خاک غریب "فریده شجاعی" - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 17-09-1395،04:02 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 1991

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #41
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_سلام
پاسخش را دادم . حالم را پرسید و من جز تشکر نتوانستم چیزی بگویم . گفت :
_مشکلی که نداشتی ؟
_مشکل که نه ولی یک چیزی پیدا کردم
_چی ؟
_امروز داشتم اتاقی که وسایلم را در آن گذاشتم تمیز میکردم که به یک دفتر و یک عکس برخوردم .
فراز به عادت خود سکوت کرده بود تا من صحبتم را تمام کنم . گفتم:
_عکس مال عید سه سال قبل یعنی همون سالی که شیدا به فرانسه اومد و دفتر هم شک ندارم خودش نوشته است .
_خب ؟
متوجه شدم میخواهد بداند این کجایش عجیب است گفتم:
_دفتر توی اتاقی بود که الان وسایل من آنجاست یعنی توی اتاق مهمان ، در صورتی که اتاق خواب آنها طرف دیگر راهرو است.
_یعنی میخوای بگی شیدا و همسرش اتاقهای جداگانهای داشته اند ؟
_بله
_دفتر رو مطالعه کردی ؟
_نه
_خب بخونش شاید توش چیزهایی نوشته باشه که به درد بخوره
_خیلی دوست دارم اما نمیتونم ، آخه همه اش رو به زبان انگلیسی نوشته و برای توضیح گفتم ، البته شیدا یک دفتر دیگه هم داره که اونو ایران جا گذاشته بود که من با خودم آوردم . توی اون هم یک مقداری به زبان فارسی و بقیه را به انگلیسی نوشته بود .
فراز نفس عمیقی کشید و گفت :
_چیز عجیبیه ! حالا چرا به انگلیسی ؟
_دلیلش واضح شیدا دانشجوی ترجمه زبان انگلیسی بود از همون اولم به انگلیسی علاقه داشت و چون می دونست کسی غیر از خودش متوجه نوشته هایش نمیشه . این کار رو میکرد
فراز با تعجب گفت :
_عجب !
فکری کردم و گفتم:
_ببخشید سئوال میکنم ، شما به زبان انگلیسی هم وارد هستید ؟
مکثی کرد و در حالی که معلوم بود لبخند میزند گفت :
_ای بگی نگی .
بخوشحالی گفتم:
_می تونم ازتون خواهش کنم دفتر رو بخونید ؟
مکثی کرد و گفت :
_البته اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشه .
_خیلی هم ممنون میشم
_از اینکه به من انقدر اطمینان دارید ازتون متشکرم راستی شماره تلفن محل کار خواهرتون رو گرفتید ؟
_یادم رفت ، امشب حتما اینکار رو میکنم
_امیدوارم فراموش نکنید
_نه ، خاطرتون جمع باشه . حالا چطور دفتر رو به دست شما برسونم ؟
_امروز میتونید از خونه بیاد بیرون ؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_تونستنش که چرا ولی تا من بیام و برگردم کامران اومده خونه ، ولی فردا میرم آسایشگاه ، شاید بتونم چند دقیقه ای ببینمتون .
_خوبه من فردا ساعت ده صبح با یک تاکسی همون جایی که اون روز پیاده شدید منتظر تونم
لبم را به دندان گرفتم و گفتم :
_باعث زحمت ...
حرفم را قطع کرد و گفت :
_خواهش میکنم دیگه تکرار نکن.همین قدر که به من اعتماد داری برام خیلی ارزش داره .
_ممنونم
_مواظب خودت باش، فردا میبینمت
وقتی گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم به فکر فرو رفتم ، من او را فقط دوبار دیده بودم ولی نمیدانم روی چه حسابی آنقدر به او اطمینان میکردم . فکری شوم در صدد مسموم کردن افکارم بود کسی در مغزم تکرار میکرد اگر درباره او هم اشتباه کرده باشی چی ؟ اگر او آن کسی نباشد که فکرش را میکنی چی ؟ اگر از سادگی و گرفتاری ات سؤ استفاده کند چی ؟ ترس به وجودم رخنه کرد. صورتم را بین دستانم گرفتم و با صدای بلند گفتم " خدایا کمکم کن " آن شب به کامران گفتم بهتر است شماره محل کارش را به من بدهد تا اگر کاری پیش آمد بتوانم او را پیدا کنم . خیلی راحت حرفم را قبول کرد و شماره را داد . خوشبختانه آن شب جایی میرفت به همین خاطر اصرار کرد بیرون برویم. صبح روز بعد به محض باز کردن چشمانم به این فکر کردم تا ساعتی بعد فراز به دنبالم میآید. لحظه ای با خودم فکر کردم باز هم احساس ترس کردم . از جایم بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم لباس پوشیدم . دفترچه قبلی شیدا را از کیفم در آوردم و زیر لباسهایم گذاشتم و بعد از اینکه مطمئن شدم دفترچه جلد مشکی داخل کیفم قرار دارد به طبقه پایین رفتم . برای اطمینان از نبودن کامران از پشت پنجره سرک کشیدم ، سپس به آشپزخانه رفتم و سرپایی صبحانه مختصری خوردم . هنوز برای رفتن خیلی زود بود و من باید منتظر ساعت ده میماندم . از انتظار به شدت متنفر بودم چون طعم تلخ آن را چندین بار چشیده بودم . به هر ترتیبی که بود این دقایق نیز سپری شد . هنوز دقایقی به ساعت ده مانده بود که من کیفم را برداشتم و از منزل خارج شدم . به محض بیرون آمدن از محوطه چشمم به تاکسی افتاد که مطمئن بودم منتظر من است ، قلبم شروع به تپیدن کرد و از طرفی بار دیگر ترس به جانم افتاد . در عین حال این را خوب میدانستم هیچ چیز مانع رفتن من نمیشود و خواه ناخواه قدم در راهی گذاشته ام که باید تا آخرش بروم . حتی اگر شده در این راه بهای سنگینی بپردازم . نزدیک تر که شدم فراز را دیدم که روی صندلی عقب تاکسی نشسته بود ، عجیب بود با دیدن او ترسم به کلی از بین رفت و حس اطمینان و اعتماد و اگر بخواهم با خودم صادق باشم احساس علاقه بار دیگر تمام وجودم را پر کرد . فراز در تاکسی را باز کرد و خود را کنار کشید تا من سوار شوم . به محض سوار شدن با لبخند و نگاه گرم او مواجه شدم . باز هم قلبم میزد اما این بار طریقه زدنش طور دیگری بود و به وضوح خون گرمی را که به سر تا سر بدنم جریان یافته بود احساس میکردم . باز هم برای سلام پیشدستی کرد و من جوابش را دادم . همان طور که با تبسم نگاهم میکرد گفت :
_از دیدنت خوشحالم .
با خجالت نگاهم را از او گرفتم و گفتم:
_من هم همین طور .
راننده تاکسی همچنان منتظر بود و من به این فکر میکردم که چرا حرکت نمیکند صدای فراز مرا متوجه او کرد :
_سرکار خانم نمیخوان آدرس بدن ؟
تازه متوجه شدم من باید آدرس بدهم ، به سرعت کیفم را باز کردم و دفترچه را از داخل ان بیرون آوردم . در اولین صفحه چشمم به شماره محل کار کامران افتاد. به او گفتم :
_تا یادم نرفته این شماره محل کار کامرانه .
تا خواستم آن ورق را از دفتر بکنم گفت احتیاجی به این کار نیست و شماره را داخل تلفن همراهش وارد کرد ، من نیز بعد از پیدا کردم آدرس آسایشگاه آن را جلوی فراز گرفتم . او آدرس را خواند و راننده حرکت کرد . فراز نگاهی به من کرد و گفت :
_هنوز آدرسها رو حفظ نکردی ؟
_راستش نمیدونستم چطور باید حفظشون کنم
دفتر را از دست من گرفت و برای من توضیح داد که باید چگونه شماره و نام مکانی را که میخواهم به آنجا بروم به راننده بگویم ، من نیز به دقت گوش میکردم تا چیزهایی را که میگفت به حافظه ام بسپارم . او بار دیگر این موضوع را تاکید کرد تا اگر در زمانی دفترچه ام را گم کردم خودم گم نشوم . سپس خودکاری از جیبش بیرون آورد و داخل دفتر من شماره و آدرسی را نوشت و گفت :
_اینم آدرس خونه دوست منه . ممکنه به دردت بخوره .
با حضور او نفهمیدم چطور مسیر را طی کردیم . وقتی تاکسی داخل محوطه آسایشگاه ایستاد به او نگاه کردم و گفتم:
_اجازه میدید این بار من کرایه رو حساب کنم .
اخمی کرد و گفت :
_خیر
با خجالت گفتم:
_آخه اینجوری خیلی بده ، احساس میکنم سربار شما شدم
لبخند زد و گفت :
_بد که نیست چون ممکنه یک روزم من برای شما زحمتی داشته باشم ، پس لطفا دیگه تعارف نکنید .....همین جا منتظر میمونم تا برگردی .
_اگه دوست داشته باشید میتونید با من بیاید .
_فکر کنم برای ملاقات یک کم زوده ، حالش که بهتر شد میام می بینمش .
به او لبخند زدم و با شتاب از تاکسی پیاده شدم و به طرف ساختمان سفید رفتم . در طبقه پایین نتوانستم دکتر تا پیدا کنم زیرا نه در دفتر خودش بود و نه در اتاق پزشکان ، از پله ها بالا رفتم به امید اینکه او را در طبقه بالا ببینم . آنجا هم نبود با ناراحتی زیاد جلوی اتاق شیدا ایستادم و با خودم فکر کردم اگر دکتر را پیدا نکنم چی ؟ یعنی امروز نمیتوانم شیدا را ببینم ؟ عقربه های ساعت می چرخید ولی از دکتر خبری نبود . یک در بین من و شیدا فاصله بود ولی من میترسیدم این حریم را بشکنم . زیرا مطمئن نبودم شیدا مرا بپذیرد و میترسیدم او مثل دفعه اولی که دیده بودمش دچار حمله عصبی شود. از طرفی دلم پیش فراز بود که داخل محوطه منتظرم بود. نمیدانستم چه باید بکنم . نه دلم میآمد بدون دیدن شیدا بروم و نه درست بود فراز را زیاد تر منتظر بگذارم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم مثل اینکه امروز قسمت نیست ببینمش سپس آرام آرام به طرف پلهها رفتم تا از آن پایین بروم اما روی اولین پله توقف کردم و هر کار کردم نتوانستم حتی یک قدم دیگر بردارم . من آمده بودم شیدا را ببینم و باید هر طور بود او را میدیدم حتی شده برای یک لحظه راه رفته را بازگشتم و جلوی در اتاق او ایستادم قلبم تند و تند میزد نام خدا را به زبان آوردم و دستگیره در را گرفتم ، در آن حال با خودم فکر کردم مبادا دکتر داوید از این کارم ناراحت شود ؟ بار دیگر نفس عمیقی کشیدم تا بخودم مسلط شوم سپس دستگیره در را پیچاندم و خیلی آرام آن را باز کردم .
ابتدا لای در را باز کردم و به داخل اتاق نگاه کردم . سپس آهسته داخل شدم بدنم مثل بید میلرزید کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم شیدا خواب است . برای آرامش خودم و شیدا شروع کردم به دعا خواندن و آرام آرام جلو رفتم تا کنار تختش رسیدم . شیدا با رنگی پریده روی تخت دراز کشیده بود ، دیدن روسری که دور گردنش حلقه شه بود با همچنین کبودی چشمانش دلم را می لرزاند. بغض گلویم را فرو خوردم و بخودم گفتم بعد برای گریه وقت دارم الان باید فقط سیر ببینمش ، نگاهی به اندامش انداختم همان طور ظریف و شکننده بود . دستش به صورت نیمه بسته کنارش بود . آستین لباسش بلند بود به این فکر میکردم رگ کدام دستش را زدده ؟ یک لحظه آرزو کردم دستش را بگیرم اما ترسیدم بیدار شود و با دیدن من اظهار ناراحتی کند. زیر لب قربان صدقه اش میرفتم و مثل قدیم نازش را میکشیدم ...... شیدا ! ناز من ، فرشته خوشگل خودم ، عزیز دلم ، نازنینم ، چرا نمیخوای آبجی شیوا تو ببینی ؟ الهی آبجی شیوا برائت بمیره که هر چی بالا سرت اومد تقصیر من گردن شکسته بود . شاید اگه اون موقع دم از غرور نمیزدم ، تو هم ترس برت نمیداشت که مبادا مثل من بدبخت بشی . لعنت به من که غرورم هم خودم رو بدبخت کرد و هم تو رو. مگه مهشید با خودش جهاز آورد ؟ اون وقت من احمق برای اینکه حرف عمه روی سرم نباشه لگد به بخت خودم زدم و زن یک عوضی شدم به اسم بابک . تو هم من رو دیدی و فکر کردی سرنوشت تو هم مثل من میشه ، بعدش هم تا یک دیوونه به اسم کامران از راه رسید چسبیدی که زنش بشی بایدم من رو نبخشی . بایدم توی دفترت بنویسی دلم رو می شکنی ، حق داری عزیز دلم ، حق داری نازنینم .....
به پهنای صورتم اشک میریختم زیرا دلم خیلی شکسته بود . همان لحظه یادم افتاد که عزیز همیشه میگفت هروقت دلت شکست دعا کن ، چون دعا کردن با دل شکسته برگشت نداره و حتما اجابت میشه . سرم را به آسمان بلند کردم و از ته قلب از خدا خواستم او را شفا دهد و بعد آهسته خم شدم و به طوری که او را بیدار نکنم لبانم را به دستش نزدیک کردم و دستش را بوسیدم و بعد خیلی آرام اتاق را ترک کردم . داخل راهرو دستانم را به صورتم گذاشتم تا سردی دستانم داغی صورتم را تسکین دهد . سپس با حالی پریشان از ساختمان آسایشگاه خارج شدم . جلوی محوطه ساختمان فراز به درختی تکّیه داده بود و دستانش را زیر بغلش گذاشته بود . تا مرا دید به طرفم آمد و گفت :
_دیدیش ؟
سرم را تکان دادم و دوباره به صورتم دست کشیدم .
گفت :
_حالت خوبه ؟
_بله .
_ولی چهره ات این رو نشون نمیده.
سپس به نیمکتی اشاره کرد و گفت :
_یک کم بشین تا حالت جا بیاد
به طرف نیمکتی که کنار استخر بود رفتم و روی آن نشستم فراز کنارم نشست و گفت :
_حالش چطور بود ؟
_آروم خوابیده بود .
-پس چرا ناراحتی ؟
به او نگاه کردم و گفتم :
_اگه حالش خوب نشه چی ؟
الان نزدیک به دو هفته گذشته ، من فقط دو ماه میتونم اینجا بمونم اگه تا اون موقع خوب نشه چه کار کنم ؟
با لحن آرامش بخشی گفت :
_نگران نباش حتما خوب میشه.
سرم را بین دستانم گرفتم و گفتیم :
_وقتی توی اون تصادف کذایی مادرم رو از دست دادیم پدرم چند ماه توی کما بود ، بعد هم که از کما در آمد یکی دو ماه توی آسایشگاه بستری بود ولی اون مثل شیدا نبود ، بیچاره پدرم افسرده بود ولی فکرش درست کار میکرد اما شیدا یک بار دست به خودکشی زده . این طور که معلومه وضعیتش از پدرم خیلی بدتره
_شیوا این فکرهای تو جز اینکه داغونت کنه فایده دیگه ای به حالت نداره کسی که خودکشی میکنه در حقیقت فقط یک لحظه بی فکری میکنه و بالافاصله پشمون میشه مطمئن باش شیدا اگر یک بار دست به خودکشی زده و نجات پیدا کرده برای همیشه تجربه ترس رو با خودش داره و دیگه این کار رو نمیکنه .
_شما از کجا میدونید ؟
با نگاه نافذی به من خیره شد و گفت :
_چون من هم این ترس رو تجربه کردم .
ابتدا متوجه منظورش نشدم ولی در یک لحظه گویی برق به تنم وصل کرده باشند گفتم:
_یعنی شما هم ؟
سرش را پایین انداخت و به سنگفرشهای کف محوطه خیره شد و گفت :
_درست فهمیدی
با دهانی باز به او خیره شده بودم . باورم نمیشد از مردی به موقری و متانت او چنین چیزی بشنوم . آنقدر حیرت کرده بودم که حتی دهانم باز نمیشد تا از او بپرسم چرا . لحظاتی طولانی بین من و او فقط سکوت بود تا اینکه خودش شروع کرد به صحبت و گفت :
_من هم تقریبا هم سنّ شیدا بودم که دست به این کار زدم ، دلیلش هم برای خودم کاملا موجه بود ، فکر میکردم مرگ میتونه من رو از گرفتاری نجات بده ولی به محض اینکه این کار احمقانه رو انجام دادم پشیمون شدم . الان هم احساس شیدا رو درک میکنم . اون اگر در شرایط بدتر از این هم قرار بگیره خیلی بعیده تجربه تلخ قبلی اش رو تکرار کنه . چون منتظر مرگ بودن به همین راحتی نیست ، در حقیقت اونایی که از خودکشی جون سالم به در نمی برند تا موقعی که مرگ به سراغشون بیاد زجر کش میشن و هر لحظه آرزو میکنند ای کاش کسی برای نجاتشون بیاد چون تازه فهمیده اند چه کار احمقانه ای کرده اند. بهتره بگم اونایی که خودکشی میکنند شانس نمیارن که میمیرن .
فراز به من نگاه کرد و وقتی مرا در بهت دید گفت :
_امیدوارم با این حرف نظرت در مورد من عوض نشده باشه
از فکر خارج شدم و گفتم:
_نه ، مطمئن باشید نظرم در مورد شما تغییر نکرده راستش تعجب کردم .
لبخند زد و گفت :
_چرا یعنی به من نمیاد دست به کار احمقانه ای بزنم ؟
جا خوردم و گفتم:
_نه منظورم این نبود.
_شوخی کردم اما اون موقع که این کار رو می کردم بیست و دو سالم بود و قبول دارم کار احمقانه ای کردم .
سرم را پایین انداختم ، خیلی دوست داشتم از او بپرسم چرا این کار را کرده است ولی ترسیدم ناراحت شود. به همین خاطر چیزی نگفتم ولی خودش گفت :
_دوست دارید بدونید چرا این کار رو کردم ؟
به او نگاه کردم و گفتم:
_راستش کنجکاوم کردید اما نه اونقدر که اصراری برای دونستنش داشته باشم . چون اصلاً دلم نمیخواد با یاداوری گذشته ناراحت بشید.
لبخندی زد و گفت :
_از صداقتت و اینکه اینقدر به فکر من هستی ممنونم ولی راستش بدم نمیاد برای یک بار هم که شده درباره این موضوع با یکی صحبت کنم و خوشحالم که اون یک نفر تو هستی .
وقتی متوجه شدم مرا با لفظ صمیمانه " تو " خطاب کرده نتوانستم نگاهش کنم و و بالافاصله نگاهم را به زیر انداختم و او که این موضوع را فهمیده بود گفت :
_معذرت میخوم به این لفظ خطابت کردم ولی اینجوری احساس راحت تری دارم ، ناراحت نمیشی که ؟
با خجالت گفتم:
_نه ، خواهش میکنم راحت باشید و از اینکه نسبت به من اینقدر لطف دارید ممنونم . امیدوارم لایق این اعتماد باشم .
شنیدم که گفت :
_حتما هستی
دقایقی سکوت کرد ، میدانستم برای منظم کردم افکارش احتیاج به تمرکز دارد بنابراین صبر کردم تا خودش لب به سخن باز کند . نفهمیدم چقدر طول کشید تا نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت کردن و مرا که تا آن لحظه دلشوره رفتن داشتم با خود به خاطراتش برد .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:58 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۴


دبیرستان را که تمام کردم پدرم خیلی اصرار کرد تا در کنکور شرکت کنم اما من چون توانایی ادامه تحصیل را در خودم نمیدیدم زیر بار نمیرفتم . این موضوع برای پدرم باعث ننگ بود . چون توی خانواده ای زندگی کرده بود که نسل اندر نسلشون همه مهندس و دکتر بودند و نمیتوانست قبول کنه پسر یکی یکدونه اش تا دیپلم بیشتر نخونه . به همین خاطر با وعده و وعید و حتی به زور و تهدید قصد داشت مرا روانه دانشگاه کند ولی حریفم نمیشد تا اینکه یک روز بی خبر رفتم و دفترچه خدمت گرفتم . بعد هم راهی سربازی شدم . محل خدمتم یکی از شهرهای مرزی بود . دوره آموزشی رو که تموم کردم پدرم چند آشنا پیدا کرد و تونست من رو به تهران منتقل کنه . البته بدم نبود . صبح میرفتم و عصر بر میگشتم خونه . همون سال بود که خواهرم بزرگم فریبا که پنج شش سال از من بزرگتر بود دانشگاهش رو تموم کرد و به کمک پدرم شرکت تجاری زد. چند ماه بعد از تأسیس اون شرکت یک روز به طور اتفاقی به اونجا رفتم و بعد از دیدن منشی شرکت فریبا حال دیگه ای پیدا کردم .اسمش رویا بود، دختر خیلی قشنگی بود و من با همان نگاه اول احساس کردم از او خوشم اومده . از اون به بعد گاهی اوقات به بهانه دیدن فریبا به شرکتش میرفتم تا در حقیقت رویا رو ببینم . اونم نسبت به من بی توجه نبود و با نگاه های معنی دارش به آتش عشق و علاقه ام شدت می بخشید . به خیال خودم یک بار جرأت به خرج دادم و به او ابراز علاقه کردم و او همان روز به من گفت که عاشقم شده ، وقتی این حرف را از دهنش شنیدم توی پوست خودم نمیگنجیدم و فکر میکردم خوشبخت ترین مرد دنیا هستم . زمان میگذشت و علاقه ما نسبت بهم روز به روز بیشتر میشد ، عاقبت یک روز دل به دریا زدم و موضوع را با فریبا در میان گذاشتم . اول فکر کرد شوخی میکنم و حسابی دستم انداخت ولی وقتی دید کاملا جدی حرف میزنم به من گفت :
_معلومه چی داری میگی ؟ رویا همسن منه .
این موضوع رو میدونستم ولی عشق او کر و کورم کرده بود به فریبا گفتم که سنّ او برایم مهم نیست . فریبا پزخندی زد اما بعد وقتی دید سر حرفم هستم خیلی ناراحت شد و همون شب موضوع را با مادرم در میان گذاشت ، نفهمیدم مادرم این موضوع را به پدرم گفت یا نه ولی هر چه منتظر شدم صدای خانواده ام بلند بشه نشد که نشد و سکوت اونها من رو غافلگیر کرد . حدس میزدم این موضوع اونقدر به نظرشان مسخره اومده که حتی نخواستن به آن توجه کنند. درست فردای همان روز فریبا عذر رویا رو خوات تا شاید به این وسیله هوای او از سرم بیفتد. غافل از اینکه جز این هوای ، چیزی توی سرم نبود . من و رویا مرتب با هم در تماس بودیم تا اینکه به پیشنهاد خود او پای من به منزلشون باز شد . البته رویا تنها زندگی نمیکرد او همراه مادرش بود . هم او و هم مادرش چنان به من محبت میکردند که ابراز علاقه خانواده ام در مقابل اونها رنگ باخته بود. یک روز به رویا گفتم میخواهم با او ازدواج کنم . اولش به سختی مخالفت کرد وقتی پاپی اش شدم گفت چند سال پیش هم قرار بوده که با مردی ازدواج کنه که او در حقش خیانت کرده بودو این موضوع باعث شده بود که دیگه نتونه به هیچ مردی اعتماد کنه . من احمق هم حرفش رو باور کردم و قسم و آیه آوردم که در مورد من هیچ وقت چنین چیزی بوجود نمیاد. رویا وقتی حسابی داغم کرد حرفش رو عوض کرد و گفت به دو شرط حاضره با من ازدواج کنه من هم که متأسفانه دست هر چی احمق بود از پشت بسته بودم بدون اینکه حتی بپرسم چه شرطی قبول کردم . رویا بالافاصله قلم و کاغذ آورد و به من داد تا بنویسم و من فکر میکردم تمام اینها برای امتحان علاقه من به خودش است ، بدون فکر قلم را در دست گرفتم و هر چه گفت نوشتم . شرط اول رویا ده میلیون تومن مهریه بود که البته آن موقع مهریه سنگینی هم بود و من بدون اینکه خم به ابرو بیاورم آن را نوشتم .شرط دوّمش غافلگیرم کرد زیرا این بود که حق طلاق با او باشد. وقتی دلیل این کار را پرسیدم خودش را لوس کرد و گفت برای اینکه هیچ وقت نتونی طلاقم بدی من احمق هم برای نشون دادن سر سپردگی ام هر چی گفت نوشتم و زیرش را امضأ کردم .
رویا که قانع نشد از من خواست پای نوشته ام را انگشت هم بزنم راستش یک لحظه فکر کردم این همه محکم کاری برای چه ولی این فکر در سر پر با دم زیاد پا نگرفت . آن روز وقتی قول و قرار ازدواج بین من و رویا گذاشته شد شبش رفتم خونه و موضوع رو با مادرم مطرح کردم و از او خواستم در این مورد با پدرم صحبت کند. بیچاره مادرم وقتی این حرف را از دهان من شنید کم مانده بود سکته کند . شاید هم حق داشت ، فریبا بیست و پنج ، شش سال داشت و هنوز ازدواج نکرده بود . تازه هر وقت هم که از شوهر صحبت به میان می آمد میگفت زوده . آن وقت من که به قول آنها هنوز دهانم بوی شیر میداد و حتی سربازی ام را هم تمام نکرده بودم زن میخواستم . اون هم زنی که شش ، هفت سال از من بزرگ تر بود و بعد هم فهمیدم مطلقه بوده . این حرف به گوش پدرم که رسید همون اتفاقی افتاد که انتظارش رو داشتم . پدرم تهدید کرد که اگر یک بار دیگه اسم اون دختر رو به زبون بیارم از خونه بیرونم میکنه . بنده خدا مادرم با گریه و التماس میگفت آبروش رو نبرم . ولی من از طرفی به رویا قول داده بودم و از طرف دیگه هر چی فکر میکردم میدیدم به هیچ قیمتی نمیتونم از اون دست بکشم . از این طرف هم هر کاری کردم نتونستم مادر و همه مهمتر پدرم رو راضی کنم به خواستگاری رویا برن. این بود که دست به تهدید زدم و گفتم اگر به خوستگاری رویا نرن خودم رو میکشم . پدرم که فکر میکرد مثل همیشه میخوام با داد و فریاد حرفم رو به کرسی بشونم گفت که بهتره بمیرم ، چون اگر سرش بره این کار رو نمیکنه و قسم خورد اگر مادرم هم بخواد جانب من رو بگیره طلاقش بده .
پدرم مردی بود که وقتی حرفی را میزد عمل میکرد و میدونستم به هیچ طریقی نمیتونم رضایتش رو بگیرم به همین خاطر برای اینکه ازشون زهر چشم بگیرم تصمیم گرفتم دست به خودکشی بزنم اما قصدم این نبود که واقعا خودم را بکشم و فقط میخواستم آنها را بترسانم . متأسفانه برای این کار رگ زنی را انتخاب کردم و بالافاصله بعد از انجام این کار به شدت پشیمان شدم زیرا ترس از مرگ را با تمام وجود تجربه کردم . الان که به این موضوع فکر میکنم بدنم از ترس منجمد میشه . هیچ وقت لحظه هایی رو که منتظر بودم یکی در رو باز کنه و بیاد من رو نجات بده فراموش نمیکنم . وقتی احساس کردم لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشم از خدا خواستم نجاتم بده و همون لحظه بود که در اتاقم باز شد و بعد صدای جیغ فریبا در گوشم پیچید و دیگر چیزی حس نکردم . شاید در آخرین لحظه خدا صدای خواهشم را شنیده بود و خواسته بود نجات پیدا کنم . بعدها شنیدم با چند دقیقه تأخیر مرگم حتمی بود.حدود دو هفته در بیمارستان بودم و بعد از مرخص شدن از بیمارستان تا چند ماه اثر ضعف و بیماری در بدنم بود . تا وقتی ضعیف و مریض بودم پسر سر به راهی بودم اما بعد از اینکه جان گرفتم باز هم فیلم یاد هندوستان کرد و بار دیگر سازم را کوک کردم و موضوع رویا را پیش کشیدم . این بار با تجربه تلخی که برای خانواده ام گذاشته بودم کسی از ترسش حرفی نزد اما گاهی اوقات میدیدم چشمان مادرم از شدت گریه پف کرده بود. بیچاره مادرم ! آنها بالاخره با ازدواج من و رویا موافقت کردند. پدرم شب قبل از اینکه مادرم به خواستگاری رویا بره به سراغم آمد و بدون اینکه حتی نگاهم کند گفت که به این شرط راضی به ازدواج من و رویا شده که بعد از ازدواج باید منزل را ترک کنم و دیگر هیچ گاه نامش را به زبان نیارم.
از این موضوع خیلی ناراحت شدم اما برای من که به خاطر رویا تاوان سنگینی پرداخته بودم و کم مانده بود جانم را از دست بدهم ترک خانه و کاشانه دیگر چیزی نبود. چنان خام و داغ بودم که فکر میکردم میتوانم از پس همه چیز بر بیایم . اولین شوخی که از این ازدواج خوردم درست روز عقد بود زیرا نام مردی به نام حمید را در صفحه ازدواج و طلاق دیدم . رویا به من گفته بود با مردی قرار عقد داشته و قبل از ازدواج جدا شده است اما شناسنامه او چیز دیگری نشان میداد با این حال چون همه پلهای پشت سرم را خراب کرده بودم دم نزدم . یک روز قبل از عقد من با یک چمدان که داخل آن لوازم شخصی ام قرار داشت در میان اشک و اه مادرم خانه را ترک کردم و به منزل رویا رفتم . روز عقد و درست بعد از جاری شدم خطبه عقد مادرم ، بدون اینکه چشم روشنی ای به رویا بدهد و یا حتی به ما تبریک بگوید کلید آپارتمانی تا کف دستم گذاشت و در حالی که مثل ابر بهار گریه میکرد به همراه فریبا از محضر خارج شد. بعد فهمیدم پدر بیچاره ام با اینکه ابرویش را برده بودم ، اما نتوانسته بود قبول کند پسر ناخلفش ننگ داماد سر خانه بودم را هم به دوش بکشد . به محض اینکه سربازی ام تمام شد به زحمت توانستم کاری دست و پا کنم .کارم هم سخت بود و هم ساعت کاری اش زیاد بود با این حال حقوقم کفاف خرجمان را نمیداد و نه این طرز زندگی مورد پسند رویا بود . زندگی ما در کلّ سه سال بیشتر دوام نداشت ، زیرا رویا عاشق خود من نبود، بلکه شیفته مال و اموال پدرم شده بود و فکر میکرد اگر با من ازدواج کند برای همیشه موقعیت زندگیاش را تثبیت میکند و چون پدرم مرا از خود طرد کرده بود در نظر او هم از ارزش و اعتبار افتاده بودم . متاسفانه سال دوم ازدواجمان ناخواسته باردار شد ، خیلی تلاش کرد قبل از اینکه من چیزی بفهمم بچه تا سقط کند اما من این موضوع را فهمیدم و به او گفتم اگر بالایی سر بچه بیاورد بیچاره اش میکنم . او هم تهدید کرد که باید موافقت کنم بچه را سقط کند و یا مهریه اش را به اجرا میگذارد، به او گفتم به هیچ وجه با سقط بچه موافقت نمیکنم در مورد به اجرا گذاشتن مهریه اش هم حرفش را زیاد جدی نگرفتم ولی او آن را عملی کرد ، مهریه اش سنگین بود و من قادر به پرداخت آن نبودم .
یک روز که از سر کار برگشتم مأمور حکم جالبی نشانم داد و به این ترتب به زندان افتادم . چند وقتی در زندان بودم تا اینکه خبر به گوش خانواده ام رسید . پدرم سه سال بعد از ازدواجم در زندان به دیدنم آمد و وقتی موضوع را فهمید به رویا پیغام داد به شرطی مهریه اش را پرداخت میکند که بچه را سالم به دنیا بیاورد و تحویل بدهد. رویا هم قبول کرد و بعد از بدنیا آمدن بچه که دختر بود او را در همان بیمارستان به خانواده ام تحویل داد و خودش پیش مادرش برگشت. پددرم نیز طبق قولی که به او داده بود مهریه اش را پرداخت کرد و من از زندان آزاد شدم . پدرم نام دخترم را هستی گذشت و حضانت او را بر عهده گرفت. من نیز وقتی از زندان بیرون آمدم فهمیدم رویا مدتی است تقاضای طلاق کرده است به این ترتیب من و او از هم جدا شدیم .تا مدتها دچار افسردگی حاصل از ندامت بودم ، به خصوص که دیدن هستی باعث میشد بیشتر احساس ناراحتی کنم زیرا هر بار که او را میدیدم به یاد اشتباهم می افتادم به خصوص که هستی بیماری قلبی هم داشت . شاید اگر تا آن موقع تجربه ای در زمینه خودکشی نداشتم در آن روزها حتما این کار را میکردم . اما ترسی که حاصل از تجربه قبل بود به من جرأت نمیداد حتی به این موضوع فکر کنم . دو سال تحت نظر پزشک بودم و با حمایت خانواده ام توانستم روحیه ام را بدست آورم بعد از بهبودی به دانشگاه رفتم و مدارک مهندسی مدیریتم را گرفتم . رویا هم به دنبال زندگی خودش رفت . در این میان بچه بیگناهی ماند که قربانی هوس زودگذر من و خودخواهی او شد . فراز دستی به صورتش کشید و با افسوس سرش را تکان داد ، سپس به ساعتش نگاه کرد و خطاب به من که هنوز هم محو شنیدن داستان زندگی اش بودم گفت :
_بهتره دیگه بریم . خیلی دیر شده .
با این که این موضوع را میدانستم ولی برایم اهمیتی نداشت ، به تنها چیزی که فکر میکردم او و سرگذشتش بود. وقتی سوار تاکسی شدیم هر دو ساکت بودیم. در بین راه دفترچه شیدا را از کیفم خارج کردم و به طرف او گرفتم و به این وسیله باعث شدم به خودش بیاید. دفترچه را گرفت و نگاهی به آن انداخت و مدتی روی صفحه اول خیره شد ،آهسته پرسیدم :
_ چی نوشته ؟
لحظه ای فکر کرد و بعد گفت :
_یک شعره فکر کنم همون شعری که میگه " پرسه در خاک غریب ، پرسه ای بی انتهاست، هم گریز غربتم ، زادگاه من کجاست ؟"
فرزاد دفتر را بست و گفت :
_می خونم نتیجه اش رو بهت میگم .
_ممنون .
در طول راه تمرکزی روی فکرم نداشتم. گاهی به سر گذشت فراز فکر میکردم و گاهی به شیدا. در ضمن که دلشوره دیر رسیدن را هم داشتم . با خودم فکر کردم اگر به موقع نرسیدم به کامران چه بگویم ؟ لحظه ای از اینکه دلشوره جواب پس دادن به او را داشتم از خودم عصبانی شدم و به خودم گفتم " غلط کرده بپرسه کجا بودم ، به اون ربطی نداره کجا میرم و از کجا میام " ساعت بیست دقیقه از یک گذشته بود که به منزل رسیدم ، فراز به راننده گفت که دورتر از منزل بایستد. در حالی که با عجله پیاده میشدم شنیدم که گفت :
_شیوا اگه تونستی حتما یک زنگ بزن، من منتظرم .
سرم را تکان دادم و گفتم :
_باشه خداحافظ.
_مواظب خودت باش ، خداحافظ.
تاکسی خیابان را دور زد تا از جلوی منزل رد نشود. من نیز شتابان به طرف خانه رفتم، به دیدن خودروی کامران ترس وجودم را گرفت، از اینکه از کامران حساب میبردم از خودم عصبانی بودم . اما دست خودم نبود، در را باز کردم و داخل رفتم ، باید خیلی عادی رفتار میکردم . جلوی در او را دیدم که از پله های طبقه بالا پایین میامد رنگش بر افروخته بود . با دیدن من مثل طلبکاری گفت :
_کجا رفته بودی ؟
لحن صحبتش ترسم را از بین برد و در عوض عصبانیت آورد به او خیره شدم و گفتم:
_رفته بودم بیرون چیزی شده ؟
سریع لحنش را عوض کرد و گفت :
_آخه من ترسیدام نکنه یک وقت گم بشی ، هر چی باشه به اینجا وارد نیستی .
_نگران نباشید این قدر هم هالو نیستم که گم بشم ، حوصله ام سر رفته بود رفتم قدم بزنم .
نمی دانم چطور شد که گفتم :
_برای اینکه خیالیون راحت بشه رفته بودم همین فرشگاهی که چند خیابان پایین تره .
گویا خیالش راحت شده بود زیرا لبخند زد و گفت :
_این چه حرفیه عزیزم ، منظورم این نبود حالا چیزی خریدی ؟
_نه اصلاً تو نرفتم چون بلد نبودم چطور خرید کنم
_خب اگر دوست داشته باشی یک دفعه با هم بریم هر چی خواستی بخر .
_ممنونم
به طرف پله ها رفتم ، گفت :
_ناهار میخوری ؟
_بله.
_پس من تا سفارش غذا بدم لباسهات رو عوض کن بیا.
_باشه .
و از پله ها بالا رفتم . وقتی داخل اتاقم شدم احساس کردم کامران قبلا آنجا بوده ، زیرا نشانه هایی از خود به جا گذشته بود. در کمد خوب بسته نشده بود، لباسهایم نیز زیر و رو شده بود. گوشه پرده کمی عقب رفته بود، در کشوی میز آرایش هم باز و بسته شده بود زیرا گوشه رومیزی داخل کشو مانده بود . بالافاصله خم شدم و زیر تخت را نگاه کردم ، چمدانم را هم بیرون آورده بود ولی چون درش قفل بود نتوانسته بود داخل آن را ببیند و آن تا همان طور زیر تخت سرانده بود ، احساس بدی داشتم. ناگهان قلبم فرو ریخت و با خودم فکر کردم " دفتر شیدا " با شتاب به سراغ کمد رفتم و زیر لباسهایم را نگاه کردم دفتر نبود فکرم درست کار نمیکرد، نمیدانستم آن را کجا گذاشته ام ، وقتی خوب فکر کردم یادم افتاد صبح هر دو دفتر داخل کیفم بود اما من دفتر شیدا را از کیفم در آوردم و آن را داخل کمد زیر لباسهایم قرار دادم . بار دیگر کمد را گشتم ولی دفتر نبود. حدس زدم کار کامران باشد. چنان از او متنفر بودم که دلم میخواست خفه اش کنم ولی با خودم گفتم نباید نشان بدهم که این موضوع را فهمیده ام . حتما وقتی آن را دیده کنجکاو شده بداند داخلش چیست بدون شک بعد از خواندن سر جایش میگذارد. او که نمیداند آن دفتر متعلق به شیداست فکر میکند مال من است. کیفم را داخل کمد گذاشتم و بعد از در آوردن ژاکتم پایین رفتم . کامران داخل آشپزخانه بود و میز را آماده میکرد ، با دیدن من لبخند زد و گفت :
_اومدی ؟
خیلی خونسرد به او کمک کردم و لیوان و پارچ آب را سر میز گذاشتم . در این وقت زنگ در منزل به صدا در آمد و کامران گفت :
_غذا آوردن.
و رفت آن را تحویل بگیرد. وقتی او رفت سر میز نشستم و با خودم فکر کردم تا کی باید او را تحمل کنم ؟ براستی از او متنفر بودم . لحظاتی بعد کامران با دو بسته غذا وارد آشپزخانه شدد و با خوشحالی گفت :
_این هم غذا شیوا جون زحمتشون رو بکش .
غذاها را از دستش گرفتم و داخل بشقاب ریختم با ولع شروع کرد به خوردن از طرز خوردنش حالم بهم میخورد ولی چاره ای جز تحمل نداشتم . بالافاصله بعد از اینکه غذا یش تمام شد گفت :
_اگه گفتی امشب کجا میخواهیم بریم ؟
با قیافه گفتم:
_امشب ؟
به عکس من با چهره ای خندان گفت :
_اره عزیزم مگه نمیدونی امشب شب یکشنبه است.
برخلاف او زیاد از این خبر خوشحال نشدم زیرا فکر فردا را کردم که از صبح تا شب باید او را تحمل میکردم ، بی حوصله و ناراضی گفتم:
_من که حوصله ندارم جایی برم .
لبخند روی لبانش محو شد و گفت :
_شیوا جون اذیت نکن ، امشب من و تو به یک مهمونی دعوت شدیم .
_دعوت شدیم ؟
_اره من و تو با هم .
از این جمله به شدت مشمئز شدم ، با نفرت به او نگاه کردم و گفتم:
_منو از کجا میشناسه که دعوتم کرده ؟
بدون اینکه به رویش بیاورد گفت :
_این مجلس مخصوص زنها و مرد هاست از
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:59 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اون مجلس های عالی . میزبان هم یکی از دوستای منه تا بهش گفتم یک خانم خوشگل و خوش اندام خونه ماست گفت حتما با خودم ببرمت. از درون داشتم منفجر میشدم با قیافه ای برزخی گفتم:
_ولی من دوست ندارم جایی برم.
به التماس افتاد :
_شیوا اذیتم نکن دیگه خواهش میکنم من قول دادم ببرمت، بهت قول میدم خیلی بهت خوش بگذره.
چنان از او متنفر بودم که دلم میخواست پارچ آبی را که جلوی دستم بود به صورتش بکوبم ، شیدای بیچاره من روی تخت بیمارستان روانی خوابیده بود ، بچه نازنینش توی بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکرد آن وقت شوهر نکبتش به من اصرار میکرد با او به مهمانی بروم زیرا میخواست مرا به آنها نشان بدهد. خودم را کنترل کردم و گفتم:
_حالا چرا شما اصرار دارید من رو با خودتون ببرید ؟
خندید و گفت :
_می خوام بهشون پز بدم.
فکر کردم شوخی میکند لحظاتی به او نگاه کردم و گفتم :
_با من پز بدهید؟ چرا ؟
_خب پز دادنم داری ، وقتی کنار من راه میری توی نگاه بقیه حسادت رو میبینم آخه مثل تیپ تو اینجا خیلی کمه.
در دلم گفتم واویلا... این مرد مریضه ، بیچاره شیدا . جای اون باید این توی آسایشگاه بستری میشد با اینکه دلم از او آشوب میشد اما احساس کردم بهترین موقع حرف کشیدن است پرسیدم:
_با شیدا هم از این مهمانی ها میرفتید ؟
با خوشحالی گفت :
_خب آره ، شیدا خیلی قشنگ بود همه دوستانم به من حسودی شون میشد ، نشد یک جا بریم از من نپرسن چطور اونو پیدا کردم .
با نفرتی که سعی در پنهان کردنش میکردم گفتم:
_شما چی می گفتین؟
کامران خندید و گفت :
_من هم میگفتیم از فامیلای دورمونه و سر مساله عشق و عاشقی با هم ازدواج کردیم
با خودم گفتم دروغگوی بدبخت ، ناگهان چیزی به ذهنم رسید ، به او گفتم:
_راستی چی شد چیدا وقتی اومد فرانسه درسش رو ادامه نداد ؟ اون که خیلی علاقمند بود بره دانشگاه .
از شنیدن حرفم جا خورد ، انتظار داشتم حرفم را ردّ کند و بگوید " نه کی همچین حرفی زده ؟ شیدا تا چند ماه بعد از به دنیا آمدن شروین هم به دانشگاه میرفت ." ولی کامران که فکر کرده بود من از قبل میدانستم شیدا هرگز در فرانسه به دانشگاه نرفته است گفت :
_من خیلی اصرار کردم درسش رو ادامه بده اما خودش دوست نداشت. شیدا اصلاً به زندگی اش نمیرسید وقتی هم که شروین به دنیا اومد درگیر تر و خشک کردن اون شد . یعنی به دنیا اومدن شروین تمام وقتش رو گرفت. البته تقصیر شیدا نبود نگهداری بچه خیلی سخته و احتیاج به وقت زیادی داره . به خصوص که شروین این اواخر خیلی هم شیطون شده بود.
اندام بی حرکت و چهره مات شروین جلوی چشمانم ظاهر شد ، شاید اگر تا کنون نفهمیده بودم او یک دروغگوی کثیف است ، حرفش را باور میکردم اما ازینکه به این راحتی دروغ میگفت چنان از او متنفر شدم که دلم میخواست میتوانستم با دستان خودم خفه اش کنم . به خصوص که در مورد خواهرم با بچه اش این طور حرف میزد. کامران که فکر کرده بود توانسته من را برای رفتن به مهمانی مجاب کند گفت :
_شیوا جون میای دیگه ؟
_نه.
_جون من
از جایم بلند شدم و گفتم:
_اصرار نکنید
با ناراحتی زیاد گفت :
_حالا من به اونها چی بگم ؟
_مشکل خودتونه ، شما نباید قبل از اینکه با من صحبت میکردید قول همراهی مرا می دادید.
مثل بچه سمجی گفت :
_همین یک دفعه ، خواهش می کنم .
_متاسفم .
لحظاتی در سکوت نگاهم کرد، به وضوح برق کینه را در چشمان سبزش دیدم و دلم لرزید. شاید اگر یک بار دیگر از من میخواست بروم از ترسم کوتاه می آمدم اما او دیگر چیزی نگفت و با ناراحتی از جایش بلند شد و قبل از من آشپزخانه را ترک کرد، با دست و پایی سست سر جایم نشستم و به خودم گفتا " خب اگر خبر مرگت میرفتی چی میشد ؟ حالا اگر بخواد بالایی سرت بیاره چی ؟" و همان موقع جواب خودم را دادم " غلط کرده ، مرتیکه روانی ". با نفرت از جا بلند شدم و متعجب از این دوگانگی درونی ام میز را همان طور رها کردم و به اتاقم رفتم . وقتی در اتاق را قفل کردم تازه توانستم به افکار بهم رخته ام نظمی ببخشم . از یک بابت نگران گم شدم دفتر شیدا بودم و از طرف دیگر احساس ترس مبهمی میکردم ، زیرا فهمیده بودم کامران آدم نرمالی نیست اما چیزی که به من آرامش میبخشید بدون اینکه احساس عذاب وجدان کنم یاد فراز بود . اکنون دیگر فهمیده بودم او متعلق به کسی نیست و من میتوانم با خیال راحت نسبت به او احساس علاقه کنم . در نگاه او رنگ محبت را دیده بودم اما مطمئن نبودم آن را درست تشخیص داده باشم و احساس او نسبت به من همان چیزی باشد که در وجود من است. کسی از درونم در صدد آزارم بود و مرتب به من یاداوری میکرد که نسبت به این قضیه خوشبین نباشم . کلافه از این سوهان روح روی تختم دراز کشیدم و زیر لب زمزمه کردم :
_من هیچ وقت خودم رو به کسی تحمیل نمیکنم سالها به ارشیا علاقه داشتم ولی هیچ وقت نشان ندادم دوستش دارم . ارشیا فامیل بود و مرتب جلوی چشمم فراز که یک نفر غریبه است و ممکنه سال تا سال نبینمش . پس قرار نیست به خاطر این فکر خودم را اذیت کنم . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دیگر به این موضوع فکر نکنم . همان طور که به سقف چشم دوخته بودم صدای در اتاق کامران را شنیدم ، نیم خیز شدم و به دقت گوش کردم . لحظاتی بعد صدای پای او را شنیدم که از پله ها پایین میرفت. خیلی منتظر شدم ولی او بالا برنگشت . هیچ صدای دیگری هم از پایین نشنیدم . دلم به جوش و خروش افتاده بود . حسی مثل دلشوره به جانم چنگ میزد و آرامش را از من میگرفت ، چندین بار به خودم تلقین کردم او هیچ کاری نمیتواند انجام دهد اما ترسی مبهم رشته هایم را پنبه میکرد ، بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم از ماندن در آنجا حوصله ام سر رفته بود ولی جرات بیرون رفتن را هم نداشتم . مدتی کنار پنجره ایستادم و فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر به همین ترتب پیش بروم دچار ناراحتی اعصاب خواهم شد ، کم کم می فهمیدم چرا شیدا دچار بیماری شده زیرا به این پی برده بودم که او زندگی سختی را با این مرد تحمل کرده . در یک لحظه تصمیم گرفتم از او نترسم به همین خاطر در اتاق را باز کردم و با احتیاط از آن خارج شدم . همان طور که فکر کرده بودم کامران در طبقه پایین هم نبود از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم وقتی خودرواش را دیدم مثل کسی که برق به تنش وصل کرده باشند بر خودم لرزیدم . زیرا فکر کردم نکند جایی پنهان شده است و این فکر چنان باعث ترسم شد که به طرف آشپزخانه دویدم تا اگر چنین چیزی واقعیت داشت وسیله ای برای دفاع از خودم پیدا کنم . میز آشپزخانه جمع شده بود ولی ظرفها نشسته داخل ظرف شویی قرار داشت کتری را پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم تا بهانه ای برای حضورم در آنجا داشته باشم . سپس پشت میز نشستم و مثل زندانی ای که منتظر مجازات باشد برای خودم دعا کردم . در افکار خودم غرق بودم که صدای باز شدن در را شنیدم . بی دلیل سردم شد به طوری که بدنم مورمور میشد. هنوز به خود نیامده بودم که کامران مثل اجل معلق جلوی در آشپزخانه نمایان شد . بدون اینکه دست خودم باشد به او گفتم:
_چای میخورید ؟
نگاهی به کتری انداخت و با قیافه گفت :
_بله.
مثل همیشه نبود حتی لبخندی هم بر لب نداشت. لحظه ای ایستاد و بعد رفت بالا و مرا با افکار وحشتناکی که در مغزم جریان داشت تنها گذاشت. چنان ترس به وجودم افتاده بود که لحظه ای با خود فکر کردم تا برنگشته از منزل خارج شوم ولی بعد فهمیدم این احمقانه ترین فکری است که به مغزم خطور کرده است. کجا میتوانستم بروم ؟ در حالی که پول و مدارکم بالا بود . در این وقت صدای سوت کتری چنان مرا ترساند که یک متر از جا پریدم . با تنی لرزان چای را دم کردم و بعد چند مشت آب به صورتم زدم تا حالم کمی جا بیاید. حدود نیم ساعت طول کشید تا کامران برگشت . کت و شلوار تنش بود و معلوم بود برای مهمانی آماده شده. او با همان قیافه برزخی و ناراحت آمد سر میز نشست . بدون اینکه حرفی بزنم برایش فنجانی چای رختم . او چایش را خورد و با لحن سرد و بی روحی که به نظرم تهدید آمیز میرسید گفت :
_من امشب دیر بر میگردم مناظر من نباشید.
سپس از جا بلند شد و رفت. وقتی صدای بهم خوردن در منزل را شنیدم لحظاتی صبر کردم و بعد داخل راهرو رفتم و از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم و وقتی خودرواش را ندیدم فهمیدم به راستی رفته است . تازه آن وقت بود که نفس راحتی کشیدم و عضلات بدنم که از ترس منقبض شده بود آزاد شد و ناخودآگاه زدم زیر گریه . دلم بیشتر از آنکه برای خودم بسوزد برای شیدا میسوخت. اگر من در طی مدت ده ، دوازده روز زندگی زیر یک سقف چنین بهم ریخته شده بودم ، طفلی خواهرم چطور دو سال و خرده ای این ابلیس را تحمل کرده بود و دم نزده بود. وقتی دلم خوب خالی شد اشکهایم را پاک کردم و فقط به یک چیز فکر کردم و آن نجات شیدا از اسارت این مرد شیطان صفت بود . ساعتی از رفتن کامران گذشت من نیز کاری برای انجام دادن نداشتم ، با خودم فکر کردم به اتاقم بروم و سر خودم را طوری گرم کنم . خانه ای که روز اول چنان به نظرم زیبا جلوه کرده بود اکنون گورستانی سرد و وهم الود به نظرم میآمد. شاید قسمت این بود که من وارد جریان زندگی شیدا شوم و با چشم خود ببینم پول و ثروت و خانه مجلل و شیک اگر در آن ذره ای آرامش در آن نباشد به کفر ابلیس هم نمیارزد.البته قبل از آن هم زندگی آیدا را دیده بودم اما به چنین نتیجه ای نرسیده بودم . همان طور که از پله ها بالا میرفتم فکری ذهنم را مشغول کرد با خودم فکر کردم سری به اتاق کامران بزنم با این فکر به طرف انتهای راهرو رفتم و چند قدم مانده به در اتاق کامران ایستادم بار دیگر ترس لعنتی تمام وجودم را گرفته بود با خودم فکر کردم اگر یک مرتبه سر برسد و مرا در اتاقش ببیند چه فکری میکند ؟ لحظه ای پشیمان شدم و برگشتم اما با خودم فکر کردم هر طور شده باید آنجا را ببینم گویی حسی غریب من را تشویق به رفتن به آن اتاق میکرد برگشتم ولی از ترس بدنم میلرزید.
با صدای بلند شروع کردم با خودم حرف زدن تا ترس را از یاد ببرم . از شدت ترس صدایم به طرز غریبی کلفت شده بود . بلند بلند میگفتم :
_خب بر فرض اون مرتیکه مزخرف بیاد. میخواد چه غلطی بکنه. اصلاً اون چطور به خودش اجازه داده بیاد اتاق من رو بگرده ؟ من هم به عوض کاری که کرده میرم اتاقش رو میگردم اگر اومد میگم داشتم دنبال دفترم میگشتم . با این فکر دستم را به دستگیره در گرفتم و خواستم آن را بپیچانم که متوجه شدم در آن قفل است . ترسم تبدیل به نفرت شد . اکنون دیگر شک نداشتم در آن اتاق چیزی است که کامران نمیخواهد من آن را ببینم . در این وقت صدای زنگ تلفن از پشت در بسته اتاق چنان مرا ترساند که ناخودآگاه جیغ کشیدم و به طرف اتاق خودم دویدم . صدای زنگ از طبقه پایین و اتاق کامران به گوشم میرسید ولی من چنان میلرزیدم که نای تکان خوردن نداشتم . زنگ تلفن بعد از چندین بار قطع شد و من تازه به این فکر افتادم که نکند فراز پشت خط بوده است . به اتاق برگشتم و از پشت پنجره آنقدر غروب خورشید را نگاه کردم تا در افق ناپدید شد ، سپس از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم تا برای شام چیزی درست کنم .
ساعت از نه گذشته بود که زنگ تلفن مرا به سوی آن کشاند، با خودم فکر کردم چه کسی ممکن است تلفن کرده باشد. مطمئن بودم فراز نیست زیرا او نمیدانست کامران آن شب بیرون از منزل است. به این فکر کردم احتملا خود کامران زنگ زده تا ببیند من در منزل هستم یا نه ، زیرا این طور که فهمیده بودم او آدم شکاک و حسودی بود. تلفن را برداشتم و گفتم:
_الو
لحظهای صدائی به گوشم نرسید اما بعد صدای خفه ای که مشخص می کرد از راه دور است گفت :
_الو .. الو
و بعد ارتباط قطع شد . مشخص نبود صدا متعلق به چه کسی است. اما احساسی به من میگفت از تهران است. گوشی را سعی جایش گذاشتم و به آن خیره شدم . بار دیگر تلفن زنگ خورد و من بالافاصله آن را برداشتم ، این بار صدا واضح تر از قبل بود. مردی پشت خط بود که میگفت :
_الو؟.....الو ؟.....
بدون اینکه متوجه باشم به زبان فارسی گفتم:
_بله، بفرمائید
مردی که پشت خط بود گفت :
_الو شیوا خودتی ؟
از بین صدای خش خشی که متعلق به خطوط تلفن بود صدای ارشیا را شناختم با شنیدن صدای او انگار دنیا را به من بخشیدند.، گفتم:
_ارشیا !....
_سلام شیوا چه عجب !
_سلام چطوری ؟
_باور کن اگه این بارم موفق نمیشدم تماس بگیرم دیوونه میشدم .
_برای چی ؟
_این پنجمین باره که شماره اونجا رو میگیرم .
_آها عزیز بهم گفت شماره اشتباه بود ؟
_نه شماره درست بود اتفاقا پریشب رفتم خونه عزیز شماره ای رو که به من داده بودی با شماره ای که توی دفتر تلفن بود مقایسه کردم ، درست بود.
_خب پس چی ؟
_نفهمیدم دو بار یک مردی گوشی رو برداشت اول فکر کردم شوهر شیداست اما مثل اینکه اشتباه بود چوب گوشی رو گذاشت . یکی دوبار دیگه هم یکی گوشی رو بر میداشت بدون اینکه چیزی بگه قطع میکرد. اینا رو ولش کن ، خب حالا تعریف کن چطوری و چه کار کنی ؟
فکری در سرم جریان افتاده بود . مثل آدم شکاکی شده بودم که به همه دنیا با دید منفی نگاه میکرد بدون اینکه جواب احوالپرسی او را بدهم گفتم:
_ارشیا چه موقع زنگ زدی ؟
_یک بار صبح زنگ زدم کسی جواب نداد چند بار هم حدود ساعت ده شب . البته به وقت اینجا یعنی دوازده و نیم ، چطور مگه ؟
به خاطرم آمد یکبار که به همراه کامران از بیرون برگشته بودیم به محض داخل شدن تلفن زنگ زد و کامران گوشی را برداشت و بعد از چند لحظه چیزی گفت و بعد بالافاصله تلفن را قطع کرد. احساس میکردم آن شب ارشیا پشت خط بوده ، گفتم:
_ارشیا اونی که گوشی رو برداشت زن بود یا مرد ؟
_گفتم که مرد، اول فکر کردم کامرانه ولی بعد... شیوا چیزی شده ؟
_فکر کنم کامران بوده .
_کامران ؟
اون اصلا با من حرف نزد.
_می دونم و توی این فکرم چرا ؟
_این یعنی چی ؟
_ارشیا گوش کن یک موضوعی هست که باید باهات درمیون بذارم ، اما اینایی که بهت میگم نمیخوام به گوش عزیز یا بابا یا هیچ کس دیگه برسه ، متوجهی ؟
_شیوا معلومه چی میگی ؟
_اگه گوش بدی میفهمی ، اما اول قول بده تا بهت بگم .
_خیلی خب باشه ، جونم رو به حلقم رسوندی ، زودتر بگو چی شده ؟
سعی کردم موضوع را بدون جنجال و خیلی خلاصه برایش توضیح بدم اما وقتی به او گفتم در حال حاضر شیدا توی بیمارستان بستری است بالافاصله از من پرسیدی :
_شیوا تو الان کجایی ؟
_من خونه شیدا هستم .
_می دونم منظورم اینه که تو توی اون خونه تنهایی ؟
_الان اره چون کامران رفته بیرون .
با لحن عصبی گفت :
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:59 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_بفهم چی میگم . منظورم اینه که تو و کامران توی اون خونه لعنتی تنهایید ؟ یعنی خدمتکاری پرستاری چیزی ندارید ؟
متوجه منظورش شدم ، میدانستم مثل بشکه باروت آماده انفجار است با این حال نمیتوانستم به او دروغ بگویم . سعی کردم لحنم عادی باشد و گفتم:
_اره.
لحظه ای سکوت کرد و بعد با عصبانیتی که یک بار شاهد آن بودم فریاد زد :
_خوب گوش کن ببین چی میگم ، فردا توی اولین فرصت پاسپورتت رو می بری سفارت ایران تقاضای برگشت میکنی و بهشون میگی مخارج برگشتت رو توی فردگاه تهران به حساب میریزند.
_ارشیا !
با عصبانیت گفت:
_همین که گفتم ، تو نباید حتی یک لحظه هم اونجا بمونی .
از صحبت با ارشیا پشیمان شده بودم من نیز با عصبانیت گفتم:
_نه خیر ، تو گوش کن ببین من اگر سرم بره حتی برای یک لحظه هم دیگه شیدا رو اینجا تنها نمیذارم ، تو هم بهتره این قدر جوش نزنی من این حرفها رو نگفتم که برام تعیین تکلیف کنی .بلکه فکر کردم پسر عمه پزشکم مطمئنترین کسیه که میتونم حرفهای تلنبار شده روی دلم رو بهش بگم در ضمن اگر قرار بود بالایی هم سر من بیاد مطمئن باش تا حالا اومده بود.
آرام تر شد و با لحن ملتمسانه ای گفت:
_آخه کله خراب چرا نمیفهمی ، این طور که میگی این یارو روانیه .
_شاید باشه اما به ....
زور جلوی زبانم را گرفتم نزدیک بود از دهانم بپرد و بگویم به قول فراز ، تا وقتی نفهمیده که من یک چیزهایی میدونم دست از پا خطا نمیکنه ولی یادم آمد ارشیا فراز را نمیشناسد و بهتر بود فعلا از این موضوع خبر نداشته باشد. ارشیا گفت :
_می گفتی ؟
_همین دیگه من مواظب خودم هستم فعلا به عزیز و بابا چیزی نگو ، نمیخوام اونها توی هول و ولا بیفتند. متوجه ای که ؟
فورا گفت:
_من فقط یک چیز رو متوجهم و اون اینکه موندن تو اونجا درست نیست، اگه این طور که میگی شیدا توی بیمارستان باشه ، جاش امنه ولی تو چی ؟ اگه یک موقع بخواد بالایی سرت بیاره کی به دادت میرسه ؟
_باز هم شروع نکن یک بار بهت گفتم اون جراتش رو نداره . غیر از این هم باشه ، من اگر بمیرم هم شیدا رو یک لحظه دیگه تنها نمیگذارم.
_من همین امروز میرم دنبال ویزا تا یک سر بیام اونجا .
لحظه ای احساس پشت گرمی کردم گفتم:
_راست میگی ؟
_اره .
به عمه و بقیه چی میگی ؟
_تو همیشه نگران بقیه هستی ، مهم نیست چی میگم . نترس مواظبم کسی چیزی نفهمه .
_ارشیا تو قول دادی اگه شیدا سه سال تمام این مردک رو تحمل کرده فقط بخاطر غرورش بوده من نمیخوام آبروش پیش کسی بره .
به تلخی گفت :
_اینو دیگه خوب میدونم شیدا هم همون غرور لعنتی تورو داره .
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:
_خب این حرفها رو ولش کن . از تهران چه خبر؟
_خبرها به داغی اونجا نیست.
_این قدر بد اخلاق نباش ، حالا دیگه اتفاقیه که افتاده شاید هم من روغن داغش رو زیاد کردم .
اتفاقا مطمئن هستم تو همه چیز رو اون جوری که اتفاق افتاده نگفتی که مبادا بیشتر نگرانت بشم . اما موندم که چرا زودتر زنگ نزدی من رو در جریان بگذاری و گذاشتی تا امروز.
_به خدا من هم تازه این موضوع رو فهمیدم . اگر میخواستم بهت نگم امروز هم خفه میشدم و چیزی نمیگفتم . که ای کاش میشدم .
لحظه ای سکوت کرد و گفت:
_شیوا من رو ببخش. اعصابم بدجوری به هم ریخته
_کاری نکردی ببخشمت.
_به خدا خیلی نگرانم ، تورو جون عزیز خیلی مواظب خودت باش .
_باشه بابا مواظبم ، اینجوری که میگی بیشتر میترسم ، خدا رو شکر تو دکتر داخلی هستی اگر دکتر روانشناس بودی که مردم رو زهره ترک میکردی .
از سکوتش فهمیدم حوصله شوخی ندارد. گفتم:
_راستی از دخترت چه خبر؟ اسمش رو چی گذاشتی ؟
با این پرسش از ارشیا ناخودآگاه به یاد فراز افتادم و چهره متعجب و ناراحت او وقتی به یاد آورده بود خودش را به من معرفی نکرده جلوی چشمم آمد. صدای بی حوصله ارشیا را شنیدم که گفت :
_اسمش رو گذاشتم آرزو اما پروانه و مامان اون رو پوپک صدا میکنند.
_وای چه اسم قشنگی ارشیا پوپک خیلی قشنگ تره.
بی حال گفت :
_راست میگی ؟
_اره به خدا، پوپک اسم خیلی قشنگیه ، امیدوارم زنده باشه . راستی پروانه چطوره ؟
_اونم خوبه ، لطفا دیگه حال کسی رو نپرس چون همه اینجا حالشون خوبه .
خندیدم و گفتم:
_خیلی خب راستی اگر خواستی به اینجا زنگ بزنی از صبح ساعت نه تا یک معمولاً کامران سر کاره البته به وقت اینجا.
چیزی نگفت و من ادامه دادم :
_در ضمن من یک روز درمیون به آسایشگاه میرم شیدا رو ببینم یک وقت اگر زنگ زدی نبودم نگران نشو.
_راستی شیوا به پولی چیزی احتیاج نداری ؟
_نه دستت درد نکنه پولایی که بهم دادی خیلی به دردم خورد
باز هم چیز نگفت، نمیدانستم در چه حال بود اما از حرف زدنش معلوم بود حال و حوصله درستی نداره بهتر دیدم مکالمه را تمام کنم :
_ارشیا خواهش میکنم اینقدر اعصابت رو خورد نکن ، به خدا هیچ اتفاقی نمیافته .
_شیوا اگه موردی پیش آمد چی ؟.....
احساس کردم بهتر است موضوع فراز را هم به او بگویم گفتم:
_راستی یادم رفت یک چیز دیگه رو بگم وقتی داشتم میاومدم توی فرودگاه با یک آقایی آشنا شدم که من رو راهنمایی کرد تا بتونم کامران رو پیدا کنم یک هفته بعد وقتی رفته بودم بیمارستانی که شروین اونجا بستریه نتونستم به نگهبان بفهمونم میخوام به ملاقات برم . البته اون روز ملاقات هم نبود رفتم توی پارکی که روبروی بیمارستان بود نشستم که یک دفعه اون آقا رو دیدم به من گفت نباید اونجا بشینم کن اونجا جای مطمئنی نیست و برای یک زن تنها خطرناکه ، وقتی هم فهمید میخواستم شروین رو ببینم و راهم ندادند من رو تا بیمارستان همراهی کرد . راستش اون جا و توسط اون بود که فهمیدم حرفهای کامران به هم نمیخوره و یک موضوع هایی در بینه . اون آقا به من گفت اگه یک موقع احساس خطر کردم به پلیس خبر بدم .
وقتی سکوت کردم منتظر بودم صدای اعتراضش را بشنوم . بر خلاف آنچه فکرش را میکردم ارشیا با صدای خسته ای گفت :
_این یارو چه جور آدمیه ؟ چه کاره است ؟
_ازش نپرسیدم چه کاره است.
_تو نمیدونی اون چه کاره است و کیه ولی اون همه جیک و پوک تورو میدونه ؟ این یعنی چی ؟
_مثل اینکه من به مشکل برخوردم نه اون . تازه اگه من به تو بگم کارش اینه و قیافه اش این جوریه و مادر پدرش کی هستند ، نمیگی چرا این همه اطلاعات داری ؟ ارشیا به خدا آدم رو از حرف زدن پشیمون میکنی .
_آخه دلم میخواد از دهن گرگ در بیائ بیفتی تو دهن شیر .
_ببین ارشیا خودت هم میدونی من توی این جور موارد حواسم خیلی جمعه تا الان هم هیچ نقطه ضعفی نتونستم ازش بگیرم دقیقا نمیدونم چه کاره است اما بنظر نمیاد آدم بدی باشه .
_اره ، همه خوبن فقط ما بدیم .
کلامش رنگ حسادت داشت خنده ام گرفت ولی برویم نیاوردم و گفتم:
_اگه بخوای شماره تلفنش رو میدم خودت باهاش حرف بزن .
بالافاصله گفت:
_بگو.
_توی کیفمه بالاست ، میخوای قطع کن بعد بهت بدم .
_نه گوشی دستمه برو بیارش .
گوشی را روی صندلی گذاشتم و دوان دوان بالا رفتم و دقایقی بعد با کیفم برگشتم و بعد شماره منزل دوست فراز را به او دادم ، وقتی پرسید اسمش چیه ؟ نام خانوادگی اش را به او دادم تا فکر نکند خیلی با او خودمانی شده ام . قبل از خداحافظی گفت :
_شیوا به هر حال زیاد به کسی اطمینان نکن من سعی میکنم مرتب باهات تماس بگیرم .
_باشه ، نگران نباش اتفاقی نمیافته من هم خیلی مواظبم .
وقتی با او خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم نفس راحتی کشیدم ، همان لحظه به فکرم افتاد به فراز زنگ بزنم و به او بگویم که ممکن است ارشیا با او تماس بگیرد ، در حقیقت از اینکه بهانه ای برای تماس تلفنی با او پیدا کرده بودم خوشحال بودم . شماره منزل دوستش را گرفتم ، بعد از چند بوق مردی گوشی تلفن را برداشت و گفت :
_وی بن سواق.
بالافاصله متوجه شدم دوست فراز است. فراز گفته بود فقط نامم را بگویم . به نظرم خیلی مسخره می آمد بدون مقدمه اسمم را به زبان بیاورم بنابراین گفتم:
_بن ژوق مسیو، آایام شیوا.
خودم هم میدانستم انگلیسی و فرانسه را قاطی کرده ام اما به جز آن چیز دیگری بلد نبودم . مرد گفت :
_اوه ، وی ، شئی واا ن کیت پ
با شنیدن نامم فهمیدم مرا شناخته اما باقی حرفش را نفهمیدم برای تشکر گفتم:
_تنک یو
بالافاصله یادم آمد این کلمه انگلیسی است و تشکر به فرانسه میشود مقسی برای اصلاح حرفم دیر شده بود زیرا او رفته بود تا فراز را صدا کند . لحظه ای بعد فراز گوشی را برداشت و با خوشحالی گفت :
_سلام چطوری ؟
_خوبم ممنون
_چه خبر ؟
_فعلا اوضاع امنه.
_مگه کامران خونه نیست ؟
_نه رفته مهمونی .
وقتی جریان را براش تعریف کردم گفت :
_نگران نباش ، کار خوبی کردی نرفتی
_راستش زنگ زدم به شما بگم ...
حرفم را قطع کرد وگفت :
_به کیا؟
متوجه منظورش نشدم ، گفتم:
_به شما
_ماها یعنی کیا ؟
نمی فهمیدم چرا متوجه نمیشود، گفتم :
_به خودتون
_اها ، به خودم ، خوب میتونی راحت تر خطابم کنی .
لحظه ای مکث کردم و بعد تازه دوزاری ام افتاد ، فهمیدم دستم انداخته ، چهره متین و رفتار جدی و سنگین او جلوی چشمم آمد . تازه فهمیدم با آن همه متانت طبع شوخی هم دارد و این برایم خیلی جالب بود گفتم:
_بله زنگ زدم به ....
کمکم کرد و گفت :
_بهت بگم ...
با خجالت و به سختی جمله او را تکرار کردم . خندید و گفت :
_نترس اولش ساخته اما عادت میکنی . خب میگفتی ؟
ادامه دادم :
_امروز پسر عمه ام که پزشکه بهم زنگ زده بود تا حالم رو بپرسه ، راستش من هم جریان رو تا حدی بهش گفتم همین طور به او گفتم که شما....
باز هم حرفم رو برید و گفت ؛
_کیا؟
از اینکه کوتاه نمی آمد خنده ام گرفته بود مکثی کردم و او گفت :
_خب ؟ ببخشید حرفت رو قطع کردم اما می خوام یادت بدم چطور راحت بگی تو
در حالی که لبخند میزدم گفتم :
_خیلی اذیتتون کردم بعد هم با اجازتون شماره منزل دوستتون رو بهش دادم ، ممکنه با شما تماس بگیره.
گفت :
_با کیا ؟
و من خندیدم و گفتم :
_با .....
و او تکمیل کرد و گفت :
_با تو
لحظه ای هر دو سکوت کردیم تا اینکه او سکوت را شکست و با لحن غریبی گفت :
_شیوا ....
ولی ادامه نداد. قلبم شروع کرد به تند زدن به طوری که برای خودم هم جای تعجب بود. گویی قلبم مفهوم سکوت او را زودتر از مغزم درک کرده بود . مدتی این سکوت ادامه داشت تا او بار دیگر سکوت را شکست و گفت :
_باشه من منتظر تلفنش هستم .
_اگر کاری با من نداری باید خداحافظی کنم .
_نه فقط مواظب خودت باش .
_خداحافظ.
_خدانگهدارت.
گوشی را روی دستگاه گذاشتم مدتی به آن حال ماندم ، نمیدانم فراز میخواست چه بگوید که نگفت . احساس می کردم او برای گفتن آنچه که قلبم به آن گواهی میداد دچار تردید است . برای خودم هم این احساس خیلی زود بود . من و او فقط سه بار همدیگر را دیده بودیم و این برای دلبسته شدن به نظر کمی زود میآمد. اما مطمئن بودم احساسم در این مورد اشتباه نمیکرد. او هم همان احساسی را به من داشت که من در مورد او داشتم و در این مورد شک نداشتم .
ساعت نه شب شام مختصری خوردم و بالافاصله به اتاقم رفتم و بعد از قفل کردن در میز تحریر را جلوی در گذاشتم و صندلی را هم روی آن قرار دادم . هنوز داخل رختخواب نشده بودم که صدای زنگ تلفن را شنیدم به سرعت میز و صندلی را کنار زدم و دوان دوان پایین رفتم . وقتی گوشی را برداشتم صدای فراز را شناختم او به فرانسه گفت :
_بن سواق ژو وودق تلفن آفرانسوا.
_سلام متاسفانه متوجه نشدم چی گفتید .
خندید و گفت :
_سلام شیوا ، کامران که هنوز نیامده ؟
_نه .
_خوبه ، با خودم فکر کردم اگر یک موقع اون جواب داد فکر کنه اشتباه گرفتم .
_چیزی شده ؟
_نه ، فقط میخواستم بهت بگم پسر عمه ات تلفن زد.
با تعجب گفتم:
_واقعا ، چه زود !
_بله ، از قرار معلوم ایشان نگران این بود مبادا بنده آدم ناتویی باشم .
لبم را به دندان گزیدم و گفتم:
_مگه چیزی بهتون گفت :
_نه ، اتفاقا خیلی محترمانه برخورد کرد ولی ما مردا جنس خودمون رو خوب می شناسیم . من هم برای اینکه خیالش راحت بشه شماره خونه و آدرس محل کارم رو بهش دادم تا اگه خواست در موردم تحقیق کنه .
_معذرت میخوام ، مقصر من بودم نباید در مورد شما با او حرف میزدم .
_نه ، چرا اتفاقا کار خیلی خوبی کردی ، باور کن از این موضوع خیلی خوشحال شدم .
دلیل خوشحالی اش را نپرسیدم ، گفتم:
_به شما گفت میخواد بیاد اینجا ؟
_اره .
_می دونستم میاد.
_می تونم یک سوالی ازت بپرسم ؟
_بله حتما .
_آقای دکتر متاهله ؟
متوجه منظورش شدم و خیلی عادی گفتم:
_بله سه ساله که ازدواج کرده به تازگی هم صاحب یک دختر شده .
فراز دیگه چیزی نگفت ولی من میدانستم چه فکری میکند من و او خیلی زود خداحافظی کردیم و قرار بعدی مان را برای روز دوشنبه گذاشتیم . بعد از اینکه گوشی را گذاشتم به اتاقم رفتم و بعد از قفل کردن در اتاق به تختخواب رفتم و خوابیدم . روز بعد کامران در منزل بود . به امید اینکه آن روز به دیدن شیدا برویم صبح که از خواب برخاستم رفتم پایین و صبحانه آماده کردم ، اما هر چه منتظر شدم کامران پیداش نشد . خودرواش داخل پارکینگ بود و میدانستم منزل است اما نمیدانم چرا پایین نمی آمد ، بعد با خودم فکر کردم نکند از قصد خودش را زده به خواب تا مبادا از او بخواهم به دیدن شیدا برویم . ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود که پایین آمد چشمانش از کسرت خواب پف کرده بود و همچنان قیافه طلبکارانه داشت . ناهار و صبحانه اش را یکی کرد و به سالن رفت تا روز نامه بخواند . طاقت نیاوردم و رفتم پیش او و گفتم:
_آقا کامران امروز یکشنبه است اگر خاطرتون باشه به من قول داده بودید امروز من رو برای دیدن شیدا ببرید .
بدون اینکه به من نگاه کند گفت :
_متاسفانه من امروز وقت ندارم .
من هم بدون اینکه چیزی بگویم او را ترک کردم و به طبقه بالا رفتم و حتی برای شام هم پایین نیامدم . با این کار نشان دادم من نیز به او لج کرده ام اما در حقیقت به ضرر خودم تمام شد زیرا در اتاق حبس شده بودم . آن روز به من خیلی سخت گذشت ولی به این نتیجه رسیدم این راه درستی برای پیشبرد هدفم نیست، اگر قرار بود خصمانه رفتار کنم او نیز رفتاری بهتر از آن نداشت و این مرا از هدفم دور میکرد. من باید سر از کار او در میآوردم و برای این منظور باید از راهش وارد میشدم .او نقطه ضعف بزرگی داشت که من آن را فهمیده بودم و باید از این موضوع نهایت استفاده را میبردم . با این فکر چشمانم را روی هم گذاشتم و خودم را مجبور به خوابیدن کردم تا زودتر شب بگذارند. روز بعد از خواب بلند شدم ابتدا تصمیم گرفتم به دیدن شیدا بروم ولی اول باید نقشه ای را که تا دیر وقت در ذهنم تنظیم کرده بودم به اجرا میگذاشتم . به همین منظور تا نزدیکی ظهر در آشپزخانه مشغول تهیه غذا بودم .
کامران مثل همیشه ساعت یک به خانه برگشت .با شنیدن صدای در منزل به خودم گفتم " شیوا خودت رو برای یک بازی ماهرانه آماده کن " و بعد خودم را سرگرم چیدن میز کردم . کامران برای رفتن به بالا باید از جلوی آشپزخانه ردّ میشد ، تا جلوی در آشپزخانه رسید نشان دادم تازه متوجه او شده ام تکان خوردم و گفتم:
_سلام ، من رو ترسوندین.
مثل روز قبل قیافه نگرفته بود اما معلوم بود هنوز از من دلخور است.
_سلام ، من فکر کردم متوجه صدای در شدین.
_نه حواسم نبود.
با کنجکاوی نگاهی به روی گاز انداخت ، گفتم:
_اگه میخواهید لباستون رو عوض کنید یک کم عجله کنید چون زیر گاز رو خاموش کردم میترسم غذا سرد بشه .
چیزی نگفت و از پله ها بالا رفت ، دقایقی گذشت و وقتی از او خبری نشد فکر کردم نقشه ام نگرفته اما درست همان لحظه صدای در اتاقش را شنیدم بالافاصله برای خودم غذا کشیدم و سر میز نشستم . وقتی وارد آشپزخانه شد به او نگاه کردم و گفتم:
_براتون غذا بکشم ؟
بشقابش را از روی میز برداشت و گفت :
_نه ، ممنون خودم میکشم .
سر سکوت تمام غذا صرف کردیم . او مثل همیشه با ولع غذا میخورد و معلوم بود از دستپختم خوشش آمده ، من زودتر از او غذا ایم را تمام کردم و بعد از جا بلند شدم و گفتم:
_میز با شما در ضمن برای شام میخوام قورمه سبزی درست کنم ولی لوبیا نداریم ، لطف کنید تهیه کنید .
با بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب او باشم آشپزخانه را ترک کردم و به طبقه بالا رفتم . عصر وقتی که پایین رفتم آشپزخانه تمیز شده بود و ظرفها شسته شده داخل سبد قرار داشت و یک بسته لوبیا قرمز روی میز بود . از دیدن آن لبخند زدم ، زیرا مطمئن بودم کامران از شکمش نمیگذره . کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم و روی صندلی نشستم و جوانب نقشه ام را مرور کردم . چای تازه دم کشیده بود که او پایین آمد و با دیدن من داخل آشپزخانه سلام کرد . جوابش را دادم و گفتم:
_چای میخوردی ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_بله.
برایش فنجانی چای ریختم و آن را جلویش گذاشتم و بعد گفتم:
_آقا کامران میدونم به خاطر اینکه پریروز باهاتون نیومدم مهمونی هنوز هم از من دلخورید ، از این بابت ازتون معذرت میخوام . اما از شما خواهش میکنم قبل از اینکه با من هماهنگ کنید قول رفتن جایی رو ندید ، این جوری موردی برای دلخوری پیش نمیاد در ضمن اگر میبینید حضور من اینجا باعث ناراحتی شماست میتونم برم یک جای دیگه .
از حرفم خیلی جا خورد ، بالافاصله گفت :
_نه، باور کنید من از شما دلخور نیستم ، سرم درد میکرد . این حرفها چیه شیوا جون اینجا خونه خودته .
از اینکه توانسته بودم او را از آن حالت ترسناک بیرون بیاورم خیالم راحت شده بود. این رفتار او قابل تحمل تر از آن بود که هر لحظه فکر کنم برایم نقشه ای کشیده . برای اینکه نشان بدهم از او دلگیرم گفتم:
_آخه میدونید چیه ایرانیها هر کجای دنیا که باشند خصلت ایرانی بودن خودشون رو دارند ، شاید یک فرانسوی و یا هر ملیّت دیگه براش مهم نباشه که میزبانش اخم کنه یا ناراحت باشه . اما برای ایرانیها اخم میزبان به معنی مزاحم بودن مهمونه .
احمقانه خندید و گفت :
_نه شیوا جون این فکر رو نکن اگه رفتار من باعث شده که ناراحت بشی ازت معذرت میخوام .
با همان قیافه گفتم :
_خواهش میکنم شما که نباید معذرت خواهی کنید .
با لحن التماس آمیزی گفت :
_نه خواهش میکنم من رو ببخش اشتباه کردم .
با تعجب نگاهش کردم ، یک لحظه فکر کردم من رو دست انداخته اما قیافه اش این رو نشان نمیداد ، برای اینکه این نمایش مسخره را تمام کنم گفتم:
_هر دو همدیگر رو بخشیدیم و بهتره دیگه در این مورد حرف نزنیم ، قبوله ؟
با خوشحالی گفت :
_اره ، قبوله.
چیزی به ذهنم آمد و گفتم :
_من هم از اینکه دیروز من رو نبردین شیدا رو ببینم سعی میکنم ناراحتی ام رو فراموش کنم .
بالافاصله گفت :
_شیوا جون معذرت میخوام اگه دوست داری امروز میبرمت.
از ته قلب خوشحال شدم و بدون اینکه شادی ام ررا پنهان کنم گفتم:
_راست میگین ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_اره همین الان بلند شین بریم .
بالافاصله از جای بلند شدم و گفتم:
_پس تا شما چایی تون رو بخورید من هم حاضر میشم .
لبخند زد و گفت :
_باشه .
تا جلوی در آشپزخانه رفتم و بعد برگشتم و گفتم:
_آقا کامران خیلی خیلی ازتون ممنونم .
به طرز دیوانه واری خندید و گفت :
_شیوا عزیزم تو چقدر بامزه ای .
خنده اش اعصابم را بهم میریخت اما باید تحمل میکردم وقتی به اتاقم رفتم تردید به سراغم آمد و به این فکر کردم نکند اوضاع بدتر از این شود؟ اما این فکر فقط یک لحظه با من بود زیرا مثل روز برایم روشن بود که با سیاست زنانه میتوانم کامران را توی مشتم بگیرم . هر چند دلم میخواست میتوانستم او را چنان لهٔ کنم که اثری از او باقی نماند. زیرا دیگر شک نداشتم که در پس آن چهره به ظاهر ساده و حقیر ، دیوانه ای زنجیری پنهان شده است . در کمد را باز کردم تا کیفم را بردارم که یک لحظه احساس کردم بار دیگر لباسهایم دست خورده است ، ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد و با عجله زیر لباسهایم را نگاه کردم . با دیدن دفترچه شیدا زیر لباسهایم دلم فرو ریخت. کامران آن را پس آورده بود. با اینکه باید از این موضوع خوشحال می شدم اما احساسی ناخوشایند وجودم را گرفته بود. به این فکر میکردم او چه وقت به اتاقم آماده که من نفهمیدم ، زیرا خیلی حواسم جمع این موضوع بود.نگاهی به اطراف انداختم و بعد به سرعت حاضر شدم ، وقتی پایین رفتم کامران منتظر بود ، قیافه اش از زمین تا آسمان با زمانی که از سر کار برگشته بود فرق داشت. تا مرا دید لبخند زد و گفت :
_بریم عزیزم ؟
با خودم گفتم " باز هم عزیزم گفتنش شروع شد " سرم را تکان دادم و جلوتر از او از در خارج شدم .
وقتی به آسایشگاه رسیدیم تازه به یاد مطلبی افتادم . با خودم گفتم که ای کاش به دکتر داوید سفارش میکردم مبادا به کامران بگوید من به تنهایی به آنجا رفته ام . خوشباختانه او وارد تر از آن بود که بخواهد در این مورد چیزی بگوید زیرا با دیدن ما خیلی خشک و رسمی گفت :
_چه عجب بالاخره به یاد آوردید مریضی هم در این آسایشگاه دارید ؟
بعد رو کرد به من و گفت :
_خانم من به شما گفته بودم حضور شما ممکن است باعث بهبود بیمارتان شود، درست است ؟
به کامران نگاه کردم نگاهش را به پایین انداخته بود و چیز نمیگفت ، دکتر به من لبخند زد بدون اینکه واکنشی به لبخند او نشان بدهم گفتم :
_بله گفته بودید. حقیقت این است که همسر خواهرم گرفتار کارشان هستند، ولی من قول میدم از این به بعد حتما سعی به خواهرم بزنم .
کامران واکنشی نشان نداد. به دکتر گفتم:
_حال خواهرم چطور است ؟
_فرقی نکرده .
خودم را ناراحت نشان دادم و گفتم:
_میشود بروم ببینمش ؟
دکتر گفت :
_اگر آمادگی دیدن او را دارید .
و بعد از گفتن این حرف ما را تنها گذاشت، بعد از رفتن او رو کردم به کامران و گفتم :
_شما هم میآیید بریم شیدا رو ببینیم ؟
در آن حال دعا میکردم بگوید نه ، کامران گفت :
_می دونی چیه شیوا جون ، من طاقت دیدن شیدای عزیزم رو روی تخت بیمارستان ندارم ، میترسم بیایم نتونم خودم رو کنترل کنم حال او هم بد بشه .
نشان دادم با او همدردم و گفتم:
_حق دارید ، من هم به سختی میتونم خودم رو کنترل کنم ، باشه پس شما همین جا باشید تا من برم و برگردم .
سرش را تکان داد و حالت گریه به خود گرفت و گفت :
_باشه عزیزم برو .
دیگر نأیستادم تا شاهد حرکات مسخره او باشم . در حالی که سعی میکردم نفرتم به بیرون تراوش نکند در دلم خطاب به او گفتم " مارمولک " جلوی در اتاق شیدا دکتر داوید منتظر بودم . لبخند زدم و گفتم :
_ممنون دکتر از اینکه پیش کامران نگفتید من اومدم اینجا.
_متوجه این موضوع شدم زیرا وقتی مرا دیدی نگاهت نگران شد.
لبخند زدم و گفتم:
_شما روانشناس قابلی هستید .
_از تعریفت متشکرم . حالا برو تو .
با نگرانی گفتم:
_مگه شما نمیایید ؟
سرش را چپ و راست تکان داد و گفت :
_نه .
_اگه یک وقت شیدا ناراحت شد چی ؟
لبخند زد و گفت :
_اما بار قبل که این طور نشد .
بدون اینکه حواسم باشد گفتم:
_آخه اون دفعه خواب بود .
دکتر با لبخند به من نگاه میکرد یک باره بخودم آمدم و یادم افتاد دفعه قبل که به دیدن شیدا آمدم دکتر داوید بیمارستان نبود . با تعجب گفتم :
_دکتر شما میدونید دفعه قبل که شما نبودید من به دیدن شیدا رفتم ؟
_سرش را تکان داد و گفت :
_البته من تاکید کرده بودم مانعی برای دیدار شما با شیدا نیست و خوشحالم که اینکار رو کردید زیرا نتیجه خوبی داشت .
او این حرف را زد و بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد پشتش را به من کرد و رفت . به دنبالش نرفتم زیرا فایده ای نداشت . لحظاتی پشت در اتاق شیدا ایستادم تا بتوانم افکارم را متمرکز کنم . سپس دستگیره را گرفتم و بعد از ذکر بسم الله آن را باز کردم . مثل دفعه قبل شیدا روی تخت دراز کشیده بود و چشمانش بسته بود . اما احساس میکردم خواب نیست و فقط چشمانش را بسته است . شیدا هنوز هم این عادتش را ترک نکرده بود ، هروقت قهر میکرد و یا نمیخواست با کسی روبرو شود خودش را به خواب میزد و چقدر در این حالت مظلوم به نظر میرسید . آرام آرام جلو رفتم تا به کنار تختش رسیدم . زیر لب گفتم:
_سلام عزیز دلم ، قشنگم ، ملوسم ...
بغض مانع ادامه حرفم شد . لحظه ای صبر کردم تا بتوانم خودم را کنترل کنم و بعد ادامه دادم :
_هنوز هم با آنجی شیوا قهری عروسکم ؟
خودم هم نمیفهمیدم چرا دلم اینقدر پر بود . آرام روی صندلی کنار تختش نشستم و سرم را کنار دستش که نیمه بسته کنارش قرار داشت گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن . مدتی به آن حال بودم تا اینکه احساس کردم کسی آرام آرام نوازشم میکند . مثل برق گرفتهها سرم را بلند کردم و دست شیدا را روی سرم دیدم ، فقط خدا میدانست چه حالی شدم چشمان او همچنان بسته بود اما از گوشه چشمانش اشک جاری بود و داخل روسی اش فرو میرفت . به آرامی دستش را گرفتم و آن را بوسیدم و آرام آرام زمزمه کردم :
_گل قشنگم ، عروسک نازم دیگه اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه ....
دلم پر بود و کنترلی روی اشکهایم نداشتم اما از اینکه شیدا مرا پذیرفته بود از ته قلب خوشحال بودم . او آن روز نه چشمانش را باز کرد و نه واکنش دیگری غیر از آنچه که دیده بودم نشان داد، نفهمیدم دکتر داوید چه وقت به اتاق آمد ، فقط زمانی که او را دیدم که دستش را روی شانه ام گذشته و با اشاره از من خواست اتاق را ترک کنم با اینکه دلم نمیآمد اما خرید بوسه را روی دست شیدا زدم و خیلی آرام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . آنقدر احساس ضعف و سر گیجه میکردم که روی یک صندلی خالی راهرو طبقه بالا نشستم تا بتوانم حال طبیعی ام را پیدا کنم . مدتی بعد از من دکتر داوید از اتاق خارج شد و کنارم روی صندلی نشست وقتی سرم را به طرفش چرخاندم متوجه شدم به من خیره شده است . نگاهش غمگین بود. گفت :
_شیوا چرا اینقدر خودت را عذاب میدهی ؟
به او لبخند زدم و گفتم:
_اما من خیلی خوشحالم چون احساس میکنم حال شیدا رو به بهبوده .
سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت :
_بله با این به خاطر حضور توست. اما از تو خواهش میکنم به خودت فشار نیاوری. شیدا خوب میشود، اما من نگران سلامتی تو هستم .
_دکتر نگران نباشید من سخت تر از اینها را هم تحمل کرده ام .
نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد ، به یاد کامران افتادم و از جا بلند شدم گفتم:
_دکتر من فعلا از شما خداحافظی میکنم .کامران منتظر من است، سعی میکنم فردا هم بیایم .
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_من نگران سلامتی ات هستم .سعی کن بیشتر استراحت کنی .
_از محبتی که به من دارید سپاسگزارم
لبخند زد و سرش را تکان داد. من نیز با شتاب پایین رفتم . از در ساختمان که بیرون آمدم کامران را دیدم که روی نیمکت داخل محوطه نشسته بود و به در چشم دوخته بود، با دیدن من از جا بلند شد و لبخند زد بی حوصله تر از آن بودم که بتوانم نقشم را خوب بازی کنم . اما چون مجبور بودم لبخندش را پاسخ دادم همان طور که به او نزدیک میشدم او نیز به طرفم میآمد. وقتی نزدیکش شدم به من نگاه کرد و گفت :
_شیوا جون گریه کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_وضعیت شیدا نگرانم میکنه .
بالافاصله نقش بازی کرد و گفت:
_حق داری من هم همین احساس رو دارم واسه همینه که دلم نمیاد بیام اون رو ببینم .
دندانهایم را از حرص بهم فشار دادم و گفتم:
_بهتره بریم .
بالافاصله سرش را تکان داد و گفت :
_اره ، این محیط خیلی غمگینه . زودتر بریم تا شاید از این حل و هوا بیرون بیایم.
_من از فردا گاهی میام اینجا پیش شیدا.
خیره نگاهم کرد و گفت :
_اون دکتر عوضی این رو گفته ؟
خودم را به آن راه زدم و گفتم:
_کدوم؟
با قیافه گفت :
_همون یارو دکتر شیدا .
_نه .
_من که اصلاً از این دکتره خوشم نمیاد.
بی تفاوت شانههایم را بالا انداختم و گفتم:
_چرا عوضش نمی کنید ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_اره یک روز باید بیایم برم پیش رئیس بیمارستان و ازش بخوام دکتر شیدا رو عوض کنه .
من که میدونستم او جُربُزه این کار را ندارد سکوت کردم تا هر چقدر که میخواهد بلوف بزند ، دیگر فهمیده بودم کامران ترسو تر از آن است که بخواهد کاری کند. به اتفاق کامران از آسایشگاه خارج شدیم . در طول راه به شیدا و واکنش او فکر میکردم . دلم میخواست صدایش ر ا بشنوم و با او صحبت کنم باید از او می پرسیدم چه چیز باعث شده آنقدر بهم بریزد، فقط در آن صورت میتوانستم کاری برایش انجام دهم . کامران مرا از فکر خارج کرد و گفت :
_شیوا جون دوست داری بریم بگردیم؟
با خودم گفتم باز شروع شد ، فکری کردم و گفتم:
_امروز یک کم خسته ام بهتره فردا بریم .
_مگه نمیگی فردا میری آسایشگاه ؟
_خب اگه برم صبح میرم چه ربطی به بعد از ظهر داره؟
سرش را تکان داد و گفت :
_اره این طوری بهتره صبحها برو اونجا بعد از ظهرها میریم می گردیم.
نسبت به او بی نهایت احساس تنفر میکردم ، گفتم:
_راستی از شروین چه خبر ؟ بهش سر میزنید ؟
_اره وقت کنم میرم میبینمش ، همون جوریه .
می دانستم دروغ میگوید و از همان روزی که مرا به دیدن او برده دیگر سری به آنجا نزده است. با خودم فکر کردم فردا سه شنبه است و شروین ملاقات دارد حتما یک سری بهش میزنم بعد میرم آسایشگاه و همان طور که به این موضوع فکر میکردم صحنه های اولین ملاقاتم با شروین در ذهنم زنده شد و به یاد آوردم دو روز است که به فراز تلفن نکرده ام .می دانستم خیلی نگران شده است چاره ای نبود با حضور کامران نمیتوانستم به او تلفن کنم . باید صبر میکردم صبح روز بعد که کامران به سر کار میرفت به او زنگ بزنم ، وارد خیابان که شدیم ناگهان چشمام روی یک تاکسی که کمی دورتر از خانه پارک شده بود خیره ماند و با دیدن فراز که به در تاکسی تکّیه داده بود قلبم فرو ریخت ، او مرا ندید و من هم نتوانستم جلوی کامران واکنشی نشان دهم . اما قلبم چنان میزد که ترسیدم مبادا صدایش به گوش کامران برسد . کامران جلوی در منزل ایستاد و من بالافاصله در را باز کردم تا خارج شوم . کامران گفت :
_چرا پیاده میشی ؟
_خسته شدم میخواهم کمی هوا بخورم
چیزی نگفت و من از خودروی او خارج شدم . فراز مرا دید و بالافاصله سوار تاکسی شد . من نیز صبر کردم وقتی کامران اتومبیل را داخل محوطه پارکینگ برد وارد منزل شدم . لحظه ای بعد تاکسی از جلوی در خانه ردّ شد . کامران بعد از پارک خودرو از آن خارج شد و به من گفت :
_شیوا چرا صورتت اینقدر سرخ شده ؟
خودم را بی حال نشان دادم و شانه بالا انداختم ، با نگرانی گفت :
_نکنه تب داری ؟
ناگهان دستش را جلو آورد و با

ادامه دارد ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 04:00 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پشت انگشتانش صورتم را لمس کرد . با ناراحتی خودم را عقب کشیدم و گفتم:
_آقا کامران خواهش میکنم این کار رو نکنید .
با تعجب نگاهم کرد و گفت :
-من ... من که کاری نکردم فقط میخواستم ببینم تب داری یا نه ؟
_از لطفتون ممنونم ، اما این کار شما درست نیست هر چی باشه ما با هم نامحرم هستیم.
با قیافه ساده لوحانه ای سرش را تکان داد و گفت :
_اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام .
به زور لبخند زدم و گفتم:
_اشکالی نداره
کامران جلوتر از من رفت تا در منزل را باز کند و بعد صبر کرد تا من اول داخل شوم پایم را که داخل خانه گذاشتم احساس ترس به سراغم آمد با خودم فکر کردم تا کی باید این وضعیت را تحمل کنم . کامران به محض داخل شدن گفت :
_عزیزم با یک شام عالی چطوری ؟
خیلی سر حال بود و این مرا به شدت ناراحت میکرد ، با بی تفاوتی توی ذوقش زدم و گفتم:
_راستش من گرسنه نیستم بیشتر ترجیح میدم برم توی اتاقم یک کم استراحت کنم .
همان طور که فکر میکردم حالش گرفته شد با قیافه ای واا رفته گفت :
_شام چی ؟... شام نمیخوری؟
لبخند زدم و با اینکه خیلی هم گرسنه بودم گفتم:
_سیرم
زود تسلیم شد و سرش را تکان داد و گفت :
_باشه اگه دوست داری برو استراحت کن .
_ممنونم
لبخند زد و من فهمیدم با این کلمه غرور سر خورده اش ارضا شده است . از او خداحافظی کردم و به طبقه بالا رفتم . قبل از وارد شدن به اتاقم نگاهی به در اتاق او انداختم و با خودم فکر کردم یعنی هنوز هم در اتاقش را قفل میکنه ؟ آن شب بر عکس آنچه که پیش کامران وانمود کردم از شدت گرسنگی خوابم نمیبرد ، آنقدر دستم را روی شکمم گرفتم و فشار دادم تا ضعف معده ام آرام شد . سپس داخل رختخواب شدم و خوابیدم .
صبح روز بعد قبل از رفتن به آسایشگاه به منزل دوست فراز زنگ زدم . خودش گوشی را برداشت و گفت که منتظر تلفنم بوده وقتی فهمید میخواهم به آسایشگاه بروم گفت با تاکسی دنبالم میآید. نیم ساعت بعد فراز دنبالم آمد و به همراه او به طرف آسایشگاه حرکت کردیم . چهره متفکر و درهمی داشت . در مورد روز قبل هیچ حرفی نزد ، خودم سر حرف را باز کردم و گفتم:
_دیروز میخواستم بهتون زنگ بزنم نتونستم .
از فکر خارج شد و گفت :
_اه ، بله اشکالی نداره ، میتونم موقعیتت تو رو درک کنم .
و باز هم سکوت کرد . با خودم فکر کردم چرا این جوری شده ؟ فراز مدتی از آن حال بود تا اینکه رو کرد به من و گفت :
_راستی دوستم در مورد کامران یک تحقیقاتی کرده بد نیست نتیجه اش رو بدونی .
با توجه کامل گفتم:
_خب ؟
_کامران محبی توی محیط کارش نمونه یک شهروند کامله.
مبهوت به او نگاه کردم و گفتم:
_یعنی چی ؟
شانه بالا انداخت و گفت :
_این طور که دوستم میگفت تا الان هیچ گونه مورد سوئی توی پرونده اش نیست ، یعنی اینکه مشکل اجتماعی خاصی نداره.
لحظاتی به فکر فرو رفتم ، فراز حق داشت من تا آن لحظه هیچ موردی از او ندیده بودم ولی قلبم گواهی میداد در پس آن چهره چیز دیگری پنهان شده است. به فراز نگاه کردم او همچنان در فکر بود ، گفتم:
_مثل اینکه شما ناراحتین . چیزی شده ؟
لبخند زد و گفت :
_نه ناراحت نیستم ، فقط یک کم خسته ام .
با این که چهره اش خسته به نظر میرسید اما نمی تواتستم آن را به بی حوصلگی اش ربط بدهم ، این طور که معلوم بود نمیخواست من دلیل ناراحتی اش را بدانم ، من هم زیاد کنجکاوی نکردم ، هنوز به آسایشگاه نرسیده بودیم که به یاد دفترچه شیدا افتادم و از فراز پرسیدم :
_راستی دفتر رو خوندید ؟
احساس کردم از حرفم کمی جا خورد ، گفت :
_دارم میخودم.
_تا اونجایی که خوندید به چیزی که بدرد بخوره نخوردین.؟
فراز کمی مکث کرد و گفت :
_فکر نمیکنم .
دیگر مطمئن شدم او از چیزی ناراحت است، در این وقت به آسایشگاه رسیدیم، تاکسی جلوی محوطه ساختمان اول ایستاد و من و فراز از آن پیاده شدیم ، فراز به راننده چیزی گفت و او وقتی رفت و کناری پارک کرد فهمیدم از او خواسته منتظرمان بماند، فکر میکردم مثل دفعه قبل فراز داخل محوطه می ایستد اما او از من اجازه گرفت همراه بیاید. از این کار متعجب شدم اما خجالت کشیدم از او بپرسم چرا میخواهد بیاید. جلوی در نگهبان با دیدن ما از جا بلند شد و چون مرا می شناخت سرش را تکان داد و به ما اجازه ورود داد، در حالی که او کنارم قدم بر میداشت با خودم فکر میکردم اگر دکتر داوید از من پرسید او چه کسی است چه بگویم ؟ جلوی در اتاق دکتر که ایستادم قبل از اینکه در بزنم گفتم:
_راستی به شما نگفتم ، دکتر شیدا میتونه فارسی صحبت کنه.
_جدی ؟ خیلی خوبه .
سرم را تکان دادم و چند ضربه به در اتاق زدم . صدای دکتر را شنیدم و در را باز کردم و به همراه فراز داخل اتاق شدم .دکتر عینکی به چشم داشت و مشغول مطالعه بود، با ورود ما به اتاق سرش را بلند کرد و با دیدن من گفت :
_سلام شیوا ، خوش آمدی.
سپس نگاهی به فراز کرد و قبل از اینکه بپرسد او کیست گفتم:
_آقای دکتر ایشان یک دوست هستند، یک دوست خوب.
دکتر بدون اینکه تعجب کند از پشت میزش بلند شد و به طرف ما آمد و با من و فراز دست داد و دعوتمان کرد بنشینیم . سپس خودش کنارمان نشست و گفت :
_خب ، شیوا ، میبینم حالت خیلی خوب است.
لبخند زدم و گفتم:
_ممنونم دکتر.
دکتر با همان لبخند گفت :
_می دانم الان میپرسی از شیدا چه خبر .
سرم را تکان دادم و نه فراز نگاه کردم . او نیز به من نگاه میکرد. در نگاهش چیزی بود که لحظه ای مرا میخکوب کرد ، صدای دکتر مرا به خودم آورد.:
_شیوا نپرسیدید اما من به شما میگم حال شیدا خیلی خیلی بهتره و من این را به حساب شما میگزارم چون حضور تو باعث تحول بزرگی در اوست.
گفتم:
_دکتر ! چطور معلوم میشه حال شیدا بهتر از قبل شده ؟
دکتر گفت :
_من رفتار او را نسبت به قبل مشاهده میکنم ، او نسبت به هفته قبل پیشرفت زیادی کرده و این طور میگویم که او امروز با روز اولی که به آسایشگاه آمد قابل مقایسه نیست.
گفتم:
_دکتر روز اول چطوری بود ؟ یعنی به چه شکلی آوردنش ؟
دکتر مکثی کرد و گفت :
_ممکن است برای شما ناراحت کننده باشد قبلا این سئوال را پرسیدید و من برای شما گفته ام .
_می دونم اون رو به حالت بستری آوردند اما میخوام بدونم چه فرقی از اون روز تا به الان کرده ؟
_خیلی ،خیلی او آن روز در شوک سختی بود تا چند روز فقط فریاد میکشید شبها نا آرام بود و احتیاج به دوز بالایی آرام بخش داشت. اما حالا او این طور نیست ، شبها آرام میخوابد و با اینکه دوز قرصش را کم کرده ام تا کنون مشکلی نداشته و اگر به همین ترتیب پیش برود ممکن است تا چند هفته دیگه بهبودی کامل پیدا کنه .
از شنیدن این خبر اشک در چشمانم جمع شد. از جا بلند شدم و گفتم:
_می تونم برم پیشه ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_البته اما باز هم تاکید می کنم سعی کن آرامشت رو حفظ کنی .
سرم را به نشانه تایید حرفش تکان دادم.
دکتر با دست به بیرون اشاره کرد و به این ترتیب اجازه خروج داد. به دکتر گفتم:
_دکتر شما نمیآیید؟
_احتیاجی به من نیست ، خودت تنها باشی بهتره.
رو کردم به فراز و گفتم :
_شما چی ؟
فراز گفت :
_من هم با دکتر موافقم فکر کنم بهتره خودت تنها بری. من توی راهرو منتظر میمونم .
سپس رو به دکتر کرد و گفت :
_البته اگر دکتر اجازه بدن چند لحظه میخوم وقتشون رو بگیرم .
با این فکر کردم فراز با دکتر چه کار دارد ؟ اما راستش چون در تب و تاب دیدن شیدا بودم زیاد به این موضوع توجه نکردم و بعد از خداحافظی از آن دو به سرعت به طرف طبقه بالا و اتاق خواهرم رفتم .جلوی در اتاق شیدا اضطراب به سراغم آمد. ولی بدون اینکه بهائ به آن بدهم آهسته ضربه ای به در زدم و وارد اتاق شدم ، به محض ورود متوجه شدم چشمان شیدا باز است. قلبم فرو ریخت زیرا انتظار داشتم او را در خواب ببینم یا حد اقل وانمود کند که خواب است راستش از این پیشامد کمی هول شده بودم . این احساس فقط چند لحظه دوام آورد به سرعت سعی کردم به احساسم مسلط شوم خیلی عادی و با آرامش جلو رفتم ، در حالی که سعی میکردم آخرین تن صدایم را از حنجره ام خارج کنم گفتم:
_سلام عزیزم ، سلام خوشگلم .
تا این حرف از دهانم خارج شد شیوا بالافاصله دستانش را جلوی صورتش گرفت با دیدن این واکنش از طرف او ترسیدم نکند ماجرای اولین باری که دیده بودمش تکرار شود. دست و پایم شروع کرده بود به لرزیدن ، چند قدم مانده به تخت ایستاده بودم نه دلم می آمد ترکش کنم و نه جرات داشتم نزدیکش بشوم صدای شیدا را شنیدم که با ناله میگفت :
_دیگه خوشگل نیستم .
فکر کردم خواب میبینم اما حقیقت داشت صدای خودش بود که از بین دستهایش خارج می شد. صدای او به من جرأت داد. رفتم جلو و گفتم:
_کی گفته ؟ تو هنوز هم خوشگلترین هستی عزیز دلم همه چیز درست میشه .این رو بهت قول میدم .
ضعیف تر از قبل گفت :
_نه دیگه هیچی درست نمیشه ، همه چیز خراب شده
خم شدم و بوسه ای روی دستانش زدم و گفتم:
_تا خدا هست ، تو هستی ، من هستم دلیلی برای نا امیدی نداری . مگر اینکه بخوای خودت رو با این حرفها عذاب بدی . شیدا تو هنوز هم عوض نشدی . مثل اون موقع ها هر چی رو که فکر کنی قبول داری درسته در صورتی که ممکنه تو هم اشتباه کنی .
لحظه ای سکوت کرد و بعد آرام آرام دستانش را از جلوی صورتش کنار زد اما همچنان به دو طرف صورتش حایل کرده بود. او به من نگاه کرد نگاهش مثل آهوی زخم خورده ای بود که منتظر مرگ است. اشک در چشمانم پر شده بود اما از اینکه حرف میزد خوشحال بودم و به رویش لبخند میزدم ، گفتم:
_قربون اون چشمای خوشگلت برم که هنوز هم توی نگاهت یک عالمه چیزهای قشنگه ، حیف خودت نمیتونی ببینیشون .
با ناباوری به من خیره شد و گفت :
_داری دروغ میگی دلم رو خوش کنی ؟
با حالت تصنعی اخم کردم و با قهر نگاهم را از او گرفتم و گفتم :
_تا به حال خیلی بهت دروغ گفتم که دیگه حرفم رو باور نمیکنی ؟
و بعد نگاهش کردم . سرش را به علامت منفی بالا برد و من با جدیّت گفتم:
_شیدا من هیچ وقت به تو دروغ نمیگم تو هنوز هم خوشگلی درست مثل همیشه درسته یک کم خواب الود و کسلی که اونم خیلی زود از بین میره اما عزیز دلم سلامتیه که به آدم خوشگلی میده تو اگر هر چقدر هم خوشگل باشی وقتی مریض باشی خوشگلی ات توی حجابی از بیماری گم میشه ، فهمیدی نازنینم .
آرام دستش را از صورتش برداشت و به طرف پیشانی اش برد. در این لحظه دکتر داوید تقه ای به در زد و داخل اتاق شد. با دیدم او دلم میخواست از خوشحالی فریاد بزنم و بگویم شیدا با من حرف میزند اما میدانستم باید خیلی عادی رفتار کنم . دکتر به محض ورود گفت :
_سلام دختر ها.
پاسخ دکتر را دادم ، شیدا هم به آرامی گفت :
_سلام
دکتر لبخند زد و گفت :
_شیدا کمان تل وو ؟
صدای شیدا ضعیف به گوشم رسید که گفت :
_ژ سوئی بی ین آنوایی.
دکتر گفت :
_آیل نپا.
هیچ کدام از حرفهای آنان را متوجه نشدم . دکتر رو به من کرد و به شیدا گفت :
_خب ، من و شیوا میریم تا تو بتونی استراحت کنی ، وی شیدا
صدای آرام شیدا را شنیدم که گفت :
_وی
دکتر چشمکی به من زد و من فهمیدم باید شیدا را ترک کنم . روت سرش خم شدم و گونه اش را بوسیدم . به من نگاه کرد و گفت :
_باز هم میآیی ؟
_حتما میام ، اگر الان تنهات میذارم برای اینه که خوب استراحت کنی تا خوب بشی ، باشه ؟
به جای جواب سرش را تکان داد و من بوسه ای دیگر روی گونه اش زدم و قبل از دکتر از اتاق خارج شدم . به محض اینکه پایم به راهرو رسید از خوشحالی شروع به گریه کردم . کمی بعد دکتر از اتاق بیرون آمد و با دیدن من که اشک میریختم گفت :
_شیوا برای چی گریه میکنی ؟
در حالی که اختیار اشکهایم را نداشتم گفتم:
_دکتر خیلی خوشحالم چون شیدا با من حرف زد. این نشون میده حالش خوب میشه ، مگه نه ؟
دکتر لبخند زد و سرش را تکان داد ، سپس گفت :
_پس معلوم شد وقتی گفتم حال شیدا رو به بهبود است حرف مرا باور نکردی .
_نه باور کنید این طور نیست راستش یک کم شوکه شدم ، چون دیدن این موضوع با چشم خودم یک چیز دیگه بود.
دکتر خندید و گفت :
_شیوا وقتی فکر میکنم متوجه میشم ایران سرزمین عجیبیه .
با تعجب گفتم :
_چرا دکتر ؟
_آخه بارها دیدم مردمانش وقتی ناراحتن گریه میکنند و وقتی هم خوشحالند گریه میکنند.
لبخند زدم و گفتم:
_دکتر فراموش نکنید پدر شما هم یک ایرانی بوده یعنی شما هم به این سرزمین عجیب تعلق دارید .
لبخند زد و سرش را تکان داد و گفت :
_از این موضوع خوشحالم .
_دکتر شیدا از کی شروع کرده به حرف زدن ؟
از همان روزی که شما به تنهایی به ملاقاتش آمدید . عصر همان روز که به دیدنش رفتم وقتی به او سلام کردم جوابم را داد و من فهمیدم اتفاقی که منتظرش بودم افتاده .
زیر لب خدا را شکر کردم و گفتم:
_شیدا از علت ناراحتی اش چیزی به شما نگفت ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_هنوز نه ، بهتره شما هم چیزی از او نپرسید اجازه بدید خودش برای حرف زدن پیشقدم بشه ، متوجه شدید ؟
_بله دکتر کاملا فهمیدم .
_خوبه پس بهتره بیشتر از این دوستتان را در انتظار نگذارید.
از حرف او تعجب کردم و گفتم:
_دوستم ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_بله ، آقای مهرداد داخل محوطه منتظر شماست .
با خودم گفتم اگه این حرف به گوش کس و کارم برسه خر بیار و باقالی بار کن . به همراه دکتر تا جلوی راهروی پایین رفتیم و بعد از خداحافظی از او به طرف محوطه رفتم . فراز کنار تاکسی ایستاده بود و در عالم خودش غرق بود ، وقتی متوجه من شد لبخند زد و بعد در تاکسی را باز کرد تا من داخل شوم . به طرف خانه حرکت کردیم . در بین راه حال شیدا را پرسید و من گفتگوهای خودم و شیدا را برایش تعریف کردم . مثل همیشه با دقت به حرفهایم گوش میکرد و بعد گفت :
_از شنیدن این موضوع خیلی خوشحالم .
نگاه دقیقی به چهره اش انداختم حس میکردم از چیزی ناراحت است قبلا از او این را پرسیده بودم و او خستگی را عنوان کرده بود اما معلوم بود ناراحتی اش مربوط به خستگی نیست ، دیدن چهره افسرده او مرا آزار میداد به طوری که احساس میکردم سربار او شده ام در بین راه به جز چند کلمه حرفی بین ما رده و بدل نشد . ساعت تقریبا یازده و نیم گذشته بود که ما به مقصد رسیدیم . به خواست فراز تاکسی کمی دورتر از منزل ایستاد قبل از پیاده شدم گفت :
_شیوا مواظب خودت باش .
لبخند زدم و سرم را تکان دادم . گفت :
_راستی کی میخواهی بری دیدن شیدا ؟
_نمی دونم ، شاید فردا هم برم .
سرش را تکان داد و گفت :
_من هم باهات میام
بالافاصله گفتم:
_نه خواهش میکنم خیلی باعث زحمتتون شدم.
_چرا این طور میکنی ؟
_دارم میبینم گرفتاری من چقدر شما رو ناراحت کرده و من واقعا این رو نمیخوام .
ابروانش را بالا برد و گفت :
_منظورت چیه ؟
_همین که میبینم ناراحتید خیلی از خودم خجالت میکشم .
خیره نگاهم کرد و گفت :
_ناراحتی من ربطی به این موضوع نداره دلیلش رو بعد بهت میگم اما من دوست دارم همراهت بیام ، این رو باور کن نه بر حسب وظیفه بلکه خواسته دل منه که کنارت باشم .
از تپشهای تند قلبم به وضوح هجوم ناگهانی خون را به پشت صورتم احساس میکردم از خجالت نمیدانستم به کجا نگاه کنم . حتی به یاد ندارم چطور از او خداحافظی کردم . وقتی به خانه رسیدم به حدی هیجان زده بودم که لحظه ای به در تکّیه دادم تا نفسهایم منظم شود و بعد تازه به این فکر افتادم چرا مثل دخترهای تازه بالغ رفتار میکنم. شاید هم همان لحظه تازه به بلوغ عشق رسیده بودم و خودم خبر نداشتم . به محض رسیدن به جلوی در آشپزخانه خوشی از سرم پرید زیرا بخاطر آوردم تا ساعتی دیگر کامران از راه میرسد، برای خودم هم نامفهوم بود چرا از او میترسم در صورتی که اگر کسی او را میدید دلش به حال او بسوزد. مثل همان احساسی که من روزهایی اول نسبت به او داشتم . ابتدا کیفم را روی مبل رها کردم تا برای درست کردن ناهار به آشپزخانه بروم اما بعد با خودم فکر کردم اصلاً به من چه مربوط که خودم را درگیر درست کردن ناهار و شام کنم . سپس کیفم را برداشتم و به طبقه بالا رفتم .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:39 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۵


یک ماه و نیم از سفر من به فرانسه میگذشت، با این حال فکر میکردم این یک ماهه و خرده ای به اندازه یک قرن بر من گذشته . روزهای خسته کننده و طولانی و شبهای پر از وحشت و نا امیدی . کامران همچنان رویه اش را حفظ کرده بود اما چیزی از درون به من هشدار میداد که خطر هنوز در کمین من است با شرایطی که من در منزل داشتم احساس میکردم کم کم دارم روحیه ام را می بازم . در این بین تنها دو چیز بود که مرا سرپا نگاه میداشت . یکی امید به بهبودی شیدا و دیگری عشقی که در قلبم جوانه زده بود. ارشیا مرتب با من در تماس بود این طور که معلوم بود کار درست شدن ویزایش طول میکشید . خوشبختابه حال شیدا خیلی بهتر از قبل شده بود اما هنوز بهبود کامل پیدا نکرده بود . او به من خیلی عادت کرده بود به طوری که دکتر داوید میگفت هر وقت کمی دیر میکنم او به شدت بیتابی میشود و مرتب سراغم را میگیرد. به خاطر شیدا سعی میکردم هر روز به آسایشگاه بروم و این خیلی از انرژی من را میگرفت ، زیرا راه منزل کامران تا آسایشگاه خیلی طولانی بود و گاهی اوقات سرم به شدت درد میگرفت . با این حال شکایتی نداشتم و از اینکه میدیدم شیدا رو به بهبودی میرود راضی بودم . البته نه کاملا زیرا تا می آمدم فکر کنم او خوب شده ناگهان دچار تشنج میشد . معمای زندگی او برای من همچنان لاینحل مانده بود زیرا نه خودش حرفی میزد و نه من میتوانستم چیزی از او بپرسم . دکتر داوید سفارش کرده بود تا مبادا او را برای حرف زدن تحت فشار قرار بدهم . خود شیدا هم هیچ تمایلی به حرف زدن درباره خودش نداشت. چیزی که در این بین برایم خیلی عجیب بود ، این بود که شیدا هیچ سراغی از بچه اش نمی گرفت . در تمام این مدت حتی یک بار هم نام شروین را از او نشنیده بودم . یک روز تا نام او را آوردم و خواستم درباره او با شیدا صحبت کنم احساس کردم حالش دگرگون شد و من بالافاصله فهمیدم نسبت به بچه اش نیز دچار حساسیت است . وقتی موضوع را با دکتر داوید در میان گذاشتم گفت چون از زندگی مشترکش با کامران به شدت تنفر دارد از یاد آوری هر چیزی که متعلق به زندگی مشترکش با او میشود گریزان است و فرقی نمیکند این چیز مشترک بچه اش باشد یا چیز دیگری.
از آن طرف در بسته اتاق کامران آتش کنجکاوی مرا تیزتر میکرد که او پشت آن در بسته چه چیزی را پنهان کرده است . گاهی اوقات که شیدا دچار حمله عصبی میشد با روحیه ای خراب به منزل بر میگشتم و در این بین تنها چیزی که موجب تسکین روح خسته ام میشد صدای گرم فرزاد بود که باعث میشد توانی دوباره بگیرم. درست بیست و شش روز از آشنایی من و او گذشته بود که فراز به من اظهار علاقه کرد ، حرفهای او را بارها و بارها پیش خودم مرور کردم و نتیجه گرفتم من نیز همان احساس را نسبت به او دارم .فراز به من گفت :
_شیوا !از همون لحظه ای که دیدمت نسبت بهت احساس علاقه کردم اما ترسیدم این علاقه صرفا از روی کنجکاوی نسبت به تو در من پیدا شده باشد اما حالا که مدتی از دیدنت میگذره مطمئنم که در مورد احساسم اشتباه نکردم دوست دارم بهم بگی این احساس تورو هم درگیر خودش کرده یا نه ؟ چون این جور حد اقل بهتر میتونم با خودم کنار بیام ......
آن روز به دو دلیل در مقابل صحبت او سکوت کردم یکی به خاطر اینکه به فکر بیشتری نیاز داشتم و دیگر اینکه میخواستم فرصت کافی برای شناخت کامل او داشته باشم .من و فراز تقریبا هر روز با هم مکالمه تلفنی داشتیم و یک روز در میان نیز همدیگر را میدیدیم . او اکثر اوقات تا آسایشگاه مرا همراهی میکرد و در جریان روند بهبودی شیدا قرار میگرفت . او نسبت به سلامتی شیدا چنان علاقه نشان میداد که گاهی اوقات با خودم فکر میکردم چرا این موضوع اینقدر برای او مهم است. گاهی اوقات که من بدیدن شیدا میرفتم فراز هم به اتاق دکتر داوید میرفت و با او صحبت میکرد. یک روز که با او تلفنی صحبت میکردم در بین صحبتهایش گفت که با تمدید اقامش موافقت شده است وقتی در این مورد کنجکاوی کردم متوجه شدم مدت ویزای او چهار هفته بوده که چند روز قبل به اتمام رسیده ، از او پرسیدم چرا اقامتش را تمدید کرده است در جوابم خندید و گفت :
_کمی از کارهام باقی مونده بود که باید انجام میدادم .
و من فهمیدم به خاطر من مانده است . وقتی این موضوع را فهمیدم حال عجیبی داشتم اگر حتی یک درصد هم در مورد علاقه ام نسبت به او شک داشتم با این پیشامد مطمئن شدم که خیلی دوستش دارم ، زیرا قبلا از او شنیده بودم که ممکن است به مدت یک هفته به همراه دوستش به شهر نیس در جنوب فرانسه برود که گویا از این کار صرف نظر کرده بود و دوستش به تنهایی به آنجا رفته بود و اینک فراز در منزل او تنها بود. گاهی وقتها وقتی به او فکر میکردم شوقی بی حد وجودم را فرا میگرفت و با خودم فکر میکردم عاقبت تکّیه گاه زندگی ام را پیدا کرده ام . اما همان لحظه فکری ناخوشایند به مخیله ام راه پیدا میکرد که نکند سرنوشت ما را برای هم در نظر نگرفته باشد ، آن وقت بود که خیلی دلسرد و افسرده میشدم و از ته قلب از خدا میخواستم ستاره من و او کنار هم قرار بگیرد.
یک بار که به همراه هم به آسایشگاه رفته بودیم از پشت پنجره اتاق شیدا بیرون را نگاه کردم فراز روی نیمکتی داخل محوطه نشسته بود من او را به خوبی میدیدم اما او این امکان را نداشت زیرا شیشه های پنجره های اتاق رفلکس سبز بود. همان طور که به او خیره شده بودم با این فکر میکردم که چقدر حضورش برایم ارزشمند است . ناگهان از سئوال شیدا شوکه شدم .
_شیوا اون مرد کیه ؟
تا آن موقع فکر میکردم شیدا از وجود او بویی برده باشد اما وقتی این سئوال را کرد متوجه شدم از پشت همین پنجره من و او را با هم دیده است . با اینکه سعی میکردم با این پرسش خیلی عادی برخورد کنم ولی حرارتی که از صورتم بیرون میزد به من فهماند رنگ صورتم سرخ شده است . بدون اینکه به او نگاه کنم گفتم:
_یک دوسته .
و همان لحظه با خودم گفتم کاش می تونستم بهت راستش رو بگم . شیدا حرفم را تکرار کرد :
_یک دوست ! ؟
سرم را تکان دادم :
_اره عزیزم همون روزی که داشتم می آمدم فرانسه توی فرودگاه باهاش آشنا شدم از اون موقع تا به حال به من خیلی کمک کرده .
و برای اینکه از زیر بار توضیح بیشتر فرار کنم به او لبخند زدم . شیدا با نگاه سردی به من خیره شد و پرسید :
_اسمش چیه ؟
_آقای مهرداد.
_تو اینجور صداش میکنی ؟
سوالش غافلگیرم کرد اول خواستم بگویم اره اما بعد دیدم نمیتوانم به او دروغ بگویم گفتم:
_راستش نه اسم کوچکش فرازه ، دوست داره به اسم صداش کنم .
لبخند کمرنگی روی لبان بی رنگ شیدا نمایان شد . فهمیدم از اینکه حقیقت را گفتم خوشحال شده است . من نیز به او لبخند زدم ولی سئوال بعدی او خنده را روی لبانم خشک کرد :
_دوستش داری ؟
دلم فرو ریخت ، نه میتوانستم انکار کنم نه میتوانستم جواب قاطی بدهم اختیار چشمانم را نداشتم نگاهم را از نگاه یخ زده و پرسشگر او گرفتم و خودم را به خاطر حرکات شتاب زده ام که راز درونم را بر ملا میکرد ملامت کردم . شیدا منتظر جواب من بود. بعد از لحظه ای مکث گفتم:
_واقع نمیدونم ، راستش برای اولین باره که من فکر میکنم به کسی علاقمند شدم .. حالا نمیدونم علاقه ام به اون واقعیه یا همین جوریه .
شیدا با کنجکاوی پرسید :
_مثلا چه جوری ؟
در حال فکر کردن بودم که گفت :
_مثل علاقه است به ارشیا یا یه جور دیگه .
به اینکه او از آن حالت خشک و بی روح خارج شده بود نگاه کردم و گفتم:
_نه مثل اون نیست ، به ارشیا جور دیگه علاقه داشتم . من اون رو یک بت فرض میکردم که هیچ خطا و اشتباهی نداره . کم کم احساس کردم اشتباه فکر میکردم به خصوص بعد از اینکه فهمیدم با پروانه رفتار سردی داره ازش خیلی دلزده شدم ، چون احساس میکردم خیلی خودخواهه . اما در مورد فراز اینجور نبود من اون رو همون طور که بود شناختم . یک آدم معمولی با همه خصلتهایی که توی وجودش بود. مثل احساس مسئولیت ، مهربونی و حتی بد اخلاقی و خیلی چیزهای دیگه .فراز یکبار توی زندگیش شکست خرده و یک دختر نه ساله هم داره.
ابروان شیدا به نشانه تعجب بالا رفت و گفت:
_مگه چند سالشه ؟
_نپرسیدم ولی حدس میزنم سی و دو سه سالش باشه . یک بار وقتی که داشت داستان زندگی اش رو برام تعریف میکرد از بین حرفاش فهمیدم بیست و دو سه سالش بوده که پدر شده
شیدا که از آن حالت خشک و سرد خارج شده بود پرسید:
_چه جوری باهاش آشنا شدی ؟
من هم برایش تمام ماجرا را تعریف کردم ، از اوّلین برخوردمان در فردگاه و اینکه چطور جای او را گرفته بودم و چه شد که صندلی ام را نشانم داد و اینکه چطور در سالن ترانزیت مرا راهنمایی کرد . همان طور که حرف میزدم متوجه بودم شیدا با چه لذت و توجهی دستانش را به هم حلقه کرده و با دقت به حرفهایم گوش میکند. خیلی حواسم جمع بود وقتی برای او از ملاقات بعدی ام با فراز میگفتم به زبان نیاورم او را در پارکی که جلوی بیمارستان کودکان بود دیده ام . شیدا با حالت شیرینی از حرفهای من میخندید و اظهار خوشحالی میکرد ، وقتی حرفم تمام شد گفت :
_اینجور که معلومه اونم به تو علاقه داره مگه نه ؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
_نمی دونم شاید هم نه.
بالافاصله گفت :
_نه خیر به نظر من که داره چون اگر اینطور نبود چه دلیلی داشت که اینقدر نسبت به تو توجه داشته باشه ؟
به شوخی گفتم:
_شاید به خاطر انسان دوستی و کمک به همنوعه.
شیدا خندید و با هیجان گفت :
_اونم این همه وقت ؟ این طور که میگی فکر کنم مرد خوبیه خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش .
خوشحالی او مرا به هیجان آورد گفتم:
_اونم خیلی دوست داره بیاد ببینتت، میخوای بگم یک بار بیاد از نزدیک ببینیش ؟
فوری دستی به صورتش کشید و با ترس گفت :
_نه یک وقت نگی ها الان خیلی زشت شدم آبروت میره .
شیدا همیشه به زیبایی چهره اش اهمیت میداد اخم کردم و گفتم:
_این چه حرفیه ؟ هیچم زشت نشدی فقط خودت اینطور فکر میکنی . بعدشم آبرو چیه ؟ تو همیشه باعث افتخار من بودی .
_نه بگذار یک دفعه دیگه وقتی خوب ش....
حرفش را تمام نکرد، ناگهان به فکر رفت و با حالت غمزده ای گفت :
_نه ، دیگه خوب نیشم ...
و درست مثل بادکنکی که باد اش را خالی کنند از حالت هیجان افتاد و دوباره کز کرد ، گفتم:
_شیدا دیگه نشنوم این حرف رو بزنی ، کی گفته تو خوب نمیشی ؟ تو الان هم خوبی فقط فکر میکنی مریضی .
بدون اینکه جوابم را بدهد نفس بلندی کشید و به جایی خیره شد . ان روز وقتی از اتاق بیرون آمدم قبل از رفتن سری به دکتر داوید زدم و به او جریان را گفتم با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت :
_بله متوجهم .
_دکتر چرا شیدا هنوز هم فکر میکنه خوب نمیشه ؟
دکترلحظاتی به فکر فرو رفت و بعد گفت :
_شیوا من منتظرم نتایج آزمایشات شیدا بیاید بعد از آن با شما صحبت میکنم .
با تعجب گفتم :
_آزمایش برای چی دکتر ؟
_لازم بود یک سری آزمایش از او گرفته شود وقتی نتیجه آمد دلیلش را به شما خواهم گفت .
وقتی دیدم مایل نیست بیش از آن توضیح بدهد من هم دیگر اصرار نکردم ، تنها پرسیدم :
_جواب آزمایشها کی آماده میشود ؟
_احتمالا تا یکی دو هفته دیگر.
از این موضوع با فراز صحبت نکردم و آن روز گذشت. چند روز بعد نزدیک غروب زنگ در منزل به صدا در آمد ، آن لحظه در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بودم . وقتی صدای زنگ را شنیدم خیلی تعجب کردم و از خودم پرسیدم یعنی کی ممکنه باشه ؟ میدانستم کامران در سالن مشغول خواندن روزنامه است لحظه ای صدای او را شنیدم که مرا به نام خواند ، دستانم را پاک کردم و به سالن رفتم کامران در حال صحبت کردن با تلفن بود به من گفت :
_شیوا جون اگر میشه لطف کن در رو باز کن .
با تعجب به او نگاه کردم و بدون اینکه فکر خاصی کنم گفتم:
_فکر کنم با شما کار داشته باشند
_بله ، بی زحمت در رو باز کن الان خودم میام .
با طرف در رفتم و با خودم گفتم :
_یک کاره منو صدا کرده برم در رو باز کنم . به محض باز کردن در با مرد تنومندی روبرو شدم از دیدن شکل و قیافه زمخت مرد چنان جا خوردم که یک قدم به عقب رفتم او نیز با چشمانی دریده به من خیره شد و در همان حال لبخند زد و گفت :
_به به سلام خانم خوشگله کامی خونه است ؟
و بدون اینکه منتظر تعارف من باشد قدمی برداشت تا داخل خانه شود . من که از ترس و تعجب بدنم بی حس شده بود تنها واکنشم این بود که خودم را از جلوی در کنار کشیدم . مرد همانطور که به من چش م دوخته بود نزدیکم شد و زیر لب گفت :
_کامران تو دم و دستگاهش چه چیزهایی که نداره ببینم فارسی هم بلدی حرف بزنی ؟
در این هنگام کامران داخل راهرو شد مرد تا او را دید گفت :
_سلام آقا کامی
کامران قیافه ای وارفته گرفت و گفت :
_سلام آقا شهرام این طرفا
نقش ترس به خوبی در چهره کامران مشهود بود مرد از جیب شلوارش کاغذی بیرون آورد و گفت :
_آقا تورج این امانتی رو داد بدم بهت.
کامران جلو آمد و کاغذ را از او گرفت و گفت :
_عجله ای نبود فردا ازش میگرفتم .
مرد گفت :
_آقا تورج گفت فردا موعد پرداختشه خودش امشب میره بارسلون گفت پس فردا بر میگرده .
کامران سرش را تکان داد و گفت :
_باشه فهمیدم ، کار دیگه ای نداری ؟
و او قدمی به عقب برداشت و گفت :
_نه پس من دیگه میرم .
کامران گفت :
_آقا شهرام فردا زودتر بیا بار.
مرد سرش را تکان داد و گفت چشم و بعد ازینکه نگاه معنی داری به من انداخت از در بیرون رفت و کامران بالافاصله در را بست . سپس رو به من کرد و گفت :
_تو حالت خوبه ؟ به خدا حتی فکرش را هم نمیکردم همچین حیوونی پشت در باشه .
من که هنوز دست و پایم سست بود گفتم:
_این یارو کی بود ؟
_از برو بچه های شریکمه
لحظه ای مکث کرد و ادامه داد :
_کارش وصول بدهی ها و گرفتن چک و مواظبت از اونجاست .
متوجه شدم منظورش شهر خری بود و هیولایی چون او کاملا مناسب این شغل بود. گفتم:
_ایرانیه ؟
کامران سرش را تکان داد و گفت :
_اره .
و گویا فکرم را خوانده باشد که گفت :
_مو هاش رو رنگ میکنه .
چیزی نگفتم و برای ادامه کارم به طرف آشپزخانه رفتم . آن شب کامران حال و حوصله نداشت و من حدس زدم علتش آمدن آن مرد باشد. بعد از شام طبق معمول خواستم به اتاقم بروم که کامران گفت :
_شیوا از فردا در رو روی کسی باز نکن .
زدم منظورش چیست گفتم :
_فکر میکنی این یارو باز هم پیداش بشه ؟
از اینکه اینقدر سریع منظورش را حدس زده بودم تعجب کرد و گفت :
_از کجا فهمیدی منظورم چیه ؟
پوزخندی زدم و با لحن مسخره ای گفتم:
_مگه خیلی معلومه آدم احمقی هستم ؟
_این چه حرفیه ؟ منظورم اینه که .....
و سکوت کرد. گفتم:
_منظورتون هر چی هست بهتره واضح تر صحبت کنید چون من زیاد هم باهوش نیستم .
لبخند زد و گفت :
_نه اتفاقا خیلی هم باهوشی ، راستش این یارو آدم عوضی یه .
_این رو که خودم فهمیدم ، خب ؟
_اره من از این میترسم بازم بخواد مزاحم بشه .
چهره کریه و چشمان دریده مرد جلوی چشمم آمد و و اینکه به دلم هول و هراس افتاده بود بدون اینکه خودم را ببازم گفتم:
_خب باید چکار کنم ؟
_همی دیگه فقط در رو باز نکن .
_یعنی این عوضی وقتی ببینه در رو باز نکردم مثل بچه آدم سرش رو می اندازه پایین میره ؟
با تردید سرش را خم کرد و گفت :
_نمی دونم .
سرم را به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
_یعنی برای اون رئیس و غیر رئیس فرق نداره ؟
با قیافه ای که زجر کشم میکرد گفت :
_آخه اون از من حساب نمیبره ، رئیس اون تورجه .
با خودم گفتم " بدبخت ترسو " و بعد گفتم:
_خب به تورج بگو ، مگه اون شریکت نیست ؟
_آخه تورج نمیدونه تو خواهر زن من هستی
_مگه اون اصلاً منو میشناسه ؟
_تا حدودی ، اون روز که قرار بود بریم مهمونی و تو نیامدی تورج فکر کرد من در مورد تو بهش خالی بستم .
کم کم داشتم متوجه می شدم این موضوع سر دراز دارد به کامران گفتم:
_یعنی تو به شریکت گفتی یه مهمون داری ولی نگفتی خواهر زنته ؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد. گفتم:
_بهش چی گفت ؟
لبخند مسخره ای زد ولی جوابم را نداد . با روحیه ای که از او می شناختم میتوانستم حدس بزنم مرا به چه عنوان معرفی کرده تا روح سر خورده اش را ارضا کرده باشد، با اینکه به شدت از او متنفر بودم ولی با آرامش به او شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم . چند روز بعد کامران به من گفت که تورج میخواهد مرا ببیند . وقتی کامران این موضوع را به من گفت معلوم بود خودش هم خیلی ناراحت است. البته علت ناراحتی اش را نمیفهمیدم به او گفتم از طرف من به تورج بگویید که من مایل به دیدن او نیستم . ولی کامران طوری جوابم را داد که فهمیدم او نه تنها شریک اسمی کامران است بلکه او مثل سگ هم از تورج حساب میبرد .عصر همان روز ارشیا به من تلفن زد ، خوشبختانه کامران برای کاری از منزل خارج شده بود وگرنه معلوم نبود ارشیا بتواند با من صحبت کند . ارشیا گفت تا ده روز دیگر به بلژیک پرواز دارد . پرسیدم چرا بلژیک که گفت چون قبلا آنجا تحصیل میکرده و آشناهایی دارد از این طریق راحت تر به او ویزا میدادند. سپس تاریخ پرواز او را به خاطر سپردم و پرسیدم چطور خبر آمدنش را به من میدهد که گفت اگر نتوانست با خودم تماس بگیرد به فراز تلفن میکند. در حین صحبت یک لحظه تصمیم گرفتم ماجرای آمدن شهرام و خواسته تورج را با او در میان بگذارم که خیلی زود پشیمان شدم و با خودم فکر کردم او که نمیتواند از آنجا کاری انجام بدهد پس چرا بیخودی نگرانش کنم . وقتی از ارشیا خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم با خودم فکر میکردم تا ده روز دیگر چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد .

روز بعد به آسایشگاه رفتم ، شیدا در اتاقش نبود و زنی در اتاق مشغول عوض کردن ملافه های تخت بود ، اشاره به تخت کردم و از او پرسیدم کجاست ، زن نگاهی پرسشگری به من انداخت و سرش را تکان داد من باز با اشاره سراغ شیدا را گرفتم او به دری که در اتاق شیدا قرار داشت اشاره کرد و گفت :
_ال سیل د بن.
متوجه حرفش نشدم اما چند لحظه بعد شیدا به همراه پرستاری از آن در وارد اتاق شد و فهمیدم منظور او حمام بوده است . شیدا خیلی کم حوصله و بد قلق شه بود و با پرستار همکاری نمیکرد و به محض دیدن من گفت :
_بگو دست از سرم برداره . حوصله اش رو ندارم .
جلو رفتم و بازوی شیدا را گرفتم و با لبخند به پرستار فهماندم که من خودم به او کمک میکنم تا لباس بپوشد . پرستار سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد . به لباسهای اتو کرده و مرتبی که روی ملافه های تخت قرار داشت نگاه کردم و رو به شیدا گفتم:
_بشین روی تخت عزیز دلم . حالا من یکی یکی لباسها رو میدم بپوش ، باشه نازنین ؟
شیدا سرش را تکان داد و مثل بچه حرف گوش کنی روی تخت نشست و لباسهایش را تنش کرد همان طور که به او کمک میکردم متوجه جای زخمهایی روی گردن ، شانه ها و سینه اش شدم که باعث تعجب شد یک لحظه دلم جوشید از او بپرسم این زخمها چیست اما یاد دکتر افتادم که تاکید کرده بود تا خودش حرفی نزده من هیچ سوالی از او نکنم . خودم را خوردم و حرفی نزدم . همان طور که بلوزش را تنش میکردم چشمم به مچ دستش افتاد و حواسم معطوف به آن شد . بالاتر از کف دستش خط بخیه ای به طول سه سانت و به صورت کج نمایان بود که هنوز به طور کامل بهبود پیدا نکرده بود ، فهمیدم آن زخم جای چیست از تصور آنچه که انجام داده بود حالم به شدت دگرگون شد اما سخت تلاش کردم تا شیدا متوجه چیزی نشود، وقتی لباسهایش را پوشید به بهانه ای از اتاق خارج شدم تا خودم را آرام کنم . پشت در اتاق شیدا روی نیمکت نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم . نفهمیدم چه مدت طول کشید که با صدای دکتر به خودم آمدم .:
_سلام شیوا چرا اینجا نشستی ؟
صاف نشستم و به دکتر نگاه کردم سپس لبخند زدم و گفتم:
_سلام دکتر خوشحالم میبینمتون .
نگاه دقیقی به من انداخت و گفت :
_چرا توی اتاق نیستی ؟
_سرم یک کم درد میکرد اومدم بیرون آروم بشم .
_رنگت خیلی پریده ، احساس میکنم احتیاج به استراحت داری .
از جا بلند شدم و گفتم:
_نه ، حالم خوبه .
سپس قدمی به طرف اتاق شیدا برداشتم و در همان حال گفتم:
_شما هم میاید پیش شیدا؟
_شیوا یک کم صبر کن .
سرجایم ایستادم و به او نگاه کردم ، دکتر گفت :
_شیوا اگر به همین طریق پیش بروی قبل از اینکه شیدا بهبودی کامل پیدا کند تو بیمار میشوی .
با نا امیدی به او نگاه کردم و گفتم:
_این رو میدونم اما چکار باید بکنم ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_متوجهم ، بعد از اینکه شیدا را دیدیم مفصل صحبت میکنیم.
من و دکتر به اتفاق به اتاق شیدا رفتیم .دکتر بعد از ملاقات و کمی صحبت من و او را تنها گذاشت . من نیز تا موقعی پیش او بودم که غذا و دارویش را خورد و روی تخت دراز کشید تا استراحت کند . سپس صورتش را بوسیدم و آنقدر صبر کردم را خوابید و بعد اتاقش را ترک کردم . آن روز دکتر با من خیلی صحبت کرد و بعد به من گفت لزومی ندارد هر روز خودم را به زحمت بیندازم ، او فکر میکرد خستگی جسمی و روحی من به خاطر آمد و شدم به آنجاست ، خبر نداشت در چه شارایط جهنمی زندگی میکنم به طوری که اکثر شبها از ترس تا سپیده صبح بیدارم . او اینها را نمیدانست ، من هم بهتر دیدم چیزی نگویم . بنابراین گفتم:
_دکتر خودتون بهتر از من میدونید شیدا انتظار داره من هر روز به دیدنش بیایم .
سرش را تکان داد و بعد از کمی فکرکردن گفت :
_شیوا اگر مایل باشی من میتونم با یکی از دوستانم که منزلش تقریبا نزدیک به اینجاست صحبت کنم تا مدتی پیش او بروی. این طور از خستگی راه طولانی خلاص میشوی .
پیشنهاد او نقطه امیدی بود که در دلم پیدا شد دکتر نمیدانست علاوه بر خستگی راه طولانی از دست خیلی چیزهای دیگر هم خلاص میشوم . به این فکر میکردم واکنش کامران بعد از شنیدن این موضوع چه خواهد بود . البته مهم نبود مهم کاری بود که من در منزل او داشتم . دکتر وقتی دید من سکوت کردهام گفت :
_خب نظرت چیه ؟
_نمی دونم باید فکر کنم .
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_بعد از اینکه فکر کردی نتیجه اش رو به من بگو .
در بین راه بازگشت به خانه در مورد این موضوع خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم با فراز مشورت کنم . آن روز از بعد از آمدن کامران از او خواستم شماره منزلمان را بگیرد تا من با عزیز صحبت کنم . مدت زیادی بود که خبری از او نداشتم . کامران مثل دفعه های قبل شماره را گرفت و تلفن را به من داد ، من نیز به طرف آشپزخانه رفتم تا راحت تر صحبت کنم . با دو بوق عزیز گوشی را برداشت و تا صدای من را شنید با خوشحالی گفت :
_سلام عزیز دلم ، کجایی که یادی از ما نمیکنی ؟
بهانه های قبل را تکرار کردم ، عزیز خندید و گفت :
_عیب نداره مادر ، میدونم خدا رو شکر ازت بی خبر نیستم ارشیا میگفت مرتب باهات تماس داره .
لبم را به دندان گرفتم و با خودم فکر کردم نکند ارشیا چیزی به آنها گفته باشد ؟ اما بالافاصله فهمیدم که اینطور نیست چون اگر چیزی گفته بود عزیز اینقدر خوشحال و راحت نبود. گفتم:
_ارشیا هر چند روز یک بار تماس میگیره .
_دستش درد نکنه طفلی زحمت ما رو کم کرده راستی میگفت با شیدا هم صحبت کرده .
دوزاری ام افتاد که ارشیا بخاطر اینکه فکر عزیز و پدر را راحت کند این حرف را زده از این بابت خوشحال شدم و گفتم:
_اره .
_شیدا چطوره ؟ خودش ، شوهرش ، بچه اش ؟
_همه شون خوبند.
_حال بچه اش چطوره ؟ خوب شد ؟
_حالش اصلا خوب نیست .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:40 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
و بالافاصله چهره زرد و پژمرده شروین جلوی چشمانم آمد و بغض گلویم را گرفت . چند روز بود که نتوانسته بودم به دیدنش بروم ، همان لحظه تصمیم گرفتم روز بعد قبل از رفتن به آسایشگاه سری به او بزنم ، عزیز آهی کشید و گفت :
_آن شا الله اون هم خوب میشه .
_ان شا الله
با این حال این موضوع برایم قابل باور نبود وقتی از عزیز پرسیدم چه خبر ابتدا خبر قریب الوقوع سفر ارشیا را به من داد و من نشان دادم تعجب کرده ام و بعد گفت که آریا و مهشید از هم جدا شده اند . این بار واقع تعجب کردم به طوری که تقریبا فریاد زدم :
_راست میگی عزیز ؟
عزیز که فکر میکرد واکنش من این باشد گفت :
_چرا تعجب کردی مادر مگه نمیدونستی چند وقته دادگاه دارند؟
_چرا میدونستم اما فکر میکردم مثل اون موقع ها باشند که یک روز قهر بودند یک روز آشتی .
_و الله با از وقتی که یادمونه اینا دو روز خوش با هم نداشتن .
_عمه چه کار میکنه ؟ حتما خیلی خوشحاله ؟
_نه اون جور که فکر میکنی ، اعظم برای آریا خیلی نگرانه طفلی خیلی داغون شده .
همان لحظه به یاد کادویی افتادم که آریا برای شیدا فرستاده بود.تا آن لحظه از کادوی آریا چیزی به شیدا نگفته بودم . یعنی فرصتی پیش نیامده بود . صدای عزیز مرا از فکر خارج کرد :
_راستی یک خبر دیگه .
_خیره ان شا الله
عزیز خندید و گفت :
_اره مادر خیره .
و بعد از کمی مکث گفت :
_آیدا هم حامله است
نه تنها از شنیدن این خبر خوشحال نشدم بلکه احساس کردم برای بچه دار شدن او خیلی زود است به خصوص با داشتن شوهری مثل منصور با این حال وانمود کردم خوشحال شده ام و به عزیز گفتم از طرف من به او تبریک بگوید ، وقت از عزیز خداحافظی کردم تا لحظاتی فقط به این موضوع فکر میکردم . دست آخر برای اینکه فکر کردن این موضوع را در مغزم خاتمه دهم به خودم گفتم شاید بعد از اینکه بچه شون به دنیا اومد منصور هم سر براه بشه و شانه هایم را بالا انداختم و از آشپزخانه خارج شدم تا تلفن را سرجایش قرار بدهم .
آن شب شام کتلک پخته بودم . مشغول خوردن شام بودیم که زنگ تلفن تکانم داد. کامران هم از این تلفن تعجب کرده بود. نگاهی به من انداخت و بعد برای جواب دادن تلفن بلند شد . یک لحظه با خودم فکر کردم نکند ارشیا باشد ، دلم چنان شور میزد که نمیتوانستم بنشینم بلند شدم و رفتم جلوی در آشپزخانه ایستادم . کامران به زبان فرانسه صحبت میکرد ، سر میز برگشتم و مشغول ادامه شام شدم اما دلم همچنان شور میزد که نمیتوانستم چیزی بخورم . لیوان آبی سر کشیدم تا به خیال خودم از سر آن دلشوره لعنتی خلاص شوم . دقایقی طول کشید تا مکالمه تلفنی او تمام شد و لحظه ای بعد جلوی در آشپز خانه ظاهر شد و همان جا خشکش زد . با تعجب به او نگاه کردم لبانش کبود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود با اینکه چیزی نمیدانستم اما احساس کردم وزیت من هم دست کمی از او ندارد ناخودآگاه از جایم بلند شدم و گفتم:
_چی شده ؟
کامران واقع وحشتزده بود و در این کار اغراق نمیکرد او با صدائی لرزان گفت :
_مرد.
با چشمانی که از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزند به او نگاه کردم و گفتم:
_کی ؟
صدای او لحظه ای مرا به دنیای دیگر برد کامران با حالتی مانند گریه تکرار کرد :
_شیروین مرد.
و ناگهان زانووانش تا شد و همان جا جلوی در آشپزخانه نشست
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:40 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۶

فریاد میکشیدم و به سر و صورت و پایم میزدم . خوشبختانه کسی نبود تا مانع کارم شود زیرا کامران مثل مرده ای جلوی در آشپزخانه افتاده بود و مات و مبهوت به من نگاه میکرد . آنقدر فریاد زدم و گریه کردم تا احساس کردم بدنم بی حس و بی رمق شده . آن وقت بود که بی حس و حال روی صندلی نشستم به این فکر میکردم عاقبت آن روزی که همیشه از آن گریزان بودم از راه رسید ، بدون اینکه کسی بتواند جلوی آن را بگیرد . چهره و اندام ضعیف و رنگ زرد شروین یک لحظه از نظرم محو نمیشد . بعد از آن همه بی قراری ، اکنون آرام آرام اشک میریختم و به شدت متاثر بودم که چرا زودتر به دیدن او نرفته ام . کامران همچنان بی حس و رمق جلوی در آشپزخانه نشسته بود و به جایی خیره مانده بود وقتی به یاد او افتادم بلند شدم و لیوانی آب برایش بردم . کاملا معلوم بود او نیز از شنیدن این خبر خیلی متاثر شده است . لیوان آب را از من گرفت و جرعه ای سر کشید و بعد از جایش بلند شد تا به بالا برود ، با گریه گفتم:
_چه کار میخواهید بکنید ؟
بطرفم برگشت و پرسید :
_برای چی ؟
_کی باید تحویلش بگیریم با کجا میخواهید دفنش کنید ؟
و از ته قلب گریه کردم . کامران سرد و یخ زده گفت :
_جنازه اش را نمیدن ، اول باید کالبد شکافی بشه . بعد خودشون ترتب دفنش رو میدان ، یعنی این جا کلا اینجوریه .
او بعد از گفتن این حرف از پله ها بالا رفت و مرا با دلی خونین به جا گذاشت . فکر اینکه شروین گمنام و غریب در این شهر به خاک سپرده میشود و هیچ مراسمی نخواهد داشت آرامم نمیگذاشت. آن شب را صبح گریه کردم و با اینکه مرتب بخودم میگفتم حتما قسمتش این بوده اما بیفایده بود و دلم ذره ای آرام نمیشد و چشمه اشکم یکسره جاری بود. صبح روز بعد با قیافه ای به هم رخته و اعصاب متشنج آماده شدم و به اتفاق کامران که آن روز سر کار نرفت به بیمارستان رفتیم . در بیمارستان از کامران خواستم به آنها بگوید که بگذارند برای یک لحظه هم که شده شروین را ببینم ولی به هیچ عنوان اجازه این کار را به ما ندادند . شاید هم اینطور بهتر بود چون با روحیه ای که من داشتم همین طوری هم از درون تخریب شده بودم .
آن روز نه به آسایشگاه رفتم و نه زنگ به فراز زدم . نزدیک ظهر بود که از بیمارستان برگشتیم و من یکسره به اتاقم رفتم و روی تخت افتادم . چنان احساس بیماری میکردم که نمیتوانستم لحظه ای روی پایم بایستم . ابتدا فکر میکردم خستگی ناشی از بی خوابی شب قبل است اما وقت تب و لرز هم به کسلی و درد عضلاتم اضافی شد فهمیدم حسابی بیمار شده ام . تا زمانی که هوا تاریک شد روی تخت افتاده بودم و حس اینکه بتوانم از جایم بلند شوم نداشتم . در اتاق را هم از داخل قفل کرده بودم و همان طور که با تب و بیماری روی تخت دست و پنجه نرم میکردم با خودم فکر میکردم اگر بمیرم چه میشود . واقع احساس میکردم مرگم نزدیک است . آنقدر غصه در دلم جمع شده بود که فکر میکردم مرگ بهترین موهبت برای من است . لحظه ای چشمانم را بستم و خودم را به دست مرگ سپردم درست لحظه ای که داشتم در سیاهی مطلق غرق میشدم چشمان جذاب و نگاه نگران فرزاد جلوی چشمانم ظاهر شد و مثل اینکه برق به تنم وصل کرده باشند چشمانم باز شد و زیر لب گفتم امروز بهش زنگ نزدم حتما الان خیلی نگرانم شده و یک لحظه اراده کردم تا از جایم بلند شوم . بعدها هر وقت به آن لحظه فکر کردم در می یابم که جادوی عشق او اجازه تسلیم شدن به من نداد. با حالی خراب از اتاق خارج شدم و به طبقه پایین رفتم . کامران داخل سالن نشسته بود با دیدن من از جا بلند شد و گفت :
_شیوا مثل اینکه حالت خوب نیست ؟
سرم ر اتکان دادم وگفتم:
حالم بده ، تمام بدنم درد میکنه .
_می خوای بریم دکتر ؟
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و همان جا روی پله ها نشستم . نفهمیدم چطور به دکتر رسیدیم فقط زمان چشمانم را باز کردم که روی تخت بیمارستان بودم و سرمی به دستم وصل بود. مدتی طول کشید تا کامران را دیدم ، او با دیدن آن که چشمانم را باز کرده بودم لبخند زد و گفت :
_حالت چطوره عزیزم ؟
آنقدر خسته بودم که حتی جوابش را ندادم . مدتی چشمانم تا بستم تا نیرویی بگیرم نفهمیدم چه مدت به آن حال بودم بار دیگر وقتی چشمانم را باز کردم هوا رو به تاریکی میرفت و من نمیدانستم چه موقع از روز یا شب است . پرستاری برای تعویض سرم دستم آمد اما چون میدانستم حرف زدن با او بی فایده است و من حتی یک کلمه از حرفهای او را نمیفهمم ترجیح دادم صبر کنم تا کامران بیاید . مدتی طول کشید تا کامران را دیدم . وقتی از او شنیدم دو روز است که بستری هستم اه از نهادم در آمد . از یک طرف نگران شیدا بودم و از طرف دیگر نمیدانستم در آن سه روز که از فراز را از خودم بی خبر گذاشته بودم بر او چه گذشته است . از کامران خواستم همان ساعت مرا مرخص کند او گفت بهتر است صبر کنیم تا روز بعد دکتر بیاید اما وقتی برای این کار اصرار کردم او مجبور شد همان موقع رضایت بدهد تا مرا مرخص کنند. به اتفاق کامران به خانه برگشتیم به او گفتم همان موقع به آسایشگاه زنگ بزند تا من با شیدا صحبت کنم و او گفت که اینکار بی فاید است چون اجازه چنین کاری ندارد. مجبور بودم تا صبح صبر کنم . کامران از بیرون شام سفارش داد و من بدون اینکه میلی به خوردن داشته باشم با کسالت ناشی از بیماری به اتاقم رفتم تا استراحت کنم .
روز بعد وقتی برای رفتن به آسایشگاه آمده می شدم هنگامی که شلوار جینم را می پوشیدم با کمال تعجب متوجه شدم کمر شلوارم برایم به اندازه شش هفت سانت گشاد شده است. فکر کردم اشتباه میکنم چطور ممکن بود در عرض چند روز این قدر لاغر شده باشم . اما حقیقت داشت زیرا علاوه بر اینکه در همین مدت وزن زیادی از دست داده بودم زیر چشمانم نیز گود افتاده بود با مختصر وسایل ارایشی که همراه داشتم خودم را اراستم تا پریدگی رنگم کمتر معلوم باشد سپس از اتاقم خارج شدم . قبل از اینکه برای آمدن تاکسی زنگ بزنم ابتدا شماره منزل فراز را گرفتم تا خبری از او بگیرم . اما کسی جواب نداد . به ناچار به تاکسی زنگ زدم و ماشین خواستم . طبق معمول هر دفعه دقایقی بعد زنگ در منزل به صدا در آمد و من بالافاصله از خانه خارج شدم . هنوز سوار تاکسی نشده بودم که شنیدم کسی صدایم میکند ، سرم را چرخاندم فراز را دیدم که به طرف من میدوید. فقط خدا میداند با دیدن او چه حال خوبی به من دست داد .فراز هم دست کمی از من نداشت به حدی هیجان زده بود که کم مانده بود مرا در آغوش بگیرد با صدای لرزانی گفت :
_کجا بودی شیوا ؟ بخدا اگه امروز نمی دیدمت دیوونه میشدم .
با دیدن او بغضم سر باز کرد و اشک در چشمانم جمع شد . سپس با گریه جریان فوت شروین را به او گفتم به شدت متاثر شد و اشک در چشمانش جمع شد . او تاکسی را مرخص کرد و هر دو به طرف تاکسی که او با آن آمده بود رفتیم . وقتی روی صندلی عقب کنار هم نشتیم به من نگاه کرد و گفت :
_شیوا توی این مدت فهمیدم چقدر بهت عادت کردم و وجودت چقدر برم عزیزه .
شنیدن این کلام تسکینی بر غمهای دلم بود با این حال اختیار اشکهایم را نداشتم گویی حالا که به امنیت وجود او رسیده بودم عقده ادلم را خالی میکردم . به او گفتم دو روز بستری بودم و به خاطر همین نتوانسته ام به ملاقات شیدا بروم و میترسم او از این بابت خیلی ناراحت شده باشد . فراز گفت :
_نگران نباش من این دو روز به آسایشگاه رفته بودم و با دکتر صحبت کردم او میگفت شیدا از ندیدن تو ناراحته اما نه به آن شدت که وضعیتش بهم بریزه .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_راستی تو این دو روز به آسایشگاه رفته بودی ؟
_اره ، چطور مگه ؟
لحظه ای به او خیره شدم و گفتم:
_ممنونم
این تنها کلمه ای بود که به ازای آن همه محبت میتوانستم به او بگویم . فراز به من گفت که دکتر داوید روز دوم که من به آسایشگاه نمیروم به کامران زنگ میزند تا جویای حال من شود و کامران به او میگوید که من بیمارم اما چیزی در مورد شروین به او نمیگوید. البته از کامران بیش از آن هم انتظاری نداشتم . وقت به بیمارستان رسیدیم شیدا با دیدن من شروع به گریه کرد . او نگران حال من بود و من نگران این بودم که چطور به او بگویم که کودکش مرده است. هر چند که در تمام این مدت شیدا حتی یکبار هم سراغ او را نگرفته بود ، با این حال نمیتوانستم او را متهم به بی عاطفگی کنم . وقتی دکتر داوید فهمید پسر شیدا فوت کرده است خیلی ناراحت شد و گفت بهتر است فعلا در این مورد به او چیزی نگوییم . از دکتر پرسیدم:
_ اصلاً باید این موضوع را به او گفت یا نه ؟
_بله حتما باید گفت ، چون این حق مسلم اوست که بداند ولی بهتر است کمی صبر کنیم و بعد آرام آرام این موضوع را به او بفهمانیم .
به دکتر گفتم که خودش اینکار را بکند زیرا من دلش را نداشتم و هم اینکه بلد نبودم چطور به او بفهمانم که بچه اش مرده است. دکتر سرش را به نشانه موافقت تکان داد . آن روز بیشتر از همیشه پیش شیدا ماندم . دکتر که متوجه حال ناخوشم شده بود بار دیگر پیشنهادش را تکرار کرد و من باز هم به او گفتم که در موردش تصمیم میگیرم . چند روز بعد که به دیدن شیدا رفتم ، قبل از اینکه به اتاقش بروم دکتر را دیدم و او گفت که موضوع را به شیدا گفته است با ناراحتی به دکتر نگاه کردم و گفتم :
_واکنش شیدا موقع شنیدن این خبر چطور بود ؟
_برای من هم عجیب بود که او خیلی راحت این مساله را قبول کرد ، به طوری که احساس کردم او قبلا هم از وضعیت وخیم فرزندش اطلاع داشته .
باور این موضوع برایم سخت بود برای اینکه مطمئن شوم بار دیگر از دکتر پرسیدم :
_شیدا متوجه شد بچه اش مرده ؟
_بله .
_اما چند وقت بعد از اینکه شیدا به اینجا اومده بچه اش توی بیمارستان بستری شده ، آخه چطور چنین چیزی ممکنه ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_من مشغول تحقیق در این باره هستم به زودی نتیجه اش را به شما اطلاع میدهم .
بعد از اتمام صحبتم با دکتر به دیدن شیدا رفتم . پشت پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد. وقتی در را باز کردم برگشت و به من نگاه کرد نگاهش خیلی غمگین بود . علت ناراحتی اش را می فهمیدم. رفتم کنارش و صورتش را بوسیدم باز هم به من نگاه کرد این بار چشمانش پر از اشک شد بازوانش را گرفتم و بردم لبه تخت و کمک کردم روی تخت بنشیند و خودم نیز کنارش نشستم و دستم را دور شانه اش انداختم به آرامی سرش را روی شانه ام گذاشت . لحظاتی به آن حال بود و بعد سکوتش را شکست و گفت :
_شیوا تو شروین رو دیده بودی ؟
بغض گلویم را گرفته و به سختی آن را فرو دادم ، با لحنی که سعی میکردم خیلی غمگین نباشد گفتم:
_اره عزیزم دیده بودمش ، خیلی قشنگ بود .
_اره خیلی قشنگ بود .
_خیلی هم شبیه به خودت بود .
با صدای بلند خندید و من وحشتزده فکر کردم نکند چیز اشتباهی گفته ام و اعصابش را تحریک کرده ام . شیدا با همان خنده گفت :
_اره ، من هم میدونستم . اما کامران میگفت شروین شبیه اونه.
ناخودآگاه از زبانم پرید و گفتم:
_مزخرف گفته .
_اون همیشه با این حرف حرص من رو در می آورد .
تصورش برایم غیر ممکن نبود سرم را تکان دادم و گفتم:
_درکت میکنم .
ناگهان قلبم تکان خورد ، زیرا تازه متوجه شدم شیدا برای من از خودش صحبت میکند. سکوت کردم و از خدا خوستم تا همین طور ادامه بدهد . شیدا گفت :
_شیوا من بهت نگفته بودم که اون مریض بود .
لبم را به دندان گرفتم و فکر کردم چه عکس العملی باید نشان بعده ام . خوشبختانه منتظر واکنشی از جانب من نبود و ادامه داد :
_آخه میدونی روم نمیشد توی فامیل بپیچه بچه ام معلول . شیوا تو که دیده بودیم خیلی خوشگل بود اصلاً هم نشون نمیداد مریضه . دکترا میگفتن یک مدتی اکسیژن به مغزش نرسیده واسه همین هم مغزش آسیب دیده بود.
از شنیدن آن حرف شوکه شدم ولی میدانستم اگر ناشیانه رفتار کنم او باز هم سکوت میکند باید طوری رفتار میکردم که او با من احساس راحتی کند. گفتم:
_فکرت رو زیاد مشغول نکن ، یادته عزیز همیشه میگفت هر چی خدا بخود ، همان میشه ؟ قسمت اون هم همین بود.
_اره ، دیگه راحت شد .راستی شیوا خیلی دلم برای عزیز و بابا تنگ شده . از اینکه بعد از این همه مدت این حرف را از او میشنیدم خیلی خوشحال شدم ، گفتم:
_عزیز و بابا هم خیلی نگرانت هستند هروقت با عزیز صحبت میکنم اول از تو میپرسه .
سرش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد و بعد گفت :
_عزیز میدونه من مریضم ؟
_تا حدودی
شیدا با نگرانی گفت :
_یعنی همه چی رو فهمیده اند ؟
_نه هیچ کس چیزی نمیدونه ، فقط من و تا حدودی هم ارشیا در جریانه .
با تعجب گفت :
_ارشیا !؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
_اره چند روز دیگه از راه بلژیک میاد فرانسه .
لبانش را بهم فشار داد و به فکر فرو رفت و بعد از مدتی گفت :
_به نظرت ارشیا به کسی چیزی نمیگه ؟
لبخند زدم و گفتم:
_به نظر خودت میگه ؟
_نه
_خب پس چی ؟
_یعنی دیگه کسی چیزی نمیدونه ؟
_جریان من رو شروین رو و ....
و بدون اینکه حرفش را تمام کند سکوت کرد .
_نه ، هیچ کس چیزی نمیدونه ، حتی عزیز و بابا هم در مورد تو فقط میدونند که یک کم مریضی اما هنوز درباره شروین بهشون چیزی نگفتم .
با نگرانی گفت :
_می خوای بگی ؟
_اگر تو بخوای نگم خوب نمیگم.
_شیوا اگه میخوای بگی شروین مرده بهشون بگو اما نگو مریض بود باشه ؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
_هیچ وقت نمیگم .
لبخند کمرنگی زد و گفت :
_دلم براش میسوزه من اصلاً براش مادری نکردم . میخواستم پیش خودم نگهش دارم اما کامران اجازه نداد ، گفت نمیتونم ازش نگهداری کنم .
شیدا به جایی خیره شد و زیر لب گفت :
_حالا دیگه اون مرده .
لحظهای سکوت کرد و بعد با وحشت به من نگاه کرد و گفت :
_شیوا یعنی من هم میمیرم؟
از شنیدن این حرف جا خوردم گفتم:
_این چه حرفیه شیدا تو که چیزیت نیست .
سرش را تکان داد و گفت :
_چرا ، من مریضم .
سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم :
_نه عزیزم تو اصلاً هم مریض نیستی ، تازه اگه مریض هم باشی خوب میشی ،
با همان حالت گفت :
_نه دیگه خوب نمیشم .
هنوز حرفی نزده بودم که پرستاری داخل اتاق شد و غذای او را آورد و بعد از آن داروهایش را خورد و مثل همیشه صبر کردم وقتی خوابید اتاقش را ترک کردم ، قبل از رفتن باز هم پیش دکتر رفتم و او را در جریان صحبتهای خودم و شیدا قرار دادم . سپس از او آرام پرسیدم :
_دکتر شیدا چرا هنوز فکر میکنه بیماره ؟ اون که خیلی بهتر از قبل شده .
دکتر لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت :
_بله بهتر شده اما....
مکثی کرد و بعد ادامه داد :
_شیوا بهتره من در این مورد با تو کمی صحبت کنم .
_بفرمائید من گوش میدم .
دکتر بعد از کمی فکر گفت :
_شیدا فکر میکنه دچار یک بیماریه .
_بیماری ؟ چه جور بیماری ؟
دکتر باز هم مکثی کرد و گفت :
_تا وقتی جواب ازمایشاتش نیامده ، نمیتوم صحبتی کنم .
_آزمایش ؟ یعنی فکر میکنه از نظر جسمی بیماره ؟ ولی اون که مریض نیست .
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_بله ، همین موضوع مرا به این فکر می اندازد که شاید او در توهم بیماری به سر میبره.
تکرار کردم :
_توهم بیماری ؟
_بله یعنی شیدا فکر میکنه دچار بیماری شده .
_چه بیماری ؟
دکتر نگاهش را از من گرفت و گفت :
_خواهش میکنم اجازه بده بعد از آمدن نتایج آزمایش این رو بگم . نمیخوام بی جهت نگرانت کنم .
سرم را تکان دادم و گفتم :
_باشه دکتر صبر میکنم ، ولی شیدا خودش این رو به شما گفته ؟
دکتر سرش را نه نشانه منفی تکان داد و گفت :
_نه
_پس از کجا فهمیدید ؟
_از طریق دوست شما .
با گیجی گفتم:
_دوست من ! ؟
و ناگهان به یاد آوردم دکتر فراز را به عنوان دوست من میشناسد .
با تعجب گفتم :
_فراز این رو گفته ؟
_دکتر سرش را تکان داد . گفتم:
_ولی او از کجا میدونه ؟
_از دفتر خاطرات شیدا.
مات و مبهوت نگاهش کردم و زیر لب گفتم :
_پس چرا چیزی به من نگفت ؟
دکتر که حرفم تا شنید گفت :
_او اول با من مشورت کرد که این موضوع را به شما بگوید یا نه و من از او خواستم تا زمانی که صحت نوشته های شیدا روشن نشده چیزی نگوید و چون شرایط روحی تو را میدیدم بهتر میدانستم فعلا چیزی در مورد ندانید .
فهمیدم این موضوع چند روز بعد از اینکه دفتر را به فراز داده بودم اتفاق افتاده بود . آن روزی که فراز به همراه من به بیمارستان آمد و وقتی من به دیدن شیدا رفتم او در اتاق دکتر ماند. چهره ناراحت و افسرده فراز در آن روز جلوی چشمانم آمد. آن روز فکر میکردم او از همراهی من خسته شده در صورتی که او مطالب دفتر شیدا را خوانده بود و بخاطر آن ناراحت بود. به خاطرم آمد همان روز از او پرسیدم چیزی از دفتر شیدا را خوانده بود و او به من گفت در حال خواندن آن است . از آن روز به بعد هم هیچ وقت فرصت نشد تا در این باره از او چیزی بپرسم . صدای دکتر مرا از فکر خارج کرد :
_شیوا نگران نباش امیدوارم همان طور که حدس میزنم این تصور زاییده خیال او باشد.
_جواب آزمایشات او کی آماده است ؟
_چند روز دیگر .
_اگر شیدا درست حدس زده باشد چی ؟
دکتر لبخندی زد و گفت :
_سعی کن خوشبین باشی . شیدا علائمی ندارد که نشان بدهد بیمار است پس دلیلی ندارد که در این مورد درست فکر کرده باشد .
حرفهای دکتر مثل همیشه امیدوارم میکرد از او خداحافظی کردم و به خانه برگشتم وقتی به خانه رسیدم همزمان با من کامران هم از راه رسید و فرصتی نشد به فراز زنگ بزنم . کامران آن شب به من گفت که روز قبل شروین را دفن کرده اند و اگر مایل باشم روز بعد مرا سر خاک او میبرد. آن شب تا صبح به خاطر غریب به خاک رفتن شروین گریه میکردم . صبح روز بعد به اتفاق کامران به گورستان رفتم که در منطقه ای سرسبز و خوش آب و هوایی قرار داشت . او گور تازه ای را نشانم داد و گفت که شروین را آنجا دفن کرده اند. کنار گور نشستم و تا جایی که میتوانستم گریه کردم . بیش از یک ساعت آنجا بودیم و بعد به خواست کامران از جا بلند شدم تا به همراه او به خانه بروم . هنوز سوار خودروی کامران نشده بودین که خودروی مجلل و بسیار شیکی به رنگ مشکی جلوی پای ما ترمز کرد و همزمان با ایستادن خوردو شیشه عقب پایین رفت و چهره مرد نسبتا جوانی که روی صندلی عقب نشسته بود نمایان شد . کامران با دیدن او جلو رفت و با حالتی که معلوم بود از دیدنش جا خورده شروع کرد به احوالپرسی کردن . مرد به جای اینکه به کامران نگاه کند به من نگاه میکرد و من چون هنوز در حال و هوای گریه بودم بدون اینکه به او محل بگذارم به طرف خودروی کامران رفتم و منتظر شدم . بعد از لحظاتی خودروی مشکی حرکت کرد و رفت و کامران نیز به طرف خودرواش آمد. به کامران که نزدیک میشد نگاه کردم . رنگ صورتش پریده بود ولی من آن را به شدت تاثرش ربط دادم . وقتی نگاه او به من افتاد با عجله بوسیله ریموت کنترل در خودرو را باز کرد و من که از شدت خستگی و سردرد به در خودرو تکّیه داده بودم سوار شدم و سرم را به صندلی تکّیه دادم . در آن حال به این فکر میکردم که خیلی بد شد که امروز نمیتوانم پیش شیدا بروم . دقایقی بعد کامران هم روی صندلی نشست و خودرو را روشن کرد و بدون اینکه مثل همیشه پر حرفی کند یکراست به طرف خانه رفت . وقتی به خانه رسیدیم برای استراحت به اتاقم رفتم و تا نزدیک غروب خوابیدم .وقتی از خواب بیدار شدم هوا کاملا تاریک بود نمیدانستم چه موقعی از روز یا شب است . مدتها بود که چنین خواب عمیقی نکرده بودم . از جا بلند شدم و به طبقه پایین رفتم . کامران داخل آشپزخانه مشغول پخت و پز بود با دیدن من گفت :
_حالت بهتره ؟
سرم را تکان دادم و روی صندلی نشستم ، ناگهان بی مقدمه گفت :
_این یارو که صبح دیدیم میدونی کی بود ؟
با بی حوصلگی گفتم:
_نه
_تورج بود.
تعجب نکردم چون برایم فرقی نمیکرد چه کسی باشد ، چهره مرد جلوی چشمانم آمد . با وجود مو و سبیلهای بلندی که داشت چهرهاش زیاد مطلوب نبود اما از نگاه شرورش معلوم بود آدم درستی نیست . چیزی نگفتم ولی کامران گفت :
_اومده بود به من تسلیت بگه .
حرف او نه نظرم خیلی احمقانه رسید ، احساس میکردم کامران با این حرف میخواهد خودش را مهم جلوه بدهد . در صورتی که با چشم خودم دیده بودم چطور مانند غلام حلقه به گوش به محض دیدن او جلو دوید و تا کمر خم شد . کامران وقتی دید من حرفی نمیزنم دیگر چیزی نگفت و این موضوع به همین جا خاتمه پیدا کرد .
روز بعد قبل از رفتن به آسایشگاه به فراز تلفن زدم . خودش تلفن را جواب داد. بعد از مختصری صحبت از من خواست دقایقی منتظر بمانم تا به دنبالم بیاید . من نیز بیست دقیقه بعد از منزل خارج شدم و او را در تاکسی که جلوی در منزل بود منتظر خودم دیدم . وقتی کنار او روی صندلی نشستم حالم را پرسید ، تشکر کردم قبل از اینکه چیزی بگویم فراز خودش پیش دستی کرد و گفت که دکتر داوید او را در جریان آگاهی من از موضوع بیماری شیدا گذشته . فراز با دیدن چهره درهم و ناراحت من تصور کرده بود این اینکه این موضوع را به من نگفته از دستش دلخورم اما من به او گفتم که این طور نیست و دلیل ناراحتی من این است که روز گذشته به همراه کامران به سر خاک شروین رفته ام . فراز وقتی موضوع را فهمید ناراحت شد و اظهار تأسف کرد . وقتی به آسایشگاه رسیدیم دکتر داوید منتظرمان بود . احساس کردم خیلی خوشحال است به اتاق او رفتیم و او دسته ای برگ آزمایش از کشوی میزش بیرون آورد و در حالی که میخندید گفت :
_شیوا یک خبر عالی برائت دارم ، نتایج آزمایشهایی که از شیدا شده ، نشان میدهد که شیدا از نظر جسمی در سلامتی کامل قرار دارد.
از شنیدن این خبر خوشحال شدم اما عظمت آن را وقتی درک کردم که متوجه شدم شیدا تصور میکرده مبتلا به بیماری اچ .آی. وی یا به عبارتی همان ایدز است . فراز گفت شیدا در برگه آخر دفترش نوشته بود که دچار این بیماری شده و فراز قبل از اینکه چیزی به من بگوید به دیدن دکتر شیدا میرود و او را در جریان این موضوع قرار میدهد و دکتر نیز بالافاصله از او نمونه خون گرفته و به آزمایشگاه معتبری در پاریس میفرستد که صحت و سقم این موضوع را معلوم کند. وقتی این موضوع را شنیدم از تصور اینکه اگر این موضوع صحت داشت چه میشد ، مو بر اندامم راست شد به طوری که تا لحظاتی قدرت تکلم نداشتم . وقتی حالم بهتر شد از دکتر سوال کردم شیدا از کجا چنین حدسی میزده ؟ و دکتر اظهار بی اطلاعی کرد و گفت این موضوعی است که باید فهمید. من دکتر و فراز را با هم تنها گذشتم و و ملاقات شیدا رفتم . شیدا علت اینکه روز قبل به دیدنش نرفته بودم را پرسید و من راستش را به او گفتم . خیلی گریه کرد و باز هم با نا امیدی دم از مرگ زد. این بار با چنان اطمینانی به او گفتم که او بیمار نیست که او لحظاتی به من خیره شد و گفت :
_تو هیچی نمیدونی .
_چرا من همه چیز رو میدونم .
با تردید گفت :
_می دونی من مریضم ؟
_می دونم که تو مریض نیستی .
_نه ، پس نمیدونی .
_تو بگو شاید بدونم .
احساس کارم گفتن این موضوع برایش خیلی سخت است . با کلمات بریده بریده گفت :
_شیوا... من ... یک مریضی ... بد ... دارم .
لبخند زدم و گفتم :
_خب عزیز دلم اشتباه میکنی ، تو فکر میکنی که مریضی در صورتی که این طور نیست .
با ناراحتی گفت :
_تو از کجا میدونی ؟
_مگه دکتر ازت خون نگرفته ؟
_چرا .... چند بار اینکار رو کرده .
_خب برای چی آزمایش میگیرند ؟
و بعد خودم جواب دادم :
_برای اینکه ببینن بیماری یا نه ، بعد میدن آزمایشگاه وقتی جوابش اومد معلوم میشه بیماری یا نه . خوشگل خودم تو که به اصطلاح دانشگاه رفته و با سواد تر از منی باید بهتر از من اینها رو بدونی .
شیدا گفت :
_تو مطمئنی ؟
_اگه نبودم که نمیگفتم .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:40 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شیدا لحظه ای بهت زده به من نگاه کرد و بعد دستانش را روی صورتش گذاشت و با حالتی عصبی شروع کرد به گریه کردن . بغلش کردم و دلداری اش دادم با گریه میگفت که کامران به او گفته که خودش بیماری ایدز دارد و او را هم مبتلا کرده . شیدا میگفت وقتی چهار ماهه باردار بوده این موضوع را از کامران شنیده است و از ترس آبرویش به کسی حرفی نزده تا اینکه شروین به دنیا آمده و او در تمام این مدت فکر میکرده بیماری دارد . فقط خدا میدانست وقتی شیدا این حرف را طرفی میکرد چه حالی داشتم . چنان از کامران متنفر بودم که اگر همان لحظه میدیدمش قطعه قطعه اش میکردم . از دست شیدا هم عصبانی بودم بدون اینکه دست خودم باشد و یا و یا ملاحظه ای بکنم بازویش را گرفتم و فریاد کشیدم :
_غلط کرده مرتیکه دروغگوی کثافت پست . بلند شو جای تو اینجا نیست ، به جای تو باید اون روانی بستری بشه . اون اشغال مریضه. یک مریض روانی . همه اش هم تقصیر خودته که همه حرفهات رو قایم کردی فکر کردی هنر میکنی این احمق رو تحمل میکنی ؟ یا فکر کردی اگه ولش کنی بدتر از من سرت میاد ؟ خودت رو داغون کردی سر هیچی .....
ناگهان به خودم آمدم شیدا بغض کرده بود و مثل بچه کتک خورده ای با ترس به من نگاه میکرد. نگاهش دلم را سوزاند چشمانم پر از اشک شد. او را به طرف خودم کشیدم و محکم بغل کردم . شروع به گریه کرد ، گفتم:
_شیدا منو ببخش به خدا دست خودم نبود.ای کاش اون روزی که عکس این مردک کثیف مزخرف رو از لای کتابت بیرون کشیدی با کتک سیاه و کبودت میکردم تا جرأت نکنی حتی اسمش رو بیاری. من مشاور خوبی برائت نبودم به خاطر همینه که تو الان اینجایی اما غصه نخور قرار نیست همه تا آخر عمر با هم زندگی کنند. اگر کسی نتونه با طرف مقابلش بسازه قرار نیست خودش رو از بین ببره .. پس طلاق رو برای چی گذاشتن ؟ حالا من هیچی همین مهشید و آریا رو ببین با اون افتضاح ازدواج کردن هنوز سه سال نشده از هم جدا شدن ....
تا این حرف از دهانم خارج شد شیدا تکانی خورد که یک لحظه فکر کردم بالایی سرش آمده او با چشمانی که خیس از اشک بود به من نگاه کرد و با تعجب گفت :
_آریا زنش رو طلاق داده ؟
قبل از اینکه جواب او را بدهم با خودم فکر کردم یعنی این موضوع برای او این قدر مهم بوده و سرم را نه نشانه مثبت تکان دادم . نگاه خیره شیدا به من این فکر را در من تقویت میکرد که نکند علاقه آریا نسبت به شیدا دو طرفه بوده است ! مغزم مانند جستجوگری در پی نشانه هایی در این مورد بود به خاطر بیاورم . آن وقتها هر گاه حرف آریا به میان می آمد شیدا اخم میکرد و قیافه میگرفت یعنی من اشتباه کرده بودم و اخم و تخم و قیافه گرفتن های شیدا از سر تنفر نبود ؟! اما آریا به جای یک بار بیش از شش هفت بار از شیدا خواستگاری کرده بود و هر بار شیدا قرص و محکم به او پاسخ منفی داده بود . همان لحظه به یادم آمد در دفتر شیدا خوانده بودم که او خطاب به کسی که حرف اول اسمش " ا" بود چیزی نوشته بود ، یعنی یعنی این اول حرف آریا بود ؟ یعنی شدا به خاطر من با عمه و او مهم تر از همه با خودش لجبازی کرده و پا روی دلش گذشته بود ؟ اگر اینطور بود وای بر من که فکر میکردم چقدر او را میشناسم .
آنقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم شیدا را چطور ترک کردم و به خانه برگشتم . حتی به خاطر ندارم چه صحبتی با فراز کردم و چطور از او خداحافظی کردم . تازه وقتی به خانه رسیدم به خاطر آوردم آنقدر ذهنم درگیر بوده است که به دکتر نگفته ام ذهنیت بد شیدا در مورد بیماری است بخاطر تلقینات کامران بوده است . کامران هنوز نیامده بود از همان جلوی در نگاهی به اطراف انداختم و یک لحظه با خودم فکر کردم وقتی کامران برگشت زنده زنده او را به آتش بکشم . اکنون دیگر میدانستم که او چه موجود بدبخت و بیچاره ای است که با این کار سعی داشته شیدا را پایبند خود کند و این را هم به خوبی میدانسته که شیدا از ترس ابرویش به کسی حرفی نمیزند .با اعصاب خراب به طرف اتاقم رفتم . در همان حال با صدای بلند نفرینش میکردم . در طبقه دوم ناگهان چشمم به جلوی در اتاق کامران افتاد که خط باریکی از نور روی نردهها افتاده بود . نفسم در سینه حبس شد زیرا فهمیدم این نور از لای در اتاق به بیرون نفوذ کرده است و این نشان میداد که در باز است لحظه ای فکر کردم او خانه است و ترسی مبهم وجودم را فرا گرفت . کیفم را جلوی پله ها رها کردم و دوان دوان از پله ها بالا رفتم و یکراست به طرف پنجره رفتم تا از آنجا ببینم خودروی او در پارکیگ است یا نه .وقتی خودروش را ندیدم با شتاب به طرف آشپزخانه رفتم و کارد تیغه بلندی برداشتم و با سرعت خودم را به طبقه بالا رساندم . جلوی در اتاق کامران دست و پایم از ترس سست شد زیرا لحظه ای با خودم فکر کردم نکند در اتاقش باشد و شاید آن روز خودرواش را نیاورده است . برای احتیاط چاقو را پشت سرم نگاه داشتم و با انگشت به در زدم در باز شد . با بدنی لرزان به اتاق سرک کشیدم .
در یک نگاه تمام اتاق را از نظر گذراندم و چون کسی را ندیدم داخل شدم تپش قلبم آنقدر بلند بود که اجازه شنیدن صدای دیگری را به من نمیداد . نگاهم به در کوچک کنار اتاق افتاد و لحظه ای با خودم فکر کردم نکند کامران داخل حمام باشد و بعد به خودم نهیب زدم که قرار نیست را وقتی او سر برسد اینجا وایسی و هی بگی اینجاست اونجاست این هم اتاق با در باز حالا چه غلطی میخوای بکنی ؟ نگاهم را به دور و بر انداختم و بخودم فکر کردم از کجا باید شروع کنم بگردم ؟ ساعت دستم دوازده و نیم را نشان میداد و من میترسیدم کامران زودتر از روزهای دیگر به منزل برگردد . تردید را کنار گذاشتم و شروع کردم به گشتن . داخل کشوها ، کمد و حتی زیر تخت را هم نگاه کردم اما چیز قابل توجهی ندیدم .لحظه ای ایستادم و با خودم فکر کردم شاید اشتباه کرده ام و داخل این اتاق چیزی نیست نیست اما از خودم پرسیدم پس چرا کامران در آن را قفل میکرد ؟ در همان موقع چشمم به چراغ خواب افتاد که روی میز چوبی کوچکی قرار داشت. پارچه ای روی میز بود و پایین آن مجسمه ای قرار داشت . ناخودآگاه به طرف آن رفتم و مثل کسی که بداند دقیقا به دنبال چیست پارچه روی میز را کنار زدم با دیدن کشویی که قفل داشت قلبم فرو ریخت حس عجیبی به من میگفت که هر جور شده داخل آن را ببینم . در کشو قفل بود برای پیدا کردن کلید زیر پارچه ، زیر چراغ خواب و اطراف را گشتم و درست در لحظه ای که داشتم از پیدا کردن آن نامید میشودم چشمام به کلید افتاد که داخل گودی کلاه مجسمه قرار داشت .با دستانی لرزان که از شدت ترس مانند چوب خشک شده بودند کلید را داخل قفل انداختم و آن را باز کردم و کشو را بیرون کشیدم . نایلکس داخل کشو بود و چیز نرمی داخل آن قرار داشت با تعجب آن را لمس کردم و به محض باز کردن در کیسه جیغ بلندی کشیدم به طوری که از صدای خودم دچار لرز شدیدی شدم . داخل کیسه موهای طلایی و قیچی شده ای را میدیدم که شک نداشتم از آن شیداست . با اعصابی متشنج و حالتی روانی کشو را بیرون آوردم و محتویاتش را روی تخت ریختم دستهای عکس و نگاتیو داخل پاکتی جلوی چشمم آمد با دیدم عکس اول چنان وحشیانه لبم را به دندان گرفتم که لحظه ای بعد شوری خون را در دهانم احساس کردم . در عکس شیدا با حالتی گریان در حالی که نیمه برهنه بود دستانش را به صورت ضربدری جلوی خودش گرفته بود تا از دوربین خودش تا بپوشاند. عکسهای دیگر را ندیدم زیرا نه مایل به دیدن بودم و نه وقت اضافه داشتم . حواسم شش دانگ به زمان بود. تمام چیزهایی را که داخل کشو بود بغل کردم و به سرعت از اتاق کامران بیرون آمدم . حتی به خودم زحمت ندادم تا همه چیز را به حالت اول در بیاورم . سریع به طرف اتاقم دویدم و چمدانم را از زیر تخت بیرون کشیدم و به سرعت مشغول جمع آوری وسایلم شدم نفهمیدم چطور چمدان را بستم و با شتاب به طبقه پایین رفتم . اول خواستم از خانه خارج شوم اما دیدم با آن چمدان تقریبا سنگین نمیتوانم زیاد دور شوم ضمن اینکه جایی را هم بلد نبودم بالافاصله به طرف تلفن رفتم و با ترس و دلهره شماره تاکسی تلفنی را گرفتم و آنقدر ترسیده بودم که به محض گذاشتن گوشی تلفن از خانه خارج شدم و جلوی در منتظر آمدن تاکسی شدم . همیشه در چشم به هم زدنی تاکسی میآمد اما این بار یا به خاطر ترس و دلهره بود و یا واقع تأخیر داشت ، احساس کردم خیلی طول کشید ، تا از دور تاکسی را دیدم صبر نکردم جلوی در بایستد و به طرفش دویدم ساعت لحظه به لحظه به یک نزدیک میشد و میدانستم عنقریب کامران از راه میرسد ، نفهمیدم چطور خودم را با آن چمدان سنگین و بزرگ داخل تاکسی انداختم و به او گفتم حرکت کند . بنده خدا راننده هاج و واج مرا نگاه میکرد فهمیدم یک کلمه از حرفهای مرا نفهمیده خواستم از کیفم دفترچه یادداشتم رادر بیاورم که تازه متوجه شدم از بس عجله داشتم کیفم را داخل و جلوی راه پله طبقه بالا رها کرده ام . جای فکر کردن نبود نمیتوانستم قید کیفم را بزنم زیرا پولهایم در آن بود و هم دفترچه ای که آدرسها را در آن نوشته بودم . یاد حرف فراز افتادم که گفته بود سعی کنم آدرسها را حفظ کنم و تازه میفهمیدم چقدر درست گفته است . با دست به راننده اشاره کردم بایستد و خودم با شتاب از تاکسی خارج شدم و با سرعت هر چه تمام تر به طرف خانه دویدم . خوشبختانه از هول و هراسم در خانه را نبسته بودم شاید هم کار خدا بود زیرا کلید خانه هم داخل کیفم قرار داشت ، با شتاب به طرف طبقه بالا رفتم و بعد از برداشتن کیفم دوان دوان به طرف بیرون برگشتم ، قلبم چنان می تپید که میترسیدم هر لحظه سکته کنم . نمیدانم چرا در آن حال به یاد روزی افتادم که از ترس ملکی از شرکت فرار میکردم . شاید هم دلیلش این بود که در تمام عمرم این دومین بار بود که به شدت از چیزی فرار میکردم . با حال خراب خودم را به تاکسی رساندم و تقریبا خودم را در آن انداختم و بعد با بدنی لرزان دفترچه یادداشتم را ورق زدم و در آن حال با خودم فکر میکردم کجا بروم ؟ تنها جایی که به نظرم امن میرسید خانه دوست فراز بود . آدرس او را به راننده نشان دادم و او بالاخره رضایت داد حرکت کند . ساعت از یک گذشته بود و من منتظر بودم که هر لحظه خودروی کامران از جلویمان رد شود . خوشبختانه این اتفاق نیفتاد و تاکسی عاقبت جلوی خانه ویلایی زیبایی ایستاد. کیفم را بیرون آوردم و یک اسکناس به راننده دادم وقتی خواست بقیه اش را برگرداند با دست به او اشاره کردم که احتیاجی نیست مرد با خوشحالی سرش را تکان داد و بعد پیاده شد و به من کمک کرد و چمدانم را جلوی در ورودی منزل دوست فراز گذشت . هنوز تاکسی نرفته بود که من چمدانم را دستم گرفتم و به طرف در ورودی منزل رفته و دستم را روی زنگ گذاشتم . چند لحظه طول کشید تا فراز در را به رویم باز کرد ، با ناباوری لحظاتی به من خیره شد و بعد گفت :
_شیوا ؟ اینجا چه میکنی ؟!
حق داشت هنوز ساعتی از خداحافظی ما نگذشته بود . تا چشم فراز به چمدان من افتاد گفت :
_چی شده شیوا ؟ اتفاقی افتاده ؟
او آنقدر بهت زده بود که فراموش کرده بود تعارفم کند . با صدائی که به سختی از حنجره ام بیرون میامد گفتم:
_مزاحمت نیستم ؟
بالافاصله به خودش آمد و در حالی که شتابزده از جلوی در کنار میرفت گفت :
_نه نه... این چه حرفیه راستش از دیدنت شوکه شدم.
_حق داری ، خود من هم هنوز شوکه ام .
فراز خم شد و چمدانم را از دستم گرفت و اجازه داد تا من اول داخل شوم . به محض اینکه داخل شدم روی اولین صندلی نشستم فراز در را بست و بعد چمدان را همان جا گذشت و کنارم آمد و پیش پایم زانو زد و گفت :
_چی شده شیوا؟ چه اتفاقی افتاده ؟
با زبانم لبهایم را خیس کردم ، حس حرف زدن نداشتم . فراز بلند شد و به آشپزخانه رفت و با لیوانی آب برگشت. تازه بدنم به حالت خلسه رفته بود . آب را سر کشیدم توان تازه ای گرفتم فراز همچنان نگاهم میکرد تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که :
_اون دیوانه است
فراز لبانش را بهم فشرد و سرش را تکان داد ، گفتم :
_من باید با دکتر داوید صحبت کنم ، باید از او یک چی بپرسم .
فراز بدون هیچ پرسشی بالافاصله به طرف تلفن رفت و بعد از گرفتن شماره آسایشگاه و پیدا کردن دکتر داوید گوشی را به من داد . دکتر شروع کرد به پرسیدن حالم خیلی مختصر جواب دادم و بعد گفتم:
_دکتر میخواهم یک چیزی از شما بپرسم ، دقیقا جوابم رو بدید .
_بله حتما بپرس .
_دکتر وقتی شیدا را به آنجا آوردن چه وضعیتی داشت ؟
_من قبلا برای شما توضیح دادم او در چه شرایطی بود.
_دکتر وضعیت جسمیاش رو نمیگام میخوام بدونم قیافه اش چطور بود ؟ میخوام بدونم شما موهای شیدا رو تراشیدید یا ....
_نه شیوا او با همان وضعیت به اینجا منتقل شده
بدون اینکه دست خودم باشد با صدای بلندی زدم زیر گریه . صدای دکتر را میشنیدم که مرا به نام میخواند اما من آنقدر متاثر بودم که قادر به جواب دادن نبودم . فراز که به شدت ناراحت مینمود گوشی را از دست من گرفت و بعد از مکالمه کوتاهی با دکتر آن را سر جایش گذاشت و بعد کنار من نشست و دستنم را گرفت و سعی کرد آرامم کند .. با گریه به او گفتم :
_فراز شیدا شکنجه میشده کامران اون رو آزار میداده . بیچاره شیدا کم ظرفیت نبوده خوب تحمل کرده شاید اگه من جای اون بودم به جای یک بار ده بار خودم رو میکشتم تا از دست اون حیوون راحت بشم .
_منظورت چیه ؟
به او گفتم چه کردم و شاهد چه چیزهایی بودم چمدانم را باز کردم و موهای قیچی شده شیدا را به او نشان دادم اما عکسها را نه ، فقط او را در جریان گذاشتم . فراز که به شدت متاثر شده بود به فکر فرو رفت و بعد از لحظه ای گفت حتی اگر یکی از این مدارک هم نبود شما میتونستید از طریق قانون عمل کنید با وجود این مدارک خیلی زود به نتیجه میرسید . به فراز گفتم که قبل از هر کار باید با شیدا صحبت کنم . ان شب برای خواب به اتاق فراز رفتم و او روی کاناپه داخل سالن خوابید . شاید در طول سفرم به فرانسه این اولین شبی بود که بدون ترس خواب راحتی کردم . صبح روز بعد قبل از فراز از خواب بیدار شدم و مشغول آماده کردن صبحانه شدم .فراز داخل سالن به خوان عمیقی فرو رفته بود لحظاتی در آن حالت نگاهش کردم و در دل ستایشش کردم . بعد از اینکه از خواب برخاست به اتفاق هم صبحانه خوردیم و من از او خواستم تاکسی بگیرد تا به آسایشگاه بروم . وقتی تاکسی از راه رسید چمدانم را هم برداشتم ، فراز گفت :
_مگه بر نمیگردی ؟
_پسر عمه ام دو روز دیگه از راه میرسه درست نیست من رو اینجا ببینه .
فراز خندید و گفت :
_حالا کو تا دو روز دیگه . تا اون موقع یک فکری میکنیم .
با اینکه کنار او را امن ترین جایی میدیدم که میتوانست مرا در پناه بگیرد اما نتوانستم قبول کنم آنجا بمانم . وقتی به آسایشگاه رسیدیم تاکسی را مرخص نکردم و به او گفتم منتظر بماند سپس به اتفاق فراز برای دیدن دکتر رفتیم و هر آنچه اتفاق افتاده بود برای او تعریف کردم ، دکتر همان لحظه به دوستش زنگ زد و درباره من با او صحبت کرد وقتی گوشی را گذاشت گفت :
_کاترین خیلی هم خوشحال میشه تو رو ببینه .
با شنیدن نام کاترین نفس راحتی کشیدم و در دل خدا را شکر کردم . تا آن موقع فکر میکردم دوست او یک مرد است . سپس از جایم بلند شدم و به دیدن شیدا رفتم . شیدا باز هم کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد . به محض دیدن من با خوشحالی به طرفم آمد و بعد از بوسیدن صورتم گفت :
_شیوا تو راست گفتی دکتر جواب آزمایشها رو به من نشون داد من مریض نیستم .
لبخند زدم و گفتم :
_خوشحالم این رو میشنوم .
سپس دست او را گرفتم و به طرف تخت بردم و هر دو روی آن نشستیم . رو کردم به شیدا و گفتم:
_ببین شیدا تو حالت خوبه خوبه پس من میتونم با تو یک کم جدی صحبت کنم .
با نگرانی نگاهم کرد و گفت :
_چی شده ؟
_نترس عزیزم دیگه بدتر از اونی که به سرت اومده امکان نداره میخوام جواب من رو دقیق بدی ، من میدونم کامران اذیتت میکرده . اون مرد روانیه ، هر دومون این رو خوب میدونیم میخوام ازت بپرسم حاضری ازش شکایت کنی ؟
شیدا با ترس به من نگاه کرد و گفت :
_شکایت کنم از کامران ؟
_اره
با همان لحن گفت :
_من میترسم .
_از کی ؟
_از اون .
_آخه چرا ؟
_این جوری نگاش نکن اون با کسایی حشر و نشر داره که به راحتی آب خوردن آدم میکشن.
اخمی کردم و گفتم :
_تو که انقدر ترسو نبودی . آدم به راحتی یک آب خوردن بمیره بهتره یا یک عمر زجر کش بشه .
لحظاتی به فکر فرو رفت و گفت :
_شیوا نمیخوام ادعای شجاعت رو کنم که ندارم . تو هم اگه با اون مرد مدتی زیر یک سقف زندگی میکردی میفهمیدی چه جونوریه
_من تا دیروز توی خونه اون زندگی میکردم.
با وحشت به من نگاه کرد و گفت :
_اذیتت نکرد ؟
_شاید توی فکرش بود اما خوشبختانه فرصتش رو پیدا نکرد.
_الان کجایی ؟
_هیچی با چمدونم اینجا هستم .
شیدا به تخت خالی کنارش نگاه کرد و گفت :
_می خوای با دکتر صحبت کنم بیایی اینجا ؟
خندیدم و گفتم :
_مثل اینکه بهت خیلی خوش میگذره به سلامتی تو هم دیگه مرخصی .
لبخند زد و گفت :
_بهتره حالا مرخص نشم چون مثل اینکه جایی برای موندن نداریم .
_این طور نیست دکتر با یکی از دو ستانش که خانمیه به اسم کاترین صحبت کرده من چند روزی برم پیشه ، امروز بیست و پنجمه و ویزای من هفتم ماه دیگه تموم میشه تقریبا دو هفته دیگه فرصت داریم جول با پلاسمون رو جمع کنیم بریم ایران .
بار دیگر با وحشت نگاهم کرد و گفت :
_نه شیوا با من اینکار رو نکن . من نمیخوام بیایم ایران .
با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:
_یعنی چی نمیخوای برگردی ایران ؟ کجا میخوای بمونی ؟
_نمی دونم ولی از من نخواه برگردم ایران . اونم با این وضیعت .
_گوش کن شیدا ! راه دیگه ای برامون نمونده اگه اینجا بمونی معلوم نیست چه سرنوشتی سرت میاد شاید هم بدتر از اون حیوون به تورت بخوره اما اگه بریم ایران خیلی چیزهای خوب در انتظارته . دلت میاد از محبت خانواده ات ، حمایتشون ، عشقشون دل بکنی ؟
_نمی گم اینجا رو دوست دارم ، فقط نمیخوام این جور برگردم .
می توانستم درکش کنم ، یاد روزی افتادم که شیدا در نهایت زیبایی با نخوت و غرور با بقیه خداحافظی کرد و راهی این سفر شوم شد . میتوانستم بفهمم که دوست ندارد چنین شکست خورده و درب و داغان برگردد .
_گوش کن عزیزم من هنوز به عزیز نگفتم شروین فوت کرده اون حتی نمیدونه کامران یک اشغاله پسته . یعنی هیچ کس هیچی در مورد تو نمیدونه وقتی برگردیم ایران به همه میگیم که تو به خاطر فوت بچه ات یک کم افسرده ای من و تو یک مدت با هم میریم سفر حالا مشهد ، شیراز یا هر جای دیگه بعد از اینکه برگشتی به همه میگی که نمیخوای برگردی فرانسه ، چون نمیتونی جای خالی بچه ات رو تحمل کنی . شیدا با دقت به سناریویی که از حفظ براش میخوندم گوش میکرد احساس کردم این دقیقا همان چیزی است که میخواهد . اما برای پذیرفتن آن تردید دارد . شیدا سکوت کرد من نیز دیگر حرفی نزدم تا او این مساله را در مغزش حلاجی کند
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:41 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۷


آن شب بعد از اتمام شیفت کاری دکتر به همراه او به منزل کاترین رفتیم . کاترین زنی مسن و بسیار مهربان بود و با اینکه حتی یک کلمه از حرفهای مرا نمیفهمید اما آنقدر دوست داشتنی و گرم بود که در کنار او حتی ذرهای هم احساس ناراحتی نمیکردم . او اتاق زیبایی در اختیار من گذاشت که از عکسهایی که به دیوار زده شده بود حدس زدم اون اتاق زمانی متعلق به پسرش بوده است، بعد فهمیدم که کاترین همان یک پسر را دارد که اینک جراح قلب است و در ایالت کالیفرنیا با همسر و دو فرزندش زندگی میکند . منزل کاترین به آسایشگاه خیلی نزدیک بود به طوری که گاهی هم مسیر را پیاده طی میکردم . از وقتی که از منزل کامران خارج شده بودم دیگر خبری از او نداشتم . با شناختی که از او داشتم میدانستم از ترسش جرات نمیکند خودش را نمایان کند. این طور برای من هم بهتر شد زیرا تحمل دیدنش را نداشتم و نمیخواستم که بفهمد تلاش میکنم شیدا را با خود به ایران ببرم .
دو هفته از فوت شروین گذشته بود که من خبر آن را به عزیز دادم ، عزیز پشت تلفن خیلی بی قراری میکرد و در همان حال نگران شیدا بود به او گفتم که دو هفته از فوت بچه اش گذشته و شیدا تقریبا به این موضوع عادت کرده اما عزیز قانع نشد و فکر میکرد شیدا چه حالی دارد ، برای اینکه او را از نگرانی در آورم موضوع را با دکتر داوید در میان گذاشتم و از او خواستم ترتبی بدهد که شیدا خودش با عزیز صحبت کند ، با اینکه مقررات بیمارستان به بیماران اجازه نمیداد با جایی تماس داشته باشند اما به کمک دکتر داوید توانستم با ایران تماس بگرم و شیدا مختصری با عزیز صحبت کند. خوشبختانه همین چند کلام کوتاه هم برای روحیه شیدا خوب بود و هم خیال عزیز را راحت کرد.عاقبت ارشیا هم از راه بلژیک به فرانسه آمد. روزی که به فرانسه رسید من و فراز برای استقبال او به فردگاه رفتیم . احساس کردم ارشیا وقتی من و فراز را کنار هم دید خیلی حالش گرفته شد و این را از نگاه گله مندش فهمیدم . فراز میخواست او را به منزل دوستش دعوت کند اما گفت که در هتل اتاق رزرو کرده است. ارشیا برای من هم یک اتاق گرفته بود که من گفتم که دیگر پیش کامران زندگی نمیکنم و پیش خانمی از آشنایان دکتر شیدا پانسیون شده ام . سپس مختصری از جریاناتی را که پیش آماده بود برایش توضیح دادم . ارشیا وقتی فهمید پسر شیدا از دنیا رفته خیلی ناراحت شد و همان روز خواست که به ملاقات شیدا برود که چون دیر وقت بود قرار شد روز بعد به دیدن او برویم . آن شب فراز من و ارشیا را برای شام مهمان کرد . بعد از شام ارشیا و فراز ابتدا مرا به منزل کاترین رساندند و بعد خود به اتفاق رفتند. صبح روز بعد منتظر شدم که ارشیا به دنبالم بیاید تا به دیدن شیدا برویم . خوشبختانه دکتر داوید گفته بود که از نظر او شیدا مرخص است اما بخاطر شرایط من قرار بود چند روز دیگر آنجا بماند . در این مدت خیلی با شیدا صحبت کرده بودم و فکر میکردم توانسته ام او را برای بازگشت به ایران مجاب کنم ، اما هر کاری کردم نتوانستم وادارش کنم از کامران شکایت کند . شیدا هنوز هم از او میترسید .البته به او حق میدادم . او روزها و شب های پر وحشتی را در کنار این بیمار روانی تحمل کرده بود . شیدا هرگز به من نگفت اثر زخمها و سوختگی که روی بدن و گردن و سینه اش است به خاطر چیست من هم از او نپرسیدم اما یک بار برایم تعریف کرد که کامران گاهی اوقات که از جایی دلش پر بوده او را شکنجه میکرده است تا به التماس بیفتد و به این طریق عقده اش را خالی کند. با شناختی که از کامران پیدا کرده بودم میفهمیدم شیدا چه میگوید . زیرا بارها خودم شاهد این بودم که هر وقت از او تشکر میکردم با حالت عجیب و غیر متعارفی خوشحالی میکرد ، به طوری که مرا به فکر میانداخت که او حتما یک چیزیش است . یک بار هم در این مورد با دکتر داوید صحبت کردم ، گفت معمولا چنین افرادی شدیداً دچار عقده حقارت هستند و کاملا هم درست میگفت ، کامران یا به خاطر علاقه ای که به شیدا داشت و یا به هر علت دیگر خیلی نگران بود که مبادا شیدا را از دست بدهد به همین خاطر موهای سر او را تراشیده بود که پایش را از در منزل بیرون نگذارد حتی این اواخر به او گفته بود که به بیماری ایدز مبتلا است تا به این وسیله شیدا حتی فکر ترک کردن او را هم نکند .
ساعت از ده صبح گشته بود که ارشیا به دنبالم آمد و به همراه او به آسایشگاه رفتیم. قبل از ارشیا من به دیدن شیدا رفتم و خبر آمدنش را به او دادم . شیدا خیلی دستپاچه و ناراحت بود . احساس میکردم از روبرو شدن با ارشیا خجالت میکشد . برای اینکه اعتماد بنفسش را کمی بالا ببرم با وسایل ارایشی که به همراه داشتم کمی به سر و وزش رسیدم . موهایش چند سانتی رشد کرده بود ولی شیدا حاضر نبود روسری را حتی یک لحظه هم از سرش دور کند ، وقتی خیالم از جانب او راحت شد به دنبال ارشیا رفتم و دقایقی بعد به همراه او به اتاق برگشتم ، لحظه ای روبرو شدن آن دو لحظه ای بسیار تماشائی بود . شیدا تا قبل از اینکه ارشیا را ببیند از او خجالت میکشید اما به محض دیدن او خوشحال و هیجان زده شروع به گریه کرد ، به طوری که تمام زحمات مرا برای آرایش صورتش به هم رخت. ارشیا هم که از دیدن او خیلی متاثر شده بود اشک در چشمانش حلقه زده بود . وقتی ارشیا به خاطر فوت بچه اش به او تسلیت گفت شیدا خیلی گریه کرد ولی ارشیا آنقدر با او صحبت کرد که از آن حال در آمد. شیدا ارشیا را خیلی دوست داشت و همیشه میگفت حتی اگر برادری هم داشت به این اندازه دوستش نمیداشت . دیدن ارشیا تاثیر خوبی روی شیدا داشت به طوری که احساس کردم هیچ وقتی شیدا را چنین سر حال ندیده ام . من و ارشیا تا بعد از ظهر کنار شیدا بودیم وقتی خواستیم او را ترک کنیم گفت :
_الان شما کجا میرین ؟
ارشیا به شوخی گفت :
_می خوایم بریم بگردیم ، بعدش هم میریم رستوران یک شام دلچسب میخوریم بعدشم باز میریم میگردیم و وقتی خسته شدیم میریم خونه تخت میخوابیم.
شیدا مثل بچه ای لبانش را جمع کرد و گفت :
_من هم میخوام بیایم مگه دکتر نگفته دیگه میتونم مرخص بشم ؟
با لبخند به ارشیا نگاه کردم و بعد خطاب به شیدا گفتم :
_چی شد ؟! اون موقع که میگم بهتره بریم میگی همین جا خوبه حالا که پسر عمه ات رو دیدی هوایی شدی ؟
شیدا گفت :
_خب اگه شما برین حوصله ام سر میره.
ارشیا گفت :
_آخه اگر تو بیای مزاحممون میشی .
شیدا میدانست با او شوخی میکنیم با این حال به حالت قهر اخم کرد و پشتش را به ما کرد . ارشیا چشمکی به من زد و گفت :
_شیوا بنظر تو ببریمش ؟
گفتم :
_نمی دونم اگر خرجت بالا نمیره چه اشکالی داره ؟
ارشیا خندید و گفت :
_منو باش که فکر میکردم امشب مهمون تو هستم .
گفتم :
_باشه مهمون من البته با پولایی که خودت دادی .
ارشیا خندید و بعد به شیدا گفت :
_شیدا اگه تا یک ربع دیگه آماده بودی که میبریمت واگر نه همین جا میمونی .
شیدا با خوشحالی به طرف کمد لباسش دوید و گفت ::
_همین الان آماده میشم
ارشیا به طرف در اتاق رفت تا از آن خارج شود من نیز به شیدا گفتم:
_می خوای بمونم کمکت کنم ؟
_نه ولی کیفت رو بذار.
فهمیدم وسایل آرایشم را میخواهد ، کیفم را روی تختش گذاشتم و به همراه ارشیا از در اتاق خارج شدم ، در راهرو به او گفتم:
_خیلی خوشحالم که اینجایی.
نفس بلندی کشید و لبخند غمگینی زد . کاملا متوجه منظورش شدم ولی چیزی به رویم نیاوردم . قبل از اینکه آسایشگاه را ترک کنیم از دکتر داوید اجازه شیدا را گرفتیم . دکتر با خوشحالی از این کار استقبال کرد و گفت که برای روحیه شیدا تفریح بسیار لازم است ، به دکتر گفتم اگر دیر شد شیدا را با خودم به منزل کاترین می بارم و از او خواستم که کاترین را در جریان این موضوع قرار بدهد . آن شب یکی از شبهای فراموش نشدنی زندگی من بود . برای اولین بار در طی سفرم از ته قلب می خندیدم . زیرا شیدا شاد و سر حال کنارم نشسته بود . به خاطر آوردم یک بار همین آرزو را کرده بودم و اکنون که به آن رسیده بودم از ته قلب خوشحال بودم . در فرصتی که شیدا از من کمی فاصله گرفته بود ارشیا از من پرسید :
_راستی هدیه آریا رو به شیدا دادی ؟
_تا حالا که فرصتی برای این کار پیش نیامده بود حالا میدم .
ارشیا گفت :
_خوب شد این کار رو نکردی بهتره یک کمی دیگه هم صبر کنی ،
_برای چی ؟
گفت :
_باشه به وقتش بهت میگم .
با نزدیک شدن شیدا هر دو سکوت کردیم .آخر شب ارشیا من و شیدا را به منزل کاترین رساند و خودش رفت ، کاترین به گرمی از ما استقبال کرد و متوجه شدم کاناپه داخل سالن را برای خوابیدن یکی از ما آماده کرده است . به شیدا گفتم او در اتاق بخوابد و من داخل سالن ، اما او گفت که دوست دارد کنار من بخوابد چون تخت داخل اتاق یک نفره بود پتویی روی زمین پهن کردیم و هر دو کنار هم خوبیدیدم . نیمه های شب وقتی از خواب بیدار شدم و شیدا را دیدم که کنارم آرام خوابیده از شدت خوشحالی گریه کردم و از ته قلب خدا را شکر کردم که سلامتیاش را به دست آورده است . آن شب با خودم عهد کردم به شکرانه این لطفی که خدا به هر دوی ما کرده است تا زمانی که او را سر و سامان نداده ام و خوشبختی اش را ندیده ام هرگز به خودم فکر نکنم .
روز بعد شیدا از دکتر داوید خواست او را مرخص کند و دکتر هم این کار را کرد . ارشیا می خواست برای ما در هتل اتاقی اجاره کند اما کارتین توسط دکتر داوید از ما خواست تا زمانی که به ایران برنگشته ایم پیشش بمانیم . نتوانستم با خواست او مخالفت کنم زیرا واقعا به او عادت کرده بودم و دوستش داشتم به این ترتب من و شیدا در منزل کاترین ماندگار شدیم . فردای روزی که شیدا از آسایشگاه مرخص شد به همراه شیدا به سفارت ایران در پاریس رفتیم تا او ضمن درخواست طلاق تقاضای بازگشت به ایران را بدهد . متأسفانه چون پاسپورت او در منزل کامران مانده بود کار خروجش کمی مشکل بود . اما خوشبختانه به استناد شهادت دکتر داوید و کمک او نامه ای به سفارت دادیم مبنی بر اینکه شیدا بخاطر شرایط خاصی که برایش پیش آماده تقاضای بازگشت به کشورش را دارد . چند روز بعد جواب آمد که با بازگشت او به ایران موافقت شده است و او میتواند به ایران برگردد . قرار شد کارهای مربوط به طلاقش را هم وکیلی که دکتر داوید به ما معرفی کرده بود انجام بدهد بعد از انجام این کار ارشیا برای من و شیدا بلیط تهیه کرد و آن وقت بود که من به عزیز زنگ زدم و بعد از صحبت مختصری با او گفتم که سه شنبه هفته بعد به همراه شیدا به ایران باز میگردم . عزیز وقتی فهمید شیدا به ایران میرود از خوشحالی نمیدانست چه بگوید . بعد از اینکه این خبر را به او دادم با زبان بی زبانی به او فهماندم که حال شیدا مناسب مهمانی و شلوغی نیست و باید در آرامش کامل باشد. خوشبختانه او منظورم را فهمید و گفت :
_باشه مادر خیالت راحت باشه من تا خود شیدا نخواد کسی رو ببینه نمیگذارم اذیت بشه .
در مورد درخواست طلاق به عزیز چیزی نگفتم و گذاشتم وقتی به ایران رفتیم کم کم او را در جریان این موضوع قرار دهم . در ضمن هیچ کس از حضور ارشیا پیش ما خبر نداشت وقتی خیالم از بابت عزیز راحت شد شروع کردم به آماده کردن شیدا به او جریان پدر و مینا را گفتم ، احساس کردم کمی ناراحت شد اما وقتی برای او از مینا و تنهایی پدر گفتم کار پدر را تصدیق کرد البته مطمنن بودم شیدا هم وقتی با مینا آشنا شود مثل من شیفته او میشود. چند روز آخری که به پایان سفرمان مانده بود به همراه ارشیا و شیدا به جاهای دیدنی شهر پاریس رفتیم . و یک روز قبل از پرواز من و شیدا و ارشیا به دیدن دکتر داوید رفتیم تا ازو هم تشکر کنیم و هم خداحافظی به حقیقت نمیدانستم با چه زبانی از او تشکر کنم زیرا نسبت به من و شیدا نهایت محبت را داشت . به او گفتم:
_دکتر برای همه چیز از شما منونم.
دکتر لبخندی زد و گفت :
_شیوا من هم از تو منونم چون حضور تو باعث شد کار من به نتیجه برسد.
به او گفتم:
_دکتر اگر فرصتی پیدا کردید حتما به سرزمین پدری تان هم یک سری بزنید.
با خوشحالی گفت :
_با کمال میل این کار را خواهم کرد.
من شماره تلفن و آدرس منزل عزیز را روی کاغذ نوشتم و به او دادم و بار دیگر تاکید کردم که حتما به ایران بیاید تا کمی از زحمات او را جبران کنیم . دکتر که از این دعوت خوشحال شده بود با خنده گفت :
_شیوا دیدن تو مرا به این فکر انداخت که اگر زمانی خواستم ازدواج کنم با دختری از ایران ازدواج کنم .
کلام دکتر باعث خنده من و شیدا شد و ارشیا که به نظرش این حرف زیاد خنده دار نبود به ما چپ چپ نگاه میکرد . قبل از اینکه آسایشگاه را ترک کنیم از دکتر خواستیم که آن روز ناهار را با ما باشد . رستورانی در همان نزدیکی بود که یکی دوبار من و فراز در آن چیزی خورده بودیم . نام رستوران " ل شامپی نیون " بود به دکتر گفتیم که ظهر در آن رستوران منتظرش هستیم و او بخوشحالی گفت که حتما خواهد آمد. وقتی از در آسایشگاه بیرون میآمدیم شیدا گفت :
_شیوا بهتره آقای مهرداد رو هم دعوت کنیم او هم توی این مدت خیلی زحمت کشیده .
به شیدا نگاه کردم ، چشمکی به من زد . از خوشحالی دلم میخواست صورت شیدا را غرق بوسه کنم زیرا دقیقا خودم هم به همین فکر میکردم اما جرأت نمیکردم آن را به زبان بیاورم . ارشیا به من نگاه کرد و گفت :
_نظر تو چیه ؟
شانه بالا انداختم ، ارشیا با لحنی که معلوم بود حرص میخورد کار مرا تقلید کرد و گفت :
_یعنی چی ؟ چشمات که داد میزنه دلت میخواد دعوتش کنی . خب دعوتش کن دیگه .
و بعد به طرف دیگر نگاه کرد . لبانم را فشردم تا نخندم ، شیدا هم حالتی مثل من داشت از یک تلفن عمومی به فراز زنگ زدم تا او را برای ناهار دعوت کنم . میدانستم دوستش از سفر بازگشته ، در این فکر بودم که اگر او برداشت چه کلماتی را بکار ببرم . خوشبختانه خودش تلفن را جواب داد و به محض شنیدن صدای من گفت :
_سلام شیوا ، کجایی ؟ نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده.
شیدا و ارشیا کمی دورتر از من ایستاده بودند با این حال نمیتوانستم آن طور که دلم میخواست با او صحبت کنم . گفتم:
_ممنونم زنگ زدم خدماتتون دعوتتون کنم تشریف بیارید ناهار در خدماتتون باشیم .
فراز به شوخی گفت :
_من و کی بیایم ؟
باز هم به خاطر اینکه خیلی رسمی با او صحبت میکردم دستم انداخته بود . دلم میخواست بخندم و به او بگویم " عزیز ترینم ، دوست دارم به بهانه ناهار بیایی تا من ببینمت آخه دلم برات خیلی تنگ شده " با اینکه شیدا با ارشیا صحبت میکرد تا حواستش را پرت کند اما ارشیا چنان قیافه گرفته بود که شک نداشتم تمام حواسش متوجه است ببیند من چطور با فراز صحبت میکنم . گفتم :
_پس تشریف میارید ؟
فراز گفت :
_ناهار بهانه است حالا بگو کجا بیایم ببینمت ؟
_نزدیک آسایشگاه یک رستورانه به اسم " ال شامپی نیون " ....
فراز نگذاشت حرفم تمام شود گفت :
_همون رستوران قارچ خودمون ؟
_بله
_باشه میام .
گفتم :
_پس من منتظرم .
گفت :
_من هم منتظرم .
از او خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . سپس پیش آنها برگشتم . به ساعتم نگاه کردم با گفتم :
_هنوز یک ساعت به ناهار مونده توی خیابون قدم بزنیم اما ارشیا با بدقلقی گفت :
_خیابون که جای قدم زدن نیست اون هم توی این هوای سرد .
من و شیدا بهم نگاه کردیم ، با لبخند به ارشیا نگاه کردم و به شوخی گفتم:
_پس بریم توی اون پارکی که این نزدیکی هاست بنشینیم بنظرم هوای اونجا گرم تره.
ارشیا متوجه تکه پرانی من شد و گفت :
_باشه تیکه بنداز نوبت من هم میرسه.
با خنده گفتم :
_من غلط کردم چنین جسارتی کنم اصلاً هر چی شما بفرمائید ما انجام میدیدم .
با دست به جلو اشاره کرد و گفت :
_لازم نیست بفرمائید.
مدتی در پارک گردش کردیم و بعد به طرف رستوران رفتیم. در بین راه من کیفم را باز کردم و پولهایم را بیرون آوردم و آنها را شمردم و به ارشیا گفتم:
_به نظرت پولم برای ناهار کم نمیاد؟
ارشیا گفت :
_امیدوارم کم بیاد.
من و شیدا خندیدیم و به او نگاه کردیم. ارشیا ادامه داد :
_از الان بهت بگم من گرونترین غذا رو سفارش میدم کاری هم ندارم پولت کم بیاد یا نه در ضمن روی من حساب نکن ، چون پول ندارم . میخواستی اون موقع که مهمون دعوت می کردی فکر همه چیز رو بکنی .
با اینکه ارشیا خیلی جدی حرف میزد اما من و شیدا میخندیدیم ارشیا سرش را تکان داد و گفت :
_باشه بخند وقتی توی رستوران آبروت رفت بهت میگم .
سه نفری به رستوران رفتیم و دور میز گردی به شکل قارچ نشستیم مدتی بعد از ما دکتر داوید و فراز هم رسیدند. شیدا و فراز برای اولین بار بود که همدیگر را میدیدند، من آن دو را به هم معرفی کردم . فراز با تعجب به شیدا نگاه میکرد . فهمیدم حتی تصورش را هم نمیکرده که او این شکلی باشد . شیدا هم ازلبخندی که بر لب داشت معلوم بود از او خوشش آمده است. من هم با دیدن فراز چنان از خود بی خود شده بودم که دلم میخواست لحظه ای چشم از او بردارم . وقتی گارسون منوی غذا را سر میز آورد ارشیا به من گفت :
_شیوا خودت سفارش غذای من رو بده ، خودت میدونی که چی میخوام ؟
من و شیدا به هم نگاه کردیم و خندیدیم . دکتر و فراز که متوجه صحبت ما نمیشدند با کنجکاوی به ما نگاه میکردند . برای توضیح گفتم:
_دکتر یک کم کسالت داران جز سوپ چیز دیگه ای نمیتونن بخورن , شما بفرمائید.
صدای خنده شیدا و ارشیا بلند شد . دکتر داوید و فرزاد هاج و واج مانده بودند که آنها برای چه میخندند و من جریان را برایشان تعریف کردم . آن روز ناهار در محیطی گرم و صمیمی صرف شد . پول ناهار را هم ارشیا حساب کرد ، دکتر داوید ساعتی بعد از صرف ناهار ما را ترک کرد ، زیرا باید به آسایشگاه بر میگشت . هنگام خداحافظی گفت که تاکنون در چنین محیط گرم و دلچسبی غذا نخورده و اظهار تأسف کرد از اینکه با رفتن ما این خاطره دیگر هرگز تکرار نمیشود و از ما خواست در آینده باز هم به فرانسه سفر کنیم . بعد از رفتن او ما نیز رستوران را ترک کردیم . ارشیا و فراز من و شیدا را بخانه کاترین رساندند و خود رفتند. وقتی تنها شدیم شیدا صورتم را بوسید و بخاطر انتخاب فراز به من تبریک گفت در پاسخ او خندیدم و گفتم:
_باید ببینیم قسمتمون چی میشه .
شیدا خندید و گفت :
_شیوا یادته تو هیچ وقت به قسمت و این جور حرفها اعتقادی نداشتی ؟
سرم را تکان دادم . او درست میگفت ، تا قبل از این سفر همیشه فکر میکردم در سرنوشت هر انسانی فقط اراده خود او دخیل است اما اینک فهمیده بودم از چیزی به نام قسمت نباید غافل بود.
آن شب آخرین شبی بود که در منزل کاترین بودیم از قبل چمدانم را بسته بودم و مدارک خودم و شیدا را داخل کیف گردنیام گذاشته بودم تا در دست باشد .کاترین از رفتن ما خیلی ناراحت بود و این طور که شیدا حرفهایش را برایم ترجمه میکرد میگفت که به ما خیلی عادت کرده است . به حقیقت در این مدت من نیز به او عادت کرده بودم قبلا شنیده بودم مردم کشورهای دیگر به گرمی و صمیمیت مردم ایران نیستند اما من در کاترین صمیمیتی دیدم که خلاف شنیدههایم را ثابت میکرد، روز بعد ارشیا به دنبالمان آمد . من و شیدا به گرمی با کاترین خداحافظی کردیم و از منزل او بیرون آمدیم . سپس به همراه ارشیا به پاریس رفتیم و تا نزدیک عصر گشتیم و بعد به هتل اقامت ارشیا رفتیم و بعد از صرف شام او ما را به فرودگاه برد ، در سالن فرودگاه فراز را دیدم که برای بدرقه مان آمده بود. خودش پنجشنبه هفته دیگر پرواز داشت . وقتی اعلام شد که باید بربیم از آن دو خداحافظی کردیم و به طرف سالن در اندشت و بی سر و ته ترانزیت رفتیم. خوشبختانه بدون هیچ مشکلی از آن گذشتیم و بعد از سوار شدن به اتوبوس به طرف محوطه فرودگاه رفتیم. با دیدن هواپیماه غول پیکر ایران ایر حسی از شادی و غرور تمام وجودم را گرفت و آن لحظه بود که با خود اندیشیدم چقدر به وطنم علاقه دارم و ناخودآگاه یاد شعری افتادم که شیدا در ابتدای دفترش نوشته بود و فراز آن را برایم ترجمه کرده بود :

_پرسه در خاک غریب ، پرسهای بی انتهاست
هم گریز غربتم زادگاه من کجاست

صندلی من و شیدا کنار پنجره بود او کنار پنجره نشسته بود و به سیاهی شب چشم دوخته بود ، حدس میزدم به روزایی که پشت سر گذاشته بود فکر میکرد برای اینکه او را از فکر خارج کنم دستش را گرفتم و گفتم:
_شیدا الان چه احساسی داری ؟
به طرفم برگشت و لبهایش را جمع کرد و گفت :
_خوشحالم که دارم برمیگردم ، ناراحتم که سرشکسته بر میگردم .
_این فکرها بجز اینکه داغونت کنه به هیچ دردی نمیخوره . به این فکر کن که خدا چقدر دوستت داشت که اسباب خلاصی ات رو فراهم کرد . مگه چند سالته ؟ از الان میتونی برای آینده ات برنامه ریزی کنی و مطمئن باش این بار حتما موفق میشی .
سرش را تکان داد و گفت :
_راست میگی ؟
خندیدم و گفتم :
_معلومه که راست میگم.
خندید و سرش را روی شانه ام گذشت و بعد چرخید و صورتم را بوسید . من هم دستش را بالا آوردم و آن را بوسیدم و گفتم:
_خیلی دوستت دارم شیدا .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
15-05-1391 10:41 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان