خاک غریب "فریده شجاعی" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

خاک غریب "فریده شجاعی"
زمان کنونی: 18-09-1395،09:37 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 51
بازدید: 1998

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: خاک غریب "فریده شجاعی"
ارسال: #1
خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خاک غریب
صفحه ۱ تا ۲۰
وقتی از در شرکت بیرون آمدم، حالم به قدری بد بود که نزدیک بود نقش زمین شوم. آن قدر دویدم که مغزم دستور ایستادن داد ، زیرا تپش دیوانه وار قلبم هشدار میداد اگر لحظه ای دیگر نأیستم ، خونی که با فشار وارد آن میشود رگ و پی اش را پاره خواهد کرد. ایستادم و در حالی که به سختی نفس نفس می زدم ، دستم را روی قلبم گذاشتم ، تا مبادا سینه ام را بشکافد و بیرون بیفتد ، با هر نفس گویی تیغی به ریه هایم می کشیدند گلویم به قدری خشک شده بود که صدای خس خس وحشتناکی از ورود و خروج هوا به گوشم میرسید، در عوض سر تا پایم خیس عرق شده بود و از آن حرارت بیرون میزد.
تا زمانی ایستادم که سوزشی که درون سینه ام احساس میکردم آرام شد. تازه آن موقع بود که متوجه شدم از شدت ترس مسیر را اشتباهی آمدم . نگاهی به انتهای کوچه انداختم ، نمیدانستم آخر آن به کجا راه دارد ، با خودم فکر کردم حتی اگر به جهنم هم ختم شود دیگر بر نمیگردم تا از جلو در آن شرکت لعنتی ردّ شوم ، ضعف شدیدی در پاهایم داشتم . با این حال به راهم ادامه دادم ، چون نمیتوانستم منتظر بمانم تا وسیله ای برسد و مرا سوار کند. آن کوچه نفرین شده در روزهای عادی هم خلوت بود ، چه رسد به آن روز که جمعه بود و پرنده هم پر نمیزد . بعد ازگذشتن از سر بالایی تند ، چشمم به خیابان اصلی افتاد و خیالم کمی راحت شد ، قدمهایم را تند تر کردم، به محض رسیدن به خیابان برای اولین خودرو سواری دست بلند کردم و گفتم :
_دربست
صدایم بد جوری میلرزید ، خودرو جلوی پایم نگاه داشت و من بدون حرفی در عقب را باز کردم و سوار شدم . راننده به عقب برگشت و گفت :
_کجا برم ؟
با حواس پرتی گفتم :
_خونه.......
و بعد بالا فاصله حرفم را اصلاح کردم:
_میدان بهارستان
راننده همچنان خیره نگاهم میکرد ، سرم را پایین انداختم و اخمهایم را در هم کشیدم ، در این فکر بودم که بمانم یا که پیاده شوم که شنیدم گفت :
_میشه دو هزار و پانصد تومان
نرخ را خیلی زیاد گفت ، اما من نه حال چانه زدن داشتم و نه حوصله پیاده شدن ، سرم را تکان دادم و زیر لب گفتم:
_باشه
آن لحظه تنها چیزی که می خواستم این بود که زودتر از آنجا دور شوم .
با حرکت خودرو نفس بلندی کشیدم ، اما چیزی از ناراحتی ام کم نکرد ، هر قدر سعی میکردم به چیزی فکر نکنم ، نمیتوانستم لحظه لحظه صحنه های شرکت از جلوی چشمانم رّد میشد ، با خودم فکر می کردم ، بروم کلانتری و شکایت کنم ، اما بعد به خودم گفتم : " تا من برم کلانتری و سه ساعت توضیح بدم که چه شده ملکی کاسه کوزه اش را جمع کرده " تازه مگه شکایت به همین راحتیه ؟ " به محض اینکه بگم چه اتفاقی افتاده ، اول از همه از خودم می پرسن روز جمعه توی شرکت خصوصی چه غلطی می کردم . بعدشم تشکیل پرونده و دادسرا..... اوه ولش کن ، بهتر از خیرش بگذرم. به آبروریزی اش نمی ارزید. از حرص دندانهایم را به هم فشردم و نیشگونی از پایم گرفتم و به خودم گفتم " خاک بر سرت که هر چی سرت بیاد حقته " بیشتر از هر کسی از خودم شاکی بودم که چرا مثل گوسفند سرم را پایین انداخته و فرار کرده بودم . حالا که از مهلکه جان سالم به در برده بودم ، حس شجاعتم گل کرده بود و فکر میکردم باید می ماندم و حق آن مردک پست و بی شرف را کفّ دستش می گذاشتم . اما آخر چطوری ؟ با ششه مشروبی که روی میزش بود به سرش می کوبیدم ، یا داد و فریاد می کردم تا مردم جمع شوند و آبرویش برود ، یا با ناخنهایم پوست صورتش را را می کندم . خودم بهتر از هر کسی میدانستم هیچ وقت آدم این کار نبوده و نیستم آن لحظه از شخصیت آرام و متینم متنفر بودم و خودم را آدم شل و وارفته ای می دیدم ، نفرتی که نسبت به خودم احساس میکردم باعث شده بود بدون اینکه بفهمم نفس نفس بزنم . صدای راننده چون شوکی تکانم داد .
_خانم چیزی شده ؟
از حرف او جا خوردم ، سر جایم کمی جا به جا شدم و او را دیدم که از داخل آینه نگاهم میکند با قیافه ای جدی گفتم :
_نه خیر
و سرم را چرخاندم و مشغول تماشای خیابان شدم هنوز لحظاتی نگذشته بود که پرسید :
_گفتی کجا میری ؟
احساس خشمی شدید در دلم میجوشید ، بدون اینکه سرم را به چرخانم گفتم :
_میدان بهارستان .
شنیدم که گفت:
_خونتون اونجاست ؟
با نفرت به او که از داخل آینه به من زل زده بود نگاه کردم و گفتم :
_فکر نمیکنم به شما مربوط باشه اگر می بینید بدون حرف زدن نمیتونید رانندگی کنید همین جا نگاه دارید من پیاده میشم شما هم به دنبال یک هم صحبت دیگه بگردین.
مرد که انتظار شنیدن این حرف را نداشت خیلی جا خورد ، با من من گفت :
_و اله منظوری نداشتم ، دیدم ناراحتین گفتم حرف بزنم شاید کمی آروم بشین.
با همان لحن تند گفتم :
_لازم نیست شما راهتون رو برید .
مرد دیگر چیزی نگفت و به رو به رو خیره شد .
از اینکه با آن لحن با راننده که مرد مسنی بود صحبت کرده بودم احساس ناراحتی می کردم ، صدائی از درونم سرزنشم میکرد " چته سگ بستی ، بنده خدا یک سئوال کرد ، اون جای پدرته " و همان لحظه با خودم فکر کردم " مگه ملکی هم جای پدرم نبود پس چرا ....." با فکر کردن به این موضوع بار دیگر دچار دلهره و اضطراب شدم به طوری که احساس تهوع پیدا کردم با بی قراری دسته کیفم را میان پنجه هایم فشار می دادم . لحظه ای از فکرم گذشت از راننده به خواهم نگاه دارد تا پیاده شوم ، اما زود منصرف شدم و فکر کردم بهتر است زودتر به خانه بروم ، نگاهم را به خیابان دوختم و آرزو کردم هر چه زودتر آن دقایق نحس بگذرد .
راننده خوردو را سر خیابان منزلمان نگاه داشت و با لحن سنگینی گفت :
_خانم برم داخل کوچه ؟
گفتم :
_نه پیاده میشم .
سپس کیف پولم را در آوردم تا کرایه را حساب کنیم وقتی پولهایم را شمردم ، قلبم فرو ریخت و خدا را شکر کردم که راننده بیشتر کرایه نخواسته بود ، زیرا تمام محتویات کیفم درست دو هزار و پانصد و پنجاه تومان به اضافه چند بلیط اتوبوس بود . پول را به طرف مرد دراز کردم و او با ابروانی گره خورده و قیافه ای طلبکار آن را از دستم گرفت . من نیز بدون صحبتی از خودرو خارج شدم ، داخل کوچه نگاهی به ساعتم انداختم ، ده دقیقه به یازده قبل از ظهر بود ، هم دلشوره داشتم و هم از گرسنگی دلم ضعف میرفت . خلاصه حال بدی داشتم ، به طوری که پاهایم نای راه رفتن نداشت . می دانستم رنگ و روی درستی ندارم . با خودم گفتم : "ای کاش یک آینه داشتم ، می دیدم اوضاعم تا چه حد خراب است . تا موقع که به خانه برسم مرتب از خودم می پرسیدم : "اگه عزیز گفت چرا رنگ و روت پریده چی بگم ؟" و به جای فکر کردن درباره پاسخ آن مرتب چهره ملکی جلوی چشمم میآمد . میدانستم تا خودم حرفی نزنم کسی چیزی نمیفهمد . اما ترسم این بود که مبادا خودم را لو بدهم . تا آنجا که عزیز را می شناختم اگر به چیزی شک میکرد آن قدر پا پی ام میشد که مجبور شوم تمام ماجرا را برایش تعریف کنم . به هیچ وجه دلم نمی خواست کسی از این موضوع چیزی بفهمد ، نه اینکه بترسم سرزنشم کنند ، بلکه نمیخواستم حس اعتمادی که تا آن موقع نسبت به من داشتند از بین برود.
جلوی در خانه ایستادم تا به بهانه در آوردن کلید افکارم را متمرکز کنم . بعد از چند لحظه کلید را داخل قفل انداختم و در را باز کردم . به محض اینکه پایم را به حیاط گذاشتم تمام اضطراب و عصبانیتم تبدیل به ترسی کشنده شد که راه نفسم را بند می آورد . انگار تازه به عمق موضوع پی برده بودم . با اینکه به خیر گذشته بود ، با خودم فکر میکردم ، اگر به فکرم نمی رسید فرار کنم چه اتفاقی می افتاد ؟ نگاهم به بوته گل سرخی افتاد که به یاد مادرم نامش را شکوفه گذاشته بودم . لحظه ای احساس کردم مادر در هیبت آن بوته ، غریبانه و مغموم به من خیره شده است . شرمگین و غمزده نگاهم را از آن گرفتم و با شتاب به طرف ساختمان رفتم . به محض گرفتن دستگیره در راهرو متوجه شدم قفل است . هیچ وقت تا این اندازه از بخت و اقبال راضی نبودم . خیالم راحت شد که مدتی فرصت دارم تا با احساس بدی که همه وجودم را پر کرده کنار بیایم . میدانستم هر وقت عزیز منزل نیست ، کلید را زیر موکت جلوی در میگذارد خم شدم و کلید را برداشتم . داخل راهرو که شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که بروم حمام تا آن احساس بد و چندش آوری را که در اثر تماس دستهای کثیف ملکی وجودم را گرفته بود با آب بشویم . کیفم را به طرفی پرت کردم و یکراست به طرف حمام رفتم .
شیر آب را که باز کردم آب ولرمی از آن جاری شد . دوش را باز کردم و بدون اینکه احساس سرما کنم زیر آن رفتم گویا تنفری که وجودم را به آتش کشانده بود ، مانع از این میشد که سرمای آب را حس کنم . همراه با آبی که به سر و رویم فرود می آمد . بغض فرو خورده ام سر باز کرده بود . هیچ وقت از گریه خوشم نمی آمد و آن را نهایت ضعف یک انسان میدانستم . اما در آن لحظه به خودم حق میدادم که با تمام وجود گریه کنم ، زیرا احساس میکردم شخصیتم تا نهایت ابتذال پایین آمده است . از خودم پرسیدم : " به چه گناهی مستحق چنین رفتاری بودم ؟" تا جایی که خودم را می شناختم هیچ وقت سعی نکرده بودم کاری کنم که به کسی اجازه سؤ استفاده بدهم . پس کجای کارم اشتباه بود که ملکی در موردم این چنین فکر کرده بود ؟ سوالم احتیاج به جواب نداشت چون خودم تا حدی پاسخ آن را فهمیده بودم . سادگی و حماقتم ، ملکی هم این را خوب فهمیده بود . احساس میکردم هیچ وقت نمیتوانم خودم را ببخشم . گریه میکردم و در آن حال نیز با صدای بلند خودم را سرزنش میکردم : " خدا لعنتت کنه شیوا ، یعنی تو اینقدر خری که نفهمیدی برای چی ملکی گفت روز جمعه بری شرکت ؟ خاک بر سرت که تا آخرین لحظه هم باورت نمیشد ملکی آدم بدی باشه .... " آب هر لحظه سرد تر می شد . اما هنوز از سرمای آن چیزی نمی فهمیدم ، فقط لحظه ای به خودم آمدم و صدای عزیز را شنیدم که مرا به نام می خواند :
_ شیوا.... شیوا....
تکان سختی خوردم و به خود آمدم در حالی که دستم را جلوی دهانم میگرفتم دعا کردم که صدای صحبت و گریه ام آنقدر بلند نبوده باشد ، که عزیز آن را شنیده باشد ، تازه آن وقت بود که از سردی آب بدنم به لرزه افتاد . شیر آب را بستم در حالی که سعی میکردم به صدایم آهنگ طبیعی بدهم گفتم :
_بله عزیز اینجا هستم .
صدای عزیز از پشت در حمام به گوشم رسید که میگفت :
_شیوا تو اون تویی؟
جواب دادم :
_اره عزیز، میخواستم یک دوش بگیرم .
عزیز گفت :
_آب سرد ، می چایی ، چند دقیقه صبر کن آبگرمکن رو روشن کنم.
وارد رختکن شدم و گفتم :
_ نمیخواد عزیز ، دیگه آمدم بیرون.
و حوله را به دور خودم پیچیدم . سرما در عمیق ترین نسوج بدنم نیز نفوذ کرده بود ، به طوری که نمیتوانستم مانع از به هم خوردن دندانهایم شوم . در همان موقع از آینه داخل رختکن چشمم به خودم افتاد . از دیدن چهره باد کرده و چشمان خون گرفته ام وحشت کردم ، لبانم از بس کبود شده بود ، هیبت ترسناکی پیدا کرده بودم . به این فکر بودم که مدتی آنجا بایستم تا بلکه قیافه ام حالت عادی پیدا کند . در این موقع صدای تلفن مثل معجزه ای بود که به دادم رسید . میدانستم بهترین فرصت فراهم شده تا موقعی که عزیز سرگرم جواب دادن به تلفن است ، به بهانه پوشیدن لباس به اتاق بروم و سر و سامانی به قیافه بهم ریخته ام بدهم . لحظه ای صبر کردم ، به محض اینکه سلام و احوال پرسی عزیز را شنیدم از حمام خارج شدم و در حالی که حوله را جلوی صورتم کشیده بودم ، وانمود کردم در حال خشک کردن موهایم هستم ، از همان جا به او سلام کردم و به سریع داخل اتاق شدم . صدای عزیز را شنیدم که گفت :
_علیک سلام ، پس چرا این جوری آمدی بیرون ؟
گفتم :
_الان لباس میپوشم.
عزیز گفت:
_نه با شیوا بودم ، خوب میگفتی بزور باهاش حرف بزنه .....
فهمیدم عمه اعظم تلفن کرده ، بعد از پوشیدن لباسم جلوی آینه رفتم و با کمی کرم پودر و روژ لب چهره متعادلی برای خودم ساختم ، اما نتوانستم برای قرمزی چشمانم کاری کنم ، صحبت عزیز و عمه مثل همیشه طولانی شد و این فرصت خوبی بود تا نقابی از خونسردی بر چهره ام بکشم ، عزیز که از عمه خداحافظی کرد ، اولین چیزی که پرسید این بود که :
_پس چرا زود آمدی ؟
با اینکه میدانستم چنین سوالی میکند ، اما موقع جواب دادن هول شدم به طوری که خودم نفهمیدم چه گفتم . گویا عزیز هم در فکر دیگری بود زیرا متوجه پاسخ بی سر و تهی که داده بودم نشد و گفت :
_چی بگم از دست این دختره.
با تعجب به عزیز نگاه کردم چون فکر کردم منظورش من هستم . اما وقتی او را در فکر دیدم گفتم :
_چی شده عزیز ؟
عزیز که از فکر در آمده بود به من نگاه کرد و گفت :
_چرا با آب سرد خودت رو شستی ؟ نمیگی توی این هوای سرد زکام میشی ؟
گفتم :
_آب ولرم بود.
عزیز گفت :
_حالا چه احتیاجی بود بری حموم ؟ مگه دیروز حموم نبودی. ؟
همان لحظه جوابی به ذهنم رسید و گفتم :
_داشتم می آمدم یک ماشین چرخش افتاد توی یک چاله ، بهم آب پاشید .
بارانی که شب گذشته آمده بود باعث شد عزیز حرفم را باور کند برای اینکه ذهن او را از خود منحرف کنم پرسیدم :
_عمه حالش چطور بود ؟
عزیز گفت :
_بد نبود .
گفتم :
_چیزی شده ؟
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_چیز تازهای نیست ، همون حرفهای همشگی. از دست زن اریا مینالید ، بدبختی نه اعظم کوتاه میاد نه این دختر سر سازش داره .
گفتم :
_ حالا چی شده ؟
عزیز گفت :
_چی میخواستی بشه ؟ اریا و مهشید باز هم با هم دعواشون شده ، دختره هم قهر کرده رفته خونه داداشش .
عزیز بعد از گفتن این حرف از جا بلند شد و گفت :
_برم یک چایی داغ برات بیارم گرم بشی .
بعد از خوردن ناهار جلوی بخاری دراز کشیدم ، اما هر کاری کردم خوابم نبرد ، چشمانم را بستم و به فکر فرو رفتم . نفهمیدم چقدر طول کشید که با شنیدن صدای خشی خشی چشمانم را باز کردم و عزیز را دیدم که آرام و بی صدا در حال آماده شدن است ، گفتم :
_عزیز کجا ؟
او که فکر میکرد خوابیده ام به طرفم برگشت و گفت :
_بیدار شدی مادر ؟
سرم را تکان دادم و نشستم ، عزیز در حالی که لنگه دیگر جورابش را به پا میکرد گفت :
_می خوام برم امامزاده یحی زیارت ، خیلی وقته سر خاک آقا جونت نرفتم . دوست داری بیائ ؟
با این که حال نداشتم ولی برای اینکه ناراحت نشود گفتم :
_اگه تنها هستید بیام .
گفت :
_نه مادر تنها نیستم ، شوکت خانم و عروسشم میان .
گفتم :
_پس باشه یک دفعه دیگه . امروز زیاد سر حال نیستم .
عزیز با گفتم یا علی از جایش بلند شد و گفت :
_باشه مادر استراحت کن . من هم تا غروب بر میگردم .
پرسیدم :
_شا م چی بپزم ؟
_هیچی ، از ظهر غذا مونده.
خیالم راحت شد ، عزیز در حالی که سجاده نماز را در کیف دستی اش می گذاشت گفت :
_فقط نزدیک اومدن بابات که شد ، سماور رو روشن کن ، حواست باشه یک وقت دود نکنه ، یادت نره مادر . بابات به محض اینکه خونه بیاد چایی میخواد . میدونی که ؟
_خیالتون راحت باشه .
به محض اینکه عزیز در کوچه را پشت سرش بست احساس کردم تمام غمهای دنیا را به دلم ریختند . مدتی سرم را به تماشای تلویزیون گرم کردم . ولی عاقبت خسته شدم و آن را خاموش کردم ، سپس بلند شدم و گشتی در اتاق زدم ، نه کاری برای انجام دادن بود و نه من حوصله داشتم . آفتاب کم کم پایین میرفت و این به دلگیری ام بیشتر می افزود . لبه پنجره نشستم و با بی حوصلگی مشغول تماشای حیاط شدم با خودم فکر میکردم هیچ چیز تازه ای برای دیدن وجود ندارد . اما برخلاف تصورم ، وقتی خوب نگاه کردم چیزهایی دیدم که تا آن لحظه هیچ وقت به آنها دقت نکرده بودم . طفلی مادر بزرگم حق داشت آن همه دلواپس از بین رفتن این خانه باشد ، زیرا هر روز از این زاویه رو به حیاط نگاه میکرد . اولین چیزی که توی ذوق میخورد نمای زشت دیوار سیمانی حیاط بود ، سر تا سر دیوار بر اثر رطوبت ناشی از باران شوره زده بود ، چند جای دیوار ترک خورده بود و بعضی جاها هم پوک شده و ریخته بود و آجرها به طرز زننده ای بیرون زده بود ، چشم از دیوار برداشتم و به کفّ حیاط نگاه کردم . موزاییکها کفّ حیاط هم دست کمی از دیوار نداشت . بیشتر آنها لق شده بود و وقتی پا روی آن میرفت مثل الا کلنگ حرکت میکرد . چند جا هم نشست کرده بود و گود شده بود ، به طوری که وقتی باران میبارید ، داخل چاله ها آب جمع میشد ، ولی هیچ کدام از این خرابی ها به اندازه دیدن باغچه مرا متاثر نمیکرد . باغچه ای که زمانی پر از گل و گیاه بود اکنون به تلی از خاک سفت مبدل شده بود . قرنیز لب باغچه از چند جا شکسته شده و از آن همه سبزی و طراوت تنها بوته گل سرخ هرس نشده ای باقی مانده بود که به طرزه زننده ای کج و معوج بود . تازه فهمیده بودم چرا هر وقت عزیز پشت پنجره میایستاد ، با نگاهی غمگین و افسرده از آقا جون یاد میکرد و برای او رحمت میفرستاد. بدون شک عزیز با خودش فکر میکرد اگر آقا جون زنده بود ، هیچ وقت خانه ای که این همه دوستش داشت به این روز نمی افتاد . به حقیقت هم چنین بود ، زیرا هیچ وقت به یاد نداشتم تا قبل از فوت آقا جون ، حیاط و باغچه را چنین ویران و برهوت دیده باشم . دیدن باغچه خالی ، جای آقا جون را بیشتر نمایان میکرد . به یاد او فاتحه ای خواندم و یاد روزهای خوبی افتادم که او هنوز زنده بود .
آقا جون عاشق گل و گیاه بود و در همین باغچه فسقلی ، تا جا داشت گل و گیاه کاشته بود . یادم آمد وقتی ده سالم بود یک درخت توت پیوندی وسط باغچه بود که وقتی من و ایدا و نادیا ، دختر عمه هایم به هم می رسیدیم ، نه رحمی به توتهای کال آن میکردیم و نه ملاحظه سبزی هایی که عزیز داخل باغچه کاشته بود. من یکی ، هیچ وقت از مزه توت قرمز خوشم نیامده بود ، یعنی اصلاً مزه ای نداشت ، فقط از این خوشم میآمد که با آن لبها و زبانم را بنفش کنم ، البته گاهی هم لک بنفش روی لباسم باقی میماند که کفر مادر را حسابی در میآورد . یادش به خیر ، هر وقت عزیز ما را میدید که مانند دسته ای گوسفند وارد باغچه میشویم و سبزی هایش را لگد میکنیم ، کلی دعوایمان میکرد . آن وقت بود که آقا جون که در مهربانی نظیر نداشت ، پا در میانی میکرد و خطاب به عزیز میگفت : " ثریا خانم ، به خاطر چند تا دونه سبزی بچه هام رو ناراحت نکن " اما عاقبت غر غرهای عزیز باعث میشد آقا جون درخت توت را بکند و جای آن یک درخت نارنج بکارد.
مزه گس نارنج کال و حتی رسیده اش به مذاق هیچ کدام از ما بچه ها خوشایند نبود واگر نه میوه های آن ، آنقدر نمیماند که نارنجی شود و زیبایی حیاط را دو چندان کند . بدون شک آقا جون هم میدانست چه چیزی بکارد که از دستبرد نوه های بازیگوشش در امان بماند . نگاهم به باغچه خشک و بی حاصل خیره ماند و با خودم گفتم : "حالا کجایی اقاجون ؟ نمیدونم اگه بودی بازم این شعر رو میخوندی :


در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

این شعر همیشه تکه کلام آقا جون بود . اولین بار که این شعر را از دهان او شنیدم هفت ، هشت سالم بود. آن روز من و شیدا داخل حیاط بازی می کردیم ، اقاجون می خواست برای خرید بیرون برود قبل از رفتن ، لحظه ای جلوی باغچه ایستاد و با لذت به باغچه پر گلش نگاه کرد و بعد این شعر را زمزمه کرد.تن خوش آهنگ صدای او آنقدر به مذاقم خوش آمد که رفتم کنارش او نیز با لبخندی که جذابیت چهره نورانی اش را بیشتر میکرد به من نگاه کرد ، پرسیدم :
_اقاجون معنی این شعر چیه ؟
دستش را دور شانه ام گذاشت و مرا به خورد فشرد و گفت :
_یعنی این که هر جا سبزی باشه صفا هست ، عشق هست ، نور هست ، زیبایی هست و وقتی تمام اینا باشه خدا هم اونجا تجلی پیدا میکنه . چون خدا توی تمام این زیبایی هست . حالا فهمیدی بابا جون ؟
آن موقع زیاد متوجه معنی حرفش نشدم. اما بعدها معنی واقعی آن را فهمیدم ، چشمانم را بستم تا باغچه *** و بی بهره حیاط بیش از آن به من دهن کجی نکند و به یادم نیاورد که دیگر صفای در این کلبه نیست. پشت پلکهای بسته چشمانم روزهایی را به یاد آوردم که روی صندلی پایه بلندی کنار میز کار آقا جون می نشستم و به دستهای او که با مهارت روی ورقه ای مس و برنز نقشهای زیبایی میزد خیره می شدم ، چهره مهربان و ساعی و صدای گرم و دلنوازش هنگامی که عینکش را تا نوک بینی اش پایین آورده بود و همراه با صدای تق تق کوبیدن قلم بر روی فلز با صدای بمی غزل می خواند ، در گوشم می پیچید. وقتی در نظرم آمد اتاق کار او در زیر زمین اینک تبدیل به انباری شده و در آن وسایل کهنه و بدرد نخور جای گرفته ، دلم مثل اسفنج فشرده شد . چشمانم را باز کردم بار دیگر اسف بار حیاط را از نظر گذراندم ، بی خود نبود که هر وقت عمه هایم به آنجا می آمدند ، مرتب زیر گوش عزیز می خواندند که خانه را بفرشد و یک آپارتمان نو ساز بخرد ، اکنون دیگر متوجه معنی گوشه و کنایه های آنها شده بودم . مثلا چند روز پیش که عزیز از عمه اعظم خواست به شوهرش آقا برزو بگوید از آشناهایی که دارد بپرسد هزینه آسفالت پشت بام چقدر میشود ، عمه اعظم که گویا دل پر داشت پشت چشم نازک کرد و گفت :
_مادر دست بردار ، خرج کردن برای این خونه مثل ریختن پول توی چاه بی ته میمونه ، والله والله این خونه دیگه عمر ش رو کرده ، می دونم اینجا رو دوست داری ، اما باید به فکر آبروی بقیه هم باشی ، به خدا من یکی هر وقت عروس ها و دامادم میخوان بیان اینجا ، دلم هری میریزه، میترسم سرکوفت اینجا رو به بچه هام بزنن.
آن روز وقتی این حرف را شنیدم از حرص دندانهایم را به هم فشردم و با خودم فکر کردم چقدر بی ملاحظه است ، اما اکنون کمی به او هم حق میدهم ، طبیعی بود که از آن همه خرابی و فقر جلوی داماد و عروس بزرگش که از قضا از خانواده های ممتمول و سر شناس بودند ، خجالت بکشد ، البته بیشتر به عزیز هم حق میدادم که نتواند دل از آن همه خاطره بکند ، زیرا خود من ، شاید نه به اندازه او ، اما بی نهایت از این خانه خاطره داشتم و چه خاطرات شیرینی !


فصل ۲


پدرم آخرین فرزند و تنها پسر آقا جون و عزیز بود قبل از او عمه اعظم و بعد عمه افسانه به دنیا آمده بودند ، عمه اعظم که اولین دختر خانواده بود ، دو پسر به نامهای ارشیا و اریا و یک دختر به نام آیدا داشت ، عمه افسانه نیز یک دختر و یک پسر به نامهای نادیا و نادر داشت که نادیا یک سال از من بزرگ تر و نادر یک سال از شیدا کوچک تر بود .
خیلی کم پیش می آمد جمعه ای بگذرد و ما برای دیدن عزیز و آقا جون به منزلشان نرویم ، بیشتر اوقات یکی از عمه ها و گاهی هر دویشان آنجا بودند ، در یکی از روزهائی که همگی دور هم جمع بودیم ماجرایی پیش آمد ، که مرا کم و بیش از دنیای بچگی بیرون آورد ، از همان روز به بعد فهمیدم مورد توجه ارشیا قرار دارم و تازه فهمیدم چرا هر وقت او دور و بر من میچرخد بقیه مرموزانه لبخند میزنند.
آن روز من و نادیا و شیدا روی پله های ایوان نشسته بودیم و داشتیم دفتر دیکته نادیا را که پر از نمره بیست و ماه و ستاره های براق بود نگاه میکردیم که یک مرتبه زنگ در حیاط به صدا در آمد ، شیدا دوید و در را باز کرد ، ابتدا آیدا وارد شد و پشت سر او عمه اعظم و آقا برزو و آخر از همه آریا داخل حیاط شد ، عمه خم شد و شیدا را بوسید ، من و نادیا از جلو راه بلند شدیم و با هم سلام کردیم ، عمه با ما نیز احوال پرسی کرد و صورتمان را بوسید . سپس با دیدن عزیز که برای استقبال از راهرو بیرون میآمد از پله ها بالا رفت ، آقا برزو مثل همیشه که ما را دید تکرار کرد :
_ به به چه دخترای گلی ، ببینم کدومتون عروس من میشید ؟
من و نادیا خیلی خجالت کشیدیم ، ولی شیدا که بچه تر بود شروع کرد به خندیدن ، همان لحظه نگاهم به اریا افتاد که با لبخندی موذیانه ای به من و نادیا نگاه میکرد . اریا آن وقتها پسر شروری بود با جثه ای نسبتا درشت تر از سنش و چشمانی که از آن شیطنت می بارید ، چشم از او برداشتم و به شیدا اخم کردم ، با اینکه از آمدن آیدا خوشحال بودم ، اما فکر میکردم ای کاش عمه اعظم نمیآمد ، یا اینکه اریا را با خود نمی آورد ، زیرا میدانستم آن قدر ما را اذیت میکند که به هیچ کداممان خوش نگذره.
آن روز مادرم موهایم را بافته بود و انتهای آن را با روبان سفیدی که خالهای قرمزی به رنگ لباسم داشت بسته بود . اریا هر وقت چشم بقیه رو دور میدید یا موهایم را می کشید و یا زبانش را برایم در میآورد ، هر چقدر از ارشیا خوشم میآمد از اریا متنفر بودم . البته تنها من نبودم که از او آزار می دیدم ، آیدا و نادیا هم از اذیت های او در امان نبودند ، منتها بلد بودند چطوری کولی بازی در بیاورند و با جیغ و داد او را کتک بزنند. کاری که من هیچ وقت نمیتوانستم آن را انجام دهم . یعنی هیچ وقت رویم نشد ، جلوی کسی با صدای بلند گریه کنم ، چه برسد به داد و هوار و کولی بازی که دیگر جای خود داشت ، با آمدن آیدا مثل همیشه به سراغ خاله بازی رفتیم و بساطمان را پهن کردیم ، آیدا یک گوشه ایوان بساطش را پهن کرد ، نادیا هم یک گوشه دیگر و من هم همان جلوی راه تکه موکتی را که از عزیز گرفته بودم پهن کردم و چند تکه وسایلی را که از عزیز برای بازی گرفته بودم کنار آن چیدم از همان ابتدای بازی اریا مثل همیشه شروع کرد به اذیت و آزار ، آنقدر رفت و آمد و هر بار یا یکی از وسایلمان را برداشت و یا میوه هایمان را خورد که بالاخره بازی مان را بهم ریخت ، بعد از اینکه آیدا برای شکایت پیش عمه رفت ، او فقط گفت :
_اریا اذیت نکن مادر ....
همین و چقدر هم اریا حرف گوش کرد ! وقتی دیدیم خاله بازی با وجود آفتی مثل اریا فایده ندارد ، اسباب بازیها را جمع کردیم و رفتیم پیش بقیه ، اریا هم که خیالش
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:35 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۲۰ تا ۴۰
راحت شده بود بازی ما را بهم ریخته شرش را کم کرد و رفت توی کوچه ، بعد از رفتن او دیگر هیچ کداممان حال و حوصله پهن کردن بساط خاله بازی را نداشتیم و قرار شد قایم باشک بازی کنیم ، ده، بیست ،سی ، چهل آوردیم و نادیا گرگ شد به محض اینکه او چشم گذاشت آیدا به طرف اتاق دوید ، من هم برای پنهان شدن حیاط را انتخاب کردم و از پله های زیر زمین پایین رفتم و جلوی اتاق کار آقا جون ایستادم . همان لحظه اریا داخل حیاط شد و با دیدن من لبخندی زد . دستم را به نشانه سکوت جلوی دهانم گذاشتم و با التماس به او اشاره کردم جایم را لو ندهد. آریا موذیانه لبخند زد و سرش را تکان داد ، بعد هم از پله های زیرزمین پایین آمد. خیلی ترسیدم به خصوص که لبخندش نشان میداد نقشه ای برایم کشیده است ، سعی کردم بدون اینکه خودم را ببازم بفهمم چه نقشه ای در سر دارد ، آریا با صدای آهسته ای گفت :
_می خوای لوت ندم ؟
نگاهی به بالا انداختم و سرم را خم کردم ، گفت :
_به یک شرط
همچنان به او نگاه میکردم او که منتظر بودبگویم چه شرطی وقتی دید ساکتم خودش گفت :
_به این شرط که بگذاری مثل فیلمهای خارجی لب بگیریم.
چشمانم از شدت تعجب گرد شد و هاج و واج به او نگاه میکردم آن موقع نمیدانستم منظور او از این حرف چیست ، اما احساسی به من میگفت که چیز خوبی از من نخواسته است ، با تعجب گفتم :
_چی کار کنی ؟
کمی جلو آمد و آهسته گفت :
_یعنی بگذاری مثل خارجی ها ببوسمت !
مثل برق گرفته ها به خود لرزیدم و با تمام بچگی فهمیدم آریا کار شنیعی از من خواسته است.
خواستم بالا بروم که با دستش راهم را بست ، بلافاصله از ترس به گریه افتادم و در همان حال گفتم :
_به عمه میگم .
احساس کردم از حرفم جا خورد ، اما خیلی زود به خود مسلط شد و گفت :
_جرات داری بگو تا من هم به آقا جون بگم شیشه مرکبش رو شکستی.
من که روحم از این موضوع خبر نداشت لحظه ای گریه از یادم رفت ، به او نگاه کردم و گفتم :
_به خدا من این کار رو نکردم .
آریا با بدجنسی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
_ولی اگه من بگم همه باور میکنند.
باورم شد این کار را میکند ، می دانستم او آنقدر بد جنس است که هر کاری ازش بر می آید ترسم از این بود که حرفش را باور کنند و هر چقدر قسم بخورم که من این کار را نکردم کسی باور نکند ، آریا هم که فهمیده بود حسابی ترسیده ام گفت :
_اگه میخوای نگم باید بگذاری .....
و به جای باقی حرفش دستش را به لبانش زد . بار دیگر زدم زیر گریه و مثل همیشه آهسته و بی صدا آریا هم که از آزار و اذیت من لذت میبرد ، روبان موهایم را از انتهای گیسم کشید و آن را به زمین انداخت ، همانطور که گریه میکردم خم شدم و روبانم را برداشتم . از خوش شانسی من همان موقعه ارشیا از در وارد شد ، خوشبختانه آریا هنگام داخل شدن به خانه در حیاط را نبسته بود .
ارشیا با دیدن من و آریا جلوی در اتاق آقا جون خیلی تعجب کرد ، ابتدا به من و سپس به آریا نگاه کرد و گفت :
_اینجا چه خبره ؟
متوجه چهره آریا شدم که حسابی سرخ شده بود و بالافاصله از پله ها بالا رفت ، درست روی آخرین پله ارشیا یقه اش را گرفت و گفت :
_وایسا ببینم چه غلطی میکردی ؟
آریا گفت :
_به خدا هیچی !
ارشیا گفت :
_پس چرا شیوا گریه میکنه ؟
آریا شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت .ارشیا به من نگاه کرد و گفت :
_شیوا بیا بالا ببینم .
اشکهایم را پاک کردم و بالا رفتم . ارشیا گفت :
_چه کارت کرده ؟
بدون اینکه بفهمم حرف خوبی نمیزنم تند تند گفتم :
_می خواد به آقا جون بگه من شیشه مرکبش رو شکستم ، بعدش هم به من گفت اگه ....
آریا شلوغش کرد و برای اینکه من باقی حرفم را نزنم تند تند شروع کرد به صحبت کردن و گفت :
_خودم دیدم شوا شیشه مرکب آقا جون رو شکست ....
ارشیا با اخم به او نگاه کرد و گفت :
_خفه شو ببینم چی میگه !
سپس به من نگاه کرد و گفت :
_خوب میگفتی ؟
همان موقع چشمم به آریا افتاد که با اشاره و تهدید از من میخواست چیزی نگویم ، لحظه ای برای گفتن تردید کردم اما ارشیا که متوجه شده بود گفت :
_بگو شیوا جون ، چی بهت گفت .؟
با اینکه از تهدیدهای آریا می ترسیدم ولی نگاهم را مستقیم به ارشیا دوختم و گفتم :
_به من گفت مثل فیلمهای خارجی .... بوسم ....
از دیدم چهره درهم ارشیا نتوانستم حرفم را ادامه بدهم ، اما ارشیا که مطلب را گرفته بود چنان سیلی محکمی به صورت آریا خواباند که او چند متری آن طرف تر پرت شد و تا ارشیا خواست قدمی به سوی او بردارد مثل فنر از جا پرید و به طرف کوچه فرار کرد ، از واکنش ارشیا چنان ترسیده بودم که با چشمانی از حدقه در آمده به او نگاه میکردم ، ارشیا آن قدر عصبانی بود که میدانستم اگر آریا فرار نمیکرد کتک مفصلی نوش جان کرده بود ، وقتی ارشیا به طرفم آمد از ترس قدمی به عقب برداشتم . فهمید ترسیده ام لبخند کمرنگی زد تا به من اطمینان بدهد که کاری با من ندارد ، بعد گفت :
_شیوا جون برو دست و صورتت رو بشور بریم داخل خونه.
بالافاصله به طرف شیر حیاط رفتم و به صورتم آب زدم ، وقتی کارم تمام شد جلو آمد و آهسته گفت :
_کتک آریا مونده, بعد کاری میکنم که دیگه جرات نکنه از این حرفای بد بزنه.
بعد لبخندی زد و گفت :
_اونم به دختر دایی خوشگل من.
خیالم راحت شد که من از گناه آریا مبرا هستم برای تبرئه خودم از گناهی که آریا به گردنم انداخته بود گفتم :
_به خدا من شیشه مرکب آقا جون رو نشکستم.
سرش را تکان داد و گفت :
_می دونم عزیزم ، آریا غلط کرد این رو گفت . تا من هستم اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه.
سپس مکثی کرد و بعد جلوی رویم زانو زد تا بهتر بتواند مرا ببیند و در حالی که دستانم را گرفته بود گفت :
_شیوا جون آریا حرف خوبی بهت نزده ، بهتره تو هم اینو به کسی نگی، چون اگه دایی و زن دایی بفهمند آریا این قدر بد و پرو ست دیگه اجازه نمیدن بیائ خونه ما ، تازه شاید هم هر وقت بفهمند ما خونه آقا جون هستیم نیان اینجا ، اون موقعه دل من برات خیلی تنگ میشه ، میفهمی چی میگم ؟

معنی حرفش خیلی ساده و روان بود اما آن روز معنی واقعی حرفش را نفهمیدم ، البته من نیز از ترس اینکه مبادا چنین اتفاقی بیفتد و پدر و مادر هیچ وقت اجازه ندهند به خانه عمه اعظم بروم و یا وقتی آنها خانه آقا جون بودند نیایند آنجا ، در مورد آن ماجرا به کسی حرفی نزدم .
به خودم آمدم و متوجه شدم از یادآوری آن خاطره لبخندی محو به لب دارم . متعاقب آن به یاد روزی افتادم که ارشیا یک روز قبل از سفرش به بلژیک به اینجا آمد و در حالی که عزیز هم در اتاق حضور داشت به من گفت :
_شیوا میخوام تا موقعی که برگردم منتظرم بمونی باشه ؟
همیشه میدانستم وجود من برایش مهم است و اینکه دوستم دارد اما هیچ وقت فکرش را نمیکردم چنین حرفی از او بشنوم آن هم در حضور عزیز . هاج و واج به او و سپس به عزیز نگاه کردم . عزیز سرش را پایین انداخته بود و نشان میداد حواسش به ما نیست . او مشغول ریختن چایی بود . صدای قل قل سماور فضای اتاق را پر کرده بود . اما صدایش آن قدر بلند نبود که عزیز نشنود ارشیا به من چه گفته است . از حضور ارشیا و لبخند محوی که عزیز به لب داشت آنقدر خجالت کشیدم که نزدیک بود به جای در از پنجره فرار کنم . بعدها همیشه با خودم فکر میکردم چه خوب شد آن روز بدون جواب او را ترک کردم وگرنه هیچ وقت نمیتوانستم خودم را به خاطر دلخوشی پوچی که به او داده بودم ببخشم زیرا وقتی او برگشت چند ماهی بود که من به عقد بابک در آمده بودم .
هیچ وقت نتوانستم فکر کنم که من و ارشیا قسمت هم نبودیم زیرا هیچ گاه به بخت و تقدیر معتقد نبوده و نیستم . در مورد خودم هم اطمینان داشتم اگر عمه به صرافت داشتن عروسی نمی افتاد که ثروت خانوادگی اش از پارو بالا برود سرنوشت من هم جور دیگر رقم میخورد. اوایل فکر میکردم چرا وقتی بچه بودیم عمه همیشه مرا عروس خود میخواند و گاهی اوقات به پدر و مادرم نیز تاکید میکرد که شیوا مال ماست اما بعد یک مرتبه نظرش عوض شد و حتی تلاش کرد تا قبل از بازگشت ارشیا از سفر من را به خانه بخت بفرستد.
این موضوع برایم معمایی بود که خیلی زود حل شد ، زیرا متوجه شدم دلیل ردّ شدن من در ازمون انتخاب عمه چه بوده است ، و آن وقتی بود که عمه با آب و تاب از جهیزیه مفصل پروانه و ارثی که بعد از پدرش به او میرسید پیش عزیز صحبت میکرد ، تازه متوجه شدم معیار انتخاب او چه بوده است ، بعد از عقد ارشیا و پروانه یک بار شنیدم که عمه به عزیز میگفت :
_پروانه خوشگلی آنچنانی نداره اما با ارث و میراثی که پدرش براش گذاشته جبران همه اینهارو کرده . دختر هر چقدر هم که خوشگل باشه اما اگه وضعیت خانوادگی خوبی نداشته باشه به مفت هم نمی ارزه ، به قول معروف خوشگلی که نون و آب نمیشه، همین منصور رو ببین !روز اولی که آمده بود خواستگاری آیدا ، بچه ام از ناراحتی یک شب تا صبح گریه کرد اما اون قدر توی گوشش خوندم که مرد باید جیب اش خوشگل باشه نه قیافش و اینکه مرد خوشگل مال زن و دخترهای دیگه است که قانع شد ، الان زندگی اش رو آدم میبینه حظّ میکنه ، توی خونه منصور از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد براش فراهمه....
حرف عمه را به خودم گرفتم و از همان روز از او خیلی بدم آمد. هیچ وقت فکر نمیکردم او چنین مادی و نظر تنگ باشد و همه چیز را با معیار پول بسنجد . او برای ارشیا دختر یکی از تجار معروف بازار را گرفته بود ، پروانه دختر بدی نبود خیلی سر به زیر و آرام بود و با اینکه زیاد با او دمخور نبودم ، از او بدم نمی آمد ، اما در مورد آیدا میدانستم عمه با دختر یکی یکدانه اش بد تا کرده است. او آیدا را مجبور کرد همسر مردی شود که هیچ علاقه ای به او نداشت ، عمه میتوانست به دیگران پز بدهد که دخترش در زندگی هیچ چیز کم ندارد ، اما من که بارها پای درد و دل آیدا نشسته بودم میدانستم اوضاع او آن طورها هم که عمه تعریف میکند نیست . آیدا بارها برای من از زندگی پر از اختلافش با منصور تعریف کرده بود . غیر از آن خود من هم هیچ وقت از منصور خوشم نیامده بود . زیرا میدانستم چه آدم کثیف و چشم چرانی است. نگاه های معنی دار او به من ، به خصوص بعد از طلاقم از بابک چنان ناراحتم میکرد که هر بار او و آیدا برای دیدن عزیز به خانه مان میآمدند سعی میکردم بیشتر وقت خودم را در آشپزخانه بگذرانم تا با او برخوردی نداشته باشم . همیشه دلم برای آیدا میسوخت زیرا نمیدانست منصور چه جانور پستی است ، شاید هم میدانست و به رویش نمیآورد.
حرکت موجودی روی دیوار مرا به خود آورد. با نگاه حرکت گربه سیاه و سفیدی که اکثر اوقات از روی دیوار منزل می گذشت دنبال کردم ، گربه لحظه ای ایستاد و مدتی به من خیره شد و بعد به راهش ادامه داد و با مهارت از سر در گذشت و به حیاط همسایه پرید . برای خارج شدن از آن حال و هوا چرخی زدم و پشت به حیاط نشستم . دستم را زیر چانه ام گذاشتم و به اطراف نگاه کردم . احساس کردم داخل خانه هم دست کمی از بیرون آن ندارد نمیدانم چرا در آن لحظه همه چیز را کهنه و رنگ و رو رفته میدیدم . همان طور که به دور و اطراف چشم می چرخاندم نگاهم روی قاب عکس آقا جون که به دیوار آویزان بود ثابت ماند. تا به خاطر داشتم این عکس را درون همین قاب عکس چوبی قهوه ای رنگ دیده بودم . در این عکس آقا جون خیلی جوان تر از موقعی بود که او را به یاد داشتم به چهره دوست داشتنی و جذاب او چشم دوختم انگار همین دیروز بود که آقا جون روی آن پوستین کرم رنگ نشسته بود و چای مینوشید ، غرق افکار خودم بودم که صدای در حیاط مرا از جا پراند. وقتی برگشتم پدر را دیدم که داخل حیاط بود و مثل همیشه به محض وارد شدن به طرف شیر آب رفت تا دست و صورتش را بشوید از خودم پرسیدم :
_مگه ساعت چنده ؟
و به محض دیدن ساعت روی دیوار با تعجب فکر کردم چطور این همه وقت گذشت. آن روز جمعه بود و پدر روزهای جمعه زودتر از روزهای دیگر به خانه بر میگشت. خیلی دستپاچه شدم ، به خصوص وقتی که چشمم به سماور افتاد و دیدم خاموش است.با شتاب سماور رأ روشن کردم و شعله اش را تا جایی که میشد بالا کشیدم سپس به آشپزخانه دویدم تا یک پارچ آب بیاورم ، وقتی پدر وارد اتاق شد برای استقبال از او جلو رفتم ، پدر بعد از اینکه حالم را پرسید نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
_عزیز خونه نیست ؟
گفتم :
_رفته امامزاده.
سپس با خجالت سرم را به یک سؤ خم کردم و گفتم :
_واسه همینه که هنوز چایی هم آماده نیست.
پدر لبخندی زد و گفت :
_عیبی نداره بابا جون زیاد عجله نکن.
و بعد به سماور اشاره کرد و گفت :
_زیر این بیچاره رو هم پایین بکش چون اگه دود کنه عزیز حسابت رو میرسه.
متوجه شدم شعله سماور را آنقدر بالا کشیده ام که با شعله قرمز میسوزد به سرعت رفتم و فتیله را پایین کشیدم . خوشبختانه نیم ساعت بعد که عزیز به خانه برگشت چای آماده بود و پدر هم چای دومش را مینوشید .


فصل ۳


آن شب با اینکه فکر نمیکردم بتوانم بخوابم اما همین که سرم را زمین گذاشتم نفهمیدم کی خوابم برد، هنوز پاسی از شب نگذشته بود که کابوس شبانه ای مرا از خواب پراند، تا چند لحظه با چشمانی باز به سقف خیره شده بودم ، سپس به آرامی سر جایم نشستم و زانوانم را بغل کردم و سرم را روی پاهایم گذاشتم . کابوس شبانه رهایم کرده بود اما صحنه های شرکت رهایم نمیکرد.
اولین پرده که پیش چشمانم ظاهر شد لحظه ای بود که از عزیز خداحافظی کردم و از خانه بیرون رفتم . در دومین پرده خودم را جلوی در شرکت دیدم ، هنوز دستم را از روی دکمه زنگ برنداشته بودم که در باز شد و ملکی جلوی در ظاهر شد ، کت و شلوار شیکی به رنگ طوسی تنش بود. از همان جلوی در بوی ادکلن قیمتی اش گیجم کرده بود . از دیدنش خیلی جا خوردم و همان لحظه به این فکر کردم که چرا به جای آقا عزت او در را باز کرده است . با دستپاچگی سلام کردم و گفتم :
_ببخشید به شما زحمت دادم .
ملکی که از جلوی در کنار میرفت تا من داخل شوم با لبخندی گفت :
_زحمتی نبود بفرمائید تو.
وقتی وارد شدم انتظار داشتم با خانم نادری روبرو شوم ، ولی وقتی او را ندیدم قلبم فرو ریخت ، وقتی ملکی در را بست صدای آن مستقیم روی پرده گوشم فرود آمد. از اتاق ملکی صدای موسیقی ملایمی به گوش میرسید ، همین تفاوت فضای شرکت را با روزهای دیگر مشخص میکرد . از همان جلوی در احساس کردم ترسی موهوم به قلبم چنگ میاندازد و چه احمق بودم که به این احساس توجه نکردم ، مثل همیشه به طرف میزم رفتم و بعد از اینکه کیفم را روی آن گذاشتم طبق معمول همیشه خواستم آماده کار شوم که صدای ملکی باعث شد به او نگاه کنم ،گفت :
_شیوا خانم امروز جمعه و تعطیل رسمیه پس امروز کار رسمی نداریم.
مانده بودم بدانم کار رسمی و غیر رسمی دیگه چه صیغه ای است ملکی که متوجه شده بود منظورش را نفهمیدم خندید و گفت :
_منظورم اینه که راحت باش.
و با دست به سر و کتش اشاره کرد هیچ وقت تا آن اندازه احساس خنگی نکرده بودم .
برای اینکه متوجه کم هوشی ام نشود سرم را تکان دادم ، ملکی به طرف آشپزخانه رفت و من فرصتی پیدا کردم تا زیر چشمی نگاهی به اتاق آقای یگانه بیندازم ، در اتاق او هم بسته بود . اما سکوتی که آنجا حاکم بود مشخص میکرد که او نیز در اتاق نیست .وقتی ملکی در را باز کرد فهمیدم که آقا عزت هم نیامده و نتیجه گرفتم من و ملکی تنها کسانی هستیم که در آنجا حضور داریم آن قدر در فکر بودم که متوجه نشدم ملکی در آستانه در آشپزخانه ایستاده و با لبخند به من نگاه میکند. وقتی متوجهش شدم گفت :
_هوای اینجا چطوره؟
کمی فکر کردم و گفتم :
_خوبه .
گفت :
_سرد که نیست ؟
گفتم :
_نه خیلی خوبه.
گفت :
_خوب مانتو و روسری ات رو در بیار دیگه.
تازه متوجه شدم وقتی با دست به سر و کتش اشاره کرد و گفت راحت باش منظورش چه بود با دستپاچگی گفتم :
_نه .... من ... نه... خوبه .. گرمم نیست.
سرش را تکان داد و گفت :
_هر جور که راحتی .
سپس به سمت اتاقش رفت . با رفتن او به اتاقش نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد اما نه آنقدر که احساس امنیت کنم . روی صندلی پشت میزم نشستم ، بالاتکلیف بودم که چه کار باید بکنم با خودم فکر میکردم اگر کار خاصی نداشت پس برای چی گفت بیام شرکت ؟ پروندهای که روی میزم بود برداشتم و بدون اینکه تمرکزی داشته باشم و حتی به آن نگاه کنم ورق زدم ، مغزم مثل خیابان شلوغ و پر سر و صدائی بود . صدای زنگ تلفن افکارم را به هم ریخت ، تلفن داخلی بود از اتاق ملکی . دکمه ارتباط را زدم ، صدای ملکی به گوشم رسید که گفت :
_شیوا جون یک لیوان آب بیار توی اتاقم .
گفتم :
_بله.
به محض اینکه ارتباط قطع شد بلند شدم تا برای آوردن آب به آشپزخانه بروم ، از اینکه نامم را چنان صمیمانه به زبان آورده بود بد جوری احساس ناراحتی میکردم از جا ظرفی لیوانی برداشتم ، خواستم از یخچال آب خنک بردارم ، متوجه شدم مقداری میوه درشت و درجه یک و یک کیسه بزرگ پر از مواد غذایی داخل یخچال وجود دارد ، در جا یخی را که باز کردم کنار قالبهای یخ دو شیشه مشروب دیدم که معلوم بود تازه آنجا گذشته شده است با نفرت قالب یخ را برداشتم و لیوانی آب یخ درست کردم و آن را داخل بشقاب گذاشتم و به طرف اتاق ملکی رفتم . پس از در زدن منتظر شدم تا اجازه ورود بدهد. همان موقع خودش در را باز کرد . لیوان را به طرفش گرفتم اما او اشاره کرد تا آن را روی میزش بگذارم . احساس ترسی که تا لحظاتی پیش همراهم بود بار دیگر خود را نشان میداد . خودم را دلداری میدادم و به خودم نهیب زدم که ترس نداره. مگه لو لو خور خوره دیدی که دست و پات رو گم کردی . نه اینجا شهر هرته و نه ملکی با این پرستیژ آدمیه که بخواد دست از پا خطا کنه .با این حال داخل اتاق که شدم بدنم میلرزید و همین باعث شد مقداری از آب لیوان داخل بشقاب بریزد. هنوز به میز او نرسیده بودم که ملکی در اتاق را بست وقتی میخواستم بشقاب را روی میز کارش بگذارم چشمم به شیشه مشروب نیمه ای خیره ماند. دو گیلاس پایه دار نیز کنار آن بود که یکی از آنها تمیز بود ولی داخل گیلاس دیگر مقداری مایع زرد رنگ وجود داشت .
احساس کردم بدنم بد جوری داغ شده است . به خصوص وقتی برگشتم و ملکی را دیدم که با لبخند کریهی به من چشم دوخته است. سرم را پایین انداختم و خواستم از اتاق بیرون بروم که ملکی گفت :
_شیوا چند لحظه صبر کن کارت دارم .
ملکی روبه رویم ایستاده بود و در حالی که به مبلهایی که وسط اتاق بود اشاره میکرد گفت :
_چند لحظه بشین خواهش میکنم
وقتی دید همان طور سر جایم بی حرکت مانده ام گفت :
_چیزی شده ؟
فوری خودم را جمع و جور کردم و گفتم :
_نه
ملکی بار دیگر مبل را نشان داد و گفت :
_از چیزی نگرانی ؟
ترسیدم مبادا فکر کند خیالاتی از سرم گذشته به همین خاطر گفتم :
_نه... نه به هیچ وجه !
سپس همان طور که به طرف مبل میرفتم با صدائی که خودم احساس میکردم از ته چاه در میآید گفتم :
_آقای یگانه و خانم نادری... امروز میان؟
خودم هم میدانستم چه پرسش احمقانه ای کرده ام ، اگر قرار بود بیایند ، تا آن موقع باید پیدایشان میشد . صدای ملکی نگذاشت بیش از آن به پرسش احمقانه خود فکر کنم به طرف میزش رفت و شیشه مشروب و گیلاسها را از روی آن برداشت و به طرف من آمد و در همان حال گفت :
_نه عزیزم ، قرار نبود غیر از من و تو کسی بیاد شرکت.
ترسم آشکار شد و ناخودگاه گفتم :
_چرا ؟
ملکی با حالت به خصوصی به من نگاه کرد و لبخندی تحویلم داد ، حاضرم قسم بخورم در آن حال با خودش فکر میکرد ، این دیگه عجب احمقیه که تا حالا نفهمیده چه کارش دارم . صدای او مانند سیلی به گوشم فرود آمد :
_چون میخواستم به تو حرفهایی رو بزنم که دوست نداشتم کس دیگه ای اونا رو بشنوه.
گیج و منگ به او که به من نزدیک میشد نگاه کردم تا به خود بیایم کنارم روی دسته مبل نشست. خودم را کنار کشیدم و با صدائی که به وضوح میلرزید گفتم :
_اجازه میدید من برم ؟
او که خیلی راحت مشغول پر کردن گیلاسها بود با خونسردی کامل گفت :
_برای چی عزیزم ؟ تو که تازه آمدی ، در ضمن گفتم که میخوام چیزی بهت بگم .
سپس یکی از گیلاسها را برداشت و در حالی که آن را به طرفم میگرفت ، گفت :
_یک کمی از این بخور هم گرم میشی هم اضطرابت کم میشه.
خودم را کنار کشیدم و سرم را به چپ و راست چرخاندم و گفتم :
_نه مرسی .... من سردم نیست.
خنده بلندی کرد و با لحن چندش آوری گفت :
_از سرخی صورتت که مثل هلو پوست کنده شده معلومه که سردت نیست اما گرمی که این بهت میده یک چیز دیگه است .
سپس با چشمانی خمار و لبخندی کریه به من خیره شد ، از لبخند و نگاهش به شدت احساس نفرت میکردم ، آنقدر جمع نشسته بودم و با تمام قدرتم به دسته مبل فشار میآوردم که احمقانه نگران بودم که مبادا از جا در بیاید، در یک لحظه خواستم بلند شوم اما او بازویم را گرفت و گفت :
_شیوا عزیز دلم اینجا چیزی برای ترس وجود نداره من ازت خواستم امروز بیائ شرکت تا باهات صحبت کنم ، اما فکر میکنم اون قدر ترسیدی که نتونی حرفهای منو نفهمی.
سپس بار دیگر لیوان را جلویم گرفت و گفت :
_باور کن نمیخوام اذیتت کنم اما اول یک جرعه از این بخور تا یه کم حالت جا بیاد ، نمیدونی ترس با اون چشمهای خوشگلت چه کار کرده ، درست شدی مثل یک آهو که از شکارچی ترسیده باشه .
سپس لحظه ای مکث کرد و در حالی که خودش را بیشتر به من نزدیک می کرد ادامه داد :
_ولی آهوی خوشگل من اینجا هیچ شکارچی وجود نداره ، اینجا مردی نشسته که با تمام وجود به تو عشق میورزه و خواهانته.
کلام بی پرده او چنان شوکی به من وارد کرد که احساس کردم تا لحظاتی دیگر از ترس ضعف خواهم کرد. ملکی همچنان با دستهایش بازویم را گرفته بود . از شدت فشار پنجه هایش دستم درد گرفته بود . بوی تند الکلی که که از دهان او خارج میشد و همچنین صدای او که به طرز چندش آوری مستانه بنظر میرسید در من حالت تهوع ایجاد کرده بود. همانطور که خودش را به من نزدیک تر میکرد ، گیلاس مشروب را جلوی لبانم آورد و گفت :
_بخور عزیزم تا بهت بگم چقدر میخوامت، اون قدر که اگه قبول کنی عقدت میکنم برای یک زندگی عالی .....
صبر نکردم حرفش تمام شود و اصلاً نفهمیدم چطور شد که با تمام قوا با پشت دستم به گیلاس مشروب زدم ، با چشمانم دیدم چطور مایع داخل لیوان روی صورت و لباسش پخش شد . و او همان لحظه دستم را رها کرد و آن را جلوی صورتش گرفت ، من نیز از این فرصت استفاده کردم و مثل برق از جا پریدم و به طرف در دویدم و قبل از اینکه به خود بیاید کیفم را از روی میز برداشتم و با چنان شتابی خودم را از شرکت بیرون انداختم که هیچ وقت چنین چابکی و جسارتی در خود ندیده بودم . درست مثل این بود که احساس میکردم خود شیطان دنبالم کرده است.
یادآوری آن صحنه ها بار دیگر مضطربم کرده بود . اما نه به شدتی که صبح دچار آن بودم ، زیر لب خدا را شکر کردم که از آن مهلکه سالم بیرون آمده ام. صدای آرامش بخش عزیز مرا از آن کابوس نجات داد و به یادم آورد که اکنون در امنیت کامل قرار دارم و دلیلی ندارد با آن تصورات وحشتناک خودم را عذاب دهم سرم را بلند کردم و او را دیدم که سر جایش نیم خیز شده و می گوید :
_شیوا ! چته مادر ؟! چرا نشستی ؟
شک نداشتم صدای نفسهای بلندم او را از خواب بیدار کرده بود ، تازه فهمیدم از شدت ترس و دلهره خیس عرق شده ام به دنبال حرفی برای گفتم به عزیز بودم که بار دیگر گفت :
_شیوا... بیداری ؟
آهسته گفتم :
_چیزی نیست عزیز خواب بد دیده بودم .
عزیز گفت :
_خیره انشاالله ، قل هو الله بخون به خودت فوت کن دلت آروم میشه.
گفتم :
_باشه.
سپس سر جایم دراز کشیدم تا خیالش را راحت کنم ، او نیز سر جایش دراز کشید ، در حالی که میشنیدم زیر لب دعا میخواند . من نیز نفس عمیقی کشیدم و به توصیه عزیز شروع کردم به خواندن قل هو الله و هر آیه دیگری که بلد بودم ، به راستی که تاثیر خوبی بر اعصابم داشت .فکرم از هر چیز دیگر خالی شده بود ، به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که از فردا چطور دنبال کار دیگری باشم ، به طوری که عزیز و پدر متوجه نشوند . کم کم چشمانم گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم. چند روز بعد از آن ماجرا ، خانم نادری با منزلمان تماس گرفت و از قول ملکی دلیل نرفتنم را جویا شد از پررویی و وقاحت ملکی بی نهایت حیرت زده شدم . چون خود بی همه چیزش بهتر از هر کسی دیگر میدانست دلیل نرفتن من چیست. خیلی دلم میخواست قفل زبانم را باز کنم و پته او را جلوی خانم نادری روی آب بریزم ، اما یکی اینکه منزل بودم و ممکن بود عزیز حرفهایم را بشنود و دیگر اینکه حتی یادآوری آن خاطرات کذایی عذابم میداد ، چه برسد به بازگو کردن آن برای کس دیگر. به خانم نادری گفتم که موضوعی پیش آمده که دیگر نمیتوانم سر کار بیایم ، خانم نادری در این مورد کنجکاوی نکرد اما از طرز بیانش و اینکه گفت :


_آن شاألله که خیره ...
متوجه شدم پیش خود فکر کرده که شاید قرار است ازدواج کنم. خانم نادیری قبل از خداحافظی به من گفت در فرصتی مناسب برای تسویه حساب و گرفتن تتمه حقوقم به شرکت بروم. به او گفتم میروم . اما وقتی گوشی تلفن را گذاشتم به خودم گفتم :
_اگه تمام مال دنیا رو هم به من بدن محاله دیگه پام رو اونجا بگذارم.
تعطیلات سال نوی میلادی بهانه خوبی شد تا دلیلی برای نرفتن به سر کار پیدا کنم . بعد از کلی فکر به عزیز گفتم رئیس شرکتم برای تعطیلات ژانویه به خارج از کشور سفر کرده است و برای مدت نامعلومی شرکت تعطیل است. در این مدت دور از چشم عزیز برای پیدا کردن کار به یکی دو جا سر زدم اما بی فایده بود عاقبت دل به دریا زدم و موضوع بیکاری ام را با عزیز در میان گذاشتم . اما هر کاری که کردم نتوانستم واقعیت را به او بگویم و دلیل آن را انتقال شرکت به دبی عنوان کردم که با دروغ قبلی ام جور در بیاید.


فصل ۴


کم کم ماه دی به اواخر آن نزدیک میشد ، بیست و هفتم دی ماه برای من یاد آور تلخترین روز زندگی ام بود ، سالگرد فوت عزیزترین کسم ، یعنی مادرم ! بعد از ظهر آن روز به همراه عزیز و پدر که آن روز زودتر از سر کار برگشته بود به بهشت زهرا رفتیم. وسط هفته بود و به همین دلیل بهشت زهرا خلوت تر از روزهای دیگر بود . چند روزی بود که هوا گرفته و ابری بود و این ، غم دلم را مضاعف میکرد. وقتی سر خاک رسیدیم هیچ کس آنجا نبود . سنگ سیاه گور مادر بر اثر بارش متوالی باران خیس و تمیز شده بود با این حال با شیشه گلابی که با خود برده بودم سنگ مزارش را شستم ، عزیز سوزنی ترمه ای را که با خود آورده بود روی سنگ مزار پهن کرد و من دیس حلوا و خرما را روی آن گذاشتم. وقتی کارم تمام شد کنار گلدان خالی بالای مزار نشستم و به نقطه ای خیره شدم . پدر نیز با چهره ای غمگین پایین گور و درست روبروی من نشست و در افکار خود غرق شد. چهره اش به حدی تلخ و شکسته به نظر میرسید که میدانستم در آن حال به چه چیز فکر میکند، بدون شک به مادر و رفتن بی هنگامش فکر میکرد و شاید هم به روزهای تلخ پس از او و آینده ای نامعلوم و مبهم .احساس میکردم پدر مانند آسمان ابری و غم گرفته بالای سرمان مستعد باریدن است. اما ملاحظه مرا میکند ، عزیز کتاب مفاتیح را
ز ساک دستیاش بیرون آورد و بعد از لحظاتی مشغول خواندن زیارت عاشورا شد. خواندن دعا به یادم آورد که مادرم تا چه حد به این دعا اعتقاد داشت و هر گاه میخواست نذر کند به آن متوسل میشد ، عزیز هم این موضوع را میدانست و چه خوب در حق او ادای دین میکرد . من نیز به قرائت او گوش سپرده بودم. عزیز با چنان سوز عجیبی این دعا را میخواند که دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم ، شاید پدر هم همین احساس را پیدا کرده بود که بلند شد و از کنار ما دور شد ، لازم نبود از او بپرسم کجا میرود زیرا میدانستم میرود تا به دور از چشمان ما خودش را سبک کند . از پشت سر به او نگاه میکردم ، پای چپش را به روی زمین می کشید و دست چپش لمس و بی حرکت کنارش آویزان بود و تاب میخورد ، همین صحنه کافی بود که بغضی که در گلویم جمع شده بود تبدیل به پرده اشکی شود که چشمانم را تار کند با بستن چشمانم دو قطره اشک درشت روی گونه هایم چکید.
برای اینکه راحت تر بتوانم اشک بریزم چادرم را روی سرم کشیدم و بی صدا شروع به گریه کردم کم کم صدای عزیز در پس خاطرات تلخ سالهای قبل گم شد. به روزی فکر میکردم که چطور سرنوشت طومار زندگیمان را بهم پیچید و هست و نیست زندگیمان را به تاراج برد. برای هزارمین بار افسوس میخوردم که ای کاش دایی مادر هرگز فوت نمیکرد تا آنها مجبور نشوند به شمال بروند و ای کاش آن روز نمیرفتند و ای کاش سوار آن اتوبوس نمی شدند که به جای شمال سر از ته جاده در آورد.می دانستم بیهوده افسوس میخورم و طلب آرزوی محال میکنم . مگر تا کنون کسی توانسته بود جلوی سیل ویرانگری به نام مرگ را بگیرد ؟ اصلاً مرگ نه احساس سرش میشد نه عاطفه ، شاید اگر چنین بود دلش نمیآمد ، مادر نازنین مرا که هنوز سی و پنج سالگی را پشت سر نگذاشته بود و در اوج زیبایی و سلامت بود با خود ببرد.
خیلی طول کشید تا توانستم فلسفه مرگ را بفهمم و به خود بقبولانم، شاید رشته عمر مادرم آن دم که اتوبوس به قعر دره سقوط کرد پاره شده بود ، اما هنوز نتوانسته بودم درک کنم چرا باید بعد از آن ، این همه بلا سر پدر بیچاره ام بیاید ، آن حادثه شوم مادر را به یکباره از ما گرفت اما بعد از گذشت هشت سال هنوز هم داشت ذره ذره جان پدرم را میگرفت. بیچاره پدرم ! در تمام این سالها شاهد آب شدنش بودم ، بدون اینکه بتوانم کاری برایش انجام دهم. هر وقت چنین عجزی در خودم احساس میکردم از جنسم متنفر میشدم و با خود فکر میکردم شاید اگر مرد بودم هیچ گاه اجازه نمیدادم بار سنگین زندگی روی دوشهای نحیف و بیمارش سنگینی کند، بارها از خود پرسیده بودم آخر چه حسابی در کار بود که او بعد از دو ماه و نیم فرو رفتن در کما به زندگی برگردد تا شاهد روزهای تلخ زندگی اش باشد ؟ یک روز که دلم خیلی گرفته بود همین سئوال را از عزیز پرسیدم و او گفت :
_خواست خدا!!
ای کاش ایمان و اعتقادات من نیز ماند او قوی و بدون ذرهای خلل بود ، تا حدی که راضی به قضای الهی شوم و زبان اعتراض باز نکنم ، اما نمیتوانستم هر بار پدر را شکسته و در هم فرو ریخته میدیدم به این فکر نکنم که چرا خواست خدا او را چنین امتحان کند . همان طور که اشکهای داغم به روی گونه هایم میچکید لحظه ای احساس کردم قطره ای آب سرد به چادرم چکید و از روی آن به دستم نفوذ کرد ، فهمیدم بغض آسمان هم ترکیده است ، خوب به خاطر داشتم همان روزی که پدر و مادر قصد رفتن به شمال را داشتند هوا گرفته و ابری بود ، کم کم خاطرات آن روز در ذهنم شکل گرفت ، از آن لحظه ای که از شمال به منزلمان زنگ زدند و خبر فوت دایی مادر را به او دادند .هوا هنوز کاملا روشن نشده بود عقربه های ساعت کم کم به هفت صبح نزدیک میشد، من و شیدا هر دو آماده بودیم تا به مدرسه برویم . پدر دقایقی قبل از منزل خارج شده و به سر کار رفته بود ، وقتی زنگ تلفن آن موقع صبح به صدا در آمد ، قلبم لرزید و به مادر که برای بدرقه ما آمده بود نگاه کردم . متوجه شدم او هم از تلفن بی هنگام ترسیده است.مادر به طرف گوشی تلفن رفت با اینکه شیدا نق میزد که عجله کنم صبر کردم تا بفهمم موضوع از چه قرار است . وقتی مادر گفت سلام خسرو جون ، خیر باشه ، داداش بالافاصله متوجه شدم یکی از پسرهای دایی خلیل از شمال زنگ زده است ، زیرا مادر پسرهای دایی بزرگش را برادر خطاب میکرد . از همان لحظه که
فهمیدم پسر دایی مادر پشت خط است دلم شور افتاد و چیزی در مغزم میگفت دایی مادر فوت کرده است و پسرش زنگ زده تا این خبر را به ما بدهد زیرا چند وقتی بود که دایی خلیل بر اثر تنگی نفس در بیمارستان بستری بود و چون سنش زیاد بود هرلحظه انتظار این میرفت که فوت کند ، همان طور که به مادر نگاه میکردم متوجه شدم رنگ او لحظه به لحظه زردتر میشود تا جایی که یک مرتبه با دست به پایش زد و با فریاد دلخراشی گفت :
_الهی بمیرم برا داییم.
و با صدائی بلند گریه را سر داد ، دویدم و قبل از این که زمین بخورد بازویش را گرفتم سپس گوشی تلفن را سر جایش گذاشتم . مادر شیون میکرد و مرتب نام دایی اش را به زبان میآورد. به شیدا که هاج و واج ما را نگاه میکرد گفتم لیوانی آب بیاورد. شیدا هم بالافاصله به طرف آشپزخانه دوید . آب را که به خورد مادر دادم با گریه گفت :
_به بابات زنگ بزن بگو بیاد.
من نیز بالافاصله همین کار را کردم همان طور که داشتم شماره گاراژ را میگرفتم ، نگاهم به شیدا افتاد که با نگرانی به ساعت نگاه میکرد و تازه به یادم افتاد من نیز همان روز امتحان فیزیک دارم ، دلهره ای به جانم افتاد معلممان تاکید کرده بود اگر کسی بنا به هر دلیلی سر جلسه امتحان حاضر نشود نمره صفر برایش منظور میکندو همین نمره با امتحانات ثلث دوم جمع میشود.از شدت ناراحتی نمیدانستم چه کار کنم ، نه میتوانستم مادر را با آن حالش تنها بگذارم نه میتوانستم سر امتحان حاضر نشوم ، به خصوص که ثلث اول هم نمره خوبی نیاورده بودم . در این فکر بودم که چه باید بکنم که صدای مردی از آن طرف سیم مرا به خود آورد ، سلام کردم و با عجله گفتم :
_با آقای ابراهیم آذین کار دارم .
مرد گفت :
_شما ؟
بالافاصله گفتم :
_دخترشون هستم .
مرد حالم را پرسید و وقتی دید عجله دارم گفت :
_فکر نمیکنم اومده باشه ، چند دقیقه گوشی رو نگاه دارید از بچه ها بپرسم اومده یا نه ؟
با بی صبری منتظر ماندم تا او برگردد ، در همان حال به شیدا اشاره کردم شانه های مادر را که هنوز هم داشت گریه میکرد بمالد ، شیدا با چهره ای نگران بار دیگر به ساعت نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگوید کیفش را زمین گذاشت و رفت کنار مادر در این وقت صدای مرد به گوشم رسید که گفت :
_الو ؟
گفتم :
_بله
مرد گفت :
_همین الان اومد ، گوشی دستتون باشه .
چند لحظه طول کشید تا پدر گوشی را به دست گرفت ، تا سلام کردم گفت :
_چی شده بابا؟
نمی دانستم این خبر بد را چطور باید به او بدهم ، با استیصال به مادر نگاه کردم و گفتم :
_بابا جون گوشی دستتون باشه مامان میخواد با شما حرف بزنه.
و گوشی را بطرف مادر گرفتم . مادر کمی آرام تر شد و در حالی که با دست اشکهایش را پاک میکرد گوشی را از دستم گرفت و همین که صدای پدر را شنید دوباره به گریه افتاد و با گریه به پدر گفت که دایی خلیلش به رحمت خدا رفته . گویا پدر به او گفته بود که فورا خود را به خانه میرساند ، زیرا مادر بدون حرف دیگری گوشی را به من داد و خود شروع به گریه کرد. من و شیدا واقعا نمیدانستیم به غیر از آب آوردن و مالیدن شانه های مادر چه کار باید بکنیم . از طرفی ساعت لحظه به لحظه از هفت دور میشد بیچاره شیدا از ترس جرات نمیکرد که بگوید دیرش شده فقط با نگاه هراسانی که به ساعت میکرد میفهمیدم چقدر دلهره دارد ، او نیز مثل من امتحان داشت و از روز قبل که از مدرسه به خانه برگشته بود تا وقتی که میخواستیم بخوابیم یکسره درس خوانده بود . نیم ساعتی طول کشید تا زنگ در منزل توسط پدرم به صدا در آمد شیدا به طرف آیفون دوید و در را باز کرد . لحظاتی بعد پدر با رنگ و رویی اشفته وارد خانه شد ، مادر با دیدن او کمی آرامتر شد . پدر به طرف او رفت و در حالی که دلداریاش میداد گفت که همان موقع میرود تا برای بعد از ظهر بلیط تهیه کند، سپس نگاهی به من و شیدا انداخت و وقتی ما را آماده رفتن به مدرسه دید گفت :
_شیوا جون تو امروز به مدرسه نرو پیش مادرت بمون من میرم بلیط بگیرم ، قبل از اون هم شیدا رو میرسونم مدرسه.
سرم را به نشانه قبول حرفش تکان دادم ، اما خدا میدانست چقدر نگران امتحان فیزیکم بودم ، شیدا که خیالش راحت شده بود با حضور پدرم تاخیرش را قبول خواهند کرد به طرف مادر رفت و بعد از بوسیدن او کیفش را برداشت و جلو تر از پدر از منزل خارج شد . به اتاق مشترک خودم و شیدا رفتم و لباسهای مدرسه ام را در آوردم و آویزان کردم از این ناراحت بودم که خانم معصومی به هیچ وجه عذرم را قبول نخواهد کرد ، به خصوص که زیاد هم دل خوشی از من نداشت. تازه غیر از آن مدرسه مان هم گیر میداد که فوت دایی مادرم ربطی به من ندارد ، زیرا از اقوام درجه اول محسوب نمیشد.در این فکر بودم که به جای دایی مادر بگویم دایی خودم فوت کرده و چون خودم دایی نداشتم در این مورد احساس گناه نمیکردم .وقتی مادر صدایم کرد ، نفس بلندی کشیدم و گفتم ؛
_هر چه بادا با د بالاخره یک خاکی تو سر خودم میکنم .
و برای اینکه ببینم چه کارم دارد از اتاق خارج شدم ، مادر از من خواست ساک مسافرتی را از انباری بیاورم .کلید در انباری را برداشتم و به طرف پله های پشت بام رفتم. در حالی که قفل در انباری را باز میکردم از پنجره کوچکی که رو به کوچه بود متوجه شدم باران می بارد . ساک را پیدا کردم و پایین بردم. مادر را دیدم که مشغول پوشیدن لباس مشکی بود. نگاهی به سر تا پای او انداختم ، صورت زیبا و سفیدش و همچنین موهای طلایی اش در آن لباس جلوه خاصی پیدا کرده بود . با اینکه لباس مشکی به او خیلی میآمد اما دوست نداشتم آن را تنش ببینم ، آن لحظه به این فکر میکردم که مادر حالا حالاها لباس مشکی را از تنش در نمیآورد. زیرا دایی خلیل برای او فقط یک دایی نبود، بلکه جای پدرش را هم پر میکرد.مادرم در کودکی پدرش را از دست داده بود از همان زمان تحت سرپرستی دایی خلیل قرار داشت تا موقعی که با پدرم ازدواج کرد. مادر تنها فرزند خانواده اش بود و خواهر و برادری نداشت ، او پسرهای دایی خلیل را برادر خطاب میکرد و آنها نیز به او خواهر میگفتند بنابراین میتوانستم شدت تاثرش را درک کنم.
دو ساعت و نیم شاید هم بیشتر طول کشید تا پدر به خانه برگشت و گفت به سختی توانسته بلیط تهیه کند زیرا جاده چالوس بسته شده بود و او نیز شانسی اتوبوسی را پیدا کرده که قرار بود از راه قزوین به شمال برود . وقتی پدر به مادر میگفت که سر ساعت چهار باید ترمینال باشند دلم فرو ریخت زیرا فکر میکردم روز بعد عازم سفر باشیم ، اما به محض اینکه پدر بلیطها را به طرف مادر دراز کرد متوجه شدم برای دو نفر بلیط گرفته و فهمیدم قرار نیست من و شیدا به همراه آنها برویم . دلهره برم داشت و با خودم فکر کردم یعنی من و شیدا باید تنها در خانه بمانیم ؟ راستش از تنها بودن در آن خانه مخصوصا شب و بدون حضور پدر خیلی می ترسیدام به خصوص که درست بغل منزلمان خرابه ای بود و شنیده بودم چند بار دزد به منزل همسایه ها رفته است در این فکر بودم که چطور از او بپرسم تکلیف من و شیدا چه میشود که خودش گفت :
_شیوا جون تو هم بلند شو ناهار رو زودتر آماده کن ، خواهرت که اومد بخورید ببرمتون خونه عزیز.
با تعجب گفتم :
_خونه عزیز ؟
پدر سرش را تکان داد ، گفتم :
_مدرسمون چی میشه ؟
پدر فکری کرد و گفت :
_درسای فردات سنگینه ؟
گفتم :
_درسای ما که همیشه سنگینه امروز هم امتحان فیزیک داشتم فردا هم دو تا امتحان دارم.
پدر گفت :
_پس باید چکار کنیم ؟
از اینکه از من راه چاره میخواست مانده بودم چه جوابی بدهم ، با تردید گفتم :
_نمی دونم ، ولی اگه عزیز بیاد اینجا .....
همان موقع نگرانی شب و دزد به سراغم آمد ، اگر دزد به سراغمان بیاید از دست عزیز هم کاری ساخته نبود پدر فکری کرد و گفت :
_حرفی نیست ....
مادر که همان موقع از اتاق خارج میشد کلامش را قطع کرد و گفت :
_نه این جوری خیال من هم ناراحته ، دو تا دختر و مادر جون هم که سنی ازش گذشته ، درست نیست شب اینجا بمونن.
فهمیدم او هم نگرانی من را دارد . پدر به فکر فرو رفت . نمیدانستم این مشکل چطور حل میشود ، منزل عزیز شرق تهران و خانه ما غرب تهران بود . میدانستم هیچ وقت عزیز اجازه نمیدهد من و شیدا ، حتی برای رفتن به مدرسه به تنهایی از بهارستان تا شهران بیائیم. صدای پدر باعث شد من و مادر متوجه او بشویم.
_من یک فکری کردم.
او ابتدا نگاه معنی داری به مادر انداخت احساس کردم برای پیشنهاد از او اجازه میخواهد ، بعد همان طور که به مادر نگاه میکرد گفت :
_دو تا راه حل توی ذهنم آمده یکی اینکه مادر جون رو بیارم اینجا پیش بچه ها و یکی از بچه های اعظم بخواهیم که شب بیاین اینجا که اینا تنها نباشند، یا اینکه بچه هارو ببرم خونه مادر جون و صبح یکی از بچه ها با ماشینش اونا رو برسونه مدرسه . یک شب که بیشتر نیست. من تورو که گذاشتم خونه دایی خودم بر میگردم .
خدا خدا میکردم چهره ام از پیشنهاد پدر سرخ نشده باشد و همان موقع آرزو میکردم یکی از بچه های عمه
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:36 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۴۰ تا ۶۰
اعظم اولا آریا نباشد دوم اینکه از حضور ارشیا هم به شدت معذب بودم به خصوص بعد از اینکه آیدا به من گفته بود من را برای ارشیا نشان کرده اند و منتظر هستند درسم تمام شود تا قدم جلو بگذارند . مادر لحظه ای فکر کرد و بعد شانه بالا انداخت و گفت :
_نمی دونم و الله ، خودت میدونی .
پدر نگاهی به من کرد و گفت :
_نظر تو چیه ؟ میمونید برم مادر جون رو بیارم یا ببرمتون اونجا ؟
گفتم:
_من نمیدونم ، خودتون هر تصمیمی بگیرید خوبه.
پدر کلافه به مادر نگاه کرد و گفت :
_خب خانم شما بگو .
مادر گفت :
_ابراهیم فکر نمیکنم صلاح باشه یکی از بچه های اعظم شب بیاد اینجا ، بهتره بچه ها رو ببری خونه مادر جون ، اگه یکی از بچه های اعظم به زحمت بیوفته بچه ها رو برسونه مدرسه بهتره ،هرچی باشه روزه.
پدر سرش را تکان داد و گفت :
_اره اینم حرفیه ، پس من یک زنگ به مادرم بزنم یک زنگ هم به اعظم.
من هم بعد از معلوم شدن تکلیفم بلند شدم و برای درست کردن غذا به آشپزخانه رفتم ، دیگر نفهمیدم پدر به عمه اعظم چه گفت و قرارشان چه شد . هنوز ناهار آماده نشده بود که پدر با لباس مشکی جلوی در آشپزخانه ظاهر شد و او نگاه کردم و گفتم :
_کجا میری بابا؟
گفت :
_میرم شیدا رو بیارم
نگاهی به ساعت کردم و گفتم :
_هنوز که زوده.
گفت :
_میرم مرخصی شو بگیرم . میترسم تا من شما رو ببرم خونه مادر جون و برگردم دیر بشه . ساعت چهار اتوبوس حرکت میکنه.
سپس گفت :
_بابا جون تا ما برگردیم ناهار رو به راهه ؟
گفتم :
_الانم آماده است
سرش را تکان داد و گفت :
_پس من زودتر برم شیدا رو بیارم .
تا پدر و شیدا برگردند من همه کارهایم را انجام داده بودم . برنامه درسی فردا را نیز آماده کرده بودم کیف و مانتو و شلوارا مدرسه ام را کنار در هال گذاشتم تا مبادا فراموششان کنم. به محض اینکه شیدا و پدر از راه رسیدند ، مادر از همان جلو در هال به شیدا گفت که دیگر مانتواش را در نیاورد و فقط برنامه درسی فردایش را داخل کیفش بگذارد. مثل اینکه پدر به شیدا گفته بود که قرار نیست من و او با آنها برویم ، زیرا چهره درهمی داشت . خود من هم دست کمی از او نداشتم . اما میتوانستم درک کنم که با وجود فصل درس و امتحان صلاح در این است که ما بمانیم . بعد از خوردن ناهار به سرعت مشغول جمع کردن سفره شدم . مادر گفت :
_شیوا جون تو برو آماده شو ، من خودم جمع میکنم
با توجه به حالی که داشت اجازه ندادم این کار را بکند به او گفتم :
_من آماده ام.
بعد به بشقاب دست نخورده جلوی مادر اشاره کردم و گفتم :
_مامان شما که چیزی نخوردی این جوری مریض میشی !
مادر گفت :
_میلم نمیکشه هر وقت گرسنه شدم میخورم.
گفتم :
_غذاتون رو بگذارم رو بخاری گرم بمونه ؟
گفت :
_نه مادر همین جور بگذار توی یخچال گرسنه شدم خودم گرم میکنم میخورم ، تو برو حاضر شو دیر نشه .
سرم را تکان دادم و بشقاب دست نخورده مادر را داخل یخچال گذاشتم و بالافاصله ظرفهای ناهار را شستم و بعد از خشک کردن دستهایم رفتم تا آماده شوم . هنگام خداحافظی مادر را در آغوش گرفتم و در حالی که صورتش را می بوسیدم گفتم :
_تو رو خدا مواظب خودتون باشید ، خدا دایی خلیل رو رحمت کنه مطمئن باشید اونم دوست نداره شما با گریه خودتون رو اذیت کنید.
مادر که داغ دلش تازه شد گفت :
_دایم که دختر نداشت ، منم براش گریه نکنم کی بکنه ؟
از حرف او خیلی متاثر شدم و چشمانم پر از اشک شد . بار دیگر او را بغل کردم و گفتم :
_کاش میشد شما رو تنها نمیگذاشتم ، دلم براتون شور میزنه تورو خدا مواظب باشید.
اشکهایش را پاک کرد و قبل از اینکه صورتم را ببوسد گفت :
_باشه عزیزم مواظب هستم تو هم مواظب خواهرت باش .
سپس بوسه ای به روی گونه ام گذاشت . خیسی صورتش که حاصل اشکهایش بود روی صورتم باقی ماند، غمگین بودم و در دل مینالیدم ، راستش نه برای دایی مادر ، زیرا که میدانستم او عمر پر برکتی داشته و عمر خودش را کرده بود ناراحتی من برای جدایی از مادر بود. آن لحظه هیچ فکری در مخیله ام نبود . شاید اگر میدانستم آخرین بار است که او را میبینم هرگز راضی نمیشدم از او جدا شوم . بعد از من مادر صورت شیدا را بوسید و به او گفت :
_شیدا جون هر چی خواهرت گفت رو گوش کن.
شیدا که هنوز از نرفتن با آنها دلخور بود سرش را تکان داد و صورت مادر را بوسید و بعد از خداحافظی ، همانطور که بند کیفش را در دست داشت و آن را دنبال خود می کشید از در هال بیرون رفت.
وسایلم را از جلوی در هال برداشتم و بار دیگر به مادر نگاه کردم هنوز خداحافظی نکرده بودم که گفت :
_شیوا جون یادم رفت بهت بگم حواست رو خوب جمع کن ، البته من از تو خاطرم جمعه، میدونم مثل همیشه سنگین و متین رفتار میکنی . اما اگر یک موقع ....
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد :
_پسر عمه ات خواست در مورد .... چه میدونم خودت میفهمی که ؟
متوجه منظورش شدم سرم را تکان دادم و گفتم :
_می دونم مامان چی میخواید بگید ، خیالتون راحت باشه . تا موقی که من درس میخونم لزومی نداره حرفی زده بشه . تازه کاره ای نیستم این شما هستید که باید برای من تصمیم بگیرید.
مادر با رضایت لبخند زد و نفس عمیقی کشید . از دیدن لبخندش خیلی خوشحال شدم . به خصوص که از صبح تا آن موقع لبخند زیبایش را ندیده بودم ، نگاه دقیقی به او کردم چشمانش نیز بر اثر گریه خمار شده بود و مژه های بلند و طلایی اش تیره تر به نظر میرسید. صورتش به رنگ شکوفه های بهاری در آمده بود ، آن قدر زیبا به نظرم رسید که لحظه ای ترسیدام نکند او را چشم بزنم به همین خاطر رگ یکی از انگشتانم را شکستم و به در هال زدم و در دل گفتم : " ماشا الله" دلم نیامد بدون بوسیدن آن همه زیبایی ترکش کنم بار دیگر با همان کیف و کیسه که دستم بود جلو رفتم و صورتش را بوسیدم . او هم مرا بوسید و گفت :
_خدا نگهدارت ماشا الله هم خانمی هم عاقل دیگه احتیاجی نیست بهت سفارش کنم ، برو مادر خدا به همراهت.
و من بیخبر از همه جا رضایت دادم و از خانه خارج شدم . وقتی در حیاط را بستم نمیدانم تحت تاثیر چه حسی بودم که دلم میخواست گریه کنم. از همان موقع برای آنها احساس دلتنگی میکردم . برای خودم هم مایه تعجب بود ، زیرا اولین بارم نبود که از آنها جدا می شدم . خیلی پیش آمده بود هنگامی که آنها به مسافرت و به خصوص به شمال میرفتند من پیش عزیز میماندم . آن لحظه شیدا را درک کردم طفلی اولین بار بود که از پدر و مادر جدا میشد.با ماشین دربستی که پدر کرایه کرده بود به منزل عزیز رفتیم در تمام طول راه شیدا مغموم و افسرده چشم به خیابان دوخته بود ، برای اینکه او را از آن حالت خارج کنم از او پرسیدم :
_امروز که بابا بردت مدرسه ناظممون دیگه چیزی نگفت :
شیدا به من نگاه کرد و سرش را به علامت منفی بالا برد سپس بار دیگر سرش را چرخاند و مشغول نگاه کردن به خیابانها شد . چون حرفی نداشتم او را به خودش گذاشتم تا هر جور که دوست دارد با این مساله کنار بیاید. راننده درست جلوی منزل عزیز ماشین را نگاه داشت ، قبل از پیاده شدم شنیدم که پدر خطاب به او گفت :
_جناب تا شما دور بزنی من برگشتم.
راننده گفت :
_باشه بفرمائید.
وقتی پیاده شدیم به پدر گفتم :
_با همین ماشین بر میگردید ؟
گفت :
_اره ، بر میگردم مادرت رو بردارم ، میریم ترمینال
گفتم:
_خیلی زوده که !
پدر دستش را روی زنگ در گذاشت و گفت :
_نه بابا جون ، تا ما برسیم خونه و از آنجا ساکها رو برداریم و بریم ترمینال دیگه وقتش میشه.
صدای باز شدن در نگاهم را به سوی آن کشاند. به محض باز شدن در ارشیا را دیدم و دلم فرو ریخت . زیر چشمی به پدر نگاه کردم او با دیدن ارشیا لبخند زد اما شیدا با نگاه معنی داری به من خیره شد . میدانستم او تمام جریانات را میداند ، خیلی عادی به او اشاره کردم داخل شود و او بدون حرفی جلوتر از پدر داخل شد.صبر کردم تا اول پدر وارد منزل شود ، سپس پشت سر او وارد شدم . صدای ارشیا را میشنیدم که حال شیدا را می پرسید و او با صدای آهسته ای پاسخش را می داد . بعد از آن ارشیا با پدر دست داد و بعد رو به من کرد و بعد از دادن پاسخ سلامم گفت :
_حالتون چطوره ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
_خوبم ممنون.
ارشیا بار دیگر به پدر نگاه کرد و مشغول صحبت با او شد من نیز به همراه شیدا به طرف ساختمان راه افتادم که شنیدم پدر گفت :
_من دیگه باید برم.
من و شیدا برگشتیم و به او نگاه کردیم ، ارشیا به پدر گفت :
_دایی جون بیا تو یک چایی بخور با هم میریم .
پدر گفت :
_نه دایی دیر میشه .
ارشیا گفت :
_پس اجازه بدید من کتم رو بردارم .
پدر دستش را روی شانه او گذاشت و گفت :
_نه دایی جون ماشین هست.
ارشیا که فکر میکرد پدر تعارف میکند گفت :
_دایی من اصلاً آمده بودم شما رو ببرم.
پدر گفت :
_لطف کردی دایی با همین ماشین که آمدم بر میگردم.
ارشیا قدمی به طرف در برداشت و گفت :
_من میرم بهش می گم بره ، خودم میرسونمتون.
پدر گفت :
_تعارف که ندارم دایی جون با این بنده خدا هم طی کردم زشته دیگه ، همون که فردا بهت زحمت میدیم خودش خیلیه.
ارشیا با تواضع سرش را خم کرد و گفت :
_زحمت چی دایی وظیفه است، تازه من میخواستم بگم من خودم میبرمتون شمال .
پدر ضمن تشکر از او گفت که بلیط اتوبوس گرفته و ساعت چهار هم حرکت میکنند و نگاهی به ساعتش کرد و بعد رو به من کرد و گفت :
_شیوا جون برو عزیز رو صدا کن ببینمش ، میخوام برم.
تا خواستم از پله های ایوان بالا بروم عزیز خودش در حالی که مشغول سر کردن چادرش بود از در راهرو بیرون آمد ، به محض دیدن ما با لبخند گفت :
_به به ، خوش آمدی.د
سلام کردم و جلو رفتم و صورتش را بوسیدم بعد از من شیدا به طرف عزیز رفت چهره اش از هم باز شده بود و با دیدن عزیز لبخند میزد . خیالم راحت شد که حضور عزیز دلتنگی اش را کمتر میکند ، عزیز بعد از اینکه از ما فارغ شد رو به پدر کرد و در پاسخ سلام او گفت:
_ سلام مادر چرا اونجا وایسادی ؟
پدر گفت :
_دیگه باید برم ماشین بیرون منتظره.
عزیز از پله ها پایین رفت و بعد گفت :
_راست راستی یک تک پا نمیای تو ؟ چائی دم کردم .
پدر سرش را بالا برد و گفت :
_نه دیگه باید برم میترسم دیرمون بشه اتوبوس حرکت کنه . مادر بچه ها دیگه دستت سپرده.
سپس نگاهش را به ارشیا انداخت و گفت :
_زحمتشون می افته گردن آقای دکتر .
ارشیا لبخندی زد و گفت :
_اختیار دارید دایی جون.
پدر جلو رفت و خواست صورت عزیز را ببوسد ، او نیز دست انداخت گردن پدر و او را بوسید و گفت :
_پس یک لحظه صبر کن تا من از زیر قرآن ردت کنم.
پدر نگاهی به کوچه انداخت و سرش را به نشانه موافقت تکان داد تا عزیز خواست حرکت کند پیشدستی کردم و گفتم :
_کجاست من برم بیارم.
عزیز به من نگاه کرد و گفت :
_دستت درد نکنه عزیزم قرآن جلوی جانماز من توی اتاق کاسه بلور هم توی گنجه هاله.
سرم را تکان دادم و در حالی که با شتاب به طرف در راهرو میرفتم شنیدم که گفت :
_شیوا جون مادر بگزارشون توی سینی بیار.
به سرعت قرآن و کاسه آبی داخل سینی گذاشتم و به حیاط رفتم . شیدا با لباسهای مدرسه اش روی پله های ایوان نشسته بود و کیفش جلوی پایش قرار داشت ، چهره اش به حدی گرفته و غمگین بود که دلم برایش سوخت ، با خودم گفتم وقتی پدر رفت آن قدر سر به سرش میگذارم تا از آن حال خارج شود . سینی را به دست عزیز دادم و او آن را بالا نگاه داشت تا پدر از زیر آن ردّ شود. در همان حال گفت :
_ابراهیم کاش شکوفه رو هم می آوردی از همین جا میرفتید ترمینال لااقل از زیر قرآن ردش میکردم.
با خودم گفتم راستی میشد اینکار را هم بکنم . پدر لبخندی زد و گفت :
_حالش زیاد خوب نبود راه هم که دوره گفتم تا من بیام بچه ها رو بگذارم و برگردم یک کم استراحت کنه.
عزیز نفس عمیقی کشید و گفت :
_قبل از آمدن شما بهش تلفن کردم ، خیلی ناراحت بود ، مواظبش باش زیاد غصه نخوره .
بعد مثل اینکه چیزی یادش آماده باشه گفت :
_راستی از کدوم جاده میرین شمال ؟
پدر گفت :
_از کمر بندی قزوین .
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_اره ، آخه اخبار می گفت جاده چالوس بسته است. ان شا الله وقتی رسیدی حتما ما رو بی خبر نگذار ، نصف شب هم شد یه زنگ بزن.
پدر دوبار از زیر قرآن ردّ شد و بعد آن را بوسید و گفت :
_باشه مادر حتما زنگ میزنم.
سپس بار دیگر صورت او را بوسید و بعد نگاهی به شیدا کرد و گفت :
_شیدا جون نمیخوای بابا رو ببوسی ؟
شیدا با طمانینه از جا بلند شد و به طرف پدر رفت ، صورتش سرخ شده و لبانش را جمع کرده بود. حالت چهره او را به خوبی میشناختم ، میدانستم هر وقت بغض کند چنین قیافه ای پیدا میکند. پدر خم شد و صورتش را بوسید و کنار گوشش آرام گفت :
_دخترم تو دیگه بزرگ شدی دیگه نباید مثل بچه ها رفتار کنی ، من و مامان هم زود میریم و برمیگردیم.
شیدا چیزی نگفت و سرش را به یک سؤ خم کرد پدر دستش را زیر چانه او گذاشت و سرش را بالا گرفت و در حالی که به چشمان درشت و عسلی او نگاه میکرد گفت :
_عروسک بابا که قهر نمیکنه ، میکنه ؟
شیدا سرش را به نشانه منفی تکان داد ، عزیز دستش را دور شانه های شیدا انداخت و او را به خود چسباند.پدر به من نگاه کرد و به شوخی گفت :
_تو که با من قهر نیستی ؟
لبخندی زدم و گفتم :
_مواظب خودتون باشید.
سپس جلو رفتم تا صورتش را ببوسم او نیز صورتم را بوسید و کنار گوشم گفت :
_نگذار شیدا زیاد غصه بخوره .
سرم را تکان تکان دادم ، پدر قبل از خارج شدن در حالی که دست ارشیا را می فشرد گفت :
_خب دایی جون ، به مادرت سلام برسون و از قول من از اونا خداحافظی کن. به خاطر همه چیز ممنونم.
ارشیا لبخندی زد و گفت :
_دایی جون کاری نکردم که بخواهید تشکر کنید.
پدر صورت او را بوسید و بعد نگاهی به من و شیدا کرد و از در خارج شد ، عزیز زیر لب مشغول خواندن دعا بود . بعد از اینکه دعایش تمام شد سینی را به دست من داد و کاسه آب را پشت سر پدر خالی کرد ، همین که ماشینی که پدر در آن نشسته بود گاز خورد و رفت شیدا که تا آن موقع بغض کرده بود سرش را بغل عزیز پنهان کرد و شروع به گریه کرد . من نیز دلم میخواست همین کار را بکنم چون از ناراحتی دست کمی از او نداشتم . ارشیا که برای بدرقه پدر به کوچه رفته بود بازگشت و با دیدن شیدا که گریه میکرد به عزیز نگاه کرد ، عزیز هم سرش را بالا برد و با اشاره گفت که چیزی نیست . سپس در حالی که سر شیدا را بغل داشت به طرف ساختمان رفت در آن حال می شنیدم که به شیدا میگفت :
_عزیز دلم آروم باش ، بابا که راه دوری نرفته زود بر میگرده ، تازه به غیر از این گریه پشت مسافر شگون نداره ....
باران دانه دانه شروع کرده بود به باریدن ، ارشیا بطرفم آمد و گفت :
_شیوا جون بریم داخل خونه ؟
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و به راه افتادم ، تا خواستم لوازم خودم و کیف شیدا را بردارم خم شد و آنها را برداشت ، آهسته تشکر کردم و جلوتر از او وارد خانه شدم.ارشیا ساعتی ماند و بعد به عزیز گفت که میخواهد برود ، عزیز به او گفت که شام بماند اما موافقت نکرد و گفت باید جایی برود سپس رو به من کرد و گفت :
_شیوا ساعت چند باید مدرسه باشی ؟
گفتم :
_هفت و نیم زنگمون میخوره.
سرش را تکان داد و گفت :
_شیدا هم همین طور ؟
سرم را تکان دادم ، گفت :
_پس من سر ساعت شش اینجا هستم .
گفتم :
_ممنونم .
لبخندی زد و گفت :
_خواهش میکنم الان کاری با من نداری ؟
با خجالت گفتم :
_نه
لبخندی زد و بعد از خداحافظی با عزیز و شیدا رفت .عزیز هم به خاطر اینکه شیدا از آن حال و هوا بیرون بیاید شروع کرد به پختن شیرینی پنجره ای و در این کار از او کمک گرفت تا کمتر احساس ناراحتی کند.من نیز جلوی پنجره ایستادم و به بارش باران که شدید تر شده بود چشم دوختم، کم کم به غروب نزدیک می شدیم . همان سر شب شام عزیز آماده بود و سماور قدیمی اش که قوری چای تازه دمی روی آن بود . با صدای دلچسبی قل قل میکرد . تا عزیز نمازش را به خواند من و شیدا با کمک هم سفره را پهن کردیم و بعد سه نفری شام خوردیم . به زمان خواب خیلی وقت داشتیم به سراغ کیفم رفتم تا برنامه های درسی فردا را مرور کنم . شیدا هم مشغول تماشای تلویزیون شد . چند لحظه که گذشت از او پرسیدم :
_شیدا جون فردا امتحان نداری ؟
گفت :
_نه . ولی پس فردا امتحان علوم داریم.
گفتم:
_نمی خوای یک ذره اش را الان بخونی ؟
گفت :
_می خواستم این کار رو بکنم اما کتاب علومم رو نیاوردم.
دیگر چیزی نگفتم و مشغول مطلع شدم . کتاب را ورق زدم اما تمرکزی برای خواندن نداشتم مرتب فکرهای جورواجور مانع از جمع کردن حواسم میشد. با صدای شیدا که از عزیز میپرسید "مامان و بابام الان رسیدن ؟" متوجه او شدم و فهمیدم تمام بی حواسی ام به خاطر همین موضوع است ، گویا عزیز هم در همین فکر بود زیرا گفت :
_نمی دونم ، ولی فکر نکنم چون از قزوین یک کم دوره هوا هم که خرابه معمولاً اتوبوس کندتر حرکت میکنه ، نگران نه باش عزیزم به بابات گفتم وقتی رسید زنگ بزنه .
شیدا روی بالشی که کنارش بود درازکشید و مشغول تماشای ادامه فیلم شد من نیز وقتی دیدم نمیتوانم مطالعه کنم کتابهایم را جمع کردم و به تلویزیون چشم دوختم ، ساعت به کندی سپری میشد . کم کم دلشوره غریبی به دلم چنگ میانداخت. متوجه بودم که عزیز هم مرتب به ساعت نگاه میکرد ، در یک لحظه با شنیدن صدای زنگ تلفن هر سه نفرمان از جا پریدیم . عزیز به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت ، وقتی گفت : "سلام افسانه جون " فهمیدم عمه افسانه پشت خط است. عزیز بر خلاف همیشه خیلی مختصر و کوتاه با او صحبت کرد و با گفتن اینکه منتظر تلفنی از جانب پدر است خیلی زود از او خداحافظی کرد و بعد از اینکه گوشی را گذاشت به آشپزخانه رفت ، وقتی برگشت بشقابی میوه دستش بود ، متوجه شدم وضو گرفته ، بشقاب را جلوی من و شیدا گذاشت و گفت :
_پوست بکنید بچه ها.
گفتم :
_عزیز مگه نماز نخوانده بودید ؟
عزیز در حالی که به طرف اتاق میرفت با خنده گفت :
_مادر مگه عیب داره باز بخونم ؟
متوجه شدم عزیز دلشوره اش را با خواندن نماز تسکین میدهد ، برای اینکه شیدا متوجه نگرانی من و عزیز نشود پرتقالی پوش کندم و جلویش گذاشتم تا بخورد ، چشم های شیدا مرتب روی هم میرفت با این حال تلاش میکرد نخوابد، به من گفت :
_اگه بابا زنگ زد من رو بیدار کن باهاش حرف بزنم.
گفتم :
_باشه ، حتما بیدارت میکنم .
شیدا یکی دو پره از پرتقال را که خورد همان جا خوابش برد . به او غبطه میخوردم چون میدانستم خواب بهترین داروی گذشت زمان است تا شیدا از خواب بیدار میشد پدر هم زنگ زده بود و او هیچ وقت نگرانی کشنده این ساعتها را درک نکرده بود . چون تلویزیون را نگاه نمیکردم آن را خاموش کردم سپس بلند شدم و از پشت پنجره حیاط را تماشا کردم . شدت باران را از زیر نور لامپ سر در حیاط میدیدم و نگرانی ام از جانب پدر و مادر بیشتر اوج میگرفت ، ساعت که به یازده نزدیک شد عزیز رختخوابهایمان تا پهن کرد و رفت تا شیدا را سر جایش بخواباند ، به محض اینکه خواست او را بلند کند شیدا چشمانش را باز کرد و پرسید :
_بابا زنگ زد ؟
عزیز لبخندی به او زد و گفت :
_نه هنوز ، ولی فکر کنم دیگه کم کم باید رسیده باشن ، بابات زنگ زد بیدارت میکنم .
شیدا بلند شد و سر جایش دراز کشید و بالافاصله به خواب عمیقی فرو رفت . عزیز پتویی روی او کشید و کنار من آمد و با صدای آرامی گفت :
_طفلی بچه چشم انتظار باباشه.
به شیدا که موهای طلایی اش روی بالش پخش شده بود نگاه کردم و لبخند زدم ، چهره اش درست مثل عروسک بود . او خیلی شبیه مادرم بود ، بلند شدم و به طرف رختخوابم که کنار او بود رفتم . عزیز هم همه چراغها به جز چراغ راهرو را خاموش کرد و سر جایش دراز کشید و به من گفت :
_شیوا جون تو هم بخواب مادر ، میترسم فردا سر کلاس چرت بزنی ، صبح بهت میگم بابات کی زنگ زد .
گفتم :
_باشه عزیز میخوابم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:36 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سپس سر جایم دراز کشیدم تا خیال او را راحت کنم ولی خواب تنها چیزی بود که به آن فکر نمیکردم ، یعنی اصلاً خوابم نمیآمد. خیلی خوب میدانستم من و عزیز هر دو داریم از هم دلشوره هایمان را پنهان میکنیم ، عزیز هم سر جایش دراز کشید تنها صدائی که در اتاق پیچیده بود صدات تیک تیک ساعت بود ، بارها و بارها ثانیه ها را تا هزار شمردم و بعد با خودم فکر کردم چقدر زمان سپری شده . آن قدر از این پهلو به آن پهلو غلتیدم که احساس کلافگی میکردم . در این هنگام متوجه شدم عزیز از سر جایش بلند شد و به طرف تلفن رفت و آن را برداشت . لحظه ای فکر کردم آنقدر فکرم مشغول بوده که متوجه صدای زنگ تلفن نشده ام. وقتی عزیز آن را سر جایش گذاشت گفتم :
_مگه تلفن زنگ زد ؟
عزیز که فهمیده بود من هنوز خوابم نبرده گفت :
_نه ولی میخواستم ببینم مبادا یک وقت قطع شده باشه .
بدون اینکه حوصله نقش بازی کردن داشته باشم گفتم :
_عزیز من خوابم نمیبره.
عزیز خندید و گفت :
_پس بهتره بنشینیم با هم حرف بزنیم چون من هم همین مرض رو گرفتم.
هر دو توی رختخوابمان نشستم و شروع کردیم به صحبت آن موقع تازه منصور میخواست به خواستگاری آیدا بیاید. من هنوز منصور را ندیده بودم ولی از پدر شنیده بودم که او و آیدا اصلاً بهم نمیخورند عزیز هم با این وصلت موافق نبود ، به او گفتم :
_چرا عزیز مگه منصور چشه ؟
عزیز گفت :
_چیزیش نیست فقط بچم آیدا حیفه.
گفتم :
_اما مثل اینکه پسره وضع مالی خوبی داره.
عزیز با تأسف سرش را تکان داد و گفت :
_ای داد بیداد . نمیدونم عمه ات توی زندگی چی کم داره که دستی دستی داره دختر دسته گلش رو به پول شوهر میده ، پسره دو برابر آیدا سنّ داره ، خدا منو ببخشه ، تنها چیزی هم که نداره یک ذره قیافه است.
این حرف را تازه میشنیدم، به یاد حرف پدر افتادم و متوجه شدم منظورش از اینکه منصور و آیدا اصلاً بهم نمیخورند ، یعنی چه، من و عزیز خیلی حرف زدیم. در تمام این مدت ساعت را هم از نظر دور نمیداشتیم ساعت که از یک نیمه شب دور میشد ، عزیز در حالی که بی هدف از جایش بلند میشد گفت :
_بابات نگفت کی راه میفتن ؟
گفتم :
_چرا گفت ساعت چهار اتوبوسشان حرکت میکنه.
عزیز با انگشتان دستش حساب کرد :
_ چهار ، پنج ، شش ، هفت ... هشت .. نه ... ده ساعت که دیگه توی راه نیستن ، حالا میگم یک ساعت اتوبوس دیر راه افتاده سه ساعت هم اضافه توی راه بودن دیگه الان باید رسیده باشن، من که به ابراهیم گفتم بهمون زنگ بزنه بگه رسیدن .....
هیچ حرفی به ذهنم نمیرسید ، بر خلاف مغزم دلم بد جوری به هم می پیچید ، دلشوره بدی قرارم را گرفته بود . عزیز هم همین احساس را داشت زیرا طاقت نیاورد و به سراغ تلفن رفت.
گفتم :
_به کجا میخواین زنگ بزنید.؟
گفت :
_یک زنگ بزنم خونه اعظم شاید خبری چیزی داشته باشن.
گفتم :
_اگه خبری داشتن که به ما زنگ میزدن.
گفت :
_شاید فکر کردن ما خوابیم نخواستن بیدارمون کنن
می دانستم تمام این فرضیه ها برای گول زدن خودمان است عزیز شماره منزل عمه اعظم را گرفت ، چند دقیقه طول کشید تا آقا بهروز تلفن را جواب داد ، عزیز با او سلام و احوالپرسی کرد مختصری کرد و بعد گفت :
_می خواستم ببینم ابراهیم به خونه شما زنگ نزده ؟
نفهمیدم آقا برزو چه گفت که عزیز در پاسخش گفت :
_نه ، آخه از ساعت چهار تا الان که نمیشه توی راه باشن.
گویا آقا برزو گوشی را به دست عمه اعظم داده بود ، زیرا عزیز پاسخ سلام او را داد و گفت :
-اعظم جون بلدی یه زحمت بکش ، نمیدونم ، زنگ بزن ترمینال یا چه میدونم.
و بعد گویا عمه اعظم چیزی به او گفت که رو کرد به من و گفت :
_شیوا جون ، تو شماره خونه دایی مامانت رو نداری ؟
فکری کردم و گفتم :
_توی دفتر تلفنمون نوشته اما اینجا ندارم .
عزیز به عمه اعظم گفت :
_نداره ، چی ، اسم و فامیل دایی اش رو برای چی میخوای ؟ آهان باشه ، باشه.
و در حالی که به من نگاه میکرد گفت :
_خلیل ....
گفتم :
_خلیل محجوبی آستانه .
عزیز اسم را تکرار کرد و بعد به عمه گفت :
_پس من منتظرم اعظم مادر منو بی خبر نذار.
سپس بدون خداحافظی گوشی را سر جایش گذاشت ، گفتم :
_عمه اسم دایی مامان رو برای چی میخواست ؟
عزیز گفت :
_می گفت اسمش باشه شاید بتونه شماره اونجا رو گیر بیاره.
من و عزیز هر دو کنار تلفن نشسته و منتظر خبر بودیم . آن قدر حواسمان پرت بود که حتی چراغ را هم روشن نکرده بودیم و به همان مختصر نور چراغ راهرو اکتفا کرده بودیم .ساعت از دو می گذشت و به سه نزدیک میشد ، عزیز چنان بی حرکت به گل قالی زل زده بود که لحظه ای ترسیدام و برای اینکه او را از آن حال خارج کنم گفتم :
_عزیز ؟
به خودش آمد و به من نگاه کرد چون حرفی به نظرم نمیرسید گفتم :
_میگم شاید بابا اینا رسیدن ولی صبر کردن صبح زنگ بزنن.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_ان شا الله که این طور باشه.
همان لحظه صدای زنگ تلفن قلبمان را تکان داد ، عزیز بالافاصله گوشی را برداشت و با شنیدن صدای پشت خط گفت :
_ها ... اعظم مادر چی شد ؟ تونستی خبری بگیری ؟ خب چی ؟ نمیدونم و الله چه خاکی به سرم بریزم ، نه نمیخواد بیایی این جا ، آخه آمدن تو هم دردی دوا نمیکنه باشه خبری شد زنگ میزنم.
عزیز گوشی را سر جایش گذاشت و گفت :
_برم چایی دم کنم ، بخوریم . انشأ الله تا چایی در بکشه بابات خودش زنگ میزنه.
سپس بلند شد و چراغ را روشن کرد ، با روشن شدن چراغ شیدا تکانی خورد و از حالت طاقباز به پهلو غلتید ، آهسته پتویش را که کنار رفته بود رویش کشیدم و در دل دعا کردم هر چه زودتر پدر زنگ بزند. تا خواستم بشینم ، زنگ تلفن باعث شد به طرف تلفن جهش کنم با خود فکر میکردم عمه اعظم است که دوباره تماس گرفته است ، به محض برداشتن گوشی عزیز را دیدم که همان طور که کتری در دستش بود در آستانه در اتاق ظاهر شد ، سعی کردم خیلی آرام جواب دهم ، در حالی که دلم کم مانده بود از حلقم بیرون بزند صدائی از آن سوی سیم گفت :
_منزل .... آقای آذین ؟
با صدائی تقریبا بلند گفتم :
_بله .... بله ... همین جاست.
صدا گفت :
_شما نسبتی با آقای ابراهیم آذین دارید ؟
آن لحظه احساس میکردم صداها را به خوبی نمیشنوم به همین خاطر گوشی را با تمام قوا به گوشم فشار میدادم و طوری که لاله گوشم به شدت درد گرفته بود با این حال وقتی عزیز دستش را برای گرفتن گوشی پیش آورد دستم شل شد و آن را به او سپردم عزیز با همان کتری جلو آمده بود و صدای شر شر آب از داخل آشپزخانه معلوم میکرد که شیر آب را هم نبسته است ، کتری را از دستش گرفتم و به طرف آشپزخانه دویدم . کتری را داخل ظرفشویی گذاشتم و بعد از بستن شیر به طرف اتاق برگشتم ، شاید رفتن و برگشتنم بیش از چند ثانیه طول نکشید اما همان زمان برای من به اندازه عمری تمام شد وقتی که برگشتم متوجه شدم رنگ عزیز به شدت پریده و بدون هیچ حرفی گوشی تلفن را به گوشش چسبانده است. لبانش به حدی کبود شده بود که با وحشت به طرفش دویدم ، در همان حال احساسی به من میگفت اتفاقی برای پدر و مادرم افتاده است . عزیز لحظاتی به من خیره شد و در حالی که به سختی نفس میکشید گفت :
_زنگ بزن عمه ات بیاد اینجا.
جرات نمیکردم از او بپرسم چه خبر شده حتی یادم رفته بود که باید برای او جرعه ای آب بیاورم، بر و بر او را نگاه میکردم تا خودش بگوید چه شده ، نمیدانم چقدر به آن حال بودم که صدای خفه و لرزان عزیز که گویی از ته چاه در می آمد مرا از انتظاری مرگبار بیرون آورد :
_اتوبوسشون تصادف کرده ....
تمام بدنم کرخ شد ، به طوری که احساس میکردم همه چیز را در خواب میبینم ، حتی یادم نیست من به عمه زنگ زدم یا کس دیگری به جای من این کار را کرد ، تنها چیزی که خوب به یادم مانده این است که وقتی عمه به همراه ارشیا و آقا برزو به منزل عزیز آمد شروع کرد به گریه کردن ، طفلی شیدا که تا آن موقع خواب بود از خواب پرید و با چشمانی از حدقه در آمده به او که با رنگ و رویی پریده و ناراحت با مانتو وسط اتاق نشسته بود و روی پایش میزد نگاه میکرد . چند لحظه به همان حال بود شاید فکر میکرد خواب میبیند بعد از اینکه به خود آمد از جا بلند شد ، به طرف من که بی حس و حال به دیوار اتاق تکّیه داده بودم آمد و گفت :
_شیوا ، چی شده ؟
مات و حیران به او نگاه کردم و با خودم فکر کردم چه به او بگویم به هر حال دیر یا زود این موضوع را میفهمید به ناچار گفتم :
_اتوبوسی که مامان و بابا رو به شمال میبرده تصادف کرده.
شیدا مانند خواب زده ای برای لحظه ای طولانی به من خیره شد و درست در لحظه ای که فکر میکردم از حرفم شوکه شده با لحن آرامی گفت :
_بابا و مامان چیزی شون شده ؟
نفس عمیقی کشیدم و با ناراحتی گفتم :
_نمی دونم به خدا هیچ چیز نمیدونم.
به آرامی کنارم آمد و به من تکّیه داد ، دستم را روی سرش گذاشتم و او را به خودم چسباندم و زمزمه وار گفتم :
_دعا کنیم چیزی شون نشده باشه .
دقایقی بعد عمه افسانه و آقا یاسر سراسیمه به آنجا آمدند ، فهمیدم آقا برزو آنها را خبر کرده . آقا یاسر در نیروی انتظامی کار میکرد و امیدی بود تا حداقل بتواند از چگونگی حادثه کسب اطلاع کند ، گویا او قبلا این کار را کرده بود ، ولی بدون اینکه به ما حرفی بزند به آقا برزو و ارشیا گفت که میخواهد برای کسب اطلاعات دقیق به محل حادثه برود . عمه اعظم و عزیز براه افتادند که با او بروند اما آقا یاسر گفت :
_فقط من و یک نفر دیگر میتوانیم برویم زیرا زنگ زدم از کلانتری برام ماشین بفرستند.
بعد رو به آقا برزو کرد و گفت :
_شما پیش خانمها بمون من و ارشیا میریم
لحن صحبتش طوری بود که گویا میخواست چیزی را به او بفهماند .آقا برزو با حالتی به خصوص به طوری که احساس کردم متوجه منظور او شده بود سرش را تکان داد . در فرصتی که عمه ها صحبت میکردند آقا یاسر از در بیرون رفت و پشت سرش هم آقا برزو رفت . اگر ارشیا آنجا نأیستاده بود میرفتم تا بفهمم آن دو چه چیزی را پنهان میکنند ، هیچ کس به جز من که با دقت آنها را زیر نظر داشتم متوجه رفتار مشکوکشان نشد. وقتی آقا برزو به اتاق برگشت حاضرم قسم بخورم که رنگش به شدت پریده بود آن لحظه دیگر مطمئن شدم اتفاقی برای مادر و پدرم افتاده که آنها در صدد پنهان کردن این موضوع هستند ، دقایقی بعد با بی سیم به آقا یاسر اطلاع دادند که خودرویی که تقاضا کرده بود آماده است . او و ارشیا بالافاصله خداحافظی کردند و رفتند.آن شب تا صبح همگی با نگرانی منتظر خبری از جانب آقا یاسر بودیم ، بدون اینکه بدونیم او از قبل از تمام ماجرا با خبر بوده است ، بعد فهمیدم که اتوبوس حامل پدر و مادرم بر اثر شدت گرفتن اوضاع نابسامان جوّی و عدم دید راننده با خاوری که از رو به رو می آمده تصادف کرده و بر اثر آن به دره واژگون شده است ، در اثر این بر خورد مادر که گویا کنار پنجره نشسته بود در دم جان سپرده بود و پدر بر اثر ضربه ای که به سرش وارد شده بود به کما فرو رفته بود.
بماند بعد از آن چه بر سر ما آمد با چقدر طول کشید تا باور کنیم آن حادثه مادر را برای همیشه از ما گرفته است . مراسم تشیع پیکر مادر در حالی برگزار شد که پدر در مرز بین مرگ و زندگی قرار داشت ، نمی از اقوام مادر که برای شرکت در مراسم ختم دایی او به شمال رفته بودند هنوز از تشیع او باز نگشته بودند که برای شرکت در مراسم تشیع پیکر مادر راهی تهران شدند . پسر دایی های مادرم هنوز از ختم پدر فارغ نشده سر جنازه مادر گریبان چاک میکردند. خدایا در تمام آن لحظات چه بر من گذشت که حتی گفتنش قلبم را به درد میآورد . مادر رفت و غم هجرانش را برای همیشه در دل ما باقی گذاشت. غم از دست دادن مادر از یک طرف و نگرانی برای حال وخیم پدر از طرف دیگر توانمان را گرفته بود . پدر در ای سی یو بستریی بود و ما اجازه ملاقات نداشتیم . اگر هم اتفاقی دل کسی به حالمان میسوخت و با هزار خواهش و التماس داخل راهمان می دادند با دیدن پیکر نحیف و بی هوشش تصوراتی دردناک در ذهنمان می آمد.هر وقت به این فکر میکردم که نکند او را هم از دست بدهیم ، دلم میخواست مغزم را از کاسه سرم بیرون بیندازم تا چنین اندیشه هایی در آن راه پیدا نکند. طفلی شیدا درست مثل کودک خردسالی به من چسبیده بود و لحظه ای از کنارم دور نمیشد ، شبها کنارم میخوابید و سرش را در بغلم پنهان میکرد و گاهی نیمه های شب از خواب می پرید و بنای بی تابی را میگذاشت ، آن قدر نوازشش میکردم و برایش حرف میزدم تا آرام میشد و به خواب میرفت. شیدا همیشه به من نگاه میکرد اگر گریه میکردم ، گریه میکرد و اگر میخندیدم ،میخندید . از ترس او جرات ابراز ناراحتی نداشتم .
گاهی اوقات دلم میخواست گریه کنم و با تمام وجود فریاد بکشم تا غم و دردی را که به شدت روی دلم سنگینی میکرد سبک کنم . اما ملاحظه حضور شیدا را میکردم . میدانستم روحیه خراب من باعث میشود که او نیز از درون تخریب شود . شیدا روحیه لطیف با حساسی داشت و من نمیخواستم ناراحتی روحی او بیشتر از آنی شود که بود . به خاطر شیدا غم از دست دادن مادر و نگرانی برای پدر را در قلبم پنهان کردم و آن را گذاشتم برای روزی که دور از چشمان شیدا ، دلی سیر گریه کنم ، هیچ وقت روز اولی که بعد از فوت مادر وارد خانه خودمان شدم از یادم نمیرود، خوب بود که آن روز عمه افسانه ئزه نداده بود شیدا همراه من باشد واگر نه با دیدن فریادهای جگر خراش من که به خاطر دیدن بشقاب غذای داخل یخچال بود حتما حتما دیوانه میشد. بعد از این همه مدت اولین بار بود که بدون ترس از ناراحتی شیدا گریه میکردم و همراه با آن فریاد می کشیدم .
روزها به سختی از پی هم میگذشت و تغییری در حال پدر دیده نمیشد . تنها چیزی که ما را امیدوار میکرد این بود که پزشکان هنوز مرگ مغزی اش را اعلام نکرده بودند . پدر مدت دو ماه و بیست و دو روز در کما بود ، یعنی حتی در مراسم چهلم مادر هم حضور نداشت . در نگاه اشکبار اقوامی که برای مراسم چهلم مادر به منزلمان می آمدند ، می دیدم که منتظر حادثه بعدی هستند . به راستی هیچ کس حتی خود من هم باور نمیکردم که بدر بار دیگر چشمانش را به روی زندگی باز کند . اما از آنجا که خواست خداوند بر تمام خواسته ها برتری دارد ، چنین مقدر شده بود که پدر چهل و چند روز بعد از مراسم چهلم مادر از کما خارج شود و بار دیگر چشمهایش را به روی زندگی باز کند . او تا چند ماه بعد از به هوش آمدنش هیچ چیز را به خاطر نمیآورد ، از این بابت شدیدا به او غبطه میخوردم و آرزو میکردم ای کاش من در چنین حالتی به سر ببرم . آن هم برای همیشه . اما کم کم توانست همه چیز را به خاطر بیاورد. از جمله آن حادثه شوم را ، نمیدانم چطور خبر فوت مادر را به او دادند و یا وقتی این خبر را به او دادند چه حالی داشت ولی از اینکه آنجا نبودم تا شاهد واکنش پدر نسبت به این موضوع باشم عمیقا احساس رضایت میکردم . طفلی پدر وقتی از بیمارستان مرخص شد مردی بود با جسم و روحی آسیب دیده و با اینکه نیمه چپ بدنش از کار افتاده بود ، اما شاید زخم روحیاش بیش از آسیب جسمی اش بود.


فصل ۵


تکان دستی مرا از حالت عجیبی که بی شباهت به خواب نبود بیرون آورد همین که تکان خوردم صدای عمه افسانه را تشخیص دادم :
_شیوا ... شیوا جون ...
چند بار چشمانم را باز و بسته کردم و به یاد آوردم سر مزار مادر نشسته ام . چادر را از روی صورتم پس زدم و عمه افسانه را دیدم که روی سرم خم شده بود . با صدای گرفته ای به او سلام کردم ، پاسخم را داد و خم شد و صورتم را بوسید . همان لحظه متوجه عمه اعظم و پروانه عروسش شدم ، به آنها نیز سلام کردم اما حال بلند شدن نداشتم. عمه اعظم برخلاف عمه افسانه قدمی جلو نگذاشت و بعد از پاسخ سلامم کنار گور نشست و بعد از چند ضربه که با تکه ای سنگ روی قبر مادر زد مشغول خواندن فاتحه شد .ولی پروانه جلو آمد و صورتم را بوسید ، سپس کنارم نشست و مشغول خواندن فاتحه شد ، با حضور پروانه شک نداشتم ارشیا آنها را آورده است . اما خودش آنجا نبود . عمه اعظم بعد از خواندن فاتحه بلند شد و رو به من و عزیز کرد و گفت :
_بلند شید بریم زیر اون طاقی که خیس نشیم .
عمه افسانه به طرف عزیز رفت تا به او کمک کند از جایش بلند شود عمه اعظم جلوتر از بقیه به طرف سایبانی که چند قدم دورتر بود رفت ، سپس برگشت و خطاب به پروانه گفت :
_بیا پروانه.
پروانه از جایش بلند شد و گفت :
_باشه مامان اومدم.
و به من نگاه کرد ، گفتم :
_شما بفرمایین من میام .
سرش را تکان داد و به دنبال عمه رفت . عزیز رو به من کرد و گفت :
_پاشو شیوا جون بارون خیست میکنه .
گفتم :
_عزیز شما و عمه برید ، من میخوام یک کم دیگه اینجا بمونم .
می دانم اگر هر موقع دیگر بود عزیز هرگز اجازه نمیداد آن طور زیر باران بمانم اما شاید با خود فکر کرده بود سر مزار مادرم حق دارم چنین چیزی از او بخواهم ، سرش را تکان داد و گفت :
_پس زود بیا ، میترسم سرما بخوری.
عمه افسانه نفس عمیقی کشید و همان طور که بازوی عزیز در دستش بود ، هر دو به طرف سایبان رفتند ، من نیز به فکر فرو رفتم .
هنوز دقایقی نگذشته بود که عمه افسانه صدایم زد ، برگشتم و او را دیدم که به عزیز اشاره کرد و با صدای بلندی گفت :
_عزیز میگه پاشو بیا.
با این که دلم نمیخواست از جایم تکان بخورم اما بخاطر اینکه عزیز ناراحت نشود بلند شدم و با قدمهای سنگینی به طرف آنها رفتم ، هنوز چند قدم نرفته بودم که عمه افسانه با صدای بلندی گفت :
_شیوا عزیز میگه دیسها رو هم بیار.
برگشتم و بعد از برداشتن دیس خرما و حلوا بار دیگر به طرف آنها رفتم . از همان جا به آن چند نفر که زیر سایبان جمع شده بودم نگاه کردم و با خود فکر میکردم ، یعنی از تمام فامیل فقط همین ها یادشان بود که امروز سالگرد مادرمه ؟ بد جوری دلم هوای شیدا را کرده بود نمیدانیم یادش بود که امروز سالگرد فوت مادر است یا نه ؟. بدون شک فراموش نکرده بود . او به مادر خیلی علاقه داشت و تا خاطرم بود حتی از پول تو جیبی خودش برای مادر خیرات میکرد . علاوه بر آن گاهی اوقات شبهای جمعه حلوا می پخت و بین همسایه ها پخش میکرد ، خیلی دوست داشتم بدانم او آنجا چه میکند و آیا هنوز هم حلوا می پزد و خیرات میکند ؟ کمی که فکر کردم با خودم گفتم : "عجب فکر احمقانه ای ! اگر او آنجا چنین کاری بکند با آن فرهنگی که مردم آنجا دارند بدون شک فکر میکنند با دیوانه ای طرفند " وقتی زیر سایبان رسیدم نگاهم به پروانه افتاد که به من خیره شده بود ، به او لبخند زدم او نیز لبخندم را پاسخ گفت سپس دستش را دراز کرد تا یکی از دیسها را از من بگیرد .

هنگامی که دیس خرما را بدستش میدادم لحظه ای نگاهم به النگوهایش افتاد ، بدون اغراق شاید بیست تا شاید هم سی تا بود . پروانه دیس را از من گرفت و آن را روی نیمکت گذاشت ، از او تشکر کردم و به طرف عزیز رفتم ولی همچنان فکرم متوجه او بود . به نظرم زن بدی نبود گاهی فکر میکردم هر کس دیگر جای او بود با آن شرایط مناسب زندگی و داشتن شوهری مثل ارشیا چنان به خود مغرور میشد که نمیشد نگاهش کرد ولی او این گونه نبود با وجودی که هم وضع مالی پدرش خوب بود و هم وضع مالی شوهرش در حد عالی بود اما زیاد در بند بریز و بپاش نبود ، حتی به تیپ و لباسش زیاد اهمیت نمیداد . در عوض به زیور آلات علاقه زیادی داشت. یکبار از آیدا شنیدم که ارشیا خوشش نمیآید که او زیاد به خود طلا آویزان کند ، البته تقصیر پروانه هم نبود ، اصل و نسب او آذری بود و طبیعی بود که او ذاتا به طلا علاقه داشته باشد. صدای عمه اعظم توجه ام را جلب کرد ، شنیدم از عزیز میپرسید :
_از شیدا خبر دارید ؟
عزیز گفت :
_بی خبر نیستیم اونم خوبه ، مشغول زندگی و بچه داری.
عمه پرسید :
_هنوزم درس میخونه ؟
عزیز گفت :
_و الله تا قبل از اینکه بچه اش به دنیا بیاد که میخوند الان رو دیگه نمیدونم.
عمه سرش را تکان داد و بدون کلام دیگری تنها اه کشید ، معنی اهش برای من کاملا روشن و واضح بود ، او هنوز هم در حسرت شیدا بود و این حسرت بعد از ماجرای اختلاف آریا و مهشید بیشتر هم شده بود . باران شدت بیشتری گرفت ، نگران حال پدر شدم و از عمه افسانه سراغش را گرفتم . عمه نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
_با ارشیا رفتند سر خاک پدر آقا برزو فاتحه بخونن برگردن .
به ستون آهنی سایبان تکّیه دادم و از همان جا به مزار مادرم چشم دوختم ، بارچه ترمه روی سنگ قبر را فراموش کرده بودم بردارم و باران آن را حسابی خیس کرده بود . به آسمان نگاه کردم ابرهای سیاه سر تا سر آن را پوشانده بودند . با اینکه هنوز خیلی به غروب مانده بود اما هوا تقریبا تاریک شده بود ، میدانستم وقتی پدر و ارشیا برگردند به خانه بر میگردیم . از همان موقع دلم برای تنهایی مادر میسوخت به خصوص که میدانستم او هیچ وقت باران را دوست نداشت و هر وقت که باران میبارید غمگین به نظر میرسید . دلم میخواست باور کنم که اکنون مادر دیگر تنها نیست و پدر و مادرش پیش او هستند . بعضی اوقات فکر میکردم به خاک سپردن او در بهشت زهرا بی انصافی در حقش بود زیرا اقوامش در آستانه دفن شده بودند اما خودم را این طور قانع میکردم که اگر او را به زادگاهش می بردیم دیگر حتی ماه تا ماه هم نمیتوانستیم سر خاکش برویم . آن وقت بود که به یاد شیدا افتادم که قریب به دو سال و اندی بود که سر خاک مادر نیامده بود. نمی دانم چطور شیدا با آن وابستگی زیادی که به من و عزیز و پدر داشت توانست این همه مدت طاقت بیاورد و به ایران نیاید . از سالی اولی که رفته بود هر بار که تلفن میکرد از او می پرسیدم کی میآید و او هر بار درس و دانشگاهش را بهانه میکرد و آمدنش را به بعد موکول میکرد . اوایل سال گذشته که پسرش را به دنیا آورد بهانه اش برای نیامدن تکمیل شد . خبر حاملگی او را وقتی شنیدم که وارد ماه نهم بارداری شده بود . همه از این خبر شوکه شدیم ، هر چقدر به او اصرار و التماس کردیم برای زایمانش به ایران بیاید راضی نشد و معتقد بود امکانات پزشکی و پرستاری آنجا خیلی بهتر از ایران است . شیدا فرزندش را به دنیا آورد ، بدون اینکه کسی از ما پیشش باشد و در آن وضعیت دشوار پرستاری اش کند . بدبختانه وضعیت مالی پدر آن قدر اسف بار بود که این اجازه را نمیداد که بتوانیم مرتب به او تلفن کنیم و از حالش خبر دار شویم . البته شیدا هم همیشه اصرار داشت به او زنگ نزنیم تا خودش تماس بگیرد ، شاید او هم ملاحظه پدر را میکرد.
یکی دو بار که مدت تماسش با ما طولانی شد طاقت نیاوردیم و با منزلش تماس گرفتیم که هر بار هم نتوانستیم با شیدا صحبت کنیم زیرا کامران گفت که او منزل نیست ، همان دو تماس کوچک و صحبت مختصری که با کامران داشتیم ، رقم درشتی را روی قبض تلفن آورد به طوری که از دیدن صورت حساب تلفن رنگ از روی هر سه مان پرید . با این حال من مرتب دو ماهی یک بار نامه ای مفصل برایش مینوشتم و تمام اوضاع و احوال منزل و اقوام را برایش توضیح میدادم. همان لحظه یادم افتاد دو ماهی است که به او نامه ننوشته ام به خودم گفتم یادم باشه فردا حتما برایش نامه بنویسم . البته
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:37 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۶۰-۸۰

نامه های من به شیدا همیشه یک طرفه بود و هیچ کدام جواب نداشت . شیدا هر وقت دلتنگ میشد تلفن میکرد و هر بار هم می پرسید چه خبر و بعد از شنیدن خبرها خداحافظی میکرد . بدون اینکه به ما مجال بدهد از او همین سئوال را کنیم . آنقدر در افکار مختلف غرق بودم که متوجه گذر زمان نشدم. فقط زمانی به خودم آمدم که پدر و ارشیا را دیدم که به طرف ما می آمدند . قبل از آمدن پیش ما به سر مزار مادر رفتند و فاتحه خواندند . موهایشان خیس و کفشهایشان گلی شده بود . عزیز به عمه افسانه گفت :
_افسانه ! مادر بهشون بگو او سوزنی رو هم از روی مزار بردارن بیارن .
عمه افسانه از همان جا با صدای بلند پیغام عزیز را به آنها رساند. ارشیا خم شد و پارچه خیس را برداشت و آن را تا کرد ، وقتی جلو آمدند در حالی که سعی میکردم نگاهم با ارشیا تلاقی نکند به او سلام کردم و او با صدای آرامی جوابم را داد و پرسید :
_حالت چطوره ؟
هنوز پاسخش را نداده بودم که صدای عمه افسانه را شنیدم که گفت :
_اون آریا نیست ؟
با شنیدن این حرف همه سرها به طرف جایی که عمه افسانه اشاره کرده بود چرخید . من هم از دیدن آریا خیلی تعجب کردم ، تا جایی که یادم میآمد او اهل این برنامه ها نبود . گویا همه مثل من فکر میکردند زیرا عمه اعظم با صدای آرامی گفت :
_یعنی چی شده آریا اومده اینجا ؟
بعد به طور ناگهانی از جایش بلند شد و با هراس گفت :
_وای خاک بر سرم نکنه نامور چیزیش شده ؟
کلام او همه را ترساند عزیز با ناراحتی گفت :
_واا ! خدا نکنه ، دختر این چه حرفیه ؟
عمه طاقت نیاورد آریا به مابرسد و خودش با شتاب به طرف او رفت . پدر و ارشیا هم به دنبال او رفتند و بقیه ما منتظر شدیم که بفهمیم دلیل آمدن او چیست ، با دیدن چهره خندان او که به همراه بقیه جلو میآمد خیالمان راحت شد که اتفاق بدی نیفتاده . آریا در حالی که هنوز می خندید ابتدا به عزیز سلام کرد ، عزیز گفت :
_علیک سلام مادر ، خوبی ؟
آریا به طرف او رفت و صورتش را بوسید.
عزیز طاقت نیاورد و گفت :
_چی شده از این طرفا؟
آریا خندید و گفت :
_ای بابا چه خبر باید باش ، مثلا امروز سالگرد زن دایی ماست ها !
عزیز لبخندی زد و گفت :
_زحمت کشیدی انشا الله به شادی بیایی .
آریا بطرف من و پروانه که کنار هم ایستاده بودیم چرخید و سلام کرد . ولی من که هنوز به دلیل آمدن او فکر میکردم متوجه سلامش نشدم . وقتی برای بار دوم گفت :
_سلام عرض کردم شیوا خانم.
به خودم آمدم و پاسخش را دادم . عمه اعظم که خیالش راحت شده بود خطاب به او گفت :
_آریا زود باش برو فاتحه بخون بریم هوا سرده شما هم که سر و کله تون خیس شده میترسم سرما بخورین.
آریا نگاهی به دور و بر انداخت و گفت :
_ردیف چند بود ؟
ارشیا به او گفت :
_بیا بریم.
و او را به طرف مزار مادر برد ، بعد از رفتن آنها عمه رو به پدر و عزیز کرد و گفت :
_نمی دونم چطور از دست اون عفریته خلاصی پیدا کرده و شروع کرد به بد گفتن از مهشید
عمه افسانه گفت :
_خون خودت رو کثیف نکن خواهر ، هر دو شون جوونن و کله شون پر باد ...
عمه حرف او را قطع کرد و گفت :
_می خوام نباشن ، دختر ذلیل مردهٔ جّز جگر زده خون پسره رو کرده تو شیشه.
عزیز که از حرفهای عمه ناراحت شده بود گفت :
_اعظم بس کن ، آریا که بچه نیست خودشون همدیگه رو خواستن ، حتما خودشون هم خوشن.
عمه با حرص گفت :
_چی میگی مادر ، چه خوشی ؟ مدام داران تو سر و کله هم میزنن ....
با برگشتن آریا و ارشیا عمه حرفش را قطع کرد و در حالی که آماده رفتن میشد گفت :
_بریم
و خودش جلو تر از همه راه افتاد ، چند قدم که رفت برگشت و به پروانه گفت :
_بیا دیگه.
پروانه به سرعت قدمهایش را با او یکی کرد ، عمه افسانه در حالی که به پدر نگاه میکرد سرش را با تأسف تکان داد ، سپس رفت تا به عزیز کمک کند . پدر هم نفس عمیقی کشید و به زمین چشم دوخت ، من نیز دیس خرما را برداشتم و برای آخرین بار نگاهی به مزار مادر کردم و در دل با او خداحافظی کردم و در کنار پدر به راه افتادم ، هنوز وارد خیابان اصلی نشده بودیم که عمه برگشت و به آریا گفت :
_ماشین رو کجا پارک کردی ؟
صدای آریا را شنیدم که گفت :
_اون طرف.
ارشیا گفت :
_ماشین من توی پارکینگ رو به روست ، برو ماشینت رو بیار.
آریا رفت و همگی ما به طرف پارکینگی که خودروی ارشیا در آن پارک شده بود رفتیم .
عمه افسانه خطاب به عزیز گفت :
_مادر برو توی ماشین بشین خیس نشی و درعقب را باز کرد . عمه اعظم گفت :
_افسانه خودت هم برو تو ماشین بشین .
عمه افسانه گفت :
_پس داداش چی ؟
عمه گفت :
_الان آریا میاد.
سپس خودش در جلوی ماشین را باز کرد و در حالی که سوار میشد گفت :
_پروانه برو تو.
و بعد رو به پدر کرد و گفت :
_داداش شما و شیوا هم با آریا بیان.
سپس در را بست . پروانه قبل از سوار شدن به من تعارف کرد سرم را به نشانه تشکر تکان دادم ، از اینکه قرار بود با خودروی آریا برویم احساس خوبی نداشتم . با اینکه راهمان دور بود اما دوست نداشتم منّت کسی روی سرمان باشد ، با چهره ای در هم به این فکر میکردم که ای کاش آریا نمیآمد و ما خودمان بر میگشتیم . در یک لحظه چشمم به ارشیا افتاد و متوجه شدم به من خیره شده است بالافاصله چشم از او برداشتم . اما احساس کردم عمه از دستپاچگی من متوجه موضوع شد.زیرا فوری خم شد و خطاب به ارشیا که بیرون خودرو ایستاده بود گفت :
_پس چرا وایسادی بیا بشین دیگه.
همان لحظه آریا هم آمد و خودرو اش را پشت خودرو ارشیا نگاه داشت . پدر به عمه گفت :
_حالا که آریا به زحمت افتاده بهتره عزیز هم بیاد تو ماشین اون که لالقل برای شما زحمت نشه این همه راه بیاین.
عمه گفت :
_زیاد هم فرقی نمیکنه ، اول شما رو میرسونیم بعد میریم خونه ، برو داداش بشین بریم .
پدر دستش را دور شانه ام گذاشت و بعد از خداحافظی با بقیه به طرف خودرو آریا رفتیم. پدر کنار او نشست و من به تنهایی روی صندلی عقب جا گرفتم . در طول راه متوجه شدم آریا خیلی گرفته و غمگین است و بعد به این فکر کردم که او نسبت به قبل چقدر فرق کرده است.آن وقتها آرزو به دلم مانده بود از کسی حساب ببرد و کمتر اذیت و آزارمان کند ، اما نه تشر و تهدیدهای آقا برزو و نه جیغ و فریادهای عمه هیچ کدام باعث نمیشد او دست از شرارت بردارد. در این فکر بودم که یک لحظه متوجه شدم آریا از داخل آینه مرا دید که به او خیره شده بودم ، بالافاصله سرم را به طرف پنجره چرخاندم و تا آخر که رسیدیم دیگر به جلو نگاه نکردم.
ساعت هفت شب بود که به منزل رسیدیم ، هر چقدر عزیز به عمه اعظم و بقیه اصرار کرد که داخل منزل شوند ، قبول نکردند و بعد از پیاده کردن ما رفتند ، از این بابت خیلی خوشحال شدم ، چون آنقدر خسته بودم که نای پذیرایی از مهمان را نداشتم . عزیز غذایی که از ظهر مانده بود را گرم کرد . اما من میلی به خوردن شام نداشتم و به او گفتم که میخواهم بخوابم . رختخوابم را پهن کردم و سر جایم دراز کشیدم ، اما مگر خوابم میبرد . مرتب حرکات و نگاه های ارشیا جلوی چشمانم می آمد . بدبختانه هر بار که او را می دیدم چنین حالی میشدم و همیشه هم چنین مواقعی یاد حرف شیدا میافتادم که گفته بود :" شیوا عجولانه تصمیم نگیر ، خوب فکر کن مبادا تصمیمی بگیری که بعد پشیمون بشی . ارشیا یک عمر جلوی چشمته، هر بار که اون رو ببینی یاد اشتباهت می افتی ها ...." شیدا با اینکه چهار سال از من کوچکتر بود خیلی عاقلانه تر از من فکر میکرد . او حق داشت هر بار که ارشیا را میدیدم ندایی از درون مرا به باد سرزنش میگرفت و اشتباهم را به رخم میکشید. اما آیا به راستی تقصیر از من بود که برای حفظ غرورم آینده ام را تباه کردم ؟ آن روزها احساس میکردم درست ترین تصمیم را گرفته ام . اما بعد از جریان بابک احساس کردم خیلی عجولانه تصمیم گرفته ام و به عاقبت کار فکر نکرده ام. بارها از خودم پرسیده بودم ، کدام ارزش داشت ؟ آینده یا غرورم ؟ و هیچ وقت پاسخ درستی برای آن پیدا نکرده بودم . آن شب به من خیلی سخت گذشت . دیدن ارشیا مثل همیشه تاثیر عمیقی بر روحیه ام گذاشته بود ، با استیصال به این فکر میکردم که هنوز او را دوست دارم و گاهی با بد جنسی به این می اندیشیدم که چقر او برای پروانه حیف است. درست بعد از این افکار شیطانی ، چهره ساده و بی آلایش پروانه با لبخند ملیح اش جلوی چشمانم ظاهر میشد و مرا از خودم متنفر میکرد . آن وقت بود که عذاب وجدان تازیانه اش را به روحم مینواخت و به من یاد آوری میکرد که پروانه اگر چه صورت زیبایی ندارد اما سیرتش از من خیلی بهتر است ، به حال خودم تأسف میخوردم که چقدر بد و کج اندیش هستم . من کجا و پروانه کجا ؟! اگر من به جای او بودم لحظه ای تحمل دخالتهای عمه را در زندگی ام نمیکردم . همین جوری از رفتار عمه بیزار بودم چه برسد به اینکه عروسش می بودم و او میخواست در هر کارم اظهار نظر کند . با شرمندگی از خدا طلب بخشش کردم و با خودم گفتم "خدایا غلط کردم . پروانه دختر صبور و خوبیه ارشیا هم حق مسلمشه چون دلش خیلی صاف و پاکه و این بهتر از اینه که آدم صورت خوبی داشته باش.ولی سیرت و دلش مثل من تاریک و سیاه باشه. سعی کردم دیگر به ارشیا فکر نکنم ، زیرا فکر کردن به او باعث میشد برای پروانه عیب بتراشم و خود را در گیر گناه کنم .فکرم را به جای دیگر معطوف کردم ، خواستم با فکر کردن به چیزهای دیگر یاد ارشیا را از خاطر ببرم. به دنبال خاطره ای زیبا در مغزم میگشتم تا به جای ارشیا به آن فکر کنم که خانمان به یادم آمد ، اما مگر آن خانه زیبا بود ؟ چه خاطره زیبایی داشت که بعد از مرگ مادر آن را هم از دست دادیم. شاید افکارم در انتخاب خاطره ای خوش اشتباه نکرده بود ، یاد خانه مان همواره خاطرات زیبایی را در ذهنم تداعی میکرد ، چشمانم را بستم و آنجا را به یاد آوردم.
به یاد اولین روزی افتادم که برای دیدن آن خانه رفته بودیم . پدر با کامیونش ما را به آنجا برد . ارتفاع کامیون از سطح زمین بلند بود و من میتوانستم به خوبی محیط اطراف را ببینم . خیابانهای آن منطقه یکدست خاکی بود و تک و توک خانه ای نیمه ساز و یا ساخته شده دیده میشد . بیشتر جاها خرابه بود . پدر بعد از گذاشتن از پستی بلندی های خاکی که باعث تکانهای شدید کامیون میشد ، جلوی خانهای نیمه ساز ایستاد و گفت :
_این خونه خودمونه.
نمای خانه از آجر بود و همان اول توی ذوقم زد . در آن کوچه فقط سه چهار خانه نیمه ساز وجود داشت و بقیه آن بیابان بود . من که فکر نمیکردم آنجا چنین خاکی و خرابه باشد ، حالم خیلی گرفته شد . زیر چشم به مادر نگاه کردم تا واکنش او را ببینم ، چهره اش مثل همیشه آرام بود ، خیلی دوست داشتم بفهمم در پس آن نگاه آبی و آرام چه احساسی نهفته است و آیا او خانه را پسندیدده یا نه .
نظر او برایم مهم بود اگر از آنجا خوشش میآمد ، پس من هم میتوانستم آنجا را دوست داشته باشم . وقتی وارد حیاط شدیم متوجه شدم با بیرون آن زمین تا آسمان فرق دارد از دیدن حیاط و ایوان زیبای خانه لبان مادر نیز به خنده باز شد . پدر که از خوشحالی او غرق لذت شده بود و تند تند کارهایی را که قرار بود انجام دهد برای مادر شرح میداد و مادر با خوشحالی عمیقی که جرقه های آن از چشمانش می جهید سرش را تکان میداد و حرفهای او را تایید میکرد . وقتی از پدر شنیدم که به محض دادن مقداری از بدهی هایش نمای خانه را سنگ میکند از خوشحالی بال در آوردم ، زیرا نمای آجری خانه در همان وحله اول باعث عذابم شده بود . به حقیقت خانه قشنگی بود و خیلی خوب ساخته شده بود ، به توصیه مادر قرار شد پدر یک گوشه آن را باغچه ای به شکل نیم دایره در آورد که مادر در آن گلهای داوودی و تاج خرس بکارد . این باغچه همان طور که مادر خواسته بود درست شد و او آن را غرق گل کرد . پدر یک بته گل سرخ هم در آن کاشت که سر نگرفت . قرار بود اسفند همان سال پدر چند نهال درخت در آن بکارد که به راستی شکل باغچه بگیرد که گویا قسمت نبود این کار را بکند . داخل خانه حتی از حیاط و ایوان هم قشنگ تر بود . حال و پذیرایی ال شکل و بزرگی داشت که مادر اولین بار که آن را دید به پدر گفت :
_وای ابراهیم اینجا چند تا فرش میخواد ؟
آشپزخانه و اتاقها نیز بزرگ و نورگیر بودند و از همه مهمتر دو اتاق خواب داشت که یکی از آنها به پدر و مادر تعلق گرفت و دیگری به من و شیدا. با اینکه همه جای خانه زیبا و قشنگ بود اما من بیشتر از همه عاشق اتاق خودمان بودم . مادر پردهای طرح دار با زمینه ای به رنگ سفید و صورتی دوخته بود که هر شب موقع خواب آن قدر به طرحهای آن خیره میشدم تا خوابم میبرد. یک کتابخانه سفید هم داشتیم که من و شیدا بالای آن عروسکهایمان را چیده بودیم و از طبقه پایینش هر دو به اشتراک استفاده میکردیم و کتابهای درسی مان را داخل آن میگذاشتیم. با وجودی که خانه من دور از شهر و امکانات رفاهی بود اما آنجا را دوست داشتیم ، آن موقع پدر شریکی داشت به نام آقا مجید که پنجاه درصد سهم کامیون متعلق به او بود ، ما با آنها رفت و آمد خانوادگی داشتیم . به خاطرم هست هر وقت آقا مجید و خانواده اش به منزلمان میآمدند آقا مجید کلی پدر را دست میانداخت و میگفت :
_ابراهیم تو هم عجب جایی خونه خریدی . و الله صد رحمت به دهات ، اینجا هنوز خیابوناش آسفالت نیست. مغازه و امکانات هم که دیگه فبها. آخه مرد حسابی چطوری جرات میکنی زن و بچه ات رو توی این بر و بیابون تنها بگذاری. من اگر جای تو باشم اینجا رو میفرشم میرم یه جایی میون آدما خونه میخرم.....
و خلاصه هر بار که میآمد همین حرفها تکرار میشد.من با اینکه او را عمو خطاب میکردم اما خیلی از او بدم میامد زیرا هر دفعه که آنها به خانه ما می آمدند بعد از رفتنشان بین پدر و مادر جر و بحث در میگرفت. مادر کم کم از بی امکاناتی آن منطقه خسته و دلزده شده بود و از پدر میخواست حرف آقا مجید را گوش کند و خانه را بفرشد و با پولش خانه ای هر چند کوچک تر در محاله ای اباد تر بخرد. اما پدر که میدانست آنجا آینده خوبی دارد زیر بار نمیرفت و از مادر میخواست مدت دیگری هم صبر کند. البته شم اقتصادی پدر همیشه خوب کار میکرد و چند سال بعد پیش بینی اش درست از آب در آمد. با تصویب شورای شهر سازی برای دادن امکانات به آن منطقه در عرض کمتر از چند ماه خیابانها جدول بندی و آسفالت شد، سپس زمینهای خالی دور و بر به سرعت ساخته شد و آن منطقه روز به روز پیشرفت کرد و ارزش زمین هایش نیز بالا تر رفت . در همین اوضاع و احوال اختلافات مالی بین آقا مجید و پدر پیش آمد که باعث شد رفت و آمد خانوادگی بین ما و آنها کم و کمتر و بعد به کلی قطع شد . تنها پیوندی که بین آن دو بود شراکتشان بود که بعد از فوت مادر و آسیب دیدن پدر ، دیری نپایید که تار و پودش از هم پاشیده شد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:37 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۶


قریب به دو ماه بعد از فوت مادر من و شیدا بدون حضور پدر به خانه برگشتیم. خیلی برایمان سخت بود اما چاره ای نبود اواسط سال تحصیلی بود و من و شیدا باید به مدرسه بر میگشتیم. در حالی که هیچ کدام از ما روحیه درست با حسابی نداشتم. عزیز هم با آمد تا تنهایی مان را پر کند. دیگر کسی به ترس از تنهایی در شب و آمدن دزد نمی اندیشید ، زیرا چیزی برای از دست دادن نبود . دزد جان به خانه و کاشانه مان زده بود و گوهر گرانبهای وجود مادر را با خود برده بود و چه چی از این پر اهمیت تر ، بعد از دو ماه دوری از مدرسه ، احساس میکردم هیچ کدام از درسها را نمیفهمم ، حتی درسهای قبلی هم از ذهنم پاک شده بود ، با این حال نگران خودم نبودم و فکر شیدا بود که ناراحتم میکرد . او همیشه در بالاترین رتبه درسی قرار داشت و افت تحصیلی میتوانست ضربه دیگری بر روحیه حساسش وارد کند . خیلی با او صحبت میکردم تا رغبت و علاقه قبل را در او زنده کنم ، اما هیچ فایده ای نداشت . شیدا در مدرسه مورد توجه معلمانش بود و همه آنها از اتفاقی که برایمان افتاده بود آگاهی داشتند. یکی دو بار که از بی انگیزه بودن شیدا پیش معلمانش اظهار نگرانی کردم و راه چاره خواستم ، همه شان متفق القول بر این عقیده بودند که نباید به او فشار بیاورم و باید اجازه دهم که خودش کم کم با شرایط جدید که در زندگیمان پیش آمده بود کنار بیاید ، با این حال نمیتوانستم بی خیال شوم تا با مرور زمان به خودش بیاید . از این می ترسیدم که تا او بخواهد خودش را پیدا کند ، آن سال را از دست بدهد.
زمستان آن سال به هر ترتیبی که بود به آخر رسید و جای خود را به بهار داد ، چه فایده که ما چیزی از طراوت و زیبایی آن نفهمیدیم و اواخر فصل بهار بود که پدر از حالت کما بیرون آمد و این روح تازه ای به کالبد خسته مان دمید. اما پدر هنوز از نظر جسمی و روحی به شدت بیمار بود . به توصیه پزشک معالجش ، می بایست بعد از ترخیص از بیمارستان من و عزیز به همراه آقا برزو با معرفی نامه ای که پزشک داده بود به یکی از بیمارستانهای روانی مراجعه میکردیم تا ترتیب بستری شدن او را بدهیم . من و عزیز هر دو از دیدن محیط آنجا وحشتزده شده بودیم . هیچ گاه فکر نمیکردم بیمارستان روانی چنین جایی باشد. بیماران با حالتهای غیر عادی ، در خارج از بخشها و راهروهای حفاظ دار پراکنده بودند . بخشی متعلق به بیماران شدید روانی جدا از ساختمان اصلی بود اما بی وقفه صدای فریاد و گریه به گوش میرسید . وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم ، عزیز در حالی که از ناراحتی اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت :
_مگه من مرده باشم که بگذارم بچه ام رو چنین جایی بفرستن.
خلاصه با مخالفت عزیز که عقیده داشت قرار گرفتن در چنین جایی حال پدر را ب تر میکند که البته درست هم میگفت ، او را در یک آسایشگاه خصوصی بستری کردیم . با چینین اوضاعی امتحانات خرداد نیز از راه رسید ، گذراندن امتحانات از آنچه که فکرش را میکردم بد تر بود زیرا که سوالات امتحانی از منطقه میآمد و برای من که مدتها حتی لای کتاب را باز نکرده بودم به قدری نا مفهوم بود که قبل از گرفتن کارنامه ام میدانستم تمام موارد را تجدید شده ام. با این حال تنها آرزویم قبولی شیدا بود . روزی که برای گرفتن کارنامه شیدا به مدرسهاش رفتم از ترس اینکه مبادا امتحاناتش را خراب کرده باشد ، پا یم پیش نمیرفت که کارنامهاش را بگیرم . اما وقتی کارنامهاش را گرفتم و مهر قبولی را روی آن دیدم از شدت خوشحالی شروع به گریه کردم . با این که معدل شیدا با سالهای قبلش قابل قیاس نبود اما هر چه بود قبول شده بود و این برای من یعنی خلاصی از یک نگرانی بزرگ ، غافل از این که نگرانی های بزرگ تر هم هست که کم کم خود نشان خواهد داد. غیر از بیماری روحی پدر که تمام خانواده را نگران کرده بود ، موضوع دیگری در بین بود که به جز من و عزیز کسی دیگر از آن خبر نداشت و آن موضوع مساله بدهی های پدر بود که چند ماهی از موعد پرداختشان گذشته بود یکروز نامه ای از طرف بانک برای پدر آمد وقتی متن آن را خواندم ، خطاب به پدر تذکر داده شده بود که باید هر چه سریع تر جهت پرداخت بدهی اش اقدام کند و گرنه برابر قانون با او رفتار خواهد شد . البته ناگفته نماند در تمام مدتی که پدر بیمارستان و بعد از آن در آسایشگاه روانی بود کامیون دست آقا مجید بود که او هر ماه مبلغی پول برایمان میفرستاد اما این مقدار چیزی نبود که با آن هم بتوانم بدهی هایمان را بپردازیم و هم بتوانیم هزینه سنگین درمان پدر را بدهم. این بود که کم کم نگرانی خرج و مخارجمان بر ناراحتی های دیگر اضافه شد ، این وضعیت همچنان ادامه. داشت طفلی عزیز هم که حسابی درگیر مشکلات زندگی ما شده بود ، خانه و زندگی اش را رها کرده بود و به خاطر دوری راه حتی فرصت نمیکرد به آنجا سر بزند.فقط گاهی اوقات به عمه افسانه سفارش میکرد نادر را بفرستد تا باغچه را آب بدهد . محتوای دومین نامه ای که به در خانه مان فرستاده شد این بود که پدر باید ظرف چند روز آینده به دادگاه حقوقی مراجعه میکرد، گویا از طرف بانک به خاطر پرداخت نشدن اقساط وام خانه از او شکایت شده بود . عزیز نامه را به آقا یاسر داد تا اگر میتواند کاری کند . آقا یاسر با گواهی پزشک معالج پدر به دادگاه مراجعه کرد و تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که زمان دادگاه را تا زمانی که پدر از آسایشگاه مرخص شود عقب انداخت. اواخر خرداد ماه بود که پدر از آسایشگاه مرخص شد . او با روحیه نسبتا بهتری به منزل بازگشت . پزشک قبل از امضا ورقه ترخیص خطاب به من و عزیز گفت :
_دیگر نیازی به ماندن ایشان نیست و میتواند کم کم فعالیتهای اجتماعی خود را آغاز کند ، اما تاکید میکنم سعی کنید محیط آرامی برایش فراهم کنید و حتی الامکان از موضوعات تنش زا دورش کنید ....
البته دکتر خبر نداشت چه طوفان تنش زایی در انتظار اوست. روزی که پدر به منزل بازگشت با کمک عصا میتوانست راه برود اما همچنان دست و پای چپش لمس بود . به جز پدر کسی نمیتوانست برای سر و سامان دادن به اوضاع تصمیم بگیرد ، ما نیز لازم بود هر چه زودتر او را در جریان اوضاع زندگی مان قرار بدهیم تا فکری به حال آن بکند . اما کسی جرات بازگو کردن این موضوع را به او نداشت . عزیز هر بار گفتن آن را به روز دیگری موکول میکرد و امیدوار بود که دستی از غیب کمکمان کند . عاقبت آن روز رسید که با آمدن آقا مجید به خانه مان همه چیز بر ملا شد . او به ظاهر برای ملاقات آماده بود اما در اصل هدفش چیز دیگری بود . آن روز آقا مجید بعد از کلی مقدمه چینی به پدر گفت که او را درک میکند و میداند در وضعیت ناراحت کننده ای قرار دارد اما خودش هم درگیر مسایلی است که نمیداند چه کند . از طرفی ازدواج دختر بزرگش و قبولی پسرش در دانشگاه آزاد و از طرفی دیگر خرج سر سام آور کامیون باعث شده که او به فکر بیفتد سهمش را واگذار کند و به کار دیگری رو بیاورد و از پدر خواست در صورت امکان سهم او را بخرد ، آن موقع نمیدانستم منظور آقا مجید از این پیشنهاد چیست اما طولی نکشید که فهمیدم او دست پیش گرفته و با علم به اینکه میدانست پدر در وضعیتی نیست که بتواند سهم او را بخرد ، چنین پیشنهادی را کرده بود . وقتی آقا مجید این موضوع را مطرح میکرد به شدت نگران حال پدر بودم و میترسدم در وضعیتی قرار بگیرد که دکتر ما را از آن من کرده بود . خوشبختانه چنین نشد و نگاه آرام پدر نشان میداد که او از قبل خود را برای چنین روزی آماده کرده است . پدر همان موقع به آقا مجید جوابی نداد و به او گفت که در این مورد فکر میکند و خبرش را به او می دهد . بعد از رفتن آقا مجید پدر رو کرد به عزیز و پرسید :
_از طرف بانک خبری چیزی نشده ؟
عزیز به من نگاه کرد ، من نیز به او خیره شدم بدون اینکه عکس العملی نشان بدهم . در آن حال با خودم فکر میکردم " آخرش چی ؟" بالاخره عزیز مجبور شد واقعیت را به او بگوید ، پدر مدتی طولانی به فکر فرو رفت و دو روز بعد به آقا مجید زنگ زد و گفت که اگر او برای کامیون مشتری دارد او حاضر است سهمش را بفرشد . آقا مجید هم بالافاصه با دسته ای کاغذ و مدرک به منزلمان آمد تا حساب و کتاب کند ، بعد از رفتن او هر چه در این مدت به ما پرداخت کرده از سهم پدر کم کرده است . بدون اینکه سهم سود شراکت پدر در این مدتی که او بیمار بود و کامیون دست خودش بود حساب کند . اما موضوع که باعث شد بیشتر از او متنفر شوم این بود که فهمیدم تمام قصه هایی که تعریف کرده دروغ بوده است و اینها همه فریبکاری بوده تا پدر را مجبور به فروختن سهمش کند و طولی نکشید که فهمیدیم او سهم پدر را هم به اسم پسرش خریده است. به این ترتب آقا مجید کامیون را از چنگ پدر در آورد . پدر نیز بعد از فروش سهمش به حساب و کتاب مخارجی پرداخت که در مدت غیبت او از شوهر عمه هایم قرض کرده بودیم ، این مخارج شامل مخارج مراسم مادر هزینه بیمارستان و آسایشگاه و غیره بود که مبلغ نسبتا زیادی بود . پدر آنها را تسویه کرد ، با این حال بدهی عمده ای که پدر بابت خرید خانه از بانک و آقا برزو قرض کرده بود هنوز سر جایش باقی بود ، پدر خیلی تلاش کرد تا شاید بتواند خانه را نفرشد اما نتوانست زیرا نه توان کار کردن داشت و نه کامیونی بود که با امید به درامد آن بتواند از پس پرداخت قروض اش بر بیاید ، بنابرین مجبور شد با پیشنهاد مزایده بانک موافقت کند تا به این طریق بدهی هایش را تسویه کند. بعد از فروش خانه توسط بانک مهلتی برایمان معین شد تا به جای دیگری نقل مکان کنیم ، قبل از سر آمدن مهلت عزیز با اصرار زیاد پدر را راضی کرد تا برای زندگی نزد او برویم . چون منزل عزیز جایی برای نگهداری وسایلمان نداشت مجبور شدیم بیشتر اسباب و اثاثیه خانه را هم بفرشیم و با مختصری لوازم به منزل عزیز برویم . آن سال بر اثر تلاطم روحی زیاد حتی در امتحانات شهریور ماه هم شرکت نکردم وخیلی راحت شکست را پذیرفتم.
مهر ماه آن سال عزیز نام من و شیدا را در مدرسه ای نزدیک خانه نوشت . حضور عزیز تا حدودی می توانست کمبودهای عاطفی ما را جبران کند اما جای خالی مادر همچنان در عمق وجودمان احساس میشد ، با این وجود خدا را شاکر بودیم که سایه پدر را بالای سرمان داریم.بعد از اینکه پدر تمام قرضهایش را پرداخت کرد بقیه پولی را که مانده بود به دست آقا برزو سپرد تا با آن کار کند و در مقابل هر ماه مبلغی سود به او بدهد. من و شیدا بدون اینکه توافق کرده باشیم تمام نیازهای غیر ضروری مان را کنار گذاشته بودیم و سعی میکردیم در هر مورد صرفه جویی کنیم تا پدر تحت فشار قرار نگیرد . زیرا او بیکار بود و هر دو میدانستم پولی که هر ماه آقا برزو به او میدهد تنها صرف خرج و مخارج ضروری مان میشود . به خصوص که پدر هنوز تحت دارمان فیزیوتراپی قرار داشت و چون بیمه نبود هر جلسه آن هزینه سنگینی بر میداشت که البته خود او مایل به انجام آن کار نبود و هر بار هم با اصرار عزیز و من به درمانگاه میرفت.


فصل ۷


اولین سالگرد مادر در موقعیی برگزار شد که ما تقریبا همه چیز را از دست داده بودیم . چند واقت بعد از آن هم پدر در گاراژی مشغول به کار شد . همه ما میدانستم این کار با روحیه او سازش ندارد اما به هر صورت بهتر از این بود که هر روز گوشه ای بنشیند و افسوس زندگی گذشته اش را بخورد. بعد از اولین سالگرد مادر ، چند خواستگار به منزلمان آمدند که حتی شنیدن آن برای من که هنوز در غم فراق مادر بودم خیلی ناخوشایند بود.
تابستان آن سال درسم تمام شد و بدون هیچ انگیزهای برای ادامه تحصیل خانه نشین شدم . آن موقع ارشیا برای گرفتن تخصص پزشکی به بلژیک رفته بود و قبل از رفتن از من خواست منتظر بمانم و من با این که حرفی نزده بودم تا امیدوارش کنم ولی انتظار بازگشتش را می کشیدم که بعد مسایلی پیش آمد که فهمیدم نظر عمه در مورد من تغییر کرده است و دیگر مایل نیست مرا عروس خود کند، زیرا ارشیا اکنون دیگر دکترا داشت و وضع مالی عمه هم از قبل خیلی بهتر شده بود . این زمانی بود که مادر بابک که از اقوام دور پدریام بود مرا برای پسرش خواستگاری کرده بود . در این بین عمه اعظم سعی میکرد تا با زبان بی زبانی به من بفهماند که بابک را از هر نظر مناسب میداند. بابک مرد خوش قیافه ای بود و در نظر اول هر کس او را می دید به من می گفت :" شیوا عجب شانسی آورده ای " روزهای اولی که با او نامزد کرده بودم خودم هم چنین تصوری داشتم اما مگر تنها داشتن صورت زیبا برای یک عمر زندگی کافی بود ؟ بعد از عقد فهمیدم هیچ کدام از حرفهای مادرش در مورد او صحت نداشته ، بجز اهل تفریح و گردش بودنش ، بابک خیلی خودخواه بود و غیر از خودش هیچ کس دیگر برایش اهمیت نداشت . او به من اظهار علاقه میکرد اما در عمل میدیدم که جز خودش به کسی علاقه ندارد . او نه کار و درامد درستی داشت و نه تحصیل آن چنانی ، روز خواستگاری مادرش به ما گفت دیپلم دارد اما بعد فهمیدیم تا کلاس اول دبیرستان درس خوانده و بعد از دو سال در جا زدن رهایش کرده . در طی مدت نامزدی مان بیشتر از ده بار کارش را عوض کرد سر هر کاری میرفت چون آن را درشان خودش نمیدید دوام نمی آورد . آنهایی که گفته اند دوره نامزدی دوره شناخت نسبی است چقدر درست این حرف را زده اند . من نیز در مدت دو سال و اندی که با بابک نامزد بودم او را خوب شناختم و فهمیدم که غیر از یک چهره خوب هیچ صفت شایسته دیگری ندارد ، اما چه فایده که نام او در شناسنامه ام وارد شده بود و همه او را به عنوان همسر قانونی ام میشناختند. آن روزها خیلی خودم را سرزنش میکردم که چرا آنقدر شتاب زده تصمیم گرفته ام و هر بار که به آن فکر میکنم یاد آن مثل معروف میافتم که میگفت : " عجله کار شیطان است " و مانده ام این حرف درست است یا مثالی که عمه میآورد و میگفت :" در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست " !
در مدتی که من و بابک با هم نامزد بودیم چند بار قرار عروسی مان گذاشته شد اما هر بار به دلیلی قرارمان بهم خورد ، برخلاف بابک این موضوع هیچ وقت باعث ناراحتی من نشد زیرا از همان ابتدا احساس کرده بودم که اینده خوبی با او نخواهم داشت و خوشحال بودم که با این به تعویق افتادن ها کمی دیرتر در جهنمی که هیزمش را دیگران جمع کرده بودند ولی اتشش به دست خودم روشن شده بود پا میگذارم. گاهی اوقات من و شیدا پای درد دل هم مینشستیم ، او تنها کسی بود که خیلی راحت میتوانستم پیشش درد دل کنم . هیچ رازی نبود که بخواهم از او مخفی کنم ، او به خوبی میدانست اگر چه نام بابک به عنوان شوهر در شناسنامه ام ثبت شده بود اما هنوز نتوانسته بودم ریشه علاقه ای را که به ارشیا داشتم در دلم بخشکانم. طفلی خیلی سعی کرد تا قبل از اینکه به خواستگاری بابک پاسخ مثبت بدهم مرا قانع کند که به خاطر سنگ اندازی ها و حرفهای عمه لگد به بخت خودم نزنم و صبر کنم تا ارشیا خودش برگردد و در این مورد تصمیم بگیرد . اما من نمیخواستم غرورم را بشکنم و اجازه بدهم کسی ارزش مرا با چند تکه اثاثیه بسنجد زیرا سر فراهم کردن جهیزیه آیدا فهمیده بودم عمه چقدر به این موضوع اهمیت میدهد . حتی یک بار بین او و آقا برزو سر این موضوع اختلاف شدیدی پیش آماده بود که آقا برزو پیش عزیز آمد و از عمه گله کرد :
_به خدا اعظم با این کارش پدر منو در آورده هر چی در میآرم دو دستی تقدیمش میکنم اما مگه سیرمونی داره ، آخه من نمیدونم کی گفته آدم چیزی رو که خودش نداره و یا حتی نمیدونه برای چی این بخره که جهیزیه بده ، نمیگم جهیزیه نده ، اما آخه چقدر ؟ آخرش که چی بشه ؟ تا حرف میزنم میگه میخوام دخترم با سر بلندی بره خونه شوهر . من نمیدونم این چه سر بلندیه که فقط اون میدونم ، وا الله به خدا سر بلندی دختر به خانه داریشه نه چهار تا تیکه اسباب......
عزیز که خودش هم موافق کار عمه نبود یک بار به طور سر بسته این موضوع را با او مطرح کرد و از او خواست منطقی تر فکر کند و کمی هم ملاحظه شوهرش را کند . اما عمه با کله شقی خاص خودش سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :
_چی میگی مادر ؟ این که پسر نیست که بگم چشمش کور ، دختره ، میره خونه مردم اگه ندم باید عمری با سر کوفت های مادر شوهرش بسازه.
سپس پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_دختری که جهیزیه داره مثل آدمیه که سلاح داره ، کسی نمیتونه براش لغز بخونه و تحقیرش کنه ...
من که تا آن موقع در اتاق حضور داشتم با خودم فکر میکردم منظورش از سلاح چیه ؟ مگر زندگی مشترک جنگ تن به تن است که برای وارد شدن به آن میبایست مسلح بود ؟ هنوز نامزدی من و بابک به مرز دو سال نرسیده بود که ارشیا دکترای تخصصی اش را گرفت و به ایران بازگشت. وقتی خبر بازگشت او را شنیدم فقط خدا میداند چه حالی شدم ، هیچ گاه نفهمیدم ارشیا چه موقع فهمید که من نامزد کرده ام و وقتی فهمید چه برخوردی با آن کرد . ولی از آنجایی که مدتهای مدیدی پایش را منزل عزیز نگذاشت تا مبادا با من رو به رو بشود فهمیدم از این موضوع سخت رنجیده خاطر شده است . راستش من هم جرات نداشتم پا به منزل عمه بگذارم ، در عین حال میدانستم با آمدن او دیگر مانعی برای ازدواج آیدا و منصور در بین نیست و مراسم عروسی آن دو به زودی برگزار میشود و من نیز دیر یا زود او را ملاقات خواهم کرد . همان طور که حدس میزدم خیلی زود خبر دار شدیم که قرار است مراسم عروسی آیدا به زودی در ویلای اختصاصی عموی منصور در جاده چالوس برگزار شود.
روز عروسی قرار بود که بابک به دنبالم بیاید تا با هم به آنجا برویم ولی درست سر وقتی که باید میآمد زنگ زد و گفت اکنون در کرج است و تا بخواهد به دنبال من بیاید خیلی دیر میشود و خواست تا با پدرم بروم. وقتی این حرف را شنیدم از شدت ناراحتی بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم . میدانستم نیامدن بابک بهانه است شاید فکر میکرد اگر بیاید مجبور است کرایه ماشین بقیه را هم حساب کند و به همین دلیل جا زده بود . البته بار اولی نبود که او چنین کاری میکرد ، بارها پیش آمده بود که قرار جایی را گذاشته بودیم و او درست سر بزنگاه زیرش زده بود . وقتی شیدا مرا دید که کنار تلفن خشکم زده جلو آمد و گفت :
_چیه ؟ بازم جا زده ؟
بدون اینکه از حرفش برنجم با لبخندی به او نگاه کردم و سرم را تکان دادم ، آن لحظه به این فکر میکردم شیدا از من بهتر بابک را میشناسد . چون روز قبل وقتی داشتم تلفنی با بابک قرار میگذاشتم بعد از خداحافظی شیدا خندید و گفت :
_این قدر به دلت صابون نزن شرط میبندم تا فردا حتما یک کلکی سوار میکنه که این همه راه نیاد دنبالت.
صدای شیدا من را به خودم آورد ، به جهنم که نمیاد . بهتره تو هم به جای قنبرک زدن بیائ بریم به سر و وضع خودمون برسیم . این جور که معلومه این از اون عروسی هاست که نباید کم بیاریم.
نگاهی به چهره زیبایش انداختم و گفتم :
_نترس تو اگه با همین لباس خونه هم بیائ اونجا از هیچ کس کم نمیاری.
شیدا خندید و با لوندی موهای طلایی اش را تاب داد و شروع کرد به رقصیدن . حرکات بامزه اش باعث شد که بابک و بد قولی اش را از یاد ببرم . ساعت شش بعد از ظهر بود که پدر به آژانس سر خیابان زنگ زد و ماشین خواست ، دقایقی بعد خودروی آژانس آمد و همگی به سمت کرج حرکت کردیم ، تا موقع که به ویلا برسیم هوا کاملا تاریک شده بود . راننده خودرو را جلوی ویلا نگاه داشت . نگهبانی که جلوی در ایستاده بود با احترام جلو آمد و بعد از خوشامدگویی خواست تا زنجیر جلوی در را بردارد که پدر پیاده شد و گفت احتیاجی نیست ، نگهبان سر تکان داد و سر جایش برگشت . من نیز تا عزیز و شیدا پیاده شوند نگاهی از آینه به خودم انداختم و روسری ام را مرتب کردم . شیدا در حالی که پیاده میشد آهسته گفت :
_بابک
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و او را در کنار شوهر خواهرش دیدم . کت و شلواری به رنگ سفید تنش بود که تا آن موقع ندیده بودم . بابک هم ما رأ دید وقتی همه پیاده شدیم جلو آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با پدر و عزیز به طرف من آمد. شیدا سلام خشک و کوتاهی کرد و از ما فاصله گرفت. آنقدر از دست او شاکی بودم که حتی به او سلام هم نکردم . بابک هم که هیچ وقت عادت نداشت جلوتر سلام کند بر و بر نگاهم کرد سپس سرش را جلو آورد و گفت :
_شیوا تیپم چطوره ؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :
_بد نیست.
از حرفم شاکی شد و با لحن طلبکارانه ای گفت :
_بد نیست چیه ؟ بگو عالیه .
سرم را چرخاندم تا به او نگاه نکنم ، با یک قدم جلویم در آمد و گفت :
_چیه ؟ از دستم ناراحتی ؟ باور کن مجبور بودم بیام کرج هیچی نداشتم بپوشم . میخواستم از علی یک دست کت و شلوار بگیرم .
و بعد به کتش اشاره کرد و گفت :
_همینه ، یک خرده کمر شلوارش تنگه اما میشه تحملش کرد ، رنگش چی ؟ بهم میاد ؟
از اینکه این قدر راحت و بدون عار میگفت که کت و شلوارش که تنش است عاریه ای است احساس بدی به من دست داد ، به عزیز و شیدا که منتظرم بودند اشاره کردم و گفتم :
اره خوبه بریم عزیز و شیدا منتظرند.
بابک گفت :
_باشه اما اول بگو با من قهر نیستی .
با ناراحتی گفتم :
_اگه بگم تو باور میکنی ؟
خندید و گفت :
_نه ، اما خیالم راحت میشه.
خواستم برم که باز جلویم را گرفت ، از حرص دندانهایم را به هم فشار دادم و گفتم :
_بابک زشته ، مردم نگاهمون میکنند
با بی قیدی گفت :
_باشه ! نگاه کنن ، زنمی .
با اخم گفتم :
_زنت نه ، نامزدت.
خودش هم میدانست چقدر از این لحن حرف زدنش بدم می آمد . خندید و با تمسخر گفت :
_باشه ، باشه نامزد ! یعنی همیشه باید بگم نامزد ! حتی بعد از عروسیمون ؟
گفتم :
_اون موقع هم باید بگی همسرم !فهمیدی ؟ بابک سعی کن از کلمات درست استفاده کنی.
و قیافه گفت :
_ببخشید خانم با کلاس.
می دانستم مثل همیشه ادامه حرفهایمان به جر و بحث ختم میشود، به خاطر همین بدون اینکه جواب بدهم راه افتادم . همین که از راه چمن کاری شده ویلا عبور کردیم درست جلوی در ورودی ارشیا را دیدم . از ترس لبم را به دندان گرفتم . شاید اگر احساس گناه نمیکردم آن قدر نمی ترسیدم نیم نگاهی به پشت سرم انداختم ، بابک و پدر پشت سرمان میآمدند. آرزو کردم ای کاش میتوانستم از راه دیگری بروم که با ارشیا رو به رو نشوم، ارشیا در حال احوالپرسی با زن و مردی بود که تازه از راه رسیده بودند ، بعد از سه سال میدیدمش ، چهره اش هیچ فرقی نکرده بود ، قلبم به طپش افتاده بود در حالی که دلیلی برای هیجان نمیدیدم . ارشیا به طرف ما نگاهی انداخت ، با اینکه نسبتا تاریک بود و نمیدیدمش احساس کردم لبخند از چهره اش محو شد . شیدا خیلی نامحسوس با دستش به من ضربه ای زد ، او نیز میخواست مرا متوجه ارشیا کند . عزیز با قدمهای بلند و سریع راه میرفت ، شاید هم من که حس از پاهایم رفته بود چنین فکری میکردم . او با دیدن ارشیا خندید و از همان جا دستش را برای در آغوش گرفتن او دراز کرد. ارشیا قدمی به طرف عزیز برداشت و خم شد و او را بوسید ، صدایش که به عزیز خوشامد میگفت قلبم را به لرزه در آورد. عزیز به او گفت :
_آن شا الله عروسی خودت پسرم .
و ارشیا با صدای سرد و بیروح گفت :
_ممنونم.
بعد از عزیز با شیدا دست داد. و حالش را پرسید . من و چند قدم فاصله نزدیک شیدا ایستاده بودم و مناظر بودم بعد از او به ارشیا سلام کنم اما خیلی زود فهمیدم او به آمد صحبتش با شیدا را طولانی کرده تا مرا ندیده بگیرد، ارشیا با صدای پدر که میگفت :
_سلام دایی جون
بدون اینکه به من فرصت سلام بدهد به طرف او برگشت و گفت :
_سلام از ماست دایی جون خوش آمدید .
و دست در گردن پدر انداخت و صورت او را بوسید به حد ی احساس ضایع شدن میکردم که دلم میخواست بمیرم . دیگر نأیستادم تا ارشیا به طرف من بچرخد و سلامی را که روی زبانم ماسیده بود تقدیمش کنم و قبل از شیدا و عزیز داخل راهرو شدم . در آن حال احساس حقارت مثل حناق گلویم را میفشیرد ، آنقدر پیش خودم خجالت کشیده بودم که فکر میکردم مثل قالب یخی که آب شده شکلم را از دست داده ام . داخل راهرو ایستادم تا شیدا و عزیز بیایند . از همانجا صدای پدر را شنیدم که بابک را به او معرفی میکرد :
_بابک دامادم.
و بعد خطاب به بابک گفت :
_آقای دکتر ارشیا پسر خواهرم اعظم خانم.
بابک با حرارت گفت :
_به به آقای دکتر رسیدن بخیر.
در پاسخ بابک صدای سرد و بی روح ارشیا به گوشم رسید که با یک کلمه گفتگو و او را خاتمه داد :
_بفرمائید داخل.
وقتی داخل شدیم شیدا به من گفت که ارشیا حتی با بابک دست هم نداده است. برایم مهم نبود بابک را تحویل گرفته است یا نه . اما در مورد خودم آن قدر حساب شده سگ محلم کرد که هیچ کس متوجه کار او نشد به جز شیدا که شش دانگ حواسش جمع بود تا برخورد او را نسبت به من ببیند . با دیدن عزیز که داخل راهرو میشد سرم را پایین انداختم تا از نگاهم نخواند چه رنجی میکشم ، خودم را کنار کشیدم تا او اول داخل شود ، شیدا دستم را گرفت و با اشاره پرسید :
_چرا این جوری کرد ؟
زهر خندی زدم و شانه بالا انداختم ، شیدا لبش را به پایین قوس داد و گفت :
_دیوونه !
و داخل سالن شد همان لحظه بابک و پدر هم داخل راهرو شدند.
لبهای بابک آویزان بود ، میدانستم انتظار چنین برخورد خشکی از ارشیا نداشته است . آن هم پسر همان عمه ای که هر بار او را میدید بیش از حد تحویلش میگرفت . یک بار بابک به من گفت :
_باور میکنی عمه اعظم ات این قدر از من
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:38 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۸۰-۱۰۰

خوشش میاد که احساس میکنم بدش نمی آمد به جای اون مرتیکه چلغوز من دامادش بودم .
از روز با تعجب به بابک نگاه کردم که ببینم شوخی میکند یا نه . چهره اش که نشان نمیداد برای مسخره کردن خودش این حرف را زده باشد . همان شب وقتی موضوع را به شیدا گفتم کلی خندید و گفت :
_پسره کم عقل ، میدونستم یک فازش تک میزنه اما نمیدونستم تا این حد خنگ باشه که ندونه عمه اعظم حتی صدیقه رو هم به او نمیداد چه برسه به دخترش ....
صدیقه نام خدمتکار عمه بود که تقریبا چهل سال سنّ داشت . شیدا بالافاصله ساکت شد ، شاید فهمید چه حرفی زده و شاید هم دیدن رنگ چهره من که از خجالت سرخ شده بودم او را به خود آورد . با این که حالم خیلی گرفته شد اما چیزی به رویش نیاوردم ، تنها به خودم گفتم :" خاک بر سرت که از کلفت عمه هم پست تر شدی "
با دیدن قیافه عبوس بابک پشتم را به او کردم و قبل از اینکه صدایم کند پشت سر شیدا وارد سالن شدم ، به محض اینکه پایم را داخل گذاشتم متوجه شدم که زن و مرد قاطی هستند . همان موقع شیدا برگشت تا این موضوع را به من بگوید که دید خودم متوجه این موضوع شده ام . عزیز مشغول احوالپرسی با دوستان و اقوام بود و من و شیدا در حالی که به مردم نگاه میکردیم منتظر بودیم احوالپرسی او تمام شود ، در همین احوال صدای بابک را کنار گوش خودم شنیدم که میگفت :
_شیوای روسری ات را بر نمیداری.
به رویم نیاوردم که چه شنیده ام بابک بار دیگر حرفش را تکرار کرد و من از لجم گفتم :
_هر کاری دلم خواست میکنم.
بابک هاج و واج به من نگاه میکرد ، در این موقع عمه به استقبالمان آمد و ما را به طرف یکی از میزهای بالای سالن هدایت کرد. عزیز از او پرسید :
_افسانه نیامده ؟
عمه با قیافه گفت :
_هنوز که نه
عزیز گفت :
_دیر نکرده مادر راه دوره و خیابونها هم شلوغ.
عمه به من و شیدا گفت :
_اگه میخواید لباس عوض کنید برید طبقه بالا.
و خودش رفت تا به مهمانهایی که تازه از راه رسیده بودند خوشامد بگوید، وقتی عزیز میخواست چادر مشکی اش را با چادر سفید عوض کند احساس کردم ناراحت است.آهسته از او پرسیدم :
_چی شده عزیز ؟ چرا ناراحتی ؟
دستی به صورتش کشید و گفت :
_خیلی معلومه ناراحتم ؟
لبخندی زدم و گفتم :
_من که فهمیدم .
عزیز گفت :
_از دست این اعظم و کاراش خوب میتونست به اینا بگه ما رسم نداریم زن و مرد قاطی باشند. سالن به این بزرگی ، زن و مرد رو سوا میکردن ، مگه عیب داشت ؟
به شوخی گفتم :
_خب عزیز الان دیگه هر جا بری میگن در همه سوا کردنی نیست .
عزیز لبخندی زد سپس دستی به چانه اش کشید و گفت :
_لا اله...
شیدا به من گفت :
_نمی خوای بریم بالا.
گفتم :
_برای چی ؟ ما که لباسمون تنمونه.
شیدا لبخندی زد و گفت :
_برای کنجکاوی.
خندیدم و گفتم :
_بی خیال شو ! چی میخوای ببینی.
من و شیدا مانتوهایمان را در آوردیم و روی دسته صندلی هایمان آویزان کردیم . شیدا روسری اش را در آورد اما من این کار را نکردم زیرا نمیخواستم بهانه دست بابک بدهم . ساعتی بعد عمه افسانه و آقا یاسر به همراه نادیا و نادر از راه رسیدند آنها هم از اینکه عروسی مختلط بود جا خورده بودند زیرا عمه به محض رسیدن گفت :
_این دیگه چه وضعیه ؟ چرا زن و مرد قاطی هستند ؟
عزیز با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت :
_چی بگم و الله از خواهرت بپرس.
عزیز حق داشت ناراحت باشد زیرا حتی خود من از دیدن بعضی زنهایی که به طرز زننده ای لباس پوشیده بودند احساس خجالت میکردم ، به خصوص جلوی پدر و آقا یاسر. نادیا که کنار من نشسته بود آهسته به بازویم زد، به او نگاه کردم لبش را به دندان گزید و آهسته گفت :
_نادر رو ببین .
به نادر که آن موقع هنوز نوجوان بود نگاه کردم که با اشتیاق و علاقه چشم به میز کناری ما دوخته بود ، وقتی به جهتی که خیره شده بود نگاه کردم به او حق دادم که توجه اش آن قدر جلب شده باشد . کنار میز ما عده ای زن و مرد جوان نشسته بودند که تصور میکنم از دوستان و شاید هم از اقوام منصور بودند ، مردها همه کت و شلوار به تن داشتند در عوض لباس هر سه زنی که کنار آنها نشسته بودند خیلی عجیب و در عین حال جلف بود . حق را به نادر دادم که چنین میخ شده باشد ، زیرا خود من هم به سختی توانستم از آنها چشم بردارم در یک لحظه یکی از زنها از جایش بلند شد تا برقصد لباسی رنگ دانه اناری و دکلته تنش بود ، یقه لباسش آنقدر باز بود که تمام برجستگی سینه اش را نمایان کرده بود . دامن لباسش به حالت ماهی بود و چاک بلندی از پهلو داشت که با هر قدم چاک لباسش کنار میرفت و پاهایش کاملا در معرض دید قرار میگرفت . نه تنها قیافه اش بلکه حتی رقصیدن اش هم به آدمهای عادی نمیخورد، حرکاتش ناموزون و ناهماهنگ بود به طوری که احساس میکردم به جای رقصیدن ادا در می آورد ، به جای او من از خجالت سرخ شده بودم و دعا میکردم حواس پدرم و آقا یاسر که سر گرم صحبت بودند همچنان بخودشان باشد و نگاهشان به آن زن نیفتاد . در عوض به شیدا نگاه کردم تا با اشاره او را متوجه آن زن کنم که دیدم به فکر فرو رفته است سرش را به یک سؤ خم کرده و به نقطه نامعلومی خیره شده بود حالت نگاهش آنقدر قشنگ بود که محو تماشایش شدم به طوری که آن زن و حرکات جلفش از خاطرم محو شد . شیدا آن شب کت و دامن خوش دوخت و زیبایی به رنگ زرشکی پوشیده بود که به پوست سفید و موهای طلایی اش خیلی می آمد ، موهای بلندش ساده دورش ریخته بود و هیچ ارایشی نداشت اما چنان زیبا بود که نگاه تحسین آمیز خیلی ها را به دنبال خود میکشاند. شیدا خیلی به مادرم شبیه شده بود و هر کس که او را میدید همین حرف را میزد ، تنها فرق او و مادر رنگ چشمانشان بود که چشمان مادر به رنگ دریای زادگاهش نیلی و چشمان شیدا عسلی بود، شیدا همان سال دیپلم گرفته و در کنکور نیز شرکت کرده و بی صبرانه منتظر نتایج کنکور بود .
با هیاهویی که در سالن پیچید چشم از او برداشتم و متوجه شدم که عروس و داماد وارد سالن شدند ، ارکستر شروع به نواختن آهنگ عروسی کرد . با دیدن آیدا و منصور که دست در دست هم وارد سالن شدند حال عجیبی به من دست داد . در نگاه اطرافیان بهت و حیرت را میدیدم . منصور و آیدا حتی یک ذره هم قابل قیاس با هم نبودند ، به خصوص که زیبایی آن شب آیدا در لباس عروسی ، زشتی منصور را بیشتر نمایان میکرد . حتی یکی دو بار با گوش خودم شنیدم که یکی از اقوام منصور که سر میز سمت راست ما نشسته بود از اینکه چنین دختر زیبایی همسر منصور شده بود اظهار تعجب میکرد و آنها را دیو و دلبر خطاب میکرد . در یک لحظه متوجه شیدا شدم که به من نگاه میکرد و با بالا بردن ابرو میخواست چیزی را به من بفهماند. سریع متوجه اشاره اش شدم و به بابک که کنارم نشسته بود نگاه کردم ، او به طرز وقیحانه ای به دختری که دامن کوتاهی به تن داشت و وسط سالن میرقصید خیره شده بود ، دختر هم که متوجه شده بود بابک حسابی میخ او شده است تا میتوانست دلبری میکرد . چشم از آنها برداشتم و در حالی که به حال خودم تأسف میخوردم به رو به رو خیره شدم . بدبختانه آن شب کارهای بابک به نگاه و ایما و اشاره به این و آن ختم نشد . او آن شب آبرویی برای من نگذاشت به خصوص وقتی که فهمید بساط مشروب در یکی از اتاقهای ویلا به راه است ، نمیدانم از کجا این موضوع را فهمیده بود که یکباره از جایش بلند شد و رفت ، به خاطر هرزه بازی اش آن قدر عصبانی بودم که حتی نپرسیدم کجا میرود ، اما وقتی که یک ساعت گذشت و از او خبری نشد دلم شور افتاد نه به خاطر اینکه نکند بالایی سرش آماده باشد بلکه ترسیدم چشم و ابرو و اشاره هایی که از دید من و شیدا دور نمانده بود کاری دستم بدهد.
از بابک بعید نبود خارج از ویلا با کسی قرار گذاشته باشد ، به خصوص که دور و اطراف تا چشم کار میکرد باغ و درخت بود با این فکر و ترس از آبروریزی سراسیمه از جا بلند شدم ، آنقدر عجله داشتم که دستم به لیوان شربت خورد و محتویاتش روی میز پخش شد ، بقیه با تعجب به من نگاه کردند، به اجبار لبخندی زدم و با عجله شروع به پاک کردن روی میز کردم شیدا دستمالی برداشت و به من کمک کرد ، کار را به او واگذار کردم و برای پیدا کردن بابک به طرف دیگر سالن رفتم ، در همان حال به خودم میگفتم اگر بابک را پیدا نکنم چه خاکی بر سرم کنم ؟ از کی بپرسم کجاست ؟ وقتی جلوی در آشپزخانه میگذشتم چشم به آریا افتاد که مست و پاتیل وسط آشپزخانه ایستاده بود و شیشه آبی روی سرش خالی میکرد. وقتی که مرا دید با چشمانی خون گرفته و حالتی گیج و منگ به من خیره شد ، آن موقع نمیدانست که حالش آنقدر خراب است ، گفتم :
_آریا بابک رو ندیدی ؟
با صدای بی حالی گفت:
_بابک کیه ؟ کاری داری به من بگو !
متوجه شدم که حالش بدتر از آن است که فکر میکنم. با ترس قدمی به عقب برداشتم و چرخی زدم تا بروم که ارشیا را رو به رویم دیدم. تکان سختی خوردم و احساس کردم خوب با فشار به مغزم دوید ، نگاهم را دزدیدم نمیدانیم خودش فهمیده بود یا اینکه شنیده بود از آریا سراغ بابک را گرفته ام زیرا بدون اینکه چیزی بگویم با لحن تحقیر آمیزی گفت :
_اگه دنبال شوهرت میگردی توی اتاق مشغول ساختن خودشه .
و با سر به سمت راست سالن اشاره کرد نا خود آگاه سرم را به جهتی که اشاره کرده بود چرخاندم. اتاقی جانب سالن قرار داشت که درش نیمه باز بود ، همان لحظه مردی تلو تلو خوران از اتاق خارج شد با شنیدن صدای ارشییا به او نگاه کردم :
_واقع برات متاسفم نمیدونستم اینقدر آشغال پسندی.
این را گفت و رفت ، در آن لحظه حاضر بودم بمیرم اما بار خفت چنین حرفی را به دوش نکشم. با حالتی گیج و منگ به سر میز برگشتم ، دیگر نه چیزی می شنیدم و نه دلم میخواست چیزی ببینم . چند بار که شیدا و نادیا از من چیزی پرسیدند بدون اینکه حتی مفهوم حرفشان را درک کنم تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم. وقتی بابک سر میز برگشت از حالت چشمانش متوجه شدم مشروب زیادی خورده است . البته بار اوّلش نبود که لب به مشروب میزد . چون برایم تعریف کرده بود که از بچگی به بطری های عرق پدرش که در یخچال خانه شان می گذاشته ناخنک میزده و برای اینکه پدرش موضوع را نفهمد داخل بطری آب میریخته که این کار باعث میشد هر وقت پدرش آن را مصرف میکرده به سر درد دچار میشده .. وقتی بابک این موضوع را تعریف میکرد خودش از خنده ریسه میرفت. حتی این را هم میدانستم وقتی مشروب میخورد مغموم و افسرده گوشه ای کز میکرد اما نمیدانیم آن شب چه مرگش شده بود که به خنده و مسخره بازی افتاده بود و بدون ذره ای خجالت و با حالت زننده ای درست مثل دلقک وسط جمعیت میرقصید و شوت بازی در میآورد به طوری که خود را انگشت نما کرده بود . حتی عزیز هم که به اصطلاح تو نخ این چیزها نبود رو به من کرد و گفت :
شیوا این پسره چشه ؟ چرا این قدر شنگوله ؟
با عصبانیت گفتم :
_نمی دونم عزیز چه مرگشه.
عزیز گفت :
_خدا نکنه مادر بد نیست آدم شاد باشه ، اما آخه این جوری یک کم زشته .
آهسته تکرار کردم :
_یک کم ؟
بابک آنقدر جلف بازی در آورد که من آرزو میکردم که هر چه زودترجشن تمام شود و ما برگردیم . از وجود او احساس سرشکستگی میکردم ، یک بار وقتی بابک با حالت مسخره ای دست میزد و سرش را تکان میداد چشمم به ارشیا افتاد که به او نگاه میکرد و با تمسخر لبخند میزد . عاقبت آن شب کذایی به پایان رسید و من با دلی غمگین از انتخاب غلطم به خانه باز گشتم آن قدر ناراحت بودم که سوگند خوردم دیگر با او جایی نروم.


فصل ۸


چند هفته ای از عروسی آیدا میگذشت که یک روز شیدا با هیجان بیش از حد به خانه برگشت ، تا روزنامه دستش را دیدم فهمیدم در دانشگاه قبول شده . وقتی که نامش را در لیست قبولی های دانشگاه آن هم واحد تهران دیدم از خوشحالی شروع به گریه کردم . آن شب به مناسبت قبولی او جشن چهار نفری گرفتیم ، از فردا آن روز سیل تبریک و تهنیتی بود که به منزلمان سرازیر میشد . از بین دختران فامیل شیدا اولین کسی بود که به دانشگاه راه پیدا میکرد و این چیز کمی نبود . شیدا تمام خواستگارانش را بدون ذره ای تردید جواب میکرد . یکی از خواستگاران او که از همه سمج تر بود ، آریا پسر عمه اعظم بود و این برای همه ما جای تعجب داشت که چرا او از ارشیا پیش افتاده است اما عجیب تر از آن تلاش عمه بود برای اینکه شیدا را راضی کند ، شاید اگر بگویم اشتیاق او حتی از آریا بیشتر بود اغراق نگفته ام. این موضوع آنقدر فکرم را مشغول کرده بود که نتوانستم آن را در قلبم مخفی کنم با یک روز از شیدا پرسیدم :
_به نظرت چه دلیل داره عمه برای اینکه تو عروسش بشی این قدر جوش میزنه ؟ مگه موقعیت زندگی ما با قبل فرق کرده ؟
شیدا که متوجه منظور من شده بود لبخندی زد که شباهتش را به مادر بیشتر نمایان میکرد سپس گفت :
_شیوا فکر نکن من و تو باهم فرق داریم به خدا همیشه معتقد هستم که تو از من خیلی خوشگل تر و خانم تری . اما حقیقت اینه که ارشیا و آریا از زمین تا آسمون با هم فرق دارن. به خاک مامان قسم اگر آریا نصف فهم و شعوره ارشیا رو داشت عمه حتی نگاهی هم به من نمیکرد ، چه برسه به اینکه بخواد من زن پسر عوضیش بشم . اما خواب دیده خیره ، ناراحت نشی ها ، ولی مگه من مثل تو هستم که اختیار زندگی ام رو بدم دست این و اون و به خاطر اینکه خیلی چیزها ندارم به کم قانع بشم . من اون جوری که دوست دارم زندگی میکنم و کسی رو به عنوان همسرم انتخاب میکنم که لیاقت من رو داشته باشه. بعد از فکر کردن به حرفهای شیدا تنها از یک چیز خوشحال بودم و آن اینکه او از زندگی من تجربه خوبی بدست آورده است. بعد از عروسی آیدا من دیگر ارشیا را ندیدم تا روز عقدش که البته فاصله زمانی زیادی هم با عروسی آیدا نداشت ، گویا در همان عروسی ، عمه دختری را نشان کرده بود که بعد از اینکه توانست موافقت ارشیا را بگیرد برای خواستگاری از او اقدام کرده بود . وقتی از عزیز نام پروانه را شنیدم آن هم به عنوان دختری که قرار بود همسر ارشیا شود فقط خدا میدانست چه حالی شدم ، بغضم را فرو خوردم تا شب صبر کردم ، آن وقت تا سپیده صبح اشک ریختم ، گویا تازه فهمیده بودم چه کسی را از دست داده ام . آن شب با تمام سختی گذشت و من توانستم خودم را قانع کنم که تقدیر را همان گونه که هست بپذیرم و از این بابت دیگر گله ای نداشته باشم . عزیز در تمام مراحل خواستگاری ارشیا حضور داشت و آن را مو به مو برای من و شیدا تعریف میکرد ، تا چشم بر هم زدیم روزی رسید که برای جشن عقد ارشیا به منزل پدر همسرش رفتیم . آن روز سرمای سختی خورده بودم و به همین خاطر زیاد سر حال نبودم ، خوشبختانه بابک به همراه چند تن از دوستانش به بندر عباس رفته بود . شاید اگر بابک بود من سرما خوردگی را بهانه میکردم تا به جشن عقد ارشیا نروم . زیرا هنوز سبکسری هایش را در جشن عروسی ایدا فراموش نکرده بودم .
منزل آقای سلیمی پدر پروانه در نیاوران بود ، خانه در اندشت و با شکوهی که بی شباهت به قصر نبود ، ساختمان وسط باغ بزرگ و پر درختی بنا شده بود که از در کوچه تا ساختمان منزل چند دقیقه پیاده روی داشت . تا آن موقع حتی فکرش را هم نمیکردم که در تهران هنوز چنین خانه هایی وجود داشته باشد ، ساختمان منزل دو طبقه بود که طبقه اول مجلس مردانه و طبقه دوم مجلس زنانه بود . خانواده پروانه با وجود تمول زیادی که داشتند مردمانی متدین بودند و از سور و ساطی که در عروسی آیدا بر پا بود اینجا خبری نبود . حتی ارکستر هم نداشتند ، در عوض دستگاه ضبط و پخش قول پیکری کنار سالن بود که وقتی روشن می شد از صدای بلندی که داشت موهای تنم سیخ میشد ، هنگام خواندن خطبه عقد عزیز به اتاق عقد رفت ، قبل از رفتن به من و شیدا گفت اگر دوست داریم می توانیم برویم ، من نرفتم اما شیدا نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و رفت ، چون به قول خودش اگر نمیرفت دق می کرد . یک ساعت طول کشید تا برگردد اما این زمان برای من چون سالی سپری شد ، خیلی دلم میخواست بفهمم آنجا چه خبر بوده ، برای اولین بار احساس می کردم نسبت به شیدا رودربایستی پیدا کرده ام . به او خیره شدم در این فکر بودم که چطور از او بپرسم در اتاق عقد چه خبر بوده ،، این احساس تنها لحظه ای با من بود ، خیلی زود به خودم آمدم و فکر کردم به من چه که توی اتاق چه خبر بوده است ، چشم از شیدا برداشتم و سعی کردم به این موضوع حتی فکر هم نکنم .آن شب بعد از صرف شامی که پدر پروانه ترتیب داده بود بلند شدیم تا به خانه برگردیم ، جلوی در اتاق پذیرایی طبقه اول ارشیا را دیدم که برای بدرقه مهمانان ایستاده بود بعد از برخوردی که در عروسی آیدا با هم داشتیم سوگند خورده بودم که دیگر حتی نگاهش نکنم . خوشبختانه این بار سر حرفم ایستادم و بدون اینکه نگاهش کنم با حتی به خواهم به او تبریک بگویم ، وانمود کردم که او را ندیده ام و به سرعت به طرف راهرو رفتم . وقتی به خانه برگشتیم ، شیدا گفت :
_زشت نبود به ارشیا محل نگذاشتی ، ناسلامتی اون داماد بود . لا اقل یک تبریک میگفتی.
گفتم :
_عوض گله نداره ، فکر کرده فقط خودش بلده سگ محلی کنه .
شیدا نفس عمیقی کشید و گفت :
_به نظر من اون با این کار میخواست بهت بفهمونه دلش رو شکستی . اما این که تو چی رو میخواستی بهش بفهمونی رو نمیدونم
بدون شک شیدا از گفتن این حرف قصد و غرض خاصی نداشت و مثل همیشه خیلی رک و پوست کنده فکرش را به زبان آورده بود ، اما خبر نداشت با این حرف چه اتشی در دل من به پا میکند. آن شب تا نیمه های شب بیدار بودم و بی صدا گریه میکردم ، به هر حال هر چه بود دیگر تمام شده بود و من چه قسمت را قبول داشتم یا نداشتم باید باور میکردم که راه من و او از هم جدا بود . یکی دو ماهی گذشت تا اینکه یک شب بابک به همراه پدر و مادرش به منزلمان آمدند تا بلکه تکلیف عروسی ما را زودتر معلوم کنند. من و شیدا داخل آشپزخانه نشسته بودیم و به حرفهایی که در اتاق رد و بدل میشد گوش میکردم . وقتی مادر بابک موضوع ازدواج ما را عنوان کرد ، پدر گفت :
_مادرم اختیار دار بچه هامه هر چی ایشون گفتند من هم به دیده منّت میپذیرم.
و به این ترتیب رشته کلام رو به دست عزیز سپرد ، عزیز گفت :
_وا الله ما هم حرفی نداریم این دو تا جوون برن سر خونه زندگی شون ، شکر خدا به اندازه ای هم که باید وسایل زندگی شون رو فراهم کردیم و از این بابت آماده ایم ، تنها دو مساله اینجا باقی میمونه که باید حل بشه و اون اینه که یکی تکلیف خونه ای که اونا میخوان توش زندگی کنن معلوم بشه ، یکی هم کار آقا بابکه که حتی از اولی هم مهم تره.
و بعد گفت :
_اگه بد میگم بفرمائید.
سپس سکوت کرد تا فرصتی برای پاسخ به آنها بدهد ، صدای مادر بابک را شنیدم که میگفت :
_اختیار دارید حاج خانم ، فرمایش شما متینه ، و الله در مورد خونه خودتون میدونید اوضاع کرایه خونه ها چطوره به خصوص برای جوونایی که تازه اول زندگی شونه و دستشون به جایی بند نیست ، اما اگه شما موافقت کنید من و آقا بهرام تصمیم گرفتیم که اونا یک مدتی بیاین پیش ما تا ان شا الله وضعشون که بهتر شد خودشون تصمیم بگیرند ، این جوری هم شما و هم ما خیالمون راحت تره .
از شدت حرص از بس دندانهایم را روی هم فشار داده بودم فکم درد گرفته بود ، به شیدا نگاه کردم ، او نیز اخمهایش در هم رفته بود. صدای عزیز توجهم را جلب کرد :
_به سلامتی مستاجرتون رفته ؟
نمی دانم عکس العمل مادر بابک چه بود ، اما بعد از لحظه ای سکوت گفت :
_راستش هنوز سالش سر نیومده ، ولی من اتاق جلویی مون رو خالی میکنم که اونجا زندگی کنند.
آن موقع من هم مانند عزیز فکر میکردم قرار است ما به طبقه دوم آنها برویم که آنقدر ناراحت بودم ، ولی وقتی که آنها چه نقشه ای کشیده اند به حد ی عصبانی بودم که دلم میخواست فریاد بکشم ، شیدا با اخم به من نگاه کرد و سرش را تکان داد و بی صدا گفت :
_قبول نکنی ها.
سرم را به نشانه منفی بالا بردم و امیدوار بودم که عزیزدر این مورد کوتاه نیاید خوشبختانه عزیز گفت :
_بتول خانم خودتون هم دختر دارید و میدونید دیگه رسم زمونه عوض شده ، از قدیم گفتم ، دوری و دوستی . نمیخوام ناراحتتون کنم . نوه من اون قدر نجیب و خانمه که میتونه توی یک اتاق هم زندگی کنه ولی این اتاق بهتره که پیش شما نباشه.
نفس راحتی کشیدم ، شیدا بی صدا دستهایش را بهم زد و عزیز را به خاطر صراحت لهجه اش تشویق کرد ، مادر بابک گفت :
_این فرمایشا چیه حاج خانم ، خدا شاهده من شیوا رو مثل بهجت خودم دوست دارم ....
عزیز برای اینکه او بیشتر از آن مغلطه نکند گفت :
_بتول خانم ، شکی نیست ، اما خوب دیگه ما صلاح دخترمون رو اینجوری میبینیم از قدیم گفتن جنگ اول به از صلح آخر یا به عبارتی ما حرف آخرمون رو اول میزنیم .
مادر بابک سکوت کرد و پدر او که تا آن موقع ساکت بود گفت :
_باشه حاج خانم قبوله من فردا به مستاجرمون میگم فکر جای دیگه باشه تا هم نظر شما تامین بشه هم این دو تا جوون زودتر برن سر زندگی شون ، خوبه ؟
عزیز گفت :
_خدا خیرتون بده چرا که بد باشه .
پدر بابک گفت :
_منتها من باید پولی رو که قرار بود خرج عروسی بابک کنم بدم به اون بنده خدا تا بره جای دیگه بگیره ، شما که با این موضوع حرفی ندارید ؟
عزیز خنده معنی داری کرد و گفت :
_یعنی نمیخوای برای پسرتون جشن عروسی بگیرین ؟
مادر بابک فوری گفت :
_خب یا این میشه یا اون ، حالا که شما اصرار دارید نوه تون جدا زندگی کنه خب باید شما هم یکم ملاحظه ما رو کنید ، و الله به خدا ما هم الان دستمون خالیه.
عزیز گفت :
_نه دیگه نشد ، ما تا حالا هر چی که گفتین ، نه نیاوردیم، گفتین خرید نکنیم ، بگذاریم برای عروسی . ما گفتیم چشم . گفتین یک عقد مختصر بگیریم جشنش باشه برای عروسی ، ما گفتیم چشم . دیگه خدا رو خوش نمیاد دختر جوون رو همین جوری چادر سرش کنیم بفرستیم خونه شوهر ، ناسلامتی ما هم جلوی در و همسایه و فامیل آبرو داریم ، دختر مونده یا بیوه نیست که این طور شوهرش بدیم بره .
احساس کردم عزیز با آن همه خودداری و مناعت طبع از دست طمع این زن و شوهر بد جوری شاکی شده بود که کوتاه نمی آمد ، واکنش من در قبال شنیدن این حرفها زیاد شدید نبود ، زیرا در طول مدت نامزدی ، بابک و خانواده اش را به خوبی شناخته بودم ، اما شیدا از حرص شروع به جویدن ناخنهایش کرد ، متأسفانه این عادت بعدش بعد از فوت مادر شروع شده بود و من هر قدر سعی کردم نتوانستم ترکش بدهم . هر وقت خیلی ناراحت و عصبی بود شروع به کندن ناخنهای دستش با دندان میکرد. بعد از حرفهای عزیز پدر بابک بالافاصله حرفش را عوض کرد و گفت :
_ما که نگفتیم جشن نمی گیریم ، میگیریم اما یک کم جمع و جور تر به جای اینکه پول سالن بدیم یک تعداد فامیلای نزدیک رو دعوت میکنیم توی خونه جشن مون رو میگیریم ، این جوری هزینه ای که میخواد صرف چیزای تشریفاتی بشه صرف خودشون میشه ، بد میگم ؟
عزیز لحظه ای سکوت کرد و با صدای گرفته ای گفت :
_چی بگم و الله.
پدر بابک با خوشحالی گفت :
_خب این هم از این پس ، ان شا الله به محض اینکه مستاجر ما رفت بساط عروسی رو به راه میکنیم ، آقا ابراهیم شما هم که موافقین دیگه ؟
پدر گفت :
_حرفی نیست تنها میمونه کار آقا بابک که ...
مادر بابک نگذاشت حرف پدرم تمام شود و گفت :
_موضوع کارش شکر خدا حل شده ، بابک چند وقتهٔ یک کار خوب پیدا کرده .
تعجب کردم زیرا بابک در این مورد چیزی به من نگفته بود .
عزیز خطاب به بابک گفت :
_به به به سلامتی ، آقا بابک چرا به ما نگفتی ؟ ترسیدی شیرینی بدی ؟
بابک که تا آن لحظه ساکت بود گفت :
_نه بابا ، این چه حرفیه راستش فرصت نشد.
پدر از او پرسید :
_خب به سلامتی چه کاری هست ؟
بابک با لکنت گفت :
_کارش ؟ راستش ... خرید و فروش ... لوازم دست دوّمه...
و سکوت کرد ، پدر با صدای نه چندان خوشحالی گفت :
_خب بد نیست مغأزه اجاره کردی ؟
بابک سکوت کرد اما مادرش گفت :
_فعلا نه ، اما قراره به یکی از دوستانش که الان هم شریکشه چند وقت دیگه مغأزه اجاره کنند ، این جوری که معلومه در آمدش خوبه.
پدرش آهی کشید و سپس و پس از تایید حرف همسرش گفت :
_الان نون تو کار آزاده ما هم اشتباه کردیم یک عمر جون کندیم و به یک آب باریکه قانع شدیم ، من یک دوستی دارم که از کارمندان اداره مون بود . اون موقع که من یک پیکان جوانان پنجاه و سه زیر پام بود اون حتی موتور گازی هم نداشت اما زد و خودش رو باز خرید کرد ، بعدشم با یکی شریک شد و زدن تو کار بساز بفروشی ، اونم با پول مردم ، الان یارو رو نگاه کنین باورتون نمیشه اون همون آدم زپرتی قبلی است. ماشینش خدا تومان پولشه ، خونه اش رو که دیگه نگو....
حوصله شنیدن حرفهای پدر بابک را نداشتم او عادت داشت برای همه چیز قصه ای تعریف کند و آن قدر حرفش را کش میداد که همه یادشان میرفت موضوع اصلی چه بود به جای آنکه به حرفهای او گوش کنم به فکر افتادم که چرا بابک به من نگفته بود که کار پیدا کرده . دفعه های قبل از بار که سر کاری میرفت با ذوق و شوق خبرش رو به من میداد و شروع میکرد به گفتن اینکه میخواهد چه ها کند و به این ترتیب جلو جلو برای خرج کردن در آمد ده سال بعدش نقشه میکشید .بعد از رفتن آنها عزیز و پدر شروع به صحبت و تفسیر صحبتهایی که ردّ و بدل شده بود کردند و من ریخت و پاش اتاق را جمع میکردم و شیدا رختخواب پهن می کرد . در همان حال گوشم هم به حرفهای عزیز و پدر بود . پدر به عزیز گفت :
_مادر به آقا برزو گفتم یک مقداری از پول رو بده شما هم زحمت بکش کم و کسری چهاز شیوا رو درست کنین ، دیگه وقتشه جنسهای بزرگش را هم بگیریم . نمیشه که همه رو بگزاریم تا روز آخر . عزیز حرف پدر را تایید کرد و گفت :
_ان شا الله یخچال و گاز رو میگیریم کمدهایش رو هم میگذاریم برای یکی دو روز آخر .
شیدا رو به عزیز کرد و با خنده گفت :
_عزیز خیلی خوب شد سفت گرفتید نزدیک بود مادر بابک مثل چیزهای دیگه سر شیوا رو کلاه بگذاره.
عزیز گفت :
_در مورد چی ؟
شیدا گفت :
_در مورد خونه دیگه ، نزدیک بود زرنگی کنند و شیوا رو ببرند توی اون سوراخ موش .
عزیز گفت:
_مگه من مرده باشم که بگذارم بچه ام رو ببره ور دلش ، خبر دارم که با اون عروسش هم همین کار رو کرده، یکی دو سال توی همین اتاقی که میگفت خالی میکه اونا رو نگاه داشت . اون قدر به اون دختر بد بخت زور گفته بود که آخرش هم خود پسره با خانوادهٔ اش درگیر شد و از آنجا بلند شدند ، من بتول رو میشناسم ، میدونم چه اخلاقی داره . خدا شاهده اصلاً دوست ندارم بچه ام توی اون خونه زندگی کنه اما دگیه چاره ای نیست ، بازم خدا رو شکر ، هر چی باش کاچی به از هیچی . از فردای همان شب آن قدر در گیر فراهم کردن خرده ریزهای باقی مانده جهیزیه ام بودم که نفهمیدم چطور روزها مثل برق و باد گذاشتند ، خبر خوشی که در آن روزها به ما رسید این بود که شیدا در رشته موره علاقه اش که ترجمه زبان بود نمره قبولی کسب کرده بوز از اینکه شیدا به آرزویش رسیده بود در پوست خودم نمیگنجیدم ، به طوری که فکر میکردم این آرزوی من هم بوده است. روز بعد عزیز قابلمه ای بزرگی اش پخت و بین همسایه ها پخش کرد در چشمان شیدا برقی از موفقیت و امید میدرخشید . در عین اینکه از موفقیت و شادی او احساس خوشحالی میکردم به موقعیتش غبطه میخوردم ، آن زمان بود که با خودم فکر کردم ای کاش هیچ وقت این فکر را نمیکردم که با رفتنم باری از دوش پدرم بر میدارم .ای کاش من نیز مثل شیدا او را چنین به قله افتخار میرساندم ، با اینکه هیچ وقت گله و شکایتی از پدر نشنیده بودم اما میدانستم فقط به خاطر من است که کارهای بابک را ندیده میگیرد وگرنه داشتن دامادی مثل او برای پدر افتخاری نبود . چیزی به قرار عروس مان نمانده بود با این حال هنوز خیلی کار مانده بود که انجام دهیم ، از طرفی مستاجر پدر بابک هنوز نرفته بود و مرتب امروز و فردا میکرد . در این مدت بابک هم کمتر به خانه ما میآمد ، و هر بار به بهانه کار خیلی زود میرفت. این طور که معلوم بود این بار حسابی به کارش چسبیده بود . راستش از این بابت خوشحال بودم و کم کم نسبت به او خوشبین میشدم اما این احساس زیاد طول نکشید. یک شب چند مأمور نیروی انتظامی به منزلمان آمدند و با نشان دادن حکم قضایی خانه را تفتیش کردند . این موضوع برای ما آنقدر غیر منتظره بود که حتی فراموش کرده بودیم دلیل این کارشان را بپرسیم . هر سه نفرمان گیج و متحیر گوشه ای ایستاده بودیم ، همان موقع پدر از راه رسید با دیدن او جان تازه ای گرفتیم . یکی از ماموران که گویا نسبت به بقیه درجه بالا تری داشت پدر را کنار کشید و با او صحبت کرد ، هر سه ما منتظر بودیم تا بفهمی چه خبر شده ، پدر از مأمور جدا شد و به طرف ما آمد ، عزیز گفت :
_چی شده ابراهیم ؟! چه خبره ؟
پدر گفت :
_هنوز نمیدونم اما باید یک سر ی به کلانتری برم.`
عزیز تکانی خورد و گفت :
_یعنی چه ؟! کلانتری چرا ؟
مأمور جلو آمد ، عزیز با چهره ای سرخ و ناراحت رو کرد به مرد و گفت :
_تا نفهمم چه خبر شده نمیگذارم پسرم رو جایی ببرین.
آن مرد با لحن مودبانه ای از عزیز عذر خواهی کرد و گفت که آنها مجبورند انجام وظیفه کنند و پدر حتما باید با آنها به کلانتری برود تا چند نفر سارقی را که دستگیر کرده اند شناسایی کند . عزیز با حیرت گفت :
_از خونه ما سرقت نشده.
مأمور گفت :
_بله همین طوره ولی جز کسانی که دستگیر شده اند شخصی هست که گویا با شما نسبت نزدیکی دارد ، آن لحظه فکر همه کس را میکردم جز اینکه آن شخص بابک باشد ، وقتی مأمور نام او را به زبان آورد و عنوان کرد که آیا او را میشناسیم ، فکر کردم خواب میبینم ، تنها چیزی که توجهم را جلب کرد رنگ چهره پدر بود که ابتدا زرد و بعد سفید شد و گفت :
_دامادمه.
آن شب پدر به همراه مامورین رفت و ما هنوز در بهت این خبر مانده بودیم . آن قدر که حتی کلامی هم با هم حرف نزدیم ، تا اینکه عزیز به خودش آمد و گفت :
_من یک زنگ بزنم خونه بتول خانم اینا ببینم جریان چیه.
من و شیدا هم که تا آن موقع همان طور جلوی دراتاق ایستاده بودیم به عزیز نگاه کردیم ، عزیز شماره تلفن منزل مادر بابک را گرفت ، خیلی زود ارتباط برقرار شد ، گویا بتول خانم هم پای تلفن نشسته بود که بالافاصله گوشی را برداشت ، من و شیدا دیگر طاقت نیاوردیم و سرهایمان را کنار گوشی بردیم تا مکالمه او با عزیز تا بشنویم . عزیز بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
_بتول خانم چی شده ؟
ابتدا او سعی کرد موضوع را لو ندهد اما بعد که فهمید مامورین به خانه ما آمده اند و بعد از تجسس پدر را با خود برده اند تا بابک را شناسایی کند ، بغضش ترکید و با گریه گفت :
_الهی خیر نبینن به خدا به بچه ام تهمت زدن ، بابک اصلاً اهل این کارها نیست ...
از کنار گوشی کنار آمدم و به طرف پنجره رفتم ، از پشت پنجره هیچ چیز به جز سیاهی ندیدم ، به این فکر کردم که آیا این موضوع حقیقت دارد ؟ به بابک همه چیز میخورد جز دزدی ، شاید هم من آن طور که باید او را نشناخته بودم . مغزم در حال از هم پاشیدن بود . دیگر نمیتوانستم درست فکر کنم ، شنیدم که عزیز به بتول خانم گفت :
_ناراحت نه باش ان شا الله همه چیز درست میشه ، اگه بی گناه باشه که ولش میکنند ... پناه بر خدا .... پس اگر خبری شد حتما به ما هم بگین .
سپس خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . شیدا گفت :
_عزیز یعنی راسته ؟
عزیز گفت :
_چی بگم الله عالم.
لحظه ها به کندی میگذشت . منتظر بودیم پدر بیاید تا بفهمیم موضوع از چه قرار است ، یکی دو ساعت بعد پدر آمد . به دقت به چهره اش نگاه کردم . از دیدن چهره گرفته اش متوجه شدم حامل خبرهای خوبی نیست ، وقتی پدر موضوع را تعریف کرد متوجه شدیم که بابک در سرقت دست نداشته اما او و دوستش اجناس دزدی را از سارقین میخریدند و آن را میفروختند و به اصطلاح مال خری میکردند ، وقتی حرف پدر تمام شد ، عزیز نفس راحتی کشید و گفت :
_خب پس این طور ، حتما بابک نمیدونسته اون اجناس دزدیه.
پدر سرش را به نشانه تأسف تکان داد و گفت :
_چرا خوب هم میدونسته از طریق او و دوستش بوده که دزدها رو دستگیر کردن.
عزیز دستش را پشت دست دیگرش زد و گفت :
_خدا مرگم بده ! حالا چی میشه ؟
پدر لبهایش را جمع کرد و سرش را تکان داد .
عزیز بار دیگر پرسید :
_یعنی حالا ولش نمیکنن ؟
پدر به عزیز نگاه کرد و گفت :
_ولش کنن ؟
و با تأسف سرش را تکان داد ، عزیز با دست به صورتش زد و گفت :
_خدا مرگم بده . پس عروسی شون چی میشه ؟ چند روز دیگه میخواستیم جهازش رو بفرستیم بره ! اینایی که خریدیم چی ؟
پدر با ناراحتی بار دیگر سرش را تکان داد و از جایش بلند شد و به حیاط رفت. موضوع پرونده بابک پیچیده تر از آن بود که با وثیقه و تعهد و این جور چیزها حل شود ، گویا سارقین یک باند بزرگ بودند که بابک و رفیقش و چند مال خر دیگر هم جزو آنها بودند که این طوری که خود او در پرونده اش اقرار کرده بود آنها جنس را از سارقین تحویل میگرفتند و آن را به شهرهای دیگر منتقل میکردند و در آنجا به فروش میرساندند. اشیا سرقتی بیشتر شامل طلا و عتیقه و لوازم برقی و در کلّ جنس های سبک و قابل حمل در کیف بود تا کسی به آنها مشکوک نشود . بعد از چند ماه سرگردانی ، دادگاه اول تشکیل شد ، جز پدر هیچ یک از ما به دادگاه نرفتیم ، بعد از دومین دادگاه بابک به سه سال حبس و برداخت یک میلیون جریمه نقدی محکوم شد. بعد از روشن شدن محکومیت بابک ، من تصمیم خودم را با پدر و عزیز در میان گذاشتم ، ابتدا بهت زده شدند اما بعد تصمیم را به عهده خودم گذاشتند ، من نیز به دادگاه مراجعه کردم و تقاضای طلاق کردم .
تا قبل از اینکه احضاریه صادر شود کسی از این موضوع خبرنداشت اما به محض اینکه اولین برگه از دادگاه به منزل پدر بابک رفت ، این خبر مثل بمب منفجر شد و در فامیل پیچید ، اولین کسی هم که سراسیمه و آشفته به منزلمان زنگ زد تا از صحت خبر مطلع شود عمه اعظم بود ، صحبت او و عزیز خیلی طولانی شد سر خودم را در آشپزخانه گرم کرده بودم تا مبادا مزاحم صحبت آنها شوم ، اما نفهمیدم عمه به عزیز چه گفت که او با تغیر این طور پاسخش را داد که " ببینم اعظم اگه خودتم از این جور دامادها گیرت میآمد باز هم این حرف رو میزدی ؟" و بعد خیلی خشک از او خداحافظی کرد و گوشی را سر جایش گذاشت ، استکانی چایی برای عزیز بردم و از او پرسیدم :
_عمه اعظم چی میگفت ؟
-عزیز سرش را به نشانه منفی بالا برد و گفت :
_هیچی
و بعد بدون اینکه چایش را بنوشد به آشپزخانه رفت ، نمیدانستم عمه چه گفته بود که عزیز آن قدر ناراحت بود . برای اینکه فکر و خیال آزارم ندهد بلند شدم و خودم را به کاری مشغول کردم و درهمان حال به خودم گفتم : " این درست ترین کاریه که دارم میکنم دیگه نمیذارم کسی برام تعیین تکلیف کنه. تا حالا هم هر بالایی سرم اومده از حماقت خودم بوده." عاقبت بعد از هفت ، هشت ماه دوندگی توانستم غیابی طلاقم را بگیرم . میدانستم اگر بابک زندان نبود هیچ وقت نمیتوانستم به این راحتی طلاق بگیرم ، دادگاه به من اختیار داد که میتوانم نمی از مهریه ام را از او مطالبه کنم اما من دیدم به درد سرش نمی ارزد ، زیرا شنیده بودم تمام اموالش توقیف شده و اه در بساط ندارد غیر از آن مهریه ام آن قدر نبود که برای گرفتین نصف آن به درد سر بیفتم ، مهریه ام را بخشیدم و در عوض سند آزادی ام را گرفتم . پس از طلاق نه تنها ناراحت نبودم ، بلکه خدا را شکر میکردم که از مخمصه بزرگی نجات پیدا کرده ام.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:38 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
فصل ۹


ماه بهمن رو به اتمام بود و من هنوز کاری پیدا نکرده بودم ، هر روز صبح امیدوارانه روزنامه می خریدم و اخر شب خسته و نامید از اینکه کار بدرد خوری پیدا نکرده ام آن را کنار میگذاشتم . نه این که کاری وجود نداشته باشد ، بر عکس صفحات روزنامه مالامال از آگاهی بود ، اما چه فایده ؟ کاری که مناسب من باشد یعنی احتیاج به تخصص خاصی نداشته باشد نبود . به هر جا که تلفن میکردم قبل از هر چیز میپرسیدند مدرک تحصیلی ام چیست و یا چند سال سابقه کار دارم و تا میگفتم به یک سال نمیرسد ، بدون هیچ سئوال و جوابی گوشی را میگذاشتند . هر بار که یاد کار قبلی ام می افتادم به ملکی لعنت م یفرستادم ، زیرا به این فکر میکردم ملکی از همان روز اول با نیّتی پلید مرا که نه مدرک تحصیلی بالایی داشتم و نه کاری بلد بودم استخدام کرده بود.
در یکی از روزهایی که طبق معمول برای گرفتن روزنامه از خانه خارج شده بودم ، به محض اینکه جلوی دکه روزنامه فروشی رسیدم با شنیدن صدای ترمزی سرم به طرف خیابان چرخید ، راننده خودرو که ترمز کرده بود سرش را از پنجره بیرون آورد و به زنی که با سر در گمی وسط خیابان ایستاده بود پرخاش میکرد ، زن که معلوم بود حسابی ترسیده و هول کرده بود ابتدا هاج و واج به راننده نگاه کرد و سپس بدون هیچ واکنشی نسبت به حرفهای توهین آمیز مرد رانده به سرعت از خیابان ردّ شد . راننده مدتی با صدای بلند به زن بد و بیراه گفت و بعد با خشم پایش را روی گاز فشرد و رفت . از طرز رفتار زننده راننده خیلی شاکی شدم و با خودم گفتم مردک بی ملاحظه ، بی تربیت ! انگار زن بیچاره دستی دستی میخواست خودش رو بندازه زیر ماشین . پیرمردی که جلوی دکه روزنامه فروشی ایستاده بود سرش را تکان داد و گفت :
لا اله.... عجب دوره زمونه ای شده.
سپس خم شد روزنامه ای برداشت و اسکناسی روی پیشخوان گذاشت و بدون اینکه باقی پولش را بگیرد رفت . من نیز روزنامه ای خریدم و پولم را کنار پول پیر مرد گذاشتم ، صاحب روزنامه فروشی پولها را برداشت و بالافاصله پیر مرد را صدا کرد :
_آقا... آقا...
من نیز به جهتی که پیر مرد قدم زنان دور میشد نگاه کردم و تا خواستم او را صدا کنم خودش برگشت ، گویا متوجه شده بود که بقیه پولش را نگرفته است . همان لحظه چشمم به مردی افتاد که به سرعت به عقب چرخید و این حرکتش آن قدر غیر مترقبه و ناگهانی بود که کم مانده بود با زنی که پشت او راه میرفت بر خورد کند ، زن به سرعت خودش را کنار کشید و با فریاد خطاب به او گفت :
_هو چه خبرته . دیوونه.
با خودم گفتم : " واقع چه خبره ؟ انگار همه یک چیزی شون شده ، با صدای صاحب دکه که میخواست باقی پولم را بگیرم سرم را چرخاندم اما یک مرتبه چیزی در دلم جوشید و به سرعت با آن طرف نگاه کردم . مرد رفته بود و من به این فکر میکردم چقر شبیه بابک بود . صدای مردی مرا از فکر خارج کرد ،
_خانم اجازه میدید ؟
متوجه شدم مرد منتظر است تا من کنار بروم تا او بتواند روزنامه بردارد از او معذرت خواستم و به منزل برگشتم. آن روز در بین صفحات روزنامه چشمم به یک آگاهی افتاد که به منشی نیاز داشتند ، بدون اینکه امیدی داشته باشم گوشی را برداشتم و شماره گرفتم ، بعد از دو سه زنگ مردی تلفن را جواب داد تا عنوان کردم برای آگاهی تماس گرفته ام بدون هیچ سئوال و جوابی گفت که برای پر کردن فرم به شرکت بروم و آدرس شرکت را داد ، من نیز با عجله آدرس را گوشه روزنامه نوشتم و قرار شد روز بعد به آنجا مراجعه کنم ، صبح روز بعد برای مراجعه به شرکت از منزل خارج شدم ، در بین راه دعا
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:38 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه ۱۰۰-۱۲۰
می کردم این بار موفق شوم . راستش از اینکه برای گرفتن پول تو جیبی دستم را جلوی پدرم دراز میکردم خیلی خجالت می کشیدم ، وقتی به شرکت رسیدم بر خلاف تصورم که فکر میکردم تنها کسی هستم که از من خواسته شده به آنجا مراجعه کنم، چندین نفر را در حال پر کردن فرم دیدم ، در میان آنها کسانی بودند که مدرک لیسانس داشتند و بعضی هم آشنا به کارهای کامپیوتری بودند و حتی دوره منشی گری را دیده بودند ، این در حالی بود که من جز به داشتن مدارک دیپلم و آشنایی مختصری به زبان انگلیسی چیز دیگری نمیدانستم. با حالی گرفته فرم را پر کردم و تحویل مرد جوانی دادم که سمت منشی را داشت ، مرد نگاه دقیقی به من و سپس به فرم انداخت و بعد از من خواست شماره تلفن خودم را هم پایین فرم یادداشت کنم . با حضور آن همه متقاضی واجد شرایط ، چشمم آب نمیخورد آنجا بتوانم کاری پیدا کنم . با ناامیدی از شرکت بیرون آمدم و همان موقع با خودم گفتم :" اینجا هم که هیچی از فردا بازم باید دنبال کار بگردم " به خانه که رسیدم عزیز را دیدم که مشغول شستن استکانهای چای است ظرف میوه روی کابینت آشپزخانه نشان میداد ، قبل از آمدن من عزیز مهمان داشته است ، عزیز با دیدن من لبخندی زد وگفت :
_ خسته نباشی مادر ، چه خبر ؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :
_فعلا که هیچ فرم پر کردم قرار شد خبرم کنند.
عزیز سرش را تکان داد و گفت :
_هر چی خدا بخواد برو مانتو ت رو در بیار بیا یک استکان چایی برات بریزم.
طاقت نیاوردم و پرسیدم :
_عزیز کی آمده بود ؟
گفت :
_عمه افسانه و نادیا یک سر آمدن و رفتن.
با تعجب گفتم :
_چرا نموندن ؟
عزیز گفت :
_بچه نادیا مریض بود اومده بودند ببرنش پیش دکتر جلیلی.
گفتم :
_چش بود ؟
عزیز گفت :
_فکر کنم سرخک گرفته بود چون روی بدنش یکی دو تا دونه قرمز زده بود . طفلی تب هم داشت .
با نگرانی گفتم :
_عزیز خطرناک که نیست ؟
عزیز لبخندی زد و گفت :
_نه مادر همه بچه ها سرخک در میارن ، اون قدیما که دکتر و دوا نبود ممکن بود خطرناک باشه اما حالا دیگه خدا رو شکر امکانات زیاده .
خیالم راحت شد و در حالی که دکمه های مانتوام را باز میکردم گفتم :
_کاش زودتر آمده بودم ، نادیا رو میدیدم ، دلم براش خیلی تنگ شده .
عزیز گفت :
_نادیا هم خیلی بهت سلام رسوند ، اونم خیلی دلش میخواست تو رو ببینه.
با من من گفتم :
_عزیز بهشون گفتی که من کجا رفتم ؟
عزیز متوجه منظورم شده بود سرش را بالا برد و گفت :
_نه مادر ! افسانه چیزی نپرسید ، من هم حرفی نزدم . اگر هم میپرسیدند میگفتم رفتی سر کار چون این طور که فهمیدم دوست نداری کسی بدونه فعلا بیکاری .
دلم میخواست صورت عزیز را غرق بوسه کنم ، خدای من ! این زن چقدر فهمیده و قابل اعتماد بود ، او دقیقا احساسم را درک میکرد . لباسم را عوض کردم و برگشتم ، عزیز با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد ، سینی را از دستش گرفتم و زمین گذاشتم . هنگام نوشیدن چای پرسیدم :
_خب عزیز دیگه چه خبر ؟
عزیز همانطوری که کنارم مینشست گفت :
_سلامتی
_پسر نادیا همون جور تپل و مامانیه ؟
_اره اما طفلی بچه ام اصلاً حال نداشت .
_ای کاش میموندن.
_من هم بهشون گفتم برن دکتر ، ناهار برگردن بیان ، اما نادیا گفت که میثم ظهر میاد خونه ، باید بره ناهار درست کنه.
با خنده گفتم :
_اوه پس نادیا حسابی خونه دار شده .
عزیز آهی کشید و گفت :
_الهی همه تون خوشبخت بشین
در لحن کلامش غصه ای نهان احساس میکردم . میتوانستم بفهمم چقدر نگران من است ، برای اینکه حرفی زده باشم گفتم :
_عمه افسانه دیگه چه خبرهایی داشت ؟
عزیز از فکر بیرون آمد و گفت :
_طبق معمول زن آریا و اعظم حسابی با هم بگو مگو کردند.
با تعجب گفتم :
_بازم ؟
عزیز با تأسف سرش را تکان داد و گفت :
_این دو تا هم شدن مثل کارد و پنیر ، هر روز دعوا هر روز اختلاف.
_حالا تقصیر با کدومشونه ؟
عزیز نگاه عقل اندر سفیهی که به من انداخت به طوری که از سوالم پشیمان شدم و گفت :
_این چه حرفیه مادر ، تو دعوا هر دو طرف مقصرن ، عمه اعظم خودت رو که میشناسی اون دختره هم که ...استغفر الله چی بگم .
_عمه از همون اول هم با زن آریا نمی ساخت ، خب چرا آریا یک کاری نمیکنه ؟ مثلا خونه زندگی شو سوا کنه ؟
_مادر تو دلت خوشه ها آریا دل و دماغ نداره تن به کار بده ، اعظم به افسانه گفت الان یک ماهه که حتی یک سر نرفته مغازه آقاش . بعد چطوری میخواد زندگی سوا تشکیل بده .
عزیز آهی کشید و به فکر فرو رفت ، من نیز به این فکر میکردم که بین پسرهای عمه اعظم چقدر اختلاف وجود دارد ، ارشیا کجا و آریا کجا ؟ آریا از همان بچگی هم شرر و حرف نشنو بود و به یاد این افتادم که عمه چقدر دلش میخواست شیدا زن او بشود ، صدای عزیز مرا از فکر خارج کرد :
_راسی یادم رفت بگم ، افسانه میگفت بابک از زندان آزاد شده .
دلم فرو ریخت با تعجب و عزیز نگاه کردم و پرسیدم:
_کی؟
_همین چند روز پیش.
لحظه ای در ذهنم حساب کردم چقدر از مدت زندانی اش می گذرد و بعد گفتم :
_هنوز که سه سال نشده ؟
عزیز گفت :
_این جور که میگن ، چون سابق دار نبوده و بار اولش بوده عفو مشروط بهش خورده.
سکوت کردم و به استکان چای خیره شدم . عزیز هم دیگر چیزی نگفت و بعد از سرکشیدن چای از جایش بلند شد و رفت تا ترتب ناهار را بدهد ، نمیدانیم چه حالی داشتم ، بیخود و بی جهت دلم شور افتاده بود . همان لحظه به یاد مردی افتادم که جلوی دکه روزنامه فروشی دیده بودم و با خودم فکر کردم نکند آن مرد واقعا بابک بود . چند روز از این ماجرا گذشت ، یک روز صبح تلفن به صدا در آمد ، خودم تلفن را جواب دادم . صدای نا آشنای مردی از پشت خط گفت :
_می توانم با خانم شیوا آذین صحبت کنم ؟
دلم فرو ریخت و با تعجب به این فکر کردم که او کیست و با من چه کار دارد ؟ سپس با تردید گفتم :
_خودم هستم بفرمائید.
مرد گفت :
_لطفا فردا راس ساعت ده صبح برای مصاحبه حضوری به شرکت فنّ آوران مراجعه کنید
آن لحظه کاملا فراموش کرده بودم که چند روز قبل درخواست کاری پر کرده ام . با تعجب گفتم :
_کجا ؟
مرد گفت :
_شرکت فنّ آوران.
با گیجی گفتم :
_ببخشید من متوجه نشدم چی میگید !
مرد گفت :
_مگر شما چند روز پیش به شرکت مراجعه و فرم پر نکردید ؟
تازه موضوع را به یاد آوردم و با عجله گفتم :
_بله بله ، ببخشید ، اصلاً حواسم نبود .
مرد گفت :
_فردا راس ساعت ده صبح اینجا باشید .
_بله حتما.
بعد از قطع تماس بارقه ای از امید در دلم تابیده شده بود ، نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم " یعنی میشه یک کار خوب گیرم بیاد ؟" همان لحظه موضوع را با عزیز در میان گذاشتم و از او خواستم که برایم دعا کند ، عزیز لبخندی زد و مثل همیشه با آرامش گفت :
_هر چی خدا بخواد ، ان شا الله اگر صلاح باشه درست میشه .
آن شب تا نیمه های شب بیدار بودم و به این فکر میکردم که فردا چه میشود . با اینکه قرار مصاحبه ساعت ده صبح بود اما از عزیز خواستم که صبح کمی زودتر من را از خواب بیدار کند . با این حال فکر نمیکردم عزیز ساعت شش صبح شیپور بیدار باش بزند ، وقتی از خواب برخاستم او و پدر سر سفره صبحانه نشسته بودند ، پدر با دیدنم لبخندی زد و گفت :
_بیکاری بابا خودت رو عذاب بدی ، بگیر تخت بخواب .
تنها به لبخندی اکتفا کردم سپس دستی به صورتم کشیدم تا خواب را از خودم دور کنم و برای شستن دست و صورتم رفتم. وقتی که به اتاق برگشتم پدرم آماده رفتن شده بود صبر کردم و بعد از بدرقه اش سر سفره نشستم تا صبحانه بخورم . در حال جمع کردن سفره بودم که عزیز گفت :
_شیوای جون حالا اینجایی که میخوای بری مطمئن هست ؟
_هنوز که هیچی معلوم نیست ، تازه میرم مصاحبه ، معلوم نیست قبولم کنند اما مطمئن باشید اگه دیدم جای خوبی نیست نمی رم.
_اره مادر جون خدایی نکرده ما که هنوز آن قدر محتاج نشدیم تا تو بخوای برای یک لقمه نون به هر در ی بزنی ، گرگ زیاده ، باید خیلی مواظب باشی .
با لبخند سرم را تکان دادم و بلند شدم تا وسایل را به آشپزخانه ببرم.ساعت نه صبح با تشویش و هیجانی مبهم رفتم تا آماده شوم طبق معمول مانتو مشکی ام را به همراه شلوار مشکی تن کردم ، نمیدانستم روسی سر کنم یا مقنعه. ابتدا مقنعه سرم کردم ولی با خودم فکر کردم شرکت خصوصی است و لزومی برای سر کردن مقنعه نیست . بنابرین مقنعه را در آوردم و رو سری سرم کردم و از اتاق خارج شدم ، عزیز با دیدن من گفت :
_داری میری ؟
_اره زود تر برم بهتره.
_شیوای جون مواظب خودت باش مادر . یک وقت سوار ماشین شخصی نشی ها ، امنیت نداره با اتوبوس یا مینی بوس برو . آدم یک کم دیرتر برسه بهتره از اینه که خدایی نکرده بالایی سرش بیاد.
_چشم عزیز جون .
_چشمت بی بلا ، آن شا الله تو هم به خیر با خوشی سر انجام بگیری ، به خدا دیگه هیچ آرزویی ندارم .
لبخندی زدم و گفتم :
_ان شا الله سایه شما همیشه روی سر من و پدر جون باشه .
عزیز اه عمیقی کشید که به خوبی معنی اش را درک میکردم ، از نگاه غمگین عزیز که به جایی دوخته شده بود میتونستم حدس بزنم به چه چیزی فکر میکند. برای اینکه او را از فکر خارج کنم گفتم :
_امروز که جایی نمیرید ؟
_نه مادر ، خونه ام ، تو کی بر میگردی ؟
_فکر نمیکنم کارم زیاد طول بکشه ، تا ظهر بر میگردم.
_پس اگه یک موقع خواستی دیرتر بیائ حتما یک زنگ خونه بزن.
_باش حتما ، خب عزیز کاری نداری ؟
_نه عزیزم ، مواظب خودت باش ، خدا نگهدارت.
کیفم را برداشتم و بعد از بوسیدن عزیز از خانه خارج شدم . از میدان بهارستان سوار مینی بوس شدم که به سمت میدان هفت تیر میرفت. خیابان مثل همیشه شلوغ بود . مینی بوس زهوار در رفته ای که مملوو از جمعیت بود با صدای مهیبی گاز میخورد و به زحمت راهی برای رفتن پیدا میکرد . روی صندلی یک نفره ردیف دوم نشسته بودم و از پشت شیشه غبار گرفته و کثیف بیرون را تماشا میکردم و در آن حال به موتور سوارانی که از لا به لا ی خودروها راهی برای رفتن پیدا میکردند غبطه میخوردم . صدای گاز خوردن مینی بوس مرا به یاد مرد چاقی میانداخت که در حال طی کردن سر بالایی تندی میباشد ، از گرما و بوی گازییل که با عرق تن آدمها مخلوط شده بود دلم آشوب میشد ، شاید هم دلهره دیر رسیدن آن هم روز اول ، چنین حالتی را در من به وجود آورده بود ، همان طور که در فکر بودم اصطکاک پای مردی که کنار صندلی ام ایستاده بود مرا به خود آورد و بدون اینکه سر م را بچرخانم خودم را جمع تر کردم اما وقتی این اتفاق چند بار تکرار شد فهمیدم که او از قصد پایش را جلو میآورد. از ناراحتی به خود می پیچیدم و به خودم میگفتم :" بیا این هم مینی بوس و امنیتش ، بیچاره عزیز چه فکرهایی که نمیکنه . مثلا این جا خیلی امنه ؟" همان طوری که سرم پایین بود و به این مساله فکر میکردم متوجه شدم که مرد پایش را جلو آورد . با نگاه تیز و ابروانی گره خورده به او نگاه کردم تا شاید خجالت بکشد اما او نه تنها از اخم من نترسید بلکه با وقاحت تمام چشمکی هم به من زد ، از حرص دندانهایم را به هم ساییدم . خیلی دلم میخواست کشیده ای به صورتش بزنم ، اما با خودم فکر کردم این کار به آبرو ریزی اش نمی ارزد . صدای مردی از پشت سر خطاب به راننده گفت نگاه دارد من نیز به سرم زده بود که پیاده شوم و باقی راه را پیاده بروم اما فکر کردم مدتی هم تحمل کنم تا به مقصد برسم از طرفی داخل مینی بوس هیچ فضای خالی وجود نداشت که راهی باشد برای پیاده شدن و فکر اینکه بخواهم از بین این جمعیت چسبیده به هم پیاده شوم عذابم میداد ، ترجیح دادم تا رسیدن به آخر خط صبر کنم.
به هر مصیبتی بود مینی بوس به میدان هفت تیر رسید ، وقتی از آن خارج شدم گویی از زندان آزاد شده ام . چند قدم جلو تر سوار تاکسی هایی شدم که به طرف عباس آباد میرفتند ، در تمام این مدت جرات نگاه کردن به ساعت را نداشتم ، چون میدانستم تا همان موقع هم کلی تأخیر دارم ، وقتی جلوی در شرکت رسیدم با ترس نگاهی به ساعت مچی ام انداختم و اه از نهادم بر آمد. ساعت یک ربع از ده گذشته بود . حال آنکه منشی شرکت تاکید کرده بود راس ساعت ده صبح آنجا باشم .با دلهره و تشویشی وصف ناپذیر دستم را روی زنگ در گذاشتم ، دقایقی طول کشید تا مرد جوانی که دفعه قبل دیده بودم در را به رویم باز کرد خودم را معرفی کردم و او از من خواست که داخل شوم، خوشبختانه در مورد تاخیرم چیزی نگفت . بر خلاف دفعه قبل کسی آنجا نبود و این ترسی مبهم به جانم انداخت . با تعارف مرد به اتاق انتظار رفتم و روی مبل چرمی نشستم ، نور پردازی ملایم و سکوت حاکم بر آن فضا موجب ترسم شده بود ، با این وجود میدانستم ترس بیخودی احساس میکنم و شک نداشتم این ترس در اثر تلقینات خودم در ذهنم ایجاد شده است. برای اینکه فکرم را آزاد کنم متوجه اطراف شدم ، دیوارها به سبک زیبایی با ورقه چوبی خوب پوشیده شده بود ، دکور چوبی زیبایی فضای سالن نشیمن را از سالن جدا میکرد . کفّ اتاق با سنگهای کرم رنگ فرش شده بود که با دکور قهوهای رنگ هارمونی زیبایی داشت ، همان طور که به ترکیب جالب اتاق فکر میکردم صدای مرد جوان را شنیدم که از من می پرسید :
_چای میل میکنید ؟
به او که از جایش بلند شده بود نگاه کردم و با دستپاچگی جواب منفی دادم و تشکر کردم . سرش را تکان داد و بدون اینکه چیزی دیگری بگوید به آشپزخانه رفت و برای خود لیوانی چای ریخت و برگشت پشت میز مشکی و بزرگی که داخل سالن قرار داشت نشست و مشغول کار با کمپیوتر شد . من نیز سر خود را به نگاه کردن به تابلویی که رو به رویم به دیوار نصب کرده بودند گرم کردم تا زمانی که با صدای مرد جوان بخودم آمدم. و بار دیگر به او نگاه کردم :
_خانم بفرمائید داخل اتاق.
و با دست به در اتاقی دربسته اشاره کرد از جا بلند شدم ، دلشوره و اضطرابی که فراموشم شده بود باز سراغم آمد، با دلهره آزاردهنده ضربه ای به در اتاق رئیس زدم ، سپس داخل شدم ، به محض ورود چشمم به مردی افتاد که خیلی شیک و رسمی لباس پوشیده و پشت میز مجللی به رنگ کرم نشسته بود ، ناخودآگاه به یاد ملکی افتادم و احساس ناخوشایندی وجودم را فرا گرفت ، به طوری که کم مانده بود از راه رفته باز گردم ، برای این که خودم را دلداری بدهم به خودم گفتم :" همه که مثل هم نمیشوند از کجا معلوم ، شاید این از اون آدمای خوب باشه ." با این تلقین ذهن ساده ام آرام شد و آن احساس بد تا حدودی از بین رفت ، در این موقع مرد با صدای امرانه ای از من خواست جلو بروم و روی صندلی که او به آن اشاره داشت بنشینم ، من نیز بالافاصله اطاعت کردم و روی مبلی چرمی که جلوی میز او بود نشستم . احساس ناراحتی داشتم اما این حس به خاطر فرو رفتن داخل مبل راحتی بود ، خودم را جلو تر کشیدم تا به توانم صاف و مستقیم بنشینم . قلبم به طپش افتاده بود و لرزش غیر عادی پاهایم عصبی ام میکرد . رایحه خوش بویی که برای اولین بار به مشامم میرسید فضای اتاق را اسرار آمیز جلوه میداد . این بو که بعدها فهمیدم بوی تنباکوی کاپیتان بلک رئیس است بد جوری به سینه ام فشار میآورد و نفسم را تنگ میکرد.
هیبت رئیس که مردی درشت اندام و قوی هیکل بود مرا گرفته بود ، چشمانی نافذ و نه چندان درشت به همراه بینی عقابی و لبانی باریک چهره خشنی از او ساخته بود که احساس ترس و احترام را یکجا به وجود میآورد ، با کلماتی که در دل خطاب بخودم بیان میکردم سعی داشتم به خودم اعتماد به نفس بدهم و به این طریق اضطرابم را از بین ببرم . برای از بین بردن ترسم خودم را متوجه اطرافم کردم ، البته نتوانستم به غیر از کتابخانه بزرگی که مالامال از کتاب بود چیز دیگری ببینم ، با صدای مرد تمام حواسم به او جلب شد ، مرد نگاهی به برگه روی میز انداخت و سپس چشم به من دوخت، نگاهش تیز و نافذ بود به طوری که احساس میکردم طاقت نگاه کردن به او را ندارم . به همین خاطر چشم از او گرفتم و به لبه میز چشم دوختم ، صدای آمرانه او نگاه مرا به سمت خود بازگرداند.
_خانم شیوا آذین
سرم را تکان دادم ، نگاه نافذ مرد مانع از ثبات فکری ام میشد و مرا مجبور میکرد که به جایی غیر از چشمان او نگاه کنم . مرد روی صندلی جا به جا شد و گفت :
_چه اسم قشنگی ! خب شیوا خانم چه کاری بلدی ؟
لحن صمیمانه او هر لحظه مرا بیشتر بیاد ملکی میانداخت و این به شدت باعث آزارم شده بود . همان موقع از اینکه آنجا آماده بودم احساس حماقت میکردم . حتی تلقین های مکرری که به خودم می کردم اثری در آرامشم نداشت . با صدای گرفته ای که لحظه ای شک کردم صدای خودم باشد گفتم :
_ من دیپلم تجربی دارم ...
و چون چیز دیگری به خاطرم نرسید حرفم را نیمه تمام رها کردم . مرد لحظه ای مکث کرد تا شاید چیز دیگری بگویم و وقتی دید سکوت کردم پرسید :
_قبلا جایی کار کردید ؟
آن لحظه آمدم بگویم نه اما یادم آمد که در فرم نوشته بودم مدتی در یک شرکت کار کرده ام، سرم را تکان دادم و گفتم :
_بله حدود چند ماهی توی یک شرکت منشی بودم.
مرد سرش را تکان داد و گفت :
_با کمپیوتر کار کردی ؟
سرم را به نشانه منفی بالا بردم و گفتم :
_نه !
لبانش را جمع کرد و دستی به چانه اش کشید و گفت :
_خب زیاد مهم نیست.
لحظه ای به من خیره شد و سپس گفت :
_من احساس میکنیم شما زیاد راحت نیستید ، مشکلی هست ؟
با دستپاچگی گفتم :
_نه ، نه راحتم.
و تازه متوجه شدم چطوری به حالت قوز کرده نشسته ام و دسته کیفم را میان پنجه هایم میفشارم ، بالافاصله صاف نشستم و دسته کیف را رها کردم . مرد لبخندی زد و گفت :
_بهتر شد ، یک کم ریلکس باش ، این جا چیزی برای ناراحتی وجود نداره.
با خودم فکر کردم حرف زدنش چقدر شبیه ملکی است . بدبختانه اثر آن اتفاق چنان در ذهنم باقی مانده بود که نسبت به همه چیز بد بین شده بودم . صدای مرد مرا از فکر خارج کرد :
_شما ازدواج کردید ؟
بالافاصله گفتم :
_نه
_پرسید :
_نامزدی چی ؟
بار دیگر گفتم :
_نه
سرش را به نشانه مثبت تکان داد و خودکار علامتی در کاغذ جلوی رویش گذاشت. چیزی در ذهنم میگفت ازدواج کردن با نکردن من چه ربطی به کار کردنم میتواند داشته باشد . وقتی سرش را بلند کرد پرسید :
_چنانچه از شما خواسته شود غیر از ساعت کاری تان اضافه کاری بایستید از بابت منزل مشکلی ندارید ؟
از حرفش خیلی جا خوردم به طوری که لحظه ای فکر کردم از گفتن این حرف حتما منظوری دارد خودم را جمع و جور کردم و با تلخی جواب دادم :
_ببخشید متوجه منظور شما نشدم .
مرد با چهرهای جدی گفت :
_منظور من کاملا واضح اینجا یک شرکت تجاری است ما بعضی از فصول سال مشغله زیاد تری داریم و این ایجاب میکنه که کارمندا یکی دو ساعت اضافه تر از ساعت کاری شون بمانند ، میخواستم ببینم از نظر پدر و مادرتون مشکلی نداره البته ممکنه هیچ وقت چنین موردی پیش نیاد ، اما لازمه که دونسته بشه . تازه متوجه شدم سئوال او از افکار شومی که مغز مرا احاطه کرده بود خیلی فاصله دارد ، بنابراین گفتم :
_اگر یکی دو ساعت باشه فکر نمیکنیم مشکلی داشته باشه .
مرد لبخندی زد و گفت :
_و اگر از یکی دو ساعت بیشتر باشه ؟
تنها به تکان دادن سرم اکتفا کردم البته معلوم بود که شوخی میکند.بعد از اتمام سوالات که فکر میکنم یک ساعت و شاید هم کمی بیشتر طول کشید مرد لبخندی زد و گفت :
_خسته نباشید شما میتونید تشریف ببرید ، بعد از بررسی نتایج اگر لازم بود آقای مقیمی با شما تماس خواهند گرفت.
از جا برخاستم و بعد از خداحافظی از در اتاق بیرون آمدم . در اتاق انتظار دختری را دیدم که روی صندلی نشسته بود . من و او همزمان به هم نگاه کردیم ، احساس میکردم که او مرا به چشم رقیب خود میبیند و حتی مطمئن بودم از اینکه سر و وضعش از من مرتب تر بود خیلی به خود میبالید ، البته غیر از این هم نبود ، مانتو چسبانی به رنگ کرم به همراه شلوار جین تنش بود و روسری نازکش تا فرق سرش عقب رفته بود ، با وجود ارایشی غلیظ که به چهره داشت کم سنّ و سال مینمود ، همان لحظه مرد جوان که سمت منشی را داشت خطاب به او گفت :
_خانم بفرمایید داخل
دختر از من چشم برداشت و از جایش بلند شد و به طرف اتاق رئیس رفت. صدای تق تق پاشنه های بلند کفشهایش روی سنگهای کفّ اتاق میپیچید ، من نیز از مرد جوان خداحافظی و شرکت را ترک کردم . هنگام بازگشت نیمی از راه را با تاکسی آمدم و از میدان هفتم تیر سوار اتوبوس شدم روی اولین صندلی نزدیک در نشستم. در ایستگاه بعد پیرزنی سوار شد که من جای خود را به او دادم، چند ایستگاه که گذشت داخل اتوبوس دیگر جا نبود به طوری که عده ای از زنها به قسمت مردانه رفته بودند، با این وجود هر وقت اتوبوس در ایستگاهی میایستاد صداهایی را میشنیدم که از بقیه میخواستند جلوتر بروند تا آنها نیز سوار شوند. دستم را به میله وسط اتوبوس گرفته بودم و با اینکه هوا گرم نبود اما از محسور شدن در بین دیوارهای گوشتی احساس خفگی میکردم. وقتی اتوبوس در ایستگاه پیچ شمیران ایستاد با خود حساب کردم یک ایستگاه دیگر خلاص میشوم ، صدای جر و بحث دو زن توجه مرا به سمت در اتوبوس جلب کرد . دختری جوان که عینکی دودی به چشم زده بود با لحن تندی خطاب به زن مسنی که قصد سوار شدن داشت گفت :
_خانم کفشم رو لگد کردی چه خبرته ، مگه نمیبینی دارند پیاده میشن؟
زن مسن هم که انتظار شنیدن این حرف را از دختر نداشت به او توپید و گفت :
_خوب کردم ، کور که نیستی ، میبینی هول میدن.
دختر با قیافه چشم از او بر داشت و زیر لب گفت :
_بی تربیت.
زن که گویا حرف دختر را شنیده بود با صدای بلندی گفت :
_بی تربیت تویی و اون نّنه ات که این طوری تربیتت کرده.
_هو درست صحبت کن هر چی هیچی نمیگم روش زیاد میشه.
_مثلا اگه درست صحبت نکنم چه غلطی میکنی ؟
در این بین بعضی مردم واسطه شدند که آن دو کوتاه بیایند ، بیشتر مردم هم جانب زن مسن را میگرفتند در حالی که فکر میکنیم او بی تقصیر نبود ، سرم را برگرداندم و به خیابان خیره شدم با خودم فکر میکردم چرا بعضی آدمها این قدر بی گذشت هستند. صدای جر و بحث آن دو هنوز به گوش میرسید اما من توجهی به آن نداشتم . بارها و بارها در طول رفت و آمدم با اتوبوس شاهد این نوع نمایشهای خیابانی بودم ، حتی به قر زدنها و فشارها نیز عادت کرده بودم ، صدای زنی توجه مرا به خود جلب کرد :
_خانم یک کمی برید عقب تر ، اون وسط خالیه.
به اطرافم نگاه کردم تا اگر جایی باشد خواسته اش را اجابت کنم، نمیدانم او چطور آن وسط را خالی میدید در صورتی که کسانی آنجا ایستاده بودند از جمله خود من که در حال لهٔ شدن بودم . زن جوانی که کیسه مشکی بزرگی جلوی پایش بود و گوشه چادرش را به دندان گرفته بود کمی جا به جا شد و بر اثر این جابجایی پایش را روی کفش من گذاشت ، سپس گاهی کشید و گفت :
_الهی شکرت.
پایم را از زیر پایش بیرون کشیدم و ناخود آگاه نگاهش کردم ، چهره جوان و جذابش در اثر گرما سرخ شه بود ، با اینکه هوا زیاد گرم نبود اما دانه های عرق روی پیشانی اش نشسته بود همزمان او نیز به من نگاه کرد و بالافاصله متوجه شد کفش من را لگد کرده است با دستپاچگی گفت :
_وای ببخشید معذرت میخوام.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:39 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: خاک غریب "فریده شجاعی"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
گفتم :
_اشکالی نداره
سرش را تکان داد و گفت :
_توی همچین جایی آدم دیگه اختیاره دست و پاشو نداره.
لبخندی زدم و به نشانه تایید تکان دادم. حرف دیگری بین من و او رد و بدل نشد تا اینکه به ایستگاه پول چوبی رسیدیم. به زنی که جلوی من بود گفتم :
_خانم اجازه میدید پیاده میشم .
زن با عجله خم شد و گفت :
_من هم پیاده میشم .
و سر کیسه مشکی را که از قرار خیلی سنگین بود به دست گرفت و ساک بزرگی را برداشت ، متوجه شدم آن ساک هم متعلق به اوست و تعجب کردم چطور آن همه بار را حمل میکرد. من و او به همراه زنی که پشت من بود و او نیز میخواست پیاده شود به زحمت راهی برای عبود پیدا کردیم و پیاده شدیم . چند قدمی به در اتوبوس مانده از او خواستم ساکش را به من بدهد تا راحت تر بتواند پیاده شود . در حالی که نفس نفس میزد از من تشکر کرد و اجازه داد تا ساکش را برایش حمل کنم . وقتی پیاده شدیم فکر میکردم همراه مردی دارد که به کمک او بیاید اما وقتی اتوبوس راه افتاد فهمیدم تنهاست . در حالی که ساک را جلوی پایش میگذاشتم گفتم :
_تنها هستید ؟
متوجه منظورم نشد زیرا با تعجب گفت :
_برای چی ؟
گفتم ؟
منظورم اینه که این همه بار سنگین رو خودت تنهایی می خوایی حمل کنی ؟
لبخند زد و گفت :
_دیگه عادت کردم .... البته همیشه اینقدر سنگین نیست ، اما الان شب عیده سفارش کار زیاده.
حدس زدم برای جایی کار میکند ، میخواستم بروم اما دلم نمی آمد او را با آن بار سنگین تنها بگذارم ، کمی مکث کردم و بعد گفتم :
_مسیرتون کدوم طرفه ؟
گفت :
_میرم میدان بهارستان.
و خوشحالی گفتم
_پس مثل اینکه با هم هم مسیر هستیم
و خم شدم سر کیسه مشکی را گرفتم . دستم را گرفت و گفت :
_ای وای خدا مرگم بده ، نه به خدا ! راضی به زحمت شما نیستم ، من خودم میارم . باور کن این بار برای من چیزی نیست بهشون عادت دارم .
گفتم :
_زحمتی نیست من هم دارم همون مسیر تو میرم .حداقل را دم ماشین کمکت میکنم.
دستم را ول نکرد و گفت :
_این رو نمیگذارم ، اما اگه میخوای لطف کنی زحمت ساکم رو بکش.
لبخندی زدم و گفتم :
_چه زحمتی
و ساکش را برداشتم ، زیاد سنگین نبود بنابراین یک طرف کیسه را گرفتم ، لبه کیسه را از داشتم در آورد و با لبخندی گفت :
_دیگه قرار نیست شرمنده ام کنی.
گفتم :
_تعارف نکن بگذار سرش رو بگرم خیلی سنگینه خسته میشی .
خندید و و لهجه بخصوصی گفت :
_تو چه قدر مهربون و با صفایی خواهر.
با خجالت گفتم :
_خواهش میکنم ، کاری نکردم.
با لبخندی گوشه چادرش را به دندان گرفت و کیسه را بلند کرد و بعد به راه افتاد، چند متری که رفتیم برای استراحت ایستاد و گفت :
_تو رو به خدا ببخشید ، امروز به زحمتت انداختم
گفتم :
_این چه حرفیه میزنی ، نمی گذاری که کمکت کنم .
سرش رو تکان داد و گفت :
_همین قدر هم خیلی لطف کردی از این سنگین تر رو هم با خودم کشوندم دیگه عادت کردم .
به لبخندی اکتفا کردم و در ذهنم به دنبال این بودم که او را قبلا کجا دیدهام زیرا ترکیب چهره اش از آن دسته چهره هایی بود که برایم آشنا مینمود ، قد متوسط بلند و اندام نسبتا درشتی داشت . پوست سبزه و چشمان درشت و سیاهش مرا به فکر میانداخت که شاید اهل جبوب باشد به خصوص اینکه بعضی از کلماتش را با لهجه خاصی ادعا میکرد . به نظر سی و خورده ای سنّ داشت و چون ابروانش پر بود نمیتوانستم حدس بزنم ازدواج کرده است یا نه . بعد از کمی نفس گرفتن بار دیگر گوشه چادرش را به دندان گرفت و به زحمت کیسه را از روی زمین بلند کرد . بعد از پیمودن مسافتی وقتی که از خیابان عبور میکردیم بار دیگر ایستاد تا کمی استراحت کند . من نیز کنارش ایستادم و به او نگاه کردم . نفس نفس میزد و دانه های درشت عراق تمام پیشانی بلندش را پوشانده بود ، با گوشه چادر عرق صورتش را خشک کرد و با لحن پوزش خواهانه ای گفت :
_امروز حسابی علافت کردم .
برای اینکه بیش از آن معذب نباشد گفتم :
_نه ، باور کن من هم کاری نداشتم . داشتم میرفتم خونه.
ابروونش را بالا برد و گفت :
_ خونه تون اون طرفاست ؟
آرم را تکان دادم و گفتم :
_اره ، نزدیک میدون بهارستان
نفس عمیقی کشید و گفت :
_خوش به حالت ، من که سه ساله از او سر دنیا میام و میرم.
گفتم از کجا ؟
_پشت خط
_کجا ؟
_پایین های سه راه آذری.
_با تعجب گفتم :
_اوه ، این همه راه
سرش را به چپ و راست تکان داد
_هر روز میای ؟
_قبلا اره ، اما از وقتی که بچه ام به دنیا اومده ، هفته ای یکی دوبار.
با تعجب گفتم :
_ بچه ؟ من فکر میکردم حتی ازدواج هم نکردی ، چه برسه به اینکه بچه داشته باشی .
سرش را تکان داد و گفت :
_یک دختر هفت هشت ماه دارم ، سپس گفت : بمیرم برای بچه ام الان حسابی گرسنه شده.
وقتی دید با تعجب نگاهش میکنم چادرش را کنار زد و به خیسی دایره مانندی که روی مانتویش افتاده بود اشاره کرد و گفت :
_سینه هام رگ کرده معلومه که مهسا حسابی گرسنشه یک ساعت قبل از اومدن شیرش دادم ، وقتی داشتم می اومدم خواب بود من هم دیگه بیدارش نکردم ، ترسیدم بد خواب بشه .
گفتم :
_حالا پیش کیه ؟
گفت :
_پیش صاحب خونه ام .
با تعجب نگاهش کردم نمیدانم از نگاهم چه برداشتی کرد زیرا گفت :
_صاحب خونه مون آدم خوبیه .
سرم را تکان دادم و با خودم فکر کردم هر چقدر هم صاحبخونه اش خوب باشه ، خودش چه دلی دارد که بچه شیر خوره اش را تنها گذاشته ، برای اینکه حرفی زده باشم گفتم :
_توی مدتی که نیستی بچه ات اذیت نمیکنه ؟
اهی کشید و گفت :
_چرا بعضی وقتها که به ترافیک میخورم و یک کم دیر به خونه میرسم میبینم از گرسنگی داره دست هاش رو میخوره ، خیلی دلم سوخت و با ناراحتی گفتم :
_آخی گناه داره.
سرش را پایین انداخت و با لحن غمگینی گفت :
_من هم مجبورم اگه کار نکنم هر دو مون از گرسنگی میمیریم .
حرفش تاثیر عمیقی در روحم گذاشت ، کنجکاو شده بودم از او بپرسم شوهر دارد یا نه دل به دریا زدم و گفتم :
_شوهرت چی ؟ اون می گذاره کار کنی ؟
خودم فهمیدم چه سئوال ابلهانه ای کرده ام ، اگر نمیگذاشت که او آنجا نبود . در حالی که سر کیسه را به دست میگرفت و آماده حرکت میشد ، گفت :
_شوهر دارم و ندارم ، دارم برای اینکه هنوز اسمش تو شناسنامه ام هست ندارم چون یک سال و نیمه رفته و نمیدونم کدوم گوریه
با این که لحنش تند نبود اما فکر کردم نباید این سئوال رو از او میکردم با خجالت گفتم :
_معذرت میخوام نباید فضولی میکردم.
لبخندی زد و گفت :
_وای نه عزیزم این چه حرفیه میزنی . به خدا از تو ناراحت نشدم . وقتی اسم شوهر اومد چهره اون نامرد جلوی چشمام اومد .
سپس کیسه را بلند کرد و به راه افتاد . من نیز ساک را گرفتم و در حالی که شدیداً متاثر بودم خودم را با گام هایش هماهنگ کردم بعد از طی مسافتی به ایستگاه رسیدیم کیسه را جلوی پایش گذاشت و روی صندلی نشست ، سپس به من نگاه کرد و با لبخندی گفت :
_این همه با هم صحبت کردیم اما هنوز اسم همدیگه رو نمیدونم.
من نیز تازه متوجه این موضوع شدم گفتم :
_اسم من شیوا است.
با محبت نگاهم کرد و گفت :
_اسمتم مثل خودت قشنگه ، اسم من هم میناست.
مینا چقدر گرم و صمیمی به نظر میرسید ، که هر چقدر بیشتر با او صحبت میکردم بیشتر از او خوشم میامد ، علاوه بر چهره گیرا و جذابش خیلی هم فهمیده به نظر میرسید ، از طرز صحبتش متوجه شدم که تحصیل کرده و با معلومات است . این موضوع آنقدر نظرم را جلب کرده بود که طاقت نیاوردم و گفتم :
_بهتون میاد تحصیلات بالایی داشته باشید درست نمیگم ؟
مینا خندید و با لحن شوخی به کیسه اشاره کرد و گفت :
_بهم که نمیاد اما راستش رو بخوای دو سالی توی دانشگاه پرستاری درس خوندم.
با اینکه این موضوع غیر ممکن به نظر نمیرسید اما نفهمیدم چرا آنقدر تعجب کردم . شاید من نیز انتظار نداشتم کسی را ببینم که با داشتن تحصیلات دانشگاهی در تولیدی کار میکند ، متوجه بهتم شد و با خنده گفت :
_دید گفتم بهم نمیاد .
خودم را جمع و جور کردم و صادقانه گفتم :
_چرا بهت میاد اما راستش برام جای تعجب داشت که با سطح تحصیلاتی که شما داری چرا ....
ادامه کلامم را خواند
_توی تولیدی کار میکنم ؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم ، با همان لبخند گفت :
_راستش دیدم این کار با اوضاع و شرایط من سازش بیشتری داره ....
مینا لحظه ای سکوت کرد و بعد ادامه داد :
_و کار تولیدی اگر چه کم اهمیت به نظر میرسه ، اما از خیلی جهات برای آدم بی کس و کاری مثل من خوبه ، حداقلش اینه که دیگه هر روز یک نکبتی به طمع سؤ استفاده از آدم تور پهن نمیکنه.
حرفهایش تلنگری به مغزم زد ، به طوری که خودم متوجه نشدم چطوری با بهت به او خیره شده ام، مینا گفت :
_خیلی تعجب کردی مگه حرف بدی زدم ؟
بخودم آمدم و گفتم :
_راستش نه ، داشتم به این فکر میکردم که چرا زودتر به این فکر نیفتاده بودم ،
_چه فکری ؟
_کار توی تولیدی ؟
_مگه الان کجا کار میکنی ؟
_فعلا که هیچ کجا ، امروز تازه رفته بودم برای مصاحبه.
_کجا ؟
_یک شرکت خصوصی.
_چطور بود ؟
_فکر کنم خیلی خراب کردم .
لبخند معنی داری زد و گفت :
_اولین تجربته ؟
_نه قبلا هم یک جای دیگه کار میکردم .
_خب چی شد که از اونجا اومدی بیرون ؟
نمیدانستم چه بگویم ، چهره ملکی جلوی چشمانم ظاهر شد و تمام خاطرات تلخی که از آخرین روز کارم داشته مانند فیلم تندی از جلوی چشمانم گذشت ، تلخی آن خاطرات مثل زهر در مزاقم پخش شد به طوری که چهره ام درهم رفت . تا جایی که خودم را میشناختم میدانستم کسی نیستم که به راحتی زبان درد و دل باز کنیم اما نمیدانم در وجود این زن که تازه یک ساعت هم نمیشد با او آشنا شده بودم چه دیده بودم که احساس میکردم میتوانم با او راحت باشم و از راز سر نگشوده ای که جز خودم و خدا هیچ کس از آن آگاهی نداشت ، صحبت کنم . مینا وقتی سکوتم را دید گفت :
_اصلاً ولش کن بهتره حرف دیگه بزنیم .
از اینکه مبادا تصور کند نمیخواهم در این مورد حرف بزنم با عجله گفتم :
_نه نه یک وقت فکر نکنی نمیخوام در موردش حرف بزنم اماراستش خاطره آخرین روز کارم توی شرکت که قبلا اونجا کار میکردم برام آنقدر تلخ و ناگواره که هر وقت در موردش فکر میکنم عصبی میشم .
مینا نفس بلندی کشید و چشمانش را تنگ کرد و گفت :
_اره ... نمیخواد چیزی بگی تا آخرش رو خوندم. ناراحت نباش برای من هم از این برنامه ها پیش اومده ، نه یک بار بلکه چند بار .
سپس سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت . حدس میزدم او نیز به یاد خاطرات تلخش افتاده ، راستش از اینکه کسی را همدرد خودم پیدا کرده بودم احساس آرامش میکردم ، تا زمانی که اتوبوس از راه نرسیده بود هر دو در افکار خود غرق بودیم با آمدم اتوبوس بهارستان هر دو سوار شدیم . چند ایستگاه را که پشت سر گذاشتم مینا گفت :
_شیوا امروز یکی از روزهای خوب من بود که با تو آشنا شدم .
از ته قلب گفتم :
_برام من هم همین طور بود .
مینا کاغذ و خودکاری از کیفش در آورد و شماره تلفنی را روی آن نوشت و آن را به طرف من گرفت و گفت :
_این شماره تلفن صاحب خونه منه . اگر وقت کردی بهم زنگ بزن خوشحال میشم گاهی صدات رو بشنوم، راستی تا یادم نرفته بگم فکراتم بکن اگر خواستی توی تولیدی کار کنی به من بگو با صاحب کارم صحبت کنیم بیائ توی همین تولیدی که من ازش کار میگیرم مشغول بشی .
با ناباوری گفتم :
_جدی میگی ؟
_دروغم چیه ؟ کار خوب و بی دردسریه ، صاحب کارم هم آدم خیلی نازنینهٔ ، واقعا یک انسان واقعی . من دو سال قبل از به دنیا آمدن مهسا اونجا کار میکردم ، بعد از اینکه دخترم به دنیا اومد دیگه نمیتونستم هر روز بیام و برم ، بنده خدا آقا رحیم خودش پیشنهاد کرد کار ببرم خونه.
گفتم :
_ولی من هیچ کاری بلد نیستم ، یعنی تا حالا توی تولیدی کار نکردم .
_کاری نداره ، زود یاد میگیری ، من هم از اولش چیزی بلد نبودم.
حرفهایش چنان امیدوارم کرده بود که همان لحظه تصمیمم را گرفتم و گفتم :
_پس اگر زحمتی برات نیست با صاحب کارت صحبت کن .
سرش را تکان داد و گفت :
_چه زحمتی باشه ، همین الان که رفتم سفارشت رو میکنیم.
بعد مثل اینکه چیزی به یادش آمده باشد گفت :
_اگه الان کاری نداری میتونی خودتم با من بیائ هم محیط رو ببینی هم حضوری معرفی ات کنم .
با تعجب گفتم :
_همین امروز ؟
سرش را به نشانه مثبت تکان داد :
_چرا که نه ، اگه وقتش رو داشته باشی الان بهترین موقعیته.
گفتم :
_اگر کسی رو نخواستند چی ؟
_نگران نباش ، حتما میخوان ، از این بابت مطمئن هستم ، چون الان شب عیده سرشون حسابی شلوغه.
سپس نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت :
_اگه میخوای بیایی باید همین ایستگاه پیاده بشیم .
کمی فکر کردم و نتیجه این شد که در ایستگاه به همراه مینا از اتوبوس پیاده شدم . جلوی یک باجه تلفن از او خواستم کمی صبر کند تا من به خانواده ام اطلاع دهم که کمی دیر تر به خانه میروم . عزیز میخواست بداند علت تاخیرم چیست ، چون وقت زیادی نداشتم به او گفتم بعد از برگشتنم همه چیز را برایش تعریف میکنم . بعد از اینکه خیالم از بابت منزل راحت شد با مینا همراه شدم . در حالی که هنوز در این فکر بودم که آیا کار درستی میکنم یا نه . بعد از طی مسافتی وارد یک خیابان فرعی شدیم و پنجاه متری پایین تر داخل کوچه ای شش متری شدیم که مینا به انتهای کوچه و در کرم رنگی اشاره کرد و گفت :
_اوناهاش ، اونجاست.
با کنجکاوی به جایی که مینا اشاره کرده بود ، نگاه میکردم تابلویی سر در آنجا بود که رویش نوشته بود " تولیدی پوشاک تهران " در حالی که ساک مینا دستم بود پشت او حرکت کردم و با احتیاط از هفت ، هشت پله بلند پایین رفتم سمت چپ پله ها اتاقکی شیشه ای قرار داشت ، داخل اتاقک پیرمردی پشت میز نشسته بود و مشغول مطلع کتابی قطور بود . مینا که جلو تر از من حرکت میکرد به طرفم برگشت و آهسته گفت :
_آقا رحیم اینه ، مرد خوبیه یک انسان واقعیه ...
سرم را تکان دادم و به آقا رحیم خیره شدم ، نه تیپ آنچنانی داشت و نه دفتر زرق و برق و تجملاتی را با خود یدک میکشید ، تا موقعی که مینا در اتاق را نزد متوجه ما نشده بود و همچنان مشغول مطالعه بود . با ضربه ای که مینا به در زد سرش را بلند کرد و بعد از جا به جا کردن عینکش گفت :
_ببفرمأید
وقتی مینا داخل شد تازه او را شناخت و از جایش بلند شد ، هر دو با هم سلام کردیم و او بعد از پاسخ سلاممان مشغول احوالپرسی با مینا شد . به نظر مرد موقر و آرامی میرسید ، لحن گرم کلامش مانند پدری بود که حال فرزندش را میپرسید . شاید همین باعث شد که احساس دلگرمی کنم . آقا رحیم بعد از پرسیدن حال دختر مینا به من نگاه کرد و گفت :
_شما چطوری دخترم ؟
آن قدر هول شدم که بار دیگر سلام کردم ، او بدون اینکه تعجب کند به گرمی پاسخم را داد . مینا مرا به عنوان یکی از بهترین دوستانش به آقا رحیم معرفی کرد و گفت :
_با اجازه شما من به دوستم گفتم که ممکن است نیاز به کسی برای کارگاه داشته باشید
آقا رحیم بار دیگر به من نگاه کرد و گفت :
_دخترم کار بلدی ؟
مانده بودم چه جوابش را بدهم که مینا پیشدستی کرد و گفت :
_آقا رحیم دوست من تجربه زیادی نداره ، اما خیلی باهوش و با استعداده ، مطمئن باشید ظرف یکی دو روز کار رو یاد میگیره . من حاضرم خودم بالای سرش وایسم راهش بندازم .
سپس خندید و اضافه کرد :
_در ضمن خودم هم ضمانتش رو میکنم.
آقا رحیم که با لبخند به او نگاه میکرد گفت :
_باشه قبوله همین که شما ضمانتش رو میکنید کافیه.
از اینکه به آن سرعت قبولم کرده بود احساس ترس و دلهره عجیبی داشتم ، گویی هنوز به خودم اطمینان نداشتم و فکر میکردم شاید نتوانم از پس این کار بر بیایم ، بعد از صحبت های مقدماتی آقا رحیم رو به من کرد و گفت :
_خدا شاهده من مینا خانم رو درست مثل دخترم دوست دارم . ان شا الله شما هم بتونید به سلامتی اینجا کار کنید و موفق باشید.
تشکر کردم و بالاتکلیف به مینا نگاه کردم ، آقا رحیم رو به مینا کرد و گفت :
_مینا خانم شما خودت زحمت بکش کارگاه رو نشون دوستت بده ببین کجا راحته کار کنه .
سپس رو به من کرد و گفت :
_شما هم اینجا رو خونه خودت بدون ، من رو هم مثل پدرت حساب کن .
سپس از جا بلند شد تا ما را بدرقه کند . من و مینا نیز از جایمان بلند شدیم ، همان طور که منتظر بودم مینا صحبتش را تمام کند چشمم به کتابی که جلوی آقا رحیم بود افتاد و دیدم روی جلد آن نوشته گلستان سعدی با خودم فکر کردم کسی که کتاب سعدی مطلع میکند بدون شک آدم خوبی است ، با این حال هنوز در شک و دو دلی سر میکردم . مینا بعد از تحویل دادن کارهایش به آقا رحیم مرا با خود به کارگاه که درست پشت اتاقت شیشه ای قرار داشت برد.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
13-05-1391 12:39 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان