خاک غریب "فریده شجاعی" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 20-09-1395،04:16 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 2005

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #21
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بار دیگر لبانش را جمع کرد و بعد از لحظه ای مکث گفت :
_راستش حالم گرفته شد احساس کردم دلم خیلی برای اون محیط تنگ میشه.
خیلی زود جلوی زبانم را گرفتم واگر نه نزدیک بود بگویم چطور تا دیروز لحظه شماری میکردی از آنجا خلاص بشی. اما وقتی چهره ناراحت او را دیدم با خودم گفتم " طفلی خودش همین جوری ناراحته خدا رو خوش نمیاد نمک به زخمش بپاشم " شیدا تا شب همان حال بود. ساعت از ده شب گذشته بود که کامران با او تماس گرفت . شیدایی که تا آن لحظه پژمرده و بیمار گونه به نقطه ای خیره شده بود با شنیدن صدای کامران چنان شکفته شد و جان گرفت که گویی روح تازه ای درون کالبدش دمیده شده بود .چند روز بعد بار دیگر حمید به در منزلمان آمد. این بار مبلغ کلانی پول به صورت چک و مدارک کامران را هم با خودش آورده بود. و به عزیز گفت که روز چهارشنبه آینده برای عقد محضری وقت گرفته است .
یک روز قبل از عقد کیهانه خواهر کامران به همراه عمویش که روز خواستگاری آمده بود به منزلمان آمدند .این بار همسر عموی کامران و شوهر خاله او نیز آمده بودند. عزیز چند روز جلوتر به چند تن از اقوام مادر در شمال زنگ زده بود و از آنان دعوت کرده بود برای عقد شیدا به منزلمان بیاید. از اقوام مادر دو پسر دایی اش به نمایدگی از بقیه آمدند و از اقوام پدر هم فقط عمه ها و شوهر عمه ها بودند. البته ارشیا و نادیا و آیدا به اتفاق همسرانشان شب به منزلمان آمدند ولی از آریا خبری نبود.عقد شیدا در محضر انجام شد . شیدا آن روز سر تا پا سفید پوشیده بود. مانتوی سفید شلوار سفید ، کفش و روسری سفید. او درست مثل فرشته ای شده بود. کامران برای امضای اسناد به حمید وکالت داده بود و درست همان لحظه ای که عاقد در حال خواندن خطبه بود خودش هم زنگ زد تا در جریان برگزاری مراسم عقد قرار بگیرد.دفتر دار تلفن را روی آیفون گذاشت تا کامران هم صداها را بشنود سپس خطبه را خواند و در آخر از شیدا پرسید :
_دوشیزه خانم شیدا آذین آیا بنده وکیلم شما را با مهریه معلوم ، یک جلد کلام الله مجید و هزار و چهارده سکّه طلا عندالمطالبه بر ذمه داماد به عقد دائم آقای کامران محبی در بیاورم ؟
شیدا نگذاشت تا سه بار خطبه خوانده شود ، چون به قول خودش از این لوس بازیها خوشش نمیآمد. بعد از خوانده شدن اولین خطبه با صدای ملیحی گفت :
_بله
صدای هلهله و کفّ زدن با صدای صلوات در فضای دفتر محضر پیچید. عاقد بعد از گفتن مبارک است ان شا الله شروع کرد به خواندن خطبه برای کامران و بعد از او پرسید :
_آقای کامران محبی آیا به بنده وکالت می دهید دوشیزه خانم شیدا آذین را به عقد دائم جنابعالی دربیورم ؟
سکوت تمام فضای اتاق را گرفت تا همه صدای کامران را که از گوشی تلفن در میآمد بشنوند. کامران با لحنی که معلوم بود خیلی شاد و سر خوش است . گفت :
_اجازه ما هم دست شماست حاج آقا، با اجازه همه کسانی که اونجا هستند به خصوص شیدا خانم همسر گرامی ام بله .
و بله اش را کشیده ادا کرد. صدای خنده حضار بلند شد . عاقد هم خندید و گفت :
_ما شا الله داماد بسیار شوخ و سرزنده تشریف دارند . ان شا الله که خدا این پیوند را مبارک و میمون بگرداند.
از ته قلب امین گفتم و اجازه ندادم اشکی که درون حفره چشمانم جمع شده بود به بیرون راه پیدا کند. بعد از کارهای عقد از محضر بیرون آمدیم و به اتفاق تمام کسانی که آنجا حضور داشتند به منزل رفتیم. حمید شوهر نازنین که همه کاره مجلس هم بود از بیرون سفارش شام داد، همه مهمانان به جز اقوام کامران بعد از شام به منزلشان رفتند ، آنها منزلمان ماندند تا صبح روز بعد به شیراز برگردن. روز بعد هنگام خداحافظی اقوام کامران پیش خودم گفتم " ماموریتشان تمام شد". درست از فردای روز عقد شیدا به دنبال گرفتن گذر نامه اش رفت . نزدیک به سه هفته طول کشید تا شیدا گذرنامه اش را گرفت . در این مدت هم سند ازدواجش آماده بود . او مدارک ازدواجشان را برای کامران پست کرد و بعد از آمدن دعوتنامه تازه کار اصلی او که همان گرفتن ویزا از سفارت فرانسه بود آغاز شد. او بدون اینکه احساس خستگی کند مرتب راه دارالترجمه و سفارت را می پیمود هر بار که به صورتش نگاه میکردم به جای خستگی برق امید در چشمانش میدرخشید.
کار گرفتن ویزا یک ماه و نیم الی دو ماه طول کشید. روزی که مهر ویزا در پاسپورتش خود ، چنان خوشحال بود و در پوستش نمی گنجید که گویی تمام عالم را فتح کرده است. با داشتن ویزا تهیه بلیت کار چندان سختی نبود عاقبت روزی رسید که بلیط او نیز تایید شد و روز و ساعت سفرش هم معلوم شد. شیدا دو روز قبل از سفرش تعدادی از دوستانش را دعوت کرد تا برای ناهار به رستورانی بروند . از من هم خواست که با او بروم اما من قبول نکردم زیرا نمیخواستم جمع دوستانه او با حضور من منقص شود. فردای آنروز هم عزیز عمه ها و بچه هایشان را دعوت کرد تا به اصطلاح برای شیدا مهمانی خداحافظی بگیرد. شیدا آن شب لباس سفید بلندی به تن داشت اما این مرا راضی نمیکرد آرزو داشتم او را در لباس عروسی ببینم و مطمئن بودم بی نظیرترین عروسی میشد که تا آن روز دیده بودم . در مدتی که شیدا در تدارک رفتن بود بارها پیش خودم فکر کردم ای کاش با آریا و یا کس دیگری غیر از کامران ازدواج میکرد و در ایران میماند. شب قبل از رفتنش تا صبح بیدار بودم . هر بار که نیم خیز میشدم و به او که فرشته وار به خواب ناز فرو رفته بود نگاه میکردم سرم را در بالش فرو میبردم و میگریستم. باورش برایم سخت بود که او می خواهد برود و من نمیتوانم مانع رفتنش شوم. صبح روز بعد بر اثر بی خوابی و گریه زیاد سر درد وحشتناکی گرفتم. گویی مغزم در حال انفجار بود. پلکهایم نیز ورم کرده بود و چنان قیافه باد کرده ای پیدا کرده بودم که شیدا به محض دیدن من گفت :
_شیوا چته ؟ چرا گریه کردی ؟
به زحمت لبخندی زدم و گفتم:
_نه چیزی نیست فقط یک کم خسته ام.
_دروغ نگو قیافه ات آنقدر تابلو شده که از هفت فرسخی معلومه که گریه کردی. شیوا خواهش میکنم تورو به جون عزیز این بار رو فقط به خاطر من تحمل کن ، نمیخوام وقتی میرم قیافه گریان تو جلوی چشمام باشه.
و سرش را به طرفی خم کرد و گفت :
_باشه؟
سرم را تکان دادم و گفتم :
_باشه.
عصر همان شبی که شیدا عازم رفتن بود عمه اعظم و عمه افسانه به منزلمان آمدند ، چهره عمه اعظم خیلی گرفته و غمگین بود. او قرار نبود بماند فقط آمده بود از شیدا خداحافظی کند. قبل از رفتن شیدا را بوسید و با لحن غمگینی گفت :
_هر چند آرزو داشتم تو رو توی لباس عروسی و شوهرت رو با لباس دامادی ببینم اما چه کنیم قسمت نبود. خیلی مواظب خودت باش . اگه یک وقت دیدی شوهرت آدم ... چه میدونم ناجوری از آب در آمد از کسی رودربایستی نکن بگذارش و برگرد، خودمون رو چشمامون می گذاریمت.
با این که عمه حرف بدی نزده بود ولی احساس کردم شیدا از حرف او خوشش نیامده زیرا لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت :
_باشه عمه جون اگر شوهرم بد از آب در آمد حتما خبرتون میکنم .
عمه هم متوجه طعنه شیدا شد و نفس بلندی کشید و گفت:
_باشه عمه جون هر چی دلت میخواد بگو ما که بد تورو نمی خواهیم .
سپس از عزیز و عمه افسانه خداحافظی کرد و رفت . اما عمه افسانه منزلمان ماند و قرار شد شب آقا یاسر بیاید و ما را به فردگاه ببرد.ساعت ده و نیم شب بود که زنگ در منزلمان به صدا در آمد پدر برای باز کردن در رفت و دقایقی بعد به اتفاق ارشیا داخل شد. او تنها بود و آمده بود تا به همراه ما به فرودگاه بیاید. پرواز شیدا ساعت دو و نیم بامداد بود ولی ما ساعت دوازده منزل را به قصد فرودگاه ترک کردیم. عزیز و عمه افسانه سوار خودروی آقا یاسر شدند و من و شیدا و پدر سوار خودروی ارشیا شدیم. داخل سالن فرودگاه حمید و نازنین را دیدیم که دسته گلی دستشان بود و برای بدرقه شیدا آمده بودند . شیدا با دیدن نازنین به طرف او رفت و در آغوشش گرفت، سپس همان طور که دست در گردن هم داشتند از ما دور شدند و به طرف دیگر سالن رفتند و روی صندلی نشستند. من نیز چنان خسته و غمگین بودم که پاهایم تحمل وزنم را نداشت به همین خاطر رفتم و روی یکی از صندلی هایی که وسط سالن بود نشستم و با فکری آشفته به تابلوی اعلانات که اطلاعات پرواز روی آن ثبت میشد خیره شدم ، گاهی از دور به شیدا نگاه میکردم و افسوس می خوردم. او چند روز قبل به آرایشگاه رفته بود و ابروانش را برداشته بود و آن شب با آرایش ملیحی که به چهره داشت بی نهایت زیبا شده بود. هنوز باورم نمیشد او در حال رفتن است. هر بار به ساعت بزرگ وسط سالن نگاه می کردم قلبم فرو میریخت. عجیب بود ساعت چقدر زود میگذشت. ساعت از یک بامداد گذشته بود که شیدا بالاخره رضایت داد تا حرفهایش را با نازنین تمام کند. او و نازنین از روی صندلی بلند شدند ، شیدا به سمت عزیز و عمه افسانه رفت و نازنین هم به طرف شوهرش. هیچ کدام هم به فکر دسته گلی که روی صندلی کنارشان جا مانده بود نبودند. شیدا کنار عزیز و عمه افسانه روی صندلی نشست و مشغول صحبت با آنها شد. لحظه ای بعد آقا یاسر و پدر هم به آنها پیوستند . به دنبال ارشیا نگاهم را به اطراف چرخاندم و او را دیدم که کنار ستون ایستاده بود و از همان جا به من نگاه میکرد. خواستم نشان بدهم به دنبال او نمیگشتم و به همین خاطر بی هدف از جایم بلند شدم. در همین وقت از بلند گو اعلام شد مسافرین پروازی که شیدا هم جزو آنها بود وسایل خود را به قسمت بار تحویل دهند. شیدا از جایش بلند شد و من با پاهایی که گویی وزنه ای سنگین به آن آویزان کرده بودند به طرف او رفتم. در این وقت حمید و نازنین هم به طرف شیدا رفتند و لحظه ای بعد ارشیا هم به جمع پیوست. از همان جا میدیدم شیدا با یکی یکی افراد خداحافظی میکند، با اینکه فاصله زیادی با آنها نداشتم ، نمیدانم چرا فکر میکردم هرچقدر میروم به آنها نمیرسم. در این وقت باز هم از بلندگو اعلام شد که مسافرین پرواز پانصد و پنجاه و یک هواپیمایی ایرفرانس به مقصد پاریس برای تحویل بار خود به قسمت تحویل بار مراجعه کنند ارتعاش صدائی که از بلندگو بیرون میآمد بدنم را لرزاند ، از هول و هراس اینکه نکند هرگز به آنها نرسم چند متر باقی مانده را دویدم تا بالاخره پیش آنها رسیدم. شیدا با دیدن من به طرفم آمد و گفت :
_کجایی پس ؟ دنبالت میگشتم. من دیگه باید برم. برم دعا کن.
چون به او قول داده بودم گریه نکنم به قولم وفا کردم ولی کسی از دلم خبر نداشت که چطور زار میزند . شیدا دستانش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت. به اصطلاح در آن لحظه کپ کرده بودم که نمی توانستم آن طور که دلم میخواهد با او خداحافظی کنم . وقتی صورتم را بوسید چنان انقباضی بدنم را گرفته بود که حتی نمیتوانستم برای بوسیدن او لبانم را جمع کنم . لحظه ها به سرعت می گذشت تا اینکه برای بار سوم از مسافران خواسته شد برای تحویل دادن بار مراجعه کنند. با شنیدن این پیغام شیدا همان طور که رویش به طرف ما بود قدمی به طرف عقب برداشت . احساس کردم برای رفتن بی تاب است. به او که تنها چمدانی کوچک در دست داشت نگاه کردم و پیش خود خطاب به او گفتم " تو که به جز این چمدان چیزی برای تحویل دادن نداری ، پس چرا برای رفتن اینقدر عجله داری ؟ " شیدا دو قدم دیگر به عقب رفت و به تک تک ما نگاه کرد و گفت :
_عزیز ، بابا، شیوا ، عمه جون ، آقا یاسر ، آقا حمید ، پسر عمه خداحافظ.
سپس به نازنین رو کرد و گفت :
_نازی تورو یادم رفت ، خداحافظ.
و بعد برگشت و به طرف در شیشه ای سالن ترانزیت رفت. خدا میداند آن لحظه چنان حال بدی به من دست داد که مشابه آن را هنگامی که مادر را به سمت آرامگاه ابدی اش میبردند حس کرده بودم . گویی چیزی از وجودم کنده میشد. مات و مبهوت شیدا را دیدم که تا آخر سالن رفت سپس ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت و بعد دستش را بالا آورد و خداحافظی کرد سپس در خم راهرو گم شد. صدای هق هق زنی که کنارم ایستاده بود مرا به خود آورد ، لحظهای به او نگاه کردم و با خودم فکر کردم پس چرا من نمیتوانم گریه کنم ؟ شدیدا رفته بود و قول من دیگر ارزشی نداشت اما حال گریه هم نداشتم. دلم مثل روز ابری بود اما بی باران. آنقدر در خودم بودم که حتی نفهمیدم حمید و نازنین چه موقع خداحافظی کردند ، وقتی آنها را دیدم که به رفت در خروجی میرفتند با خودم گفتم " اینا کی خداحافظی کردند ؟ یا اصلاً خداحافظی کردند ؟" حمید دستش را دور شانه نازنین حلقه کرده بود. سر نازنین هم پایین بود و با دستمال سفیدی که در دست داشت چشمانش را پاک میکرد. چشم از آنها برداشتم و بقیه را نگاه کردم همه اقوام مثل لشکر شکست خورده مغموم و افسرده و بی هدف واسطه سالن ایستاده بودند. عزیز با گوشه چادر اشک چشمانش را پاک میکرد و پدر با بهت و حیرت به انتهای راهری سالن ترانزیت خیره مانده بود. دیدن چهره درد کشیده و مفلوک پدر باعث شد به نظرم هوای سالن خفقان آور شده . به همین دلیل دستم را به طرف گلویم بردم تا شاید بتوانم بغض خفه کننده ای را که راه ورود هوا را بسته بود کنار بزنم .
آنقدر در سالن فرودگاه ماندیم را مطمئن شدیم هواپیمایی که شیدا را به سوی سرنوشتی نامعلوم میبرد باند فرودگاه را ترک کرده و رفته است. سپس با تنی خسته و روحی شکسته راهی منزل شدیم . در پارکینگ فرودگاه عمه افسانه و آقا یاسر خداحافظی کردند و به سوی منزلشان رفتند و قرار شد ارشیا هم ما را به منزل برساند وقتی سوار خودروی ارشیا شدیم و او حرکت کرد تازه یادم آمد که با عمه و آقا یاسر خداحافظی نکرده ام و در طول راه آنقدر در فکر بودم که وقتی از خودروی ارشیا خارج شدم یادم رفت از او هم تشکر و خداحافظی کنم . وقتی عزیز به ارشیا گفت :
_دستت درد نکنه مادر خیلی ممنون . بیا بریم تو خستگی در کن .
تازه این موضوع یادم افتاد و برگشتم و گفتم:
_پسر عمه خیلی ممنون.
ارشیا لبخند غمگینی زد و گفت :
_کاری نکردم ، انجام وظیفه بود.
ارشیا ما را جلوی در پیاده کرد و خودش رفت. با ورود به اتاقی که وجب به وجب آن مرا بیاد خاطره هایی از شیدا می انداخت احساس کردم چیزی گم کرده ام چهره پدر و عزیز نشان میداد که آنها نیز همین احساس را دارند. سکوتی غم انگیز خانه را گرفته بود و عجیب بود که ما نیز این سکوت را حفظ کرده بودیم و هیچ کدام با هم حرفی نمیزدیم. کاملا معلوم بود هیچ کدام از ما نتوانسته ایم مساله رفتن شیدا را در خود هضم کنیم . تجربه به من یاد داده بود غم دوری با گذشت زمان از بین میرود و من دیده بودم سخت تر از آن بحران را هم پشت سر گذاشته بودیم. وقتی رفتم رختخوابها را پهن کنم با دیدن تشک و بالش شیدا قلبم فشرده شد. آن لحظه به یاد مادر افتادم و اینکه بعد از فوت او با دیدن وسایلش همین حال به من دست میداد. این دومین بار در آن شب که چنین حالی پیدا میکردم ، زیر لب شروع کردم به فاتحه خواندن برای مادر و در همان حین به یاد آوردم که عزیز همیشه میگفت که در بحرانیترین لحظه های زندگی فقط کلام خدا میتواند به قلب آرامش بدهد. و به چشم دیدم همین طور است. زیرا بعد از خواندن فاتحه برای مادر احساس آرامش کردم و برای تشدید اثر آن شروع کردم به خواندن آیت الکرسی و آن را بدرق راه شیدا کردم. با وجود خستگی زیاد آن شب تا صبح نخوابیدم و به این فکر میکردم چطور ما بدون اینکه کامران را بشناسیم و یا حتی او را دیده باشیم ، خام شدیم و شیدا را به آن سر دنیا فرستادیم. این اولین شبی نبود که به این موضوع فکر میکردم خیلی به این موضوع فکر کرده بودم و هر بار هم تصمیم گرفته بودم با تمام توان جلوی شیدا را بگیرم اما نتوانسته بودم زیرا او انتخابش را کرده بود.
سپیده صبح سر زد اما من هنوز خوابم نبرده بود ، نگاهی به ساعت انداختم و در تاریک روشنی اتاق عقربه های ساعت را روی پنج و ربع دیدم ، سپس از خودم پرسیدم " یعنی الان شیدا رسیده ؟" عزیز نه یک بار بلکه چندین بار از شیدا خواسته بود به محض رسیدن یک تلفن به ما بزند تا خیالمان راحت شود و من از همان موقع منتظر تماس او بودم . گاهی چهره کامران را از روی عکسی که از او داشتیم مجسم میکردم ، خیلی دلم میخواست واکنش او و شیدا را زمانی که با هم ملاقات میکنند از نزدیک میددم. نمیدانم در آن عکسی که نازنین برای کامران فرستاده بود شیدا چطور افتاده بود اما شک نداشتم خودا شیدا از عکسش قشنگ تر است. عقربه های ساعت می چرخید و ساعت از نه ، ده ، یازده و دوازده هم گذشت ولی خبری از تماس شیدا نبود. عزیز مرتب از اتاق بیرون میرفت و داخل میشد و در همان حال هم دستانش را بهم میمالید . او هر وقت مضطرب بود چنین حالی پیدا میکرد . بر عکس او من ساکت و صامت لبه پنجره نشسته بودم و شاید بیش از صدها بار به ساعت نگاه کردم و از خودم پرسیدم شیدا الان کجاست ؟ چه کار میکند ؟ تا اینکه ساعت دو بعد از ظهر تلفن به صدا در آمد در یک لحظه من و عزیز قدمی به طرف تلفن برداشتیم و هر دو با این فکر که دیگری تلفن را جواب بدهد به همدیگر نگاه کردیم. عزیز به من اشاره کرد تلفن را جواب دهم و من بدون تعارف مثل برق به طرف تلفن رفتم و گوشی را برداشتم. لحظهای سکوت و بعد صدای بوق کوتاهی شنیدم و متعاقب آن صدای شیدا را شنیدم که میگفت :
_الو... الو...
با صدائی که بی شباهت به فریاد نبود گفتم:
_بله سلام شیدا.
بر عکس من شیدا با صدای آرامی گفت :
_سلام حالت چطوره ؟
لحظه ای فکر کردم سالها از او دور بوده ام گفتم:
_خوبم ، تو چطوری ؟
_من هم خوبم .
ولی احساس کردم راستش را نمیگوید. صدایش که نشان نمیداد سر حال باشد. پرسیدم:
_به سلامتی رسیدی ؟
خیلی خشک و سرد گفت :
_اره.
به عکس او من با دنیایی ذوق و کنجکاوی پرسیدم :
_الان پیش آقا کامرانی ؟
_اره
نتوانستم کنجکاوی ام را مهار کنم از او پرسیدم :
_چطوره ؟ مثل عکسش هست ؟
شیدا مکثی کرد و باز هم گفت :
_اره.
این یک کلمه مرا قانع نمیکرد ولی احساس کردم او برای حرف زدن خیلی معذب است ، خواستم از او بپرسم نمیتوانی حرف بزنی ؟ هنوز لب باز نکرده بودم که شیدا گفت :
_شیوا به عزیز و بابا سلام برسون بگو نگران من نباشند ، همه چیز روبراه . من باید برم.
هول شدم و گفتم:
_نمی خوای با عزیز صحبت کنی ؟
_نه بازم بهتون زنگ میزنم. خداحافظ.
و بدون اینکه منتظر خداحافظی من باشد تماس را قطع کرد. تا لحظاتی بهت زده گوشی تلفن دستم بود زیرا هنوز امیدوار بودم باز هم صدایش را بشنوم.وقتی صدای بوق اشغال تلفن درامد از ترس عزیز لبخندی زدم و سپس گوشی را سر جایش گذاشتم عزیز که بی صبرانه منتظر به حرف آمدن من بود طاقت نیاورد و گفت :
_رسیده بود ؟
نشان دادم خوشحالم و گفتم:
_اره ، سلام رسوند ، گفت همه چیز روبراهه نگرانش نباشید.
_خدا رو شکر ببینم پسر هم باهاش بود ؟
_اره اونجا بود خیلی هم سلام رسوند.
عزیز بار دیگر گفت :
_سلامت باشن ، راستی شیدا چه حالی بود ؟
با خودم فکر کردم اگر راستش را بگویم که عزیز دق میکند به همین خاطر گفتم:
_خیلی خوشحال بود.
عزیز نفس عمیقی کشید و بعد زیر لب گفت :
_خدا رو شکر ، الهی خدا پشت و پناهش باشه.
از ته قلب امین گفتم ، عزیز مثل اینکه خیالش راحت شده بود به طرف آشپزخانه رفت ، من هم مغموم و افسرده به طرف پنجره رفتم و روی لبه آن نشستم. هزاران سئوال در ذهنم بود که کنجکاوی دانستن جواب آنها عذابم میداد ، از صدای شیدا معلوم بود خوشحال نیست . به خودم گفتم شاید خسته بوده و شاید هم اولین برخورد با کامران خجالت میکشیده با این حال از او حرصم گرفته بود . در دل گفتم " شاید من فکر کردم شیدا ناراحت است اما چرا ؟ مگه میشه کسی که به هدفش رسیده ناراحت باشه ؟ شیوا خانم پیش خودت فکرای چرت و پرت نکن ، ساعت رو نگاه کن قاعدتا اون باید شش ساعت پیش رسیده باشه ولی تازه یادش افتاده یک خبر بده اون هم این جور. سلام و بعدشم خداحافظ " دلم خیلی گرفته بود شاید به خاطر اینکه فکر میکردم آنقدر که ما به خاطر رفتن او غصه میخوریم او از این جدایی غمگین نیست . چیزی مثل خوره به جانم افتاده بود و روحم را آزار میداد نمیتوانستم خودم را گول بزنم و آن را به دوری از شیدا ربط بدهم از طرفی از احساسی که وجودم را گرفته بود به شدت بیزار بودم.. زیرا خودم هم باورم نمیشد نسبت به شیدا حسودی کنم . آن هم به کسی که نه تنها خواهرم بود بلکه نسبت به او احساس مادرانه هم داشتم. به خودم نهیب زدم چه مرگت شده ؟ با وجدانی ناراحت بلند شدم و به اتاق دیگر رفتم . جلوی طاقچه اتاق چشمم به عکسی از مادر افتاد. جلو رفتم و به آن نگاه کردم . با خودم فکر کردم چند سال دیگه شیدا همین قیافه میشه. بار دیگر به یاد شیدا افتادم و اینکه الان در چه حالی است و بار دیگر ولولهای در دلم افتاد. آیا خواست من این بود که جای او باشم ؟ خودم هم نمیدانستم چرا این طور شده ام . برای مهار این احساس چشمم را از عکس برداشتم و بجای آن به قاب آینه ربرویم چشم دوختم. تا جایی که به یاد داشتم این آینه را روی همین طاقچه دیده بودم .
آینه قاب فلزی زیبایی از جنس فلزی داشت که روی آن کنده کاری شده بود. یک بار از عزیز شنیده بودم که آن اولین کار آقا جون است که به اندازه یک عمر زندگی اش با او قدمت داشت. نگاهم از قاب آینه به خودم افتاد و ناخودآگاه به چهره ام خیره شدم . بارها خودم را از داخل آینه تماشا کرده بودم اما این نگاه با همیشه فرق داشت زیرا داشتم خودم را ارزیابی میکردم . ابروانم هلال و بلند و به رنگ مشکی بود که البته الان انقدر پر شده بود که فرم کمانی اش را از دست داده بود زیرا از وقتی که طلاق گرفتم به آن دست نزده بودم . دستی به آن کشیدم و صافشان کردم . چند بار شیدا به من پیله کرد که چرا ابروانم را اصلاح نمیکنم او خودش دور از چشم عزیز گاهی زیر ابرو بر میداشت ولی چون رنگ ابروانش روشن بود عزیز متوجه این موضوع نمیشد. یک بار شیدا به من گفت شیوا چرا ابروهات رو برنمیداری . عزیز حرف او را شنید و به او اخم کرد و گفت :
_یعنی چه، چه معنی داره دختر ابرو هاش رو برداره ؟
شیدا در جواب گفت :
_چی میگی عزیز این حرفها مال قدیمه الان دیگه زن و دختر نداره . مگه دختر نمیتونه تمیز و مرتب باشه ؟
به نظر من شیدا زیاد هم بیراه نمیگفت . اکنون که به دقت به خودم نگاه میکردم از دیدن پرزهایی که پشت لبم سبز شده بود حرصم گرفت و با خودم گفتم " یعنی فقط ابرو نشونه دختریه ؟ اگر اینطوره ، میخوام نباشه." و همان موقع تصمیم گرفتم سری به آرایشگاه لیلا خانم بزنم و از شر آن همه کرک و مو خلاص شوم. این فکر فقط یک لحظه با من بود زیرا به محض اینکه با خودم فکر کردم خب به فرض هم که صورتم را اصلاح کردم و ابروهام رو هم برداشتم که چی بشه اصلاً واسه چی این کار رو بکنم ؟ ناخودآگاه چهره بابک جلوی چشمم آمد که در زندان دوران محکومیتش را میگذارند. یاد بابک و یاداوری روزهای تلخی که با او داشتم افکارم را مغشوش کرد، از نخ ابرووانم بیرون آمدم و به چشمانم خیره شدم چشمانم را دوست داشتم. مژه هایم بلند و بی حالت بود اما وقتی ریمل میزدم خیلی خوش حالت میشد. فرم چشمانم کشیده و گوشه های خارجی آن کمی به سمت پایین متمایل بود. مردمک چشمانم قهوه ای و درست نقطه مقابل چشم شیدا بود . با خودم فکر کردم اگر رنگ چشم من هم مثل شیدا عسلی بود چطور میشدم . حدس زدم این رنگ چشم به من نمی آید. زیرا شیدا سفید و بور بود و من مشکی و سبزه. در عوض بینی و دهانمان جفت هم بود هر دو هم به مادر برده بودیم و این تنها خصیصه ظاهری مشترکی بود که با هم داشتیم وگر نه اگر کسی ما را با هم می دید به سختی میتوانست باور کند ما هر دو خواهریم. من و شیدا از نظر اندام هم با هم با هم متفاوت بودیم شیدا ظریف و ریزه میزه بود و من بلند و کشیده. با ورود عزیز به اتاق وانمود کردم مشغول برداشتن شانه از جلوی آینه هستم . عزیز به من نگاه کرد و گفت :
_شیوا جون من دارم میرم خرید حواست به غذا باشه ته نگیره.
سپس چادرش را از چوب لباسی برداشت و بعد از خداحافظی رفت. با بیحوصلگی از اتاق خارج شدم و به طرف آشپزخانه رفتم . با خودم فکر میکردم چقدر روزها یکنواخت و تکراری است . بدون شک قبلا هم همین طور بود ولی من متوجه نبودم اما با رفتن شیدا این فکر به ذهنم آمد که چقدر بیهوده زندگی میکنم . از همان موقع بود که به فکر افتادم برای خودم کاری دست و پا کنم تا خودم را از روزمرگی نجات بدهم. شیدا پانزده روز بعد باز هم زنگ زد این بار اثری از ناراحتی در صدایش نبود . با این که مکالمه اش مثل دفعه قبل کوتاه بود اما خیالمان راحت شد که حالش خوب است . او گفت نامش را در یک موسسه زبان نوشته و قرار است برای ورود به دانشگاه یک دوره زبان را بگذراند. از شنیدن این خبر خوشحال شدم چون میترسیدم بعد از ازدواج دیگر به فکر درس خواندن نیفتد و حیف بود آن همه استعداد بیهوده به هدر برود. بار سوم بیست روز بعد تلفن کرد ، باز هم کوتاه و مختصر و برای اینکه ما را از نگرانی بیرون بیاورد ، او هر بار تلفن میکرد دوست داشت ما حرف بزنیم تا از اوضاع ایران با خبر شود ، چند بار از او پرسیدم چه خبر از خودت ؟ و به این وسیله خواستم از حال خودش برایم تعریف کند اما او هر بار به گفتن این جمله اکتفا میکرد " همه چیز روبراهه " و بعد سوالی از من میپرسید که مجبور میشدم جوابش رو بدهم .
چند ماه از رفتنش گذشته بود و هیچ وقت فرصت نشد از او بپرسم روزها را چطور میگذراند . آنجایی که زندگی میکند چطور جایی است ؟ خانه اش چطور است ؟ کامران چه اخلاقی دارد ؟ و هزاران سوالی که تا به یاد او میافتادم در ذهنم نقش میبست. وقتی دیدم پاسخگوی سوالاتم نیست با خودم گفتم بهتر است برایش نامه بنویسم . دفعه بعد که شیدا تلفن کرد از او خواستم آدرس منزلش را بدهد تا برایش نامه بنویسم . شیدا گفت که آدرس دقیق ندارد و قرار شد آن را از کامران بگیرد و دفعه بعد که تلفن کرد آدرس را بدهد . این موضوع چند ماه طول کشید زیرا یک بار که فراموش کرده بود از کامران آدرس بگیرد و بار دیگر آدرس را جایی نوشته بود که پیدا نمیکرد ، ولی عاقبت بعد از چند ماه که آدرسش را به من داد . او از پشت تلفن یکی یکی حروف و شماره های آدرسش را برایم میخواند و من مینوشتم . صدای تلفن خوب نمیرسید و او مجبور بود برای اینکه من حروف را درست بنویسم برای هر کلمه مثال بیاورد، مثلا ام مثل موش ، ملوس ، اف مثل فلفل ، فردا و خلاصه به این ترتیب حروف را یکی یکی برایم تشریح کرد تا من بتوانم آدرسش را بنویسم . همان شب نامه مفصلی برایش نوشتم و سوالاتی که دوست داشتم در مورد او بدانم عنوان کردم و در آخر نامه از او خواستم اگر میتواند چند عکس هم از خودش و کامران برایم بفرستند. صبح روز بعد هم نامه را پست کردم و به امید جواب روزشماری کردم . بیشتر از یک ماه طول کشید تا شیدا به منزلمان زنگ زد بعد از اینکه حالش را پرسیدم گفتم :
_نامه ام به دستت رسید ؟
_اره دو هفته ای میشه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:43 ب.ظ
 
ارسال: #22
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_خوندی ؟
_مگه میشه نخوانده باشم ؟
_جوابش رو ننوشتی ؟
باشه وقت کردم مینویسم
_مگر چه کار میکنی ؟
_کلاس زبان میرم .
و بعد از کمی صحبت گوشی را به عزیز دادم تا او هم با شیدا حال و احوال کند ، دو سه ماهی گذشت ولی نامه ای از شیدا به دستم نرسید بار دیگر که به او گفتم :
_مثلا میخواستی جواب نامه ام رو بنویسی ، پس چی شد ؟
_اصلاً یادم نبود ، باشه مینویسم .
ولی او حتی یک خط هم برایم ننوشت و تمام سوالاتم را بی جواب گذاشته بود. در عوض چند تا عکس برایم فرستاد که فقط در یکی از آنها کامران در کنارش ایستاده بود. در باقی عکسها خودش تنها بود. ابتدا به عکسی که او و کامران کنار هم ایستاده بودند دقت کردم . قد شیدا تا شانه های کامران بود به خاطر همین حدس زدم قد متوسطی دارد، تیپ کامران بد نبود لباس اسپرتی به رنگ قرمز به همراه شلوار جین به تن داشت و کلاه لبه داری را به صورت کج سرش گذاشته بود. باز هم صورتش خیلی واضح مشخص نبود ولی یک چیز کاملا مشهود بود و آن اینکه شیدا خیلی از او سرتر است. شیدا در آن عکس بلوز بنفش و شلوار مشکی داشت . در عکسهای بعدی هم تیپهای مختلف داشت. یک بار بلوز و دامنی به رنگ آبی آسمانی یک بار تاپ آستین کوتاهی به رنگ سفید به همراه شلوار جین و در یک عکس هم لباس دکلته ای به رنگ مشکی تنش بود. حدس زدم عکس آخر را جدید انداخته است زیرا در آن عکس موهایش را تا شانه اش کوتاه کرده بود . عزیز به دقت یکی یکی عکسها را از نظر گذراند. در حین دیدن عکسها چهره اش چنان درهم بود که حدس زدم خیلی دلتنگ اوست. او بعد از دیدن عکسها رو به من کرد و گفت :
_شیوا به نظرت این عکسها رو توی خیابون گرفتن ؟
من که تازه به این موضوع دقت کرده بودم متوجه شدم در زمینه عکسهای تکی شیدا منظره ای از طبیعت و خیابان وجود دارد و پشت عکس دو نفرهای که انداخته بودند برج معروف ایفل قرار داشت .از دقت عزیز تعجب کردم و گفتم:
_خب اره ، حالا چطور مگه ؟
عزیز با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت :
_یعنی شیدا اونجا بی حجابه ؟
تازه متوجه منظور عزیز شدم . خندیدم و گفتم :
_عزیز اونجا خارجه ها .
عزیز اخم کرد و گفت :
_باشه مگه خدا اونجا نیست ؟
خنده روی لبانم خشکید . شانه بالا انداختم و چیزی نگفتم . عزیز که معلوم بود خیلی پکر شده بلند شد و رفت و من همان طور که به عکسها خیره شده بودم به فکر فرو رفتم. چند ماه بعد از رفتن شیدا چنان از بی حوصلگی و کسالت به تنگ آمدم که تصمیم گرفتم فکرم را عملی کنم و کاری دست و پا کنم . میدانستم قبل از هر چی باید رضایت عزیز را بگیرم . یکبار که او حسابی سرحال بود گفتم:
_عزیز حوصله ام خیلی سر میره و میخوام کار کنم .
عزیز لبخندی زد و گفت :
_چه کار کنی ؟
_نمی دونم چه کاری ، باید فکر کنم .
_آها یعنی میخوای بری بیرون کار کنی ؟
سرم را تکان دادم و خدا خدا میکردم مخالفت نکند. خوشبختانه عزیز حرفی مبنی بر مخالفت نزد ، ولی گفت :
_می خوای با لیلا خانوم صحبت کنم بری پیشش ؟
_نه حوصله آرایشگاه و این جور کارها رو ندارم، باید برم دوره ببینم و کلی خرج کنم تازه معلوم نیست بتونم کار کنم یا نه .
عزیز به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت :
_باشه مادر خودت میدونی . ماشا الله خودت دیگه عاقل و بالغی
از این حرفش خوشحال شدم و با خودم گفتم " این از رضایت عزیز ، حالا مونده پیدا کردن کار." برای پیدا کردن کار زیاد معطل نشدم . هنوز مانده بودم دنبال چه کاری بگردم که یک روز خیلی اتفاقی چشمم به یک آگهی افتاد که نوشته بود شرکتی برای پاسخگویی به تلفن احتیاج به منشی دارد. با خودم گفتم پاسخگویی به تلفن که احتیاج به آموزش و مهارت ندارد و با این فکر به شماره تلفنی که پایین آگاهی درج شده بود زنگ زدم . کسی که تلفن را جواب داد بدون اینکه از من سوالی بپرسد گفت روز بعد به این آدرس مراجعه کنید . وقتی آدرس را مینوشتم متوجه شدم حوالی میدان ونک است . از او پرسیدم کارتون شرایط خاصی دارد ؟ مرد که فهمیدم کارگر آن شرکت است گفت :
_خانم من چیزی در این مورد نمیدونم ، شما فردا صبح تشریف بیارید از خودشون سئوال کنید .
صبح روز بعد به آدرسی که داده بودند رفتم راه طولانی و خسته کننده بود چند بار بین راه تصمیم گرفتم برگردم اما با خودم گفتم تا حالا که اومدم بقیه اش رو هم برم ببینم چی میشه . عاقبت پرسان پرسان خیابان محل شرکت را پیدا کردم . ابتدا فکر میکردم آن شرکت هم مثل سزمان های دولتی سر در و تابلویی مشخص دارد اما وقتی پلاک را پیدا کردم متوجه شدم شرکت در ساختمان شیک و لوکسی واقع شده که تابلویی هم ندارد . زنگ در را به صدا در آوردم . لحظاتی بعد مردی از پشت آیفون گفت :
_بفرماتید
_برای کار آمدم . قبلا زنگ زده بودم .
_بفرمائید تو تشریف بیارید طبقه دوم واحد دو.
در باز شد و من وارد ساختمان شدم . راهروی شیک و وسیعی پیش رویم میدیدم که از دو طرف پلکانی به طرف بالا میخورد. نمیدانستم ازکدام راه باید بروم که چشمم به تابلوی راهنما افتاد و فهمیدم باید از پلکان سمت راست بالا بروم. چند پله که بالا رفتم چشمم به در چوبی قهوه ای رنگی افتاد که روی آن نوشته بود دو . لحظه ای جلوی آن ایستادم و هنوز دستم را روی زنگ نگذاشته بودم که مرد مسنی در را به رویم باز کرد و تعارف کرد داخل شوم. سپس مبلهایی را که وسط هال قرار داشت نشانم داد و گفت چند لحظه منتظر بمانم . سپس خودش به طرف اتاقی که گوشه هال قرار داشت رفت و در آن را زد و داخل شد . با این که اولین بار بود پا به چنین مکانی میگذاشتم ولی هیچ هراسی نداشتم . در عوض با شوقی کودکانه به دکوراسیون شیک و زیبای هال نگاه میکردم که در همان اتاق باز شد و مرد مسن خطاب به من گفت :
_خانم بفرمائید .
بالاخره از جایم بلند شدم و به طرف اتاق رفتم . وقتی وارد اتاق شدم با مرد تقریبا مسنی که پشت میز نشسته بود مواجه شدم . مرد کت و شلواری به رنگ طوسی روشن و بلوزی سفید به تن داشت که با موهای جو گندمی اش هماهنگ بود. با ورود من او نگاهش را از روی کاغذهایی که روی میزش بود گرفت و نگاه دقیقی به سر تا پای من انداخت و بعد از من خواست ربرویش بنشینم . دقایقی طول کشید تا او ورقه ها را دسته کرد و کنار گذاشت سپس عینکش را از چشم برداشت و روی آن گذاشت. سپس دستهایش را در هم قلاب کرد و بعد از نگاه دقیقی به من گفت :
_اسم شما ؟
_شیوا آذین .
سرش را تکان داد و گفت :
_من هومن ملکی مدیر عامل این شرکت هستم..
در این وقت تقه ای به در زده شد و مردی که در را به رویم باز کرده بود با سینی که داخل آن دو فنجان چای بود داخل شد . او یکی از فنجانها را جلوی من گذاشت و یکی دیگر را جلوی مردی که خود را ملکی معرفی کرده بود . سپس خواست از اتاق خارج شود که ملکی صدایش زد و گفت :
_آقا عزت ساعت دوازده با پویان قرار دارم قبلش حتما یاداوری کن یک زنگ
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:44 ب.ظ
 
ارسال: #23
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۲۶۰-۲۸۰
مراقبت کنه
عزیز با دست روی گونه اش زد و گفت :
_بمیرم برای بچه ام پس بگو چرا توی خواب بچه ام رو پژمرده میدیدم . گفتی کجا فرستادتش ؟
پدر گفت :
_می گفت پیش یکی از دوستانش.
عزیز با نگرانی گفت :
_ابراهیم نکنه نخواسته راستش رو بگه ؟ نکنه بالایی سر شیدا اومده باشه ؟
پدر که نگرانی از تمام صورتش پیدا بود گفت :
_نه مادر بد به دلت راه نده ، ان شا الله که این طور نیست ، اون که نمیخواد دروغ بگه .
از شدت ناراحتی بدون اینکه خودم بفهمم مشغول جویدن لبانم بودم که با نگاه عزیز به خودم آمدم . عزیز رو به پدر کرد و گفت :
_ابراهیم نکنه با هم دعواشون شده ؟
پدر لبانش را جمع کرد و سرش را به طرفی خم کرد ، به این معنی که شاید سپس دستی به چانه اش کشید و گفت :
_کامران می گفت بهتره یک سر برم پیش شیدا.
من و عزیز هر دو با هم گفتیم :
_چی ؟
پدر نگاهی به من و عزیز کرد و تکرار کرد :
_کامران میگفت مریضی شیدا از تنهاییه ، میگفت بهتره یک مدت یکی از اون مراقبت کنه .
عزیز حرف دل مرا به زبان آورد :
_خب چرا نمی فرستدش ایران ؟
پدر گفت:
_کامران که می گفت شیدا خودش نمیخواد بیاد ایران !
با خودم فکر کردم شیدا اونجا هم دست از غد بازی هاش بر نداشته . عزیز با نگرانی گفت :
_یعنی کامران میخواد بری اون جا شیدا رو بیاریش ؟
پدر سرش را به نشانه منفی بالا برد و گفت :
_نه فکر نکنم . میگفت شیدا اینجا درگیر بچه و این جور برنامه هاست. راستش من اون قدر توی فکر مریضی شیدا بودم که متوجه حرفهاش نشدم ، فقط یادمه آخر سر گفت چند روز دیگه زنگ میزنه تا اگر تصمیم به رفتن گرفتم ترتیب فرستادن دعوتنامه رو بده.
پدر دیگر چیزی نگفت و به فکر فرو رفت ، عزیز هم به یک نقطه خیره مانده بود و من نیز از جایم بلند شدم تا بقیه رختخوابها را پهن کنم . با خودم فکر میکردم چرا شیدا این قدر از ایران بدش میاد ؟ و بعد با حرص میگفتم شاید فکر کرده اگر بیاد اون جا رو ازش می گیرن نمیدانم چرا از شیدا عصبانی بودم . شاید به خاطر اینکه مراقب خودش نبود و مریض شده بود و شاید هم به خاطر اینکه یک کشور غریبه را به وطن خودش ترجیح میداد و شاید به خاطر اینکه آنقدر بی فکر بود که فکر نمیکرد ما چقدر نگرانش هستیم. با ناراحتی سر جایم دراز کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. اما خوابی در کار نبود. این شیوه همیشگی من برای فکر کردن بود . به این فکر میکردم اگر واقعا کامران راست گفته باشد و بیماری شیدا چیز ساده ای بود او زنگ نمیزد ، شاید هم چیز دیگری در میان بود و او به ما نگفته بود. شیدا حتی برای زایمان شروین هم به ایران نیامد دلیلش را هم این طور میگفت که امکانات آنجا بهتر از اینجاست. بیچاره عزیز تا شیدا نه ماهش را پشت سر بگذارد و زایمان کند کلی حرص و جوش خورد. بعد از زایمان شیدا ، عزیز همیشه نگران بود و دلشوره داشت که نکند شیدا به خودش نرسد یا کسی نباشد از او پرستاری کند . یک بار که عزیز به کامران گفته بود شیدا را بفرستد ایران تا از او پرستاری کند کامران گفته بود که برای شیدا پرستار گرفته، حالا چه شده بود که او را به منزل دوستش فرستاده بود تا از او پرستاری کند ؟ هر چه فکر کردم به نتیجه خوبی نرسیدم . جز اینکه جریان غیر از چیزی است که کامران عنوان کرده بود . شاید به قول عزیز بین او و کامران اختلاف افتاده بود ؟ از شیدا بعید نبود همسری که آنقدر شتاب زده انتخاب کرده بود دلش را زده باشد. تازه خوابم برده بود که عزیز تکانم داد و با عجله گفت :
_پاشو شیوا جون ، پاشو که خواب موندیم .
آنقدر خسته بودم که نای بلند شدن نداشتم به عزیز گفتم :
_من سحری بمی خورم .
عزیز گفت :
_پاشو مادر اصل کار همین سحری خوردنه، نمیخورم هم نداریم . فردا ضعف میکنی . پاشو که یک ربع مونده به اذان.
به سختی از جا بلند شدم . پدر را دیدم که وارد اتاق شد صورتش را شسته بود تا خواب از سرش بپرد. سلام کردم و برای شستن صورتم به آشپزخانه رفتم . لحظات به سرعت سپری میشد و من تنها توانستم چند لقمه غذا آن هم با عجله فرو بدهم ، تا عزیز استکانهای چای را پر کرد رادیو الام کرد اذان صبح به افق تهران... عزیز با حسرت به استکانهای چای نگاه کرد و گفت :
_خدا کنه فردا تشنه مون نشه.
پدر لبخندی زد و گفت :
_چه چائی های خوشرنگی ، حیف که قسمتمون نبود.
سپس بلند شد تا برود وضو بگیرد. من هم سفره را جمع کردم و بعد از خواندن نماز صبح به تختخواب رفتم و آنقدر خوابم میآمد که آرزو کردم حالا حالاها صبح نشود.


فصل ۱۷


حتی در خواب هم نمیدیدم قرعه رفتن به فرانسه به نام من بیفتد. گاهی وقتها که به این موضوع فکر میکنم هنوز در حیرتم چطور دست سرنوشت مرا برای این سفر انتخاب کرد و چطور تدارکات سفرم جور شد . روزی که پدر گفت :
_شیوا من و عزیز تصمیم گرفتیم تو به جای من پیش شیدا بری.
ابتدا تصور کردم شوخی میکند ، بعد که متوجه شدم حرفش جدی است با تعجب گفتم :
_برای چی من بابا ؟
_راستش من فکر کردم رفتن من یک حسن داره و ده تا عیب ، حسنش اینه که شیدا رو میبینم و از دلتنگی در میام اما فقط یکی از عیب هاش اینه که اونجا سربار اون میشم ، و به جای اینکه باری از روی دوشش بردارم باعث اذیتش میشم .این جور که کامران می گفت اون احتیاج به کسی داره تا هم از تنهایی درش بیاره هم اینکه ازش مراقبت کنه و من فکر کردم هیچ کس بهتر از تو از پس این کار بر نمیاد.
با ناباوری گفتم :
_اما آخه ....
خودم هم نمیدانستم چه میخواهم بگویم . رو به عزیز کردم و گفتم:
_عزیز شما چی ؟ شما نمیخوای برین ؟
عزیز با لبخندی گفت :
_و الله بابات که جوونه این حرف رو میزنه وای به حال من پیره زن ، راستش من و بابات خیلی فکر کردیم ، رفتن ما به اون جا جز دردسر چیز دیگه ای نداره ، نه هم صحبت شیدا هستیم نه میتونیم کاری برای اون بکنیم . اما تو بری ، هم ماشاالله جوونی و هم دمخور خوبی برای اونی .
پدر در ادامه حرفهای عزیز گفت :
_اره ، بابا جون این جوری حد اقل خیالمون راحته که تو خوب میتونی از شیدا مراقبت کنی .
به فکر فرو رفتم. ذوقی عجیب وجودم را گرفته بود. با خودم فکر میکردم خدایا یعنی خواب نمیبینم ؟ یعنی میشه برم فرانسه ؟ صدای پدر مرا از بهت بیرون آورد :
_شیوا جون بابا خودت چی میگی ؟
گیج و منگ به پدر نگاه کردم و بعد گفتم :
_اگه شما این طور صلاح میدونید من حرفی ندارم.
یک هفته طول کشید تا کامران به پدر تلفن کرد و پدر به او گفت که تصمیم گرفته است مرا به آنها بفرستد. گویا کامران هم تصمیم او را تایید کرده بود ، وقتی پدر گوشی را گذاشت گفتم :
_شیدا حالش چطور بود ؟
پدر گفت :
_کامران گفت خدا رو شکر بهتره.
عزیز گفت :
_کامران نگفت کجاست که نمیتونه صحبت کنه ؟
پدر گفت :
_چرا ازش پرسیدم ، گفت خونه یکی از دوستانشونه.
عزیز با کلافگی گفت :
_مگه این خونه دوستش تلفن نداره ؟
پدر گفت :
_دیدی که من هم همین رو ازش پرسیدم اما یا یادش رفت یا اینکه نخواست جواب بده .
عزیز آهی کشید و سرش را رو به آسمان کرد و گفت :
_خدایا ما که دستمون جایی بند نیست الان هم نمیدونیم اون بچه در چه حالیه و چه کار میکنه ، اما هر کجا که هست خودت نگهدارش باش.
من و پدر زیر لب امین گفتیم. عزیز رو کرد به پدر و گفت :
_حالا قرار شد چی کار کنه ؟
پدر که حسابی در فکر بود نفس عمیقی کشید و گفت :
_هیچی اول باید دعوتنامه بفرسته تا ببینم بعد باید چه کار کنیم .
فردای آن شب پدر به ارشیا زنگ زد تا از او بپرسد برای گرفتن گذرنامه چه باید کنیم . ارشیا وقتی از پدر شنید که قرار است من به جای او به فرانسه بروم دلیلش را جویا شد و پدر برای او توضیح داد که چرا این تصمیم را گرفته . نفهمیدم ارشیا به پدر چه گفت که او این طور جوابش را داد :
_آخه دایی جان من که کاری از دستم بر نمیاد، باز شیوا میتونه از شیدا مراقبت کنه ... آخه چرا ؟.... یعنی میگی نمیگذارند ؟.... خوب باشه ... کی میای ؟ باشه دایی ... عجله که نه ولی هر چی زودتر. باشه بهتره... باش صبر میکنم . به خانمت هم سلام برسون.... نه خداحافظ
وقتی گوشی را گذاشت عزیز گفت :
_ارشیا چی میگفت ؟
پدر که در فکر بود گفت :
_ارشیا میگفت صلاح نیست شیوا بره ، بهتره خودم برم.
دلم یک جوری شد ، از ارشیا خیلی لجم گرفت . پدر دستی به چانه آش کشید و گفت :
_نمی دونم چه کار کنم . از طرفی هم شاید حق با ارشیا باشه . و شاید فرستادن شیوا درست نباشه.
حالم خیلی گرفته شد و با خودم گفتم " فرانسه بی فرانسه همه آش هم تقصیر ارشیاست. اصلاً بگو به تو چه که کی میره کی نمیره ؟ " صدای عزیز مرا متوجه او کرد :
_آخه ابراهیم اگه خدای نکرده شیدا واقع مریض باشه یکی باید باشه براش غذا بپزه و اون و بچه آش رو ضبط و ربط کنه این کارها که از تو بر نمیاد
پدر هم سرش را تکان داد و گفت :
_من هم همین فکر رو میکنم حضور من اونجا به درد شیدا نمیخوره . میترسم برم بچه ام بیفته توی دردسر که از بابای علیلش هم مراقبت کنه.
این حرف پدر خیلی ناراحتم کرد گفتم :
_این حرفا چیه بابا ؟ چرا بی خودی روی خودتون عیب میگذاری ؟ ارشیا یک چیزی گفته چه صلاحیه که فقط اون میدونه ، تازه مگه من میخوام برم پیش غریبه ؟ دارم میرم پیش خواهرم و شوهرش . گذشته از این موضوع چرا اون موقع که شیدا تک و تنها رفت اینقدر نگرانی نداشتید ؟
حرف من تاثیر زیادی روی هر دو آنها گذاشت ، احساس کردم از یک بار سنگین فکری رها شدند . عزیز سرش را به نشانه تایید حرف من تکان داد و گفت :
_اره شیوا راست میگه ، نمیخواهیم که پیش غریبه بفرستیمش .
نفس راحتی کشیدم و باز هم امیدوار شدم .شب بعد کامران به منزلمان زنگ زد و به پدر گفت که دعوتنامه را به نام من فرستاده است و این به معنی پایان دادن به تردید پدر بود و به قول معروف دیگر کار از کار گذشته بود. وقتی ارشیا به پدر تلفن کرد پدر جریان را به او گفت او هم دیگر حرفی نزد و برای پدر توضیح داد برای گرفتن گذرنامه چکار باید کرد. روز بعد از آقا رحیم چند ساعت مرخصی گرفتم تا به همراه پدر برای گرفتن گذرنامه اقدام کنم . ابتدا من و پدر به پستخانه رفتیم و بعد از گرفتن فرم و ریختن وجوهی به بانک به محضر رفتیم تا پدر رضایت کتبی بدهد . سپس مدارک را به پستخانه بردیم و تحویل دادیم . وقتی کارمان تمام شد ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود آن قدر خسته و تشنه بودم که دیگر نای ایستادن نداشتم چه برسد به رفتن به کارگاه به این ترتب آن روز خودم کار را تعطیل کردم. فردای آن روز نزدیک افطار بود ای زنگ در منزل به صدا در آمد. عزیز مشغول وضو گرفتن بود ، چادرش را از روی رختخواب برداشتم و همانطور که آن را روی سرم میانداختم با خودم فکر میکردم چه کسی پشت در است . وقتی در را باز کردم با چهره دلنشین و دوست داشتنی مینا روبرو شدم . نزدیک به دو هفته شاید هم بیشتر بود که ندیده بودمش. سرش را به طرفی خم کرده بود و در دستش کاسه ای آش بود. با دیدن من گفت :
_سلام خانم خانما چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد هیچ معلومه تو کجایی دختر ؟
نفرت از او چنان از دلم بیرون رفت که شک داشتم اصلاً زمانی وجود داشته. هیچ وقت تا این اندازه از خودم خشمگین و در آین حال خجل نبودم . دیدن او به من فهماند که چقدر در موردش بی انصافی کرده ام ، صورتش را بوسیدم . اما به این قانع نشدم و یک بار دیگر دستانم را به گردنش انداختم و از صمیم قلب بوسیدمش و در دل از او معذرت میخواستم . مینا مهسا را با خود نیاورده بود و نمیخواست داخل شود . او کاسه آش را داد وگفت که به عزیز سلام برسانم و رفت . تا زمانی که در خم کوچه از نظرم ناپدید شد نگاهش میکردم با دلی گرفته در کوچه را بستم و به اتاق برگشتم. وقتی کاسه آش را به دست عزیز میدادم به حدی در فکر بودم که نفهمیدم چه گفت . فقط زمانی به خودم آمدم که گفت :
_شیوا حواست کجاست ؟ پرسیدم کی بود ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:44 ب.ظ
 
ارسال: #24
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_مینا
عزیز گفت :
_ا .. دستش درد نکنه . پس چرا نیامد تو ؟
_مهسا توی خونه تنها بود.
عزیز کاسه آش را از دستم گرفت و سر سفره گذاشت و من رفتم لب پنجره نشستم و تا موقعی که اذان گفته شد در فکر بودم . پنجشنبه شب بود که مردی به منزلمان تلفن کرد و گفت که با پدر کار دارد. پدر هنوز نیامده بود . گفتم او منزل نیست مرد خودش را مازیار معرفی کرد و گفت از آشنایان آقای محبی است . با خودم فکر کردم کدام محبی ؟ یعنی آشنای کامرانه ؟
صدای مرد حواس مرا جمع کرد :
_خانم لطفا به آقای آذین پیغام بدهید بنده تماس گرفتم اگر میشود با این شماره تماس بگیرند.
مرد شمارهای داد که من آن را گوشه دفتر تلفن یاداشت کردم . شب که پدر آمد موضوع را به او گفتم. پدر نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
_الان که دیره فردا زنگ میزنم . ببینم چه کار داره ؟
همان شب نیز کامران زنگ زد و سفارش کرد برای گرفتن گذرنامه با مردی به نام مازیار تماس بگیریم تا ما را راهنمایی کند . پدر به به او گفت که خود مازیار با ما تماس گرفته است و کامران گفت که او راحت تر میتواند برای من ویزا بگیرد. شب قبل از پانزدهم ماه رمضان عزیز چند پیمانه برنج خیس کرده بود تا روز بعد به مناسبت ولادت امام حسن (ع) شله زرد بپزد.همان شب به من گفت :
_شیوا میخواستم یک شب افطار مینا رو دعوت کنم بید اینجا نظر تو چیه ؟
_خیلی خوبه من هم میخواستم یک سر برم پیشش اگه خواستن پیغامتون رو بهش میدم.
عزیز با خوشحالی گفت :
_باشه مادر میخوای فردا برو که هم براش شله زرد هم ببری و هم دعوتش هم کنی .
موافقت کردم و قرار شد برای جمعه مینا را دعوت کنیم. عصر روز بعد عزیز دو کاسه شله زرد داد که یکی را برای مینا ببرم و دیگری را برای فروغ خانم، وقتی در زدم فروغ خانم داخل حیاط بودو بالافاصله در را به رویم باز کرد . سلام کردم ابتدا مرا نشناخت اما وقتی دقیق دقت کرد گفت :
_ا... شما نوه ثریا خانم هستی ؟
پیش خودم گفتم ما شا الله به این هوش و حواس، حالا خوبه فقط یک ماهه که نیومدم اینجا.او از جلوی در کنار رفت و تعارف کرد داخل شوم . سپس حال عزیز را پرسید . با چند جمله سر و ته حرف را در آوردم زیرا اگر دل به دلش می دادم میخواست تا اذان وقتش را با حرف زدن با من پر کند. یکی از شله زردها را به او دادم که خیلی خوشحال شد و تشکر کرد ، گفتم با اجازه میرم پیش مینا. فروغ خانم سرش را تکان داد و گفت :
_بفرمایید کاسه رو خالی میکنم میدم مینا خانم .
_قابلی نداره.
_سلامت باشی به ثریا خانم سلام من رو برسون
_بزرگی تون رو میرسونم
سپس از او خداحافظی کردم و به طرف اتاق مینا رفتم. قبل از داخل شدن از پشت شیشه مینا را دیدم که پشت چرخ خیاطی نشسته و مشغول کار بود. سفره افطارش نیز وسط اتاق پهن بود. او هنوز متوجه حضور من نشده بود. فهمیدم صدای چرخ مانع از این شده که او صدای زنگ در کوچه را بشنود. مهسا نیز داخل روروک قرار داشت و مرتب به این طرف و آن طرف میرفت . مینا پایه روروک را با طناب به میز چرخش بسته بود که از یک حد دورتر نرود. مهسا مرتب به طرف سفره میرفت و وقتی به آن نمیرسید به طرف دیگر میرفت . در این هنگام مرا دید و چنان ذوق کرد که مینا را متوجه خودش کرد. مینا سرش را به جهت نگاه مهسا چرخاند و مرا دید . سپس با خوشحالی از پشت چرخ بلند شد و آمد در را باز کرد و با خنده گفت :
_پس بگو این وروجک چرا بال بال میزنه. نگو خاله شیواش رو دیده .
و دستانش را باز کرد و مرا در آغوش گرفت. بعد از بوسیدن او کاسه را به دستش دادم و به طرف مهسا رفتم و او را که از شدت ذوق کم مانده بود خودش را از روروک بیرون بیندازد بغل کردم . مهسا چنان با خوشحالی صورتم را میبوسید که ناخودآگاه اشک در چشمانم جمع شد. مینا جلو آمد تا او را از بغل من بگیرد و در همان حال گفت :
_مامان بوس دیگه بسه صورت خاله رو حسابی تف مالی کردی .
تا مینا دستانش را دور کمر او گذاشت و خواست از من جدایش کند مهسا دستانش را دور گردنم حلقه و شروع به مقاومت کرد. او را به خود فشار دادم و گفتم:
_ولش کن بگذار بغلم باشه دلم برای عروسکم یک ذره شده بود.
تا دقایقی قبل از اذان منزل مینا بودم . با او در مورد شیدا صحبت کردم و حتی گفتم چه حدسهایی در مورد او زده ام . مینا دلداری ام داد و گفت که بیجهت خودم را ناراحت نکنم . حرفهای او اثر خوبی در روحیه ام داشت. یک لحظه وقتی نگاهم به ساعت افتاد با عجله از جا بلند شدم ، مینا اصرار کرد افطار پیشش بمانم اما گفتم عزیز منتظرم است. بار دیگر به او یادآور شدم جمعه برای افطار منتظرش هستیم و بعد از بوسیدن مهسا از آنها خداحافظی کردم ، در راه تنها به یک موضوع فکر میکردم و آن اینکه مینا بهترین دوست برای من و بهترین همدم برای عزیز و بهترین همسر برای پدرم است.وقتی به خانه رسیدم برخلاف تصورم عزیز نگرانم نبود. وقتی پرسیدم با لبانی وقتی رسیدم با لبانی خندان و چشمانی که برق در آن می درخشید حال مینا را جویا شد. وقتی صحبت میکردم احساس کردم عزیز منتظر است من نظرم را در مورد او بیان کنم . اما من قصد داشتم بعد از مهمانی افطار روز جمعه نظر آخرم را بگویم و یا بقولی قال قضیه را بکنم . روز جمعه از راه رسید . پدر میدانست مهمان داریم و آن روز خیلی به خودش رسیده بود. راستش از اینکه احساس میکردم پدر بی صبرانه منتظر آمدن میناست خیلی لجم گرفت اما این احساس تا زمانی با من بود که مینا نیامده بود. با آمدن مینا و دیدن او تمام احساس بد از وجودم رفت و محبت و علاقه جایش را پر کرد. پدر با رغبت تمام مهسا را در آغوش گرفت و مثل همیشه مشغول بازی و او شد. مهسا هم با شادمانی تمام به اصطلاح صورت پدرم را می بوسید. مینا خجالتی و محجوب گوشه ای نشسته بود و به زحمت چند کلام صحبت میکرد .افطار در محیطی دلچسب و صمیمی صرف شد پدر که میدانست با حضور او مینا معذب است به بهانه خواندن نماز به مسجد رفت و در حالی که مینا و عزیز مشغول صحبت بودند من کنار مهسا دراز کشیدم تا او را بخوابانم .خیلی طول نکشید که مهسا به خواب رفت، همانطور که دراز کشیده بودم به این فکر میکردم که چقدر عزیز از حضور مینا خوشحال است . آن شب وقتی مینا خواست به خانه اش برگردد من و پدر او را تا جلوی در منزلش همراهی کردیم. وقتی به خانه برگشتم قبل از خواب عکس مادر را در آغوش گرفتم و در حالی که با او درد دل میکردم از او خواستم با رضایتی که به ازدواج پدر میدهم او هم از من راضی باشد. خیلی دوست داشتم مادر بخوابم می آمد و این کار را تایید میکرد اما میدانستم نباید خرافاتی فکر کنم .
فردای آن روز بعد از اینکه از سر کار برگشتم به عزیز گفتم من با ازدواج مینا و پدرم مخالفتی ندارم. اما باید دید خودشان چه تصمیمی میگیرند. عزیز که از فرط خوشحالی نمیدانست چه کند بلند شد و صورتم را بوسید و برایم آرزوی خیر کرد و بعد گفت :
_تو نمیدونی با اینکارت چقدر خدا رو از خودت خوشنود کردی الهی خیر ببینی مادر که دل من رو شاد کردی.
با لبخند گفتم:
_عزیز باور کنید نمیدونستم اینقدر به مینا علاقه دارید .
عزیز با خوشحالی گفت :
_اره بخدا این دختر مثل فرشته است ، به خدا نظر کردم اگه وصلت جور بشه اش بپزم قسمت کنم .
_عزیز ما که نمیدونیم نظر مینا در این باره چیه ؟ نکنه یک وقت تو رودربایستی قرار بگیره ؟
_کدوم رودربایستی مادر ، ازدواج که تعارف نداره. ما پیشنهاد میکنیم دیگه خودش میدونه. قبول کنه یا نه.
_خلاصه طوری نشه به خاطر اینکه شما رو دوست داره به این وصلت راضی بشه .
_نه مادر من بلدم چه کار کنم ، به همون خدا قسم حتی اگه یک ذره هم ناراضی باشه من حتی اصرار هم نمیکنم . مینا چه عروسم بشه چه نشه مثل بچه هام برام عزیزه.
بخوشی گفتم:
_باشه عزیز بگذار به عمه اعظم بگم چی گفتید.
عزیز لبش را به دندان گرفت و گفت :
_نه مادر یک وقت بهش نگی
از سادگی او خندیدم و گفتم:
_باشه چون شمایید نمیگم.
عزیز هم خندید . همان لحظه فکری به ذهنم رسید و گفتم:
_راستی عزیز بابا این جریان رو میدونه ؟
_نه ، به جون خودت نه . من هنوز هیچی به اون هم نگفتم. گفتم بذار اول رضایت تورو بگیرم بعد با مینا صحبت کنم آخر سر به ابراهیم بگم چون دلم نمیخواد یک وقت دلش رو به چیزی خوش کنه .
با اینکه جواب سوالم را میدانستم گفتم:
_عزیز بنظرتون بابا راضی میشه دوباره ازدواج کنه ؟
عزیز لبانش را جمع کرد و گفت :
_چرا راضی نشه ؟ مرد همیشه به زن احتیاج داره. مینا هم که زن خوبیه. البته باید بگم شکوفه یک چیز دیگه بود او یک فرشته بود جای فرشته ها هم روی زمین نیست روحش شاد باشه .
و زیر لب شروکرد به خواندن فاتحه برای مادرم.به تبعیت از او من نیز شروع کردم به خواندن فاتحه و درهمان حال با خودم فکر میکردم چه جمله زیبایی" او یک فرشته بود و جای فرشته ها هم روی زمین نیست " عزیز زن با سوادی نبود اما آنقدر فهمیده بود که میدانست چطور حق مطلب را ادا کند . او با تعریفی که از مادر کرد نشان داد چقدر برای او ارزش قایل بوده و همین مرا راضی میکرد. با خودم فکر میکردم اگر عزیز به این کار راضی است پس حتما در آن خیر هست. آن روز من و عزیز با هم قرار گذاشتیم تا زمانی که با مینا صحبت نکرده و رضایت او نگرفته کسی از این موضوع باخبر نشود . اتفاقا روز بعد عمه اعظم زنگ زد و برای شب هجدهم ماه رمضان ما را به منزلش دعوت کرد. نمیدانم چرا اما باز هم دلم نمیخواست بروم. ولی این بار بهانه ای برای نرفتن نداشتم.
شبی که به منزل عمه رفتیم قبل از اذان به آنجا رسیدیم. عمه افسانه و آقا یاسر به اتفاق نادیا و آقا میثم و نادر که اینک برای خود مردی شده بود تازه از راه رسیده بودند و هنوز مشغول سلام و احوالپرسی بودند . هیچ یک از بچه های عمه حضور نداشتند . فقط پروانه را دیدم که با لبخندی جلو آمد و با محبت و علاقه بغلم کرد و چند بار صورتم را بوسید. او ماههای آخر بارداری اش را میگذراند با این وجود به نظرم زیبا تر از قبل شده بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بودم و به راستی دلم برایش تنگ شده بود. هنوز از سلام و احوالپرسی فارغ نشده بودیم که آیدا و منصور هم از راه رسیدند آیدا با دیدن من گفت :
_چه عجب شیوا خانم افتخار داده تو جمع حاضر بشه.
به شوخی گفتم:
_خودت یادت هست آخرین بار کی اومدی خونه عزیز ؟
آیدا که برای بوسیدنم جلو میآمد با چشم و ابرو به منصور که پشت سرش بود اشاره کرد و بعد گفت :
_بخدا نشد بیام.
احساس کردم با اشاره میخواست بگوید که منو نمیاره یا چیزی شبیه به آن ، منصور با همان نگاه هایی که خوب با آنها آشنا بودم ابتدا نگاهی به سر تا پای من انداخت و بعد گفت :
_به به شیوا خانم چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد.
خیلی خشک و رسمی پاسخ سلامش را دادم مثل همیشه دستش را جلو آورد تا دست بدهد با نفرت به او نگاه کردم و گفتم ببخشید روزه هستم.
و به این ترتب از دست دادن به او شانه خالی کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت :
_ا... مگه دست دادن هم روزه رو باطل میکنه ؟
جواب ندادم اما در دل گفتم اره مخصوصا اگر طرف آدمی مثل تو باشه هم اشغال و هم هالو که هنوز نفهمیده چقدر ازش بدم میاد. منصور هم که کنف شده بود رویش را از من برگرداند و مشغول صحبت با میثم شوهر نادیا شد.برای نشستن به اتاق پذیرایی بزرگ و مجلل خانه رفتیم. اتاق پذیرایی با یک در به سالن و با در دیگر به آشپزخانه راه داشت ، در طرف دیگر اتاق پذیرایی که سمت آشپزخانه بود میز بزرگ ناهار خوری بود که روی آن تدارکات افطار چیده شده بود. دقایقی بعد صدیقه خانم با سینی پر از لیوان وارد اتاق شد و از همان جا با عزیز و عمه افسانه سلام و احوالپرسی کرد و بعد مشغول چیدن لیوانها روی میز شد . او بعد از آماده کردن غذا و چیدن میز به منزلش رفت. در اتاق پذیرایی پروانه صندلی کنار من را برای نشستن انتخاب کرد . بلوز گشادی به رنگ عنابی تنش بود . وقتی دقت کردم شکمش زیاد برجسته نبود ، شاید هم چون چاق شده بود چنین به نظر میرسید. پروانه با لبخند نگاهم کرد و گفت :
_خیلی دلم برات تنگ شده بود راستش یکی دو بار خونتون زنگ زدم حالت رو بپرسم که عزیز گفت سر کاری
_اره عزیز بهم گفت ممنون که به فکرم بودی
_خب خودت خوبی ؟
بعد نگاه دقیقی به من انداخت و گفت :
_از آخرین بار که دیدمت لاغر تر شدی.
گفتم :
_چندوقته که فعالیتم زیاد شده .
_راستی شنیدم میخوای بری فرانسه.
_اگه خدا بخواد.
پروانه لحظه ای به چشمانم خیره شد و بعد لبخندی زد . لبخندش معنی خاصی داشت در این فکر بودم که معنی آن چیست که آهسته گفت :
_شیوا تو خیلی ماهی واقعا دوستت دارم.
تشکر کردم و تا خواستم دلیل ابراز محبتش را بپرسم زنگ در به صدا در آمد. پروانه با وجود سنگینی وزن با چابکی از جا بلند شد و گفت :
_این ارشیاست.
عمه که جلوی در بود حرف او را شنید و گفت :
_بشین پروانه جان من در رو باز میکنم.
با وجود این پروانه پشت سر عمه از اتاق پذیرایی خارج شد. لحظه ای بعد ارشیا که پروانه نیز کنارش بود از در اتاق وارد شد. لبخند زیبایی روی لبش بود چهره اش با ریش پروفسوری که گذاشته بود خیلی تغییر کرده بود. مثل همیشه مرتب و آراسته بود . او جلو رفت و با تک تک افراد دست داد. نگاهم به پروانه افتاد که کیف ارشیا را در دیت داشت و با افتخار و علاقه به او چشم دوخته بود. در دلم ولوله ای به وجود آمد اما نه آنقدر که آرامش را از من بگیرد. ارشیا به من که رسید لبخند زد و گفت :
_به به چه عجب افتخار دادی..
سپس دستش را جلو آورد و گفت :
_خیلی خوش آمدی .
با او دست دادم و در همان حال گفتم :
_ممنونم
همان موقع منصور گفت :
_شیوا خانم روزه تون باطل شد.
بقیه با تعجب ابتدا به او و بعد به من نگاه کردند . منصور برای توضیح گفت :
_آخه وقتی من اومدم خواستم و ایشون دست بدم گفت ببخشید روزه ام . اما حالا با آقای دکتر دست داد.
نگاهی به او کردم و گفتم:
_مثل اینکه شما نشنیدید میگن دکتر محرمه.
همه خندیدند . منصور هم خندید اما معلوم بود از اینکه بار دیگر کنفش کرده ام حالش گرفته شده. ارشیا با لبخند به من نگاه کرد . یک لحظه یاد پروانه افتادم و سرم را به طرف او چرخاندم تا ببینم در چه وضعیتی به سر میبرد. او نیز جلوی در اتاق پذیرایی ایستاده بود و می خندید. ارشیا از بقیه عذرخواهی کرد و گفت میرود لباسش را عوض کند. سپس به طرف در اتاق رفت و قبل از خارج شدن کیفش را از دست پروانه گرفت و به او گفت :
_شما بشین من الان میام.
لحن صحبتش با محبت بود . پروانه مثل بچه حرف گوش کنی آمد و سر جایش نشست. در فکر او و ارشیا بودم که سرش را جلو آورد و گفت :
_شیوا چرا مانتو ات را در نیاوردی میخوای لباس راحت بهت بدم ؟
_نه ممنون لباس دارم.
_پس پاشو مانتوت رو در بیار و راحت باشی
_باشه میرم.
خیلی وقت بود که جمع فامیل را چنین دور هم ندیده بودم . به غیر از شیدا و آریا و البته مهشید همه بودند، رویم نمیشد از پروانه سراغ آریا و مهشید را بگیرم. البته از قبل میدانستم اختلافشان بالا گرفته اما این چیز تازه ای نبود. آن دو تقریبا از همان ابتدایی که با هم ازدواج کرده بودند اختلاف داشتند. دقایقی قبل از اذان مغرب عمه تعارف کرد سر میز برویم. من از اتاق بیرون رفتم تا هم مانتوام را در بیاورم و هم دستانم را بشویم. وقتی از دستشویی بیرون آمدم جلوی در با منصور روبرو شدم . او نیز به قصد شستن دست بیرون آمده بود. منصور نگاه پر کینه ای به من کرد و در حالی که لنخند زشتی هم بر لب داشت آهسته گفت :
_باشه شیوا خانم حالا دیگه ما رو سنگ رو یخ میکنی.
تا آمدم حرف بزنم ارشیا از در اتاق بیرون آمد و ما را دید . او با تعجب نگاهی به من و بعد به منصور انداخت و گفت :
_شیوا جان بفرمائید سر میز بقیه منتظرند.
با خجالت گفتم :
_داشتم میرفتم
سپس بدون لحظه ای تأخیر از کنار منصور گذشتم و به اتاق رفتم.چند صندلی کنار هم خالی بود با من صندلی بین پدر و نادر را که خالی بود برای نشستن انتخاب کردم و به طرف آن رفتم. پروانه گفت :
_شیوا جون بیا اینجا.
و به صندلی کنار دستش اشاره کرد . از او تشکر کردم و گفتم همینجا خوبه. لحظه ای بعد منصور و ارشیا به اتفاق هم داخل شدند. ارشیا به محض داخل شدن به اتاق به من نگاه کرد، نگاهم را دزدیدم و همان لحظه به یاد روزی افتادم که ارشیا من و آریا را جلوی اتاق آقا جون دیده بود. او رفت و روی یکی از صندلی های خالی نشست. عزیز که بین نادیا و آقا برزو نشسته بود به او گفت :
_ارشیا جان مادر برو بشین کنار خانمت.
ارشیا که در فکر بود نگاهی به عزیز انداخت و گفت :
_چی گفتید عزیز ؟
عزیز گفت :
_هیچی مادر گفتیم برو پیش خانمت توی غذا کشیدن کمکش کن.
ارشیا از جا بلند شد و گفت :
_بله چشم.
و رفت کنار پروانه نشست. با شروع اذان عمه گفت :
_قبول باشه بفرمائید.
نیم ساعت بعد آریا از راه رسید . تنها بود با دیدن او خیلی جا خوردم به شدت لاغر شده بود پای چشمانش گود افتاده بود و تارهای سفید مو روی سرش دیده میشد. به خودم گفتم " خدای من این چش شده ؟ چرا این طور شده ؟ آریا به طور جمعی با همه سلام و احوالپرسی کرد و رفت کنار پدرش نشست . عمه گفت :
_این همه وقت کجا بودی ؟ خیلی وقته منتظرتیم .
آریا گفت :
_کار داشتم.
عمه بلند شد و گفت :
_چای میخوری ؟
سرش را نه علامت منفی تکان داد. عمه سر جایش نشست و گفت :
_سوپ برات بکشم ؟
آریا باز هم سرش را به نشانه منفی تکان داد. و یک دانه بامیه برداشت و به دهانش گذاشت. عمه گفت :
_آریا جان شیرینی نخور اشتهات کور میشه.
و او بدون توجه به حرف عمه یک بامیه دیگر برداشت . متوجه آقا برزو شدم که به عمه اشاره میکرد کاری به کار او نداشته باشد. عمه هم نفس عمیقی کشید و شروع کرد به خوردن. رفتار عمه با آریا هنوز هم مثل آن وقتها بود درست مثل یک بچه کوچک که احتیاج به امر و نهی و مراقبت داشته باشد. آریا هم مثل آن وقتها تذکرات او را ندیده میگرفت و هر کاری که دلش میخواست انجام میداد.
بعد از افطار سنگین شده بودم . زیرا آنقدر گرسنه بودم که در خوردن زیاده روی کردم. وقتی بقیه به طرف دیگر اتاق رفتند و روی مبلها نشستند من و آیدا و نادیا میز را جمع کردیم. پروانه هم میخواست کمک کند که نگذاشتیم. همه جای منزل عمه شیک و زیبا بود اما از آشپزخانه اش بیشتر از همه جای دیگر خوشم میآمد. آنجا دو در داشت که یکی به اتاق پذیرایی و دیگری به سالن باز میشد. کابینت های چوبی زیبا، سینک ظرفشویی دوقلو، میز ناهار خوری شیشه ای با شش صندلی و از همه مهمتر امکانات تکمیل آن ، محیط با صفا و دنجی را به وجود آورده بود که کار در آن لذت بخش بود. من و نادیا ظرفها را پاک کردیم و آیدا آنها را در ماشین ظرفشویی گذاشت. کارمان خیلی زود تمام شد. وقتی آشپزخانه تمیز شد . همگی دور میز شیشه ای آشپزخانه نشستهایم و شروع به صحبت کردیم. خیلی وقت بود چنین دور هم جمع نشده بودیم. حرفها برای گفتن زیاد بود. نادیا در مورد سفرم پرسید و من گفتم که تازه برای گرفتن گذرنامه اقدام کرده ام. آیدا گفت :
_خوش به حالت.
گفتم:
_راستش خودم هم هنوز باورم نمیشه تا موقعی هم که نرفتم زیاد جدی نمیگیرم..
هر سه خندیدند ، نادیا از آیدا پرسید :
_راستی خبری نیست ؟
آیدا که متوجه شده بود پرسش او در چه مورد است گفت :
_نه هنوز زوده
متوجه شدم در مورد بچه دار شدن صحبت می کنند. نادیا گفت :
_چی چی زوده ، یکی بیار.
آیدا گفت :
_ول کن بابا حوصله داری ها ، بیارم که چی بشه ، حوصله نق و نوق و زر زر بچه رو ندارم.
پروانه خندید و گفت :
_مرسی که این قدر به من روحیه میدی.
آیدا خندید و گفت :
_نه به خدا مال خودم رو گفتم. فدای بچه داداشم هم میشم. بچه شما ماهه.
پروانه گفت :
_از کجا معلومه.
آیدا گفت :
_این جور که مامان میگه ارشیا بچه ساکتی بوده . خود تو هم خیلی صبوری ، خب بچه تون هم ساکت میشه.
از استدلال او خندیدیم ، رو کردم به آیدا و گفتم:
_راستی چرا مهشید نیومده ؟
آیدا گفت :
_کجا بیاد ؟ مهشید و آریا خیلی وقته باهم قهرن.
نادیا گفت :
_این دو تا هم شورش رو در آوردن. عین دو تا بچه میمونند.
آیدا نگاهی به در آشپزخانه انداخت و بعد گفت :
_نه دیگه این دفعه قهرشون از اون قهر هاست.
نادیا گفت :
_از کدوم قهرها ؟
آیدا گفت :
_الان چند وقته دادگاه دارند
من و نادیا به هم نگاه کردیم. معلوم بود او هم مثل من از این جریان بی خبر است. گفتم:
_کی از کی شکایت کرده ؟
آیدا گفت :
_مهشید تقاضای طلاق کرده.
نادیا گفت :
_یعنی آریا طلاق نمیخواد ؟
آیدا گفت :
_چرا از خداشه فقط نمیخواد به این دخترر باج بده. به قول خودش تا حالا به حد کافی تیغش زده.
نادیا گفت :
_مهریه شو چی ؟ میخواد؟
آیدا گفت :
_مگه چند بار مهریه رو میگیرند. یک دفعه که بهش داده.
این رأ هم نمیدانستم. گفتم:
_کی ؟
آیدا گفت :
_چند ماه بعد از عروسیشون . مهریه اش رو خواست.
نادیا گفت :
_اوه ، عجب اعجوبه ایه.
آیدا گفت :
_کجاش رو دیدی ؟ اگه یک روز با اون زندگی میکردی اونوقت میشناختینش. آریا رو ببینید چه جور درب و داغون شده.
نادیا گفت :
_اره بنده خدا خیلی لاغر و شکسته شده ،
همان لحظه عمه افسانه نادیا را صدا کرد تا بچه اش را که گریه میکرد ساکت کند. نادیا که دلش نمیخواست جمع را ترک کند گفت :
_اه ، اینم وقت گیر آورده.
آیدا خندید و گفت :
_بچه ها کی بود من رو تشویق میکرد یکی بیارم؟
نادیا با خنده از جا بلند شد و گفت :
_این میثم تا چشمش به دو نفر میافته حواسش پرت میشه.
آیدا خندید و گفت :
_تو دیگه ناشکری نکن میثم فقط به بچه ات شیر نمیده. من که دیدم بنده خدا همه کار میکنه.
نادیا در حالی که میرفت گفت :
_الان رو میگم.
هر سه خندیدیم.آیدا گفت :
_برو بچه ات رو ساکت کن ما حرف نمی زنیم تا تو بیائ.
به پروانه گفتم:
_خیلی مونده به زایمانت ؟
پروانه سرش را به طرفی خم کرد و در ذهن حساب کرد و گفت :
_فکر کنم شش هفته دیگه
لبخند زدم و گفتم:
_اونم میگذره.
چشمانش را باز و بسته کرد و گفت :
_اره ، ولی خیلی سخته.
گفتم :
_برای چی ؟
گفت :
_خیلی سنگین شدم . دو قدم راه میرم خسته میشم.
چون تجربهای در این مورد نداشتم فقط لبخند زدم . همان لحظه عمه آیدا را صدا کرد و به او گفت چای بریزد. آیدا بلند شد و یک سینی چای ریخت و به اتاق پذیرایی برد. او که رفت پروانه گفت :
_خیلی دوست داستم تنها ببینمت بازم ازت تشکر کنم .
حدس زدم چه میخواهد بگوید ولی خودم را به ندانستن زدن و گفتم :
_برای چی ؟
پروانه گفت :
_راستش امسال برای من سال خوبی بود از همون سیزده بدر که با هم صحبت کردیم زندگی من دچار تحول شد.
آهسته گفتم:
_خوشحالم
پروانه ادامه داد :
_من به حرفهای تو عمل کردم ، نتیجه خوبی هم دیدم . هر چند نمیتونم چیزی رو که توی دلمه به زبون بیارم ، اما از ته دل از خدا میخوام که خوشبختت کنه . چون تو زندگی من رو نجات دادی.
سرم را پایین انداختم و با خجالت گفتم:
_داری شرمنده ام میکنی . این تلاش خودت بوده.
پروانه دستش را روی دسته گذاشت و گفت :
_تو بهترین دوست منی . من میدونم ندونسته در حق تو بدی کردم . اما تو این بدی رو به بهترین نحو با خوبی تلافی کردی.
قلبم فرو ریخت . پیش خود فکر کردم پروانه از چه چیز صحبت میکند ؟ نکند منظور او همان چیزی باشد که من فکر میکنم . خدای من اگر این طور باشد این زن چقدر با شخصیت است . هنوز جوابی نداده بودم که آیدا با سینی خالی به آشپزخانه برگشت. سینی را روی کابینت گذاشت و گفت :
_شما هم چایی میخورین ؟
من و پروانه اظهار بی میلی کردیم. کنار ما نشست و گفت :
_آخیش ، خوب شد گفتید نه از چایی ریختن بیشتر از هر کار دیگه بدم میاد.
من و پروانه خندیدیم. آیدا گفت :
_درباره چی صحبت میکردید ؟
نگاهم را از پروانه دزدیدم و سکوت کردم . پروانه به شوخی گفت :
_داشتیم غیبت تورو میکردیم.
آیدا تو به من کرد و به شوخی گفت :
_این زن داداشمه و چشم نداره من رو ببینه تو دیگه چرا ؟
گفتم:
_مگه تو هم چیزی برای غیبت داری ؟
آیدا با شوخ طبعی گفت :
_تا دلت بخواد.
دقایقی بعد نادیا در حالی که بچه اش را در بغل داشت به آشپزخانه آمد و در حالی که پشت میز مینشست گفت :
_شیوا پاشو نوبت توست بری.
گفتم:
_برای چی ؟
_دایی کارت داره.
_چی کار داره ؟
_نمی دونم فقط گفت به شیوا بگو بیاد.
بلند شدم و رفتم.پدر و ارشیا کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند. پدر با دیدن من گفت :
_شیوا بیا این جا بابا گوش کن ببین ارشیا چی میگه.
رفتم و کنار پدر نشستم. ارشیا برای من توضیح داد که اگر دعوتنامه برایم رسید چه کار باید کنم. سپس گفت :
_بعد از فرستادن دعوتنامه منتظر میشی تا از سفارت زنگ بزنند و روزی رو برای مصاحبه تعیین کنند که میری اونجا ازت یک سری سئوال میپرسند بعد نتیجه رو خبر میدان.
همان لحظه به یاد شرکتی افتادم که از آن تقاضای کار کرده بودم . با خودم فکر کردم اگر توی این مصاحبه قبول نشم چی ؟ بعد از اینکه حرفهای ارشیا تمام شد رو کردم به پدر و گفتم:
_بابا به پسر عمه گفتین اون آقا با ما تماس گرفت و قرار کارهای ویزا رو انجام بده ؟
پدر که تازه این موضوع را به یاد آورده بود گفت :
_اه راستی ارشیا جان اون طور چه جوریه ؟
ارشیا گفت :
_مگه قراره ویزای شیوا رو کس دیگه بگیره ؟
پدر گفت :
_اره یک آقایی از طرف کامران تماس گرفت و گفت بعد از گرفتن گذرنامه شیوا ، بریم پیش اون
ارشیا سرش را تکان داد و گفت :
_خب اگه این طوره ، هیچ مشکلی نیست ولی فکر کنم خرجش یک کم بالا بشه.
پدر پرسید :
_به نظرت خرجش چقدر میشه ؟
ارشیا فکری کرد و گفت :
_من تا به حال این کار رو نکردم اما فکر کنم یک چیزی حدود دو سه میلیون خرج داره.
رنگ از رویم پرید. پدر تکرار کرد :
_ دو سه میلیون ؟
ارشیا به جای جواب سرش را تکان داد . پدر با نگرانی گفت :
_اگر خودمون اقدام کنیم چی ؟
ارشیا گفت :
_خب معلومه کمتر میشه اما ممکنه خیلی سخت ویزا بدن یا اینکه اصلاً ندان.
بار دیگر نا امیدی در وجودم رخنه کرد. پدر سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت . صحبت در این مورد به همین جا خاتمه یافت و من رفتم تا برای چیدن میز شام به آیدا و نادیا کمک کنم . میز شام چیده شد و همه سر میز حاضر شدند ، با این حال اغلب ظرفهای خورش و دیس های برنج دست نخورده به آشپزخانه برگردانده شد . یک ساعت بعد هم همگی بلند شدیم تا به منزل برگردیم. ارشیا آماده شده بود تا ما را برساند ولی عمه افسانه نگذاشت و گفت آقا یاسر سر راه رفتن به منزل ما را میرساند. آن شب با اینکه خیلی خوش گذشته بود اما دلشوره حرفهای ارشیا راحتم نمیگذاشت. پدر برای فراهم کردم چند صد هزار تومان هم مشکل داشت چه برسد به چند میلیون تومان . نا امیدی در وجودم ریشه زده بود و با خودم فکر میکردم مگر معجزهای بشود که من بتوانم بروم و شیدا را ببینم . هفته بعد پستچی گذرنامه ام را آورد. وقتی پستچی نامم را به زنام آورد حال عجیبی داشتم . به دقت گذرنامه را ورق زدم و بخودم گفتم "یعنی میشه برم ؟ " همان شب پدر به مازیار زنگ زد و گفت که گذرنامه من رسیده . پدر میخواست در مورد هزینه سفر هم بپرسد که مازیار گفت چهار شنبه آن هفته ساعت ده صبح به دفترش بریم . سپس آدرس دفترش را داد و خداحافظی کرد. دو روز بعد چهارشنبه بود و ما درست سر ساعت ده صبح در دفتر او بودیم. خود مازیار هنوز نیامده بود و منشی اش از ما خواست منتظر نمانیم . ساعت از ده و نیم گذشته بود که او آمد. وقتی از در وارد شد فکر کردم او نیز مراجعه کننده است ، اما وقتی منشی اش ما را به او معرفی کرد فهمیدم خود اوست. خودش نسبت به صدایش خیلی مسن تر بود . او به ما سلام کرد و از اینکه کمی دیر رسیده بود عذر خواهی کرد. سپس داخل اتاق شد. دقایقی بعد خانم منشی به ما گفت که میتوانیم داخل اتاق شویم. به همراه پدر وارد اتاق کار او شدیم. میز بزرگی بالای اتاق قرار داشت که مازیار پشت آن نشسته بود ، با وارد شدن ما از جا برخاست و با دست به مبلهایی که وسط اتاق بود اشاره کرد و تعارف کرد که بنشینیم . سپس خودش نیز آمد و روی یکی از مبلها نشست. بعد از صحبتهای مقدماتی از من خواست گذرنامه ام را به او بدهم . من نیز بالافاصله آن را کیفم در آوردم و به او دادم. او برای ما کمی صحبت کرد و گفت که سعی میکند برای من ویزای توریستی بگیرد. متوجه حرفهایش نمیشدم زیرا واقعیتش این بود که هنوز خودم فرق بین ویزا و بلیط را نمیدانستم چه برسد به جزییاتش . او در کاغذی مدرکی را که باید تهیه میکردم نوشت و آنرا به طرفم گرفت و گفت که در آسرع وقت آنها را برایش ببریم. سپس گفت که فعلا کاری ندارد و به این ترتیب ما را مرخص کرد. همزمان نگاه من و پدر به هم افتاد. در چشمان او میخواندم که او هم همان فکری را میکند که من میکردم و آن پرسیدم در مورد هزینه سفر بود، پدر ابتدا از مازیار عذر خواهی کرد و بعد گفت :
_لطف میکنید بگویید کلّاً چقر خرج دارد .
مازیار لبانش را جمع کرد و خیلی عادی گفت :
_حدود سه و نیم الی چهار میلیون.
لحن صحبتش طوری بود که گویی میگفت سیصد چهار صد تومان . سرم را پایین انداختم و همان لحظه قید سفر را زدم. پدر سکوت کرده بود و من حتی سرم را بلند نکردم را ببینم او در چه حالی است. این مبلغ حتی از چیزی که ارشیا هم می گفت بیشتر بود . پدر گلویش را صاف کرد با این حال با صدائی خش دار گفت :
_ولی این هزینه یک کمی سنگینه
احساس کردم خیس عرق شده ام . مازیرا خندید و گفت :
_خب بله هزینه اش نسبتا بالاست اما ویزایی که ما براتون میگیریم توریستی است. مدتش هم سه ماهه است.
پدر گفت :
_مدتش هم خیلی زیاده
مازیار گفت :
_مشکلی نیست ایشان هر وقت خواست میتواند برگردد
پدر فکر میکرد شاید اگر مدت ویزا کمتر باشد هزینه اش هم سبکتر میشود . اما مازیار متوجه منظور او نشد. البته خوب شد نفهمید زیرا معلوم نبود در مورد ما چه فکری میکرد. به ظاهر حرفی نمانده بود، پدر از مازیار پرسید :
_چطور باید این وجه را پرداخت کنم ؟
با خودم گفتم طفلی بابا مثل اینکه حالش خوب نیست، یعنی چی که چطور پرداخت کنم . مگه کار یک قرون دو زاره ؟ مازیار لبخندی زد و گفت :
_حدود صد و پنجاه الی دویست تومان موقع قرارداد ازتون میگیریم بقیه شو هم بعد از اینکه ویزا رو تحویل دادیم. البته آقای محبی پیش قرارداد رو فرستادند .بعد از اینکه مدارک رو آوردین قرارداد رو میبندیم.
و تعجب به او نگاه کردم را ببینم آیا درست شنیده ام در چهره پدر چنان بهتی آشکار بود که مازیار هم فهمید او خیلی جا خورده است. به این فکر میکردم باز هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته ایم.نفهمیدم چطور خداحافظی کردیم و دفترش رو ترک کردیم. وقتی از ساختمان بیرون آمدیم پدر خیلی در فکر بود. گفتم :
_بابا ولش کنین کاش به این یارو میگفتید منصرف شدیم.
پدر نگاه متفکری به من انداخت و گفت :
_آخه کامران پول پیش داده .
_داده که داده خب پس میگیره. دویست تومان کجا سه و نیم میلیون کجا ؟!
بعد فکری کردم و گفتم:
_یک کارم میشه کرد . میخواید شما برین پیش شیدا فکر کنم این جور راحت تر بهتون ویزا بدن.
پدر متفکر و ناراحت سرش را تکان داد ولی حرفی نزد. من نیز آهی کشیدم و خودم را قانع کردم که این سفر قسمتم نیست و بهتر است از فکرش خارج شوم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:44 ب.ظ
 
ارسال: #25
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۲۸۰ تا ۳۰۰

فصل ۱۸



حتی فکرش را هم نمیکردم سفر به خارج از کشور این قدر درد سر داشته باشد. قبلا رفت و آمدهای شیدا را به سفارت و دارالترجمه و این طرف و آن طرف دیده بودم ، با این حال فکر نمیکردم کار به این سختی باشد. با تمام این دردسرها و رفت و آمد هنوز معلوم نبود به من ویزا بدهند. زیرا دو اشکال مهم در بین بود، یکی اینکه مجرد بودم و دیگر اینکه از اقوام درجه یک کامران محسوب نمیشدم. از آنجایی که اگر خدا بخواهد هر کار غیر ممکنی ممکن میشود از شانس من یکی از اقوام نزدیک دوست صمیمی آریا پست مهمی در سفارت فرانسه داشت و توسط او بود که خیلی از کارهایمان به صورت ممجزه آسائی درست شد. علاوه بر آریا که نقش مهمی در این بین داشت ارشیا هم خیلی زحمت کشید او علاوه بر این مقدار زیادی از هزینه ها را متقبل شد با پس انداز خود به عنوان ضمانت برگشت به نام من حسابی باز کرد و وجه قابل توجهی هم در آن واریز کرد. با تمام شدن ماه رمضان ساعت کار کارگاه مانند قبل شد ، در تمام این مدت هنوز هیچ کدام از بچه های کارگاه نمیدانستند من در تدارک سفر به فرانسه هستم. فقط آقا رحیم از این موضوع خبر داشت زیرا گاهی اوقات برای انجام کارهای اداری از کارگاه مرخصی میگرفتم.
در این اوضاع و احوال یک روز که از سر کار برگشتم ،عزیز منزل نبود با کلید در را باز کردم و داخل شدم . ساعتی گذشت و از او خبری نشد. با اینکه سابقه نداشت بی خبر جایی برود اما به دلم بد راه ندادم و با خودم فکر کردم حتما کاری پیش آمده است . برای سرگرم کردن خودم و برای اینکه کمتر احساس دلواپسی کنم رفتن آشپزخانه تا غذایی برای شام رو براه کنم . هوا رو به تاریکی میرفت که صدای بهم خوردن در حیاط را شنیدم . از پنجره که بیرون نگاه کردم عزیز را دیدم که از پله های ایوان بالا میآمد . نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. وقتی عزیز داخل شد بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم کجا رفته بود. عزیز لبخندی زد و گفت :
_شیوا جون اول بگذار نمازم رو بخونم بعد بشینم مفصل بهت میگم کجا بودم و چکار کردم.
با آمدن او خیالم راحت شده بود به اشپزخانه رفتم تا ضمن اینکه او نمازش را میخواند من نیز بقیه کارم را انجام دهم. عزیز بعد از خواندن نمازش که بنظرم خیلی طول کشید به آشپزخانه آمد و گفت :
_رفته بودم خونه فروغ خانم یک سری به مینا بزنم .
_خب پس اونجا بودید دلم کم کم شور افتاده بود.
و بعد پرسیدم :
_راستی حال مینا چطور بود ؟ اون وروجک خوشگلش چه کار میکرد ؟
_حالش خوب بود . مهسا هم م شاالله ماشاالله دیگه راه افتاده .
با خوشحالی گفتم:
_آخی یعنی بدون روروک؟
_اره دیوارها رو میگیره و دو سه قدم راه میره.
با خنده گفتم:
_وای کار مینا در آمد.
عزیز هم خندید و گفت :
_اره ، میگفت جرات نداره یک لحظه در رو باز بگذاره تا مهسا لای در رو باز میبینه راه میفته بره بیرون.
خندیدم و قربان صدقه اش رفتم. عزیز گفت:
_شیوا ! با مینا صحبت کردم.
با هیجان گفتم:
_جدی ؟
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
چی گفتید ؟
_همون چیزهایی که باید میگفتم.
تصورش هم برایم سخت بود . پرسیدم :
_مینا چی گفت ؟
_هیچی فقط گوش میکرد
_قیافه اش چی ؟ ناراحت که نبود ؟
_نه سرش رو انداخته بود پایین و خجالت میکشید.
_بعد چی شد ؟
_هیچی من حرفام رو زدم بدش بهش گفتم خوب فکرهاش رو بکنه.
_به نظرتون جوابش چیه ؟
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_الله اعلم
یک هفته از این ماجرا گذشت. هنوز مینا به عزیز جواب نداده بود. یک روز قبل از اینکه برای رفتن به سر کار از منزل خارج شوم عزیز گفت :
_امروز یک سر میرم پیش مینا. اگه اومدی نبودم دلواپس نشو.
فهمیدم میخواهد برای گرفتن جواب برود. گفتم:
_عزیز اگه جواب مینا منفی باشه چی ؟
عزیز شانه بالا انداخت و گفت :
_هر چی قسمت باشه همون میشه .
هنوز هم به قسمت اعتقادی نداشتم اما وقتی عزیز با اطمینان این حرف را به زبان آورد دلم یک جوری شد. با خودم فکر کردم یعنی قسمت میشه پدر و مینا با هم ازدواج کنند ؟ آن روز تمام وقت به فکر این موضوع بودم. وقتی ساعت کارم تمام شد دل دل میکردم زودتر به خانه برسم تا بفهمم چه خبر شده و جواب مینا چه بوده است . برخلاف تصورم عزیز منزل بود ، به محض دیدن او گفتم :
_سلام چی شد ؟
عزیز خندید و گفت :
_عیلک سلام ، چی چی شد ؟
_مینا چی گفت ؟
_بگذار از راه برسی خستگی در کنی بعد.
فورا مقنعه ام را از سرم کشیدم و گفتم:
_بگو عزیز خسته نیستم
عزیز لبخندی زد گفت :
_هیچی
سرعت دستم که تند تند دکمه های مانتوام را باز میکرد متوقف شد.شل و وارفته گفتم:
_هیچی ؟ یعنی چی هیچی ؟ یعنی قبول نکرد ؟
عزیز لبخندی زد و گفت :
_چیزی نگفت
_یعنی نه گفت نه ، نه گفت اره ؟
_مینا گفت اول میخواد با تو صحبت کنه
_نکنه میخواد قبول نکنه ؟
_چه عیبی داره مادر مگه ما قبلا حرفهامون رو نزدیم ؟
عزیز حق داشت من و او قبلا در مورد همه چیز و هم صحبت کرده بودیم. دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_به قول شما هر چی قسمت باشه.
روز بعد مینا خودش به منزلمان آمد. مهسا را پیش فروغ خانم گذاشته بود. دیدن او به من احساس آرامش میداد. به این فکر میکردم که چقدر خوب میشود او همسر پدرم بشود.عزیز که میدانست مینا به چه منظوری به آنجا آمده من و او را تنها گذاشت تا با هم صحبت کنیم . مینا میخواست نظر مرا در این باره بداند. من نیز همان چیزهایی را که به عزیز گفته بودم به او گفتم که اگر حتی نظرش در این مورد مساعد نباشه هیچ خللی در دوستی مان ایجاد نخواهد شد. به غیر از آن به مینا گفتم او حق دارد هر طوری که دوست دارد انتخاب کند. از اخلاق پدر برایش تعریف کردم. از روزایی که همه چیز داشت . از شکست مالی و عاطفی اش و خلاصه چیزی نبود که نگفته باشم و خلاصه چیزی نبود که نگفته باشم. وقتی حرف میزدم مینا سکوت کرده بود. به او گفتم کاملا درکش میکنم که برایش سنگین باشد با مردی ازدواج کند که دختری به سنّ و سال من دارد، وقتی این حرف را زدم میا خندید اما حرفی نزد، نزدیک یک ساعت شاید هم بیشتر من و مینا با هم صحبت کردیم. وقتی حرفهایمان تمام شد او بدون اینکه چیزی در این باره بگوید از من و عزیز خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او به این فکر میکردم که چه میشود ؟
فکرم را دو چیز مهم اشغال کرده بود یکی اینکه جواب مینا به خواستگاری پدر چه خواهد بود و دیگری گرفتن ویزای فرانسه. در هر دو مورد هم باید میدیدم تقدیر برایمان چه در نظر گرفته است. کم کم داشتم به بازی تقدیر معتقد میشدم ، زیرا فهمیده بودم گاهی اوقات آنچه که میخواهیم با تمام تلاشمان هم به دست نمیآوریم و آنچه که انتظارش را نداریم با یک اتفاق ساده ممکن میشود و این به من فهمانده بود که خواست خدا به بیان دیگر همان تقدیر است که برای ما در نظر گرفته شده است . روزی که مهر لیزری ویزا را که به برگه گذرنامه ام چسبانده شده بود دیدم باورم نمیشد با همین برچسب براق و کوچک مجوز دیدن شیدا را دریافت کرده ام. آن روز برایم یک روز فراموش نشدنی بود. خوب بخاطر دارم از خوشحالی گریه کردم. بعد از گرفتن ویزا بود که بچه های کارگاه فهمیدند به زودی عازم فرانسه هستم.
روزی که برای خداحافظی از بچه های کارگاه به آنجا رفته بودم همه یک طور دیگر بودند و برایشان باور کردنی نبود که دیگر نمیخواهم به آنجا بروم. در چهره همه آنها ناراحتی را احساس میکردم . خودم نیز از اینکه میخواستم از آنها جدا شوم غمگین بودم ، زیاد آنجا نماندم تا مانع کارشان نشوم . جعبه شیرینی را که برده بودم باز کردم و روی میز برش گذاشتم. سپس یکی یکی از بچه ها خداحافظی کردم و صورتشان را بوسیدم . وقتی با مهری خانم روبوسی میکردم کنار گوشم گفت :
_شیوا دلم برات خیلی تنگ میشه. آرزوی اینکه تو زن برادرم بشی توی دلم موند. اما با قسمت نمیشه کاری کرد.
با خجالت گفتم:
_به هر حال اگه اذیتتون کردم حلالم کنید.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:46 ب.ظ
 
ارسال: #26
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
مهری خانم لبخندی زد و گفت :
_انشاالله هر کجا هستی خوشبخت و موفق باشی.
با دلتنگی غریبی کارگاه را ترک کردم و برای خداحافظی از آقا رحیم به دفترش رفتم. او نیز از رفتن من غمگین بود. بدون اینکه خجالت بکشم گریه کردم و به او گفتم مثل پدر بزرگم برایم عزیز است و تا عمر دارم لطف و محبتش را فراموش نمیکنم . آقا رخیم سرش را پایین انداخته بود و به حرفهایم گوش میکرد. وقتی سرش را بالا آورد اشک در چشمانش حلقه زده بود .او گفت:
_دخترم خدا رو شاهد میگیرم از همون روز اول که دخترم مینا تو رو به من معرفی کرد درست مثل او و مثل بچه های خودم برام عزیز و محترم بودی و هستی. دوست دارم همیشه من رو مثل پدر بزرگت بدونی و هر وقت احتیاج به کمک داشتی ، مستقیم بیائ پیش خودم.
خیلی دلم میخواست دستش را ببوسم احساس میکردم واقعا آقا جونم جلوم نشسته . آقا رحیم در کشویش را باز کرد و پاکتی بیرون آورد و آن را به طرفم گرفت. نمیخواستم آن را بگیرم اما به اجبار پاکت را به دستم داد. من نیز با خجالت و بدون اینکه نگاهی به آن بیندازم پاکت را در کیفم گذاشتم.سپس با چشمانی گریان از او خداحافظی کردم و به منزل برگشتم. بعد فهمیدم آقا رحیم با اینکه هنوز یک هفته به اتمام ماه مانده بود، حقوقم را کامل پرداخته و حتی مبلغی هم به عنوان پاداش به آن اضافه کرده بود.نمی دانستم جواب این همه محبت را چطور بدهم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که از ته قلب برای سلامتی اش دعا کردم و از خدا برای او طول عمر خواستم.
وقتی به خانه رسیدم برخلاف من عزیز خیلی سر حال بود . لباسم را عوض کردم و مثل همیشه که دلم گرفته بود لب پنجره نشستم و به حیاط چشم دوختم. نفهمیدم چه مدت به آن حال بودم که عزیز صدایم کرد . وقتی برگشتم او را دیدم که بشقابی در دست و جعبه ای شیرینی در دست دیگرش دارد و بطرفم میآید. تمام صورتش میخندید به ندرت او را با آن حال میدیدم . هر وقت چنین بود معلوم بود از ته قلب خوشحال است. همانطور که به او نگاه میکردم به این فکر میکردم چه چیز او را این قدر خوشحال و سر حال کرده . عزیز جلو آمد و بعد از دادن بشقاب به دستم جعبه را جلویم گرفت. آن قدر در فکر بودم که حتی نپرسیدم شیرینی به مناسبت چیست . عزیز گفت :
_شیوا کجایی مادر ؟
لحن شاد او باعث شد به چهره اش دقیق شوم سپس پرسیدم :
_عزیز چی شده ؟ خیلی خوشحالی !
عزیز با لحن خاصی گفت :
_شیرینی ات رو بخور
تازه به این فکر افتادم شیرینی برای چی ؟ گفتم :
_خیره انشاالله چه خبره ؟
عزیز خندید و گفت :
_خیره ، خیره
تکانی خوردم و گفتم:
_مینا ؟
_چه عجب یادت افتاد... اره مادر مینا بالاخره جواب رو داد.
با ناباوری گفتم:
_یعنی قبول کرد ؟
عزیز خندید و گفت :
_اره ، این شیرینی رو هم خودش آورده.
به یک نقطه خیره ماندم و به فکر فرو رفتم و در همان حال گفتم :
_عزیز بابا میدونه ؟
_ای یک چیزایی .
به سختی نگاهم را به عزیز دوختم و گفتم:
_به بابا گفتید؟
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_خیلی امیدوارش نکردم فقط ازش نظر خواستم.
حسی مانند حسادت به قلبم فشار آورد. سعی کردم این احساس لحنم را تغییر ندهد.گفتم:
_بابا چی گفت ؟
عزیز خندید و گفت :
_چی داره بگه ؟ حکمت خدا بود که انسانها رو به صورت جفت خلق کرد.
دیگر حرفی نزدم . یعنی احساسی داشتم که مایل نبودم چیز دیگری بشنوم. صدائی در خودم میشنیدم که میگفت " شیوا لعنت به تو و اون اخلاق گندت. " عزیز بار دیگر جعبه را به طرفم گرفت و گفت :
_بازم میخوای ؟
با سر اشاره کردم که نه . عزیز رفت تا جعبه را داخل یخچال بگذارد . من هم با قلبی که از حسادت در حال ترکیدن بود بلند شدم تا به جای خلوتی بروم . احتیاج داشتم با خودم خلوت کنم تا کمی فکر کنم و این مکان خلوت جایی نبود به جز حیاط . رفتم و روی لبه باغچه نشستم و با خودم فکر کردم به چه چیز حسادت میکنم ؟ مگر خودم از همه مشتاق تر نبودم مینا با او ازدواج کند ؟ پس حالا که قبول کرده بود چه مرگم شده بود ؟ شاید از اینکه عزیز گفته بود پدر حرفی نزده و اظهار تمایل کرده ناراحت بودم .
وقتی کمی فکر کردم فهمیدم جز این چیز دیگری نیست . این بار تیر خشمم به سمت پدر نشانه رفته بود. شاید هم توقع داشتم پدر به زور راضی به این کار شود. از حرص دندانهایم را بهم فشردم و پدر بیچاره ام را به بی معرفتی متهم کردم. ان احساس مثل همیشه فقط تا لحظاتی با من بود. کم کم عقل جایگزین خشم غیر منطقی ام شد و مرا وادار کرد در دل به خاطر تهمتی که به پدر زده بودم از او عذرخواهی کنم . بیچاره پدرم کم سختی نکشیده بود. او در طول هشت ، نه سالی که از مرگ مادرم میگذشت همواره غمگین و ناراحت بود، همیشه از خدا خواسته بودم انگیزه ای به پدرم بدهد که دوباره بتواند خودش را از نو بسازد.اکنون که ارزویم برآورده شده بود چرا باید ناراحتی میکردم . نباید بی انصافی میکردم . حق پدر بود که تنها نماند و مینا بهترین کسی بود که می توانست او را خوشبخت کند. بعد از اینکه توانستم خودم را راضی کنم بلند شدم و به داخل رفتم. بعد از ظهر همان روز رفتم سه راه جمهوری و با حقوقم یک دست مانتو و روسری و یک شلوار جین خریدم . دو دست لباس هم برای شیدا و یک دست لباس شیک پسرانه هم برای شروین خریدم نمیدانستم برای کامران چه بخرم با خودم فکر کردم هر چه بخرم او بهتر از آن را دارد و تصمیم گرفتم به جای لباس و کراوات و عطر یک جعبه پسته بخرم و با خودم گفتم شکم دیگر سلیقه ای نیست و همه مثل هم است. من حتی مینا و مهسا و عزیز و پدر را از قلم نینداختم و برای آنها هم هدایای کوچکی خریدم که هدیه عزیز و پدر را همان شب به آنها دادم و هدیه مینا و مهسا را گذاشتم تا روزی که ببینمشان.
قرار شد بلیط را ارشیا برایم تهیه کند ، به همین خاطر فرصتی داشتم تا با خیال راحت به کارهای خودم برسم. آن روز وقتی عزیز پرسید شیوا نمیخوای چمدونت رو ببندی ؟ دلم فرو ریخت . احساس عجیبی داشتم. هنوز هم باورم نمیشد تا چند روز دیگر عازم سفر هستم. به عزیز گفتم:
_کدوم ساک رو ببرم ؟
عزیز گفت :
_ساک نه چمدون بردار. یک مقدار چیز هم میخوام بدم برای شیدا ببری.
سرم را تکان دادم و گفتم:
_کدوم چمدون ؟
_الان که نه ولی فردا صبح اگه وقت داشتی برو پایین توی اتاق آقا جون دو سه تا چمدون هست یکیاش را که از همه نوتره و بهتره بیار بالا تمیزش کن.
همان شب ارشیا به منزلمان زنگ زد و گفت که بلیط را گرفته منتظر است تایید شود تا آن وقت روز و ساعت پروازم مشخص شود.به گفته ارشیا احتمال داشت تا آخر هفته پرواز داشته باشم. احساس میکردم فرصت زیادی ندارم. به سراغ کمد لباسهایم رفتم تا وسایل لازم را بردارم. همان موقع بود که یادم افتاد برای آوردن چمدان به زیرزمین بروم. عزیز منزل نبود و نمیدانستم کلید زیرزمین را کجا گذاشته باید صبر میکردم را برگردد. سر ظهر بود که عزیز برگشت. درست کردن باقی ناهار را به او سپردم و بعداز گرفتن کلید به زیرزین رفتم.وقتی کلید را در قفل در اتاق آقا جون انداختم و آن را باز کردم حال غریبی داشتم. گویی از مرز زمان عبور کرده و به گذشته بازگشته بودم . ذره ذره فضای آنجا برایم یادآور خاطراتی از او بود. نگاهی به دور و بر انداختم و چشمم به میز کار او افتاد که هنوز هم جای قبلی اش یعنی زیر پنجره قرار داشت .میزی که اکنون خالی از صاحبش مانده بود. از به یاد آوردن چیزهایی که از دست رفته بود چنان افسرده شدم که حس و حالم را از دست دادم . در عوض دلم میخواست گوشه ای بنشینم و فکر کنم . به زحمت خودم را از آن حس رها کردم و پس از باز کردن پنجره زیرزمین به سراغ اسباب و اثاثیه ای رفتم که روی هم انبار شده بود. چشمم به دو چمدان افتاد که روی هم قرار داشتند و چند کارتن هم روی آنها بود. خاک روی آنها را پوشانده بود. یکی از کارتنها را جلو کشیدم و آن را روی زمین گذاشتم.داخل کارتن کتاب بود . یکی از کتابها را برداشتم و آن را ورق زدم ، به خودم گفتم یک زمانی عشق دانشگاه داشتی چی شد ؟ راستی چی شد دیگه ادامه ندادم ؟ منکه داشتم خوب پیش میرفتم نفس عمیقی کشیدم و کتاب را داخل کارتن انداختم و لبه کارتن دیگر را گرفتم تا آن را پایین بیاورم که کارتن دوام نیاورد و تا نیمه پاره شد.
به هر زحمتی بود آن را پایین آوردم و با یک نظر متوجه شدم وسایل شیدا داخل آن است. آن را کشان کشان گوشه ای گذاشتم تا ضمن اینکه کارتن سالمی برایش پیدا کنم نگاهی هم به داخل آن بیندازم. سپس اولین چمدانی را که هم متوسط بود و هم بهتر از بقیه بود برداشتم و کارتن های کتابها را سر جایش گذاشتم. کارم که تمام شد خواستم از زیرزمین خارج شوم که چشمم به کارتن پاره ای افتاد که کنار گذاشته بودم . نگاهی به دور و بر انداختم و چشمم به کارتنی افتاد که کناری افتاده بود. داخل آن قابلمه و چند تا کاسه آلومینیومی قرار داشت که عزیز آنهارا گذاشته بود تا سر وقت ببرد و عوضشان کند. کاسه ها را داخل قابلمه قرار دادم و آن را روی میز کار آقا جون گذاشتم سپس کارتن را برداشتم که وسایل کارتن پاره را داخلش بریزم. داخل آن کتابهای سال دوم دانشگاه شیدا قرار داشت . با افسوس کتابها را داخل کارتن سالم میرختم و به این فکر میکردم که اگر شیدا ایران بود الان لیسانسش را گرفته بود و برای فوق لیسانس میخواند. آهی کشیدم و گفتم البته اگر فتنه ای به نام نازنین سر راه او سبز نمیشد. در همین لحظه به این فکر افتادم خب اگر شیدا ایران میموند و درسش رو میخوند. اون وقت تو دیگه چطور میتونستی بری فرانسه ؟ خودم جواب دادم به جهنم که نمیتونستم برم . مگه اونجا کجاست ؟ یک جا مثل همین جا با یک کم تفاوت . حالا یک کم نه خیلی . مگه نگفتن آسمان همه جا همین رنگه....در این هنگام صدای عزیز را شنیدم که مرا به نام میخواند. رفتم کنار پنجره و جوابش را دادم، گفت :
_شیوا چه کار میکنی ؟
_کارم تموم شد ، اومدم .
عزیز چیز دیگری نگفت و رفت. من هم سراغ کارم رفتم و برای اینکه زودتر تمام شود کارتن را بلند کردم و محتویاتش را در کارتن دیگر خالی کردم . در این هنگام چشمم به تقویمی با جلد قهوه ای افتاد. کارتن خالی را که دستم بود کناری گذاشتم و تقویم را برداشتم. این تقویم را خیلی خوب میشناختم. تقویم متعلق به شیدا و به جانش بسته بود. اما این جا چه میکرد ؟ چرا آن را با خودش نبرده بود ؟ دستی روی جلد آن کشیدم و خاک را از روی آن گرفتم آن را باز کردم و نگاهی به اولین صفحه اش انداختم. شیدا مثل عادت بچگی هایش نام و نام فامیل خودش را نوشته بود. او علاقه زیادی به نوشتن ترانه داشت. چند صفحه اول را با نوشتن ترانه هایی که به آنها علاقه داشت پر کرده بود. صدائی از بالا آمد و من دفتر را بستم و گفتم سر وقت نگاهی به آن می اندازم. سپس چمدان و کارتن پاره را برداشتم و بعد از بستن پنجره و قفل کردم در اتاق آقا جون بالا رفتم . کارتن پاره را در کوچه گذاشتم تا شب با پلاستیک اشغالها بیرون گذاشته شود. چمدان را با پارچه نمداری حسابی تمیز کردم و بعد دو دست لباسی که کنار گذاشته بودم داخل آن گذاشتم و به این فکر میکردم دیگر چه باید بردارم. مسخره بود هیچ چیز به یادم نمیآمد جز حوله و مسواک. چمدان خالی خالی بود. عزیز وارد اتاق شد و مرا دید که متفکر به چمدان خیره شدهام . گفت :
_چی شده شیوا ؟
به او نگاه کردم و گفتم:
_چی باید بردارم ؟
_خب وسایل خودت رو.
به دو دست لباسی که برداشته بودم اشاره کردم و گفتم همین هاست.
عزیز لحظه ای فکر کرد و بعد گفت :
_عیبی نداره الان فکرت نمیکشه ولی تا موقعی که بخوای بری اگه جا کم نیاری خوبه.
حق با عزیز بود . هر لحظه یک چیز یادم میافتاد که باید آن را بر میداشتم.بعد از ظهره آن روز به عزیز گفتیم :
_حالا که جواب مینا مثبته میخواهید چه کار کنید ؟
_ان شا الله به وقتش پا پیش میگذاریم.
_پس کی ؟ هنوز هم نمیخواهید به عمه ها بگید ؟
_چرا ، یک چیزایی بهشون گفتم. اما هنوز اصل جریان رو نمیدونن.
_نظرشون چی بود ؟
عزیز خندید و گفت :
_تو چی حدس میزنی ؟
کمی فکر کردم و بعد گفتم:
_عمه افسانه موافق بود، خیلی هم از این موضوع خوشحال شد ولی عمه اعظم یک کم چک و چونه زد که باید یک زن خوب و خانواده دار برای برادرم بگیریم و از این حرفا.
عزیز با لبخندی به من نگاه میکرد گفت :
_یک چیزی تو همین حدود منتهی بر عکس. عمه اعظمت موافق بود ولی عمه افسانه ات میگفت اگه می خواهید برای داداش دست بالا کنید یک زن خوب براش سراغ داره .
با طعنه گفتم :
_خوبه بخت از همه طرف به بابا رو کرده ، حالا عمه چه کسی رو سراغ داشت ؟
عزیز گفت :
_دختر عموی آقا یاسر.
_نمی شناسمش.
_همون طوبی خانم که یک بار با پسرش اومده بود خونه افسانه دیگه ، همون که یک خال بزرگ اینجای صورتش داره.
و به زیر چشمش اشاره کرد. و وقتی دید من هنوز او را نشناخته ام گفت :
_ای بابا همون که یک دفعه گفتی مثل خال پری میمونه.
تا این حرف را زد یادم افتاد ، گفتم:
_آها یادم آمد. ولی اون که سنش زیاده و به بابا نمیخوره.
_سنش زیاد نیست ، چون چاقه این جور به نظر میرسه. زن خوبیه اما مناسبت بابات نیست
_خب می خواستین به عمه بگید با مینا حرفهاتون رو زدید.
عزیز خندید و گفت :
_مگه تو عمه هات رو نمیشناسی. کافیه بگم حرف زدم بغ کنند که چرا دیر بهشون گفتم.
_بالاخره که میفهمن
_باشه اون موقع فرق داره حالا یک روز قراره با افسانه و اعظم بریم خونه مینا تا اونا هم ببیننش.
سر در نمیآوردم چرا عزیز اینقدر از عمه ها حساب میبرد.نفس بلندی کشیدم و گفتم:
_عزیز وقتی با عمه ها میرین اونجا یک وقت چیزی به مینا نگن مینا رو برنجونن ؟
عزیز اخمی کرد و گفت :
_بیخود ، چی میخوان بگن ؟ بهشون قبلا سفارش میکنم .
خنده ام گرفت . عزیز سفت و سخت هوای مینا را داشت . با همان حالت خنده گفتم:
_پس مثل اینکه من توی عروسی بابام نیستم؟
عزیز لبش را به دندان گرفت و گفت :
_عروسی چیه دختر ، انشاالله اگه کارا جور شد یک عقد محضری میکنیم .
به شوخی گفتم:
_بزن بکوب چی ؟
عزیز که شوخی من را باور کرده بود اخمی کرد و گفت :
_مگه میخوام بچه ام مضحکه مردم بشه ؟ بعد از عقد یک مهمونی خانوادگی میگیریم و دست به دستشون میدیم.
_بعد از عروسی مینا میاد اینجا ؟
عزیز فکری کرد و گفت :
_اره ، راستش خیلی وقت بود که توی این فکر بودم که اتاق آقا جون رو یک کم تر و تمیز کنم وسایلم رو ببرم اونجا. اینجا رو هم بدم به اونا.
از حرف عزیز خیلی ناراحت شدم و گفتم:
_کی این فکر رو تو سر شما انداخته ؟ بابام اگه میخواد زن بگیره حرفی نیست اما قرار نیست چیزی عوض بشه . شما هم دیگه از این حرفها نزنید.
عزیز که فهمیده بود چقدر ناراحت شدم لبخندی زد و گفت :
_حالا من یک چیزی گفتم این کار رو که نکردم که بی خودی اوقاتت رو تلخ میکنی بالاخره یک چیزی میشه.
بحث ما نیز همین جا خاتمه یافت. آن شب زودتر به اتاق خودم رفتم تا رختخوابم را پهن کنم و نگاهی هم به دفتر شیدا بیندازم. عزیز و پدر مشغول صحبت بودند و من نخواستم مزاحم گفتگویشان باشم. در اتاق خودم را با جمع و جور کردن وسایل کمدم سرگرم کردم و تا رفتم سراغ رختخوابم که آن را پهن کنم پدر داخل اتاق شد و گفت :
_شیوا جان بابا میخواستم چند دقیقه باهات صحبت کنم
تشکم را که در دستم بود همان طور تا شده روی زمین انداختم و گفتم :
_بله بابا بفرمائید.
پدر جلوی کمد نشست و به آن تکّیه داد و به من گفت :
_یک دقیقه بشین بابا.
همان جا روی تشکم نشستم و نشان دادم آماده گوش کردنم . پدر به صورتش دستی کشید و گفت :
_نمی دونم از کجا شروع کنم .
بالافاصله فهمیدم چه میخواهد بگوید ، گفتم:
_راحت باشید بابا از هر جا که دوست دارید شروع کنید.
پدر دوباره دستی به سبیل هایش کشید و گفت :
_عزیز که بهت گفت جریان رو.....
مثل پسر بچهای خجالت میکشید . نگاه دقیقی به چهرهاش انداختم و او را ارزیابی کردم . موهایش جوو گندمی شده بود اما صورتش هنوز جوان بود و به غیر از خط اخمی که روی پیشانی اش افتاده بود چین و چروک نداشت . اگر ته ریشش را میتراشید و سبیل هایش را هم مرتب میکرد سنّ واقعیاش مشخص میشد. نگاهم به دست چپش افتاد . از قبل خیلی بهتر شده بود. اکنون دیگر حرکت میکرد هر چند که هنوز نمیتوانست اشیا را محکم در دستش نگاه دارد. اما مثل قبل لمس و بی حرکت نبود و می شد امیدوار بود که بهتر از این هم بشود. صدای پدر حواسم را به او جلب کرد :
_راستش میخواستم زودتر از این باهات صحبت کنم اما راستش ... روم نمیشد .
لبخند زدم و برای اینکه او را راحت کنم گفتم :
_چرا بابا مگه کار بدی میخواهید کنید ؟ ازدواج سنت پیغمبره.
ازینکه کار او را راحت کرده بودم راضی بود. زیرا با نگاه محبت آمیزی به من لبخدن زد و با لحن شرمساری گفت :
_راستش بعد از مادرت دلم نمیخواست به هیچ زنی دیگه ای نگاه کنم .
بدون شک شخصیت حسود من بود که به جای من در درونم زمزمه میکرد ولی نگاه کردید ! پدر حرفش را ادامه نداد شاید هم چیز دیگری نداشت که بگوید.
لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت :
_شیوا میخوام در این مورد ازت اجازه بگیرم و به خدای احد و واحد اگر تو و شیدا حتی ذره ای هم مخالف باشید من این کار رو نمیکنم .
کلام او خیلی در من اثر گذاشت. سرم را پایین انداختم و با صداقت گفتم :
_این چه حرفیه بابا من همیشه آرزویی جز خوشبختی شما نداشتم. امیدوارم مینا بتونه خوشبختی از دست رفته تون رو به شما برگردونه.
پدر با لحن آرامی گفت :
_شیوا برای من هیچ کس مثل مادرت نمیشه. به جان تو و شیدا راست میگم. من ... مطمئن هستم هیچ وقت احساس شادی که کنار اون داشتم بر نمیگرده. مینا زن خوبیه ، خانومه ، دل شکسته است، احتیاج به حمایت داره . اما شکوفه عشق من بود... تمام هستی من بود... نیمه من بود...
صدای پدر به ناله شبیه شده بود تازه فهمیدم گریه میکند. سرم را بلند نکردم تا شاهد این صحنه دردناک باشم. چنان وحشیانه لبم را زیر دندان گرفته بودم که مزه شوری خون را در دهانم حس میکردم. از خودم متنفر شدم و در دل خودم را به باد شماتت گرفتم. دلم میخواست فریاد بزنم و احساساتم را همان طور که بود آشکار کنم . دلم میخواست به پدرم بگویم پدر خوبم ، پدر نازنینم من را ببخش اما لال شده بودم . مثل همیشه نتوانستم آن طور که دلم میخواست خودم را خالی کنم . پدر سرش را روی زانویش گذاشته بود. بی اختیار از جا بلند شدم و به طرفش رفتم و کنارش نشستم و سرم را به پایش تکّیه دادم . خدای من ! او هق هق گریه میکرد. دلیلش را نمیدانستم . شاید یاد مادرم افتاده بود و خوشبختی به تاراج رفته اش. دل من نیز میخواست بترکد اما چشمانم خشک شده بودند تا به یاد آوردم همیشه این طور بودم . زمان گریه من بعد از همه بود . آن وقتی که کسی شاهد اشک ریختنم نباشد. پدر دستش را دور شانهام گذاشت و مرا به خود فشرد و با صدای خفه ای گفت :
_شیوا به نظرت مادرت من رو می بخشه ؟
یک گلوله لعنتی به نام بغض گلویم را فشار میداد. سعی کردم آن را فرو بدهم اما با سماجت همان جا چسبیده بود با صدائی خفه گفتم:
_برای چی بابا ؟ این تویی که باید اون رو ببخشی بخاطر اینکه تنهامون گذاشت. مامان رفت و راحت شد اما تو بودی که موندی و زجر کشیدی.
حاضر بودم سوگند بخورم آن لحظه من نبودم که چنین حرفهایی را به پدرم میگفتم. لرزه به تنم افتاد زیرا به من القا میشد که این کلام مادر است که از حنجره من خارج میشود. شایدپدر هم متوجه لرزش بدنم شد زیرا سرش را بالا آورد و گفت :
_تو و شیدا چی ؟ شما در مورد من چه قضاوتی دارید ؟
_در مورد خودم به روح مامان قسم به این کار راضی هستم. در مورد شیدا هم بهتون قول میدم اونم راضی کنم .
_شیدا خیلی به شکوفه وابسته بود میترسم وقتی بشنوه ناراحت بشه
_نه بابا جون مطمئن باشید بهتون قول میدم راضی اش کنم . یادتون رفته که اون همیشه به من نگاه میکرد.
پدر لبخندی زد و سرش را تکان داد با دستم اشکهایش را پاک کردم و برای اینکه او را از آن حال و هوا بیرون بیاورم گفتم:
_بابا جون من دیده بودم دخترها وقتی میخوان ازدواج کنند گریه میکنند اما ندیده بودم باباها هم گریه کنند.
پدر خندید اما فقط یک لحظه و دوباره سرش را روی زانویش گذاشت و زار زار گریه کرد. از دیدن لرزش شانه هایش قلبم آتش گرفت. سرم را بالا بردم تا خودم را کنترل کنم . چقدر دلم میخواست مثل او گریه کنم . عجب بدبختی شده بودم که برای اشک ریختن هم غبطه می خوردم با خودم گفتم خاک بر سرت به گریه کردن پدرت هم حسودی میکنی . خوب عرضه داری تو هم بنال. نه وقت گریه نبود چون پدر به گریه ما خیلی حساس بود. بارها دیده بودم وقتی شیدا گریه میکرد او آرام و قرارش را از دست میداد و مانند بیماری که درد شدیدی دارد زجر میکشید. به آرامی از کنارش بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم باید او را تنها میگذاشتم تا خوب خودش را خالی کند. هیچ وقت پدر را چنین ندیده بودم . گویی عقده تمام این چند سال را خالی میکرد پس اگر چنین بود نباید جلویش را میگرفتم. وقت از اتاق خارج شدم عزیز را دیدم که کنار پنجره ایستاده و به تاریکی حیاط چشم دوخته بود. با صدای در برگشت و با دیدن من جا خورد. شاید انتظار داشت به جای من پدر را ببیند. احساس کردم اگر به جای من پدر بود عزیز از او می پرسید چی شد ابراهیم ؟ شیوا چی گفت ؟ رفتم کنار عزیز و قبل از اینکه چیزی بپرسد خیلی آهسته گفتم:
_عزیز اون اتاق نرین بهتره، بابا یک مدتی تنها باشه .
عزیز با نگرانی پرسید :
_مگه چی شد ؟
_هیچ ولی دلش خیلی گرفته ، بهتره خودش رو خالی کنه .
عزیز آهی از ته دل کشید و بالافاصله چشمانش پر از اشک شد. شنیدم که زیر لب گفت :
_الهی مادرت برات بمیره ابراهیم .
عزیز دستی به چشمانش کشید و رویش را برگرداند و به طرف آشپزخانه رفت. از پشت سر نگاهش کردم . او هم دنبال جای خلوتی بود. لب پنجره نشستم و با خودم فکر کردم عجب شب دلگیریه. با خاطر ندارم چه مدت آنجا نشسته و به گلهای قالی خیره مانده بودم. اما صدای در اتاق من را بخودم آورد سرم را بالا آوردم . پدر جلوی در اتاق ایستاده بود چشمانش خون گرفته و صورتش سرخ سرخ بود با دیدن من گفت :
_اینجا نشستی بابا پس عزیز کو؟
به آشپزخانه اشاره کردم . پدر به جای آشپزخانه به طرف در اتاق رفت و گفت :
_میرم توی حیاط یک هوایی بخورم.
باز هم سرم را تکان دادم و او بیرون رفت. همان لحظه عزیز از آشپزخانه بیرون آمد و گفت :
_بابات کجا رفت ؟
_رفت توی حیاط یک هم هوا بخوره.
سپس از جایم بلند شدم و گفتم:
-عزیز من میرم بخوابم.
عزیز گفت :
_برو مادر شبت بخیر.
داخل اتاق شدم و بعد از انداختن رختخوابم چراغ را خاموش کردم و شروع کردم به فکر کردن ، به همه چیز و بیشتر از همه به جریاناتی که ساعتی قبل اتفاق افتاده بود. پدر نگران من و بخصوص شیدا بود. البته در مورد شیدا حق داشت . او خیلی وابسته به مادر بود. به خاطر دارم دو سال بعد از فوت مادر یک روز عمه اعظم خیلی سر بسته به عزیز پیشنهاد کرد برای پدر دستی بالا کنند. حتی یکی را هم برای این کار معرفی کرد ، گویا شیدا مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد . شیدا همان شب تب کرد و به سختی بیمار شد . او در حال تب و هذیان تکرار میکرد مامان ... مامان خودم رو می خوام من فقط مامان خودم رو میخوام. من و پدر نمیدانستیم او برای چه این حرف را تکرار میکند . وقتی عزیز جریان صحبت خودش و عمه اعظم را برایمان تعریف کرد و گفت که حدس میزند شیدا حرفهای آنان را شنیده باشد.فهمیدم علت بیماری و بی قراری او همین است. این موضوع باعث شد دیگر کسی صحبتی در مورد ازدواج پدر نکند. اما اکنون شیدا دیگر بچه نبود و او هم باید پدر را درک میکرد. برخلاف تصورم ، آن شب زیاد غمگین نه بودم که بخواهم گریه کنم . حتی وقتی خوب فکر میکردم احساس میکردم خیالم راحت است زیرا با شناختی که از مینا داشتم میدانستم او میتواند پدر را خوشبخت کند . همین احساس راحتی خیال بود که خواب را به چشمانم آورد. قبل از اینکه پلکهایم سنگین شود به خودم گفتم" همه خوبن، زندگی همون چیزیه که ما درکش میکنیم . شیوا تو باید خودت رو اصلاح کنی .آخ راستی یادم باشه فردا یک نگاهی به دفتر شیدا بیندازم. "
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:47 ب.ظ
 
ارسال: #27
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۱۹


به اصطلاح هنوز بلیطم اوکی نشده بود. یکی از همان شبها ساعت از هفت شب گذشته بود که تلفن زنگ زد . عزیز در آشپزخانه بود و من گوشی را برداشتم. ارشیا پشت خط بود. سلام کردم و حالش را پرسیدم ، با خنده گفت :
_بهتر از این نمیشه .
کنجکاوی نکردم دلیل شادی اش را بدانم ، گفت:
_با من کار داری یا با عزیز ؟
_فرقی نمیکنه راستش کار خاصی ندارم ، امشب میخواستم بیام اونجا بلیطت رو بیارم اما نمیتونم .
احساس کردم انتظار دارد من دلیل نیامدنش را بپرسم . وقتی اینکار را نکردم خودش گفت :
_نمیگی چرا ؟
_خب حتما کار داری . البته عجله ای هم نیست.
ارشیا خندید و گفت :
_شیوا تو خیلی صبوری.
نفهمیدم چرا بی دلیل از من تعریف میکند با این حال آهسته گفتم:
_مرسی.
ارشیا خندید و گفت :
_باشه بابا نخواستیم یک جور دیگه میگم، نمیخوای بدونی چرا خوشحالم ؟
با بهت به این فکر کردم چش شده ؟ چی می خواد بگه ؟ یک دفعه چیزی به ذهنم رسید و با هیجان گفتم:
_نکنه پروانه ....؟
ارشیا خندید و گفت :
_اره بابا ، کشتی منو .
با خوشحالی گفتم:
_وای خدا ! مبارکه. تبریک میگم.
ارشیا خوشحال شد و با خوشحالی خندید و گفت :
_ممنونم
_بچه چیه ؟
_چی حدس میزنی ؟
_نمی دونم
در این وقت عزیز سراسیمه از آشپزخانه بیرون آمد و چشم به دهان من دوخت ، بالافاسله گفتم:
_عزیز مژده بده !
عزیز با بهت به من نگاه کرد. جلوی ارشیا رویم نمیشد بگویم پروانه زائیده ولی با اشاره این موضوع را به او فهماندم . عزیز با خوشحالی گفت :
_وای.... بسلامتی ، کی ؟
به ارشیا گفتم:
_راستی کی ؟
_یکی دو سعی پیش .
حرف او را برای عزیز تکرار کردم و بعد به ارشیا گفتم:
_نگفتی بچه چیه ؟
ارشیا خندید و گفت :
_یک دختر خوشگل و مامانی.
من باز هم حرف او را برای عزیز تکرار کردم . ارشیا با صدای بلند خندید ، عزیز میخواست گوشی را از من بگیرد. با عجله گفتم:
_من فعلا خداحافظی میکنم . گوشی رو میدم به عزیز.
عزیز گوشی را از من گرفت و گفت :
_شیوا مواظب بادمجون ها باش نسوزن.
و شروع کرد به صحبت با ارشیا، من هم به آشپزخانه رفتم و مشغول سرخ کردن بادمجان ها شدم . کارم تازه تمام شده بود که عزیز با لبانی خندان به آشپزخانه آمد. گفتم:
_عزیز تبریک میگم. بالاخره نتیجه تونم به دنیا آمد.
عزیز خندید و گفت :
_این سوومیشه . ان شا الله یک روز هم بچه تو رو ببینم .
عزیز همیشه با این دعاهایش به من ضد حال میزد. روز بعد به همراه عزیز و پدر برای ملاقات پروانه به بیمارستان رفتیم. اوتاق او مملوو از سبدهای گل و جعبه های شیرینی بود. ما نیز برای او یک دسته گل برده بودیم. عمه اعظم و مادر پروانه به همراه خواهر بزرگش و زن عموی او جلوتر از ما آنجا بودند. پروانه با رنگی پریده روی تخت خوابیده بود. اما برق چشمانش او را بی نهایت خوشحال نشان میداد. جلو رفتم و بعد از بوسیدن صورتش به او تبریک گفتم ، خیلی دوست داشتم بچه را ببینم ولی گفتند هنگام ملاقات بچه را به بخش نمی آورند. از ارشیا خبری نبود اماکیفش را کنار تخت دیدم . دقایقی بعد او از در اتاق وارد شد و به پدر که بیرون ایستاده بود تا پروانه راحت باشد اصرار کرد تا داخل شود. صدای پدر را شنیدم که میگفت آنجا راحت است. اما ارشیا دست بردار نبود و عاقبت پدر را داخل آورد. عزیز با دیدن ارشیا صورتش را بوسید و تبریک گفت من نیز به او تبریک گفتم. همان لحظه چند تن از اقوام پروانه وارد اتاق شدند . پدر به عزیز گفت :
_مادر بهتره دیگه ما بریم.
عزیز با تکان دادن سر موافقتش را اعلام کرد و بعد رو کرد به مادر پروانه و از او اجازه مرخصی خواست. من نیز جلو رفتم و بعد از بوسیدن پروانه از او خداحافظی کردم . پروانه گفت :
_ارشیا میگه تا آخر هفته میری
_اگه خدا بخواد اره.
خیلی دوست داشتم برای بدرقه ات می آمدم فرودگاه .
خندیدم و گفتم:
_اره از تو که حتما انتظار دارم بیائ.
پروانه خندید و گفت :
_انشاالله وقتی برگشتی برای استقبالت میام.
_باشه راستی اگر چیزی لازم داری بگو.
_شیوا بیا جلو یک بار دیگه صورتت رو ببوسم دلم برات خیلی تنگ میشه.
بار دیگر روی صورت او خم شدم و من نیز صورتش را بوسیدم . وقتی سر بلند کردم ارشیا را دیدم که به من و او نگاه میکرد. بدون اینکه بفهمم چرا به او لبخند زدم . او نیز لبخند زد و نگاهش را به زیر انداخت. بعد ازخداحافظی از بقیه از اتاق بیرون آمدیم. عمه اعظم نیز تا انتهای راهرو با ما آمد در بین راه عزیز از او پرسید :
_کی پروانه رو مرخص میکنند؟
عمه اعظم گفت :
_شاید فردا، ولی بچه باید یکی دو روز توی دستگاه بمونه.
توجهم به حرفهای آنها جلب شد. عزیز پرسید :
_برای چی ؟
عمه گفت :
_پروانه وقتش نبود زودتر از موقع زایمان کرده.
عزیز گفت :
_ ... نمیدونستم
عمه توضیح داد:
_وضعیت بچه خطرناک بود این جور که میگن بند ناف دور گردن بچه پیچیده شده بود.
عزیز با ناراحتی گفت :
_حالا بچه چطوره ؟
عمه گفت :
_خدا رو شکر خوبه .
در این وقت عمه افسانه و نادیا را دیدم که از آسانسور خارج شدند. با آنها سلام و احوالپرسی کردیم ، عزیز گفت :
_تنها اومدین ؟
عمه افسانه گفت که با آقا یاسر آمده اند و او پایین بچه نادیا را نگاه داشته است . سپس از ما خواست بمانیم تا با آنها برویم. عزیز قبول کرد ما از عمه اعظم خداحافظی کردیم و سوار آسانسور شدیم. پدر و ارشیا جلوتر از ما از پله پیین رفته بودند و جلوی در سالن منتظرمان بودند. با رسیدن ما پدر به ارشیا گفت :
_دایی جان برو دیگه مهمون داری، بد نباشه.
ارشیا گفت :
_عجله ای نیست میرم ، ممنون که زحمت کشیدید.
عزیز گفت :
_این حرفا چیه عزیزم وظیفمون بود
اززبانم پرید و گفتم:
_خیلی دوست داشتم دخترت رو میدیدم .
عزیز گفت :
_وقتی آوردنش خونه میریم می بینیمش .
با اینکه یادم بود ولی چیزی نگفتم اما ارشیا گفت :
_فکر نکنم تا اون موقع شیوا ایران باشه.
عزیز گفت :
_آخ یادم نبود.
ارشیا با لبخند به من گفت :
_بیا بریم بالا ببینش
با ذوق کودکانه ای به عزیز نگاه کردم که ببینم اجازه میدهد. عزیز گفت :
_ما که باید صبر کنیم تا افسانه و نادیا بیان پس شما برین ولی زیاد معطل نکنید. ارشیا جون مادر زشته فامیلای زنت میان، تو اونجا نباشی
ارشیا خندید و گفت :
_زشت که نیست ولی باشه میرم.
بعد رو کرد به من و گفت :
_شیوا بریم ؟
تا راه افتادم عزیز گفت:
_پس ما میریم توی محوطه من بچه نادیا رو نگاه دارم تا آقا یاسر بره بالا.
من و ارشیا منتظر آسانسور نشدیم و به سرعت از پله ها بالا رفتیم. بخش نوزادان در طبقه چهارم بود . وقتی به آنجا رسیدیم من ایستادم تا ارشیا برود و از مسول آنجا اجازه بگیرد . لحظاتی نگذشته بود که آمد و گفت :
_بریم .
گفتم :
_اجازه دادند؟
خندید و گفت :
_اجازه اونها هم دست ماست الکی که نیست بچه ام اینجاست.
بخش نوزادانی که داخل دستگاه بودند اتاقی بود که به جای دیوار یکسره شیشه داشت . از دیدن بچه های کوچکی که داخل دستگاه بودند چنان به وجد آمده بودم که متوجه نبودام چطور زیر لب قربان صدقه شان میروم. پرستاری که داخل اتاق بود لباس سبز رنگی به تن داشت و با ماسک جلوی دهانش را پوشانده بود او با دست به ما اشاره کرد و به طرف تخت کوچکی رفت ، ما نیز از پشت شیشه به آن طرف رفتیم. نوزادی به اندازه یک عروسک با پوستی سرخ و موهای مشکی روی تخت به خواب رفته بود. باورم نمیشد آن موجود ظریف دختر ارشیاست . با بهت به طرف ارشیا برگشتم و او را دیدم که چطور با عشق و علاقه به او چشم دوخته. ارشیا نیز به من نگاه کرد و گفت :
_خوشگله نه ؟
_خیلی
ارشیا بار دیگر به او نگاه کرد و گفت :
_می خوام اسمشو بگذارم آرزو، چطوره ؟
لبخندی زدم و گفتم:
_خیلی قشنگه
ارشیا گفت :
_می دونی برای چی این اسم رو انتخاب کردم ؟
سرم را به نشانه منفی بالا بردم :
_این اسم من رو یاد یکی میاندازه .
لبخند روی لبانم خشک شد، زیرا احساس میکردم از گفتن این حرف منظوری دارد. وقتی ارشیا به
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:47 ب.ظ
 
ارسال: #28
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۳۰۰-۳۰۱

من نگاه کرد و لبخند زد . فهمیدم احساسم اشتباه نبوده . قلبم فشرده شده بود و ناراحتی تمام وجودم را گرفته بود. بخصوص که چهره رنگ پریده پروانه جلوی چشمانم بود. ارشیا متوجه ناراحتی ام شد . زیرا گفت :
_چرا ناراحت شودی ؟
بدون اینکه انکار کنم گفتم:
_به پروانه فکر میکردم.
متوجه منظورم شد نیشخندی زد و گفت :
_براش متاسفی ؟
_نه ، اما یه جورایی دلم براش میسوز ه.
با خنده گفت :
_چه جورایی ؟
مکان مناسبی برای صحبت نبود به همین دلیل گفتم:
_بهتره بریم.
ارشیا برای پرستار دستی تکان داد و من نیز با اشاره سر از او خداحافظی کردم .از بخش بیرون آمدیم ارشیا گفت :
_خب داشتی میگفتی !
حوصله حرف زدن نداشتم . اخمهایم درهم شده بود و از دست او خیلی ناراحت بودم . با خودم فکر میکردم به جای اینکه به فکر زنش باشه که با اون حال و روز روی تخت خوابیده چرت و پرت میگه . به خودم قبولانده بودم دیگر نسبت به او هیچ احساسی ندارم شاید به خاطر این بود که من اهل نارو زدن به کسی نبودم ، به خصوص کسی که به او علاقه داشتم. وقتی ارشیا بار دیگر گفت :
_نگفتی
به تندی گفتم:
_چی باید بگم ؟ یعنی خودت هنوز نفهمیدی دیگه وقت این حرفها نیست ؟
از لحن من جا خورد و گفت :
_چه ربطی داره؟
_ربطش اینه که زنها با قلبشون احساس میکنند
لحظه ای به من خیره شد و بعد با لحن غریبی گفت :
_پس اگر مردی تظاهر به دوست داشتن کنه زنش خیلی زود میفهمه ؟! درسته ؟
برای درک منظورش کمی فکر کردم وقتی متوجه حرفش شدم چنان حالی به من دست داد که کم مانده بود از پله ها بیفتم. دستم را به نرده گرفتم و لحظه ای ایستادم تا سر گیجه ام آرام شود. ارشیا مثل مجسمه ای بی احساس کنارم ایستاده بود و به من نگاه میکرد. به خودم گفتم اشتباه کردی منظور ارشیا اون چیزی نیست که فکر کردی. برای اطمینان از آنچه که فکر میکردم گفتم:
_نمی فهمم چی میخوای بگی اما اگه منظورت اینه که ...
نتونستم بقیه حرفم رو ادامه بدم و بجای آن گفتم:
_ارشیا خیلی بی معرفتی.
مثل مجسمه سنگی فقط نگاهم کرد ، نگاهم را از او گرفتم و به راهم ادامه دادم . در پاگرد پلکان طبقه دوم ایستادم و گفتم :
_دیگه نیا، بقیه راه رو خودم بلدم .
خیلی خونسرد مثل اینکه اتفاقی نیفتاده باشد گفت :
_باشه ، بعد میبینمت.
جوابی ندادم اما با حرص دندانهایم را روی هم فشردم و در دل گفتم " میخوام نبینی " و از پله ها پایین رفتم.وقتی وارد محوطه شدم عزیز را دیدم که روی لبه باغچه نشسته و پسر نادیا را در بغل داشت کمی کنار تر پدر مشغول صحبت با مردی غریبه بود. همان طور که به طرف عزیز میرفتم سعی کردم گرفتگی ام را در چهره ام نشان ندهم . عزیز با دیدن من مشتاقانه گفت :
_دیدیش ؟
اگر اتفاقات لحظاتی قبل نبود به طور مفصل برای عزیز تعریف میکردم که او چطور بود و چه اندازه و شکلی داشت. اما به قدری ناراحت و بی حوصله بودم که تنها به گفتن این جمله اکتفا کردم :
_خیلی قشنگ بود.
سپس برای اینکه عزیز چیز دیگری نپرسد بچه نادیا را که مرتب نق نق میکرد از بغل او گرفتم تا آرام کنم . روز بعد ارشیا تلفنی بمن گفت که بلیطم تایید شده و پروازم روز سه شنبه ساعت یک و نیم صبح است.اتفاقا همان شب کامران به منزلمان زنگ زد و پدر روز و ساعت پروازم را به او گفت. دو روز باقیمانده به چشم بر هم زدنی گذشت. یک روز قبل برای دیدن مینا و مهسا به منزلشان رفتم. مینا مثل همیشه از دیدنم خوشحال شد اما احساس میکردم از من کمی خجالت میکشد. وقتی مهسا را بغل کردم تا صورتش را ببوسم گفتم:
_سلام اجی کوچولو، چطوری نازنین .
چند بار صورتش را بوسیدم و در همان حال نگاهم به مینا افتاد که صورتش مثل لبو سرخ شده بود. فهمیدم از اینکه مهسا را خواهر خودم خطاب کرده بودم این حالت شده . مهسا را بوسیدم و روی زمین گذاشتم، سپس کادویی را که برایش خریده بودم دستش دادم . او بالافاصله مشغول پاره کردن کاغذ کادویی شد. قبل از اینکه کادوی مینا را بدهم به او گفتم:
_مینا دوست داری تورو چی صدا کنم ؟
هر چی دوست داری . همون مینا خوبه چون دلم میخواد همیشه برای تو همون مینایی باشم که بودم . بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم و گفتم:
_هستی ، قبل از اینکه همسر پدرم باشی ، دوست خودمی.
مینا خندید و سرش را پایین انداخت. کادی او را از کیفم در آوردم و گفتم :
_مینا جون این یک هدیه ناقابله.
شاید توی مراسم عقدتون نباشم اما جلو جلو کادوم رو میدم. از حرفم جا خورد و گفت :
_برای چی ؟
_سه شنبه شب پرواز دارم.
مینا با نگرانی گفت :
_چقدر زود .
_زیادم زود نیست
_چقدر میمونی ؟
_بستگی داره فکر نمیکنم بیشتر از دو ماه بشه.
آن روز چند ساعت پیش مینا بودم وقتی خواستم بروم گفت :
_خیلی دوست دارم برای بدرقه ات بیام فرودگاه ، اما....
چشمکی زدم و گفتم:
_می دونم ، یک کم زوده . انشاالله وقتی برگشتم تو و مهسا رو اونجا میبینم .
مینا باز هم لبخندی از روی خجالت زد و زیر لب گفت :
_انشاالله.
صورتش را بوسیدم و گفتم:
_مینا برات آرزوی خوشبختی میکنم . پدرم مرد خوبیه امیدوارم بتونه خوشبختت کنه.
مینا گفت :
_می دونم
بار دیگر او و مهسا را بوسیدم و از منزل فروغ خانم بیرون آمدم . در راه به این فکر میکردم خدا کنه همه چیز همان طوری شود که فکر میکنم . شبی که فردایش پرواز داشتم خواستم از کمد لباسم چیزی بردارم که چشمم به تقویم شیدا افتاد ، آهی کشیدم و با خودم گفتم "مثلا قرار بود نگاهی به آن بکنم ." فرصتی برای این کار نداشتم با این حال آن را برداشتم و خیلی سر سری ورق زدم . چند صفحه اول را قبلا دیده بودم و فکر کردم در بقیه صفحات هم شعر و ترانه نوشته ولی در بعضی از صفحات تقویم متن هایی به زبان انگلیسی نوشته بود. همان طور که ورق میزدم چشمم به متنی افتاد که نوشته بود .
باید بروم چون نمیتوانم بمانم و شاهد درد کشیدنش باشم.
و جلوی آن نوشته بود :

اگر تو نباشی زندگیام بی معنی خواهد بود.

متوجه نشدم منظور شیدا به چه کسی بوده. حتی نفهمیدم این نوشته شعر است یا شیدا آن را خطاب به خود گفته است . اما وقتی صفحه را ورق زدم تازه متوجه شدم شیدا در این دفتر خاطراتش را نوشته است . نگاه کنجکاوم را به سختی از صفحات تقویم جدا کردم و آن را بستم. زیرا مطمئن بودم شیدا دوست ندارد من نوشته هایش را بخوانم . زیرا اگر غیر از این بود آن دفتر را از من پنهان نمیکرد. به خاطرم آمد یک بار وقتی وارد اتاق شیدا شدم شیدا مشغول نوشتن چیزی در همین تقویم بود که با وارد شدن من به اتاق او بالافاصله دفترش را روی آن گذاشت و وانمود کرد تکالیفش را مینویسد. با این که این کارش از نگاه من پنهان نماند ولی چیزی به رویش نیاوردم و حتی در این مورد کنجکاوی هم نکردم . حدس میزدم شیدا آنقدر برای رفتن عجله داشت که یادش رفته بود آن را با خود ببرد. دفتر را داخل پلاستیکی پیچیدم و در چمدانم گذاشتم. به خودم گفتم " وقتی آن را برایش ببرم حتما خوشحال میشود."
آن شب هم گذاشت و روز سه شنبه از راه رسید . صبح آن روز به آرایشگاه رفتم و صورتم را اصلاح کردم و از خانم آرایشگر خواستم ابروهایم را هم کمی مرتب کند. به او گفته بودم فقط موهای اضافه زیر ابرویم را بردارد اما وقتی کارش تمام شد دیدم ابروهایم را کاملا برداشته . البته خیلی قشنگ شده بود. اما من نگران بودم مبادا عزیز از این کارم ناراحت شود. برخلاف تصورم وقتی به خانه برگشتم عزیز تا مرا دید لبخندی زد و گفت :
_مبارکه مادر چقدر رنگ و روت باز شده.
باورم نمیشد عزیز اینقدر راحت این مساله را قبول کند. در دل خدا را شکر کردم و به حمام رفتم. سپس وقتی بیرون آمدم یک بار دیگر وسایلی را که میخواستم ببرم کنترل کردم . عزیز مقداری تنقلات و چیزهای دیگر داده بود که برای شیدا ببرم. او حتی برای شیدا چند بسته سبزی قورمه سبزی هم آماده کرده بود که هنوز در فریزر قرار داشت و باید آخرین لحظه آنها را در چمدان میگذاشتم تا خراب نشود. عزیز هر چند وقت یک بار سفارشی به یادش میافتاد و آن را به من میگفت و من چون میدانستم دلشوره دارد چیزی نمیگفتیم تا خیالش راحت شود که حرفهایش را شنیده ام. زمان میگذشت و من هر بار که نگاهم به ساعت میافتاد دلم فرو میریخت و با خود لحظه های مانده به پروازم را حساب میکردم . با سفارش عزیز تمام مدارک سفر را به غیر از بلیطم که قرار بود عصر آن روز ارشیا برایم بیاورد کنترل کردم و داخل کیف گردنی که تازه خریده بودم گذاشتم.سپس آن را به گردنم انداختم و چند بار محکم بند آن را کشیدم تا مطمئن شوم یک وقت پاره نمیشود. نزدیک ظهر بود که مینا خودش به تنهایی به منزلمان آمد، تا قبل از رفتن من را ببیند. او برایم پاکتی پسته آورده بود تا بین راه سرگرمم کند. وقتی بقلم کرد از محبتی که نسبت به من داشت گریه ام گرفت . مینا متوجه شد و برای اینکه مرا از آن حال خارج کند کنار گوشم گفت :
_دختر گنده گریه نکن وگر نه مادر از دستت ناراحت میشه .
حرف او مرا به خنده انداخت ،عزیز که با سینی چای از آشپزخانه بیرون آماده بود با تعجب به من که هنوز در بغل او قرار داشتم و از شدت خنده ضعف رفته بودم نگاه میکرد. هر چی عزیز گفت چی شده علتش را نگفتم. مینا خیلی زود بلند شد و رفت. او را تا جلوی در حیاط بدرقه کردم و بعد از اینکه برای او آرزوی خوشبختی کردم و گفتم بعد از رفتن من هوای عزیز را داشته باشد. مینا خندید و گفت :
_خیاکت راحت باشه .
و بعد از بوسیدن صورتم رفت. وقتی برگشتم به عزیز گفتم:
_عزیز یعنی تا من برگردم مینا زن بابام شده ؟
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_مگه چقدر میخوای اونجا بمونی ؟ چشم برهم بزنی انشاالله برگشتی.
_عزیز زیاد معطلش نکنید ، دوست دارم تا برگردم همه کارها انجام شده باشد
_عجله نکن مادر هر چیز راه و رسمی داره.
_آخه چشم بر هم بزنید ماه محرّم و صفر از راه میرسه.
عزیز لبخندی زد و گفت :
_انشاالله تا اون موقع هم تو برگشتی.
با نارضایتی گفتم :
_مگه میخواید تا اون موقع صبر کنید ؟
عزیز لبخندی زد و گفت :
_تو مثل اینکه خیلی عجله داری ؟
_خب اره ، آخه چه اشکالی داره این کار زودتر انجام بشه ؟ مثلا قبل از ماه محرّم ؟
_بابات خودش گفته بعد از ماه صفر باشه که فرصت کافی داشته باشه .
با کلافگی گفتم:
_فرصت چی ؟ مگه میخواد چی کار کنه ؟ یک محضر رفتن که بیشتر نیست ، فوقشم یک مهمونی.
عزیز نفسی کشید و گفت :
_حالا ببین شد بابات یک چیزی به من بگه تو هم این قدر سوال جواب نکنی که منو مجبور کنی همه چیز رو لؤ بدم.
کنجکاو شدم و پرسیدم :
_چی رو لؤ بدین عزیز ؟ مگه بابا میخواد چه کار کنه ؟
عزیز که ببد را آب داده بود سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :
_لا اله الا الله از دست کنجکاوی های تو دختر . بابات به آقا برزو گفته اون مقدار پولی رو که دستش داره بهش بده اگه خدا بخواد یک مغازه کوچک خواربار فروشی باز کنه .
با تعجب به عزیز نگاه کردم و گفتم :
_راست میگین ؟
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_انشاالله اگه خدا بخواد.
فقط خدا میدانست این خبر چقدر خوشحالم کرد . احساس میکردم آن اتفاقی که منتظرش بودم افتاده و پدر برای زندگی بار دیگر انگیزه پیدا کرده ، من همیشه پشتکار او را می ستودم و میدانستم اگر بخواهد کاری را شروع کند حتما در آن موفق میشود. هیچ وقت کار فعلی او را دوست نداشتم زیرا آن را درشان پدر نمیدیدم . اکنون خوشحال بودم و مطمئن ، زیرا میدانستم اگر بخواهد حتما در این کار موفق میشود. عصر آن روز پدر زودتر به منزل برگشت. خیلی دلم میخواست به او تبریک بگویم اما عزیز سفارش کرده بود چیزی به رویم نیاورم. زیرا پدر به او گفته بود که میخواهد وقت از مسافرت برگشتم غافلگیرم کند و من نمیخواستم حسابش غلط از آن در بیاید.ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود و ارشیا هنوز بلیط مرا نیاورده بود یک بار خواستم با او تماس بگیرم . همین که گوشی را برداشتم پشیمان شدم و آن را سرجایش گذاشتم و با خودم گفتم تا ساعت پرواز هنوز خیلی مانده است. ساعت از هفت شب گذشته بود که ارشیا آمد. وقتی در را باز کردم به محض دیدن من با تعجب به چهره ام خیره شد. فهمیدم متوجه اصلاح صورتم شده سنگین سلام کردم و خودم را از جلوی در کنار کشیدم تا وارد شود. جواب سلامم را داد. تا خواست چیزی بگوید عزیز برای استقبال از او تا جلوی راهرو آمد و همین باعث شد تا حرفش را بخورد. وقتی وارد اتاق شدیم بسته ای را که در دست داشت به طرفم گرفت و گفت :
_این یک هدیه است برای شیدا.
با اینکه هنوز هم از دستش دلگیر بودم ولی جلوی عزیز به او کم محلی نکردم . بعد از تشکر هدیه را گرفتم و در چمدانم گذاشتم. ارشیا آن شب کشیک داشت ولی گفت که مرخصی گرفته است. شب قبل عزیز عمه ها و بچه هایشان را برای شام دعوت کرده بود و من از همشان خداحافظی کرده بودم آن شب قرار نبود کسی بیاید، اما عمه افسانه و آقا یاسر و نادر آمدند. عزیز برای شام قورمه سبزی پخته بود، زیرا میدانست به این غذا خیلی علاقه دارم. عقربه های ساعت می چرخید و لحظه به لحظه به رفتن من نزدیک میشد. آقا بررزو میخواست به فردگاه بیاید اما من از او تشکر کردم و خواستم که زحمت نکشد. عمه افسانه خیلی اصرا داشت تا فرودگاه همراهی مان کند اما عزیز توانست او را هم راضی کند تا از این کار صرف نظر کند زیرا روز بعد اولین روزی بود که نادر میخواست سر کار برود و خوب نبود خسته و خواب الود باشد. عمه افسانه قبل از رفتن صورتم را بوسید و بعد از اینکه به شیدا و همسرش هم سلام رساند گفت وقتی رسیدم بی خبرشان نگذارم. بعد از رفتن آنها من نیز آماده شدم و ساعت یازده و نیم به اتفاق عزیز و پدر و ارشیا به طرف فرودگاه حرکت کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم دلهره و دلشوره، ترس، غم و شادی در هم ادغام شده و مرا دچار حالت غریبی کرده بود. در طول عمرم شاید دو بار به آنجا رفته بودم ، یکبار برای بدرقه ارشیا وقتی می خواست برای گرفتن دکترا به بلژیک برود و بار دیگر هم برای بدرقه شیدا و چه کسی باور میکرد این بار نوبت خودم باشد؟
در سالن فرودگاه وقتی آریا را دیدم که به طرف ما میآید خیلی تعجب کردم . او این اواخر به ندرت در جمعی حاضر میشد ، شب قبل هم که عزیز عمه ها و بچه هایشان را برای شام دعوت کرده بود او نیامد. باورم نمیشد برای بدرقه ام آمده باشد. او بعد از سلام و احوالپرسی با ما ساعت پروازم را پرسید و بعد روی صندلی کنار پدر نشست. صدای ارشیا که از من میخواست به دقت به حرفهایش گوش کنم مرا از فکر او خارج کرد. ارشیا گفت که بعد از وارد شدن به سالن ترانزیت چه باید بکنم و کجا باید بروم. من هم ظاهرا با دقت به حرفهایش گوش میکردم . اما وقتی وارد سالن ترانزیت شدم چنان گیج و منگ بودم که هیچ کدام از حرفهای او یادم نمانده بود. ارشیا لحظه ای از کنار ما دور شد و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت :
_شیوا چند دقیقه بیا بریم قسمت کنترل بلیط رو چک کنیم .
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:48 ب.ظ
 
ارسال: #29
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
احساس کردم حرفی دارد که نمیخواهد جلوی عزیز و بقیه به زبان بیاورد. آریا هم متوجه این موضوع شد. زیرا نگاه معنی داری به ارشیا کرد. بلند شدم و به دنبالش رفتم. در آن حال فکر میکردم چه کار دارد ؟ ارشیا گوشه ای ایستاد . به او نزدیک شدم و گفتم:
_چی شده ؟
بدون حرف دستش را جلو آورد و زیپ کیفم را باز کرد . با تعجب به او نگاه کردم که چه کار میخواهد بکند. سپس دسته ای پول خارجی در کیفم گذاشت. با تعجب گفتم:
_این چیه ؟
_بگذار پیشت باشه .
با ناراحتی گفتم:
_نه نه اصلا قبول نمیکنم
اخم کرد و گفت :
_لج بازی نکن لازمت میشه .
با سماجت گفتم:
_باور کن لازم ندارم.
و تا خواستم پول را از کیفم در بیاورم مچ دستم را گرفت و با تحکم گفت :
_گوش کن.
به او نگاه کردم، گفت :
_گفتم لازمت میشه ، پول تنها اشناییه که آدم توی کشور غریب میتونه داشته باشه ، فهمیدی ؟
لحظهای فکر کردم و دیدم حق با اوست گفتم:
_خب پس خیلی زیاده.
سرش را بالا برد و گفت :
_نه زیاد نیست به هر حال لازمت میشه.
بیش از آن جایز نبود تعارف کنم به ناچار قبول کردم و گفتم:
_حالا بگو چقدره که لااقل به عنوان قرض ازت بگیرم.
لبخندی زد و گفت :
_نترس حسابشو دارم بعد تا قرون آخرش رو پس میگیرم.
_خب حد اقل بگو چقدره ؟
_چقدر کلید کردی ؟ دو هزار فرانکه .
_اوه چه خبره این همه رو میخوام چه کار کنم ؟
_شیوا بسه دیگه داری اعصابم رو خراب میکنی . بگذار ته کیفت باشه ، جات رو که تنگ نکرده.
معلوم بود خیلی عصبانی شده ، برای اینکه ناراحتی را از دلش بیرون بیاورم به شوخی گفتم:
_ارشیا از اینکه اینقدر به من اطمینان داری ممنون اما اگه یک وقت رفتم و برنگشتم این پولها رو از کی میگیری ؟
لبخند زد و گفت :
_تو نگران نباش من میدونم با کسی که از عتماد من سؤ استفاده کنه چه معامله ای بکنم .
خندیدم او نیز نگاه عمیقی به من انداخت و گفت :
_شیوا دوست نداشتم تنها به این سفر بری ، خیلی مواظب خودت باش.
_به قول عزیز قسمتم بوده ، تو هم مواظب پروانه باش.
لبخند معنی داری زد و گفت :
_خوش به حال پروانه که هواداری مثل تو داره.
_چون خیلی ماهه ، به خدا کسی رو ندیدم مثل اون که دلش انقدر پاک باشه.
ارشیا حرفم را نشنیده گرفت و گفت :
_خب بهتره بریم بقیه منتظرند.
از این کارش خیلی حرصم گرفت و بیشتر از خودم بدم آمد زیرا برایم کاملا معلوم شده بود وجود من مانع از آزادی فکری اوست. ارشیا تا به من فکر میکرد نمیتوانست پروانه را به دلش راه بدهد و من از این بابت شدیداً دچار ناراحتی وجدان بودم . برای اینکه به او اجازه مغلطه کاری ندهم با سماجت گفتم:
_ارشیا شنیدی چی گفتم :
_اره شنیدم.
_نظر تو هم همینه مگه نه ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_شک نکن
با ناراحتی گفتم:
_مسخره میکنی ؟
_ این چه حرفیه ؟ من کی این غلط رو کردم.
_پس چرا این جوری میگی ؟
_خب چه جوری بگم ؟ اها یادم اومد باید بگم پروانه زن خیلی خویه ، اون یک فرشته است ، خانم خانه دار ، مهربان و غیره .... سرکار خانم شیوا آذین راضی شدید ؟
با تأسف سرم را تکان دادم و دیگر چیزی نگفتم . من و ارشیا تا زمانی که پیش بقیه رسیدیم دیگر هیچ حرفی با هم نزدیم .


فصل ۲۰


وقتی از بلند گوی فرودگاه اعلام شد مسافران برای تحویل چمدان به قسمت بار مراجعه کنند چنان حالتی از ترس به من دست داد که لحظه ای دلم میخواست به چادر عزیز بچسبم و با آنها به منزل بروم. وقتی عزیز برای خداحافظی صورتم را بوسید کم مانده بود بزنم زیر گریه به شدت خودم را کنترل کردم و صورت نرم و با محبت او را چند بار بوسیدم . بعد از او با پدر روبوسی کردم . پدر کنار گوشم گفت :
_بابا مواظب خودت و خواهرت باش.
سرم را تکان دادم و گفتم:
_مطمئن باشید.
بعد رو کردم به آریا و ارشیا که کنار هم ایستاده بودند. آریا با حالت غمگینی به من خیره شده بود. به او گفتم:
_از تمام زحمتهایی که کشیدی تشکر میکنم و ممنونم که برای بدرقه ام اومدی.
سرش را تکان داد و تنها گفت :
_سلام برسون .
چه لحن غریبی داشت . دلم گرفت و به این فکر کردم یعنی او هنوز هم به شیدا فکر میکند ؟ صدائی که از بلند گو پخش میشد مرا از ادامه فکر بازداشت ، باشتاب به ارشیا نگاه کردم و گفتم:
_پسر عمه از بابت همه چیز ممنونم.
وقتی برای خداحافظی دستم را میفشرد با چهره درهمی گفت :
_چرا اینقدر دستت سرده ؟
به جای جواب لبخند زدم . چه کسی میدانست در آن لحظه من چه حالی داشتم.سپس خم شدم و دسته چمدانم را گرفتم. نگرانی در
نگاه هر سه نفرشان موج میزد. فقط آریا بود که چیز دیگری در نگاهش بود چیزی که متوجه نمی شدم چیست . من نیز دلم در تلاطم بود اما نشان دادم خیلی خونسردم و از چیزی واهمه ندارم . نمیخواستم با نشان دادن تنش و دلهره ام پدر و عزیز را نگران کنم . وقتی از آنها جدا شدم هنوز قدم به داخل سالن ترانزیت نگذاشته بودم که ارشیا صدایم کرد. برگشتم او نیز جلو آمد و آهسته گفت :
_راستی اون هدیه ای که بهت دادم بدی شیدا از طرف من نبود.می خواستم این رو بدونی.
ناخودآگاه به آریا نگاه کردم که با نگاهی متفکر به من چشم دوخته بود. اکنون علت بدرقه او را در میکردم . آمده بود تا به من بگوید به شیدا سلام برسانم . به ارشیا نگاه کردم ، آرام سرش را تکان داد و به این وسیله روی افکارم صحه گذاشت. نفس عمیقی کشیدم و خطاب به او گفتم:
_خداحافظ.
او نیز همین کلمه را تکرار کرد، وقتی وارد سالن ترانزیت شدم آنقدر هیجان داشتم که تا وسط راهرو نرسیده به نفس نفس افتاده بودم به طوری که گویی مسافتی طولانی را دویده ام . قدری ایستادم تا حالم کمی جا بیاید. در همان حال برگشتم . عزیز و بابا و آریا کناه هم ایستاده بودند. نگاه پدر درست مثل زمانی که برای بدرقه شیدا آمده بود غمگین و غصه دار بود. عزیز هم با گوشه چادرش چشمانش را پاک میکرد. مثل رویاهای صادقانه تمام این صحنه ها بار دیگر برایم تکرار شد. این بار به جای شیدا من ایستاده بودم ، بغض به گلویم فشار میآورد. خودم را دلداری میدادم که قرار نیست برای همیشه بروم . ارشیا جلوی در ایستاده بود، وقتی متوجه نگاهم شد دستش را جلوی صورتش آورد و آن را تکان داد. من نیز با سر از او خداحافظی کردم و بعد دسته چمدانم را گرفتم و تا انتهای راهرو به پشت سرم نگاه نکردم . قبل از اینکه وارد پیچ راهرو شوم یک بار دیگر به طرف عزیز و پدر نگاه کردم اما در بین جمعیت آنها را تشخیص ندادم . بعد از گذشتن از راهرو قدمهایم را تندتر کردم و به طرف جمعیتی که مشغول تحویل دادن چمدانهایشان بودند رفتم. صدائی از بلند گو خارج شد ، آنقدر در فکر بودم که نفهمیدم چه گفت . و خودم فکر کردم نکند دیر شده باشد. دلشوره دمی راحتم نمیگذاشت بدون اینکه متوجه باشم از صف خارج شده بودم و تند تر از مردی که جلوتر از من بود حرکت میکردم . وقتی به قسمت تحویل بار رسیدم طوری قرار گرفته بودم که گویی نوبت من است. به همین خاطر متصدی تحویل بار خطاب به من گفت :
_خانم بفرمائید
به مرد اشاره کردم و گفتم:
_نوبت این آقاست.
مردی که نوبتش بود با لحن مهربانی گفت :
_بفرمائید.
برای اینکه فکر نکند میخواستم زرنگی کنم منتظر شدم تا اول او چمدانش را تحویل بدهد. متصدی که دید هیچ کدام از جایمان تکان نمیخوریم خطاب به من گفت :
_خانم چمدانتان را بگذارید بالا.
نیم نگاهی به مرد انداختم تا ببینم چرا چمدانش را تحویل نمیدهد او با کلافگی منتظر بود تا اول من چمدانم را تحویل بدهم . حالت عصبی او مرا بر آن داشت تا بدون اینکه دیگر تعارف کنم چمدانم را روی ترازو بگذارم. بعد از تحویل چمدانم از متصدی تحویل بار پرسیدم کجا باید بروم و او به سمت پلکانی که طرف دیگر سالن بود اشاره کرد . بعد از بالا رفتن از پلکان به سالن انتظار رسیدم که جمعیت نسبتا زیادی از مسافران آنجا را اشغال کرده بودند. جلوی چند باجه صف تشکیل شده بود. از زن مسنی پرسیدم :
_ببخشید خانم این صف چیه ؟
خندید و به شوخی گفت :
_حرف همه چی ، مرغ, گوشت ، چی میخوای ؟
لبخندی زدم با او با خنده گفت :
_کجا میخوای بری عزیزم ؟
_فرانسه
_پس حالا یک کمی زوده ، این پرواز آمستردامه.
تشکر کردم و به سمت صندلی هایی که طرف دیگر سالن قرار داشت رفتم و روی آن نشستم. حدود نیم ساعت شاید هم بیشتر نشسته بودم تا اینکه از بلند گو اعلام شد برای کنترل بلیط و گذرنامه به کیوسک کنترل مراجعه کنیم . تا به خودم آمدم یک صف طویل جلوی کیوسک تشکیل شده بود که من بعد از پرسیدن شماره پرواز و تطبیق آن با شماره پرواز خودم پشت سر زنی ایستادم که او هم قصد رفتن به فرانسه را داشت. دسته کیفی را که بدوش داشتم در میان مشتم گرفته بودم و میفشردم . یک دست دیگرم به کیف مدارکم بود که از گردنم آویزان بود. نفهمیدم چقر طول کشید تا به جلوی باجه رسیدم . زیرا تمام حواسم به اطراف بود. بعد از نشان دادن
بلیط به سالن دیگری رفتم. جلوی این سالن سر تا سر شیشه ای بود و محوطه باند فرودگاه از آنجا قابل رویت بود.با رسیدن اتوبوس حامل مسافران به همراه دیگر همسفرانم وارد محوطه فرودگاه شدم . سرما در تمام بدنم پیچید و احساس لرز کردم . بدون معطلی به همراه جمعیت شوار اتوبوس شدم در این هنگام چشمم به همان مردی افتاد که هنگام تحویل چمدان نوبتش را گرفته بودم . تا نگاهش به من افتاد نزدیک بود بی خود و بی جهت به او سلام کنم . خدا را شکر این کار را نکردم زیرا او بی اعتنا به من سرش را چرخاند و به نقطه دیگری خیره شد. با خودم گفتم " چه افاده ای ، بد اخلاق " و من نیز سرم را به سمت دیگر چرخاندم و بدون توجه به او مشغول تماشای اطرافم شدم . بعد از طی مسافتی اتوبوس ایستاد و مسافران از آن خارج شدند. با دیدن هواپیمای قول پیکر که روی باند فرودگاه بود احساس خاصی کردم . نمیدانم از تاثیر آن احساس بود یا به خاطر سرما چنان لرزی بدنم را گرفت که دندانهایم به شدت به هم خورد به خصوص که با د سردی هم در محوطه فرودگاه میوزید. یادم افتاد بنده خدا عزیز چقدر به من گفت :
_شیوا لباست کمه، یخ میکنی .
اما من به حرفش گوش نکردم و برای اینکه به اصطلاح تیپم بهم نخورد به جز مانتو و یک کت نازک چیز دیگری تنم نکردم . البته لباس گرم برداشته بودم ولی همه داخل چمدان بود. همان طور که می لرزیدم به طرف پلکان هواپیما رفتم تا سریع تر سوار شوم و از سرما نجات پیدا کنم . وقتی از پله های هواپیما بالا میرفتم حالتی بین خواب و بیداری داشتم. مرتب از خودم میپرسیدم یعنی واقعا بیدارم و برای اطمینان از این موضوع لبم را به دندان گرفتم تا حس کنم بیدارم ولی از سرما چنان بی حس شده بودم که فشار دندانهایم را روی لبم احساس نمیکردم . کارت پرواز را در بین پنجه هایم می فشردم و با دست دیگرم کیف گردنی ام را گرفته بودم . از پله آخر هم بالا رفتم و با پاهایی که از سرما و شاید هم از شدت هیجان نای حرکت نداشت به طرف در ورودی هواپیما رفتم. خلبان و مهمانداری جلوی در ایستاده بودند و به مسافران خوشامد میگفتند. کارت پرواز را به مهماندار نشان دادم و او بعد از اینکه نگاهی به آن انداخت به دست چپش اشاره کرد تا به آن طرف بروم تشکر کردم و داخل شدم. قبلا چند بار در فیلم داخل هواپیما را دیده بودم ولی داخل آن با آنچه قبلا دیده بودم کمی فرق داشت.دو صندلی کنار پنجره سمت راست بود و دو صندلی کنار پنجره سمت چپ. چهار صندلی هم وسط قرار داشت. بین صندلی های کنار پنجره و صندلی های وسط نیز راهرو بود. از همان ابتدا چنان محو تماشا شده بودم که متوجه نبودام طوری ایستاده ام که جلوی راه را گرفته ام . صدائی مرا به خود آورد:
_خانم اگر میشه از جلوی راه کنار برید.
برگشتم و با دیدن آقای بد اخلاق چنان هول شدم که بالافاصله روی اولین صندلی نشستم . او ابتدا بی توجه به من به راهروی سمت چپ رفت ولی یک لحظه مکث کرد و بعد سرش را به طرف من چرخاند با این کار مرا که با نگاهم او را بدرقه میکردم غافلگیر کرد. چهره جدی اش باعث میشد بی دلیل از او حساب ببرم. به من نگاه کرد و گفت :
_شما مشکلی دارید ؟
به این فکر کردم چه منظوری دارد و بعد یک مرتبه متوجه شدم میخواهد کمکم کند و منظور بدی ندارد با تردید اول گفتم:
_نه
و پشت سرش گفتم:
_بله
و بعد از روی صندلی بلند شدم گفتم :
_راستش نمیدونم صندلی ام کدومه.
او هم فهمید هول کرده ام با ملایمت گفت :
_شماره صندلی تون چنده ؟
_راستش همین رو نمیدونم .
نگاه دقیقی به من انداخت و گفت میشه بلیط تون رو ببینم ؟
به طرف او رفتم و بلیط را به دستش دادم نگاهی به آن انداخت و بعد آن را به من پس داد و با انگشت به راهروی اول اشاره کرد و گفت :
_از اون طرف تشریف بیارید.
بعد از پشت سر گذاشتن چند ستون صندلی او به یک صندلی اشاره کرد و گفت :
_صندلیتون اینه.
از او تشکر کردم و روی صندلی نشستم سپس با کنجکاوی به بلیط نگاه کردم را ببینم از کجا فهمید که گوشه آن چشمم به حروفی افتاد که به زبان انگلیسی نوشته بود 21 c وقتی به شماره هایی که بالای صندلی ها و بالای پنجره نصب شده بود نگاه کردم تا متوجه شدم موضوع از چه قرار است. به پنجره هواپیما نگاه کردم و با خودم گفتم "ای کاش صندلی من آنجا بود و میتوانستم بیرون را تماشا کنم " از شیشه پنجره دیدم آن مرد نیز در همان ردیف و کنار پنجره سمت چپ نشست. سرم را چرخاندم . او میز کوچکی را جلویش بیرون کشید و کیف دستیاش را روی آن گذاشت و ناگهان سرش را چرخاند و مرا دید برای دزدیدن نگاهم دیر شده بود. بنابراین سرم را تکان دادم و گفتم :
_ممنونم
همچنان جدی تنها تکان کوچکی به سرش داد و رویش را برگرداند. از خودم حرصم گرفت، به خودم توپیدم " خاک بر سرت برای چی دوباره تشکر کردی ؟" و با دلخوری به روبرویم خیره شدم . دقایقی بعد صندلی کنار دست مرا یک زوج مسن اشغال کردند و بعد از آن یک مرد دیگر ظرفیت ردیف ما را پر کرد .تمام لحظات برای من دیدنی بود. حتی وقتی مهمانداران مسافران را راهنمایی میکردند در صورت بروز مشکل چه کار کنند با چنان دقتی گوش میکردم که تا کنون به یاد نداشتم چنین توجهی به حرف کسی کرده باشم. لحظه ای رسید که از بلندگو اعلام شد مسافران کمر بندهای خود را ببندند برای پیدا کردن کمربند به چپ و راست صندلی ام نگاه کردم و بعد از پیدا کردنش آن را بستم و برای اطمینان با دستانم نیز دسته صندلی را محکم گرفتم . به محض روشن شدن موتورهای هواپیما صدای وحشتناکی از آن به گوش رسید و این باعث وحشتم شد . هنگامی که هواپیما حرکت کرد از شدت ترس نفسم به شماره افتاده بود. به خصوص زمانی که برای بلند شدن سرعت گرفته بود. در آن لحظه ترسم چنان شدید بود که کم مانده بود فریاد بکشم. به راستی احساس میکردم قلبم وارد حلقم شده شده . عاقبت هواپیما با یک تکان وحشتناک از باند فرودگاه جدا شد. چشمانم را بسته بودم و با پنجه هایم دسته صندلی را محکم فشار میدادم . حتی میتوانم بگویم از شدت ترس تمام عضلات بدنم منقبض شده بود به طوری که تا مدتی بدنم درد میکرد. زمانی توانستم به ترسم غلبه کنم که مهماندار را دیدم که با ظرفی شکلات از مسافران پذیرایی میکند. به او که خیلی عادی در راهرو هواپیما حرکت میکرد نگاه کردم و آن وقت بود که جرأت کردم دستان عرق کرده ام را از صندلی جدا کنم .
هنوز ساعتی نگذشته بود که مهمانداران با غذای گرم از مسافران پذیرایی کردند . بعد از صرف غذا مدتی را به تماشای مجله ای که در اختیارمان گذاشته بودند صرف کردم . کم کم احساس خواب آلودگی میکردم سرم را به یک طرف خم کردم و چشمانم را بستم . خانمی که کنار من نشسته بود آهسته به بازویم زد تا مرا متوجه خود کند. سرم را چرخاندم وبه او نگاه کردم . با لحن مهربانی گفت :
_عزیزم این جوری گردنت خسته میشه اگر میخوای بخوابی صندلی ات رو بخوابون.
البته میدانستم میشود صندلی را خواباند اما چون بلد نبودم چطور اینکار را بکنم ترجیح دادم همان طور نشسته بخوابم ، تا سرم را خم کردم به دنبال اهرم صندلی بگردم زن آن را به من نشان داد. از او تشکر کردم و بعد ازخواباندن صندلی در حالی که به بی تجربگی خودم فکر میکردم چشمانم را بستم و خیلی زود خوابم برد .نفهمیدم چه مدت در خواب بودم ، وقتی بیدار شدم به زحمت میتوانستم چشمانم را باز کنم . لحظه ای نمیدانستم کجا هستم ولی بالافاصله به خاطر آوردم داخل هواپیما هستم. همان طور که صندلی ام خوابیده بود سر جایم نشستم و نگاهی به اطرافم انداختم . اکثر مسافران خواب بودند، تنها چند نفری مشغول صحبت با بغل دستیشان بودند. ردیف ما همه صندلی ها خوابیده بودند. سرم را چرخاندم آقای بد اخلاق را دیدم او هم صندلی اش را خوابانده بود اما خواب نبود به یک نقطه خیره شده بود و هدفونی داخل گوشه قرار داشت. برای اینکه حکایت دفعه قبل تکرار نشود بالافاصله چشم از او برداشتم و به روبرو نگاه کردم . در این هنگام با دیدن زن بی حجابی که در حال بلند شدن از روی صندلی اش بود خیلی تعجب کردم و بعد متوجه شدم بعضی از زنها به محض خروج از خاک ایران روسری هایشان را از سر در آورده اند. همان لحظه مهمانداری را دیدم که از راهرو عبور میکرد. تا دستم را بلند کردم به طرفم آمد و با لبخند گفت :
_وقت بخیر چه فرمایشی دارید ؟
به او گفتم :
_یک لیوان آب میخواستم .
با خوش خلقی گفت :
_همین الان براتون میارم.
وقتی رفت با خودم فکر کردم کاش می پرسیدم چقدر دیگه مونده تا برسیم . دقایقی بعد که مهماندار با لیوانی آب برگشت این سئوال را از او پرسیدم گفت :
_تقریبا سه ساعت و نیم دیگه .
با شنیدن این حرف دود از سرم بلند شد. حوصله ام خیلی سر رفته بود با خودم گفتم این سه ساعت و نیم رو چه کار کنم ؟ خوابم نمی آمد، جرات بلند شدن نداشتم از جایم را هم نداشتم. احساس میکردم استخوانهایم خشک شده اند. یک لحظه کمر بندم را باز کردم ولی بالافاصله آن را بستم، باز هم مدتی سر خود را با ورق زدن مجلهای که جلوی رویم بود گرم کردم اما حوصله ام سر رفت و آن را بستم . در این فکر بودم که بخوابم که متوجه شدم آقای بد اخلاق از روی صندلی اش بلند شد. صاف و مستقیم به روبرو خیره شدم . وقتی رفت به جای خالی او نگاه کردم کیفش را با خودش نبرده بود کیف او مرا بیاد ارشیا انداخت چشم از آن برداشتم و نگاهم به مردی که کنار او نشسته بود افتاد ، او با دهانی باز بخواب رفته بود به این فکر کردم نکند موقعی که من هم خواب بودم دهانم باز مانده بود ؟ برای رها شدن از این افکار بچه گانه به پنجره نگاه کردم از پشت آن جز تاریکی چیزی دیده نمیشد . در عوض تصویر داخل هواپیما در آن مشخص بود با خودم گفتم " عجب شب طولانی است " سپس ارنجم را به دسته صندلی تکّیه دادم و صورتم را روی دستم گذاشتم و همان طور که به سیاهی فضای بیرون چشم دوخته بودم به فکر فرو رفتم .به نظرم خیلی طول کشید تا اینکه بلند از بلنگو اعلام شد هم اینک وارد خاک فرانسه شده ایم. سپس به سه زبان اطلاعاتی در مورد دمای هوا و غیره در اختیار مسافران گذاشت. دقایقی بعد نیز کارتهایی توسط مهماندارن بین مسافران توزیع شد . به کارت نگاه کردم و در این فکر بودم آن را چه کنم . زن و مردی که بغل دست من بودند شروع کردند به پر کردن کارت زیر چشمی به آنها نگاه کردم که ببینم چه میکنند. در یک لحظه زن سرش را چرخاند و چشمش به من افتاد با لبخند گفت :
_خودکار لازم دارید ؟
با خجالت گفتم :
_اگر زحمتی نیست
زن گفت :
_باشه الان بهت میدم .
و بعد چند چیز دیگر داخل کارت نوشت و خودکارش را به طرف من گرفت گفتم:
_ببخشید میشه به من بگید این کارت رو چطوری پر کنم ؟
او در نهایت مهربانی مرا راهنمایی کرد. کارت شامل یک سری اطلاعات شخصی بود، بعد از اینکه کارت را پر کردم به او گفتم:
_حالا باید چه کار کنم ؟
زن گفت :
_مواظب باش گمش نکنی توی فردگاه با گذرنامه ازت میگیرن.
از او تشکر کردم و کارت را داخل کیفی که گردنم بود کنار گذرنامه ام گذاشتم. وقتی مهماندار از مسافران خواست کمربندهای ایمنی خود را ببندند و صندلی خود را صاف کنند دچار هیجان خاصی شدم . زمان بار دیگر به دور تند افتاده بود و زودتر از آنچه که فکرش را میکردم اعلام شد که هواپیما تا دقایقی دیگر در فرودگاه پاریس به زمین خواهد نشست. خوشبختانه هواپیما بدون هیچ مشکلی در فرودگاه پاریس به زمین نشست و بعد از اینکه کاملا متوقف شد همزمان با مردمی که کمربندهایشان را باز میکردند و برای خارج شدن از صندلیهایشان بلند میشدند من نیز آماده رفتن شدم . وقتی از هواپیما خارج شدم هوا کاملا روشن شده بود. آسمان نیز ابری بود بار دیگر احساس سرما در تمام بدنم پیچید بنظرم رسید هوای پاریس حتی سرد تر از تهران است ، به دنبال مسافران از هواپیما خارج و سوار اتوبوسی شدم . در آن حال به این فکر میکردم اگر کامران به دنبالم نیامده باشد و یا مرا پیدا نکند چه کار کنم . شیدا در شهری به نام شالون زندگی میکرد. آدرسی که از او داشتم شامل یک سری شماره و حروف بود تا آن لحظه دلم به مسافرینی گرم بود که اکثرشان هموطن خودم بودند ولی با رسیدن به مقصد همه به دنبال کار خود رفتند. برای دلداری خودم گفتم" اگه کامران را پیدا نکردم ، نهایتش اینکه یک تاکسی می گیرم و آدرس را به راننده میدهم تا مرا برساند " و در فکرم جواب دادم " اره جون خودت فکر کردی به همین راحتیه ؟ اصلا تو یک کلمه از زبون مردم اینجا رو میدونی که اینقدر احساس شجاعت میکنی ؟ بدبخت ! تو که نمیدونی امنیت اینجا چه جوریه ، اگه یک وقت بالایی سرت بیاد حتی جنازه ات هم بدست خانواده ات نمیرسه " حضور بی موقع عقل چنان ترسی به دلم انداخت که با وحشت به اطرافم نگاه کردم چشمم به مرد و زنی افتاد که داخل هواپیما کنار صندلی من نشسته بودند. آنها سرحال و خوشحال مشغول صحبت با هم بودند . تازه فهمیدم شنیدن صدای هموطنانم که با زبان فارسی صحبت میکنند چقدر باعث دلگرمی است. نگاهم را از آنان گرفتم و به خاطرم آمد عزیز همیشه به من سفارش میکرد هروقت نگرانم آیت الکرسی بخوانم تا دلم آرام شود. همین کار را کردم همان طور که زیر لب این آیه را میخواندم چشمم به آقای بد اخلاق افتاد و دیدم که به من نگاه میکند. شاید با خودش فکر کرده بود چه چیزی را با خودم زمزمه میکنم . نگاهم را از او گرفتم و بجای دیگری دوختم و باقی آیه را در دلم خواندم . لحظاتی بعد بدون اینکه دست خودم باشد بار دیگر به او نگاه کردم و دیدم همچنان به من خیره مانده است. شاید هم نقطه نگاهش روی من ثابت مانده بود. در یک لحظه به خودش آمد و نگاهش را بزیر انداخت معلوم بود تا آن لحظه متوجه کارش نبوده این بار من نتوانستم چشم از او بردارم و بدون اینکه متوجه باشم مشغول ارزیابی چهره اش شدم .قیافه اش جدی و رئیس مابانه بودشاید هم ابروهای مشکی و پیوسته اش چنین حسی را به من القا میکرد قد بلند و اندام درشتی داشت. با این حال به نظرم نمیرسید سنش از چهل بالاتر باشد. رنگ چهره اش گندمگون و چشمان مشکی نافذش نقطه عطف چهرهاش بود . بینی و دهان متناسبی داشت صورتش را به دقت اصلاح کرده بود و یک خال روی گونه سمت چپ نزدیک به گوشه خارجی چشمش داشت موهایش مجعد و براق بود و آن را به سمت بالا شانه زده بود در بین موهایش نیز تک و توک تارهای سفید به چشم میخورد. در کلّ مرد جذابی بود کت و شلوار طوسی و بلوز خاکستری رنگی تنش بود ، بارانی بلندی هم داشت که آن را روی دستش انداخته بود . کیف سامسونیت مشکی اش باز هم مرا به یاد ارشیا انداخت. همان طور که او را به دقت نگاه میکردم یک لحظه نگاهم به چشمان او افتاد که مستقیم در نگاه من فرو رفت. دلم فرو ریخت و ازخجالت مردم و زنده شدم مثل او نتوانستم خیلی عادی نگاهم را به زیر بیندازم به طوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده چنان تابلو سرم را پایین انداختم که اگر او هم متوجه این موضوع نشده بود خودم به او فهمندم که مشغول چکاری بودم ، با ناراحتی به خودم گفتم " چقدر بد شد حالا در مورد من چه فکری میکنه ؟" البته مهم نبود او در مورد من چه فکری میکند ، بیشتر خودم از کاری که کرده بودم ناراحت و خجل بودم . خوشبختانه در همان وقت اتوبوس جلوی فرودگاه ایستاد من نیز بالافاصله پیاده شدم تا خودم را از آن فشار روحی خلاص کنم .
با افکاری مشوّش به دنبال مسافران دیگر وارد سالن ترانزیت فرودگاه شدم . فرودگاه پاریس هیچ شباهتی به فرودگاه مهر آباد نداشت. سالن وسیع و بی در و پیکر جلوی رویم میدیدم که معلوم نبود سر و ته آن کجاست. تمام تابلوهای راهنما نیز به زبان فرانسه بود که من حتی یک کلمه از آن را نمیفهمیدم ، هاج و واج به اطراف نگاه میکردم و مانده بودم چه باید بکنم . با خودم فکر میکردم حالا از کجا چمدانم را بگیرم و کجا دنبال کامران بگردم ؟ تمام چهره ها برایم غریب بود بودند. هر کس به طرفی میرفت و معلوم نبود کدام راه به مقصد ختم میشود . سرجایم میخکوب شده بودم و حالت بچهای را داشتم که در بازار شلوغ مادرش را گم کرده باشد ترس و اضطراب کم کم داشت نمود پیدا میکرد که صدائی از پشت سرم شنیدم :
_می تونم کمکتون کنم ؟
چه صدای گرم و دلنشینی ! احساس امنیت در وجودم جاری شد ، وقتی برگشتم با مرد بد اخلاق رو به رو شدم . لحظه ای از فکرم گذشت " شیوا خانم بالاخره اون ذل زدن هات کار دستت داد " همین کافی بود تا با قیافه ای جدی به او بگویم :
_نه ممنون.
مرد سرش را تکان داد و گفت :
_خدانگهدار.
و بعد رفت ، با ناباوری به او که با قدمهای محکم در حال رفتن بود نگاه کردم و با خودم گفتم " این ... پس چرا رفت ؟ " خودم جواب خودم را دادم " میخواستی چه کار کنه ؟ وایسه التماست کنه که بگذاری کمکت کنه ؟ " از حرص دندانهایم را بهم فشار دادم و گفتم " عجب آدمیه ! حالا من یک غلطی کردم پیش خودشم فکر نمیکنه منی که نمیدونستم شماره صندلی ام رو چطوری پیدا کنم ، اینجا چه غلطی باید بکنم ؟" صدای عقلم را میشنیدم که میگفت " به جهنم که میره ، آدم خودخواه، بد اخلاق " عقلم به احساسم نهیب زد " حالا وقت قهر و قور نیست اگه بره معلوم نیست تا کی سرگردون بشی " مثل همیشه حق با عقلم بود در حالی که احساسم همچنان لگام گسیختگی میکرد و میخواست به هر طریقی که شده مرا از این کار باز دارد. به طرف مرد دویدم و گفتم:
_آقا ببخشید......
به طرفم برگشت و با نگاه پرسشگری به من چشم دوخت ، چهره جدی و بدون لبخندش توی ذوقم خورد با
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:50 ب.ظ
 
ارسال: #30
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۳۲۰-۳۴۰
این حال به خودم یاداوری کردم من از او راهنمایی میخواهم نه لبخند. گفتم :
_ببخشید لطف کنید منو راهنمایی کنی .
خیلی محترمانه سرش را تکان داد و گفت :
_بله حتما بفرمائید چه کار میتونم براتون انجام بدم ؟
_راستش نمی دونم کجا باید برم .
ابروانش را بنشانه تعجب بالا برد و گفت :
_بی تونم بپرسم کجا میخواهید برید ؟
فهمیدم چقدر بد پرسشم را مطرح کردم . با خجالت لبخند زدم و گفتم:
_منظورم اینه که نمیدونم از کجا باید چمدانم رو تحویل بگیرم. بعدشم یک تلفن به خونمون بزنم بگم که سالم رسیدم ، بعد هم شوهر خواهرم رو پیدا کنم .
روی لبش طرحی از خنده پیدا شد و بدون اینکه سئوال و جواب کند گفت :
_باشه بفرمائید ، اما قبل از همه باید اول تشریفات گمرکی رو انجام بدید.
بعد با دست به من فهماند که همراه او بروم . ابتدا به طرف مکانی رفتیم که در آنجا گذرنامه ها را کنترل میکردند. قبل از اینکه نوبتم شود کارتی را که داخل هواپیما پر کرده بودم به مرد نشان دادم و گفتم :
_لطف میکنید ببینید من این رو درست نوشتم یا نه ؟
کارت را از من گرفت و به آن نگاه کرد سپس آن را به من برگرداند و گفت :
_بله درسته
سپس پرسید :
_بار اولتونه به فرانسه سفر میکنید ؟
با خجالت گفتم:
_بله
در دل گفتم " خبر نداره بار اولی هم هست که با هواپیما سفر میکنم " بعد از انجام تشریفات گمرکی به همراه او به طرف سالن بزرگی رفتیم ، او اشاره ای به گوشه سالن کرد و گفت :
_از اینجا میتونید تلفن کنید.
تشکر کردم و با ذوق و شوق از اینکه به زودی صدای عزیز را میشنوم به طرف یکی از تلفن ها رفتم درست جلوی دستگاه تلفن به خاطر آوردم نه کارت تلفن دارم و نه طرز کار آن را بلدم . برگشتم و با خودم گفتم وقتی کامران را دیدم از او میخواهم به منزلمان تلفن کند. چشمم به او افتاد و دیدم کارتی به طرف من گرفته ، با خجالت گفتم:
_ممنون عجله ای برای تلفن ندارم.
_مگه نگفتید خانواده تون منتظرن ؟
کمی فکر کردم و با تردید گفتم:
_چرا ، اما میتونم بعدا بهشون زنگ بزنم .
او کارت را جلویم گرفت و گفت :
_تعارف نکنید ، بفرمائید ، بهتره خانواده ات رو زیاد منتظر نگذاری.
حق با او بود میدانستم عزیز بی صبرانه منتظر تلفن من است. گفتم :
_شما درست میگید پس اگه زحمتی نیست که میدونم هست شماره منزل ما رو بگیرید. راستش من طرز کار این تلفن ها رو بلد نیستم .
بدون هیچ مخالفتی به طرف تلفن رفت و کارت را داخل دستگاه گذاشت. سپس از من شماره تلفن منزلمان را پرسید. شماره را دادم و بعد از دقایقی او گوشی را به طرفم گرفت و خودش از من دور شد . دقایقی بعد صدای عزیز را شنیدم که میگفت :
_الو الو ...
گفتم:
_سلام عزیز جون
صدای عزیز با کمی تأخیر به گوشم رسید که گفت :
_شیوا جون مادر ، سلام عزیزم چطوری ؟
_خوبم ، زنگ زدم بگم رسیدم نگران نباشید
_خدا رو شکر ، راحت رفتی ؟ مشکلی چیزی پیش نیومد ؟ کامران رو دیدی ؟
_نه همه چیز خوب بود همین الان رسیدم هنوز کامران رو ندیدم اما ا این سالن که بیرون برم میبینمش .
عزیز شروع کرد به تکرار سفارشاتش که مواظب خودم باشم و چه بکنم و چه نکنم من با اینکه دلشوره هزینه کارت رأ داشتم اما دلم نیومد حرفش را قطع کنم . با نگرانی به طرف مرد برگشتم تا ببینم در چه حالی است . او آرام و خونسرد گوشه ای ایستاده بود تا مکالمه من تمام شود. وقتی متوجه من شد لبخند کوچکی زد با اشاره از او معذرت خواهی کردم و او نیز با اشاره گفت که عجله ای ندارد. سفارشات عزیز تمام نشدنی بود ، او بار دیگر تاکید کرد وقتی شیدا را دیدم حتما خبرش را به آنها بدهم و بگویم در چه وضعیتی است و چه حالی دارد. گفتم :
_باشه عزیز خیالتون راحت باشه به محض اینکه دیدمش بهتون زنگ میزنم.
و بعد گفتم:
_عزیز من اینجا دارم از کارت تلفن یکی استفاده میکنم به خاطر همین نمیتونم زیاد صحبت کنم ، وقتی رفتم خونه شیدا به کامران میگم از اونجا بهتون زنگ بزنه باشه ؟
_باشه مادر فقط دیگه سفارش نکنم خیلی مواظب خودت و خواهرت باش.
_باشه عزیز اگه دیگه کاری ندارید من خداحافظی کنم.
_خدا نگهدارت باشه.
وقتی صدای خداحافظی او را شنیدم با حالی گرفته گوشی را سر جایش گذاشتم و با زدن دکمه ای کارت را از دستگاه درآوردم سپس به طرف او رفتم و کارت را به طرفش گرفتم و گفتم:
_خیلی لطف کردید
کارت را گرفت و لبخند کمرنگی زد و گفت:
_خواهش میکنم.
_اگه اشکالی نداشته باشه مبلغی که از کارتتون کسر شده تقدیمتون کنم .
به جای جواب تنها نگاهم کرد، فهمیدم حرف خوبی نزده ام ، بالافاصله گفتم:
_معذرت میخوام قصد جسارت نداشتم
همانطور که نگاهم میکرد تبسم کرد و گفت :
_مهم نیست ، بفرمائید بریم.
خیالم راحت شد که از دستم ناراحت نیست ، به اتفاق حرکت کردیم و لحظاتی بعد به سالنی رسیدیم که روی دستگاهی مدور چمدانها می چرخیدند و هر کس چمدان خودش را بر میداشت . خیلی زود چمدان خودم را پیدا کردم و آن را برداشتم و منتظر شدم تا او هم چمدان کوچکش را بردارد . سپس به اتفاق هم وارد سالن بزرگی شدیم او رو به من کرد و گفت :
_شما اشنایتان را باید اینجا پیدا کنید.
نگاهی به اطراف انداختم . کامران را با عکسهایی که دیده بودم تصور میکردم و به دنبال چهره ای که از او در عکس دیده بودم گشتم. در این هنگام صدای مردی را شنیدم که مرا به نام میخواند. سرم را چرخاندم و با تعجب به مردی نگاه کردم که به طرفم میآمد. از خودم پرسیدم این کیه ؟ در یک لحظه چشمان نافذ و سبز مرد قدرت تکلمم رگرفت . مرد به من نزدیک شد و گفت :
_شما شیوا هستید ؟
نا خودآگاه سرم را تکان دادم ، همان طور که لبخند میزد گفت :
_من کامرانم.
یک لحظه احساس کردم از شنیدن این حرف گویی دنیا دور سرم چرخید ، وارفته و سر خورده تا لحظاتی به او نگاه کردم و در ذهنم به دنبال نقطه آشنایی در چهره او گشتم بجز چشمان سبز رنگش که در پوست سبزه اش بد جوری تو ذوق میزد شباهت دیگری به عکسش نداشت، به زبان ساده تر خیلی زشت تر از آن چیزی بود که در عکس دیده بودم . قد کوتاه و لاغر اندام بود. بینی کوفته ای و دهانی گشاد داشت که وقتی میخندید به همراه دندانهای کج و معوج ش لثه هایش نیز نمایان میشد. موهایش چنان کم پشت بود که فرق سرش کاملا نمایان بود . صورتش شکسته و به نظر میرسید بیش از چهل و پنج شش سال داشته باشد. علاوه بر قیافه اش تیپش هم خیلی تو ذوق میزد. بلوز قرمز رنگی پوشیده بود که به تنش زار میزد در عوض شلوار جین تنگی پوشیده بود که باعث خجالت بود. وقتی دستش را به طرفم گرفت هاج و واج به او نگاه کردم و بعد از لحظاتی تازه به یاد آوردم که تمام اصول ادب را از خاطر برده ام . وقتی به او سلام کردم صدایم مثل کسی بود که گلویش را می فشارند و با چنان اکراهی دستم را به طرفش دراز کردم که خود او هم متوجه این موضوع شد . با این حال لبخند زد و دستم را گرفت. هنگامی که دستم را رها کرد اثر رطوبت دستش روی دستم باقی مانده بود و باعث چندشم شد . حال بعدی داشتم ، در آن لحظه ناگهان به یاد مرد افتادم که تا آن موقع راهنمایم بود، برگشتم و او را دیدم که با کمی فاصله ایستاده بود. تازه به خاطر آوردم او را معطل نگه داشته ام . بی حال و پژمرده به طرف او رفتم و گفتم:
_ببخشید شما رو منتظر گذاشتم.
مرد گفت :
_مساله ای نیست ، راحت باشید ، اشنایتان را پیدا کردید ؟
نگاهم را پایین انداختم و به جای جواب گفتم :
_بابت همه چیز ممنونم.
سرش را به طرفی خم کرد و گفت :
_خواهش میکنم ، کاری نکردم . حالا اگه اجازه بدید از حضورتون مرخص بشم.
بغض گلویم را فشرد به طوری که حتی نتوانستم لبخند بزنم . لبانم را به هم فشردم و با لحن غمگینی گفتم:
_خواهش میکنم.
خودم هم فهمیدم که لحن تشکرم بیشتر به تضرع شبیه بود. گویا از او خواهش می کردم مرا با مردی که نام شوهر خواهر بیچاره ام را یدک میکشید اما برای من یک بیگانه بود تنها نگذارد. احساس کردم او هم متوجه حال من شده بود زیرا با نگرانی نگاهم کرد و گفت :
_خدانگهدار.
به جای جواب فقط سرم را تکان دادم و او رفت . همان طور که از پشت سر رفتنش را نگاه میکردم با خودم گفتم " راستی اصلاً نفهمیدم اسمش چی بود ؟" با حالی گرفته پیش کامران برگشتم . پرسید :
_کی بود ؟
با اینکه حال و حوصله حرف زدن نداشتم گفتم:
_این آقا تا اینجا راهنمای من بود.
کامران سرش را تکان داد و گفت :
_خب بهتره که بریم .
به شدت احساس تنهایی میکردم به حقیقت از تنها بودن با مردی که هنوز شک داشتم کامران _ شوهر شیدا _ باشد میترسیدم . صدائی مانند نواری که گیر کرده باشد مرتب در مغزم تکرار میشد " بیچاره شیدا، بیچاره شیدا، بیچاره شیدا....." چنان در گیر افکار ناراحت کننده خودم بودم که متوجه نمیشدم به کجا میرویم. کامران تمام ذهن مرا پر کرده بود. بیش از ده بار از خودم پرسیدم چرا او این شکلی است ؟ در عکسهایش هم خیلی جوان تر بود و هم خوش قیافه تر، هر چه فکر میکردم برایم قابل قبول نبود او همان کسی باشد که عکسش را دیده بودم . مگر اینکه عکس متعلق به ده سال قبلش بوده باشد و اگر چنین بود وای بر ما که این طور رکب خورده بودیم . صدای کامران پرده افکارم را پاره کرد . همان طور که کنارم راه میرفت به طرفم برگشت و گفت :
_شما شباهت زیادی با شیدا ندارید .
فاصله اش با من خیلی نزدیک بود و نفس نامطبوعش روی صورتم پخش میشد ، هر کاری کردم حتی نتوانستم به زور هم لبخند بزنم . در دلم گفتم " تو هم هیچ شباهتی به عکست نداری " برایم عجیب بود هیچ احساسی نسبت به کشوری که تا قبل از سفر به آن هزار بار خوابش را دیده بودم نداشتم. حتی چنان احساس دلزدگی میکردم که دوست داشتم چشمانم را ببندم و وقت باز میکنم خودم را در ایران ببینم ، جلوی در خروجی او دستش را پشت شانهام گذاشت تا من قبل از او خارج شوم . دستش چون گرزی آتشین پشتم را سوزاند .کمی از او فاصله گرفتم و او دستش را پس کشید . با این حال گاهی سرش را به طرف من می چرخاند و لبخند میزد. لبخندش بی نهایت زشت بود ، علاوه بر دندانهای کجش لثه های بالایش نیز به طرز چندش آوری نمایان بود. هر بار او را نگاه میکردم قلبم چنان میگرفت که دلم م ایخواست گریه کنم . او کجا و شیدا کجا ؟ !
مثل گوسفندی دنبال او میرفتم ، بدون اینکه بفهمم کجا میرود. البته فرقی هم نمیکرد زیرا جایی را بلد نبودم . به طرف پارکینگ فرودگاه رفتیم . به من گفت لحظه ای جلوی ورودی منتظر نمانم . دقایقی طول کشید تا او را دیدم که سوار بر خودروی بسیار شیکی از پارکینگ خارج شد و جلوی پای من ایستاد و گفت :
_سوار شو عزیزم .
نگاه و لبخندش باعث عذابم بود . دلم میخواست توی صندلی عقب بنشینم تا کمتر در معرض دید او باشم ولی خوب میدانستم این دور از ادب است. زیرا هر چه بود او شوهر شیدا بود. وقتی لفظ " شوهر شیدا " در ذهنم آمد باز هم صدائی در مغزم پیچید که میگفت " بیچاره شیدا " با همان اکراهی که از ابتدای دیدن او در دلم پدید آمده بود در جلو را باز کردم و روی صندلی نشستم . به طرفم خم شد تا کمر بند ایمنی را برایم ببندد، گفتم :
_بلدم
و خودم آن را بستم و او حرکت کرد. خیلی غمگین و افسرده بودم پیش خود فکر میکردم اگر بعد از دیدن کامران به عزیز تلفن میکردم چه به او میگفتم ؟ اکنون تازه میفهمیدم چرا شیدا با چند ساعت تأخیر به منزلمان زنگ زد و چرا با چند کلمه سر و ته حرف را هم آورد. بدون شک او هم لحظه ای که کامران را دیده بود چنین احساسی داشت . شاید هم درک احساس او در آن لحظه برایم ممکن نبود زیرا من به عنوان مهمان آمده بودم ولی شیدای بیچاره من آمده بود تا عمری همسر او باشد ، پس احساس من به عنوان مهمان کجا و احساس او به عنوان همسر کجا ؟! صدای کامران مرا از برزخ افکارم بیرون کشید :
_خب ! شیوا جون تعریف کن ببینم پدر و مادر بزرگ چطور بودند ؟ حالشون خوب بود ؟
انگار به دهانم قفل زده بودند، به هیچ وجه دلم نمیخواست صحبت کنم به زحمت چسب دهانم را باز کردم و گفتم:
_ممنون سلام رسوندن.
_راستش اول که دیدمتون خیلی تعجب کردم نمیدونستم شیدا خواهر خوشگلی مثل شما داره.
حتی طنین صدایش هم برایم عذاب آور بود. در جواب تعریف او همچنان سکوت کردم ، حتی نتوانستم برای اظهار تشکر لبخند بزنم . دلم میخواست حال شیدا را بپرسم اما دهانم چنان بسته شده بود که فکر میکردم هیچ وقت نتوانم بازش کنم . صاف و مستقیم نشسته بودم و به خط های مقطع اتوبان که با سرعت از مقابلمان میگذشتند نگاه میکردم . آنقدر معذب و ناراحت بودم که حتی فکرم نمیکشید سرم را به طرف پنجره بچرخانم و مناظر اطراف را تماشا کنم . خودم هم میفهمیدم این رفتارم دور از ادب است اما دست خودم نبود. چنان متاسف بودم که برای صدمین بار فکر کردم ای کاش میشد چشمانم را ببندم و وقتی باز کردم لب پنجره اتاق خانه مان نشسته باشم. ساعتی در راه بودیم و من صم و بکم مانند مجسمه ای از سنگ همچنان به رو به رویم خیره شده بودم . کامران گاهی حرف میزد ولی من فقط گوش میکردم . اگر هم سوالی میکرد بدون اینکه نگاهش کنم فقط با یک جمله کوتاه جوابش را میدادم ، ذهنم چنان مغشوش بود که متوجه نشدم چند ساعت در راه بودیم فقط می دانم راه خیلی طولانی بود و این ساعتها برایم خیلی سخت گذشت. وقتی کامران گفت :
_شیوا جون دیگه رسیدیم، میدونم حسابی خسته هستی.
آن وقت بود که تازه متوجه منازل اطراف شدم . جای زیبا و با صفایی بود که خانه های قشنگ ویلایی داشت. کامران جلوی منزل نگاه داشت و گفت :
_الان که رفتیم یک دوش بگیر بعد هم چند ساعت استراحت کن تا حالت جا بیاد.
لحنش در نهایت ادب و مهربانی بود ، اما من چنان شعورم را از دست داده بودم که حتی از او تشکر هم نکردم. از خودم بدم می آمد احساس میکردم مثل طلبکارها رفتار میکنم . ولی حقیقتا دست خودم نبود بدون اینکه از دیدن منظره خانه که مانند کارت پستالی زیبا بود به وجد بیایم از خودرو خارج شدم . کامران چمدانم را از پشت خودرواش خارج کرد و با همان لبخند کریه اشاره کرد داخل شوم. با حالتی مشمئز به او نگاه کردم و با خود فکر کردم برای چی میخنده ؟ شاید هم خودش نمیدانست وقتی لبخند میزند از اینی که هست زشت تر میشود. در کمال بدبختی با اینکه ساعتی از دیدن او می گذشت اما هنوز به چهره اش عادت نکرده بودم و هر بار که میدیدمش به حال شیدا تأسف میخوردم. قبل از داخل شدن به خانه به سختی دهانم را باز کردم و گفتم:
_شیدا اینجاست؟
-نه ، بریم تو برات توضیح میدم.
نگاه دیگری به ساختمان انداختم . سقف آن شیروانی بود و از پنجره های طبقه بالا فهمیدم که دو طبقه است به جای دیوار نرده هایی سفید رنگ حریم خانه را از خیابان جدا میکرد با وجود سردی هوا سطح جلوی منزل از چمن سبز پوشیده شده بود و سنگفرش سفیدی از وسط آن مسیر عبور را نشان میداد. انتهای سنگفرش به چند پله ختم میشد که حفاظ چوبی داشت. در منزل چوبی و همرنگ حفاظ پلهها بود . در شیشه های چهار گوش داشت و پرده سفید پشت دری آن داخل را از دید میپوشاند. کامران جلوتر از من راه میرفت و من مثل آدم بیماری تلو تلو خوران خود را به دنبالش می کشاندم . او از پله ها بالا رفت و با کلید در را باز کرد سپس کنار رفت تا من اول داخل شوم . وقتی دید از جایم تکان نمیخورم گفت :
_چرا ویسادی عزیزم برو تو .
و من مثل بچه حرف شنویی که منتظر اجازه باشد داخل شدم ، فضای داخل خانه چقدر زیبا و دنج بود. مشابه چنین خانه ای را در فیلمهای خارجی دیده بودم . تمام وسایل در حد عالی ، لوکس و بی نقص بود ابتدا راهروی زیبایی جلوی در ورودی بود و سالن کوچکی کنار آن بود . داخل سالن دو صندلی راحتی کنار شومینه ای روشن محیط دنج و دلچسبی فراهم کرده بود. آشپزخانه انتهای خانه بود که با یک در به حیاط پشت منزل راه داشت. کنار آشپزخانه یک اتاق کوچک بود که داخل آن وسایل بدرد نخور و اضافی گذاشته بودند و یک سالن بزرگ پذیرایی نیز در طبقه پایین وجود داشت. از کنار آشپزخانه راه پلها ی چوبی و مارپیچ به طبقه دوم راه پیدا میکرد . چیزی که زیبایی فضای آنجا را تکمیل میکرد دیوارهای آن بود که از ورق های کرکره ای چوبی پوشیده شده بود که همرنگ پارکت کفّ ساختمان بود. فضای منزل فوق العاده زیبا و بدون نقص بود ولی شلوغی بیش از حد آن توی ذوق میزد. روی هر میز و حتی لبه شومینه ظرفهای کثیف و استکان های نشسته به چشم میخورد اثاثیه اتاق بی نظم و ترتیب به اطراف پراکنده بود. سطل اشغال درست جلوی آشپزخانه به چشم میخورد ، در سطل اشغال به جای آنکه رویش باشد کنارش افتاده بود. از همه بدتر آشپزخانه بود که کوه ظرفهای نشسته روی کابینتها به چشم میخورد. آنجا آنقدر کثیف بود که در وحله اول بی نظمی به چشم میخورد نه دکور زیبا و وسایل تکمیل آن. کامران بدون اینکه از چنین اوضاعی خجالت بکشد و یا حداقّل عذرخواهی کند چمدان مرا جلوی در آشپزخانه کنار پوست میوه هایی که روی زمین ریخته شده گذاشت و گفت :
_عزیزم میدونم خیلی خسته هستی. اما بهتره بریم بالا اتاقهای اونجا رو هم بهت نشون بدم.
بدون هیچ احساس شادی سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و به همراه او از پله های چوبی بالا رفتم. دیوارهای طبقه بالا هم روکش چوب داشت. فضای کوچک و مجزایی که شبیه سالن پایین بود در طبقه بالا هم دیده میشد که کفّ آن با یک قالیچه فرش شده بود و سه مبل راحتی چرم و یک میز شیشه ای زینت بخش آن بود. تلویزیون بزرگی هم در یک گوشه بچشم میخورد. از آنجا سه پله بالاتر راهرویی بود که حفاظ چوبی داشت. در آن راهرو سه در به رنگ زرشکی دیده میشد . یک در چوبی به رنگ دیوار هم کنار قرار داشت . کامران ابتدا یکی از درهای زرشکی را که نزدیک به پله ها بود باز کرد اتاق کوچک و دنجی بود که تخت یک نفره ای هم گوشه آن بود. پرده ضخیم اتاق مانع از عبور نور به داخل آن میشد. به همین خاطر نمیتوانستم داخل اتاق را خوب ببینم . با این حال حدس زدم از پنجره اتاق میشود فضای پشت ساختمان را دید. کامران به طرف اتاق دیگر رفت و من به ناچار دنبالش رفتم. وقتی در اتاق را باز کرد با دیدن اتاقی که نشان میداد متعلق به بچه است ذوق گره خورده ام کمی باز شد. به طرف کامران برگشتم و گفتم:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:51 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان