داستان وفاداری - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستان وفاداری
زمان کنونی: 13-09-1395،05:01 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahzad
آخرین ارسال: mahzad
پاسخ: 1
بازدید: 196

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستان وفاداری
ارسال: #1
داستان وفاداری
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
روزى زنى نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بى تفاوت شده است و او مى ترسد که نکند مرد زندگى اش دلش را به کس دیگرى سپرده باشد.

شیوانا از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتى او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهى را فراهم مى کند؟! " زن پاسخ داد: "آرى در رفع نیازهاى ما سنگ تمام مى گذارد و از هیچ چیز کوتاهى نمى کند!" شیوانا تبسمى کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگى خود ادامه بده!"

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت:" به مرد زندگى اش مشکوک شده است. او بعضى شب ها به منزل نمى آید و با ارباب جدیدش که زنى پولدار و بیوه است صمیمى شده است. زن به شیوانا گفت که مى ترسد مردش را از دست بدهد. شیوانا از زن خواست تا بى خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتى خسته از سر کار آمده و کسى را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلى همه را دعوا کرده که چرا بى خبر منزل را ترک کرده اند.

شیوانا تبسمى کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامى که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:" اى کاش پیش شما نمى آمدم و همان روز جلوى شوهرم را مى گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگى را ترک کرده است و قصد زندگى با زن پولدار را دارد." زن به شدت مى گریست و از بى وفایى شوهرش زمین و زمان را دشنام مى داد. شیوانا دستى به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بى مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایى سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگى به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بى اطلاعى کرد. اما وقتى سماجت شیوانا در وارسى منزل را دید تسلیم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهى در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالى که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتى او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندى زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفادارى مرد او را درون چاه زندانى کرده بود. یک سال بعد زن هدیه اى براى شیوانا آورد. شیوانا پرسید:" شوهرت چطور است؟!"

زن با تبسم گفت:"هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگى!"



23-01-1391 09:34 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان عاشقانه مرا بغل كن mona1 0 156 13-03-1393 10:55 ب.ظ
آخرین ارسال: mona1
  داستان عاشقانه و غم انگيز Sky Girl 1 207 07-02-1393 12:03 ب.ظ
آخرین ارسال: پژمان1348
  داستان گربه را دم حجله کشتن sima123 0 142 11-01-1393 05:07 ب.ظ
آخرین ارسال: sima123
  داستان جالب و حواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون Friga 0 127 19-12-1392 11:01 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان روشن کردن چهار شمع در ایام کریسمس Friga 0 166 30-09-1392 03:14 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان