جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1 - صفحه 5 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
زمان کنونی: 20-09-1395،12:47 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 114
بازدید: 4715

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
ارسال: #41
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
مردم پس از رحلت رسول خدا (ص ) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى آمدند و نماز مى گزاردند. عمر گفت : اى مردم ! چنين مى بينم كه به بت عزى بر گشته ايد. همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كست ، همچنان كه از دين برگشته را مى كشند، و سپس دستور داد آن را بريدند.
چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد، عمر ميان مردم مى گشت و مى گفت : او نمرده است ، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى پندارند مرده است خواهد بريد. (141) عمر به هر كس مى گذشت ، كه مى گفت پيامبر مرده است ، او را تهديد مى كرد و مخبط مى شمرد تا آنكه ابوبكر آمد و گفت : اى مردم ! هر كس محمد را مى پرستيده است ، همانا محمد (ص ) درگذشته است و هر كس خداى محمد را مى پرستد، او زنده است و نخواهد مرد و سپس اين آيه را تلاوت كرد: آيا اگر او بميرد يا كشته شود و به شهادت برسد باز به دين جاهلى خود رجوع خواهيد كرد؟ (142) مى گويند: به خدا سوگند گويى مردم اين آيه را تا هنگامى كه ابوبكر خواند نشنيده بودند. عمر مى گويد: همينكه شنيدم ابوبكر اين آيه را مى خواند به سمت زمين خم شدم و دانستم كه پيامبر (ص ) رحلت فرموده است .
چون ، خالد مالك بن نويره را كشت و با همسرش ازدواج كرد، ابو قتاده انصارى كه در قرارگاه خالد بود بر اسب خويش سوار شد و به ابوبكر پيوست و سوگند خورد كه هرگز در هيچ سريه و جنگى زير رايت خالد نرود و موضوع را براى ابوبكر نقل كرد. ابوبكر گفت : آرى ، غنيمتهاى جنگى اعراب را شيفته و به فتنه در انداخته است و خالد آنچه را من فرمان دادم رها كرده است . عمر به ابوبكر گفت : بر عهده تو است كه خالد را در قبال خون مالك بن نويره بكشى . ابوبكر سكوت كرد، سپس خالد در حالى كه بر جامه هايش هنوز زنگ آهن و زرهش بود و بر عمامه او سه تير با پر باقى مانده بود وارد مسجد شد. همينكه عمر او را ديد گفت : اى دشمن خدا! خود نمايى و ريا مى كنى ؟ بر مردى از مسلمانان حمله مى برى و او را مى كشى و با همسرش ازدواج مى كنى ؟ همانا به خدا سوگند اگر بر تو دست يابم ترا سنگسار خواهم كرد و دست يازيد و آن تيرها را از عمامه او برداشت و شكست . خالد ساكت بود و پاسخى به او نمى داد كه مى پنداشت گفتار و رفتار عمر به فرمان و راءى ابوبكر است . هنگامى كه خالد پيش ابوبكر رفت و داستان را به او گفت ، ابوبكر سخن او را تصديق كرد و عذرش را پذيرفت . عمر همچنان ابوبكر را بر ضد خالد تحريك مى كرد و به او پيشنهاد مى داد كه خالد را قصاص كند و در قبال خون مالك بكشد. ابوبكر گفت : اى عمر آرام بگير و بس كن . او نخستين كس نيست كه خطا كرده است . زبان از او بردار و سپس خونبهاى مالك را از بيت المال مسلمانان پرداخت كرد. (143)
هنگامى كه خالد با مردم يمامه صلح كرد و ميان خود و ايشان صلحنامه نوشت و با دختر مجاعة بن مراره حنفى سالار ايشان ازدواج كرد، نامه يى از ابوبكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود: اى پسر مادر خالد!تو بسيار آسوده و بى خيالى ، آنچنان كه هنوز مسلمانان بر گرد حجره ات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى گزينى ، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود. خالد گفت : نوشتن اين نامه از كارهاى ابوبكر نيست ، اين كار آن مرد تندخوى چپ دست است . و منظورش عمر بود.(144)
عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامه اش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت : به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است ؟ و اين سؤ ال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالدبن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود. خالد گفت : ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است . عمر گفت : به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى . و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفته خالد شده اند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چاره سازى مى فرمايد.
چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند. او را با جامه هاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند. در آن حال عمر در گوشه مسجد خفته بود. آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:16 ب.ظ
 
ارسال: #42
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
هرمزان پرسيد: پس عمر كجاست ؟ گفتند: همين شخص خوابيده عمر است . پرسيد: نگهبانان او كجايند؟ گفتند: او را پرده دار و نگهبانى نيست . گفت : بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است . گفتند: نه ، ولى او همچون پيامبران عمل مى كند. در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت : اين هرمزان است ؟ گفتند: آرى . گفت : تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامه هاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى گويم . آن جامه ها و زيورها را از تن او بيرون آوردن و جامه يى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با هرمزان گفتگو كند، به ابوطلحه انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد. آنگاه عمر به هرمزان گفت : دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود؟ هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود. او به عمر گفت : بگويم ؟ گفت : آرى بگو. گفت : من سخت تشنه ام : نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم . براى او ظرف آبى آوردند و همينكه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى لرزيد. عمر گفت : ترا چه مى شود؟ گفت : بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد. عمر گفت : تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست . او ظرف آب را از دست خود رها كرد. عمر گفت : ترا چه مى شود؟ و گفت : براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد. هرمزان گفت : تو مرا امان داده اى . عمر گفت : دروغ مى گويى . هرمزان گفت : من دروغ نمى گويم . انس گفت : اى اميرالمومنين راست مى گويد. عمر گفت : اى انس واى بر تو! آيا ممكن است من قاتل مجزاءة بن ثور و براء بن مالك را امان دهم ؟ به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى وگرنه ترا عقوبت خواهم كرد. انس گفت : اى اميرالمومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست . گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند. عمر به هرمزان گفت : اى واى بر تو! آيا با من خدعه و مكر مى كنى ؟ به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد. هرمزان شهادتين گفت . عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد.
عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سئوال كرد و از او پرسيد: درباره نيزه چه مى گويى ؟ گفت : برادر تو است ، گاهى هم خيانت مى كند. پرسيد: تير چگونه است ؟ گفت : فرستاده مرگ است كه گاه خطا مى كند و گاه به هدف مى خورد. پرسيد: درباره زره چه مى گويى ؟ گفت : براى سوار كار مايه سرگرمى و براى پياده مايه زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است . گفت : سپر چگونه است ؟ گفت : ابزار حفظ و نگهبانى است و دايره پيروزى و شكست بر آن مى گردد. عمر پرسيد: درباره شمشير چه مى گويى ؟ گفت : آنجاست كه مادرت در خانه بدبختى و سوگ را مى كوبد. عمر گفت : مادر خودت چنين مى كند. گفت : باشد، مادر خودم آنرا مى كوبد. سوز و تب مرا براى تو از پاى در مى آورد. (145)
نخستين كسى را كه عمر با تازيانه خود در دوره حكومت خويش زده است ، ام فروة دختر ابوقحافه است ، و چنان بود كه چون ابوبكر درگذشت زنان بر او شيون كردند. خواهر ابوبكر يعنى همين ام فروة هم ميان ايشان بود. عمر آنان را چند بار از اين كار منع كرد و آنان همچنان به شيون ادامه دادند. در اين هنگام عمر از ميان ايشان ام فروة را بيرون كشيد و تازيانه خود را بلند كرد و زنان ترسيدند و پراكنده شدند.
گفته مى شده است تازيانه عمر بيم انگيزتر از شمشير حجاج است و در خبر صحيح آمده است كه گروهى از زنان در محضر پيامبر (ص ) بودند و درشت گويى مى كردند، همينكه عمر آمد از هيبت او گريختند. عمر به آنان گفت : اى دشمنان خويشتن ! از من بيم مى كنيد، ولى هيبت رسول خدا را نمى داريد! گفتند: آرى ، كه تو تندخوتر و خشن ترى .
عمر مكرر در مورد حكمى چيزى مى گفت و سپس بر خلاف آن فتواى ديگرى مى داد. آن چنان كه در مورد ميراث پدر بزرگ ، كه با برادران ميت در ميراث شريك باشند، احكام مختلف بسيارى صادر كرد و سپس از حكم كردن در مورد اين مساءله ترسيد و گفت : هر كس مى خواهد بر گردنه هاى جهنم بر آيد، در مورد ميراث جد و احكام آن ، به راءى خويش هر چه مى خواهد بگويد.
يك بار گفت : به من خبر نرسد كه مهريه و كابين زنى بيشتر از مهريه و كابين همسران پيامبر (ص ) باشد و در آن صورت افزونى آنرا از او باز خواهم ستد. زنى به او گفت : خداوند اين كار را در اختيار تو قرار نداده است ، زيرا خداوند متعال چنين فرموده است : اگر مال بسيارى مهريه او كرده ايد، البته نبايد چيزى از مهريه او بازگيريد. آيا به وسيله تهمت زدن به زن مهر او را مى گيريد؟ و اين گناهى فاش و زشتى اين كار آشكار است . (146) عمر گفت : همه مردم حتى زنان صاحب خلخال و پاورنجن از عمر فقيه ترند. آيا تعجب نمى كنيد از امام و پيشوايى كه خطا مى كند و زنى كه مساءله را صحيح مى گويد؟ او با امام شما در فضل مسابقه داد و برتر بود.
روزى عمر در حالى كه تشنه بود از كنار جوانى از انصار گذشت و از او آب خواست . او آبى با عسل آميخت و آورد. عمر آنرا نياشاميد و گفت : خداوند متعال چنين مى فرمايد: از خوشيها و خواسته هاى خود در زندگى دنيايى خويش بهره مند شديد. (147) آن جوان گفت : اى اميرالمومنين ! اين آيه در مورد تو و هيچيك از افراد اين قبيله نيست . آنچه پيش از اين در آن آيه آمده است بخوان كه مى فرمايد: روزى كه كافران را بر آتش عرضه دارند...، عمر گفت : همه مردم از عمر فقيه ترند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:17 ب.ظ
 
ارسال: #43
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
گفته شده است : عمر شبگردى مى كرد. شبى صداى زن و مردى را در خانه يى شنيد. شك كرد و از ديوار خانه بالا رفت . زن و مردى را ديد كه كوزه شرابى پيش آنان است . خطاب به مرد گفت : اى دشمن خدا! تصور مى كنى خداوند ترا در حال معصيت از انظار پوشيده مى دارد؟ مرد گفت : اى اميرالمومنين ! اگر من يك گناه كردم تو هم اكنون مرتكب سه گناه شدى . خداوند مى فرمايد: تجسس مكنيد (148) و تو تجسس كردى و مى فرمايد: به خانه ها از درهاى آن در آييد (149) و حال آنكه تو از ديوار بر آمدى و خداوند فرموده است : و چون وارد خانه ها شديد سلام دهيد(150) و حال آنكه تو سلام ندادى .
همچنين عمر گفته است : دو متعه در عهد رسول خدا حلال بود و من آن دو را حرام كرده ام و هر كس را كه مرتكب آن شود عقوبت مى كنم ، متعه كردن زنان و متعه حج . گر چه ظاهر اين سخن بسيار زشت و منكر است ، ولى در نظر ما آنرا تاءويل و تفسيرى است كه فقهاى معتزلى در كتابهاى فقهى خود آنرا نقل كرده اند.
در اخلاق و گفتار عمر نوعى بدزبانى ، و خشونتى آشكار بوده است كه شنونده از آن چيزى مى فهميده و تصور مطلبى مى كرده است كه خودش ‍ چنان قصدى نداشته است و از جمله همين موارد كلمه يى است كه در بيمارى رسول خدا از دهان عمر بيرون آمد و پناه بر خدا كه اگر او اراده معنى ظاهرى آن كلمه را كرده باشد، بلكه آن كلمه را به عادت خشونت و بدزبانى خود گفته است و نتوانسته است خود را از گفتن آن كلمه نگهدار و بهتر بود كه مى گفت پيامبر در حال احتضارند يا مى گفت شدت مرض بر ايشان چيره است و بسيار دور است كه معنى و اراده چيز ديگرى كرده باشد. نظير اين كلمه براى مردم عادى و فرومايه عرب بسيار است . سليمان بن عبدالله در قحط سالى شنيد مردى عرب چنين مى گويد: اى پروردگار بندگان ! براى ما و براى تو چه چيزى پيش آمده است ؟ تو كه همواره ما را سيراب مى كردى اكنون براى تو چه پيش آمده است ؟ اى بى پدر بر ما باران فرو فرست !
سليمان بن عبدالله گفت : آرى گواهى مى دهم كه خداوند را نه پدرى است و نه همسرى و نه فرزندى ؛ و اين سخن او را به بهترين وجه تاءويل كرده و از عهده آن بيرون آمده است .
سخن عمر در صلح حديبيه را هم كه به پيامبر (ص ) گفت : آيا تو براى ما نگفتى كه به زودى وارد مكه خواهيد شد؟ و با الفاظ و كلمات زشتى آن را بر زبان آورد، آنچنان كه پيامبر (ص ) از او پيش ابوبكر گله گزارى فرمودند، و ابوبكر به عمر گفت : از سخن پيامبر پيروى كن و ملازم ركاب ايشان باش كه به خدا سوگند او رسول خداوند است . (151)
عمر نسبت به جبلة بن ايهم (152) چنان خشونتى كرد كه او را وادار به هجرت از مدينه و سپس هجرت از تمام سرزمين اسلام كرد و او از آيين اسلام برگشت و مسيحى شد و اين به مناسبت سيلى يى بود كه به جبله زده شده بود؛ هر چند جبله پس از اينكه مرتد شده بود با حسرت و پشيمانى چنين سروده است :
اشراف و بزرگان به جهت يك سيلى مسيحى شدند و حال آنكه اگر بر آن صبر كرده بودم زيانى نمى كردم . اى كاش مادر مرا نزاييده بود و اى كاش به همان سخنى كه عمر گفت بر گشته بودم .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:20 ب.ظ
 
ارسال: #44
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
داستان شورى

اين موضوع چنين است كه چون ابولؤ لؤ ة عمر را زخم زد و عمر دانست كه خواهد مرد، مشورت كرد كه چه كسى را پس از خود عهده دار حكومت كند. به او گفته شد پسرش عبدالله را جانشين و خليفه كند. گفت : خدا نكند كه دو تن از بر زندان خطاب عهده دار خلافت باشند؛ همان كه بر عمر تحميل شد، او را بس است . هر چه عمر بر شانه خود كشيد او را بس است . خدا نكند ! ديگر خلافت را نه در زندگى و نه پس از مرگ خود تحمل مى كنم . سپس گفت : رسول خدا رحلت فرمود در حالى كه از شش تن از قريش راضى و خشنود بود و آنان على و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف هستند و چنين مصلحت ديدم كه موضوع را ميانت ايشان به شورى بگذارم تا خود يكى را انتخاب كنند. و بعد گفت : اگر پس از خود كسى را به خلافت بگمارم ، كسى كه بهتر از من بود چنين كارى كرد، يعنى ابوبكر؛ و اگر اين كار را رها كنم كسى كه بهتر از من بود، يعنى رسول خدا (ص )، چنين فرمود. سپس گفت اين شش تن را براى من فرا خوانيد و آنان را فرا خواندند و پيش او آمدند و او بر بستر خويش ‍ افتاده و در حال جان كندن بود. عمر به ايشان نگريست و گفت : آيا همگى طمع داريد كه پس از من به خلافت رسيد؟ آنان سكوت كردند. عمر اين سخن را تكرار كرد. زبير گفت : چه چيزى ما را از شايستگى براى خلافت دور مى كند و حال آنكه تو خليفه شدى و به آن كار قيام كردى ؟ ما از لحاظ منزلت ميان قريش و از نظر سابقه در اسلام و خويشاوندى با پيامبر (ص ) از تو فروتر نيستيم . ابو عثمان جاحظ مى گويد: به خدا سوگند اگر زبير نمى دانست كه عمر همان روز خواهد مرد هرگز گستاخى آنرا نداشت كه يك كلمه و يك لفظ از اين سخن را بر زبان آرد.
عمر گفت : آيا از خصوصيات شما و آنچه در نفسهاى شماست شما را آگاه كنم ؟ زبير گفت : بگو كه اگر از تو خواهش كنيم نگويى باز هم خواهى گفت . عمر گفت : اى زبير! اما تو، مردى كم حوصله و رنگ به رنگى . در رضايت همچو مؤ من و به هنگام خشم همچون كافرى . روزى انسانى و روز ديگر شيطان و اگر خلافت به تو برسد چه بسا كه روز خود را صرف چانه زدن درباره يك مد جو كنى و كاش مى دانستم اگر خلافت به تو برسد آن روزى كه حالت شيطانى دارى و روزى كه خشمگين مى شوى براى مردم چه كسى عهده دار خلافت خواهد بود و تا هنگامى كه اين صفات در تو موجود است خداوند خلافت و حكومت اين امت را براى تو جمع نخواهد فرمود.
عمر سپس روى به طلحه آورد. او نسبت به طلحه از آن سخن كه روز مرگ ابوبكر درباره عمر گفته بود خشمگين بود. به همين جهت به طلحه گفت : آيا سخن بگويم ، يا سكوت كنم ؟ طلحه گفت : بگو كه در هر حال تو چيزى از خير نمى گويى . عمر گفت : من از آن هنگام كه انگشت تو در جنگ احد قطع شد و تو از آن اتفاق سخت خشمگين بودى مى شناسمت و همانا پيامبر (ص ) رحلت فرمود در حالى كه از آن سخنى كه به هنگام نزول آيه حجاب گفته بودى بر تو خشمگين بود!
شيخ ما ابو عثمان جاحظ كه خدايش رحمت كناد مى گويد: سخن مذكور چنين بود كه چون آيه حجاب نازل شد، طلحه در حضور كسانى كه سخن او را براى پيامبر (ص ) نقل كردند گفته بود: مقصود محمد (ص ) از اينكه زنان خود را در حجاب قرار مى دهد چيست ؟ بر فرض كه امروز چنين كند، فردا كه بميرد خودمان آنها را به همسرى بر مى گزينيم و با آنان هم بستر مى شويم ! ابو عثمان جاحظ همچنين مى گويد: اى كاش كسى به عمر مى گفت تو كه مدعى بودى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه از اين شش ‍ تن راضى بودند، پس چگونه به طلحه مى گويى پيامبر رحلت فرمودند در حالى كه بر تو به سبب سخنى كه گفتى خشمگين بودند و چنين تهمتى سنگين بر او مى زنى ؟ ولى چه كسى جراءت داشت اعتراضى كمتر از اين بر عمر كند تا چه رسد چنين سخنى بگويد.
عمر آنگاه روى به سعد بن ابى وقاص كرد و گفت : تو مى توانى سالار خوبى براى گروهى از سوار كاران باشى و اهل شكار و تير و كمانى و قبيله زهرة را با خلافت و فرماندهى بر مردم چه كار است ؟!
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:31 ب.ظ
 
ارسال: #45
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
آنگاه روى به عبدالرحمان بن عوف كرد و گفت : اما تو، اگر ايمان نيمى از مردم را با ايمان تو بسنجند ايمان تو بر آنان برترى دارد، ولى خلافت براى كسى كه در او ضعفى تو باشد صورت نمى گيرد و روبراه نمى شود؛ وانگهى بنى زهرة را با خلافت چه كار است ؟!
سپس روى به على عليه السلام كرد و گفت : به خدا سوگند اگر نه اين بود كه در تو نوعى شوخى و مزاح سرشته است به حق شايسته خلافتى و به خدا سوگند اگر تو بر مردم حاكم شوى آنان را به حق و شاهراه رخشان هدايت راهبرى مى كنى .
سپس روى به عثمان كرد و گفت : گويا براى تو آماده است ! و گويى هم اكنون مى بينم كه قريش به سبب محبتى كه به تو دارند قلاده خلافت را بر گردنت خواهند افكند و تو فرزندان امية و ابو معيط را بر گردن مردم سوار خواهى كرد و در تقسيم غنايم و اموال ، آنان را بر ديگران چندان ترجيح خواهى داد كه گروهى از گرگان عرب از هر سو پيش تو خواهند آمد و ترا بر بسترت سر خواهند بريد و به خدا سوگند اگر آنان چنان كنند تو هم چنان مى كنى و اگر تو چنان كنى آنان هم چنان مى كنند. سپس موهاى جلو سرش را با محبت گرفت و كشيد و گفت : در آن هنگام اين سخن مرا ياد آور كه در هر حال چنان خواهد شد.
تمام اين خبر را شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتاب اسفيانية خود آورده است و گروه ديگرى هم غير از او در باب زيركى عمر اين خبر را نقل كرده اند. جاحظ در همان كتاب خود پس از آوردن اين خبر اين موضوع را هم نقل مى كند كه معمر بن سليمان تيمى از پدرش از سعيد بن مسيب از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است . شنيدم عمر به اهل شورى مى گفت اگر با يكديگر معاونت و همكارى و خير خواهى كنيد خلافت را خود و فرزندانتان خواهيد خورد و اگر رشك بريد و به يكديگر پشت كنيد و از يارى دادن خود فرو نشينيد و نسبت به يكديگر خشم ورزيد، معاوية بن ابى سفيان در اين مورد بر شما چيره خواهد شد و در آن هنگام معاويه امير شام بود. اكنون به بيان بقيه داستان شورى بپردازيم . عمر آنگاه گفت : ابو طلحه انصارى را براى من فرا خوانيد. او را فرا خواندند. عمر گفت : اى ابو طلحه دقت كن و بنگر كه چه مى گويم ؟ چون از كنار گور من برگشتيد همراه پنجاه تن از انصار، در حالى كه شمشيرهاى خود را بر دوش داشته باشيد، اين شش تن را در خانه يى جمع كن و آنان را به تعجيل و تمام كردن انتخاب خليفه وادار و خود با يارانت بر در آن خانه بايست تا آنان مشورت كنند و يكى از ميان خويشتن به خلافت برگزينند. اگر پنج تن اتفاق كردند و يكى از ايشان از پذيرش آن خوددارى كرد او را گردن بزن . اگر چهار تن با يكديگر اتفاق و دو تن مخالفت كردند آن دو تن را كردن بزن . اگر سه تن با يكديگر موافقت و سه تن مخالفت كردند بنگر كه عبدالرحمان بن عوف با كدام گروه است و آن را انجام بده و اگر آن سه تن ديگر بر مخالفت خود پافشارى كردند گردن آن سه تن را بزن ، و اگر سه روز گذشت و بر كارى اتفاق نكردند گردن هر شش تن را بزن و مسلمانان را به حال خود بگذار تا براى خود كسى را برگزينند.
چون عمر به خاك سپرده شد، ابو طلحه آن شش تن را جمع كرد و خود همراه پنجاه تن از انصار با شمشير بر در خانه ايستاد. آن شش تن به گفتگو پرداختند و ميان ايشان نزاع در گرفت . طلحه نخستين كارى كه كرد اين بود كه آنان را گواه گرفت و گفت : من حق خود را در اين شورى به عثمان واگذار كردم و بخشيدم ، و اين بدان سبب بود كه مى دانست مردم على و عثمان را رها نمى كنند و خلافت براى او فراهم و خالص نمى شود و تا آن دو وجود داشته باشند براى او ممكن نخواهد بود، ولى با اين كار خود خواست جانب عثمان را تقويت و جانب على عليه السلام را تضعيف كند و كارى را كه براى خود طلحه سودى نداشت و نمى توانست به آن برسد، اينگونه بخشيد.
زبير براى معارضه با طلحه گفت : من هم شما را بر خود گواه مى گيرم كه حق خود را از اين شورى به على واگذار كردم و بخشيدم و اين كار را بدان سبب انجام داد كه ديد با بخشيدن طلحه حق خود را به عثمان جانب على عليه السلام تضعيف شده است . او را حميت خويشاوندى بر اين كار واداشت كه او پسر عمه على عليه السلام بود؛ مادرش صفيه دختر عبدالمطلب است و ابوطالب دايى اوست . طلحه بدين سبب به عثمان گرايش پيدا كرد كه از على عليه السلام منحرف بود. طلحه از قبيله تيم و پسر عموى ابوبكر صديق است و بنى هاشم از بنى كينه شديدى به سبب خلافت در دل داشتند و بنى تيم هم از آنان سخت كينه در دل داشتند و اين چيزى است كه در نهاد بشر به ويژه در نهاد اعراب سرشته است و تجربه تا كنون اين موضوع را ثابت كرده است . بنابراين از آن شش تن چهار تن باقى ماندند.
سعد بن ابى وقاص هم گفت : من حق خودم از شورى را به پسر عمويم عبدالرحمان بن عوف بخشيدم و اين بدان سبب بود كه هر دو از قبيله بنى زهره بودند، وانگهى سعدبن ابى وقاص مى دانست كه كار خلافت براى او صورت نخواهد گرفت ؛ و چون فقط سه تن باقى ماندند عبدالرحمان بن عوف به على و عثمان گفت : كداميك از شما از حق خود در خلافت مى گذرد تا بتواند يكى از دو تن ديگر را به خلافت برگزيند؟ هيچكدام از آن دو سخن نگفتند. عبدالرحمان گفت من شما را گواه مى گيرم كه خويشتن را از خلافت كنار كشيدم به شرط آنكه بتوانم يكى از دو تن باقى مانده را به خلافت انتخاب كنم . در اين باره از اعتراض و سخن گفتن خود دارى كردند. عبدالرحمان بن عوف نخست خطاب به على عليه السلام گفت : من با تو بيعت مى كنم به اجراى احكام كتاب خدا و سنت رسول خدا و رعايت سيرت آن دو شيخ ، يعنى ابوبكر و عمر. على (ع ) گفت : بر كتاب خدا و سنت رسول خدا و آنچه اجتهاد راءى خودم باشد. عبدالرحمان از على (ع ) روى برگرداند و پيشنهاد خود را با همان شرط به عثمان گفت . عثمان گفت : آرى . عبدالرحمان دوباره پيشنهاد خود را به على (ع ) عرضه داشت و على همان گفتار خود را تكرار كرد. عبدالرحمان اين كار را سه بار انجام داد و چون ديد على از عقيده خود بر نمى گردد و عثمان همواره با گفتن آرى پاسخ مى دهد، دست بر دست عثمان نهاد و گفت : سلام بر تو باد اى اميرالمومنين . (153)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:32 ب.ظ
 
ارسال: #46
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
گفته شده است على عليه السلام به عبدالرحمان فرمود: به خدا سوگند اين كار را نكردى مگر به اميدى كه دوست شما عمر از دوست خود ابوبكر داشت . خداى ميان شما عطر منشم (154) زنگار نفاق بر افشاند. گويند همچنان شد و ميان عثمان و عبدالرحمان چنان كدورت و نفاقى پيش آمد كه هيچيك با ديگرى سخن نگفت تا عبدالرحمان درگذشت . در مورد اين گفتار اميرالمومنين على عليه السلام كه در اين خطبه مى گويد: مردى از اعضاى شورى به سبب كينه خود از من رويگردان شد ، منظور طلحه است . هر چند قطب راوندى (155) معتقد است كه منظور، سعد بن ابى وقاص ‍ است ، زيرا على (ع ) در جنگ بدر پدرش را كشته بود. و حال آنكه اين اشتباه است ، زيرا ابى وقاص كه نام و نسب او بدينگونه است : مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب ، در دوره جاهلى به مرگ طبيعى در گذشته است .
و اين گفتار على (ع ) كه مى گويد: و ديگرى به خاطر پيوند سببى با عثمان از من روى گرداند، يعنى عبدالرحمان بن عوف ، زيرا ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط همسر او بوده است و اين ام كلثوم خواهر مادرى عثمان است و مادر هر دو اروى دختر كريز است .
قطب راوندى همچنين روايت مى كند كه چون عمر گفت همراه آن سه تنى باشد كه عبدالرحمان بن عوف با آنان است ، ابن عباس به على (ع ) گفت : خلافت از دست ما بيرون رفت ؛ اين مرد مى خواهد عثمان خليفه باشد. على عليه السلام فرمود: من هم اين موضوع را مى دانم ، ولى با آنان در شورى شركت مى كنم ، زيرا عمر اكنون مرا هم سزاوار خلافت دانسته است و حال آنكه قبلا مى گفت : پيامبر (ص ) فرموده اند نبوت و امامت در يك خانواده جمع نمى شود. و من اكنون در شورى شركت مى كنم تا براى مردم نقض گفتار و رفتار عمر آشكار شود.
آنچه راوندى روايت مى كند غير معروف است و عمر اين موضوع را از قول پيامبر (ص ) نقل نكرده است ، ولى روزى به عبدالله بن عباس گفت : اى عبدالله !در مورد اينكه قوم شما از رسيدن شما به خلافت ممانعت كردند چه مى گويى ؟ گفت : اى اميرالمومنين در اين باره چيزى نمى دانم . عمر گفت : با پوزش از پيشگاه خداوند، خيال مى كنم قوم و خويشاوندان شما خوش نداشتند كه پيامبرى و خلافت هر دو در خانواده شما باشد و شما با غرور، منزلت خود را به آسمان برسانيد. شايد شما خودتان معتقد باشيد كه ابوبكر مى خواست بر شما حكومت كند و او بود كه حق شما را ضايع كرد؛ هرگز چنين نيست ، بلكه كار به گونه يى پيش آمد كه هيچ چيز بهتر و دور انديشانه تر از آنچه او انجام داد نبود. اگر راءى ابوبكر در مورد خلافت من پس از مرگش نبود، ممكن بود حكومت شما را به خودتان بر گرداند و اگر چنان مى كرد خلافت براى شما با اعمال خويشاوندان و اقوام خودتان گوارا نبود؛ آنان به شما همان گونه مى نگرند كه گاو نر نسبت به گازر خويش ‍ مى نگرد.
اما روايتى كه درباره حاضر نبودن طلحه در هنگام تعيين افراد شورى و شركت نكردن او در شورى آمده است ، اگر صحيح باشد، در اين صورت آن كينه توزى كه به او اشاره شده است سعد بن ابى وقاص است ، زيرا مادر سعد بن ابى وقاص ، حمية دختر سفيان بن امية بن عبد شمس است و كينه سعد نسبت به على (ع ) در مورد داييهاى اوست كه على (ع ) سران و بزرگان ايشان را در جنگ كشته بود، و در هيچ جا نيامده و معروف نيست كه على (ع ) يك تن از بنى زهرة را كشته باشد تا بتوان به سعد از لحاظ نياكان پدرى نسبت كينه داد. اكنون اين روايت را كه ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در كتاب تاريخ خود برگزيده و آورده است مى آوريم . او مى گويد (156): چون عمر زخمى شد به او گفتند: اى اميرالمومنين !چه خوب بود كسى را به جانشينى خود مى گماشتى . گفت : چه كسى را خليفه و جانشين خود كنم ؟ اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى بود او را خليفه مى كردم و اگر خداى من در آن باره مى پرسيد، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود ابوعبيده امين اين ملت است ، و اگر سالم ، وابسته و آزاد كرده ابو حذيفه ، زنده بود او را خليفه مى كردم و اگر پروردگارم در آن باره از من مى پرسيد، مى گفتم شنيدم پيامبرت مى فرمود: همانا كه سالم خدا را بسيار دوست مى دارد . در اين هنگام مردى به عمر گفت : عبدالله بن عمر را به خلافت بگمار. گفت : خدايت بكشد كه از اين سخن خود، خدا را منظور نداشتى . واى بر تو!چگونه مردى را به خلافت بگمارم كه از طلاق دادن زن خود ناتوان است ؟ ديگر براى عمر آرزو و دلبستگى به خلافت شما نيست . شيفته آن نبودم كه اكنون براى يكى از افراد خاندان خويش بخواهم . اگر خير بود كه بهره خود را از آن برديم و اگر شر بود از ما گذشت و براى خاندان عمر همين بس است كه از يك تن در اين مورد حساب كشند و از همو درباره كار امت محمد (ص ) پرسيده شود.
مردم از پيش عمر رفتند و بازگشتند و گفتند: چه خوب است عهدى و وصيتى كنى . گفت : پس از آن سخنان كه با شما گفتم ، تصميم گرفتم مردى را بر شما بگمارم كه از همه بهتر مى تواند شما را به راه حق هدايت كند و ببرد - و به على (ع ) اشاره كرد - آنگاه از خود بى خود شدم و چنان ديدم كه مردى به باغى در آمد و شروع به چيدن تمام ميوه هاى تازه و رسيده كرد و آنها را زير دامن خويش جمع كرد، و دانستم كه خداوند فرمان خويش را اجرا خواهد كرد و ترسيدم كه در زندگى و پس از مرگ با آنرا بر دوش كشم . اكنون بر شماست كه ملازم اين گروه باشيد كه پيامبر (ص ) فرموده است آنان اهل بهشتند و سپس پنج تن را نام برد و آنان على و عثمان و عبدالرحمان بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبير بودند.
گويد: در اين مجلس سخنى از طلحه به ميان نياورد و در آن هنگام طلحه هم در مدينه نبود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:33 ب.ظ
 
ارسال: #47
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
سپس عمر به ايشان گفت : برخيزيد و كنار حجره عايشه بنشينيد و مشورت كنيد؛ و سر خود را بر بالين نهاد و زخمش شروع به خونريزى كرد. عباس به على گفت : با آنان مرو و خود را برتر از ايشان قرار بده . فرمود: مخالفت را دوست نمى دارم . عباس گفت : در اين صورت چيزى را كه خوش نمى دارى خواهى ديد. آنان وارد حجره عايشه شدند و نخست آهسته سخن مى گفتند و سپس صداهايشان بلند شد. عبدالله بن عمر گفت : هنوز اميرالمومنين نمرده است ، اين هياهو چيست ! عمر بيدار شد و صداهاى ايشان را شنيد و گفت : صهيب با مردم نماز بگزارد، و نبايد چهارمين روز مرگ من فرا رسد مگر اينكه براى شما اميرى تعيين شده باشد. عبدالله بن عمر هم به عنوان ناظر در جلسه شركت خواهد كرد ولى حق راءى ندارد. اما طلحة بن عبيدالله شريك شما در راءى دادن است ، اگر پيش از پايان سه روز آمد كه او را در جلسات شركت دهيد وگرنه بعدا او را راضى كنيد، و چه كسى رضايت طلحه را براى من مى گيرد؟ سعد بن ابى وقاص گفت : من براى تو اين كار را انجام مى دهم و به خواست خداوند هرگز مخالفت نخواهد كرد.
عمر سپس سفارش خود را به ابو طلحه انصارى انجام داد و در مورد عبدالرحمان بن عوف هم گفت : او در هر گروه باشد، حق با آن گروه است ، و به ابو طلحه دستور داد كسانى را كه مخالفت كنند بكشد. آنگاه مردم از پيش عمر بيرون آمدند و على عليه السلام به گروهى از بنى هاشم كه همراهش بودند، گفت : اگر از قوم شما كه قرشى هستند پيروى كنم هرگز شما به اميرى نخواهيد رسيد.
على (ع ) به عباس گفت : اى عمو باز هم حكومت از دست من بيرون شد. عباس گفت : از كجا مى دانى ؟ گفت : عثمان را با من قرين كردند. و از سوى ديگر عمر نخست گفت همراه اكثريت اعضاى شورى باشيد و از سوى ديگر گفت اگر دو تن با يكى و دو تن ديگر با يكى ديگر موافقت كردند همراه گروهى باشد كه عبدالرحمان بن عوف با ايشان است . سعد بن ابى وقاص با پسر عموى خود عبدالرحمان بن عوف مخالفت نخواهد كرد و عبدالرحمان هم شوهر خواهر عثمان است و با يكديگر مخالفتى نخواهد كرد، و بديهى است يكى از آن دو ديگرى را امير خواهد كرد، و بر فرض كه دو تن ديگر با من باشند كارى ساخته نيست . عباس گفت : در هر موردى كه به تو پيشنهاد كردم نپذيرفتى و سرانجام با خبر ناخوشايند پيش من برگشتى . هنگام بيمارى پيامبر (ص ) گفتم از ايشان بپرس خلافت از آن كيست نپذيرفتى ، و هنگام مرگ آن حضرت گفتم در كار بيعت گرفتن از مردم شتاب كن و نكردى . امروز هم كه عمر نام ترا از اعضاى شورى قرار داد گفتم برترى نشان ده و در آن شركت مكن ، باز هم نپذيرفتى . اكنون يك چيز به تو مى گويم ، بشنو و عمل كن ، و آن اين است كه هر كارى را به تو پيشنهاد كردند مپذير مگر آنكه ترا خليفه كنند و اين را هم بدان كه اين قوم همواره ترا از اين كار بر كنار مى زنند تا ديگرى عهده دار آن باشد و به خدا سوگند فقط با شرى به خلافت مى رسى كه هيچ خيرى با آن سود نخواهد داشت . على عليه السلام فرمود: همانا مى دانم كه آنان به زودى عثمان را خليفه خواهند كرد و او مرتكب بدعتها و كارهاى تازه خواهد شد و اگر زنده باشد به او خواهم گفت و اگر عثمان كشته شود يا بميرد، بنى اميه خلافت را ميان خود دست به دست خواهند برد، و اگر زنده بمانم مرا چنان ببينند كه خوشايندشان نباشد و سپس دو بيت شعر به تمثل خواند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:34 ب.ظ
 
ارسال: #48
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در اين هنگام على عليه السلام برگشت و ابو طلحه انصارى را ديد و حضور او را خوش نداشت . ابو طلحه گفت : اى ابوالحسن !نزاع و ستيزى نيست . و چون عمر درگذشت و به خاك سپرده شد، آنان براى مشورت خلوت كردند و ابو طلحه هم بر در خانه ايستاد و مانع از آمد و شد اشخاص مى شد. در اين هنگام عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه آمدند و كنار در نشستند. سعد بن وقاص به آن دو ريگ زد و آن دو را بلند كرد و گفت : مقصود شما اين است كه مدعى شويد ما هم از اصحاب شورى بوديم و در آن حضور داشتيم .
اعضاى شورى در كار خلافت هم چشمى كردند و سخن بسيار گفته شد. ابو طلحه گفت : من از اينكه پذيرفتن خلافت را رد كنيد بيم داشتم ، نه از اينكه درباره آن با يكديگر هم چشمى كنيد! و همانا سوگند به كسى كه جان عمر را گرفت من هيچ مهلتى بيشتر از همان سه روز به شما نمى دهم ، هر چه مى خواهيد زودتر انجام دهيد!
طبرى گويد: آنگاه عبدالرحمان بن عوف به پسر عموى خود سعد بن ابى وقاص گفت : من خلافت را خوش نمى دارم و هم اكنون خويشتن را از آن خلع مى كنم و كنار مى روم ، زيرا ديشب در خواب ديدم در باغى سرسبز و خرم و پر علف هستم ؛ در اين هنگام شتر نرى ، كه هرگز بهتر از آن نديده بودم ، وارد آن باغ شد و شتابان همچون تير درگذشت و به هيچ چيزى از باغ توجه نكرد و بدون درنگ از آن بيرون رفت ، سپس شترى وارد باغ شد و گام از پى آن شتر برداشت و از باغ بيرون رفت ، سپس شتر نر زيبايى در حالى كه لگام خويش را مى كشيد درآمد و همچون آن دو عبور كرد، سپس شتر چهارمى در آن باغ در آمد؛ او در علفهاى باغ در افتاد و شروع به چريدن و جويدن علفها كرد، و به خدا سوگند نمى خواهم من آن شتر چهارمى باشم و هيچكس نمى تواند بر جاى ابوبكر و عمر بنشيند و مردم از او راضى باشند.
طبرى سپس مى گويد: عبدالرحمان خود را كنار كشيد، به شرط آنكه اجازه داشته باشد، برترين آنان در نظر خود را به خلافت بگمارد و بگزيند. عثمان اين پيشنهاد را پذيرفت ، ولى على (ع ) سكوت كرد و چون دوباره به او مراجعه شد، پس از اينكه عبدالرحمان عهد و ميثاق آورد كه فقط حق را پيروى خواهد كرد و ترجيح خواهد داد و از هواى نفس خود پيروى نخواهد كرد و در اين باره خويشاوندى را منظور نخواهد كرد و چيزى جز خير امت را در نظر نخواهد گرفت ، به آن راضى شد. عبدالرحمان بن عوف ، در مورد على و عثمان ، به ظاهر درنگ مى كرد؛ در عين حال گاه با سعد بن ابى وقاص و گاه با مسور بن مخرمة زهرى (157) مشورت و خلوت مى كرد و چنان نشان مى داد كه در مورد گزينش يكى از آن دو تن على و عثمان سرگردان است . طبرى مى گويد: على (ع ) به سعد بن ابى وقاص گفت : اى سعد بترسيد از آن خدايى كه به نام او از يكديگر مسالت مى كنيد و درباره پيوند خويشاوندى (158) و من اكنون به حرمت رحم اين فرزندم به رسول خدا (ص ) و به رحم و خويشاوندى عمويم حمزه نسبت به خودت از تو مى خواهم كه مبادا با عبدالرحمان بن عوف پشتيبان عثمان باشى .
مى گويم ابن ابى الحديد: منظور از خويشاوندى حمزه با سعد بن ابى وقاص ‍ اين است كه مادر حمزه هالة دختر اهيب بن عبد مناف بن زهره است . هاله مادر مقوم و حجل - كه نام ديگرش مغيرة است - و عوام پسران عبدالمطلب هم هست و اين چهار پسر عبدالمطلب از هاله متولد شده اند و هاله عمه سعد بن ابى وقاص است ، بنابراين حمزه پسر عمه سعد و سعد پسر دايى حمزه است . (159)
طبرى مى گويد: چون روز سوم فرا رسيد، عبدالرحمان بن عوف آنان را جمع كرد و مردم هم جمع شدند. عبدالرحمان گفت : اى مردم ! درباره اين دو تن على و عثمان راى خود را براى من بگوييد! عمار بن ياسر گفت : اگر مى خواهى مردم در اين باره اختلافى نكنند با على عليه السلام بيعت كن . مقداد هم گفت : آرى ، عمار راست مى گويد كه اگر با على بيعت كنى مى شنويم و اطاعت مى كنيم . عبدالله بن ابى سرح (160) گفت : اگر مى خواهى ميان قريش اختلاف پيش نيايد با عثمان بيعت كن ؛ عبدالله بن ابى ربيعة مخزومى (161) هم گفت راست مى گويد، اگر با عثمان بيعت كنى مى شنويم و اطاعت مى كنيم . عمر به عبدالله بن ابى سرح دشنام داد و گفت : تو از چه هنگام خير خواه اسلام شده اى !
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:34 ب.ظ
 
ارسال: #49
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در اين هنگام بنى هاشم و بنى اميه سخن گفتند و عمار برخاست و چنين گفت : اى مردم !خداى شما را با پيامبر خويش گرامى داشت و شما را با دين خود عزت بخشيد، تا چه هنگام اين خلافت و حكومت را از اهل بيت پيامبرتان بيرون مى بريد؟! مردى از بنى مخزوم گفت : اى پسر سميه ، از حد خود فراتر رفتى ، ترا به اينكه قريش مى خواهد چه كسى را برخود امير كند چه كار!سعد بن ابى وقاص گفت : اى عبدالرحمان !پيش از آنكه مردم به فتنه در افتند، كار خود را تمام كن . در اين هنگام بود كه عبدالرحمان بن عوف خلافت را بر على (ع ) عرضه داشت ، به شرط آنكه به روش و سيره ابوبكر و عمر كار كند و على عليه السلام فرمود: نه ، كه به اجتهاد و راءى خويش عمل خواهم كرد و چون عبدالرحمان همين پيشنهاد را به عثمان كرد پذيرفت و گفت آرى و عبدالرحمان با او بيعت كرد، و على (ع ) فرمود: اين نخستين روز و نخستين بار نيست كه با يكديگر بر ضد ما پشتيبانى مى كنيد، چاره جز صبر جميل نيست و در آنچه اظهار مى داريد خداوند يارى دهنده من است ؛ (162) به خدا سوگند كار را بر او واگذار نكردى مگر براى اينكه او هم به تو بر گرداند و خداوند در هر عالم به شان و كارى پردازد. (163)
عبدالرحمان به صورت تهديد گفت : اى على براى كشتن خود دستاويز و بهانه فراهم مكن - يعنى دستور عمر به ابو طلحه انحصارى كه گردن مخالف را بزند -، على (ع ) برخاست و از مجلس بيرون رفت و فرمود: اين نامه هم به زودى به سر خواهد رسيد (164). عمار گفت : اى عبدالرحمان ، على را رها كردى و حال آنكه او از كسانى است كه به حق حكم مى كنند و در حالى به حق بر مى گردند. مقداد هم گفت : به خدا سوگند هرگز اين چنين كه بر سر اين خاندان پس از رحلت پيامبرشان آمده است نديده ام . اى واى كه جاى بسى شگفتى از قريش است ! همانا مردى را رها كرد كه درباره او چه بگويم ، من هيچكس را نمى دانم كه از او در قضاوت عادل تر باشد و داناتر و پرهيزگارتر. اى كاش براى اين كار يارانى مى داشتم ! عبدالرحمان گفت : اى مقداد از خدا بترس كه بيم دارم در فتنه بيفتى .
على عليه السلام مى فرمود: من آنچه را در نفسهاى ايشان است مى دانم . مردم به قريش مى نگرند و قريش هم مصلحت خويش را در نظر مى گيرد و مى گويد: اگر بنى هاشم كار خلافت را عهده دار شوند هرگز از ميان ايشان بيرون نخواهد رفت . و تا هنگامى كه خلافت بر عهده ديگران باشد در خانواده هاى مختلف قريش دست به دست مى شود.
ابو جعفر طبرى مى گويد: همان روز كه با عثمان بيعت شد، طلحه از راه رسيد. ساعتى درنگ كرد و سپس با عثمان بيعت كرد.
طبرى روايت ديگرى هم نقل كرده و سخن را در آن به درازا كشانيده است و خطبه ها و سخنان هر يك از افراد شورى را آورده است . از جمله مى گويد على عليه السلام در آن روز چنين فرموده :
سپاس پروردگارى را كه از ميان ما محمد (ص ) را به پيامبرى برگزيد و او را براى رسالت خويش پيش ما فرستاد. ما خاندان نبوت و معدن حكمت و امان مردم زمين و مايه رستگارى طالبانيم . ما را حقى است كه اگر به ما داده شود آنرا مى گيريم و اگر ندهند بر پشت شتران سوار مى شويم ، هر چند مدت شبروى دراز باشد. اگر پيامبر (ص ) در اين مورد با ما عهدى فرموده بود عهدش را اجراء مى كرديم و اگر سخنى به ما گفته بود تا پاى جان و آنگاه كه بميريم بر سر آن مجادله مى كرديم . هيچكس هرگز پيش از من به پذيرش ‍ دعوت حق و رعايت پيوند خويشاوندى پيشى نگرفته است و قوت و توانى جز به خداى بلند مرتبه بزرگ نيست . اكنون سخن مرا بشنويد و گفتار مرا به جان و دل بپذيرد؛ شايد از پس اين اجتماع ببينيد كه درباره اين كار شمشيرها كشيده شود و پيمانها شكسته گردد، آن چنان كه براى شما اجتماع و اتفاقى باقى نماند و برخى از شما رهبران گمراهان و شيعيان مردم نادان قرار گيريد.
مى گويم : هروى (165) در كتاب الجمع بين الغريبين اين كلام على (ع ) كه فرموده است بر پشت شتران سوار مى شويم را آورده و آنرا دو گونه تفسير كرده است : نخست اينكه اين كار همراه با مشقت و سختى بسيار است و منظور على (ع ) اين بوده است كه اگر حق ما داده نشود بر سختى صبر و شكيبايى مى كنيم ، همان گونه كه شتر سوار تحمل سختى مى كند. دوم آنكه از كس ديگرى پيروى مى كنيم همان گونه كه آن كس كه پشت سر ديگرى بر شتر سوار است پيرو نظر كسى است كه جلو نشسته است . گويى على (ع ) فرموده است : اگر حق ما را ندهند عقب مى مانيم و از ديگران پيروى مى كنيم ، همانگونه كه شخصى كه پشت سر ديگرى سوار است از او پيروى مى كند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:35 ب.ظ
 
ارسال: #50
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
ابو هلال عسكرى (166) در كتاب الاوائل خود مى گويد: نفرين على عليه السلام در مورد عثمان و عبدالرحمان بر آورده و عملى شد و آن دو در حالى مردند كه از يكديگر متنفر و نسبت به هم دشمن بودند. عبدالرحمان به عثمان پيام فرستاد و ضمن سرزنش او به فرستاده گفت : به او بگو: اين من بودم كه ترا بر مردم ولايت دادم و براى من فضائلى است كه براى تو نيست . من در جنگ بدر حاضر بودم و تو در آن حضور نداشتى و من در بيعت رضوان شركت كردم كه تو در آن شركت نكردى و در جنگ احد گريختى و حال آنكه من پايدارى كردم . عثمان به فرستاده عبدالرحمان بن عوف گفت : به او بگو: اما در مورد جنگ بدر پيامبر (ص ) به سبب بيمارى دخترش مرا برگرداند و حال آنكه من هم براى شركت در جنگ كه تو به قصد آن بيرون آمدى بيرون آمده بودم و چون هنگام بازگشت پيامبر (ص ) از جنگ بدر، ايشان را ملاقات كردم ، به من مژده دادند كه براى من هم پاداشى همچون پاداش شما منظور است و يك سهم از غنيمت هم كه معادل سهم شما از غنيمت بود، به من عطا فرمودند. اما در مورد بيعت رضوان پيامبر (ص ) مرا به مكه گسيل فرمود تا از قريش درباره ورود ايشان به مكه اجازه بگيرم و چون به اطلاع پيامبر رسانده بودند كه من كشته شده ام ، ايشان به همان سبب از مسلمانان بيعت ايستادگى تا پاى جان و مرگ گرفتند و فرمودند: اگر عثمان زنده باشد، من خود از سويش بيعت مى كنم ؛ و يك دست خود را بر دست ديگر زدند و گفتند: دست چپ من بهتر از دست راست عثمان است . اينك به من بگو آيا دست تو برتر است يا دست رسول خدا؟ اما پايدارى تو در جنگ احد و گريز من همين گونه است كه مى گويى ، ولى خداوند در كتاب خود در اين باره و عفو و گذشت از من آيه نازل فرموده است (167) بنابراين تو مرا به گناهى سرزنش كرده اى كه خداوند آنرا بخشيده است و گناهان خود را كه نمى دانى آيا خداوند بخشيده يا نبخشيده است فراموش ‍ كرده اى .
چون عثمان قصر مرتفع خويش را كه نامش زوراء (168) بود ساخت ، خوراكى بسيار تهيه ديد و مردم را دعوت كرد. عبدالرحمان بن عوف هم آمد و چون ساختمان و چگونگى غذاها را ديد گفت : اى پسر عفان ، ما آنچه را در مورد تو تكذيب مى كرديم تبذير و اسراف را اكنون تصديق مى كنيم و من از بيعت كردن با تو به خدا پناه مى برم . عثمان خشمگين شد و به غلام خود گفت : اى غلام ! او را از مجلس من بيرون ببر، و او را بيرون انداختند. عثمان به مردم فرمان داد با او همنشينى نكنند و هيچكس جز ابن عباس پيش او نمى رفت ، او هم براى فرا گرفتن قرآن و احكام پيش او مى رفت . عبدالرحمان بيمار شد، عثمان به عيادتش رفت و با او سخن گفت ، ولى عبدالرحمان پاسخ نداد و تا هنگامى كه مرد با او سخن نگفت .
نمونه هايى از اخبار عثمان بن عفان
منظور از سومين آن قوم ، عثمان بن عفان بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف است . كنيه او ابو عمرو، و مادرش اروى دختر كريز بن ربيعة بن حنين بن عبد شمس است .
مردم پس از سپرى شدن مدت شورى و استقرار خلافت براى او، با بيعت كردند و پيشگويى زيركانه عمر درباره او به وقوع پيوست و عثمان بنى اميه را بر گردن مردم سوار كرد و آنان را بر ولايات حكومت داد و زمينهاى خالصه بسيار به آنان بخشيد. به روزگار عثمان افريقيه (169) فتح شد و او تمام خمس آنرا گرفت و به مروان بخشيد و عبدالرحمان بن حنبل جمحى در اين باره چنين سرود:
سوگند مى خورم به خداوندى كه پروردگار آفريدگان است كه خداوند چيزى را ياوه رها نمى فرمايد، ولى اى عثمان تو براى ما فتنه يى پديد آوردى كه ما گرفتار تو شويم يا خود گرفتار آن شوى . همانا دو امين راه روشن را كه هدايت در آن است ، روشن و واضح ساختند. آن دو يك درهم به زور نگرفتند و يك درهم در راه هوى و هوس هزينه نكردند و حال آنكه تو به مروان خمس درآمد شهرها را دادى و راه و كوشش تو چه دور است از آنان كه سعى و كوشش كردند! (170)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

10-05-1391 07:35 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نهج البلاغه از ديد هانرى كربن ـ امين نخله ـ بولس سلامه ـ جرج جرداق yasna 0 173 11-05-1391 12:18 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  برگزيده‌هايي از نهج البلاغه yasna 9 564 11-05-1391 12:15 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  مشتركات قرآن و نهج البلاغه yasna 6 391 11-05-1391 12:08 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(2) yasna 4 350 11-05-1391 12:00 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(1) yasna 1 283 10-05-1391 11:56 ب.ظ
آخرین ارسال: yasna

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان