داستانک های باحال - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستانک های باحال
زمان کنونی: 13-09-1395،03:56 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Unknown
آخرین ارسال: pajhan
پاسخ: 22
بازدید: 1431

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستانک های باحال
ارسال: #11
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
زن اولی: این مردها واقعاً خیلی لجوج و یک دنده‌اندها! زن دومی: آره ولی حالا چی شده؟ زن اولی:‌ مثلاً‌ این شوهر من، دیروز درست چهار ساعت براش توضیح دادم، آخرش هم قبول نکرد که نکرد. زن دومی: خوب چی رو داشتی براش توضیح می‌دادی؟ زن اولی:‌اینکه من آدم پر حرفی نیستم



10-11-1390 07:54 ب.ظ
 
ارسال: #12
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روس...تای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد



10-11-1390 07:55 ب.ظ
 
ارسال: #13
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
داستان علی کریمی و دخترک گل فروش
_____________________________
کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد.

هیچوقت یادم نمی‌رود بلوار میرداماد را به سمت خیابان شریعتی رانندگی می‌کردم. وقتی به چراغ قرمز ۱۸۰ ثانیه‌ای‌اش برخورد کردم عصبی شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم.
...
داشتم دیالوگ‌های معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافیک‌های تهران را زمزمه می‌کردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال می‌گیری» چند قدم آن طرف‌تر دخترک گلفروش با شاخه‌های لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه… خواهش می‌کنم». جمله‌اش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بی‌خیال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبیل کناری‌ام.

BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشین‌ها متمایز گردد.

پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچه‌ها … بچه‌ها بیایین علی کریمیه… بازیکن پرسپولیس…» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بی‌اختیار سرم را چرخاندم تا عکس‌العمل علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنباله‌دار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت تا آنها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بی‌خیال کریمی نشده بودند. علی کریمی که با بوووووق ماشین‌های پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم.

کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گل‌های لاله گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر می‌توان باور کرد جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟

دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمی‌دانست چکار کند و بالا و پایین می‌پرید. کریمی که دیگر نمی‌دانست چکار کند، با صدایی خش‌دار گفت: «بچه‌ها باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ… خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند ثانیه‌ای علی کریمی… کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند…



10-11-1390 07:56 ب.ظ
 
ارسال: #14
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي مي‌کند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است.
پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خيريه: آقاي وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد ولي تا کنون هيچ کمکي به خيريه نکرده‌ايد. نمي‌خواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟
وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد متوجه... شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگي‌اش کفاف مخارج سنگين درمانش را نمي‌کرد؟

مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نمي‌دانستم. خيلي تسليت مي‌گويم
وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نمي‌تواند کار کند و زن و 4 بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نمي‌تواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟

مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه . نمي‌دانستم. چه گرفتاري بزرگي…
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينه‌هاي درمانش قرار دارد؟

مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نمي‌دانستم اين همه گرفتاري داريد…
وکيل: خوب. حالا وقتي من به اين ها يک ريال کمک نکرده‌ام، شما چه طور انتظار داريد به خيريه شما کمک کنم؟؟؟؟



10-11-1390 07:57 ب.ظ
 
ارسال: #15
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چقدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه میشه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول به کار میشه...بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید و این بنده خدا هم که چاره نداشته شرکت می کنه!یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حس...اب کنه.تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه همکلاسی هاش از گوشه و کنار کلاس دارن داد می زنن: انتگرال بگیر...!!!



10-11-1390 07:57 ب.ظ
 
ارسال: #16
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….
... وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش
باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …
زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری !!



10-11-1390 08:01 ب.ظ
 
ارسال: #17
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید،
به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است !
فرمود: او را شوهر بده !!
گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست...
پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و
گفت: آخه نکبت ! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟؟!



10-11-1390 08:02 ب.ظ
 
ارسال: #18
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
روزی یک مرد ثروتمند ، پسربچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند. آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : بله پدر !
... و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود ، اما باغ آنها بی انتهاست !

با شنیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود. پسربچه اضافه کرد : متشکرم پدر ، توبه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !!!!ا



10-11-1390 08:02 ب.ظ
 
ارسال: #19
RE: داستانک های باحال
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی
رفته بودند وهيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند
به اين صورت که سر ورو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با
پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند
مسئله رو با استاد اينطورمطرح کردند:
که ديشب به يک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بود...ندو در راه برگشت
از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچرميشه
و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش واين بوده
که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و ازاستاد
انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين
4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن
مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد
ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند
استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان
بايدهر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که
آنهابه خاطرداشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال ميل قبول ميکنند
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره
2 ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيك سمت چپ عقب
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-11-1390 09:47 ب.ظ
 
ارسال: #20
RE: داستانک های باحال
پست‌ها: 199
تاریخ عضویت: 28 شهریور 1390
اعتبار: 11
حالت من: انتخاب نشده
خدا و کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی
















گونده منه باش ووران ایندی منه داش وورور.
ایندی منه داش ووران اوزگلره باش وورور.
اوزگه اگر داش وورا دردینه دوزمک اولار.
باخ بورا سوز بوردادی داشلاری یولداش وورور...
10-11-1390 11:13 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  جمله های باحال و خواندنی! Emziper 0 76 24-05-1392 02:59 ق.ظ
آخرین ارسال: Emziper

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان