خاک غریب "فریده شجاعی" - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 20-09-1395،08:05 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 2006

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #51
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شیدا خودش را بیشتر به من چسباند و بعد زیر گوشم گفت :
_شیوا اگه عزیز گفت موهام چرا اینقر کوتاهه چی بگم ؟
_بگو مده روزه .
شیدا با صدای بلند خندید من هم آرام خندیدم و به او تذکر دادم مواظب اطرافش باشد زیرا چند نفری سرشان را چرخانده بودند و به ما نگاه میکردند ، شیدا گفت :
_تا تو هستی من دیگه غصه ای ندارم چون برای همه چیز یک حرفی داری .
با خنده گفتم :
_زیاد روی من تکّیه نکن ، تو آنقدر بزرگ شدی که روی پاهای خودت بایستی .
و به این طریق به او فهماندم که باید متکی به نفس باشد. برخلاف هنگام رفتن موقع بازگشت سفر طولانی را اصلاً احساس نکردم زیرا با شیدا صحبت میکردم و بعد از اینکه او روی شانه ام به خواب رفت برای مدتی به فراز فکر کردم و به اینکه چقدر دوستش دارم . بعد هم به سفر پر تلاطمی که پشت سر گذاشته بودم فکر کردم . با اینکه ابتدای این سفر به من خیلی سخت گذشته بود اما از این سفر و همچنین کشور فرانسه بدم نمیآمد زیرا در این سفر و در کشور فرانسه بود که عشق را شناخته بودم و این چیز کمی نبود .
وقتی مهماندار اعلام کرد که هواپیما به زودی در فرودگاه مهر آباد به زمین خواهد نشست شیدا از خواب بیدار کردم تا شاهد این لحظات پر شور و لذت بخش باشد. در فرودگاه مهر آباد من و شیدا به اتاق حراست رفتیم و بعد از نشان دادن مدارک سفارت اجازه خروج شیدا را صادر کردند ، بعد از انجام اینکار که حدود نیم ساعت طول کشید از سالن ترانزیت بیرون آمدیم سالن نیرون خلوت بود به همین خاطر خیلی زود پدر و عزیز را دیدم و آنها را به شیدا نشان دادم . شیدا در حالی که اشک در چشمانش پر شده بود دیگر صبر نکرد و دوان دوان از من دور شد تا خودش را به آنان برساند ، در یک لحظه شیدا در آغوش پدر و عزیز گم شد . دیدن این صحنه چنان شور انگیز بود که وقتی با خودم آمدم متوجه شدم صورتم از اشک خیس شده است . پدر سرش را بلند کرد و با نگاهش دنبال من گشت و من که به عمد کمی کند حرکت میکردم تا آنها شیدا را سیر در آغوش بگیرند با دیدن او قدمهایم را تند تر کردم تا خودم را در آغوش پدر بیندازم . پدر سر و رویم را میبوسید و مرتب میگفت :
_شیوا دخترم ممنونم .
بعد از پدر نوبت عزیز بود ، او هم در آغوشم گرفت و صورتش را غرق بوسه کردم ، عزیز کنار گوشم گفت :
_سفید بخت بشی عزیزم ممنونم .
لحظه ای با خودم فکر کردم نکند آنها از چیزی با خبرند و بعد فهیدم بدون اینکه کسی چیزی بهشان گفته باشد حدس زده بودند که شیدا در زندگی اش دچار مشکل است . بعد از اینکه من و شیدا با عزیز و پدر احوالپرسی کردیم عزیز گفت که به غیر از ما یکی دیگه هم به استقبالتون اومده و اشاره ای به گوشه سالن کرد ، وقتی به طرفی که عزیز اشاره کرد نگاه کردم چشمم به مینا افتاد که در حالی که مهسا را در بغل و دسته گلی در دست داشت به طرف ما میامد. به شیدا نگاه کردم او با تعجب به مینا نگاه میکرد کنار گوشش گفتم :
_این میناست اونم بچه اش مهسا .
و بعد به طرف او رفتم و بدون اینکه ملاحظه خراب شدن گل را بکنم او و مهسا و گل را در آغوش گرفتم و بعد از لحظاتی که عطر وجودش را به مشام کشیدم از او جدا شدم و مهسا را از بغلش گرفتم و صورتش را غرق بوسه کردم و مهسا با وجودی که بیش از دو ماه بود که مرا ندیده بود اما یک ذره هم غریبی نکرد و با خنده صورتم را بوسید . به همراه مینا و مهسا پیش شیدا رفتیم و من مینا را به شیدا معرفی کردم :
_شدا جون این میناست ، یکی از بهترین دوستایی که من توی عمرم داشتم و البته بهترین همدم برای عزیز و همسری خوب برای بابا .
صورت بابا و مینا از این حرف سرخ سرخ شد . عزیز لبخند زد و شیدا با ناباوری به او نگاه کرد . مینا با خجالت قدمی به جلو برداشت و گفت :
_سلام عزیزم وصفت رو از عزیز خانم و شیوا شنیده بودم اما فکر نمیکردم اینقدر نازنین باشی . خوش آمدی.
همین کلام کوتاه و بی غل و غش مینا چنان به دل شیدا نشست که غریبگی را کنار گذشت و مینا را در آغوش گرفت و گفت :
_از دیدنتون خوشحالم امیدوارم من و شما هم دوستای خوبی برای هم باشیم.
به نظرم رسید این قشنگترین مراسم معارفه ای بود که تا آن لحظه شاهدش بودم . بعد از اینکه شیدا و مینا با هم روبوسی کردند مهسا را به او نشان دادم و گفتم:
_اینم خواهر کچولومون مهسا که از شیرین زبونی لنگه نداره.
شیدا به آرامی صورت مهسا را بوسید و او به شیدا خندید . شیدا هم لبخند زد و به من گفت :
_چه بچه نازیه .
گفتم :
_حالا کجاشودیدی .
شیدا همان طور که به او لبخند میزد به فکر فرو رفت ، به سرعت فهمیدم که یاد شروین افتاده است . دل خود من هم یک جوری شد ، به بهانه ای مهسا را بغل مینا دادم و به طریقی حواس شیدا را از این موضوع پرت کردم . میدانستم مدتی طول میکشد تا او گذشته اش را نسبتا فراموش کند.
در این بین دیدار شیدا و ارشیا ناراحت کننده ترین دیدار بود . آریا چند روز بعد از همه به دیدن شیدا آمد ، هر دو از دیدن همدیگر تعجب کردند و بدون اینکه از من و عزیز که در اتاق حضور داشتیم خجالت بکشند شروع به گریه کردند . آنجا بود که فهیدم چقدر اشتباه می کردم که فکر میکردم شیدا هیچ علاقهای به آریا ندارد .من و عزیز اتاق را ترک کردیم تا شاهد این صحنه غمگین نباشیم . آریا خیلی زود آنجا را ترک کرد بعد از رفتن او شیدا که هنوز هم گریه میکرد به من گفت :
_شیدا چرا آریا اینجور شده ؟
_او هم کم زجر نکشیده ، شاید بیشتر به خاطر تو اینطور شده .
شیدا سرش را پایین انداخت و گفت :
_تقصیر من بود که هم خودم رو اذیت کردم هم اون رو ,من تقاص کارم رو پس دادم اما اون بی گناه تنبیه شده .
_شیدا خودت رو ناراحت نکن به هر حال چیزی بوده که تموم شده .
شیدا گفت :
_اما به بهای سنگینی تموم شد . همه اش هم تقصیر عمه بود . اون دل تورو شکست ، من هم میخواستم دل اونها رو بشکنم و این به قیمت شکست خودم و آریا تموم شد شیوا من هیچ وقت نمیتونم خودم رو ببخشم .
ناگهان به یاد آوردم این جمله را قبلا در جایی خوانده ام و همان لحظه به یاد دفتر شیدا افتادم که نوشته بود :
_هرگز تو را نمیبخشم تویی که برایم چون مادری بودی یا لااقل این طور وانمود میکردی ، تو دل نازنینی را شکستی و من بقیمت شکسته شدن دل خودم دلت را خواهم شکست پس اگر روزی از من گله کردی به تو خواهم گفت عوض گله ندارند .
نمی دانم چرا انقدر خوشحال شدم که مخاطب این جمله من نبودم ، باخوداگاه شیدا را بغل کردم و گفتم :
_هیچ وقت برای شروع دیر نیست ، آینده خوبی در انتظارته . باور کن این رو از ته قلب بهت میگم .
من و شیدا روز بعد از بزگشتمان از فرانسه به سفری سه روزه به مشهد رفتیم که این سفر معنوی برای روحیه هر دویمان بسیار عالی بود . دو روز بعد از اینکه از مشهد بازگشتیم به تنهایی برای استقبال از فراز به فرودگاه مهر آباد رفتم . سر راه دسته گل سرخی برای او گرفتم ، وقتی به فردگاه رسیدم تازه هواپیما به زمین نشسته بود . حتی فکرش را هم نمیکردم فراز بجز من استقبال کننده دیگری داشته باشد ، وقتی او را دیدم که پیش می آمد فقط خدا میدانست چه حالی داشتم . تمام وجودم پر از شوق دیدن او بود. او هنوز مرا ندیده بود در یک لحظه لبخند زد و دستش را بالا آورد اول فکر کردم مرا دیده اما ناگهان قلبم فرو ریخت و متوجه شدم او به جایی دیگر نگاه میکند . به محض اینکه فهمیدم کس دیگری به استقبالش آمده به این فکر افتادم که تا هنوز مرا ندیده به آرامی آنجا را ترک کنم که در یک لحظه نگاهش را به اطراف چرخاند و مرا دید . بالافاصله دسته گل را بالا آوردم و آن را جلوی صورتم گرفتم و قدمی به عقب برداشتم اما بی فایده بود و او مرا دیده بود زیرا هنوز به وسط سالن نرسیده بودم که صدایم کرد و من وحشتزده به جا ماندم . فراز به سرعت خودش را جلوی من رساند و گفت :
_کجا ؟
_برگشتم و گفتم:
_نمی دونستم کسی برای استقبالت میاد و گر نه....
_و گر نه نمی اومدی ...بعد میدونی اون موقع چقر حالم گرفته میشد ؟
و بعد لبخند زد و سرش را به یک طرف گرفت و گفت :
_سلام
با نگرانی گفتم:
_سلام خوش آمدی . فراز بهتره من برم ، شاید فامیلت خوششون نیاد مزاحم بشم .
اخمی کرد و گفت :
_بیخود در حال حاضر اونا مزاحم ما هستند.
در همین موقع صدای زنی را شنیدم که میگفت :
_فراز ؟!
لبم را به دندان گرفتم و گفتم :
_وای خیلی بد شد .
لبخند زد و گفت :
_نخیرخیلی هم خوب شد بیا بریم با فریبا اشنات کنم .
به ناچار قبول کردم ، وقتی به پشت سرم نگاه کردم چشمم نه زنی نسبتا مسن و زیبا افتاد که با بهت و حیرت به ما چشم دوخته بود .از شدت خجالت احساس میکردم از صورتم حرارت بیرون میزند . آن لحظه به یاد مینای بیچاره افتادم و حال او را درک کردم که چطور از خجالت سرخ شده بود . با قدمهای سنگین به طرف او رفتم . لحظه ای بعد مردی مسن به کنارش آمد ، فراز خطاب بخواهرش و آن مرد گفت :
_آقای دکتر فروزه و خانم مهندس فریبا مهرداد ، خواهرم و شوهرشون .
با وجود خجالت سعی کردم متانتم را حفظ کنم . لبخند زدم و گفتم:
_خوشبختم .
فریبا که تا آن لحظه به من خیره شده بود لبخند زد و گفت :
_من هم خوشوقتم .
همسر او هم همین کلمه را تکرار کرد . فریبا قدمی به جلو برداشت و دستش را به طرفم دراز کرد من نیز دستم را در میان دستانش گذاشتم . فکر میکردم به دست دادن بسنه کند اما او جلو آمد و صورتم را بوسید . همان لحظه نسبت به او احساس محبت کردم . بعد از مراسم معارفه گل را به طرف فراز گرفتم و گفتم:
_بیشتر آذین مزاحمتون نمیشم ، فقط آمده بودم بهتون خیر مقدم بگم .
فراز به شوخی گفت :
_به کیا ؟
لبخند زدم با نگاهم را از چشمان شوخ و مشتاق او گرفتم و گفتم :
_اگر اجازه بدید من رفع زحمت کنم .
فراز گفت :
_اسم مزاحمت رو نیار که ناراحت میشم . تو رحمتی .
از شنیدن این حرف جلوی خواهر و شوهر خواهرش به حدی خجالت کشیدم که یک لحظه از گرم احساس خفگی کردم . فکر کنم خواهرش متوجه حالم شد و برای اینکه مرا از خجالت برهاند گفت :
_کجا عزیزم ما تازه با تو آشنا شدیم اگه اجازه بدید شام در خدمتتون باشیم .
تشکر کردم و گفتم که خانواده ام نگران میشوند و بعد از آنها خداحافظی کردم ، فراز اصرار کرد که مرا برساند اما گفتم که با آژانس آمده ام و او اینک در پارکیگ فرودگاه منتظر من است.بار دیگر گفتم خداحافظ و از آنها فاصله گرفتم . فراز صدایم کرد و من برگشتم ، خودش را به من رساند و گفت :
_دیگه کی میتونم ببینمت ؟
با خنده گفتم:
_اینجا ایرانه ، متأسفانه امکان دیدن من محدودهٔ .
لبانش را جمع کرد و با اخم گفت :
_دل من مرز و محدودیت حالیش نمیشه ، میخوام همیشه ببینمت .
به او لبخند زدم و گفتم :
_بهتره بیشتر از این خواهرت و همسرش رو در انتظار نگذاری خوب نیست .
_اگه تو میدونی در انتظار گذاشتن کسی چقدر بده ، بهتره من رو هم زیاد منتظر نگذاری و الله بخدا خوب نیست .
از حاضر جوابی اش بخنده افتادم و گفتم :
_باشه بعد با هم صحبت میکنیم
گفت :
_کی ؟
گفتم :
_شماره خونه ما رو که داری بهم زنگ بزن .
گفت :
_یعنی نمیتونم بیایم ببینمت ؟
_تشریف بیارید خوشحالمون میکنید .
با خوشحالی خندید و گفت :
_دیدی چطور خودم رو به زور خونه تون دعوت کردم ؟
به جای جواب لبخند زدم و در دل گفتم تو خیلی وقته که توی خونه دل من جا شدی . سپس زیر لب گفتم:
_خداحافظ .
او نیز آهسته گفت :
_خداحافظ عزیز دلم .
با خجالت چشم از چشم او برداشتم و با قدمهای تند به طرف در خروجی رفتم .وقتی از سالن خارج شدم راه نمیرفتم بلکه پرواز میکردم ، چنان ماست و مدهوش دیدار او بودم که بدون اینکه متوجه باشم از پارکیگ خارج شدم و پیاده شروع کردم به رفتن ناگهان به خاطر آوردم راننده بنده خدا در پارکینگ شماره نوزده منتظرم است . راه رفته را برگشتم و سوار خودروی آژانس شدم و تا موقعیی که به خانه رسیدیم فقط به او فکر میکردم . جلوی در از خودرو پیاده شدم و بعد از دادن کرایه کلید انداختم و در حیاط را باز کردم از همان جا نگاهی به ترکیب کلّ منزل انداختم ، خانه کهنه و فرسوده بود اما احساس میکردم برای من از هر قصری مجلل بهتر است از اینکه فراز به منزلمان دعوت کرده بودم حتی ذره ای هم احساس ناراحتی نمیکردم و خجالت نمیکشیدم ، زیرا به چشم دیده بودم برای خوشبختی خانه مجلل ، پول و رفاه ملاک نیست ، قلبم مالامال از امید به آینده بود ، به آرامی در حیاط را بستم و از ته قلب خدارا شکر کردم .

پایان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:41 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان