جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1 - صفحه 6 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
زمان کنونی: 19-09-1395،09:23 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 114
بازدید: 4714

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
ارسال: #51
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در اين ابيات منظور از دو امين ابوبكر و عمرند.
عبدالله بن خالد بن اسيد از او صلة و پاداش خواست و عثمان چهارصد هزار درهم به او بخشيد. حكم بن ابى العاص را كه پيامبر (ص ) از مدينه تبعيد فرموده بود و عمر و ابوبكر هم او را بر نگردانده بودند و به مدينه برگرداند و صد هزار درهم به او جايزه داد.
پيامبر (ص ) جايى در بازار مدينه را كه به مهزور (171) معروف بود وقف بر مسلمانان فرموده بود. عثمان آنرا به حارث بن حكم ، برادر مروان بخشيد. همچنين فدك (172) را كه فاطمه (ع ) پس از رحلت پدرش ، كه درودهاى خدا بر او باد، گاه به قاعده ميراث و گاه به عنوان بخشش ، مطالبه كرده بود و به او نداده بودند از اموال خالصه مروان قرار داد.
چرا گاههاى اطراف مدينه را براى چهارپايان همه مسلمانان ممنوع كرد مگر براى بنى اميه . به عبدالله بن ابى سرح تمام غنايمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا، يعنى از طرابلس غرب تا طنجه ، براى عثمان نصيب فرموده بود بخشيد، بدون اينكه هيچكس از مسلمانان را در آن شريك قرار دهد.
به ابو سفيان بن حرب در همان روز كه براى مروان صد هزار درهم از بيت المال بخشيده بود دويست هزار درهم بخشيد و او دختر خويش ام ابان را به همسرى عثمان داده بود. در اين هنگام زيدبن ارقم (173) كه سرپرست خزانه و بيت المال بود كليدهاى آنرا آورد و برابر عثمان نهاد و شروع به گريستن كرد. عثمان گفت : از اينكه رعايت پيوند خويشاوندى را كرده ام گريه مى كنى ؟ گفت : نه ، كه گمان مى كنم اين اموال را به عوض آنچه به روزگار پيامبر (ص ) در راه خدا انفاق كرده اى بر مى دارى . به خدا سوگند اگر به مروان صد درهم مى دادى بسيار بود. عثمان گفت : اى پسر ارقم كليدها را همين جا بگذار كه ما به زودى كس ديگرى غير از تو پيدا خواهيم كرد.
ابوموسى اشعرى هم براى او اموال فراوانى از عراق آورد كه تمام آنرا ميان بنى اميه تقسيم كرد. عثمان دختر خود عايشه را به همسرى حارث بن حكم در آورد و صد هزار درهم از بيت المال به او داد و اين پس از آن بود كه زيدبن ارقم را از خزانه دارى بر كنار كرده بود.
عثمان افزون بر اين كارها اعمال ديگرى هم انجام داد كه مسلمانان بر او عيب گرفتند، مانند تبعيد ابوذر كه خدايش رحمت كناد به ربذه و زدن عبدالله بن مسعود تا آنجا كه دنده هايش شكست ؛ و براى خود پرده داران برگزيد و از روش عمر در اقامه و اجراى حدود و رد مظالم و جلوگيرى از دست يازى ستمگران و انتصاب كارگزاران و عمال منطبق با مصلحت رعيت خود دارى كرد و از آن راه برگشت و اين امور منتهى به اين مساله شد كه نامه يى از او خطاب به معاويه بدست آوردند كه در آن نامه به معاويه دستور داده بود گروهى از مسلمانان را بكشد، و گروه بسيارى از مردم مدينه همراه گروهى ، كه از مصر براى بر شمردن بدعتهاى او آمده بودند، جمع شدند و او را كشتند.
ياران معتزلى ما در مورد اين مطاعن عثمان پاسخهاى مشهورى داده اند كه در كتابهاى ايشان مذكور است و آنچه ما مى گوييم اين است كه هر چند كارهاى عثمان بدعت بود ولى به آن اندازه نرسيده بود كه ريختن خونش ‍ روا باشد، بلكه بر آن قوم واجب بود هنگامى كه او را شايسته خلافت نمى دانند او را از آن بركنار و خلع كنند و در كشتن او شتاب نكنند. و اميرالمومنين على عليه السلام پاك و منزه ترين افراد از خون اوست و خودش در بسيارى از كلمات خويش به اين موضوع تصريح فرموده است و از جمله گفته است : به خدا سوگند من عثمان را نكشتم و بر قتل او هم تشويق نكرده ام و كسى را بر آن وا نداشتم . و همينگونه است و راست فرموده است . درودهاى خدا بر او باد
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:35 ب.ظ
 
ارسال: #52
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
چند نكته ديگر
منظور از ناكثين در اين خطبه افرادى هستند كه در جنگ جمل شركت كردند و منظور از قاسطين آنانى هستند كه در جنگ صفين شركت كرده اند و پيامبر (ص ) آنان را قاسطين نام نهاده اند و مقصود از مارقين كسانى هستند كه در جنگ نهروان شركت كردند. اينكه ما گفتيم پيامبر (ص ) آنان را قاسطين نام اين گفتار پيامبر (ص ) است كه به على (ع ) گفته است : به زودى پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد (174) و اين خبر از دلايل و معجزات نبوت پيامبر (ص ) است ، زيرا به طور صريح ، اخبار دادن به غيبت است و هيچگونه دروغ و خطايى در آن راه ندارد و نمى توان آنرا مانند برخى از اخبار مجمل دانست و پيشگويى و سخن پيامبر (ص ) كاملا و به راستى واقع شده است . در مورد خوارج هم تعبير مارقين شده و فرموده است : آنان از دين خارج مى شوند همانگونه كه تير از كمان ، . ناكثين هم از اين روى كه بيعت خود را شكستند به اين نام معروف شدند و اميرالمومنين على (ع ) هنگامى كه آنان بيعت مى كردند اين آيه را تلاوت مى كرد: و هر كس نقض بيعت كند همانا بر خود ستم كرده است . (175)
اما شركت كنندگان در جنگ صفين كه در نظر و به عقيده اصحاب ما كه خدايشان رحمت كناد هنگى جاودانه در آتشند زيرا فاسق و تبهكارند و اين گفتار خداوند كه فرموده است : اما ستمكاران ما هميمه آتش جهنم گرديدند. (176)
در مورد سخن ابن عباس كه مى گفته است : از اينكه سخن اميرالمومنين على عليه السلام ناتمام مانده است تاءسف مى خورم ...، شيخ و استادم ابوالخير مصدق بن شبيب واسطى (177) در سال ششصد و سه هجرى براى من نقل كرد كه اين خطبه را نزد ابو محمد عبدالله بن احمد معروف به ابن خشاب (178) خواندم و چون به اين سخن ابن عباس رسيدم ، ابن خشاب گفتن اگر من مى بودم و مى شنيدم ابن عباس چنين مى گويد، به او مى گفتم : آيا در دل پسر عمويت چيزى هم باقى مانده كه نگفته باشد كه چنين تاءسف مى خورى ؟ و به خدا سوگند او كه از كسى فرو گذارى نكرده و هر چه در دل داشته گفته است و فقط حرمت پيامبر (ص ) را در اين خطبه نگه داشته است .
مصدق مى گويد: ابن خشاب مردى شوخ طبع بود به او گفتم : يعنى مى گويى اين خطبه مجعول و ساختگى است ؟ گفت : به خدا قسم هرگز و من به يقين و وضوح مى دانم كه اين گفتار على (ع ) است ، همانگونه كه مى دانم تو مصدق پسر شبيبى . گفتم : بسيارى از مردم مى گويند اين خطبه از كلام خود سيد رضى است كه خدايش رحمت كناد. گفت : اين سخن و اين اسلوب و سبك چطور ممكن است از سيد رضى و غير او باشد؟ ما به رسائل سيد رضى آشناييم ، طريقه و هنر او را هم در نثر مى شناسيم و با همه ارزشى كه دارد در قبال اين كلام ارزشى ندارد، نه سركه است و نه شراب ابن خشاب سپس گفت : به خدا سوگند من اين خطبه را در كتابهايى ديده ام كه دويست سال پيش از تولد سيد رضى تاءليف شده است و آنرا با خطهايى كه نويسندگانش را مى شناسم و همگان از علما و اهل ادب هستند ديده ام و آنان پيش از آنكه نقيب ابو احمد پدر سيد رضى متولد شود مى زيسته اند.
من ابن ابى الحديد مى گويم : بسيارى از اين خطبه را در كتابهاى شيخ خود ابوالقاسم بلخى (179) كه پيشواى معتزله بغداد است و به روزگار مقتدر عباسى يعنى مدتها پيش از آنكه سيد رضى متولد شود ديده ام . همچنين مقدار بسيارى از اين خطبه را در كتاب ابو جعفر بن قبة كه يكى از متكلمان بزرگ اماميه است (180) ديده ام . اين كتاب او معروف به كتاب الانصاف است اين ابو جعفر بن قبة از شاگردان شيخ ابوالقاسم بلخى است و در همان عصر و پيش ‍ از آنكه سيد رضى متولد درگذشته است .
(5): سخن على عليه السلام پس از رحلت رسول خدا (ص ) و هنگامى كه عباس عموىپيامبر (ص ) و ابوسفيان بن حرب با آن حضرت گفتگو و پيشنهاد بيعت كردند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:36 ب.ظ
 
ارسال: #53
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
اختلاف راءى در خلافت پس از رحلت پيامبر (ص )
هنگامى كه پيامبر (ص ) رحلت فرمود و على عليه السلام به غسل و دفن آن حضرت مشغول بود با ابوبكر به خلافت بيعت شد. در اين هنگام زبير و ابوسفيان و گروهى از مهاجران با عباس و على (ع ) براى تبادل نظر و گفتگو خلوت كردند. آنان سخنانى گفتند كه لازمه آن تهييج مردم و قيام بود. عباس ، كه خدايش از او خشنود باد، گفت : سخنان شما را شنيديم و چنين نيست كه به سبب اندك بودن ياران خود از شما يارى بخواهيم و چنين هم نيست كه به سبب بدگمانى آراى شما را رها كنيم ما را مهلت دهيد تا بينديشيم ؛ اگر براى ما راه بيرون شدن از گناه فراهم شد، حق ميان ما و ايشان بانگ بر خواهد داشت ، بانگى چون زمين سخت و دشوار؛ و در آن صورت دستهايى را براى رسيدن به مجد و بزرگى فرا خواهيم گشود كه تا رسيدن به هدف آنها را جمع نخواهيم كرد، و اگر چنان باشد كه به گناه درافتيم خوددارى خواهيم كرد و اين خوددارى هم به سبب كمى شمار و كمى قدرت نخواهد بود. به خدا سوگند اگر نه اين است كه اسلام مانع از هر گونه غافلگيرى است ، چنان سنگهاى بزرگ را بر هم فرو مى ريختم كه صداى برخورد و ريزش آن از جايگاههاى بلند به گوش رسد.
در اين هنگام على (ع ) كه جامه بر خود پيچيده بود، آنرا گشود و چنين فرمود: صبر اصل بردبارى است و پرهيزگارى دين است و محمد (ص ) حجت است و راه راه راست و مستقيم است ؛ اى مردم امواج فتنه ها را با كشتيهاى نجات بشكافيد... تا آخر خطبه ، سپس برخاست و به خانه خويش ‍ رفت و مردم پراكنده شدند. براء بن عازب (181) مى گويد: همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود، ترسيدم كه قريش با همدستى يكديگر خلافت را از آنان بربايند، و نوعى نگرانى اشخاص ‍ شتابزده در خود احساس مى كردم و در اندرون و دل خويش اندوهى بزرگ از مرگ رسول خدا داشتم . در آن هنگام پيش بنى هاشم كه درون حجره و كنار جسد مطهر بودند آمد و شد مى كردم و چهره سران قريش را هم زير نظر داشتم . در همين حال متوجه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند، و كسى گفت : آنان در سقيفه بنى ساعده اند و كس ديگرى گفت : با ابوبكر بيعت شد، چيزى نگذشت كه ديدم همراه عمر و ابو عبيدة و گروهى از اصحاب سقيفه كه ازارهاى صنعانى بر تن داشتند آمدند و آنان بر هيچكس نمى گذشتند مگر اينكه او را مى گرفتند و دستش را مى كشيدند و بر دست ابوبكر مى نهادند كه بيعت كند و نسبت به همگان چه مى خواستند و چه نمى خواستند چنين مى كردند. عقل از سرم پريد و دوان دوان بيرون آمدم و خود را به بنى هاشم و بر در خانه رساندم . در بسته بود، محكم به آن كوفتم و گفتم : مردم با ابوبكر بن ابى قحافه بيعت كردند. عباس خطاب به ديگران گفت : تا پايان روزگار خاك نثارتان باد. همانا من به شما فرمان دادم كه چكار كنيد و شما از دستور من سرپيچى كرديد. من به فكر چاره افتادم و اندوه درون را فرو خوردم ، و شبانه مقداد و سلمان و ابوذر و عبادة بن صامت و ابوالهيثم بن التيهان و حذيفه و عمار را ديدم ، و آنان مى خواستند خلافت را به شورايى مركب از مهاجران برگردانند.
اين خبر به ابوبكر و عمر رسيد، آن دو به ابو عبيدة بن جراح و مغيرة بن شعبه پيام فرستادند و پرسيدند: راءى و چاره چيست ؟ مغيره گفت : راى درست اين است كه هر چه زودتر عباس را ببينيد و براى او و فرزندانش در اين كار بهره يى قرار دهيد، تا به اين ترتيب آنان از هوادارى على بن ابى طالب دست بردارند.
ابوبكر و عمر و مغيره حركت كردند و شبانه ، در شب دوم رحلت پيامبر (ص ) به خانه عباس رفتند. ابوبكر نخست حمد و ثناى خداوند را بر زبان آورد و سپس چنين گفت :
همانا خداوند محمد (ص ) را براى شما به پيامبرى مبعوث فرمود و او را ولى مومنان قرار داد و خداوند بر آنان منت نهاد و پيامبر ميان ايشان بود تا آنگاه كه خداوند براى محمد آنچه را در پيشگاه خود بود برگزيد و كارهاى مردم را به مردم واگذاشت تا آنكه با اتفاق و بدون اختلافى كسى را براى برگزينند. آنان مرا به عنوان حاكم بر خود و رعايت كننده امور خويش ‍ برگزيدند و من هم آنرا بر عهده گرفتم ، و به يارى و عنايت خداوند در اين مورد از هيچگونه سستى و سرگردانى نگران نيستم و بيمى هم ندارم و فقط از خداوند توفيق عمل مى جويم بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم ، ولى به من خبر مى رسد كه برخى در اين موضوع بر خلاف عموم مسلمانان سخن مى گويند و شما را پناهگاه خود و دستاويز خويش قرار مى دهند و شما حصار استوار و مايه اتكاى آنانيد. اكنون مناسب است كه شما در بيعتى در آييد كه مردم در آمده اند يا آنكه آنان را از انحراف برگردانيد، و ما اينك به حضور تو آمده ايم و مى خواهيم براى تو در اين كار بهره و نصيبى قرار دهيم و براى فرزندانت پس از تو نيز بهره يى قرار دهيم ، زيرا تو عموى پيامبرى و مردم قدر و منزلت تو و خاندانت را مى شناسند و با وجود اين در مورد خلافت از شما و تمام افراد بنى هاشم عدول كرده اند و اين موضوع مسلم است كه پيامبر (ص ) از ما و شماست .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:36 ب.ظ
 
ارسال: #54
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
طلحه و زبير و نسب آن دو
ابو محمد طلحة بن عبيدالله بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تبم بن مرة ، پدرش پسر عموى ابوبكر و مادرش صعبة ، دختر حضرمى است (184) و پيش از آنكه همسر عبيدالله شود همسر ابوسفيان صخربن حرب بوده است . ابوسفيان او را طلاق داد، ولى دلش همچنان در پى او بود و درباره اش شعرى سرود كه مطلع آن چنين است : من و صعبه هر چند آنچنان كه مى بينم از يكديگر دوريم ، ولى وداد و دوستى ما وداد نزديك است .
اين بيعت همراه ابيات مشهور ديگرى است . و طلحة يكى از آن ده تنى است كه براى او گواهى و مژده به بهشت رفتن داده شده است و يكى از اصحاب شورى است و او را در جنگ احد در دفاع از پيامبر (ص ) اثرى بزرگ است و يكى از انگشتهايش شل شد و او دست خود را سپر رسول خدا در برابر شمشير كافران قرار داد و پيامبر فرمودند: امروز طلحه كارى كرد كه بهشت براى او واجب شد. (185)
زبير، ابوعبدالله زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبدالعزى بن قصى است . مادرش صفية دختر عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف ، عمه رسول خدا (ص ) است . او هم يكى از آن ده تنى است كه مژده به بهشت داده شده اند و يكى از شش تن اعضاى شورى است و از كسانى است كه در جنگ احد همراه پيامبر پايدارى كرد و بسيار زحمت كشيد و پيامبر (ص ) فرموده اند: براى هر پيامبر حوارى است و حوارى من زبير است . و حوارى يعنى ويژگان و دوستان مخصوص هر كس . (186)
بيرون آمدن طارق بن شهاب براى استقبال از على (ع )
طارق بن شهاب احمسى براى استقبال از على (ع )، كه به تعقيب عايشه و اصحاب او به ربذه آمده بود، آمد. طارق (187) از شيعيان و اصحاب على عليه السلام است . طارق مى گويد پيش از آنكه على (ع ) را ببينم پرسيدم : چه چيز موجب آمدن او شده است ؟ گفته شد: طلحه و زبير و عايشه با او مخالفت كرده و به بصره رفته اند. با خود گفتم : اين جنگ خواهد بود!آيا من بايد با ام المومنين و حوارى رسول خدا جنگ كنم ؟ اين كارى بس بزرگ است ، آنگاه با خود گفتم : آيا على را كه نخستين مومنان است كه به خدا ايمان آورده و پسر عموى پيامبر و وصى اوست رها كنم ؟ اين كه گناه بزرگترى است ! پيش ‍ على (ع ) آمدم و سلام دادم و كنارش نشستم . ايشان موضوع خود و آن قوم را براى من بازگو فرمود و آنگاه با ما نماز ظهر گزارد، و چون از گزاردن نافله خويش آسوده شد، حسن پسرش پيش او آمد و گريست . على (ع ) پرسيد: ترا چه شده است ؟ گفت : از اين مى گريم كه فردا شما كشته مى شوى و هيچ يار و ياورى براى شما نيست ؛ من از شما مكرر تقاضا و خواهش كردم و مخالفت كرديد. على (ع ) فرمود: همواره مانند كنيز زارى مى كنى . چه چيزى را خواسته و گفته اى كه من با تو مخالفت كرده ام ؟ گفت : هنگامى كه مردم عثمان را محاصره كردند، از شما استدعا كردم گوشه گيرى كنيد و گفتم مردم پس از اينكه عثمان را بكشند هر كجا باشى به جستجوى تو بر مى آيند تا با تو بيعت كنند كه چنان نكردى . پس از كشته شدن عثمان پيشنهاد كردم با بيعت موافقت نكنى تا همه مردم بر آن كار هماهنگ شوند و نمايندگان قبايل عرب به حضورت بيايند، نپذيرفتى ، (188) و چون اين قوم با تو مخالفت كردند، تقاضا كردم از مدينه بيرون نيايى و ايشان را به حال خود رها كنى ، اگر مردم و امت بر تو جمع شدند چه بهتر، وگرنه بايد به تقاضاى خدا راضى شوى . در اين هنگام على عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود.
طارق بن شهاب هر گاه اين داستان را نقل مى كرد و مى گريست .
(8)(189): اين خطبه با جمله يزعم انه قد بايع بيده ... (چنين مى پندارد كه فقط با دست خود بيعت كرده است ) شروع مى شود.
زبير همواره مى گفته است (190): من فقط با دست خود بيعت كردم و با دل خوش بيعت نكردم . گاهى هم مى گفت : او را مجبور به بيعت كرده اند. گاهى هم مى گفته است كه توريه كرده است و با نيت ديگرى بيعت كرده است ، و بهانه هايى طرح مى كرد كه با ظاهر عمل او مطابق نبود. على عليه السلام گفت : اين سخن او ضمن اقرار به بيعت ادعاى چيز ديگرى است كه براى آن نه دليلى دارد و نه مى تواند برهانى بياورد، بنابراين او يا بايد دليل بر بطلان و فساد بيعت ظاهرى خود بياورد و ثابت كند كه آن بيعت بر گردنش نيست يا آنكه به طاعت و فرمانبردارى برگردد.
على عليه السلام روزى كه زبير با او بيعت كرد فرمود: بيم آن دارم كه بر من مكر كنى و بيعت مرا بشكنى . گفت : مترس كه اين كار هرگز از ناحيه من صورت نخواهد گرفت . على (ع ) فرمود: در اين مورد خداوند كفيل و گواه باشد. گفت : آرى ، براى تو بر عهده من است و خداوند كفيل و گواه خواهد بود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:37 ب.ظ
 
ارسال: #55
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
كار طلحه و زبير با على بن ابى طالب پس از بيعت آن دو با او
چون با على عليه السلام به خلافت بيعت شد براى او معاويه چنين نوشت : اما بعد، همانا مردم عثمان را بدون اينكه با من مشورت كنند كشتند و پس از آنكه اجتماع و با يكديگر مشورت كردند با من بيعت كردند. اكنون چون اين نامه من به دست تو رسيد خود براى من بيعت كن و از ديگران بيعت بگير و اشراف اهل شام را كه پيش تو هستند پيش من بفرست .
چون فرستاده على (ع ) پيش معاويه رسيد و نامه را خواند نامه يى براى زبيربن عوام نوشت و همراه مردى از قبيله عميس براى او فرستاد و متن آن نامه چنين است : بسم الله الرحمان الرحيم . براى زبير بن عوام بنده خدا و امير مومنان ، از معاوية بن ابى سفيان :
سلام بر تو باد و بعد، من از مردم شام براى تو تقاضاى بيعت كردم ، پذيرفتند و بر آن كار هجوم آوردند همانگونه كه سپاهيان هجوم مى آورند. هر چه زودتر خود را به كوفه و بصره برسان و مبادا پسر ابى طالب بر تو در رسيدن به بصره و كوفه پيشى بگيرد كه پس از تصرف آن دو شهر چيزى باقى نخواهد بود. براى طلحة بن عبيدالله هم بيعت گرفته ام كه پس از تو خليفه باشد. اكنون شما دو تن آشكارا مطالبه خون عثمان كنيد و مردم را بر اين كار فرا خوانيد و كوشش كنيد و دامن همت به كمر زنيد، خدايتان پيروز و دشمنان شما را زبون فرمايد. (191)
و چون اين نامه به دست زبير رسيد خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه كرد و نامه را براى او خواند و آن دو شك و ترديد نكردند كه معاويه خير خواه آن دو است و در اين هنگام بر مخالفت با على (ع ) متحد شدند.
زبير و طلحه چند روز پس از بيعت با على عليه السلام به حضورش آمدند و گفتند: اى اميرالمومنين ؛ خودت به خوبى ديده اى كه در تمام مدت حكومت عثمان نسبت به ما چه جفا و ستمى معمول شد و راءى عثمان هم متوجه بنى اميه بود، و خداوند خلافت را پس از او به تو ارزانى فرمود؛ ما را به حكومت برخى از سرزمينها و يا به كارى از كارهاى خود بگمار. على (ع ) به آن دو گفت : اينك به آنچه خداوند براى شما قسمت فرموده است راضى باشيد تا در اين باره بينديشم و بدانيد كه من هيچيك از ياران خود را در امانت خويش شريك و سهيم نمى كنم مگر اينكه به دين و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم . آن دو در حالى كه نااميد شده بودند از پيش على (ع ) برگشتند و سپس از او اجازه خواستند كه به عمره بروند. (192)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:37 ب.ظ
 
ارسال: #56
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
طلحه و زبير از على عليه السلام خواستند كه آن دو را به حكومت بصره و كوفه بگمارد. فرمود: باشد تا در اين كار بنگرم . سپس در اين مورد از مغيرة بن شعبه نظر خواهى كرد. گفت : چنين مصلحت مى بينم كه آن دو را تا هنگامى كه خلافت براى تو استوار شود و وضع مردم روشن گردد به حكومت بگارى . على عليه السلام در اين مورد با ابن عباس خلوت و مشورت كرد و از او پرسيد: تو چه مصلحت مى بينى ؟ گفت : اى اميرالمومنين !كوفه و بصره سرچشمه خلافت است و گنجينه هاى مردان آنجاست . موقعيت و منزلت طلحه و زبير هم در اسلام چنان است كه مى دانى . اگر آن دو را بر آن دو شهر والى گردانى از آنان در امان نيستم كه كارى پيش نياورند و على (ع ) به راءى و نظر ابن عباس رفتار كرد. پيش از آن هم على (ع ) با مغيره درباره معاويه مشورت فرموده و مغيره گفته بود: چنان مصلحت مى بينم كه اكنون او را همچنان بر حكومت شام مستقر دارى و فرمانش را براى او بفرستى تا آنكه هياهوى مردم فرو نشيند، سپس ‍ مى توانى درباره او راءى خود را عمل كنى ؛ و على (ع ) در آن مورد هم به نظر او رفتار نفرمود. مغيرة پس از آن مى گفت : به خدا سوگند پيش از اين براى على خيرخواهى نكرده بودم و از اين پس هم تا زنده باشم برايش ‍ خيرخواهى نخواهم كرد.
زبير و طلحه به حضور على عليه السلام آمدند و از او اجازه خواستند كه به عمره بروند. فرمود: قصد عمره نداريد. آنان براى او سوگند خوردند كه قصدى جز عمره گزاردن ندارند. باز به ايشان فرمود: آهنگ عمره نداريد بلكه قصد خدعه و شكستن بيعت داريد. آن دو به خدا سوگند خوردند كه قصدشان مخالفت با على و شكستن بيعت نيست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند. على (ع ) فرمود: دوباره با من تجديد بيعت كنيد، و آنان با سوگندهاى استوار و ميثاقهاى مؤ كد تجديد بيعت كردند و امام به آن دو اجازه فرمود، و همينكه آن دو از حضورش بيرون رفتند، به كسانى كه حاضر بودند گفت : به خدا سوگند آن دو را نخواهيد ديد مگر در فتنه و جنگى كه هر دو در آن كشته خواهند شد. گفتند: اى اميرالمومنين ، دستور فرماى آن دو را پيش تو برگردانند. گفت : تا خداوند قضاى حتمى را كه مقدر فرموده اجراء كند. (193) و چون زبير و طلحه از مدينه به مكه رفتند، هيچكس را نمى ديدند مگر آنكه مى گفتند: بيعتى از على بر گردن ما نيست و ما با زور و اجبار با او بيعت كرديم ؛ و چون اين سخن آنان به اطلاع على (ع ) رسيد، فرمود: خداوند آنان را و خانه هايشان را از رحمت خود دور بدارد، و همانا به خدا سوگند به خوبى مى دانم كه خود را به بدترين وضع به كشتن مى دهند و بر هر كسى هم كه وارد شوند بدترين روز را برايش به ارمغان مى برند و به خدا سوگند كه آهنگ عمره ندارند. آنان به دو چهره تبهكار پيش من آمدند و با دو چهره كه از آن مكرر و شكستن بيعت آشكار بود برگشتند و به خدا سوگند از اين پس آن دو با من برخورد و ديدار نمى كنند مگر در لشكرى انبوه و خشن و در آن خود را به كشتن مى دهند؛ از رحمت خدا بدور باشند.
ابو مخنف در كتاب الجمل خويش مى گويد: چون زبير و طلحه همراه عايشه از مكه به قصد بصره بيرون آمدند، اميرالمومنين على (ع ) خطبه يى ايراد فرمود و ضمن آن چنين گفت : همانا عايشه به بصره حركت كرد و طلحه و زبير هم همراه اويند. هر يك از آن دو چنين مى پندارد كه حكومت فقط از اوست نه از دوستش . اما طلحه پسر عموى عايشه است (194) و زبير شوهر خواهر اوست ، به خدا سوگند بر فرض كه به خواسته خود برسند، كه هرگز نخواهند رسيد، پس از نزاع و ستيز بسيار سخت كه با يكديگر خواهند كرد، يكى از ايشان گردن ديگرى را خواهد زد. به خدا سوگند اين زن كه بر شتر سرخ موى سوار است هيچ گردنه يى را نمى پيمايد و گرهى نمى گشايد مگر در معصيت و خشم خداوند، تا آنكه خويشتن و همراهانش را به آبشخورهاى نابودى در آورد. آرى ، به خدا سوگند يك سوم از لشكر آنان كشته خواهد شد و يك سوم ايشان خواهند گريخت و يك سوم ايشان توبه خواهند كرد و او همان زنى است كه سگهاى منطقه حواءب بر او پارس ‍ مى كنند و همانا كه طلحه و زبير هر دو مى دانند كه خطا كارند و اشتباه مى كنند و چه بسا عالمى را كه جهل او مى كشدش و دانش او همراه اوست و او را سودى نمى بخشد. ما را خداى بسنده و بهترين كارگزار است و همانا فتنه يى بر پا خاسته است كه گروه ستمگر در آنند. باز دارندگان از كناه كجايند؟ مومنان و گروندگان كجايند؟ اين چه گرفتارى است كه با قريش ‍ دارم ؟ همانا به خدا سوگند در آن حال كه كافر بودند با آنان جنگ كردم و اينك هم در حالى كه به فتنه در افتاده اند بايد با آنان جنگ كنم ؛ و ما نسبت به عايشه گناهى نكرده ايم ، جز اينكه او را در پناه و امان خويش قرار داده ايم ؛ و به خدا سوگند چنان باطل را خواهم دريد كه حق از تهيگاهش ‍ آشكار شود و به قريش بگو ناله كننده اش ناله بر آرد. و از منبر به زير آمد. (195)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:38 ب.ظ
 
ارسال: #57
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
روز جنگ جمل على عليه السلام به ميدان آمد و آن دو چنان به يكديگر نزديك فرمود: اى ابا عبدالله ! زبير از لشكر خود بيرون آمد و آن دو چنان به يكديگر نزديك شدند كه گردن اسبهايشان كنار هم قرار گرفت . على (ع ) به او فرمود: ترا فرا خواندم تا سخنى را پيامبر (ص ) به من و تو فرمودند به يادت آورم . آيا به ياد مى آورى آن روزى را كه تو مرا در آغوش گرفته بودى و پيامبر فرمودند: آيا او را دوست مى دارى ؟ و تو گفتى : چرا دوستش نداشته باشم كه پسر دايى من و همچون برادر من است و پيامبر فرمودند: همانا به زودى تو با او جنگ مى كنى ، در حالى كه تو نسبت به او ستمگرى . ؟ زبير استرجاع كرد و گفت : آرى چيزى را فرا يادم آورى كه روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود. و زبير به صف سپاه خود برگشت . پسرش عبدالله گفت : با چهره يى غير از آن چهره كه از ما جدا شدى برگشتى ! گفت : آرى كه على (ع ) سخنى را فرا يادم آورد كه روزگار آنرا در من به فراموشى سپرده بود و ديگر هرگز به او جنگ نخواهم كرد و من بر مى گردم و از امروز شما را رها مى كنم . عبدالله به او گفت : جز اين نمى بينمت كه از شمشيرهاى بنى عبدالمطلب ترسيدى . آرى آنها را شمشيرهاى بسيار تيزى است كه جوانمردان برگزيده بر دست دارند. زبير گفت : اى واى بر تو كه مرا به جنگ با او تحريك مى كنى و حال آنكه من سوگند خورده ام كه با او جنگ نكنم . گفت : كفاره سوگندت را بده تا زنان قريش نتوانند بگويند كه تو ترسيدى و تو هيچگاه تر سو نبوده اى . زبير گفت : برده من مكحول به عنوان كفاره سو گندم آزاد است . آنگاه پيكان نيزه خويش را بيرون كشيد و كنار افكند و با نيزه بدون پيكان بر لشكر على عليه السلام حمله كرد و على (ع ) فرمود: براى زبير راه بگشاييد كه او بيرون خواهد رفت . زبير پيش ياران خود برگشت و براى بار دوم و سوم هم حمله كرد و سپس به پسر خود گفت : اى واى بر تو! نديدى ، آيا اين بيم و ترس است ؟! گفت : نه كه در اين باره حجت آوردى . (196)
چون على عليه السلام آن سخن را به ياد زبير آورد و او برگشت ، زبير اين ابيات را خواند:
على سخنى را ندا داد كه منكر آن نيستم و عمر پدرت از آن هنگام سراپا خير خواهد بود، به او گفتم اى ابوالحسن ! ديگر سرزنشم مكن كه اندكى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده است . كارهايى را كه از سرانجام آن بايد ترسيد رها بايد كرد و خداوند براى دنيا و دين بهترين است . اينك من ننگ را بر آتش فروزانى كه براى آن مردمان از ميان گل و خاك بر پا مى خيزند برگزيدم .
هنگامى كه على عليه السلام براى جستجو و گفتگوى با زبير بيرون آمد سر برهنه و بدون زره بيرون آمد در حالى كه زبير زره بر تن كرده بود و كاملا مسلح بود. على (ع ) به زبير فرمود: اى اباعبدالله !به جان خودم سوگند كه سلاح آماده كرده اى و آفرين ! آيا در پيشگاه خداوند حجتى و عذرى فراهم ساخته اى ! زبير گفت : بازگشت ما به سوى خداوند است ، و على عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمود: در آن هنگام خداوند پاداش و كيفر آنان را تمام و كامل خواهد پرداخت و خواهند دانست كه خداوند حق آشكار است . (197) و سپس آن خبر را براى زبير فرمود و زبير پشيمان و خاموش ‍ پيش ياران خود برگشت و على (ع ) شاد و استوار بازگشت . يارانش گفتند: اى اميرالمومنين سر برهنه و بدون زره به مبارزه زبير مى روى و حال آنكه او سراپا مسلح است و از شجاعتش آگاهى ! فرمود: او كشنده من نيست . همانا مردى گمنام و فرومايه مرا در غير ميدان جنگ و آوردگاه غافلگير مى كند؛ واى بر او كه بدبخت ترين بشر است و دوست خواهد داشت كه اى كاش ‍ مادرش بى فرزند مى شد. او و مرد سرخ پوستى كه ناقه ثمود را كشت در يك بند و ريسمان خواهند بود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:38 ب.ظ
 
ارسال: #58
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
چون زبير از جنگ با على عليه السلام منصرف شد از كنار وادى السباع عبور كرد. احنف بن قيس آنجا بود و با گروهى از بنى تميم از شركت در جنگ و يارى دادن هر دو گروه كناره گرفته بودند. به احنف خبر دادند كه زبير از آنجا مى گذرد، او با صداى بلند گفت : من با زبير چه كنم كه دو لشكر مسلمان را به جان يكديگر انداخت و چون شمشيرها به كشتار درآمد آنان را رها كرد و خود را از معركه بيرون كشيد؟ همانا كه او سزاوار كشته شدن است ؛ خدايش بكشد. در اين هنگام عمرو بن جرموز كه مردى جسور و بيرحم بود زبير را تعقيب كرد و چون نزديك او رسيد زبير ايستاد و پرسيد: چه كار دارى ؟ گفت آمده ام از تو درباره كار مردم بپرسم . زبير گفت : آنان را در حالى كه روياروى ايستاده و به يكديگر شمشير مى زدند رها كردم . ابن جرموز همراه زبير حركت كرد و هر يك از ديگرى مى ترسيد. چون وقت نماز فرا رسيد زبير گفت : اى فلان ! من مى خواهم نماز بگزارم . ابن جرموز گفت : من هم مى خواهم نماز بگزارم . زبير گفت : بنابراين تو بايد مرا در امان داشته باشى و من ترا. گفت : آرى . زبير پاهاى خود را برهنه كرد و وضو ساخت و چون به نماز ايستاد، ناگهان ابن جرموز بر او حمله كرد و او را كشت و سرش شمشير و انگشترش را برداشت و بر جسدش اندكى خاك ريخت و پيش احنف برگشت و به او خبر داد. احنف گفت : به خدا سوگند نمى دانم خوب كرده اى يا بد. اينك پيش على (ع ) برو و به او خبر بده . او پيش على عليه السلام آمد و به كسى كه اجازه مى گرفت گفت : به على بگو عمرو بن جرموز بر در است و سر و شمشير زبير همراه اوست . آن شخص او را به حضور على در آورد. در بسيارى از روايات آمده است كه ابن جرموز سر زبير را نياورد و فقط شمشيرش را همراه داشت . على (ع ) به او گفت : تو او را كشته اى ؟ گفت : آرى . فرمود: به خدا سوگند پسر صفيه ترسو و فرومايه نبود، ولى مرگ و سرنوشت شوم او را چنين كرد. و سپس فرمود: شمشيرش ‍ را بده و ابن جرموز آنرا به على (ع ) داد و او آن را به حركت در آورد و گفت : اين شمشيرى است كه چه بسيار از چهره پيامبر (ص ) اندوه زدوده است .
ابن جرموز گفت : اى اميرالمومنين ! جايزه من چه مى شود؟ فرمود: همانا من شنيدم پيامبر (ص ) فرمود: كشنده و قاتل پسر صفيه را به آتش مژده بده . ابن جرموز نوميد بيرون آمد و اين ابيات را سرود:
سر زبير را پيش على بردم و بدان وسيله از او پاداش مى خواستم . او به آتش روز حساب مژده داد؛ چه بد مژده يى براى صاحب تحفه ! گفتم اگر رضايت تو نمى بود كشتن زبير كار ياوه يى بود. اگر به آن خشنودى ، خشنود باش و گرنه مرا بر عهده تو پيمانى است و سوگند به خداوند كسانى كه براى حج محرمند يا از احرام بيرون آمده اند و سوگند به خداوند جماعت و الفت و دوستى ، كه پيش من كشتن زبير و ضرطه بزى در ذوالحجفه يكى و برابر است . (198)
عمرو بن جرموز همراه خوارج نهروان بر على عليه السلام خروج كرد و در آن جنگ كشته شد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 10:16 ب.ظ
 
ارسال: #59
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad


(11)(199): اين خطبه به هنگام تسليم رايت در جنگ جمل به جناب محمد بن حنفيه و خطاب به او ايراد شده است .
در اين خطبه كه با عبارت تزول الجبال و لا تزل (اگر كوهها از جاى خود حركت كرد تو از جاى خود حركت مكن ) شروع مى شود چنين آمده است :
كشته شدن حمزة بن عبدالمطلب
حمزة بن عبدالمطلب (200) جنگجويى سخت گستاخ بود و در جنگ توجهى به جلوه و پيش روى خود نداشت . جبير بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف روز جنگ احد به برده خود وحشى (201) گفت : اى واى بر تو! همانا على در جنگ بدر عمويم طعيمة را، كه سرور بطحاء بود، كشته است ، اينك اگر امروز بتوانى او را بكشى آزاد خواهى بود و اگر محمد را بكشى آزادى و اگر حمزه را بكشى آزادى كه هيچكس جز اين سه تن همتاى عموى من نيست . وحشى گفت : اما محمد كه يارانش اطراف اويند و او را رها نمى كنند و به خود نمى بينم كه بر او دست يابم . اما على دلاورى آگاه و مواظب همه جانب است و در جنگ همه چيز را زير نظر دارد، ولى براى تو حمزه را خواهم كشت زيرا مردى است كه در جنگ جلو خود را هم نمى نگرد. وحشى در كمين حمزه ايستاد و چون حمزه برابرش رسيد به همان روش كه حبشى ها زوبين پرتاب كرد و او را كشت .(202)
محمد بن حنفية و نسب و برخى از اخبار او
اميرالمومنين عليه السلام روز جنگ جمل رايت خويش را به پسرش محمد عليهما السلام سپرد و صفها آراسته بود، و به محمد فرمان حمله و پيشروى داد. محمد اندكى درنگ كرد. على دوباره فرمان حمله داد. محمد گفت : اى اميرالمومنين ! مگر اين تيرها را نمى بينيد كه همچون قطرات باران از هر سو فرو مى بارد! على عليه السلام به سينه محمد زد و فرمود: رگه ترسى از مادرت به تو رسيده است ، و رايت را خود بدست گرفت و آنرا به اهتزاز در آورد و چنين فرمود:
با آن ضربه بزن همچون ضربه زدن پدرت تا ستوده شوى . در جنگ چون آتش آن افروخته نشود خيرى نيست و بايد با شمشير مشرفى و نيزه استوار كار كرد.
آنگاه على عليه السلام حمله كرد و مردم از پى او حمله بردند و لشكر بصره را در هم كوبيد.
به محمد بن حنفيه گفته شد: چرا پدرت در جنگ ترا به جنگ كردن وا مى دارد و حسين و حسن (ع ) را به جنگ وا نمى دارد؟ گفت : آن دو چشمهاى اويند و من دست راست اويم ؛ طبيعى است كه او با دست خود چشمهاى خويش را حفظ كند.
و على عليه السلام پسر خويش محمد را همواره در مورد خطرناك جنگ جلو مى انداخت و حال آنكه حسن و حسين (ع ) را از اين كار باز مى داشت و در جنگ صفين مى فرمود: اين دو جوانمرد را حفظ كنيد كه بيم دارم با كشته شدن آن دو نسل رسول خدا (ص ) قطع شود.
مادر محمد بن حنفيه (رض ) خولة دختر جعفر بن قيس بن مسلمة بن عبيد بن ثعلبة بن يربوع بن ثعلبة بن الدول بن حنفية بن لجيم بن صعب بن على بن بكر بن وائل است .
درباره چگونگى احوال او اختلاف است . قومى گفته اند: او از اسيران كسانى است كه پس از رحلت پيامبر (ص ) از دين برگشتند و خويشاوندانش به روزگار ابوبكر مانند بسيارى از اعراب از پرداخت زكات خوددارى كردند. بنى حنفيه به پيامبرى مسيلمه گرويدند و به دست خالدبن وليد كشته شدند و ابوبكر خولة را به عنوان بخشى از غنايم كه سهم على (ع ) مى شد به او تسليم كرد.
گروهى ديگر كه ابوالحسن على بن محمد بن سيف مدائنى هم از ايشان است مى گويند: خولة از اسيرانى است كه به روزگار پيامبر (ص ) اسير شدند. آنان مى گويند: پيامبر (ص ) على را به يمن گسيل فرمود، و خولة هم كه ميان بنى زبيد بود اسير شد. بنى زبيد همراه عمرو بن سعدى كرب از دين برگشته بودند و آنان در يكى از حملات خود بر بنى حنيفه خوله را به اسيرى گرفته بودند، و خوله براى تو پسرى آورد، نام مرا بر او بگذار و كنيه مرا به او بده . خولة پس از رحلت فاطمه زهرا (ع ) محمد را زاييد و على (ع ) او را كنيه ابوالقاسم داد.
همين قول را احمد بن يحيى بلاذرى در كتاب معروف خود تاريخ الاشراف (203) برگزيده است .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 10:46 ب.ظ
 
ارسال: #60
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
هنگامى كه محمد بن حنفيه در جنگ جمل اندكى از حمله خوددارى كرد و على عليه السلام خود رايت را گرفت و حمله كرد و اركان لشكر جمل را به لرزه در آورد، رايت را به محمد سپرد و فرمود: حمله نخستين را با حمله دوم محو و نابود كن و اين گروه انصار هم همراه تو خواهند بود و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين را با گروهى از انصار كه بسيارى از ايشان از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند با محمد همراه فرمود. محمد حمله هاى فراوان پى در پى انجام داد و دشمن را از جايگاه خود عقب راند و سخت دلاورى و ايستادگى كرد. خزيمه به على (ع ) گفت : همانا اگر كس ديگرى غير از محمد مى بود رسوايى بار مى آورد و اگر شما از ترس او بيم داشتيد، ما با توجه به اينكه او از شما و حمزه و جعفر ارث برده است بر او بيمى نداشتيم و اگر قصد شما اين است كه كيفيت حمله و نيزه زدن را به او بياموزيد، چه بسيار مردانى نام آور كه به تدريج آنرا آموخته اند.
و انصار گفته اند: اى اميرالمومنين !اگر حقى كه خداوند براى حسن و حسين (ع ) قرار داده است نبود، ما هيچكس از عرب را بر محمد مقدم نمى داشتيم . على (ع ) فرمود: ستاره كجا قابل مقايسه با خورشيد و ماه است ! آرى ، او بسيار خوب پايدارى كرد و براى او در اين مورد فضيلت است ، ولى اين موجب كاستى فضيلت دو برادرش بر او نمى شود و براى من همين نعمت كه خداوند بر او ارزانى داشته بسنده است . آنان گفتند: اى اميرالمومنين !به خدا سوگند ما او را همپايه حسن و حسين نمى دانيم و به خاطر او چيزى از حق آن دو نمى كاهيم و بديهى است كه به سبب فضيلت دو برادرش بر او از او هم چيزى نمى كاهيم . على (ع ) فرمود: چگونه ممكن است پسر من همتاى پسران دختر رسول خدا باشد. و خزيمة بن ثابت در ستايش محمد بن حنيفه اين ابيات را سرود:
اى محمد!امروز در تو و كار تو هيچ ننگ و عيبى نبود و در اين جنگ گزنده منهزم نبودى . آرى كه پدرت همان كسى است كه هيچكس چون او بر اسب سوار نشده است ؛ پدرت على است و پيامبر (ص ) ترا محمد نام نهاده است . اگر امكان و حق انتصاب خليفه براى پدرت بود همانا كه تو سزاوار آن بودى ، ولى در اين كار كسى را راه نيست يعنى انتصاب امام از سوى خداوند متعال است . خداى را سپاس كه تو زبان آور تر و بخشنده تر كسى از اعقاب غالب بن فهر هستى و در هر كار خير كه قريش اراده كند از همه نزديك تر و در هر وعده پايدارترى ؛ از همه افراد قريش بر سينه دشمن بهتر نيزه و بر سرش بهتر شمشير آب داده مى زنى ، غير از دو برادرت كه هر دو سرورند و امام بر همگان و فرا خواننده به سوى هدايتند. خداوند هرگز براى دشمن تو جايگاه استقرارى در زمين و جايگاه اوج و صعودى در آسمان مقرر نخواهد فرمود. (204)
(12): اين گفتار اميرالمومنين با جمله استفهامى اهوى اخيك معنا (آياميل و محبت برادرت با ماست ؟ ) شروع مى شود.
اين معنى از گفتار پيامبر (ص ) به عثمان بن عفان گرفته شده است . عثمان در جنگ بدر شركت نكرد و به سبب بيمارى رقيه دختر رسول خدا كه منجر به مرگ او شد از شركت در بدر باز ماند. پيامبر (ص ) به او فرمود: هر چند غايب بودى ، همانا كه گويى حاضر بودى و براى تو پاداش معنوى و سهم غنيمت محفوظ است .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 10:47 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نهج البلاغه از ديد هانرى كربن ـ امين نخله ـ بولس سلامه ـ جرج جرداق yasna 0 173 11-05-1391 12:18 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  برگزيده‌هايي از نهج البلاغه yasna 9 564 11-05-1391 12:15 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  مشتركات قرآن و نهج البلاغه yasna 6 391 11-05-1391 12:08 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(2) yasna 4 350 11-05-1391 12:00 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(1) yasna 1 283 10-05-1391 11:56 ب.ظ
آخرین ارسال: yasna

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان