داستان عاشقانه شکلات - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستان عاشقانه شکلات
زمان کنونی: 21-09-1395،03:28 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Armin 2afm
آخرین ارسال: Armin 2afm
پاسخ: 1
بازدید: 176

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستان عاشقانه شکلات
ارسال: #1
داستان عاشقانه شکلات
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
[font][font]با یه شکلات شروع شد.[/font][/font]
[font][font]من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات[/font][/font]
 
 
[font]گذاشت تو دست من.من بچه بودم اونم بچه بود.[/font] [font]سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد.[/font] [font]دید که منو میشناسه.خندیدم.گفت دوستیم گفتم دوست دوست.گفت تا کجا؟[/font] [font]گفتم دوستی که تا نداره.[/font] [font]گفت تا مرگ.خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت[/font] [font]باشه تا پس از مرگ.[/font] [font]گفتم نه نه نه تا نداره.گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده[/font] [font]میشن.باز هم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم.[/font] [font]خندیدمو گفتم تو براش تا هرجا [/font] [font]که دلت میخواد یه تا بزار.اما من اصلا براش تا نمیزارم.نگام کرد نگاش کردم [/font][font]باور نمیکرد.[/font] [font]میدونستم اون میخواست حتما دوستیه ما تا داشته باشه دوستیه[/font] [font]بدون تا رو نمیفهمید.گفت بیا بر دوستیمون یه نشونه بزاریم.[/font] [font]گفتم باشه تو بزار.[/font] [font]گفت[/font] [font]شکلات.هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه؟[/font] [font]گفتم [/font][font]باشه.هربار یه شکلات میزاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.[/font] [font]باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.[/font] [font]من تندی شکلاتمو باز میکردمو میزاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم.میگفت تو [/font] [font]دوست شکموی منی و شکلاتشو میزاشت توی صندوقچه ی قشنگ.صندوقش [/font] [font]پر از شکلات شده بود.[/font] [font]هیچ کدومشو نمیخورد.گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه [/font] [font]ها بخورن اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم.میگفت میخوام [/font] [font]نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم [/font] [font]و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو[/font] [font]میگفتم نه نه نه تا نه.دوستی که تا نداره.۱سال ۲ سال ۴سال ۷سال ۱۰سال[/font] [font]۲۰سالش شده.[/font] [font]اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.اون اومده تا امشب خداحافظی [/font] [font]کنه میخواد بره.بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود بر میگردم.من که میدونم میره [/font] [font]و بر نمیگرده.یادش رفت شکلات به من بده.من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم [/font] [font]کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش[/font] [font]اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت.یادش رفته بود که صندوقی داره برای[/font] [font]شکلاتاش.[/font] [font]هر دو تا رو خورد.خندیدم میدونستم دوستیه من تا نداره میدونستم[/font]  [font]دوستیه اون تا داره مثل همیشه[/font] [font].خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون [/font] [font]هیچکدومشو نخورده.[/font] [font]حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟![/font]
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
28-09-1392 05:17 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان عاشقانه مرا بغل كن mona1 0 159 13-03-1393 10:55 ب.ظ
آخرین ارسال: mona1
  داستان عاشقانه و غم انگيز Sky Girl 1 210 07-02-1393 12:03 ب.ظ
آخرین ارسال: پژمان1348
  داستان گربه را دم حجله کشتن sima123 0 145 11-01-1393 05:07 ب.ظ
آخرین ارسال: sima123
  داستان جالب و حواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون Friga 0 129 19-12-1392 11:01 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان روشن کردن چهار شمع در ایام کریسمس Friga 0 168 30-09-1392 03:14 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان