داستان امشب | ماجرای من - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستان امشب | ماجرای من
زمان کنونی: 16-09-1395،01:44 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: mahzad
آخرین ارسال: mahzad
پاسخ: 1
بازدید: 213

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستان امشب | ماجرای من
ارسال: #1
داستان امشب | ماجرای من
پست‌ها: 567
تاریخ عضویت: 26 مهر 1390
اعتبار: 21
حالت من: انتخاب نشده
هرگز به خودکشی فکر نمی کردم، اما پیش آمد. تقریبا مانند سرماخوردگی است. لحظه ای خوب هستید و لحظه ای دیگر بیمار. هر بار کسی از خودکشی حرف می زد، با خود فکر می کردم: من هرگز خودکشی نمی کنم. چرا باید کسی چنین کار احمقانه ای انجام دهد؟
من فقط می خواستم به دردم پایان دهم. کار به جایی رسید که می خواستم برای خودکشی دست به هر کاری بزنم. با وسائل معمولی آغاز کردم...
من شانزده سالم است. تابستان با مادرم هستم و سال تحصیلی را با پدرم. احساس می کنم برای پدر و مادرم مایه دردسر هستم. در خانه ی مادرم اتاق مستقلی ندارم. هر وقت به او نیاز دارم، خانه نیست، زیرا او کارهای مهم تری دارد. دست کم خودش این طور می گوید.
با دوستانم مشکل داشتم. دوستانم که زندگی شان با من تفاوت داشت، نمی توانستند کمکی به من بکنند. به گفته ی خودشان مشکلات من برای آنان دردسر آفرین بود. مشکلات من آنان را می ترساند. همانطور که خودم را.
به شما گفتم که آن روز دوستم جان مرا ترک کرده بود؟ بارها این اتفاق را تجربه کرده بودم. مشکلم این نبود که بدون او نمی توانستم زندگی کنم. مشکل، خودم بودم. مشکل من چیست؟ چرا دیگران به سختی با من دوست می شوند؟ چرا هرگاه با شرایط دشواری روبرو می شوم، همه مرا تنها می گذارند؟
من تنها بودم. دائم صدایی در سرم می گفت که به آخر خط رسیده ام. من واقعا نیازمند هستم. هرکس مرا بشناسد، دوستم نخواهد شد. احساس می کردم آنقدر بد هستم که والدینم نیز مرا دوست ندارند. وقتی واقعا ناراحت هستید، دوست دارید به دوست تان زنگ بزنید و بگویید که چقدر رنجیده اید و او نیز بگوید: «بسیار خوب، من نمی خواستم ناراحتت کنم. صبر کن الان نزدت می آیم.»
خوب من هم به دوستم زنگ زدم و به او گفتم که چقدر از دست او ناراحت هستم و به او گفتم که لطفا اینجا بیا تا باهم حرف بزنیم. اما او گفت نمی تواند کمکی به من بکند و بعد تلفن را قطع کرد.
به حمام رفتم و یک شیشه قرص آسپرین، چند قرص آرامبخش و چند مسکن نیز با خود بردم. به زودی دردهایم تمام می شد.
در مورد جزئیات اتفاقی که برایم افتاد توضیح بیشتری نمی دهم. آنقدر استفراغ کردم که دیگر نمی توانستم تکان بخورم. درد جدیدی بود. بیشتر از همیشه ترسیده بودم. نمی خواستم بمیرم.
من خوش شانس بودم که نمردم. اما از لحاظ جسمی به شدت آسیب دیده بودم.(دل درد شدیدی داشتم.) افراد بسیاری را ترساندم و خودم را ترساندم، اما نمردم. هرگز نمی توانم بگویم چقدر از این بابت خوشحالم.
هر بار که کسی از این اتفاق با خبر می شود، خجالت می کشم. نمی خواستم این داستان را بنویسم، اما می خواستم به افراد دیگری که ممکن است در فکر خودکشی باشند و احساس درماندگی کنند، کمک کنم.
از آن شب یک ماه گذشته است. من دست کم پانصد بار از ته دل خندیده ام. درمانگری دارم که واقعا به من کمک می کند و من در بالا بردن اعتماد به نفسم به موفقیت های چشمگیری رسیده ام.
او به پدر و مادرم نیز کمک می کند تا والدین بهتری باشند. من دریافته ام که پدرم و مادرم به من اهمیت می دهند و به خاطر من تمام تلاش شان را می کنند.
دوستی دارم که او نیز زندگی سختی داشته است. هر دوی ما می دانیم بودن در کنار کسی که دوستش داریم چه معنایی دارد. من با بعضی از دوستان قدیمی ام مشکلاتم را حل کرده ام و اکنون رابطه ی نزدیکتری باهم داریم.
من پانصد دلار پس انداز کرده بودم و بی آنکه احساس گناه کنم، آن را برای خودم خرج کردم. اکنون سعی می کنم که خودم را ببخشم.
من با دوست جدیدی آشنا شده ام. او داستان مرا می داند. ما باهم تصمیم گرفته ایم که همه چیز را به هم بگوییم.
اینها فقط بخشی از چیزهایی است که داشتم از دست شان می دادم. زنذگی گاهی بسیار سخت و دردناک می شود. من نمی توانستم محبت کسی را احساس کنم، زیرا فراموش کرده بودم چگونه خودم را دوست داشته باشم.
اکنون آموخته ام که چگونه خودم را بپذیرم، ببخشم و دوست داشته باشم. آموخته ام که همه چیز تغییر می کند، درد از بین می رود و شادی جای آن را می گیرد. همان طور که درد باز می گردد، شادی نیز باز می گردد. مانند موج های دریا که می آیند و می روند.
لیا گی، 16 ساله
برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای روح دختران و پسران _ انتشارات: عقیل



03-02-1391 05:19 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان عاشقانه مرا بغل كن mona1 0 157 13-03-1393 10:55 ب.ظ
آخرین ارسال: mona1
  داستان عاشقانه و غم انگيز Sky Girl 1 208 07-02-1393 12:03 ب.ظ
آخرین ارسال: پژمان1348
  داستان گربه را دم حجله کشتن sima123 0 143 11-01-1393 05:07 ب.ظ
آخرین ارسال: sima123
  داستان جالب و حواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون Friga 0 127 19-12-1392 11:01 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  داستان روشن کردن چهار شمع در ایام کریسمس Friga 0 167 30-09-1392 03:14 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان