جاده - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

جاده
زمان کنونی: 15-09-1395،01:57 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 1
بازدید: 230

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: جاده
ارسال: #1
جاده
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
- هوا هم خيلي سرده!

- آره برف هم مياد،

- باشه چشم مواظبم، نه شما نگران نباشيد، چشم خداحافظ

مرد جوان تلفن همراه دكتر ديبا مسافر هميشگي آژانس را روي جلو داشبورد ماشين گذاشت و گفت:

- ممنونم دكتر

- همسرتون بودند !؟

- نه مادرم بود، بنده خدا هر وقت كه من سرويس راه دور دارم از نگراني نمي خوابه، منم مجبورم تا برگشتن چند
بار بهش زنگ بزنم

- خوب شما هم سعي كنيد بيشتر مراعات مادرتون را بكنيد

- آخه مي دونيد دكتر از شما چه پنهون از سرويس داخلي چيزي براي آدم نمي مونه، ما هم كه ايشالا قراره

همين روزها يه سرو ساموني بگيريم، بهرحال بايد بيشتر ...

- خوب به سلامتي دارين متاهل مي شين!

- اگر خدا بخواد ايشالا، البته مي دونيد من خودم خيلي راضي نبودم، ولي خوب اصرار حاج خانوم بود ديگه!

مادرم رو ميگم

- چرا اصرار؟ اتفاقا خيلي هم خوبه اونهم توي سن شما

- بله خيلي هم خوبه ولي نه براي ما كه توي اين دنيا همين يك مادر پيرو داريم و يه خاهر دم بخت كه هر دو

تاشون چشم اميدشون به ماست و چرخهاي اين ابو طياره، البته ما هم كه نا شكر نيستيم ولي خوب هر جور

زندگي كردني يك قيمتي داره منم توي خونم نيست كه ارزون قيمت كنم

دكتر اين جملات رو كه شنيد چشماش رو بست و به فكر فرو رفت، بعد كم كم چهره اش از هم باز شد و زير لب
زمزمه كرد:

- مي دوني توي اين درياي طوفاني بايد چشمات رو ببندي و دستت رو بذاري توي دست سرنوشت

اونوقته كه خدا قايق دلت رو ميگيره و به ساحل مراد مي رسونه

- آره اتفاقا ما هم هر شب چشمامونو مي بنديم و دستمونو مي ذاريم تو دست سرنوشت، جالبه هر شب هم

سرنوشت قايق دل ما رو ميگيره و مي بره توي ساحل پول و خونه و ماشين مي اندازه بد مصب انقدر هم واقعيه

كه هر وقت چشمام رو باز ميكنم مي بينم بوي پول به تنم مونده، انوقته كه اصلا حس و حالم عوض مي شه

رفتارم عوض ميشه، ميشم مثل آدماي پول دار حتي تا يه مدت سيگارم رو هم عوض ميكنم

دكتر با شنيدن اين حرف چشماش رو باز كرد و محكم نشست

- مي دوني آقاي؟!

- من اسمم آرشه دكتر، آرش فرهمند

- مي دوني آرش جان خيلي از آدمهاي بزرگ و موفق دنيا معتقدند كه تخيلات آدم يه روزي به واقعيت مي پيونده
و هر كسي يه روزي به اون چيزي كه توي تخيلاتشه مي رسه، اينرو تاريخ هم ثابت كرده، تاريخ ميگه هيتلر از

كودكي تو بازي و با همسال هاش سردسته و راهبر بود، اسكندر مقدوني، نادر شاه،كريمخان زند همه و همه از
بهترين بازيهاي بچگيشون جنگيدن و فتح قله هاي خيالي بود

آرش پوز خندي زد و گفت :

جالبه پس ما هم بايد يواش يواش فكر يه زمين بزرگ باشيم كه كارخونه و متعلقات رو توش علم كنيم

- ببين آرش خان من نمي دونم شما چقدر حرفهاي من رو جدي گرفتي ولي اين رو بدون كه همه اين تخيلات

قوي يك روزي به واقعيت مي پيونده من بهت اطمينان مي دهم

- يواش يواش سوز هوا و تاريكي يكنواخت جاده داشت از توي تن مرد جوون بيرون مي رفت و جاش رو به گرمي

و سبكي حرفهاي خيال انگيزي كه دكتر توي وجودش ريخته بود مي داد كه به مقصد رسيدند

ولي مقصد آرش ديگه اينجا نبود، حتي خونه هم نبود!

به خودش گفت كاش دكتر نمي رفت تا مي شد بيشتر باهاش حرف بزنم از خودم براش بگم از خيالاتم، البته نه

اينا ديگه خيالات نبود، حرفهاي دكتر درست مثل سرماي سر شب تو مغز استخونش نشسته بود مرد جوون

تكوني به خودش داد و محكمتر نشت، دست برد تا از توي بسته سيگار يك دونه سيگار برداره و روشن كنه،

نگاهي به اسم رو قوطي انداخت « مونتانا‌ »، پشيمان شد شيشه رو پائين كشيد و قوطي سيگار رو پرت كرد

بيرون ،دلش سيگار مارلبرو مي خواست .

مرد تازه در ابتداي مسير برگشت بود ولي ديگه از سرما چيزي ميفهميد

نه از راه و نه از تنهايي!

آروم آروم داشت اون تخيلات شيرين رو با خودش مرور مي كرد، با نور چراغ هر ماشيني كه از كنارش ميگذشت

ياد يكي از تصاوير دلپذيري مي افتاد كه دائما توي ذهنش نقش مي بست پول ... خونه ... ماشين، يعني همه

اينها به واقعيت مي پيوست؟

داشت كم كم به سر بالايي گردنه نزديك مي شد،شنيده بود كه تا حالا خيلي ها توي اين گردنه گير كردن ولي

اون ديگه هيچ جا گير نمي كرد.قرار نبود ديگه در جا بزنه

پيچ اول گردنه رو رد كرد. ياد اون سالي افتاد كه با تريلي عمو رضا رفته بود سنندج چه جاده اي بود،

خدابيامرز عمو رضا هميشه به مادرش مي گفت:

زنداداش هواي اين آرش رو بيشتر داشته باش، اين آرش بالاخره يه دكتري مهندسي چيزي

ميشه، پيچ دوم رو هم رد كرد ،ياد حرف دايي مصطفي افتاد كه هميشه به پدرش مي گفت حاج ابراهيم كاش

مي تونستي آرش رو بفرستي خارج بعد رو به آرش مي كرد و مي گفت :

آرش آدم رو ياد سياستمدارهاي

خارجي مي اندازه همونهاي كه پشت ميزهاي گرد مي نشينند و تصميمهاي بزرگ مي گيرند،همونايي كه سوار

ماشين هاي مجلل ميشن.

-آره ماشين مجلل ،يه پيكان 47 دور رنگ

پيچ سوم رو هم كه رد كرد حالا بالاي گردنه بود!

آقا جون هم هميشه مي گفت آرش جان من اگه يه روز به آخر عمرم مونده باشه تو رو مي فرستم خارج نمي

ذارم

اينجا بموني و انرژيت رو هدر بدي، راستي يادش بخير آقا جون! خيلي حيف شد كه آقا جون رفت و تنهاشون

گذاشت؟!

ديگه داشت مي افتاد توي سرازيري گردنه! ياد اون سال تابستون افتاد كه همگي دسته جمعي رفته

بودند شمال! اشك توي چشماش جمع شد! خدا بيامرزه آقا جونو اون سال براي اينكه مژده دايي مصطفي را كه
داشت غرق مي شد از توي آب در بياره خودش توي دريا غرق شد، الان مژده سال سوم دانشگاه ولي آقا جون

چي!؟ رسيد به پيچ تند پائين گردنه سرعتش رو كم كرد. پيچ رو رد شد، از گردنه هم گذشت از ته جاده يه نور

يكنواخت رو ديد كه داشت سو سو مي زد، دوباره سرما به تنش نشست

يادش اومد جنازه آقا جونو كه از توي آب درمي آوردن يه حس بدي داشت، زل زد به نور چراغ فكر كرد اين حس

رو تا الان به هيچ كس نگفته حتي مادرش، حتي فرانك نامزدش

داشت به نور چراغ نزديك مي شد! عجب حس قويي بود! وقتي توي شرد خونه داشتن آقاجونو تحويلش ميدادن

يه لحظه حس كرد خودش جاي آقاجونه اون موقع فكر ميكرد اون حس طبيعي بوده خوب هر چي باشه اون

داشت جنازه آقاجونو تحويل مي گرفت ولي بعدا هر چي با خودش كلنجار رفت ديد علتش اين نبوده همش

احساس ميكرد كه توي يك حادثه كشته مي شه، يه جورايي مثل آقا جون!

بخودش گفت كه حتما بايد اين رو به دكتر بگه! اونوقت دكتر چي ميگه؟ خب اينم يه تخيل قوي بود.

نور چراغ توي صورت آرش افتاد!

- حتما اين حرف دكتر واقعيت داره بالاخره منم پولدار ميشم، بالاخره منم مي تونم دست فرانك

را بگيرم و بيارم توي خونه ام توي خونه خودم.

نور چراغ حالا خيلي به آرش نزديك بود درست مثل تخيلاتش.

- اصلا به قول دكتر همه تخيلات آدم يه روزي به واقعيت مي پيونده.

ناگهان صداي بوق ممتد كر كننده اي آرش را از تخيلاتش بيرون آورد.

يك آن متوجه شد كه فراموش كرده از دكتر بپرسه كه حتي تخيلات منفي آدم هم به واقعيت مي پيونده؟ يعني

همه تخيلات آدم؟

اگه دكتر، عمو رضا، دايي مصطفي، آقا جون و يا فرانك اونجا بودند، مي تونستند توي روشنايي چراغهاي كاميون

برق يقين رو توي چشماي آرش ببينند.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
26-08-1390 09:59 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  تخته سنگی در مسیر جاده moderator 0 216 26-08-1390 10:01 ب.ظ
آخرین ارسال: moderator

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان