داستان های عاشگانه - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستان های عاشگانه
زمان کنونی: 19-09-1395،09:24 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Armin 2afm
آخرین ارسال: Armin 2afm
پاسخ: 3
بازدید: 202

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستان های عاشگانه
ارسال: #1
داستان های عاشگانه
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
آخرین ویرایش در 09-12-1391 01:10 ق.ظ توسط Friga
راستش نمی دونم چه طوری باید شروع کنم
بلد نیستم جمله های عاشقانه رو سر هم کنم
چون مثل شما با سواد و تحصیل کرده نیستم .
خیلی دوست دارم مثل همه ی عاشقا واسه عشقم بنویسم
ولی نمیتونم...
دوست داشتم بهت بگم تو عشقمی
تو همه وجودمی نفسمی بدون تو نمیتونم زندگی کنم .
تو این چند سال فقط به این امید که بتونم یه روز دستاتو بگیرم کار کردم هر صبح به امید این که امروز نظرت درمورد من عوض میشه از خواب بیدار شدم .خیلی دوست دارم بگم یه لحظه داشتنتو با همه دلخوشی های دنیا عوض نمی کنم .
خیلی دلم می خواد بگم دوست دارم ...
ولی دیگه خیلی دیره خیلی دلم ازت پره ...
اولین باری که گفتم دوست دارم یادته ؟؟ چقدر بهم خندیدی !
تک تک حرفات هنوز تو گوشمه ...
یادته گفتی:تو واقعا خودتو در این حد دیدی که به من بگی دوست دارم؟
ولی من نمیتونم یه راننده تاکسی که هیچی نداره رو دوست داشته باشم!
گفتی : تا آخر عمرت هم اگه مسافرکشی کنی درآمدت به اندازه پول توجیبی یه روز من نمیشه !!
چی داری که من دوست داشته باشم ؟؟ پول ؟؟ خونه ؟؟ شخصیت؟؟
یادته گفتی: من حتی روم نمیشه جلو دوستام بگم تو رو میشناسم بعد انتظار داری دوستت داشته باشم!؟
برو همون ننتو دوست داشته باش و شب به شب ببرش مسجد!!
اون روزی که به خاطرت دعوا کردمو هنوز یادم نرفته
دو روز بازداشت بودم همه جا نشستی گفتی:
این پسره امل ول کن نیست!
جلو همه بهم گفتی بی شخصیت ازاذل اوباش ...
همه حرفاتو خوب یادمه آره حق با تو بود من هیچی نداشتم
به جز یه دل عاشق که شب روز بهونه تو رو می گرفت ...
تو نامت گفتی هرچی بهت بگم حق دارم ازم معذرت خواستی !
نه مریم خانوم پایین شهری ها این چیزا تو مرامشون نیست ...
مسافرکش ها بی کلاسن ولی رسم دل شکستن بلد نیستن
آره مسافرکش ها تیپ زدن بلد نیستن ولی دوست داشتنو خوب بلدن
نوشتی خیلی عوض شدم ...ولی من اصلا عوض نشدم
من همون امین هستم همون امین مسافرکشم
که می خواست همه وجودشو فدای تو کنه .
همون امینم هنوزم هر شب ننمو می برم مسجد
هنوزم دوستش دارم هنوزم بی کلاسم
هنور املم هنوزم اگه کسی به عشقم چپ چپ نگاه کنه دعوا می کنم
اون روزی که اومدم خواستگاری بهم گفتی:
چطوری روت شد اون ننتو با اون داداشای ندید بدیدتو برداری بیاری خونه ی ما؟! بابای من شماها رو به کارگری خودش هم قبول نمی کنه !!
شاید اون موقع فکرشو هم نمی کردی یه روز بابات واسه این که با من شراکت کنه خودشو به هردری بزنه !!
مریم جون حافظیه رو یادته ؟؟
گل های مریم که واست گرفته بودم یادته ؟؟
چشم های پر از اشکمو یادته ؟؟
اون روز ازت خواهش کردم غرورمو نشکنی ولی باز مثل همیشه بهم خندیدی گفتی تو اصلا چی داری که بخوای مغرور باشی ؟؟
ازم معذرت خواهی کردی مریم جون ...
نیازی به معذرت خواهی نیست عزیزم!!
چون مقصر من بودم تو اون چند سال همش مزاحمت شدم ببخشید همش تقصیر این دل بی صاحب من بود ...
ببخشید آخه مسافرکش ها نمی دونن تا وقتی پول نداشته باشی حق نداری کسی رو دوست داشته باشی!
پایین شهری ها نمی تونن به عشقشون نگن دوستش دارن ...!
دیگه نمی خوام ادامه بدم ...
امیدوارم با حرفام ناراحتت نکرده باشم.
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
09-12-1391 12:43 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: داستان عاشگانه
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
داستان کاملا واقعی و غم انگیـــــــز

بعد از اینکه پدر مادرم وخواهرم (ستایش) رو تو تصادف از دست دادم 22ساله شدم و یتیم بودم عموم تا این سن تو خونه خودش جا داد بهم
بعد مدتی عاشق دخترخالم شدم...
ما عاشق هم بودیم نفیسه واسه من جونشو میداد..
خونه خالم کنار خونه عموم بود وما هروز همو میدیدیم...
نفیسه واقعا به من کمک کرد داغ خانوادمو فراموش کنم..
رابطه ما عادی بود هروزش پر از عشق وعلاقه،
هیچوقت از دست هم خسته نمیشدیم..
تا اینکه عموم گفت موقع ازدواجت رسیده وتو باید ازدواج کنی..
خوشحال شدم وگفتم چشم
عموجان هرچی شمابگین تا خواستم بگم من نفیسه رو انتخاب کردم
عمو گفت تو باید با نیلوفر ازدواج کنی..نیلوفر دخترعموم بود..
اون عاشق من بود اما من عاشق نفیسه بودم..
نمیدونستم چکار کنم..از یه طرف من مدیون عمو بودم
چون این همه سال منو تو خونه خودش جا داد وبزرگم کرد
اما از طرفی نمیتونستم از عشقم بگذرم.
به نفیسه گفتم باید از تهران بریم
گفت چرا؟ گفتم فقط اگه میخوای به من برسی باید بریم..
نفیسه قبول کرد چمدونامونو بستیم و رفتیم فرودگاه تا بریم بندرعباس
اما یه حسی نذاشت برم..با خودم میگفتم دارم به عمو نامردی میکنم
به نفیسه گفتم من نمیام...
هرچی گفت چرا اما من جوابی نداشتم که بهش بدم جز سکوت...
برگشتیم خونه و تسلیم عمو شدم گفتم باشه با نیلوفر ازدواج میکنم فقط باید 2ماه نامزد باشیم تا بهم آشنا بشیم..
نفیسه این موضوع رو فهمید و زد تو گوشم و گفت ازت متنفرم...
نیلوفر نمیدونست من با نفیسه رابطه دارم عمو هم نمیدونست...
با نیلوفر میرفتیم بیرون هرجا میرفتم نفیسه یواشکی میومد ومارو نگاه میکرد من متوجه میشدم که داره نگاه میکنه مارو..
خلاصه 2ماه به پایان رسید و شب عروسی رو تعیین کردیم..
عروسی چهارشنبه بود.. امروز دوشنبه است..
داشتم از سرکار میومدم دیدم نفیسه بعد چند وقت
داره بهم زنگ میزنه باخودم گفتم شاید میخواد بهم تبریک بگه..
گوشی رو جواب دادم و دیدم داره گریه میکنه و می گه:
سینا یادته زیر بارونا دستامو گرفتی وتو چشمام نگاه کردی وگفتی دوستت دارم و منم گفتم اگه ازت جدابشم میمیرم..
گفتم نفیسه بس کن این حرفارو پس فردا عروسیمه..
نفیسه به حرفای خودش ادامه میداد و می گفت:
سینا یادته می گفتی وقتی گریه میکنم چشمام مثل مروارید میشه و برق میزنه؟ بیا الان ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده آخه 2 ماه دارم گریه میکنم..
شنیدن این حرفا واسم سخت بود..
گفتم نفیسه زنگ زدی این چیزا رو تحویل من بدی؟؟
گفت نه تا 10دقیقه دیگه بیا خونمون وجنازمو ببر..
گوشیشو خاموش کرد..
با سرعت هرچه تمام خودم رو رسوندم به خونه خاله..
عمو هم دید من چقدر مضطرب ونگرانم
هرچی گفت چت شده هیچی نگفتم،فقط بدو بدو اومدم تو اتاق نفیسه
دیدم چاقو رو گذاشته روی سینش...!!!
هرچی گفتم نفیسه بس کن من هنوز دوستت دارم اما فایده نداشت اون تصمیمشو گرفته بود..
گفت سینا من بقولم وفا دارم میخوام منم برم پیش ستایش (خواهرت) آخه اون بچه 5ساله از تو وفادارتر بود...
هرکار کردم از کارش منصرف نشد...
و دیدم عمو با نیلوفر هم اومدن تو اتاق و نفیسه رو دیدن...
همه چی رو فهمیدن..نیلوفر یه نگاهش به من بود یه نگاه به نفیسه..
نفیسه گفت دوستت دارم و...!!!
همه داد میزدن و گریه میکردن...
عمو حیرت زده مونده بود که چی شده؟؟ نیلوفر فقط گریه میکرد..
نفیسه رو خاکش کردن هروز میرفتم سرخاک نفیسه وباهاش حرف میزدم اما جوابی نمیداد...
دیگه هیچ کس نبود آرومم کنه...
عکس خانوادمو و نفیسه رو برداشتم و از تهران رفتم...
رفتم یه جایی که هیچ کس از من نشونی نداشته باشه..
بعد چندوقت خبر بهم رسید نیلوفر بخاطر ضربه ای که بهش وارد شده مشکل عصبی پیدا کرده وتو تیمارستان بستری شده...
عمو هم به خاطر اتفاقی که افتاده سکته میکنه و فوت میکنه...
بعد چند وقت جسد سینا رو کنار قبر نفیسه وستایش پیدا میکنن..
همونطور که نفیسه خودکشی کرده بود سینا هم خودشو کشته بود...
سینا توی یه نامه نوشنه بود:
"""دنیا خیلی نامردی..."""
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
09-12-1391 12:43 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: داستان عاشگانه
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
دل لعنتی چته ؟

چته دل دیوونه ؟ باز چته؟ دیگه از جونم چی میخوای ؟
اخه تا کی بهت حق بدم ؟ تا کی بگم تو راست میگی؟
تا کی درکت کنم ؟
آخه چرا اینقدر تو احساساتی هستی ؟ بس نیست ؟
آخه لعنتی بازم میخوای اشکامو ببینی ؟
بازم میخوای نابود شدنمو ببینی ؟ کوچیک شدنمو ببینی ؟
اخه بی مرام دیگه چته ؟ نمیخوای بس کنی ؟
دل بی وفا حالا خوب شد که اشکامو در آوردی؟ خنک شد دلت ؟
دیدی قولهاتو شکستی ؟ اخه لعنتی چرا بازم گرفتی ؟ چرا ؟
چرا نابودیم واست زیباست ؟ مگه چه کردم باهات ؟
دیدی اشکامو روی گونمو بدش خندیدی ؟
آخه دل من ،تو که سالها تو سینم خونه کردی چرا ؟
چرا دیوونم کردی ؟ چرا مجنونم کردی ؟ پس کو لیلیت ؟
اخه دربه در بدبخت تو رو چه به دوست داشتن؟
چرا اینقدر ساده ای ؟ چی؟ تنهایی ؟ هی ...
هی دل لعنتیم میدونم چته...میدونم جون به لب کردنم واست جالبه...بهت حق میدم...راست بودنت را میفهمم...درکت میکنم...
راستی تبریک میگم از اینکه اشکامو دیدی...نابود شدنمو دیدی...
خیلی کوچیک تر از این حرفام، تو سعی بر کوچیکیم نکن...!
آخه آخر مرام نمیخوای ایست کنی ؟ بایست دیگه دل نامهربونم...
حالا که اشکام رو گونمه تو بخند.یادت باشه که خونت سینه ی من بود
آره دل عزیزم ، تو میگیریو من باید تاوانشو پس بدم.
پس میدم ملالی نی... شما فقط شاد باش،بیخیال من.
داری گریه میکنی ؟ هه هه دلم خنک شد،
عمری تو گفتیو ما گریه کردیم حالا من میگم تو گریه کن...!
اما کاش میدونستی گریه ی تو همون آه کشیدن منه
گریه ی تو یعنی خانه ویرونیه من . مرگ تو یعنی مرگ من.
راستی دل من ...منم خیلی تنهام.انگار تنهایی تو یعنی تنهایی من؟ کاش اینقدر به دلم وابسته نبودم... کاش خدا بجای دل تو سینه ادمها یه تیکه سنگ میذاشت تا اینقدر عذابتو نمیکشیدم دل لعنتی...
راستی بهتر نیست دیگه ایست کنی ؟
آره ایست کن بذار کمی منم نفس راحت بکشم...
خیلی سرکش شدی... لطفا بمیر دل عزیزم...
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
09-12-1391 12:55 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان عاشقانه مرا بغل كن mona1 0 159 13-03-1393 10:55 ب.ظ
آخرین ارسال: mona1
  داستان عاشقانه و غم انگيز Sky Girl 1 209 07-02-1393 12:03 ب.ظ
آخرین ارسال: پژمان1348
  داستان گربه را دم حجله کشتن sima123 0 144 11-01-1393 05:07 ب.ظ
آخرین ارسال: sima123
  داستان جالب و حواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون Friga 0 128 19-12-1392 11:01 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان روشن کردن چهار شمع در ایام کریسمس Friga 0 167 30-09-1392 03:14 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان