جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1 - صفحه 10 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
زمان کنونی: 20-09-1395،10:31 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 114
بازدید: 4717

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
ارسال: #91
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
گويد: نمير بن وعلة از ابو وداك (315) نقل مى كند كه مى گفته است : هنگامى كه سعيد بن نمران به كوفه و حضور على عليه السلام آمد، من هم حاضر بودم . على عليه السلام او و عبيدالله بن عباس را مورد سرزنش قرار داد كه چرا با بسر جنگ نكرده اند. سعيد گفت : به خدا سوگند من آماده بودم كه جنگ كنم ، ولى ابن عباس از يارى دادن من خوددارى كرد و از پيكار تن زد و هنگامى كه بسر نزديك ما رسيد من با عبيدالله بن عباس خلوت كردم و به او گفتم : پسر عمويت از تو و من بدون آنكه در جنگ با ايشان پافشارى كنيم راضى نخواهد شد. گفت : به خدا سوگند ما را توان و ياراى جنگ با ايشان نيست . من خود ميان مردم بپا خاستم و خدا را سپاس گفتم و افزودم كه اى مردم يمن !هر كس در اطاعت ما و بيعت اميرالمومنين عليه السلام باقى است پيش من بيايد، پيش من . گروهى از مردم پاسخ مثبت دادند. من با آنان پيش رفتم و جنگ سستى كردم ، زيرا مردم از گرد من پراكنده شدند و من برگشتم .
گويد: سپس بسر از صنعاء بيرون آمد و به جيشان رفت (316) مردم آن شهر از شيعيان على بودند و با بسر جنگ كردند و او آنانرا شكست داد و به سختى كشت . بسر باز به صنعاء برگشت و آنجا صد تن از پيرمردان را كه همگى از ايرانيان بودند كشت ، زيرا پسران عبيدالله بن عباس در خانه زنى از آنان كه به دختر بزرج (بزرگ ) معروف بود مخفى شده بودند.
كلبى و ابومخنف مى گويند: على عليه السلام اصحاب خود را براى گسيل داشتن گروهى در تعقيب بسر فرا خواند، گران جانى كردند؛ جارية بن قدامه سعدى (317) پذيرفت و اميرالمومنين عليه السلام او را همراه دو هزار مرد گسيل فرمود. جاريه نخست به بصره رفت و سپس راه حجاز را پيش گرفت تا به يمن رسيد و از بسر پرسيد؛ گفتند: به سرزمين بنى تميم رفته است . گفت : به ديار قومى رفته است كه مى توانند از خود دفاع كنند. و چون به بسر خبر آمدن جاريه رسيد به جانب يمامه رفت . جارية بن قدامه به حركت خود ادامه داد و به هيچيك از شهرها و حصارهاى بين راه وارد نشد و به چيزى توجه نكرد و اگر زاد و توشه يكى از همراهانش تمام مى شد به ديگران مى گفت او را يارى دهند و اگر شتر و مركب يكى از همراهانش سقط مى شد يا سمش ساييده مى شد به ديگران مى گفت او را پشت سر خويش ‍ سوار كنند و بدينگونه به يمن رسيد و پيروان عثمان گريختند و به كوهها پناه بردند و شيعيان على (ع ) آنان را تعقيب كردند و آنان را از هر سو مورد حمله قرار دادند و گروهى را كشتند. جاريه به تعقيب بسر پرداخت و بسر از مقابل او از جايى به جايى مى گريخت . جاريه توانست بسر را از تمام سرزمينهاى زير فرمان على (ع ) بيرون براند.
جاريه آنگاه حدود يك ماه در شهر جرش توقف كرد(318) تا اينكه خود و يارانش استراحت كنند. هنگامى كه بسر از مقابل جاريه مى گريخت مردم به سبب بدرفتارى و خشونت و ستمى كه روا داشته بود بر او و سپاهش حمله مى كردند و بنى تميم بخشى از بارو بنه او را در سرزمين هاى خود تصرف كردند. ابن مجاعة ، سالار يمامه ، همراه او پيش معاويه مى رفت تا با او بيعت كند و چون بسر پيش معاويه رسيد گفت : اى اميرالمومنين اين پسر مجاعه را پيش تو آورده ام ، او را بكش . معاويه گفت : خودت او را رها كرده و نكشته اى و او را پيش من آورده اى و مى گويى او را بكش ! نه ، به جان خودم سوگند كه او را نمى كشم . سپس با او بيعت كرد و جايزه اش داد و او را پيش قوم خود برگرداند. بسر گفت : اى اميرالمومنين خدا را ستايش مى كنم كه با اين لشكر رفتم و در رفت و برگشت دشمنان ترا كشتم و حتى يك مرد از اين لشكر منكوب نشد. معاويه گفت : خداوند اين كار را فرموده است ، نه تو. بسر در اين حمله خود بر آن سرزمينها سى هزار تن را كشت و گروهى را در آتش ‍ سوزاند و يزيد بن مفرغ (319) در اين باره اشعارى سروده كه ضمن آن گفته است :
اين مرد بسر هر جا كه با لشكر خويش رفت تا آنجا كه توانست كشت و در آتش سوزاند...
ابوالحسن مدائنى مى گويد: پس از صلح امام حسن (ع ) با معاويه ، روزى عبيدالله بن عباس و بسر پيش معاويه بودند؛ عبيدالله بن عباس به معاويه گفت : آيا تو به اين مرد نفرين شده تبهكار وامانده دستور داده بودى دو پسر مرا بكشد؟ گفت : من او را به اين كار فرمان نداده ام و دوست مى داشتم كه اى كاش آن دو را نكشته بود. بسر خشمگين شد و شمشير خود را باز كرد و پيش معاويه نهاد و گفت : شمشيرت را - كه برگردن من انداختى و فرمان دادى مردم را با آن بكشم و چنان كردم و چون به مقصود خود رسيدى مى گويى من چنين نخواسته ام و چنين دستور نداده ام - براى خود بردار! معاويه گفت : شمشيرت را بردار و به جان خودم سوگند كه تو مردى نادان و ناتوانى كه شمشير خود را پيش مردى از بنى عبد مناف مى اندازى كه ديروز دو پسرش را كشته اى .
عبيدالله بن عباس به معاويه گفت : اى معاويه ! آيا چنين مى پندارى كه من بسر را در قبال خون يكى از پسرانم حاضرم بكشم ! او پست تر و كوچكتر از اين است و به خدا سوگند من براى خود انتقامى نمى بينم و به خون خود نمى رسم مگر اينكه در مقابل آنان يزيد و عبدالله - پسران تو - را بكشم . معاويه لبخند زد و گفت : گناه معاويه و دو پسر او چيست ؟ و به خدا سوگند كه نه از اين كار آگاه بودم و نه به آن كار فرمان دادم و نه راضى بودم و نه مى خواستم . و اين سخن عبيدالله بن عباس را به سبب شرف و بزرگى او تحمل كرد.
گويد: على عليه السلام بر بسر نفرين كرد و عرضه داشت : پروردگارا! بسر دين خود را به دنيا فروخت و پرده هاى حرمت ترا دريد و اطاعت از بنده يى تبهكار را بر آنچه كه در پيشگاه تو است برگزيد. خدايا! او را نميران تا عقل او را از او زايل فرمايى و رحمت خود را حتى براى يك ساعت از روز براى او فراهم مفرماى . پروردگارا! بسر و عمرو عاص و معاويه را از رحمت خود دور بدار. خشمت آنانرا فرو گيرد و عذابت بر آنان فرود آيد و وحشت و ترس از تو كه آنرا از ستمكاران باز نمى دارى به ايشان برسد.
اندك زمانى پس از اين نفرين بسر گرفتار جنون شد و عقلش از دست بشد و همواره در جستجوى شمشير بود و مى گفت شمشير بدهيد تا بكشم ، و چندان در اين موضوع اصرار كرد كه ناچار شمشيرى چوبين به دست او مى دادند و بالشى پيش او مى نهادند و او چندان بر آن بالش مى زد كه بى هوش مى شد و بر همين حال بود تا مرد.
مى گوييم : مسلم بن عقبه براى يزيد و كارهايى كه در واقعه حره در مدينه انجام داد، مانند بسر براى معاويه بود و كارهايى كه در حجاز و يمن انجام داد و هر كس شبيه پدرش باشد ستمى نكرده است !
ما همانگونه كه پشينيان ما عمل كردند عمل مى كنيم و همانگونه رفتار مى كنيم كه آنان رفتار مى كردند .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:40 ق.ظ
 
ارسال: #92
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
(26): اين خطبه با عبارت ان الله بعث محمدا صلى الله عليه نذيرا للعالمين (همانا خداوند محمد (ص ) را بيم دهنده براى همه جهانيان مبعوث فرموده است ) شروع مىشود.
حديث سقيفة
روايات درباره داستان سقيفه مختلف است . آنچه كه شيعه به آن معتقد است و گروهى از اهل حديث هم به برخى از آن معتقد هستند و مقدار بسيارى از آنرا روايت كرده اند چنين است كه على (ع ) از بيعت خوددارى كرد تا آنجا كه او را به اجبار از خانه بيرون آوردند. زبير بن عوام هم از بيعت خوددارى كرد و گفت : جز با على عليه السلام با كس ديگرى بيعت نمى كنم . ابوسفيان بن حرب و خالد بن سعيد بن عاص بن امية بن عبد شمس و عباس بن عبدالمطلب و پسران او و ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب و همه بنى هاشم نيز از بيعت خوددارى كردند. و گويند: زبير شمشير خود را بيرون كشيد و چون عمر بن خطاب همراه گروهى از انصار و ديگران آمدند، از جمله سخنان عمر اين بود كه گفت : شمشير اين مرد را بگيريد و به سنگ زد و شكست و همه آنان را پيش انداخت و نزد ابوبكر برد و آنان را وادار به بيعت با ابوبكر كرد. و كسى جز على عليه السلام از بيعت خوددارى نكرد و آن حضرت به خانه فاطمه عليها السلام پناه برد و آنان از اينكه با زور او را از خانه بيرون آوردند حيا كردند، و فاطمه عليها السلام كنار در خانه ايستاد و صداى خود را به گوش كسانى كه به جستجوى على عليه السلام آمده بودند رساند و آنان پراكنده شدند و دانستند كه على (ع ) به تنهايى زيانى ندارد و او را به حال خود گذاشتند.
و گفته شده است : آنان على (ع ) را هم همراه ديگران از خانه بيرون كشيدند و پيش ابوبكر بردند و على (ع ) با او بيعت فرمود. و ابوجعفر محمد بن جرير طبرى بسيارى از اين موضوع را نقل كرده است .
اما داستان سوزاندن خانه و انجام كارهاى زشت ديگر و سخن كسانى كه گفته اند آنان على عليه السلام را گرفتند و عمامه بر گردنش افكندند و در حالى كه مردم او را احاطه كرده بودند او را مى كشيدند و مى بردند، امر بعيدى است و فقط شيعيان به آن اعتقاد دارند، در عين حال گروهى از اهل سنت هم آنرا نقل كرده اند يا نظير آن را در آثار خود آورده اند و ما بزودى اين موضوع را نقل خواهيم كرد.
ابو جعفر طبرى مى گويد: انصار، همينكه آرزوى رسيدن به خلافت را از دست دادند، همگان يا گروهى از ايشان گفتند: ما جز با على با كس ديگرى بيعت نمى كنيم و نظير اين موضوع را على بن عبدالكريم معروف به ابن اثير موصلى هم در تاريخ خود آورده است . (320)
اما اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است : براى من ياورى جز افراد خاندانم نبود و خواستم مرگ را از ايشان باز دارم ، سخنى است كه على (ع ) مكرر و همواره آنرا مى گفت ، آنچنان كه اندكى پس از رحلت پيامبر(ص ) گفت : اى كاش چهل مرد با عزم استوار ياورم بودند و چهل تن پيدا مى كردم . اين سخن را نصر بن مزاحم در كتاب صفين خود آورده است و بسيارى از سيره نويسان و مورخان هم آن را نقل كرده اند.
اما آنچه كه عموم اهل حديث و بزرگان ايشان گفته اند اين است كه على (ع ) شش ماه از بيعت خوددارى كرده و در خانه خود نشسته است و تا هنگامى كه فاطمه عليها السلام رحلت نكرد بيعت نفرمود و چون فاطمه (ع ) درگذشت على (ع ) با ميل و آزادى بيعت فرمود.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:40 ق.ظ
 
ارسال: #93
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در صحيح مسلم و صحيح بخارى آمده است (321) كه تا فاطمه (ع ) زنده بود سران و بزرگان مردم متوجه على (ع ) بودند و چون فاطمه (ع ) درگذشت سران مردم از او رخ بر تافتند و او از خانه بيرون آمد و با ابوبكر بيعت فرمود و مدت زندگى فاطمه (ع ) پس از پدر بزرگوارش كه سلام و درود بر او باد شش ماه بوده است .
ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در تاريخ خود از ابن عباس رضى الله عنه نقل مى كند كه مى گفته است : عبدالرحمان بن عوف در سفرى كه همراه عمر به حج رفته بوديم براى من نقل كرد و گفت : امروز اميرالمومنين عمر را در منى ديدم ، مردى به او گفت : شنيدم فلان مى گفت : اگر عمر بميرد من با فلانى بيعت خواهم كرد. عمر گفت : همين امشب ميان مردم برمى خيزم و آنان را از اين گروهى كه مى خواهند خلافت و كار مردم را غصب كنند بر حذر مى دارم . من گفتم : اى اميرالمومنين در موسم حج جمعى از اراذل و اوباش نيز شركت مى كنند و همانها هستند كه نزديك جايگاه تو مى نشينند و بر آن غلبه دارند و مى ترسم سخنى گفته شود و آنرا در نيابند و حفظ نكنند و همان را همه جا پراكنده سازند و اكنون مهلت بده تا به مدينه برسى و فقط با اصحاب پيامبر (ص ) باشى و آنچه مى گويى باقدرت بگويى و آنان سخن ترا بشنوند. عمر گفت : به خدا سوگند در نخستين خطبه نماز جمعه كه در مدينه بگزارم اين موضوع را طرح خواهيم كرد.
ابن عباس مى گويد: چون به مدينه رسيدم نزديك ظهر و در گرماى نيمروز براى اينكه ببينم سخنى كه عبدالرحمان بن عوف گفت چه مى شود به مسجد رفتم و چون عمر بر منبر نشست (322) حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و پس از آنكه سخنى درباره سنگسار كردن و حد زنا گفت چنين اظهار داشت كه : به من خبر رسيده است كسى از شما گفته است اگر اميرالمومنين بميرد من با فلان بيعت خواهم كرد. نبايد هيچكس را اين موضوع فريب دهد كه بگويد بيعت ابوبكر كارى ناگهانى و شتابزده بود، هر چند چنين بود، ولى خداوند متعال شر آن را حفظ فرمود و اكنون ميان شما كسى نيست كه همچون ابوبكر گردنها به سوى او كشيده شود، و موضوع و خبر ما در اين مورد چنين است كه چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود على و زبير و همراهانشان از ما كناره گرفتند و در خانه فاطمه (ع ) متحصن شدند؛ انصار هم از ما كناره گرفتند، و مهاجران پيش ابوبكر اجتماع كردند. من به ابوبكر گفتم ما را پيش برادران انصار ببر و ما به سوى آنان رفتيم و دو مرد از افراد صالح انصار را كه هر دو در جنگ بدر شركت كرده بودند ديديم ؛ يكى از ايشان عويم بن ساعده و ديگرى معن بن عدى بود(323).
آن دو به ما گفتند: باز گرديد و كار خود را ميان خويش بگذرانيد. ما پيش ‍ انصار رفتيم و ايشان در سقيفه بنى ساعده جمع بودند. ميان ايشان مردى گليم پوشيده بود. من گفتم : اين كيست ؟ گفتند: سعد بن عباده و بيمار است . در اين هنگام مردى از ميان ايشان برخاست ، سپاس و ستايش خدا را بجا آورد و گفت : ام بعد، ما انصار و لشكر اسلاميم و شما اى خاندان قريش ، وابستگان پيامبر ما هستيد كه از پيش قوم و سرزمين خويش پيش ما آمديد و اينك هم مى خواهيد حكومت را با زور از ما بگيريد!
چون او سكوت كرد من پيش خود مطالبى آماده كرده بودم كه در حضور ابوبكر بگويم . همينكه خواستم سخن بگويم ، ابوبكر گفت : بر جاى خود باش و آرام بگير، و خود برخاست و خداى را سپاس و ستايش كرد و سخن گفت و آنچه را كه من در نظر خود آماده كرده بودم نظيرش يا بهتر از آن را بيان كرد و ضمن آن گفت : اى گروه انصار! شما هيچ فضيلتى را نام نمى بريد مگر آنكه خود شايسته و سزاوار آن هستيد، ولى عرب حكومت و اين خلافت را جز براى قريش كه از همه از لحاظ ريشه و نسب برترند نمى شناسد و من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد خشنودم و در اين هنگام دست من و دست ابوعبيدة بن جراح را در دست گرفت ، و به خدا سوگند من از همه سخنان او فقط همين را خوش نداشتم ، و اگر مرا پيش ‍ مى بردند و گردنم را مى زدند- به شرط آنكه در گناه نمى افتادم - برايم خوشتر از اين بود كه بر قومى اميرى كنم كه ابوبكر ميان ايشان باشد.
چون ابوبكر سخن خود را به پايان رساند مردى از انصار برخاست (324) و گفت : من مرد كار آزموده و نخل پر بار انصارم و مى گويم بايد اميرى از ما و امير از شما باشد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:40 ق.ظ
 
ارسال: #94
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در اين هنگام صداها بلند شد و خروش برخاست و من چون از اختلاف ترسيدم به ابوبكر گفتم : دست بگشاى تا با تو بيعت كنم . ابوبكر دست گشاد و من با او بيعت كردم و مردم هم با او بيعت كردند. سپس بر سعد بن عبادة هجوم برديم . يكى از آنان گفت : سعد را كشتيد! من گفتم : بكشيدش كه خدايش بكشد! و به خدا سوگند ما هيچ كارى را قوى تر از بيعت ابوبكر نديديم ، و من ترسيدم اگر از انصار جدا شويم و بيعتى صورت نگرفته باشد پس از رفتن ما با كسى بيعت كنند، و در آن صورت مجبور بوديم يا با آنان هماهنگ شويم و با كسى كه نمى خواهيم بيعت كنيم ، يا با آنان مخالفت ورزيم كه در آن صورت فساد و تباهى پديد مى آمد.
اين حديثى است كه اهل سيره و تاريخ بر صحت آن اتفاق دارند و روايات ديگرى با افزونيهايى نيز وارد شده است ، از جمله مداينى مى گويد: چون ابوبكر دست عمر و ابوعبيدة را گرفت و به مردم گفت : من براى شما به خلافت يكى از اين دو مرد راضى هستم ، ابو عبيدة به عمر گفت : دست دراز كن تا با تو بيعت كنيم . عمر گفت : براى تو از هنگامى كه اسلام آمده است جز همين موضوع هيچ سفلگى نبوده است ، آيا در حالى كه ابوبكر حاضر است چنين مى گويى ! عمر سپس به مردم گفت : كداميك از شما راضى مى شود كه بر آن دو قدمى كه پيامبر (ص ) آنرا براى نماز گزاردن بر شما مقدم فرموده است پيشى بگيرد؟ و خطاب به ابوبكر گفت : پيامبر (ص ) ترا براى دين ما پسنديد، آيا ما ترا براى دنياى خود نپسنديدم ! سپس دست دراز كرد و با ابوبكر بيعت كرد.
و اين روايتى است كه آنرا قاضى عبدالجبار هم كه خدايش رحمت كناد در كتاب المغنى خود آورده است .
واقدى در روايت خود ضمن نقل سخنان عمر مى گويد: عمر گفته است : به خدا سوگند اگر مرا پيش ببرند و همانگونه كه شتر را مى كشند بكشند، براى من دوست داشتنى تر از آن است كه بر ابوبكر مقدم شوم و بر او پيشى گيرم .
شيخ ما ابوالقاسم بلخى مى گويد: شيخ ما ابوعثمان جاحظ گفته است : مردى كه گفت اگر عمر بميرد با فلان بيعت مى كنم ، عمار بن ياسر بود كه گفت اگر عمر بميرد من با على عليه السلام بيعت خواهم كرد و همين سخن عمر را چنان به هيجان آورد كه آن خطبه را ايراد كرد.
افراد ديگرى از اهل حديث گفته اند: كسى كه گفته اند اگر عمر بميرد با او بيعت مى كنند طلحة بن عبيدالله بوده است .
اما اين سخن كه بيعت ابوبكر كارى ناگهانى و شتابزده و لغزشى بوده است سخنى است كه عمر پيش از اين آنرا گفته است كه بيعت با ابوبكر لغزشى بود كه خداوند شر آن را نگهداشت و هر كس خواست آن را تكرار كند او را بكشيد.
و اين خبرى كه ما آنرا از ابن عباس و عبدالرحمان بن عوف نقل كرديم ، هر چند در آن از همان لغزش سخن رفته است ، ولى مربوط به همان سخنى است كه قبلا آنرا گفته است . مگر نمى بينى كه مى گويد: كسى را اين سخن فريب ندهد و بگويد بيعت ابوبكر ناگهانى و لغزش بود، هر چند كه چنين بود؛ و اين نشان دهنده آنست كه اين سخن را او قبلا گفته بوده است .
و مردم درباره حديث فلتة موضوع فوق ، سخن بسيار گفته اند و مشايخ متكلم ما آنرا توضيح داده اند. شيخ ما ابوعلى كه خدايش رحمت كناد مى گويد: لغت فلتة در اينجا معنى لغزش و خطا ندارد، بلكه مقصود از آن كار ناگهانى است كه بدون مشورت و تبادل نظر پيش آيد، و به شعرى استناد كرده است كه در آن لغت افتلات به معنى ناگهانى اتفاق افتادن آمده است (325).
شيخ ما ابو على كه خدايش رحمت كناد مى گويد: رياشى (326) گفته است كه عرب آخرين روز ماه شوال را فلتة نام نهاده بودند، از اين جهت كه هر كس ‍ در آن روز انتقام خون خود را نمى گرفت فرصت را از دست مى داد، زيرا همينكه وارد ماههاى حرام مى شدند ديگر در صدد انتقام و خونخواهى نبودند و ذى قعده از ماههاى حرام است و به همين سبب روز آخر شوال را فلتة نام نهاده بودند و اگر كسى در آن روز انتقام خون خود را مى گرفت چيزى را كه ممكن بود از دست بدهد جبران و دريافت كرده بود.
و مقصود عمر از اين سخن اين است كه بيعت ابوبكر پس از آنكه نزديك بود از دست برود تدارك و جبران شد.
و اين سخن عمر هم كه گفته است : خداوند شر آن را نگه داشت دليل بر تصويب بيعت اوست و مقصود اين است كه خداوند متعال شر اختلاف در آن را كفايت فرموده است .
و اين گفتارش كه هر كس خواست آنرا تكرار كند بكشيدش ، يعنى هر كس بخواهد بدون مشورت و بدون شركت شمارى كه بيعت با آن شمار از مردم صحيح باشد و بى آنكه بيعت ضرورتى داشته باشد به سوى مسلمانان دست بگشايد و آنانرا با زور وادار به بيعت كند، بكشيدش . (327)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:40 ق.ظ
 
ارسال: #95
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
قاضى عبدالجبار مى گويد: آيا كسى در بزرگداشت عمر ابوبكر را و فرمانبردارى او نسبت به ابوبكر شك و ترديدى دارد! و ضرورى و روشن است كه عمر ابوبكر را بسيار بزرگ مى داشته و به رهبرى او معتقد و راضى بوده و او را مى ستوده است ، و چگونه جايز است كه در قبال سخنى چند پهلو كه مى توان آنرا به چند وجه تاءويل كرد چيزى را كه به ضرورت معلوم است رها كرد! و چگونه ممكن است كه اين گفتار عمر را بر نكوهش و تخطئه و بدى گفتار حمل كرد!
و بدان اين كلمه كه از زبان عمر بيرون آمده همچون كلمات بسيار ديگرى است كه آنرا به مقتضاى درشتخويى و خشونت ذاتى كه خداوند در او سرشته است بر زبان آورده است و او را در اين موضوع چاره يى نبوده است كه سرشت او چنين بوده و نمى توانسته است آنرا تغيير دهد و ما شك نداريم كه او كوشش مى كرده است نرم و لطيف باشد و الفاظ پسنديده و ملايم بگويد و سرشت سخت و طبيعت خشن خود را رها كند، ولى همان خوى و اقتضاى طبيعت او را به گفتن چنين كلماتى وا مى داشته است و نيت سويى نداشته و قصد او نكوهش و تخطئه نبوده است ، همانگونه كه قبلا در مورد كلمه يى كه در بيمارى پيامبر (ص ) بر زبان آورده بود توضيح داديم و مانند كلماتى است كه در سال صلح حديبيه (328) و موارد ديگر گفته است . و خداوند متعال مكلف را بر حسب نيت او پاداش و كيفر مى دهد و نيت عمر از پاك ترين نيات و از خالصانه ترين آنها براى خداوند و مسلمانان است . و هر كس انصاف دهد مى داند اين سخن حق است و مايه بى نيازى از تاويل شيخ ما ابوعلى جبايى است .
اكنون ما آنچه را سيد مرتضى ، كه خدايش رحمت كناد، در كتاب الشافى (329) به هنگام بحث در اين موضوع آورده است بيان مى كنيم . او گفته است : اين ادعاى قاضى عبدالجبار كه گفته است علم ضرورى به رضايت عمر به بيعت و پيشوايى ابوبكر موجود است ، ما هم مى گوييم كه با علم ضرورى و بدون هيچ شبهه يى معلوم است كه عمر به امامت و پيشوايى ابوبكر راضى بوده است ، ولى چنين نيست كه هر كس به كارى راضى شود معتقد به درستى آن هم باشد؛ زيرا بسيارى از مردم به كارهايى زيانبخش براى دفع امورى كه زيانش بيشتر است رضايت مى دهند، هر چند آن را منطبق بر صواب نبينند؛ و اگر مختار مى بودند كار ديگرى غير از آن را اختيار مى كردند. آنچنان كه مى دانيم معاويه به بيعت مردم با يزيد و وليعهدى او راضى بود ولى به اين موضوع معتقد نبود و آنرا صحيح نمى دانست ، عمر هم از اين جهت به بيعت با ابوبكر راضى شد كه بيعت با او مانع از بيعت مردم با اميرالمومنين على (ع ) بوده است ، و حال آنكه اگر عمر مى توانست و اختيار داشت كه خلافت را از نخست براى خود قرار دهد مايه شادى نفس او و روشنى چشمش بود. و اگر قاضى عبدالجبار چنين مدعى مى شود كه اعتقاد عمر به امامت ابوبكر و اينكه او به پيشوايى و امامت از عمر شايسته تر و سزاوارتر است نيز با علم ضرورى معلوم است ، بايد بگوييم : در اين صورت اين موضوع به صورت استوارترى رد مى شود، زيرا اندكى پس ‍ از بيعت كارهايى از عمر سرزده و سخنانى گفته است كه دلالت بر ادعاى ما دارد، از جمله آنكه هيثم بن عدى (330) از عبدالله بن عياش همدانى (331) از سعيد بن جبير نقل مى كند كه مى گفته است : در حضور عبدالله بن عمر سخن از ابوبكر و عمر به ميان آمد. مردى گفت : به خدا سوگند آنان ، دو خورشيد و دو پرتو اين امت بودند. ابن عمر گفت : تو چه مى دانى ؟ آن مرد گفت : مگر آن دو با يكديگر ائتلاف نكردند؟ ابن عمر گفت : نه ، كه اگر مى دانستيد با يكديگر اختلاف داشتند. گواهى مى دهم كه روزى پيش پدرم بودم و به من دستور داده بود هيچكس را پيش او راه ندهم ؛ در اين هنگام عبدالرحمان پسر ابوبكر اجازه خواست كه پيش او آيد. عمر گفت : حيوانك بدى است ، در عين حال همو از پدرش بهتر است . اين سخن مرا به وحشت انداخت و گفتم : پدر جان ! عبدالرحمان از پدرش بهتر است ! گفت : اى بى مادر چه كسى از پدر او بهتر نيست ! به هر حال اجازه بده عبدالرحمان بيايد. او آمد و درباره حطيئه شاعر (332) با عمر سخن گفت كه از او خشنود شود- عمر او را به سبب شعرى كه سروده بود زندانى كرده بود - عمر گفت : در حطيئه كژى و بد زبانى است ، مرا آزاد بگذار تا او را با طول مدت زندان راست و درست گردانم ، عبدالرحمان اصرار كرد و عمر نپذيرفت و عبدالرحمان رفت ، آنگاه پدرم روى به من كرد و گفت : تو تا امروز در غفلتى كه چگونه اين مردك نادان خاندان تيم ابوبكر بر من پيشى گرفت و خود را مقدم داشت و بر من ستم كرد! گفتم : من به آنچه در اين مورد اتفاق افتاده است علم ندارم ، گفت : پسر كم اميدوار هم نيستم كه بدانى ، گفتم : به خدا سوگند ابوبكر در نظر مردم از نور و روشنى چشمشان محبوبتر است ، گفت : آرى ، بر خلاف ميل پدرت و با وجود خشم او، ابوبكر همينگونه است ، گفتم : پدر جان ! آيا در حضور مردم از كار او پرده بر نمى دارى و اين موضوع را براى آنان روشن نمى كنى ؟ گفت : با اينكه خودت مى گويى كه او در نظر مردم از روشنى چشمشان محبوب تر است در آن صورت سر پدرت با سنگ كوبيده خواهد شد! ابن عمر مى گويد: پس از اين گفتگو پدرم دليرى كرد و جسارت ورزيد و هنوز هفته تمام نشده بود كه ميان مردم براى خطبه خواندن برخاست و گفت : اى مردم ، همانا بيعت ابوبكر لغزش و شتابزدگى بود و خداوند شر آن را نگه داشت و هر كس شما را به چنان بيعتى دعوت كند او را بكشيد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:41 ق.ظ
 
ارسال: #96
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
همچنين هيثم بن عدى از مجالد بن سعيد (333) نقل مى كند كه مى گفته است : يك روز هنگام چاشت پيش شعبى رفتم و مى خواستم از او درباره سخنى كه ابن مسعود مى گفته و از قول او برايم نقل كرده بودند بپرسم . چون به سراغ او رفتم ، معلوم شد در مسجد قبيله است ؛ قومى هم منتظر او بودند. چون آمد خود را به او معرفى كردم و گفتم : خداوند كارهايت را اصلاح فرمايد، آيا ابن مسعود مى گفته است هر گاه براى قومى حديث و سخنى را مى گفتم كه ميزان عقل ايشان به آن نمى رسيد مايه فتنه براى ايشان مى شد؟ گفت : آرى ، عبدالله بن مسعود چنين مى گفته است و عبدالله بن عباس هم همين سخن را مى گفته است و نزد ابن عباس گنجينه هاى علم بوده كه آنرا به كسانى كه شايسته آن بوده اند عرضه مى كرده و از ديگران باز مى داشته است . در همان حال كه من و شعبى سخن مى گفتيم ، مردى از قبيله ازد آمد و كنار ما نشست . ما درباره ابوبكر و عمر شروع به گفتگو كرديم . شعبى خنديد و گفت : در سينه عمر كينه يى نسبت به ابوبكر وجود داشت . آن مرد ازدى گفت : به خدا سوگند ما نديده و نشنيده ايم كه مردى نسبت به مرد ديگرى فرمان بردارتر و خوش گفتارتر از عمر نسبت به ابوبكر باشد! شعبى به من نگريست و گفت : همين پاسخى كه به و مى دهم از مواردى است كه تو درباره آن مى پرسيدى . سپس روى به مرد مذكور كرد و گفت : اى برادر ازدى ، در اين صورت با اين سخن عمر كه گفت : لغزشى بود كه خداوند شر آن را نگهداشت ، چه مى كنى ؟ آيا هيچ دشمنى را ديده اى كه نسبت به دشمن ، در موردى كه بخواهد آنچه را او براى خود ساخته است ويران كند و موقعيت او را ميان مردم متزلزل سازد، سختى تندتر و بيشتر از سخن عمر نسبت به ابوبكر بگويد؟ آن مرد با حيرت گفت : سبحان الله ؟ تو اى ابو عمر چنين مى گويى ! شعبى گفت : عجبا، مگر اين سخن را من مى گويم ؟ عمر آنرا در حضور همگان گفته است ! مى خواهى او را سرزنش كن مى خواهى رهايش كن . آن مرد خشمگين برخاست و با خود همهمه يى مى كرد كه مفهوم نبود و نفهميدم چه مى گويد. مجالد مى گويد: من به شعبى گفتم : خيال مى كنم . كه اين مرد به زودى اين سخن را از قول تو براى مردم نقل خواهد كرد و آنرا منتشر خواهد ساخت ، گفت : به خدا سوگند اعتنايى به آن نخواهم كرد؛ چيزى را كه عمر از گفتن آن در حضور مهاجران و انصار پروا نكرده است ، من از آن پروا كنم ! شما هم هر گونه كه مى خواهيد اين سخن را از قول من نقل كنيد.
شريك بن عبدالله نخعى (334) از محمد بن عمرو بن مرة ، از پدرش ، از عبدالله بن سلمه ، از ابوموسى اشعرى نقل مى كند كه مى گفته است : همراه عمر حج گزاردم و همينكه ما و بيشتر مردم فرود آمديم من از جايگاه خويش بيرون آمدم كه پيش عمر بروم . مغيره بن شعبه هم مرا ديد و همراهم شد و پرسيد: كجا مى روى ؟ گفتم : پيش اميرالمومنين مى روم ، آيا تو هم مى آيى ؟ گفت : آرى . ما حركت كرديم و به سوى جايگاه عمر رفتيم . ميان راه درباره خلافت عمر و قيام پسنديده او در كارها و مواظبت او بر اسلام و دقت و بررسى او در كارى كه پذيرفته بود سخن مى گفتيم . سپس درباره ابوبكر سخن گفتيم . من به مغيره گفتم : براى تو خير پيش باشد! همانا كه به ابوبكر در مورد عمر راى صحيح و استوار داده شده بود، گويى ابوبكر به چگونگى قيام عمر پس ‍ از خود و كوشش و تحمل رنج و زحمت او براى اسلام آگاه بوده و مى نگريسته است . مغيره گفت : آرى همينگونه بوده است ، هر چند قومى خلافت و امارت عمر را خوش نداشتند و مى خواستند او را از رسيدن به آن باز دارند و آنان را در اين كار بهره يى حاصل نشد. گفتم : اى بى پدر! آن قوم كه خلافت را براى عمر خوش نداشتند چه كسانى هستند! مغيره گفت : خدا خيرت دهاد! گويا اين قبيله قريش و حسدى را كه مخصوص به آن هستند و در مورد عمر بيشتر به كار بردند نمى شناسى ! و به خدا سوگند اگر بتوان با محاسبه اين حسد را درك كرد، بايد بگويم نه دهم آن از ايشان است و يك دهم آن از تمام مردم ديگر است . من گفتم : اى مغيره ! آرام باش كه قريش با فضيلت خود بر ديگر مردم برترى دارد، و همينگونه سخن مى گفتيم تا به خيمه و جايگاه عمر رسيديم و او را نيافتيم . سراغ او را گرفتيم ، گفتند: هم اكنون بيرون رفت . ما در پى او حركت كرديم و چون وارد مسجدالحرام شديم ، ديديم عمر مشغول انجام طواف است ، ما هم همراه او به طواف پرداختيم . چون طواف عمر تمام شد ميان من و مغيره آمد و در حالى كه به مغيره تكيه داده بود گفت : از كجا مى آييد؟ گفتيم : اى اميرالمومنين ! براى ديدار تو بيرون آمديم و چون كنار خيمه ات رسيديم ، گفتند: به مسجد رفته است ، و از پى تو آمديم . عمر گفت : خير باشد، سپس مغيره به من نگاه كرد و لبخندى زد كه عمر زير چشمى آن را ديد و پرسيد: اى بنده ! چرا و از چه چيزى لبخند زدى ؟ گفت : از سخنى كه هم اكنون كه پيش تو مى آمديم ميان راه با ابوموسى درباره آن گفتگو مى كرديم . عمر گفت : آن سخن چه بود؟ موضوع را براى او گفتيم تا آنجا كه درباره حسد قريش و اينكه گروهى مى خواستند ابوبكر را از جانشين كردن عمر باز دارند. عمر آه سردى كشيد و گفت : اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد! نه دهم حسد از قريش نيست ! كه نود و نه درصد آن از قريش است و در يكصدم ديگر هم كه در همه مردم است قريش شريكند! در اين هنگام عمر در همان حال كه ميان ما دو تن آهسته حركت مى كرد سكوتى سنگين نمود و سپس گفت : آيا به شما از حسودترين فرد قريش خبر دهم ؟ گفتيم : آرى ، اى اميرالمومنين ! گفت : در همين حال كه جامه بر تن داريد؟ گفتيم : آرى . گفت : چگونه ممكن است و حال آنكه شما جامه خود را مى پوشيد، گفتيم : اى اميرالمومنين اين چه ربطى به جامه دارد؟ گفت : بيم اين راز از آن جامه فاش شود. گفتيم : آيا تو از اين بيم دارى كه جامه سخن را فاش سازد! و حال آنكه از پوشنده جامه بيشتر بيم دارى و مقصودت جامه نيست كه خود ما را منظور مى دارى ، گفت : آرى همينگونه است . سپس به راه افتاد و ما هم همراهش رفتيم تا به خيمه اش رسيديم ؛ دستهاى خود را از ميان دستهاى ما بيرون كشيد و به ما گفت : از اينجا مرويد، و خود داخل خيمه شد. من به مغيره گفتم : اى بى پدر! اين سخن ما با او و گزارش گفتگوى خودمان در او اثر كرد و چنين مى بينم كه او ما را اينجا نگهداشته است براى اينكه دنباله سخن خود را بگويد، گفت : ما هم كه خواهان همانيم . در همين هنگام اجازه ورود به ما دادند و حاجب گفت داخل شويد. ما داخل شديم و او را ديديم كه بر پشت روى گليمى دراز كشيده است . همينكه ما را ديد به اين دو بيت كعب بن زهير (335) تمثيل جست كه مى گويد:
راز خود را جز براى كسى كه مورد اعتماد و با فضيلت و سزاوار باشد فاش ‍ مكن ، اگر مى خواهى رازهايى را به وديعت بسپارى ، سينه يى گسترده و دلى گشاده و شايسته كه هر گاه رازى به آن مى سپارى بيم افشاى آنرا نداشته باشى .
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:41 ق.ظ
 
ارسال: #97
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
دانستيم كه با خواندن ابيات مى خواهد ما تضمين كنيم كه سخنش را پوشيده خواهيم داشت . من گفتم : اى اميرالمومنين ! اينك كه تو ما را به گفتن آن مخصوص كنى خود مواظب و متعهد و ملتزم آن خواهيم بود، عمر گفت : اى برادر اشعرى در چه مورد؟ گفتم : در مورد افشاى رازت و اينكه ما را در مهم خود شريك سازى و ما مستشاران خوبى براى تو خواهيم بود. گفت : آرى ، كه شما هر دو همينگونه ايد، از هر چه مى خواهيد بپرسيد. سپس برخاست تا در را ببندد، ديد حاجبى كه به ما اجازه ورود داده است آنجاست . گفت اى بى مادر از اينجا برو! و چون او رفت در را پشت سرش ‍ بست و پيش ما آمد و با ما نشست و گفت : بپرسيد تا پاسخ داده شويد. گفتيم : مى خواهيم اميرالمومنين از حسودترين قريش كه به ما در آن مورد اعتماد نكرد ما را آگاه كند. گفت : از موضوع دشوارى پرسيديد و هم اكنون به شما مى گويم ، ولى بايد تا هنگامى كه من زنده ام اين راز بر ذمه شما و به راستى محفوظ بماند و چون مردم ، خود دانيد كه آنرا اظهار كنيد يا همچنان پوشيده بداريد. گفتم : براى تو اين تعهد بر ما خواهد بود. ابوموسى اشعرى مى گويد: من با خويشتن مى گفتم مقصود عمر كسانى هستند كه خليفه ساختن او را از جانب ابوبكر خوش نداشتند، همچون طلحه و كسان ديگرى جز او كه به ابوبكر گفتند: مى خواهى شخصى درشت و تندخوى را بر ما خليفه سارى ! ولى معلوم شد در نظر عمر چيز ديگرى غير از آنچه در نظر من است بوده است . عمر دوباره آهى كشيد و پرسيد: شما دو تن او را چه كسى مى پنداريد؟ گفتيم : به خدا ما نمى دانيم و فقط گمانى داريم . پرسيد گمانتان بر كيست ؟ گفتيم : شايد قومى را در نظر دارى كه مى خواستند ابوبكر را از خليفه ساختن تو منصرف سازند. گفت به خدا هرگز! كه خود ابوبكر ناخوش دارنده تر بود و آن كس كه پرسيديد هموست و سوگند به خدا كه از همه قريش حسودتر بود. سپس مدتى طولانى سكوت كرد و سر به زير انداخت . مغيره به من نگريست و من به او نگريستم و ما هم به سبب سكوت او همچنان سكوت كرديم . سكوت او و ما چندان طول كشيد كه پنداشتيم او از آنچه آشكار ساخته و گفته است پشيمان شده است عمر آنگاه گفت : اى واى بر اين شخص نزار و لاغرك خاندان تيم بن مرة يعنى ابوبكر! كه با ظلم بر من پيشى گرفت و با ارتكاب گناه از آن به سوى من بيرون آمد. مغيره گفت : اى اميرالمومنين ! پيشى گرفتن او را بر تو با ستم دانستيم ، ولى چگونه با ارتكاب گناه از آن به سوى تو بيرون آمد؟ گفت : از اين جهت كه او از آن بيرون نشد مگر پس از نااميدى از آن و همانا به خدا سوگند اگر از يزيد بن خطاب و اصحاب او اطاعت مى كردم ابوبكر هرگز چيزى از شيرينى خلافت را نچشيده بود، ولى من با آنكه بررسى و دقت كردم و گاه گامى به جلو برداشتم و گاه گامى عقب رفتم و گاه سست و گاه استوار شدم ، چاره يى جز چشم پوشى از آنچه او بر آن پنجه افكنده بود نديدم و بر خويشتن اندوه خوردم و آرزو بستم كه او خود متوجه شود و از آن برگردد، ولى به خدا سوگند چنان نكرد تا آنكه با تنگ نظرى از آن دور شد.
مغيره گفت : اى اميرالمومنين چه چيزى ترا از پذيرفتن خلافت باز داشت و حال آنكه روز سقيفه ابوبكر آنرا بر تو عرضه داشت و ترا به پذيرفتن آن فرا خواند! و اكنون از اين موضوع خشمگين هستى و اندوه مى خورى . عمر گفت : اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد! كه من ترا از زيركان و گربزان عرب مى دانستم ، گويى در آنچه در آنجا گذشت حضور نداشته اى ! آن مرد مرا فريب داد و من نيز او را فريب دادم و او مرا هوشيارتر از مرغ سنگخواره (336) يافت . او همينكه ديد مردم شيفته اويند و همگان به او روى آورده اند، يقين كرد مردم كسى را به جاى او نخواهند پذيرفت ، و چون حرص و توجه مردم را نسبت به خود ديد و از ميل آنان به خود مطمئن شد دوست داشت بداند من در چه حالى هستم و آيا نفس من مرا به سوى خلافت مى كشد و با من در ستيز است ؟ و نيز دوست داشت با به طمع انداختن من در آن مورد مرا بيازمايد و آنرا بر من عرضه بدارد، و حال آنكه او به خوبى مى دانست و من هم مى دانستم كه اگر آنچه را بر من عرضه مى كند بپذيرم مردم آنرا نخواهند پذيرفت . از اين رو او مرا در عين اشتياق به آن مقام ، بسى زيرك و محتاط يافت ، و بر فرض كه براى پذيرفتن آن پاسخ مثبت مى دادم ، مردم آنرا به من تسليم نمى كردند و ابوبكر هم كينه آنرا در دل مى گرفت و از فتنه او هر چند پس از آن هنگام در امان نبودم . وانگهى كراهت مردم از من براى خودم آشكار شده بود. مگر تو هنگامى كه ابوبكر آنرا بر من عرضه داشت صداى مردم را از هر سو نشنيدى كه مى گفتند: اى ابوبكر، ما كسى غير از ترا نمى خواهيم ، كه تو شايسته آنى ! در اين حال بود كه خلافت را به او واگذاشتم و بر خودش برگرداندم و با دقت ديدم كه چهره اش براى آن شاد و رخشان شد.
يك بار هم درباره سخنى كه از من براى او نقل كرده بودند بر من عتاب كرد و آن هنگامى بود كه اشعث بن قيس را اسير گرفته و پيش او آوردند، و او بر اشعث منت نهاد و او را رها كرد و خواهر خود ام فروة را به همسراى او داد، و من به اشعث كه مقابل ابوبكر نشسته بود گفتم : اى دشمن خدا آيا پس از مسلمانى خود كافر شدى و بر پاشنه هاى خود گرديدى و عقب برگشتى ؟ اشعث نگاهى به من انداخت كه دانستم مى خواهد چيزى را كه در دل دارد بگويد. اشعث پس از آن مرا در كوچه هاى مدينه ديد و گفت : اى پسر خطاب آيا خودت آن سخنان را گفتى ؟ گفتم : آرى اى دشمن خدا و پاداش ‍ تو در نظر من بسيار بدتر از اين است ! گفت : چه پاداش بدى براى من در نظر تو موجود است ؟ گفتم : به چه مناسبت از من پاداش پسنديده مى خواهى ؟ گفت : زيرا من به خاطر تو كه مجبور به پيروى از ابوبكر شدى ناراحت شدم و چنان كارى انجام دادم و به خدا سوگند تنها چيزى كه مرا بر مخالفت با ابوبكر گستاخ كرد جلو افتادن او بر تو و عقب ماندن تو از او بود و حال آنكه اگر تو خليفه مى بودى هرگز از من كار خلاف و ستيزى نسبت به خود نمى ديدى . گفتم : اين چنين بود، اكنون چه فرمانى مى دهى ؟ گفت : اينك وقت فرمان دادن نيست كه وقت صبر و شكيبايى است و از يكديگر جدا شويم . اشعث سپس زبرقان بن بدر را ديده بود و آنچه را ميان من و او گذشته بود براى او گفته بود و زبرقان هم اين گفتگو را براى ابوبكر نقل كرده بود و ابوبكر پيامى كه حاكى از سرزنش درد انگيزى بود براى من فرستاد. من هم به او پيام فرستادم كه به خدا سوگند اگر دست بر ندارى و بس نكنى سخنى خواهم گفت كه درباره من و تو ميان مردم منتشر شود و سواران آنرا به هر كجا كه مى روند با خود ببرند، در عين حال اگر بخواهى ، آنچه بوده است ناديده بگيريم . پيام داد: آرى ما هم چنان گمان بردم كه پيش از پايان هفته و رسيدن جمعه خلافت را به من خواهد سپرد، ولى در اين كار تغافل كردم و به خدا سوگند پس از آن يك كلمه هم با من سخن نگفت تا درگذشت .
او در كار خلافت خود چندان دندان فشرد تا مرگش فرا رسيد و از ادامه زندگى نااميد شد و آنچه ديديد انجام داد. اينك آنچه را به شما گفتم از عموم مردم به ويژه از بنى هاشم پوشيده داريد و بايد همانگونه كه گفتم اين سخن پوشيده بماند. اكنون هر گاه مى خواهيد برخيزيد و در پناه بركت خدا برويد. ما برخاستيم و از سخن او در شگفت بوديم و به خدا سوگند راز او را تا هنگامى كه مرد فاش نكرديم .(337)
سيد مرتضى مى گويد: در اين طعن عمر بر ابوبكر دليلى بر فساد خلافت ابوبكر نيست ، زيرا در آن صورت لازم مى آيد كه عمر خلافت خودش را با اجماع ثابت كند نه با اين موضوع كه ابوبكر او را بر خلافت گماشته و در اين مورد نص صريح كرده است .
اما در مورد كلمه فلتة هر چند اين كلمه همانگونه كه ابوعلى جبايى كه خدايش رحمت كناد گفته است به معنى كار ناگهانى هم هست ، ولى دنباله گفتار عمر كه گفته است : خداوند شر آن را كفايت فرمود، دليل بر آن است كه اين سخن را براى نكوهش و مذمت گفته است . همچنين گفتار ديگر عمر كه گفته است : هر كس خواست مانند بيعت ابوبكر رفتار كند او را بكشيد و اين تفسير ابو على كه مى گويد: منظور اين است كه خداوند شر اختلاف در بيعت ابوبكر را حفظ فرمود، عدول از ظاهر است ، زيرا كلمه شر در گفتار عمر به كلمه بيعت بر مى گردد نه به چيز ديگرى و عجيب تر و دورتر از حقيقت ، اين تعبير و تفسير اوست كه مى گويد: منظور اين است كه هر كس بدون ضرورت بخواهد بيعتى چون بيعت ابوبكر انجام دهد و مسلمانان را بر آن كار وا دارد او را بكشيد، زيرا به اعتقاد خود آنان امور ديگرى كه بر اين ترتيب صورت گيرد نمى تواند مثل و مانند بيعت ابوبكر باشد، زيرا تمام امورى كه در بيعت ابوبكر پيش آمده است منطبق بر اعتقاد و مذهب ايشان است و سخن ابوعلى اگر درست باشد بايد عمر مى گفت : هر كس به خلاف اين روش اقدام كند او را بكشيد.
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:44 ق.ظ
 
ارسال: #98
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
ابو على جبايى را نشايد كه بگويد عمر از كلمه مثل فقط يك جهت را در نظر داشته و آن صورت گرفتن بيعت با ابوبكر بدون مشورت است ، زيرا اين كار فقط در مورد ابوبكر به سبب شهرت فضل و ظاهر بودن كارش صورت گرفته است . وانگهى آنان به گفته خودشان از بيم فتنه بدون ايزنى و مشورت به بيعت با ابوبكر مبادرت ورزيده اند، زيرا بعيد نبود كه فضل فرد ديگرى غير از ابوبكر آشكار شود و كار او هم مشهور گردد و فتنه پيش آيد. و اين كار، موجب قتل و سرزنش نيست ، و حال آنكه در گفتار عمر كلمه مثل ، نشان دهنده آن است كه چگونگى بيعت ابوبكر مورد نظر است ، و چگونه ممكن است چيزى كه به سبب ضرورت و اسباب هاى ديگرى بدون مشورت انجام شده است مثل كارى باشد كه بدون ضرورت و انگيزه و اسباب ديگر فقط بدون مشورت صورت گرفته باشد! موضوعى هم كه ابو على از قول دانشمندان لغت شناس در مورد فلتة نقل مى كند و مى گويد: روز آخر شوال را فلتة مى گفته اند و هر كس در آن روز انتقام خون خود را نمى گرفته فرصت از دستش مى رفته است ، سخنى است كه ما آنرا نمى شناسيم و آنچه كه ما مى دانيم اين است كه شب آخر ماههاى حرام را فلته مى گفته اند كه معمولا آخرين شب ماه بوده است ، با اين تفاوت كه چه بسا گروهى هلال ماه را در غروب بيست و نهم ماه مى ديدند و گروهى ديگر آن را نمى ديدند و آنان كه ماه را ديده بودند و ماه حرام را تمام شده مى پنداشتند بر گروهى كه ماه را نديده و آسوده خاطر بودند كه هنوز ماه حرام است حمله مى كردند و به همين جهت آن شب را فلتة مى گفته اند به هر حال ما روشن ساختيم كه از مجموع سخن عمر، همان چيزى استنباط مى شود كه ما گفتيم ؛ هر چند كه آنچه اهل لغت درباره معنى كلمه فلته گفته اند صحيح باشد.
سيد مرتضى مى گويد: صاحب كتاب العين مى گويد: فلتة به معنى كارى است كه بدون آنكه استوار باشد انجام يافته باشد، و معنى اصلى اين لغت چنين است ، و البته جايز است كه اين كلمه تنها به اين معنى اختصاص ‍ نداشته و لفظى دارى معانى مشترك باشد.
وانگهى ، بر فرض كه عمر در اين سخن خود قصد توهين به ابوبكر نداشته ، بلكه همان چيزى را كه مخالفان ما پنداشته اند در نظر داشته است ، در اين صورت نقص گفتار به خود عمر بر مى گردد كه كلام را در غير موضع خود بكار برده است و سخنى گفته است و خلاف آنرا اراده كرده است ، و اين خبر فقط در صورتى ممكن است طعن بر ابوبكر نباشد كه طعن بر خود عمر باشد. (338)
و بدان بعيد نيست گفته شود كه رضا و خشم و دوستى و كينه و ديگر امور پوشيده نفسانى هر چند از امور باطنى است ولى گاه دانسته مى شود و حاضران با ديدن قراينى كه موجب علم ضرورى براى ايشان مى گردد به آن پى مى برند، آنچنان كه بيم شخص ترسان و شادى شخص خوشحال استنباط مى شود. گاه انسان عاشق كسى است و كسانى كه با او و معشوق معاشرت دارند از قراين احوالى كه مشاهده مى كنند به آن عشق علم ضرورى پيدا مى كنند؛ و همچنين از قراين احوال كه مشاهده مى كنند به آن عشق علم ضرورى پيدا مى كنند؛ و همچنين از قراين احوال شخص عابدى كه در عبادت كوشاست ، از روزه گرفتن استحبابى روزهاى گرم و شب زنده داريها و خواندن اوراد مى توان دانست كه او پايبند و معتقد به عبادت است . بنابراين اگر قاضى عبدالجبار معتزلى كه خدايش رحمت كناد بگويد: علم ضرورى از احوال عمر بدست مى آيد كه او ابوبكر را تعظيم مى كرده و به خلافت او راضى نسبت به آن معتقد و تسليم بوده است ، سخن نادرستى نگفته است و اعتراض سيد مرتضى كه خدايش رحمت كناد بر او وارد نيست .
البته اخبارى هم كه سيد مرتضى از عمر روايت كرده اخبار غريبى است كه ما آنها را در كتابهاى تدوين شده يى كه بر آنها دست يافته ايم نديده ايم ، مگر در همين كتاب سيد مرتضى و كتاب ديگرى به نام المسترشد (339) از محمد بن جرير طبرى ؛ و اين شخص ، محمد بن جرير طبرى مولف تاريخ طبرى نيست ، او از علماى شيعى است و خيال مى كنم مادرش از خاندان جرير شهر آمل طبرستان است ، و افراد خاندان جرير آملى همگى شيعيانى هستند كه در تشيع خود گستاخ هستند و اين محمد بن جرير منسوب به داييهاى خود است و شعرى هم از او نقل شده است كه دلالت بر اين دارد و آن شعر اين است :
محل تولد من در آمل بوده و پسران جرير داييهاى من هستند و آدمى نمودار دايى خود است . هر كس از سوى پدرش رافضى است ، ولى من از سوى دايى هاى خود رافضى هستم . (340)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:45 ق.ظ
 
ارسال: #99
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
و تو خود مى دانى اخبار غريبه يى كه در كتابهاى تدوين شده پيدا نمى شود بر چه حالى است . اما انكار سيد مرتضى سخن شيخ ما ابو على جبايى را كه گفته است : فلته آخرين روز شوال است ، و اين كه گفته است : اين سخن را نمى شناسيم ، اينچنين نيست ؛ و سخن ابو على در آن مورد تفسير صحيحى است كه آنرا جوهرى در كتاب الصحاح آورده و گفته است : فلتة آخرين شب هر ماه است ، و گفته شده است : آخرين روز ماهى است كه پس از آن ماه حرام است . و اين سخن دلالت دارد بر اينكه نام آخرين روز شوال و آخرين روز جمادى الثانيه ، فلتة است و تفسير و توضيحى كه سيد مرتضى در اين مورد آورده است نزد اهل لغت مشهور و معروف نيست .
اما آنچه سيد مرتضى در مورد فاسد بودن تعبير از فلتة به اين تعابير گفته است سخنى پسنديده است ، ولى انصاف مطلب اين است كه منظور عمر از گفتن اين كلمه نكوهش ابوبكر نبوده است ، بلكه از اين كلمه معناى حقيقى لغوى آنرا اراده كرده است . در اين باره جوهرى صاحب كتاب صحاح مى گويد: فلته ، كارى است كه ناگهانى و بدون چاره انديش و تدبير قبلى صورت گيرد و بيعت ابوبكر هم همينگونه صورت گرفت ، زيرا در آن مورد ميان مسلمانان شورايى نبوده است و ناگهانى صورت گرفته است و آرايى در آن مبادله نشده و مردانى با يكديگر تبادل نظر نكرده اند و خلافت همچون چيزى بوده كه شتابان به تاراج رفته و بهره كسى شده است ، و چون عمر مى ترسيده است كه بدون وصيت بميرد يا آنكه او را بكشند و با يكى از مسلمانان بيعتى همچون بيعت با ابوبكر به صورت ناگهانى صورت گيرد، اين سخن را گفته و بهانه آورده است كه ميان شما كسى نيست كه گردنها به سوى او كشيده شود آنچنان كه براى ابوبكر كشيده مى شد.
اين سخن سيد مرتضى هم كه گفته است : ممكن است فضل كس ديگرى غير ابوبكر ظاهر مى شد و بيم فتنه بود ولى مستحق كشتن نيست ، كسى مى تواند به سيد مرتضى پاسخ بگويد كه عمر اين خطاب را نسبت به مردم زمان خود كرده و عمر معتقد بوده است كه ميان ايشان كسى همچون ابوبكر وجود نداشته و كسى هم كه احتمال داده شود با او بيعتى ناگهانى صورت گيرد ميان ايشان نبوده است و اگر در روزگارى پس از روزگار عمر فضل كسى آنچنان ظاهر شود كه آن شخص به روزگار خود موقعيتى چون موقعيت ابوبكر در روزگار خود پيدا كند طبيعى است كه او داخل در اين حكمى كه عمر كرده و آنرا نهى و تحريم كرده است نيست .
و بدان كه شيعه اين نظر عمر را كه بيعت با ابوبكر كارى ناگهانى بوده است نپذيرفته اند، در اين باره محمد بن هانى مغربى (341) چنين سروده است :
هر چند قومى گفته اند كه بيعت با او كارى ناگهانى و بدون مقدمه سازى بوده است ولى چنين نيست و كارى است كه قبلا ميان آنان ساخته و پرداخته شده بود.
ديگرى گفته است :
آنرا كارى ناگهانى پنداشته اند، نه سوگند به خداى كعبه وركن استوار، همانا كارهايى بود كه اسباب آن ميان ايشان همچون تار و پود پارچه بافته شده بود.
ابو جعفر طبرى همچنين در تاريخ طبرى نقل مى كند كه چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند و سعد بن عباده را از خانه بيرون آوردند كه او را به خلافت رسانند. سعد بن عباده كه بيمار بود براى آنان سخنرانى كرد و از آنان تقاضا نمود كه خلافت و رياست را به او واگذارند و انصار به او پاسخ مثبت دادند و سپس در آن باره به گفتگو پرداختند و گفتند: اگر مهاجران از پذيرفتن اين بيعت خوددارى كردند و گفتند ما اولياء و عترت پيامبريم چه كنيم ؟ گروهى از انصار گفتند: به آنان خواهيم گفت اميرى از ما باشد و اميرى از شما، سعد بن عباده گفت : اين نخستنى سستى است ! در اين هنگام عمر اين خبر را شنيد و خود را به خانه پيامبر (ص ) رساند و به ابوبكر كه آنجا بود پيام فرستاد كه پيش من بيا، ابوبكر پيام داد كه من گرفتارم . عمر دوباره پيام فرستاد كه پيش من بيا، كارى پيش آمده است كه تو ناچار بايد در آن حاضر باشى . ابوبكر بيرون آمد و عمر اين خبر را به او داد و هر دو شتابان در حالى كه ابو عبيدة بن جراح هم همراهشان بود پيش انصار رفتند. ابوبكر شروع به سخن گفتن كرد و قرب مهاجران نسبت به پيامبر (ص ) را ياد آورد شد و گفت : آنان اولياء و عترت پيامبرند، و سپس گفت : ما اميران خواهيم بود و شما وزيران ، هيچ مشورتى را بدون حضور شما انجام نخواهيم داد و هيچ كارى را بدون نظر شما امضاء و اجراء نمى كنيم .
در اين هنگام حباب بن منذر بن جموح برخاست و چنين گفت :
اى گروه انصار، كار فرماندهى خود را بر خويشتن نگهداريد كه مردم همگان در سايه شمايند و هيچ گستاخى نمى تواند بر خلاف شما گستاخى كند و نبايد هيچكس بدون راى شما كارى انجام دهد، كه شما اهل عزت و شو كتيد، شمارتان و ساز و برگتان بسيار است ؛ شما اهل قدرت و شجاعتيد و مردم مى نگرند كه شما چه مى كنيد. بنابراين اختلافى پيدا مكنيد كه كارهايتان تباه شود و اگر اين گروه از پذيرش چيز ديگرى جز آنچه شنيديد خوددارى كردند، در آن صورت اميرى از ما و اميرى از ايشان خواهد بود.
عمر گفت : هيهات كه دو شمشير در نيامى نگنجد! به خدا سوگند اعراب هرگز راضى نمى شوند كه شما را به اميرى خود برگزينند و حال آنكه پيامبرشان از غير شماست ، و نيز عرب از اينكه افرادى عهده دار اميرى بر آنان شوند كه پيامبر هم از ايشان بوده است جلوگيرى و سركشى نخواهد كرد. چه كسى مى خواهد در مورد حكومت با ما ستيز كند و حال آنكه ما اولياء و افراد عشيره محمد (ص ) هستيم !
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #100
RE: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه جلد 1
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
جباب بن منذر گفت : اى گروه انصار دست نگهداريد و سخن اين مرد و يارانش را مشنويد كه بهره شما از اين كار را ببرند و اگر نپذيرفتند آنان را از اين سرزمين تبعيد كنيد كه شما براى اين امر از آنان سزاوار تريد و همانا با كمك شمشيرهاى شما مردم نسبت به اين دين گردن نهادند. من مرد كار آزموده و درخت بارور آنم ، من پدر شيران و در خوابگاه و كنام شيرم ؛ و به خدا سوگند اگر مى خواهيد آنرا به حال نخست برگردانيم .
عمر گفت : در اين صورت خدايت خواهد كشت ، حباب گفت : نه كه خداوند ترا خواهد كشت .
در اين هنگام ابو عبيدة گفت : اى گروه انصار، شما نخستين كسان بوديد كه اسلام را يارى داديد، نخستين كسان مباشيد كه تبديل و دگرگونى پديد آورند.
در اين هنگام بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير، برخاست و گفت : اى گروه انصار، همانا كه محمد (ص ) از قريش است و قوم او نسبت به او حق اولويت دارند و سوگند مى خورم كه خداوند مرا نبيند كه با ايشان بر سر اين كار ستيز كنم .
ابوبكر گفت : اينك عمر و ابوعبيده حاضرند، با هر يك از اين دو كه مى خواهيد بيعت كنيد. آن دو گفتند: به خدا سوگند ما اميرى بر ترا عهده دار نمى شويم و تو برتر همه مهاجرانى و جانشين رسول خدا (ص ) در نمازى - و نماز برترين اجزاى دين است - دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم . و چون ابوبكر دست گشود كه آندو بيعت كنند بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد. حباب بن منذر بر او بانگ زد كه اى بشير، چه ناشايسته كارى كردى ! آيا حسد بردى كه پسر عمويت يعنى سعد بن عباده امير شود؟
اسيد بن حضير كه سالار اوسيان بود به اصحاب خود گفت : به خدا سوگند اگر شما بيعت نكنيد همواره براى خزرج بر شما فضليت خواهد بود. و اوسيان برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند.
به اين ترتيب آنچه كه سعد بن عباده و خزرجيان بر آن اتفاق كرده بودند درهم شكست و مردم از هر سو به بيعت كردن با ابوبكر به او پيام فرستاد كه بيعت كند، سعد گفت : به خدا سوگند هرگز، تا آنكه تمام تيرهاى تركش ‍ خود را به شما بزنم و پيكان نيزه ام را خون آلوده كنم و با شمشير خود تا آنجا كه در فرمان من است به شما شمشير زنم و با افراد خانواده ام و كسانى كه از من پيروى كنند با شما جنگ كنم ؛ و اگر جن و آدميان با شما متفق شوند تا گاهى كه به پيشگاه خداوند خود برده شوم با شما بيعت نخواهم كرد.
عمر به ابوبكر گفت : دست از سعد بر مدار تا بيعت كند، بشير بن سعد گفت : او لج كرده است و بيعت كننده با شما نخواهد بود مگر كشته شود و او كشته نخواهد شد مگر اينكه افراد خانواده اش و گروهى از خويشاوندانش كشته شوند، و رها كردن او براى شما زيانى ندارد كه مردى تنهاست ؛ و او را به حال خود رها كردند.
و همه سيره نويسان نوشته و روايت كرده اند كه چون پيامبر (ص ) رحلت فرمود ابوبكر در خانه خود در سنح (342) بود. عمر ميان مردم برخاست و گفت : پيامبر خدا (ص ) نمرده است و نخواهد مرد تا دين او بر همه اديان پيروز شود و او حتما باز مى گردد و دست و پاى كسانى را كه شايعه مرگ او را پراكنده مى سازند قطع خواهد كرد، و اگر بشنوم مردى بگويد رسول خدا مرده است او را با شمشير خويش خواهم زد. در اين هنگام ابوبكر آمد. پارچه را از چهره پيامبر (ص ) كنار زد و گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، در حال زندگى و مرگ پاك و پاكيزه بودى و به خدا سوگند كه هرگز خداوند دوبار طعم مرگ را به تو نمى چشاند. آنگاه بيرون آمد و مردم برگرد عمر بودند و او به آنان مى گفت : پيامبر هرگز نمرده است و سوگند مى خورد. ابوبكر خطاب به عمر گفت : اى كسى كه سوگند مى خورى آرام بگير و پى كار خويش باش . آنگاه خطاب به مردم گفت : هر كس محمد (ص ) را مى پرستيده همانا كه محمد مرده است و هر كس خدا را مى پرستيده و بندگى مى كرده است همانا خداوند زنده يى است كه نمى ميرد و خداوند متعال خطاب به پيامبر فرموده است : همانا كه تو و آنان همگى خواهيد مرد (343) و نيز فرموده است : اگر او بميرد يا كشته شود باز به دين جاهلى خود باز خواهيد گشت ... (344). عمر مى گويد: به خدا سوگند چون آين آيات را شنيدم ديگر نتوانستم بر پاى بايستم و بر زمين افتادم و دانستم كه پيامبر (ص ) رحلت فرموده است .
شيعه در اين باره سخن گفته است و اظهار داشته كه بى اطلاعى و كمى علم عمر تا آنجا بوده كه نمى دانسته است مرگ بر پيامبر (ص ) رواست و او در اين مورد سرمشق و همچون ديگر پيامبران است ، و خود عمر گفته است : چون ابوبكر اين آيات را تلاوت كرد يقين به مرگ پيامبر (ص ) كردم ، گويى قبلا هرگز اين آيات را نشنيده بودم ؛ و اگر عمر قرآن مى دانست و درباره مرگ پيامبر (ص ) اندكى مى انديشيد اين سخن را نمى گفت و كسى كه حال او بدينگونه است جايز نيست كه امام و پيشوا باشد.
قاضى عبدالجبار معتزلى كه خدايش رحمت كناد در كتاب المغنى فى اصول الدين به اعتراض شيعيان چنين پاسخ داده است كه عمر جواز و روا بودن مرگ پيامبر (ص ) را نفى نكرده است و امكان آنرا نفى نكرده و منكر نشده است ، ولى اين آيه و گفتار خداوند متعال را كه فرموده است : اوست آن كس كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان برترى و پيروزى دهد (345) تاويل كرد و گفت : چگونه ممكن است پيامبر بميرد و حال آنكه هنوز آن حضرت بر همه اديان برترى و پيروزى نيافته است ؟ ابوبكر در پاسخ او گفت : چون دين او بر اديان چيره شود چنان است كه خودش چيره شده باشد و به زودى دين او پس از مرگش چيره خواهد شد.
عمر گفتار خداوند متعال را كه مى فرمايد آيا اگر بميرد را بر تاءخير آن از آن زمان تعبير كرده است ، نه اينكه به كلى مرگ را از پيامبر نفى كند؛ وانگهى اگر كسى بعضى از احكام قرآنى را فراموش كرده باشد، دليل آن نيست كه از تمام قرآن بى اطلاع باشد، و اگر چنين مى بود لازم بود قرآن را كسى جز آنان كه همه احكام آنرا بشناسد حفظ نباشد، به همين دليل حفظ همه قرآن واجب نيست و اخلالى به فضل كسى وارد نمى كند. (346)
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

11-05-1391 12:46 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  نهج البلاغه از ديد هانرى كربن ـ امين نخله ـ بولس سلامه ـ جرج جرداق yasna 0 173 11-05-1391 12:18 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  برگزيده‌هايي از نهج البلاغه yasna 9 564 11-05-1391 12:15 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  مشتركات قرآن و نهج البلاغه yasna 6 391 11-05-1391 12:08 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(2) yasna 4 350 11-05-1391 12:00 ق.ظ
آخرین ارسال: yasna
  ترجمه‌هاي نهج البلاغه(1) yasna 1 283 10-05-1391 11:56 ب.ظ
آخرین ارسال: yasna

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان