در مي آورد. بگذار برويم بيرون، حالش را حسابي جا مي آورم.»
لعيا به شدت مي لرزيد: «نه نصير، خودم ديدم كه سركرده اجنه از ترك ديوار وارد شد. الان مرا مي برد. ترا به خدا مرا از اينجا بيرون ببر!»
نصير فرياد زد: «زود باش روزبه! چراغ بادي را روشن كن! اين بچه دارد پس مي افتد!» روزبه هراسناك خنديد و لعيا بيشتر در آغوش نصير فرو رفت. با بي قراري پاها را به زمين مي زد: «ديدي گفتم نصير. خودش است. جن است. الان ما را مي كُشد.»
نصير دست او را گرفت و به راهنمايي كورسوي نوري كه از جانب دهانه طويله به چشم مي خورد، بيرون رفتند. در روشنائي روز، براي اولين بار، دخترك را خوب ورانداز كرد. نه، لعيا ديگر دختر كوچولوي چند سال پيش نبود! لبخندي زد و بوسه اي بر سرش نشاند: «اشكهايت را پاك كن دختر خانم! انگار راستي راستي داري بزرگ مي شوي.»
لعيا، شرمزده سر به زير انداخت: «جن بود نصير! نبود؟»
نصير اشاره اي به روزبه كه از درگاه اصطبل بيرون مي آمد كرد: «شيطان بود لعيا جان، جن نبود.»
و در حاليكه از شيرين كاري روزبه هم عصباني بود وهم هيجان زده، نگاهي به حبيب انداخت و خنديد: «ولي عجب جنس خرابي دارد اين روزبه! تو شاهد باش كه روزي تلافيش را سر او در بياورم.»
روزبه، چراغ بادي را به دست صمد سورچي كه بشكه چوبي آبي را، هِن و هِن كنان مي كشيد، داد: «بگير صمد! وقت كردي برو ته طويله را بگرد و نعل جادويي را براي لعيا پيدا كن! قرار است با آن پاهاي چلاق رفيع را درمان كند.»
و در حاليكه لبخندي فاتحانه بر لب داشت از آن ها دور شد. لعيا، نفرت بار او را نگاه كرد. چقدر از اعمالش منزجر بود. نگاهي به در اصطبل انداخت و در حاليكه هنوز خوف واقعه دقايقي پيش در دلش بود. در كنار نصير، راه عمارت خانه مادربزرگ را در پيش گرفت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل چهارم

جوانهاي خانواده، پرهياهو، در حاليكه پاهايشان تا زانو در برف فرو مي رفت، به سوي عمارت ته باغ پيش مي رفتند. پسرها، برف محوطه بي دار و درخت و وسيع جلو عمارت را كوبيده و محل مناسبي براي سرسره بازي درست كرده بودند. حالا ديگر اكثراً بزرگ شده و سر و گوش بيشترشان مي جنبيد. لعيا در حاليكه چاقچور و نيم تنه پشمي به تن و چارقد وال ظريفي به سر داشت، شال بافته سه گوش عنابيش را محكم به دور شانه پيچيده و با فاصله چند قدم، پاها را در جاي پاي نصير مي گذاشت و پيش مي رفت. بلوغ، حائلي دلگير بود كه ميان او و پسران را، با آن بازي هاي جذاب، سد كشيده بود. مادر مدتها بود كه او را از معاشرت تنگاتنگ پسرها منع مي كرد و اين در حالي بود كه روح لعيا، پيوسته در هواي آمد و نشد و سرگرميهاي پسران، در پرواز بود.
همگي براي رفيع كه در ايوان اطاق تنابي، روي كول عليشاه سوار بود و حسرت بار آنها را نگاه مي كرد، دستي تكان دادند. در حقيقت، انتخاب محوطه ته باغ براي برف بازي، به اين دليل بود كه مي خواستند به نوعي رفيع را در شادي خود شركت دهند.
پسرها شروع به سر خوردن روي برفها كردند. بعضي از دختر و پسران كوچكتر هم به جمع بزرگترها پيوسته بودند و هيجان زده گلوله برفي به طرف يكديگر پرتاب مي كردند. نگاه لعيا، با نصير به اين سو و آن سو مي چرخيد. نصير بالاي زمين مي رفت، پائين مي آمد. زانوها را جمع مي كرد و نيم نشسته، سر مي خورد و گاه گاه، به سوي لعيا باز مي گشت و لبخند مي زد. تاجماه وسط زمين رفت . با همان چاقچور و شليته الوان و چارقد پشمي، دست برازنده را كشيد: «بيا ما هم سُر بخوريم برازنده! اين بازي كه تنها مال پسرها نيست.»
و پشت چشمي براي پسرها نازك كرد. بيشتر قصد دلبري داشت تا سُر خوردن. نصير به سوي لعيا آمد: «تو نمي خواهي سُر بخوري لعيا؟ چرا اين جا كز كردهاي؟»
گونههاي يخ زده و سرخ لعيا، برافروخته تر شد: «مي ترسم زمين بخورم و به من بخندند.»
نصير پشت به او كرد و دستها را عقب آورد: «بنشين و دستهايت را به من بده! خودم ترا سُر مي دهم.»
لعيا نگاهي محتاطانه به اطرافيان انداخت و روي دوپا قوز كرد: «دستهايت را عقب تر بياور نصير! بگذار آنها را در دست بگيرم!»
نصير شروع به سر دادن او روي زمين يخ زده كرد. لعيا از آن بازي هيچ نمي فهميد. گويي روي ابرها پرواز مي كند. از اينكه پس از مدتها، دوباره دستان نصير را در دست داشت، از خود، بيخود بود. دوست داشت چشم بر هم بگذارد و همانطور به همراه نصير، تا آخر دنيا پيش بروند. نصير ايستاد و او را از روي زمين بلند كرد: «چقدر دلم براي بچگيهاي تو تنگ شده لعيا! در آن روزها، خودم را متقاعد مي كردم كه به خاطر تو بازي مي كنم، در حاليكه مي بينم واقعاً از آن بازي ها لذت مي بردم. كاش آن روزها دوباره تكرار مي شد.»
روزبه، به پشت سر آنها رسيده بود. دستي بر شانه نصير كوبيد: «مگر فقط قرار است در بازي ها كودكانه لذت ببريم آقا نصير؟ خيلي راههاي ديگر براي لذت بردن و در كنار هم بودن وجود دارد.»
رعشه خفيفي بر دستان لعيا نشست. نگاه شرمگين را به زير انداخت و از آنها دور شد. هميشه از روزبه نفرت داشت، ولي سخنان او در آن دم، سخت به دلش نشست. انديشيد، راستي مي شود براي هميشه در كنار نصير باشيم؟ بعد از بازي، همه به اطاق رفيع رفتند. پاهايش در اثر بي حركتي، به دو چوب خشك تبديل شده بود. شايد اگر سرزدنهاي گاه به گاه جوانان خاانواده نبود، رفيع نقشي جز يك فراموش شده و مطرود را، در آن خانه نداشت. حتي خانم بزرگ و شمسي هم به او كمتر سر مي زدند. تنها اسماء و عليشاه بودند كه وفادارانه، به او خدمت مي كردند و خواستههايش را بر مي آوردند.
بعد از يك صبح پر نشاط، همه به سوي خانه مادربزرك روان شدند، طبق معمول روزهاي جمعه زمستاني، بساط آش رشته و انواع غذاهاي لذيذ، در خانه او به راه بود. سفره عريض و طويلي در تالار سفره خانه پهن بود و خدمه در حال آمد و رفت و چيدن سفره بودند. مصيب با آن قامت فرتوت و قباي كهنه، و چشمان درهم رفته و كم سو، در آشپزخانه سينيهاي غذا را آماده مي كرد و به دست كارگران مي داد. مسرور، دراز و لندوك، آفتابه و لگن در دست، كنار درگاهي ايستاده و براي شستشوي قبل و بعد از غذاي دست و صورت بزرگترها و افراد جا افتاده خانواده، آب ولرم مطبوعي تدارك ديده بود. خوش خدمتي و تملق گويي با خون او عجين بود. گويي راهي جز اين نمي شناسد، زنها اكثراً چادر نماز سفيد و پاكيزهاي بر سر داشتند و در حاليكه روي خود را كيپ و كور گرفته بودند، كنار هم در پائين سفره نشسته بودند . فخرالدوله با چادرنماز تيره گل خاري، بالاي سفره نشسته و مردان خانواده در مجاورت او به دور سفره نشسته و مردان خانواده در مجاوت او به دور سفره حلقه زده بودند. بچهها و جوانها وارد شدند. گُله گُله در قسمتهاي خالي جاي گرفتند و لعيا هم كنار دست مادر نشست، سال، سال قحطي بود. كمبود مواد غذائي بيداد مي كرد، ولي سفره گسترده در سفره خانه همسر بشارت الملك و فرزندان او، نشاني از قحطي و كمبود نداشت. انبارها هميشه پر و پيمان بود. شب و نيمه شب، لنگههاي آرد و بُنشن و حبوبات بود كه بار الاغ و قاطر به خانه مي آمد و در انبار خالي مي شد. از املاك اربابي، مرغ و خروس و گوسفند مي آوردند و طبق روال سالهاي گذشته، بريز و بپاش حسابي در خانه برقرار بود. توي سفره، پلوي زعفراني، ته چين بره و حلواي گردويي چيده شده بود، ولي آش رشته با آن بخار دلفريبي كه از روي قدحش بر ميخاست، حرف اول را مي زد. شمسي كنار بدرالزمان نشسته و مشغول گفتگو بود. مسرور جوراب را كنده و با آن پاهاي زخمت، توي سفره از اين سو به آن سو مي رفت و از حاضرين پذيرايي مي كرد. آش رشته توي كاسه يكي مي ريخت و پلو توي بشقاب ديگري. لعيا مشغول خوردن آش بود كه انگار كسي گيسهايش را كشيد و او را معلق در هوا نگهداشت: «خيلي وقت است كه نصراله خان به چنين فكري افتاده. مي گويد حالا كه نصير تحصيل در كالج آمريكايي ها را تمام كرده، بهتر است او را به همراه روزبه، راهي فرنگ كنيم، مي داني كه پدر روزبه، خيلي وقت است تصميم به فرستادن او دارد. نصراله هم عقيده دارد تا پسر از خانواده جدا نشود و روي پاي خودش نايستد، مرد نمي شود.»
عرق سردي بر تن لعيا نشست و قاشق از دستش توي كاسه آش رها شد. اين سخنان، بر زبان بدرالزمان جاري مي شد. دلش به تب و تاب افتاد. يعني چه؟ اين حرفها چيست كه مي زند؟ دلش مي خواست حرفها ادامه يابد و خوب در جريان ما وقع قرار گيرد، ولي با سكوت شمسي كه عادت نداشت سر سفره غذا صحبت كند، حرفها درز گرفته شد.
سرش به دوران افتاده بود، نه! اين ممكن نيست! زن دايي بدري همين جوري خواسته حرفي بزند. نصير هيچگاه به فرنگ نمي رود. نگاهش روي نصير كه كنج سفره نشسته و آرام غذا مي خورد، ميخكوب شد. نم اشكي به چشمش نشست. «كاش مي شد به آن طرف سفره بروم و در كنار او غذا بخورم. كاش مي شد او را به گوشه اي خلوت ببرم و ته و توي قضيه را در آورم.» با جوش و خروشي كه در دلش افتاده بود، اشتهايش كور شد. بدرالزمان اشاره اي به ظرف غذايش كرد: «چرا غذا نمي خوري لعيا جان؟ اين ته چين خيلي لذيذ شده.»
لعيا بغض خود را فرو داد: «صبحانه زياد خورده ام، ميلي به غذا ندارم.»
تصور جدايي از نصير، برايش دردناك بود. حس مي كرد اگر نصير را از دست بدهد، همه زندگي خود را از دست داده، برادرش را، پدرش را،دوستش را و همدم روياها و تخيلات نيمه كودكانهاش را.
خانم جان مسرور را صدا زد: «بگو مصيب از انواع غذاها بكشد و بدهد عليشاه براي رفيع ببرد. طفل معصوم، خيلي ته چين دوست دارد.»
ممدلي خان رنگ به رنگ شد: «راستي كاش اين بچه را هم سر سفره مي آورديمع خيلي از جمع خانواده دور شده.»
امينه ابرو را بالا كشيد: «خودش گفته آن جوري خوش دارد، اذيت نكن بچه را!» حرفهايش بي كم و كاست بوي سخنان نامادري را مي داد. شمسي نگاهي به مادر كرد و آهي كشيد. بهرحال ممدلي پدر بود و او عمه، و نمي توانست در كار براردزاده دخالت كند. سفره را كه جمع كردند، هر گروه به سويي خزيدند. زن و بچهها به اطاق پنجدري رفتند و زير كرسي ها تنگاتنگ هم نشستند و به گفتگو مشغول شدند. مردان مسن تر هم همانجا كنار بخاري هيزمي چدني، پشت به مخده دادند و به انتظار بساط منقل و چاي نشستند. پسران جوان هم طبق معمول خرج خود را از بزرگترها سوا كرده و براي يافتن محل مناسبي براي نشستن و گپ زدن بي مانع، از خانه مادربزرگ خارج شدند. دل توي دل لعيا نبود. گوش تيز كرده بود تا شايد سخنان جديدي در مورد آن سفر لعنتي بشنود، ولي صحبتها به خواستگاري و ازدواج توران، فرزند نادختري فخرالدوله كشيده شد و صحبت در مورد سفر فرنگ نصير به فراموشي سپرده شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل پنجم

درختان باغ و باغچه غرق شكوفه بود. عطر سُكرآور گلهاي محمدي، ياس خوشهاي و گلهاي اطلسي حاشيه باغچه، فضاي سرتاسر خانه را انباشته بود. زنهاي خانواده، در پناه ديوار اطاق پنجدري، در بهارخواب اندروني نشسته و خود را بزك دوزك مي كردند. دو روز ديگر عروسي توران بود و هر يك دوست داشتند در مراسم خوش بدرخشند. بتول خانم، بندانداز خانه زاد، وسمه را در وسمه جوش خالي كرد و بعد از ريختن كمي گرد روناس و آب جوش به روي آن، با حوصله مواد را خوب ورز داد و وسمه جوش را روي آتشخوان سماور در حال جوش گذاشت: «خوب، تا اين وسمه دم بكشد، من صورت يكي از خانمها را بند مي اندازم.»
امينه سر و گردني تاب داد و خود شيريني كرد: «اول برو سراغ خانم بزرگ، بعد بيا طرف كوچكترها!»
با گذشت ساليان دراز، از ازدواجش با ممدلي خان، و در حالي كه هر دو پا، به سن گذاشته بودند، او هم مانند عروسهاي ديگر خانواده ميدانست، براي بقا، و دوام زندگي زناشوئيش، هنوز بايد هواي مادر شوهر را داشته باشد. لبخند رضاتي بر لبان فخرالدوله نشست: «نه امينه جان، ديگر از من گذشته. بگذار از خودت شروع كند. بتول، زود بجنب كه به شب بر نخوريم!»
بتول قوطي سفيداب را برداشت و با پودرزن، شروع به سفيداب مالي صورت امينه كرد. دخترهاي جوان، كناري نشسته و چهار چشمي اعمال او را زير نظر داشتند. امينه غريد: «يالا، يالا! زودتر بلند شويد پي كارتان برويد! اينجا نشسته ايد چكار؟»
و ابرويي تاباند: «عجب دوره زمانهاي شده! هم سن اينها كه بوديم، سايه بند انداز كه توي خانه مي افتاد، توي صندوقخانه مي چپيديم و تا كار بزرگترها تمام نمي شد و صدامان نمي زدند، از آن كنجي بيرون نمي آمديم. حالا انگار اين بي حياها را وعده گرفته اند، گوش تا گوش نشسته اند و مرا مي پايند.»
برازنده و تاجماه به سوي اطاق پنجدري ريسه شدند و دختران ديگر به دنبال آنها. لعيا نگاهي به مادر كرد. مادر با دلجويي اشاره كرد كه تو هم برخيز و برو!
با بي ميلي برخاست و به اطاق رفت. دخترها سر در گوش هم برده و پچ پچ كنان، گفتگو مي كردند. شور و حالي داشتند و پيدا بود صحبت از مراسم عروسي، آنها را به هوس انداخت و احتمالاً صحبت هاشان هم در مورد آينده و ازدواج و اينجور مسائل بود. طبق معمول او را زياد تحويل نگرفتند. احتمالاً توجه مادربزرگ به لعيا و شمسي و حسادتها وبدگويي هاي مادرانشان از آنها، سبب اين لجبازي ها و دشمني هاي كودكانه بود. شايد هم در اين ميان، رفتار خود لعيا و كم جوشي اش نسبت به دختران، در اعمال اين رفتار بي تأثير نبود. گفتگوي زنان، واضح تر از گفت و شنود دختران به گوش مي رسيد. بتول كه سر را روي گردن، جلو و عقب مي برد و بند را روي صورت امينه گردش مي داد، لحظه اي دست از كار كشيد: «هزار ماشااله، ديگر بچه هاي اين خانه براي خودشان آقا و خانمي شده اند، انگار ديروز بود كه شمسي خانم تازه از شيراز بازگشته بودند. توي حياط كه مي آمدي، يك مشت بچه خُرد و ريز مي ديدي، ولي فكر مي كنم تا يكي دو سال ديگر، توي اين خانه، چند فصل شيريني نوش جان كنيم. انشاله خودم، اگه زنده ماندم، خدمتگزاري كنم، دلم مي خواهد هيچكدام از عروسي هاي اين خانواده، از زير دستم در نرود. چه دختري كه شوهر مي كند و چه عروسي كه به خانه پا مي گذارد. راستي چرا دستي بالا نمي كنيد و آقا زاده ها را داماد نمي كنيد؟ فكر كنم ديگر وقت ازدواجشان رسيده باشد.»
امينه دوباره صورت را مقابل دستان او بالا آورد: «نه بتول جان، ديگر دوره اي كه پسرها را در اين سن و سال زن بدهند، گذشته. به قول ممدلي خان، پسر تا پخته نشده، نبايد زنش داد. پسر من يكي را كه پدرش دارد راهي فرنگ مي كند. بگذار برود چند سالي آن طرفها درسش را تكميل كند،وقتي با دست پر برگشت و صاحب منصبي، چيزي شد، آن وقت آستين بالا مي زنيم و با اجازه خانم بزرگ، او را زن مي دهيم.»
شمسي قليان را به دست بدرالزمان داد: «راستي جريان اين صحبتهاي اخير چيست بدري جان؟ انگار تو هم يك روز در مور فرستادن نصير به فرنگ حرف مي زدي؟! راستي راستي تصميم داريد بچه ها را راهي كنيد؟»
نفس لعيا به شماره افتاد و سر را كاملاً به در تكيه داد: «آره شمسي جان، نصر اله خان هم در پي جفت و جور كردن كار نصير است. راستش خود من زياد به اين كار رضا نيستم، ولي اخلاق برادرت را كه خوب مي شناسي. وقتي مي گويد مرغ يك پا دارد، بايد بي چون و چرا پذيرفت. روحيه نظامي گري توي خونش جريان دارد. وقتي گفت امان و حسان بايد به فرنگ بروند، مگر عجز و لابه سيما خاتون، مادرشان تأثير ميكرد؟ نصراله خان حتي در به دري سيما را هم ديد و بچه ها را باز نگرداند. گرچه هوو بود ولي، نمي داني پيش از رفتنش به كربلا، زماني كه مي نشست و گلوله گلوله اشك مي ريخت، چه دلي از من كباب شد. خوب آن وقتها توي همدان بوديم و دلخوشيم به همدمي همين سيما خاتون و لطيفه بود. سيما از لطيفه خيلي خانم تر بود. خدا بيامرز لطيفه كمي خرده شيشه داشت.»
فخرالدوله غُريد: «صلوات بفرست بدري! خوبيّت ندارد تن رفتگان ار توي گور بلرزانيم.»
بدرالزمان با دلخوري سر به زير انداخت. آه لعيا سرد شد و چشمها را رويهم فشرد: «خداوندا! انگار موضوع جدي است! خودت مسئله را به خير بگردان. اگر روزبه را مي خواهند به فرنگ بفرستند! حتي همه پير و جوان فاميل را، ولي كاري كن به دل دائي نصراله بيفتد كه از فكر فرستادن نصير منصرف شود. اگر او برود، ديگر چه دلخوشي در زندگي دارم؟ به كدام اميد زنده باشم؟»
بغض بدي بر گلويش گره خورد. برخاست و در برابر چشمان متعجب دخترها، از تالار پنجدري بيرون رفت. وارد سرسرا شد و آرام به اطاق خود خزيد. آسمان دلش ابري بود و نمي خواست چشمان خيسش را هيچيك از افراد خانواده ببينند. توجيهي براي اشكهاي خود نداشت.

* * *

همه در تدارك سفر چند روزه امام زاده قاسم بودند. به درخواست روزبه و نصير، رفتن به ييلاق در آن سال جلو افتاده بود تا آنها هم بتوانند پيش از عزيمت به لندن، در اين سفر با خانواده همراه باشند. لعيا اصلاً حال و حوصله نداشت. در چشمش دنيا تيره و تار بود. انگار گرد مُرده به زمين و آسمان پاشيده بودند. پشت پنجره نشسته بود و نگاه بي هدف و غمبار خود را، به بازي و جست و خيز گنجشكها، روي شاخههاي درخت نارون دوخته بود. خانجي به اطاق آمد: «بلند شو لعيا جان! چرا اينطور پكر نشسته اي؟ بلند شو وسائلت را جمع كنيم! وقتي نمانده. شب بايد زود بخوابي تا فردا صبح موقع حركت سرحال باشي.»
لعيا بي حوصله از كنار پنجره برخاست. دست و دلش به هيچ كاري نمي رفت. روي زمين نشست و تكيه به ديوار زد: «هرچه لازم است خودت بردار خانجي. من خسته ام.»
دايه كنار او زانو زد و دست روي پيشانيش گذاشت: «ببينم! حالت خوب نيست لعيا جان؟ انگار رنگت پريده! نكند سرديت كرده باشد؟»
لعيا دستش را پس زد: «نه، طوري نيست خانجي. مي خواهم استراحت كنم.»
چشمها را رويهم گذاشت و دوباره در خيالات رنج بار و دور و دراز خود غرق شد: «راستي اگر نصير برود و مثل حسام و امان ديگر برنگردد چه؟ خدايا چه بايد كرد؟» به ياد سقاخانه افتاد. خانجي وقتي خيلي دلتنگ بود. هوس رفتن به سقاخانه به سرش مي زد. چند مرتبه اي او را با خود برده بود. چند شمع روشن مي كرد. پيچه را بالا مي زد و سر را به ضريح كوتاه سقاخانه تكيه مي داد. كمي كه اشك مي ريخت، انگار دلش باز مي شد. چهره خمير ياش رنگ عوض مي كرد. صورت را مي پوشاند و با گامها اميدوارتري به سوي خانه راه مي افتاد. دل لعيا هوس گريه داشت، ولي در كجا؟ امروز كه نمي شود به سقاخانه رفت. خود را دلداري داد: «فردا كه به امامزاده رفتيم، همان جا توي حرم مي روم و دخيل مي بندم. اگر هم خواستم، خوب مي نشينم و گريه مي كنم.»
با اين افكار، دلش بيشتر گرفت. سر را به ديوار فشرد: «خدايا! كاري كن از فكر اين سفر منصرف شوند. فقط اين يك چيز را از تو مي خواهم. فقط اين را.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مسافران در انتهاي جاده خاكي، از درشكهها و كالسكه ها پياده شدند. چند قاطرچي، جلو دويدند. بارها وزن و بچه ها را سوار قاطر كردند و سراشيبي تند مشرف به امامزاده را در پيش گرفتند. اين بار لعيا، از بالا رفتن كوه و كمر به روي قاطر، نمي ترسيد. انگار اصلاً فكرش كار نمي كرد كه از چيزي بترسد. بوتهها و درختچههاي وحشي و درختان انجير، شاخ و برگ روي زمين گسترده بودند و حركت حيوان را دشوار مي كردند. خسته و بيحال، به ده رسيدند. از صحن امامزاده تا ملك دائي ممدلي، مسافتي نبود. در ميدانگاهي، پياده شدند و در پي خدمه و كارگران محلي كه باروبنه را به دوش مي كشيدند، راه افتادند. دل لعيا با ديدن بقعه امامزاده، به پرواز درآمد. دوست داشت همانجا از جمع جدا شود و براي طلبيدن حاجت، خود را به ضريح برساند، ولي انگار اين كار ممكن نبود. دقايقي پس از رسيدن به باغ، سفره شام گسترده شد، طبق معمول هر ساله، سفارش شام شب اول را، حسن كبابي دريافت كرده بود. سيني سيني كباب و نان و ماست محلي به باغ سرازير شد. هوا خنكاي دلچسبي داشت. پير و جوان از سرما به لرزه افتادند. لباسهاي گرم از توي بقچهها بيرون كشيده شد. لعيا كنار شمسي رفت: «مادر، امشب نمي خواهيد به امامزاده برويد؟»
شمسي روي زمين وا رفته بود: «نه مادر، امشب نه!»
لعيا التماس كرد: «به خاطر من مادر. مي دانم كه خسته ايد. فقط مدتي كوتاهي برويم و برگرديم. خيلي وقت است اين طرفها نيامده ايم. دلم براي ديدن صحن امامزاده يك ذره شده.»
حبيب حرفهايشان را شنيد: «عمه جان، اگر شما خسته ايد، ما لعيا و بچهها را به امامزاده مي بريم. با پسرها قرار گذاشته ايم توي ميدانگاهي برويم و گشتي بزنيم. خيالتان راحت باشد، زود مي رويم و باز مي گرديم.»
لعيا نگاه پرتمنا را به شمسي دوخت: «خوب چه ميگويي مادر؟ اجازه نمي دهي؟»
به عوض شمسي، فخرالدوله جواب داد: «عيبي ندارد. دسته جمعي برويد! فقط قول بدهيد زود هم برگرديد!»
شام با سرعت خورده شد. دخترها چادر سر كرده و زود در پي پسرهاي جوان، به راه افتادند. فخرالدوله، مسرور را با بچهها همراه كرد. مسرور با آن دستان دراز، چراغ بادي را بالاي سر نگاه داشته و پيشاپيش جمع در حركت بود. به ميدانگاهي كه رسيدند. همه توقف كردند. لعيا پيش از همه به صحن امامزاده رفت. واي كه حياط امامزاده، چه چشم انداز بديع و قشنگي داشت! روشنايي خانهها در دور دست، مثل يك رشته مرواريد، سوسو مي زد و به صورت نقطه هاي نوراني، مي درخشيد. انگار آسمان وارونه شده و دريايي از ستاره، روي زمين ريخته. نسيم خنك و عطرآگيني، از جانب باغها، به صحن حرم مي وزيد و از آنجا، به پائين دره مي خزيد. حياط و صحن، با چند چراغ بادي و چراغ گردسوز، روشني ملايمي داشت. لعيا وارد حرم شد و كنار ضريح رفت. با احتياط، تكه پارچه سبزي را كه زماني سيدخانم دعاي چشم زخم در آن پيچيده و به بازويش بسته بود، از زير چادر بيرون آورد و به ضريح بست. قلبش به شدت ضربان داشت. گويي همه از اسرار درونيش باخبر هستند و هر آينه ممكن است نيتش از بستن دخيل لو برود. پارچه را به سرعت به ضريح بست: «اي آقا، لازم نيست من چيزي بگويم. خودت مي داني از تو چه مي خواهم. ترا قسم به جدّت، حاجتم را روا كن!»
دزدانه نگاهي به اين سو و آن سو كرد و بوسه اي بر ضريح زد. بغض بدي در سينه داشت. سر را روي ضريح گذاشت و اشك از چشمانش سرازير شد. اشكي بي صدا و آرام. زمزمه دعا و نيايش زوار شبانگاهي حرم، محزون و پر رمز و راز، در فضاي امامزاده، پرپر مي زد. گويي هر كلمهاش از دلي دردمند و سينه اي پرسوز بيرون مي تراود. بعد از رفتن پدر، اين دومين جدايي ناخواسته و ملال انگيز در زندگي لعيا بود. اشك هم دردي را درمان نمي كرد. دلش اصلاً سبك نشد. از حرم بيرون آمد. تاجماه و برازنده، كنار حوض حياط نشسته و آب به چهره مي زدند. لعيا نفهميده بود كه آيا آنها به حرم آمده اند يا نه. تاجماه با ديدن او، از كنار حوض برخاست: «چرا اينقدر معطل كردي لعيا؟! اگر دير برويم، همه نگران مي شوند.»
لعيا در پي آنها وارد ميدانگاهي شد. گروه پراكنده، دوباره جمع شدند و راه به سوي باغ كج كردند. شب مهتابي قشنگي بود. قرص ماه با پرتو زردرنگ و نيمه جاني، كوچه باغ را روشن مي كرد. صداي زنجرهها با خش خش دلنشيني كه نسيم در شاخ و برگ درختان ايجاد مي كرد. نوايي جادويي ساخته بود كه انگار شنيدنش روزبه را هم با آن روح خشك و خشن، هوايي كرده بود. صدا را در ته گلو انداخت و شروع به خواندن كرد. خواندنش ديگر حالت جيغ و بچگانه چند سال پيش را نداشت. حالا صدايش جا افتاده بود و الحق دلنشين مي خواند. پسرها در سكوت و دخترها با پچ پچهاي در گوشي به پيش مي رفتند. لعيا احساس مي كرد بعد از رفتن آنها، حتي دلش براي روزبه هم تنگ خواهد شد. در خودش گم بود. قدمهايش به كندي پيش مي رفت. چند قدمي از جمع دور افتاده بود كه حس كرد نصير قدم سست كرده. آهسته تر حركت كرد. نصير ايستاد و منتظر او شد. با قلبي پر طپش به او رسيد. نصير پر مهر نگاهش كرد: «چي شده لعيا جان؟ سرحال نيستي؟ توي حرم گريه كردي، اينطور نيست؟»
لعيا سر را زير انداخت. «چي شده؟ دليل گريهات چيست؟»
لعيا مي خواست فرياد بزند. مي خواست دليل واقعي آنهمه اندوه را به او بگويد. ولي زبانش در دهان نمي چرخيد. صدايي به زحمت از گلويش خارج شد: «دلم براي پدرم تنگ شده.»
تبسمي محزون بر لبان نصير نشست: «متأسفم از اينكه پدرت در ميان ما نيست.» و مكثي كرد: «ولي چقدر تعجب آور است! بچهها چقدر تغيير مي كنند! كوچكتر كه بودي، زياد مسئله نبودِ پدرت، فكر ترا به خود نمي كشيد. اين مسئله نشان مي دهد كه ديگر بزرگ شدهاي.»
چندمتري تا باغ فاصله نبود. لعيا حس مي كرد ديگر فرصتي ندارد. ايستاد: «راستي راستي مي خواهي بروي نصير؟ مي تواني از خانواده و بستگانت دل بكني؟»
نصير سر را بالا گرفت و به قرص ماه چشم دوخت. چهرهاش در نظر لعيا، بيش از هر زمان ديگر دوست داشتني شده بود: «بايد بتوانم لعيا جان. به قول پدرم، سفر انسان را دنيا ديده مي كند و مي سازد. امكانات تحصيل در اروپا بيشتر از ايران است. مطمئن باش اين سفر به نفع من است. شايد روزي عمه هم تصميم بگيرد كه ترا به فرنگ بفرستد، بايد قوي باشي و بتواني از وابستگيهايت دل بكني.»
لعيا نمي توانست خوددار باشد. هنوز سني نداشت و حس مي كرد دارند بزرگترين پناه زندگي اش را از او جدا مي كنند. به هق هق افتاد: «يعني هيچ راهي نيست؟»
نصير اخمي دوستانه كرد: «چرا گريه مي كني لعيا جان! من كه تا ابد در فرنگ نمي مانم.مي روم، درسي مي خوانم، مدركي مي گيرم و باز مي گردم.»
در ميان هق هق، لعيا به سختي حرف مي زد: «حرفت را باور كنم نصير؟ تو به ايران باز مي گردي؟ يعني مثل پسردائي امان و پسردائي حسام، آنجا نمي ماني؟»
نصير لبخندي زد: «بله كه بر مي گردم! مطمئن باش! به خاطر تو هم كه شده، دو سه سال بيشتر نمي مانم. حالا مثل دخترهاي خوب راه بيفت برويم! از بچهها خيلي فاصله گرفته ايم.»

* * *

ييلاق آن سال خاطره انگيزترين و محزون ترين ايام زندگي لعيا بود. گردشهاي دسته جمعياش. به كوه و كمر زدنهاي همراه جوانهاي فاميل. گشت و گذار ميان باغها. زيارتهاي شبانه حرمش و لحظاتي كه نصير را با نگاه مهربان، مراقب خود مي ديد. و اندوه پيش رس جدايي كه لحظهاي دست از سرش بر نمي داشت.
با گذشت نزديك به دو هفته، اهل خانه باروبنه را جمع كردند و راهي شهر شدند. چيزي به عزيمت نصير و روزبه نمانده بود و بايد مقدمات سفر را آماده مي كردند. سر راه، نصير چند قطرهاي شيره دختر انجير، براي از بين بردن زگيلهاي روي دست رفيع، از انتهاي دم انجيرهاي درختان حاشيه مسير گرفت و در استكان تميزي ريخت تا به عنوان سوقات و يا شايد يادگاري براي او ببرد. شنيده بود شيره درختان انجيري كه بالاي كوه رستهاند، براي از بين بردن زگيل، كاري تر از شيره درختان ديگر عمل مي كنند. و لعيا مي انديشيد، با رفتن نصير، رفعي هم بدجوري تنها مي شود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ششم

درست يكماه از رفتن روزبه و نصير گذشته بود و هنوز هيچ خبري به خانواده نداده بودند. بدرالزمان، رنگ پريده، در حاليكه چشمانش درون كاسه دودو مي زد، كنار زنها نشسته بود. فخرالدوله دلداريش مي داد: «هنوز كه چيزي نگذشته به جاي نشستن و فكر و خيال كردن، سر خودت را به كاري گرم كن! واله تعجب آور است! هنوز آش رشته پشت پاي بچهها را نپختهايد. مي داني چند روز از موعدش گذشته. اوه! بايد بين روز سوم تا پنجم سفر، آش را مي پختيد. عيبي ندارد. كار خير هيچوقت دير نمي شود. بلند شو بساط آش رشته را علم كن! صدقه بده! انشاله همين روزها از بچهها خبر مي رسد.»
بدرالزمان لبهاي خشكيده را در هم فشرد و سري تكان داد: «قرار بود بچهها منزل به منزل، از وضعيت خودشان به ما خبر بدهند. مي بينيد كه اين همه گذشته و كوچكترين خبري از آنها نرسيده.»
امينه ابرو بالا كشيد: «چقدر بي قراري مي كني بدري! اينجوري دل مرا هم آشوب مي اندازي. تو كه دلش را نداشتي، چرا گذاشتي پسرت راهي فرنگ شود؟!»
بدرالزمان درمانده نگاهش كرد: «آخ! از دست اين نصراله خان چه بگويم؟! هر چه گفتم بچه تجربه ندارد، او را به اين سفر دور و دراز نفرستيد، مگر به خرجش رفت؟»
امينه پوزخندي زد: «همچنين مي گويي بچه كه انگار نصير ده، دوازده ساله است! واله آن كسي كه بايد برايش نگران باشند، تو و من هستيم، نه آنها. اگر قرار بود ما و پسرها از روي جوي بپريم، آنكه بايد دست ديگري را مي گرفت. آنها بودند نه ما. مطمئن باش الان دارند كيف خودشان رامي كنند و اين تو هستي كه نشستهاي و خون به جگر من و خودت مي كني!»
فخرالدوله خنديد: «راست مي گويد بدري جان! دل گندگي را بايد از امينه ياد بگيري! اگر همين طور پيش برود! يا ميميري و يا عليل مي شوي و روي دست ما مي افتي. توكل به خدا كن! اينها اولين كساني نيستند كه از خانواده ما به فرنگ رفتهاند. هر كه رفته به سلامت رسيده و مشغول كار و زندگي خود شده. نكند سر به دل نصراله بگذاري و او را از كردهاش پشمان كني. بچهام به اندازه خودش فكر و خيال دارد.»
لعيا نشسته بود و گفت و شنود بزرگترها را مي شنيد. سخنان آنها و نگرانيهايشان، ديوانهاش مي كرد. با تمام وجود نگران نصير بود. باز دست به دعا برداشت: «خدايا! قول مي دهم بعد از اين نمازم را از سر، باز نكنم و آيهها را جا نيندازم. حتي يكي دو ركعت اضافه هم ميخوانم. كاري كن نصير به سلامت به مقصد برسد. اگر هم وسط راه گير كرده، كاري كن به تهران باز گردد و ديگر هوس سفر هم از سرش بيفتد.» ولي با اين همه خواسته، نگران شد خدا را عصباني كند و او ديگر به دعاهايش توجهي نكند. خواستههايش را اصلاح كرد: «نه، نه. خدايا غلط كردم. چيز زيادي نمي خواهم. فقط كاري كن او سلامت باشد. خودت هر جور صلاح مي داني همان كار را بكن. اگر هم چندسال در فرنگ بماند، اشكالي ندارد.» و در دل ذكر يا علي سر گرفت.

* * *

خانجي، كاسه آش در دست وارد شد: «نهار درست و حسابي كه نخوردهاي، بلندشو آش رشته پشت پاي نصير و روزبه را بخور، كمي جان بگيري!»
لعيا كز كرده، گوشه اطاق نشسته بود: «نه، ميل ندارم خانجي. خودت بخور!»
دايه زيركانه لبخندي زد: «يك خبر خوب هم دارم. پيكي آمده و از مسافران خبر آورده.»
چشمان لعيا درخشيد و راست درجا نشست: «راستي؟ آنها سالم هستند؟» دايه كاسه را به دستش داد: «آره خانم خانمها، آنها سالم هستند! حالا آشت را بخور و بيا يك سر به سقاخانه برويم. براي سلامتشان شمع نذر كرده بودم. بايد نذرم را اَدا كنم.»
لعيا قاشقي آش به دهان گذاشت. آش پشت پاي نصير به دهانش مزه زهر داشت. كاسه را زمين گذاشت و از جا بلند شد: «بگذار بروم چادرم را بردارم. اتفاقاً خيلي دلم هواي بيرون كرده.»
به سقاخانه رسيدند. لعيا شروع به روشن كردن شمع كرد: «اين يكي براي سلامتي نصير. اين يكي براي سالم رسيدنش. اين يكي براي اينكه هميشه سلامت باشد. اين يكي...» فكر كرد: «اين دو تا شمع را هم پيشاپيش روشن مي كنم كه نصير زود برگردد.»
شمعها را روشن مي كرد و زير چشمي خانجي را مي پائيد. نكند به منظورش پي ببرد و زماني كف دست مادر بگذارد. آرزوهايش نگفتني بود. بايد تنها در دل خود نگاهشان مي داشت و مراقبت مي كرد تا جايي درز نكند.



فصل هفتم

در بيرون، برف بند آمده بود و از روي طناب رخت ضخيم شده، تكه تكه كنده مي شد و بي صدا به زمين مي افتاد. روي ديوارهاي، گُله گُله سفيد شده بود. دو كلاغ، آرام و محزون، سر به زير بال فرو برده و لبه ديوار نشسته بودند. لعيا با چهره عصبي، كنار پنجره ايستاده بود . تصميم گيريهاي يك جانبه مادر و مادربزرگ، ذهنش را آشفته كرده بود. شمسي بي قرار در اطاق نشيمن، از اين سو به آن سو مي رفت! «عجب روزي را هم براي آمدن به خواستگاري انتخاب كردهاند! از شانس بَدِ من، انگار سقف آسمان سوراخ شد و اين برف بي موقع، به زمين نشسته! حالا معلوم نيست تا كي بايد چشم به در داشته باشيم؟»
لعيا غريد: «انشاله كه توي برف گير كنند و نيايند. نمي دانم با چه زباني بگويم؟! مادر! من خيال ازدواج ندارم!»
شمسي برآشفته شد: «واله خجالت دارد! نمي دانم چرا اينطور چشم سفيد شدهاي لعيا! چطور به خودت اجازه مي دهي در جايي كه خانم جانت نشسته و مادرت حضور دارد، اينطور وقيخانه صحبت كني! انگار فراموش كردهاي خواستگارانت از آشنايان دائي نصراله هستند. نمي دانم دليلت براي اين مخالفتها چيست؟ ولي بدان مخالفتهاي تو براي من اهميتي ندارد. اگر خانواده ميرزاحسين خان ميرپنج ترا بپسندند، ا ين بار ديگر يك لحظه تأمل نمي كنم. ريش و قيچي را دست دائي نصراله و خانم جانت مي دهم تا كار را تمام كند. مرا كردهاي منتر دست خودت! اين را نمي خواهم، آن را نمي خواهم! عقل تو كه به اين جور مسائل و تصميمگيريها قد نمي دهد. مثل بچه آدم هر چه مي گويند، چشم مي گويي و ديگر هم براي من زبان درازي نمي كني! فهميدي؟»
لعيا با شنيدن سخنان مادر گُر گرفت. وجودش يك پارچه اعتراض شد ولي با ديدن عصبانيت او، درمانده كنار پنجره نشست و شروع به گريه كرد. فخرالدوله كه زير كرسي نشسته و تكيه بر مخده مرواريد دوزي، زده بود، به شمسي نهيب زد: «چرا اين بچه را آزار مي كني؟! اشكش را در آوردي كه چه شود؟ الان است كه خواستگاران برسند. نمي گويند چرا چشم ودك و دماغ اين دختر قرمز شده؟ نمي گويند چرا گريه كرده؟» و رو به لعيا كرد: «عزيز دلم،مادرت كه منظوري ندارد. يك لَچك به سر بي پشت و پناه است. حق بده نگران تو باشد. فردا كه من افتادم و مُردم. مادرت دست تنهايي مشكل مي تواند تصميم بگيرد و ترا به خانه بخت بفرستد. در ثاني، بايد بداني عمر طراوات يك دختر خيلي كوتاه است. چند سال كه بگذرد و تو پژمرده بشوي، ديگر مشكل به خواستگاريت مي آيند، چه رسد به اينكه خواستگاران اينطور بخواهند پاشنه در را از جا بكنند دختري كه از ازدواج امتناع مي كند، مردم در مورد او، هزار فكر و خيال مي كنند. مي گويند حتماً عيب و علتي در كار است. حالا پاشو مثل يك دختر خوب آبي به صورتت بزن و شانهاي به موهايت بكش. چند دقيقه هم به بهارخواب برو تا هوايي بخوري و سرخي سر و صورتت، فروكش كند. اينقدر هم مادر بيچارهات را عذاب نده!»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:58 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لعيا برخاست و به طرف بهارخواب رفت. در را كه باز كرد، تودهاي هواي سرد به درون خزيد. عرض بهارخواب را طي كرد، پاها را به طارمي تكيه داد و با نفس عميقي، هواي سرد و يخزده را به درون سينه سرازير كرد. چطور مي توانست دليلش را در نپذيرفتن خواستگار بر زبان بياورد؟ چطور بگويد كه چشم انتظار كسي است؟ كسي كه حتي نميداند روزي به خانه باز مي گردد يا نه. از اين افكار كلافه مي شد. چند قمري و گنجشك و در پناه طاقي ايوان، مشغول برچيدن دانههايي بودند كه شمسي هر روز برايشان آن گوشه ميريخت. لعيا با حسرت نگاهشان كرد: «خوشا به حالتان كه افكار پريشان نداريد. خوشا به حالتان كه مجبور نيستيد، رازي را در دل نگاه داريد.» خانجي صدايش زد. هول و ولا داشت: «زود بيا توي اطاق لعيا جان! ميهمانها آمدند. خانم بزرگ و مادرت به تالار پنجدري رفتند. گفتند ترا خبر كنم تا آماده شوي و وقتي صدايت زدند، پيش آنها بروي. بيا دستي به سر و زلفت بكش و چارقدت را صاف و صوف كن. الان است كه دنبالت بفرستند.»
توي تالار پنجدري، زنان غريبه و آشنا، گوش تا گوش نشسته بودند. زنهاي بيگانه، با چادرهاي مشكي و لباسهاي مجلل، پيچهها را بالاي سر زده و با تبختر نشسته بودند. زنهاي خانواده هم، همگي حضور داشتند. منيژه خانم همسر دائي فتح اله، امينه همسر دائي ممدلي و بدرالزمان مادر نصير، كنار هم، پائين دست خانم جان نشسته و امينه ميان دار مجلس بود: «بله، به لطف خدا سه سالي مي شود كه پسرم و پسر عمويش به فرنگ رفتهاند. شنيدهام آقا زاده شما هم تازه از فرنگ برگشتهاند،خوشا به سعادتتان. حالا با خيال راحت مي توانيد براي آيندهشان تصميم بگيريد. وقتي بچه آدم، پخته باشد و سردي و گرمي روزگاه را چشيده باشد، بار پدر و مادر سبك مي شود.»
مادر داماد ابرو بالا كشيد: «من به غير از آقا مَلك ، پنچ فرزند پسر ديگر دارم. هيچكدام به فرنگ نرفتهاندولي به دليل توجه خاص خانواده، يك از يك فهميدهتر و آداب دانتر هستند. موضوع رفتن به فرنگ نيست. آقا ملك پيش از رفتن هم پسري معقول و قابل بود.»
خانجي بعد از ورود به تالار، سيني چايي را به دست لعيا داد و خود پائين دست ميهمانان نشست. از دلهرهاي كه به وقت پذيرائي، لرزشي در دست نو عروسان ديگر مي انداخت. در دل لعيا خبري نبود. آنقدر دلش گرفته بود كه جائي براي دلهره باقي نميماند. در زير نگاه تيز و موشكافانه خواستگاران، سيني به دست گشتي زد و كنار دايه نشست. نواي تحسين و تمجيد به همراه هر قدمش از لبها بيرون ميتراويد. جثه ظريف و نازكش، با آن چشمان سياه و ابروان پيوسته، و آن چهره مليح كه در اثر برخورد هواي سرد لحظاتي پيش، حسابي گل انداخته بود، هر بيننده را مجذوب مي كرد. نگاه خريدارانه خواستگاران خبر از پسند آنها داشت. يكي از زنهاي جوانتر برخاست و كنارش نست: «چهارقدت را بردار عزيزم. بگذار با موهاي باز، يك دل سير نگاهت كنيم. آخر چشمان ما قاصد است و بايد براي ديگري خبر ببرد.ز
و دست زير گردن لعيا برد و سنجاق چارقدش را باز كرد. طره گيسوان پرشكن و بلوطي، چهره لعيا را قاب كرد. احساس خفگي داشت. گردن را خم كرد و سر را حسابي توي سينه فرو برد. شمسي نگاهي دلگيرانه به مادر انداخت. عمل زن جوان كه احتمالاً خواهر خواستگار بود، به نظرش وقيحانه ميرسيد. همه مي دانستند كه اين كار نه از روي حُسن نيت، بلكه براي وارسي سر و شكل عروس از نظر عوارض بيماريهايي شايع همچون كچلي و گري است و اين عمل براي خانوادهاي چون خانواده بشارت، سخت كوبنده و برخورنده بود. چاي و شيريني و نقل و كلوچه صرف شد و خواستگاران با دبدبه و كبكبه سوار بر كالسكه شدند و خانه را ترك كردند.

* * *

دائي نصراله و بدرالزمان توي اطاق نشيمن با شمسي و مادربزرگ مشغول مذاكره بودند. دائي از جانب خواستگاران پيغام آورده بود: «من خودم پسرك را ديدهام، جوان خوش سر و شكل و برازندهايست. خيلي هم معقول به نظر مي رسد. تضمين خانوادهاش هم با من، اصل و نسبدار هستند. پدرش از جواني همقطار من بوده. خوب فكرهايتان را بكنيد و زودتر به من خبر بدهيد! آنها منتظر هستند.»
چيني از درماندگي بر پيشاني شمسي نشست. واقعاً نمي دانست چه جوابي بدهد. از سويي نگران لعيا و روح مشكل پسندش بود و از طرفي نمي خواست دستي دستي دخترش را بدبخت كند و عليرغم ميل قلبيش، او به خانه بخت بفرستد، مشكل ديگر اين بود كه خانواده خواستگار جديد، خيلي به دلش ننشسته بود. مي دانست ممكن است نصراله عصباني شود ولي دل به دريا زد: «راستش داداش، مي خواستم خواهش كنم، به طريق آبرومندي، خواستگاران را جواب كنيد. ميدانم مشكل است ولي، نه لعيا آنها را پسنديده و نه خودم. رفتارشان يك طور به خصوصي بود.»
نصراله برافروخته شد: «يعني چه خواهر؟! اين حرفها چيست كه مي زنيد؟ مگر من خانواده نديده، نشناخته به شما معرفي كردهام؟ نسل اندر نسل آنها را مي شناسم. همه جاه و مقام دار، همه آبرودار. مگر در عرض دو سه ساعت، چه گفتيد و چه شنيديد و چقدر آشنائي روي آنها پيدا كرديد كه با اين صراحت جوابشان مي كنيد؟ حرف بدي به شما زدند؟ اهانتي كردند؟»
شمسي رنگ به رنگ شد: «البته كه نه. ولي راستش، موضوع اينست كه ...»
نصراله توي حرفش رفت: «لازم نيست چيزي بگوئيد. خودم در جريان هستم. موضوع اينست كه شما عقلتان را به دست يك الف بچه دادهايد، هرچه او مي گويد، مي شود سقز دهان شما. اصلاً هم نمي خواهيد فكر كنيد كه اين دختر، صلاح و مصلحت زندگي خود را نمي داند. دو روز ديگر از سن ازدواجش مي گذرد و بيخ دلتان مي ماند. اين را ميگويم كه فردا نگوئيد برادر بزرگم، كه حكم پدر مرا داشت و سردي گرمي چشيده روزگار بود، چيزي به من نگفت. مرا راهنمايي نكرد. خانم جان مي دانند من چه مي گويم. نگذار دير شود! به هر حال از ما گفتن. رد كردن اين خواستگار هم با من، ولي بدانيد كه پشيمان مي شويد. حالا هم رفع زحمت مي كنم. بايد زودتر بروم. منتظر ميهمان هستم.»
نصراله از جا برخاست و راه افتاد. شمسي شتابزده دنبالش دويد: «خان داداش، ترا به خدا از من دلگير نشويد! فعلاً هم دو سه روزي براي جواب كردن خواستگاران دست نگاه داريد. اجازه بدهيد فكر كنم! نمي دانيد از اينكه لعيا بزرگتر و دلسوزي مثل شما دارد، چقدر خوشحالم. خدا سايهتان را از سر من كم نكند.»
لعيا كه در اطاق زاويه نشسته و گوش به در چسبانده بود. به سرعت خود را كنار كشيد و كنج اطاق، كنار ديوار نشست آخرين حرف مادر، دمغش كرده بود. سرش را ميان دو دست گرفت: «كاش مي توانستم به دائي نصراله، دليل جواب كردن خواستگارانم را بگويم. كاش مي توانستم بگويم منتظر پسر خودش هستم.»
در سالهاي پس از رفتن نصير، تنها دلخوشيش، رسيدن گاه به گاه، پيغام و دست خطي از او بود و آخرين جملهاي كه در آن شب كذايي، توي كوچه باغ امام زاده قاسم بر زبان آورده بود. با خود فكر ميكرد، يعني بي دليل گفت كه براي خاطره دل منهم كه شده، زود باز ميگردد. يعني حرفش بي غرض و منظور بيان شد؟ نه، هيچوقت. بايد به انتظارش بمانم. حتي اگر سفرش ده سال ديگر طول بكشد.» و با اين افكار مي ديد كه بايد در تصميمش قاطعتر باشد. جاي هيچ ترديدي نبود.
صداي مادر را شنيد: «لعيا! لعيا جان!» و صداي خانجي را: «لعيا توي اطاق زاويه است شمسي خانم، به گمانم خوابيده.»
لعيا روي زمين دراز كشيد و چشمان خود را بست. مادر به آرامي در را گشود: «بيداري لعيا جان؟»
اندوه و حالت بلاتكليفي كه در كلامش مشهود بود، دل لعيا را مي سوزاند. غلتي زد و در حاليكه دست تا شده را ستون سر قرار مي داد، به پهلو خوابيد: «بله، بيدارم مادر.»
شمسي كنارش نشست: «دايي نصراله و بدرالزمان اينجا بودند.»
لعيا گلهاي قالي را به بازي گرفتك «راستي!»
«بله براي گرفتن جواب آمده بودند. انگار سخت به دل زنهاي خانواده ميرزاحسين خان ميرپنج نشستهاي. امان دائي جانت را بريده اند. ببين چقدر فشار آوردهاند كه خان داداشم خودشان براي اتمام حجت و گرفتن جواب پيش من آمده بودند. داداشم مي گويد خانواده پسر حرف ندارند. كاملاً مورد تأييد او هستند. عقيده دارم تو هم سخت گيري نكني و از خر شيطان پائين بيايي! بگذار دائيت برود و صحبتها را تمام كند! بنده خدا بد ما را كه نمي خواهد. اگر پسرك و خانوادهاش مشكلي داشتند، كه دائي جانت آنها را به ما معرفي نمي كرد. ها؟ چه مي گويي؟ بروم كار را تمام كنم؟»
لعيا از جا جهيد و روي دو زانو نشست: « نه نه، نكند اين كار بكنيد مادر! محال است من زير بار اين ازدواج بروم و آن وقت شما خداي ناخواسته پيش دائي سنگ روي يخ مي شويد.»
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:59 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
امينه رنگ و رو را باخت: «مگر چه شده آقا؟ كسي حرفي زده؟»
ممدلي خان، نامه را در هوا تكان داد: «ديگر ميخواستي چه شود؟ آقازاده شما، به جاي تحصيل و كسب علم در فرنگ، رفته پي ولگردي و عياشي، ببين توي اين نامه چه نوشته اند! واقعاً ننگ آور است! تنها كاري كه اين پسر نكرده، همان دنبال كردن تحصيلاتش بوده، كرور كرور پول بي زبان خرجش مي كنم، آن وقت...»
نگاه خشم آلود ممدلي خان دوباره روي سطور نامه افتاد، گويي مي خواست از اخبار درون آن مطمئن شود. امينه پسر خود را خوب مي شناخت ولي نمي توانست يا نمي خواست كوچكترين مطلب نااميد كننده اي را در مورد او باور كند. به خود جرأت داد: «حالا اين مطالب نامربوط را چه كسي نوشته؟ شايد با بچه بيچاره من دشمني كرده اند.»
ممدلي خان چشم دراند: «چون مطلب به نفع شازده شما نيست، نامربوط است؟ هر كه پشت آقازاده شما بد بگويد، با او دشمني دارد؟ نه خانم عزيز! اين نامه يك دوست است. كسي كه بعد از مدتها خواسته ام را اجابت كرده و مرا در جريان امور روزبه قرار داده. همان زمان كه نصير تصميم داشت به همراه روزبه، خانه را ترك كند، از او خواستم مراقب اعمال و رفتار روزبه باشد و مرا در جريان كوچكترين حركت او بگذارد. پسرك بيچاره سه سال دندان رو جگر گذاشته و خواسته مرا ناديده گرفته. حالا هم كه تصميم گرفته چيزي بنويسد، مطالب را مستقيماً به خود من ننوشته، خيلي سر بسته و محترمانه در نامه اي كه به پدرش نوشته، مسائل را مطرح كرده و خواسته تا در صورت لزوم، مرا در جريان بگذارد. كجاي اين كار دشمني است خانم؟ بايد يك نامه تشكر آميز برايش بفرستم.»
امينه دندانها را در هم فشرد با غيض نفسي فرو داد، صدايش مرتعش بود: «ولي آقا، درست است كه نصير برادرزاده شما و پسرعموي روزبه است، اما هيچوقت نظر خوشي نسبت به روزبه نداشت. هميشه احساس مي كردم نسبت به زبر و زرنگي و هوشياري روزبه حسادت مي كند. روزبه...»
ممدلي خان حرفش را بريد: «بس كن زن! همين حمايتهاي بيجا، سبب عصيان و ياغيگري پسرت شد. الان هم بگويم، يك ساعت ديگر نمي گذارم روزبه در فرنگ بماند. از همين امروز مقرري اش را قطع مي كنم و پيش از اينكه به سيفليس و هزار كوفت و زهرمار ديگر مبتلا شود، از او ميخواهم به ايران برگردد. جلوي ضرر را هر كجا كه بگيري، منفعت است.»
نَمي به چشمان امينه نشست: «هر كاري دوست داريد بكنيد! بگذاريد دل نصير و بدرالزمان خنك شود. بگذاريد نصير بماند و تحصيلش را تمام كند و پسر بدبخت من، درسش نيمه كاره بماند. ببينم با اين كار نصير راحت مي شود! ببينم دست از سر پسر من بر ميدارد؟»
ممدلي خان عصا را به زمين كوبيد و با افسوس سري تكان داد: «درد اينجاست كه هرگز نخواسته اي واقعيت را قبول كني. گمان مي كردم با شنيدن موضوع، با من هم فكري مي كني، ولي لازم نيست. خودم ترتيبش را مي دهم. لازم هم نيست راجع به اين قضيه با زنهاي خانه صحبت كني!»
ممدلي خان، اين را گفت و با قدمهاي سنگين و نااميد از اطاق خارج شد. امينه با حرص دستي به چهره برافروخته و ملتهب كشيد. لازم به يادآوري ممدلي خان نبود. اگر هم سفارش نمي كرد. محال بود از دهانش كلامي راجع به اين مسئله، نزد زنهاي خانه بازگو شد. هر كلامي كه مي گفت و يا گله اي كه مي كرد، تُف سربالا بود كه به صورت خودش مي افتاد. دقايقي روي زمين نشست و بي هدف اساب اثاثيه اطاق را ورانداز كرد. چقدر دلش مي خواست قدرت داشت تا در مقابل ممدلي بايستد. كنار جعبه اسباب بزكش رفت. آينه كوچك قاب نقره اي را برداشت و نگاهي به چهره خود انداخت. چشمانش سرخ شده بود و لبهايش، دلخور و دمغ حسابي آويزان بود.دستي عصبي، به چهره پريشان كشيد حس مي كرد بيش از هر زمان ديگر، از بدرالزمان و زادورودش بيزار و متنفر است.

* * *

خبر بازگشت روبه، مثل توپ در خانه صدا كرد. با مذاكرات قبلي ممدلي خان و نصراله و تباني آنها در وحدت سخن، به اهل خانه توضيح داده شده بود كه تحصيل روزبه به پايان رسيده و عنقريب به ايران باز مي گردد. دل لعيا با شنيدن اين خبر روشن شد. فكر كرد، اگر تحصيل روزبه تمام شده و قصد بازگشتن به وطن دارد، به زودي كار نصير هم به اتمام مي رسد و به خانه مي آيد، ولي بيش از يك سال از بازگشت روبه گذشته بود تا اين كه بالاخره زمزمه بازگشت نصير در خانه پيچيد. لعيا كنار مادربزرگ زير يك پايه كرسي نشسته و مشغول گفتگو با فخرالدوله بودند. بدرالزمان ذوق زده وارد شد. چهرهاش گلگون تر از هميشه بود و چشمان لوچش، درخشش خاصي داشت. شمسي با احترامش از جا برخاست:
«خوش آمدي بدري جان! خير است انشاله، امروز خيلي سرحالي.»
بدرالزمان چادر را رها كرد، زير پايه پائيني كرسي نشست و لحاف را روي دست و پا كشيد: «عجب روز سردي است امروز ولي، خبري كه نصراله خان داده دلم را حسابي گرم كرده.»
گوشهاي حاضرين تيز شد فخرالدوله خنديد: «چه خبري رسيده كه اينطور شنگولت كرده بدري خانم.»
بدري ذوق زده بود: «نصير دارد مي آيد خاله جان.دست خطي از او رسيده، خبر داده درسش تمام شده و به زودي مي آيد. خدمت همگي شما هم دعا، سلام رسانده.»
قلب لعيا لحظه اي از كار باز ايستاد. رعشه اي خفيف، بصورت موجي گرم، سراپاي وجودش را در خود گرفت به سختي زير پايه كرسي، جابجا شد و دست و پاي خود را جمع كرد. شنيدن اين خبر خوشع در باورش نمي گنجيد. نزديك به چهار سال از رفتن نصير گذشته بود. همه دختران همسن و سال او به خانه بخت رفته بودند. خواستگاران خود را يكي يكي جواب كرده بود ولي د رته دل اميدي به بازگشت نصير نداشت. آب دهان را به سختي فرو داد: «چشمتان روشن زن دائي. انشاله به سلامتي.» از ارتعاشي كه در صدايش نشسته بد عصباني شد و از گفته پشيمان. ولي گويي هيچيك از حاضرين متوجه التهاب او نشدند. خبر دلگرم كننده بدرالزمان ذهن همه را مشغول كرده بود.فخرالدوله مشغول سئوال ا زچند و چون نامه نصير بود و كسي توجهي به او نداشت.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:59 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: دختر مهاجر | فريده نجفی (مشیری)
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل نهم

درخانه نصراله خان قيل و قالي به راه بود. كلفت و نوكر و خانه شاگرد همه در جنب و جوش بودند. اطاق ها و تالارها را نظافت كرده بودند و حالا حياط بيروني را آب و جارو مي كردند. مصيب با آن چشمان كم سو، كنار باغچه نشسته و با وسواس علفهاي هزرز باقيمانده در لابلاي بوته هاي گل محمدي را وجين مي كرد و در دامن قباي خود مي ريخت. عمقزي، جادر را به كمر گره زده و دولا دولا در حاليكه ساعد يك دست را وارونه روي كمر گذاشته بود، پيشاپيش مي رفت و از پس او فضه و دو خانه شاگرد، بنشن و پياز و مصالح لازم نهار فردا را از انباري به مطبخ كنج حياط مي بردند. همه چيز رنگ زندگي داشت. همه جا سرشار از شور و حال بود. نسيم خنك و مطبوعي عطر گلهاي باغ و باغچه را در فضا مي پراكند. سرشاخه درختان به شكوفه نشسته، به آهنگ نسيم، رقص كنان سر در گوش هم مي بردند. گويي طبيعت هم به شوق آمدن عزيزي، با شادماني اهل خانه همنوايي مي كرد. اقوام دور و نزديك به افتخار ورود نصير، به ضيافت شام و نهار روز بعد دعوت شده بودند. بدرالزمان، سر خوش تر از هميشه در ايوان تالار پنجدري نشسته بود و رفت و آمدها را نظاره مي كرد. گونههايش گلگون بود و مي درخشيد. انگار توي همين چند هفته آب زير پوستش رفته و جوانتر شده بود. چقدر از بخت خود شكرگزار بود . پسرش مي آمد و با سربلندي مي آمد به عكس روزبه، او تحصيل خود را تمام كرده و همين براي او افتخار بود. خود را نسبت به امينه، خوشبخت تر و كامرواتر حس مي كرد و همين مسئله شاديش را دوچندان كرده بود. مي دانست كه همه سر به راهي نصير را از تربيت درست او مي دانند و سركشي روزبه را دليلي بر عدم رسيدگي امينه به فرزندان خود و همين دلش را خنك مي كرد. چقدر نشسته بود و كنايه هاي ريز و درشت امينه را در مورد شكل و قيافه و چشمان لنگه به لنگه خود شنيده بود. چقدر نشسته بود و پشت چشم نازك كردن هاي او را، زمانيكه از سر و شكلش تعريف مي كردند، ديده بود و نتوانسته بود دم بزند. صداي گزنده اي از پشت سر شنيد. مسرور بود: «مي بخشيد خانم، آقا فرمودند كارشان تمام شده،اگر اهل خانه بخواهند مي توانند به حمام بروند.»
سر و موي خودش هنوز خيس و دستانش در اثر زياد در آب ماندن چروكيده بود. شستن و مشت و مال دادن نصراله در حمام، يكي از وظايف اوبود كه با دل جان و از روي رغبت انجام مي داد. با لذت كيسه بر سر و تن او مي كشيد و ساعتي با حالتي نوازش گونه، او را مشت و مال مي داد. بدري از جا برخاست: «خيلي خوب تو برو ببين آقا چيزي لازم نداشته باشد!» و خرامان به سوي اطاق خود روان شد.

* * *

بوي شكر سوخته و گلاب فضاي مطبخ را انباشته بود. چند خدمتكار اب شليتههاي الوان و تنبان هاي سياه، ميان هم وول مي خوردند و هر يك به كاري مشغول بودند. لعيا كنار دست فضه، مشغول قالب زدن نان هاي برنجي و پاشيدن دانه به روي آنها بود. التهاب داشت و براي آرام كردن روح پرتلاطم خود، از صبح زود به مطبخ آمده و خود را اين سو و آن سو مشغول مي كرد. خانجي دور و برش مي پلكيد: «مواظب باش دستت را نسوزاني... رنگت پريده بهتر است بروي استراحت كني!»
ولي لعيا گوشش بدهكار نبود تنها راه آرامش را در سرگرم ساختن خود مي ديد. تا نزديكيهاي غروب در مطبخ بود. آنقدر ماند تا رمق تنش به كلي از بين رفت و بعد، به اصرار دايه دست از كار كشيد. حياط بيروني را طي كرد و از درب مياني هشتي به حياط محل سكونت خودشان رفت. اينجا خانه غرقه در سكوت بود. گلها و درختان باغچه در تيرگي غروب فرو مي رفتند. روي نيمكت سنگي كنار باغچه نشست و چشمها را بر هم گذاشت. هيچكس جز خودش نمي دانست كه چه آتشي در دلش زبانه مي كشد. هيچكس نمي دانست در آن ساعت روحش اسير چه طوفاني است. بيش از چهار سال براي بازگشتن نصير به انتظار نشسته بود. هر خواستگار و خواهاني را با دليل و بي دليل از خود رانده بود و حالا، اين انتظار كشنده مي رفت كه تا ساعاتي ديگر به پايان برسد. آنقدر هيجان داشت كه مي ترسيد قلبش از كار باز ايستد و صبح فردا را نبيند. صداي مادربزرگ را شنيد: «چرا اينجا نشسته اي لعيا جان! شنيده ام از سپيده صبح تا به حالا، يك روند مشغول كار هستي!»
و خنديد: «اگر مي دانستم اينقدر كاري هستي هيچ وقت به مادرت اصرار نمي كردم ترا به خانه شوهر بفرستد. وجودت خيلي به درد من پيرزن مي خورد.»
لعيا تبسمي كرد، برخاست و دوشادوش پيرزن به سوي عمارت رفتند. مادربزرگ را مي پرستيد. افكارش را، محبت هايش را و اقتدارش را دوست داشت. گاهي با خود فكر مي كرد اگر مادربزرگي وجود نداشت. راستي تكليف او و مادر، پس از مرگ پدر چه بود؟ خانه، مادربزرگ را عاشقانه دوست داشت. در اين خانه پردار و درخت و مجلل، خاطرات كودكي او پا گرفت و در همين جا بود كه نصير پا به زندگيش گذاشت. دست در بازوي فخرالدوله انداخت و خود را به او فشرد: «راستي اگر من و مادر شما را نداشتيم، چه بر سرمان مي آمد؟»
اندوه و لذتي توام، وجود فخرالدوله را در خود گرفت. دست لعيا را نوازش كرد: «بهرحال خدا را داشتيد عزيزم. من فقط يك وسيله بودم. حالا هم خيلي خسته اي بيا برويم شام بخور و برو استراحت كن! فردا روز پر جنب و جوشي را پيش رو داريم.»
لعيا ميلي به خوردن شام نداشت. با غذا كمي بازي بازي كرد و ظاهراً براي استراحت به اطاق خود رفت. تن خسته اش خواب مي طلبيد ولي چشم برهم نگذاشته، روياهاي كودكي او را در مي ربود و خواب زده اش مي كرد. ساعتها در رختخواب غلت زد و اين دنده، آن دنده شد. عاقبت با بي قراري برخاست و به بهار خواب خزيد. هوا هنوز سوز سردي داشت. پاها را به طارمي تكيه داد و دستها را ضربدر به شانه ها قلاب كرد. نسيم سبك بهاري شاخ و برگ درختان را با خش خش مبهمي به بازي گرفته بود. لشكري از ابر پهنه آسمان را چون زائراني مشتاق، در مي نورديدند. ستارهها تلالؤ دلنوازي داشتند. عطر سكرآور گلهاي محمدي و محبوبه شب كه همراه نسيمي خوشبو به بهارخواب مي رسيد، خاطرات گذشته را در ذهنش زنده مي كرد. روزها و شبهاي پر از نشاط ايام شاد و بي دغدغه كودكي و آنقدر شاد و سرشار از هيجان كه حتي كمبود پدر را حس نمي كرد.
مشتاقانه چشم به آسمان دوخت. مثل هر شب ديگر كه در بهار خواب يا روي بام بود، سعي كرد، از لابلاي ابرهاي پاره پاره كبود، ستاره خودش و نصير را پيدا كند. همان ستاره كوچك و بزرگي را كه هر شب عاشقانه در كنار هم مي درخشيدند. لحظاتي بي آنكه مژه بر هم بزند، گوشه شمالي آسمان را نگاه كرد و با رضايت به رختخواب رفت.

* * *

با سر و صداي خنده و صداي چلك چلك برخورد وسائل فلزي، لعيا از خواب بيدار شد. شتابزده به كنار پنجره رفت. پشت دري را كنار زد. هوا هنوز گرگ و ميش بود و سپيده سرنزده بود. چند تن از خدمه خانه، مشغول بردن وسائل مورد نياز ميهماني، از خانه مادربزرگ به خان دائي نصراله بودند. منقل بزرگ و دودكش دسته چوبي برنجي، دو ديگ و يك سه پايه و مقداري ظروف چيني، در دستشان به چشم ميخ ورد. شايد به دلگرم وسائل خانه خان بابا بود كه فرزندانش، ظرف و ظروف كاملي جهت برگزاري يك ميهماني مفصل در خانه خود تدارك نمي ديدند. لعيا پنجره را گشود و هواي عطرآگين صبحگاهي را با لذت به درون سينه كشيد. رايجه دلپذير گلهاي ياس سفيد و بنفش كه قسمت اعظم باغچههاي حياط بيروني را مشجر مي كرد، مستش كرد. ته دلش شور خاصي را داشت. بعد از رفتن خدمه، مدتي كنار پنجره ماند و دوباره به رختخواب بازگشت. خواب شيرين و رخوت انگيز صبحگاهي، پلكهايش را سنگين مي كرد. چشم برهم ميگذاشت و دوباره پلكها را مي گشود. چقدر دلش ميخواست رمقي باشد و كنار آينه كوچك اطاق برود و خوب خودش را ورانداز كند. در آن لحظه، بيش از هر زمان ديگر مشتاق ديدن چهره خود بود. ميخواست يكبار ديگر تغيير چهره خود را در اين چهار سال ببيند. سعي كرد از جا برخيزد ولي، گرماي مطبوع رختخواب در آن بامداد بهاري، و خستگي روز پيش، سست و لختش كرده بود. كمي از اين دنده به آن دنده شد و عاقبت تسليم خواب گرديد.
كسي صدايش مي زد: «لعيا جان! مي خواهي با هم گشتي در باغ بزنيم؟ دلت مي خواهد از درخت شاه توت بالا برويم؟ لعيا! لعيا!»
سر را به سوي صدا گرداند و چشمها را باز كرد. خانجي بالاي سرش نشسته بود: «چقدر خوابت سنگين بود لعيا جان! ميداني چقدر صدايت زدم؟ لنگ ظهر شده عزيزم. بلند شو صبحانه بخور!»
لعيا هراسان در رختخواب نشست: «ساعت چند است خانجي؟ چرا زودتر بيدارم نكردي؟»
دايه زيركانه خنديد: نترس! مسافر نرسيده. به مراسم پيشواز او مي رسي. بلند شو آبي به صورتت بزن! برايت صبحانه آورده ام.»
لعيا برخاست و آينه را از روي طاقچه برداشت.با يك خيز خود را به كنار پنجره رساند. ميخواست در روشنايي مناسبتري چهره خود را وارسي كند. نگاهي به آينه انداخت: «واي خداي من! ببين صورتم چه بادي كرده؟ نمي دانم اين تب خال لعنتي از كجا پيدايش شد؟!» و با نفرت آينه را در رختخواب گسترده انداخت.
دايه نگاهي به قامت ظريف و موزون و چهره دلفريت او انداخت. يك تبخال كوچك گوشه لب يا پف مختصر صبحگاهي، ذره اي از حلاوت چهره اين دختر جوان كنم نمي كرد. اين چهره مهتاب گون، اين چشمان درشت و سياه با آن نگاه پر جاذبه و اين صورت خوش طرح كه در ميان گيسوان بلوطي مواج قاب شده بود، با وجود هر گرد و زنگاريع مي توانست به خوبي زيبايي خود را حفظ كند. خانجي مطمئن بود كه وسواس آن روز لعيا، از ميل به دلربايي او در ميان جمع ناشي نمي شود. پيش از اين هرگز چينين ميلي در او نديده بود. دلداريش داد: «من كه ورمي
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
28-09-1390 10:59 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان