داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌کنند - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌کنند
زمان کنونی: 13-09-1395،05:05 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahzad
آخرین ارسال: mahzad
پاسخ: 1
بازدید: 171

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌کنند
ارسال: #1
داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌کنند
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یک باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. دیوارهای سیمانی بلندی که لبه آن را هم مانند دیوار برلین؛ سیم خاردار کشیده بودند…. شبهای تابستان انتهای باغ که درست به سمت خانه ما بود سینمای روبازی برپا میشد و جلوی آن؛ هم به ردیف صندلی می‌چیدند. کافی بود که بروی توی پشت بام و تکیه بدهی لبه دیوار پشت بام و حوصله کنی و فیلمها را با زبان روسی تحمل کنی…..
فیلمها همگی از دم جنگی بود؛ بچه که باشی از عشق و عاشقی بی خبـری! عشق در آن سن یعنی مادر؛ دیگر حد آخرش پدر!. حالا که فکرش را می‌کنم؛ می‌بینم اصلا عشق و عاشقی در کارشان نبود که هیچ محض رضای خدا؛ سگی – گربه ای – بچه ای؛ هم نبود که در عالم بچگی بهش دل ببندی و بشینی با عشق پای فیلمهایشان… فقط جنگ و جنگ و جنگ. آخرش که دیگه خوابمان می‌گرفت و پاها به گز گز می‌افتاد؛ ولو می‌شدی روی تشکهای خنک که قبلا انداخته بودیم وسط پشــت بــام و خواب آن خواب خنــک و پرستاره نازنین…
اما امان از وقتی که فیلم دیر شروع می‌شد و ایــن روسها هم حالا نجنگ کی بجنگ.. توی خواب ناز بودی که این روسهای خیر ندیده توی فیلم هی شلیک می‌کردند به هم….آن هم با آن اسلحه های دوران عهد عتیقشان؛ پر سرو صدا و پر هیاهو. آن وقت بود که به جد و آباد آن کسی که دوربین را به دست روسها رساند ناسزا و نفرین می‌فرستادی..
از عجایب این سفارت خانه؛ تنها این سینما نبود؛ مهمترین قسمت ماجرا طوطی ها و کفتر چاهی ها و قمری های شاد و آزادی بودند که در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میکردند.
وسطهای پائیز همه طوطیها جیغ کشان در باغ چرخ؛چرخی میزدند و بعد از چند روز انگار که غزل خداحافظی خوانده باشند؛ باغ سوت و کور میشد و غیر از صدای باد در برگهای باغ ؛ بق بقوی کفتر چاهی ها؛ و موسی کوتقی؟ گفتن های سئوالی قمری ها؛ دیگر صدائی نمی‌شنیدیم… پدرم هر سال از بهار که میشد تا تابستان؛ دلش برای این طوطی های خوش رنگ و زیبا که مادرم دائم برای آنها در حیاط تخمـه آفتابگردان و گندم و برنج میریخت غش میرفت. گهگاهی از پنجره اطاق آنها را به من نشان میداد و میگفت: نگاه کن آقاجون؛ ببین چه رنگی دارند؛ چه سبزی؛ چه قرمزی؟؟ آقا جون خدا سنگ تمام گذاشته تو دمبهای فرفری اینها!
پدر راست می‌گفت! من در زندگی تا این سال هم هنوز طوطی ندیدم که پرهای دمبش بلند و فر خورده باشد. شاید نژاد خاصی بودند؛ صدای جیغشان هم وقتی دسته جمعی ظهرهای تابستان در حیاط با هم بازی میکردند و دنبال هم میکردند بلند تر از طوطی هائی بود که تاحالا دیده بودم.
زیبا ترین صحنه لحظاتی بود که توی پشت بام گلیم انداخته بودی و دراز کشیده بودی و مادرهم عمدا” یک گوشۀ پشت بام تخمه آفتابگردان می‌ریخت. اول یک طوطی بزرگ و با ابهت می‌آمد و جلوی تخمه ها قدم میزد و کمی‌اوضاع را بررسی میکرد؛ همان موقع می‌دیدی که بقیه طوطی ها در آسمان؛ بخصوص کوچکتر ها بال بال زنان منتظر نتیجه بودند و با شنیدن صدای جیغ طوطی بزرگتر یکی یکی به مهمانی تخمه خوران؛ پشت بام مادرم می‌آمدند!
دیدن تخمه شکستن طوطی ها در گوشه پشت بام بسیار زیبا بود؛ توی پشت بام بالاتر از گلیمی‌که می‌انداختیم تا رختخواب شب را روی آن بیندازیم ؛ تخت چوبی دو نفره ای داشتیم که مادر و پدر روی آن می‌خوابیدند و عصرها مادر روی آن دراز میکشید و تخمه می‌شکست و به منظره نگاه میکرد؛ من هم که ته طغاری بودم در کنارش بی سرو صدا می‌نشستم و مانند جوجه های نورس چشم به دهان! منتظر؛ مغــز تخمه هائی که مادرم برایم آماده میکرد جمع شوند و بعد با عشق تمام؛ تعداد زیادی از آنها را یک جا بخورم!. اینطوری به منظره تخمه شکستن طوطی ها بیشتــر دل میدادم.
منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یک نسیم کوچک از سمت باغ سفارت و طوطی های رنگین و سرخوشی که هر کدام با بی خیالی روی یک پا می‌ایستادند و با پای دیگر آنچنان ماهرانه تخمه می‌شکستند که تعجب من را در می‌آوردند! من همیشه با خود حسرت می‌خوردم؛ واقعا” میشود که من هم یکروزی یک دستی اینطوری با سرعت تخمه آفتابگردان بشکنم؟
مادر با مهربانی خاصی به آنها نگاه می‌کرد انگار به بچه هایش نگاه می‌کند؛ می‌گفت: طوطی ها گناه دارند مثل بچه ها می‌مونند؛ نگاهشون کن؛ ببین چه جوری نگاهمــون می‌کنند.! یک وقت اذیتشون نکنی دلشون می‌شکنه. یک وقت به طرفشون ندوی بخواهی بگیریشون؛ زهرشون آب میشه و دق می‌کنند. طوطی ها از غصه دق می‌کنند؛ مثل آدمها می‌مونند.
و من هرچه معصومانه تر نگاهشان میکردم؛ غیر از شیطنت و زرنگی در آنها چیزی پیدا نمیکردم؛ و همیشه آرزو میکردم روزی یکی از این دمبهای بلند و رنگیشان در حیاط ما بیافتد و من بتوانم آن را لای جانمـاز مادرم بگذارم؛ تا هر وقت نماز میخواند یاد طوطی ها هم باشد.
هر وقت به آنها نگاه می‌کردم فکر می‌کردم مادرم را می‌شناسند؛ خدایی اینقدر که طوطی در حیاط و پشت بام ما می‌نشست در حیاط و پشت بام همسایه های دیگر نمی‌نشست! آنها مادرم را می‌شناختند؛ آنها مادرم را دوست داشتند؛ مثل من. اما من می‌توانستم به شکم مادرم که دراز کشیده بود و روی یک دست لم داده بود؛تکیه بدهم و پایم را لب تخت آویزان کنم و تخمه هائی را که مادرم برایم پوست کنده بود بخورم امــــا آنها نمی‌توانستند.
گهگاهی می‌شد که مادر بساط شام را هم برای پشت بام می‌چید؛ خواهرها دست به کمر می‌شدند و بعد از آمدن پدر؛ سینی به دست به پشت بام می‌آمدند و سفره انداخته میشد و همگی روی پشت بام شام می‌خوردیم. آن موقع شب بودند طوطی های بزرگ و زیبائی که لب دیوار پشت بام می‌نشستند و طبق معمول منتظر پذیرائی پدرم با تکه های بزرگ نان؛ شامی؛ یا تکه های کوچکی از طالبی های تازه ای که عصری پدر به کارگر پیر و قدیمی‌اش داده بود بیاورد؛ می‌نشستند.
یک شب پدر که از ته دل عاشق این طوطی ها بود درحالی که بیشتر با خودش صحبت می‌کرد تا با مادرم گفت: ای وای؛ باز چند وقت دیگه این طوطی ها میرن یک طرف دیگه و دل ما براشون تنگ میشه… ای داد معلوم نیست تا سال دیگه که اینها برگردن؛ ما زنده ایم یا مرده؟ کاشکی میشد اینها اصلا از این محله نمی‌رفتند و جۧــلد بودند و می‌ماندند. اصلا” خانم؛ کاش بیائیم چند تا از این طوطی ها را نگه داریم.!؟
مادر که انگار دارند راجع به ارث و میراث پدری اش نقشه می‌کشند؛ لنگه ابروئی بالا داد و همینجور که داشت با انگشت؛ کنجدهای ریخته شده از نان سنگک تازه روی سفره را جدا میکرد و میخورد؛ همراه با صدای جلنگ جلنگ النگوهایش؛استغفراللهی گفت و رو به طوطی ها انگار که دارد با آنها حرف میزند گفت: یکوقت فکر گرفتنشونو نکنید؛ هـا! قهر میکنند؛ دق میکنند! طوطی ها بترسند دق می‌کنند. آنوقت دیگه پاشونو تو این خونه نمی‌گذارند.
صبح زود مادر برای زیارت شاه عبدالعظیم با بقیه دوستانش قرار گذاشته بود؛ از سر صبح شال و کلاه کرد و چادر به سر کشید و ما را به هم سپرد و در برابر تمام گریه زاری های من مقاومت کرد که: نه مادر امروز تولد امام رضاست؛ آنجا شلوغه.می‌ترسم دستت از دستم جدا شه؛ گم بشی و خلاصه برای بردن من – راضی نشد که نشد. و با وعده و وعید که برات شکر پنیر و سماور کوچولو می‌آرم؛ برای زیارت دسته جمعی با دوستانش همگی به سمت شاه عبدالعظیم راه افتادند.
نزدیک اذان ظهر صدای تقه های در خانه با آن آهنگ معروف پدر به گوشمان رسید؛ هنوز سفره نینداخته بودیم و اذان ظهر گفته نشده بود. کمی‌تعجب آور بود؛ اما من مثل همیشه سر حال و بازیگوش به بقل پدر پریدم و از دیدنش خوشحال شدم.
پدر اول وارد شد و پشت سرش کارگری که همیشه میوه ها و ماستها و خوراکیهای منزل را با سینی بزرگی روی سرش حمل می‌کرد؛ به خانه آمد. بوی طالبی های رسیده در راهروی خانه پیچید وقتی سینی بزرگ از روی سر کارگر زمین گذاشته شد. و انگشت پر اشتیاق من بـود که با دور دیدن حضور مادر؛ درون دیگ بزرگ ماست میرفت تا رویه های چرب و قطورشان را بکند و تازه تازه نوش جان کنم. و در آخر هم بسته سیاه و کلفتی که از کف سینی به من داده شد تا جیغ بلندی از شادی بکشم و آن را با عشق باز کنم. لواشکی بزرگ و گرد به قاعده یک سینی؛ بازش کردم و جلوی خودم گرفتم و بازیکنان در خیال اینکه کاش میشد با آن لباسی؛ دامنی؛ دوخت و پوشید…. در این میانه پدر با شوخی به خواهرم میگفت: بعد از اینکه دو تا از طالبی ها را در حوض انداختی با این لواشک برای دخترم دامن بــدوز تا برایم برقصد…
سفره ناهار با ذوق و شوق خواهرها انداخته شد؛ انگار در نبودن یک روزه مادر همه خواهرها می‌خواستند به پدر خودی نشان بدهند و در آخر هم ناهار از قبل پخته شده مادر درون سفره نشست. چه بویی داشت خورشت قیمـه مادر؛ با آن رنگ قرمز رب گوجه فرنگی و گرد لیموی ریخته شده وسط کاسه و سیب زمینی های سرخ شده طلایی کنـار آن…. چشمت را که ببندی همین لحظه؛ هم بو و طعم آن را زیر زبانت حس میکنی…. و بعد از آن؛عروس سفید پوش سفره که با زعفران و کره بزک دوزکش کرده بودند؛ برنـج؛ از ظرف قیمه دلبری میکرد؛….. کاسه های ماست و پیازهای قرمز و کوچولو که در کنار قیمه بود؛ جای خالی مادر را خالی تر نشان میداد. اما چاره نبود شکم گرسنه اول غذا می‌خواهد و بعد مادر.!
پدر در میانه ناهار با همه شوخی می‌کرد؛ و به ادعای اینکه امروز من هم مادرم و هم پدر گهگاهی حتی اداهای غذا کشیدن و قربان – صدقه رفتن مادر را در می‌آورد و همه را به خنده می‌انداخت و در همین میانه و اوضاع اشاره ای هم به طوطی های مادر می‌کرد.
بعد از ناهار و چایی؛ پدر که همیشه عادت داشت درازی بکشد؛ همانطور که به متکا تکیه داده بودو من هم کنارش لمیده بودم بعد از مدت کوتاهی فکر کردن؛ گفت: ((می‌خواهی امروز برات یک طوطی خوشگل دمب رنگی بگیرم…. واسه خود خودت؟))
با تعجب و ذوق زدگی گفتم: ((برای خود خودم؟ )) پدر گفت: (( بــله.))
گفتم: (( یعنی عصری من را می‌برید بازار؟ مامان که نیست؛ اجازه بگیرم!))
پدر سرش را خم کرد و گفتsmile) نه آقاجون؛ همین جا توی حیاط خودمون؛ از این طوطی های سفارت روسیه.))
من ترسیدم؛ هم از مادر و هم از اینکه اگر مادر بفهمد که من هم در این گناه شریک بودم چه اتفاقی خواهد افتاد….. اما از طرفی دلم غش میرفت تا یک طوطی برای خود خودم داشته باشم. اما نمی‌دانم چرا فکر میکردم طوطی پا به پای من در حیاط راه می‌آید و با من بازی می‌کند و دمبهای بلند و زیبایش روی حیاط به دنبالش کشیده می‌شود. حتی در یک لحظه به فکرم رسید که باید هر روز حیاط را بشویم تا دمب طوطی زیبایم کثیف نشود. این بود که پیــه ؛ اخم و تخم مادر را به تنم مالیدم و از قهر و دعوایش گذشتم و حاضر به شریک جرمی‌با پــدر شاد و خوشحالم شدم.
خواهرها ظرفها را شسته بودند و بعد از کمی‌ کنجکاوی به پچ و پچ؛ من و پدر و سر به سر گذاشتن با ما؛ هر کدام به سویی به سراغ کار خودشان رفته بودند. این شد که پدر به من اشاره کرد و هر دو به سمت حیاط رفتیم؛ همچین که پا به پله اول حیاط گذاشتیم ؛ چشمم به سینی زیبائی که همیشه مادر درون آن برای طوطی های عزیزتر از جانش تخمه می‌ریخت افتاد و اینکه طوطی ها به آرامی‌برای استراحت وتخمه خوردن ظهرانه یکی یکی سرو کله اشان پیدا میشد. ناگهان شک و تردید به دلم راه افتاد و نگاه پشیمانی به پدر انداختم. اما ذوق و شوق بچه گانه پدر و لبخند پهنی که روی لبهایش بود دوباره شــوق طوطی داشتن را در دلم انداخت.
به آهستگی از حیاط به آشپزخانه که چند پله پائین تر از حیاط بود رفتیم و پدر سبد بزرگی پیدا کرد و یک ملاقه بزرگ و دسته بلند را که همیشه مادر موقع نذری کشیدن از آن استفاده میکرد برداشت. آهسته و آرام به حیاط برگشتیم و پدر خیلی با احتیاط یکی از طنابهای بند رخت را باز کرد. من هم در تمام لحظات با دولا دولا راه رفتن و بی سرو صدا بودن؛ با پـــدر همدستی میکردم.
پدر سینی تخمه طوطی ها را به صورتی نا آشکار با پا آرام آرام تا وسط حیاط جلو برد و آبکش را کجکی جلواش نگه داشت و با قراردادن ملاقه به شکل پایه برای آبکش؛ سایبان زیبایی به شکل هشت روی سینی زد و در آخر طناب بند رخت را هم به پائین دسته ملاقه گره زد و سر طناب را باز کرد و هر دو دست در دست رفتیم پائین پله های آشپزخانه و قایم شدیم.
چند دقیقه ای که گذشت صدای پرواز و فرود طوطی بزرگ به گوش رسید ؛ طبق معمول در حیاط نشست و شروع به بررسی اوضاع و احوال امنیتی حیاط کرد. من و پدر هم از پائین پله ها سرک کشیده بودیم و نگاهش میکردیم. کاملا ” معلوم بود که طوطی بزرگ حس بدی دارد و در حیاط احساس ناراحتی میکند.چند قدم به سینی تخمه ها نزدیک میشد و باز عقب میرفت؛ کمی‌گردنش را کج میکرد و نگاه چپ چپی به آبکش و ملاقه میکرد ومثل یک آدم متفکر و بزرگ به اطراف نگاه میکرد؛ انگار که میخواست مچ کسی را بگیرد. کم مانده بود با یکی از دستهایش چانه و پیشانی اش را هم بخاراند !!!!!
ناگهان با کشیدن یک جیغ بلند؛ پرواز کرد و رفت. من و پدر هر دو سرک کشیدیم؛ دیدیم با زرنگی تمام رفته و روی لبه پشت بام نشسته و با دقت به حیاط نگاه میکند. پدر خیس عرق شده بود؛ هم از ترس اینکه نکند طوطی برود و بر نگردد و هم از ترس اینکه نکند مادر برســـد و کار به انجام نرسیده باشد.
آهسته گفتم: ((نکنه مامان الان بیاد؟))
پدر در حالی که عرق پیشانیش را پاک میکرد؛ آهسته جواب داد: (نه آقاجون یادت نیست خودمون که میریم زودتر از ساعت پنج و شش بر نمیگردیم؛ حالا مادرت تا بازار شاه عبدالعظیم را بار نکنه با خودش نیاره که نمی‌آد.) و برای اینکه شوق از دست رفته من را برگرداند دوباره گفتcrying تازه میخواد برای دختر ته تغاریش هم شکر پنیر بیاره… راستی می‌دونی طوطی ها عاشق شکر پنیرند؟ آنوقت تو می‌تونی از شکر پنیرهات به طوطی قشنگه هم بدی. باشه؟))
و باز این حرفها چنان مرا به شـوق آورد که نـگو! بخصوص نام زیبای ” طوطی قشنگه “. در همین لحظه صدای فرود آمدن یک پرنده به گوشمان خورد؛ آهسته سرک کشیدیم. بعله خودش بود همان ” طوطی بزرگ ” که باز برای سر و گوش آب دادن آمده بود. بسیار باهوش و زیرک بود؛ هنوز هم هر وقت لغت زیرک به گوشم می‌خورد به یاد این طوطی دانا می‌افتـــم. به نظرم می‌آمد که طوطی بزرگ دو دستش را به پشت کمرش گره کرده و مشغول بررسی اوضاع و احوال حیاط است. کاملا مثل یک کارآگاه به نظر میرسید؛ باهوش تمام؛ دور و اطراف سینی تخمه ها و سبد مشکوک روی آن ؛ قدم میزد و ناگهان به سمت چپ یا راست نگاه میکرد. انگار میخواهد بگویدcrying آهان وایستا گرفتمت)). خلاصه معلوم بود کلافه و نگران است. کم کم ما هم داشتیم کلافه می‌شدیم؛ کمرم از نشستن روی پله های آشپزخانه درد گرفته بود؛ پاهایم گز گز میکرد….
در همین لحظه طوطی بزرگ به زیر سبد نزدیک شد و یک تخمه برداشت و به بیرون از سبد فرار کرد؛ تخمه را نخـورد و انداخت؛ باز به اطراف و بخصوص به سبد نگاه میکرد. خلاصه بعد از چند بار رفت و برگشت ؛ شروع کرد به صدا کردن بستگان و فامیل.
پدر حسابی کلافه شده بود و دائم به ساعتش نگاه میکرد؛ ساعت باریک و صفحه طلائی با بند چرم قهوه ای؛ که من همیشه نشانه پدر بودنش می‌دانستم. انگاری هر آدمی‌که بچه داشت و ساعت بند چرمی‌نداشت پـــدر به حساب نمی‌آمد!. صدای فرود آمدن آرام آرام طوطی ها به گوشمان میرسید؛ پدر گهگاهی سرکی می‌کشید و باز با گذاشتن انگشت روی بینی به علامت سکوت؛ مرا که بی تاب شده بودم و در کمین که طناب سبد را بکشم؛ به آرامش می‌طلبید.
بعد از چند لحظه آمد و رفت طوطی ها به زیر سبد و خوردن تخمه ها شروع شد؛ اما در تمامی‌لحظات ” طوطی بزرگ ” از زیر سبد بیرون نمیرفت. پدر عصبانی شده بود و زیر لب با خودش حرف میزد: چرا این رفته اون زیر بست نشسته؟؟؟ بیا بیرون دیگه. برو بگذار جا برای جوونترها باز بشه؛ شاید دوتاشون را بگیریم…..
شور و شوق اولیه؛ در دام انداختن طوطی ها؛ با گذشت زمان و نزدیک تر شدن لحظه بازگشت مادر؛ تبدیل به دلشوره و اضطرابی شده بود که هم در دل من و هم در چهره پدر دیده میشد.
دیگر در یک لحظه پدر حوصله اش سر رفت و با ورود یک طوطی جوان و ظریف اندام؛ پدر ناگهان طناب سبد را محکم کشید. با کشیده شدن طناب صدای جیغ طوطی ها و پرواز ناگهانی بقیه طوطی ها؛ وضع عجیب و غریبی در حیاط ایجاد کرد. و درست در همان لحظه صدای باز و بسته شدن در خانه هم به گوشمان خورد. پدر پله ها را؛ دوتایکی به سمت بالا دوید و مادر با شنیدن صدای جیغ و ناآرامی‌ طوطی ها؛ همانطور چادر مشکی به سر؛ از پله های داخل خانه پائین دوید. خواهر ها سراسیمه از صدای ناله و جیغ طوطی ها؛ نیمه خواب و بیدار؛ با کتاب داستان به دست و لیوان چایی هراسان بیرون دویدند.
من و پدر در یک لحظه با مادر به سبد رسیدیم. مادر تنها به سبــد ذول زده بود و حیران به آسمان و حیاط نگاه میکرد؛ در یک لحظه متوجه شدم حیاط پر از دمبها بلند و پرهای رنگی طوطی های ترسیده شده.
پدر حیران و مستاصل؛ با آرامش ساختگی گفت: سلام حاج خانم.
مادر حیران و نگران که سفت چادرش را چسبیده بود؛ تنها با سر به سبد اشاره کرد. که یعنی چه خبر شده؟؟
پدر که دید اوضاع خیلی خراب شده؛ با حالت مژده گونه ای گفت: هیچی حاج خانم! زیارت قبول. راستی شکر پنیر آوردی؛ دخترم هوس کرد یک طوطی داشته باشه. حالا یک شکر پنیر بده؛ بدیم به طوطیش……!
با گفتن این حرف پدر؛ ناگهان سکوت عجیبی روی همه حیاط افتاد و همگی به سبد که قلمبه مانده بود نگاه کردیم. حالا دیگر خواهر ها هم متوجه ماجرا شده بودند. مادر طوری به آنها نگاه کرد که یعنی: باز من نبودم و شما حواستان جمع نبود؟؟
مادر به آرامی‌چادرش را زیر بقلش جمع کرد و پاکتهایی که به عنوان سوغاتی خریده بود همان جا روی زمین کنار پایش گذاشت. آرام و با احتیاط کنار سبــد زانو زد. اول نگاهی به پـدر و بعد نگاهی به من انداخت. توی چشمانش ترس و قطرات اشک برق میزد.
آهسته طوری که اگر طوطی آن زیر افتاده آسیب نبیند؛ یواش یواش سبد را کنار کشید. من به کنجکاوی سرم را تا نزدیک زمین خم کرده بودم؛ وای خدای من یک طوطی آن زیر بود؛ یک طوطی رنگارنگ بزرگ ؛ امــا درازکش؛ به پهلو خوابیده بود. مادر به پدر نگاه میکرد؛ نگاهی صاف و مستقیم و همینجور سبد را نیمه بالا نگه داشته بود.پدر نگاهی به زیرسبد انداخت و با خنده گفت: نترس خانم!؛ زنده است خودشو به مردن زده. این طوطی ها عادتشونه. و بعد آهسته دستش را برد زیر سبد و از پشت گردن و بالها او را گرفت و بیرون آورد.
من از حالت نگاه مادر؛ فهمیدم.!!!!!!! در آن سن و سال فهمیـــدم؛ شــد آنچه نباید می‌شد.
مادر فقط به دستان پدر که انگار “مشتی پــر رنگی” در دست داشت نگاه می‌کرد. اطمینان داشتم؛ قلبم دارد از گلویم بیرون می‌پــرد. احساس کردم صورتم داغ شده. به پهنای صورتم اشک می‌ریختم؛ ولی عجیب بود که صدای گریه خودم را نمی‌شنیدم. رنگ به روی پدرم نبود. پدر آدم آرام و سر به راهی بود؛ کاری به کار دنیا نداشت.اهل مطالعه و شعر و آرامش.و عشق به این طوطی ها. رنگ به روی پدر نبود تنها شرم و خجالت می‌دیدی و حســرت.
خواهرها دور ما دایره زده بودند؛ من و پدر و مادر دو زانو نشسته بودیم و چهار چشمی‌به طوطی نگاه میکردیم. تا پدر خواست طوطی را روی زمین بگذارد؛ مادر با مهربانی دو دستش را دراز کرد و طوطی روی دستان او گذاشته شد. حالا که درست می‌دیدمش از پشت پرده اشکها او را شناختم. خودش بود؛ خود؛ خودش. ” طوطی بزرگـــه”.
مادر با احتیاط او را گرفت. او را روی یک دست نگه داشت و با دست دیگر شروع کرد به نوازش پرهای رنگی و بزرگش؛ کمی‌هم بالای سرش را نوازش کرد. آهسته منقارش را به سمت بالا گرفت و رها کرد. به آرامی‌دمبهای بلند و رنگی اش را نوازش کرد.اما انگار عروسکــی از یک طوطی در دست گرفته باشد؛ عروسک هیچ حرکتی نمیکرد.
اینبار پدر با امیــد گفت: شاید خودشو به مردن زده باشه؟؟؟ با کمی‌مکث و آرامتر؛ باز گفت: خداکنه خودشو به مردن زده باشه..
صورت مادر غمگین بود؛ انگار هیچکس را نمی‌دید. به آرامی‌بوسه کوچکی به سر طوطی زد و نگاهی به من کرد؛ آرام طوطی را به لبان من نزدیک کرد؛ آهسته بوسیدمش و طعم بوسه ام شور بود.
مادر به من نگاه کرد و گفت: گفته بودم طوطی ها از غصه دق می‌کنند.
مراسم تدفین طوطی در سکوت دیگران و اشک ریزان بی صدای من و مادر گذشت. کنج باغچه در سه گوش حیاط؛ زیر درخت توت . مادر با بیلچه کوچک باغبانیش گودالی درست کرد و طوطی را آرام در آنجا خواباند؛ بعد هم تمام خاکها را ریخت رویش. در تمام این لحظات طوطی های دیگر بالای سر ما؛ بالای حیاط؛ جیغ کشان پرواز میکردند و پر پر میزدند. اما لحظه ای که آخرین مشت خاک روی طوطی بزرگ ریخته شد؛ انگاری همگی فهمیدند که همه چیز تمام شد. ساکت شدند و آرام به ما نگاه میکردند. چند لحظه که گذشت یکی از طوطی ها جیغ بلندی کشی و بالای حیاط یک دور پرواز کرد؛ بقیه طوطی ها هم به دنبالش یک دور چرخیدند و رفتند.
مادر که انگار هیچکس دور و برش نیست هنوز به آسمان نگاه میکرد؛ بلند شد و کنار حوض حیاط رفت و زانو زد؛ دستهایش را شست؛ همان جا هم وضو گرفت؛ بعد چادرش را از وسط حیاط برداشت و همانطور که چادرش روی زمین کشیده می‌شد؛ دست من را که بی محابا گریه میکردم؛ گرفت و به طرف اطاق به راه افتاد. پدر و خواهر ها هم شبیه یک هیئت عزاداری دنبال سر ما آمدند. پدر در آن لحظه شبیه ” پسر شیطان همسایه” شده بود همان روز که با توپ شیشه ما را شکسته بود.
سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یک باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. از عجایب و زیبائی های این سفارت خانه طوطی های رنگی و بزرگی بودند که در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میکردند. و تابستانها چه غوغایی به پا میکردند. دوباره تابستان رسیده بود.
منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یک نسیم کوچک از سمت باغ سفارت و بازی طوطی های رنگین و سرخوش روی درختان سفارت. من و مادر روی تخت؛ توی پشت بام نشسته بودیم و تخمه می‌خوردیم و به منظره طوطی ها ی سفارت خانه نگاه میکردیم.
با احتیاط از مادر پرسیدم: مامان یعنی دیگه طوطی ها خونه ی ما نمی‌آن؟؟
مادر؛ همانطور که با نگاهش پرواز یکی از طوطیها را در آسمان دنبال میکرد؛ چند تا تخمه که برایم پوست کنده بود به دهانم گذاشت.همانطور که به طوطی های باغ نگاه میکرد لبخندی زد و گفت: نه مادر جون اونها مثل بچه هان؛ با ما قهر کردند…….
چه میدونم مادر؟ شاید یک روزی برگردند!…



04-02-1391 03:53 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان عاشقانه مرا بغل كن mona1 0 156 13-03-1393 10:55 ب.ظ
آخرین ارسال: mona1
  داستان عاشقانه و غم انگيز Sky Girl 1 207 07-02-1393 12:03 ب.ظ
آخرین ارسال: پژمان1348
  داستان گربه را دم حجله کشتن sima123 0 142 11-01-1393 05:07 ب.ظ
آخرین ارسال: sima123
  داستان جالب و حواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون Friga 0 127 19-12-1392 11:01 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان روشن کردن چهار شمع در ایام کریسمس Friga 0 166 30-09-1392 03:14 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان