داستانک های باحال - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستانک های باحال
زمان کنونی: 15-09-1395،04:05 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Unknown
آخرین ارسال: pajhan
پاسخ: 22
بازدید: 1433

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستانک های باحال
ارسال: #21
RE: داستانک های باحال
پست‌ها: 509
تاریخ عضویت: 20 آبان 1390
اعتبار: 42
حالت من: انتخاب نشده
داستان کوتاه کوتاه از دو مرد در بيمارستانی رو به بهشت


در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
** داستان کوتاه عاشقانه **
یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند
















خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مدیونی،
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار....!
17-11-1390 03:03 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: داستانک های باحال
پست‌ها: 479
تاریخ عضویت: 20 آبان 1390
اعتبار: 60
حالت من: انتخاب نشده
در مورد یک انسان فوق العاده موفق !!!
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم

كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است.

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد،

پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم!

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم

بلندتر بودم و همه ازم حساب مي‌بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته

زنگ مي‌خورد. هر صفحه‌اي از كتاب را

كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من مي‌پرسيد.

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم،

معلمم كه من را نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود

و يكي از ورقه‌ها بي اسم بود،

منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود

كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم،

اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند

و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد

و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد

اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد

و از اين كه گمشده‌اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد.

بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده،

تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!

يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم

يكي از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم

ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد

ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟
















دوستان قبل از خارج شدن از صفحه لطفا تشکر کنید تا کاربران برای بیشتر کردن مطالب دل گرم شن 


در دنيا هيچ بن بستي نيست. يا راهي‌ خواهيم يافت و يا راهي‌ خواهيم ساخت....
23-11-1390 01:52 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  جمله های باحال و خواندنی! Emziper 0 77 24-05-1392 02:59 ق.ظ
آخرین ارسال: Emziper

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان