جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1 - صفحه 11 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
زمان کنونی: 14-09-1395،03:24 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 114
بازدید: 4698

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
ارسال: #101
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
سيد مرتضى كه خدايش رحمت كناد در كتاب الشافى بر اين سخن قاضى اعتراض كرده و گفته است : مخالفت عمر در مساءله رحلت پيامبر (ص ) از دو حال بيرون نيست ؛ يا آنكه منكر مرگ آن حضرت در هر حال بوده است و اعتقاد داشته است كه به هيچ روى مرگ ايشان روا نيست ، يا آنكه منكر مرگ پيامبر در آن حال بوده است و مى گفته است : از اين جهت كه هنوز بر همه اديان پيروز نشده است فعلا نبايد بميرد. اگر موضوع نخست باشد كه در آن هيچ عاقلى نمى تواند انكار كند، زيرا دانستن اين كه مرگ براى همه افراد بشر است علم پرورى است و براى رسيدن به اين علم نيازى به آياتى كه ابوبكر خوانده مناسب با آن نبوده است ، زيرا عمر منكر مرگ پيامبر و روا بودن آن بر آن حضرت نبوده است ، بلكه درباره هنگام آن معترض بوده است ؛ وانگهى لازم بوده كه به ابوبكر بگويد: اين آيات دليلى بر رد گفته من نيست ، زيرا من منكر جواز و ممكن بودن مرگ پيامبر نشده ام ، بلكه وقوع آنرا در اين زمان درست ندانستم و آنرا براى آينده جايز مى دانم ، و اين آيات فقط دلالت بر جواز مرگ دارد، نه اينكه آنرا به حال معين و معلومى تخصيص دهد.
وانگهى چگونه اين شبهه دور از حقيقت از ميان همه خلق فقط به ذهن عمر خطور كرده است و او از كجا چنين پنداشته است كه پيامبر (ص ) به زودى باز خواهد گشت و دست و پاى مردم را خواهد بريد و چگونه هنگامى كه فرياد مردم را بر مرگ پيامبر شنيد و اندوه خلق را ديد و متوجه شد كه در خانه بسته است و بانگ شيون زنان شنيده مى شود، اين شبهه از او دفع نشد؟ و حال آنكه قراين ديگر هم در دست بود و محتاج به اين حرفها نبود.
از اين گذشته ، اگر چنين شبهه يى در عمر مى بود، لازم بود آنرا در بيمارى پيامبر (ص )- هنگامى كه بى تابى و بيم افراد خاندان ايشان را مى ديد و سخن اسامه ، فرمانده لشكر، را مى شنيد كه مى گفت : من نمى توانم در حالى كه شما در اين وضع بيمارى هستيد حركت كنم و به ناچار از هر مسافرى كه مى آيد از حال شما بپرسم - بگويد كه مترسيد و بى تابى مكنيد و تو هم اى اسامه بيم مكن كه پيامبر (ص ) اكنون نمى ميرد، زيرا هنوز بر همه اديان پيروز نشده است . و سرانجام اين موضوع از احكام قرآن نيست كه بر فرض كسى آنرا نداند آن گونه كه قاضى عبدالجبار گفته است عذر عمر پذيرفته باشد.
و ما ابن ابى الحديد مى گوييم : قدر عمر برتر از اين است كه با آنچه از او در اين واقعه سرزده است معتقد باشد؛ ولى او همينكه دانست پيامبر (ص ) رحلت فرموده است ، از وقوع فتنه در مورد امامت و پيشوايى ترسيد كه مبادا گروهى از انصار يا ديگران بر آن دست يابند. همچنين ترسيد كه مساءله مرتد شدن و از دين برگشتن پيش آيد و در آن هنگام اسلام هنوز ضعيف بود و كاملا قدرت نيافته بود. و ترسيد انتقام و خونخواهى صورت گيرد و خونهايى بر زمين ريخته شود، زيرا بيشتر عرب به روزگار پيامبر (ص ) مصيبت ديده (347) بودند و ياران پيامبر گروهى از آنان را كشته بودند و در آن حال ممكن بود در پى فرصت باشند و شبيخون آورند. و به نظر او براى آرام كردن مردم مصلحت در آن بود كه چنان اظهار كند و بگويد پيامبر (ص ) نمرده است و اين شبهه را در دل بسيارى از ايشان بيندازد و از شرارت آنان جلوگيرى كند و آن را سخن صحيحى تصور كنند و آنان را بدينگونه از ايجاد آشوب باز دارد تصور كنند كه پيامبر (ص ) نمرده است و همانگونه كه موسى (ع ) از قوم خود غايب شده بود پيامبر هم غيبت كرده است . و به همين سبب بود كه عمر مى گفت : او از شما غيبت فرموده است ، همانگونه كه موسى (ع ) به ميقات رفته و غيبت كرده است و باز خواهد گشت و دستهاى قومى را كه شايعه مرگ او را پراكنده ساخته اند خواهد بريد.
و نظير اين كلام در روحيه افراد اثر مى گذارد و از وقوع بسيارى از تصميم ها جلوگيرى مى كند. مگر نمى بينى كه چون در شهرى پادشاه مى ميرد در بسيارى از موارد در آن شهر تباهى و تاراج و آتش زدن صورت مى گيرد، و هر كس از كسى كينه يى در دل دارد سعى مى كند پيش از آنكه پايه هاى حكومت پادشاه بعد استوار شود با كشتن و زخمى كردن و تاراج اموال انتقام بگيرد، و اگر در آن شهر و زير دور انديشى باشد مرگ پادشاه را پوشيده مى دارد و گروهى را كه اين راز را فاش و شايعه پرا كنى كنند زندانى مى كند و سياست سخت نسبت به آنان معمول مى دارد و خود چنين شايع مى كند كه پادشاه زنده است و فرمانهاى او روان است و همواره در اين مورد مواظبت مى كند تا پايه هاى حكومت پادشاه بعد استوار شود. عمر هم آنچه در اين مورد اظهار كرد براى نگهدارى دين و دولت بود تا آنكه ابوبكر - كه در سنح بود و آن منزل دورى از مدينه است - رسيد، و چون با ابوبكر پيوست قلبش قوى شد و بازويش استوار گرديد و اطاعت مردم و ميل ايشان نسبت به ابوبكر قطعى شد و عمر با حضور او احساس امنيت كرد كه ديگر حادثه يى پيش نخواهد آمد و تباهى و فسادى صورت نخواهد گرفت ، از سخن و ادعاى خود دست برداشت و سكوت كرد؛ و مردم و مخصوصا مهاجران ابوبكر را دوست مى داشتند.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:47 ق.ظ
 
ارسال: #102
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در نظر شيعيان و هم در نظر ياران معتزلى ما جايز است كه آدمى سخنى به ظاهر دروغ براى مصالحى بگويد؛ بنابراين عيبى بر عمر نيست كه در آغاز سوگند بخورد كه پيامبر (ص ) نمرده است و در گفتار بعدى او هم پس از آمدن ابوبكر و تلاوت اين آيات عيبى نيست كه بگويد گويا اين آيات را نشنيده ام يا اكنون يقين به مرگ پيامبر كردم و مقصودش از اين گفتار دوم محكوم كردن گفتار اول است و به صواب بوده است ، و بديهى است بسيار زشت و ناپسند بود كه بگويد: اين سخن را براى آرام كردن شما گفتم و از روى عقيده بيان نكردم . بنابراين سخن نخست او صحيح و مناسب و سخن دومش صحيح تر و مناسب تر بوده است .
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (348) در كتاب سقيفه از عمر بن شبه ، از محمد بن منصور، از جعفر بن سليمان ، از مالك بن دينار نقل مى كند كه مى گفته است : پيامبر (ص ) ابوسفيان را براى جمع آورى زكات فرستاده بود. او هنگامى از آن كار برگشت كه پيامبر (ص ) رحلت فرموده بود. در راه قومى او را ديدند و او اخبار را از ايشان پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص ) رحلت فرمود. ابوسفيان پرسيد: چه كسى پس از او به خلافت رسيد؟ گفتند: ابوبكر گفت : يعنى ابو فصيل ! گفتند: آرى ، گفت : آن دو مستضعف - على و عباس ‍ - چه كردند؟ همانا سوگند به كسى كه جان من در دست اوست بازوى آن دو را بر خواهم افراشت !
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز مى گويد: راوى - يعنى جعفر بن سليمان - مى گفت : ابوسفيان چيز ديگرى هم گفت كه راويان آنرا حفظ نكردند و چون ابوسفيان به مدينه آمد گفت : تاراج و خروشى مى بينم و مى شنوم كه چيزى جز خون آنرا خاموش نمى كند! گويد: عمر با ابوبكر در اين باره سخن گفت و به او گفت : ابوسفيان آمده است و ما از شر او در امان نيستم . آنچه را در دست ابوسفيان بود به خودش پرداختند كه ديگر آن سخن را نگفت و راضى شد.
احمد بن عبدالعزيز همچنين روايت مى كند كه چون با عثمان بيعت شد ابوسفيان گفت : اين خلافت نخست در خاندان تيم قرار گرفت و آنان كجا در خور اين كار بودند و سپس به خاندان عدى رسيد كه دور و دورتر بود؛ اينك به جايگاه خود بازگشت و در قرارگاه خود قرار گرفت و آنرا چون گوى ميان خود پاس دهيد.
احمد بن عبدالعزيز گويد: مغيرة بن محمد مهلبى به من گفت : در مورد حديث فوق با اسماعيل بن اسحاق قاضى سخن گفتم و اينكه ابوسفيان به عثمان گفته است : پدرم فدايت گردد، ببخش و انفاق كن و چون ابو حجر مباش ، واى بنى اميه ! حكومت را ميان خود دست به دست بدهيد همچنان كه كودكان گوى را دست به دست مى دهند و به خدا سوگند كه نه بهشتى است و نه دوزخى - زبير هم در آن جلسه حضور داشت . عثمان به ابوسفيان گفت : دور شو! ابوسفيان گفت : اى پسر جان مگر اينجا غريبه يى هست ؟ زبير صداى خود را بلند كرد و گفت : آرى و به خدا سوگند اين سخن تو را پوشيده مى دارم ابوسفيان در آن روزگار چشمهايش بسيار ضعيف بوده است - مغيرة بن محمد مهلبى مى گويد: اسماعيل بن قاضى گفت : اين سخن ياوه است ، گفتم : چرا؟ گفت : من گفتن چنين سخنى از ابوسفيان را انكار نمى كنم ، ولى منكر اين هستم كه عثمان اين سخن را از او شنيده باشد و گردن او را نزده باشد! (349)
احمد بن عبدالعزيز همچنين مى گويد: ابوسفيان پيش على عليه السلام آمد و گفت : پست ترين و زبون ترين خانواده قريش را عهده دار خلافت كرديد، همانا به خدا سوگند اگر بخواهى مى توانم مدينه را براى جنگ با ابوبكر آكنده از لشكريان سواره و پياده كنم . على عليه السلام به او فرمود: چه مدت طولانى كه نسبت به اسلام و مسلمانان خيانت ورزيدى و هيچ زيانى نتوانستى به آنان برسانى ، ما را نيازى به سواران و پيادگان تو نيست . اگر نه اين بود كه ابوبكر را شايسته براى اين كار مى بينيم او را به حال خود رها نمى كرديم .
احمد بن عبدالعزيز همچنين روايت مى كند، كه چون با ابوبكر بيعت شد، زبير و مقداد همراه گروهى از مردم پيش على (ع )، كه در خانه فاطمه (ع ) بود، آمد و شد مى كردند و با يكديگر تبادل نظر مى نمودند و كارهاى خود را بررسى مى كردند، عمر بيرون آمد و به حضور فاطمه (ع ) رسيد و گفت : اى دختر رسول خدا، هيچكس از خلق خدا براى ما محبوب تر از پدرت نبود و پس از مرگ او هيچكس چون تو در نظر ما نيست ، با وجود اين به خدا سوگند اگر اين گروه در خانه تو جمع شوند براى من مانعى ندارد كه فرمان دهم اين خانه را بر آنان به آتش بكشم و بسوزانم ، و چون عمر از خانه فاطمه (ع ) بيرون آمد آن گروه آمدند و فاطمه (ع ) به آنان گفت : مى دانيد كه عمر اينجا آمد و براى من سوگند خورد كه اگر شما به اين خانه بياييد آنرا بر شما آتش خواهد زد و به خدا سوگند چنين مى بينم كه او سوگند و تهديد خود را انجام خواهد داد، بنابراين با خوشى و سلامت از خانه من برويد. آنان ديگر به خانه فاطمه (ع ) برنگشتند و رفتند و با ابوبكر بيعت كردند. (350)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #103
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
احمد بن عبدالعزيز و مبرد در كتاب الكامل از عبدالرحمان بن عوف نقل كرده اند كه گفته است : در بيمارى ابوبكر كه به مرگش انجاميد براى عيادتش ‍ رفتم و سلام دادم و پرسيدم حالش چگونه است . او نشست ، من گفتم : خدا را شكر كه سلامتى ، گفت : با اينكه مرا سالم مى بينى ، ولى دردمندم و شما گروه مهاجران هم براى من گرفتارى ايجاد كرده ايد كه با اين دردمندى و بيمارى همراه است ، من براى شما عهدى براى پس از خود قرار دادم و بهترين شما را در نظر خودم برگزيدم ، ولى هر يك از شما باد در بينى انداخت به اين اميد كه حكومت از او باشد. چنين ديديد كه دنيا به شما روى آورده است و به خدا سوگند پرده هاى ابريشم و متكاهاى ديبا و تشكهاى پشم آذربايجانى براى خواب نيمروزى خود فراهم آورده ايد، گويا شما را براى پروار شدن به چرا بسته اند، (351) و حال آنكه به خدا سوگند اگر يكى از شما را بدون آنكه بر او اجراى حدى لازم باشد پيش ببرند و گردنش ‍ را بزنند برايش بهتر از آن است كه در هوى و هوس دنيا شناور گردد، و شما فردا نخستين گمراهان خواهيد بود كه از راه مستقيم به چپ و راست منحرف مى شويد و مردم را از پى مى كشيد. اى راهنماى راه ! ستم كردى و حال آنكه دو راه بيش نيست ؛ يا سپيده دمان و روشنايى ، يا شبانگاه و تاريكى . عبدالرحمان به ابوبكر گفت : با اين كسالت خود بسيار سخن مگو كه ترا ناراحت نكند، به خدا سوگند تو فقط قصد خير كردى و دوست تو هم نيت خير دارد و مردم هم دو گروهند: گروهى كه با تو هم عقيده اند و آنان با تو ستيزى نخواهد داشت و گروهى كه موافق نيستند، آنان هم راءى خود را بر تو عرضه مى دارند. ابوبكر آرام گرفت و اندكى سكوت كرد و عبدالرحمان گفت : چيز مهمى بر تو نمى بينم و خدا را شكر؛ دنيا هم ارزشى ندارد و به خدا سوگند ما ترا فقط شخص صالح و مصلحى مى دانيم . ابوبكر گفت : من فقط بر سه كار كه انجام داده ام متاسفم كه دوست مى دارم اى كاش انجام نداده بودم و بر سه كار كه انجام ندادم و دوست مى دارم كه اى كاش انجام داده بودم و سه چيز را دوست مى داشتم كه از پيامبر (ص ) بپرسم و نپرسيدم .
اما آن سه كار كه انجام دادم و دوست دارم كه اى كاش انجام نداده بودم ، اينهاست : دوست مى دارم اى كاش در خانه فاطمه (ع ) را نمى گشودم و آنرا به حال خود مى گذاشتم هر چند براى جنگ بسته شده بود. دو ديگر آنكه دوست مى دارم اى كاش روز سقيفه بنى ساعده اين كار را بر گردن يكى از آن دو مرد يعنى عمر يا ابو عبيدة مى نهادم و او امير مى بود و من وزير بودم ، و ديگر آنكه دوست دارم هنگامى كه فجاء ة (352) را پيش من آوردند اى كاش او را در آتش نمى سوزاندم و او را با شمشير كشته يا آزاد كرده بودم .
اما آن سه كار كه نكردم و دوست مى دارم كه اى كاش انجام داده بودم ، اينهاست : دوست دارم آن روزى كه اشعث را پيش من آوردند گردنش را مى زدم و چنين به نظر مى رسد كه او هيچ فتنه و شرى را نمى بيند مگر آنكه در آن يارى مى كند. دو ديگر آنكه دوست دارم روزى كه خالد را به جنگ با از دين برگشتگان فرستادم خودم در ذوالقصه مى ماندم و اگر مسلمانان پيروز نمى شدند پشتيبان آنان بودم ، و سه ديگر آنكه دوست مى داشتم هنگامى كه خالد را به شام گسيل داشتم عمر را هم به عراق مى فرستادم و هر دو دست چپ و راست خويش را در راه خدا مى گشادم .
اما سه چيزى كه دوست دارم اى كاش در آن موارد از پيامبر (ص ) مى پرسيدم اينهاست : نخست اينكه از پيامبر مى پرسيدم خلافت از آن كيست و با آنان ستيزه و مخالفت نمى كرديم ، و دوست داشتم از آن حضرت مى پرسيدم كه آيا براى انصار در آن سهمى هست ، و ديگر آنكه دوست مى داشتم از پيامبر (ص ) درباره ميراث عمه و دختر خواهر مى پرسيدم كه در نفس خود در اين مورد احساس نياز مى كنم . (353)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #104
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در نامه مشهور معاويه به على عليه السلام چنين آمده است :
و گذشته ات را فرا يادت مى آورم كه روزى كه با ابوبكر صديق بيعت شد همسر فرو نشسته و از پاى افتاده ات را شبانه بر خرى سوار مى كردى و هر دو دست تو در دستهاى پسرانت حسن و حسين بود و هيچيك از شركت كنندگان در جنگ بدر و اهل سابقه (354) را رها نكردى مگر آنكه آنان را به بيعت با خود فراخواندى و همراه همسرت در حالى كه دو پسر خود را نيز همراه داشتيد نزد آنان رفتى و از ايشان بر ضد يار رسول خدا يارى خواستى و از آنان جز چهار يا پنج تن به تو پاسخ مثبت ندادند و به جان خودم سوگند كه اگر بر حق مى بودى پاسخت مى دادند، ولى تو ادعاى باطلى كردى و سخنى گفتى كه شناخته شده نبود و آهنگ چيزى كردى كه فراهم نمى شوى . و اگر هر چه را فراموش كنم اين سخنت را به ابوسفيان فراموش ‍ نمى كنم كه چون ترا تحريك كرد و به هيجان آورد گفتى : اگر چهل تن كه داراى عزمى استوار باشند از ميان ايشان بيابم ، با اين گروه جنگ و ستيز خود را آغاز و برپا مى كنم . گرفتارى و فتنه مسلمانان از تو براى بار اول نيست و ستم تو بر خلفا چيز تازه و نويى نيست .
ما تمام اين نامه و آغاز آنرا به هنگام شرح نامه هاى على عليه السلام خواهيم آورد.
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى از ابوالمنذر و هشام بن محمد بن سائب از پدرش ، از ابو صالح ، (355) از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است : ميان عباس و على كدورت خاطر بود، آنچنان كه از يكديگر دورى مى كردند، ابن عباس على را ديدار كرد و گفت : اگر مى خواهى يك بار ديگر عمويت را ببينى پيش او بيا كه خيال نمى كنم پس از آن ديگر او را ببينى . على فرمود: تو جلو برو و براى من اجازه بگير. من زودتر از او رفتم و اجازه گرفتم ، اجازه داد و على (ع ) وارد شد و آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند، و على (ع ) شروع به بوسيدن دست و پاى عباس كرد و مى فرمود: عمو جان ! از من راضى شو كه خداى از تو راضى شود، و عباس گفت : به طور قطع راضى شدم .
عباس سپس گفت : اى برادر زاده ، در سه مورد راءيى به تو عرضه داشتم كه نپذيرفتى و در آن موارد سرانجام ناخوش ديدى ؛ اينك براى مورد چهارم راءيى به تو عرضه مى دارم كه اگر بپذيرى چه بهتر و گرنه همان را خواهى يافت كه در موارد پيش از آن يافتى . على (ع ) گفت : عمو جان ! آن موارد كدام بوده است ؟ عباس گفت : در بيمارى پيامبر (ص ) به تو اشاره كردم كه از ايشان بپرسى اگر حكومت اگر حكومت از ماست به ما عطا فرمايد و اگر حكومت از ديگران است در مورد ما به آنان سفارش كند، و تو گفتى : مى ترسم كه اگر پيامبر ما را از آن منع فرمايد، پس از رحلت آن حضرت ، ديگر هيچكس آنرا به ما ندهد. آن گذشت و چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود، ابوسفيان بن حرب همان ساعت پيش ما آمد و ما هر دو پيشنهاد كرديم تا با بيعت كنيم كه اگر ما با تو بيعت كنيم و به تو گفتم : دست بگشاى تا من و اين پير مرد با تو بيعت كنيم كه اگر ما با تو بيعت كنيم هيچكس از افراد خاندان عبد مناف از بيعت با تو خوددارى نمى كند، و چون قريش با تو بيعت كند هيچكس از اعراب از بيعت با تو خوددارى نخواهد كرد؛ در پاسخ ما گفتى : اينك سرگرم تجهيز پيكر پاك پيامبريم و حال آنكه در مورد خلافت بيمى نداريم . و چيزى نگذشت كه از سقيفه بنى ساعده بانگ تكبير شنيدم ، و به من گفتى : عمو جان اين چيست ؟ گفتم : اين همان چيزى كه ترا به پذيرفتن آن دعوت كرديم و نپذيرفتى ، و گفتى : سبحان الله مگر ممكن است !گفتم : آرى ، گفتى : آيا باز نمى گردد؟ گفتم : مگر ممكن است چنين چيزى برگردد!سپس هنگامى كه عمر زخم خورد، به تو گفتم : خود را در شورى داخل مكن كه اگر از آنان كناره گيرى ترا مقدم خواهند داشت و اگر خود را همسنگ آنان قرار دهى خود را بر تو مقدم مى دارند؛ نپذيرفتى و با آنان در آن شركت كردى و نتيجه اش آن بود كه ديدى .
و من اينك براى بار چهارم راءيى به تو عرضه مى دارم كه اگر آنرا بپذيرى پذيرفته اى وگرنه همان بر تو خواهد رسيد كه در موارد پيش رسيده است ، و آن اين است كه من چنين مى بينم كه مرد - يعنى عثمان - شروع به كارهايى كرده است كه به خدا سوگند گويى هم اكنون مى بينم كه اعراب از هر سو به طرفش مى آيند و او در خانه اش همانگونه كه شتر نر را مى كشند كشته خواهد شد. به خدا سوگند اگر اين كار صورت پذيرد و تو در مدينه باشى ، مردم ترا ملزم به آن مى كنند، و چون چنين شود به چيزى از حكومت دست نمى يابى مگر پس از شرى كه در آن خيرى نخواهد بود.
عبدالله بن عباس مى گويد: روز جنگ جمل - در حالى كه طلحه كشته شده بود و مردم كوفه در دشنام دادن و عيب گرفتن بر طلحه زياده روى كردند - من به حضور على (ع ) رسيدم ، فرمود: همانا به خدا سوگند هر چند درباره طلحه چنين مى گويند، اما او آنچنان بود كه آن شاعر جعفى (356) گفته است :
جوانمردى كه هر گاه توانگر و بى نياز است براى خير و بهره رساندن توانگرى او را به دوستانش نزديك مى سازد و فقر و نيازمندى براى اينكه اسباب زحمت دوستان نباشد او را از آنان دور مى سازد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:48 ق.ظ
 
ارسال: #105
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
على (ع ) سپس فرمود: به خدا سوگند گويى عمويم به حوادث ، از پس پرده نازكى مى نگريست ؛ و به خدا سوگند به چيزى از اين حكومت نرسيدم ، مگر پس از شرى كه خيرى همراه آن نيست .
همچنين ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى ، از حباب بن يزيد، از جرير بن مغيره نقل مى كند كه مى گفته است : خواسته سلمان و زبير و انصار اين بود كه پس از پيامبر (ص ) با على (ع ) بيعت كنند، و چون با ابوبكر بيعت شد سلمان گفت : اگر چه به مرد آگاهى دست يافتيد و آزمايشى كرديد، ولى كان و معدن اصلى را گم كرديد.
همو مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه ، از على بن ابى هاشم ، از عمرو بن ثابت ، از حبيب بن ابى ثابت نقل مى كند كه مى گفته است : سلمان در آن روز گفت : آرى ، در مورد اينكه سالخورده را برگزيديد راه شما صحيح بود، ولى از روى خطا اهل بيت پيامبر خود را برنگزيديد و حال آنكه اگر خلافت را در ايشان قرار مى داديد حتى دو نفر هم با شما مخالفت نمى كردند و همانا از نعمت آن به وفور بهره مند مى شديد.
همو از عمر بن شبه ، از محمد بن يحيى نقل مى كند كه مى گفته است : غسان بن عبدالحميد براى ما نقل كرد كه چون مردم درباره خوددارى على عليه السلام از بيعت با ابوبكر بسيار سخن گفتند و ابوبكر و عمر بر او در اين مورد سخت گرفتند، مادر مسطح بن اثاثة (357) آمد و كنار گور پيامبر (ص ) ايستاد و چنين سرود:
كارها و خبرها و گرفتاريهاى گوناگونى صورت مى گيرد كه اگر تو حضور مى داشتى در آن باره اينهمه سخن گفته نمى شد. ما ترا بدانگونه از دست داديم كه زمين باران پربركت را از دست دهد و كارهاى قوم تو مختل شد؛
بيا و حضور داشته باش و از آنان غايب مباش . (358)
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى مى گويد: ابوزيد عمر بن شبه ، از ابراهيم بن منذر، از ابن وهب ، از ابن لهيعة ، از ابوالاسود براى ما نقل مى كرد كه گروهى از مردان قريش و مهاجران در مورد اينكه بيعت با ابوبكر بدون مشورت صورت گرفت خشمگين شدند و از جمله على و زبير هم خشم گرفتند و در حالى كه با خود سلاح داشتند در خانه فاطمه (ع ) متحصن شدند. عمر همراه گروهى كه اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة بن وقش هم همراهشان بودند - و اين دو تن از خاندان عبدالاشهل هستند - به سوى خانه فاطمه (ع ) آمدند. فاطمه (ع ) فرياد بر آورد و آنان را به خدا سوگند داد. آنان شمشير على و زبير را گرفتند و به ديوار زدند و شكستند، سپس عمر آن دو را از خانه بيرون كشيد و برد تا بيعت كنند؛ آنگاه ابوبكر برخاست و براى مردم عذر و بهانه آورد و گفت : بيعت با من كارى همراه با شتاب بود و ناگهانى صورت گرفت و خداوند شر آن را كفايت فرمود، وانگهى من از بروز فتنه ترسيدم و به خدا سوگند كه من بر آن حريص نبودم و هيچگاه بر آن طمع نبسته بودم و اينك كار بزرگى را بر گردن من نهاده اند كه مرا يارا و توان آن نيست و دوست مى دارم كه اى كاش قوى ترين افراد به جاى من عهده دار آن مى بود. و شروع به عذر خواهى از مردم كرد و مهاجران عذر او را پذيرفتند و على و زبير هم گفتند: ما خشمگين نشديم مگر در اين مورد كه مشورتى صورت نگرفت و گرنه ابوبكر را سزاوارترين مردم براى آن مى دانيم ؛ او يار غار است و سالخوردگى او را احترام مى گذاريم ، و پيامبر (ص ) در حالى كه زنده بود او را ماءمور به امامت در نماز بر مردم فرمود.
ابوبكر جوهرى ، با اسناد ديگرى كه آورده است ، مى گويد: ثابت بن قيس بن شماس هم همراه كسانى بود كه با عمر به خانه فاطمه (ع ) آمدند، و اين ثابت از قبيله بنى حارث است . او همچنين روايت مى كند كه محمد بن مسلمه هم همراهشان بوده و همو شمشير زبير را شكسته است .
ابوبكر جوهرى مى گويد: يعقوب بن شيبة ، از احمد بن ايوب ، از ابراهيم بن سعد، از ابن اسحاق ، از زهرى ، از عبدالله بن عباس نقل مى كند كه مى گفته است : به هنگام بيمارى پيامبر (ص ) على (ع ) از حضور ايشان بيرون آمد. مردم پرسيدند كه اى ابا حسن ! پيامبر (ص ) چگونه صبح فرموده است و حالش چون است ؟ فرمود: سپاس خدا را كه بهبودى يافته است . گويد: عباس دست على را در دست گرفت و گفت : اى على ! تو پس از سه روز ديگر ستمديده خواهى شد (359)، سوگند مى خورم كه نشان مرگ را در چهره پيامبر ديدم و من نشان مرگ را در چهره هاى فرزندان عبدالمطلب مى شناسم . اينك پيش رسول خدا برو و درباره خلافت سخن بگو كه اگر از آن ماست بدانيم و ما اعلام فرمايد و اگر در غير ما قرار دارد نسبت به ما سفارش فرمايد. على گفت : اين كار را نمى كنم ؛ به خدا سوگند اگر امروز پيامبر (ص ) ما را از آن منع فرمايد، پس از آن ديگر مردم آنرا به ما نمى دهند. گويد: پيامبر (ص ) همان روز رحلت فرمود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:49 ق.ظ
 
ارسال: #106
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
ابوبكر جوهرى مى گويد: مغيرة بن محمد مهلبى از حفظ خود و عمر بن شبه از يكى از كتابهاى خود با اسنادى كه به ابوسعيد خدرى مى رساند از قول بر اء بن عازب چنين نقل مى كرد كه مى گفته است : من همواره دوستدار بنى هاشم بودم و چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود ترسيدم كه قريش خلافت را از ميان بنى هاشم در ربايد و چنان شدم كه شخص شيفته و سرگردان و شتابزده مى شود.
سپس مطالبى را از براء بن عازب نقل مى كند كه ما آنها را در آغاز اين كتاب خود ضمن شرح اين سخن على (ع ) كه فرموده است : همانا به خدا سوگند، فلان جامه خلافت را پوشيد (360)... آورده ايم ؛ در دنباله آن چنين افزوده است كه براء مى گفته است : همچنان خودخورى مى كردم و چون شب فرا رسيد به مسجد رفتم ، و چون وارد مسجد شدم يادم آمد كه آنجا همواره آواى تلاوت قرآن پيامبر (ص ) را مى شنيدم . از آنجا دلتنگ شدم و به فضاى بيرون مسجد، يعنى فضاى بنى بياضة رفتم و تنى چند را ديدم كه آهسته با يكديگر سخن مى گويند و چون من نزديك ايشان رسيدم سكوت كردند. من از آنجا برگشتم ، ايشان مرا شناخته بودند و من آنان را نشناختم ، مرا پيش خود فرا خواندند، نزديك رفتم ، مقداد بن اسود و عبادة بن صامت و سلمان فارسى و ابوذر و حذيفه و ابوالهيثم بن التيهان را ديدم ، و در آن حال حذيفه به آنان مى گفت : به خدا سوگند آنچه به شما گفتم خواهد شد و به خدا سوگند كه به من دروغ گفته نشده است و من دروغ نمى گويم ، و آنان مى خواستند انتخاب خليفه و حكومت را به شورايى از مهاجران واگذارند.
حذيفه گفت : بياييد پيش ابى بن كعب برويم . او هم آنچه كه من مى دانم مى داند. براء مى گويد: به سوى خانه ابى بن كعب رفتيم و بر در خانه زديم . او پشت درآمد و پرسيد: شما كيستيد؟ مقداد با او سخن گفت . ابى پرسيد: چه مى خواهيد؟ مقداد گفت : در را باز كن كه كار بزرگتر از آن است كه از پس ‍ در توان گفت . گفت : من در خانه خود را نمى گشايم و به خوبى مى دانم براى چه چيزى آمده ايد، گويا مى خواهيد در مورد اين بيعتى كه صورت گرفته است تبادل نظر كنيد. گفتيم : آرى ، گفت : آيا حذيفه ميان شماست ؟ گفتم : آرى ، گفت : سخن همان است كه او گفته است ؛ و به خدا سوگند من در خانه خود را نمى گشايم و از خانه بيرون نمى آيم تا آنچه مى خواهد واقع شود، و همانا آنچه پس از آن واقع خواهد شد از اين بدتر است و به پيشگاه خداوند شكايت بايد برد.
گويد: و چون اين خبر به اطلاع ابوبكر و عمر رسيد، به ابوعبيدة بن جراح و مغيرة بن شعبه پيام دادند كه راءى و چاره چيست ؟ مغيره گفت : راه اين است كه عباس را ملاقات كنيد و براى او در اين كار بهره يى قرار دهيد كه براى او و فرزندانش باشد و از سوى على آسوده شويد و براى شما در نظر مردم بر على حجت باشد كه عباس به شما گرايش پيدا كرده است . آنان حركت كردند و در شب دوم وفات پيامبر (ص ) پيش عباس رفتند. آنگاه خطبه ابوبكر و سخن عمر و پاسخى را كه عباس به آنان داده است آورده و ما اين موضوع را در جزء اول اين كتاب آورديم .
ابوبكر جوهرى همچنين مى گويد: احمد بن اسحاق بن صالح ، از عبدالله بن عمر، از حماد بن زيد، از يحيى بن سعيد، از قاسم بن محمد نقل مى كند كه چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود، انصار پيش سعد بن عباده جمع شدند؛ ابوبكر و عمر و ابو عبيده هم آنجا حاضر شدند. حباب بن منذر گفت : بايد اميرى از ما و اميرى از شما باشد، واى قوم ! به خدا سوگند ما در مورد اميرى شما رشگ و همچشى نداريم ، ولى بيم آنرا داريم كه پس از شما كسانى به اميرى برسند كه ما پسران و پدران و برادران ايشان را كشته ايم . عمر بن خطاب گفت : اگر چنان شد، در صورتى كه توانا باشى قيام خواهى كرد. در اين هنگام ابوبكر سخن گفت و گفت : ما اميران خواهيم بود و شما وزيران و اين كار ميان ما به تساوى خواهد بود، چون دو لپه باقلا؛ و با ابوبكر بيعت شد و نخستين كس كه با او بيعت كرد بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير بود.
و چون مردم بر گرد ابوبكر جمع شدند و بيعت او استوار شد، اموالى ميان زنان مهاجر و انصار بخش كرد و سهم يكى از زنان خاندان عدى بن نجار را همراه زيد بن ثابت براى او فرستاد. آن زن پرسيد: اين چيست ؟ گفت : مالى است كه ابوبكر ميان زنان تقسيم كرده است . آن زن گفت : آيا با دادن رشوه مى خواهيد از دين خود رشوه بگيرم ! نه ، به خدا سوگند از او چيزى نمى پذيرم !و آنرا پيش ابوبكر باز فرستاد.
من اين خبر را از كتاب السقيفه ابوبكر جوهرى در سال ششصد و ده هجرى بر ابو جعفر يحيى بن محمد علوى حسينى معروف به ابن ابى زيد (361) كه نقيب بصره بود خواندم ، خدايش رحمت كناد، گفت : پيش بينى و تشخيص ‍ حباب بن منذر درست بود، زيرا همان چيزى كه از آن بيم داشت ، روزه حره فرا رسيد و انتقام خون مشركان كشته شده در جنگ بدر را از انصار گرفتند. نقيب كه خدايش رحمت كناد به من گفت : پيامبر (ص ) هم بر اهل و فرزند خود از همين وضع بيم داشت ، زيرا او مردم را مصيبت زده كرده بود و مى دانست كه اگر بميرد و تنها دخترش و فرزندان او را به صورت رعيت و مردم عادى باقى بگذارد، آنان زيردست حاكمان به خطر بزرگى مى افتند، و به همين منظور بود كه مكرر پايه هاى حكومت را براى پسر عمويش پس از خود استوار مى فرمود تا شايد خون على (ع ) و فرزندانش محفوظ بماند، و اگر آنان حاكم بودند، خون و جانشان محفوظتر از آن بود كه رعيت و زيردست حاكم ديگرى باشند؛ ولى قضا و قدر با آن حضرت يار نبود و كار چنان شد كه شد و كار فرزند زادگان او به آنجا كشيد كه خود مى دانى .
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى مى گويد: يعقوب بن شيبة با اسنادى كه آنرا به طلحة بن مصرف مى رساند نقل مى كند كه مى گفته است : به هذيل بن شرحبيل گفتم : مردم مى گويند پيامبر (ص ) وصيت فرمود و على را وصى خود قرار داد، گفت : آيا ابوبكر خود را امير وصى رسول خدا قرار مى دهد!ابوبكر بسيار دوست مى داشت كه در آن مورد به عهدى از پيامبر دست يابد و تسليم آن شود و مهار آنرا بر بينى خود نهد.
مى گويم : دو شيخ حديث يعنى محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج قشيرى در كتاب صحيح خود از طلحة بن مصرف نقل كرده اند كه گفته است : از عبدالله بن ابى اوفى پرسيدم : آيا پيامبر (ص ) وصيت نفرموده است ؟ گفت : نه ، گفتم : چگونه است كه وصيت كردن براى مسلمانان مقرر شده است و به پيامبر (ص ) هم فرمان داده شده كه وصيت فرمايد و با وجود اين وصيت نفرموده باشد؟ گفت : پيامبر (ص ) به توجه و اجراى دستورهاى قرآن وصيت فرمود. طلحة بن مصرف مى گويد: سپس ابن ابى اوفى گفت : ابوبكر چنان نبود كه بر وصى رسول خدا فرمانروايى كند؛ بلكه بسيار دوست مى داشت كه در اين مورد فرمانى از پيامبر بيابد و بر آن گردن نهد و لگام آنرا بينى خود ببندد.(362)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:49 ق.ظ
 
ارسال: #107
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
همچنين همين دو شيخ در دو صحيح خود از عايشه روايت مى كنند و مى گويند: در حضور عايشه گفته شد: كه پيامبر (ص ) وصيت فرموده است ، عايشه گفت : چه هنگامى وصيت كرده است ؟ و چه كسى اين سخن را مى گويد؟ گفتند: چنين مى گويند، گفت : آخر چه كسى مى گويد؟ پيامبر (ص ) به سينه و گلوى من تكيه داده بود، طشت خواست كه ادرار كند، ناگاه به يك سو افتاد و درگذشت و من حتى متوجه مرگ او نشدم . (363)
همچنين در هر دو صحيح مسلم و بخارى از ابن عباس نقل شده كه مى گفته است : اى واى از روز پنجشنبه و چه روز پنجشنبه يى بود! ابن عباس سپس ‍ چندان گريست كه اشكهايش شنها را خيس كرد، ما گفتيم : اى ابن عباس در پنجشنبه چه اتفاقى افتاده است ؟ گفت : در آن روز بيمارى و درد پيامبر (ص ) سخت شد و فرمود: نامه يى بياوريد تا براى شما بنويسم و پس از من هرگز گمراه نشويد. حاضران با يكديگر ستيز كردند، پيامبر فرمودند: ستيزه و بگو و مگو در حضور من سزاوار نيست ، گوينده يى گفت : پيامبر را چه شده است ؟ پيامبر را چه شده است ؟ آيا هذيان مى گويد؟ از او بپرسيد چه مى خواهد. و همينكه خواستند سخن خود را تكرار كنند، پيامبر فرمود: رهايم كنيد، كه آنچه من در آنم بهتر از چيزى است كه شما در آنيد، و سپس ‍ سه دستور صادر فرمود و گفت : مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد، و به نمايندگان قبايل همانگونه كه جايزه مى دادم جايزه دهيد. درباره دستور سوم از ابن عباس پرسيدند، گفت : نمى دانم كه آيا در آن باره سخنى نفرمود و من آنرا فراموش كرده ام .
همچنين در دو صحيح بخارى و مسلم از ابن عباس كه خدايش رحمت كناد نقل شده است كه چون پيامبر (ص ) محتضر شد، در خانه تنى از جمله عمر بن خطاب حضور داشتند. پيامبر (ص ) فرمود: بياييد تا براى شما نامه يى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد، عمر گفت : درد و بيمارى بر پيامبر غلبه پيدا كرده است ، قرآن پيش شماست و كتاب خدا ما را بسنده است . برخى از حاضران گفتند چنين است و برخى گفتند نه و اختلاف پيدا كردند، و همچنان برخى مى گفتند: كاغذ بياوريد تا براى شما نامه يى بنويسيد كه پس ‍ از او هرگز گمراه نشويد، و برخى مى گفتند: سخن درست همان است كه عمر مى گويد؛ و چون در محضر پيامبر ياوه سرايى و اختلاف بسيار كردند، پيامبر (ص ) به آنان فرمود: برخيزيد، و برخاستند، و ابن عباس مى گفته است : مصيبت و تمام مصيبت در اين بوده است كه مانع آن شدند تا پيامبر آن نامه را براى شما بنويسيد.
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى مى گويد: احمد بن اسحاق بن صالح ، از عبدالله بن عمر بن معاذ، از ابن عون ، از قول مردى از بنى زريق براى من نقل كرد كه عمر در آن روز كه با ابوبكر بيعت شد، در حالى كه دامن به كمر زده بود و پيشاپيش ابوبكر مى دويد، بانگ برداشته بود كه همانا مردم با ابوبكر بيعت كردند. گويد: در اين هنگام ابوبكر آمد و بر منبر رسول خدا نشست و حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس چنين گفت : همانا من عهده دار ولايت بر شما شدم و بهترين و گزينه ترين شما نيستم ، ولى قرآن نازل شده و سنت تنظيم يافته است و آموختيم و دانستيم كه زيرك ترين زيركان پرهيز گارانند و ابله ترين ابلهان تباهكاران . و همانا قوى ترين شما در نظر من ناتوان است ، تا هنگامى كه حق او را بگيرم و ضعيف ترين شما در نظر من نيرومند است تا هنگامى كه حق را از او بگيرم . اى مردم ! همانا كه من از سنتها پيروى كننده ام و نو آور نخواهم بود، هر گاه نيكى كردم مرا يارى دهيد و چون به كژى گراييدم مرا راست كنيد. (364)
ابوبكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه از احمد بن معاويه ، از نضربن شميل ، از محمد بن عمرو، از سلمة بن عبدالرحمان نقل مى كند كه چون ابوبكر بر منبر نشست ، على عليه السلام و زبير و گروهى از بنى هاشم در خانه فاطمه بودند. عمر پيش آنان آمد و گفت : سوگند به كسى كه جان من در دست اوست ، يا بايد براى بيعت بيرون آييد، يا آنكه اين خانه را بر شما آتش مى زنم ! زبير در حالى كه شمشير خود را كشيده بود از خانه بيرون آمد، مردى از انصار و زياد بن لبيد با او گلاويز شدند و شمشير را از دست زبير بيرون كشيدند. ابوبكر همچنان كه بر منبر بود فرياد برآورد و گفت : شمشير را به سنگ بكوبيد. ابو عمرو بن حماس گويد: من آن سنگ را كه نشانه ضربت شمشير زبير بر آن بود ديدم و گفته مى شد كه اين نشانه كوبيدن شمشير زبير بر سنگ است . سپس ابوبكر گفت : آنان را رها كنيد، خداوند به زودى آنان را خواهد آورد. گويد: پس از آن آنان پيش ابوبكر رفتند و با او بيعت كردند.
ابوبكر جوهرى مى گويد: در روايت ديگرى آمده است كه سعد بن ابى وقاص هم همراه آنان در خانه فاطمه (ع ) حاضر بود و مقداد بن اسود هم حضور داشت و آنان با يكديگر قرار گذاشته بودند كه با على (ع ) بيعت كنند. عمر آنجا آمد تا خانه را برايشان آتش زند، زبير با شمشير به سوى عمر بيرون آمد و فاطمه (ع ) از خانه بيرون آمد و مى گريست و فرياد مى زد؛ و از مردم خواست از آن كار باز ايستند، و گفتند: ما در مورد كار خيرى كه مردم بر آن اتفاق كرده اند، ستيزى نخواهيم كرد؛ بلكه ما جمع شده ايم تا قرآن را در يك نسخه جمع كنيم . سپس آنان هم با ابوبكر بيعت كردند و كار جريان يافت و مردم آرام گرفتند.
ابوبكر جوهرى مى گويد: ابو زيد عمر بن شبه از ابوبكر باهلى ، از اسماعيل بن مجالد، از شعبى نقل مى كند كه مى گفته است : ابوبكر پرسيد: زبير كجاست ؟ گفتند: پيش على است و شمشير بر دوش آويخته است ، ابوبكر گفت : اى عمر برخيز، اى خالد بن وليد برخيز؛ برويد و آن دو را پيش من بياوريد. آن دو رفتند. عمر وارد خانه شد و خالد بر در خانه ايستاد، عمر به زبير گفت : اين شمشير چيست ؟ گفت : ما با على بيعت مى كنيم . عمر شمشير را از دست زبير بيرون كشيد و آنرا به سنگ زد و شكست و سپس ‍ دست زبير را گرفت و او را بلند كرد و به سوى خالد برد و گفت : اى خالد مواظبش باش و خالد او را گرفت . سپس عمر به على گفت : برخيز و با ابوبكر بيعت كن ، على (ع ) درنگ كرد و بر زمين نشسته بود، عمر دست او را گرفت و گفت برخيز و او از برخاستن خوددارى فرمود؛ او با زور على (ع ) را كشيد و همانگونه كه با زبير رفتار كرده بود رفتار كرد و چون فاطمه (ع ) ديد كه با آن دو چگونه رفتار مى شود، بر در حجره ايستاد و فرمود: اى ابوبكر، چه زود بر اهل بيت رسول خدا هجوم و حمله آورديد!به خدا سوگند تا هنگامى كه خدا را ديدار كنم با عمر سخن نخواهم گفت . گويد: پس از آن ابوبكر به حضور فاطمه رفت و براى عمر شفاعت كرد و از فاطمه (ع ) خواست از عمر خشنود شود و فاطمه (ع ) از او خشنود شد. (365)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:50 ق.ظ
 
ارسال: #108
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
ابوبكر جوهرى مى گويد: ابو زيد از محمد بن حاتم ، از حرامى ، از حسين بن زيد، از جعفر بن محمد، از پدرش ، از ابن عباس نقل مى كند كه مى گفته است : عمر از كنار على (ع ) گذشت و على همراه ابن عباس نشسته بود، عمر سلام كرد، آن دو پرسيدند: كجا مى روى ؟ گفت : به مزرعه خويش در ينبع مى روم . على (ع ) فرمود: آيا با تو همراه شويم ؟ گفت : آرى ، على (ع ) به ابن عباس فرمود: برخيز و همراهش باش . ابن عباس مى گويد: عمر دست در دست من داد و انگشتهايش را وارد انگشتانم كرد و براه افتاد، و چون بقيع را پشت سر نهاديم گفت : اى ابن عباس ! به خدا سوگند كه اين خويشاوند تو پس از رحلت رسول خدا (ص ) شايسته ترين و سزاوارترين افراد به خلافت بود، جز اينكه ما از دو چيز بر او ترسيديم . ابن عباس ‍ مى گويد: عمر به گونه يى سخن گفت كه چاره يى جز پرسيدن آن دو علت نداشتم . پرسيدم : اى اميرالمومنين آن دو چه بود؟ گفت : بر كمى سن او و محبت او نسبت به خاندان عبدالمطلب ترسيديم .
ابوبكر جوهرى مى گويد: ابو زيد از هارون بن عمر با اسنادى كه آنرا به ابن عباس مى رساند براى من نقل كرد كه مردم در شب جابية (366) از اطراف عمر پراكنده شدند و هر كس با دوست خود حركت مى كرد. من همان شب ضمن راه با عمر برخوردم و با او به گفتگو پرداختم ، و او پيش من گله گزارى كرد كه چرا على از همراهى با او خوددارى فرموده است . من گفتم : مگر على علت آنرا براى تو نگفت و معذرت نخواست ؟ گفت : چرا، گفتم : عذر او موجه است . عمر گفت : اى ابن عباس ، نخستين كس كه شما را از حكومت باز داشت ابوبكر بود و قوم شما خوش نمى داشتند كه براى خاندان شما نبوت و خلافت با هم جمع شود، گفتم : اى اميرالمومنين ، سبب آن چيست ؟ مگر خير به آنان نمى رسيد؟ گفت : چرا، ولى اگر آنان شما را به خلافت برمى گزيدند و بر فخر و شرف شما نسبت به ايشان افزوده مى شد.
ابوبكر جوهرى همچنين مى گويد: ابو زيد از عبدالعزيز بن خطاب از على بن هشام كه اسناد خود را به عاصم بن عمرو بن قتاده مى رساند نقل مى كرد كه على عليه السلام عمر را ديد و از او پرسيد: ترا به خدا سوگند!آيا پيامبر (ص ) ترا به جانشينى خود گماشته است ؟ عمر گفت : نه ، على گفت : بنابراين تو و دوست تو ابوبكر چه مى كنيد؟ عمر گفت : اما دوست من كه درگذشته و به راه خود رفته است ، و اما من به زودى خلافت را از گردن خود بر مى دارم و بر گردن تو مى نهم ؛ على فرمود: خداوند بينى كسى را كه بخواهد ترا از آن بيرون كشد بر خاك بمالد و ببرد!نه مقصودم اين نبود، ولى خداوند مرا علم و نشانه هدايت قرار داده است و چون بر كار قيام كنم هر كس با من مخالفت كند گمراه خواهد بود.
ابوبكر جوهرى همچنين از ابو زيد، از هارون بن عمر، از محمد بن سعيد بن فضل ، از پدرش ، از حارث بن كعب ، از عبدالله بن ابى اوفى خزاعى نقل مى كند كه مى گفته است : خالد بن سعيد بن عاص از كارگزاران پيامبر (ص ) در يمن بود و پس از رحلت آن حضرت به مدينه آمد و در آن هنگام مردم با ابوبكر بيعت كرده بودند. خالد پيش ابوبكر نرفت و چند روزى از بيعت با او خوددارى كرد و حال آنكه مردم بيعت كرده بودند. خالد پيش بنى هاشم رفت و گفت : شما ظاهر و باطن جامعه و جامه زيرين و رويى آن و تنه اصلى عصا هستيد نه پوسته نازك آن ، و چون شما راضى شويد ما راضى خواهيم بود و چون شما خشم گيريد ما خشمگين خواهيم شد. اينك به من بگوييد كه آيا شما با اين مرد بيعت كرده ايد؟ گفتند: آرى ، گفت : آيا با كمال ميل و خشنودى همه شما؟ گفتند: آرى ، گفت : اينك كه شما بيعت كرده ايد من هم راضى هستم و بيعت مى كنم ؛ به خدا سوگند اى بنى هاشم شما درختان سركشيده و داراى ميوه هاى پاكيزه ايد. سپس با ابوبكر بيعت كرد. سخنان او به اطلاع ابوبكر رسيد و به آن توجهى نكرد و در دل نگرفت و چون ابوبكر خالد بن سعيد را به فرماندهى لشكرى كه به شام گسيل داشت گمارد، عمر به او گفت : آيا خالد را به فرماندهى مى گمارى و حال آنكه بيعت خود را از تو باز داشت و به بنى هاشم آن سخنان را گفت ! وانگهى از يمن مقدار بسيارى نقره و بندگان و غلامان سياه و زره و نيزه با خود آورده است ! و من از مخالفت او در امان نيستم . و بدينگونه ابوبكر از فرماندهى او منصرف شد و ابو عبيدة بن جراح و يزيد بن ابى سفيان و شر حبيل بن حسنة را به فرماندهى گماشت .
و بدان كه اخبار و روايات در اين مورد به راستى بسيار است ، و هر كس در آن تاءمل كند و انصاف دهد، خواهد دانست كه در مورد خلافت نص صريح و قطعى كه در آن شك و ترديد و احتمال را راه نباشد وجود ندارد؛ و آنچنان نيست كه اماميه مى پندارند، زيرا شيعيان مى گويند كه پيامبر (ص ) در مورد خلافت على عليه السلام نص صريح و روشن و آشكارى فرموده است كه غير از نص روز غدير و خبر منزلت و اخبار ديگر مشابه آن دو است - كه از طريق عامه و ديگران هم روايت شده است - بلكه پيامبر (ص ) در مورد خلافت و امارت على (ع ) بر مومنان تصريح فرموده و مسلمانان را فرمان داده است كه در آن مورد بر او سلام دهند، و مسلمانان چنان كردند، و مى گويند: پيامبر (ص ) در موارد بسيارى براى مسلمانان تصريح فرموده است كه على پس از او خليفه است و به آنان فرمان داده است كه از او شنوايى و فرمانبردارى داشته باشند. و براى شخص منصف ، هنگامى كه جريان بعد از وفات پيامبر (ص ) را مى شنود، هيچ ترديدى باقى نمى ماند و به طور قطع مى داند كه چنين نصى وجود نداشته است . (367) البته در نظر نفوس و عقول ، چنين چيزى هست كه در آن مورد تعريض و تلويح و كنايه وجود داشته است و گفتارى غير صريح و حكمى غير قطعى بوده است و شايد پيامبر (ص ) را چيزى كه خود مى دانسته و مصلحتى كه رعايت مى فرموده يا آگاهى از آينده كه به اذن خداوند متعال داشته است از اين كار باز داشته است .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:50 ق.ظ
 
ارسال: #109
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
اما موضوع خوددارى على عليه السلام از بيعت و بيرون كشيدن او از خانه - بدانگونه كه صورت گرفته است - را رجال حديث و سيره نويسان آورده اند. و ما هم آنچه را كه ابوبكر جوهرى در اين مورد آورده بود آورديم و او از رجال حديث و از افراد ثقه و مورد اعتماد است ، و البته كسان ديگرى هم غير از او نظير اين مطالب را بيرون از حد شمار آورده اند.
اما كارهاى زشت و سبكى كه شيعه نقل كرده اند از قبيل فرستادن قنفذ به خانه فاطمه (ع ) و اينكه او با تازيانه چنان آن حضرت را زده است كه بازويش همچون بازو بندى متورم شده و اثرش تا هنگام مرگ باقى بوده است . فاطمه (ع ) را ميان در و ديوار فشرده است و آن حضرت فرياد برآورده است كه اى پدر جان ، كودكى را كه در شكم داشته مرده سقط كرده است و بر گردن على عليه السلام ريسمان افكنده و او را كه از حركت خوددارى مى فرموده است مى كشيده اند و فاطمه (ص ) پشت سرش آه و فرياد بر مى آورده است و دو پسرش حسن و حسين همراه آن دو مى گريسته اند، و چون على را به حضور آوردند از او خواستند بيعت كند و او خوددارى كرد و به كشتن تهديدش كردند و فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را خواهيد كشت ! و گفتند: بنده خدا را آرى ، ولى برادر رسول خدا را نه ، و على (ع ) هم آنان را روياروى متهم به نفاق كرد كه صحيفه يى نوشته و اتفاق كرده اند ناقه پيامبر (ص ) را در شب عقبه رم دهند؛ هيچيك در نظر اصحاب ما اصل و اساسى ندارد و هيچكس از ايشان ، آنرا ثابت نكرده و اهل سنت هم اين امور را نه روايت كرده و نه مى شناسند و چيزى است كه شيعه در نقل آن منفرد است .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #110
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
موضوع عمر و بن العاص
پس از اينكه على (ع ) از جنگ بصره آسوده و در كوفه ساكن شد، نامه يى به معاويه نوشت و او را به بيعت دعوت كرد و نامه را همراه جرير بن عبدالله بجلى فرستاد. (368) او نامه را براى معاويه به شام آورد كه چون آنرا خواند از آنچه در آن بود سخت اندوهگين شد و درباره پاسخ آن همه گونه انديشه كرد و جرير بن عبدالله را براى پاسخ نامه چندان معطل كرد تا بتواند با گروهى از شاميان در مورد مطالبه خون عثمان ، مذاكره كند؛ آنان به معاويه پاسخ مثبت دادند و او را مطمئن ساختند. معاويه دوست مى داشت از كسان بيشترى تقاضاى پشتيبانى كند و در اين مورد با برادر خويش ، عتبة بن ابى سفيان ، مشورت كرد. او گفت : از عمرو عاص يارى بخواه كه از كسانى است كه زيركى و راءى او را مى شناسى ، ولى توجه داشته باش كه او از عثمان به هنگامى كه زنده بود كناره گيرى كرد و طبيعى است كه از فرماندهى تو بيشتر كناره گيرى خواهد كرد؛ مگر اينكه براى دين او بهايى گران تعيين شود كه به زودى آنرا خواهد فروخت و او مردى دنيادار است .
معاويه براى عمرو عاص چنين نوشت :
اما بعد كار على و طلحه و زبير چنان شد كه به تو خبر رسيده است ، اينك از سويى مروان بن حكم همراه تنى چند از مردم بصره پيش ما آمده است و از سوى ديگر جرير بن عبدالله بجلى درباره بيعت كردن با على پيش ما آمده است . اينك دل به تو بسته ام ، پيش من بيا تا درباره امورى با تو گفتگو كنم كه به خواست خداوند مصلحت سرانجام آنرا از دست ندهى .
چون اين نامه به دست عمرو رسيد با دو پسرش عبدالله و محمد رايزنى كرد و به آن دو گفت : راءى شما چيست ؟ عبدالله گفت : انديشه و راءى من اين است كه رسول خدا (ص ) رحلت فرمود و از تو راضى بود، همچنين دو خليفه پس از او؛ و عثمان هم كشته شد در حالى كه تو از او غايب و در حال انزوا بودى ، اكنون هم در خانه خود آرام بگير كه ترا خليفه نخواهند كرد، و افزون از اين نخواهد بود كه از اطرافيان و حواشى معاويه خواهى شد، آن هم براى اندك مدتى از دنياى بى ارزش ، و ممكن است به زودى هر دو هلاك شويد، ولى در عقاب آن برابر خواهيد بود. پسر ديگرش محمد گفت : راءى من اين است كه تو پيرمرد و شيخ قريشى و فرمانرواى آنى و اگر اين كار استوار شود و تو از آن غافل باشى كار تو كوچك خواهد شد؛ اينك به جماعت شاميان ملحق شو و يكى از قدرتهاى آن باش و خون عثمان را مطالبه كن كه به زودى بنى اميه بر اين كار قيام خواهند كرد.
عمرو گفت : اى عبدالله ، تو مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دين من بهتر است و تو اى محمد مرا به چيزى فرمان دادى كه براى دنياى من بهتر است ، و من بايد در اين موضوع بنگرم و چون شب فرا رسيد او صداى خويش را بلند كرد و در حالى كه افراد خانواده اش مى شنيديد اين ابيات را خواند:
اين شب من با اندوههاى فرا رسيده دراز شد و با ياد خولة كه چهره زنان جوان را رخشان مى سازد. همانا پسرند از من خواسته است كه به ديدارش ‍ بروم و اين كارى است كه در آن ريشه هاى خطرناك نهفته است ... (369)
عبدالله پسر عمرو پس از شنيدن اين ابيات گفت : اين شيخ كوچ كرد و رفت . در اين هنگام عمرو عاص غلام خود وردان را كه مردى زيرك و كار آزموده بود خواست و نخست به او گفت : اى وردان ! بار و بنه را ببند و باز كن ، و سپس گفت : بارها را پياده كن و باز كن ، و باز گفت : ببند، و اندكى بعد گفت : باز كن . وردان گفت : اى ابو عبدالله !مگر حواست پرت شده است ؟! همانا اگر بخواهى مى توانم به تو خبر دهم كه در دل تو چه مى گذرد، عمرو گفت : بگو، و واى بر تو آنچه دارى بياور! وردان گفت : هم اكنون دنيا و آخرت در دل تو با يكديگر معركه و ستيز دارند و تو با خود مى گويى : آخرت بدون دنيا همراه معاويه است و در دنيا عوضى براى آخرت نيست ، و تو ميان آن دو و انتخاب يكى از ايشان سرگردانى . عمرو گفت : آرى خدا بكشدت ! درباره آنچه كه در دل من است هيچ خطا نكردى ، اينك اى وردان راءى تو چيست ؟ گفت : راءى من اين است كه در خانه خود بنشينى ، اگر اهل دين پيروز شدند از تو بى نياز نخواهند بود. عمرو عاص گفت : اينك عرب رفتن مرا پيش ‍ معاويه آشكار خواهد ساخت و حركت كرد و اين اشعار را مى خواند:
خدا وردان و انديشه او را بكشد؛ سوگند به جان خودت ، وردان آنچه را در دل بود آشكار ساخت . چون دنيا خويش را عرضه داشت من هم با حرص - درون به آن روى آوردم و در سرشتها سخن خلاف گفتن نهفته است . دلى عفت و پارسايى مى كند و بر دل ديگرى آز پيروز مى شود و مرد هنگامى كه گرسنه باشد گل و خاك مى خورد. اما على فقط دين است ، دينى كه دنيا با آن انباز نيست و حال آنكه آن يكى دنيا و پادشاهى را داراست ....
عمرو عاص حركت كرد و پيش معاويه آمد و دانست كه معاويه نيازمند به اوست ، در عين حال او را به ظاهر از خود دور مى كرد و هر كدام نسبت به ديگرى مكر مى ورزيد.
روزى كه عمرو عاص پيش معاويه آمد، معاويه به او گفت : اى ابو عبدالله !ديشب سه خبر ناگهانى رسيده است كه راه ورود و خروج آن مسدود است . عمرو پرسيد: آنها چيست ؟ معاويه گفت : يكى اينكه محمد بن ابى حذيفة در زندان مصر شكسته و خود و يارانش گريخته اند و او از بلاهاى اين دين است . دو ديگر آنكه قيصر با جماعت روميان براى حمله و چيرگى بر شام حركت كرده است ، و سه ديگر آنكه على وارد كوفه شده است و براى حركت به سوى ما آماده مى شود.
عمرو گفت : هيچيك از اينها كه گفتى بزرگ نيست . اما پسر ابو حذيفة ، اين چه موضوعى است كه مردى نظير ديگران و همراه افرادى شبيه خود خروج كند!مردى را به سوى او گسيل مى دارى كه او را بكشد يا اسيرش ‍ گيرد و پيش تو آورد، و بر فرض كه جنگ كند زيانى به تو نمى رساند. اما براى قيصر، هدايا و ظرفهايى سيمين و زرين بفرست و از او تقاضاى صلح كن كه او به پذيرش صلح ، با شتاب پاسخ مثبت مى دهد. اما على ، به خدا سوگند اى معاويه اعراب ترا با او در هيچ چيز برابر و قابل مقايسه نمى دانند؛ او را در جنگ بهره و فنونى است كه براى هيچيك از افراد قريش ‍ فراهم نيست و او سالار است و صاحب چيزى است كه در آن قرار دارد، مگر اينكه تو نسبت به او ظلم و ستم روا دارى . اين گفتگو در روايت نصر بن مزاحم از قول محمد بن عبيدالله همين گونه آمده است (370).
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:51 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نهج البلاغه از ديد هانرى كربن ـ امين نخله ـ بولس سلامه ـ جرج جرداق yasna 0 172 11-05-1391 12:18 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  برگزيده‌هايي از نهج البلاغه yasna 9 563 11-05-1391 12:15 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  مشتركات قرآن و نهج البلاغه yasna 6 390 11-05-1391 12:08 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(2) yasna 4 349 11-05-1391 12:00 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(1) yasna 1 281 10-05-1391 11:56 ب.ظ
آخرین ارسال: yasna

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان