خدا.... - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خدا....
زمان کنونی: 13-09-1395،03:57 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: yalda
آخرین ارسال: Armin 2afm
پاسخ: 20
بازدید: 1403

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خدا....
ارسال: #1
خدا....
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
آخرین ویرایش در 20-12-1390 12:50 ق.ظ توسط yalda
سلام دوستان...
میخوام اینجا در مورد خدا حرف بزنیم،هر چی به ذهنتون میرسه رو بگین...
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
20-12-1390 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: خدا....
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
ای که همه هستی از توست،تو خود برای که هستی؟؟؟!!!!
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
20-12-1390 01:04 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: خدا....
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

20-12-1390 01:29 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: خدا....
پست‌ها: 509
تاریخ عضویت: 20 آبان 1390
اعتبار: 42
حالت من: انتخاب نشده
ماه من غصه چرا !

آسمان را بنگر، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي‌خندد !

يا زميني را كه دلش از سردي شب‌هاي خزان

نه شكست و نه گرفت !

بلكه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد كشيد

و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت،

تا بگويد كه هنوز ، پر امنيت احساس خداست !

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داري و من هر شب و روز،

آرزويم، همه خوشبختي توست!

ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن گفتن‌ها

كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند

ماه من !

غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد

يا دل شيشه‌اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شكست،

با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست هنوز!

او هماني ست كه در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد .....

او هماني ست كه هر لحظه دلش مي‌خواهد، همه زندگي‌ام، غرق شادي باشد ....

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد!

معني خوشبختي،

بودن اندوه است .... !

اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند

همه را با هم و با عشق بچين

ولي از ياد مبر :

پشت هر كوه بلند، سبزه‌زاري ست پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي‌خواند

كه خدا هست ، خدا هست هنوز ....
















خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مدیونی،
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار....!
20-12-1390 02:09 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: خدا....
پست‌ها: 7
تاریخ عضویت: 27 بهمن 1390
اعتبار: 0
حالت من: انتخاب نشده
خدایا مرا ببخش بخاطر همه در هایی که زدم اما خانه ی تو نبود



20-12-1390 12:21 ب.ظ
 
ارسال: #6
RE: خدا....
پست‌ها: 509
تاریخ عضویت: 20 آبان 1390
اعتبار: 42
حالت من: انتخاب نشده
‫به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
.......‬
















خدایا کفر نمی گویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم،
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مدیونی،
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار....!
20-12-1390 09:00 ب.ظ
 
ارسال: #7
RE: خدا....
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
خدای مهربانی‌های بی‌بهانه،
همیشه جایی در حوالی دلتنگی‌های من،جاری می‌شوی...
جاری می‌شوی در ابریِ چشمانم،
و می‌باری آنقدر تا زلال شوم،
می‌باری آنقدر که آسمانی شود هوای دلم،
آنقدر که با همه روحم حس کنم
داشتنِ تــــو
می‌ارزد به همه‌ی نداشتن‌های دنیا،
می‌ارزد...
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
22-12-1390 11:50 ب.ظ
 
ارسال: #8
RE: خدا....
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت... دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید.
دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: "گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی."
خدا گفت: "همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!"
مورچه گفت: "این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد."
خدا گفت: "اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست."
مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: "من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد."
خدا گفت: "چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست."
مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست."
خدا گفت: "اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است."
مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
22-12-1390 11:54 ب.ظ
 
ارسال: #9
RE: خدا....
پست‌ها: 158
تاریخ عضویت: 21 شهریور 1390
اعتبار: 28
حالت من: انتخاب نشده
من به درگاه تو با بار گناه آمده ام
شرمسارم زتو با روى سیاه آمده ام
چشم پر اشك و دل خسته وبار سنگین
مستمندم به درخانه شاه آمده ام
آتش معصیتم شعله كشد برآفاق
زیر ابر كرمت من به پناه آمده ام
گرقبولم نكنى روى نمایم به كجا
نه به دینجا زپى حشمت و جاه آمده ام
من بیچاره زفعل بد خود منفعلم
شمرسارم زپى عذر گناه آمده ام
بار الها درى از رحمت خود باز نما
كه به شوق كرمت این همه راه آمده ام
مذنب زار و حقیرم به درخانه دوست
پى پوزش به دوصد ناله وآه آمده ام
















 غم قفس به کنار
 آنچه عقاب را پیر میکند
 پرواز زاغهای بی سرو پاست...
22-12-1390 11:59 ب.ظ
 
ارسال: #10
RE: خدا....
پست‌ها: 62
تاریخ عضویت: 07 بهمن 1390
اعتبار: 8
حالت من: انتخاب نشده
بنام تویی که امشب تنها مخاطب منی

خدایا تازمانی که در بندگی تو هستیم و خطا نمی رویم دنیای مان بهشت است

اما امان از دقایقی که خطایی کنیم سهوی بگوییم و اشتباه کنیم ! انگار آوار ناراحتی ها بسوی مان روانه است

و آنچه تلخ را برایمان تلخ تر و دشوارتر می نماید ریشه های کج رفتاری خودمان است که پیچک وار ساقه ی نحیف وجدان را می فشرد و غم را بی بهانه بسوی مان می خواند

خدای من !

به من بیاموز ! همان گونه که آموختی مرا !

که طغیانگر نباشم

که عصیان نکنم

به من بیاموز ! خواسته و ناخواسته دستاویز غم برای کسی نباشم

به من بیاموز چگونه بخشیدن را و به همان زیبایی بخشیده شدن را ...

به من بیاموز تمام آنچه باید بیاموزم که هنوزم که هنوز است ساقه ی روحم را پیچک جهل می آزرد ...

تو می دانی ...

و می توانی ..
















چه رسم جالبی است، محبتت را می‏گذارند پای احتیاجت، صداقتت را می‏گذارند پای سادگیت، سکوتت را می‏گذارند پای نفهمیت، نگرانیت را می‏گذارند پای تنهاییت، ... و وفاداریت را پای بی کسیت، و آنقدر تکرار می‏کنند که خودت باورت می‏شود که تنهایی و بی‏کس و محتاج....!!!
24-12-1390 09:09 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان