داستانک های باحال - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

داستانک های باحال
زمان کنونی: 14-09-1395،09:49 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Unknown
آخرین ارسال: pajhan
پاسخ: 22
بازدید: 1432

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: داستانک های باحال
ارسال: #1
داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت...
دختر :
قاضی پسری که دوستم بود بمن تجاوز کرده من از او شاکی هستم !
به دستور قاضی نخ سوزن آوردند ...
سوزن را دست دختره داد و نخو دست خودش نگه داشت و خیلی راحت سوزنو نخ کرد
... بعد این بار نخ رو دست دختر داد و سوزن رو دست خودش نگه داشت...
قاضی :
دختر سوزنو نخ کن !
دختر تا میخواد نخو از سوزن رد کنه قاضی دستشو تکون میده !
بعد به دختره میگه چرا سوزنو نخ نمی کنی !!!
دختر میگه تو نمیذاری ،قاضی درجواب میگه تو هم نمیذاشتیادامه ...



08-11-1390 04:34 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
در یک بعدازظهر پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهرفروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ ملیون تومان بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال د...یدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟
پیرمرد گفت : با چک ، ولی خب من میدونم که شما باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز شنبه که بانکها باز می شه ، به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز همون روز ما انگشتر رو از شما می گیریم.
صبح شنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست !!!
پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم. واقعا که بهترین روزای عمرم بود



08-11-1390 05:46 ب.ظ
 
ارسال: #3
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى

چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشيار مى‌شد. امّا در تمام اين مدّت، مريم هر روز در

کنار بسترش بود. يک روز که او دوباره هوشياريش را به دست آورد از مريم خواست که
...
نزديک‌تر بيايد. مريم صندليش را به تخت چسباند و گوشش را نزديک دهان شوهرش برد

تا صداى او را بشنود. شوهر مريم که صدايش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در

چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم

بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را

از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى.

الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى

مي‌خوام بگم؟» مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى

عزيزم؟» شوهر مريم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى مياره



08-11-1390 06:48 ب.ظ
 
ارسال: #4
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه،
جعبه ی ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،
قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری زدم بیرون!
درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدي مياد، بارونيه و راديو رو هم که
روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدي باقي خواهد موند...
... تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک
کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب
بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم:
"هوا بيرون خيلي بده عزیزم!"
که همسر عزيزم جواب داد:
" آره، ولي باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائي رفته ماهيگيري؟



08-11-1390 10:35 ب.ظ
 
ارسال: #5
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
در کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه ؟
دانشجو:
دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی. اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.
مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچاراسترش آنهم از نوع ساده‌ای میشی.
... در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله ست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی.
تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر با ناله ای میگه چرا هستی.
در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه.آن هم از نوع هیجانی در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه:
دوست عزیز شما کاملا بیگناهي، اسپرم شما نطفه نداره و نمی تونه هیچ زنی رو آبستن کنه. این مشکل شما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادرزادیه.
خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری.
توی راه به سمت خونه به یاد 3 تا بچه هات میافتی !!؟؟

و اینجاست که استرس واقعی شروع میشه ...!!



09-11-1390 02:10 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
در زمان جنگ، آبراهام لینکلن اغلب به بیمارستانها سر می زد و با سربازان زخمی صحبت می کرد. یک بار دکترها به سرباز جوانی گفتند که در آستانه ی مرگ است. لینکلن بالای سر او رفت.
رئیس جمهور از او پرسید: «از دست من کاری بر می آید؟»
سرباز که لینکلن را نشناخته بود، به زحمت گفت: «می شود یک نامه به مادرم بنویسید؟»
... قلم و کاغذ آوردند و رئیس جمهور هرچه جوان می توانست بگوید، نوشت: «مادر عزیزم، هنگام انجام وظیفه، سخت مجروح شدم. متأسفانه دیگر حالم خوب نمی شود. خواهش می کنم برای من ناراحت نباش. از طرف من ماری و جان را ببوس. خداوند یاور تو و پدرم باشد.»
سرباز انقدر ضعیف شده بود که نتوانست ادامه بدهد. به همین دلیل لینکلن نامه را از طرف او امضا کرد و اضافه نمود: «از طرف پسر شما نوشته شده، توسط آبراهام لینکلن.»
مرد جوان خواست نامه را ببیند. وقتی فهمید چه کسی نامه را نوشته است، پرسید: «شما رئیس جمهور هستید؟»
لینکلن به آرامی پاسخ داد: «بله، من رئیس جمهور هستم.» سپس پرسید که آیا کار دیگری هم می تواند برای او انجام دهد.
سرباز گفت: « می شود دست مرا نگه دارید؟ این به من کمک می کند تا واپسین لحظات عمرم را راحت تر سپری کنم.»
در آن اتاق ساکت، رئیس جمهور بلند قد و لاغر اندام، دسن پسر را گرفت و تا دم مرگ، با گرمی با او سخن گفت.

"باید برای همنوعان خود وقت صرف کنید. حتی برای مدتی کوتاه کاری برای دیگران انجام دهید. در ازای آن کار پولی نگیرید و فقط به انجامش افتخار کنید"



09-11-1390 02:11 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
رضا خان وقتي به سفر فرنگ رفته بود توی انگليس تو يه هتل مجلل اسكان میگیره !
شب هنگام خدمتكارش كه از طرف دربار انگليس انتخاب شده بود،
در اتاق رضاخان رو ميزنه و يه دختر زيبارو مشايعت ميكنه به داخل اتاق!
پس از چند لحظه رضاخان درو باز كرده دخترو از اتاق بيرون ميكنه!
خدمتكاره دوباره يه دختره خوشگلتر از قبلي رو به حساب اينكه ازون خوشش نيومده ميفرسته داخل اتاق كه دوباره رضاخان بيرونش ميكنه!
... بارِسوم هم اين موضوع با یه دختر خوشگلتر ادامه پيدا ميكنه كه رضاخان
ضمن بيرون كردن دختر خطاب به خدمتكار ميگه:
برو به رئيست بگو اگه خوشگلترين دختره انگليسم بفرسته تو اتاقم
من بهش دست نميزنم تا اين انتظارو تو ايران از من نداشته باشه ..!



10-11-1390 07:49 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد... و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد !!!

از يادداشتهاي پائولو کوئیلو...



10-11-1390 07:50 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بوده دی...وارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور با پولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح ( ماست مالی) ازهفتاد سال نمی گذرد، و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : (فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند) .



10-11-1390 07:51 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: داستانک های باحال



 
حالت من: انتخاب نشده
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

... وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول ...
مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»

قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجام شود.



10-11-1390 07:52 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  جمله های باحال و خواندنی! Emziper 0 77 24-05-1392 02:59 ق.ظ
آخرین ارسال: Emziper

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان