خوش به حال روزگار - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خوش به حال روزگار
زمان کنونی: 21-09-1395،03:30 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: KHANʘ‿ʘMI
آخرین ارسال: KHANʘ‿ʘMI
پاسخ: 16
بازدید: 667

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خوش به حال روزگار
ارسال: #1
خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
بوی باران بوی سبزه بوی خاک


شاخه های شسته باران خورده پاک


آسمان آبی و ابر سفید


برگ های سبز بید






عطر نرگس رقص باد


نغمه ی شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوتر های مست....


نرم نرمک می رسد اینک بهار


خوش به حال روزگار............!






خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها


خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز


خوش به حال جام لبریز از شراب


خوش به حال آفتاب...






ای دل من گرچه در این روزگارجامه ی رنگین نمی پوشی به کام


باده ی رنگین نمی نوشی ز جام


نقل و سبزه در میا سفره نیست


جامت از آن می که می باید تهی ست






ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم


ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار






گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ


هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:09 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:10 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:10 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
عشق در اوج اخلاصش ،
به ایثار رسیده است
و در اوج ایثارش ،
به قساوت !
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:10 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
چشمانم خیس، دستانم لرزان، گیسوانم افشانسر بر زانوی غم، غم در آشوب تن
...بلوای آسمان
{فریاد مرده است}
...آهی فغان کشید
...ای وای ذهن من
...مردی شبیه باد
بادی شبیه زن
{فریاد مرده است}
کوهی شبیه دل
چشمی شبیه ابر
...بارانِ بی امان
...اشکی شبیه من
{فریاد مرده است}
دستم به تیشه خورد
کوهی ز جا پرید
قلبی ز ته شکست
...یارب نگاه کن
{فرهاد مرده است}
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:10 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه آتش شدم،

که در برابرم دریا بود و دربا و دریا …!
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:10 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
ديروز با قلمم به ياد خاطرات نگاشتم زيبا بود با پاياني تلخ
امروز با همان قلم نگاشتم به ياد اينده به اميد فردا
فردا نيز خواهم نگاشت تنها براي دلگرمي خويش .
نمي دانم تو خواهي خواند يا نه.
شايد همه افكارم انديشه هايم برايت داستان پر از پوچي است
و شايد با نگاهي بي تفاوت سطر سطرش را مي خواني و
در نهايت همه را به فراموشي مي سپاري........
اما من همه را از دل نوشته ام همه را.
و نميدانم چرا هميشه ارزويم اين بوده كه تو نيز انها را بخواني و
بداني كه همه از دل بود.........
تنهايم نگذار.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:13 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
برای رسیدن به تو تمامی خاطرات گذشته خودم را به بایگانی ذهن سپردم. اما
افسوس
.


افسوس که خط اصلی تقدیر من بر روی جاده های انتظار امتدادی بی انتهاست.
هنگامی که کبوتر قلبم بر روی درخت عشق آشیان ساخت به خوشبختی در کنار تو ایمان
آوردم.من کسی را میخواستم که روحی از جنس پران قو و وفاداری شقایق داشته باشد تا
بند بند وجودش را به آرامش ابدی برسانم ودر این جستجو به تو رسیده ام.[عکس: 54b616w.jpg]

اما صد افسوس که زندگی بدون توجه به ما واگن های سرنوشت را از روی ریلش میگذراند
و هنگامی که به من رسید مسافری غریب را پیاده کرد و تو را بی آن که نشانی از من داشته
باشی با خود برد.و من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:13 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
پشت این نقاب خنده

پشت این نگاه شاد

چهره خموش مرد دیگری است

مرددیگری که سالهای سال

در سکوت و انزوای محض

بی امید بی امید بی امید زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه

با تمام قلب خود گریسته

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد

مرد دیگری که روی شانه های خسته اش

کوهی از شکنجههای نارواست

مرد خسته ای که ددیگان او

قصه گوی غصه های بی صداست

پشت این نقاب خنده

بانگ تازیانه می رسد به گوش

صبر

صبر

صبر

صبر

وز شیارهای سرخ

خون تازه می چکد همیشه

روی گونه های این تکیده خموش

مرد دیگیر نشسته پشت این نقاب خنده

با نگاه غوطه ور میان اشک

با دل فشرده در میان مشت

خنجری شکسته در میان سینه

خنجری نشسته در میان پشت

کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را

بر جهان دیگری نثار کرد

کاش می شد این دل فشرده

بی بهاتر از تمام سکه های قلب را

زیر آسمان دیگری قمار کرد

کاش می شد از میان این ستارگان کور

سوی کهکشان دیگری فرار کرد

با که گویم این سخن که درد دگیری است

از مصاف خود گریختن

وینهمه شرنگ گونه گونه را

مثل آب خوش به کام خویش ریختن

ای کرانههای جاودانه ناپدید

ایم شکسته صبور را

در کجا پناه می دهید ؟

ای شما که دل به گفته های من سپرده اید

مرددگیری است

این که با شما به گفتگوست

مرد دیگری که شعرهای من

بازتاب ناله های نارسای اوست
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:13 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: خوش به حال روزگار
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.

و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت.

از مرزي گذشته بود،

در پي مرز گمشده مي گشت.

كوهي سنگين نگاهش را بريد.

صدا از خود تهي شد

و به دامن كوه آويخت:

پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده.

و كوه از خوابي سنگين پر بود.

خوابش طرحي رها شده داشت.

صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،

برگشت،

فضا را از خود گذر داد

و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:14 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان