خاک غریب "فریده شجاعی" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 20-09-1395،04:36 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 2001

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #11
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۱۲۰-۱۴۰
پرده ای برزنتی جلوی راهرویی که به کارگاه وصل میشد آویزان شده بود که داخل کارگاه را می پوشاند. مینا پرده را کنار زد و داخل کارگاه شد و آن را نگاه داشت تا من نیز داخل شوم . در دل نام خدا را آوردم و وارد شدم . محوطه بازی جلوی رویم میدیدم که در نظر اول خیلی شلوغ به چشم می آمد اما وقتی چشم با محیط آشنا شد متوجه شدم در یک ردیف با فاصله های معین چرخهای بزرگ صنعتی و دستگاه سر دوزی و دو چرخ کوچک قرار داشت که بعده ا فهمیدم نامش قیچی برش است . در یک گوشه کارگاه نیز طاقه های پارچه روی هم چیده شده بود ، در طرف دیگر نیز سطلهای توری بزرگی پر از کار دوخته شده و برش زده شه قرار داشت . آن لحظه که ما وارد کارگاه شدم کسی پشت چرخها نبود . مینا گفت :
_یک ساعت وقت ناهاره بچه ها مشغول خوردن ناهار هستند اول کارگاه رو بهت نشون میدم بعد میریم با بچه ها آشنا می شیم . . مینا بعد از نشان دادن محوطه کارگاه مرا به طرف آشپزخانه برد تا با سایرین آشنا کند ، حال عجیبی داشتم ، مثل اینکه تمام این صحنه ها را در خواب میبینم ، با تمام این احوال نمیدانم چرا خوشحال نبودم . شاید دلیلش اضطرابی بود که احساس میکردم . وقتی وارد آشپزخانه شدیم شش زن را دیدم که دور میز بزرگی که وسط آشپزخانه قرار داشت نشاسته بودند با وارد شدن مینا همه آنها با سر و صدا به او خوشامد گفتند و تعارف کردند سر میز برویم. مینا بعد از احوال پرسی با آنان گفت :
_معرفی میکنم ، دوست خوب و عزیزم شیوا خانم .
و بعد رو به من کرد و گفت :
_اینا دوستای خوب و مهربون من هستند که از این پس دوست تو هم به حساب میان.
سپس یکی یکی آنها را معرفی کرد .
_این مهری خانمه که هم ارشده و هم خیلی خانم .
مهری که از تعریف مینا لبخند به لبش آمده بود سرش را تکان داد و گفت :
_خانومی از خودته عزیزم
مینا رو به زن دیگر کرد و گفت :
_این هم پریسا خم گل و گلاب ، این مریم خانم عزیز و نازنین و با صفا و این هم بهاره خانم گل سر سبد جمع.
مینا تک تک افراد را با صفتی زیبا به من معرفی کرد ، فهمیدم حسن سلوک و خوش بیانی از صفات دیگر اوست ، وقتی با همه آشنا شدم مینا رو به مهری کرد و گفت :
_مهری جون جای من که هنوز خالیه ؟
مهری گفت :
_مریم اونجا میشینه اما اگه میخوای مریم میاد جای من .
مینا رو به مریم کرد و گفت :
_از نظر تو اشکالی نداره ؟
مریم با میل با رغبت گفت :
_نه چه اشکالی من همون جای خودم مینشینم .
مینا گفت :
_پس من برم جای شیوا جون رو بهش نشون بدم شما هم ناهارتون رو نوش جان کنید اما تورو خدا هوای دوست منو داشته باشین ، کمکش کنین زودتر راه بیفته .
بقیه سر تکان دادند .
مهری پرسید :
_از کی میاد ؟
مینا رو به من کرد و گفت :
_فردا پس فردا دیگه.
سرم را تکان دادم ، مینا دستش را پشت سر من گذاشت و با عجله گفت :
_شیوا جون بریم من جات رو بهت نشون بدم زودتر بریم .
همان لحظه یادم آمد که مینا دلشوره بچه اش را دارد ، نگاهم به ساعت افتاد و متوجه شدم ساعت از یک هم گذشته از بچه ها خداحافظی کردیم و از آشپزخانه خارج شدیم، به او گفتم :
_مینا جون بهتره تو بری خونه تا حالاشم خیلی دیر کردی
مینا سرش را تکان داد و گفت :
_باشه ، اما اول بگذار من خیالم از بابت تو راحت بشه بعد میرم .
سپس مرا به طرف چرخی که کنار ستون قرار داشت برد و گفت :
_من اینجا می نشستم، اینجا از همه جا بهتره ، نورش خوبه چرخشم از همه خوش قلق تره.
وقتی چرخ را نشانم داد از کارگاه بیرون آمدیم و به طرف اتاقک شیشه ای رفتیم آقا رحیم با دیدن ما از جایش بلند شد و خطاب به من گفت :
_خب چطور بود ؟
تشکر کردم و گفتم :
_اگر اجازه بدید من از فردا کارم رو شروع کنم .
گفت :
_باشه هر طور که مایلی
سپس رو به مینا کرد و گفت :
_برات بیست و چهار دست کار گذاشتم تا سه شنبه اگه تونستی بیارشون .
مینا کیسه ای را که جلوی در آماده قرار داشت نگاه کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت :
_اگه تونستم زودتر میآرم.
آقا رحیم گفت :
_اگه این طور باش که خیلی خوبه
مینا نگاهی به ساعت روی دیوای انداخت و گفت :
_خب من دیگه خیلی دیرم شده فقط تورو خدا دیگه سفارش نکنم هر چی خوبی در حق من کردید در حق دوستمم بکنید.
آقا رحیم سرش را تکان داد و گفت :
_خوبی از خودته دخترم ، باشه.خیالت راحت باشه .
من و مینا خداحافظی کردم و از کارگاه بیرون آمدیم. این بار علی رغم مخالفت مینا سر کیسه مشکی را گرفتم از سنگی آن حالم خیلی گرفته شد و دلم برای مینا سوخت. میدانستم فقط تا مسافت کوتاهی میتوانم به او کمک کنم و پس از آن خودش به تنهایی باید آن بار سنگین را حمل کند در طول راه مینا در حالی که از سنگینی بار نفس نفس میزد برای من از وضعیت کارگاه را شرح میداد . من نیز با دقت به حرفهایش گوش میکردم . سر خیابان در جایی که من و او باید از هم جدا میشدیم بار سنگینش را زمین گذاشتیم، مینا مرا در آغوش گرفت و برایم آرزوی موفقیت کرد . من نیز او را بوسیدم و آنقدر صبر کردم را سوار اتوبوس شد . سپس در حالی که از ته دل برایش نگران بودم از خیابان ردّ شدم و به طرف ایستگاهی رفتم که اتوبوسها به سمت بهارستان میرفتند . در زمانی کمتر از پانزده دقیقه به خانه رسیدم ، در حالی که خودم هم باورم نمیشد کارگاه این قدر به منزلمان نزدیک باشد. وقتی به منزل رسیدم تمام ماجرا را برای عزیز تعریف کردم و در مورد کارم از او نظر خواستم ، عزیز لحظه ای به فکر فرو رفت سپس در حالی که کمی نگران بنظر میرسید گفت :
_من که میگم همین خونه بمون ، اما اگه خودت دوست داری بری کار کنی ان شا الله که خیره اما مادر این مینا خانم رو یک روز دعوتش کن بیاد خونمون تا من هم اون رو ببینمش.
فهمیدم که خودش میخواهد او را محک بزند و چون از این بابت مطمئن بودم با خوشحالی گفتم :
_حتما عزیز ، مطمئن هستم ببینیدش خیلی ازش خوشتون میاد، دختر خوبیه.
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_انشا الله که همین طوره.
از فردای آن روز کارم را در تولیدی شروع کردم . هفته اول برایم خیلی سخت گذشت چون نه با محیط آشنایی داشتم و نه کاری بلد بودم ، یعنی هیچ تجربه ای در کاربا چرخ های صنعتی نداشتم و حتی نمیدانستم چطور سوزن را نخ کنم . از همه بد تر سرعت چرخها آنقدر زیاد بود که چند بار نزدیک بود دستم زیر سوزن برود. به هر سختی که بود سعی کردم کار با آن را یاد بگیرم. البته بچه های کارگاه و از همه بیشتر مهری خانم در این مدت خیلی به من محبت کردند و راه کار را نشانم دادند. هر روز که میگذشت بیشتر از کار و محیط کارگاه خوشم می آمد ، از همه مهمتر مسیر منزل تا کارگاه بود که آن را در کمتر از ده الی پانزده دقیقه طی میکردم تا به محل کارم برسم ، موهبتی بزرگ بود. کار تولیدی دوخت لباس بچه بود و تنوع در این کار زیاد بود به طوری که ابتدای کار خیلی طول کشید تا یک کار کامل را انجام دهم ، اما هر روز که میگذشت به کار مسلط تر میشدم و میتوانستم تعداد کار بیشتری انجام دهم .
در طول سه هفتهای که به عید باقی مانده بود مینا یک بار به کارگاه آمد و بعد از دیدن کارهایم خیلی تشویقم کرد و باز هم قبل از رفتن کلی سفارشم را به بچهها و آقا رحیم کرد . او آن قدر خوب و با محبت بود که نمیدانستم چطوری محبتش را جبران کنم، تنها کاری که کردم این بود که از او خواستم روزی به همراه دخترش به منزلمان بیاید تا عزیز نیز با او آشنا شود ، مینا با خوشحالی دعوتم را قبول کرد و قول داد در اولین فرصت به دیدنمان بیاید.
با رسیدن ایام عید کارگاه به طور موقت تعطیل شد . این موضوع برای من که تازه داستم راه می افتادم زیاد خوشایند نبود ، آخرین روز کاری یعنی بیست و هشتم اسفند تا ظهر بیشتر کار نکردیم . آن روز آقا رحیم برای همه از بیرون سفارش ناهار داد و بعد از ناهار همه را به دفتر کارگاه صدا کرد و در حالی که مثل همیشه لبخند مهربانی بر لب داشت از تلاش همه تشکر کرد و سال خوبی را برایمان آرزو کرد ، سپس دسته ای پاکت از کشوی میزش بیرون آورد ، پشت هر پاکت نیز نام یکی از بچه های کارگاه نوشته شده بود ، وقتی پاکتها را به دست بچه ها می داد حتی در فکرم هم نمیگنجید که یکی از آنها نیز متعلق به من باشد ، زیرا هنوز یک ماه نشده بود که شروع به کار کرده بودم و در این مدت هم کار زیادی انجام نداده بودم ، وقتی نامم را به زبان آورد و پاکتی به طرفم گرفت با دستپاچگی گفتم :
_من که هنوز کاری نکردم
لبخندی زد و گفت :
_این چه حرفیه دخترم ، شما به اندازه خودت کار کردی و خیلی هم خوب کار کردی ، البته این وجه حقوقت نیست بگذار به حساب عیدی ات.
با خجالت پاکت را از او گرفتم و بعد از تشکر بدون اینکه حتی به او نگاه کنم آن را در کیفم گذاشتم . آقا رحیم بعد از دادن حقوق و عیدی بچه ها گفت که کارگاه از هفته دوم عید باز است ولی تا سیزده نوروز آمدن نیامدنمان اختیاری است . سپس بار دیگر عید را تبریک گفت و برای همه آرزوی موفقیت کرد. وقتی به خانه رسیدم پاکتی را که آقا رحیم داده بود باز کردم ، داخل آن پانزده اسکناس هزار تومانی قرار داشت . عصر همان روز با عزیز برای خرید بیرون رفتیم و من توانستم با پول خود هدیه ای برای او و پدرم بخرم ، بعد از مدتها عمیقا احساس آرامش میکردم و از اینکه توانسته بودم تا حدی روی پای خودم بایستم خوشحال بودم . وقتی به اتفاق عزیز از خرید به منزل بر میگشتم متوجه پاکتی که داخل حیاط افتاده بود شدم . ابتدا با دیدن آن هیجان زده شدم ، زیرا فکر میکردم نامه از طرف شیدا است اما به محض برداشتن آن فهمیدم کارت پستالی را که برای شیدا فرستاده بودم برگشت خورده است. حالم خیلی گرفته شد و با خودم گفتم همان شب برایش نامه مینویسم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:39 ق.ظ
 
ارسال: #12
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۱۰


هر سال عید سرمان خیلی شلوغ میشد ، زیرا عزیز بزرگ فامیل بود و از دوست و فامیل گرفته تا همسایه ها همه برای دیدن او به منزلمان می آمدند و کار من نیز پذیرایی از آنان بود . معمولا هر سال سوم عید منزل میماندیم تا اقوام به دیدنمان بیایند . سپس نوبت ما بود که بازدیدشان را پس بدهیم . روز اول عید عمه افسانه و آقا یاسر به همراه نادر که تازه سربازی اش تمام شده بود برای دیدنمان آمدند . از عمه افسانه سراغ نادیا را گرفتم گفت که منزل مادر شوهرش مهمان است و قرار است فردا به این جا بیایند. ساعتی بعد هم عمه اعظم و آقا برزو آمدند . آنها نیز تنها بودند ، عزیز سراغ ارشیا و آریا و آیدا را گرفت . عمه که گویی دل پری داشت با قیافه ای در هم گفت :
_و الله ارشیا که رفته خونه پدر زنش ، گفت عصر میاد ، آریا هم که قبل از سال تحویل زنش کوکش کرد بلند شدن رفتند لاهیجان پیش نّنه بابای زنش ، آیدا هم که اختیارش دست شوهرشه، سر ظهر یک سر آمدن خونمون و هر چی اصرار کردم ناهار بمانند گفت :
_مادر شوهرم مهمون داره گفته من هم باید باشم .
سپس اهی کشید و گفت :
_دختر بزرگ کردیم اون جور عروس آوردیم این جور ، هی هی هی ....
و با صدائی که بغض فرو خورده ای در آن بود ادامه داد :
_بیا این همه زحمت بکش بچه بزرگ کن آخرشم یکی از راه میرسه چنان کاری میکنه که طرف یادش بره یک زمانی نّنه بابایی هم داشته ، همه ما متوجه شدیم که منظور عمه به آریا است، عمه افسانه به عنوان همدردی با او سرش را تکان داد.. سپس نگاهی به نادر انداخت و گفت :
_خدا عاقبت ما رو هم بخیر کنه.
آقا برزو برای اینکه عمه را از آن حال و هوا خارج کند با خنده گفت :
_چیه خانم ؟ بی کاری ! گور بابای پسرت هم کرده ، تازه داریم یک نفس راحت میکشیم نکنه دلت برای جر و بحثهاتون تنگ شده ؟
عمه به آقا برزو چشم غره ای رفت و او خودش را جمع و جور کرد ، عزیز برای اینکه جو صحبت را عوض کند به آنها میوه تعارف کرد و بحث را به جای دیگری کشاند ، من نیز بلند شدم تا یک دور دیگر چای بریزم. عصر آن روز همان طور که عمه گفته بود ارشیا و پروانه به منزلمان آمدند ، بار دیگر دیدن ارشیا از این رو به آن رو کردم. خودم میدانستم به پروانه خیلی حسادت میکنم و این را هم میدانستم که کار بدی میکنم ، اما دست خودم نبود . هر بار با دیدن او دلم هوایی میشد و به این فکر میکردم که چطور نفهمیده بودم که من هم او را دوست دارم. روز های عید یکی بعد از دیگری میگذشت ، روز پنجم عید بود که مینا به منزلمان زنگ زد و گفت که میخواهد برای دیدنم بیاید، با خوشحالی خبر را به عزیز دادم و او و پدر که قرار بود همان روز برای عید دیدنی بروند منزل ماندند. نزدیک ظهر بود که مینا در حالی که با یک دست دختر کوچکش را در آغوش گرفته بود و با دست دیگرش جعبه ای شیرینی را به منزلمان آمد.برای استقبال از او تا دم در رفتم و در حالی که از دیدنش بی نهایت خوشحال شده بودم کودکش را از آغوشش گرفتم و صورتش را بوسیدم. اولین بار بود که دختر مینا را میدیدم از دیدن دختر کوچک و زیبای او که غرق خواب خوشی بود به وجد آمده بودم، به آرامی گونه اش را بوسیدم و با لذت او را به سینه فشردم . هنوز از پله های ایوان بالا نرفته بودیم که عزیز هم برای استقبال از مینا جلوی در راهرو ظاهر شد . مینا جلو رفت و با عزیز سلام و احوالپرسی کرد ، از نگاه عزیز میخواندم که مشغول ارزیابی اوست. مطمئن بودم او مینا را می پسندد. عزیز در حالی که لبخندی روی لب داشت جعبه شیرینی را از مینا گرفت و به او تعارف کرد تا داخل شود . با ورود ما پدر که داخل اتاق بود از جایش بر خاست . پدرم را به او معرفی کردم و مینا با خجالت با او احوالپرسی کرد . گویا پدر هم فهمیده بود که مینا از حضور او معذب است زیرا رو به عزیز کرد و گفت که میخواهد برای دیدن دوستانش به گاراژ برود و تا بعد از ظهر بر نمیگردد سپس از ما خداحافظی کرد و رفت. میدانستم پدر آنجا کاری ندارد و فقط به خاطر اینکه مینا احساس راحتی کند منزل را ترک کرده است. دختر مینا بچه ای آرام و دوست داشتنی بود و تا مدتی که منزلمان بود نشنیدم گریه و بی قراری کند، تمام وقت با خودش بازی میکرد . فقط زمانی که گرسنه اش شد از خودش صدا در آورد و بعد دستش را در دهانشان کرد و شروع کرد به مکیدن . آنقدر از او خوشم آمده بود که دلم میخواست او را به خودم بفشارم و صورتش را غرق در بوسه کنم . همیشه نسبت به بچه های کوچک همین احساس را داشتم . همان لحظه به یاد شروین پسر شیدا افتادم که از او تنها یک عکس کوچک در آلبوم منزلمان داشتم که آن هم متعلق به روزهای اول تولدش بود. نمیدانستم شروین الان چه شکل و شمایلی شده بود . البته دور از ذهن نبود که او حتما بچه قشنگی است زیرا مادرش شیدا بود البته کامران هم قیافه زیاد بدی نداشت اما من امیدوار بودم چهره او بیشتر به شیدا برود تا کامران با دیدن مهسا بار دیگر دلم بد جوری هوای شیدا و بیشتر شروین را کرد ، هر بار که عکس او را میدیدم آن را به سینه می چسباندم و می بوسیدمش اما هیچ وقت به آن لذتی که باید برسم نمیرسیدم.
آهسته خم شدم و روی دست کوچک و تپل مهسا را بوسیدم . سپس چشمانم را بستم و بوی تن او را به مشام کشیدم. در همان حال پیش خودم حسان میکردم که شروین پنج ماه از مهسا بزرگ تر است . چشمانم را باز کردم و با لذت به مهسا نگاه کردم . او با یک اشاره میخندید و با هیجان از خودش صدا در میآورد و دست و پایش را تکان میداد، به این فکر افتادم که بدون شک شروین هم همین کارها را میکند و خیلی افسوس خوردم که او بزرگ میشود بدون اینکه من بتوانم شاهد شیرین کاریهایش باشم ، با این فکر قلبم فشرده شد و از ته دل آرزو کردم ای کاش طوری شود که کامران و شیدا به ایران بیایند و همین جا زندگی کنند و همان لحظه فکری از مغزم گذشت که مبادا این آرزو هم مانند خیلی از خواسته هایی که به آنها دست پیدا نکرده ام بیهوده باشد . این فکر آن قدر موجب آزارم شد که نا خوداگاه سرم را تکان دادم تا افکار بد را از مغزم دور کنم . همین باعث شد مهسا فکر کند دارم برای او بازی میکنم و ناگهان صدای خنده اش بلند شد آن قدر قشنگ میخندید که هر سه ما را به وجد آورد . همان لحظه عزیز در حالی که زیر لب و آن یکاد را زمزمه میکرد بلند شد تا برای مهسا اسپند دود کند .مینا نمیخواست برای ناهار بماند ، اما من و عزیز با اصرار او را نگاه داشتم. او آن قدر خوش صحبت بود که از حرف زدن با او سیر نمیشدم . هر چقدر بیشتر صحبت میکرد بیشتر پی به افکار و روحیاتش میبردم . وقتی گفت سی و دو سال دارد خیلی تعجب کردم زیراخیلی جوان تر از سنش نشان میداد با این حال سختیها و گرفتاریهایی که در زندگی اش بود از او آدمی با تجربه ساخته بود . در چهره عزیز میخواندم که از او خیلی خوشش آمده است. به طوری که کمتر دیده بودم آنچنان دل به گفتگو با کسی بسپارد. بعد از ناهار همانطور ای صحبت میکردیم مینا خلاصه ای از زندگی اش را برایمان تعریف کرد و به قول خودش بعد از سالها توانسته بود حرفهای را که سر دلش سنگینی میکرد برای کسی بگوید.
توی شهر کازرون به دنیا آمدم ، خیلی کوچک بودم که پدرم رو از دست دادم، خیلی طول نکشید که مادرم شوهر کرد . شوهر مادرم خودش سه تا بچه قد و نیم قد داشت ، وضعش هم بد نبود اما حاضر نشد من را قبول کند به ناچار پیش عموی پدرم که پیرمردی تنها و مریض بود رفتم تا در عوض پرستاری از او سر پناهی داشته باشم. چند سال پیش او زندگی کردم تا اینکه عموی پدرم فوت کرد و بچه هایش بالافاصله خونه پدرشون رو فروختند . من هم که اون سال آخر دبیرستان درس میخوندم پیش دایی ام رفتم. وضع دایی خیلی بد بود به طوری که به زحمت میتوانست خرج زن و بچه هایش رو بده برای اینکه بار اضافه روی دوشش نباشم از خاله مادرم خواستم که برای مدتی پیش او بروم او هم قبول کرد به شرط اینکه انتظار چیزی ازش نداشته باشم . همون سال دیپلم گرفتم بعد توی یک شرکت به عنوان حسابدار مشغول به کار شدم ، بعد از چهار پنج سال کار کردن توی اون شرکت تصمیم گرفتم برم دانشگاه و به درسم ادامه دهم . سال اول نتوانستم توی آزمون سراسی قبول بشم اما توی آزمون دانشکده پرستاری قبول شدم . از بین دو شهر یاسوج و همدان دانشکده پرستاری همدان رو انتخاب کردم تا هر چقدر میتونم از شهر زادگاهم دور بشم. سال اول دانشکده شاید برای من بهترن سال عمرم بود . آن سال با نمره های عالی قبول شدم سال دوم به طور اتفاقی با دختری آشنا شدم که اهل همدان بود اما در دانشگاه تهران درس میخواند او نامزد داشت و قرار بود که به زودی ازدواج کند و به همین خاطر قصد داشت خودش را از تهران به همدان منتقل کند ، نمیدونم چطور شد قبول کردم جایم را با او عوض کنم به این ترتب سرنوشت من رو به تهران کشوند. بعد از سر و سامان دادن به کارهای انتقالی و گرفتن خوابگاه دست بکار شدم تا کار پیدا کنم و بعد از تلاش زیاد تونستم توی یک کلینیک کاری بگیرم.
هنوز سه ماه نگذشته بود که شنیدم بیمارستان تازه تاسیسی احتیاج به نیروی پرستاری و بهیاری دارد ، بالافاصله به آنجا مراجعه کردم و در خواست کار دادم ، چون هنوز در حال تحصیل بودم با عنوان بهیار درخواست کار کردم یک ماه بعد هم جوابش آمد و از من خواسته شد برای کار به آنجا بروم. کار بیمارستان با وجود شیفت کاری عصر و گاهی هم شب برای من که درس هم میخواندم خیلی طاقت فرسا بود . با این حال شکایتی نداشتم . چند ماهی به همین منوال گذشت ، در بین کارکنان بیمارستان جوونی بود که نسبت به من اظهار علاقه میکرد اولش که این موضوع برایم خیلی ناخوشایند بود اما رفته رفته احساس کردم من هم نسبت به او علاقه پیدا کرده ام و همین موضوع شروع بدبختی ام بود . امین جزو کارگران قراردادی بیمارستان بود و پسر بدی به نظر نمیرسید چند وقتی از این موضوع گذشت تا اینکه یک روز توسط یکی دیگر از کارکنان بیمارستان از من خواستگاری کرد ، نمیدونم چه فکری کردم و چه تصوراتی از ازدواج و تشکیل خانواده در ذهنم داشتم که قبول کردم شاید هم درد بی کسی باعث شده بود تا من فکر کنم اگر با امین ازدواج کنم کسی را برای پر کردن تنهایی هایم پیدا میکنم ، به هر تقدیر که بود من امین را به همسری آینده ام انتخاب کردم ، بدون اینکه فکر کنم که این کار شرایط و شروط خاصی دارد ، من از همون اول شرایط زندگی خودم را برایش گفتم که به جز مادری که خودش هم درگیر مسایل زندگی اش است کس دیگری را ندارم . او هم گفت که پدر و مادرش هر دو فوت کرده اند و به جز خاله پیری که در شهرستان زندگی میکند هیچ کس دیگری را ندارد ، این موضوع برای من که خودم هم به درد او گرفتار بودم زیاد مهم نبود من و امین در حضور چند نفر از کارکنان بیمارستان توی محضری عقد شدیم و زندگی مون رو بدون هیچ تشریفاتی شروع کردیم . اول کار زندگی بعدی نداشتیم، یک خونه نقلی توی یک محله پایین اجاره کرده بودیم .
هر ماه من از حقوق خودم مقداری لوازم برای زندگی مون می خریدم ، سه ماه از ازدواجم نگذشته بود که امین نق و نوقش در آمد که این وضع زندگی نیست که یا سر کار بری یا درس بخونی ، زن که نمیتونه چند تا کار رو با هم انجام بده و گفت که یا درسم را رها کنم یا دیگر سر کار نروم . امین میدونست که من کارم را دوست دارم اما نمیدونست که درسم را حتی بیشتر از کارم دوست دارم وقتی که دیدم به این کار کلید کرده ، من هم بدون اینکه قبلا به او حرفی بزنم از کارم استعفا دادم اون موقع پیش خودم فکر میکردم امین وقتی ببینه که من با چه زحمتی هم درس میخونم و هم سر کار میرم دلش برام سوخته اما غافل از اینکه همه این بهانه گیریها برای این بود که من درسم را رها کنم تا بتوانم دو شیفت سر کار بروم. امین وقتی که فهمید از کارم استعفا کردم چنان قشقرقی به پا کرد که اون سرش ناپیدا بود و وقتی دید کار از کار گذشته گیر داد که دیگه حق ندارم دانشگاه بروم . هر کاری کردم از تصمیم اش برگرده نشد که نشد ، حرف آخرش هم این بود که گفت اگه میخوام با اون زندگی کنم باید قید درس و دانشگاه رو بزنم . راستش وقتی این حرف رو زد ترسیدم و همین ترس باعث شد قبول کنم و همان نیمه سال سوم انصراف دادم و خودم رو هم این طور قانع کردم که اگه صد سال دیگه هم درس بخونم آخرش باید زن خونه دار بشم . پس بهتره به او ثابت کنم که حرفش برام ارزش داره ، اما این دلخوشی با خود گول زنی شش ماه بیشتر دوام نیاورد. امین وقتی که فهمید دیگه از من پولی در نمیاد و وبال گردنش هستم او روی سکّه را نشونم داد و یک موقع به خودم آمدم که دیدم یک بچه تو دامنم گذشته و خودش رفته. مینا اهی کشید و سکوت کرد . تمام وجودم متاثر از قصه تلخ زندگی او بود ، قیافه خودم را نمیدیدم اما چهره عزیز مانند کسی بود که درد زیادی را متحمل شده ، فهمیدم سر گذشت مینا او را هم خیلی ناراحت کرده است . مینا که گویی تازه متوجه ناراحتی عزیز شده بود با خجالت گفت :
_تو رو خدا من رو ببخشید ، باور کنید نمیخواستم با گفتن غصه ام ناراحتتون کنم . نمیدونم چطور شد که این قدر روده درازی کردم.
عزیز لبخند محزونی زد و گفت :
_نه عزیزم ، خوب کاری کردی دلتو خالی کردی ، هیچ وقت نگذار توی دلت حرف جمع بشه برای سلامتی خودت و بچه ات ضرر داره، از این به بعد شیوا رو مثل خواهرت و من رو مثل مادر یا مادر بزرگت بدون .
مینا که از حرفهای عزیز غرق شادی شده بود دست در گردن او انداخت و گفت :
_الهی قربونت برم ، از همون دقیقه ای که شما رو دیدم غیر از این فکر نکردم .
عزیز که اشک در چشمانش حلقه زده بود او را در آغوش گرفت و من که بیشتر از آن نمیتوانستم شاهد این صحنه عاطفی باشم بلند شدم تا به بهانه آوردن چای اشکهایم را که در چشمانم جمع شده بود در خلوت خالی کنم .مینا عصر آن روز آماده شد تا به خانه اش برگردد ، درحالی که دلم میخواست بیشتر پیشمان بماند ، احساس میکردم حتی بیشتر از خودش دلم برای بچه اش تنگ میشود. در این مدت مهسا کوچولو حسابی با من آشنا شده بود به طوری که وقتی مینا دستش را دراز کرد تا او را بغل کند سرش را به طرف شانه ام چرخاند و نشان داد که نمیخواهد آغوشم را ترک کند ، همین کار باعث شد که بیشتر عاشقش شوم . مینا با خنده او را از من گرفت و گفت :
_پدر سوخته بد جنس توی یک نصف روز مامانش رو فراموش کرده .
مهسا که به زور از بغلم جدا شده بود شروع کرد به نق نق کردن. در آن لحظه احساسی داشتم که دلم میخواست گریه کنم ، نمیدانم چرا تا آن حد به او وابسته شده بودم ، به طوری که دلم میخواست پیشم بماند ، مینا خطاب به مهسا گفت :
_از خاله خداحافظی کن بریم.
مهسا بالافاصله کفّ دستش را بالا آورد و آن را تکان داد ، دستش را گرفتم و بوسیدم مینا رفت و من با حال غریبی از آن دو جدا شدم.
هفته اول عید که سپری شد با خودم فکر کردم به کارگاه بروم ، اما بعد منصرف شدم و بهتر دیدم تا بعد از تعطیلات عید صبر کنم روز هشتم فروردین به عزیز گفتم که میخواهم برای دیدن مینا و پس دادن بازدیدش به منزلش بروم . سپس شماره تلفن صاحبخانه مینا را گرفتم، از زنی که تلفن را جواب داد خواستم که مینا را صدا کند ، مدتی طول کشید تا مینا پشت خط آمد وقتی که فهمید میخواهم به منزلش بروم با خوشحالی گفت که منتظرم است . آدرسش را گرفتم و به محض اینکه از او خداحافظی کردم آماده شدم تا به منزلش بروم . قبل از رفتن عزیز قواره ای پارچه از چمدانش در آورد و آن را داخل کاغذ کادویی پیچید و به دستم داد ، گفتم :
_عزیز من خودم یک چیزی برای مینا میخرم.
عزیز گفت :
_من کاری به تو ندارم این رو از طرف من بهش بده .
از او تشکر کردم و بعد از خداحافظی از او و پدر از منزل خارج شدم با این که خیابانها از همیشه خلوت تر بود اما یک ساعت و چهل و پنج دقیقه طول کشید تا به منزل او برسم . محله ای که مینا در آن زندگی میکرد محله شلوغی بود و من به زحمت توانستم آدرسش تا پیدا کنم . آن قدر برای پیدا کردن آدرس او از این و آن سئوال کرده بودم که وقتی جلوی در منزلش رسیدم باورم نمیشد به مقصد رسیده ام ، برای اطمینان بیشتر به آدرس و بعد به پلاک نگاه کردم و داشتم را بالا بردم تا زنگ بزنم که متوجه شدم زنگ در کار نیست ، دستم را که در هوا خشکیده بود پایین آوردم و با کفّ دست چند ضربه به در زدم . همانطور که منتظر بودم کسی در را باز کند متوجه پسر بچه هشت ، نه ساله شدم که جلو آمد و گفت :
_با کی کار داری ؟
به او که همچنان با کنجکاوی به من خیره شده بود نگاه کردم و گفتم :
_منزل خانم ناصری اینجاست ؟
فوری جواب داد :
_نه این جا خونه ماست.
بالافاصله فهمیدم ممکن است او پسر صاحبخانه باشد و نام فامیل او را نداند . بنابراین گفتم :
_مینا خانم این جا زندگی میکنه ؟
چشمانش برق زد و گفت :
_اره.
و بعد در چشم به هم زدنی با یکی دو لگدی که به در کوچه زد آن را باز کرد و از همان جلوی در فریاد زد :
_مینا خانم ... مینا خانم ....
از طرز در باز کردن پسر بچه خنده ام گرفته بود و با خودم گفتم : "پس بیخودی نیست در خونه این قدر درب و داغونه" پشت سر پسر به حیاط رفتم و همان جلوی در ایستادم لحظاتی بعد مینا را دیدم که از پله های زیرزمین بالا آمد و با دیدن من با ذوق و شوق به طرفم دوید.بعد از ربوسی با او دسته گلی را که بین راه خریده بودم به دستش دادم ، مینا که از دیدن من به وجد آماده بود گل را گرفت و گفت :
_وای چرا زحمت کشیدی.
هنوز به او پاسخ نداده بودم که پسر بچه که تا آن لحظه نظاره گر بود میان حرف ما پرید و گفت :
_مینا خانم مهسا بیداره ؟
مینا لبخندی زد و گفت :
_نه نوید جان خوابیده ، وقتی بیدار شد صدات میکنم بیائ پایین .
پسر بچه سرش را به نشانه قبول حرف مینا خم کرد و به کوچه برگشت. مینا چشمکی به من زد و خیلی آهسته گفت :
_پسر صاحبخونه گاهی اوقات به هوای دیدن مهسا میاد پایین سرک بکشه.
با لبخند سرم را تکان دادم ، همان لحظه صدائی از بالا به گوشمان رسید که میگفت :
_مینا خانم شما در زدید ؟
ناخودآگاه سرم را بلند کردم و زنی را دیدم که از پنجره پایین را نگاه میکرد.مینا سرش را بلند کرد و گفت :
_سلام وجیهه خانم ، مهمون من بود .
زنی که مینا او را وجیهه خانم نامیده بود گفت :
_فامیلته ؟
مینا گفت :
_نه یکی از دوستامه
وجیهه گفت :
_اها خب باشه ، راستی نوید پایینه ؟
مینا گفت :
_نه توی کوچه است.
و او بار دیگر گفت :
_مینا خانم یک وقت در کوچه باز نمونه مثل اون دفعه لاستیکای ممد آقا رو ببرن.
مینا گفت :
_الان میبندمش .
و پس از بستن در کوچه دست مرا گرفت و به طرف اتاقش برد.همین که از دید زن صاحبخونه دور شدیم با اینکه میدانستم او کیست گفتم :
_صاحب خونته ؟
مینا نفس عمیقی کشید و گفت :
_خجالت نکش بگو مفتشه .
خندیدم و گفتم :
_اگه دلت نگیره من هم میخواستم همین رو بگم .
مینا هم خندید و گفت :
_نشد من یکبار بیام یا برم ، اون لب پنجره پیداش نشهه ، باور کن حساب رفت و امدهای منو از خودم بیشتر میدونه.
جایی که مینا در آن زندگی میکرد زیرزمین تاریک و نموری بود که تنها یک اتاق و یک آشپزخانه کوچک داشت ، به محض وارد شدن هوای دم کرده آنجا به سینه ام فشار آورد و لحظاتی طول کشید تا چشمانم به تاریکی آنجا عادت کند، گوشه اتاق مهسا را دیدم که به خواب رفته بود ، در گوشه دیگر اتاق چرخ خیاطی مینا قرار داشت ، با وجودی که اثاثیه مختصری داشت اما خانه اش از تمیزی برق میزد . وقتی وارد اتاق شدم مینا لامپ اتاق را روشن کرد و بعد در حالی که به من خوشامد میگفت مانتو و روسری ام را گرفت و به جا لباسی آویزان کرد ، آهسته کنار رختخواب مهسا رفتم و خم شدم و دستش را بوسیدم . مینا گفت :
_خب چه عجب قدم روی چشم ما گذاشتی .
گفتم :
_راستش دلم آن قدر برای تو و مهسا تنگ شده بود که دیگه نتونستم طاقت بیارم از اومدنت لااقل یک هفته بگذره.
مینا خندید و گفت :
_به خدا وقتی زنگ زدی گفتی میای اون قدر خوشحال شدم که انگار دنیا رو بهم دادن . راستی از عزیز جون چه خبر ؟ حالش چطوره ؟
گفتم :
_خیلی بهت سلام رسوند و بالافاصله از کیفم هدیه عزیز را بیرون آوردم و آن را به طرفش دراز کردم و گفتم :
_این رو هم عزیز داد که بدمش به تو .
مینا لحظه ای مات زده به من نگاه کرد و اشک در چشمانش پر شد ، با تعجب گفتم :
_ چی شد مینا ؟ چرا ناراحت شدی ؟
در حالی که بغض کرده بود لبخند زد و گفت :
_ناراحت ؟ باور کن از خوشحالی نمیدونم چی بگم ، میدونی چیه شیوا نمیدونم حرف منو میفهمی یا نه ! وقتی احساس کنی برای کسی مهمی اون وقته که دوست داری براشون جون بدی . منم الان همچین حسی دارم . از اون وقتی که عزیز جون گفت که شیوا مثل خواهرته و منم مثل مادرت ، باور کن احساس میکنم من هم خانواده دارم .
نگاهم را به فرش رنگ و رو رفته اتاق دوختم تا شاهد ریزش قطره درشت اشکی که روی گونه اش می غلتید نباشم، میتوانستم حرفهایش را بفهمم، در عین حال میدانستم درک آن چیزی که او احساس میکرد برای من که عمری در پناه محبت خانواده ام قرار داشتم ممکن نیست . مینا اشکهایش را از صورتش پاک کرد و بسته عزیز را برداشت و باز کردن و دیدن پارچه با شوقی تمام آن را به سینه اش فشرد و گفت :
_همین فردا می برم و میدوزمش ، این با ارزشترین هدیه ای است که تا به حال از کسی گرفتم، و بعد خندید و گفت :
_و اولین هدیه ، البته بعد از دسته گل زیبای تو .
ساعتی بعد مهسا از خواب بیدار شد و به محض دیدن من لبخندی زد. تا آن روز بچه ای به خوش خلقی او ندیده بودم ، با لذت هر چه تمام تر بغلش کردم و در تمام مدتی که مینا در آشپزخانه مشغول پختن ناهار بود من مشغول بازی با او شدم. بعد از ناهار فرصتی پیش آمد تا با هم کمی صحبت کنیم ، سوالی را که مدتها پیش در ذهنم داشتم از او پرسیدم :
_راستی نگفتی چطور شد شوهرت تو رو گذاشت و رفت ؟
مینا خندید و گفت:
_مادرش وقتی فهمید امین بدون اجازه او زن گرفته ، نمیدونی چه کار کرد .
با تعجب گفتم :
_مگه نگفتی امین گفته بود مادر و پدرش هر دو فوت کرده اند ؟
مینا لبخند تلخی زد و گفت :
_غلط کرد بی شرف پست. اینا همش سیاه کاری بود برای اینکه بتونه بدون یک قرون خرج کردن صاحب مادیون بارکشی مثل من بشه .
با ناراحتی گفتم :
_دور از جونت.
مینا گفت:
_اون بی شرف هم پدر داشت و مادر داشت و هم خواهر و برادر .دو تا خواهر که دور از جونت دست هر چی سگه از پشت بسته بودند. وقتی که فهمیدند برادرشون زن گرفته یک روز آمدن خونمون و ریختند سرم و تا میتونستند کتکم زدند، البته من هم نخوردم و از خودم دفاع کردم اما اونا دوتا بودند و دور از جونت هار ، تا اینکه صاحبخونه ام به کلانتری زنگ زد و پلیس به دادم رسید ، بعد از اون ماجرا از دست دو تا شون شکایت کردم و بعد از اینکه جرمشون ثابت شد ملزم به پرداخت دیه و کشیدن حبس شدند. همون موقع سر و کله امین که معلوم نبود تا اون موقع کدوم گوری بود پیدا شد و از من خواست رضایت بدم و برای اینکه من رو بترسونه گفت اگه این کار رو نکنم طلاقم میده . من خاک بر سر هم از ترس اینکه مبادا راست بگه و طلاقم بده رضایت دادم ، البته دادگاه از اونها تعهد گرفت که دیگر مزاحم من نشوند و پرونده به همین سادگی بسته شد. این وسط من بودم که بعد از چند ماه هنوز سر و صورتم زخم و کبود بود.
گفتم :
_اون موقع هنوز مهسا رو نداشتی ؟
_نه ماجرا پنج شش ماه قبل از جریان حاملگی ام بود . بعد از اون امین که نقطه ضعف من رو فهمیده بود تا تکون می خوردم میگفت طلاقت میدم . اون قدر این کلمه رو تکرار کرده بود که وقتی برگه احضار به دادگاه به دستم رسید باورم نمیشد واقعا بخواهد طلاقم دهد. در اولین جلسه دادگاه او مرا به عنوان زنی ناشزه و ناسازگار معرفی کرد و از دادگاه خواست رای طلاق را صادر کند. وقتی قاضی از من خواست از خودم دفاع کنم گفتم که من طلاق نمیخواهم. قاضی با او صحبت کرد تا از این کار منصرف شوید اما امین تصمیمش را گرفته بود دادگاه به ما یک ماه و نیم فرصت داد تا در این مدت شاید و سازش برسیم اما مثل اینکه خواست خدا بود زیرا در همین مدت فهمیدم که حامله هستم و در نوبت بعدی دادگاه برگه پزشکی ام را به دادگاه ارایه کردم . دادگاه با دیدن برگه حکم کرد تا زمانی که بچه به دنیا نیامده امین حق ارائه درخواست طلاق را ندارد . بعد از اینکه از دادگاه بیرون آمدیم امین پوزخندی زد و گفت اگه فکر میکنی با ریسمان بچه میتونی من رو پایبند کنی کور خواندی و بعد راهش رو کشید و رفت . معنی حرف او را چند وقت بعد فهمیدم که خبردار شدم که رفته اکراین، چند بار به خانواده اش پیغام دادم که به او بگویید که حاضرم طلاق بگیرم اما اونا میگن ازش خبر ندارند ولی میدونم که دروغ میگن.
در حالی که از شدت تاثر نمیتوانستم لرزش صدایم را کنترل کنم گفتم :
_حالا میخوای چی کار کنی ؟
مینا نفسی تازه کرد و بعد نگاهی به مهسا انداخت و گفت :
_نمیتونم دست رو دست بگذارم که کی سر و کله اش پیدا بشه. طلاقم را میگیرم و اونم واگذارش میکنم به خدا ، لحظه ای سکوت کرد و ادامه داد :
_ تنها کار مفیدی که انجام دادم این بود که چند غاز مهریه ام رو به اجرا گذاشتم و حکم جلبش رو گرفتم.
گفتم :
_وقتی معلوم نیست کجاست حکم جلب به چه دردت میخوره ؟
گفت :
_یکی اینکه وقتی پاشو بگذاره تو ایران توی فردگاه جلبش میکنند، بعدش هم این مدرکیه که توی دادگاه ثابت میکنه اون ما رو به امان خدا ول کرده و رفته من تمام این کارها رو میکنم تا به تونم به این وسیله حضانت مهسا رو بگیرم چون میدونم امین آدمیه که اگه بدونه با گرفتن بچه میتونه من رو به زانودر بیاره از این کار کوتاهی نمیکنه.
بدون اینکه شوهرش رو دیده باشم احساس میکردم به شدت از او متنفرم ، دلم میخواست میتونستم برای مینا کاری کنم.. همان طور که به این موضوع فکر میکردم چیزی از مغزم گذشت اما آن لحظه چیزی نگفتم و گذاشتم تا بعد از اینکه در مورد آن با عزیز مشورت کردم آن را با مینا در میان بگذارم. ساعتها از پی هم میگذشت و من دلم نمیآمد مینا و مهسا را ترک کنم . وابستگی عجیبی به مینا در خودم احساس میکردم به طوری که این موضوع برای خودم هم عجیب به نظر میرسید . این احساس درست مثل آن چیزی بود که قبلا نسبت به شیدا احساس میکردم. ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود که من آماده شدم تا به منزل برگردم . مینا هم از اینکه میخواستم او را ترک کنم ناراحت بود. عاقبت دل از آن دو موجود دوست داشتنی کندم و راهی خانه شدم . مسیر بازگشت به نظرم خیلی راحت تر از رفت بود و یا آنقدر در فکر مینا بودم که نفهمیدم چطور راه را طی کردم . وقتی به خانه رسیدم ساعت شش بعد از ظهر بود ، عزیز حال مینا را پرسید و من آنچه را که دیده و شنیده بودم مو به مو براتش تعریف کردم. عزیز که به شدت متاثر شده بود به من گفت :
_باید برای این دختر کاری کنیم .
و من که منتظر همین حرف بودم فکری را که به مخیله ام رسیده بود با او در میان گذاشتم و نظرش رو جویا شدم.
عزیز گفت :
_آخه ما نمیدونیم که اون دوست داره بیاد این طرفها زندگی کنه تا براش بگردیم یک خونه مناسب پیدا کنیم .
حرف عزیز مثل آبی بود که روی آتش ریخته باشند ، با حالی گرفته پیش خود فکر کردم که او راست میگوید از کجا معلوم که مینا دوست داشته باشد مکان زندگی اش را عوض کند ؟ صدای عزیز مرا از فکر خارج کرد .
_خب کاری نداره ، از خودش بپرس اگه راضی شد ما هم میگردیم یک خونه مناسب برایش پیدا میکنیم .
با تکان دادن سر حرف او را تایید کردم .و با خودم فکر کردم چرا مینا نخواد جایش رو عوض کنه ؟ مگه نه این که وقتی به او گفتم که منزل ما بهارستان است گفت خوش به حالت . تازه گذشته از آن اگر به اینجا بیاید به تولیدی هم نزدیک تر میشود. همان طور که داشتم به مزایای این کار فکر میکردم به طور اتفاقی چشمم به سبد جا ظرفی افتاد و از پیشدستی های شسته شده میوه و فنجانهای چای متوجه شدم در غیاب من به منزلمان مهمان آماده است.عزیز در آشپزخانه نبود ، وقتی به اتاق برگشتم از او پرسیدم :
_من نبودم کسی اومده بود ؟
حالت چهره عزیز مثل کسی بود که انتظار شنیدن این حرف را نداشت و احساس کردم مایل نیست جواب بدهد، رفتار عزیز برایم تازگی داشت زیرا هیچ وقت پیش نیامده بود او را چنین دستپاچه ببینم . عزیز استکانی چای جلویم گذاشت و گفت :
_شیوا جون تلویزیون رو روشن کن ببینیم اخبار چی میگه.
با اینکه وقت پخش اخبار نبود اما تلویزیون را روشن کردم ، بعد گفتم :
_عزیز بابا کجا رفته؟
عزیز که فکر میکرد توانسته فکر مرا از سوالی که به آن جواب نداده بود منحرف کند گفت :
_رفته یک سر به گاراژ بزنه ، برگرده.
گفتم :
_ظهر خونه بود ؟
قندی در دهانشان گذاشت و سرش را به نشانه مثبت پایین آورد. آن لحظه چیزی نگفتم اما دقایقی که گذشت گفتم :
_عزیز نگفتین بعد از ظهر کی اومده بود خونمون .
عزیز که مرا مصر به دانستن دید در حالی که سعی میکرد لحن کلامش خیلی عادی باشه گفت :
_بتول خانم و آقا بهرام آمده بودند عید دیدنی.
با شنیدن نام پدر و مادر بابک گویی آب جوش روی سرم ریختند ، وقتی از بهت در آمدم گفتم :
_عید دیدنی ؟
عزیز که در پی توجیه آمدن آنها بود گفت :
_اره مادر ، خب هر چی باشه فامیلمون هستند.
در حالی که در برزخ ناراحتی دست و پا میزدم خودم را کنترل کردم و بدون اینکه حرف دیگری بزنم به بهانه کاری به اتاق دیگر رفتم. دلیل ناراحتی ام را نمیفهمیدم اما یک چیز برایم مسلم بود و آن اینکه آمدن پدر و مادر بابک به منزل ما آن هم بعد از آزادی او از زندان ، مفهوم زیاد خوبی نمیتوانست برای من داشته باشد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:40 ق.ظ
 
ارسال: #13
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۱۱


چشم به هم زدیم تعطیلات عید سپری شد. شب دوازدهم فروردین عمه اعظم به منزلمان زنگ زد و با عزیز صحبت کرد. وقتی مکالمه آنان تمام شد عزیز رو به پدر کرد و گفت :
_اعظم میگفت سیزده بدر بریم باغ کرجشون ، نظر تو چیه ؟
پدرم مثل همیشه مخالفتی نکرد ، اما گفت :
_چی شده اعظم یادی از ما کرده ؟
او حق داشت ، همه اعظم هر سال سیزده بدر را با اقوام شوهرش میگذارند اما چرا آن سال به قول پدر یادی از ما کرده بود فقط خدا عالم بود ، عصر دوازدهم زنگ تلفن به صدا در آمد و عزیز برای جواب دادن آن رفت ، من در آشپزخانه مشغول پختن شام بودم . مدتی طول کشید تا عزیز برگشت ، از دیدن لپهای سرخش فهمیدم که ناراحت است.گفتم :
_کی بود عزیز ؟
_افسانه.
_حالش چطور بود ؟
_خوب بود.
گفتم :
_پس شما چرا ناراحتین؟
عزیز لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت :
_افسانه زنگ زده بود بگه امسال قراره بریم کن سولقان، وقتی فهمید اعظم ما رو به باغشون دعوت کرده ولی به اون نگفته خیلی ناراحت شد.
با تعجب گفتم :
_مگه همه اعظم به اونها نگفته ؟
_تا الان که نه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:42 ق.ظ
 
ارسال: #14
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۱۶۰-۱۶۱
تعجب به طرفم برگشت و گفت :
_خونهام رو ؟ چطور مگه ؟
از تعجبش جا خوردم پیش خودم فکر کردم نکند از حرفم ناراحت شده برای اینکه حرفم را اصلاح کرده باشم گفتم:
_همین جوری گفتم ، خیلی دلم میخواست نزدیک ما بودید و من میتوانستم این خوشگل خانم رو بیشتر ببینم.
مینا آهی کشید و گفت :
_من هم خیلی دلم میخواد از اون زندون بیام بیرون اما چطوری ؟ کجا برم ؟
من که از جواب او ذوق زده شده بودم گفتم :
_بیا طرفای ما .
باز هم بهت زده نگاهم کرد و گفت :
_این طرفا؟
با خوشحالی گفتم :
_اره اگه بتونی بیایی هم به کارگاه نزدیک میشی هم به من .
مینا لبخند غمگینی زد و گفت :
_چی از این بهتر .
از دیدن چهره غمگین و گرفتهاش ذوقم کور شد پرسیدم :
_راستی زیاد سر حال نیستی چیزی شده ؟
سرش را بالا آورد و گفت :
_نه چیزی نیست.
گفتم :
_اگه چیزی شده به من بگو شاید بتونم کمکت کنم.
مینا با همان لبخند غمگین گفت :
_تو که همیشه به من لطف داری اما نمیخوام حالا که بعد از مدتی دیدمت از گرفتاری هام بگم.
گفتم :
_نه دیگه نشد ، قرار نیست فقط شادی هایمون برای هم باشه اگر این جوری باشه من هم یک موقع هایی که دلم گرفته روم نمیشه بیام پیشت درد دل کنم .
مینا گفت :
_الهی قربونت برم که این قدر خوبی از خدا میخوام هیچ وقت گرفتاری برات پیش نیاد که بخواد دلت بگیره.
گفتم :
_گرفتاری که مال همه است کیه توی دنیا که گرفتاری نداشته باشه منتها مال هر کس یه جوریه، خب حالا بگو چی شده؟
مینا نفس بلندی کشید و گفت :
_راستش صاحبخونه ام جوابم کرده .
لحظاتی طول کشید تا معنی حرفش در مغزم حلاجی شد با تعجبی همراه با شادی گفتم:
_همین ؟!
مینا با تعجب نگاه عجیبی به من انداخت که مفهومش را بعدها فهمیدم و گفت :
_اره.
گفتم :
_برای چی ؟
مینا شانه بالا انداخت و گفت :
_چه میدونم ! میگه لازمش داریم.
گفتم :
_شاید میخواد اجاره اش رو بالا ببره.
مینا گفت :
_فکر نمیکنم ، اگه میخواست اجاره اش رو بالا ببره میگفت .
_گفتم :
_پس چی ؟
مینا پزخندی زد و گفت :
_ هیچی نیست جز همون داستان همیشگی .
با گنگی گفتم :
_ کدوم داستان؟
سرش را تکان داد و گفت :
_زن بیوه جوون و دهن باز مردم.
گفتم :
_واه چه حرفا ، مگه پسر مجرد توی خونه دارند؟
سرش را بالا برد ، نوچ با خودم فکر کردم پسر ندارند اما مرد در اون خونه هست ، بدون شک آدمهای بی کار و بی عاری هم بودند تا زیر گوش زن صاحبخانه بخوانند که چرا خانه اش را به زن جوان و بیوه ای اجاره داده، به خصوص که مینا هم جوان بود و هم جذاب. برای اینکه او را از آن حال و هوا خارج کنم گفتم :
_اینکه غصه نداره ، مگه دلت نمیخواست جا تو عوض کنی ؟
سرش را تکان داد :
_چرا ، دوست دارم بیام بیرون ، اما....
مکثی کرد و بعد ادامه داد :
_راستش پول پیشم خیلی کمه یعنی پدرم در آمد تا تونستم همین زیرزمین فکسنی رو که دیدی پیدا کنم .
گفتم :
_مگه چقدر دادی؟
مینا گفت :
_دویست هزار تومان پول پیش دادم ماهی هم چهل تومان اجاره میدم.
با تعجب آمیخته با ناراحتی گفتم:
_برای همون یک فسقلی جا؟
_دیگه چه کار کنم ؟ همونم خیلی سخت به دست آوردم. تازه صاحبخونه کلی منت سرم گذاشت که زن عذب قبول کرده و کلی هم شرط و شروط که اگر یک بار مهمون ناجور داشته باشم باید فوری خونه رو خالی کنم .
_مهمون ناجور دیگه چه صیغه ای است ؟
با حالت مسخره ای گفت :
_چه میدونم شاید منظورش به همون مهمون مرد بود که شکر خدا این یک قلم جنس توی بساط ما پیدا نمیشه.
_خودت رو ناراحت نکن ، اگه دوست داری بیای این طرفا من به عزیز میگم پیش دوست و آشنا سفارش کنه برات یک خونه خوب پیدا کنه.
مینا لبش را گزید و گفت :
_نه تورو خدا من راضی نیستم عزیز به زحمت بیفته، وقت میگذارم خودم یک روز میام میگردم دنبال خونه.
با ذوق گفتم :
_پس دوست داری بیای این طرفها بشینی ؟
با لبخندی گفت :
_اگر کسی حاضر بشه خونه اش رو با قیمت ارزونی به یک بیوه زن و یک بچه اجاره بده مگه دیوونه ام نیام ؟
با خوشحالی مهسا را به خودم چسباندم و گفتم:
_خدایا شکرت ، از این ترسیدم یک وقت نخوای محله تون رو عوض کنی .
مینا هم خندید و گفت :
_یعنی فکر کردی من به وجیهه خانم و نوید که راه به راه مثل زلزله در حیاط رو با پاش میکوبه میاد تو ، این قدر دلبستگی دارم؟
هر دو خندیدیم مهسا هم که از خنده ما ذوق کرده بود ، مرتب از خودش صداهای عجیبی در میآورد که نشانه شادی اش بود و همین باعث خنده ما میشد. با آمدن اتوبوس بهارستان از جایمان بلند شدیم . مینا رفت تا بلیطها را به راننده بدهد و من همانطور که با مهسا بازی میکردم رفتم سوار شدم. دختر جوانی با دیدن من از جایش بلند شد و تعارف کرد بنشینم از او تشکر کردم و روی صندلی نشستم وقتی مینا آمد و مرا دید که نشسته ام سرش را جلو آورد و کنار گوشم گفت :
_خوب از بچه من سؤ استفاده میکنی
خندیدم و خواستم بلند شوم تا او بنشیند که دستش را روی شانه ام گذاشت و مانع شد. سه ایستگاه بعد پیاده شدیم و قدم زنان به طرف خانه رفتیم. سر کوچه مان یک دکه روزنامه فروشی بود که من همیشه از آن مجله و روزنامه می خریدم. مینا از من چیزی پرسید و من تا خواستم جوابش رو بدهم جلوی دکه چشمم به بابک افتاد و حرف در دهانم ماسید، سکوت من باعث شد مینا به من نگاه کند، سپس به جهتی که نگاهم خیره مانده بود نگاه کرد و آهسته گفت :
_چی شد شیوا ؟
صدای او مرا به خود آورد. با هر قدم که برمیداشتم گویی وزنه سنگینی به پایم آویزان کرده بودند. آنقدر بی حس و حال شده بودم که احساس میکردم وزن مهسا چند برابر شده است.با حالی خراب و بدنی که از شدت ترس و اضطراب به لرزه افتاده بود از جلوی دکه گذشتم در حالی که میدانستم نگاه بابک تا مقصد تعقیبم میکند وسطه ای کوچه مینا دستش را جلو آورد و مهسا را از بغلم گرفت هیچ مقاومتی نکردم شاید مینا هم حال خرابم را درک کرده بود ، زیرا قبل از اینکه بچه از دستم رها شود او را از من گرفت، سپس گفت :
_اون یارو کی بود ؟
خوب شد که خودش متوجه موضوع شده بود زیرا حس اینکه بخواهم جریان را برایش توضیح دهم نداشتم تنها گفتم:
_بابک
مینا بی اختیار هوم بلندی کشید ، خدا را شکر آنقدر فهمیده بود که برنگشت پشت سرش را نگاه کند، جلوی در خانه ایستادیم. مینا با حالتی نگران گفت :
_حالت خوبه ؟
سرم را تکان دادم اما هر دو میدانستیم حقیقت را نمیگویم، تا خواستم کلید را داخل قفل بیندازم مینا گفت :
_صبر کن یک کم رنگ و روت جا بیاد.
به زحمت لبخند زدم و با بی حالی گفتم :
_حالم خوبه
مینا گفت :
_برای چی اومده اینجا؟
و این درست سوالی بود که من از خودم میپرسیدم ، در را باز کردم و کنار رفتم تا مینا اول داخل شود. وقتی وارد حیاط شدیم دستی به صورتم کشیدم و گفتم :
_بهتره عزیز چیزی نفهمه.
مینا گفت :
_من که چیزی نمیگم.
سرم را تکان دادم :
_می دونم این رو به خودم یادآوری کردم.
سپس دستم را پشت کمرش گذاشتم و او را به طرف ساختمان هدایت کردم.عزیز از دیدن مینا و به خصوص دخترش خیلی خوشحال شد. او چند ساعت بیشتر منزلمان نماند و بعد بلند شد تا به خانه اش برگردد، خیلی اصرار کردم آن شب پیشمان بماند ولی قبول نکرد و گفت مقداری کار دارد که باید انجام دهد ، وقتی برای بدرقه اش تا جلوی در رفتم گفت :
_شیوا اگر کاری از من برمیاد بگو برات انجام بدم.
فهمیدم در مورد موضوع بعد از ظهر صحبت میکند. صورتش را بوسیدم و گفتم:
_ممنون ، خدا میدونه چقدر خوشحالم ترو دارم.
مینا هم صورتم را بوسید و با لحنی مادرانه گفت :
_مواظب خودت باش اما اگه از من میشنوی بهتره موضوع رو با عزیز در میون بگذاری اون حتما میتونه کمکت کنه.
سرم را تکان دادم و گفتم :
_اگه لازم حتما این کار رو میکنم .
مینا خداحافظی کرد و رفت. وقتی به خانه برگشتم عزیز گفت :
_هر وقت این دختر رو میبینم خیلی دلم براش میسوزه خدا میدونه چقدر نگرانشم ، من که تازه موضوع صاحبخونه اش بیادم آمده بود گفتم:
_اوتوجه شدید مینا حالش زیاد خوب نبود .
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_اره فهمیدم ولی فکر کردم خسته است، مگه چیزی شده ؟
گفتم :
_اره، صاحب خوبه اش جوابش کرده.
عزیز با ناراحتی گفت:
_راست میگی طفلکی مینا چه کار میتونیم براش بکنیم ؟
_با اون صحبت کردم بدش نیومد بیاد طرفای ما
عزیز با علاقه گفت :
_ای چه خوب
_اما یک زحمت میافته گردن شما.
عزیز گفت :
_چی مادر بگو ببینم.
گفتم:
_شما زحمت بکشید به دوستا و اشناهاتون سفارش کنید اگه خونه مناسب شرایط اون سراغ داشتند بهمون خبر بدن. خیلی خوب میشه عزیز.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_باشه مادر من میگم ولی تو میدونی چقدر میتونه کرایه بده؟
گفتم :
_هر چی کمتر بهتر البته پول پیششم کمه. دویست هزار تومان بیشتر نداره.
عزیز با ناراحتی سر تکان داد و گفت :
_توکل به خدا انشا الله یک خونه خوب براش پیدا می کنیم.
وقتی عزیز این حرف را زد خیالم راحت شد زیرا میدانستم حرف او سند است . آن شب تنها چیزی که فکرم را به خود مشغول کرده بود این بود که بابک برای چه آنجا آمده بود ؟ چند بار خواستم این موضوع را به عزیز بگویم اما با خودم فکر کردم بهتره چیزی ندونه.روز بعد وقتی از سر کار بر میگشتم حواسم بود ببینم بابک را میبینم یا نه . وقتی او را ندیدم نفس راحتی کشیدم و به خانه رفتم. به محض رسیدن از عزیز پرسیدم برای مینا چه کار کرده است . عزیز گفت که به چند نفر از دوستان و آشناهایش سفارش کرده پرس و جو کنند و اگر اتاق مناسبی پیدا کردند خبرش کنند. این نقطه امیدی برای من بود، خوشحال بودم بتوانم کاری برای مینا انجام بدهم . از آن روز به بعد هر وقت از سر کار بر میگشتم از عزیز میپرسیدم خبری نشد و هر بار که با پاسخ منفی عزیز روبرو میشدم با نامیدی به فکر فرو میرفتم. کم کم علت ناراحتی عمیق مینا را درک میکردم. عزیز وقتی میدید خیلی حالم گرفته شده دلداری ام میداد و امیدوارم میکرد که با صبر همه چیز درست میشود. در این مدت بابک را ندیدم و کم کم موضوع آن روز را فراموش کردم تا اینکه یک روز که از کوچه محل کارم به خیابان اصلی پیچیدم بابک را جلوی روی خودم دیدم. سلام کرد اما من چنان هول شده بودم که یادم نیست چه واکنشی نشان دادم ، آیا جوابش را دادم یا مثل جنّ زده ها بر و بر نگاهش کردم . صدای او را شنیدم که گفت :
_معذرت میخوام مثل اینکه ترسوندمت.
با خودم فکر کردم یعنی از کجا فهمیده ترسیدام؟ شاید اگر آینه ای داشتم و خودم را در آن می دیدم متوجه میشدم ،فهمیدن این موضوع زیاد هم سخت نیست، به سختی خودم را جمع و جور کردم و با وجودی که خیلی سعی کردم عادی و بدون من من صحبت کنم گفتم:
_برای چی آمدی اینجا ؟
لزش صدایم مرا از خودم متنفر میکرد زیرا احساس میکردم به او فهمانده ام که مثل سگ ترسیده ام. به عکس من او خیلی محکم و استوار گفت :
_اومدم باهات صحبت کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم :
_حرفی بین من و تو نمونده
بابک به دیوار تکّیه داد و گفت :
_برای تو شاید اما من هنوز دوستت دارم.
خون از مغزم خالی شد نه این که مشتاق شنیدن این کلمه بودم بلکه به این خاطر که چرا باید هنوز دوستم داشته باشد. بابک وقتی سکوتم را دید گفت :
_شیوا تمام مدتی که زندون بودم فقط عشق تو تونست به من تحمل بده.
نگاهش کردم یک احساس لعنتی مثل دلسوزی با عقلم به کشمکش مشغول بود . لحظهای بین ماندن و رفتن سرگردان بودم ولی خیلی زود به خودم آمدم و فکر کردم چرا ایستادهام و حرفهایش را گوش کنم . مگر این همان مرد نیست که در طی دو سال و اندی که نامزدم بود از رفتارها و کارهایش تا سر حد مرگ حرص خوردم و عذاب کشیدم ؟ یعنی حالا خیلی فرق کرده ؟ به خودم گفتم برو شیوا خر نشو تازه داری میفهمی زندگی یعنی چی . نکنه دلت برای برای بدبختی و بالاتکلیفی تنگ شده ، بابک اون موقع سابقه دار نبود و پاش به زندون باز نشده بود ، مرد زندگی نبود وای به حال الان که معلوم نیست توی زندون با چه کسانی حشر نه نشر داشته. با دست خودت خاک بر سر خودت نکن. مصمم قدمی برداشتم . بابک از جا جهید و دستش را جلوی راهم گرفت و گفت :
_صبر کن شیوا
چهره درهم کشیدم و گفتم:
_دستت رو بکش کنار
دستش رو انداخت و گفت :
_چند دقیقه صبر کن خواهش میکنم .
بدون این که به خواهشش توجهی کنم خواستم به راهم ادامه دهم که این بار خودش را جلویم کشاند و گفت :
_شیوا یک کم انصاف داشته باش
اخم کردم و گفتم :
_برو کنار
وقتی دیدم از جایش تکان نمیخورد راهم را عوض کردم در این وقت صدای مردی را شنیدم که گفت :
_پسر جان مگه تو خواهر مادر نداری ... واسه چی مزاحم دختر مردم میشی ؟
تازه موقعیتم را به یاد آوردم که اینک در خیابان و در معرض دید مردم قرار دارم. سرم به طرف مردی که صدایش را شنیده بودم چرخید. مرد نسبتا مسنی بود با موهایی جوو گندمی و اندامی متوسط کا از آن طرف خیابان به سمت ما می آمد. بابک به او نگاه کرد و با لحن تندی گفت :
_برو حاجی به تو مربوط نیست .
مرد با عصبانیت گفت :
_خیلی هم خوب به من مربوطه، فکر کردی کجایی ؟ مردم ناموس دارند. جلوی دختر مردم را گرفتی که چی ؟
بابک فریاد زد:
_گفتم راهت رو بکش و برو تا کار دستت ندادم مرد بدون اینکه جا بزند گفت :
_قلدری هم که میکنی ؟
بابک نعره دیگری کشید و گفت :
_می کنم که میکنم ، تو چکاره هستی؟
از شدت ترس نفسم به شمارش افتاده بود یکی دو قدم از آنها دور شدم اما هر کار کردم وجدانم به من اجازه نداد راه خودم را ادامه بدهم. البته دلیلش بابک نبود، زیرا اگر مردی که از راه ناموس پرستی میخواست مانع مزاحمت او برای من شود مرد قوی هیکلی بود که مطمئن بودم زورش به بابک میرسد بدون ذره ای رحم میرفتم تا او بابک را لهٔ و لورده کند ، تا عشق و عاشقی از کله پوکش بیرون برود اما جثه مرد لاغر و متوسط بود و سنی هم از او گذشته بود . خلاصه اینکه در یک نگاه می شد فهمید که با یک مشت بابک نقش زمین میشود ، به همین خاطر نخواستم سزای مردی و مردانگی اش را این طوری بگیرد. برگشتم و با عصبانیت به بابک گفتم:
_بس کن دیگه خجالت بکش.
بابک نگاهی به من کرد و آرام گرفت ، شاید با خودش فکر کرده بود اگر آرام بگیرد و حرف گوش کند من هم زودتر رام می شوم. سپس رو به مرد کردم و با التماس گفتم :
_آقا تورو خدا شما هم کوتاه بیاین.
مرد با تعجب لحظهای به من نگاه کرد و سپس به بابک نگاه کرد و گفت :
_این آقا با شما نسبتی داره؟
بابک با خشم گفت :
_به تو چه مربوط ؟
مرد با لحن آرامی گفت :
_مودب باش از خانم سئوال کردم.
نیم نگاهی از خشم به بابک کردم و به مرد گفتم:
_یک زمانی داشت اما حالا دیگه نداره.
مرد که متوجه منظور من نشده بود با تردید گفت :
_منظورم اینه که .... مزاحمتون شده ؟
بابک بار دیگر گفت :
_ تورو سننه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:42 ق.ظ
 
ارسال: #15
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با نفرت به او نگاه کردم و بعد رو به مرد کردم و به آرامی گفتم :
_آقا خواهش میکنم شما خودتون را ناراحت نکنید. شما بفرمائید من خودم میتونم از پس این موضوع بر بیام.
مرد که فکر کرده بود این یک مساله خانوادگی است گفت :
_ببخشید خانم شما جای دختر من هستید .... من فکر کردم ...
بابک نگذاشت حرفش تمام شود و با لحن بی ادبانه ای گفت :
_ بی خود فکر کردی ، هری
مرد با تأسف انتدا نگاهی به من و سپس به او کرد و گفت :
_حیف که خانم محترمی اینجا ایستاده وگرنه میدونستم باهات چکار کنم .
بابک سینه جلو داد و یک قدم جلو آمد و گفت :
_مثلا چه غلطی میکردی ؟
مرد سرش را به چپ و راست تکان داد و با گفتم لا اله... سرش را به پایین انداخت و دور شد. بعد از رفتن او به بابک گفتم :
_خیلی بی شعوری با قیافه ای حق به جانب گفت :
_می خواست خودشو قاطی نکنه.
گفتم :
_حالا برو گم شو تا ندادم تکه تکه ات کنند.
او که فکر نمیکرد برخورد من این باشد گفت :
_ پس از این کارا هم بلدی ؟
می دانستم کلّ کلّ کردن با او فایده ای ندارد راه افتادم و با قدمهایی تند به طرف ایستگاه رفتم، خوشبختانه همان موقع اتوبوس هم از راه رسید سوار شدم و رفتم آخر راهرو ایستادم. برخلاف تصورم که فکر میکردم دنبالم خواهد آمد همان سر خیابان ایستاد و به اتوبوس نگاه کرد . تازه متوجه تیپش شدم کمی چاق تر از قبل شده بود و چون قدش بلند بود اندامش هیکلی تر به نظر میرسید. شلوار جین و بلوز آبی کمرنگی تنش بود و موهایش را به طرف بالا زده بود. بابک همیشه مرد خوش تیپ و جذابی بود که در نظر اول توجه هر دختری را جلب میکرد. خودش هم این موضوع را میدانست و شاید همین باعث شده بود که تنها همین یک صفت را در خود تقویت کند ، اما من که نزدیک دو سال نامزد او بودم به این پی بردم که زیبایی و خوش تیپی برای یک عمر زندگی مشترک کافی نیست و صفات مهم تری هم وجود دارند که یک مرد باید دارای آنها باشد.با به حرکت در آمدن اتوبوس نگاهم را از او گرفتم و تازه به این فکر افتادم که او از کجا میدانست که سر خیابان تولیدی منتظر من باشد ؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که او مدتی است که مرا تعقیب میکند. تا هنگام خواب افکارم درگیر این موضوع بود به طوری که هر بار عزیز چیزی میگفت از او میخواستم حرفش را تکرار کند. عزیز که متوجه حواس پرتی من شده بود از من پرسید چرا آنقدر در فکرم و من نگرانی برای مینا را بهانه کردم تا اتفاقی را که برایم افتاده بود بروز ندهم زیرا نمیخواستم او را نگران کنم . آن روز با هزار فکر و خیال گذشت . روز بعد هنگام بازگشت از سر کار همین که از اتوبوس پیاده شدم بابک را در ایستگاه منتظر خودم دیدم ، با دیدن او اخم کردم و با خودم گفتم اگر بخواد همان کاری را که سر خیابان تولیدی کرد اینجا کند چه کنم ؟ از تصور این فکر آن قدر خونم جوش آمد که زیر لب گفتم غلط کرد. مرتیکه بی آبرو چنان بالایی به سرش میآرم که مرغان آسمون به حالش زار بزنن. البته این هم از آن حرفهایی بود که نمیشد رویش حساب کرد چون خودم بهتر از هر کس دیگه ای خودم رو میشناختم. خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد او تا سر خیابان مرا تعقیب کرد و بدون اینکه حتی پا جلو بگذارد رفت.وقتی به خانه رسیدم عزیز تا مرا دید گفت :
_ چیه مادر چرا اینقدر قرمز شدی ؟
مقنعه را زا سرم بیرون کشیدم و گفتم :
_هوا خیلی گرمه
عزیز گفت:
_واا مادر هنوز که تابستون نیومده.
مانتوام را در آوردم و با خودم فکر کردم موضوع بابک را به عزیز بگویم یا نه ؟ نمیدانم چرا از گفتن این موضوع واهمه داشتم. دلیلش هم این بود که می ترسیدم اگر بگویم بابک به من اظهار علاقه کرده آنها مرا تشویق کنند که بار دیگر ..نه حتی فکرش هم باعث عذابم بود من نمیتوانستم تنها به صرف یک عشق که آن هم معلوم نبود تا کی ادامه داشته باشد تجربه تلخ گذشته را تکرار کنم. همان طور که در فکر بودم صدای عزیز را شنیدم که گفت :
_امروز الهام عروس محترم خانم آمده بود اینجا.
این موضوع چیز تازه ای نبود او گاهی اوقات برای دیدن عزیز به خانه مان می امد ، بی حوصله تر از آن بودم که برای چنین موضوعی حرارت به خرج دهم، تنها برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:
_حتما بازم از محترم خانم دلش پر بود.
عزیز لبخندی زد و گفت :
_نه بابا ، بنده خدا اومده بود بگه مستاجر فروغ خانم قراره خونه اش رو خالی کنه.
آن قدر حواسم پرت بود که با خودم گفتم این موضوع چه ربطی به ما داره ؟ اما همان لحظه به یاد مینا افتادم و همین باعث شد تکانی بخورم. با عجله گفتم:
_چه خوب شما چه کار کردید ؟
عزیز گفت :
_هنوز که هیچی ، قراره فردا یک سر برم پیش فروغ خانوم باهاش صحبت کنم.
کمی نگران شدم و گفتم:
_فردا؟ نکنه یک وقت دیر بشه ؟
عزیز خندید و گفت :
_نه مادر عجله نکن ! اگه اونجا قسمت مینا باشه به کس دیگه ای نمیرسه.
_حالا خونهاش چه جوریه ؟ خوبه ؟
عزیز لب ورچید و گفت :
_و الله نمیدونم . منم ندیدمش حالا فردا میرم یک سر و گوشی آب میدم ببینم چه خبره.
بی صبرانه منتظر شدم تا ببینم چه میشود. روز بعد از بابک خبری نبود ، در دل دعا کردم خدا کنه هیچ وقت ازش خبری نشه. به محض رسیدن به خانه از عزیز پرسیدم :
_به فروغ خانم سر زدید؟
وقتی عزیز پاسخ مثبت داد با هیجان گفتم:
_خب چطور بود ؟
عزیز سرش را به یک طرف خم کرد و گفت :
_ چی بگم ، بد نبود
از لحن کلامش احساس کردم اوضاع بر وفق مراد نیست ، گفتم:
_خونه اش خوب نبود ؟
عزیز گفت :
_نه اتفاقا خونه اش خوب بود.
نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_خب پس چرا شما زیاد خوشحال نیستید؟
عزیز لبخندی زد و گفت :
_خوشحال که هستم اما باید ببینیم نظر فروغ خانم چیه.
_مگه باهاش صحبت نکردید ؟
_چرا اولش وقتی فهمید برای خونه اش مستاجر پیدا شده خیلی اظهار رضایت کرد اما بعدش که فهمید خونه رو برای یک زن تنها که یک بچه کوچک هم داره میخوام یک کم جا خورد، بعدش هم گفت باید در این مورد فکر کنه.
از شنیدن این حرف وا رفتم . تا حدودی فروغ خانم را میشناختم. خانهاش کوچه پشتی مان بود. گاهی او را در جلساتی که در منزلمان داشتیم دیده بودم ، زن بدی نبود اما زیاد به دلم نمی نشست به خصوص با این حرف عزیز احساس کردم از او بدم میآید. دو روز از ماجرا گذشت . من کم کم از فکر منزل فروغ خانم بیرون آمده بودم و امیدوار بودم جای دیگری برای سکونت مینا پیدا شود. بعد از ظهر روز سوم بود که در اتاق مشغول اتو زدن لباسهای پدرم بودم که زنگ تلفن به صدا در آمد. تا خواستم بلند شوم عزیز از آشپزخانه خارج شد و گوشی را برداشت . بعد از سلام و احوالپرسی شنیدم که گفت :
_خیر باشه ان شا الله
سرم را بلند کردم و به عزیز نگاه کردم ، با اشاره به من گفت فروغ خانم پشت خط است. دست از کار کشیدم و سراپا گوش شدم. شنیدم که عزیز گفت :
_اره و الله مطمئنه، خودم ضمانتش رو میکنم . به خدا قسم مثل شیوا برام عزیزه... نه خیالت راحت باشه اونجوری نیست . حالا میخوای یک روز بیارمش ببینش... اره خوبه... نه ... نمیدونم... باشه . اول ببینش بعد جواب بده... باشه.... سلامت باشی .... شما هم سلام برسون .... خداحافظ.
وقتی عزیز گوشی را گذاشت بار دیگر تکرار کرد فروغ خانم بود !
_اره فهمیدم، چی میگفت ؟
_هیچی از مینا میپرسید ، میخواست بدونه چطور آدمیه ، حالا قرار شد یک روز ببرمش اونجا ببینتش.
_کی؟
_فردا خوبه ؟
_مثل این که عجله تو از مینا هم بیشتره ؟
_آخه میترسم اون قدر دیر بشه که اون یک جای دیگه پیدا کنه.
_نترس مادر اگه قسمت باشه جور میشه. اگر هم نبود که هر چه تلاش کنی بی فایده است.
روز بعد به مینا زنگ زدم تا به او بگویم به منزلمان بیاید. مثل دفعه قبل نمیتوانست خوب صحبت کند و من که این موضوع تا میدانستم به او گفتم که نمیخواهد جواب بدهد و فقط گوش کند. به او گفتم که صبح روز بعد به همراه مهسا به خانه مان بیاید . مینا حتی دلیلش رو نپرسید من هم چیزی نگفتم . میدانستم خودش حدس زده موضوع از چه قرار است. آن لحظه از خدا خواستم امیدی را که در قلبش تابیده به نا امیدی تبدیل نشود. روز بعد جمعه بود . ساعت از ده صبح گذشته بود که مینا به منزلمان آمد. پدر هم خانه بود ، با آمدن مینا پدر خواست از خانه خارج شود که عزیز به طوری که مینا متوجه نشود به او گفت که خانه نمی مانیم و قرار است برای دیدن خانه فروغ خانم به آنجا برویم. پدر سر جایش نشست و طبق معمول سرش را پایین انداخت و مشغول تماشای گلهای قالی شد. مینا هم گوشه مینا هم گوشه دیگری از اتاق نشسته بود و معلوم بود به خاطر حضور پدر خیلی معذب است. من مهسا را بغل کردم و پیش پدر بردم و گفتم :
_بابا ببین چقدر خوشگل و خوش اخلاقه.
پدر با لبخندی به او نگاه کرد و به علامت تایید حرفم سرش را تکان داد . مهسا هم که گویا منتظر همین حرکت پدر بود با خوشحالی و بدون اینکه غریبی کند دستانش را دراز کرد تا به بغل او برود. پدر که از زود آشنایی او خیلی خوشش آماده بود او را از بغل من گرفت. مهسا که حسابی خوشحال شده بود با دستان کوچکش دو طرف صورت پدر را گرفت بعد هم سرش را جلو برد تا به اصطلاح صورت پدر را ببوسد. به مینا نگاه کردم و خندیدم او نیز لبش را می گزید و با لبخند سرش را تکان میداد. ساعتی بعد آماده شدیم و به منزل فروغ خانم رفتیم. وقتی میخ واستم مهسا را از آغوش پدر بگیریم نمی آمد و رویش را بر میگرداند و خودش را در آغوش پدر پنهان میکرد . این موضوع باعث خنده و تعجب من و عزیز حتی مینا شده بود . حتی پدر هم دلش نمی خواست او را از آغوشش جدا کند زیرا میگفت :
_بگذار باشه.
گفتم:
_اره دیگه حالا خاله اش رو یادش رفته.
به محض اینکه او را از آغوش پدر گرفتم شروع کرد به نق زدن. مینا بالافاصله او را از من گرفت و از اتاق بیرون برد تا ساکتش کند . پدر که گویی هنوز دلش میخواست با مهسا بازی کند گفت :
_ دوست دارید نبریدش . من مواظبشم.
گفتم :
_شیر میخوره، گرسنه اش بشه اذیتتون میکنه.
پدر سرش را به نشانه موافقت تکان داد و چیزی نگفت. وقتی به منزل فروغ خانم رسیدیم او مشغول شستن حیاط بود با دیدن ما خوش آمد گفت و به داخل تعارفمان کرد ، من برای اولین بار بود که پا به منزل فروغ خانم میگذاشتم خانه ای نقلی با ساختمانی آجر بهمنی. با اینکه کوچک و جمع و جور بود اما خیلی تمیز و با صافا بود. به خصوص حیاط کوچک و باغچه پر از گل و گیاهش . از ترکیب خانه خیلی خوشم آمده بود. به مینا نگاه کردم تا واکنش او را در مقابل دیدن خانه ببینم. مینا با شگفتی به حیاط زیبا و با صفای منزل و ساختمان نگاه میکرد. از نگاهش معلوم بود او هم از آنجا خیلی خوشش آمده است. صدای عزیز که مینا را به فروغ خانم معرفی میکرد توجه من را به آنان جلب کرد . فروغ خانم با دقت مینا را برانداز میکرد . معلوم بود مشغول محک زدن اوست. مینا هم که خودش چنین احساسی کرده بود ، با حجب و حیا با او احوالپرسی میکرد. وقتی داخل خانه شدیم فروغ خانم برای مهسا که در آغوش من به خواب رفته بود بالش و پتویی آورد و من او را کنارم خواباندم.
عزیز و فروغ خانم شروع کردند به صحبت با یکدیگر و من و مینا هم گوش میکردیم. همان موقع مهسا از خواب برخاست و مثل همیشه بدون اینکه گریه کند شروع کرد به بازی کردم با خودش . فروغ خانم به مهسا نگاه کرد و گفت :
_ماشا الله ، چه بچه ساکتی حالا اگر نوه من بود خونه رو روی سرش می گذاشت.
و بعد شروع کرد به ناز کردن مهسا. میدانستم تا لحظه ای دیگر فروغ خانم جذب خندهه ا و شیرین کاریهای او میشود . حدسم درست بود مهسا با حرکات فروغ خانم شروع کرده بود به خنده و ذوق کردن به طوری که فروغ خانم حرف زدن با عزیز را از یاد برد و مرتب او را ناز و نوازش میکرد. لحظاتی گذشت تا فروغ خانم به خود آمد و خندید و گفت :
_وای تورو خدا ببخشید ، پاک یادم رفت مهمون دارم . ماشا الله این بچه آنقدر شیرینه که آدم دلش نمیخواد ازش دل بکّنه.
عزیز حرف او را تصدیق کرد و حرف به بچه و شیرینی نوه و از این جور حرفها کشیده شد. ساعتی بعد عزیز از فروغ خانم اجازه مرخصی گرفت ، فروغ خانم تعارف کرد که برای ناهار پیشش بمانیم اما عزیز گفت که ناهار درست کرده و از آن گذشته پدر هم منتظرمان است، تا لحظه رفتن حرفی از خانه و اجاره و این چیزها زده نشد ، وقتی بیرون آمدیم احساس کردم حال مینا ازینکه حرفی در این مورد گفته نشد گرفته است به همین خاطر رو به عزیز کردم و گفتم:
_پس چرا حرفی راجع به خونه نشد ؟
_چی باید گفته میشد ؟
_اینکه کی مستاجر فروغ خانم میخواد بره ، خونش کی خالی میشه و از این جور حرفها .
_فروغ خانم امروز میخواست مینا خانم را ببینه.
حرفی برای زدن نداشتم. مینا هم کلامی درباره این موضوع حرف نزد ، آن روز با اصرار مینا را برای ناهار نگاه داشتیم. پدر هم منزل ماند شاید هم دلیل ماندنش مهسا بود زیرا آن قدر با او بازی کرد تا خسته شد و روی دستان پدر خوابش برد. هیچ وقت پدر را چنین سر حال ندیده بودم با دیدن لبخندی که هنگام بازی با مهسا بر روی لبانش بود بار دیگر به یاد شیدا و شروین افتادم و با خودم فکر کردم اگر شیدا ایران بود با وجود شروین پدر همیشه خوشحال بود. بعد از ظهر مینا به منزلش بازگشت . یکی دو ساعت بعد از رفتن او فروغ خانم تماس گرفت و مفصل با عزیز صحبت کرد . بعد از اتمام صحبتهایشان وقتی عزیز از او خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفتم :
_فروغ خانم چی گفت :
_عزیز لبخند شیری زد و با خوشحالی گفت :
_شیرین کاری و قن و قون های مهسا کار خودش رو کرده مثل اینکه فروغ خانم بیشتر از مینا از مهسا خوشش آمده، چون راضی شده خونه شو بده به مینا ، فقط خدا میدانست از شنیدن این حرف چقدر خوشحال شدم . با ناباوری گفتم:
_یعنی جدی جدی قبول کرده خونه شو بده به مینا.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_وا الله خودش که اینطور میگفت.
با خوشحالی گفتم :
_بای باید این خبر خوش رو به مینا بدم عزیز بهش زنگ بزنم ؟
_اول اینکه اون بنده خدا هنوز به خونه اش نرسیده ، دوم خوبیت نداره تو این شرایط هی مزاحم صاحبخونه اش بشی.
_پس چطور این خبر رو بهش بدم؟
_صبر داشته باش ، میدونم دلت میخواد مینا زودتر سر و سامون بگیره ، اما درست نیست عجله کنی.
حق با عزیز بود ، به قول او زمان خودش همه چیز را درست میکرد. هنوز شیرینی این خبر خوش در مذاقم بود که با شنیدن خبر اینکه خواستگاری برایم پیدا شده دچار اضطراب و نگرانی شدم. وقتی عزیز گفت کسی که قرار است به خواستگاری ام بیاید پسر دختر عمه آقا برزو است با تعجب به این فکر میکردم که او دیگر از کجا مرا دیده برای ارضای حس کنجکاوی ام گفتم:
_دختر عمه آقا برزو ؟
_عزیز که لپهایش گل انداخته بود گفت :
_همون که سیزده بدر اومده بود باغ اعظم.
هنوز در بهت شنیدن این حرف بودم که عزیز گفت :
_میگن پسره مهندسه، وضعش خیلی خوبه از خودش خونه و ماشین داره.
با تعجب به عزیز نگاه میکردم از عزیز بعید بود حرف از خونه و ماشین بزند . در هر حال با شنیدن نام مهندس احساس کردم این کلمه را قبلا شنیده ام و همان لحظه چهره کریه مردی که در منزل عمه مهندس خطابش میکردند جلوی چشمانم ظاهر شد، ناخودآگاه از شدت تنفر آشوبی در دلم افتاد، در حالی که سعی میکردم بر خلاف عطشی که در درونم شعله ور بود خونسردی خودم را حفظ کنم گفتم :
_خب؟
عزیز با چهره ای که به سرخی میزد من من کنان گفت :
_راستش انگار یکبار ازدواج کرده و یک دختر یازده ساله داره
با چشمانی که خود به خود گشاد شده بود به عزیز خیره شدم. عزیز که متوجه تغییر حالم شده بود با دستپاچگی گفت:
_چه میدونم مادر ، به من گفتند من هم به تو می گم دیگه خودت میدونی قبول کنی یا نه.
با صدای بی احساسی گفتم:
_پسره همونیه که باهاشون بود ؟
عزیز سرش را تکان داد ، بار دیگر از یاداوری قیافه زمخت و نتراشیده او چنان دلم آشوب شد که گویی به روده هایم چنگ میزدند. میدانستم عزیز در این میان بی تقصیر است . اما از کارهای عمه اعظم چنان حرصم گرفته بود که نمیتوانستم کنترلی روی اعصابم داشته باشم. با صدای لرزانی گفتم :
_عزیز لطفا از طرف من به عمه بگید من دیگه با طناب پوسیده اون توی چاه نمیرم. یک بار خواست در حقم لطف کنه ، بدبختم کرد . دیگه نمیخوام توی زندگی من دخالت کنه. خیلی دلم میخواست حرفهایی را که در قلبم تلمبار شده بود به زبان بیاورم اما با خودم فکر کردم عزیز چه گناهی کرده، او که صد تا یکی از حرفهای مرا به عمه نمیگوید. پس چرا بی جهت ناراحتش کنم. هر چه باشد اعظم دختر اوست ، بنابراین بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم و یکراست به حیاط رفتم تا هوایی بخورم و آرامشم را به دست بیاورم. با اینکه آب پاکی را روی دست عزیز ریخته بودم و به اصطلاح همان موقع جواب رد داده بودم اما هنوز هم نگران بودم . از یک طرف جریان بابک که هنوز به کسی بروز نگفته بودم و از طرف دیگر جریان این مهندس که حتی از یاداوری قیافه نحسش حالم بد میشد. حسابی کلافه شده بودم.
احساس بدی داشتم به بیان دیگر خیلی به من بر خورده بود که خواستگاری برایم آماده بود که سنّ پدرم را داشت. با اینکه از دید دیگران دختری بودم که عقدش پس خورده بود . اما وجدانم راحت بود که در مدت نامزدی من و بابک دست او به بدنم نرسیده بود . به همین دلیل هم بود که خودم را بیوه نمیدانستم تا هر کس و ناکسی به خود اجازه بدهد که برای خواستگاری از من پا پیش بگذارد. ترسی مبهم در وجودم ریشه دوانده بود شاید از این می ترسیدم که این موضوع آن قدر کش پیدا کند که من دست آخر مجبور شوم بین بد و بدتر بد را انتخاب کنم. بعد از فکرهای زیاد و بی نتیجه ، عاقبت بلند شدم و به داخل رفتم . عزیز آماده میشد که نماز مغرب را بخواند. با دیدن من گفت :
_شیوا جون تا من نمازم رو بخونم وسایل شام رو آماده کن ، الان دیگه بابات میاد.
سرم را تکان دادم و به سراغ کاری که خواسته بود رفتم.می دانستم عزیز جواب منفی من را به گوش عمه اعظم میرساند و این را هم میدانستم عمه اعظم به این سادگی دست بردار نیست . وقتی چند روز بعد سر و کله عمه آنجا پیدا شد فهمیدم چقدر خوب او را شناخته ام. آن روز وقتی از سر کار برگشتم، هنوز پایم را داخل حیاط نگذاشته بودم که صدای گفتگویی را از داخل شنیدم. پنجره رو به حیاط باز بود و صدای عمه که مثل همیشه با صدای بلندی حرف میزد به گوش میرسید. با شنیدن نام خودم گوشهایم تیز شد . خوشبختانه صدای عمه آنقدر بلند بود که لازم نبود فالگوش بایستم. شنیدم که میگفت :
_این چه حرفیه مادر من ؟ مگه شیوا پس نخورده ؟ پسره سرش به تنش می ارزه. شما چرا به دادار دودور این دختره میدون رو خالی میکنید؟ دختر وقتش که شد باید بره سر خونه زندگیش این که مدتی هم از وقتش گذشته...
از حرص در حیاط را با صدای بلندی به هم زدم و بدون معطلی به طرف در راهرو رفتم. جلوی در نگاهی به کفشها انداختم . کفش مردانه ای جلوی در ندیدم فهمیدم عمه تنهاست قبل از ورود به اتاق در زدم. عمه و عزیز در اتاق نشسته بودند عزیز با دیدن من کمی جا خورد . شاید با خودش فکر میکرد چه مقدار از حرفهای عمه را شنیده ام. سلام کردم و بدون اینکه جلو بروم تا با عمه روبوسی کنم بی منظور گفتم:
_چه عجب از این طرفا.
عمه که هنوز از حرارت حرف زدن نیفتاده بود گفت:
_واا چه حرفا من که همیشه به مادر سر میزنم.
از جوابی که داد جا خوردم احساس کردم خیلی دلش پر است. عزیز مرا از مخمصه رهانید.
_شیوا جون برو لباست رو عوض کن
بالافاصله اطاعت کردم، هنوز از در بیرون نرفته بودم که عزیز گفت :
_راستی شیوا مینا خانم زنگ زد
برگشتم و گفتم:
_اِ چه خوب موضوع خونه رو بهش گفتید؟
عزیز گفت:
_اره طفلی چقدر هم خوشحال شد گفت یکی دو روز دیگه یک مقدار پول از صاحبخونه اش میگیره میاد قرارداد ببنده . این خبر مرا از حال و هوای برزخی که داشتم بیرون آورد. رفتم اتاق دیگر تا لباسایم را عوض کنم. شنیدم که عمه اعظم از عزیز پرسید:
_مینا دیگه کیه؟
عزیز هم خیلی مختصر گفت :
_یکی از دوستای شیوا، دنبال خونه میگشت یک جا رو براش پیدا کردیم.
بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و رویم، مدتی هم دست دست کردم تا هر چقدر میتوانم دیرتر به اتاق بروم. هر چند اگر دست خودم بود ترجیح میدادم تا عمه آنجاست دور و بر او ظاهر نشوم، وقتی به اتاق رفتم طبق عادت به طرف پنجره رفتم و لبه آن نشستم. عمه مشغول نوشیدن چایش بود، رو به عزیز کردم و گفتم:
_مینا نگفت کی میاد؟
_روزش رو مشخص نکرد، گفت هر وقت از صاحبخونه اش پول گرفت میاد.
به فکر سئوال تازه ای بودم که به عمه مجال حرف زدن ندهم که پیشدستی کرد و گفت :
_شیوا بیا بشین کارت دارم.
می دانستم کارش چیست در حالی که میرفتم تا روی زمین بنشینم مرتب بخودم تلقین میکردم که هیچ جای نگرانی نیست سپس رو به روی عمه نشستم و در حالی که مستقیم به او نگاه میکردم گفتم:
_بفرمائید.
آخرین جرعه چایش را نوشید و گفت :
_نمی دانم تا کجای حرفهای ما رو شنیدی ؟
از پرویی او تعجب کردم با این حرف میخواست به من بفهماند که برایش مهم نبوده چه حرفهایی راجع به خودم شنیده ام و ادامه داد :
_ببین دیگه وقتش شده یک تصمیم جدی در مورد زندگی ات بگیری. حالا که یک مورد خوب برات پیدا شده بهتره بهش بچسبی و ولش نکنی.
با تمسخر گفتم:
_دفعه پیش هم مورد خوبی بود اما نمیدونم چطور شد تو زرد از آب در آمد.
عمه که گویی توقع چنین حرفی را از من نداشت با لحن تندی گفت :
_چه تو زردی ؟ آدم جایز الخطاست، یک وقت اشتباه میکنه. مگه همین بابات با ندونم به کاری خودش رو به خاک سیاه نشوند؟
از شنیدن این حرف گویی دنیا دور سرم چرخید . عزیز با ناراحتی گفت :
_ اِ اعظم
عمه کفّ دستش را به طرف او گرفت تا او را از حرف زدن باز دارد سپس گفت :
_مادر اجازه بدین ، مثل زدم.
چنان احساس خفگی میکردم که میدانستم اگر چیزی نگویم حتما دق میکنم ، رودربایستی را کنار گذاشتم و گفتم:
_از شما دیگه توقع نداشتم اتفاقی رو که برای بابام افتاده با دزدی و دغل بازی اون مرتیکه یکی بدونید.
عمه اخمی کرد و گفت :
_چه خبره شلوغش میکنی ؟ نگفتم داداشم دستی دستی خودش رو بد بخت کرد . گفتم برای هر کسی ممکنه اتفاق بد پیش بیاد
حرفش رو قطع کردم و گفتم :
_اتفاق یا اشتباه ؟ برای بابام اتفاق بود مگه اون میدونست قرار تصادف کنه ؟
عمه با لحن تندی گفت :
_ کی حرف داداشم رو زد ؟ هر چی بوده و هر اتفاقی افتاده تموم شده رفته ، حرف من چیز دیگه است. من هنوز هم عقیده دارم بابک پسر بدی نبود . اون بیچاره هم میخواست برای آینده اش کاری نکنه. حالا اگر راه اشتباهی رو در پیش گرفت دیگه نمیشه دزد و دغل باز بهش بگی . توقعات یک زن بلا سر مرد میاره.
با حرف آخر عمه احساس کردم آتش گرفتم با وجود عصبانیتی که از درون مرا می سوزاند فقط برای اینکه عزیز ناراحت نشود خودم را کنترل کردم و گفتم:
_چه توقعاتی ؟ مگه ما چی از اون خواسته بودیم؟
عمه لبانش را جمع کرد و گفت :
_به هر حال خونه سوا و جشن عروسی و خرید و این بند و بساطها خرج داره.
به عزیز نگاه کردم او نیز با ناراحتی به عمه نگاه میکرد گفتم:
_به اینا میگن توقع ؟ باش عمه هر جور که میخواین فکر کنین اما من دیگه با هیچ طنابی توی چاه نمیرم. خوابی هم که برای من دیدین خیره باشه.
با گفتن این حرف بلند شدم که صدای فریاد خشمگین عمه بلند شد که :
_ چشمم روشن اینه جواب محبتهای منه؟ دختره چشم سفید برو کارش به جایی رسیده که هر چی به دهنش میاد میگه.
با تعجب به عزیز نگاه کردم و گفتم:
_من چیز بدی گفتم؟
عمه با همان عصبانیت گفت :
_ د همین دیگه شعورت نمیرسه با بزرگ تر از خودت چطور صحبت کنی
تا آمدم حرفی بزنم عزیز را دیدم که با سر به من اشاره کرد تا از اتاق خارج شوم. دندانهایم را به هم فشردم و بطرف در رفتم تا از اتاق خارج شوم و عمه که میدان را برای تاختن مناسب دیده بود با فریاد خطاب به عزیز گفت :
_د همین دیگه همش تقصیر شماست که بهش میدون میدین. برادر بیچاره ام تو خرج خودش مونده بد میکنم نمیخوام بیخ ریشش بمونه ؟
در حالی که از نیش کلام او چشمانم پر از اشک شده بود برگشتم و به او نگاه کردم و قبل از اینکه اشکم سرازیر شود از اتاق بیرون رفتم. بهترین جایی که میتوانستم بغضم را فرو بنشانم زیر زمین بود. عمه بعد از اینکه خوب خودش را خالی کرد بلند شد و با حالت قهر خانه را ترک کرد و رفت. بعد از رفتن او عزیز به دنبالم آمد و مرا که جلوی در اتاق آقا جون سر روی زانوانم گذشته بودم و گریه میکردم به اتاق برد. شب وقتی پدرم به خانه آمد از چهره غمگین و بی حوصله من جویای حالم شد . عزیز مختصری از ماجرا را برای او تعریف کرد و خودش هم از عمه گله کرد . پدر آن شب چیزی نگفت ولی مدام در فکر بود. روز بعد وقتی از سر کار برگشتم عزیز با هیجان گفت :
_شیوا خبر نداری چه اتفاقی افتاده!
با تعجب نگاهش کردم و در حالی که در دلم غوغایی بود گفتم:
_خیر باشه.
عزیز لبخندی زد و گفت :
_سر ظهر افسانه زنگ زد و گفت اعظم از دست داداشم خیلی شاکی بود.
_از دست بابا چرا ؟
_آخه بابات امروز صبح به اعظم تلفن کرده و حسابی به اعظم توپیده.
لحظهای فکر کردم اشتباه شنیده ام به عزیز نگاه کردم و گفتم :
_بابا؟ به عمه ؟
عزیز با لبخند رضایت آمیزی گفت :
_اره، به خاطر دیروز حسابی باهاش دعوا کرده و بهش گفته که دیگه حق نداره تو اموری که مربوط به اون نیست دخالت کنه بعد از اون اعظم به افسانه زنگ زده و حسابی از بابات گله کرده که مگه من بد شیوا رو میخواستم و از این جور حرفها .
سرم را پایین انداختم و به فکر فرو رفتم. با اینکه جلوی عزیز خودم را خوشحال نشان ندادم که فکر کند از اختلافی که بین خواهر و برادر افتاده خوشحالم . اما از ته قلب خدا را شکر میکردم که چتر حمایت پدر را بر سرم دارم. روز بعد هنگام برگشتن از سر کار هنوز وارد خیابان منزلمان نشده بودم که با شنیدن صدای دو بوق تکان شدیدی خوردم. با اینکه فکر میکردم این طرز بوق زدن به نظرم آشنا اشت اما بر نگشتم. درست چند لحظه بعد شنیدم که کسی از پشت سر صدایم میکند. این بار اشتباه نمیکردم ارشیا بود که مرا به نام میخواند . برگشتم و با دیدن او که کنار در خودرواش ایستاده بود لحظه ای فکر کردم در توهم به سر میبرم. ارشیا با اشاره دست از من خواست به طرفش بروم. همان طور که به طرف او میرفتم هزار سئوال در سرم جریان داشت که مهمترین آن این بود که او اینجا چکار میکند ؟ به چند قدمی او که رسیدم سلام کردم . آهسته پاسخم را داد و گفت :
_مزاحم شدم ؟
معنی سوالش رو نفهمیدم شانه بالا انداختم و گفتم :
_هنوز که نه.
از حرفم لبخند به لبش آمد و گفت :
_پس اگر اجازه بدی چند لحظه میخوام مزاحمت بشم.
گفتم :
_چرا نمیآی بریم خونه ؟
گفت :
_نمی خوام عزیز چیزی بدون
_خوب بگو.
اینجا خوب نیست ممکنه کسی ما رو ببینه بیا بریم یک گشتی بزنیم .
در مورد قبول پیشنهادش مردد بودم از طرفی خودم هم مثل او فکر میکردم به خصوص اینکه گاهی وقتها بابک هم آن دور و برها می پلکید. وقتی تردید مرا دید گفت :
_زیاد طول نمیکشه.خواهش میکنم.
برای اینکه از زیر خواسته اش شانه خالی کنم گفتم:
_عزیز منتظرمه میترسم دلواپس بشه
گوشی تلفن همراهش را به طرفم گرفت و گفت "
_بهش خبر بده بگو یک کم دیرتر میری خونه.
_بگم کجا هستم ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_نمی دونم
فهمیدم نمیخواد عزیز بداند با او هستم . بعد از کمی فکر گفتم :
_خودت شماره بگیر .
_باشه پس بیا تو ماشین
نمی دانستم کار درستی میکنم یا نه اما در نگاهش چیزی بود که نتوانستم با خواسته اش مخالفت کنم . داخل خودرو شدم ارشیا پشت فرمان نشست سپس گوشی را به طرفم گرفت و اشاره کرد صحبت کنم . بعد از دو بوق تماس
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:42 ق.ظ
 
ارسال: #16
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۱۸۰-۲۰۰
برقرار شد. به عزیز سلام کردم و بعد از احوالپرسی مختصری گفتم:
_عزیز ممکنه امروز یک کم دیر تر بیام خونه نگرانم نباشید.
گویا عزیز مهمان داشت زیرا نپرسید چرا ، من هم از خدا خواسته فوری خداحافظی کردم و گوشی را به ارشیا برگرداندم.سپس گفتم:
_این از عزیز حالا بگو چه کارم داشتی ؟
ارشیا با لبخند غمگینی گفت :
_یعنی اینقدر از من بدت میاد که نمیتونی یک کم بیشتر تحملم کنی ؟
_نه برای چی از تو بدم بیاد اما باید زودتر برگردم خونه.
_می دونم من هم باید برم بیمارستان اگه برات اشکالی نداره بریم یک دور بزنیم .
_کجا ؟
_جای خاصی نمیریم همین توی خیابونا.
_باشه پس راه دور نرو که بتونیم زود برگردیم.
ارشیا خودرو را روشن کرد و گفت :
_هنوز هم از من دلخوری ؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_برای چی باید دلخور باشم ؟
به من نگاه کرد و گفت :
_روز سیزده بدر که این طور بود.
چشم از او برداشتم و به رو به رو نگاه کردم و گفتم :
_پس به خاطر حرف من بود که بدون ملاحظه حضور من سر پروانه داد کشیدی ؟
با لحن تلخی گفت :
_حقش بود .
احساس کردم خودخواهی عمه به او هم سرایت کرده با ناراحتی گفتم:
_برای چی حقش بود ؟ کم زحمت میکشه؟
با همان لحن تلخ گفت :
_خب نکشه.کی گفته جای صدیقه رو بگیره . تو فکر میکنی من خوشم میاد مثل خدمتکار رفتار کنه. یعنی اون هنوز نفهمیده مادرم برای کارهای خونه اش خدمتکار داره و احتیاجی نیست که اون دست به سینه آماده خدمت باشه ؟
_خب شاید نمیدونه ، تا حالا باهاش صحبت کردی ؟ پروانه دختر خوبیه شاید هم زیادی خوبه.
ارشیا که معلوم بود حوصله شنیدن این حرفها را ندارد گفت :
_شیوا تورو خدا بس کن من نیومدم در مورد پروانه و مسایل مربوط به اون صحبت کنم اون قدر این حرفها رو شنیدم که دیگه خسته شدم .
گفتم :
_خب اگه بقیه هم نظرشون اینه فکر نمیکنی درست میگن ؟
با حالت کلافهای گفت :
_اره ، اره همه درست میگن اون یک فرشته است اما من اون فرشته رو دوست ندارم. این دیگه دست خودم نیست میفهمی ؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:
_تو خیلی عوض شودی
با لحن آرام تری به کلامش ادامه داد و گفت :
_نه به خدا من همونم هیچ فرقی نکردم.انتظار داشتم لااقل تو یکی درکم کنی .
_می خوای درکت کنم اما نمیتونم . دلیلش هم اینه که تو اگر پروانه رو نمیخواستی چرا باهاش ازدواج کردی ؟
بالافاصله گفت :
_تو چی ؟ اگه بابک رو به من ترجیح دادی پس حتما می خواستیش . اگه این طور بود پس چرا ازش جدا شدی ؟
انتظار شنیدن این حرف را نداشتم. بعد از مکث کوتاهی گفتم :
_داستان من با تو فرق میکرد.
_چه فرقی ؟
_من انتخاب شدم اما تو خودت انتخاب کردی.
ابروانش را در هم کشید و گفت :
_تو مطمئنی من خودم انتخاب کردم ؟
_خب میتونستی بگی نه
_گفتم گوش ندادند ، باور کن حتی دوست ندارم در موردش حرف بزنم.
_دوست نداری نگو.
هر دو سکوت کردیم، وقتی سکوت بینمان طولانی شد گفتم:
_اگه دیگه کاری نداری من رو برسون خونه.
به طرفم برگشت و گفت :
_ولی من که هنوز حرفم رو نزدم.
_خب پس چرا نمیگی .
لبخندی زد و گفت :
_نمی گذاری که .
_بفرمائید من گوش میکنم.
_راستی شنیدم برات خواستگار اومده.
به او نگاهی کردم و با حرص گفتم:
_گرفتی منو ؟ نکنه آمدی تبریک بگی ؟
در حالی که میخندید گفت :
_اون مرتیکه لایق اخم تو هم نیست چه برسه به این که به خواد اسم تورو بیاره.
با حالت مسخرهای گفتم:
_اما نظر مامان جون شما غیر از اینه.
لبخند از لبانش محو شد و با چهره ای درهم گفت :
_همین کاراش باعث بدبختی من شد.
پیش خود خطاب به او گفتم : " پس خبر نداری که باعث و بانی بدبختی و ازدواج من و بابک هم مادرت بوده."
با صدای او از فکر خارج شدم.
_اما موضوعی که میخواستم بگم اینه که من هنوز از یک مسئله خیلی رنج می برم و اون اینکه چطور شد صبر نکردی تا من برگردم.
با صدای خفه ای گفتم:
_برای این حرفها خیلی دیر شده.
_خودم هم میدونم ولی شاید بشه گذشته رو جبران کرد.
متوجه حرفش نشدم ، به او نگاه کردم و ناخودآگاه گفتم:
_جبران ؟
ارشیا نگاه عمیقی به من کرد و گفت :
_اره.
تمام آن چیزی را که میخواست بگوید از نگاهش خواندم ، وحشتی عمیق وجودم را گرفته بود به طوری که جرات حرف زدن نداشتم. ارشیا بدون اینکه منتظر صحبت من باشد گفت :
_تو اگه بخوای همه چیز درست میشه.
بعد زیر لب زمزمه کرد :
_فقط تو باید بخوای
مانند مجسمه ای بی حرکت چشم به او دوخته بودم باورم نمیشد چنین حرفی را از او شنیده باشم به طرفم برگشت و گفت :
_این تصمیم رو به این زودی نگرفتم خیلی وقته که دارم به این موضوع فکر میکنم ، راستش از اون موقع که نامزدیت به هم خورد اگه میبینی تا الان صبر کردم برای این بوده که حسابی خودم رو محک بزنم، توی این مدت خیلی خواستم فراموشت کنم اما نشد.
احساس سر گیجه میکردم، تقاضای ارشیا بیش از ظرفیت روحی من بود . با صدائی که به زحمت از گلویم خارج میشد گفتم:
_من رو برسون خونه.
به من نگاه کرد و گفت :
_باشه اما قول بده واقعیت رو ببینی نه اونی که فکر میکنی .
_تو از کجا میدونی من چه فکری میکنم ؟
_من یکی دو روز نیست که تورو میشناسم .الان هم چشمات به من میگن چه فکری توی سرته، نه عزیزم من مثل اونهایی که فکر میکنی نیستم . نمیخوام از این موقعیت استفاده کنم من حاضرم تاوان همه چیز رو بدم.
_چطوری ؟
_هر طوری که تو بخوای.
_تکلیف پروانه چی میشه ؟
گفت :
_من علاقه ای به پروانه ندارم نه اینکه زن خوبی نیست ، اون لیاقت بهتر از من رو داره.
_یعنی طلاقش میدی ؟
_اره.
_عمه چی ؟ اونم میتونی طلاق بدی ؟
_می دونم منظورت چیه اما ما اینجا نمی مونیم . کارهام رو ردیف کردم میریم بلژیک یا اتریش یا یک جای دیگه . دنیا خیلی بزرگه.
حالم چنان بد شده بود که دیگر نتوانستم ادامه بدهم سکوت کردم و او گفت :
_خب چی میگی؟
با نفرت گفتم:
_تو خیلی خودخواهی
با عصبانیت نفس عمیقی کشید و گفت :
_باشه من خودخواهم اما ببین چی میگم...
اجازه ندادم بقیه حرفش را بزند و گفتم :
_لطفا خفه شو چون داری حالم رو بهم میزنی هیچ معلوم هست چی میگی ؟ به همین راحتی زن بیچاره رو طلاق بدی ول کنی به امان خدا انگار نه انگار که چند سال از عمرش رو به پای آدمی مثل تو هدر کرده یعنی اونم قربانی بشه ؟ قربانی خودخواهی تو و مادرت ؟
با عصبانیت گفت :
_پس من چی ؟
فریاد کشیدم :
_تو هیچی ، تو به جهنم تو به درک ، زود من رو برسون خونه که دیگه تحملت رو ندارم خوب گوش کن من اگر ترو میخواستم صبر میکردم برگردی اما دیدی که قبل از تو به بابک جواب مثبت دادم ، چون دوستش داشتم اما اگر از اون جدا شدم به خاطر این بود که نمیخواستم ننگ بد نامی او باعث خجالت خانواده ام بشه چون بیشتر از بابک ، پدرم و عزیز رو دوست داشتم.
سکوت کردم چون حالت تهوع گرفته بودم ، از خودم از دروغهایی که گفته بودم ولی لازم بود ، زیرا نباید اجازه می دادم خودخواهی ارشیا که مطمئن بودم آن را از مادرش به ارث برده زندگی خودش را پروانه را خراب کند. و اگر او از من ناامید میشد به زندگی اش توجه بیشتری پیدا میکرد. در این بین نیروی عجیبی مشغول وسوسه من شده بود و طنین صدایش در تمام وجودم میپیچید." شیوا ! اسیر وجدان نشو. اون موقعی که همه در حقت نامردی میکردند وجدانشان کجا بود ؟ الان وقت تلافیه. ببین مردی که کنارت نشسته میتونه پشتوانه محکمی برای تو باشه ، به تو چه که پروانه دوستش داره. مهم این است که او پروانه رو دوست نداره و فقط تو رو میخواد. اگر کمی منطقی فکر کنی میبینی که زندگی که در آن علاقه یک طرفه باشد دوامی ندارد. ارشیا الان پروانه را طلاق ندهد چند سال دیگه این کار رو میکنه. تو هم خودت رو گول نزن تو هم ارشیا رو دوست داری و همیشه آرزو داشتن چنین مردی رو داشتی پس قهرمان بازی در نیار که مثلا زندگی آن دو را حفظ کنی . به تو چه که پروانه چی میشه ؟ اون یک بابای پول دار داره که هنوز مهر طلاقش خشک نشده از در و دیوار خواستگارهای خوب پاشنه در خونه شان رو از جا در میارن. تو فکر خودت باش، ببین چه خواستگارای جلنبری رو برات میارن. پس بیا با قبول پیشنهاد ارشیا به همشون دهان کجی کن به خصوص همونی که از اول باعث بدبختی ات شد. شیوا بگو باشه، بگو باشه " خودم هم میدانستم این صدای شیطان است چنان عصبی و درمانده شده بودم که زیر لب گفتم :
_خفه شو لعنتی.
گویا ارشیا حرفم را شنیده بود زیرا به طرفم برگشت و نگاهم کرد ، میخواستم بگویم منظورم به او نبوده اما یادم آمد به او هم همین حرف را زده بودم. سکوت کردم و اجازه دادم هر طوری که میخواهد فکر کند، تا موقعی که نزدیک خانه رسیدیم هیچ کدام حرفی نزدیم، درست همان جایی که سوار شده بودم خودرو را نگاه داشت ، وقتی خواستم پیاده شوم گفتم :
_ارشیا نه تنها به خاطر من بلکه به خاطر هیچ کس زندگی ات رو خراب نکن من همیشه تورو فقط به چشم پسر عمه دیدم نه چیز دیگه امیدوار بودم خودت هم این رو بفهمی. پس نه حالا و نه هیچ وقت دیگه به من فکر نکن. همون طور که من هیچ وقت به تو فکر نکردم.
بدون اینکه منتظر جواب او شوم پیاده شدم و در را بستم و بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرم بیندازم یکراست به طرف خانه رفتم. با اینکه مطمئن بودم کار درستی کرده ام اما حال خوبی نداشتم . آن شب تمام وجودم در تب میسوخت و تا صبح کابوس می دیدم ، خوشبختانه زمان بهترین داروی فراموشی است. چند روز که از ماجرا گذشت کم کم آن را به دست فراموشی سپردم. پنجشنبه همان هفته مینا به منزلمان آمد. اتفاقا آن روز کارگاه تعطیل بود و من هم خانه بودم. مینا به همراه عزیز برای صحبت در مورد خانه و بستن قرار داد پیش فروغ خانم رفتند من منزل ماندم تا ضمن درست کردن ناهار از مهسا هم مراقبت کنم. یکی دو ساعت طول کشید تا مینا و عزیز برگشتند. خوشبختانه بدون پیش آمدن مشکلی قرارداد خانه را بسته بودند ، فروغ خانم هم نهایت سخاوت را به خرج داده بود و قرار شده بود که همان کرایه ای را که از مستاجر قبلیاش میگرفت از مینا بگیرد. منتها به شرط آن که مینا کاملا رعایت حال او را بکند. وقتی برای بدرقه مینا میرفتم گفت:
_راستی فرصت پیش نیامد ازت بپرسم دیگه از اون یارو خبری نشد ؟
متوجه شدم منظورش بابک است ، به اختصار جریان روزی را که جلوی راهم را گرفته بود برای مینا تعریف کردم و گفتم که روز بعدش هم او را سر ایستگاه دیدم ولی چند روزی است که خبری از او نیست. مینا که با دقت به حرفم گوش میداد لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت :
_هنوز به عزیز چیزی نگفتی ؟
سرم را تکان دادم مینا نفسی کشید و گفت :
_بازم بهت میگم بهتره این جور مواقع بزرگترها توی جریان قرار بگیرن.
نگاهی به پشت سرم کردم و گفتم:
_حالا ببینم چی میشه.
مینا گفت :
_شیوا راستش رو به من بگو ازش خوشت میاد ؟
بالافاصله سرم را تکان دادم و گفتم :
_نه اصلاً
مینا شانه بالا انداخت و گفت :
_چی بگم به هر حال مواظب باش.
سپس صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن او همان طور که فکر میکردم به خانه رفتم . عزیز گفت :
_فروغ خانم یک طوری صحبت میکرد که به ما بفهماند از رفت و آمد و سر و صدا خوشش نمیاد.
گفتم :
_راجع به کار مینا با اون صحبت کردید؟
عزیز گفت :
_نه ، ناراحت نه باش خدا بزرگه حالا بگذار اون اسباب اثاثیه اش رو بیاره اگه خدا بخواد کارش هم درست میشه.
حرفهای عزیز مثل همیشه مسکنی بود بر ناراحتی ام ، با خودم فکر کردم " تا حالا که لطف خدا شامل حالش بوده بعد از این هم خدا بزرگه." تقریبا دو هفته طول کشید تا مینا به منزل فروغ خانم نقل مکان کند. روز اسباب کشی مینا از کارگاه مرخصی گرفتم و برای کمک به او به همراه عزیز به منزل فروغ خانم رفتم. مینا اجازه نداد عزیز دست به کاری بزند. عزیز هم وقتی دید کاری از دستش بر نمیاد .پیش فروغ خانم رفت و بعد از ساعتی به منزل برگشت. در حال انجام کار بودیم که فروغ خانم با دو لیوان شربت اجازه خواست و وارد اتاق شد. مینا تکه ای موکت کفّ اتاق پهن کرده بود و مهسا را روی آن خوابانده بود. فروغ خانم بعد از اینکه سینی شربت را زمین میگذاشت سراغ مهسا رفت و او را از روی زمین بلند کرد و در حالی که او را ناز می کرد به مینا گفت :
_من بچه رو میبرم توی اتاقم طفلی اینجا خاک میخوره.
مینا گفت :
_میترسم اذیتتون کنه .
فروغ خانم با محبت به مهسا نگاه کرد و گفت :
_آخه این فرشته خدا چه اذیتی داره ؟
سپس آهسته صورت او را بوسید و از اتاق بیرون رفت. من و مینا به کمک هم خیلی زود توانستیم خانه را مرتب کنیم . البته مینا اثاثیه زیادی نداشت ولی همان اسباب و اثاثیه مختصر را در نهایت سلیقه چید، بعد از اینکه تمام وسایل اتاق را مرتب کردیم به سراغ آشپزخانه کوچکی که گوشه حیاط قرار داشت رفتیم و بعد از تمیز کردن در و دیوارش وسایل آشپزخانه را داخل کمد فلزی چیدیم حتی فکرش را نمیکردم که کارمان این قدر زود تمام شود. بعد از اتمام کار مینا حیاط را شست و باغچه را هم آب داد ، این کار او فروغ خانم را بیشتر از هر چیزی خوشحال کرد .بالافاصله با سینی چایی که در دست داشت از اتاقش بیرون آمد و با گشاده رویی خطاب به ما گفت :
_دخترا خسته نباشید بیاین یک استکان چایی بخورین خستگی تون در بره.
نزدیک غروب بود که عزیز به آنجا آمد و از دیدن خانه مینا که همه چیز سرجایش مرتب بود تعجب کرد و گفت که حتی فکرش را هم نمیکرده که کارمان به این زودی تمام شود. هر قدر عزیز اصرار کرد تا مینا برای شام به خانه مان بیاید قبول نکرد . همان موقع فروغ خانم سر رسید و به مینا گفت که برای شام پیش او برود. مینا باز هم خواست امتناع کند که عزیز گفت :
_ خوبیت ندارد دعوتش را رد کنی .
من و عزیز بعد از خداحافظی از مینا و فروغ خانم از منزلشان بیرون آمدیم. در راه عزیز گفت :
_حسابی خسته شدی
_نه، اتفاقا اصلاً خسته نشدم.
و حقیقت را گفتم زیرا با اینکه از صبح زود مشغول کار و فعالیت بودم اما یک ذره هم احساس خستگی نمیکردم. همان طور که به طرف خانه میرفتیم چهره خندان مینا جلوی چشمانم بود که با ذوق و شوق اتاقش را مرتب میکرد و زیر لب خدا را شکر میکرد . لبخند رضایتی بر لبم نشست و من نیز خدا را شکر کردم که جای خوبی گیرش آمده و از آن راضی است.صدای عزیز من را متوجه او کرد:
_حالا از خونه خوشش اومد ؟
متوجه شدم منظورش میناست، گفتم:
_اوه چه جورم . نمیدونید چقدر خوشحال بود
عزیز نفس راحتی کشید و گفت :
_الهی هزار مرتبه شکر.
با نگرانی گفتم:
_فقط خدا کنه فروغ خانم هم خوب باشه.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_اون هم زن خوبیه ، درسته اخلاقش کمی تنده اما دلش صافه.
زیر لب گفتم :
_خدا کنه.
عزیز گفت :
_البته مینا هم بلده چطور با اون تا کنه.
حرف عزیز را قبول داشتم زیرا یکی دو چشمه از حسن سلوک او را همین امروز دیده بودم . وقتی به خانه رسیدیم عزیز یکراست رفت آشپزخانه تا شام را آماده کند. من نیز رفتم تا به او کمک کنم که نگذاشت و گفت :
_نه مادر تو امروز خیلی خسته شدی بهتره بری یک کم استراحت کنی.
هر چه گفتم که خسته نیستم قبول نکرد . روی چهار پایه ای گوشه آشپزخانه نشستم و گفتم :
_شما امروز جایی نرفتید؟
این سئوال همین طوری به زبانم آمد. عزیز گفت :
_نه مادر کجا رو داشتم برم.
بعد مثل اینکه چیزی به یاد آورده باشد گفت :
_راستی امروز پروانه زنگ زد و ما رو برای فردا شب دعوت کرد.
دلم یک جوری شد گفتم :
_برای چی ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:43 ق.ظ
 
ارسال: #17
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
عزیز لبانش را جمع کرد و گفت :
_همین جوری
چیزی نگفتم اما در فکر بودم چه بهانه ای بیاورم که به آنجا نروم. دلیلش هم این بود که نه حوصله روبرو شدن با عمه را داشتم و نه دلم میخواست بار دیگر با دیدن ارشیا به او فکر کنم . بهانه ای را که دنبالش بودم مینا برایم فراهم کرد ، روز بعد یک سر به منزلمان آمد. مهسا را با خود نیاورده بود و گفت چون تازه خوابیده بود او هم آمده که زود برگردد. ناگهان فکری به خاطرم رسید و با عجله گفتم :
_راستی مینا اگر میشه امشب برای شام من رو دعوت کن. هر چی هم عزیز گفت نه تو اصرار کن.
مینا که از طرز حرف زدن من خندهاش گرفته بود گفت :
_چشم خانومی تو جون بخواه یک شام که قابل شما رو نداره.
دستم را به نشانه سکوت جلوی دهانم گذاشتم و آهسته گفتم:
_فقط عزیز نفهمه من بهت چیزی گفتم ، دلیلش رو بعدأ بهت میگم. فقط یک جوری بگو که عزیز نه نگه.
مینا هاج و واج نگاهم کرد و سرش را تکان داد. من و مینا رفتیم داخل. عزیز او را حسابی تحویل گرفت و صورتش را بوسید . من هم رفتم آشپزخانه تا وسایل پذیرایی از او را فراهم کنم . از همانجا صدای او و عزیز را میشنیدم که چطور قربان صدقه هم میرفتند. . در حال ریختن چای بودم که شنیدم مینا گفت :
_می دونم برای تشکر از زحمتی که برام کشیدید اگه جونم رو هم بدم کمه اما این یک چیز ناقابلیه برای اینکه بگم چقدر دوستتون دارم .
سپس صدای خش خش کاغذ به گوشم رسید حدس زدم مینا برای عزیز هدیه ای آورده .پیش خودم لبخندی زدم و گفتم:
_مینا قدر عزیز را بهتر از من میدونه.صدای عزیز را شنیدم که میگفت :
_ای وای این چه کاریه مادر ، خجالتم دادی مگه من از تو توقع دارم ، به جون شیوا تو هم مثل اون برای من عزیزی.
همان موقع با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمدم و به شوخی گفتم:
_چی شده که بازم جون من نقل و نبات مجلس شده ؟
عزیز و مینا خندیدند. با دیدن کادویی که مینا برای عزیز آورده بود گفتم:
_پس من چی ؟
مینا گفت :
_ای به چشم.
سپس از داخل کفش بسته دیگری بیرون آورد و گفت :
_اینم مال خوشگل خودم .
من که فکر نمیکردم شوخی ام بگیرد سینی را زمین گذاشتم و گفتم :
_ای بابا شوخی کردم.
مینا گفت :
_به خدا ناقابله ان شا الله بتونم محبتهاتون رو جبران کنم.
وقتی کادوهایمان را باز کردیم دیدیم که مینا برای عزیز قواره ای پارچه و برای من روسری بسیارقشنگی خریده است. من همان موقع روسری را سرم انداختم و سپس رو کردم و به مینا گفتم :
_مرسی مینا جون ببین بهم میاد .
و در همان حال به او اشاره کردم که موضوع شام امشب را به عزیز بگوید زیرا با خودم فکر میکردم بهتر است تا تنور داغ است نان را بچسبانم. مینا متوجه اشارهام شد و رو به عزیز کرد و گفت :
_عزیز جون میخواستم اگه قابل بدونید امشب شام دعوتتون کنم.
عزیز با لبخندی از او تشکر کرد اما مینا اصرار کرد و عزیز مجبور شد بگوید که جای دیگر دعوت دارد. مینا نگاهی به من کرد و با من من گفت :
_پس حد اقل اجازه بدید شیوا بیاد.
عزیز به من نگاه کرد به نشانه اینکه قبول کند سرم را تکان دادم عزیز گفت :
_چی بگم ، اگه خودش دوست داره بیاد بالافاصله.
گفتم:
_اره این طور خیلی عادلانه است . شما و بابا برید خونه پروانه من هم میرم خونه مینا.
عزیز لبخند زد و به این ترتب اجازه داد من آن شب شام به منزل مینا برم اما بعد از رفتن مینا به من گفت :
_به نظرت پروانه ناراحت نمیشه تو نیای؟
_شما بهم بگین مینا من رو زودتر دعوت کرده بود به خاطر همین نتونستم بیام.
عزیز نگاه معنی داری به من انداخت و گفت :
_برو اما یک وقت پیش خودت نشینی بگی خوب سر عزیز رو کلاه گذاشتم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_من ؟
عزیز خندید و گفت :
_نه پس من، فکر میکنی نفهمیدم چطور با مینا تبانی کردی که خونه پروانه نیای
هاج و واج به عزیز نگاه کردم و آنقدر جا خوردم که حتی نتوانستم انکار کنم . عزیز لبخندی زد و گفت :
_من که میدونم برای چی نمیخوای بیای.
دلم فرو ریخت و خودم فکر کردم حالا دیگه با چه رویی توی صورت عزیز نگاه کنم یعنی اون میدونه من هنوز گاهی به ارشیا فکر میکنم ؟ ادامه افکارم با صدای عزیز برید:
_تو نباید از عمه ات ناراحتی به دل بگیری . درسته زبونش تلخه اما بد تورو نمیخواد....
نفس راحتی کشیدم خدا رو شکر عزیز فقط یک قسمت از قضیه را خوانده بود. سرم را پایین انداختم و جوری نشان دادم که عزیز فکر کند از اینکه دستم را خوانده خیلی خجالت کشیده ام. وقتی صحبت عزیز تمام شد گفتم:
_اگه شما ناراحتید من خونه مینا نمیرم.
عزیز گفت :
_نه مادرن ناراحت نیستم ، میخوای بری برو.
از روز عصر قبل از رفتن عزیز و پدر من به منزل مینا رفتم . مینا در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود و فروغ خانم مثل اکثر اوقات مهسا را به اتاقش برده بود تا با او سرگرم شود . همان طور که به طرف اتاق مینا میرفتیم گفت :
_عزیز که نفهمید بهش کلک زدیم .؟
میدانستم اگر به او بگویم فهمیده خیلی ناراحت میشود به همین خاطر سرم را بالا انداختم و گفتم :
_مگه قرار بود بفهمه ؟
مینا نفس راحتی کشید و گفت :
_آخیش ، همش میترسیدم یک وقت بفهمه ناراحت بشه.
لبخندی زدم و با خودم فکر کردم پس خبر نداری عزیز چقدر تیزه. مینا گفت :
_خب حالا جریان چی بود ؟ چرا نمی خواستی با اونا بری ؟
_عزیز و بابام میخواستن برن خونه عروس عمه اعظم چون اونم اونجا بود دلم نمیخواست باهاش روبرو بشم.
مینا لبخندی زد و گفت :
_سر همون جریان خواستگار ؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم . زیرا قبلا موضوع را برای او تعریف کرده بودم. مینا انگشت اشاره اش را تکان داد و گفت :
_ای شیطون من که میدونم دلیلت این نیست چون میدونم تو کینه ای نیستی .
سپس از جایش بلند شد و گفت:
_من برم یک چایی واست بیارم.
و از اتاق خارج شد. اگر میماند مرا میدید که از خجالت سرخ میشوم شاید هم به خاطر اینکه دروغگوی خوبی نبودم. با خودم فکر کردم اگر عزیز این حرف را در دهانم نمیگذاشت ، چه داشتم بگویم. مینا خوب حدس زده بود . واقعیت این بود که روبرو شدن با عمه اعظم فقط یک بهانه بود. در صورتی که من بعد از جریان جر و بحث با عمه ، چند بار دیگر او را دیده بودم و هر بار مثل همیشه برخورد کرده بودم به طوری که انگار نه انگار بین من و او اتفاقی افتاده است. یا حداقل هر دو اینطور وانمود میکردیم. اما ای کاش میتوانستم خودم را هم گول بزنم و قبول کنم دلیلی غیر از آن نداشته ام. آخر چطور میتوانستم به مینا بگویم من از ترس خودم نمیتوانستم به منزل پروانه بروم. چطور شهامت بازگویی این حقیقت را داشته باشم که به او بگویم با وجودی که ارشیا ازدواج کرده من هنوز به او علاقه دارم و دیدن دوباره اش قلبم را به تپش می اندازد. از طرفی هم می ترسیدام بعد از آن حرفها که بین من و او زده شد بار دیگر با حضورم آتش علاقه او را نسبت به من روشن کنم. لعنت به من و احساسم که با وجود آن همیشه خودم را گناهکار احساس میکردم اما قلبم هنوز درک نمیکرد. حال من مثل کسی بود که چیز با ارزشی پیدا کند اما قدر آن را نداند و به محض اینکه آن را از دست داد تازه بفهمد چه چیزی را از دست داده. شاید تنها چیزی که من را راضی میکرد این بود که با نرفتنم حد اقل به پروانه خیانت نکرده بودم چون او را دوست داستم نخواستم با علاقه دو طرفه ای که بین من و ارشیا بود و به تعبیر خودم رنگ گناه داشت به حریم زندگی اش پا بگذارم.دقایقی بعد مینا با سینی چای وارد اتاق شد و بعد از تعارف به من گفت چند لحظه میرود تا مهسا را از منزل فروغ خانم بیاورد. آن شب در کنار مینا و مهسا لحظات شادی را گذراندم. در مدتی که آنجا بودم مینا هیچ چیز از من نپرسید تا مبادا معذب شوم و این علاوه بر اینکه نشان میداد چقدر فهمیده است باعث میشد از داشتن دوستی مثل او بیشتر به خودم ببالم. ساعت از یازده شب گذشته بود که پدرم برای بردنم به منزل او آمد. مینا برای بدرقه من تا دم در کوچه آمد و آنجا با پدرم سلام و احوالپرسی کرد. در ضمن این که پدرم از او به خاطر حضور من در منزلش تشکر میکرد متوجه شدم کمی هیجان زده است زیرا تند و تند صحبت میکرد . چون دلیلش را نمی فهمیدم سعی کردم به آن فکر نکنم اما وقتی برای خداحافظی صورت مینا را میبوسیدم به وضوح گرمای صورتش را حس کردم و به همین خاطر فکر کردم صورت او نیز سرخ شده است متأسفانه نور کوچه آن قدر نبود تا از این بابت مطمئن شوم اما تا به منزل برسیم به این موضوع فکر میکردم به خصوص که می دیدم پدر هم در فکر است و حرفی نمیزند. عاقبت برای رها شدن از فکرهای نازیبا به خودم توپیدم که شوا خدا لعنتت کنه با این فکرهای آشغالت چطور میتونی در مورد عزیزترین کسانت فکرهای ناجور کنی و همین کافی بود تا دیگر در این مورد فکر نکنم. آن شب چون دیر وقت بود به محض رسیدن به منزل رختخوابم را پهن کردم و خوابیدم. ولی فردای آن روز وقتی حرف پیش آمد عزیز از سلیقه و دست پخت پروانه و خانه داری اش تعریف میکرد و گفت :
_از اینکه نیامدی پروانه خیلی ناراحت شد . اول فکر کرد خونه موندی چون میخواست ارشیا رو بفرسته بیاد دنبالت که من گفتم شام خونه دوستت دعوت داشتی . یک بار هم اعظم به من گفت که نکنه شیوا هنوز از دست من ناراحته ؟
_کاش میگفتید اینطور نیست.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_اره بهش گفتم تو از این اخلاقا نداری
نفهمیدم عزیز تیکه انداخت یا نه نگاهم را از او گرفتم و گفتم :
_انشاالله یک دفعه دیگه میریم دیدنش.
عزیز لبخندی زد و گفت :
_انشاالله چند ماه دیگه که خواستن براش سیسمونی بیارن میریم.
هاج و واج به عزیز نگاه کردم و بعد گفتم:
_مگه پروانه حامله است؟
عزیز از این که مرا چنین قافلگیر کرده بود خندید و گفت:
_آره.
نمی دانم تبریک گفتم یا نه اما از یک چیز مطمئن بودم و آن اینکه الی رغم تعجب بیش از اندازه ام لبخند میزدم تا عزیز مطمئن شود که من نیز خوشحالم در صورتی که در دلم آشوبی بر پا بود. ناراحت نبودم . اما دلیلی هم برای خوشحالی نداشتم ، نمیدانم چه مرگم شده بود. عزیز بعد از دادن این خبر گفت :
_راستی یادم رفت بگم کار آریا و مهشید هم به جاهای باریک کشیده شده.
هنوز تمام ذهنم را خبر اول مشغول کرده بود به همین خاطر خیلی بی تفاوت گفتم :
_یعنی چی ؟
عزیز با تعجب نگاهم کرد شاید فکر میکرد باید نسبت به این خبر هم واکنشی مثل اولی داشته باشم زیرا گفت :
_یعنی اینکه میخوان از هم جدا بشن.
نفس بلندی کشیدم و با همان بی تفاوتی گفتم :
_غیر قابل پیش بینی نبود
عزیز متعجب از این همه سردی من سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.روزها از این ماجرا میگذشت و من هنوز از آن خبر متاثر بودم گاهی که زیاد دلم میگرفت پیش مینا میرفتم . وقتی نمیتوانستم علت دل گرفتگی ام را برای او شرح دهم ، چه انتظاری میتوانستم داشته باشم که حرفهایش آرامم کند. به هر صورت هر چه بود در کنار مهسا و مینا بودن این حسن را داشت که کمتر فکرهای مختلف به سراغم میآمد. مینا مرتب برای دیدن عزیز به منزلمان میآمد و به زبان من او را عزیز خطاب میکرد آن دو چنان با هم انس و الفت گرفته بودند که اگر یک روز از مینا خبری نبود عزیز خودش به سراغ او میرفت. فروغ خانم هم هر وقت عزیز را میدید کلی از مینا تعریف میکرد و خوشحال بود که مستاجر خوبی مثل او دارد. مینا آنقدر ملاحظه کار بود که هنوز چرخش را باز نکرده بود تا مبادا صدای آن فروغ خانم را اذیت کند. یک روز در منزل حرف مینا به میان آمد. پدر از من پرسید :
_مینا خانم بالاخره با صاحبخانه اش کنار آمد ؟
با اینکه از سوالش جا خورده بودم اما چیزی به روی خودم نیاوردم و گفتم :
_آره حسابی با هم جور شدند به طوری که فروغ خانم هر روز میاد مهسا رو میبرّه پیش خودش.
پدر لبخندی زد و گفت :
_مهسا که بچه شیرینیه حرفی توش نیست اما منظور من کارش بود.
_هنوز که خبری نیست
عزیز با تعجب پرسید :
_یعنی چی خبری نیست ؟ یعنی کار نمیکنه ؟
بی خبر از همه جا گفتم :
_هنوز که چرخش رو باز نکرده، میترسه فروغ خانم ناراحت بشه.
عزیز با ناراحتی به من توپید که :
_ای پس چرا اینو زودتر به من نگفتی ؟
از لحن تند عزیز شوکه شدم گیج و گنگ گفتم:
_چی رو نگفتم ؟
عزیز که خودش هم متوجه شده بود کمی تند صحبت کرده ملایم تر از قبل گفت :
_اینکه هنوز کار نمیکنه.
گفتم:
_من فکر می کردم خودتون میدونید.
عزیز با چهره ای درهم گفت :
_این کجا باید بدونم. مینا روش نشده به من چیزی بگه. تو که میدونستی چرا نگفتی ؟
از اینکه عزیز مرا مقصر میدانست خیلی حالم گرفته شد حرفی برای تبرئه از گناهی که نکرده بودم نداشتم ، عزیز هم منتظر پاسخ نبود زیرا رو کرد به پدرم و گفت :
_فردا باید برم با فروغ خانم صحبت کنم .
پدر لبخندی زد و گفت :
_اینکه ناراحتی نداره اگه یک موقع فروغ خانم بهانه گرفت به مینا خانم بگید چرخش رو بیاره این جا کار کنه.
چهره عزیز از هم باز شد و گفت :
_آره ، آره اینم فکر بدی نیست
پدر ادامه داد :
_تازه اگه یک موقع هم فکر میکنید صدای چرخش ممکنه ناراحتتون کنه میتونیس یک گوشه ای از اتاق کار آقا جون رو فرش کنید مینا خانم چرخش رو بگذاره اونجا. این طوری نه سر و صدائی داره نه اینکه اون بنده خدا از رفت و آمد معذب میشه.
عزیز این بار هم با خوشحالی سرش را تکان داد. در حالی که عزیز و پدر با هم صحبت می کرند من از فرصت استفاده کردم و از اتاق خارج شدم. احساس بدی داشتم نسبت به همه نفرت پیدا کرده بودم و باز هم آن حس لعنتی به سراغم آماده بود. مدتی طول کشید تا ناراحتیام فروکش کرد و آن حس بد از بین رفت آن وقت از خدا طلب بخشش کردم و با خودم عهد کردم دیگر افکار بد را به مخیله ام راه ندهم. روز بعد وقتی از سر کار برگشتم از عزیز پرسیدم پیش فروغ خانم رفته است یا نه . عزیز گفت:
_آره رفتم . اون بنده خدا اصلاً از این موضوع خبر نداشت
سپس تعریف کرد وقتی به فروغ خانم گفته که مینا به خاطر اینکه او گفته از سر و صدا خوشش نمیآید ملاحظه کرده و هنوز چرخش را باز نکرده ، خیلی ناراحت شد و بالافاصله رفته تا به مینا بگوید از هر وقت که دلش میخواهد میتواند برود سفارش کار بگیرد. این خبر آن قدر خوشحالم کرد که با ذوق عزیز را بغل کردم و بوسیدم. چند روز بعد هم مینا به کارگاه آمد و سفارش کار گرفت. همان روز وقتی مینا به من گفت که همیشه خودش را مدیون محبت من و عزیز میداند از اینکه گاهی نسبت به او در دلم فکرهای ناجور کرده بودم خجالت کشیدم. اما من هم زیاد مقصر نبودم. گاهی وقتها عزیز با چنان حرارتی از مینا تعریف میکرد که ناخواسته نسبت به او احساس حسادت می کردم، زیرا فکر میکردم با آمدم مینا جایگاهم را پیش عزیز از دست داده ام . اما از ته قلب مینا را دوست داشتم. کم کم احساس میکردم زندگی ام دچاره یکنواختی شده هر صبح به کارگاه میرفتم و عصر خسته از آنجا خارج میشدم. گاهی اوقات وقتی از سر کار بر میگشتم بابک را سر ایستگاه میدیدم ، او دیگر مرا تعقیب نمیکرد حتی جلو هم نمیآمد تا حرف بزند فقط بر و بر نگاهم میکرد و بعد از اینکه من سوار اتوبوس میشدم میرفت. نمیفهمیدم منظورش از اینکار چیست ؟ گاهی پیش خودم فکر میکردم شاید به این وسیله میخواهد مرا تحت تاثیر قرار دهد. بدون شک هم این طور بود زیرا گاهی اوقات چنان دلم برایش می سوخت که با خودم فکر میکردم بار دیگر به او فرصت بدهم . اما به محض اینکه از جلوی چشمانم دور میشد این احساس نیز تاثیر خود را از دست میداد، آن وقت روزایی را به یاد می آوردم که به خاطر انتخابم خودم را به باد سرزنش میگرفتم.


فصل ۱۳


با رسیدن ماه تیر دلم بد جوری هوای شیدا را کرد زیرا پانزدهم آن ماه سالروز تولدش بود به همین مناسبت نامه ای برایش نوشتم و کارت پستالی هم ضمیمه اش کردم و همان صبح روز اول تیر ماه قبل از رفتن به کارگاه به پستخانه رفتم و آن را پست کردم. وقتی که آدرس او را پشت پاکت مین وشتم امیدوار بودم تا پانزدهم ماه نامه ام برسد.اوایل هر بار که برایش نامه مینوشتم بی صبرانه منتظر جوابش بودم اما او در این دو سه سال فقط دوبار برایم نامه داده بود. نمیدانم چرا شیدا که زمانی عاشق نوشتن بود در نوشتن جواب نامه هایم مسامحه میکرد. او قبلا چنین نبود. شاید بیش از حد گرفتار بود که نمیتوانست چند خط جواب برای من بنویسد. البته اوایل همیشه بعد از رسیدن نامه تلفن میکرد و به اصطلاح با تلفن جواب نامه هایم را میداد اما از یک سال و نیم قبل که شروین را حامله شد فاصله بین تلفن هایش هم بیشتر و بیشتر شد. همان طور که پیاده به طرف کارگاه میرفتم پیش خودم فکر میکردم آخرین بار که شیدا تلفن کرده بود تقریبا اوایل اردیبهشت ماه بود. سپس با انگشتانم ماهها را حساب کردم، وقتی متوجه شدم حدود دو ماه و خرده ای از آخرین تلفن او میگذارد با نگرانی لبم را به دندان گرفتم و با خودم گفتم یعنی عزیز و بابا هم حواستشون هست که شیدا دو ماه و نیم تلفن نکرده، گویی کسی از درونم منتظر این سئوال بود تا با جوابی که میدهد باعث آزارم شود." چرا نمیدونن ، اما از قدیم گفتن نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار" میدانستم اگر کمی بیشتر به این موضوع فکر کنم باز هم دچار بد بینی میشوم. به همین خاطر زیر لب استغفار کردم و سعی کردم به این فکر کنم که موضوع تلفن نکردن شیدا زیاد هم تازگی ندارد زیرا قبلا هم خیلی پیش آمده بود که ماهها از او خبر نداشتیم.
روزهای اولی که تازه به فرانسه رفته بود همین که یک ماه میگذشت و تماس نمیگرفت من و عزیز و پدر به چه کنم چه کنم می افتادیم که چه شده از او خبری نیست . اما کم کم به این وضع عادت کردیم. سپس به این فکر کردم که ای کاش در نامه ام چیزی از بابک نمی نوشتم ، چون میدانستم شیدا هیچ وقت از بابک خوشش نمیآمد و من نمیخواستم با ذکر کارهای او حرص بخورد. همان طور که در افکار مختلف غرق بودم خودم را جلوی کوچه کارگاه دیدم هنوز داخل کوچه نشده بودم که خودروی پژو طوسی رنگی به صورت داخل کوچه پیچید و اگر من اندکی درنگ نکرده بودم و خودم را عقب نکشیده بودم حتما به من برخورد میکرد. راننده بدون اینکه بایستد رفت و جلوی در کارگاه ایستاد ، همان طور که با چشم خودرو را تعقیب میکردم با خودم فکر میکردم عجب آدم بی شعوریه که حتی نا ایستاد معذرت خواهی کند.همان موقع دیدم مردی از خودرو خارج شد و به تابلوی کارگاه نگاه کرد . لحظه ای بعد من نیز به کارگاه رسیدم هنوز از در داخل نشده بودم که صدای مرد را شنیدم که گفت :
_خانم ببخشید.
با قیافه ای گرفته برگشتم و به او نگاه کردم. مرد جوان لاغری اندامی بود با چهره ای کاملا معمولی و قدی متوسط کوتاه بدون اینکه پاسخی بدهم منتظر شدم حرفش را بزند ابتدا فکر کردم میخواهد بابت چند دقیقه پیش معذرت خواهی کند اما وقتی گفت :
_میشه لطفا مهری خانم را صدا کنید.
با خودم فکر کردم شاید اصلاً متوجه نشده که نزدیک بود مرا زیر بگیرد، وقتی داخل کارگاه شدم مهری خانم را دیدم که مشغول پهن کردن پارچه روی میز برش بود بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتیم آقایی دم در کارش دارد. مهری خانم بی درنگ کارش را رها کرد و رفت. من نیز به رختکن رفتم و لباسم را عوض کردم سپس پشت چرخ نشستم و مشغول کار شدم. دقایقی بعد مهری خانم را دیدم که با عجله پایین آمد و در حالی که به طرف رختکن میرفت خطاب به روحی خانم گفت :
_روحی جون من باید برم، خودت ترتب کارها رو بده.
و هنوز نرفته برگشت و در حالی که با شتاب مشغول پوشیدن مانتواش بود گفت :
_کار برش بمونه خودم بر میگردم، فقط یک زحمت بکش پارچه ها رو پهن کن.
سپس با قدمهایی سریع به طرف در رفت. مریم خانم که مثل همیشه کنجکاوی اش گل کرده بود طاقت نیاورد و پرسید :
_خیره انشاالله کجا ؟
مهری خانم همان طور که با عجله چادرش را به سر میانداخت گفت :
_خواهرم رو بردن بیمارستان ، خدا بخواد وقت زایمانشه.
و بدون اینکه لحظه ای صبر کند از در کارگاه خارج شد. او آنقدر عجله داشت که حتی تبریک بقیه را نشنید. دقایقی بعد از رفتن او روحی خانم خطاب به من گفت :
_شیوا جون اگه زحمتت نیست طاقه رو روی میز پهن کن.
کارم را رها کردم و از پشت چرخ بلند شدم . پریسا که مشغول قیچی کردن سر نخها بود گفت :
_اگه کمک لازم داشتی صدام کن.
با لبخندی از او تشکر کردم و به طرف میز رفتم. نیمی از طاق را مهری خانوم روی هم پهن کرده بود . بارها دیده بودم چطوری این کار را میکند. من نیز به تبعیت از او شروع کردم به کار بعد از اینکه کارم تمام شد به روحی خانم گفتم :
_کارم تموم شد.
روحی خانم بلند شد آمد و نگاهی به میز انداخت و گفت :
_خیلی خوبه ، حالا اون الگوها رو هم روی پارچه بچسبون.
و اشاره به برشهایی کرد که گوشه میز قرار داشت. نمیداستم چطور باید این کار را انجام دهم . قبل از اینکه چیزی بگویم خودش رو به پریسا کرد و گفت :
_پریسا چند دقیقه کارت رو ول کن بیا به شیوا کمک کن.
پریسا از جا بلند شد و بعد ازپیچ و تابی که به بدنش داد به طرف ما آمد و گفت :
_مهری خانم گفت خودش برای برش میاد.
روحی خانم گفت :
_من هم شنیدم کارش رو میکنیم که اومد معطل نشه.
پریسا بدون حرف دیگری رفت و الگوها را آورد و شروع کرد به چسباندن آنها روی پارچه های روی هم چیده شده. من نیز با دقت به او نگاه میکردم تا کار را یاد بگیرم. حدود نیم ساعت بیشتر کار نداشت بعد از آن من و پریسا به سر کار خودمان برگشتیم تا اینکه وقت ناهار شد. سر میز ناهار بود که فهمیدم خواهر مهری خانم که برای زایمان به بیمارستان رفته تازه بیوه شده و شوهرش وقتی او تازه باردار شده بوده بر اثر تصادف فوت کرده است . از شنیدن این خبر آنقدر ناراحت شدم که تمام مدت به آن فکر میکردم. روز بعد مهری خانم یکی دو ساعت به کارگاه آمد تا کار برش را انجام دهد و برود، او برای بچه های کارگاه شیرینی آورده بود وقتی مهری خانم جعبه شیرینی را جلوی روحی خانم گفت او پرسید :
_به سلامتی بچه پسره یا دختر ؟
مهری خانم با خوشحالی خندید و گفت :
_کاکل بسره ، ماشاالله نزدیک چهار کیلو هم وزنش بود. بیچاره معصومه مرد و زنده شد تا اونو زایید.
مریم خانم گفت :
_به سلامتی اسمشو چی گذاشتین؟
مهری خانم آهی کشید و گفت :
_قبل از اینکه اون حادثه پیش بیاد قرار بود که اگه بچه اش پسر شد اسمشو بگذاریم علی اما بعد معصومه گفت اسم باباش رو روش بگذاریم ما هم دیگه حرفی نزدیم گفتیم دلش خوش باشه. حالا امروز قراره داداشم بره شناسنامه شو به اسم علی عباس بگیره.
روحی خانم زیر لب زمزمه کرد:
_خدا رحمتش کنه.
بقیه هم متعاقب او همین را تکرار کردند. وقتی مهری خانم خواست قیچی برش را روشن کند مرا صدا کرد تا وردستش باشم من نیز کارم را رها کردم و برای کمک به او رفتم. از کار برش خیلی خوشم آمد به خصوص وقتی که قیچی برش روی لایه های پارچه به حرکت در آمد و آنها را مانند کیک میبرید.در حین کار مهری خانم آهسته به طوری که دیگران نشنوند گفت :
_راستی داداشم میگفت دیروز آنقدر عجله داشته که نزدیک بوده زیرت بگیره.
از این حرف جا خوردم ، چون فکر میکردم برادرش متوجه این موضوع نشده است. اما وقتی که مهری خانم این حرف را زد با خودم فکر کردم چقدر بی شعور بوده که فهمیده و معذرت خواهی نکرده. همان لحظه مهری خانم گفت :
_خلاصه داداشم از من خواست ازت معذرت خواهی کنم.
با خجالت لبخندی زدم و گفتم :
_نه بابا چیزی نبود .
اما در دل گفتم بهش نمی آمد کمرو و خجالتی باشه ، تا وقتی که کنار دست مهری خانم به او کمک میکردم او یکسره از برادرش صحبت کرد به طوری که خیلی دلم میخواست به او بگویم این حرفها به من ربطی ندارد ،او بعد از اتمام کار برش رفت و من نیز به سر کار خودم برگشتم. آن روز آخر وقت مینا برای تحویل کار به کارگاه آمد و گفت تا کارم تمام شود در اتاق آقا رحیم منتظرم می ماند. بعد از اتمام ساعت کار هر دو به اتفاق از کارگاه بیرون آمدیم. مینا به من گفت :
_چند روز دیگر دادگاه دارم.
با تعجب گفتم:
_دادگاه برای چی ؟
_برای طلاقم دیگه.
همانطور که به او نگاه میکردم گفت:
_مشاوری که توی دادگاه بود به من گفت بهتره یک استشهاد محلی تهیه کنم.
_استشهاد برای چی دیگه ؟
_برای اینکه مدرکی به دادگاه ارایه بدم که معلوم بشه توی این چند ساله خودم خرج خودم رو در آوردم .
سرم را تکان دادم و گفتم:
_مگه توی پرونده ات ننوشته که شوهرت قبل از به دنیا آمدن بچه ات رفته ؟
_ چرا ولی مدرک هر چی معتبر تر باشه بهتره.
چیزی نگفتم و به فکر فرو رفتم. لحظه ای بعد صدای مینا من را متوجه او کرد :
_روز دادگاه قراره آقا رحیم برای شهادت بیاد.
_می خوای بگم عزیز و بابام هم بیان؟
مینا لبخندی زد و گفت :
_هیچی دیگه مثل اینکه من هر کاری داشته باشم باید سر خانواده تو خراب بشم.
_این حرفا چیه ، پس دوست برای چی خوبه ؟
به خودش اشاره کرد و گفت :
_فعلا که برای دردسر درست کردن و مزاحم شدن.
روز دادگاه علاوه بر آقا رحیم و پدرم ، عزیز و فروغ خانم هم به دادگاه رفتند تا به نفع مینا شهادت بدهند ، بعد از چند ماه رفت و آمد عاقبت دادگاه حکم طلاق غیابی مینا را صادر کرد و چون جا و مکان شوهر سابق او نامعلوم بود دادگاه حضانت مهسا را هم به مینا داد. سوم مهر ماه بود که در محضری که از طرف دادگاه تعیین شده بود صیغه طلاق مینا جاری شد ، شهود او پدرم و آقا رحیم بودند، همان روز بعد از ظهر مینا با جعبه ای شیرینی به منزلمان آمد و در حالی که خیلی خوشحال بود به من گفت :
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:43 ق.ظ
 
ارسال: #18
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۲۰۰-۲۲۰
احساسم مثل زندانی حبس ابده که بهش عفو خورده باشه.
احساسش را بخوبی درک میکردم زیرا خودم هم وقتی از بابک جدا شدم چنین احساسی را داشتم.با وزیدن باد پاییزی دلم بیش از پیش هوای شیدا را کرد. زیرا او همیشه عاشق پاییز و رفتن به مدرسه بود. یک روز که از سر کار بر میگشتم احساس کردم عزیز مثل همیشه نیست. رفتارش نشان میداد کمی دستپاچه است، به همین خاطر خیلی سریع متوجه شدم اتفاقی افتاده است. میدانستم اگر یک مرتبه از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است از جواب دادن طفره میرود به همین خاطر نشان می.دادم که متوجه چیزی نشده ام. بعد از انجام کارهای متفرقه رفتم و کنارش نشستم و مثل همیشه که از او حالش را میپرسیدم گفتم:
_خب عزیز دیگه چه خبر ؟
با حالتی نگران به من نگاه کرد و گفت :
_خبر خیر.
_امروز زیاد سر حال نیستید عزیز !
عزیز فوری دستی به صورتش کشید و گفت :
_نه من چیزیم نیست.
با شنیدن این حرف با خودم گفتم " نه دیگه حتما یک چیزی شده که عزیز آنقدر دستپاچه است" وقتی دیدم حرفی نمیزند بی خیال شدم و با خودم گفتم بالاخره که میفهمم چی شده و تا آمدم از جا بلند شوم عزیز گفت :
_شیوا یک دقیقه بشین باهات کار دارم.
با خودم گفتم " خب بالاخره راضی شد بگه چه خبره " سر جایم نشستم و چشم به دهان او دوختم. عزیز به چشمانم نگاه کرد و گفت :
_امروز مادر بابک اومده بود اینجا.
لحن عزیز طوری بود که به جای جا خوردن خنده.ام گرفت، گفتم:
_خب؟
عزیز که فکر نمیکرد واکنش من این باشد با تعجب نگاهم کرد و گفت :
_نمی خوای بدونی چی گفت؟
لحظاتی نگاهش کردم و بعد گفتم:
_می تونم حدس بزنم چی کار داشته.
عزیز سرش را تکان داد . گفتم :
_حتما برای اون پسر دربدرش کسی رو پیدا نکرده و با خودش فکر کرده شیوا که یک بار خر شد بهتره یک دفعه دیگه امتحانش کنم درسته ؟
عزیز چیزی بگفت اما معلوم بود که غیر از این چیز دیگری نیست. گفتم:
_شما بهش چی گفتید؟
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_من چیزی نگفتم، گفتم اول با تو مشورت کنم بعد جواب بدم.
آنقدر از دست عزیز به خاطر ندادن جواب ردّ به مادر بابک ناراحت شدم ، از مادر بابک به خاطر پررویی اش ناراحت نبودم .
صدای عزیز مرا از فکر بیرون آورد :
_ببین شیوا من وظیفه داشتم این خبر رو بهت بگم ، دیگه تصمیم با خودته که چه کار کنی. ولی خوب فکرهات رو بکن که بعد پشیمون نشی. بتول میگفت بابک بعد از اون برنامه سرش به سنگ خورده و حسابی ادب شده الان هم یک وانت قسطی خریده افتاده تو کار....
در حینی که عزیز صحبت میکرد احساس کردم او هم بدش نمی آید من با بابک آشتی کنم ، شاید دلیلش این بود که او بابک را با دیگر خواستگارانم مقایسه میکرد، زیرا بابک از نظر شکل و قیافه از تمام کسانی که بعد از او به خواستگاری ام آمده بودند سر تر بود . آن لحظه هیچ حرفی نزدم و با خودم گفتم باید خوب فکر کنم . همین کار را هم کردم و به این نتیجه رسیدم که من و بابک به هیچ وجه برای هم ساخته نشدیم. دو روز بعد وقتی عزیز از من پرسید چه جوابی دارم گفتم:
_من و بابک هیچ وقت با هم تفاهم نداشتیم و نداریم و گذشت زمان چیزی رو عوض نمیکنه، بهشون بگید جای دیگه دنبال دختر بگردند.
عزیز چیزی نگفت فقط نفس عمیقی کشید که بی شباهت به آه نبود. در نگاهش می خواندم که با زبان بی زبانی میخواست بگوید " دختر جون باز هم یک کم بیشتر فکر کن ، مثل بابک دیگه گیرت نمیاد " نفهمیدم عزیز چه وقت و به چه طریقی جواب من را به گوش مادر بابک رساند. برایم نیز مهم نبود او چه واکنشی نشان داد. ولی هنوز مدتی از این موضوع نگذشته بود که یک روز بعد از اتمام کار مهری خانم مرا کناری کشید و دور از چشم بقیه به من گفت برادرش از من خیلی خوشش آمده و از او خواسته مرا از خانواده ام خواستگاری کند. از ناراحتی دلم آشوب شد اما مهری خانم آن را به حساب هیجانم گذاشت و در حالی که به شوخی گونه ام را میکشید گفت :
_شیوا جون طاقت داداش محمود من خیلی کمه زود تر فکرهات رو بکن به من جوابش رو بده.
وقتی این حرف را میزد احساس کردم خیلی مطمئن است جواب من مثبت است در صورتی که خبر نداشت حتی احتیاجی به فکر کردن ندارم . همان روز مینا به کارگاه آمد هنگام بازگشت به خانه این موضوع را برایش تعریف کردم و از او خواستم جلوی عزیز حرفی نزند زیرا هر بار خواستگاری را ردّ میکردم در نگاه او می دیدم که با خودش فکرمی کرد این آخرین خواستگار من باشد. یک هفته از زمانی که مهری خانم با من در مورد برادرش صحبت کرده بود گذشت و من هنوز نتوانسته بودم به او بگویم که قصد ازدواج ندارم. میدانستم نباید دست دست کنم اما هر کاری میکردم رویم نمیشد رک و راست جوابم را به او بدهم. شاید مهری خانم تعلل مرا به حساب ناز و نوزم میگذاشت ، زیرا هر روز صبح آهسته و با لبخند میگفت :
_عروس رفته گله بچینه؟
و من با ناراحتی و سرم را پایین میانداختم عاقبت دست به دامن مینا شدم تا طوری که مهری خانم ناراحت نشود به او بفهماند پاسخ من منفی است. مینا نیز همین کار را کرد بعد از آن دیگر مهری خانم حرفی در این مورد نزد اما از طرز برخورد سردش میفهمیدم توقع نداشته به خواستگاری برادر دردانه اش پاسخ ردّ بدهم.


فصل ۱۴


مدت زیادی بود که از شیدا با ما تماس نگرفته بود. در طول دو سال و نیمی که به فرانسه رفته بود سابقه نداشت این همه مدت از او بی خبر باشیم. چند بار با شماره تلفنی که از منزلش داشتیم با او تماس گرفتیم اما کسی تلفن را جواب نداد. دوبار هم تلفنش روی پیغام گیر بود که هر دو بار برایش پیغام گذاشتیم که هر طوری که شده تماسی با ما بگیرد تا از نگرانی در بیاییم. وقتی چند روز دیگر هم گذشت و از او خبری نشد عزیز به خواهر کامران که ساکن شیراز بود تلفن کرد تا شاید او خبری از آنها داشته باشد. میدانستم این کار بی فایده است زیرا خواهر کامران سال تا سال از برادرش خبر نداشت و هر وقت که به او زنگ میزدیم حال او را از ما میپرسید. وقتی عزیز گوشی تلفن را گذاشت گفت :
_عجب آدمایی پیدا میشن .
_برای چی ؟
_به دختره میگم از برادرت خبر نداری ؟ شل شل میگه نه و الله بی خبریم اونا که حتما حالشون خوبه شما چی ؟ حالتون خوبه ؟
از حرف زدن عزیز خنده ام گرفت عزیز وقتی که دید می خندم اخم کرد و گفت :
_به جای اینکه به من بخندی پاشو یک زنگ بزن به اون دختره فتنه.
فورا فهمیدم منظورش نازنین دوست شیداست. عزیز هیشه از او به همین نام یاد میکرد، گفتم:
_نازنین ؟
عزیز با حرص نفس کشید و سرش را تکان داد. گفتم:
_عزیز جون چند بار بگم اونا خیلی وقته از اونجا رفته اند.
عزیز با بی حوصلگی گفت:
اره میدونم ببین این که جاش اومده شماره خراب شده جدیدشون رو نداره ؟
_به خدا چند بار پرسیدم نداشتند. مردم که دروغ نمیگن.
عزیز با ناراحتی دستی به صورتش کشید و در حالی که از جایش بلند میشد گفت:
_الهی خدا باعث و بانی اش رو لعنت کنه.
فهمیدم منظورش به کیست که باعث شد شیدا قید درس و دانشگاهش رو بزند و راهی آن سر دنیا شود. پیش خودم گفتم " کدوم یکی شون ؟" باعث و بانی رفتن شیدا یکی دو تا نبود. حتی خود من هم یکی از اون باعث و بانی ها بودم. چون شیدا از ترس اینکه مبادا بخوان به دست یکی مثل بابک اسیرش کنند تا کامران نامی پیدا شد فورا چسبید بهش. همان طور که به این مسئله فکر میکردم به یاد همان روزهایی افتادم که تازه طلاق گرفته بودم، آن موقع شیدا چند وقتی بود که دانشگاه میرفت. او آن قدر شیفته محیط دانشگاه بود که حتی به میز و نیمکت کلاسش هم عشق میورزید . هر روز که از دانشگاه بر میگشت با آب و تاب تمام اتفاقاتی را که افتاده بود برای من تعریف میکرد و چنان با حرارت این کار را میکرد که من نیز ناخواسته جذب آنجا شدم که یک بار از زبانم در آمد و به او گفتم چقدر دوست دارم بیام دانشگاه ، شیدا همین حرف مرا گرفت و از آن پس شروع کرد به اصرار اینکه من هم باید درس بخوانم و در کنکور دانشگاه شرکت کنم . او کتابهایش را در اختیارم گذاشت و حتی برنامه ریزی کرد که چطوری درس بخوانم تا موفق شوم. من نیز برای اینکه دلش را نشکنم و به او نشان دهم چقدر برای حرفهایش ارزش قایلم از آن روز سعی کردم روزی چند ساعت مطالعه کنم.
با این که گاهی اوقات فکرم چنان مغشوش میشد که چیزی از نوشته های کتاب چیزی نمیفهمیدم. اما به این کار ادامه میدادم. البته تشویق های شیدا در این کار بی تاثیر نبود. او هر بار که مرا در حال مطالعه میدید با خوشحالی شروع میکرد به تشویق کردن من و همین باعث میشد تا نخواهم این شادی را از او بگیرم. قبولی در دانشگاه تاثیر زیادی روی شیدا گذاشته بود . اعتماد بنفسش را خیلی زیاد کرده بود و همواره در چشمانش برق امید و رضایت دیده میشد. البته همه این تاثیرات خوب و مثبت نبود. اثرات بد و منفی آن کم کم نمود پیدا کرد. علت آن هم دوستی با دختری بود به نام نازنین. نمیدونم چطور شیدا و نازنین با هم دوست شدند چون رشته تحصیلی شان یکی نبود. شیدا در رشته ترجمه زبان و نازنین در رشته حسابداری تحصیل میکرد. روزی که شیدا در بین حرفهایش به من گفت با دختری به نام نازنین دوست شده به او لبخند زدم و گفتم:
_ا چه خوب !
واقعا خوشحال شدم که او از حصار تنهایی خود خارج شده است زیرا شیدا همیشه دختری گوشه گیر و خجالتی بود که حادثه فوت مادر آن را تشدید کرده بود. کم کم نام نازنین مرتب از زبان شیدا تکرار میشد و روزی نبود که آن دو با هم مکالمه تلفنی نداشته باشند. حتی گاهی این مکالمه ها به روزی دوبار و بیشتر هم میرسید. از بین حرفهای شیدا فهمیدم پدر و مادر نازنین سالها قبل از هم جدا شده اند و او پیش پدرش زندگی میکند. گویا وضع مالی پدر نازنین خوب بود، زیرا بنا به گفته شیدا وقتی در دانشگاه قبول شده بود پدرش برایش یک خودروی رنو خریده بود را با آن آمد و رفت کند. در مدت کمی شیدا چنان شیفته کارهای او شده بود که از هر ده کلامی که از دهانشان خارج میشد ، پنج تای آن ذکر نام نازنین بود. " نازنین این رو گفت ، نازنین این کار رو کرد ، به قول نازنین ..." و این موضوع باعث شد تا من نیز کنجکاو شوم او را از نزدیک ببینم . به همین خاطر به شیدا گفتم که یک روز نازنین را به منزلمان دعوت کند تا ما نیز از نزدیک با او آشنا شویم.
فردای همان روز وقتی شیدا از دانشگاه به منزل برگشت نازنین هم همراه او آمد. راستش از اینکه دعوت ما را این قدر زود قبول کرده بود کمی متعجب شدم. عزیز همان روز اول که نازنین را دید از او خوشش نیامد. و بعد از رفتن او به شیدا گفت بهتر است زیاد با او نگردد. اما این حرف برای شیدا که شیفته نازنین شده بود خیلی سنگین آمد به طوری که با قیافه رویش را برگرداند و مثل بعضی وقتها که قهر میکرد تا شب با هیچ کس حرفی نزد. آن روز بعد از اینکه من و عزیز تنها شدیم از او پرسیدم :
_برای چی از نازنین خوشتون نیومده ؟ به نظر نمیاد دختر بدی باشه عزیز لبانش را جمع کرد و گفت :
_من که نگفتم دختر بدیه ، یعنی خدا نکنه بد باشه. اما دلم یه جوری شور میزنه ، بچه ام شیدا ساده است و زود گول میخوره. این هم از اون دخترهای تر و فرزه که میدونه قاپ اون رو چطوری باید بدزده،.
دیگه حرفی نزدم ، اما بعدها فهمیدم عزیز چقدر آدم شناس خبرهای است.با این که به شیدا گفته بود که با نازنین نگردد اما او حرفش را گوش نکرد و رابطه خود را همچنان با او حفظ میکرد، نازنین هم علی رغم قیافه گرفتن و تحویل نگرفتن های عزیز ، همچنان به منزلمان رفت و آمد داشت و گاهی هم این آمدنها طوری مزاحمت ایجاد میکرد که باعث می شد فکر کنم چه دختر پرویی است. هنوز چند ماه از دوستی آنها نگذشته بود که نسبت به دوستی آن دو احساس نگرانی کردم و فهمیدم احساس غریزی عزیز چقدر درست بوده است. شیدا در همان مدت کم چنان تحت تاثیر نازنین قرار گرفته بود که مثل او لباس میپوشید. مثل او هنگام حرف زدن چشم و ابرو می آمد و حتی الفاظی را هم که بکار میبرد ، قبلا از زبان نازنین شنیده بودم . البته این چیزها تنها مواردی نبود که باعث نگرانی ام میشد، مهمترین دلیل آن این بود که شیدا علاوه بر ظاهرش رفتارش هم خیلی تغییر کرده بود . آن دختر محجوب و خجالتی تبدیل شده بود به دختری پر توقع و خودخواه که اگر چیزی میخواست حتما باید آن را تهیه میکرد و دیگر کاری به این نداشت که پدر توانایی خرید آن را دارد یا نه ؟ گذشته از آن گاهی جسارت را به حدی میرساند که پاسخ عزیز را با لحن تند و پرخاشجویانه ای میداد . او حتی نسبت به من هم سرد شده بود. نه تنها دیگر از تشویقها و دلگرمی هایش خبری نبود ، بلکه حتی گاهی احساس میکردم حوصله صحبت با مرا هم ندارد. من و عزیز بدخلقی های او را تحمل میکردیم به امید اینکه او به خودش بیاید. اما گاهی به نظر میرسید رفتار صبورانه ما او را جری تر میکند. کم کم شیدا پایش را از آن هم فراتر گذاشت و روزی فهمیدیم که او مدتهاست به بهانه کلاسهای دانشگاه به همراه نازنین و با خودرو او به گردش میرود. این موضوع را زمانی متوجه شدیم که یک روز یکی از دوستان شیدا به منزلمان زنگ زد و گفت که با او کار دارد ، عزیز گوشی را برداشت و به او گفت که شیدا به دانشگاه رفته است ، به محض اینکه عزیز تلفن را قطع کرد رو به من کرد و گفت :
_شیوا بیا یک تلفن به دانشگاه بزن ببین چه خبره.
من هم بی خبر از همه جا شماره تلفنی را که شیدا برای کارهای ضروری به من داده بود گرفتم. بعد از یکی دو بار وصل به این اتاق و آن اتاق عاقبت مردی گفت که کلاسهای دانشگاه انروز تعطیل است. نپرسیدم به چه مناسبت زیرا از این موضوع آنقدر تعجب کرده بودم که با دهانی باز به عزیز نگاه میکردم . وقتی تلفن را قطع کردم عزیز با نگاهی نافذ به من گفت :
_دانشگاهشون تعطیله نه ؟
تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم . عزیز سرش را تکان داد و متفکرانه گفت :
_یعنی کجا رفته ؟
سپس از من خواست که شماره منزل پدر نازنین را بگیرم، من که تا حدودی فهمیده بودم چه خبر است همین کار را کردم.کسی منزل پدر نازنین نبود. عزیز با ناراحتی نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
_تا دو ساعت دیگه خودش میاد خونه.
فهمیدم عزیز وقت تعطیلی دانشگاه را تخمین زده ، جرات نمیکردم آن لحظه از عزیز چیزی بپرسم. طبق پیش بینی عزیز شیدا دو ساعت بعد به منزل آمد. عزیز گذاشت تا او لباسهایش را عوض کند و دست و صورتش را بشوید.بعد از او پرسید:
_امروز کجا بودی ؟
با این که لحن عزیز تند نبود اما رنگ سفید صورت شیدا به سرعت قرمز شد، تا خواست بگوید دانشگاه عزیز پیشدستی کرد و گفت :
_امروز دانشگاه تعطیل بود مگه نه ؟
شیدا که فهمیده بود نمیتواند ردّ گم کند به همین خاطر با من من گفت :
_وقتی دیدیم دانشگاه تعطیله رفتیم یک کم بگردیم.
خوشحال بودم که جای شیدا نیستم تا عزیز آن طور به من نگاه کند. شیدا لحظاتی سر به زیر و ساکت بود اما گویی آن حس جدید جسارت به کمکش آمد و باعث شد تا او سرش را بلند کند و خطاب به عزیز بگوید :
_حالا مگه چی شده ؟ دزدی که نکردم ! رفتم یک کم بگردم ، این جرمه ؟
عزیز با لحن محکمی گفت :
_این بد نیست که بدون خبر رفتی ؟ اونم به بهانه رفتن به دانشگاه ؟ اینه جواب اعتماد من ؟
شیدا به تلخی گفت :
_اگه میگفتیم شما اجازه میدادی ؟
عزیز بالافاصله گفت :
_نه که نمیدادم ، اصلاً چه معنی داره یک دختر جوون و تنها سر از جاهایی در بیاره که معلوم نیست چطور آدمهایی اونجا رفت و آمد
می کنند.
شیدا که حرفی برای گفتن نداشت با قیافه ای عبوس بلند شد و از اتاق بیرون رفت. میدانستم قهر کرده و تا شب کسی صدایش را نمیشنود. عزیز رو به من کرد و گفت :
_یه وقت بهش نگی دوستش زنگ زده بود.
سرم را تکان دادم ، آن روز ماجرا خاتمه یافت اما اصل ماجرا تمام نشد. شیدا این بار محتاطانه تر به کارش ادامه میداد. البته عزیز هم میدانست او گاهی با خودرو نازنین به گردش میرود و از این بابت خیلی ناراحت بود ، هر بار هم که در این مورد به شیدا تذکر میداد کارشان به بحث میکشید . عزیز با تمام متانتش گاهی اوقات چنان مستاصل میشد که نمیدانست چه کند. زمستان همان سال نازنین با پسری به نام حمید نامزد کرد ، شاید هیچ چیز به اندازه شنیدن این خبر مرا خوشحال نکرد زیرا فکر میکردم با این جریان نازنین دست از سر شیدا بر میدارد ، اما خیلی زود فهمیدم که چقر اشتباه فکر کرده ام. زیرا نازنین تازه بعد از نامزدی با حمید آزادتر از پیش شد و دیگر محدودیت های زمان قبل را نداشت. یک روز به طور اتفاقی صحبت من و شدا به نازنین کشیده شد ، او از حمید تعریف کرد و گفت این طور آن طور ، من گفتم از کجا میدونی شاید نازنین خواسته پیش تو نامزدش رو بزرگ کنه شیدا که حواسش نبود گفت :
_نه بابا نازنین چیزی نگفته من خودم میدونم حمید این جوریه.
گفتم :
_از کجا ؟
و شیدا آنجا خودش را لو داد و گفت که موقعهایی که با نازنین بیرون میرفته حمید هم با آنها می آمده. از شنیدن این موضوع خیلی ناراحت شدم. با خودم گفتم بیچاره عزیز حق داشت از نازنین خوشش نمیآمد. شیدا که تازه متوجه شده بود چه خبتی کرده خندید و گفت :
_شیوا گذشته ها گذشته باشه ؟
و به این طریق به من فهماند که باید اون موضوع را پیش خودم نگاه دارم. از روی اجبار لبخندی زدم و گفتم:
_اره ، گذشته . اما سعی کن این موضوع دیگه پیش نیاد، کسی که نامزد داره خوشش نمیاد مزاحم داشته باشه .
شیدا بالافاصله موضع گرفت و با طعنه گفت :
_اصلاً یادم نبود که تو در این مورد تجربه داری.
سپس بلند شد و رفت . با ناراحتی به این فکر کردم چطور به او بفهمانم راهی را که در پیش گرفته خطاست. تنها دلخوشی من و عزیز این بود که قرار بود تابستان سال بعد نازنین و حمید با هم ازدواج کنند و ما بیصبرانه منتظر تابستان بودیم تا شر او هر چه زودتر از سرمان کم شود. از وقتی که نازنین با حمید نامزد کرده بود گویا قید درس و دانشگاه را هم زده بود. زیرا هر وقت شیدا پکر و بی حوصله بود میفهمیدم آن روز نازنین به دانشگاه نرفته و غیبت کرده است.
عاقبت تابستان از راه رسید و بعد از امتحانات پایان ترم، طبق قرار قبلی نازنین و حمید جشن ازدواجشان برگزار شد. نازنین ما را نیز به جاش عروسی اش دعوت کرد . عزیز و پدر نیامدند و من هم به خاطر این رفتم که شیدا تنها نباشد، بعد از اتمام جشن وقتی به منزل برگشتیم پیش خودم گفتم " خدا را شکر ، بالاخره از دستش خلاص شدیم" پاییز آن سال شیدا سال دوم را آغاز کرد . طبق پیش بینی من نازنین بعد از ازدواج دیگر ادامه تحصیل نداد ، تا چند ماه اوضاع کاملا عادی بود ، یعنی شیدا به موقع میرفت و به موقع بر میگشت و به اصطلاح سرش به کار خودش گرم بود. البته گاهی هم با نازنین تماس تلفنی داشت ولی از آن رفت و آمدهای قبل از خبری نبود. هر بار شیدا را میدیدم گوشی تلفن چسبیده بود به گوشش و با نازنین صحبت میکرد، به خودم میگفتم کی میشه این تلفنها و تماسها تموم بشه و خبر نداشتم این تازه شروع ماجرا است و نازنین در همین تماسهای تلفنی رفته رفته مغز شیدا را شستشو میدهد. با شروع امتحانات ترم اول به جای اینکه شیدا را در حال تلاش و مطالعه ببینم اکثر اوقات او را بی حوصله و ناراحت میدیدم. گاهی چنان در خود فرو میرفت که مرا به یاد زمانی میانداخت که تازه مادر را از دست داده بودیم. هر بار که از او می پرسیدم چرا ناراحتی فقط میگفت حال ندارم یا خسته ام . میتوانستم درک کنم درسهایش سنگین است اما با هوش و استعدادی که از او سراغ دا شتم ، میدانستم اگر بخواهد خیلی راحت میتواند از پس سخت تر از آن هم بر بیاید. مدتی بعد زمزمه جدیدی از او شنیدم که باعث شد فکر کنم اتفاقاتی در شرف وقوع است. شیدا مرتب از وضعیت آموزشی دانشگاه و استادانش انتقاد میکرد و به وضوح احساس میشد دیگر آن شور و هیجان درس خواندن در او نیست. هر وقت شیدا سر شکایت را باز میکرد به یاد نازنین میافتادم و شک نداشتم این فکر در اثر تلقینات مسموم او در شیدا ایجاد شده است. زیرا یک بار که در حال مطالعه بود ناگهان با حالتی عصبی کتابش را به طرفی پرت کرد و با عصبانیت گفت :
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #19
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
_اه مرده شور هر چی کتابه ببره. این همه جون بکن آخرش هیچی به هیچی ، نازنین راست میگه درس خوندن توی ایران فقط وقت تلف کردنه....
بدبختانه شیدا آن ترم نتوانست چند تا از واحدهایش را پاس کند و این باعث شد حسابی روحیه اش را ببازد، این حالت او را قبلا هم دیده بودم . سردرگم و کلافه به نقطه ای خیره میماند و با کسی صحبت نمیکرد. میدانستم بار دیگر باید منتظر بمانم تا خودش را پیدا کند. مدتی از این ماجرا گذشت . شیدا هر روز به دانشگاه میرفت و بر میگشت ، اما دیگر آن شیدای سابق نبود. مدام در فکر بود. بی اشتها و بی حوصله و خیلی کم حرف شده بود. هر بار که میخواستم سر صحبت را با او باز کنم به طریقی به من میفهماند که حوصله مرا ندارد و من سرخورده و نگران با خودم فکر میکردم باز هم باید صبر کنم. تا اینکه یک روز از دانشگاه برگشت بر خلاف همیشه چهره گرفته ای نداشت و این مرا که مدتها او را طور دیگری میدیدم متعجب کرد. با خوشحالی فکر کردم شاید آن معجزه ای که منتظرش بودم اتفاق افتاده است و او تصمیم گرفته به خودش بیاید.ای کاش همانی بود که فکر میکردم. از همان لحظه ای که شیدا به منزل آمد متوجه شدم میخواهد حرفی بزند ، اما برای گفتن آن تردید دارد. با اینکه به شدت کنجکاو شده بودم که بدانم چه اتفاقی افتاده که او چنین تغییر روحیه داده است.. اما صبر کردم تا خودش لب به سخن باز کند. این انتظار تا سر شب ادامه داشت. نزدیک غروب که یکی از همسایه ها به دنبال عزیز آمد تا از او مقداری گل گاو زبان برای عروسش بگیرد ، عروس او هفت ماهش بود و آنطور که صفیه خانم میگفت سردی اش شده بود. وقتی عزیز به آشپزخانه رفت تا ظرف گل گاو زبان را بیاورد به من گفت:
_فکر کنم عروس صفیه خانم وقته زایمانشه.
گفتم:
_اون که تازه هفت ماهشه.
عزیز شانه بالا انداخت و گفت :
_نمی دونم اما این طور که معلومه سردیش نکرده چون دردش میگیره و ول میکنه.
عزیز بعد از برداشتن ظرف گل گاو زبان به همراه صفیه خانم به منزل آنها رفت تا از نزدیک سری به عروسش بزند . قبل از رفتن از من خواست تا شام را آماده کنم . به محض اینکه عزیز پایش را از منزل بیرون گذاشت شیدا که تا آن موقع نمیدانم مشغول چه کاری بود کنار من آمد و گفت :
_شیوا وقت داری چند کلمه باهات صحبت کنم ؟
من که بی صبرانه منتظر چنین لحظه ای بودم گفتم :
_اره عزیزم بگو.
شیدا گفت :
_پس چند لحظه کار نکن و با دقت به حرفهای من گوش کن.
کم کم دلم به شور میافتاد. لحن شیدا طوری بود که گویی میخواست راز مهمی را به من بگوید، زیرا به تمام توجهم نیاز داشت . دست از کار کشیدم و به او نگاه کردم. دستم را گرفت و مرا به اتاق برد و روی زمین نشست و از من خواست رو به رویش بنشینم.در حالی که بین ترس و دلهره روبروی او مینشستم تمام وجودم چشم و گوش شد تا بفهمم چه میخواهد بگوید. شیدا سرش را به طرفی خم کرد و بعد لبخندی زد و گفت :
_راستش احساس میکنم گفتن این حرف برام خیلی سخته . اما بالاخره باید بگم.
به زحمت لبخندی زدم و گفتم :
_راحت باش.
شیدا لبخندم را جواب داد و گفت:
_راحتم اما نمیدونم از کجا شروع کنم .
قلبم داشت از حلقومم بیرون میآمد، کم مانده بود فریاد بزنم و به او بگویم زودتر حرفش را بزند. شیدا تابی به موهای خوش رنگش داد و در حالی که به نقطهای غیر از نگاه نگران و کنجکاو من خیره شده بود گفت :
_راستش دوست داشتم تو اولین کسی باشی که این خبر رو میشنوی .
و بعد از مکثی که به نظر من خیلی طولانی رسید گفت :
_شیوای من میخوام ازدواج کنم .
لحظهای فکر کردم اشتباه شنیده ام اما وقتی به من که حیرت زده به او خیره شده بودم نگاه کرد گفت :
_چیه ؟ به من نمیاد این حرف رو بزنم ؟
به خودم آمدم و در حالی که نمیتوانستم این خبر را در خودم هضم کنم شل و وارفته گفتم:
_راست میگی ؟
شیدا خندید و سرش را تکان داد و گفت :
_مثل اینکه خیلی شوکه شدی ؟
خوب حدس زده بود ، واقعا هم شوکه شده بودم ، نفهمیدم چقدر طول کشید تا توانستم خودم را جمع و جور کنم و از او بپرسم با چه کسی میخواهد ازدواج کند. وقتی از دهان شیدا بیرون آمد که نازنین و حمید واسطه آشنایی او با پسری به نام کامران هستند کم مانده بود با دو دست بر سرم بکوبم. این کار را نکردم و در عوض با لحن سردی گفتم:
_نازنین ؟
شیدا به چشمانم خیره شد و گفت :
_مگه چیه ؟
لحنش کمی عصبی بود ، به سرعت لحنم را عوض کردم و گفتم:
_چیزی نیست اما راستش کمی جا خوردم.
و با خودم گفتم ، هیچی ، فقط خاک بر سرمون شد . شیدا آرام شد و گفت :
_حق داری ، چون خودم هم همین حال رو دارم.
گفتم :
_ تو دیگه برای چی ؟
_راستش موندم چه تصمیمی بگیرم.
_گفتی اسمش چی بود ؟
شیدا لبخند زد و گفت :
_کامران.
_خب این آقا کامران چند سالشه؟ چه کاره است ؟ چه شکلیه ؟
شیدا لبخندی زد و گفت :
_اوه چه خبره ؟ یکی یکی بپرس بهت بگم . سی و نه سالشه .
در دل گفتم واویلا، خود شیدا هم هنگام گفتن این حرف چشمانش را پایین انداخته بود تا نگاهش با من بر خورد نکند زیرا خودش هم میدانست چه تفاوت سنی فاحشی بین او و آن مرد وجود دارد. وقتی دیدم سکوتش طولانی شد گفتم:
_خب ؟
متوجه منظورم شد و گفت :
_راستش نمیدونم شغلش چیه . اما این طور که معلومه وضع مالیش خیلی خوبه.
و وقتی سکوت من را دید لبخندی زد و گفت :
_اما شکل و قیافه اش .....
کتابی را که کنارش روی زمین افتاده بود برداشت و از لای آن عکسی بیرون کشید و به طرف من گرفت و گفت :
_این عکسشه.
با دستی که به چوبی خشک بیشتر میماند عکس را از او گرفتم و به آن خیره شدم. تصویر مردی پیش رویم بود که تمام قد پشت به رودخانه ایستاده بود و چوبی در دست داشت . چهرهاش خیلی دقیق مشخص نبود اما تیپ و اندام مناسبی داشت ، صدای شیدا مرا متوجه کرد :
_چطوره ؟ خوبه ؟
گفتم:
_قیافه اش که معلوم نیست اما خوش تیپه.
شیدا که از تشخیص من خوشحال شده بود لبخندی زد و از لای همان کتاب عکس دیگری بیرون آورد و گفت :
_توی این عکس قیافه اش بهتر معلومه.
و آن را به طرفم گرفت. شیدا درست میگفت چهره کامران در این عکس مشخص تر بود . با این حال در نگاه اول چهره اش به ذوقم خورد . پوست سبزه و چهره استخوانی ، گونه های برجسته و چانه نوک تیزی داشت. چشمانش نافذ و روشن و درست نقطه مقابل ابروان پهن و مشکی اش بود. بینیاش در عکس مشخص نبود چه فرمی دارد ولی دهانشان به نظرم بزرگ رسید. موهایش صاف و یکدست که دستهای از آن نیز پیشانی بلندش را پوشانده بود. با اینکه خیلی هم زشت نبود اما به دل نمی نشست. شاید اگر کس دیگری غیر از نازنین معرف او بود وضعیت فرق میکرد . به شیدا نگاه کردم و عکس را به طرفش گرفتم ، شیدا که گویی منتظر بود نظر مرا بداند گفت :
_خب نظرت چیه؟
_نظر من ؟
شیدا سرش را تکان داد و گفت :
_اره میخوام بدونم به نظرت باید چه کار کنم ؟
سئوال سختی از من کرده بود .اگر شهامت داشتم حتما به او میگفتم اصلاً خوشم نیامده ولی نه میتوانستم و نه میخواستم او را ناراحت کنم . چون در نگاهش میدیدم منتظر تایید است نه تکذیب .کمی فکر کردم و بعد گفتم:
_نظر من هر چی باشه مهم نیست . مهم اینه که تو چه تصمیمی بگیری ، این را هم میدونم خدا رو شکر اونقدر عاقل و با تجربه هستی که میتونی هم درست فکر کنی و هم عاقلانه تصمیم بگیری.
با اینکه زیاد به حرفی که زده بودم اطمینان نداشتم اما میخواستم به این وسیله شیدا را وادار کنم که بیشتر فکر کند و بی گدار به آب نزند. شیدا دستهایش را پشت سرش قلاب کردو گفت :
_راستش ازش بدم نیامده. قیافه اش زیاد بد نیست ، وضع مالی خوبی هم داره این طور هم که نازنین میگفت اخلاقش هم خیلی خوبه ، یعنی از اون مردای لارجه.
از شنیدن نام نازنین و اصطلاحی که به کار برده بود از حرص دندانهایم را به هم فشردم و با خودم گفتم " مرده شور نازنین و نظرش رو ببره. شیدا بعد از گفتن این حرف نفس عمیقی کشید و ساکت شد. از حرفهایش این طور استنباط کردم که او تصمیمش را گرفته و صحبت با من هم صرفا به این خاطر است که من خبر را به گوش عزیز و پدرم برسانم. به شیدا نگاه کردم به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود. احساس میکردم نگران است و هنوز چیزی هست که به من نگفته . همان لحظه به فکرم رسید نکنه پسره موردی داره که شیدا نمیخواد بگه، مثلا قبلا ازدواج کرده یا چه میدونم یک عیبی داره ، آخر مرد سی و نه ساله مایه دار چه دلیلی داشت که مجرد مانده باشه ؟ راستی او اصلاً کجا شیدا را دیده بود ؟ تا آمدم این سئوال را از شیدا بپرسم گفت :
_می دونی چیه شیوای ! همه چیز کامران خوبه ولی من از یک چیزی نگرانم.
قلبم به تپش افتاد و با پیش زمینه فکری که داشتم خودم را آماده کردم تا واکنش بدی نشان ندهم. شیدا به من نگاه کرد و گفت :
_از این میترسم عزیز و بابا با این ازدواج موافقت نکنن.
صدایم گرفته و برای خودم غریب بود :
_برای چی ؟
شیدا با تردید به من نگاه کرد و گفت :
_اگه بهت بگم قول میدی کمکم کنی ؟
طوری نگاهش میکردم که متوجه معنی آن شد و گفت :
_یعنی عزیز و بابا رو راضی کنی ؟
_نمی دونم یعنی تا ندونم اون مورد چیه نمیتونم بهت قول بدم.
شیدا لحظهای سکوت کرد و بعد گفت :
_راستش کامران اینجا نیست
متوجه منظورش نشدم ، گفتم :
_پس کجاست ؟
شیدا مکث کوتاهی کرد و بعد گفت :
_اون رفته فرانسه.
کمی فکر کردم و بعد گفتم :
_خب کی برمیگرده ؟
شیدا لحظه ای مات نگاهم کرد و بعد گفت :
_قرار نیست برگرده.
با گیجی تکرار کردم :
_قرار نیست برگرده ؟! یعنی چی ؟
_اون همون جا زندگی میکنه.
تا حرفش در مغزم جا بیفتد فقط نگاهش میکردم و به محض اینکه متوجه حرفش شدم مثل کسی که خبر هولناکی شنیده باشد به خودم لرزیدم و با صدای بلندی گفتم:
_چی ؟ یعنی میخوای بری فرانسه ؟
شیدا که فکر نمیکرد واکنش من این باشد خیلی جا خورد و به جای جواب فقط نگاهم کرد ، حتی تصورش تا هم نمی کردم چنین چیزی بشنوم. گویا رنگم به شدت پریده بود زیرا شیدا دستش را به بازویم گرفت و گفت :
_چیه ؟ شیوا چیت شد ؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتیم :
_من حالم خوبه.
شیدا بازویم را رها کرد و مثل کسی که بخواهد خودش را از فشار برهاند گفت :
_شیوای من تصمیم خودم را گرفتم ، میخوام برم.
با استیصال نگاهش کردم و گفتم:
_جدی که نمیگی ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_چرا ! خیلی هم جدی میگم
_شیدا فکر همه چیز رو کردی ؟
شیدا بار دیگر سرش را تکان داد و گفت :
_اره الان یکی دو ماهه دارم به همین موضوع فکر میکنم .
پیش خودم حساب کردم و متوجه شدم این موضوع قبل از امتحانات ترمش پیش آماده و بدون شک دلیل پاس نکردن بعضی از درس هایش هم همین بوده است. کم مانده بود به التماس بیفتم با این حال خودم را کنترل کردم و گفتم:
_شیدا جون پس دانشگاهت چی ؟ مگه این همه زحمت نکشیدی بری دانشگاه ؟ میخوای نصف کاره ولش کنی ؟ اونم بعد از اینکه نصف راه رو رفتی ؟
شیدا پوزخندی زد و گفت :
_اوه ... حالا کو تا درسم تموم بشه ! فعلا که توی همینش هم موندم. تازه قرار نیست درسم رو ول کنم . اونجا هم برم درسم رو ادامه میدم. آن هم توی یکی از بهترین و معتبرترین دانشگاه هاش .
با نامیدی گفتم:
_دو سال عمر و زحمتت هم هیچ به هیچی ؟
شیدا بالافاصله گفت :
_فکر میکنم مثل خیلی های دیگه پشت کنکور علاف شدم .
معلوم بود همه فکرهایش را کرده . سرم را پایین انداختم و گفتم :
_فکر ما هم که نیستی ؟ چطور طاقت دوری ات رو بیاریم ؟
شیدا دستم را گرفت و گفت:
_البته خیلی ساخته اگه تا حالا هم نتونسته بودم تصمیمی بگیرم فقط به خاطر شماها بود ، ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم نا ....
حرفش رو خورد اما من فهمیدم که میخواست نام نازنین را بیاورد ، شیدا نام او را نیاورد و حرفش را اینطور ادامه داد :
_الان دیگه عصر ارتباطاته. تلفن ،نامه ، تازه سالی یک یا دو بار هم میام و میرم. من همیشه نمیتونم بیخ ریش بابا چسبیده باشم بالاخره باید ازدواج کنم . پس بهتره با کسی ازدواج کنم که هم بتونم دوستش داشته باشم و هم از نظر مالی تامین باشم.
شیدا دست روی نقطه حساسی گذاشته بود میدانستم زندگی من برای او درس عبرتی بوده ، گفتم:
_فکر نمیکنی یک کم زود تصمیم گرفتی ، تو الان داری درس میخونی ، دو سال دیگه هم درست تموم میشه ، ممکنه فرصتهای بهتری سراغت بیاد....
نگذاشت حرفم تمام شود و با بی حوصلگی گفت :
_از این فرصت بهتر ؟ ! این طور که تو میگی باید دو سال دیگه جون بکنم درس بخونم تا یک مدرک لیسانس مسخره بگیرم بعدشم اون رو بگذارم در کوزه آبش رو بخورم. یا بگردم دنبال کار یا اینکه بنشینم خونه ببینم کی میخواد بیاد من رو بگیره . خیلی خیلی خوش شانس باشم خواستگارم یک مهندس اس و پاس میشه یا یک دکتر تازه از تخم در اومده ، نه شیوای من این جور زندگی رو نمیخوام، یعنی نمیتونم مثل تو فکر کنم که چون وضع بابام خوب نیست هر اوزگل و عوضی می تونه با کم کردن یک نون خور از سر بابام به من لطف کنه و با من ازدواج کنه ، من باید طبق لیاقتم زندگی کنم .
شیدا بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و رفت کنار پنجره و لبه آن نشست. من نیز مبهوت و سر خورده سر جایم به حرفهای او فکر میکردم.


فصل ۱۵


کامران محبی دوست حمید شوهر نازنین بود . او اهل شیراز بود و تمام اقوامش نیز در آنجا زندگی میکردند. پدر کامران وقتی او کودکی بیش نبود فوت کرده ومادرش پس از یک سال با مردی از شیوخ عرب ازدواج کرده بود و کامران و خواهرش کیهانه را به دست اقوام شوهر سابقش سپرده بود و همراه شوهر جدید برای زندگی به کویت رفته بود. کیهانه همان سالها با مردی ازدواج کرده بود و کامران را هم همراه خود به منزلش برده بود. کامران تا سنّ سیزده سالگی پیش خواهرش بوده و پس از آن هم به همراه عمویش به تهران آمده بود. در تهران دیپلم حسابداری اش را گرفته بود و در شرکت عموی حمید مشغول به کار شده بود و همان جا بوده که با حمید آشنا شده و دوستی آنان ادامه پیدا کرده بود به طوری که بعد از یک سال کامران از کار شرکت استعفا داده و به همراه حمید مغازهای باز کرده بودند و هر دو به طور شراکتی مشغول به کار شده بودند. از آنجایی که کامران همیشه سر فکر رفتن به خارج از کشور بود توانسته بود از کشور ترکیه ویزای توریستی بگیرد، او بعد از رفتن به ترکیه توسط واسطه هایی که پیدا کرده بود به کشور رومانی رفته و بعد از دو سال معلوم نشد که چطور سر از کشور فرانسه در آورده بود. اینها تمام اطلاعاتی بود که از کامران داشتیم. البته این اطلاعات را هم نازنین به شیدا داده بود و او هم برای ما تعریف کرد.
فکر میکنم تمام آشنایی شیدا و کامران هم از شب عروسی نازنین و حمید شروع شده بود. نمیدانم آن را بازی تقدیر بنامم یا چیز دیگر ، گاهی با خودم فکر میکردم ای کاش هیچ وقت شیدا با عروس و داماد عکس نمیانداخت تا حمید به تحریک نازنین عکس او را برای کامران بفرستد تا او را ترغیب به ازدواج کند وای کاش هیچ وقت کامران از شیدا خوشش نمیآمد. اما مگر این امکان داشت ؟ شیدا آنقدر زیبا بود که محال بود کسی او را ببیند و از او خوشش نیاید. بعد از آنکه شیدا در مورد کامران و اینکه میخواهد با او ازدواج کند با من صحبت کرد ، حالم را نمی فهمیدم. حتی باورش هم برای من سخت بود که خواهر دردانه ام که اگر دقیقه ای مرا نمیدید مثل طفلی که در تاریکی تنها مانده باشد وحشت زده میشد بخواهد چنین از من جدا شود. واکنش عزیز و پدر بعد از اینکه فهمیدند شیدا قصد ازدواج دارد آن هم ندیده و نشناخته ، دست کمی از من نداشت . بیچاره عزیز وقتی این موضوع را فهمید کم مانده بود از شدت ناراحتی پس بیفتد. عزیز به شیدا گفت :
_مگه تو کم خواستگار داری . خودت تا حالا نخواستی شوهر کنی وگرنه خواستگار خوب کم نداشته و نداری. لب تر کنی دکتر و مهندس برات میان. همین پریروز مهین خانم داشت از من میپرسید نوه ات نمیخواد شوهر کنه ؟ بعد هم گفت راستش خیلی دلم میخواد اونو برای پسر برادرم بگیرم. پسر برادرش رو من دیدم . یک پارچه آقاست ، خوش پوش ، خوش چهره تازه ام درسش تموم شده الان برای خودش مهندسه....
شیدا با ناراحتی حرف او را قطع کرد و گفت :
_عزیز من حوصله شنیدن این حرفها رو ندارم . الان یک موقعیت خوب برای من پیدا شده .
چهره عزیز درهم شد و گفت :
_چه موقیعتی ؟ تو از کجا میدونی اینا کلک نباشه ؟ دختر عقلت رو جمع کن.
شیدا با لجبازی گفت :
_من دیگه بزرگ شدم . میتونم خوب رو از بد تشخیص بدم . تازه مگه الکیه. پسر خونه و زندگی داره . فاک و فامیل داره . کلک چیه ؟ شما چرا اینقدر بد بینید ؟
هر چه عزیز گفت شیدا یک چیز جوابش را داد دست آخر عزیز عصبانی شد و گفت :
_نه ، همین که گفتم . حتی فکر این موضوع رو هم از سرت بیرون کن. من تورو از سر راه برنداشتم که همین جوری بدمت بری .
آن روز صحبت به همین جا ختم شد . اما تمام نشد. تا مدتها این بحث و جدال ادامه داشت . یک روز عزیز که باز از دست شیدا خیلی ناراحت شده بود رو به من کرد و گفت :
_تو یک چیزی بهش بگو مثلا خواهر بزرگترش هستی.
سرم را پایین انداختم به این معنی که من قبلا حرفهایم را به او زده ام. همان موقع شیدا گفت :
_عزیز تورو خدا پای شیوا رو وسط نکش. من مثل اون نیستم سرم رو بندازم پایین و آینده ام رو بسپارم به این و اون . من خودم میدونم دارم چه کار میکنم .
برای اینکه ناراحتی ام را نشان ندهم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. این اولین بار نبود که شیدا اشتباهم را به رخم میکشید و مرا آدم بی اراده و فاقد شعوری فرض میکرد. هر روز بعد از اینکه شیدا از دانشگاه بر می گشت این بحث و جدل شروع میشد و با عصبانیت و دلخوری دو طرف موقتا خاتمه مییافت اما روز بعد دوباره شروع میشد. عزیز گاهی با ناراحتی و خشم و گاهی هم با مهربانی و پند و اندرز و چند بار هم با گریه و التماس از او خواست آنقدر عجولانه تصمیم نگیرد. اما شیدا هر روز در تصمیمش راسخ تر میشد. در این میان بیش از همه دلم برای پدر میسوخت . هر بار که از سر کار بر میگشت و من در را به رویش باز میکردم بعد از جواب سلامم با امیدواری میپرسید :
_چه خبر بابا ؟ بالاخره شیدا از خره شیطون پایین اومد؟
وقتی سرم را به نشانه منفی بالا می بردم دلشکسته و غمگین اه میکشید و با پشتی خمیده راهی اتاق می شد. این عادت پدر بود که هیچ وقت وارد بحث های این چنین نمیشد و فقط خبر آن را میگرفت. بدون شک پدر امیدوار بود عزیز بتواند شیدا را سر عقل بیاورد. زیرا بعد از فوت مادر تمام مسئولیت من و شیدا به گردن عزیز افتاده بود و او بود که همیشه در مورد ما تصمیم میگرفت. او وقتی که دید عزیز هم نمیتواند شیدا را وادار کند که از تصمیمش برگردد، خودش وارد صحنه شد و با شیدا صحبت کرد و از او خواست از خیر این ازدواج بگذارد. اما شیدا نه چشم غمگین او را دید و نه تضرعی که در صدایش بود را شنید. به حقیقت چنان مسخ شده بود که فقط به رفتن فکر میکرد، این خبر حتی بیشتر از قبولی شیدا در فامیل پیچید. عمه اعظم که

ادامه دارد ...
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #20
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۲۲۰ تا ۲۴۰
هنوز امید داشت شیدا را برای آریا بگیرد با شنیدن این خبر بر سر زنان و شکوه کنان به منزلمان آمد. ولی به قول شیدا فقط خودش را سبک کرد. عمه میگفت :
_آخه شما رو چه حسابی میخوای این دختره رو بفرستین بره ؟ اگه یارو آدم درست و حسابی نبود چی ؟
عمه حرف درستی میزد . این چیزی بود که همه ما بارها به آن فکر کرده بودیم ، اما جرات ابراز آن را نداشتیم و شیدا آن را به حساب حسادت او گذاشت . بعد از رفتن عمه به من گفت :
_چه حرفا ! بمونم زن پسر اوزگل اون بشم ،
آن لحظه دلم برای عمه سوخت. به شیدا گفتم :
_نه عزیزم کسی نگفته زن پسر عمه بشو. خواستگار خوب فراوونه
شیدا پوزخندی زد و گفت :.
_اره ، دیدم ! همون طور که برای تو فراوون بود.
با اخم به شیدا نگاه کردم و گفتم :
_موقعیت من با تو فرق میکرد. چرا نمیخوای این رو بفهمی ؟
شیدا با حالتی عصبی گفت :
_چه فرقی کرده ؟ گنج پیدا کردیم یا شانسمون برنده شده ؟
به او خیره شدم و گفتم :
_نه خیر ! مثل اینکه من هر چی بگم تو جور دیگه ای برداشت میکنی . منظورم اینه که حالا که حق انتخاب داری سعی کن درست انتخاب کنی.
شیدا بالافاصله گفت :
_من هم دارم همین کار رو میکنم . البته اگر دیگران بگذارند .
_یعنی کامران محبی بهترین انتخاب ؟
شیدا از جایش بلند شد و گفت :
_به نظر من که اره .
سپس از اتاق خارج شد. از پشت سر به او نگاه کردم و در دل گفتم " خدای من ! این چش شده ؟ چرا این جوری فکر میکنه ؟ " عاقبت بعد از دو ماه درگیری و خواهش و تمنا شیدا توانست حرفش را به کرسی بنشاند و عزیز و پدر را وادار به موافقت کند. نازنین که واسطه این جریان یا به قول عزیز آتش بیار معرکه بود با کامران تماس گرفت و بله عروس خانم را به اطلاع او رساند. کامران هم به خواهرش در شیراز زنگ زد و از او خواست به اتفاق چند تن از افراد فامیلش برای خواستگاری از شیدا به تهران و منزل ما بیایند. خواستگاری شیدا عجیب ترین خواستگاری بود که در تمام عمرم دیده بودم. نه از داماد خبری بود و نه از گل و شیرینی و تنها دو نفر از اقوام کامران برای خواستگاری به منزلمان آمدند که یکی از آنها خواهرش بود و دیگری عمویش . نام خواهرش کیهانه بود و تقریبا سی و خرده ای سنّ داشت. زنی بود خجالتی و کم حرف. چشم زاغ و سبزش شباهت زیادی با چشم کامران داشت. پوست سبزه و اندام لاغری داشت و هر چه عزیز به او میگفت با لهجه شیرازی غلیظ میگفت که شما صاحب اختیارید و گویا به جز این حرف چیز دیگری بلد نبود. عموی کامران مردی درشت اندام بود که کاملا معلوم بود خیلی وقت است از او خبر ندارد. او حتی گاهی اسم کامران را اشتباهی کامیار خطاب میکرد . حمید و نازنین هم به عنوان همه کاره کامران در مراسم حضور داشتند. به غیر از آن چهار نفر مرد دیگری همراه آنان بود که او را به عنوان یکی از آشنایان پدر حمید به ما معرفی کردند و من نفهمیدم آمدن او چه ربطی به کامران و این خواستگاری دارد. از طرف ما هم آقا یاسر و آقا برزو و عمه افسانه آمده بودند. البته عمه اعظم اولین کسی بود که برای مراسم خواستگاری دعوت شده بود اما او کسالت را بهانه کرده و نیامده بود.
خلاصه در آن مجلس تشریفاتی هر چه عزیز و پدر گفتند ، خانواده کامران ورد زبانشان "چشم " بود، پدر که فکر میکرد با گفتن مهریهٔ هزار و چهارده سکّه طلا سنگ بزرگی جلوی آنها انداخته است وقتی موافقت آنها را شنید خودش هم جا خورد. آن شب بعد از مطرح شدن تمام شرط و شروط قرار شد چند روزی مهلت بگیریم تا به اصطلاح عروس خانم فکر کند. در حالی که همه ما میدانستیم جواب شیدا از خیلی وقت پیش آماده است.ساعت از دوازده شب گذشته بود که همه مهمانان به جز خواهر و عموی کامران خداحافظی کردند و رفتند ، آن دو شب را همان جا سپری کردند و صبح روز بعد به قصد شیراز خانه را ترک کردند.
شب خواستگاری بعد از همه صحبتها قرار شد خواهر کامران چند روز بعد تلفن کند و جواب بگیرد ولی این چند روز به دو هفته کشید و شاید اگر پادرمیانی نازنین نبود تا به او زنگ بزند و بگوید چرا به ما زنگ نزده هیچ وقت یادش نمی افتاد این کار را بکند. شاید هم او فکر میکرد همین قدر که یک بار خودش را نشان بدهد کافی است . بعد از دو حفه خواهر کامران به منزلمان زنگ زد. من گوشی را برداشتم او بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
_جوابتون چیه ؟
آنقدر بی مقدمه و ناگهانی این کلام را به زبان آورد که ناخودآگاه خنده ام گرفت . بنده خدا خودش هم متوجه شد که چقدر ناشیانه صحبت کرده زیرا هول شد و گفت :
_یعنی عروس خانم بله گفته ؟
به او گفتم گوشی دستش باشد و بعد عزیز را صدا کردم تا با او صحبت کند. شیدا هم داخل اتاق بود . وقتی گوشی را به عزیز دادم به من گفت :
_کی بود؟
آهسته گفتم :
_خواهر آقا کامرانه زنگ زده جواب بگیره.
به وضوح سرخی مطبوعی روی چهره شیدا نشست. با حسرت به چهره زیبایش خیره شدم و به یاد آوردم پدر بزرگم همیشه او را عروسک فرنگی خطاب میکرد ، یعنی پدر بزرگ آن موقع فکرش را میکرد که روزی شیدا عروس فرنگ شود .شیدا با تمام توجه به عزیز نگاه میکرد عزیز نگاه نگرانی به او انداخت ، به این معنی که بهش چی بگم . شیدا هم که منظور او را فهمیده بود سرش را به طرفی خم کرد . عزیز نفس بلندی کشید و گفت :
_ان شا الله مبارکه.
شیدا لبخندی گوشه لبش نقش بست و نفس بلندی کشید که نشان از راحتی خیالش داشت. تا آن زمان به خاطر نداشتم هیچ مراسمی آنقدر به سرعت پیش برود. به محض اینکه عزیز موافقت شیدا را علام کرد هنوز یک هفته نشده بود که حمید به در منزلمان آمد و چکی به مبلغ یک میلیون تومان به عزیز داد و گفت :
_این پول رو آقا کامران چند روز پیش به حساب من حواله کرده که تازه همین امروز رسیده .
عزیز گفت :
_آخه برای چی ؟
حمید پاسخ داد :
_برای مخارج محضر و خرید و چه میدونم هر چی که لازمه.
عزیز از گرفتن امتناع کرد اما حمید به زور آن را به عزیز داد و گفت :
_من مامورم و معذور. اگر هم خواستید قبول نکنید من دیگه مسئولیت قبول نمیکنم . شما میدونید و دامادتون.
و بعد خداحافظی کرد و رفت و عزیز گیج و حیران به اتاق برگشت و چک را به من نشان داد . صبر کردیم تا شیدا برگردد. زیرا او هنوز به دانشگاه میرفت. عصر که برگشت عزیز چک را نشانش داد و جریان را برایش تعریف کرد. شیدا سرش را تکان داد و گفت که کامران قبلا این موضوع را به او گفته . عزیز با ناراحتی گفت :
_خب دختر چرا گذاشتی این کار رو بکنه. مگه ما نداشتیم؟
شیدا گفت :
_مسئله داشتن نداشتن نیست . کامران گفت برای مراسم عقد و گرفتن پاسپورت و ویزا بالاخره پول لازم میشه.
چهره عزیز درهم شد و بعد آهی کشید و چک را به طرف شیدا گرفت و گفت :
_بیا این پیش خودت باشه.
شیدا با ناراحتی گفت :
_اه عزیز چرا این جوری میکنید. آخه من این همه پول رو سر قبرم بذارم ؟
عزیز سگرمه هایش درهم رفت و گفت :
_خدا نکنه دختر این چه طرز حرف زدن ؟
شیدا گفت :
_آخه یک جوری میگید بیا این پولها پیش خودت باشه که آدم فکر میکنه نجس هستند.
عزیز گفت :
_تو چرا اینقدر بد بین شدی من کی این منظور رو داشتم. گفتم پیش خودت باشه بهتره ، شاید بخوای باهاش کاری کنی.
شیدا که برای تعویض لباس به اتاق دیگر میرفت گفت :
_نه خیر فعلا که چیزی لازم ندارم اگر هم داشتم از شما میگیرم .
عزیز به من نگاه کرد و با تأسف سرش را تکان داد. به خاطر ندارم هیچ وقت به اندازه روزی که شیدا رفت تا به دانشگاه درخواست انصراف بدهد حالم گرفته شده باشد. از صبح زود بیدار بودم و او را دیدم که به جای مانتوی بلند مشکی همیشگی آش مانتو شیک و گران قیمتی را که چند روز پیش خریده بود به تن کرد و جلوی آینه خودش را نگاه کرد سپس روسری زیبایی را که به همراه آن خریده بود به سرش انداخت و به من گفت :
_چطوره ؟ بهم میاد ؟
به ظاهر نشان دادم خوشحالم و گفتم:
_خیلی خوشگل شدی.
شیدا که از تعریف من خوشحال شده بود لبخندی زد و گفت :
_مرسی ، تو همیشه به آدم روحیه میدی.
گفتم :
_من همیشه واقعیت رو میگم.
شیدا بعد ازخداحافظی از من و عزیز به دانشگاه رفت . سر ظهر بود که برگشت. احساس کردم ناراحت است. صبر کردم تا لباسش را عوض کند و کمی خستگی در کند سپس از او پرسیدم :
_مثل این که زیاد سرحال نیستی ؟
سرش را تکان داد و گفت :
_اره خیلی ناراحتم.
_برای چی ؟
شیدا لبانش را جمع کرد و گفت :
_درخواست انصرافم رو دادم امور اداری دانشگاه .
_خب حالا باید صبر کنی با درخواستت موافقت بشه ؟
شیدا لبخندی زد و گفت :
_مگه درخواست کار داده ام . اینها از خدا شونه یکی انصراف بده. آنقدر آدم تو لیست انتظارشون هست که اگه یکی انصراف بده فوری جاش پر میشه.
_پس از چی ناراحتی ؟
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 03:42 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان