خاک غریب "فریده شجاعی" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 13-09-1395،11:08 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 1976

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #31
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_راستی شروین کجاست ؟
لبخند کامران ذوقم را از بین برد ، او گفت ؛
_حالا برات توضیح میدم.
وقت در مورد شیدا هم همین را گفت با خودم گفتم چه توضیحی می خواهد بدهد که آن را به بعد موکول میکند ؟ او به طرف در انتهای راهرو رفت و آن را باز کرد ، به سختی دل از اتاق شروین کندم و به طرف او رفتم . سومین اتاق بزرگ تر از بقیه بود . اولین چیزی که به چشم میخورد پنجره های بزرگ و زیبای آن بود که از دو جهت منظره بیرون را نشان میداد . اتاق دکور زیبایی داشت و تخت دو نفره ای هم وسط آن قرار داشت . از ظاهر آن معلوم بود که اتاق مشترک او و شیدا است. در حالی که از فکرهایی که از مغزم جریان داشت مشمئز شده بودم خودم را از جلوی اتاق کنار کشیدم و پشتم را به آن کردم . کامران بدون اینکه در اتاق را ببندد به طرف در کوچکی که کنار در سالن بود رفت و گفت :
_اینجا هم دستشویی است. در اتاق خوابهای بالا به جز اتاق وسطی که اتاق بچه است حمام مجزا وجود دارد.
به دور و اطرافم نگاه کردم آثار شلوغی و ریخت و پاش در طبقه بالا هم مشاهده میشد. کامران گفت :
_هر کدوم از این اتاقها رو که دوست داری انتخاب کن چمدانت رو آنجا بگذارم.
به اتاق کوچک اشاره کردم و گفتم :
_همون اتاق خوبه.
_پس من چمدانت را می گذارم توی اتاقت.
از او تشکر کردم و با شرمندگی فکر کردم نباید آدمها را با ظاهرشان سنجید. آنقدر آنجا ایستادم تا کامران رفت و بعد از آوردن چمدانم گفت :
_شیوا جون تا کمی استراحت کنی من هم ترتیب ناهار رو میدم .
سرم را تکان دادم و بعد از اینکه او از پله ها پایین رفت به اتاق رفتم و در را پشت سرم بستم. لحظاتی همان جا پشت در ایستادم . به تنها چیزی که احتیاج داشتم تنهایی بود. زیرا شدیدا احتیاج به کمی فکر داشتم . برگشتم و به قفل در نگاه کردم . کلید خور نبود دستگیره گردی داشت که وقتی می پیچاندم در اتاق قفل میشد. آهسته در را باز کردم و از پشت نگاهی به آن انداختم ، از پشت هم دستگیره داشت ولی فقط از داخل قفل میشد. با خیال راحت در را آهسته بستم و از داخل قفل کردم . سپس به طرف تختم رفتم و روی لبه آن نشستم . احساس گنگ و ناراحت کننده ای داشتم. تمام تصوراتم غلط از آب در آمده بود. از همان جا که نشسته بودم نگاهی به اطراف اتاق انداختم . چشمم به تاریکی عادت کرده بود و میدیدم آن اتاق چقدر زیباست . میز آینه ای جلوی تخت بود که از داخل آن تصویر وارفته و مغموم خودم را تماشا میکردم . لحظاتی به تصویرم نگاه کردم و خطاب بخودم گفتم " چه مرگته شده شیوا ؟ " پاشو یک تکونی به خودت بده . تو برای تفریح و خوشگذرونی نیومدی ، اومدی ببینی شیدا خواهر بیچاره ات کجاست و در چه حالیه که چند وقته یک تلفن نزده ، انتظار نداشتی کامران این شکلی باشه ؟ خب تقصیر اون بیچاره چیه که این شکلیه ؟ در عوض اخلاقش خوبه ، هر چی باشه اون انتخاب شیداست ، مثل خود تو که بابک رو انتخاب کردی ، بابک قیافه داشت ولی پول و اخلاق نداشت ، کامران پول و اخلاق داره اما قیافه نداره ، کدوم بهتره ؟ بالاخره نمیشه که همه چیز با هم باشه ، نگاه کن ببین حتی توی خواب هم میدیدی شیدا توی چنین خونه ای زندگی کنه ؟ پاشو به جای قنبرک زدن یک کم خونه و زندگی خواهرت رو راست و ریس کن ، برو سراغش ببین تو چه حالیه." همیشه تنهایی برایم معجزه میکرد ، زیرا میتوانستم بهتر فکر کنم . اکنون هم همین اتفاق افتاده بود بعد از کمی تنهایی تصمیم گرفتم دیگر به چیزی به جز مأموریتی که بر عهده ام گذاشته شده بود فکر نکنم . احساس می کردم شلی و لختی اعضای بدنم از بین رفته و نیروی از دست رفته ام را پیدا کرده ام ، بلند شدم و به طرف پنجره اتاق رفتم . با یک حرکت پرده ضخیم آن را به کنار کشیدم . از دیدن منظره زیبایی که پیش رویم بود شگفت زده شدم .
پشت منزل فضای سبزی بود که محدوده آن را بوته های شمشاد تعیین کرده بود. خانه های ویلایی دو طبقه به فاصله در اطراف دیده میشد که هر کدام شکل و زیبایی خاصی داشت . لحظاتی طولانی به منظره بیرون چشم دوختم و بعد هم با سختی از آن دل کندم و برگشتم به اتاق نگاه انداختم تمام وسایل اتاق شیک و زیبا بود ولی هیچ چیز روی اصول و قاعده چیده نشده بود با خودم فکر کردم هر کس دکور اینجا را چیده خیلی بد سلیقه بوده که از فضای اتاق بدترین استفاده را کرده و بعد تصمیم گرفتم در زمان مناسب دکور آن را تغییر بدهم . سپس به طرف چمدانم رفتم و آن را روی تخت گذاشتم . مانتویم را از تنم بیرون آوردم و روی تخت انداختم سپس از داخل چمدان ژاکت بافتنی ام را بیرون آوردم و روی بلوزم پوشیدم . حوصله اینکه چمدانم را خالی کنم و وسایلم را بچینم نداشتم . فقط چیزهایی را که عزیز برای شیدا فرستاده بود از داخل آن در آوردم و وسایلی را که باید به خودش میدادم داخل چمدان باقی گذاشتم و بسته های قورمه سبزی و باقالی سبز را بیرون آوردم تا در یخچال جا بدهم . در آن هنگام چشمم به بسته کادو پیچ شده ای افتاد که ارشیا به من داده بود تا به شیدا بدهم و همان لحظه نگاه غمگین آریا جلوی چشمانم آمد. به این فکر میکردم هدیه را به او بدهم یا نه ؟ در حالی که هنوز بسته های قورمه سبزی را در دست داشتم کنار چمدان نشستم و به فکر فرو رفتم. نفهمیدم چه مدت به این حال بودم ولی با شنیدن تقه ای به در اتاق به خودم آمدم . متعاقب آن صدای کامران را شنیدم که میگفت :
_شیوا جون یک لحظه در رو باز کن.
همان حس ناراحت کننده به سراغم آمد ، به شدت با خودم مباره کردم تا آن را از خودم دور کنم .. با این حال با اکراه بلند شدم و در را باز کردم . کامران با لبخند نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت :
_عزیزم بیا بریم پایین ناهار بخوریم.
همان لحظه نگاهش به دستانم افتاد بسته های قورمه سبزی را به طرف او گرفتم و با لحنی که خودم هم می فهمیدم خشک و سرد است گفتم:
_اینا رو عزیز براتون فرستاده ، یکی دو پخت قورمه سبزی و باقالی سبزه ، بی زحمت تا یخش آب نشده بگذارید توی فریزر.
کامران دستش را جلو آورد و بدون توجه به سردی رفتار من گفت :
_به به دستشون درد نکنه زحمت کشیدن.
و آن را از دستم گرفت و گفت :
_عزیزم خودت که زحمت پختنش رو میکشی . مگه نه ؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
_بله
کامران از جلوی در کنار رفت و گفت :
_حالا بهتره بریم پایین ناهار بخوریم من که حسابی گرسنه ام .
به عکس او من حسابی سیر بودم . با این حال به همراه او پایین رفتم. معلوم بود کامران مشغول جمع کردن ریخت و پاش بوده زیرا از شلوغی بیش از حد دقایقی قبل خبری نبود. ولی هنوز هم اثر بی نظمی زیادی به چشم میخورد . کامران وسط سالن میز دو نفره ای چیده بود که روی آن مقدار زیادی غذاهای جورواجور به چشم میخورد . به من گفت :
_برو بشین عزیزم .
سپس خودش رفت تا بسته های سبزی را داخل فریزر بگذارد . وقتی برگشت روبرویم نشست و گفت :
_من هیچ وقت با شکمم تعارف ندارم امیدوارم شما هم همین طور باشید.
با زحمت لبخندی زدم که بی شباهت به دهان کجی نبود . کامران شروع به خوردن کرد و با چنان اشتهایی غذا میخورد که فکر کردم چند روز گرسنگی کشیده و تازه به غذا رسیده ولی بعد از چند بار که با او هم غذا شدم فهمیدم که اخلاقش همین است. به عکس او من اشتهای چندانی برای خوردن نداشتم و به زحمت مقداری غذا خوردم . بعد از صرف غذا خواستم میز را جمع کنم که نگذاشت و گفت خودش این کار را میکند. سپس مثل اینکه تازه یادش افتاده باشد گفت :
_به هر حال ببخشید که خونه خیلی شلوغه قبلا یک خانمی برای تمیز کردن خونه می آمد اما چند وقتیه که رفته مسافرت .
_مهم نیست من خودم یک دستی به اینجا میکشم
با اینکه این حرف را به عنوان تعارف نزده بودم ولی منتظر بودم کامران مخالفت کند و به اصطلاح او هم تعارف کند اما لبخند زد و گفت :
_ممنون میشم واقعا وجود یک زن برای خونه لازمه.
همین حرف او مرا به یاد شیدا انداخت و گفتم:
_راستی میخواستید بگید شیدا کجاست ؟
نفس بلندی کشید ، احساس کردم از از چیزی ناراحت شد. دستی به موهای کم پشتش کشید و گفت :
_شیدا عشق من و تنها کسی است که می پرستمش .
لحظه ای با خودم فکر کردم نکند شیدا او را ترک کرده و با بد جنسی فکر کردم اگر هم این طور باشد حق داشته . کامران سرش را تکان داد و گفت :
_نمی دونم چرا یک دفعه این طور شد !
حرفش مرا دچار اضطراب کرد به نقطه ای از میز خیره شد و گفت :
_گاهی اوقات که بد خلق و عصبی میشد میگذاشتم به حساب دلتنگی هاش توی غربت ولی این اواخر به حدی اعصابش به هم ریخته بود که دیگه مجبور شدم ببرمش پیش دکتر .
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید با نگرانی گفتم :
_الان کجاست ؟
بدون اینکه جواب مرا بدهد ادامه داد :
_نظر دکتر این بود که یک مدت از محیط خونه دور باشه.
سپس آهی کشید و ساکت شد ، گفتم :
_آقا کامران پرسیدم الان کجاست ؟
_توی یک مرکز خصوصی ازش نگهداری میشه
با اعصابی متشنج گفتم:
_ازش نگهداری میکنند ؟ یعنی توی بیمارستانه ؟
کامران دستی به صورتش کشید و گفت :
_بیمارستان که نه یک جای خوش آب و هوا.
با خودم فکر کردم مگه آب و هوای اینجا بده و گفتم:
_یعنی کجا ؟
کامران گفت :
_یک آسایشگاه خوب.
لحظه ای مغزم از خون خالی شد . به یاد آسایشگاهی افتادم که پدر را در آن بستری کرده بودند . صدای کامران نگاه مرا متوجهش کرد :
_ببین شیوا جون ، نمیخواد نگران باشی شیدا حالش اون قدر بد نیست اما به هر حال برای اینکه وضعش بدتر نشه یک مدتی باید تحت نظر پزشک باشه
با لحن خشکی که دست خودم نبود گفتم:
_شما به پدرم دروغ گفتید مگه نه ؟
کامران بدون اینکه جا بخورد گفت :
_برای اینکه نمیخواستم نگرانشون کنم.
شاید حق با او بود بدون شک اگر عزیز و پدرم می فهمیدند شیدا دچار ناراحتی اعصاب شده خیلی ناراحت میشدند به خصوص که به او هم دسترسی نداشتند. ناخودآگاه از جایم بلند شدم و گفتم :
_منو ببرین پیشش.
_حتما این کار رو میکنم اما بهتره امروز استراحت کنید چون خسته ...
نگذاشتم حرفش تمام شود و گفتم:
_من خسته نیستم ، دوست دارم همین الان برم پیش شیدا.
کامران کمی فکر کرد و گفت :
_آخه الان موقعیت مناسب نیست.
_چرا ؟
_آخه امروز یکی اینکه روز ملاقات نیست یکی هم اینکه راه نزدیک نیست که اگر اجازه دیدنش رو به ما ندادند سریع برگردیم.
_تا اونجا چقدر راهه ؟
_تقریبا سه ساعت آخه حدود سیصد و پنجا ، شصت کیلومتر با اینجا فاصله داره.
با نا امیدی سر جایم نشستم و گفتم:
_کی منو میبرید ببینمش ؟
_فردا صبح .
چاره ای نبود باید صبر میکردم . با استیصال گفتم:
_شروین چی ، اون کجاست ؟
_اون همین نزدیکی پانسیون شده.
_لااقل بریم اونو ببینیم.
کامران نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
_اگه بخوای میریم ولی میترسم راهمون ندن بگذار باشه فردا بریم.
دیگر حرفی نزدم چون اعصابم بد جوری به هم ریخته بود ، او نیز لحظه ای آنجا نشست و بعد بلند شد و ظروفی را که جمع کرده بود به آشپزخانه برد. رفتن او بهترین مسکن اعصاب من بود. به حدی ناراحت بودم که نمیدانستم چه کنم ؟ گریه ام نمی آمد . البته بهتر بود چون دردی هم از من دوا نمیکرد . به این فکر میکردم چطور باید به عزیز و پدر این خبر را بدهم ؟ میدانستم آنها بی صبرانه منتظرند که من تماس بگیرم و از شیدا خبری بدهم . ولی تا او را ندیده بودم چطور میتوانستم بگویم در چه حالی است . نگاهی به ساعتم انداختم با تعجب دیدم ساعت چهار و پنج دقیقه بعد از ظهر است . در حالی که این طور به نظر نمیرسید . چشمام به ساعتی افتاد که روی کنسول راهرو بود و دیدم ساعت یک و سی و پنج است. یک لحظه با خودم فکر کردم نکند ساعتم خراب شده ولی همان موقع به یاد آوردم ساعت این کشور تقریبا دو ساعت و نیم با ایران اختلاف دارد . بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم ساعتم را با وقت آنجا تنظیم کنم . ارنجم را روی میز گذاشتم و صورتم را به آن تکّیه دادم و به این فکر کردم که چرا شیدا به این روز افتاده ؟ احساس خاصی به من می گفت دلیل ناراحتی اعصاب شیدا کامران است. چرا که من هم از وقتی که او را دیده بودم پکر و افسرده شده بودم . تازیانه وجدان به روحم تاخت چون درباره مردی قضاوت بد میکردم که کوچک ترین بی احترامی یا بدی از او ندیده بودم . دلم بی تاب بود لحظه شماری میکردم تا آن روز بگذارد و من بتوانم شیدا را ببینم و خیلی چیزها را از او بپرسم . خودم را دلداری می دادم و میگفتم نگران نباشه امروز هم میگذره . این همه مدت شیدا رو ندیدی این یک روز هم روش فردا میرم پیشه وقتی منو ببینه حتما خوشحال میشه باهاش حرف میزنم میارمش خونه و خودم ازش پرستاری میکنم . سپس نگاهی به اطراف انداختم و زیر آب زمزمه کردم " و الله من هم توی این خونه شلوغ روانی میشم بهتره قبل از اینکه شیدا رو بیارم خونه یک کم اینجا رو تر و تمیز کنم . این جوری هم وقت میگذره و هم خونه رو برای ورود شیدا آماده میکنم .فکرم را پسندیدم و از جایم بلند شدم . نگاهی به اطراف انداختم تا ببینم از کجا باید شروع کنم ؟ از کامران خبری نبود حدس زدم از در پشت آشپزخانه بیرون رفته است . منتظر شدم تا بیاید زیرا هم از او اجازه میخواستم و هم کمک . در حینی که منتظر او بودم با کمی دقت متوجه شدم با یکی دو تغییر جزئی در دکور منزل آن خانه از آن چیزی که بود زیباتر نشان داده میشد . همان طور که ایستاده بودم و به اطراف نگاه میکردم کامران وارد شد و با دیدن من که بالاتکلیف ایستاده بودم گفت :
_عزیزم بهتر نیست بری کمی استراحت کنی ؟
همچنان خشک و سرد گفتم:
_من خسته نیستم ، راستش بیشتر مایلم نظمی به اینجا بدم.
از رک گویی خودم تعجب کردم به یاد نداشتم هیچ وقت با کسی چنین رک و صریح صحبت کرده باشم ، بیچاره کامران شاید فکر میکرد من ذاتا چنین آدمی هستم زیرا با تواضع تمام گفت :
_نمی خوام خسته بشی ، آخه تازه از راه رسیدی .
احساس کردم دلم برایش می سوزد با لحن ارامتری گفتم:
_خسته نیستم.
_پس اجازه بدید لباسم رو عوض کنم تا کمکتون کنم ،، هر کاری بگید انجام میدم .
شرم و دلسوزی نسبت به او وجودم را فرا گرفت ، ضمن اینکه احساس میکردم چهره اش آن کراهت سابق را ندارد . لبخند زدم و گفتم:
_ممنون میشم ،
با همین یک کلمه انگار دنیا را به او دادند با خوشالی گفت :
_من باید از شما ممنون باشم که اینقدر محبت دارید.
_خب از کجا شروع کنیم ؟
_از هر کجا که امر کنید .
فکری کردم و گفتم:
_بهتره از آشپزخانه شروع کنیم
کامران بالافاصله آستین هایش را بالا زد و گفت :
_پس من ظرفها رو میشورم.
_مگه نمیخواستید برین لباستون رو عوض کنید ؟
_عیبی نداره دیگه مهم نیست.
بدون تعارف گفتم:
_پس تا شما ظرفها رو می شورید من هم اتاقها رو جمع و جور میکنم.
کامران با خوشحالی به طرف آشپزخانه رفت تا کارش را شروع کند . من نیز هر چه ظرف نشسته و کثیف بود از اطراف جمع کردم و به آشپزخانه بردم و شروع کردم به جابجا کردن وسایلی که گوشه و کنار پراکنده بود . چون به آنجا وارد نبودم مرتب از کامران سوال میکردم که این را کجا بگذارم آن را کجا بگذارم و او بیش از ده بار دستانش را آب کشید تا به من بگوید جای آن وسایل کجاست . بعد از شستن ظرفها که مدت زیادی طول کشید کامران دستانش را با حوله ای خشک کرد و گفت :
_خب سرکار خانم دیگه چه فرمایشی دارید ؟
لحنش نشان میداد خیلی سر خوش است ، به عکس او من اصلاً حوصله شوخی نداشتم ، خیلی جدی گفتم:
_اگر برای شما اشکالی نداشته باشه میخوام یک کم دکور منزل رو تغییر بدم.
با خوشحالی گفت :
_این چه حرفی ، این خونه متعلق به خودته . هر کاری که دوست داری بکن.
با خودم فکر کردم چقدر راحت هر حرفی را قبول میکند سپس با کمک او ترکیب اتاق را عوض کردم . وقتی کارم تمام شد نگاهی به آنجا انداختم بسیار زیبا شده بود . کامران هم با وجد به اتاق نگاه میکرد و لبخند میزد . بعد از آن آشپزخانه را تمیز کردم و کامران نیز کفّ اتاقها را جارو و دستمال کشید . کار تمیز کردن طبقه پایین چند ساعت وقت مرا پر کرد . با اینکه خیلی خسته شده بودم ولی از کارم راضی بودم و به این فکر می کردم اگر فردا شیدا به خانه اش برگردد از دیدن تمیزی و زیبایی آنجا مریضی اش را فراموش میکند . روی صندلی آشپزخانه نشستم تا کمی خستگی در کنم به این فکر بودم که دستی هم به طبقه بالا بکشم که کامران وارد آشپزخانه شد و گفت :
_شیوا جون خیلی خسته شدی نمیدونم چطور زحمتت رو جبران کنم.
_کاری نکردم ، شما هم خیلی زحمت کشیدید
_دوست داری برای شام بیرون بریم ؟
ممنون من معمولا زیاد اهل شام نیستم از ظهر هم یک مقدار غذا مونده به نظرم همون کافیه
_نه شیوا جون من دوست دارم یک کم ببرمت بیرون هوا بخوری . از وقتی آمدی مدام کار کردی.
دیگه مخالفتی نکردم و از جایم بلند شدم و گفتم:
_پس تمیزی بالا بمونه برای بعد.
با تواضع سرش را خم کرد و گفت :
_لزومی نداره ، ولی اگه شما اینطور میخوای باشه .
به طور موقت خداحافظی کردم و به طبقه بالا رفتم . وارد اتاق که شدم در را قفل کردم و دقایقی جلوی پنجره ایستادم و به منظره بیرون نگاه کردم سپس برای رفع خستگی به حمام کوچک و قشنگی که گوشه اتاق بود رفتم ، دوش گرفتم. هنگامی که میخواستم برای بیرون رفتن لباسی انتخاب کنم با خودم فکر کردم بلوز بافتنی مشکی ام را به همرام شلوار مشکی ام می پوشم و ژاکت مشکی ام را هم روی آن تنم میکنم . ژاکت ام تا روی رانهایم را می پوشاند. بعد از خودم پرسیدم " این تیپی بد نیست شیوا خانم " و خودم جواب دادم " مثل اینکه یادت رفته اینجا ایران نیست فرانسه است " همان لحظه ناخودآگاه یاد عزیز افتادم که اگر بود جوابم را این طور میداد " فرانسه است که باشه . مگه شخصیت آدما باید داخل و خارج مملکتشون فرق کنه" به یاد او لبخند زدم و احساس کردم چقدر دلم برای او و پدر تنگ شده است.
هوا که تاریک شد به اتفاق کامران به رستوران شیک و مجللی رفتیم . لحظاتی بعد مردی که کت و شلوار و کراوات شیکی به تن داشت با سر و وضعی آراسته به ما نزدیک شد و در حالی که به زبان فرانسه چیزی به ما گفت منوی غذا را با احترام به طرف من گرفت. کامران به او چیزی گفت و او و خم کردن سر آهسته از کنار ما دور شد. ابتدا فکر کردم او یکی از دوستان کامران است اما بعد فهمیدم گارسون رستوران است . کامران به من گفت :
_شیوا جون ، چی میخوری ؟
نگاهی به لیست غذاها انداختم ، نه توانستم لیست را بخوانم و نه فهمیدم چه چی داخل آن است . منو را بستم و به کامران گفتم:
_نمی دونم هر چی خودتون دوست دارید سفارش بدید ، فقط سبک باشه چون من معمولاً شا م مختصر میخورم .
کامران خندید و گفت :
_پس معلوم شد چرا اینقدر خوش هیکل و موزونید .
از تعریف او خوشحال نشدم چون احساس بدی داشتم . کامران سوپ و مقداری گوشت سرخ شده سفارش داد سوپ خوشمزه ای بود. گوش کمی سفت بود ولی خیلی لذیذ بود . بعد از شام تا منزل پیاده روی کردیم .به محض اینکه به منزل رسیدیم کامران گفت :
_شیوا جون با یک قهوه چطوری ؟
_ممنونم ، میل ندارم . من خیلی خسته هستم میرم بخوابم .
کامران سرش را تکان داد و گفت :
_برو عزیزم شب بخیر.
سپس روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. من نیز به طبقه بالا رفتم و وقتی وارد اتاق شدم در را قفل کردم و یک صندلی هم جلوی آن گذاشتم . سپس رویه تخت را کنار زدم تا به رختخواب بروم . به نظرم رسید ملافه تخت زیاد تمیز نیست . با اینکه وسواس نداشتم ولی نتوانستم این موضوع را ندیده بگیرم . داخل کمد چند ملافه تمیز پیدا کردم یکی را روی تخت کشیدم و دیگری را رویم انداختم . سپس دراز کشیدم تا کمی فکر کنم اما تا سرم روی بالشت رفت، نفهمیدم کی خوابم برد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:52 ب.ظ
 
ارسال: #32
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۱



طبق عادت همیشگی ، صبح زود بیدار شدم . چشمانم را که باز کردم لحظه ای محیط به نظرم غریب رسید ولی بالافاصله به یادم آمد کجا هستم و همان لحظه به یاد آوردم که امروز به دیدن شیدا میروم. به سرعت از تخت پایین آمدم و بعد از شستن دست و صورت و شانه کردم موهایم لباسهایم را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم .هیچ صدایی شنیده نمیشد . بنظر میرسید کامران هنوز خواب باشد به طبقه پایین رفتم از دیدن تمیزی و نظم آنجا لذت بردم . کتری را آب کردم و روی گاز گذاشتم . سپس پشت میز آشپزخانه نشستم و منتظر جوش آمدن آن شدم . هنوز ساعتی نگذشته بود که کامران سرزده وارد آشپزخانه شد . با دیدن من لبخندی زد و گفت :
_سلام عزیزم خوب خوابیدی ؟
_سلام بله .
وقتی به من عزیز میگفت احساس بدی پیدا می کردم . کامران نگاهی به گاز انداخت و گفت :
_چرا زحمت کشیدی ؟
چیزی نگفتم و او بعد از دم کردم چای شروع کرد به چیدن میز. من نیز نگاه میکردم ببینم وسایل را از کجا بر میدارد . او مقداری نان از یخچال بیرون آورد و داخل فر برقی گذاشت. سپس شکر و قند را از کابینتی که کنار گاز بود بیرون آورد و بعد رو به من کرد و گفت :
_شیر میخوری ؟ گرم کنم ؟
سرم را بنشانه منفی تکان دادم و گفتم :
_ممنون میل ندارم .
او نان را از داخل فر خارج کرد و سپس برای خودش لیوانی شیر گرم کرد. همان طور که به کارهای او نگاه میکردم با خودم فکر کردم وسایل آشپزخانه شیدا خیلی کامله . شاید حتی مجهز تر از آشپزخانه عمه اعظم باشه. در این موقع متوجه شدم کامران به من نگاه میکند و لبخند میزند. روی صندلی جابجا شدم و خیلی جدی و محکم به او نگاه کردم . در همان حال پیش خودم میگفتم برای چی ذول زده به من ؟ گویی کامران فکر مرا خوانده بود زیرا برای توجیه نگاهش گفت :
_شیوا جون خیلی خوشحالم اینجایی.
_برای چی ؟
_راستش من هم از تنهایی خسته شده بودم .
سپس حالت غمگینی به خود گرفت و گفت :
_از وقتی شیدای عزیزم رفته انگار از درون خالی شدم .
از جایم بلند شدم و در حالی که داخل فنجان چای میریختم گفتم:
_پس بهتره زودتر صبحانه بخوریم و بریم پیشش .
کامران گفت :
_الان ؟
به طرفش برگشتم و گفتم :
_مگه اشکالی داره ؟
لحنم طوری بود که به او فهماند جای هیچ گونه بهانه گیری ندارد. کامران لبخند زد و گفت :
_باشه عزیزم ، میریم .
فنجان خودم را روی میز گذاشتم و به فنجان او اشاره کردم و گفتم :
_برای شما هم چای بریزم ؟
_اگه زحمتی نیست ممنون میشم
بعد از اینکه برایش چای ریختم سر میز نشستم و با بی میلی شروع کردم به خوردن صبحانه. در عوض من او با چنان ولعی میخورد که دلم آشوب میشد. صبر کردم وقتی صبحانه ه اش تمام شد گفتم :
_آقا کامران من آماده ام .
نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت :
_باشه من هم الان آماده میشم.
خواست میز رو جمع کند که گفتم:
_تا من میز تو جمع میکنم شما هم آماده بشید.
لحظه ای با حالتی گنگ وسط آشپزخانه ایستاد سپس به طرف در رفت و بعد برگشت . احساس کردم می خواهد چیزی بگوید ، خودم را آماده کرده بودم اگر خواست بهانه ای برای نرفتن بیاورد به او بگویم خودم میروم .. چیزی نگفت و رفت . رفتن و برگشتنش نیم ساعت طول کشید . وقتی آمد متوجه شدم شیک و آراسته لباس پوشیده و صورتش را هم اصلاح کرده است . کامران گفت :
_من آماده ام .
بلند شدم و قبل از او از آشپزخانه خارج شدم . کیفم را از روی میز برداشتم و به طرف در خروجی رفتم . کامران پشت سرم آمد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:52 ب.ظ
 
ارسال: #33
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۳۴۰-۳۶۰
سوار خودرو او شدیم و حرکت کردیم . به عکس روز قبل با دقت زیادی به اطراف نگاه میکردم و از دیدن مناظر زیبای طبیعت و منازل که هر کدام به سبکی ساخته شده بودند لذت میبردم . برایم جالب بود که سقف تمام خانه ها شیروانی بود و جالب تر اینکه هر کدام نیز به رنگی بود. بعد از پشت سر گذاشتن خیابانهای زیبایی که خانه کامران هم داخل آن قرار داشت وارد بزرگراه شدیم . آنجا دیگر خبری از خانه نبود اما آنجا هم چیزهای جالبی برای دیدن وجود داشت. صدای کامران مرا از فکر اطراف خارج کرد:
_شیوا جون میخواستم در مورد یک چیزی باهات حرف بزنم .
_بفرمائید
_من شیدا رو خیلی دوست دارم
با خودم گفتم غیر از این هم نباید باشه . کامران لبانش را جمع کرد و گفت :
_از اینکه بیماره خیلی ناراحتم .
کامران مثل بچه ای که جمله سازی میکرد بار دیگر گفت :
_شیدا تمام وجود منه .
از طرز حرف زدنش نفسم تنگ شد. با خودم فکر کردم چه میخواهد بگوید که جان میکند ؟ کامران گفت :
_از وقتی شروین به دنیا آمد شیدا طور دیگری شده .
با دقت بیشتری متوجه حرفهای کامران شدم . او گفت :
_شروین بچه ضعیفی هستش . احتیاج به مراقبت زیادی داره ، شیدا از پس نگهداری اون بر نمی اومد.
از حرفهای منقطع کامران سر در نمی آوردم با این حال صبر کردم تا حرفش را کامل کند . او با حال گرفته گفت :
_من خیلی دوست داشتم خانواده داشته باشم اما حالا این طور نیست ، شیدا اونجا و شروین توی پانسیون من خیلی تنهام .....
احساس کردم بغض گلویش را گرفته ، دلم برایش سوخت ولی نمی توانستم نسبت به او احساس محبت کنم و از این بابت خیلی ناراحت بودم . مسافت زیادی را پیمودیم، برخلاف گفته کامران یک ساعت و نیم طول کشید تا به منطقه ای رسیدیم که از نظر سبزی و با صفایی چیزی مشابه جایی بود که خانه کامران در آن قرار داشت ، شاید هم من چون به آن منطقه وارد نبودم این طور فکر می کردم . کامران جلوی در بزرگی ایستاد. کیوسک نگهبانی نیز کنار در بود . مردی از آن خارج شد و با دیدن کامران دستش را تا صورتش بالا آورد و بعد داخل کیوسک شد و لحظاتی بعد در به طور خودکار باز شد . کامران خودرویش را داخل برد . وارد باغ بزرگی شدیم که جاده سنگفرش زیبایی داشت.اطراف این جاده خوش نقش درختان کاج و سرو به اشکال زیبایی کاشته شده بودند . نیمکتهایی نیز به فاصله در خیابان بود. انتهای خیابان نیز ساختمان آجری زیبایی با شیروانی قرمز خودنمایی میکرد . زمین محوطه جلوی ساختمان تمام سبز بود و راهی باریک برای عبور از جلوی آن را ورودی در ساختمان کشیده شده بود . در بین سبزه ها گلدانهای سنگی بزرگی به فاصله قرار داشت که با وجود سرما پر از گل بود. از شوق دیدن شیدا قلبم به ضربان افتاده بود. هنوز به شاختمان نرسیده بودیم که کامران ایستاد و به من گفت :
_شیوا جون ممکنه حال شیدا زیاد خوب نباشه اجازه بده اول یک سر بریم پیش دکترش اجازه ملاقات بگیریم .
با نگرانی گفتم :
_چه جوری حالش خوب نباشه ؟
کامران گفت :
_منظورم اینه که قبل از اینکه بریم پیش شیدا اول باید بریم از دکترش اجازه بگیریم
_اگه اجازه نداد چی ؟
_حالا بریم ببینیم چی میشه .
و دوباره به راه افتاد. احساس میکردم موضوع غیر از آن چیزی است که من فکر میکنم . حالت کامران نشان میداد که میخواهد چیزی بگوید که از آن واهمه دارد. با خودم گفتم امروز هر جور هست من باید شیدا را ببینم . به اتفاق او وارد ساختمان شدیم . به محض ورود اتاق شیشه ای بزرگی دیدم که نگهبانی داخل آن نشسته بود. جلوی نگهبان چند تلویزیون بود که فهمیدم مجهز به تلویزیون مدار بسته است . نگهبان با دیدن کامران از جا بلند شد و به او تعظیم کرد سپس با اشاره دست از ما خواست وارد شویم . از یک راهرو گذشتیم و بعد از عبور از در شیشه ای بلندی وارد سالن بزرگی شدیم . داخل این سالن چند دست مبل به صورت دایره چیده شده بود که کنار یکی از این سری مبلها تلویزیون بزرگی قرار داشت و چند پیرزن و پیرمرد با حالتی مات چشم به آن دوخته بودند .لباسهای یک دست سفید و چهره های رنگ پریده آنان نشان می داد که از بیماران هستند. سالن با یک در شیشه ای به قسمت دیگری راه داشت که ما به آن طرف رفتیم . دو اتاق رو به روی هم قرار داشت که کامران به اتاق سمت چپ رفت . زنی پشت میز نشسته بود که با ورود ما از جا برخاست و چیزی گفت .کامران با همان زبان پاسخش را داد و با دست به من اشاره کرد. احساس کردم مرا معرفی میکند.زن به من نگاه کرد و سرش را تکان داد. من نیز به تبعیت از او همین کار را کردم . سپس روی مبلهایی که داخل اتاق بود نشستیم کامران مقداری صحبت کرد و زن با یکی دو جمله پاسخش را داد. سپس با تلفن شماره گرفت و لحظاتی بعد مردی با لباس نگهبانی داخل اتاق شد . زن به من و کامران اشاره کرد و چیزی گفت . از اینکه حرفهای آنان را نمیفهمیدم حرص می خوردم وقتی کامران از جا بلند شد فهمیدم که باید همراه نگهبان برویم . باز هم با اشاره سر از زن خداحافظی کردم و جلو تر از کامران از اتاق خارج شدم . نگهبان کمی جلوتر از ما حرکت میکرد او دری را که انتهای راهرو بود باز کرد و کنار رفت تا ما وارد شویم. آن در به پشت ساختمان راه داشت، وقتی وارد محوطه پشت ساختمان شدیم تازه متوجه شدم ساختمان دیگری پشت آن قرار دارد ، فضای اطراف آنجا خیلی زیبا بود به طوری که تا مدتی به اطراف نگاه میکردم . ساختمان دو طبقهای که مشرف به این فضای زیبا بود به رنگ سفید بود . نگهبان به کامران چیزی گفت و او سرش را تکان داد. نگهبان از او خداحافظی کرد و برگشت. طاقت نیاوردم و گفتم :
_این خانمی که دیدیم دکتر شیدا بود ؟
کامران گفت :
_نه اون مدیر این آسایشگاهه
_دکترش کجاست ؟
_الان میریم پیشه
وارد ساختمان سفید شدیم این ساختمان شبیه به درمانگاه بود . از وسط سالن راه پلهای به طبقه بالا میخورد ، کنار راه پله دو در آسانسور دیده میشد رو به روی آسانسور نیز راهروی عریض و کوتاهی بود که اتاقی انتهای آن قرار داشت . به اتفاق کامران وارد آن اتاق شدیم. دو مرد و زن داخل اتاق بودند . از لباسهای سفیدشان حدس زدم پزشک هستند. یکی از آنها مردی بود با موهای خاکستری و قدی متوسط و مرد دیگر جوان و قد بلند با موهای خرمایی و چشمانی آبی . زن نیز بلوند و بسیار زیبا بود. کامران به هر سه نفر آنان دست داد و شروع به صحبت کرد. من کنار در ایستاده و بی صبرانه منتظر بودم صحبتشان تمام شود . نفهمیدم کامران چه گفت که هر سه به طرف من برگشتند و مرا نگاه کردند. از این برخورد هول شده بودم و نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم .تنها کاری که کردم سرم را تکان دادم . آنها نیز همان کار را کردند. زن چیزی گفت و دکتر جوان تر آن را تایید کرد . لحظاتی بعد من و کامران در معیت دکتر جوان و پرستاری که بعد به ما ملحق شد به طبقه بالا رفتیم . من کنار پرستار حرکت می کردم . کامران و دکتر که جلوتر از من بودند جلوی در اتاقی در انتهای راهرو ایستادند. دکتر تقه ای به در زد و آهسته آن را باز کرد. او و کامران کناری ایستادند تا ابتدا من داخل شوم . از شدت ترس بود یا هیجان تمام بدنم میلرزید . قدم داخل اتاق گذاشتم . اتاق مجهزی بود که دو تخت دو طرف آن قرار داشت ، یکی از تختها خالی بود و روی تخت دیگر زنی رو به دیوار خوابیده بود . به اندام زنی که روی تخت به صورت جمع خوابیده بود نگاه کردم و با خودم گفتم " یعنی راستی راستی این شیداست ؟ "دکتر به طرف او رفت و دستش را به آرامی روی بازوی او گذاشت. شیدا تکانی خورد و به طرف دکتربرگشت . قلبم از حلقم بیرون میزد ، نمیدانستم چطور باید با او برخورد کنم خودم که دلم میخواست بپرم و او را در آغوش بگیرم ولی جلوی کامران و دو نفری که آنجا حضور داشتند نمیتوانستم آن طور که دلم میخواست احساسم را بروز دهم . دکتر سرش را خم کرد و چیزی به شیدا گفت و به وضوح دیدم که او تکانی خورد و یک مرتبه دستش را بالا آورد و روی صورتش گذاشت و با صدای ضعیفی گفت :
_نن ، نن .
تا خواستم قدمی به جلو بردارم پرستار بازویم را گرفت و به من اشاره کرد همان جا بمانم . دکتر باز هم به شیدا چیزی گفت و او در حالی که دستش روی صورتش بود سرش را تکان میداد و به همان زبانی که من چیزی از آن سر در نمی آوردم به دکتر چیزی میگفت . او مرتب تکرار میکرد :
_الس موا تقان کیل.
لحنش به التماس شبیه بود . صدایش آنقدر ضعیف بود که لحظه ای شک کردم متعلق به شیدا باشد . احساس می کردم شیدا از دکتر میخواهد نگذارد من او را ببینم . تا خواستم تکان بخورم پرستار که همچنان بازویم را گرفته بود اجازه نداد و به من اشاره کرد از اتاق خارج شوم . طاقت نیاوردم و خطاب به شیدا گفتم :
_شیدا جون عزیزم نمیخوای آبجی شیوت رو ببینی ؟
با شنیدن صدای من لحظه ای بی حرکت شدو بعد آرام دستش را از جلوی صورتش برداشت. دست پرستار کمی شل شد و من بازویم را از دستان او بیرون کشیدم و گنگ و بی جان به طرف تخت او رفتم . باورم نمیشد خودش باشد لباس سفید آستین بلندی تنش بود . روسری سفیدی هم به سرش بسته بود که دو دسته آن را به پشت گردنش گره زده بود. با دیدن صورتش لحظه ای شوکه شدم. بعد کرده بود و دو حلقه سیاه زیر چشمانش افتاده بود. شیدا لحظه ای به من خیره شد سپس لبخند زد. نه لبخندش طبیعی بود و نه چشمانش حالت طبیعی داشتند.لحظه ای بعد شروع کرد به خنده آرام حال بدی داشتم، روده هایم به شدت به هم می پیچید و حالتی مثل دل ضعفه به من دست داده بود . به شدت به خودم تلقین میکردم صبور باشم . کسی به من نگفته بود اما میدانستم نباید جلوی او نشان بدهم از دیدنش جا خورده ام او باید فکر میکرد هیچ تغییر نکرده و همان شیدای است که همیشه انتظار داشت تعریفش را بکنم . شیدا همانطور که میخندید حالت گریه به خود گرفت . به محض برخورد دستم با او دستش را کشید و هر دو را طرف پیشانی اش برد و لبه روسری اش را گرفت. از شدت دل ضعفه حالت تهوع گرفته بودم ولی باز هم خودم را کنترل کردم . او مدتی خندید و بعد شروع کرد به گریه، ابتدا آرام و بعد شدید عجیب بود که دستانش را هم از لبه روسری اش جدا نمیکرد. پرستار به من چیزی گفت که متوجه نشدم . کامران که هنوز هم جلوی در ایستاده بود گفت :
_شیوا جان بهتره که بریم بیرون شیدا دچار حمله عصبی شده.
گویا شیدا هم صدای او را شنید زیرا به محض شنیدن این حرف مثل اینکه برق به تنش وصل کرده باشند تکان خورد و شروع کرد به جیغ زدن، پرستار بالافاصله از اتاق بیرون دوید و دکتر با دست شانه های او را گرفته بود . شیدا به شدت می لرزید به طوری که تختش نیز به لرزه افتاده بود . با وحشت فکر میکردم چه اتفاقی افتاده در این بین چشمم به منظره ای ناراحت کننده افتاد ملافه ای که روی شیدا بود کنار رفته بود و من دیدم یکی از پاهای او را با تسمه ای پارچه ای به تخت بسته اند . دیدن این صحنه به شدت مرا منقلب کرد و من نیز شروع به گریه کردم . در همین لحظه شیدا دچار تشنج شد و سیاهی چشمانش بالا رفت و از گوشه دهانش کفّ بیرون ریخت. همان پرستاری که از اتاق خارج شده بود دوان دوان به اتاق بازگشت، سرنگی آماده تزریق در دستش بود که بالافاصله آستین شیدا را بالا زد و آن را به بازویش فرو کرد. حالت چهره شیدا رقت آور بود، کفّ سفید رنگی که از دهانش خارج شده بود به زیر روسری اش فرو رفت . ناگهان متوجه شدم روسری شل شده و کمی از سرش کنار رفته و همان لحظه در نهایت وحشت متوجه شدم موهای او را از ته تراشیده اند. دیدن این صحنه چنان روی اعصابم تاثیر گذاشت که بدون اینکه متوجه باشم شروع کردم به جیغ کشیدن . دست خودم نبود، دیدن شیدا با آن حال و روز چنان مرا از خود بی خود کرده بود که نمیدانستم چه میکنم . کامران جلو آمد و با کمک پرستاری که نفهمیدم چطور پیدایش شده بود مرا از اتاق خارج کردند. از ته دل فریاد میکشیدم و دچار چنان وحشتی شده بودم که هیچ وقت یاد ندارم حتی سر خاک مادرم چنین آشفته و پریشان شده باشم . در یک لحظه متوجه سوزش شدیدی در بازویم شدم و لحظاتی بعد خودم را بی وزن در فضا احساس کردم و بعد از دقایقی متوجه چیزی نشدم .
چشمانم را که باز کردم سرم به شدت درد میکرد به طوری که تخم چشمهایم داشت از کاسه بیرون میزد. همه چیز را به خوبی بیاد داشتم ، حتی صحنه بسته بودن پای شیدا به تخت و موهای تراشیده سر او را. در دستم احساس سوزش کردم سرم را چرخاندم میله سرم را دیدم و فهمیدم به دستم سرم وصل کرده اند. همان طور که خوابیده بودم گریه میکردم و خیسی حاصل از قطرات اشک را روی لاله گوشم احساس میکردم که به گردنم نفوذ میکرد. در حال گریه از خودم میپرسیدم " چه بالایی سرش اومده ؟ چرا موهاش رو تراشیده اند ؟ " هر چه فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم . وقتی کامران داخل اتاق شد چنان نسبت به او احساس تنفر میکردم که باز هم دلم میخواست فریاد بزنم ، او جلو آمد و با دیدن من گفت :
_شیوا جون چطوری ؟
با پرخاش گفتم :
_برو بیرون ، حالم بده اما این اصلاً مهم نیست مهم اینه که چه بالایی سر خواهر بیچاره ام اومده ؟
لحن کلامم مثل این بود که به او گفتم چه بالایی سرش آوردی . کامران با حالت متاثری گفت :
_باور کن نمی دونم . من هم از این موضوع خیلی ناراحتم . من هم روزی که اون رو آوردند اینجا درست همین حال تورو داشتم
با تنفر سرم را از او برگرداندم و از ته دل گریه کردم .کامران اتاق را ترک کرد. در حالی که اختیار اشکهایم را نداشتم به این فکر میکردم چه چیز باعث شده شیدا به آن حال بیفتد. به یاد روزهایی افتادم که شیدا با حالتی عصبی با عزیز جر و بحث میکرد که با رفت و آمد او با نازنین مخالفت نکند و یا به یاد چهره برافروخته او می افتادم که چطور با التماس از من میخواست رضایت عزیز و پدر را جلب کنم تا با کامران ازدواج کند. افکارم مرا به عقب تر برد ، زمانی که مادر از دنیا رفته بود. در تمام مراسم مادر ، شیدا فقط مات و مبهوت بقیه را نگاه میکرد. او حتی زمانی که مادر را به خاک می سپردند تمام صحنه ها را دید ولی گریه نکرد. بقیه سکوت و بی تفاوتی او را به حساب بچگیاش می گذاشتند و فکر میکردند عقلش آنقدرها نمیرسد که متوجه این بلا بشود. اما من خوب میدانستم او در شوک روحی به سر میبرد . شیدای نازنین من تمام آن صحنه های تلخ را صبورانه پشت سر گذاشته بود ، اما اکنون خودش در حال و روزی به سر میبرد که دل سنگ را آب میکرد .هر کاری میکردم باورم نمیشد ناراحتی روحی او تحت تاثیر صحنه های تلخ گذشته باشد. حتما بلایی سر او آمده بود که آن را از من پنهان میکردند. بدون شک کامران از همه چیز خبر داشت اما نمیخواست به من چیزی بگوید .
صدای در اتاق مرا به خود آورد ، حضور کسی را در اتاق احساس کردم ، ابتدا فکر کردم کامران است که برگشته . دلم میخواست بر سر او فریاد بکشم آنقدر بی منطق شده بودم که دنبال مقصر میگشتم و غیر از کامران کسی را پیدا نمیکردم زیرا شیدا در خانه او به این حال افتاده بود . کسی که داخل اتاق شده بود دکتر شیدا بود. او فکر میکرد من خوابیده ام وقتی دید بی صدا اشک میریزم با لهجه غریب ولی به زبان فارسی گفت :
_متاسفم .
سپس نبضم را در دست گرفت، اشکهایم را با دست پاک کردم و به او گفتم :
_شما میتوانید فارسی صحبت کنید ؟
به چشمانم خیره شد و لبخند زد و با همان لهجه گفت :
_تا حدودی ، ولی نه خیلی خوب مثل شما.
از اینکه یک نفر بود که میتوانست حرفم را بفهمد خوشحال بودم اما نه آنقدر که بتوانم صحنه هایی را که دیده بودم از خاطر ببرم . به دکتر گفتم:
_دکتر میتونم بشینم ؟
نگاهی به شیشه سرم انداخت و بعد به آن اشاره کرد و گفت :
_وقتی تموم شد میتونید بشینید.
_دکتر خواهرم چی شده ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:53 ب.ظ
 
ارسال: #34
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با استفهام نگاهم کرد گویا متوجه حرفم نشده بود ، گفتم:
_خواهرم شیدا ، بیماریش چیه ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_اوه شیدا نگران نباش خوب میشه.
سپس با انگشتانش پلک پایین چشمم را لمس کرد و چشمانم را دید و بعد گفت :
_شما استراحت کنید بعد با هم صحبت میکنیم .
بعد از اینکه سرم تمام شد پرستاری آن را از دستم جدا کرد. سپس تختم را کمی بالاتر آورد تا بتوانم بنشینم . میخواستم بلند شوم که نگذاشت و اشاره کرد همان جا بمانم سپس از اتاق خارج شد . دقایقی بعد پزشک به اتاقم آمد. دیدن او ناخودآگاه دلم را گرم میکرد. با دیدن من لبخند زد و چشمان تیله ای خوشرنگش را به من دوخت و گفت :
_اسم شما ؟....
و منتظر شد خودم را معرفی کنم ، گفتم:
_شیوا
تکرار کرد :
_شی..و یعنی چه ؟
در دلم گفتم " یعنی بدبخت و بیچاره چه کار به معنی اسمم داری " توضیحش برایم سخت بود گفتم :
_بلیغ
وقتی دیدم همچنان نگاهم میکند و معلوم است متوجه آن کلمه نشده گفتم :
_یعنی کسی که خوب حرف میزند
در دل خودم را مسخره کردم " چقدر هم خوب حرف میزانی !" او سرش را تکان داد و بعد گفت :
_نام من هم داوید است
سپس مکثی کرد و گفت :
_یعنی خوب و محبوب
بی حوصله تر از آن بودم که از دانستن معنی نام او به وجد بیایم و اظهار خوشحالی کنم . سرم را تکان دادم و گفتم:
_خوشوقتم
دکتر داوید گفت :
_شما مرخص هستید.
_می تونم خواهرم رو ببینم ؟
_او استراحت میکند ، خواب است.
_فقط میخوام ببینمش .
_شما هم ناراحت هستید بهتره مدتی بعد او را ملاقات کنید
از تخت پایین آمدم و گفتم:
_دکتر خواهش میکنم اجازه بدید ببینمش .
مکثی کرد و گفت :
_به شرطی که روحیه شما قوی باشد ، نباید حادثه ساعت قبل تکرار شود ، شما باید خودتان را آماده میکردید .
_ولی من نمی دونستم اون توی این وضعیت .
دکتر به من نگاه کرد و گفت :
_همسر خواهرتون به شما نگفته بود اینجا بستریه ؟
با خودم گفتم " نه خبر مرگش " و به جای جواب سرم را بالا بردم . دکتر لحظه ای فکر کرد و بعد به طرف در اتاق رفت تا از آن خارج شود . لحظه ای جلوی در ایستاد و بعد برگشت و گفت :
_من یک ساعت دیگر کارم تمام میشود لازم است با شما کمی صحبت کنم و شما در مورد شیدا به من اطلاعات بدهید به این کار مایلید ؟
موافقت کردم . وقتی کامران به اتاق آمد به او گفتم که دکتر میخواهد با من صحبت کند. قیافه گرفت ولی حرفی نزد . فکر کردم از اینکه علاف شده است ناراحت است از اینکه این قدر کم طاقت بود حرصم گرفت ، با خودم گفتم " به درک ، اون قدر قیافه بگیر تا جونت در بیاد، خواهرم از وقت تو مهمتره " یک ساعت بعد که کار دکتر داوید تمام شد به اتفاق او به محوطه جلوی ساختمان رفتیم . او لباس شخصی به تن داشت و در آن خیلی برازنده جلوه میکرد . چهره اش کاملا فرانسوی بود با این حال فارسی را خوب حرف میزد. البته با لهجه همان طور که به طرف استخر میرفتیم تا روی یکی از صندلی ها بنشینیم گفت :
_من به کشور ایران علاقه خاصی دارم.
چیزی نگفتم ، خودش گفت :
_زیرا پدر من ایرانی بود .
با تعجب به او نگاه کردم ، با لبخند به من نگاه کرد و گفت :
_به نظر شما عجیب است ؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
_نه.
ولی در حقیقت کمی عجیب بود ، دکتر داوید گفت :
_من دوبار به همراه پدرم به کشور ایران سفر کردم . البته زمان خیلی دور من سنّ کمی داشتم. ما شهرهای زیادی را دیدیم برای من همه چیز جذاب و دیدنی بود به خصوص عقاید مردم و سنتهای آنها.
حوصله حرف زدن نداشتم ولی درست نبود مخاطب بی ذوقی باشم برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:
_شما در ایران فامیل هم دارید ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_بله البته من زیاد از آنها اطلاع ندارم ، بعد از مرگ پدر دیگر به آنجا نرفتم .
_متاسفم
_برای چی ؟
_برای فوت پدرتان.
فوت ؟!
_منظورم مرگ است.
_اوه بله ، خیلی مدت میگذارد ،تقریبا دوازده سال .
سرم را تکان دادم . لحظه بین ما سکوت شد. به این فکر میکردم پدر داوید چطور با مادر او آشنا شده و ازدواج کرده بود. صدای داوید مرا از فکر بیهوده خارج کرد :
_شئی واا برای من از شیدا بگویید او قبل از این هم دچار حمله میشد ؟
با قاطعیت گفتم :
_نه
و توضیح دادم که گاهی اوقات عصبانی میشد ولی نه در این حد که به تشنج دچار شود و صحنه های تشنج او جلوی چشمم آمد. بار دیگر اشک فضای چشمانم را پر کرد . دکتر داوید وقتی سکوت مرا دید گفت :
_هر چیزی را که بتواند به من کمک کند تا او را معالجه کنم به من بگویید.
من نفس عمیقی کشیدم تا بتوانم بر اعصابم مسلط شوم سپس از گذشته شیدا برای دکتر صحبت کردم و ماجرای فوت مادر و بیماری پدر و پیامدهای بعد از آن را به طور کامل برایش شرح دادم . حتی ماجرای عقد نافرجام خودم و بابک و معیار انتخاب شیدا را برایش تعریف کردم . دکتر داوید با دقت تمام به حرفهایم گوش میکرد و گاهی اوقات کلماتی را متوجه نمیشد و با کنجکاوی معادل آن را می پرسید وقتی دیگر حرفی برای گفتن نداشتم لبخند زدم و گفت :
_شئی واا شما خیلی زیبا صحبت میکنید .
از او تشکر کردم . دکتر از جایش بلند شد و گفت :
_وجود شما تاثیر زیادی در بهبودی خواهرتان خواهد داشت .
_دکتر شیدا چرا نمیخواست مرا ببیند ؟
_طبیعی است او مایل نیست شما در چنین شرایطی ملاقاتش کنید .
به این فکر کردم که حق با اوست شیدای بیچاره من با دو دست لبه روسری اش را گرفته بود تا من متوجه نشوم موهای طلایی و خوش حالتش را تراشیده اند . همان موهایی که عزیز هر بار شانه شان میکرد تا آنها را ببافد کلی تعریف میکرد و قربان صدقه اش میرفت .از یاداوری این موضوع چنان متاثر شدم که دلم میخواست باز هم فریاد بکشم . دستی به صورتم کشیدم و با انگشتانم به چشمانم فشار آوردم و برای هزارمین بار در آن روز به این فکر میکردم چرا او این طور شده ؟ دکتر دستی به شانه ام زد و گفت :
_شئی واا ناراحت نباش او زود خوب میشود. بیماری روحی او خیلی خطرناک نیست.
با امیدواری به دکتر نگاه کردم و گفتم:
_برای دلخوشی من این حرف را میزنید ؟
با ابهام گفت :
_دلخوشی ؟
_منظورم این است که حقیقت را میگویید ؟
_بله حتما او خودش را میشناسد و همچنین موقعیت اطرافش را تشخیص میدهد. او از یک چیز مبهم رنج میبرد که باید فهمید آن چیز چیست ؟
با خودم فکر کردم یعنی شیدا از چی رنج میبر ه ؟ به دکتر نگاه کردم و گفتم:
_اجازه می دهید شیدا را ببینم ؟
_فقط یک لحظه کوتاه ، شما باید به او فرصت بدهید با خودش کنار بیاید ، آن وقت خودش اظهار تمایل میکند شما را ببیند.
_کی ؟
_عجله نکنید
چارهای جز پذیرفتن حرف او نداشتم ، به همراه دکتر به بخش رفتیم. کامران روی صندلی داخل راهرو نشسته بود و روزنامه میخواند با دیدن ما از جا بلند شد ، دکتر دستش را برای او بالا آورد و به زبان فرانسه با او چیزی گفت و او سرش را تکان داد و دوباره نشست. من و دکتر به طبقه بالا رفتیم و او به من اشاره کرد بمانم و خودش در اتاق را باز کرد و بعد به من اشاره کرد آهسته و بی صدا داخل شوم . شیدا خواب بود جلو رفتم و صورت معصوم و بچگانه او را نگاه کردم . سرش به طرفی خم شده بود و معلوم بود تحت تاثیر داروهای آرام بخش به خواب عمیقی فرو رفته است . حلقه کبود زیر چشمانش بدجوری توی ذوق میزد ، هنوز هم روسری به سر داشت، از دیدن او به این حال دلم ریش میشد . احساس بی تابی میکردم و دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم . دکتر مرا زیر نظر داشت زیرا دستش را روی شانه ام گذاشت وقتی به او نگاه کردم سرش را کمی خم کرد و چشمانش را بست متوجه منظورش شدم .او از من میخواست صبور باشم اما از درون من خبر نداشت چند دقیقه بیشتر آنجا نماندم زیرا علی رغم قولی که به دکتر داده بودم نتوانستم طاقت بیاورم و شروع به گریه کردم . دکتر هم مرا از اتاق خارج کرد ، در حالی که اشک میریختم به همراه او به طبقه پایین رفتم. دکتر به کامران چیزی گفت و مرا به او سپرد. سپس از ما خداحافظی کرد و رفت . چند قدم که دور شد به خودم آمدم و دنبالش دویدم و صدایش کردم ، به عقب برگشت وقتی نزدیکش شدم گفتم :
_من میتونم فردا بیایم ؟
_فردا نه
چرا ؟
دلیلش رو به شما گفتم اجازه بدید با خودش کنار بیاید.
اگر نخواست چی ؟
لبخندی زد و گفت :
_چرا میخواهد ،
وقتی دید من همچنان نگاهش میکنم گفت :
_من مواظبش هستم به شما قول میدهم.
سرم را تکان دادم او نیز خداحافظی کرد و رفت. کامران جلو آمد و گفت :
_بریم ؟
بدون اینکه چیزی بگویم نشان دادم آماده رفتن هستم . به همراه کامران از آنجا بیرون آمدیم و به طرف منزل او رفتیم . بین راه کامران گفت :
_این دکتره به نظرم آدم درستی نمیاد.
با تعجب نگاهش کردم . قیافه اش خیلی ناراحت بود ، گفتم :
_برای چی ؟
_من احساس کردم منظور خوبی نداره.
باید با رئیس آسایشگاه صحبت کنم و ازش بخوام دکتر شیدا رو عوض کنه . لحظه ای ناراحت شدم و با خودم گفتم " نکنه واقعا این کار رو بکنه " بعد من دیگه کی رو پیدا کنم که زبان فارسی بلد باشه و لااقل بتونم ازش بپرسم حال شیدا چطوره . از ترس اینکه مبادا گفته اش جدی باشد گفتم:
_ولی به نظر آدم بدی نمیاد.
حرف من باعث شد او عصبانی شود لبانش را بهم فشار میداد و معلوم بود خیلی حرص میخورد . لحظه ای سکوت کرد ولی بعد طاقت نیاورد و گفت :
_غلط کرده مرتیکه بد چشم ، من همه چیز رو درباره شیدا به اون گفته بودم . اون منظورش چیز دیگه ای بود . خواسته با تو تنها صحبت کنه .
باورم نمیشد این حرفها را از او میشنوم . طرز فکر و حرف زدن او به کسی نمیخورد که مدتها فرانسه زندگی کرده باشد. با ناراحتی به او نگاه کردم و گفتم:
_به هر حال شیدا خواهر من است و مسلما من روحیات او را بهتر از شما میشناسم دکتر هم حرف خاصی نزد فقط از من پرسید هر چه در مورد شیدا میدانم به او بگویم و من هم جریان فوت مادرم را برایش تعریف کردم . شما هم بهتره به جای نشان دادن تعصّب بیهوده به فکر سلامتی شیدا باشید .
تندی کلام من مثل آبی بود که روی آتش عصبانیت او ریخته باشند زیرا بالافاصله از آن حالت تند و خشن بیرون آمد و گفت :
_نمی خواستم ناراحتت کنم اصلاً ولش کن این حرفها رو دوست داری بریم یک کم بگردیم ؟
بی حوصله و خسته تر از آن بودم که حال گشتن داشت باشم گفتم:
_نه
_پس بهتره برای ناهار بریم بیرون.
_اشتها ندارم.
او دیگر چیزی نگفت و من درگیر افکار مغشوش خودم شدم . به این فکر میکردم که به عزیز و پدر چه بگویم آیا باید حقیقت را میگفتم ؟ یا آن را پنهان میکردم تا شیدا بهبود پیدا کند. فکری تلخ به سراغم آمد ، اگر شیدا بهبود پیدا نمیکرد چه ؟ اگر وضیعتش از این بدتر میشد چی ؟ مغزم در حال ترکیدن بود ، هر چه فکر میکردم به نتیجهای نمیرسیدم . سرم را به صندلی اتومبیل تکّیه دادم و چشمانم را بستم و نفهمیدم چه مدت در آن حال بودم که صدای کامران را شیدم که مرا به نام میخواد:
_شیوا ، شیوا جون عزیزم پاشو رسیدیم.
با حالتی مشمئز چشمانم را باز کردم و به خودم گفتم چطور به او بگویم اینقدر عزیزم عزیزم نکند. وقتی به خانه رسیدیم از دیدن آرامش و تمیزی خانه با خودم فکر کردم چه تصورات ابلهانه ای داشتم که فکر میکردم میتوانم شیدا را به منزل بیاورم و از او پرستاری کنم . به حدی متاثر و ناراحت بودم که به کامران گفتم خستهام و میخواهم بخوابم و بدون اینکه منتظر واکنش او باشم به اتاق بالا رفتم و بعد از قفل کردن در روی تخت دراز کشیدم . به محض بستن چشمانم به یاد آوردم باید با ایران تماس بگیرم و عزیز را از نگرانی در بیاورم و بعد با خودم فکر کردم بهتر است وقتی اعصابم راحت تر شد این کار را کنم . زیرا شک نداشتم عزیز از صدایم میفهمد چقدر ناراحتم ، او خیلی هوشیار بود . عصر آن روز حالم خیلی بهتر شده بود . تنهایی مثل همیشه برایم آرامش را به ارمغان آورده بود . با خودم فکر کردم تمام تلاشم را میکنم تا سلامتی شیدا را به او برگردانم . اگر هم مدت اقامتم تمام شد و حال شیدا خوب نشده بود هر طور شده او را با خود به ایران میبرم و در این لحظات بحرانی لحظه ای تنهایش نمیگذارم .این تصمیم باعث شد از آن حالت یاس و نا امیدی خارج شوم . خورشید رو به غروب میرفت که از اتاق خارج شدم. کامران طبقه پایین بود و تلویزیون تماشا میکرد با دیدن من لبخند زد و گفت :
_سلام شیوا جون ، خوب خوابیدی ؟
سرم را تکان دادم احتیاجی نبود او بداند من خواب نبودام . کامران گفت :
_چون فکر کردم خسته ای برای ناهار بیدارت نکردم ولی غذا آماده داخل یخچال هست میخوای برات گرمش کنم ؟
_ممنونم الان گرسنه نیستم ، هروقت خواستم خودم گرم میکنم فقط اگر اجازه بدید من میخوام با ایران تماس بگیرم .
_بله بله چرا که نه.
و بعد خودش بلند شد و گوشی تلفن را از روی دستگاه برداشت و برایم شماره گرفت و قبل از اینکه تماس برقرار شود آن را به دستم داد. من نیز به طرف آشپزخانه رفتم تا راحت تر با عزیز صحبت کنم . بعد از دو بوق تماس برقرار شد . عزیز خودش گوشی را برداشت با شنیدن صدای او بغضم گرفت ، گفتم :
_سلام عزیز
عزیز با هیجان گفت :
_سلام شیوا جون ، کجایی مادر ، من که مردم از بس انتظار کشیدم پس چرا زنگ نزدی ؟
_رفته بودم دیدن شیدا.
عزیز گله اش را فراموش کرد و با عجله گفت :
_خب حالش چطور بود ؟
_خوب بود سلام رسوند.
عزیز با شک پرسید :
_راستی راستی خوب بود ؟
_اره خدا رو شکر زیاد بد نبود
و در دلم گفتم " بیچاره عزیز از هیچی خبر نداره " صدای عزیز مرا به خودم آورد :
_خب تعریف کن چرا حالا زنگ نزده ؟
_اون خونه خودش نیست
_پس کامران راست میگفت خونه دوستشه ؟
درد دل گفتم نه خبر مرگش و در جواب عزیز گفتم:
_جای شیداخوبه دکترش میگه اون احتیاج به استراحت داره.
_آخه چشه ؟
_یک کم عصبی شده
عزیز با نگرانی گفت :
_آخ خدا مرگم بده برای چی ؟
با خودم فکر کردم اگر راستش رو بگم عزیز دق میکنه گفتم:
_هیچی بابا ، درس و کلاس خسته.اش کرده اونم که خودتون می شناسینش تحمل سختی رو نداره.
_مگه بچه ام اونجا سختی میکشه ؟
_سختی به اون صورت که شما فکر میکنید نه ، ولی خب به هر حال هر چی باشه اینجا غریبه.
عزیز آهی کشید و گفت :
_اره میدونم به خصوص که اونم خیلی به ما وابسته بود
_عزیز شما نگران نباشید من مواظبشم .
_می دونم مادر واسه همین خیالم راحته ، راستی حال بچه اش چطوره ؟
لبم را به دندان گرفتم زیرا تازه او را به یاد آورده بودم از اینکه چنین خاله بی توجهی بودم از خودم بدم آمد بعد از کمی مکث گفتم:
_اونم خوبه .
_اونم پیش شیواست دیگه ؟
با خودم گفتم اگر بگویم نه باید به عزیز توضیح بدهم که کجاست و چون خودم هم هنوز ندیده بودمش نمیتوانستم درست و حسابی توضیح بدهم ، گفتم:
_اره عزیز آنجاست .
عزیز صدایش را کمی آهسته کرد و گفت :
_شیوا بگو ببینم شوهرش چه جور آدمیه ؟ یعنی اینکه اخلاقش چطوره ؟ با بچه ام خوب تا میکنه ؟
نگاهی به در آشپزخانه انداختم و آهسته گفتم :
_به نظر نمیاد مرد بدی باشه.
_انشاالله که همین طوره ، شیوا جون اگه تونستی به شیدا بگو یک زنگ به ما بزنه صداش رو بشنویم . دلمون حسابی براش تنگ شده .
_باشه عزیز حالش که بهتر شد بهش میگم زنگ بزنه الان که دکتر گفته اصلاً نباید خودش رو درگیر چیزی کنه .
_تو هم بهش برس اونو که میشناسی اینجا هم که بود به خورد و خوراکش اهمیت نمیداد وای به حال اونجا که معلوم نیست چی به چیه .
_باشه چشم بهش خوب میرسم ، در ضمن من تند تند نمیتونم با شما تماس بگیرم یک وقت دلواپس نشید خبری شد خودم زنگ میزنم .
_باشه مادر فقط خیلی مواظب خودت و خواهرت باش .
_باشه شما هم به همه سلام برسونید.
بعد از قطع تماس رفتم را گوشی را سر جایش بگذارم . کامران همچنان مشغول خواندن روزنامه بود گفتم:
_آقا کامران عزیز بهتون خیلی سلام رسوندند.
کامران لبخندی زد و گفت :
_ممنونم حالشون چطور بود ؟
_خوب بود .
کامران روزنامه را جمع کرد و کنار گذاشت سپس به من نگاه کرد و گفت :
_بشین عزیزم.
رفتم و روی مبل نشستم .
کامران گفت :
_امروز خیلی اذیت شدی ، راستش من میخواستم قبل از اینکه به دیدن شیوا بریم وضعیت اون رو برات توضیح بدم اما نمیدونستم چطور ، به هر حال امیدوارم خوب بشه .
جمله آخرش را طوری به زبان آورد که گویی اعتقادی به آن ندارد، به همین خاطر خیلی ناراحت شدم و گفتم:
_حتما خوب میشه ، دکترش این طور میگفت . راستی آقا کامران میشه منو ببرین شروین رو ببینم ؟
کامران گفت :
_الان ؟
نگاهی به پنجره انداختم ، خورشید کاملا غروب کرده بود گفتم:
_الان که نه فردا صبح خوبه ؟
سرش را تکان داد یعنی باشه . صبح روز بعد به اتفاق کامران به دیدن شروین رفتیم، فاصله جایی که در آن از او نگهداری میکردند تا منزل زیاد نبود شاید بیست دقیقه راه بود . ساختمانی دو طبقه به رنگ سفید در فضایی سبز و زیبا مشرف به خیابان که پارک بزرگ و پر درختی هم رو به روی آن بود من که قبل از ورود فکر میکردم آنجا مهد کودک است و یا همان به قول کامران پانسیون متوجه شدم این طور نیست و بعد از داخل شدن فهمیدم آنجا بیمارستان مخصوص کودکان است. کامران به نگهبانی که داخل کریدور بود چیزی گفت و او گوشی را برداشت و بعد از گرفتن چند شماره با کسی صحبت کرد . دقایقی بعد زنی قد بلند و بلوند به استقبالمان آمد که کامران او را پرستار شروین معرفی کرد . او خطاب به من چیزی گفت احساس کردم حالم را میپرسد ، نمیدانستم چه بگویم ، به کامران نگاه کردم او به پرستار چیزی گفت و پرستار بار دیگر به من نگاه کرد و گفت :
_اوه ، وی ایقان
و من چون نفهمیده بودم چه میگوید تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم . البته خیلی زود فهمیدم ایقان به معنی ایران است . کامران و پرستار مدتی با هم صحبت کردند سپس پرستار از ما خواست دنبالش برویم . در حین عبور از راهرو متوجه شدم طبقه اول ساختمان شامل هشت اتاق است که هر کدام پنجره بزرگی رو به راهرو داشتند. پنجره ها یک تکه و بدون پرده بود و میشد داخل اتاق را کاملا دید ، در بعضی از اتاقها تعدادی کودک با گروه های سنی مختلف تختها را اشغال کرده بودند. با خودم فکر میکردم چرا کامران به من گفت شروین در پانسیون است . نکند فکر کرده من از پشت کوه آمدم و فرق بیمارستان و پانسیون را نمیفهمم از اینکه کامران در مورد شروین هم حقیقت را کتمان کرده بود احساس بعدی داشتم . صدای او مرا از فکر خارج کرد ، به پنجره ها اشاره کرد و گفت :
_شیوا جون این پنجره ها از داخل اتاق به صورت آینه اند.
بدون اینکه به او نگاه کنم سرم را تکان دادم . انتهای راهرو پلکانی به طبقه بالا میخورد به اتفاق کامران و خانم پرستار از پله ها بالا رفتیم و از دری شیشه ای گذشتیم . طبقه بالا نیز شبیه پایین بود ، البته همان تعداد اتاق هم در طبقه بالا بود با این تفاوت که پنجره های آن مثل پایین یک طرف نبود و هر دو طرف آن شیشه بود . پرستار ما را به طرف اتاقی که انتهای راهرو بود برد و اشاره به تختی کرد . کمی جا خوردم زیرا انتظار داشتم داخل اتاق شویم و من بتوانم از نزدیک شروین را ببینم . داخل اتاق تختی سفید رنگ وجود داشت که دور تا دور آن حفاظ داشت روی تشکی به رنگ آبی کودکی خوابیده بود که موهای بلوندش درست به رنگ موهای شیدا بود . در دل قربان صدقه اش رفتم . وقتی دقت کردم متوجه شدم خواب نیست و به عروسکهایی که از سقف آویزان است خیره شده او بسیار آرام بود و این از یک کودک یک سال و چند ماهه بعید بود . به کامران گفتم :
_نمیشه بریم تو اتاق ؟
کامران گفت :
_شروین بچه ضعیفی هستش و پزشکش عقیده داره بهتره از نزدیک ملاقات نداشته باشه ولی اگه تو بخوای میتونم از پرستارش اجازه بگیرم . چند دقیقه بری از نزدیک ببینیش .
_اگه بشه این کار رو کنید خیلی ازتون ممنون میشم.
کامران با ذوق خندید و گفت :
_خواهش میکنم عزیزم.
سپس به پرستار چیزی گفت و او نگاهی به من کرد و سرش را تکان داد و با اشاره از من خواست به طرف اتاق دیگری که کنار اتاق شروین بود برویم . به کامران نگاه کردم و او تایید کرد این کار را بکنم . پشت سر پرستار وارد اتاق شدم و او به من لباسی به رنگ سبز داد تا بپوشم . سپس ماسک کاغذی هم داد تا جلوی دهانم بزنم . برای من خیلی عجیب بود ولی با خودم فکر میکردم حتما برای حفظ سلامتی شروین اینکار لازم است . پرستار نیز کاوری مشابه من روی لباسش پوشید و جلوتر از من از دری که در گوشه اتاق بود وارد شد . در اتاق شروین تجهیزات کامل پزشکی وجود داشت ، جلو رفتم و کنار تختش ایستادم به نظرم میرسید شباهت زیادی به شیدا دارد و این باعث میشد نسبت به او شدیدا احساس محبت کنم . موهای طلایی و چشمانی روشن داشت . رنگ صورتش زرد و بیمارگونه بود و جثه ریز و لاغرش او را خیلی کمتر از سنّ واقعی اش نشان میداد ، چیزی که باعث تعجب میشد این بود که در تمام مدتی که من کنار تختش بودم حتی برنگشت به من نگاه کند و این موضوع به نظرم کمی غیر طبیعی رسید از اینکه نمیتوانستم در آغوشش بگیرم و محبتم را آن طور که دوست دارم ابراز کنم احساس خلا میکردم . احساس میکردم ماندنم در آن اتاق بی معنی است از داخل اتاق نگاهم به کامران افتاد که به من خیره شده بود ، وقتی مرا متوجه خودش دید لبخند زد ، بدون اینکه به لبخندش پاسخ دهم به طرف پرستار برگشتم فهمید میخواهم از اتاق خارج شوم جلوتر از من بطرف همان در ورودی رفت که از آن داخل شده بودیم . در اتاق دیگر کاور را از تنم خارج کردم و بیرون آمدم . کامران همان طور پشت شیشه ایستاده بود و منتظر من بود . در چهره اش هیچ نگرانی یا تاثری دیده نمیشد . بار دیگر که مرا دید لبخند زد و گفت :
_بریم ؟
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم قبل از رفتن بار دیگر به شروین نگاه کردم و با خودم فکر کردم این چه سرنوشتی بود که شیدا داشت ، هنگام پایین آمدن از پله ها از کامران پرسیدم :
_اینجا پانسیون نیست درسته ؟
کامران لبخند زد و گفت :
_چه فرقی میکنه اینجا هم از او نگهداری میکنند.
چقدر نسبت به او احساس نفرت میکردم ، گفتم:
_مریضی شروین چیه ؟
کامران لبانش را جمع کرد و گفت :
_شیوا جون بهتره در این مورد بعد صحبت کنیم .
حوصله طفره رفتن نداشتم با سماجت گفتم:
_آقا کامران لطفا به من بگید مریضی شروین چیه ؟
لحظهای سکوت کرد و بعد من من کنان گفت :
_شروین مشکل خونی داره .
در حالی که لرزه در تمام وجودم افتاده بود گفتم :
_چه مدتیه ؟
_از وقتی که به دنیا اومد.
_یعنی از همون موقع تو بیمارستانه ؟
کامران ابتدا سرش را به نشانه مثبت تکان داد ولی بعد گفت :
_نه اولش پیش خودمون بود وقتی مریض شد آوردیمش اینجا .
تا خواستم از او سئوال کنم پرستاری به ما نزدیک شد و مشغول صحبت با کامران شد . وقتی پرستار رفت کامران به من گفت :
_من برای یک سری از کارها باید برم قسمت اداری تو هم میای ؟
_من همین جا منتظرتون میمونم تا برگردین .
_اگه بیائ بهتره.
_بدون اینکه دلیلش رو بپرسم به همراه او از در پشت بیمارستان وارد محوطه ای شدیم که با یک مسیر چمن به ساختمان کوچکی منتهی میشد . من بیرون ساختمان روی نیمکتی نشستم و منتظر او شدم .رفتن و برگشتن او تقریبا ده دقیقه طول کشید ، وقتی برگشت پرسیدم :
_کارتون تمام شد ؟
_اره ، یک سری مدارک بود که باید امضأ میکردم.
بار دیگر از همان راه برگشتیم و از بیمارستان خارج شدیم . همان طور که به طرف پارکینگ میرفتیم از کامران پرسیدم :
_دکترا در مورد بیماری شروین چه نظری دارند ؟
خیلی رک و صریح گفت :
_متاسفانه حالش خوب نیست ، یعنی اینکه امیدی به بهبودیش ندارند
لحظاتی مات و مبهوت به او خیره شدم . احساس میکردم دچار کابوس شده ام . صداهای گنگی در سرم می پیچید و مرا دچار سر گیجه میکرد . یک لحظه فکر کردم در فضا معلقم . زیرا پاهایم را احساس نکردم قبل از اینکه زمین بخورم کامران بازویم را گرفت و به کمک مردی رهگذری مرا به طرف نیمکتی که در آن حوالی بود بردند .مدتی طول کشید تا توانستم موقعیتم را به یاد بیاورم . دستم را کشیدم اما او همچنان بازویم را چسبیده بود. در این هنگام سرش را جلو آورد و کنار گوشم گفت :
_عزیزم میخوای دکتر خبر کنم ؟
حال بدی داشتم و " عزیزم " گفتم او حالم را بدتر میکرد. به شدت تکانی به خود دادم و از او فاصله گرفتم در همان حال با عصبانیت گفتم:
_دستتون رو بردارید.
کامران بالافاصله دستش را از من جدا کرد و از جا بلند شد و گفت :
_الان دکتر خبر میکنم
_احتیاجی نیست
او بار دیگر روی نیمکت نشست و گفت :
_امروز صبحانه نخوردی دلیلش اینه الان میریم بیرون یک چیزی میخوریم .
از اینکه در چنین شرایطی هنوز هم فکر خوردن بود خیلی عصبانی شدم و با خودم گفتم " کوفت بخوری " کامران گفت :
_شیوا جون چیزی لازم داری ؟
به تلخی گفتم:
_نه
گویا شدت تنفر مرا نسبت به خودش درک کرد زیرا با لحن ناراحتی که با لحظاتی قبلش خیلی فرق داشت گفت :
_منو ببخش عزیزم ، خودت اصرار داشتی بیائ ، و گر نه من نمیخواستم حالا این موضوع رو بفهمی . به خصوص که بعد از حادثه دیروز که خیلی اذیت شدی
با همان لحن گفتم:
_آخرش چی ؟ بالاخره که میفهمیدم .
_خب تقدیره ، نمیشه کاریش کرد . غصه خوردن که کاری رو درست نمیکنه.
آنقدر نسبت به او احساس تنفر میکردم که دلم میخواست به او بگویم برود بمیرد . با لحن سردی که خودم هم فهمیدم نفرت از آن بیرون میزند گفتم:
_خیلی راحت فکر میکنید .
سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت .بعد از لحظاتی از او پرسیدم :
_شیدا از بیماری شروین خبر داره ؟
چهره غمگینی به خود گرفت و گفت :
_اره ، شیدای عزیزم این رو میدونه یعنی وقتی فهمید خیلیی گریه کرد و متأسفانه همین موضوع باعث شد اعصابش به هم بریزه . وقتی دکتر این موضوع رو به ما گفت اون دچار حمله عصبی شد و وقتی که بردمش دکتر به من گفتند حتما باید یک مدتی تحت نظر روانپزشک باشه .
سپس حالت بغض به خود گرفت و گفت :
_شیوا من خیلی بدبختم ، خیلی تنها شدم. اون موقعها وقتی از سر کار بر میگشتم شیدا و شروین توی خونه بودند اما حالا خونه سوت و کوره .
و بعد سکوت کرد حتی مرثیه تنهایی اش هم نمیتوانست دلم را نسبت به او نرم کند . کامران آهی کشید و ادامه داد:
_شیوا باور میکنی گاهی وقتها هنوز احساس میکنم صدای خنده شیدا و شروین را میشنوم . اون وقته که از جا می پرم و ناخودآگاه تمام اتاقها رو میگردم و وقتی پیداشون نمیکنم یادم می افته پیشم نیستند
ناخودآگاه اشک چشمانم را پر کرد . کامران با همان لحن بغض آلود ادامه داد:
_هنوز صدای شیدا توی گوشمه که برای شروین لالایی میخوند تا بخوابه یک موقع هایی شروین خوابش نمیبرد و من برای اینکه شیدا خسته نشه میرفتم اون رو بغل میگرفتم و اون قدر باهاش بازی میکردم تا خسته میشد و خوابش میبرد . شروین این اواخر یاد گرفته بود بگه بابا ، شیدا حسودیش میشد که چرا اول اسم من رو یاد گرفته .
بدون اینکه متوجه باشم زارزار گریه میکردم . تمام صحنه هایی رو که کامران تعریف میکرد پیش چشمسم مجسم شده بود و آنقدر متاثر شده بودم که دلم میخواست بمیرم . کامران دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :
_گریه نکن عزیزم من طاقت دیدن اشک عزیزانم رو ندارم .
خودم را کنار کشیدم و او بالافاصله دستش را از روی شانه ام برداشت . چشمانم را با دستمالی که از کیفم در آوردم پاک کردم . حالم کمی بهتر شد به کامران گفتم بهتره بریم خونه ، لبخند کریهی زد و گفت :
_چرا خونه ، مگه قرار نبود بریم بیرون بگردیم ؟
به جای جواب لحظاتی نگاهش کردم با خودم فکر میکردم این مرد چرا اینجوریه ؟ کامران که فهمیده بود ناراحت شدم بالافاصله گفت :
_من برای خودت میگم ، گفتم یک هوایی میخوری حالت جا میاد . باشه اگر دوست نداری یک روز دیگه میریم .
سرم به شدت درد میکرد و نیاز شدیدی به تنهایی داشتم . وقتی به خانه رسیدیم به کامران گفتم سرم درد میکند و میخواهم بخوابم . گفت :
_مگه ناهار نمیخوری ؟
_نه ، لطفا صدام نکنید ، هر وقت گرسنه شدم خودم میام پایین
سرش را تکان داد و گفت :
_باشه ولی میترسم ضعف کنی .
بدون اینکه جوابش را بدهم از پله ها بالا رفتم و خود را به اتاق رساندم و بعد از قفل کردن در تنها توانستم روسری ام را از سرم در بیاورم سپس با همان لباس بیرون روی تخت افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی چشم باز کردم هوا کاملا تاریک شده بود. به طوری که جز تاریکی چیزی نمیدیدم . تمام بدنم بی حس و سنگین بود به طوری که دست و پاهایم را
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:54 ب.ظ
 
ارسال: #35
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۳۶۰-۳۸۰
احساس نمیکردم . صدای ناله ام در صدای تپیدن قلبم گم میشد و عجیب بود که فکر میکردم صدای ناله متعلق به کس دیگری است . گاهی لرز میکردم و گاهی هم چنان گرمم میشد که احساس خفگی میکردم . میدانستم دچار تب و لرز شده ام ولی حس اینکه بتوانم پتویی را که پایین تختم بود روی خودم بکشم نداشتم . به سختی چشمان داغم را باز کردم و نگاهم را به سقف دوختم . با اینکه دو روز بود که به آنجا آمده بودم اما فکر میکردم سالها از خانه مان دور بوده ام . دلم برای تمام اعضا خانواده تنگ شده بود . دلم میخواست با یکی صحبت کنم . یکی که حرفهایم را بشنود و دلداری ام بدهد . برای چندمین بار از وقتی آمده بودم با خودم فکر کردم ای کاش هیچ وقت به این سفر نمی آمدم . میدانستم نباید مریض شوم زیرا آمده بودم تا از شیدا پرستاری کنم همان طور که از دردی گنگ مینالیدم و اشک میریختم شروع کردم به دعا خواندن . این تجربه ای بود که بارها آن را امتحان کرده بودم و بارها هم به نتیجه خوبی رسیده بودم . صدای نجوایم در دل تاریکی شب به گوش خودم میرسید و چون مسکنی که ذره ذره وارد خونم شود دردم را تسکین میداد و احساس میکردم دردهای درونم از دریچه چشمانم به بیرون راه پیدا کرده اند. حرفهای زیادی داشتم که باید از دلم بیرون میریختم هر چند که میدانستم خداوند همه حرفهای نگفته دلم را میداند اما لازم بود خودم را تخلیه کنم . از خدا خواستم مثل همیشه به من صبر بدهد تا بتوانم با این مشکل هم کنار بیایم . همچنین از او شفای شروین و شیدا را خواستم و به او گفتم باز هم به من کمک کند تا مثل موقعی که مادر را از دست داده بودیم تکّیه گاهی برای شیدا باشم.
نفهمیدم چه مدت در آن حال بودم ولی وقتی به خودم آمدم دیگر احساس درد نمیکردم . میدانستم حس اعتمادی که نسبت به رحمت خدا دارم این بار هم به کمکم خواهد آمد و مرا به سلامتی از این بحران عبور خواهد داد . نوری در دلم تابیده بود و ذوقی بچگانه وجودم را گرفته بود . احساس میکردم قدرتی برتر از همه مرا تحت حمایت خود قرار داده است و آن لحظه با تمام وجود حضور خدا را در دلم احساس کردم . منی که تا لحظاتی قبل در تب میسوختم و ناامیدی چنان حس حرکت را از من گرفته بود که به حال احتضار افتاده بودم چنان نیرو گرفته و سر حال شده بودم که با یک جهش از تخت پایین آمدم و به طرف حمام رفتم تا وضو بگیرم . وقتی بیرون آمدم نه چادر داشتم و نه میدانستم قبله از کدام طرف است ، حتی مهری هم برای سجده نداشتم . مانتو و روسری ام را پوشیدم و تکه ای کاغذ از کیفم در آوردم و به یک جهت که حتی نمیدانستم درست است یا نه ایستادم و شروع کردم به نماز خواندن . آن نماز با تمام نمازهایی که در همه عمرم خوانده بودم فرق داشت . نیاز به خالق و تنهایی در غربت چنان مرا به خدا نزدیک کرده بود که هیچ وقت دیگر چنین حس زیبایی را تجربه نکردم . ساعتها در حال دعا و نیایش بودم به طوری که وقتی نمازم تمام شد دلم نیامد از سر سجاده بلند شوم و همان جا سرم را روی مهر کاغذی ام گذاشتم و به خوابی عمیق و آرام فرو رفتم .


فصل ۲۲


یک هفته از سفر من به فرانسه میگذشت . در این مدت تنها سه روز به ملاقات شیدا رفتم و هر بار هم خواب بود ، دکتر داوید عقیده داشت شیدا نسبت به حضور من بی تفاوت نیست اما برای پذیرفتن من تردید دارد . یکی از روزایی که برای ملاقات شیدا به آسایشگاه رفته بودم جریان بیماری شروین را به دکتر گفتم.احساس کردم از شنیدن آن تعجب کرد . از او پرسیدم:
_ مگر کامران چیزی به شما نگفته ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_متأسفانه خیر .
این موضوع مرا به فکر انداخت که چرا کامران این قدر محافظه کارانه رفتار میکند . در صورتی که این موضوع کم اهمیتی نبود . چند بار هم به دیدن شروین رفتم و هر بار هم او را بیمار و پژمرده دیدم . با این حال طوری به دیدنش عادت کرده بودم که دلم میخواست هیچ گاه به این فکر کنم که ممکن است روزی او را از دست بدهم . بعضی روزها مجبور بودم از صبح تا شب در خانه بمانم . البته کامران خیلی اصرار میکرد مرا با خود به گردش ببرد . اما من حال و حوصله گردش و تفریح نداشتم . یک بار به همراه او به پاریس رفتیم و مرا به دیدن برج ایفل برد ، ولی زیاد به من خوش نگذشت ، زیرا تمام فکرم متوجه شیدا بود و از اینکه او کنارم نبود تا با هم از دیدن زیبایی های آنجا لذت ببریم خیلی غصه میخوردم . کامران نسبت به من خیلی اظهار محبت میکرد اما من احساس خوبی نسبت به او نداشتم . خودم هم از این موضوع ناراحت بودم زیرا احساس میکردم نسبت به میزبانم ناسپاسی میکنم . از وقتی که آمده بودم کامران در خانه بود و این باعث تعجب بود که مگر او سرکار نمیرود . یک بار این موضوع را از او پرسیدم و او گفت چند روزی از سر کارش مرخصی گرفته است .
از روز دوشنبه کامران سرکار رفت و من در خانه تنها شدم . آن روز وقتی از خواب بیدار شدم مدتی جلوی پنجره سر کردم و وقتی از دیدن مناظر اطراف خسته شدم با خودم فکر کردم کاری کنم تا حوصله ام سر نرود . به این فکر افتادم که نظمی هم به طبقه بالا بدهم و برای اینکه وقت بگذرانم شروع کردم به کار کردن . اول از سالن شروع کردم و آنجا را تمیز کردم و کمی هم دکور آن را تغییر دادم . بعد به اتاق شروین رفتم تا به خیال خودم آنجا را مرتب کنم وقتی وارد اتاق شدم خیلی تعجب کردم . اتاق شروین تمیز بود و همه چیز مثل روز اول نو بود ، به طوری که به نظر نمیرسید هیچ وقت بچه ای در این اتاق بوده باشد. نمیدانم در ذهنم چه توجیهی برای این موضوع پیدا کردم ، اما بدون اینکه به چیزی شک کنم مدتی به خاطر شروین اشک ریختم . سپس از اتاق بیرون آمدم و در را بستم . دیگر حوصله کار کردن نداشتم . رفتم و آنقدر در آشپزخانه نشستم تا کامران از سر کار برگشت . به اتفاق او ناهار خوردیم و با اینکه از او خواستم بعد از اینکه استراحت کرد مرا به دیدن شیدا ببرد اما او تا بعد از ظهر از اتاقش بیرون نیامد . نزدیک عصر بود که حاضر و آماده به طبقه پایین آمد و به من گفت برای کاری میرود و ممکن است دیر برگردد . وقتی ساعت از نه شب گذشت و کامران به خانه نیامد به تنهایی شامم را خوردم و به اتاقم رفتم تا بخوابم . از تنهایی احساس ترس میکردم اما چاره ای جز تحمل نداشتم . سر جایم دراز کشیده بودم و آنقدر فکر کردم تا چشمانم گرم شد. هنوز خوابم سنگین نشده بود که با شنیدن صدای پایی از جا پریدم . به ساعت مچی ام نگاه کردم عقربه ها ساعت سه و بیست دقیقه را نشان میداد . البته ساعت من هنوز به وقت ایران بود . به عبارتی ساعت آنجا ده دقیقه به یک بامداد بود . از تخت پایین آمدم و بی صدا به طرف در اتاق رفتم و گوش دادم . وقتی متوجه شدم صدای پا متعلق به کامران است خیالم راحت شد وقتی در اتاقش بسته شد من نیز سر جایم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم .
روز بعد وقتی کامران از سر کار برگشت بدون حاشیه رفتن از او خواستم مرا به آسایشگاه ببرد ، او نیز علی رغم میلش قبول کرد و بعد از ظهر آن روز مرا به دیدن شیدا برد . از شانس بد دکتر داوید نبود و بدون حضور او نتوانستم حتی یک لحظه هم شیدا را ببینم . بی حوصله و ناراحت سوار خودروی کامران شدم و به خانه برگشتیم . در بین راه کامران گفت :
_شیوا جون من مشغله کاری ام طوریه که تمام وقتم رو پر میکنه بهتره از این به بعد فقط روزهای یکشنبه به دیدن شیدا بیاییم که هم دکتر داوید باشه و هم وقت بیشتری برای ملاقات داشته باشیم .
و به این ترتیب به من فهماند غیر از روزهای یکشنبه برای رفتن پیش شیدا به او اصرار نکنم . با اینکه خیلی ناراحت شدم اما چیزی نگفتم البته چاره ای هم نداشتم . چون نه جایی را بلد بودم و نه زبان فرانسه میدانستم که بدون نیاز به کمک او خودم کاری انجام دهم . یک روز صبح بعد از رفتن کامران از سر بیکاری تصمیم گرفتم لباسهایم را از داخل چمدان در بیاورم و داخل کمدی که در اتاقم بود بچینم تا هر وقت به آنها احتیاج داشتم مجبور نباشم چمدان را از زیر تخت بیرون بکشم . چمدان را روی تخت گذاشتم و لباسهایم را پرتب داخل کمد چیدم و با خودم فکر می کردم بهتر است امروز این اتاق را هم تمیز کنم و تغییر و تحولی به آن بعده ام تا از آن حالت بی روح در بیاید، در همان حال چشمم به کیسه ای افتاد که دفتر شیدا داخل آن بود. آن را بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم . سپس وسایلی را که لازم نداشتم مثل پاسپورت و سایر مدارکم داخل آن گذاشتم و در آن ر اقفل کردم و زیر تخت گذاشتم . تا خواستم از جایم بلند شوم تلفن مرا به طبقه پایین کشاند. کامران پشت خط بود و میخواست حالم را بپرسد و ببیند چیزی لازم ندارم بعد از اتمام مکالمه دیگر به طبقه بالا برنگشتم و به آشپزخانه رفتم تا ناهار را آماده کنم و تا موقعی که کامران به خانه برگشت مشغول آشپزی بودم .
بعد از صرف ناهار برای استراحت به اتاق برگشتم . بعد از جا دادن لباسهایم داخل کمد همین که خواستم روی تخت دراز بکشم چشمم به کیسه ای افتاد که دفتر شیدا داخل آن بود مردد بودم آن را بخوانم یا نه . یک حس درونی مرا تشویق بخواندن میکرد .به این فکر میکردم شاید شیدا در این دفتر مطالبی نوشته باشد که به درد بخورد و بتواند در روند بهبودی اش موثر واقع شود . این فکر مرا بر آن داشت که دفتر را باز کنم و از صفحه اول شروع کنم به خواندن ، همان طور که از قبل دیده بودم صفحات اول را با شعر و ترانه پر کرده بود . یکی یکی صفحات را ورق میزدم و میخواندم . بعد از شش هفت صفحه شعر به صفحه ای رسیدم که شیدا متنهایی را به زبان انگلیسی نوشته بود . ترجمه بعضی از متنها را هم جلویش نوشته بود ، بعضی هم بدون ترجمه بود . همان طور که متنهای بدون ترجمه را به زحمت میخواندم و معنی میکردم با خودم فکر میکردم اگر شیدا در ایران مانده بود لیسانس زبانش را گرفته بود و فوق لیسانسش را میخواند . با افسوس آهی کشیدم و چشم به نوشته ها دوختم . یک جا مطلبی توجهم را جلب کرد او به انگلیسی نوشته بود :

In the mid journey of our life below I found myselfe within gloomy wood no tarace left the woath direct to shop

Alighieri Dante


در نیمه راه زندگی بر کره خاک ، خود را در جنگلی دلگیر یافتم هیچ نشانی نبود که راه درست را بنمایاند .

مدتی به این جمله فکر کردم بدون شک شیدا در مورد خودش چنین متنی را نوشته بود . در جایی دیگر جمله ای دیدم که باعث شد احساس کنم چقدر ساده بودم که فکر میکردم شیدا چیزی را از من پنهان نمیکند . او نوشته بود



این سینه که کینه، پینه بسته است در آن
بوم شب مرگ من نشسته است در آن
قلبی ست که سنگ بسته بر گور امید
سنگی ست که عشق من شکسته ست در آن

هرگز ترا نمی بخشم ، تویی که برایم چون مادر بودی یا لااقل این طور وانمود میکردی ، تو دل نازنینی را شکستی و من به قیمت شکسته شدن دل خودم دلت را خواهم شکست. پس اگر روزی از من گله کنی به تو خواهم گفت " عوض گله ندارد" . بعد از خواندن آن خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم نکند شیدا آن را خطاب به من نوشته است ، اما چرا ؟ ،من دل کدام نازنینی را شکسته بودم که او تصمیم گرفته بود دل مرا بشکند ؟ اگر منظورش به ارشیا بود من بیچاره چه تقصیر داشتم مگر دل خودم نشکسته بود ؟ برای دلداری خودم گفتم شاید این متن تا موقعی نوشته که از دستم ناراحت بوده . با این فکر دلم کمی آرام تر شد ولی همچنان حالم گرفته بود. صدای در اتاق مرا حسابی ترساند بالافاصله دفتر شیدا را زیر بالش گذاشتم و گفتم:
_بله
کامران پشت در بود ، گفت :
_شیوا جون ساعت چهار بعد از ظهره، دوست داری بریم شروین رو ببینی؟
_بله همین الان آماده میشم .
با خودم گفتم آفتاب از کدوم طرف در آمده که خودش پیش قدم شده . کامران گفت :
_عزیزم من پایین منتظرم.
دندانهایم را از حرص بهم فشردم ، شاید عادت او این بود ، اما من خیلی دلم میخواست میتوانستم روک و صریح به او بگویم مرا " عزیزم "خطاب نکند. صدای پای او را شنیدم که از پله ها پایین رفت من نیز به سرعت حاضر شدم و پایین رفتم کامران داخل سالن نشسته بود با دیدن من از جا بلند شد و نگاهی به سر تا پایم انداخت وگفت :
_چقدر این لباس بهت میاد.
خیلی خشک گفتم:
_مرسی
و جلو تر از او از در منزل خارج شدم ، به بیمارستان رفتیم. شروین همچنان آرام و بی صدا روی تخت خوابیده بود احساس میکردم رنگ پوستش زردتر از قبل شده ، شاید چون لباس سفیدی تنش کرده بوددند چنین به نظرم میرسید . لحظاتی او را نگاه کردم و بعد با حالی گرفته از بیمارستان بیرون آمدم ، به پیشنهاد کامران به پارکی که روبه روی درمانگاه قرار داشت رفتیم همانطور که در پارک قدم می زدیم محو تماشای مجسمهای شدم که با مهارت خاصی ساخته شده بود و در محوطه سبز پارک قرار داشت،کامران وقتی دید با چه دقتی به مجسمه نگاه میکنم گفت :
_یک بار باید ببرمت موزه لوور حتما باید اونجا رو ببینی .
_ممنونم شما خیلی نسبت به من لطف دارید .
چنان واضح بود از حرف من خوشحال شده که با خودم فکر کردم بنده خدا از بس طلبکارانه رفتار کردم تعجب کرده که از او تشکر میکنم . کامران با خوشحالی گفت :
_این چه حرفیه شیوا جون ، تو برای من خیلی ارزشمندی ، حیف که نمیتونم این طور که دوست دارم ازت پذیرایی کنم .
حوصله تعارف تیکه پاره کردن نداشتم ، به همین خاطر ترجیح دادم سکوت کنم . کامران گفت :
_دوست داری امشب شام رو بیرون بخوریم ؟
چون نه حوصله خانه را داشتم و نه حال شام درست کردم گفتم:
_هر طور که شما مایلید.
عجیب بود وقتی این حرف را زدم گویی دنیا را به او بخشیده بودند ، زیرا شروع کرد به خندیدن به طوری که باعث تعجب من شد . لحظه ای خندید و بعد ساکت شد و در حالی که دستانش را در هم قلاب کرده بود گفت :
_ممنونم شیوا جون که من رو بخشیدی
از تعجب کم مانده بود شاخ دربیاورم گفتم:
_بخشیدم ؟ متوجه نمیشم چی میگید .
کامران با حالت مشمئز کننده ای خودش را لوس کرد و گفت :
_آخه من احساس میکردم از من ناراحتید .
اولین باری بود که چنین رفتاری از او می دیدم در حالی که از حالات مسخره او که دور از سنش بود چندشم شده بود گفتم:
_چرا این فکر رو کردید؟
_آخه شیدا هم همین جور بود ، من خیلی عاشقش بودم ولی اون من رو زیاد دوست نداشت هر بار که ازش میخواستم بریم بیرون قبول نمیکرد الان که شما قبول کردید من خیلی خوشحال شدم
لحظه ای ترحم جای خشم را در دلم گرفت ، فهمیدم او شدیدا دچار کمبود محبت است زیرا از یک آدم طبیعی بعید بود که چنین حرکات مسخره ای از خود بروز دهد ، با خودم فکر کردم شیدا چرا نسبت به او این رفتار را داشته . آن لحظه بنظرم کار شیدا کمی دور از انصاف بوس دچون هر چه بود کامران شوهرش بود و خودش او را انتخاب کرده بود.آن شب برای شام به یک رستوران خیلی شیک و زیبا رفتیم . کامران سخاوتمندانه خرج میکرد، به طوری که احساس میکردم میخواهد پولش را به رخ بکشد. من که تصمیم گرفته بودم با او ملایم تر و محترمانه تر رفتار کنم احساس میکردم او جنبه محبت زیاد را ندارد. زیرا با عزیزم عزیزم کردنش حسابی کفرم را در آورده بود. حتی یکی دوبار هم دستش را دور شانه ام انداخت که من با قیافه و اخم فهماندم حدش رنگه دارد.ولی او احمق تر از آن بود که این را بفهمد یا می فهمید و خودش را به نفهمیدن میزد. به هر حال آن شب فهمیدم که او از آن دسته آدمهایی است که نباید به آنها رو داد. اگر هم به فرض شیدا به او کم محلی میکرد حتما از من بهتر او را میشناخت. ساعت از دوازده گذشته بود که به خانه برگشتیم . کامران روی مبل لمید و به من گفت :
_شیوا جون بیا نبشین کمی تلویزیون تماشا کنیم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:56 ب.ظ
 
ارسال: #36
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
تشکر کردم و گفتم:
_ممنون از وقت خوابم گذشته میرم استراحت کنم.
و بدون اینکه منتظر جواب او باشم و یا حتی شب بخیر بگویم بالا رفتم. مثل هر شب در اتاق را قفل کردم و صندلی را جلوی آن گذاشتم ، وقتی مالافه را روی تخت پهن میکردم به خودم گفتم امروز هم قسمت نشد این اتاق را تمیز کنم شاید فردا این کار را بکنم و همان موقع به خاطر آوردم دفتر شیدا را بخوانم آن را از زیر بالشم بیرون آوردم و شروع کردم به خواندن ، نیمه های شب بود که دفتر را تمام کردم و آن را بستم ، تمام فکرم را مطالب دفتر او اشغال کرده بود . اکثر مطالب را به زبان انگلیسی نوشته بود و من معنی هیچ کدام را نمیفهمیدم ولی از متن های فارسی و بعضی شعرهایی که نوشته بود حدس میزم شیدا کسی را دوست داشت که اول نام او " ا " یا " آ " بود زیرا در یک جا مطلبی خواندم که نوشته بود :
_زندگی بازی کلام است و کلمه کلید حرف ، از تمام حروف به وجود آمده من همیشه حرف " a " را دوست داشتم زیرا ابتدای همه چیز و آغازگر نام اوست ، نامی به معنی وفا و نامی به شکوه محبت ....
اگر واقع چنین بود شیدا هم در حق خودش ظلم کرده بود و هم در حق کامران. احساس میکردم از دست او خیلی ناراحتم، بلند شدم و دفترچه را داخل کمد و لا به لای لباس هایم گذاشتم سپس سرجایم دراز کشیدم و همان طور که به نوشته های شیدا فکر میکردم چشمانم را بستم .صبح روز بعد تصمیم گرفتم اتاق را تمیز کنم ، پرده اوراق را کنار کشیدم و پنجره را باز کردم ، حوای بیرون سرد بود . ژاکتم را پوشیدم و تا خواستم مشغول کار شوم صدای زنگ تلفن را شنیدم با شتاب از اتاق خارج شدم صدای زنگ علاوه بر طبقه پایین از اتاق خواب کامران هم به گوش میرسید با اینکه آنجا نزدیک تر بود ولی ترجیح دادم از پایین جواب بدهم . دوان دوان از پله ها پایین رفتم گوشی تلفن را برداشتم و گفتم:
_بفرمائید
ابتدا صداهای مختلفی به گوشم رسید بعد صدای زنی را شنیدم که به زبان فرانسه چیزی گفت تنها کلامی که فهمیدم کلمه " بن ژوق " بود که فهمیده بودم به معنی سلام است. من نیز همان کلمه را تکرار کردم . زن چیز دیگری گفت و من با خودم فکر کردم حالا چه جوابش را بدهم ، شاید اگر شیدا به انگلیس رفته بود میتوانستم دست و پا شکسته چیزهایی بلغور کنم ولی هیچ چیز از زبان فرانسه نمیدانستم. صدای زن را شنیدم که چیزی گفت و من به انگلیسی گفتم :
_آی کن نات اسپیک فرنچ.
نمی دانم فهمید چه میگویم یا نه زیرا لحظه ای سکوت شد و بعد صدای مردی به گوشم رسید که با لهجه ای خاص ولی به زبان فارسی گفت :
_سلام شی واا
بالا فاصله فهمیدم دکتر داید است با خوشحالی گفتم:
_سلام دکتر حالتون چطوره ؟
_من خوبم ممنون
_از شیدا چه خبر ؟
_خبر؟
فهمیدم متوجه منظورم نشده .گفتم:
_یعنی حالش چطوره ؟
_شیدا خوبه ، شی واا شما چند وقتی که نیامدید ، من نگران شدم کجا هستید .
_من خیلی دوست دارم بیام اما همسر شیدا سر کار میره نمیتونه منو بیاره .
_چرا خودتون نمیآیید ؟
_آخه بلد نیستم
_اینکه کاری نداره ، تاکسی بگیرید ، آدرس بدید همین.
_چطور آدرس بدم ؟
_شما نام و شماره محل را به تاکسی بدهید او خودش شما رو می آورد
فکری کردم و گفتم:
_باشه دکتر میام .
_چه وقت ؟
_فردا.
_فردا خوبه من منتظرم
از او خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم ولوله ای عجیب در وجودم برپا شده بود. با خودم فکر میکردم دکتر داوید راست میگفت رفتن به آنجا کاری نداشت ، من نیامده ام اینجا از کامران مراقبت کنم باید برم پیش شیدا و تصمیم گرفتم وقتی کامران آمد در این باره با او صحبت کنم . وقتی به اتاق برگشتم حس و حال قبل را از دست داده بودم . پنجره را بستم و با خودم گفتم مثل اینکه قسمت نیست امروز هم اینجا رو جمع و جور کنم . ساعت یک بعد از ظهر بود که کامران به منزل برگشت. بعد از صرف ناهار به او گفتم که میخواهم برای دیدن شیدا بروم و او مثل اغلب اوقات کارش را بهانه کرد و گفت در اولین فرصت مرا به آنجا میبرد. گفتم:
_آقا کامران شما به کارتون برسید من خودم تنهایی میرم .
کامران از حرفم جا خورد و گفت :
_منظورم این نبود نمیبرمت ، گفتم امروز یک کم کار دارم .
_می دونم شما کار دارید ، لازم نیست با من بیاید فقط به من یاد بدید باید چطور با تاکسی برم .
_من خودم میبرمت.
از اینکه باز هم حرف خودش را میزد خیلی حرص خوردم و بدون اینکه دست خودم باشد با لحن تندی گفتم:
_مثل اینکه متوجه نمیشید ، لازم نیست شما بیاید من خودم میخوام برم.
کامران لحظه ای سکوت کرد و در حالی که به جایی خیره شده بود گفت :
_شیوا جون تو فکر میکنی من نمیخوام ببرمت ، من ...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
_من هیچ فکری نمیکنم فقط از شما خواستم به من یاد بدید چطور با تاکسی برم اونجا یا هر جای دیگه . نکنه شما دوست دارید من توی خونه زندونی باشم ؟
حالت چهره اش مثل بچه کتک خوردهای شده بود لبانش را جمع و سرش را هم کمی خم کرده و گفت :
_نه من همچین حرفی نزدم ، تو آزادی هر جا دوست داری بری، من فقط نگرانم یک وقت گم بشی .
_خب من هم برای همین میگم اگه شما به من یاد بدید چطور میشه رفت و آمد که دیگه گم نمیشم .
با همان لحن مسخره گفت :
_از من ناراحتی که نمیخوام بیام ؟
با تعجب به او خیره شدم ، کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که او آدم متعادلی نیست . وقتی با او خوب حرف میزدم مثل بچه های بی جنبه پررو میشد و وقتی تند صحبت میکردم مظلوم میشد. با خودم گفتم مثل اینکه این مرد یک تخته کم داره. میدانستم اگر ملایم حرف بزنم او باز هم حرف خودش را میزند.بنابراین گفتم :
_اره من از دست شما ناراحت شدم . چون وقتی بهتون میگم میخوام خودم برم باز هم اصرار میکنید با من بیایید.
با همان لحن بغض آلود مسخره گفت :
_باشه نمیام . اما از دستم ناراحت نباش.چنان حرصم گرفته بود که دوست داشتم سیلی محکمی به صورتش بکونم . مردک مزخرف و آن سنّ و سال خجالت نمیکشید اینطور حرف میزد. خودم را کنترل کردم و با همان لحن گفتم :
_اگر میخواید ناراحت نباشم به من بگید چطور باید تاکسی بگیرم و چطور باید آدرس بدم یا هر اطلاعات دیگه ای که توی این زمینه لازمه به من بدید
کامران سرش را تکان داد و گفت :
_باشه ، اما...
به تندی به او نگاه کردم گفتم :
_آقا کامران اما بی اما، همین که گفتم
و او مثل بچه ای حرف شنو سرش را پایین انداخت و گفت :
_پس بگذارم برم دفتر تلفن رو بیارم بهت یاد بدم .
و از آشپزخانه بیرون رفت. وقتی برگشت در دستش دفتر تلفن بود . آن را روی میز گذاشت و باز کرد و به چند شماره اشاره کرد وگفت :
_اول باید با یکی از این شماره ها تماس بگیری و بعد شماره اشتراک بدید
_شماره اشتراک چنده ؟
_دو هزار و سی
_به فرانسه چی میشه ؟
با بی میلی گفت :
_دو میل تقانت.
آن را چند بار تکرار کردم تا به ذهنم بسپارم ، سپس گفتم:
_همین رو بگم کافیه ؟
_بله ولی اول باید صبر کنید پیغامگیر فعال بشه بعد شماره رو بدید.
_چطور باید آدرس جایی که میخوام برم رو بدم .
کامران مثل بچه حرف گوش کنی دفتر را ورق زد و گفت :
_آدرسها اینجاست ، کافیه هر جا که میخوای بری به راننده آدرس بدی خودش میبردت .
دکتر داوید هم همین را گفته بود . پرسیدم :
_آدرس آسایشگاه کدومه ؟
با انگشت به نوشته دیگری که چند خط پایین تر از آن بود اشاره کرد و گفت :
_اینه .
به دقت آدرس را نگاه کردم ، گفت :
_آدرس های دیگه هم این صفحه است .
و به نوشته ای اشاره کرد و گفت :
_این آدرس تاًتره.
_نه اینا رو لازم ندارم .
واقعا مسخره بود طرز سئوال و جواب من و کامران بی شباهت به بازپرسی نبود و شاید اگر غیر از این بود او از دادن جواب طفره میرفت ، وقتی اطلاعات را از او گرفتم با لحن ملایمی گفتم:
_ممنونم
و او که تا لحظاتی قبل مثل بچه کتک خوردهای و سوالات من پاسخ میداد با خوشحالی خندید و من مطمئن شدم او حتما یک چیزیش است و تصمیم گرفتم وقتی دکتر داوید را دیدم در مورد کامران با او صحبت کنم . عصر آن روز کامران به من گفت که دو بلیط تئاتر تهیه کرده و از من خواست به اتفاق او به دیدن آن برویم. قبول کردم و ساعت شش بعد از ظهر به همراه کامران از منزل خارج شدیم ، سالن تئاتر در فضای وسیع و باشکوهی واقع شده بود دکوراسیون این فضا به حدی زیبا و جالب توجه بود که من تا مدت زیادی محو تماشای آن بودم . وقتی تئاتر شروع شد دچار احساسی خاصی شدم بین هیجان و ترس . بازیگران تئاتر علاوه بر لباس های فوق العاده زیبایی که به تن داشتند با مهارت تمام در صحنه حاضر میشدند به طوری که من بدون اینکه بفهمم چه میگویند متوجه مفهوم نمایش شدم . حدود یک ساعت و چند دقیقه روی صندلی نشسته بودم و به صحنه چشم دوخته بودم و به هیچ وجه احساس خستگی نمیکردم . وقتی جمعیت شروع کردند به دست زدن و تشویق کردن متوجه شدم نمایش پایان یافته است. بعد از بیرون آمدن از سالن تئاتر به همراه کامران به رستورانی رفتیم و شام خوردیم و ساعت از دوازده شب گذشته بود که به خانه برگشتیم.
صبح روز بعد وقتی از جایم بلند شدم هیجان خاصی داشتم ، آن روز با خودم قرار گذاشته بودم به تنهایی به دیدن شیدا بروم . ساعت از نه گذشته بود که آماده شدم و پایین رفتم دفتر تلفن را برداشتم و از روی آدرس آسایشگاه و بیمارستان یک نسخه برای خودم نوشتم . سپس شماره تلفن تاکسی را هم در دفترا یاد داشتم پایین آدرس ها نوشتم و جلویش نیز نوشتم شماره اشتراک " دو میل تقانت " یعنی دو هزار و سی . و بعد از بسم الله گفتن شماره را گرفتم . تلفن بعد از دو بوق به دستگاه وصل شد و صدای کامپیوتری زنی شنیده شد که چیزی گفت بعد بوق کوتاهی زده شد من نیز کد اشتراک را تکرار کردم . لحظاتی بعد همان صدا چیزی گفت و تماس قطع شد .
کنار تلفن نشستم و با خودم فکر کردم آیا این کار درست انجام داده ام یا نه ؟ لحظات به کندی میگذشت و من منتظر صدای زنگ در بودم .حدود ده دقیقه از تماس من گذشته بود که صدای زنگ در مرا به شدت تکان داد با اینکه منتظر بودم ولی خیلی ترسیدم همان لحظه تردید به سراغم آمدم و با خودم گفتم بهتر است از این کار صرف نظر کنم. خوشبختانه خیلی زود توانستم بر ترسم غلبه کنم و با صدای بلندی به خودم گفتم برای چی میترسی مگه تو توی تهران گاهی اوقات با آژانس جایی نمیرفتی ؟ خب اینجا هم مثل اونجاست باز هم یاد حرف دکتر داوید افتادم که میگفت تاکسی بگیر آدرس بده همین ، از جا بلند شدم و پس از برداشتن کیف و کلید در منزل از خانه بیرون آمدم .
خودرویی زرد رنگ با آرم تاکسی جلوی در منزل منتظرم بود ، با تردید به طرف آن رفتم و در عقب را باز کردم و سوار شدم ، راننده بدون اینکه چیزی بگوید حرکت کرد سپس چیزی گفت احساس کردم آدرس را میخواهد. من نیز ورقی را که آدرس آسایشگاه را داخل آن نوشته بودم به او نشان دادم ، به خودم گفتم بهتر است خودم را به لالی بزنم تا نفهمد چیزی حالیم نیست . راننده بدون اینکه چیزی بگوید نگاهی به آدرس انداخت و پایش را روی پدال گاز گذاشت ، با دقت به اطراف نگاه می کردم یک لحظه بنظرم رسید مسیر برایم آشنا نیست دلهره شدیدی گرفتم با خودم فکر کردم نکند راننده فهمیده من جایی را بلد نیستم و راه را اشتباه میرود یا کامران از سر بد جنسی آدرس اشتباهی داده . وقتی سر از بزرگراه در آوردیم تا حدودی خیالم راحت شد اما بعد از طی مسافتی باز هم احساس کردم راهها برایم آشنا نیست و هرگز آن مسیر را ندیده ام . خودرو با سرعت حرکت میکرد و من یک نگاه به جاده داشتم و یک نگاه به عقربه ساعتم . هر دقیقه برای من به اندازه عمری طول کشید گاهی چنان دچار ترس و اضطراب میشدم که دستم را به دستگیره در گرفتم و خودم را آماده میکردم تا اگر یقین کردم راننده نسبت به من منظور خاصی دارد خود را به بیرون بیندازم و شک نداشتم با چنین سرعتی هیچ چیز از من باقی نخواهد ماند. خوشبختانه تمام توهّمات و تصورات من از اینکه هیچ وقت سالم به مقصد نمیرسم همه بیهوده بود و راننده جلوی در آسایشگاه ایستاد. از دیدن در نردهای آسایشگاه چنان خوشحال شدم که گویی جلوی در بهشت ایستادم . نگهبان از داخل کیوسک بیرون آمد و با دیدن من سرش را تکان داد سپس داخل کیوسک شد لحظاتی بعد در باز شد و راننده وارد آسایشگاه شد و مرا تا جلوی در ساختمان رساند. قبل از رسیدن کیف پولم را باز کردم و چشمم به اسکناسهایی افتاد که ارشیا هنگام آمدن به من داده بود . یاد حرف او افتادم و خدا را شکر کردم که قبول کردم پول را از او بگیرم . در غیر آن صورت هرگز رویم نمیشد از کامران تقاضای پول کنم . در دل کار ارشیا را ستودم و از او تشکر کردم ، وقتی خودرو ایستاد یکی از اسکناسها را به طرف راننده گرفتم ، مرد پول را از من گرفت و نگاهی به آن کرد . نمیدانستم کم است یا زیاد با این حال هر لحظه منتظر بودم تا او چیزی بگوید و در عین حال اسکناس دیگری بیرون کشیدم تا اگر احساس کردم کم است آن را به او بدهم که همان لحظه مرد چند اسکناس به طرفم گرفت و من متوجه شدم باقی پولم را پس داده است. اسکناسها را از او گرفتم و از تاکسی پیاده شدم و به نشانه خداحافظی سرم را تکان دادم ، راننده که متوجه منظورم شده بود سرش را خم کرد. ساختمان اول را دور زدم و به محوطه ساختمان پشتی رسیدم و داخل شدم نگهبان با دیدن من از جا برخاست ، با خودم گفتم حالا چطور به او حالی کنم میخواهم بروم بالا ؟ فکری کردم و بعد گفتم :
_دکتر داوید
نامفهوم نگاهم کرد. متأسفانه نام فامیل دکتر را بلد نبودم ، فکر کردم چطور به او بفهمانم به ملاقات آمده ام . نگهبان همچنان به من نگاه میکرد و منتظر بود من چیزی بگویم. به ناچار گفتم:
_شیدا آذین ، بیمار
و به بالا اشاره کردم . نگهبان خیره خیره نگاهم کرد و بعد به طرف تلفن رفت و شماره گرفت . لحظاتی بعد خانم پرستاری به آنجا آمد، نگهبان به او چیزی گفت و زن به من نگاه کرد تنها کلمه ای که خوب بلد شده بودم به زبان آوردم.
_بن ژوق
به خودم گفتم حالا باید چی بگم ؟ ابتدا نام شیدا را به زبان آوردم و بعد نام دکتر داوید را گفتم ، زن به دقت به من نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد و گفت :
_اوه ، داوید شا رآل نقلک
نفس راحتی کشیدم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم و کلمه ای را که گفته بود به ذهن سپردم تا دفعه بعد اگر ناچار شدم آن را به زبان بیاورم . پرستار به من اشاره کرد همراهش بروم . به اتفاق او به اتاق پزشکان رفتیم و من دکتر داوید را آنجا دیدم او با دیدن من لبخند زد و گفت :
_ اوه شیوا ، خوشحالم می بینمت.
سپس جلو آمد و با من دست داد و گفت :
_تنها اومدی ؟
_بله
لبخند زد و گفت :
_دیدی کاری نداشت ؟
به جای جواب فقط نگاهش کردم ، او خندید و گفت :
_شیوا تو دختر شجای هستی راستش من فکر نمیکردم بتونی بیائ ، اما تو خلاف فکر مرا ثابت کردی .
تشکر کردم و از حال شیدا پرسیدم ، دکتر گفت :
_خوب است میخواهی ببینیش ؟
با شوق گفتم :
_حتما برای همین اومدم .
_باشه اما یک شرط دارد نباید با او حرف بزنی فقط کنارش نشین، آن هم چند و وقتی به تو اشاره کردم از اتاق خارج شو.
قبول کردم و به همراه دکتر بالا رفتم . او در اتاق شیدا را باز کرد و اجازه داد تا اول من داخل شوم . شیدا روی تخت دراز کشیده بود اما خواب نبود ، او به سقف خیره شده بود و مثل این بود که فکر میکرد . دکتر به من لبخند زد و جلو رفت و شروع کرد به صحبت با او و گفت :
_کو مان تل و شئی دا ؟ (حالت چطوره ؟)
من کنار در ایستاده بودم و به او نگاه میکردم . شیدا حرفی نزد ولی دکتر شروع کرد به صحبت با او سپس به طرف من برگشت و اشاره کرد جلو بروم و روی صندلی کنار او بنشینم . قلبم ضربان گرفته بود ، می ترسیدم شیدا با دیدن من بار دیگر عصبی شود جلو رفتم و آرام روی صندلی نشستم . شیدا همانطور خیره شده بود به سقف .چشمانش بر اثر خواب زیاد پف کرده بود حلقه کبود زیر چشمانش دلم را لرزاند روسری سفیدی به سر داشت که دیدن آن باعث عذابم بود. همان طور که به او خیره شده بودم در دل با او گفتگو می کردم و با التماس از او میخواستم زودتر خوب شود . گویا شیدا متوجه حضور من در اتاق شده بود . زیرا بدون اینکه به من نگاه کند سرش را به طرف دیوار برگرداند. دکتر بعد از گرفن نبض او به من اشاره کرد که اتاق را ترک کنم . من هم به حرف او گوش کردم و بی صدا از اتاق خارج شدم . لحظه ای بعد دکتر به من ملحق شد و با دیدن من گفت :
_تو حال خوب است ؟
سرم را تکان دادم ، گفت :
_رنگ خیلی پرید بهتر است پایین برویم .
غمگین و افسرده به همراه او به طبقه پایین رفتم . در اتاق پزشکان او برای من شربت خنکی آورد که حالم را کمی جا آورد . یک ساعت آنجا بودم و وقتی دیدم آنجا کاری ندارم به دکتر گفتم:
_بهتر است بروم .
_شیوا میدونم برات ساخته اما اگر توانستی گاهی بیا.
_دکتر من سعی میکنم هر روز بیام
_هر روز لزومی ندارد ولی یک روز در میان خوب است.
قبول کردم و از او خواستم مرا راهنمایی کند چطور تاکسی بگیرم. دکتر داوید تا نگهبانی مرا همراهی کرد و به نگهبان گفت تا برای من تاکسی خبر کند . در حالی که منتظر بودم تاکسی برسد به ذهنم رسید که از دکتر بپرسم شیدا چند وقت است که بستری شده است . وقتی دکتر گفت که تقریبا شش هفته خیلی تعجب کردم زیرا فکر میکردم چند ماهی است که بستری است . در این هنگام تاکسی رسید و من فرصتی برای سئوال بیشتر نداشتم . از دکتر خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم . درست مثل وقتی که می آمدم آدرس را به راننده نشان دادم و او بعد از دیدن آن به راه افتاد. هنگام بازگشت خیالم کاملا راحت بود و دلشوره صبح را نداشتم . وقتی تاکسی جلوی در منزل ایستاد من اسکناسهای خرده را که از راننده قبلی گرفته بودم جلوی راننده گرفتم تا او خودش کرایه اش را بردارد ، راننده یکی از اسکناسها را برداشت و گفت " مقسی " من نیز با تکان سر جوابش را دادم و از تاکسی پیاده شدم ، وقتی داخل خانه شدم ذوق بچگانه ای وجودم را گرفته بود حال کسی رأ داشتم که فتحی عظیم کرده باشد با خوشحالی حاصل از کاری که انجام داده بودم به آشپزخانه رفتم تا ناهار را آماده کنم . زیرا چیزی به آمدن کامران نمانده بود . در این مورد با کامران صحبتی نکردم زیرا دلم نمیخواست او چیزی بداند. تا شب خوشحالی حاصل از کار صبح با من بود .
روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم آن قدر صبر کردم تا کامران از خانه خارج شد ، سپس به طبقه پایین رفتم و بعد از خوردن صبحانه مثل روز قبل شماره تاکسی را گرفتم و بعد از آمدن تاکسی ، کاغذی را که حاوی آدرس بیمارستان شروین بود به راننده دادم . خیلی زود به مقصد رسیدیم . اما برخلاف آنچه فکر میکردم موفق نشدم به ملاقات شروین بروم زیرا هر چه سعی کردم نتوانستم به نگهبان حالی کنم که برای ملاقات آمده ام و عاقبت بدون نتیجه از بیمارستان خارج شدم .لحظاتی مضطرب و پریشان جلوی در بیمارستان ایستادم و برای اینکه بتوانم افکارم را متمرکز کنم به طرف پارکی که رو به روی بیمارستان بود رفتم و روی نیمکتی نشستم . از این ناراحت بودم که چرا تاکسی را مرخص کردم زیرا تازه یادم افتاده بود که نمیدانستم چطور از بیرون تاکسی بگیرم . سرم را پایین انداختم و چشم به سنگ فرشهای کفّ پارک دوختم و شروع کردم به سرزنش کردن خودم که چرا آنقدر مغرورانه رفتار کرده ام و فکر کردم همه چیز خیلی ساده است. در آن حال و هوا بودم که شنیدن صدای مردی که گفت :
_سلام
تکان سختی خوردم و وقتی سرم را بلند کردم با دیدن مردی که همسفر و راهنمای من در فرودگاه بود چنان حالی شدم که گویی شاهد وقوع یک معجزه هستم و بدون شک هم دیدن او در زمانی که احتیاج شدیدی به حمایت و کمک داشتم نام دیگری جز معجزه نداشت. مرد با نگاه پوزشخواهانه ای گفت :
_معذرت میخوام قصد نداشتم بترسونمتون .
در حالی که نمیتوانستم خوشحالی ام را پنهان کنم گفتم:
_سلام ، نترسیدم ولی خیلی خوشحالم که می بینمتون .
لبخند زد و گفت :
_من هم همین طور حالتون چطوره ؟
_خوبم ممنون
بدون شک اگر در ایران بودم هرگز چنین برخوردی با یک مرد نمی کردم ، آن هم با کسی که فقط یک بار دیده بودم و حتی نامش را هم نمیدانستم . اما در کشور غریب که حتی یک کلمه از حرفهایشان را نمی فهمیدم ، دیدن یک همزبان نعمت بزرگی بود. به خودم گفتم خدایا شکرت ! حد اقل میتونم ازش خواهش کنم برام تاکسی بگیره تا به خونه برگردم . سپس به یاد عزیز افتادم که همیشه میگفت کوه به کوه نمیرسه اما آدم به آدم میرسه . از این فکر لبخند به لبم آمد. نگاه گذرایی به تیپ و قیافه اش کردم . خیلی خوش تیپ و برازنده بود. برخلاف بار قبل که کتب و شلوار پوشیده بود این بار بلوز کاموایی سفید و شلوار جین مشکی تنش بود و کتانی سفیدی هم تیپ اسپرتش را کامل میکرد . در این تیپ هم به انداز قبل برازنده به نظر میرسید. احساس کردم تصور می کرد کسی با من است زیرا به دور و اطراف نگاهی انداخت. و وقتی کسی را ندید گفت :
_جسارت من رو ببخشید ، شما تنها هستید ؟
نفهمیدم چرا این سئوال را کرد ولی سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:
_بله
دستی به چانه اش کشید و گفت :
حتما منزلتون همین نزدیکیه ؟
از سوالش جا خوردم و گفتم:
_نه زیاد ، با ماشین چیزی حدود بیست دقیقه
با تعجب نگاهم میکرد سر در نمی آوردم چرا سئوال میکند و چه چیز باعث تعجب او شده است با خودم فکر کردم " یعنی او هم فهمیده من نه جایی رو بلدم و نه میدونم چطور باید تاکسی بگیرم ؟" مرد به نیمکت اشاره کرد و گفت :
_اجازه میدید ؟
خودم را کمی کنار کشیدم و گفتم :
_بله ، بفرمائید .
روی نیمکت نشست و گفت :
_اگه درست به خاطرم مونده باشه گویا اومده بودید خواهرتون رو بببینید ؟
با به یاد آوردن اولین برخوردی که با شیدا داشتم هاله ای از غم وجودم را گرفت. ناخودآگاه آهی کشیدم و گفتم :
_بله .
_معمولاً کسی که اقوامش را میبینه باید خوشحال تر از این باشه ، درست نمیگم ؟
به او نگاه کردم و گفتم:
_چرا درست میگید اما نه در شرایطی که اون دچار بیماری روحی و توی بیمارستان بستری باشه، هر کس دیگه ای هم جای من بود حالی بهتر از این نداشت.
صدای مرد مرا از فکر خارج کرد :
_معذرت میخوام سئوال میکنم ، خواهرتون توی این بیمارستان بستریه؟
و اشاره به ساختمان رو به رو کرد ، گفتم :
_نه اینجا بیمارستان کودکانه بچه خواهرم اینجاست.
لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت :
_بچه خواهرتون هم مریضه ؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
_متأسفانه بله .
و بعد مثل اینکه با خودم حرف بزنم گفتم:
_شاید هم مریضی شروین علت ناراحتی اونه.
_چند سالشه ؟
فکر کردم سنّ شیدا را میپرسد ، گفتم:
_بیست و دو سالشه.
با تعجب گفت :
_بچه خواهرتون ؟
_نه ، منظورم خودش بود . بچه اش یک سال و چند ماهشه.
تاسفی عمیق در چهره اش نمایان شد. نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت. از اینکه کسی بود تا با من همدردی کند احساس سبکی میکردم . او لحظاتی به همان حال باقی ماند تا اینکه به خودش آمد و گفت :
_نگران نباشید حتما خوب میشه .
با نا امیدی گفتم:
_خدا کنه .
لحظه ای هر دو ساکت شدیم ، برای اینکه من نیز حرفی زده باشم گفتم:
_شما هم در این شهر اقامت دارید ؟
_نه من در پاریس هتل گرفته ام . دیروز برای دیدن یکی از دوستانم که توی این شهر اقامت داره به اینجا اومدم . امروز هم اومده بودم یک گشتی بزنم که به طور اتفاقی شما رو دیدم .
پیش خودم گفتم اینم از خوش شانسی من بود. در این وقت مرد از جا بلند شد و به تندی گفت :
_لطفا بلند شید بریم
با تعجب گفتم :
_برای چی ؟
با همان لحن گفت :
_خواهش میکنم ، بعد براتون توضیح میدم .
با بهت از جا بلند شدم و ناخودآگاه به اطراف نگاه کردم کردم . از دور چشمم به چند مرد افتاد که با قیافه های غیر معمول و رنگ شده و لباس های عجیب به ما نزدیک میشدند. با حیرت به آنها نگاه کردم که مرد با خشونت گفت :
_اون طرف رو نگاه نکنید.
و در یک لحظه بازویم را گرفت و گفت :
_من رو ببخشید
و به سرعت مرا به دنبال خودش کشید ، از تعجب کم مانده بود شاخ در بیاورم . از ترس بدنم میلرزید و گویا مغزم از کار افتاده بود ، زیرا حتی نتوانستم فکر کنم چه خبر است ، تنها چیزی که می فهمیدم این بود که سست و بی اراده بدون اینکه بفهمم کجا میروم دنبال مرد کشیده میشدم . او به سرعت مرا از پارک خارج کرد و تا به خودم آمدم متوجه شدم از پلکان بیمارستان بالا میروم . آنجا بازویم را رها کرد و گفت :
_جسارت من رو ببخشید نمیدونم چطور ازتون معذرت بخوام .ولی باور کنید لازم بود این کار رو کنم .
هنوز ترسم نریخته بود با رنگ و رویی پریده به او نگاه کردم و گفتم:
_مگه چی شده بود ؟
_وقتی دیدم تنها توی پارک نشسته اید متوجه شدم که به اینجا آشنا نیستید راستش اینجا محله خوبی نیست ، به خصوص این پارک که پاتوق آدمای ناجوریه مثل همونهایی که دیدید.
او به همین توضیح کوتاه بسنده کرد ، اما من فهمیدم جریان از چه قرار است ، ناخودآگاه به یاد
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:56 ب.ظ
 
ارسال: #37
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۳۸۰-۴۰۰
یک فیلم جنایی افتادم که یک بار وقتی به منزل عمه رفته بودیم آریا گذاشته بود ، در فیلم زن و مردی داخل یک پارک به دست گروهی جانی افتادند و بد از غارت اموالشان به طرز فجیع به قتل رسیدند. گذشته از مساله قتل و غارت به این فکر میکردم که اگر او نمی رسید و من همچنان تنها نشسته بودم و آن وقت آن مردان از راه میرسیدند چه اتفاقی میافتاد. از تصور آن مو بر اندامم راست شد . به او نگاه کردم و گفتم:
_کامران در این مورد به من چیزی نگفته بود اما نمیدانم به چه زبونی از شما تشکر کنم .
با تواضع سرش را خم کرد و گفت :
_شرمنده ام نکنید من باید به خاطر جسارتی که به خرج دادم از شما معذرت بخوام .امیدوارم اذیتتون نکرده باشم .
_خواهش میکنم به قول خودتون لازم بود.
لبخند زد ، بالاتکلیف ایستاده بودم و به این فکر میکردم به همین زودی باید از او جدا شوم ، از خودم متعجب بودم که چرا نسبت به او چنین احساسی دارم شاید به خاطر این بود که در این سفر بارها به دادم رسیده بود .با این حال نمیتوانستم بیشتر از این در خیابان علاف شوم. دل به دریا زدم و با خجالت گفتم :
_باز هم میتونم از شما یک خواهش کنم ؟
_بله بفرمائید.
_من نمیدونم چطور باید برگردم خونه .
با تعجب نگاهم کرد و گفت :
_یعنی شما گم شدید ؟ !
_گم که نه ، چون آدرس خونه را دارم ولی راستش نمیدونم چطور تاکسی بگیرم .
همچنان با حیرت نگاهم میکرد گفت :
_پس چطور تا اینجا آمدید ؟
مجبور شدم جریان روز قبل را به طور مختصر برایش تعریف کنم و بعد گفتم :
_راستش فکر کردم چون اینجا نزدیک تره راحت تر هستم .
او طوری با علاقه به حرفهایم گوش میکرد که گویی داستان محیر العقولی را برایش تعریف میکنم به همین خاطر گفتم:
_البته قبول دارم کارم زیاد عاقلانه نبود ولی واقع مجبور بودم این کار رو کنم .
_بله کار خطرناکی کردید اما اگر حقیقت را بخواهید شجاعتتان را تحسین میکنم .
_ممنون ، البته تعریفتون رو باور نمیکنم چون نگاهتون چیز دیگه ای میگه .
خندید و گفت :
_نه باور کنید حقیقت را گفتم خود من هیچ وقت چنین ریسکی نمیکنم به خصوص توی یک کشور غریب
_بله ، آدمای عاقل معمولا محتاطند.
با لبخند به من خیره شد به طوری که از نگاهش خجالت کشیدم . چشم از او برداشتم و به دو پرستاری که از بیمارستان خارج میشدند نگاه کردم و با خودم فکر کردم ای کاش میتوانستم به دیدن شروین بروم .گویا او نیز فکرم را خوانده بود زیرا گفت :
_با این همه سختی حالا تونستید برید ملاقات ؟
_متأسفانه نه
_چرا ؟
_راهم ندادند چون نه اسم دکترش رو میدونستم نه تونستم به نگهبان حالی کنم میخواهم به ملاقات بروم .
لبخند زد و گفت :
_اگه افتخار بدید میتونم همراهیتون کنم .
حتی فکرش را هم نمیکردم این پیشنهاد را بدهد . به خودم گفتم " به خدا این مرد یک فرشته است " و با خوشحالی گفتم :
_می ترسم باعث زحمتتون بشم
با لبخند گفت:
_تعارف نکنید خوشحال میشم بتونم براتون کاری بکنم . به خصوص که با چنین سختی خودتون رو به اینجا رسوندید.
از طنزی که در کلامش بود لبخند زدم و گفتم:
_شما به من لطف دارید مزاحمت های من بدون شک این سفر رو برای شما خاطره انگیز میکنه.
در حالی که میخندید با حالت بخصوصی نگاهم کرد و گفت :
_در مورد خاطره انگیز شدن سفر حق با شماست اما دلیلش مطمئنا آن چیزی نیست که شما فکر میکنید.
از طرز نگاهش دچار اضطراب شدم بالافاصله نگاهم را به جای دیگر دوختم ولی احساس میکردم از درون گر گرفته ام . خدا خدا میکردم صورتم سرخ نشود تا او بفهمد علاوه بر بی دست و پایی احساساتی هم هستم . صدایش را شنیدم که گفت :
_بریم ؟
و من که سر در گم احساس جدیدی در درونم بودم با گیجی گفتم :
_باشه .
و به اتفاق او از پله های بیمارستان بالا رفتیم. قبل از ورود به طرفم برگشت و پرسید :
_راستی اسم بچه خواهرتون چیه ؟
با دستپاچگی گفتم:
_شروین ... شروین محبی .
لبخند زد و گفت :
_پسره ؟
سرم را تکان دادم ، پرسید :
_تو چه بخشی بستریه ؟
_نمی دونم
_بیماریش چیه ؟
_نمی دونم .
خندید ، با خجالت لبم را گزیدم و گفتم :
_متأسفانه هیچی نمیدونم .
_اشکالی نداره بریم تو.
و در را باز کرد و صبر کرد تا من داخل شوم . نگهبان با دیدن ما از جا بلند شد و به من نگاه کرد ، ناخودآگاه من نیز به مرد نگاه کردم و به این طریق به او فهماندم با او طرف صحبت شود . مرد به نگهبان گفت :
_بن ژوق مسیو.
و نگهبان هم همان را تکرار کرد. مرد دقایقی با نگهبان صحبت کرد. در بین حرفهایش که شمرده شمرده بیان میکرد نام شروین محبی را شنیدم . نگهبان چیزی گفت و او سرش را تکان داد و گفت " مقسی " این کلمه را از راننده هم شنیده بودم ، فهمیدم به معنی تشکر است. سپس به طرف من برگشت و گفت :
_امروز وقت ملاقات نیست .
با نا امیدی گفتم:
_چه بد.!
_البته به شرطی میتونید برید ملاقات که مسول بخش اجازه بده، البته این هم استثناست چون من به این آقا گفتم شما به مقررات آشنا نبودید و از راه دور آمدید . اجازه داد بریم با مسول بخش صحبت کنیم .
_واقع ممنونم . لطف میکنید بپرسید چه روزایی ملاقاته ؟
به شوخی گفت :
_باز میخواهید به تنهایی بیایید ؟
_خب اگر مجبور باشم بله
لبخند زد و رو کرد به نگهبان و از او سئوال کرد و بعد به من گفت :
_یکشنبه ، سه شنبه و جمعه
آن روز چهارشنبه بود ، نگهبان اجازه داد داخل شویم و من و او به اتفاق هم وارد بخش شدیم به او گفتم:
_شما خیلی خوب فرانسه صحبت میکنید
لبخند زد و گفت :
_نه آنطور که فکر میکنید فقط تا حدی بلدم که برونم کارم رو راه بندازم.
_خب همین هم خیلی خوبه ، الان میفهمم دونستن زبان توی کشور غریب از همه چیز مهم تره.
با تکان دادن سر حرفم را تایید کرد. داخل راهرو خانم پرستاری را دیدیم که میز چرخ داری را از اتاقی خارج میکرد مرد از او چیزی پرسید و او با دست به اتاقی اشاره کرد. به طرف آن اتاق رفتیم. در همان هنگام پرستار دیگری از آن خارج شد. مرد با او صحبت کرد و زن سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت " نن ` معلوم بود مخالفت میکند او به ساعتش اشاره کرد و چیزی گفت . مرد هم به من اشاره کرد و چیزهایی گفت که حتی یک کلمه از آن را هم نفهمیدم ، عاقبت پرستار نگاهی به من کرد و یک جمله کوتاه گفت. وقتی کلمه " مقسی " را از مرد شنیدم فهمیدم پرستار موافقت کرده است که من به دیدن شروین بروم. همان طور که حدس زده بودم مرد به طرف من برگشت و گفت :
_خیلی سریع و فقط چند لحظه میتونید بچه رو ببینید.
سرم را به نشانه تشکر برای پرستار تکان دادم ، او نیز همین کار را کرد. سپس رو به مرد کردم و گفتم:
_از شما خیلی ممنونم .
لبخند زد و گفت :
_تا پشیمان نشده زودتر بریم.
_شما نمیخواهید بیایید ؟
لحظه ای فکر کرد و گفت :
_از نظر شما اشکالی نداره ؟
_نه خواهش میکنم بفرمائید.
او نیس به همراه من آمد. وقتی رفتیم طبقه بالا جلوی اتاق شروین ایستادیم و از پشت شیشه به او نگاه کردیم . این بار لباس آبی تنش بود، رنگش همچنان زرد و مثل بار اولی که دیده بودمش بی حرکت به سقف خیره شده بود . میله سرمی کنار تختش بود که وقتی دقت کردم متوجه شدم به پایش وصل شده است. از وضعیت او عمیقا متاثر شدم وقتی برگشتم مرد را دیدم که به شروین خیره شده بود. ناراحتی در چهره اش موج میزد دیدن ناراحتی او مرا به یاد کامران انداخت که بدون هیچ تاثری فقط نگاه میکرد. مرد وقتی متوجه من شد نفس عمیقی کشید و گفت :
_واقعا متاسفم
_ممنون
به اتفاق از بیمارستان خارج شدیم . جلوی در به او گفتم :
_شما خیلی به من لطف کردید اگه میشه یک زحمت دیگه هم براتون دارم و امیدوارم آخریش باشه .
با لحن طنزی گفت :
_به شرطی انجام میدم که قول بدید آخریش نباشه.
لبخند زدم و با خجالت گفتم:
_یک تاکسی برام بگیرید.
_همین حالا ؟
احساس کردم مایل نیست بروم . خودم نیز همان احساس را داشتم ، گفتم:
_البته زیاد عجله ندارم ، میتونم یک کم دیگه هم بمونم به شرطی که خیابون جای امنی برای ایستادن باشه .
لبخند زد و با لحن خاصی گفت :
_البته برای یک خانم تنها امن نیست ولی تا با من هستید نباید نگران باشید .
لبخند زدم و فهمیدم شوخی میکند.. من و او قدم زنان پیاده رو را گرفته بودیم و میرفتیم. تا لحظاتی هر دو سکوت کرده بودیم تا اینکه گفت :
_راستش دیدن پسر خواهرتون من رو به یاد دختر خودم انداخت .
به این فکر کردم پس دختر هم دارد، او ادامه داد :
_وقتی هم سنّ پسر خواهر شما بود یک سال شاید هم بیشتر ، توی بیمارستان بستری بود .
با ناراحتی گفتم:
_چرا ؟
_مشکل قلبی داشت ، یعنی بین دو دهلیز قلبش بسته نشده بود ، چون سنش هم کم بود نمیشد عملش کنن. تقریبا یک مدت طولانی تحت نظر بود تا به شرایط عمل رسید.
با تردید گفتم:
_عملش موفقیت آمیز بود دیگه ؟
نفس بلندی کشید و سرش را به نشانه مثبت تکان داد ، نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_خدا را شکر.
لبخند زد و به من نگاه کرد . گفتم:
_الان چند سالشه .
_نه سال و سه ماه و هشت روز.
از شدت تعجب کم مانده بود شاخ در بیاورم . گفتم:
_ماشاالله ، چه دقیق.
البته ماشاالله را برای این گفتم که اصلاً به او نمی آمد دختری به این سنّ و سال داشته باشد. مگر اینکه جوانتر از سنش نشان میداد . او همچنان لبخند میزد، خیلی کنجکاو بودم بدانم چند سال دارد اما میدانستم پرسیدن آن درست نیست . در عوض پرسیدم :
_دخترتون الان دیگه مشکلی نداره ؟
حالهای از غم چهره اش را پوشاند ، لبخند تلخی زد و گفت :
_از نظر جسمی نه
باز هم کنجکاو شدم بدانم چرا فقط از نظر جسمی نه ؟ و باز هم سوالم را خوردم و بعد نام دخترش را پرسیدم ، تا این سئوال را از او کردم به طرفم برگشت و در حالی که خیره نگاهم میکرد دستش را جلوی دهانش گذاشت. سپس سرش را با تأسف تکان داد . یک لحظه فکر کردم نکند ناراحت شده که نام دخترش را پرسیده ام ، ولی او گفت :
_من رو ببخشید مثل اینکه من اصلاً خودم رو بهتون معرفی نکردم .
لبخند زدم و گفتم:
_اشکالی نداره
رنگ صورتش سرخ شده بود و حالت نگاهش مثل کسی بود که خطایی کرده باشه . گفت :
_با عرض شرمندگی از این همه آداب دانی اسم من فرازه ، فرازه مهرداد.
_خوشوقتم . اسم من هم شیواست.
با تأسف سرش را تکان داد و گفت :
_بله میدونم
و وقتی تعجب مرا دید گفت :
_راستش اسمتون رو روی بلیطتون دیده بودم ، شاید هم به همین خاطر بود که فراموش کردم خودم رو معرفی کنم .
در دلم گفتم " عجب ! " چند لحظه سکوت کردم و بعد برای اینکه فضای صحبت را تغییر دهم گفتم :
_آقای مهرداد نگفتید اسم دخترتون چیه؟
لبخند زد و گفت :
_لطفا فراز صدام کنید ، چون اونجوری فکر میکنم پدرم رو خطاب میکنید . اسم دخترم هستیه .
_هستی ؟ به به چه اسم قشنگی !
و در ذهنم دختر زیبایی مجسم شد که شباهتی به پدرش داشت. فراز گفت :
_ممنونم
لحظه ای به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم:
_خدایا یعنی میشه شروین هم خوب بشه ، اگه تو بخوای همه چیز اتفاق میافته.
صدای فراز مرا از فکر خارج کرد :
_پسر خواهرتون از کی بیمار شده ؟
_شوهر خواهرم میگفت از وقتی به دنیا اومده مریض ....
ناگهان تمرکزم برای ادامه حرف به هم ریخت ، فکری به شدت ذهنم را به خود مشغول کرده بود . یادم آمد کامران به من گفته بود شروین از زمانی که به دنیا آمد بیمار بود ، ولی بعد در بین صحبتهایش گفت که مریضی شروین باعث ناراحتی روحی شیدا شد . روز گذشته هم وقتی از دکتر داوید پرسیدم شیدا چند وقت است به بستری شده گفت شش هفته ، پس در این صورت مریضی شروین نمیتوانست دلیل بیماری روحی شیدا باشد مگر اینکه کامران باز هم به من دروغ گفته باشد. مثل جریان پانسیون شروین و یکی دو مورد دیگر. بدون اینکه خودم متوجه باشم ایستاده بودم و به این فکر میکردم چطور باید بفهمم جریان از چه قرار است . به صدای فراز تازه متوجه خودم شدم .
_شیوا خانم چیزی شده ؟
بدون اینکه جواب بدهم گفتم:
_آقای مهرداد میشه یک لطف بزرگ دیگه در حق من بکنید ؟
همچنان که به من نگاه میکرد سرش را تکان داد و گفت :
_بله حتما.
_میشه یک بار دیگه برگردیم بیمارستان ؟
ابروانش را بالا برد و گفت ؟
_برای چی ؟
_می خوام بدونم بیماری شروین چیه ؟ یا که چند وقته بیمارستانه و قبل از اینکه بیمارستان بیاد کجا بوده ؟
قدمی به طرف من برداشت و پرسید :
_چیزی شده ؟
در حالی که در اثر هجوم افکار مختلف کمی گیج شده بودم گفتم:
_فکر میکنم هیچ چیز اینجا با هم جور در نمیاد.
فراز سکوت کرده بود . برای اینکه او را متوجه موضوع کنم گفتم:
_راستش من احساس میکنم کامران ... یعنی شوهر خواهرم داره یک چیزی رو از من پنهان میکنه . توی این مدتی که اینجا اومدم متوجه شدم بعضی از حرفاش یک جورایی به هم نمیخوره .
لحظهای سکوت کردم و با دست به پیشانیام فشار آوردم تا سردرد ناگهانی ام را کنترل کنم .و بعد ادامه دادم :
_مطمئن هستم کامران یک چیزهایی رو راست نمیگه . مثلا اینکه میگفت شروین تا قبل از مریضی اش پیش اونا بوده ولی وضعیت اوتاقش این جور نشون نمیده . یعنی کاملا معلومه این بچه اصلاً توی اون اتاق نبوده . یا اینکه دکتر شیدا به من گفت اون شش هفته است که توی اون آسایشگاه بستریه ، یعنی تقریبا یک ماه و ده روز قبل از آمدن من ، در صورتی که من حدود دو ماه درگیر گرفتن پاسپورت و ویزا بودم اما شیدا حدود سه شاید هم چهار ماه بود که با ما تماس نگرفته بود. همون موقعها کامران با ما تماس گرفت و گفت شیدا یک کم مریضه و رفته پیش یکی از دوستانش . اگه شیدا از همون موقع مریض شده بود ، چرا کامران تازه اون رو به آسایشگاه برده ؟ یعنی قبل از اون کجا بوده ! میدونید چی میگم ؟ یک چیزی این وسط هست که من از اون سر در نمی آرم. او که تا آن لحظه به حرفهایم گوش میکرد گفت :
_شما با خواهرتون حرف نزدید ؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:57 ب.ظ
 
ارسال: #38
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_دکترش میگفت اون توی این مدت حتی یک کلمه با کسی صحبت نکرده ، گاهی اوقات که احساس ناراحتی میکنه فقط جیغ میکشه
فراز با تاثر عمیقی نفس کشید و گفت :
_خب اگه مایل باشید برگردیم بیمارستان من برم یک سر و گوشی آب بدم . البته بعید میدونم اطلاعات زیادی بدن چون معمولا این کار رو نمیکنند
_مهم نیست فقط همین که بدونم مریضی اش چیه یا چند وقته بیمارستانه و قبلش کجا بوده کافیه
لبخندی زد و گفت :
_باشه میپرسم .
از اینکه کسی را پیدا کرده بودم تا از او کمک بخواهم بی نهایت خوشحال بودم . به او گفتم :
_باور کنید نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم ، شرمنده ام از اینکه تا جایی که ممکنه باعث زحمت شما شدم
همان طور که لبخند میزد گفت :
_احتیاجی به تشکر نیست . اصلاً مزاحم من نیستید ، خواهش میکنم دیگه از این تعارف ها هم نکنید. چون من هم از صمیم قلب خوشحالم که میتونم کار مثبتی براتون انجام بدم
به اتفاق او بار دیگر به بیمارستان برگشتیم. من جلوی نگهبانی روی نیمکت نشستم و فراز بعد از صحبت با نگهبان داخل بخش شد . همان طور که از پشت سر رفتن او را به بخش نگاه میکردم به خودم گفتم " خدایا شکرت که او را سر راه من قرار دادی " و بعد به خودم فکر کردم چرا این قدر راحت به او اطمینان میکنم و چرا این بار عقلم به من هشدار نمیدهد که مراقب او باشم تا مبادا بخواهد سؤ استفاده کند. بحقیقت نسبت به او احساس دیگری داشتم ، حس اطمینان و اعتمادی که برای خودم هم غیر قابل باور بود. مدتی طول کشید تا او برگردد . از همان دور تا چشمش به من افتاد لبخند زد و هنگامی که نزدیک شد با اشاره گفت که بریم . به محض خروج از در طاقت نیاوردم و گفتم:
_چی شد ؟
_پسر خواهرتون حدود دو هفته است که به این بیمارستان منتقل شده . متأسفانه علت بیماری اش ناراحتی کبدیه ولی نوعش رو نمیدونم .
قلبم فشرده شد با خودم گفتم واسه همین بود که رنگش این قدر زرد شده ، پس چرا این کامران نکبت به من گفت نارسایی قلبی داره ، دندانهایم را به هم فشردم و در دل خطاب به او گفتم دروغگوی آشغال . همان طور که از پله ها پایین میرفتیم بدون منظور از او پرسیدم :
_قبل از اینکه بیارنش این بیمارستان چی ؟
توی موسسه حمایت از کودکان استثنایی انی کوته.
لحن او آرام و معمولی بود اما من خیلی گیج شدم و فکر کردم چرا اونجا ؟ وضع کامران که خوبه پس چرا بچه را برده .... و ناگهان کم تحرکی و چهره مات و چشمان بدون نگاه شروین جلوی چشمم آمد و گویی دنیا دور سرم چرخید با تنی لرزان رو کردم به فراز و گفتم :
_یعنی شروین ... عقب مونده است ؟
فراز مات و مبهوت نگاهم کرد . معلوم بود که فکر میکرده من این موضوع را میدانستم زیرا با دستپاچگی گفت :
_من ... من فکر کردم شما ....
با استیصال گفتم:
_من هیچی از زندگی شیدا نمیدونم
لبش را به دندان گرفت و با ناراحتی دستی به موهایش کشید و گفت :
_متاسفم ... نمیخواستم ناراحتتون کنم .
تمام وجودم را تاثر گرفته بود صدای فراز را شنیدم که گفت :
_شیوا خانم شما حالتون خوب نیست بهتره چند لحظه استراحت کنید
درست فهمیده بود . پاهایم تحمل وزن بدنم را نداشتند ، دستش را جلو آورد و گفت :
_می خواهید کمکتون کنم ؟
سرم را به نشانه منفی تکان دادم . او به استگاه اتوبوس اشاره کرد و گفت :
_بریم اونجا چند لحظه روی نیمکت بنشینید.
مثل آدمهای مست تلو تلو خوران خودم را به نیمکت رساندم و روی آن نشستم . او نیز کنارم نشست و آن قدر صبر کرد تا به توانم افکارم را جمع کنم و بگویم :
_چرا کامران این رو به من نگفت ؟
_متاسفم که من این خبر رو به شما دادم .
ناراحتی به وضوح در صدایش مشخص بود ، گفتم:
_خواهش میکنم خودتون رو ناراحت نکنید ، به هر حال دیر یا زود میفهمیدم .
بات دیگر زیر لب گفت :
_متاسفم .
_من هم همین طور هم برای خودم و هم برای خواهر بیچاره ام نمی دونم این چه سرنوشتی بود که دچارش شد .
مدتی به این موضوع فکر کردم ناگهان وحشتی عمیق در تمام وجودم ریشه دواند. به خودم لرزیدم و زیر لب گفتم:
_نکنه اونی هم که من الان تو خونه اش زندگی میکنم اصلاً کامران نیست !
حرفم را شنید و با چهره ای درهم گفت :
_منظورتون چیه ؟ مگه شما همسر خواهرتون رو نمیشناسید ؟
_روز اولی که دیدمش احساس کردم با عکسهایی که فرستاده بود خیلی فرق داره
با بهت گفت :
_با عکسش ؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:
_ ما قبل از ازدواج اون و شیدا خودش رو ندیدیم.
با همان لحن گفت :
_خواهرتون چی ؟
_اون هم همین طور
نفس عمیقی کشید و گفت :
_یعنی خانواده شما قبول کردند خواهرتون با یک عکس ازدواج کنه ؟
قلبم مچاله شد . او اولین کسی بود که حقیقت تا چنین عریان نمایان کرد و سوالی مطرح کرد که شاید هیچ کدام از ما تا آن لحظه از خودمان نپرسیده بودیم . به راستی چطور چنین حماقتی کرده بودیم ؟ سرم را پایین انداختم و فکر کردم چقدر من و خانواده ام در نظرش احمق جلوه میکنیم. او نیز سکوت کرده بود و در بهتی عمیق فرو رفته بود . چنان احساس شرمساری میکردم که دوست داشتم قطره آبی شوم و در زمین فرو بروم .برای اینکه بیش از آن خودم را خوار احساس نکنم سکوت را شکستم و گفتم :
_شما حق دارید ما رو آدمهای احمق و بی فکری تصور کنید.
از فکر خارج شد و گفت :
_نه نه خواهش میکنم این طور فکر نکنید راستش از شنیدن این موضوع خیلی جا خوردم
_حق دارید جا بخورید درحقیقت حرفتون مثل یک تصویر صاف و روشن قبح کار ما رو نشون میدهد. حقیقت این است که ما هیچ شناختی از کامران نداشتیم و صرفا به خاطر اینکه خانواده اش رو دیده بودیم اونم توی جریان خواستگاری راضی به این کار شدیم . البته اصرار شیدا هم در این کار بی تاثیر نبود . او میخواست بره ما هم هیچ طوری نتونستیم جلوش رو بگیریم
_فضولی من رو ببخشید اما میتونم بپرسم اونا چطور با هم آشنا شدند ؟
_بله خواهش میکنم
و به این فکر کردم از کجا باید شروع کنم سپس تمام ماجرا را برایش تعریف کردم ، بدون اینکه بدانم چه اجباری برای این کار دارم ، شاید با گفتن تمام ماجرا میخواستم به او بفهمانم زیاد هم تقصیر نداشتیم و به نوعئ حماقت خانواده ام را توجیه کنم . هر چه بود با گفتن تمام ماجرا احساس سبکی کردم . او نیز شنونده خوبی بود زیرا در تمام مدت سکوت کرده بود و به دقت به حرفهایم گوش میداد. وقتی صحبتم تمام شد ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_برای همین بود توی فرودگاه یک دفعه حالتون دگرگون شد ؟
چقدر دقیق احساسم را فهمیده بود . سرم را تکان دادم و گفتم:
_اصلاً فکر نمیکردم این شکلی باشه . عکسش خیلی بهتر از خودش بود یعنی اصلاً شبیه خودش نبود، فقط رنگ چشمانش .... اونم نه زیاد به عکسش شبیه بود .
_از کجا مطمئنید اون عکس خودش بوده ؟
لحظهای خیره بهای نگاه کردم . تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم . حرف او مرا دچار ترس کرد ، گفتم:
_یعنی چی ؟ مگه چنین چیزی میشه ؟
نگاهش را از من گرفت و گفت :
_قصد ترسوندنتون رو ندارم ولی همه چیز ممکنه
به سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
_شناسنامه اش چی ؟ اون مدارکش رو برای ما فرستاده بود.
و بعد وحشتزده ادامه دادم :
_نکنه میخواهید بگویید شناسنامه اش هم مال کس دیگه ای بوده ...؟
بالافاصله گفت :
_من چنین چیزی نگفتم ولی حقیقت اینه که شناسنامه ایرانی توی کشورهای خارجی کاربرد نداره به خصوص که طرف سیتی زن اینجا هم باشه .
به او خیره شدم و در حالی که انگشتم را به دندان گرفته بودم به فکر فرو رفتم. صدای او بار دیگر مرا به خودم آورد :
_خودتون رو اذیت نکنید ، شاید تمام اینها وهم و تخیلات باشه .
دلداری او نتوانست از ترسم کم کند گفتم:
_و اگه نباشه .....؟
نگاهش را از من گرفت و گفت :
_در این صورت ....
گویا حرف او برایم حجت بود زیرا با تمام وجود منتظر باقی کلامش بودم . وقتی مرا منتظر دید گفت :
_باید خیلی مواظب باشید
چنان احساس ترس میکردم که دلم میخواست از همان جا یکراست به فرودگاه بروم و تمام دار و ندارم را بدهم تا به خانه مان برگردم . اما در این بین شیدا را چه میکردم ؟ غیر از آن تمام مدارک و وسایلم در آن خانه بود . صدای او مرا از فکر خارج کرد .
_می خواهید به خانواده تون اطلاع بدید ؟
سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
_گفتن این موضوع دردی را از من دوا نمیکنه فقط میتونه اونا رو تا سر حد مرگ بترسونه ، درست مثل الان من .
و بعد پیش خودم گفتم:
_ بیچاره عزیز اگر نصف این حرفها رو هم بشنوه از ناراحتی دق میکنه
فراز گفت:
_شما تنها با مادر بزرگتون زندگی میکنید ؟
_نه ، پدرم هم هست.
و قبل از اینکه بخواهد از من بپرسد چرا پدرم به این سفر نیامده جریان تصادفی را که منجر به مرگ مادرم و مجروح شدن او شد را برایش تعریف کردم را مبادا فکر کند پدرم آنقدر بی غیرت بوده که به جای خودش مرا درگیر این ماجرا کرده ، دستش را زیر چانه اش گرفته بود و عمیقا در فکر فرو رفته بود. در چهره اش می خواندم افکارش به شدت درگیر این ماجرا شده . حقیقت این بود که به همدردی و بیشتر از آن به همفکری او شدیدا احتیاج داشتم ، لحظاتی هر دو ساکت بودیم ناگهان به خودم آمدم و با شتاب نگاهی به ساعتم انداختم و متوجه شدم دوازده ظهر است ، تا یک ساعت دیگر کامران به منزل بر میگشت . هر چند که اصلاً دلم نمیخواست بار دیگر با او روبرو شوم . فراز که دید من به ساعتم نگاه میکنم گفت:
_باید برید ؟
_کامران همیشه ساعت یک میاد خونه.
بعد نگاهم را از او گرفتم و گفتم ؛
_راستش دیگه میترسم ببینمش .
_متاسفم ، نمیخواستم اینجور بشه
_نه ، خواهش میکنم شما که تقصیری ندارید . تازه باعث شدید حواسم جمع تر بشه . ازتون ممنونم .
با نگرانی نگاهم میکرد . به او لبخند زدم و گفتم:
_نمی خواد نگران باشید ، تا اینجا خدا کمکم کرده بعد از این هم خودش بزرگه .
سرش را تکان داد و گفت :
_شیوا ..
و بعد بالافاصله گفت :
_ببخشید شما را به نامتان خطاب میکنم .
_اشکالی نداره بفرمائید.
خوب گوش کنید ، معمولاً در چنین مواقعی باید خونسرد باشید و هم شجاع، در مورد شجاعت مطمئن هستم که دارید ، ولی نکته اولی خیلی مهمتره چون اون شخص کامران یا هر کس دیگری که هست تا موقعی که نفهمیده شما چیزی میدونید دست از پا خطا نمیکنه .
_مطمئنید ؟
_با اطمینان گفت :
_بله .
پاسخ محکم او به من دلگرمی داد ، گفتم :
_حالا باید چکار کنم ؟
_به اون خونه برگرد ولی طوری رفتار کن گویی چیزی نمیدونی ، خیلی معمولی و عادی مثل همیشه ، بعد از اینکه مطمئن شدی حدسهایی که میزنی درسته که امیدوارم اینطور نباشه ، اون وقته که میتونی از قانون کمک بگیری
از فکر رفتن به آن خانه و روبرو شدن با کامران مورمورم میشد . فراز کیف پولش را از جیب شلوارش بیرون آورد و از داخل آن کارتی در آورد و به طرف من گرفت و گفت :
_این شماره منزل دوست منه . بهتره پیشت باشه اگه یک وقت مشکلی برات پیش اومد که امیدوارم این طور نباشه یا اگه کاری داشتی با این شماره تماس بگیر . من سعی میکنم خودم تلفنها رو جواب بدم ، اگه یک موقع دوستم تلفن رو برداشت نگران نباش فقط اسمت رو بیار او به من اطلاع میده .
کارت را از او گرفتم و نگاهش کردم ، لحظه ای به چشمانم خیره شد و گفت :
_ناراحت نباش اتفاقی نمیفته.
با نگرانی گفتم :
_من رو ببخشید که شما رو هم درگیر مسایل خودم کردم
بدون اینکه لبخند بزند گفت:
_دیگه این حرف رو نزن . امیدوارم بتونم برات کاری بکنم ،
از او تشکر کردم . وقت رفتن بود و او هم این موضوع را درک کرد. نگاهی به اطراف انداخت و به طرف خودرویی دست تکان داد و گفت :
_ل تکسی
خودرو خیابان را دور زد و جلوی پای ما توقف کرد. در آن لحظه مثل کودکی بودم که قرار است برای اولین بار از والدینش جدا شود ، این احساس ترس را یک بار دیگر وقتی که میخواستم کلاس اول ابتدایی بروم تجربه کرده بودم . با ترسی که سعی در مخفی کردنش جلوی او داشتم دستگیره در عقب را گرفتم و آن را کشیدم . با اینکه لبخند بر لب داشت تا به من دلگرمی بدهد اما نگرانی را به وضوح در چشمانش میدیدم به محض اینکه داخل تاکسی نشستم گفت :
_شیوا اجازه میدی من هم باهات بیام ؟
از شنیدن این حرف چنان خوشحال شدم که حتی فکر نکردم چطور شد این اجازه را به او دادم . خودم را کنار کشیدم و گفتم:
_خواهش میکنم بفرمائید
او نیز کنار من روی صندلی عقب نشست و گفت :
_آدرسو بگو .
به سرعت کیفم را باز کردم و دفترچه یادداشتم را بیرون آوردم و صفحه ای را که آدرس خانه در آن بود به فراز نشان دادم . او نگاهی به آدرس کرد و آن را برای راننده خواند و بعد نگاهی به من کرد و گفت :
_سعی کن آدرسها رو حفظ کنی چون اگه دفترچه ات گم بشه خودتم گم میشی .
چهره اش نشان میداد جدی میگوید ، سرم را تکان دادم و حرفی نزدم . خیلی زود به خانه رسیدیم . از دور خانه را به فراز نشان دادم و او از راننده خواست همان جا توقف کند و بعد به من گفت :
_بهتره همینجا پیاده بشی . چون ممکنه کامران زودتر اومده باشه و درستش اینه که من رو نبینه.
سرم را تکان دادم و کیفم را باز کردم را از داخل آن پول بیرون بیاورم تا متوجه کارم شد دستش را روی کیفم گذاشت و به من اخم کرد ، گفتم :
_قصد توهین نداشتم.
سرش را تکان داد و گفت :
_برو
دستگیره را گرفتم تا در را باز کنم که گفت :
_مواظب خودت باش
سرم را تکان دادم و بعد از خداحافظی از او از تاکسی پیاده شدم . تاکسی تا زمانی که من به در منزل نرسیده بودم ایستاده بود به محض اینکه در را باز کردم او نیز حرکت کرد و به سرعت از کنار من گذشت. در حالی که از پشت به او نگاه میکردم با خودم فکر کردم چقدر خوب شد او را دیدم .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:57 ب.ظ
 
ارسال: #39
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۲۳


تا زمانی که تاکسی از نظرم کاملا دور شد به آن نگاه میکردم . سپس با قدمهایی سست به طرف خانه رفتم . ترس تمام وجودم را گرفته بود . احساس میکردم از پشت هر دیوار کامران به من خیره شده است. در دل دعایی را که از عزیز یاد گرفته بودم و برای ایمنی و ترس بود خواندم و به دور خود فوت کردم ساعت لحظه به لحظه به ساعت یک بعد از ظهر نزدیک میشد و چیزی به آمدن کامران نمانده بود به سرعت به اتاقم رفتم و کیف و جاکتم را در آنجا گذاشتم و پایین برگشتم تا برای ناهار چیزی آماده کنم . طبق معمول همیشه ، ساعت کمی از یک گذشته بود که کامران به منزل برگشت، به محض شنیدن صدای در چنان وحشتی به من دست داد که کم مانده بود فریاد بکشم ، قلبم به شدت میزد. به طوری که به وضوح صدایش را میشنیدم . وانمود کردم مشغول انجام کاری هستم ولی نمیتوانستم کنترلی بر لرزش دست و پایم داشته باشم . وقتی میخواستم قاشق و چنگال را روی بشقاب قرار بدهم صدای تق تق آن درست روی تارهای اعصاب خودم فرو میآمد کامران به محض ورود یکراست به آشپزخانه آمد و در حالی که لبخند کریهش را بر لب داشت گفت :
_سلام عزیزم با با چه بویی .
با دیدن او ترسم کمی فرو ریخت و خوشبختانه لرزش دستانم متوقف شد . در حالی که سعی میکردم مثل همیشه خونسرد و کمی جدی باشم گفتم:
_سلام خسته نباشید.
وقتی خندید فهمیدم خسته نباشید را اضافه بر حرفهای هر روزم گفته ام . کامران گفت :
_مرسی عزیزم . خسته که هستم ولی همین الان خستگی از تنم بیرون رفت،
کیفش را همان جا جلوی در گذاشت و یکراست به طرف میز آمد. با تعجب به او نگاه کردم و گفتم:
_شما دستتان را نمیشویید ؟
مثل کسی که چیزی به یادش آمده باشد گفت :
_اه ...یادم رفت .
و بعد از آشپزخانه خارج شد ، با خودم گفتم نکنه همه چیز رو فهمیده و الان هم داره فیلم بازی میکنه ؟ میدانستم اگر بخواهم با این دید به موضوع نگاه کنم ترسم باعث میشود خودم را لؤ بدهم به خودم نهیب زدم میشه خفه شی و کمتر خودت رو بترسونی از کجا فهمیده باشه ، به این عقب مونده میاد علم غیب داشته باشه ؟ دقایقی بعد در حالی که لباسش را عوض کرده بود به آشپزخانه برگشت و سر میز نشست و مثل همیشه با ولع شروع به خوردن کرد ، به عکس او من کوچکترین اشتهایی برای خوردن نداشتم . وقتی سیر شد دستانش را با دستمال پاک کرد و گفت :
_خیلی عالی بود ، دست پخت تو از شیدا هم بهتره .
با سردی گفتم :
_ممنون
لبخند زد و گفت :
_دوست داری امروز بریم بیرون ؟
با خودم فکر کردم بیرون بودن بهتر از خانه ماندن است ، به همین خاطر گفتم :
_کجا ؟
با خوشحالی گفت :
_هر جا که دوست داری .
_بریم پیش شیدا ؟
لبخندش کم رنگ شد و گفت :
_یکی دو روز دیگه یکشنبه است است ، اون موقع بهتره بریم ، میترسم این همه راه بریم نتونیم شیدا رو ببینیم
با خودم گفتم یکی دو روز دیگه نه چهار روز دیگه بعدش هم نه که این چند دفعه هم اومدی ببینیش ...فکری کردم و گفتم :
_اگه زودتر برگردیم باشه ، وگرنه ،نه .
با خوشحالی گفت :
_باشه زود بر میگردیم. قول میدم .
از جا بلند شدم و گفتم :
_میز با شما ؟
با خوشحالی گفت :
_چشم ظرفها رو هم می شورم .
_ممنون .
وقتی خندید فهمیدم زیادی تحویلش گرفتم. بدون اینکه دیگر چیزی بگویم به طرف پله ها رفتم ، درحالی که ترسی مسخره وجودم را گرفته بود و فکر میکردم هر لحظه ممکن است از پشت مرا بگیرد. وقت به اتاقم رسیدم در را از پشت قفل کردم و تازه توانستم نفس راحتی بکشم . سپس به طرف پنجره اتاق رفتم و همان طور که به منظره زیبایی که پیش رویم بود خیره شده بودم تمام اتفاقاتی را که از صبح تا آن موقع افتاده بود در ذهنم مرور کردم . هر بار که به فراز فکر میکردم احساسی گرم و شیرین وجودم را فرا میگرفت . در صدد فریب خودم نبودم و صادقانه پیش خود اعتراف میکردم از او خیلی خوشم آمده است ولی میدانستم نباید به این احساس دامن بزنم زیرا او متاهل بود و دختری به نام هستی داشت. درست مثل ارشیا که به تازگی صاحب دختری شده بود . به یاد پروانه و دختر کوچکش افتادم و با خودم فکر کردم آیا به راستی ارشیا نام دخترش را آرزو میگذارد یا این حرف را همین طور به زبان آورده . به خودم گفتم یادم باشد بعد از ظهر یک زنگ به عزیز بزنم تا هم از دلتنگی بیرون بیایم و هم بفهمم در مدتی که نبودم چه خبر شده است .
ساعت از چهار گذشته بود که پایین رفتم . کامران آشپزخانه را حسابی تمیز کرده بود و خودش هم روی کاناپه نشسته بود و روزنامه میخواند. سلام کردم و از او خواستم شماره منزلمان را بگیرد تا من بتوانم با عزیز صحبت کنم . بدون اینکه خم به ابرو بیاورد تلفن بی سیم را برداشت و شماره گرفت و آن را به من داد . تشکر کردم و به طرف آشپزخانه رفتم . در طول ده روزی که به فرانسه آمده بودم این سومین باری بود که به عزیز تلفن میکردم . عزیز به محض اینکه فهمید من پشت خط هستم نامم را به زبان آورد و گفت :
_شیوا .. شیوا جان الهی دورت بگردم حالت چطوره مادر ؟
با خوشحالی گفتم :
_خدا نکنه عزیز ، من خونم شما چطورید ؟ بابا چطوره ؟
با صدای خفه ای گفت :
_من و بابا هم خوبیم .
کمی دقت که کردم متوجه شدم گریه میکند با ناراحتی گفتم:
_عزیز گریه میکنید ؟
بالافاصله نفسش را بالا کشید و گفت :
_نه مادر.
_الکی نگید من میدونم دارید گریه میکنید ، چیزی شده ؟
خندید و گفت :
_نه به خدا نه به جون بابات ، یک دفعه صدات رو که شنیدم بغضم سر باز کرد. آخه دلم برات خیلی تنگ شده بود.
در حالی که اشک در چشمانم پر شده بود گفتم:
_الهی فداتون بشم عزیز ، دل من هم براتون یک ذره شده
_شیدا چطوره ؟
همانطور که اشکهایم فرو میچکید گفتم:
_شیدا هم خوبه
و برای دلگرمی او گفتم:
_خدا رو شکر خیلی بهتره
و در دل گفتم بیچاره شیدا . عزیز گفت :
_بچه اش چی ؟
به خودم فشار میآوردم تا صدایم از حالت طبیعی خارج نشود گفتم:
_بچهاش یک کم مریضه .
عزیز با دستپاچگی گفت :
_خدا مرگم بده چشه ؟
گفتم:
_خدا نکنه عزیز ، دقیق نمیدونم چشه
با خودم فکر میکردم بهتر است کم کم واقعیت را به آنها بگویم چون هر چه بود آنها بالاخره موضوع بیماری شروین را میفهمیدند عزیز که گویی حدسهایی زده بود گفت :
_الان کجاست ؟
_توی بیمارستانه.
_الهی بمیرم ، نکنه شیدا بچه ام از غصه اون مریض شده ؟
_اره تقریبا همین طوره ولی شما نگران نباشید ، هر چی خدا بخواد همون میشه ، مگه خودتون همیشه این رو نمیگید ؟
عزیز آهی کشید و گفت :
_اره مادر انشا الله که خوب میشه ،
_ان شا الله ، خوب عزیز شما تعریف کنید چه خبر ؟
عزیز با حالی گرفته گفت :
_شکر خدا اینجا همه خوبن
برای اینکه فکر او را از شروین منحرف کنم گفتم :
_از مینا برام بگید چه کار کردین ؟
_یک شب با عمه هات رفتیم خونه اش هر دو تا شون اون رو پسندیدند ، انشاالله خدا بخواد قراره یک شب بریم قرار عقد رو بگذاریم .
_خب زودتر این کار رو بکنید
عزیز با همان لحن گفت :
_تا ببینیم خدا چی میخواد ، راستی تا یادم نرفته بگم ارشیا گفت چند بار خواسته باهات تماس بگیره اما نتونسته
_چطور ؟
_مثل اینکه شماره اشتباه بوده .
_نمی دونم شاید اون موقع که داشتم از پشت تلفن براش شماره رو میخوندم اشتباه متوجه شده . شماره توی دفتر تلفن هست. اگه اومد اونجا بهش نشون بدید خودش بنویسه
_باشه مادر
_راستی فقط به ارشیا بگید اگر یک موقع خواست زنگ بزنه یا صبحها زنگ بزنه یا اینکه ساعت نه ، ده شب به بعد که من خونه باشم .
_باشه بهش میگم
_خوب اگر دیگه کاری ندارید من خداحافظی کنم
_شیوا جون من رو بی خبر نگذار مادر .
_باشه عزیز هر وقت که تونستم بهتون زنگ میزنم ولی اگه یک کم دیر شد ناراحت نشین چون خودتون میدونید نمیشه مرتب تلفن کنم .
جمله آخر را با لحنی گفتم که عزیز متوجه منظورم شد و گفت :
_باشه مادر، فهمیدم چی میگی ، دیگه سفارش نمیکنم . مواظب خودت و خواهرت باش . نگذار زیاد غصه بخوره انشاالله که حال بچه اش هم خوب میشه . همین الان برای سلامتی جفتشون نذر میکنم .
_خیلی خوبه عزیز به شیدا میگم حتما خوشحال میشه . به بابا و همه فامیل سلام برسونید
_باشه مادر خدا پشت و پناهت باشه .
_خداحافظ عزیز
وقتی تلفن را قطع کردم دلم خیلی گرفته بود . نگاهی به چهره غمگین خودم در آینه انداختم و به حال رفتم و تلفن را سر جایش گذاشتم . آن شب کامران خیلی مایل بود به سینما برویم اما من از او خواستم به یک پارک برویم . مثل همیشه راحت قبول کرد و مرا به پارک زیبایی برد که واقعا دیدنی بود . ساعت نزدیک به ده شب به اصرار من به خانه برگشتیم. به محض رسیدن به خانه مثل شبهای دیگر به کامران شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم و این بار به جای صندلی ، میز تحریری را که گوشه دیگر اتاق بود کشیدم و پشت در اتاق گذاشتم . وقتی به رختخواب رفتم چشمانم را بستم و شروع کردم به فکر کردن . همان طور که فکر میکردم به این نتجه رسیدم که باید سر از کار کامران در بیاورم . یادم آمد دکتر داوید به من گفته بود شیدا از یک چیزی رنج میبرد و من باید میفهمیدم آن چیز چیست . روز بعد باید به آسایشگاه میرفتم و در حالی که حرفهایی را که میخواستم با دکتر در میان بگذارم مرور میکردم به خواب رفتم .
صبح روز بعد وقتی چشمانم را باز کردم تمام صحنه های روز گذشته را به یاد آوردم . از تخت پایین آمدم و دست و صورتم را شستم و لباسم را عوض کردم و بعد از اینکه میز را از جلوی در کنار کشیدم از اتاق خارج شدم . در اتاق کامران بسته بود. نمیدانستم رفته و یا هنوز هم هست ، با احتیاط از پله ها پایین رفتم و از پنجره به حیاط سرک کشیدم . وقتی خودروی او را در پارکینگ ندیدم یقین کردم رفته است . به اتاقم برگشتم و کیفم را برداشتم و پایین رفتم، وقتی میخواستم شماره تلفن تاکسی را بگیرم با خودم فکر کردم یک زنگ هم به فراز بزنم . وقتی چشمم به ساعت افتاد متوجه شدم هنوز زود است و ممکن است او خواب باشد. تصمیم گرفتم بعد از اینکه از آسایشگاه برگشتم زنگی هم به او بزنم . شماره آژانس را گرفتم و بعد از کارهایی که باید انجام میدادم منتظر تاکسی شدم . درست ده دقیقه بعد زنگ در منزل به صدا در آمد . بالافاصله از خانه خارج شدم و بعد از بستن در منزل به طرف تاکسی رفتم . به محض داخل شدن رانندهای را که روز اول مرا به آسایشگاه برده بود شناختم . به او لبخند زدم و گفتم :
_بن ژوق مسیو
و راننده پاسخ داد :
_بن ژوق مادموازل
آدرس آسایشگاه را به او نشان دادم و او حرکت کرد . به یاد حرف فراز افتادم که گفته بود سعی کنم آدرسها را حفظ کنم . با خودم گفتم یادم باشه اگه این بار دیدمش ازش بپرسم چطور باید حفظشون کنم ، از فکر دیدن دوباره او هیجانی دلچسب وجودم را گرفت ، اما احساس شیرین فقط چند لحظه با من بود زیرا بالافاصله به یاداوردم که او متاهل است و درست نیست به او چنین احساسی داشته باشم. با ناراحتی حاصل از این گناه لبم را به دندان گرفتم و از خدا طلب بخشش کردم . برخلاف بار قبل بدون هیچ احساس ترس داخل تاکسی نشستم و به ماجراهایی که پشت سر گذاشته بودم فکر میکردم . به طوری که وقتی نرده های آسایشگاه را دیدم باورم نمیشد رسیده باشیم . مثل دفعه قبل جلوی در ساختمان آجری پیاده شدم . لحظه ای فکری به خاطرم رسید و با دست به ساعتم اشاره کردم و عدد یک را نشان دادم و از او خواستم یک ساعت منتظرم بماند. خوشبختانه راننده متوجه شد و سرش را تکان داد . وقتی اسکناسی به طرفش گرفتم کف دستش را به طرفم گرفت و با اشاره دست به من فهماند که میتوانم بعد حساب کنم ، به او لبخند زدم و گفتم:
_مقسی
راننده در پاسخم گفت :
_سیل وو پل
این کلمه را به خاطر سپردم تا معنی اش را بعدا از کسی بپرسم . سپس به سرعت از تاکسی پیاده شدم . با دیدن نگهبان جدید اه از نهادم بر آمد و با خودم گفتم باز مصیبت شروع شد نگهبان با دیدن من از جا بلند شد و گفت :
_بن ژوق مادموازل
من نیز همان را تکرار کردم . نگهبان چیزی گفت که من متوجه نشدم و سرم را نه نشانه نفهمیدن تکان دادم و گفتم:
_مسیو داوید شارأ
نگهبان فکری کرد و بعد گفت :
_وی شارال مدسن
سرم را به نشانه تایید تکان دادم و او شماره ای گرفت و بعد از صحبت کوتاهی با تلفن با دست به من اشاره کرد تا داخل شوم . نفس راحتی کشیدم و وارد راهرو شدم . هنوز نیمی از راه را طی نکرده بودم که دکتر داوید را دیدم که به طرف من میآید.با لبخند گفت:
_سلام شیوا خوشحالم می بینمت .
_سلام دکتر من هم همین طور
وقتی نزدیک آمد دستش را به طرفم دراز کرد ، من نیز با او دست دادم . هنوز حرفی نزده بودم که دکتر گفت :
_شیوا حتما میخواهی بپرسی چه خبر ؟
لبخند زدم و گفتم:
_بله دکتر ، چه خبر ؟
و او خندید و گفت :
_شیدا خوب است و بهتر هم خواهد شد .
چقدر حرفهای او به من روحیه میداد ، در دل گفتم " خدا رو شکر" و گفتم :
_دکتر من میخوام در مورد شیدا با شما صحبت کنم
به من نگاه دقیقی انداخت و گفت :
_چیز تازه ای فهمیدی ؟
_حدسهایی میزنم البته نمیدونم درست است یا نه
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_بریم دفتر من .
به اتفاق دکتر به طرف دفتر او رفتیم .دکتر در دفترش را باز کرد و کنار ایستاد تا من داخل شوم . سپس در را بست و گفت :
_بگو شیوا ، چه میدانی ؟
_دکتر یادمه شما به من گفتید شیدا از یک چیز مهم رنج میبره ، درسته ؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_بله او یک درد پنهان دارد ولی حاضر نیست آن را به زبان بیاورد به همین خاطر ترجیح میدهد سکوت کند
_دکتر من فکر میکنم موضوع مربوط به کامران همسر اوست
دکتر با دقت به من نگاه میکرد و چون واکنشی نشان نداد گفتم:
_البته من هنوز چیز زیادی نمیدانم ولی چیزهایی هست که احساس میکنم کامران در ناراحتی او نقش دارد
دکرت سرش را تکان داد و گفت :
_بنظر میرسد حدس شما درست باشه زیرا آنطور که من فهمیدم شیدا از دیدن همسرش واهمه داره هر بار که به طریقی با او ارتباط پیدا میکند دچار واکنش عصبی شدیدی میشود، به طوری که احتیاج به مسکن قوی پیدا میکند.
بالافاصله یاد اولین باری افتادم که شیدا را دیده بودم او به شدت گریه میکرد اما به محض شنیدن صدای کامران دچار حمله شد و تشنج پیدا کرد . در حال فکر کردن بودم که دکتر گفت :
_شیوا به موضوع خاصی فکر میکنی ؟
_بله دکتر فکر کنم شیدا از همسرش متنفر است. اما دلیلش را نمیدانم .
دکتر سرش را تکان داد و گفت :
_شاید ، ولی من باید موضوعی را در ارتباط با او به شما بگویم فقط باید ببینم آمادگی دارید یا نه ؟
قلبم شروع کرده بود به تپیدن ، با خودم میگفتم خدایا دیگه باید چی رو بدونم ؟ دکتر به من نگاه کرد و گفت :
_شیدا نسبت به زندگی خیلی سرد است به این معنی که انگیزه زندگی را از دست داده ما باید این انگیزه را در او رشد بدهیم .
مات و مبهوت به او نگاه کردم و با خودم فکر کردم
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:57 ب.ظ
 
ارسال: #40
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
یعنی چی ؟ دکتر متوجه بهت من شد و گفت :
_متوجه شدید چه گفتم ؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
_نه .
دکتر سرش را بالا برد و لبانش را جمع کرد و بعد به من نگاه آرد و گفت :
_حقیقت این است که او یک بار دست به خودکشی زده است.
با وحشت گفتم:
_خودکشی کرده ؟
سرش را تکان داد ، گفتم:
_کی ؟
_در منزلش ، یعنی قبل از اینکه به آسایشگاه منتقل شود.
خون از مغزم خالی شده بود ، دستانم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم:
_خدایا چطور این مصیبت رو تحمل کنم ؟
صدای دکتر مرا به خود آورد :
_شیوا ! نباید نگران باشی ، لازم بود من این موضوع را به شما بگویم .
دل و روده هایم به هم میپیچید و دلشوره و ضعف بی تابم کرده بود. سرم را به نشانه تایید حرف او تکان دادم و گفتم:
_دکتر شیدا رو در چه وضعیتی به اینجا آوردند ؟
دکتر فکری کرد و گفت :
_شرایط روحی مناسبی نداشت ، روی دستش عمل جراحی انجام داده بودند و خون زیادی هم از او رفته بود
طاقتم تمام شده بود دلم میخواست فریاد بکشم ، مدتی به آن حال بودم تا توانستم به اعصابم مسلط شوم سپس رو به دکتر کردم و گفتم :
_می تونم ببینمش ؟
دکتر نگاه دقیقی به من انداخت و گفت :
_با این حال نه بهتره صبر کنید تا کمی آرام شوید .
سرم را تکان دادم ، نیم ساعت بعد به دکتر گفتم که آمادگی دیدن شیدا را دارم . گفت :
_بسیار خوب البته این بار هم فقط مثل دفعه قبل با اشاره من از اتاق خارج شوید.
موافقت کردم و به همراه دکتر از دفترش بیرون آمدیم و به طبقه بالا رفتیم . وقتی وارد اتاق شیدا شدم او رو به دیوار خوابیده بود. دکتر به او سلام کرد و به زبان فرانسه حالش را پرسید . صدائی از شیدا نشنیدم . دکتر نبض او را گرفت و شروع کرد به صحبت با او من به اشاره دکتر روی صندلی کنار تخت شیدا نشستم. دکتر با شیدا صحبت میکرد اما او هیچ حرفی نمیزد . این بار توقف من در اتاق شیدا خیلی بیشتر از دفعه قبل طول کشید تا اینکه دکتر به من اشاره کرد از اتاق خارج شوم و من مثل دفعه قبل آرام و بیصدا اتاق را ترک کردم . دقایقی بعد دکتر به من ملحق شد و با لبخند گفت :
_امروز نتیجه بسیار عالی بود. شیوا حال شما خوبه ؟!
سرم را تکان دادم و گفتم:
_دکتر چرا شیدا هیچ حرفی نمیزنه ؟
_قبلا به تو گفتم او از چیزی رنج میبره و سکوت نشانه رنجش او از این موضوع است . اما نگران نباش او نسبت به حضور تو واکنش خوبی نشان میدهد و من این را از چشمانش فهمیدم .
و بعد لبخند زد و ادامه داد:
_شیدا امروز به حضور کسی غیر از من در اتاق اعتراضی نداشت . در صورتی که قبل از این چنین نبود و همین نشان میدهد که او رو به پیشرفت است
آهی کشیدم و گفتم :
_خدا کنه زودتر خوب بشه .
_می شود ، مطمئن باش
حدود یک ساعت در آسایشگاه بودم وقتی خواستم از دکتر خداحافظی کنم خواست برایم تاکسی خبر کند که گفتم راننده ای را که با او آمده ام مرخص نکرده ام . او مثل دفعه قبل تا جلوی تاکسی مرا بدرقه کرد و من بعد از خداحافظی از او سوار تاکسی شدم و به خانه برگشتم . ساعت نزدیک دوازده بود که به منزل رسیدم وقتی وارد منزل شدم نفس راحتی کشیدم و گفتم این بار هم به خیر گذشت. قبل از رفتن به اتاقم ،کارتی را که فراز به من داده بود و در آن تلفن دوستش نوشته شده بود از کیفم در آوردم و شماره او را گرفتم . هنوز دو زنگ نخورده بود که خود فراز تلفن را جواب داد ، تا سلام کردم با عجله گفت :
_شیوا حالت خوبه ؟ کجا بودی ؟
از طرز حرف زدنش معلوم بود خیلی منتظر تلفن من بوده است ، گفتم:
_بله خوبم ، رفته بودم آسایشگاه دیدن شیدا.
_خیلی نگرانت بودم به خصوص وقتی زنگ نزدی ، ترسیدم موردی پیش آمده باشه ، چند بار خواستم بیایم در منزلتون ، اما فکر کردم ممکن است درست نباشه.
از اینکه آن قدر نسبت به من توجه داشت دلم در سینه به رقص در آمده بود. لبم را زیر دندانهایم گرفتم تا احساسم را مهار کنم . کسی از درون توی ذوقم میزد و میگفت هول برت نداره، فراز وقتی دید سکوت کرده ام گفت :
_شیوا صدام رو میشنوی ؟
به خودم آمدم و گفتم :
_بله، بله راستش صبح میخواستم زنگ بزنم فکر کردم خوابیدید نخواستم مزاحم بشم .
با کمی خشونت گفت :
_ببین ! قرار نیست از این فکرها بکنی ، هر موقع از روز و شب و حتی نصف شب میتونی با من تماس بگری . من به دوستم هم سپردم حتی اگر نبودم پیدام کنه ، خب حالا چه خبر ؟
صدایم میلرزید ولی چرایش را نمیدانستم با او گفتم:
_من حالم خوبه جای نگرانی نیست یعنی به قول خودتون اون هنوز نفهمیده من چیزهایی میدونم . راستی فکر کنم حدسم درست باشه چون دکتر شیدا میگفت او نسبت به حضور کامران واکنش شدید نشون میده یعنی به قولی از اون میترسه
_خب ؟
_ولی من هر چی فکر میکنم توی وجود این مرد چیز ترسناکی نمیبینم ، حتی فکر میکنم او خیلی هم ترسو و بزدله . چون به محض اینکه با او کمی تندی میکنم سریع کوتاه میاد، حالا چی شده که شیدا به این حال و روز افتاده دیگه خدا عالمه.
فراز سکوت کرده بود . به طوری که فکر کردم ارتباط قطع شده ، گفتم:
_آلو صدای من رو میشنوید ؟
_بله دارم گوش میدم
_بنظر شما دلیلش چی میتونه باشه ؟
_نمی خوام نگرانت کنم ولی روی این مساله زیاد خوشبین نباش ، من هم سعی میکنم در مورد اون یک تحقیقی کنم .
_چطور ؟
_دوست من توی اداره خدمات شهریه . اون آشناهایی داره که از طریق اونها میتونم بفهمم این طرف چه کاره است و چه جور آدمی. فقط باید شماره تلفن محل کار اون رو به من بدی.
_الان ندارم ولی میتونم ازش بگیرم .
_خوبه .
با افسوس فکر کردم ای کاش این تحقیقات رو قبل از اینکه شیدا زن اون بشه کرده بودیم . فراز گفت :
_راستی اگه برات اشکالی نداره شماره اونجا رو هم به من بده.
شماره را دادم و وقتی خواستم خداحافظی کنم گفت :
_شیوا مواظب خودت باش .
کلام صمیمانه او قلبم را تکان داد ، ولی بالافاصله نیز وجدان روحم را نشانه گرفت و برای هزارمین بار تکرار کرد " حواست باش اون زن و بچه داره "
عصر آن روز کامران از من خواست برای گردش بیرون برویم . بی حوصله تر از آن بودم که قبول کنم به او گفتم سر درد دارم و میخواهم استراحت کنم او خیلی اصرار کرد که حد اقل مرا به دکتر ببرد ولی من با حالت کلافه ای به او گفتم احتیاجی به دکتر ندارم .
تا ناراحتی مرا دید تسلیم شد و همان حالت مسخره بغض را از خود بروز داد . وقتی این رفتار کامران را میدیدم با خودم فکر میکردم یعنی شیدا به خاطر این موضوع از کامران متنفر بوده ؟ البته او حق داشت متنفر باشد زیرا کامران به حقیقت نفرت انگیز بود ولی برای بیمار شدن آن هم تا حدی که بخواهد خودش را بکشد دلیل قانع کننده ای نبود زیرا شیدا به راحتی میتوانست او را ترک کند ، یعنی اگر من جای او بودم این کار را میکردم ، نه اینکه بخواهم خودم را از بین ببرم . آن شب زودتر از همیشه به اتاقم رفتم و بعد از قفل کردن در اتاق و گذاشتن میز تحریر پشت آن به تختخواب رفتم . هنوز چشمم گرم نشده بود که با شنیدن صدائی از خواب پریدم و در تاریک روشن اتاق چشمم به تصویر خودم در آینه میز آرایش افتاد و از ترس فریاد خفه ای کشیدم . البته این اولین بار نبود که به محض برخاستن احساس کرده بودم کسی روبرویم نشسته و مرا نگاه میکند. بارها خواسته بودم جای میز آینه را تغییر بدهم ولی هر بار کاری پیش آمده بود ، از تخت پایین آمدم و بعد از کنترل کردن در اتاق دوباره به تختخواب رفتم و با خودم گفتم " فردا حتما این آینه لعنتی را از روبروی تخت بر میدارم به حد کافی چیز برای ترسیدن توی این خونه وجود داره دیگه قرار نیست از قیافه خودم هم بترسم ."
صبح روز بعد کمی دیر تر از معمول از خواب بیدار شدم . میز را کنار کشیدم و در را باز کردم و مثل همیشه با احتیاط از اتاق خارج شدم . طبق معمول جلوی پنجره طبقه پایین رفتم و وقتی خودروی کامران را ندیدم خیالم راحت شد که او رفته است . آن روز قرار نبود جایی بروم به همین خاطر تصمیم گرفتم نظمی به اتاقی که در آن زندگی میکردم بدهم و آن آینه دق را از جلوی تخت بردارم . پرده ها را کنار کشیدم و پنجره را باز کردم . اولین کاری که کردم ملافه های کثیف تخت را از روی آن جمع کردم تا بشویم . به یاد اولین روز افتادم که چندشم میشد روی آن بخوابم اما اکنون ده ، دوازده روز بود که روی آن می خوابیدم و صدایم در نمی آمد. بعد با خودم فکر کردم جای تخت را از گوشه اتاق به زیر پنجره تغییر بدهم و میز آرایش را جایش بگذارم . تخت فلزی بود و با اینکه زیاد هم سنگین نبود اما جابجایی اش به تنهایی کار مشکلی بود ، برای اینکه از وزن آن کم کنم باید تشک را از رویش بر میداشتم . از یک طرف لبه تشک را گرفتم و آن را بلند کردم و از روی تخت سر دادم پایین . در این وقت چشمم به دفترچه ای با رنگ مشکی افتاد که زیر تشک بود. با تعجب به آن نگاه کردم و بعد برش داشتم . به محض باز کردن دفترچه قلبم فرو ریخت . شک نداشتم متعلق به شیدا است. با عجله صفحات آن را ورق زدم . تمام صفحات را به زبان انگلیسی نوشته بود حتی یک کلمه فارسی هم در آن نبود دفتر را بستم و یک بار دیگر از ابتدا ورق زدم . در اولین صفحه به انگلیسی متنی نوشته بود که من احساس کردم شعر است. متن را خواندم نوشته بود .





A wanderer in lands remote
? Endlessly I roam
Exile and I are fellow rtavelers
?Where on earth is my home


فقط معنی بعضی از کلماتش را فهمیدم اما در کلّ متوجه نشدم چه نوشته بار دیگر دفتر را ورق زدم . حدود بیست و دو ، سه صفحه نوشته بود و همه به زبان انگلیسی. دفتر را بستم و با خودم فکر کردم این دفتر اینجا چه میکند ؟ نگاهی به اطراف اتاق انداختم . حس و حال اولی که برای کار کردن داشتم از بین رفته بود ، ولی نمیتوانستم اتاق را همان طور رها کنم . دفتر را داخل کمد گذاشتم تا ببینم با آن چه باید بکنم . سپس به سراغ ادامه کارم رفتم . به زحمت تخت را به زیر پنجره کشیدم و بعد هم جای میز آرایش را تغییر و آن را جای قبلی تخت گذاشتم و میز و صندلی را هم کنار در ورودی قرار دادم . با همین یکی دو تغییر نمای اتاق از این رو به آن رو شد . بعد شروع کردم به جمع و جور کردن اتاق ، همان طور که ملافه ها را از روی زمین جمع میکردم چشمم به جایی که قبلا میز آرایش آنجا قرار داشت افتاد. یک چیز سفید مثل یک تکه کاغذ رو به دیوار ایستاده بود . جلوتر که رفتم متوجه شدم یک عکس است که طرف سفید آن رو به من است . عکس را برداشتم و وقتی آن را برگرداندم از دیدن عکس خانوادگی مان دهانم از تعجب باز ماند . خوب به خاطر داشتم این عکس را روز عید سه سال قبل انداخته بودیم . یعنی آخرین عیدی که شیدا بعد از آن به فرانسه سفر کرد همه فامیل در عکس بودند . بار دیگر این سئوال در ذهنم پیدا شد که این عکس در این اتاق چه میکند ؟ مگر اینکه .... از فکری که به ذهنم آمده بود حال عجیبی پیدا کردم با صدای بلند گفتم مگر اینکه شیدا قبلا در این اتاق بوده باشد . دستانم را داخل موهایم فرو بردم تا به این وسیله شاید بتوانم افکارم را نظم ببخشم . لحظاتی طولانی لبه تخت نشستم و فکر کردم تا اینکه با شنیدن صدای زنگ از فکر خارج شدم و به ساعت نگاه کردم ساعت از ده گذشته بود . در اتاق را باز کردم و از آن خارج شدم . صدای زنگ از اتاق کامران هم بگوش میرسید به سرعت از پله ها پایین رفتم و گوشی را برداشتم ، خلا روحی ام را صدای گرم فراز پر کرد :
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:58 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان