تب خزان "پروین دروگر" - صفحه 4 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

تب خزان "پروین دروگر"
زمان کنونی: 21-09-1395،07:14 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 35
بازدید: 2239

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: تب خزان "پروین دروگر"
ارسال: #31
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ـ کامیاب جان من اصلاً از حرفهات سر در نمی یارم. کاملاً گیج شدم.
ـ راستش جناب توانا من الان وقت کافی ندارم که همه ی ما وقع رو شرح بدم. صحرا در جریان همه چیز هست، می تونید هر سؤالی دارید از او بپرسید، فقط لطف کنید زودتر اجازه ی مرخصی بنده رو بدید، چون می ترسم دوباره از دست دربره.
ـ یعنی تو تصمیم نهاییت رو گرفتی؟
ـ بله! بله، شش ساله که تصمیمم رو گرفتم و به هیچ وجه هم حاضر نیستم که عوضش کنم.
ـ بسیار خب، امیدوارم موفق باشی. سعی می کنم که هر طور شده ثریا رو راضی کنم و اگه رضایت نداد، در خونه ام به روی تو و او بازه، حالا زودتر برو.
ـ ممنونم، با اجازتون.فعلاً خداحافظ.
ـ انشاا... موفق باشی. کامیاب با شتاب از شرکت بیرون رفت. پایش را روی پدال گاز می فشرد و همچون مهاجمی تیزبال خیابانها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت. آن لحظه که دیوانه وار به سویش حرکت می کرد، نقاب در نظرش همان دختر شش سال قبل می آمد که سوار بر اسب سپیدش سهند انتظارش را می کشید. یاد چشمانش و گیسوان مواجش که در پرتو شفق هزار رنگ می شد او را شیفته وار به سوی خود می طلبید. خاطرات شهدآفرینی که با او خلق کرده بود، بار دیگر همچون پرده ای آشنا بر مقابل دیدگانش تکرار شد و او دلش می خواست با چشم برهم زدنی خود را در کنارش بیابد. اما زمانیکه به جای آن دشت سرسبز و علوفه های وحشی، نمای سیاه رنگ آن کوچه ی نمور و غبار گرفته نمایان شد. تازه به خود آمد که نقاب رویاهایش آئینه تمام نمای آن بدبختیهاست. بناگاه آن اشتیاقی که برای دیدنش داشت در وجودش فروکش شد و با ترس و اضطراب به سوی قهوه خانه روان شد. اکبر آقا صاحب قهوه خانه با شور و شعف کامیاب را در آغوش کشید و گفت:
بهت تبریک می گم، بالاخره به هدفت رسیدی. به قول گفتنی ها جوینده یابنده اس.
ـ ممنون اکبر آقا، اگه راهنماییها و کمکهای شما نبود، امکان نداشت اونو پیدا کنم.
ـ خواهش می کنم، من که کاره ای نبودم. لطف خدا شامل حالت شده. راستی چرا گرفته ای؟ مثل اینکه زیاد خوشحال نیستی که نقاب رو یافتی!
ـ نه، اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. فقط ترسم از دیدن اوست، آخه معلوم نیست چه برخوردی باهام داشته باشه، آیا قبول می کنه که بهش کمک کنم.
ـ ای بابا! مگه میشه که قبول نکنه، تو حکم فرشته ی نجات رو براش داری، در ثانی مگه فراموش کردی که بخاطر عشق و خواستنی که نسبت به تو داشته به اینروز افتاده، حالا بهتره از این حرفها بگذریم، چون تأمل جایز نیست. می خوای آدرس بدم خودت بری یا من هم باهات بیام.
ـ نه، بهتره که خودم به تنهایی برم.
ـ بسیار خب، پس بگیر اینهم آدرس، قبلاً نشانی دقیق رو با کروکی برات کشیدم. امیدوارم موفق باشی.
ـ یک دنیا از طلفت سپاسگزارم. اگه امری نیست، مرخص بشم.
ـ نه، فقط یک طوری ما رو هم در جریان اوضاع و احوالات بذار.
ـ حتماً، مطمئن باش. خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. موفق باشی داداش. کامیاب نگاهی دقیق به آدرس انداخت و چون در آن مدت دو ماه تقریباً با محله ها و کوچه پس کوچه های آنجا آشنا شده بود، بدون راهنمایی کسی به طرف مقصد راه افتاد. هرچه به هدفش نزدیکتر می شد، هیجان و اضطراب بیشتری بر او مستولی می شد. هیچگاه فکر نمی کرد که روزی با آن وضع اسف بار با نقاب رو به رو شود، همیشه زیباترین تصویر را از لحظه ی وصال او در ذهنش شکل داده بود، وعده ی دیدار آنها در آن دشت سبز گستر بود نه در آن گودال بی امن و امان که عده ای را دور خود جمع کرده بود، با روحیه ای منقلب بالاخره به مقصد رسید. اتومبیل را در گوشه ای پارک کرد و در حالیکه سعی می کرد بر احساسات برانگیخته شده اش مغلوب شود، از اتومبیل خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و بعد گامهایش را به سنگینی به جلو برداشت. همه چیز به صورت زشت و غیرواقعی جلوی دیدگانش در حرکت بود، آدمها، مغازه ها، خیابانها، همه و همه جو خفقان آوری را برایش به وجود آورده بودند و نفس کشیدن را برایش دشوار می نمود. گویا همه چیز قصد داشت که او را ببلعد. آفتاب شهریور ماه با وجود اینکه تَف چندانی نداشت، اما برای کامیاب داغ و سوزان بود. چشمانش سیاهی می رفت، اما با آنحال سعی کرد تعادل خود را حفظ کند. به طرف خیابان شلوغ و پرازدحامی که بازارچه ی سرپوشیده ای در آنجا وجود داشت رفت. جمعیت زیادی در رفت و آمد بودند. هر کس به دنبال درگیری و مشکلات شخصی خودش بود. کامیاب از چند نفر که سرگردان و بی هدف از اینطرف به آنطرف می رفتند، سراغ نقاب را گرفت. اما هر کدام با بی تفاوتی از جواب دادن سرباز می زدند. یافتن او در آن بازارچه که محل داد و ستد و کسب و کار بود کاری دشوار بود. هیچ کس فرصت نداشت که او را در این زمینه که پولی در بساط نبود، راهنمایی کند. همه چنان غرق در معامله و بده و بستان بودند که خودشان را هم نمی شناختند چه برسد به یک دختر فقیر که برایشان پشیزی ارزش نداشت. در هر حجره و مغازه ای که می رفت به جز قسم خوردن های دروغین و چانه زدن، چیز دیگری دستگیرش نشد. با تأسف برای تمامی آنها که دنیایشان به جز سوداندوزی و کلاهبرداری چیز دیگری نبود، سری تکان داد و از آن بازارچه که بوی آز می داد بیرون آمد. بناچار در کوچه پس کوچه ها به جستجویش پرداخت. دستفروش نوجوانی که تعدادی لباسهای کهنه را جلویش پهن کرده بود، نظر کامیاب را به طرف خود جلب کرد. به سمتش رفت و نگاه پرسشگرانه ای به او انداخت و با حالت تعجب منتظر ماند تا او حرفش را بزند. کامیاب با مهربانی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت:
پسرجون اگه تمام این لباسهات رو بخرم، قول می دی یک ساعت وقتت رو در اختیار من بذاری تا به اتفاق هم دنبال یک نفری بگردیم. با شنیدن این حرف برقی از شادی در چشمان پسر درخشید و با خوشحالی گفت:
بله آقا، چرا که نه. به شرطی که سر قولتون باشید.
ـ مطمئن باش. ببین پسر، من دارم دنبال یک دختری می گردم که نقاب مشکی به صورتش زده، مثل اینکه تا یکی دو ساعت پیش همین اطراف بوده ولی حالا هرچی می گردم پیداش نمی کنم، تو اونو اینطرفها ندیدیش.
ـ همین یک ساعت پیش از اینجا رد شد، با اون دختر گدا چیکار دارید؟
ـ یک مسئله مهمه که باید حتماً ببینمش به نظرت الان کجاست.
ـ باید همین اطراف باشه. شما چند دقیقه اینجا بایستید و مراقب این لباسها باشید تا من برم پیداش کنم، زود برمی گردم.
ـ باشه، چی از این بهتر، اما یک شرط داره.
ـ خب! چه شرطی؟
ـ تو نباید کوچکترین حرفی از من بهش بزنی، فقط برو ردش رو پیدا کن، دیگه کارت نباشه، قول می دی؟ پسر دستان سیاه و چرک گرفته اش را به سوی کامیاب دراز کرد و گفت:
باشه قول مردونه، اما شما هم فراموش نکنید که چه قولی بهم دادید.
کامیاب لبخندی به او زد و دستان او را فشرد و پسر با یک چشم برهم زدنی از مقابلش دور شد. کامیاب در سایه ی درختی، کنار بساط دروه گردی ایستاد و منتظر برگشتن پسر شد. هرکس از کنارش می گذشت، با تمسخر او را به دیگری نشان میداد، کامیاب غافل از اینکه مردم او را به چشم یک دستفروش انگشت نما کرده بودند، در دنیای متلاطم و طوفانزده ی خود غرق بود. ده دقیقه بعد، پسر با سیمایی پیروزمندانه با شتاب خودش را به کامیاب رساند و مقابل کامیاب ایستاد و نفس زنان گفت:
آقا، آقا، پیداش کردم همین نزدیکیهاست. زودتر بجنبید تا نرفته. کامیاب با هیجان گفت:
آفرین پسر! حالا کجاست؟ مطمئنی که خودش بود؟
ـ آره بابا، می شناسمش. خود خودش بود. کامیاب فوراً دستش را در جیبش فرو کرد و یک اسکناس درشت صد تومانی در آورد و کف دست پسر گذاشت و گفت:
بگیر پسر جون اینهم پاداشت. لباسها هم مال خودت باشه، حالا بگو ببینم از کدوم طرف باید برم. پسر که از دیدن آن اسکناس به وجد آمده بود، با انگشت به طرف خیابان اصلی اشاره کرد و آدرس دقیق را به کامیاب داد و بعد از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند. کامیاب با حالتی عاصی به جانب نقاب حرکت کرد. وقتی به خیابان اصلی رسید، پس از طی کردن مسیری کوتاه، در لا به لای جمعیت دختره ژنده پوشی را دید که در کنار پیاده رویی کز کرده بود و کاسه ای زنگار گرفته را مقابلش گذاشته بود. کامیاب در حالیکه ضربان قلبش به شدت می زد با اضطراب خودش را به قسمتی رساند تا صورت او را ببیند. با دیدن نقاب سیاهی که بر چهره ی آن موجود مفلوک دید، آه از نهادش برخواست، خودش بود نقاب. دختری که روزی عروس رویاهایش بود، از آن قامت بلند که روزی همچون سروی می درخشید، جز مشتی پوست و استخوان چیز دیگری به ماندگار نمانده بود. او در اوج خفت و خواری در گوشه ای خزیده بود و دست نیاز و تمنا به سوی دیگران دراز کرده بود. صدای التماس و ضجه اش تلخ ترین سمفونی بود که ذره ذره عصاره ی وجود کامیاب را می خشکاند. او با چشمانش شاهد واقعیتی دردناک بود، فلاکت عروس ژنده پوشش تمام بارق های امید را در دلش سوزاند و ترس از نزدیک شدن به او را مهلکتر کرد. دیگر قادر نبود قدمی به سویش بردارد، اینبار چشمان صحرا او را از آن کار منع می کرد. او چطور می توانست جام نوش آفرین عشقی را که به سرخی می درخشید با آن کاسه ی گدایی و دریوزه گری معاوضه کند و عمری را که می توانست در آغوش سعادت و نیکبختی طی کند، در کنار موجودی آلوده و شرور که بالینش بوی الکل و تعفن می داد، سپری کند. کدام یک؟! این سؤالی بود که کامیاب را حیران و سرگردان کرده بود، آیا بارقه ای از عشق وجود داشت که کامیاب را به دنبال آن دختر بکشاند. با صدای سکه ای که از برخورد با کاسه بلند شد. کامیاب به خود آمد و به خود تکانی داد. نقاب را دید که بساط تکدیگریش را جمع کرد و پولها را در کیسه ی کوچکی که بر گردنش آویزان بود، ریخت روسری کهنه اش را روی سر جابجا کرد و بعد با کمری خمیده که او را از پشت همچون عجوزه ای بدهیبت نشان می داد، لنگ لنگان حرکت کرد. ناخودآگاه کامیاب متعاقبش به راه افتاد. نمی دانست چه نیروی مرموزی بود که او را به دنبال آن موجود تباه شده می کشاند. وقتی از پشت سر به او می نگریست باورش نمی شد که او همان شکاری بود که شش سال پیش در کمینش ساعتها می نشست. آن قدر او نحیف و رنجور شده بود که به زور قدمهایش را پیش می گذاشت. لباس کهنه و چرکینش از پشت سر به روی زمین کشیده می شد. ناگهان تکه ای از دامن پیراهنش که پاره شده بود به دور پایش پیچید و او محکم به زمین خورد. وجود کامیاب لرزید، صحنه ای را به یادآورد که چند سال پیش زمانیکه برای اولین بار عشقش را مقابل او بروز داده بود. او از دستش گریخت و در حالیکه می دوید. چین چین دامنش او را روی علوفه ها کوبید و او شتابان به کمکش رفت، آن صحنه دوباره تکرار شده بود، اما با تفاوتی فاحش که وجدان کامیاب را اجیر ساخت. در دل با خود گفت:
لعنت به تو کامیاب که عامل سیه روزی این دختر تو هستی، چطور میخوای از سر تقصیراتت فرار کنی، برو دستش رو بگیرو از زمین حرکتش بده، او به کمک تو نیاز داره، فراموش نکن که او به خاطر تو متحمل این جور و جفا شده. چرا معطلی و خشکت زده؟ پس کجاست داد عاشق پیشگی که سر داده بودی؟ کجاست اونهمه تب و تاب و بیقراری و ضجه ها و شیونهایی که بخاطر فراغ و دوری او فریاد می زدی؟ کامیاب همچنان با وجدانش در جدال بود که نفهمید چگونه از آن خرابه سر درآورد. با حالتی مغموم و پریشان آن محیط دهشتناک را از نظر گذراند، باورش همچون کابوس بی انتها بود. نقاب زندگی را پیشه کرده بود که مفلوکترین انسانها هم تن به آن ذلت و خواری نمی دادند دور تا دورش را آشغال و زباله که بوی گند و تعفنش مشام را می آزرد احاطه کرده بود. مگس و سوسک و حشرات موذی دیگر و همچنین موشهای سیاه بزرگی که از آن زباله دانی تغذیه می کردند، دیگر ساکنان آن مخروبه ی فراموش شده بودند. دیدن موجودی به نام انسان در آن شبستان ظلمانی که خورشید و مه هرگز در آنجا ظهور نمی کرد، هر قلبی را به ترحم وا می داشت. فانوس پر تشعشع عشق در آن خراباد تابیدن گرفت و کامیاب بی محابا به سوی دختر یورش برد. دختر نقابدار با وحشت به سوی او برگشت. کامیاب با حالتی مالیخولیایی دست ضعیف او را گرفت و در آغوشش کشید و در حالیکه اشک بی امان می ریخت، لحظه ای نام نقاب از زبانش دور نمی شد. اما دختر بهیچوجه پاسخگوی احساسش نبود و سعی داشت به گونه ای خود را از چنگال او برهاند.
اما کامیاب آنچنان تشنه بود که نمی توانست آن سرچشمه اش را که برایش مظهر خروش بود، از اسارت دستانش رهایی بخشد. بناگاه صدای فریاد رعدآسای دختر، طنین انداز آن بیغوله شد، دستان کامیاب سست شد و سرودهای ناگفته در دهانش خشکید. دختر خود را به کناری کشید و هر دو چشم در چشم یکدیگر دوختند. دقایقی بدون هیچ حرکت و عکس العملی فقط نگاه ها بودند که در ژرفای خون آلود چشمهایشان لنگر انداخته بود. بناگاه کامیاب به طرز متوحشی به سوی دختر حمله ور شد، با تمام قدرت آن نقاب را از صورتش به کناری زد و در جا خشکش زد. آن سیمای خفته ای که در مقابل دیدگانش تجلی یافت، کسی نبود به جز مرجان که چشمان آبی در عمق نشسته اش شاهدی بر اشتباه کامیاب بود. آن موجود زبون نقاب نبود، بلکه کثیف ترین زنی بود که دست انتقام صورتش را به شگل کریه و نازیبایی شکل داده بود. دیدن او شراره های خشم نفرتی دیرینه را در وجود کامیاب پدیدار کرد و او را به نبردی نابرابر وا داشت. با چشمانی که از فرط غضب به سرخی گرائیده بود، به طرز خشونت باری به سمتش خیز برداشت و گلوی او را میان دستهایش گرفت و با غیظ گفت:
ای خائن، ای پست فطرت چطور به خودت اجازه دادی که اسم نقاب رو تصاحب کنی. حیف اسم شریف او نیست که روی موجود حقیری مثل تو گذاشته بشه. نقاب به چهره ات زدی تا حربهای باشه که کسی نشناسدت و از اینراه نه تنها سوء استفاده های شخصی بکنی با اعمال ننگینت اون دختر رو بد نام کنی ولی خب خداوند خوب رسوات کرد، اونهم بدست کسیکه تو آرزوی رسواییش رو داشتی. فکر می کردم با اون همه ثروتی که بالا کشیدی به همه ی آرزوهات رسیدی، اما این چیزی رو که دارم می بینم، چیزی نیست جز اینکه در این محیط مخروبه داری تقاص گناهات رو پس می دی و... ناگهان مرجان از حال رفت و به روی زمین افتاد. کامیاب نگاه نفرت انگیزش را به جسم بیهوش او انداخت و قصد داشت که او را همانجا رها کند تا همچنان در عذاب و بدبختی دست و پا بزند. چند قدمی از او فاصله گرفت، اما دوباره وجدان پاکش به او اجازه نداد که مرجان را در آن وضعیت خفت بار رها کند. به فرمان انسانیت و گذشت به سویش شتافت. ساعتی بعد مرجان در یکی از بیمارستانهای مجهز بستری شد. ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا با حالتی سراسیمه وارد محوطه ی بیمارستان شدند. کامیاب روی نیمکتی نشسته بود و متفکرانه در فکر فرو رفته بود، به گونه ای که وجود آنها را که در کنارش ایستادند حس نکرد. صدای هیجان زده ی ثریا او را به خود آورد. با دیدن آنها فوراً از جایش برخواست. ثریا با تعجیل گفت:
اون مکاره کجاست تا خودم خفه اش کنم؟ کامیاب لبخند تلخی زد و گفت:
احتیاج به اینکار نیست، او همینطوری داره جون میده. دکتر زنده موندنش رو از محالات میدونه، چون سرطان و جذام دیگه چیزی براش باقی نگذاشته، تمام موهای سرش ریخته، خوره نیمی از صورتش رو به طرز وحشتناکی تراش داده، فقر و اعتیاد کمرش رو خمیده کرده و من در عجبم که او چطور با این بیماری لاعلاج تا به حال زنده مونده.
ـ من به این چیزها کاری ندارم، فقط بگو ببینم اونقدر زنده می مونه که اعتراف کنه پولها رو چکار کرده؟
ـ خواهش می کنم مادر، الان که وقت این حرفها نیست.
ـ منظورت چیه! پس تو اونو آوردی بیمارستان که چی بشه.
ـ نمی دونم، شاید هر کی جای من بود همین کارو می کرد. دیدن وضع رقت بار او هر قلبی رو به لرزه می انداخت، هر چند که من ابتدا از سر خشم به سمتش حمله ور شدم و قصد کشتنش رو کردم اما خوشبختانه تونستم به خودم مسلط شم و دستم رو آلوده ی قتل یک موجود مفلس و گنهکار نکنم. او گرچه نام نقاب رو لکه دار کرده. اما من نمی تونم عکس العملی در مقابل این رفتار غیرانسانی از خودم بروز بدم. چون مطمئنم که ذات حق تعالی تقاص این پلیدیها رو از او گرفته و هنوز هم خواهد گرفت. من به قدرت شعور انسانی اونو از اون خراباد به اینجا آوردم تا لااقل مرگش در لجنزار نباشه. صحرا در حالیکه تا آن لحظه سکوت کرده بود و قطرات اشک پی در پی از چشمانش تراوش می کرد با صدای حزن آلودی گفت:
کامیاب تو اول فکر کردی که او نقابه، چطور به خودت اجازه دادی که با دیدن اون شرایط اسف بار به سمتش بری؟
ـ من به مرحله ای گام گذاشته بودم که نقاب رو در هر شرایطی می پذیرفتم و قصد داشتم که اونو به زندگی شرافتمندانه ای برگردونم اما وقتی نقاب از چهره اش برداشتم، تازه متوجه شدم چه آدم رذلی خودش رو به جای او جا زده.
ـ لابد الان فوق العاده خوشحالید که او نقاب نبوده؟ درسته؟
ـ راستش در این موقعیت فقط می تونم بگم از اینکه نقاب چنین زندگی خفت باری رو نداشته، مسرورم و مطمئن باشید که اگه پای عشق در میون نبود به احتمال زیاد تا به حال مغلوب شده بودم، هرچند که دوباره در یافتنش شکست خوردم، اما تا اونو از آن خودم نکنم، آروم نمی نشینم. ثریا نگاه شماتت باری به کامیاب انداخت و سری از روی تأسف تکان داد. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
من مطمئنم در آینده ی خیلی نزدیک به او می رسی، حالا بهتره که بریم و یک سری به این بیمار بخت برگشته بزنیم، شاید به هوش اومده باشه. همگی به اتفاق وارد اتاق شدند. ثریا همینکه قدم به داخل گذاشت و چشمش به قیافه ی مخوف مرجان افتاد از وحشت جیغی کشید و از او رو برگرداند. صحرا فوراً به کمک او شتافت و دستش را دور بازوی او حلقه کرد تا تعادلش را حفظ کند. آقای توانا از صحرا و ثریا تقاضا کرد که اتاق را ترک کنند، آن دو هم با رنگی پریده فوراً خود را به بیرون از اتاق رساندند. مرجان با خستگی پلک از هم برداشت و تقاضای آب کرد. کامیاب هم فوراً آب میوه ای را که برایش از قبل خریده بود، از یخچال در آورد و آنرا در لیوانی ریخت و بعد زیر سرش را بالا آورد تا راحت آب میوه را بنوشد. آقای توانا که تحت تأثیر حرکات جوانمردانه ی کامیاب قرار گرفته بود، گوشه ای ایستاده بود و در خفی اشک می ریخت. مرجان بعد از اینکه مقداری از آب میوه را نوشید و تشنگی اش رفع شد، چشمانش را برهم فشرد و ملحفه را بر روی صورتش کشید. آقای توانا که ماندن را جایز نمی دید، از اتاق بیرون رفت. کامیاب با درماندگی شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، صدای گریه ی بی امان مرجان او را به سمت خود کشاند. به تندی ملحفه را کناری زد و با تغیّر گفت:
این اشک ریختن ها دیگه بیفایده است، چون مطمئن هستم که اشک ندامت و توبه از گناه نیست، سینه ی تو آلوده به گناه و بدبختیست که بوی تعفنش بلند شده و هر مشامی رو آزار میده، تو در کوره راه زندگی به ذلت و خواری افتادی و نمی توانی منکر این حقیقت باشی که زندگی به تو پشت کرده. مرجان در حالیکه صورتش را بین دستانش پنهان کرده بود با بغض گفت:
خواهش می کنم بس کن، چطور به خودت اجازه دادی که با موجود دیو صفتی مثل من رو به رو بشی. من از نگاه کردن به چشمهای تو شرم دارم، لطفاً منو به همون جهنمی برگردون که بودم، بذار تا آخرین لحظه ای که دفتر ننگین زندگیم بسته میشه، در لهیب آتشی که خودم بپا کردم دست و پا بزنم، مگه غیر از اینکه که گفتی زندگی پشت به من کرده پس چرا سرزنشم می کنی. من موجود نفرین شده اییم که به آخر خط رسیدم، چه حرفی برای گفتن دارم، همچنین برای برگشتن و تازه شدن، هان؟ کامیاب دستش را به سینه زد و کنار تخت مرجان نشست، پوزخندی زد و گفت:
عجب! پس تو با این افکار پوچ و غلط رفتار ناپسندت رو توجیه می کنی و به خاطر اینکه تمام پلها رو پشت سرت خراب کردی و راه بازگشتی نداشتی اینطور بی باکانه در گناه و کثافت غوطه ور شدی و خودت رو آلوده ی امیال حیوانی کردی که گوهر وجودت رو بی ارزش و خوار نمود تا حدیکه با گستاخی نقاب به چهره ات زدی تا عشقی پاک و بی ریا رو لکه دار کنی. اما غافل بودی که خداوند روزی پرده از صورت ریاکارانه ات برخواد داشت. و... مرجان دستانش را از روی صورتش به کناری زد و به تندی حرف کامیاب را قطع کرد و گفت:
محض رضای خدا بس کن بیشتراز این با حرفهات قلب زخم خورده ام رو آزار نده، تو از خیلی وقایع بیخبری، نمی دونی که من در زندگی چه محکومیت هایی کشیدم و روزگار چه بازیهای شومی رو برام ورق زده، زمانیکه به دست راد در آتیش سوختم و بر اثر عفونت مبتلا به جذام شدم و مجبور شدم برای مخفی نگه داشتن صورت کریه المنظرم یک فکری بکنم و چه بهانه ای بهتر از این می تونست باشه تا انتقامم رو از تو بگیرم. زمانیکه تو روزنامه خوندم که تو بخاطر اون دختر نقابدار مسئولیت قتل سهرابی رو به عهده گرفتی و محکوم به بیست سال زندان شدی، شراره های خشم و حسادت منو وادار کرد که خودم رو به شکل دختری در بیارم که تابلوش
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:29 ق.ظ
 
ارسال: #32
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
زندگیم رو زیر و رو کرد، مطمئن بودم که روزی تو به جستجویش بر می خیزی و به همین خاطر به نام او دست به هر کار وقیحی زدم تا نه تنها نیازهای روزمره خودم رو رفع کنم بلکه با بدنام کردن دختری به اسم نقاب آوازه ی بدبختی و فلاکتش به گوش تو که به خاطرش از جوونی و زندگیت گذشته بودی برسه و یاد او رو به خاطره ای شوم در ذهنت تبدیل کنه. این تنها ترفندی بود که من می تونستم هم انتقامم رو بگیرم و هم چند صباحی رو که زنده هستم صورت زشتم رو از دیگران مخفی نگه دارم. حالا هم از تو عاجزانه می خوام که منو ببخشی، میدونم که خواسته ی نامعقولی ازت کردم اما فراموش نکن که من و تو هنوز هم زن و شوهر هستیم و باید نسبت به هم گذشت و ایثار داشته باشیم، کامیاب گره ای به ابروهایش انداخت و با ترشروئی گفت:
بس کن، تو چطور به خودت اجازه می دی که منو همسرت خطاب کنی. خودت بهتر از هر کسی میدونی که بین من و تو از همون روز اول هیچ رابطه ای وجود نداشته، می فهمی یا نه؟ مرجان آهی از دلش برآورد و با تأثر گفت:
آره، خیلی وقته که فهمیدم، راد شب قبل از آتش سوزی منو در جریان تمام وقایعی که نمی دونستم قرار داد، دیگه نکته مبهمی برام باقی نمونده که به آینده دلخوش کنم. کامیاب با حالت پرسشگرانه ای پرسید:
راد؟ اون الان کجاست. مرجان دوباره آه بلندی کشید و صورتش را به طرف دیگر برگرداند، از نگاه کردن به چشمان کامیاب شرمسار بود، اشک همچون جویباری صورت سوخته و جذام گرفته اش را شستشو می داد. کامیاب با پریشان حالی صورت مرجان را به طرف خود برگرداند و گفت:
این جوابی نیست که تو داری به من میدی، تو باید تمام وقایع و اتفاقاتی رو که در پس پرده وجود داشته بگی، مطمئن باش که بازگو کردن حقیقت تو رو سبک می کنه و همچنین از بار گناهانت کاسته می شه. مرجان با تأسف سرش را تکان داد و گفت:
اما کامیاب رازی که در سینه ی من نهفته شده مثل لاشه ی متعفنیه که با فاش شدنش نفرت و نفرین ابدی رو نسبت به من پیدا می کنی، پس بذار همه چیز سربسته در دل آشوب زدم باقی بمونه تا زمانیکه مُردم لااقل به این دل خوش باشم که تو به تابوتم سنگ نمی اندازی. کامیاب شانه های مرجان را در دست گرفت و در حالیکه به شدت تکان می داد گفت:
تو باید همه چیز رو اقرار کنی، و باید بگی که با وجود آن همه ثروتی که بالا کشیدی چرا به این روز افتادی؟ اصلاً تو کی هستی و از اومدنت به ایران چه هدفی داری؟ چرا زندگی من و مادرم رو متلاشی کردی، هان؟ یاا... حرف بزن وگرنه مجبور می شم به زور به حرفت بیارم. مرجان آب دهانش را به سختی فرو داد و با چشمانی که از فرط وحشت از حدقه درآمده بود با صدای لرزانی گفت:
بسیار خب میگم، لطفاً فقط چند لحظه تنهام بذار. کامیاب شانه های او را رها کرد و با حالت هیجان زده ای گفت:
باشه، من می رم مادرم رو راضی می کنم که او هم بیاد و در اینجا حضور داشته باشه، فکر می کنم حرفهای بدردبخوری برای گفتن داشته باشی، مرجان با التماس گفت:
خواهش می کنم اینکارو نکن، من نمی تونم با ثریا رو به رو بشم، من به او خیلی بد کردم. کامیاب در حالیکه از جایش برمی خواست گفت:
آخرش چی، فقط از خدا بخواه که تو رو ببخشه، بعد بدون اینکه اجازه ی حرفی به مرجان بدهد فوراً اتاق را ترک کرد. در سالن انتظار ثریا به اتفاق صحرا و آقای توانا روی نیمکتی نشسته بود. کامیاب به سمت ثریا رفت و گفت:
نمی خوای با مرجان صحبت کنی.
ـ حرفش رو هم نزن، از دیدنش حالم بهم می خوره.
ـ ولی او حرفهای مهمی برای گفتن داره که بهتره تا دیر نشده به سخنانش گوش بدیم. ثریا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
اما من با او حرفی ندارم. صحرا دستان ثریا را گرفت و با التماس گفت:
ثریا جان لطفاً صبور باش، شاید حرفهاش ورق زندگیتون رو برگردونه. به طور حتم او هم پی به اشتباهاتش برده، دیدی که دختره ی بیچاره به چه روزی افتاده، حالا هم خواهش می کنم لجبازی نکن و به دیدنش برو. ثریا نگاهی با استیصال به آنها انداخت و بعد با بی رغبتی از جایش برخواست و گفت:
فقط به خاطر اصرار صحراست وگرنه هیچ وقت راضی نمی شدم که با او همکلام بشم. کامیاب رو به آقای توانا کرد و گفت:
بهتره که شما و صحرا هم حضور داشته باشید، شاید بعضی از حرفهاش به شاهد نیاز داشته باشه.
ـ اگه مزاحم نیستیم ایرادی نداره، می یاییم.
ـ خواهش می کنم، حضور شما الزامیست. همگی وارد اتاق شدند. مرجان چشمانش را از پنجره به بیرون دوخته بود و به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدای پای آنها به خود آمد و با تحیّر به طرفشان برگشت. ثریا تا حد امکان از نگاه کردن به او امتناع می کرد، همگی دور تختش حلقه زدند. صحرا مؤدبانه به او سلام کرد. مرجان لبخند کمرنگی بر لبهایش که در اثر تهاجم خوره به شکل نازیبایی درآمده بود، آورد و در حالیکه محو زیبایی صحرا شده بود گفت:
فکر نمی کردم روزی کامیاب به غیر از نقاب با کس دیگه ای ازدواج کنه، پس من بیخودی اونقدر خودم رو به زحمت انداختم تا نقاب رو بدنام کنم. اما خب به کامیاب تبریک می گم خانم زیبایی نصیبش شده، درست مثل نقاب حس حسادت هر زنی رو بر می انگیزه،به شما هم تبریک می گم کامیاب مرد بی نظیریه، من که قدرش رو ندونستم، او از هر لحاظ خصوصیات یک مرد کامل رو داره. آرزو می کنم در کنار هم به خوشبختی برسید. ثریا به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
بس کن، فکر کردی با این حرفهات می تونی روی گناهات سرپوش بذاری، چرا اون زمانی که کامیاب همسرت بود، ندونستی چطور رفتار کنی. تو فقط قصدت دست یافتن به مال و ثروت پسرم بود، تو اونو طعمه ای قرار دادی تا به یک ثروت هنگفت برسی. کامیاب با اشاره از ثریا خواست آرام باشد، اما ثریا بی توجه به خواسته ی او ادامه داد:
یاا... بگو با اون پولها چکار کردی، همدستهات چه کسانی بودند، چرا... با صدای هق هق گریه ی مرجان، ثریا سکوت کرد و خودش را به پنجره رساند، نمی توانست بیشتر از آن قیافه ی مرجان را تحمل کند. مرجان با صدای بغض آلودی گفت:
باشه همه چیز رو براتون تعریف می کنم، از روزی می گم که راد منو به عنوان فرزند خوانده اش از پرورشگاه آورد و زندگی منو در مسیری قرار داد که انتهاش جز سیه روزی و فلاکت چیز دیگه ای در بر نداشت. مرجان در حالیکه نمی توانست جلوی گریه های بی امان خود را بگیرد، تمامی ماجرا را مو به مو بدون هیچ پرده پوشی و کم و کاستی بر زبان آورد گویا به او الهام شده بود که زندگیش به مرزی رسیده است که می بایست حلالیت بطلبد. هر کلمه ای که بر زبان می آورد احساس سبکی و راحتی می کرد، هرچند که حرفهایش موجب حیرت و تعجب آنها شده بود، اما او برخلاف ترسی که تا چند لحظه ی قبل از بازگو کردن آن حقایق داشت، بی باکانه آن ها را در جریان تمامی نقشه های شومی که او به اتفاق راد و سهرابی برای نابودی آنها کشیده بودند، قرار داد. ثریا که بیشتر از همه مشتاق شنیدن حرفهای مرجان بود، خودش را کاملاً به او نزدیک کرده و با چهره ای متحیر به دهان او چشم دوخته بود. آن لحظه که مرجان ماهیت واقعی سهرابی و راد و خودش را که در نظر ثریا روزی دختر رمانتیک و با فرهنگ غربی می آمد را فاش کرد. ثریا نمی توانست از قیافه ی کریه و نازیبای مرجان روبرگرداند، بلکه لحظه به لحظه هیجانش برای شنیدن آن طوماری که در پس پرده نگاشته شده بود، بیشتر می شد. مرجان در حالیکه نفس هایش به شماره افتاده بود، از کامیاب تقاضای آب کرد، او هم فوراً خواسته اش را اجابت کرد و لیوان آب را به سمت دهان او برد، جرعه ای نوشید و بعد ادامه داد:
اما اون چیزیکه از همه مهمتره اینه که سهرابی به دست اون دختر نقابدار کشته نشده، بلکه یک ساعت قبل از اینکه خنجر به روی شانه ی سهرابی خورده بشه، راد از همون سمی که برای کشتن کامیاب در نظر گرفته شده بود با زیرکی خاصی به سهرابی خوراند، در اصل مرگ سهرابی بخاطر مسمومیت بوده نه به خاطر ضربه ی خنجر، ولی خب در این وسط راد شانس بزرگی آورد و همون شب سهرابی توسط شخص دیگه ای ضربت می خوره و تمام ذهنها به طرف دیگه ای کشیده می شه و او خیلی راحت سهم سهرابی رو تصاحب می کنه. بعد از قتل سهرابی من و راد با هم رابطه داشتیم و اون مدتی که راد غیبش زده بود فقط سیاه بازی بود و او داشت نقشه ای رو سوار می کرد تا تمام ثروت شما رو بالا بکشیم و خیلی بی دغدغه همه چیز روبراه شد و ما تونستیم بوسیله ی اون تابلو تمام هستی شما رو از آن خودمون کنیم، البته تمام اون خوشیها برای من چندان دوامی نیاورد. بعد از گذشت چهار ماه راد منو در جریان واقعیت تلخی قرار داد و گفت که تو مبتلا به سرطان هستی و به زودی خواهی مرد و تمام این پولها مال من می شه. اونشب با شنیدن این حرف به خاطر پرونده سیاهم اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور به خواب رفتم، وقتی چشمهام رو با وحشت باز کردم دیدم که در لهیب آتشی که راد به پا کرده بود تمام بدنم داره می سوزه، به هر بدبختی بود خودم رو به بیرون رسوندم و بیهوش چندین ساعت روی زمین پر از خاک افتاده بودم، همان شب بر اثر عفونتی که در اثر سوختگی پیدا کرده بودم و بدنم با خاک آلوده ساعتها در تماس بود مبتلا به بیماری جذام شدم، نمی دونم چطوری و توسط چه کسی به بیمارستان منتقل شدم تا زنده بمونم و خواری و ذلت بکشم. یکه و تنها آواره ی کوی و برزن شدم و به امید اینکه امروز و فرا مرگ به استقبالم خواهد آمد هر خفت و پستی رو به جون خریدم ولی خب گویا مرگ هم از من بیزار بود، شاید هم تا الان زنده موندم تا از شما طلب عفو و بخشش کنم. باور کنید از کرده های شیطانی ام نادم و پشیمانم. من ناخواسته به این راه کشیده شدم. ای کاش تمام عمرم رو در پرورشگاه سپری می کردم و به این حقارتها تن نمی دادم ای کاش راهی برای برگشتن و جبران خطاهام وجود داشت. ای کاش لااقل ذره ای از انسانیت و شرافت رو برای خودم باقی می گذاشتم تا اینطور با پلیدی از این دنیا نرم. نمی دونم چرا قسمت من تو این دنیا اینطور بود، که زندگیم رو به خاطر اهداف شوم راد و سهرابی برباد بدم و افسون وعده های دروغین اونها بشم و حال در عنفوان جوانی با کوله باری از گناه و ناکامی با زندگی وداع کنم. می دونم، می دونم که اونقدر عمر نمی کنم تا گذشته ام رو جبران کنم. اما عاجزانه از شما می خوام که انسانیت کنید و از سر خطاهام بگذرید، باور کنید در طول این مدت تقاص همه چیز رو پس دادم و فکر نمی کنم دیگه جایی برای انتقام دست عدالت قانون باقی مونده باشه، شما باید بدنبال خائن اصلی باشید، اون کسیکه تمام ثروت شما رو به یغما برده آدم خطرناکیه و اگه جلوی اون شیاد گرفته نشه، صدها نفر مثل شما رو بدبخت می کنه. من مطمئنم که او هنوز در ایرانه و به شکلهای مختلف سر آدمهای بیگناه زیادی رو کلاه می ذاره، او گرگ خیانتکاریه که به لباس میش دراومده. خواهش می کنم به هر ترتیبی شده ریشه ی این مفسد رو از روی زمین بردارید، او خیلی خطرناکه، بهش اجازه ندید که آزاد بگرده، او... سرفه امانش را برید و نتوانست حرفش را دنبال کند. همه ماتم زده به او چشم دوخته بودند، هرکس به نوعی از حرفهایش واژه ی جدیدی را در ذهن خود تداعی می کرد. او پرده از اسراری برداشته بود که شنیدنش تکان دهنده بود. صحرا خودش رادر آغوش ثریا انداخت و شروع به گریستن کرد، ثریا هم هق هق گریه اش در فضا پیچید. آقای توانا و کامیاب که هر دو دست کمی از آنها نداشتندف فوراً اتاق را ترک کردند و خود را به محوطه بیمارستان رساندند. ثریا پس از اینکه عقده هایش فروکش کرد، به سمت مرجان که چشمان بیرنگش را با تمنا به او دوخته بود رفت و گفت:
من تو رو بخشیدم، امیدوارم خداوند هم از سر تقصیراتت بگذره، کامیاب هم قلب رئوفی داره و به طور حتم او هم تا الان تو رو بخشیده. در سیمای سوخته ی مرجان شکوفه ی امید درخشید و با بیحالی گفت:
از شما سپاسگزارم واقعاً من لیاقت انسانهای پاکی نظیر شما رو نداشتم شما با گذشت خودتون کاری کردید تا من با خیال آسوده تری از این دنیا برم. صحرا به سمتش رفت، با مهربانی دستی بر پیشانی او کشید و گفت:
من مطمئنم که تو حالت خوب می شه و دوباره به زندگی برمی گردی. همه ما تلاشمون رو برای بهبودیت می کنیم، فقط این تو هستی که باید روحیه ات رو تقویت کنی. تا هرچه زودتر سلامتیت رو بدست بیاری. در ضمن یادم رفت که بهت بگم من همسر کامیاب نیستم، همسر واقعیش تو هستی. پس سعی کن حالت زودتر خوب بشه تا در کنار هم زندگی مسالمت آمیز و سالمی رو شروع کنید. مرجان که تحت تأثیر عطوفت صحرا قرار گرفته بود، دستش را به سمت او برد. صحرا هم با محبتی وصف ناپذیر به آرامی دستان او را در دست گرفت و مرجان با گرمی دستان او به خوابی شیرین فرو رفت.
صحرا با سینی چای وارد اتاق نشیمن شد. شور و شعف به وضوح در چهره اش نمایان بود، سینی چای را روی میز گذاشت و بعد به سمت کاناپه ای که کامیاب روی آن لم داده بود رفت و کنار او نشست. صحرا در حالیکه پاهایش را روی هم می انداخت، بی مقدمه گفت:
حالا قصد دارید چکار کنید، میخواید همینطور دست روی دست بذارید تا مرجان بمیره؟ کامیاب دستی به موهایش کشید و گفت:
بیماری او لاعلاجه، ما نمی تونیم کاری برای او بکنیم.
ـ یعنی چی؟ مگه فراموش کردید که دکتر گفت او باید عمل بشه و چنانچه عمل موفقیت آمیز باشه او چند سالی زنده می مونه. ثریا در جواب گفت:
اما صحرا جان دکتر این احتمال رو داد که امکان داره زیر تیغ جراحی دوام نیاره، اونوقت چی؟ آقای توانا در حالیکه فنجان چای را از داخل سینی برمی داشت گفت:
این یک ریسک بزرگه که آقا کامیاب چون حق همسری وی رو داره باید انتخاب کنه. کامیاب با قدری تأمل گفت:
باوجود اینکه دل خوشی از مرجان ندارم اما وجدان حکم می کنه که اونو بههر شکلی شده از مرگ نجات بدیم. این عمل حساس و سرنوشت سازه، باید ببینیم خودش چی میگه. صحرا با عجله گفت:
اما کامیاب ما نباید به مرجان بگیم که با این عمل پای مرگ و زندگی در میونه، او در وضعیتی نیست که بتونه تصمیم درستی بگیره او به طور حتم روحیه اش رو می بازه که در اینصورت مرگ او حتمیه. بهتره که به او امیدواری بدیم که این عمل سلامتی اش رو صد در صد تضمین می کنه. ثریا لبخندی به صحرا زد و گفت:
آفرین صحرا، فکر درستی کردی بهتره که از همین فردا مداوای مرجان رو شروع کنیم. آیا همگی موافقید. همگی موافقت خود را اعلام کردند روز بعد همگی با جعبه شیرینی و دسته ای گل به عیادتش رفتند. مرجان که برای اولین بار حلاوت محبت را در واپسین لحظات عمرش احساس می کرد، از چشمانش اشک شادی می تراوید. آنها در نظرش همچون فرشتگان نجات بخشی بودند که قصد داشتند گل پر پر شده ی زندگیش را به او بازگردانند. آن لحظه ای که صحرا با مهربانی صورت تکیده اش را نوازش می کرد و برایش متنوی زندگانی می سرود، سراسر وجودش به حالت خلسه درآمد، دلش می خواست برای همیشه در کنار آن دختر زیبا خصال که بوی بهشت را می داد باقی بماند. یک روز به زمانیکه او می بایست تحت عمل قرار بگیرد باقی مانده بود به گفته ی دکترها غده ای ناشناخته را در قسمت مغزش که رو به رشد بود، هرچه زودتر می بایست از سرش خارج می شد. روز قبل ز عمل همگی در بالینش حضور داشتند و هر یک به نحوی و کلامی سعی داشت به او روحیه بدهد. مرجان گرچه در ظاهر خودش را خونسرد و امیدوار نشان می داد اما در باطن یقین داشت که او هیچگاه روی زندگی را نخواهد دید و در بامدادی دیگر گورکن پیر او را در زیر خروارها خاک سرد مدفون خواهد کرد، او به راحتی می توانست صدای درشکه ی مرگ را که چهار نعل به سویش می تاخت، بشنود. آنشب کامیاب در کنار مرجان ماند. زمانیکه ستارگان همچون اکلیلی بر صفحه ی آسمان پاشیده شده بود و از خود درخشندگی مسحور کننده ای را ساطع می کرد، کامیاب چشمانش را به صورت مرجان که به رنگ مهتاب درآمده بود، دوخته بود. برای اولین بار بود که هر دو احساس نیاز به یکدیگر می کردند. کامیاب نمی توانست از این حقیقت که او همسرش است بگذرد و با وجود تمام دلخوری و نارضایتی که از او داشت، آنشب تا به صبح برایش از عشق و زندگی گفت. سعی داشت او را با آن واژه هایی که بریش گنگ و نامفهوم بود، تازگی بخشد. مرجان تنها پاسخی که در مقابل آن احساسات نوین می توانست بروز دهد، فقط اشک بود. با تلؤلؤ سپیده دم بقیه هم در کنار مرجان حضور یافتند تا او را با آرامش به اتاق عمل بسپارند. پس از آماده شدن اتاق عمل، مرجان توسط دو پرستار بر روی برانکار گذاشته شد و از اتاق بیرون برده شد. صحرا و ثریا سعی داشتند اشکهای خود را از او مخفی کنند. همگی دنبال برانکار در حرکت بودند زمانی که در اتاق عمل گشوده شد. مرجان از پرستارها خواست لحظه ای بایستند، انها هم خواسته اش را اجابت کردند. مرجان در حالیکه به روی همگی آن ها لبخند می زد، نگاهش را بر صورت کامیاب نگه داشت و گفت:
کامیاب از اینکه نذاشتی جسم بی ارزشم در اون باتلاق بگنده ازت تشکر می کنم. چنانچه زنده از این در بیرون نیومدم، بدونید که در طول بیست و هشت سال زندگیم شماها تنها کسانی بودید، که شهد مهربانی و محبت رو به من بی مقدار هدیه کردید و به من آموختید که زیبا اندیشیدن انسان را از کجی ها دور می سازه و گوهر وجود آدمی رو کیمیا می کنه. گرچه شاید من فرصتی نداشته باشم که بهاین دستاورد عمل کنم اما خوشحالم که با صداقت به این مطلب دیده فرو می بندم. در پایان چنانچه دیگه شما رو ندیدم باز هم تمنا می کنم که قلباً منو ببخشید و از خداوند بخواید که من گنهکار رو مورد مغفرت و بخشش خود قرار بده. در آن لحظه که پلی به سوی مرگ کشیده شده بود کسی نمی توانست سخنی بگوید. مرجان آخرین نگاه هایش را به آنها انداخت و سپس برانکارد به داخل اتاق عمل برده شد. دقایق به سختی سپری می شد، همگی بیقرار و ناآرام در سالن انتظار دست به دعا گشوده بودند تا اینکه پس از گذشت دو ساعت بالاخره در اتاق گشوده شد و دکتر جراح در حالیکه صورتش از عرق خیس شده بود، بیرون آمد. در چهره اش غم و اندوه براحتی نمایان بود. هیچکس جرأت نمی کرد از نتیجه ی عمل سؤالی بکند. همه با بهت و نگرانی از پشت سر به دکتر که گامهای سنگینش را پشت سر می گذاشت خیره شده بودند، وقتی که برانکارد از داخل اتاق بیرون آورده شد، نگاهها به سوی آن برگشت. ملحفه ای سفید برروی جسم بیجان مرجان کشیده شده بود و آن خود پیامد مرگ دختری ناکام بود که به ابدیت به پرواز درآمده بود و روح خسته اش بر فراز آسمان ها شاهد بر خاک سپاریش بود. طی مراسم باشکوهی مرجان را به آغوش خاک سپردند و همگی با روحی پریشان به منزل بازگشتند. مرجان تنها و آرام خفته بود بدون اینکه مجبور باشد برای گریز از درد گرسنگی و سرما تضرع و ضجه سر دهد. او رفت به آنجاییکه هر کسی روزی مسافر آن سرزمین خواهد بود، مسافرانی با کارنامه های مختلف که می بایست در ابدیت جوابگوی اعمال دنیوی خود باشند. گرچه او گنهکار از دنیا پر گشود اما زمانیکه او را تشییع می کردند از صورتش روشنایی ساطع بود که نشانگر بخشش حق تعالی بود. هاله ای از سکوت و تنهایی که بر گورستان خیمه زده بود، انسان را بر آن وا می داشت که سرنوشت خود را در آنجا بیابد. جاییکه پس از آغوش گرم مادر، مأمنگاه جاودانه ی بشر است. سکوتی محض در اتاق سایه افکنده بود. همگی به احترام مرجان لباسهای مشکی را هنوز بر تن داشتند. کامیاب که از پشت پنجره به سیاهی شب چشم دوخته بود با خود خلوت کرده بود و گذشته را در ذهنش مرور می کرد. ثریا نوشیدنی خنکی را به طرف کامیاب گرفت و آهسته گفت:
پسرم بهتره که همه چیز رو فراموش کنی، تو این چند روزه به اندازه ی کافی آشفتگی روحی داشتی. سعی کن بعد از این بیشتر به فکر خودت باشی، حالا بگیر این نوشیدنی رو بخور و برو استراحت کن. کامیاب لیوان را از دست ثریا گرفت و بعد در حالیکه طول اتاق را می پیمود رو به آقای توانا کرد و گفت:
من به کمک شما بیشتر از قبل نیاز دارم، آیا حاضرید که منو یاری کنید. آقای توانا با لحن اطمینان بخشی گفت:
چرا که نه، من و دخترم از هیچ خدمتی به شما دریغ نمی کنیم، حالا بگو ببینم چه تصمیمی گرفتی.
ـ قصد دارم دست به دست هم بدیم و به هر شکلی شده نقاب و راد رو پیدا کنیم. می خوام برای همیشه به این زندگی که برام مبهم و پیچیده شده خاتمه بدم. ثریا در جواب کامیاب گفت:
پسرم، پیشنهادت برای یافتن راد عقلانی ست، اما محض رضای خدا دست از این دختر بردار.
ـ ولی مادر مثل اینکه فراموش کردی که همون دختر جون من رو از مرگ نجات داد اگه یک لحظه دیرتر به سهرابی خنجر می زد، من بدون شک فنجان حاوی سم رو سر کشیده بودم.
ـ خب نمی شه گفت که اون دختر جون تو رو نجات داده، شانس باهات همراه بوده.
ـ هر طور که میخوای فکر کن، اما من این کره خاکی رو زیر پا می ذارم تا پیداش کنم. ثریا از کامیاب رو برگرداند و چیزی نگفت. آقای توانا دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
باشه پسرم، من از هیچ کاری مذایقه نمی کنم. بهتره که از همین فردا کار رو
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:30 ق.ظ
 
ارسال: #33
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
شروع کنیم و به نظر من باید اول راد رو پیدا کنیم. چون همونطور که مرجان می گفت او آدم خطرناکیه که هر لحظه ممکنه یکی رو به هلاکت برسونه. من فردا اول وقت به اداره پلیس می رم و توسط دوستم که سرهنگ پاشایی نام داره، کار دستگیری اونو در جریان می اندازیم، به طور حتم با درج عکس او در جراید و تمام رسانه های گروهی می تونیم خیلی زود به هدفمون برسیم کامیاب با حالتی متفکرانه گفت:
اما ما که از او عکسی نداریم، انکار بیفایده ست.
ـ درسته، اما خصوصیات ظاهری اونو که به یاد دارید.
ـ بله کاملاً. یک مرد لاغر اندام با قدی حدود یک و هشتاد و هفت و موهای جو گندمی و از همه مهمتر اینکه انگشتای هر دستش شش تاست یعنی اینکه به جای ده انگشت، دوازده انگشت داره، به طور حتم کمتر کسی چنین نشانه ای رو با دیدنش از خاطر می بره.
ـ بله، کاملاً درسته، پس فردا با هم به اداره پلیس می ریم. آخر شب کامیاب و ثریا پس از صرف شام در منزل آقای توانا به آپارتمان خود برگشتند و آنشب به خاطر خستگی مفرط زودتر از همیشه به رختخواب رفتند. صبح روز بعد آقای توانا و کامیاب سری به شرکت زدند و پس از رسیدگی به کارها از آنجا به اداره ی پلیس رفتند. کامیاب تمام جزئیات را در اختیار مأموران پلیس گذاشت و همه به امید دستگیری آن مرد شیاد روزها را پشت سر هم طی می کردند. دامنه ی جستجوی او به فراتر از مرزها هم کشیده شد. کمتر کسی بود که داستان مرد دوازده انگشتی را نشنیده باشد، تا اینکه بالاخره یکروز در حالیکه راد قصد فرار از ایران را داشت، در فرودگاه مورد ظن قرار گرفت. او دستکشی چرمی به دست کرده بود و با گریمی ماهرانه صورت وقیحش را تغییر داده بود، اما با تیزهوشی و کیاست یکی از نگهبانان فرودگاه به دام افتاد. زمانیکه در محضر دادگاه حضور یافت در مقابل سیل عظیمی از مردم و خبرنگاران که برای دیدن محاکمه به دادگاه هجوم آورده بودند، پرده از گناهان خود برداشت و اعتراف به جنایتهایش کرد از جمله قتل سهرابی و مرجان که از صحنه آتش سوزی جان سالم به در برده بود، همکاری در به قتل رساندن یک زن و مرد بیگناه، اختلاس و دزدی از شرکتهای مختلف و... راد که از کرده های خود پشیمان بود و در حضور مردم اشک ندامت می ریخت، با سرافکندگی رو به مردم کرد و گفت:
ای مردم! جنایتهای آشکار من بارقه ای برای دفاع از احقاق حقم باقی نگذاشته و خودم بهتر از هر کسی می دونم که اشد مجازات رو در پیش دارم و هیچ راه گریزی در پیش ندارم، من به دار شهوت مادیات حلق آویز خواهم شد و قبل از اینکه از این دنیای خاکی برم، میخوام چند کلام از شیوه ی بی بنیانی که در زندگی پیش گرفته بودم برای شما بگم، تا شاید درس عبرتی برای کسانی باشه که طبع سیری ناپذیری نظیر من دارند، خلاف و جنایت رو به عشق مال اندوزی شروع کردم. هرچه بیشتر تصاحب می کردم کمتر قانع می شدم. روزی که هیچ در بساط نداشتم ارزش دیناری رو بهتر می دونستم. یک سکه پول که از قدرت بازوانم بدست می آوردم، جسم و روحم رو به نشاط می آورد، تمام تلاشم بر این بود که از حلال یک سکه ام رو تبدیل به دو سکنه کنم. اما زمانیکه کیسه ی پولهام به دو کیسه تبدیل شد، ارزش مادیات نوع دیگری برام جلوه گر شد تا حدیکه برای افزایش ثروتم ارزش انسانی رو از دست دادم و خصوصیات حیوانی بر من سلطه گر شد، بی محابا سوار بر مرکب ظلم و جنایت دست به خونخواری و یاغیگری زدم. البته یکه سوار نبودم، من زیر نفوذ سهرابی قرار داشتم و هر چه که او دستور می داد همون کار رو می کردم. حدود پانزده سال پیش به قصد چپاول ثروت یکی از تجار سرشناس که به سهرابی معرفی شده بود، سفر چند روزه ای به ایران کردیم و با شقاوت دست به فاجعه ای هولناک زدیم. طبق نقشه ما زن و دختر این تاجر فرش رو که اتابک نام داشت، رُبودیم و مدتی گروگان پیش خودمون نگه داشتیم تا از اینراه بتونیم پول زیادی رو به جیب بزنیم. چون که مطمئن بودیم اتایک به خاطر آزادی زن و تنها فرزندش که دختری زیبا بود حاضره از تمام ثروتش بگذره و همینطور هم شد، او خیلی زود تسلیم خواسته ی ما شد و پول هنگفتی رو در ازای آزادی خونواده اش به ما تحویل داد، اما سهرابی که خودش رو زرنگتر از این حرفها می دونست طبق نقشه ی قبلی پول رو از اتابک گرفت و سپس او رو هم به دام خودش گرفتار کرد، چون مطمئن بود که اگه اونها رو آزاد کنه به طور حتم اینبار نمی تونه از دست قانون جون سالم بدر ببره و به همین خاطر با سنگدلی و نامردی اتابک و زنش رو به قتل رسوندیم، آنهم مقابل چشمهای تنها فرزندشون که هنوز صدای التماسها و ضجه های کودکانه ی اون دختر در گوشم هست و وجودم رو مثل سوهان می تراشه. دیدن اون صحنه برای کوکی ده ساله از کابوس هم دهشتناکتره، اما آنزمان برای ما هیچ چیز مفهومی واقعی نداشت. جسد زن و مرد رو در چاهی که در اون نزدیکی قرر داشت انداختیم و فوراً آثار جرم رو پاک کردیم و تصمیم گرفتیم که اون دختر رو به خاطر زیبایی بی حد و مرزی که داشت به هر شکل که بود از کشور خارج کنیم تا بتونیم یک پول کلانی هم با فروش او بدست بیاریم. دخترک بعد از گذشت دو روز هنوز هم در حالت شوک به سر می برد بالااجبار برای اینکه کسی به ما شک نکنه اونو در یک کلبه ی متروکه که از شهر فاصله ی زیادی داشت، دست و پا بسته گذاشتیمش و خودمون به شهر باز گشتیم، اما صبح وقتی برای بردنش به اونجا اومدیم، دیدیم که به طور معجزه آسایی نجات پیدا کرده و هیچ اثری از او نیست همون روز با عجبه از این مملکت گریختیم و به آلمان رفتیم. حالا هم قصدم از بازگو کردن این فاجعه ی شوم اینه که از دادگاه می خوام که اگه واقعاً عدالتی پابرجاست، اون دختر رو به هر طریقی که هست پیداش کنید و حق کشتن من رو به او بدید، چون او باید با دستهایی که روزی به پاهام افتاده بود و با التماس کودکانه می خواست که پدر و مادرش رو شکنجه ندیم،منو حلق آویز کنه. این حق مسلم اون دختره، نه کس دیگه، عدالت باید با دستان او انجام بشه. صدای راد در میان همهمه ی حاضرین گم شد. در دادگاه ولوله ای برپا شد، همه در حالیکه مشتهای خود را گره کرده بودند او را لعن و نفرین می کردند و فحش و ناسزا نثارش می کردند. صداها و فریادها به اوج رسیده بود که بناگاه در دادگاه گشوده شد و دختری نقابدار در آستانه ی در ظاهر گشت. دختری با لباسی کولی و قامتی بلند که چشمان مسحورکننده اش سکوت را بر دادگاه حاکم کرد و نگاههای شگفت زده را از آن خود کرد. کامیاب که از دیدن آن دختر حالت شوک و اعجاب به او دست داده بود، چنان فریاد آسمان خراشی سر داد که جمعیت به لرزه درآمد. او همچون کوه آتشفشانی می مانست که پس از سالها ایستادگی در مقابل تحولات درونی به سر حد انفجار رسیده بود و دیگر قادر نبود که جلوی زبانه های سوزان قلبش را بگیرد. برای رسیدن که مقصدی که سالها در تکاپویش بود بی محابا خیز برداشت، اما توسط چند مأمور امنیتی به عقب رانده شد، در حالیکه نگهبانان او را محکم گرفته بودند اما او همچنان فریاد می زد و با حالتی پرتپش نام نقاب را بر زبان می آورد. سرکش و عاصی شده بود و حرکاتش مالیخولیائی نشان می داد. مردم با بهتی که در آمیخته با تمسخر بود به او می نگریستند که مانند مجنونی دیوانه خودش را به زمین و آسمان می زد تا از دست نگهبانان که او را را در غل و زنجیر گرفته بودند، بگریزد و خودش را به آن دختر ناشناس برساند. کامیاب آنقدر تقلا کرد که از فرط هیجان بیحال و بی رمق بر روی زمین افتاد. نقاب گامهای استوار خود را با غروری وصف ناپذیر همراه بود به سمت راد برداشت و در حالیکه چشم در چشم او دوخته بود، از کنار کامیاب که چشمان پرتمنایش را به او خره کرده بود، بی تفاوت گذشت و در مقابل چشمان مهیج حاضرین یقه پیراهن راد را در دست گرفت و همچون شیری مجروح فریاد برآورد و گفت:
ای پست فطرت، زالو صفت. خوب به دستهام نگاه کن، ببین چه کسی اومده انتقام خونینش رو از تو بگیره. انتقام خونهای پاکی که به ناحق ریخته شده و حال پس از سالها گریبانگیرت شد. این دستهای رنجدیده که تو و اون سهرابی لعین از محبت پدر و مادر محرومش کردید، دستهای زخم خورده ی دختر اتابکه که می خواد به زندگی نکبت و کثیفت خاتمه بده، همون چیزیکه تو از دادگاه تقاضا کردی، تو باید صد بار بمیری و زنده بشی تا تقاص گناهات رو پس بدی. افسوس که دوست شفیقت به آسونی از این دنیا رفت وگرنه خودم با همین دستهام بدنش رو تکه تکه می کردم. هرچند که اون الان در جهنم انتظارت رو می کشه. بسیار خب من هم به انتظارش پایان می دم و تو رو راهی دیار مردگان می کنم. نقاب با یک حرکت سریع دستانش را دور گردن او حلقه زد و با تمام قوا فشرد. صورت راد کبود شد و چشمانش از حدقه بیرون زد. به دستور قاضی چند نگهبان فوراً او را از آن کار بازداشتند و او را به کناری بردند. راد بیهوش نقش بر زمین شد. صدای هیاهوی مردم دوباره در دادگاه پیچید همه نقاب را تشویق می کردند تا جان او را بستاند، اما قضات این اجازه را به او نمی دادند. نقاب با رضایتمندی رأی دادگاه را پذیرفت و در حالیکه چشمانش می خندید برای همه ی مردم که مشتاقانه به او می نگریستند دست تکان داد و با سرافرازی از در دادگاه خارج شد. کامیاب که آن صحنه برایش همچون خواب و رویا بود تا به خود آمد و خودش را از میان آن جمعیت انبوه که درهم گره خورده بودند، بیرون کشید، نقاب آنجا را ترک گفته بود. دوان دوان خودش را به خیابان رساند. در انتهای خیابان نقاب سوار بر اسبی سپید از مقابل دیدگانش محو شد و کامیاب را در حالیکه دستانش را به سوی او دراز کرده بود و با التماس صدایش می کرد، تنها گذاشت. کامیاب هرچه می دوید جز سراب چیز دیگری نمی دید، آنقدر به دنبال آن نقطه ی کوری که نقاب را در خود مخفی کرده بود، دوید که عاقبت تشنه کام بر روی زمین افتاد.

14

وقتی چشمانش را از هم گشود، خود را در اتاقش یافت. ثریا و آقای توانا فوراً خودشان را به او رساندند. ثریا با شادمانی زائدالوصفی خود را در آغوش کامیاب انداخت و در حالیکه سیل اشک صورتش را شستشو می داد. پیشانی کامیاب را بوسید. آقای توانا که سعی می کرد بر احساسات خود غلبه کند، دستان کامیاب را در دست فشرد و با لحنی مسرت بخش گفت:
بهت تبریک می گم، همه چیز به خیر و خوشی تموم شد. کامیاب لبخند تلخی زد و در حالیکه در دل می گریست با تأثر گفت:
بله، حق با شماست دیگه باورم شد که همه چیز سالهاست که تموم شده و من غافل بودم. فکر نمی کردم بعد از این همه رنج و سختی که به خاطرش کشیده بودم اینطور پاسخی به نوای عاشقانه ام بده، اون دختره ی خودخواه حتی حاضر نشد لحظه ای به من نگاه کنه تا شاید بتونه عذابی که از دوری او، تو چشمام بود رو ببینه. او هنوز به من ظنینه، او سرد و بیروح شده و حرارت اون عشق جانسوز در وجودش فروکش کرده، او نقابی نیست که من سالها انتظارش رو می کشیدم، او.. ثریا که می دید کامیاب دوباره هیجان به او دست داده، حرف او را قطع کرد و با صدای لرزانی گفت:
پسرم، تو داری اشتباه فکر می کنی. نقاب تو رو فراموش نکرده، بلکه اومده که همیشه با تو باشه. او در همین نزدیکیها انتظار تو رو می کشه، فقط یک امشب بین تو و او فاصله است، فردا به وصالش می رسی، سعی کن آروم باشی عزیزم. آقای توانا که از فرط خوشحالی نمی توانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد، گفت:
تو اینجا خوابیدی و خبر نداری که فردا چه ضیافتی به خاطر شما دو عاشق افسانه ای برپاست. نقاب از تو دعوت کرده که فردا زمانیکه خورشید رو به افول رفت، در دشت شرقی پیشش بری، البته نه در لباس دختر کولی بلکه ملبس به پیراهن سفید عروسی به استقبالت می آید. در ضمن فردا به مناسبت ازدواج تو و نقاب جشن بزرگی برپاست که همه ی مهمانها از قشری هستند که بعد از این ما رابطه ی عمده ای با اونها خواهیم داشت، اونها گروه مستضعف و فقیری هستند که اولین بار به یک عروسی باشکوه دعوت می شن. همچنین مهمانهای دیگه ی ما بچه های پرورشگاه هستند که فردا به عنوان ارکستر قراره که سرود زیبایی رو به مناسبت پیوند شما زوج خوشبخت بخونند. کامیاب که از شنیدن آن حرفهای غیرمنتظره زبانش بند آمده بود و قلبش به تندی می زد، از تختخواب پایین آمد و خودش را به پنجره رساند، آنرا از هم گشود و نفس زنان هوای خزان آلود آبان ماه را طلبید، و دقایقی همچنان خودش را به دستان نوازشگر نسیم سپرد. وقتی احساس کرد که در عالم واقعیت قرار دارد و شنیدن آن سخنان شیرین در خواب ناز نبوده، پنجره را بست و بعد با صورتی که از شادی می درخشید رو به ثریا و آقای توانا که با خشنودی به او می نگریستند کرد و گفت:
باورم نمی شه، یعنی اون کابوسها برای همیشه از بین رفت! یعنی من و او بعد از اینهمه فراغ و بدبختی به هم می رسیم! یعنی دیوار فاصله از میان برداشته شد! آه خدای من! چه عشقی بود عشق دختر نقابدار، پوست و استخونم رو سوزوند. کامیاب دور خود چرخید و در حالیکه دستانش را به سوی آسمان دراز کرده بود با احساس وافری فریاد زد:
ای خدا از تو ممنونم که نقاب رو به من برگردوندی، از اینکه منو لایق این فرشته ی پاک دونستی، ازت سپاسگزارم. او دیگه مال منه و هیچ قدرتی نمی تونه اونو از من بگیره. خوش اومدی نقاب، خوش اومدی عروس زندگیم. آقای توانا و ثریا که شاهد هیجان روحی بی حد و مرز کامیاب بودند، آنها هم به وجد آمدند و شروع به پایکوبی کردند، هرکس به نوعی سعی داشت احساسات خود را تخلیه کند. شادی و سرور به اوج خود رسیده بود که ناگهان کامیاب ایستاد و با اضطراب و تشویشی که در کلامش هویدا بود گفت:
او الان کجاست؟! من باید هر طور که شده اونو ببینم، نمی تونم تا فردا صبر کنم. شاید او وعده ی دروغین داده تا از دست شما بگریزه، چرا! چرا شما اونو تنها گذاشتید، چرا به حرفش اعتماد کردید. هرچه زودتر باید پیشش بریم و گرنه از دستمون در می ره، آخه چرا فردا! چرا همین امشب نه؟ او چطور دلش اومد تا فردا صبر کنه، خواهش می کنم منو هرچه زودتر ببرید پیشش، من تا فردا تلف می شم، من باید باید اونو ببینم تا باور کنم که همه چیز حقیقت داره. آقای توانا که به خاطر تحرک زیاد نفس نفس می زد با دستمالی عرق پیشانی خود را پاک کرد و بعد بازوان کامیاب را در دست گرفت و گفت:
پسرم صبور باش، این فکرهای منفی چیه که تو می کنی، مگه تو به نقاب ایمان نداری؟ کامیاب سرش را علامت مثبت تکان داد، آقای توانا ادامه داد:
بسیار خب، پس باید تا فردا بعدازظهر تحمل کنی، مثل اینکه فراموش کردی که شش سال پیش شما دو نفر به هم وعده دادید که در دشت به سراغ هم برید، نکنه می خوای خلاف وعده کنی؟ اینبار کامیاب به علامت نفی سرش را تکان داد. آقای توانا نگاه اطمینان بخشی به او انداخت و گفت:
پس مطمئن باش که همه چیز حقیقت داره و نقاب در یک جای امن در انتظار فرداست. کامیاب نفس راحتی کشید و بعد به اتفاق آقای توانا روی کاناپه نشستند، لحظه ای سکوت در آن اتاق که برای اولین بار بوی خوش شادی به خود گرفته بود، لنگر انداخت، هرکدام به گونه ای با دل خود خلوت کرده بود، ناگهان کامیاب چیزی به ذهنش خطور کرد، رو به ثریا کرد و با تردید پرسید:
راستی مادر! چی شده که رضایت دادی نقاب عروست بشه، فکر نمی کردم روزی برسه که تو اونو بپذیری؟! ثریا چشمکی به پسرش زد و بعد نزدیکش رفت و در حالیکه دستش را دور گردن او حایل می کرد، گفت:
آخه من هم فکر نمی کردم عروسم تا این حد برازنده باشه. وقتی نقاب از چهره اش برداشت از خود بیخود شدم وناخودآگاه خودم رو در آغوشش انداختم، من به انتخابت تبریک می گم، اگه از اول می دونستم چه حوریه ای نصیبمون شده یک لحظه هم تأخیر نمی کردم. خدا رو شکر که بعد از اینهمه فراز و نشیب شما دو نفر به هم رسیدید. کامیاب تبسمی کرد و گفت:
خب چطور شد که شما با او روبرو شدید، آخه من یادمه که او با بی اعتنایی از پیشم رفت. ببینم او خودش برگشت یا شما به دنبالش رفتید؟ آقای توانا گفت:
موضوعش مفصله، خود نقاب بعداً همه چیز رو برات تعریف می کنه، کامیاب با عجله پرسید:
راستی صحرا هم اونو دید؟ ثریا نگاهی به آقای توانا انداخت و بعد از مکث طولانی گفت:
آره، اما اونطور که در ظاهر معلوم بود، چندان از دیدنش خوشحال نشد، با وجود اینکه نقاب زیباییش در حد صحراست اما متأسفانه او نتوانست وجودش رو تحمل کنه و به همین خاطر فوراً بلیط هواپیمایی رزرو کرد و قراره که همین فردا یک سفر چند روزه به اروپا بره، مثل اینکه طاقت و تحمل دیدن ازدواج شما دو نفر رو نداره آقای توانا گفت:
فکر می کنم این سفر براش لازم باشه، چون در طول این مدت فرصت کافی در اختیار داره که برای آینده اش تصمیم بگیره، امیدوارم که سر عقل بیاد و به همین زودی موافقت خودش رو برای ازدواج اعلام کنه. کامیاب هرگاه نام صحرا برده می شد وجودش را احساس غریبانه ای به بازی می گرفت و هرچه سعی می کرد که از آن حس پوشالی بگریزد، تلاشی بی ثمر بود، حتی در آن موقعیت که او خود را بر بام دل نقاب می دید از این هراسان بود که مبادا آن احساس بی سببی که نسبت به صحرا داشت بر عشق او تلنگر زند. در عجب بود که آن دختر چه نیروی مرموزی در وجودش نهان داشت که او را از ژرفای دل نقاب به سوی خود می طلبید و او بی پروا این حق را به خود می داد که لحظه ای به او بیاندیشد، هرچند که وقتی با صدای ثریا به خود آمد، خودش را مورد نکوهش قرار داد که چرا به جز نقاب که مالک دلش بود، این اجازه را به خود داده بود که پرنده ی اندیشه اش را به یاد شخص دیگری به پرواز درآورد. ثریا در حالیکه فنجانهای چای را روی میز می چید گفت:
خب کامیاب جون، از تمام این حرفها بگذریم میخوام خبر خوشحال
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:30 ق.ظ
 
ارسال: #34
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
کننده ای رو بهت بدم که میدونم خوشحالیت رو صد چندان می کنه. قراره که دادگاه تمام پولهایی رو که راد بالا کشیده بود به صاحبان اصلی اش برگردونه و در این میون سهم ما رو هم میدهند. در ضمن دادگاه توسط وکیل خانوادگی نقاب پذیرفته که سهم نقاب رو که سهرابی در گذشته به یغما برده به او برگردونه. با این تفاسیر ما دوباره ثروتمند می شیم و من خوشحالم که می تونم با رسیدن به این پول نیتی رو که در گذشته کردم به مرحله ی اجرا دربیارم. حالا دوست دارم بدونم که تو قصد داری با سهمت چیکار کنی. کامیاب به طرف میز خم شد و فنجان چای را برداشت و در حالیکه با قاشق آنرا هم می زد بعد از مکث طولانی گفت:
تنها آرزوم اینه که بتونم یک مؤسسه خیریه راه بندازم، یک کانون فرهنگی تربیتی با تجهیزات کامل برای پرورش بچه های فقیر و بی کسیکه در پایین شهر و محله های دور افتاده عمر پر ارزششون رو در راههای کاذب سپری می کنند. از روزیکه من با این مردم آشنا شدم، افسوس خوردم که چرا ما انسانهایی که توانایی و بنیه مالی داریم باید تا این حد در غفلت و بیخبری به سر ببریم، هر چند که من زمانی چشمان غفلت زده ام رو باز کردم که خودم از نظر مالی چندان وضع خوبی نداشتم، اما سوگند یاد کردم که اگه روزی دوباره همان قدرت مالی گذشته رو به دست آوردم، تمام ثروتم رو وقف ایتام و مسکینان بکنم. این تنها هدفم در زندگی خواهد بود. آقای توانا با حالت تحسین آمیزی گفت:
احسن به تو جوون، احسن. انشاا... خداوند خیر دنیا و آخرت بهت بده. حالا گوش کن ببین من و ثریا چه تصمیمی گرفتیم. قراره که به یاری حق تعالی یک پرورشگاه با تمام تجهیزات در آینده ی خیلی نزدیک دایر کنیم و همچنین یک مرکز برای جوونهایی که به خاطر فقر و نداری از ازدواج سر باز می زنند و نمی دونند که باید به چه جاهایی برای رفع این معظل رجوع کنند. به طور حتم با این اهداف نیکی که در پیش گرفتیم می تونیم تا حدی دردی از دل این انسانهای مستمند و بی پناه برداریم، هرچند که این اهداف باید ریشه ای و عمیق باشه. اما امیدوارم که از آن پس باشند انسانهایی که در اینراه قدم بذارند و خودشون رو تافته ی جدا بافته ندونند و با این موضوع مهم همگانی برخورد کنند. ما باید در اینراهی که انتخاب کردیم دست همکاری و مدد به یکدیگر بدیم و در هر شرایطی راهمون رو ادامه بدیم. هر سه نفر سوگند یاد کردند که با خلوص و پاکی یار و یاور قشر ستمدیده باشند و خود را وقف امور خیریه بکنند.
تا پاسی از شب حرفهای آنها ادامه داشت. ساعت یازده شب بود که آقای توانا به منزلش برگشت. ثریا و کامیاب هم با افکار نوین و آینده ساز به رختخواب رفتند. کامیاب غرق در رویاهای شیرین بود که طوفانی سرسام آور در دل ظلمانی شب غوغا سر داد و همه چیز را در هم کوبید.
مضطربانه از رختخواب بیرون آمد و خودش رابه پشت پنجره رساند. باران سیل آسایی در خیابانها جاری شده بود. لحظه به لحظه که آسمان وحشی تر می شد هجومی بی پایان دل کامیاب را پریشان تر می ساخت، هیچ گاه چنین غرش لهیبی را به گوش نشنیده بود، گویا رستاخیز به پا شده بود و او آخرین شب زندگیش را پشت سر می گذاشت. نمی دانست چرا آنهمه دلهره و اضطراب همراه با طوفانی به سراغش آمده بود. صدای زوزه ی باد که تن عریان و وحشی اش را بر میله های پنجره می کوباند، پیامد ناخوشایندی را در نظر کامیاب مجسم می کرد و از آن بیم داشت که مبادا آن طوفان رعدآسا قصد حک کردن مهر نیستی را بر کتیبه ی عشق زلالشان داشته باشد. برای پر گشودن آن افکار از ذهنش به رختخواب پناه برد اما همینکه چشم بر هم می گذاشت، کابوسهای هولناک همراه با نعره ای که آسمان از دل انبوه اش سر می داد، خواب را از چشمانش می ربود. با ظهور سپیده دم پاییزی، آسمان هم از آن بازی خوف انگیز دست کشید و خود را مزیّن به انوار زرین فام خورشید کرد و بار دیگر چون گذشته همه چیز روال عادی خود را بدست آورد. کامیاب هم بدون اینکه دقیقه ای پلک برهم نهاده باشد، از جایش برخواست و نفسی براحتی کشید و خود را آماده ی ضیافتی کرد که سالها انتظارش را می کشید. ثریا که بر اثر طوفان شب گذشته نتوانسته بود، براحتی بخوابد، هنوز در رختخواب بود. کامیاب پس از گرفتن دوش آب گرم، چای و صبحانه را با اشتیاقی خاص آماده کرد و بعد به پشت در اتاق ثریا رفت و با نواختن چند ضربه ی آهسته به در گفت:
مادر عزیزم پاشو دیگه، مثل اینکه فراموش کردی امروز چه روزیست ثریا با شنیدن صدای کامیاب سراسیمه از خواب پرید و با حالتی ژولیده از اتاق بیرون آمد، کامیاب با دیدن آن سر و وضع پریشان قهقهه ای سر داد و بعد به سمت آشپزخانه رفت، با شنیدن صدای زنگ تلفن از نیمه راه بازگشت و فوراً گوشی را برداشت.
ـ الو، بفرمایید.
ـ سلام پسرم، منم توانا، صبح بخیر.
ـ سلام، صبح شما هم بخیر.
ـ ببینم خواب بودی.
ـ نه بابا، با طوفان دیشبی و دلهره ای که من داشتم مگه خواب به چشمام می اومد.
ـ آره راست میگی، دیشب آسمون آشوب به پا کرده بود، به نظر خیلی عجیب می اومد. اما خب در عوض امروز شهر از بوی خوش خاک، عطر دل انگیزی رو به خودش گرفته. راستی زنگ زدم که بیای اینجا به همراه هم اتومبیل رو برای تزئین به یک گلفروشی ببریم و از اونجا بریم یک دست کت و شلوار شیک و مرتب بگیریم و یک سری کارهای باقیمانده که باید تا قبل از ظهر انجام بشه.
ـ آه خدای من، شما منو غافلگیر کردید، چطور زحمات شما رو جبران کنم.
ـ احتیاجی به جبران نیست جوون، من هر کاری که بکنم برای پسر خودم کردم. سرافرازی تو باعث افتخار منه. امیدوارم که همه کارها بدون کوچکترین مشکلی، انجام بشه و ما بتونیم دل مهمونهای عزیزمون رو که همگی جزء فقرا هستند شاد کنیم.
ـ انشاا... مطمئن هستم که با مدیریت شما همه چیز بر وفق خواسته هامون انجام می گیره. راستی صحرا رفت؟
ـ آره همین یک ساعت پیش پرواز داشت، گفت که از طرف او به شما تبریک بگم و از اینکه سعادت نداره که در جشن شما شرکت داشته باشه عذرش رو بپذیرید.
ـ خواهش می کنم کم سعادتی از بنده ست. باعث افتخارم بود که صحرا به جای خواهرم در این جشن شرکت می داشت ولی خب قسمت اینطور بوده و کاری هم نمی شه کرد.
ـ بله، کاملاً حق با شماست و نمی شه کاری کرد. راستی کامیاب جان تا یادم نرفته به ثریا خانم بگو که آرایشگر مخصوص تا یک ساعت دیگه می یاد که به اتفاق هم دیگه برند، نقاب رو برای جشن آماده کنند. در ضمن به مادرت بگو که خیالش از بابت پیراهن عروس راحت باشه، چون تا قبل از ظهر آماده می شه.
ـ آه خدای من، مثل اینکه چند ساعتی رو که من در عالم بیهوشی بودم، شما تمام کارها رو کردید و خودم از همه جا بیخبر بودم. باز هم از لطف شما سپاسگزارم، انشاا.. عروسی صحرا همه ی اینها رو جبران می کنم.
ـ پسرم من فقط وظیفه ی انسانی رو انجام دادم، حالا زودتر پاشو و خودت رو برسون اینجا، چون هنوز خیلی کارها هست که باید به کمک خودت انجام بگیره. از جمله دعوت کردن دوستان و آشنایانی که به تازگی در پایین شهر باهاشون آشنا شدی.
ـ باشه، الان خودم رو می رسونم، فعلاً خدانگهدار.
ـ به امید دیدار. با قطع شدن مکالمه کامیاب به اتفاق ثریا به سمت منزل آقای توانا براه افتادند. تمام کارها به خوبی و خوشی و بدون مشکلی انجام می شد. کامیاب با اشتیاق نگاهی به اتومبیل که به طرز زیبایی گل آرایی شده بود کرد و بعد رو به مادرش کرد و گفت:
مادر، هیچ وقت در زندگی تا این حد احساس خوشبختی نکردم، رسیدن به نقاب به صورت یک رویا، برام دراومده بود، اما حالا تصورش رو بکن تا چند ساعت دیگه من و او یکی می شیم و روزی می رسه که داستان عاشقیمون رو برای بچه ها و نوه هامون تعریف می کنیم، نمی دونم با شنیدن داستان پر شر و شور چه تصویری در ذهنشون گنجونده می شه، آیا باور می کنند که این مادر و پدری که خطوط پیری بر چهره اشون لنگر انداخته روزی مثل لیلی و مجنون برای همدیگه می مردند. می دونی مادر، از این می ترسم یه روز بچه ی من بیاد و بگه بابا من عاشق شدم، اونوقت من باید چکار کنم. ثریا دست کامیاب را در دست گرفت و گفت:
همون کاری که الان مادرت کرده، اما با این تفاوت که تو باید زودتر از این حرفها به داد دلش برسی. الان که خوب فکر می کنم، می بینم من در خیلی از کارها در حق تو کوتاهی کردم، اونطور که باید وظیفه ی مادری رو به جا نیاوردم، بیشتر به فکر خواسته های خودم بودم تا تو، اگه من از اول با تو صمیمی و نزدیک بودم، کار به اینجاها نمی کشید، حالا هم از تو می خوام که منو به خاطر گذشته هایی که از روی حماقت انجام دادم عفو کنی، خواهش می کنم پسرم بگو که منو بخشیدی.
ـ بس کن تو رو خدا. امروز که وقت این حرفها نیست، من گذشته رو برای همیشه فراموش کردم، من از امشب یک انسان دیگه ای می شم، یک مرد کامل که حاضره خودش رو فدای مادر و همسرش بکنه. در یک لحظه هر دو تحت تأثیر احساسات یکدیگر را در آغوش گرفتند کامیاب به آرامی در گوش ثریا زمزمه کرد:
مادر دوستت دارم، بیش از اون چیزیکه تو فکرش رو می کنی. هر دو حال عجیبی پیدا کرده بودند و لحظه به لحظه که به موقع موعود نزدیکتر می شدند، دلهره و اضطراب که با هیجان و شادی توأم بود، بیشتر خودش را نمایان می ساخت. وقتی خورشید خودش را از وسط آسمان به طرف مغرب کشاند، مهمانان یکی پس از دیگری در جشن حضور پیدا کردند. بخاطر سردی هوا مجلس در تالار پذیرایی منزل آقای توانا برگزار شده بود. کامیاب در حالیکه کت و شلوار سفید و شیکی به تن کرده بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و رو به ثریا که با غرور وصف ناپذیری او را ورانداز می کرد، نمود و گفت:
خب مادر جون تا دو ساعت دیگه با عروست برمی گردم، دوست دارم که تا اونموقع از مهمونها حسابی پذیرایی بشه مخصوصاً تعدادی که قراره با اکبر آقا بیایند، و چندان سر و وضع مرتبی ندارند، مبادا که اینجا احساس بیگانگی بکنند.
ـ خاطرت جمع باشه، مگه غیر از اینه که این جشن رو ما برای شادی اونها برپا کردیم. کامیاب لبخند مسرت بخشی زد و در حالیکه دستان ثریا را می فشرد گفت:
مادر به وجودت افتخار می کنم تو زن بی نظیری هستی. ثریا آهی کشید و گفت :
من تمام این تحولات و انقلابهای درونی که در وجودم به وقوع پیوست رو مدیون نقاب هستم، او منو نسبت به زندگی واقع بین تر کرد و باید اقرار کنم که یک تار موی اونو به دنیا نمی دم. کامیاب دست ثریا را بوسید و گفت:
ای کاش پدر زنده بود و می دید که همسرش به چه مرحله ی والایی رسیده، به درجه ای که قابل تقدیر و پرستش است، چقدر وجودش در کنار تو و من خالیه، مخصوصاً امشب که ازدواج تنها فرزندشه. ثریا با تأسف سری تکان داد و گفت:
اما من مطمئنم که روح او امشب در این مجلس حضور داره و ناظر بر تمامی اتفاقاته.
ـ آره کاملاً حق با شماست. خب دیگه مادر باید برم، می خوام قبل از نقاب در اون دشت حضور داشته باشم.
ـ برو پسرم، اما عجله نکن. مواظب خودت و عروس گُلم باش. سعی کن زودتر بیایید و مهمونها رو منتظر نذارید. ثریا سرش را داخل اتومبیل برد و با حلاوت صورت کامیاب را بوسید و از یکدیگر جدا شدند. هنوز اتومبیل از حیاط خارج نشده بود که ثریا ناخودآگاه با صدای بلندی نام کامیاب را بر زبان آورد. کامیاب سرش را از اتومبیل بیرون آورد و به پشت سرش نگاه کرد. ثریا با دلهره ای که در یک لحظه به وجودش چنگ انداخته بود، به کامیاب خیره شد و با لبخندی تصنعی گفت:
مواظب خودت باش. کامیاب چشمکی به مادرش زد و از در حیاط خارج شد. ثریا هم تا لحظه ایکه اتومبیل کامیاب از مقابل چشمانش محو شد، به بیرون چشم دوخته بود او تمام آن نگرانیها و اضطرابهای بی مورد را به خاطر هیجانات روحی اش پنداشت و بعد با صورتی خندان خودش را به تالار رساند.


15

کامیاب نگاهی به دسته ی گل سرخ انداخت و سپس آنرا از روی صندلی برداشت و با تمام احساس آنرا بو کرد و همانطور که جاده را می پیمود، صورت زیبای نقاب جلوی دیدگانش را می پوشاند. به آسمان نگاهی انداخت. خورشید خودش را نزدیک کوه البرز رسانده بود و تا دقایقی دیگر افول می کرد. پایش را روی پدال گاز فشرد و دیوانه وار پیچ و خم جاده را پشت سر می گذاشت. دلش به تب و تاب افتاده بود، آرزو داشت که ای کاش در آن لحظه همچون شاهین تیزبال سرعت می داشت تا خود را در یک چشم برهم زدن به دشت می رساند. هیچ گاه جاده ای تا آن اندازه برایش طولانی نیامده بود، گویا انتهایی در آن وجود نداشت. پس از شش سال فراق و دوری می رفت، به وعده اش وفا کند، آنهم بدون هیچ ترس و واهمه ای. دیگر چیز مبهمی نبود که او را از دیدارش باز دارد شور و حال وصف ناپذیری دامنگیرش شده بود. دنیا برایش از همیشه زیباتر جلوه گری می کرد. مردم را با تمام وجود دوست می داشت. دیگر هیچ نازیبایی وجود نداشت که کامیاب از آن رو برگرداند، بلکه همه چیز با شکوفایی عشقش جان تازه ای گرفته بود و گل واژه های زیستن همچون ترنم خوش اقاقیا وجودش را شستشو می داد. او مجنون وار می رفت که زندگی را به کام خود کند و زورق شکسته ی عشقش را در ساحل خوشبختی لنگر اندازد. خورشید بالهای سرخ گسترش را به کرانه ی افق تکیه داده بود و در ورای تابش بی همتایش، تپه های ماهوری شرق را نمایان می ساخت. ابرهای حاشیه ی ارغوانی از انعکاس غروب به خود گرفته بود و برفراز دشت جاذبه ای آسمانی پدید آورده بود. کامیاب بیدرنگ از اتومبیل پایین آمد و با قلبی آکنده از عشق و خواستن به سوی تپه ها که همچون حصاری بین او و محبوبش فاصله انداخته بود، گام برداشت. زمین به خاطر بارش باران شب گذشته نمناک بود، اما شمیم جان افزای چمنزارهای خزان زده انسان را سرمست می کرد. کامیاب با طلیعه ای که بر زندگیش تابیدن گرفته بود بر فراز تپه ها قد برافراشت و همچون تندیسی از عشق دستانش را به سوی معبودش دراز کرد. آن چیزیکه ناباورانه در مقابل دیدگانش دلربائی می کرد، نه سراب بود و نه خواب و رویا، بلکه واقعیتی شگرف بود که دختری نقابدار سوار بر اسب سپیدش به سوی او می تاخت. کامیاب بی محابا از تپه ها پایین پرید و به سویش شتافت. دختر که همچون فرشته ای زیبا لباسی سپید از حریر به تن کرده بود از اسب پایین پرید و آغوشش را به روی معشوقه اش گشود، در آن لحظه کامیاب همچون مجنونی بود که در عشق وصال لیلی از خود تهی شده بود، هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدند و سر بر شانه ی یکدیگر اشک ریختند. آن صحنه ی بدیع زیباترین مظهری بود که طبیعت در سینه ی خود جای داده بود و مطرب آوازه خوان را می طلبید. آهنگ عاشقانه ای که دست تقدیر و چرخش دوار هر چند صد سال یکبار اینگونه پر صدا می نوازد، چقدر شیرین و خوش الحان طبل هستی به صدا درآمده بود و ترانه ی وصال می نواخت و آن دو دلداده غافل از دنیای اطراف، در عالم خلسه به سر می بردند و با نفسهای داغی که از جوهره ی وجودشان برمی خواست شیداوار به تپش پر تلاطم قلب یکدیگر گوش می دادند. کامیاب صورت نقاب را میان دستانش گرفت و با ولع به چشمان مخمور او خیره شد، هر دو برای تصاحب عشقی که در نگاهشان می رقصید در ژرفای چشمان هم فرو رفته بودند. که بناگاه اشعه ای آشنا کامیاب را تکانی داد و تمام وجودش را لرزشی در بر گرفت باورش نمی شد که این همان چشمانی باشد که در گذشته ای نزدیک قصد در ربودن دلش را داشته و او بارها به سختی توانسته خودش را از شر آن نگاها حفظ کند. با وحشت نقاب را از چهره ی آن دختر به کناری زد و ناباورانه آه از نهادش برخواست. آن صورتی که بسان قرص ماه در مقابل دیدگان حیرت زده اش می درخشید، سیمای فرح بخش صحرا بود که با تمنا و خواهش به او می نگریست. کامیاب که از فرط تعجب چشمانش گشاد شده بود از او فاصله گرفت و پس از مکث طولانی با فغانی شکوه آمیز ضجه سر داد و گفت:
آه لعنت به من که دوباره گول خوردم، لعنت به این نقاب سیاه که اینطور منو بازی داده و لعنت به همه ی شما ها که عشقم رو بازیچه ای قرار دادید تا به اهدافتون برسید. تو، مادرم و توانا منو با یک نقشه ی شوم اغفال کردید تا به هدف پلیدتون برسید شما بزرگترین خیانت رو در حق من کردید، از همه اتون متنفرم، زودتر از جلوی چشمهام دور شو وگرنه یا خودم رو می کشم و یا تو دختره ی خودخواه رو که خودت رو در ظاهر ناجی همه قلمداد می کنی، اما در باطن اسیر خواسته های دلت هستی، همه ی شما با شقاوت و بیرحمی با
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:30 ق.ظ
 
ارسال: #35
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
احساس پاک من بازی کردید. من از ظلم و اجحافی که شما سه نفر در حقم کردید به هیچ وجه نمی گذرم. شما از اعتماد من نسبت به خودتون سوء استفاده کردید. شماها می خواید قلبی رو که به دختر دیگه ای تعلق داره به زور از من بگیرید. اما کور خوندید، من دیگه عروسک خیمه شب بازی نیستم که هر لحظه به آهنگ یک نفر برقصم، حتی تو با اسلحه ی زیباییت هم نمی تونی منو وادار کنی دل به گروت بسپارم. حالا لطفاً هرچه زودتر اینجا رو ترک کن چون خاک این سرزمین به دختر دیگه ای تعلق داره، برو به همدستات هم بگو که با این کار غیر انسانی که انجام دادید برای همیشه کامیاب رو از دست دادید، چون من دیگه حاضر نیستم به جایی برگردم که دورویی و ریا حاکمه و... صحرا با حالتی عصبی پا بر زمین کوبید و در حالیکه صدایش در دشت پیچیده بود با فریادی که توأم با گریه بود گفت:
بس کن کامیاب، دیگه خسته شدم، این داد عاشق پیشگی که تو سر دادی همه اش شعاره. شعر می فهمی؟ کامیاب با غیظ دندانهایش را بر هم فشرد و در حالیکه مشتهایش را گره کرده بود به تندی گفت:
به هیچ کس ربطی نداره که حرف من شعاره یا واقعیت. حالا زودتر از اینجا برو وگرنه بلایی سر خودم و تو می یارم که مرغهای آسمون به گریه بیافتند. صحرا بازوان کامیاب را محکم چسبید و در حالیکه سینه اش را مقابل او سپر کرده بود با صدای بغض آلودی گفت:
بکُش و راحتم کن، با دستهات قلب خسته ام رو تکه تکه کن، دیگه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم که تو چشمهای منو فراموش کردی، دیگه نمی تونم بیشتر از این منتظر بشینم تا شاید تو منو یه روزی به یاد بیاری آخه تو فکر کردی من کی هستم! چی هستم! یک دختر هوسباز که قصد کامجوئی از تو رو داره و میخواد یک مدت کوتاهی با تو خوشگذرونی کنه و بعد که از تو سیر شد به سراغ شخص دیگه ای بره؟ هان تو این فکر رو درباره ی من کردی؟! یعنی تا این حد رفتار من در نظرت وقح و زشت می اومد که نتونستی در این مدت هفت ماه از حرکاتم از نگاهم و حرف زدنم، بوی آشنایی رو حس کنی. مگه جز اینه که وقتی دو نفر عاشقانه همدیگر رو می پرستند از فرسنگها بوی پیراهن هم رو حس می کنند. پس تو چطور بارها چشم در چشم من دوختی، اما! اما... گریه امانش را برید، کامیاب دستش را زیر چانه ی او برد و سرش را بلند کرد و با ابهام در نی نی چشمان او خیره شد. صحرا در حالیکه اشک چشمان محزونش را شستشو می داد، حرفش را ادامه داد و گفت:
کامیاب گرچه از چشمهام گریزان بودی اما به من ثابت کردی که در عشق بی نظیری، زمانیکه حاضر شدی نقاب دروغین رو که در کنج خرابه ها به ذلت افتاده بود به من ترجیح بدی، وجودم لبریز از عشقت شد، در حقیقت این سکوتی که من در طول این مدت کرده بودم فقط به این خاطر بود که پی ببرم تو تا چه اندازه عاشق نقاب هستی، یعنی خود من. کامیاب عشق من، تو سجاده ی عشق رو به پاکی حفظ کردی و با سربلندی و عزت نفس از همه ی آزمونها بیرون اومدی، تو اهریمن نفسانی رو با شهامتی وصف ناپذیر به زانو درآوردی و حال با افتخاز غرورآمیزی به مقصد رسیدی و مطمئن باش راه رو درست اومدی، من همون کسی هستم که تو خودت رو مالکش می دونی و اگه حرفم رو باور نداری بیا خوب نگاه کن این همون گردنبند زُمردیست که شش سال پیش خودت با دستهات به گردنم آویختی. هنوز گرمی بوسه ای که بر دستهام زدی رو حس می کنم. کامیاب باور کن، تو این هفت ماه سوختم و دم برنیاوردم. دارم آتیش می گیرم، آتیش. کامیاب با عطشی خاص سر صحرا را بر سینه اش فشرد و با دستانی پُرتاب موهای او را نوازش کرد. دیگر چگونه می توانست داغی عشق و حقیقت را از آن چشمان سکرآور نخواند، مگر جز این بود که هرگاه به او خیره می شد به یاد چشمان معشوقه اش می افتاد و همان دگرگونی به او دست می داد. صحرا در آن مدت عشق خفته اش بود که حال می توانست در آن دشت دلدادگی، بدون احساس گناه و تقصیر او را با نوای عاشقانه اش سِحر کند. آندو چنان در عمق احساسات آتشین فرو رفته بودند. که ذره ای نمی توانستند بدن تب دار خزان را که بر سینه ی دشت می خورد حس کنند. با بلند شدن شیهه ی اسب هر دو به خود آمدند. کامیاب قطرات اشک را از صورت محبوب خویش پاک کرد و در حالیکه لحظه ای نگاههای شوریده ی خود را از صحرا بر نمی داشت با لحنی آرام گفت:
این عشق از خواب و رویا هم فراتر رفته و همچون عشق اهورایی به سر حد خلوص و پاکی رسیده و شاید کمتر کسی نظیر چنین عشقی رو که فقط در افسانه ها نقلِ قول می شه رو باور کنه، اما من و تو که نقش آفرینان این قصه هستیم، میدونیم که این پدیده حقیقت داره. صحرا سرش را بر روی شانه ی کامیاب نهاد و گفت:
اما کامیاب بیشتر عشقهایی زبانزد می شه که آخرش با ناکامی به پایان برسه، اما من و تو خوشبختانه بعد از گذر از پیچ و خم های یک مسیر صعب العبور بالاخره به مقصد رسیدیم و می ریم که بعد از این دست در دست هم زندگی تازه ای رو بنیان کنیم. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و در حالیکه متفکرانه به چشمهای او خیره گشته بود بعد از سکوت طولانی با تأمل گفت:
صحرا، فکر می کنم موقعش رسیده باشه که راز نقاب رو به من بگی، خیلی دلم می خواد بدونم چرا اون جبر رو در زندگی قبول کرده بودی. صحرا آه جانسوزی از سینه اش برآورد و بعد در حالیکه بغضش را به سختی فرو داد، گفت:
کامیاب شاید تا حدودی در جریان زندگی گذشته ام قرار گرفته باشی و اینکه راد و سهرابی تا چه حد در نابود ساختن خوشبختی من نقش داشته اند. امشب من تو رو در جریان تمام اتفاقات زندگیم قرار می دم تا نقطه ی مبهمی وجود نداشته باشه که باعث خللی در زندگیمون بشه. زمانی پدرم تو این شهر صاحب اسم و رسم گرانی بود. او جزء سرمایه داران معروفی بود که همه می شناختنش. مادرم هم به یک خونواده ی اصیل تعلق داشت، اونها پس از دنیایی از عشق و علاقه با هم ازدواج کردند، البته نه در تهران بلکه در یکی از شهرهای غربی کشور که زادگاهشون بود. اونها زندگی شیرینی داشتند، اما بعد از گذشت سه سال همه متوجه می شن که مادرم بچه دار نمی شه، تمام دکترها از بارداری او قطع امید می کنند. خونواده ی پدرم با اصرار از اون می خوان که مادرم رو طلاق بده و بخاطر نازائی اش با زن دیگه ای ازدواج کنه. اما پدرم به خاطر علاقه ی بیش از حدی که به مادرم داشته، خواسته ی اونها رو رد می کنه، خلاصه اینکه اونقدر دخالتهای دیگران در زندگیشون زیاد می شه و جنجال بالا می گیره که پدرم مجبور می شه از تمام اقوام خودش و مادرم ببره و برای زندگی به تهران بیاد البته بدون اینکه کسی خبردار بشه که اونها کجا رفته اند. سالها به همین منوال می گذره و پدرم با پشتکار زیاد و سرمایه ی اندکی که از شهرش با خودش آورده، موفق می شه کارش رو که تجارت قالی بود، رونق بده و به سرحد معروفیت میرسه، بعد از پانزده سال به خواست خداوند تنها خلأ زندگیشون با به دنیا اومدن من پر می شه و خوشبختیشون کامل می شه. اونها از همون لحظه ی پا گذاشتن من به دنیا تمام امکانات رفاهی رو برای من آماده کرده بودند، من بیش از یک بچه ی معمولی مورد توجه خونواده ام قرار داشتم تا اون حد که به همه ثابت شده بود که پدر و مادرم حاضرند تمام زندگیشون رو فدای یک تار موی من بکنند. کم کم همین امر باعث شد که پای عده ای آدم ربا و شیاد نظیر سهرابی و راد به صفحه ی زندگیم باز بشه. این دو نفر با سوء استفاده از موقعیت خونوادگی ما، طوری دام برامون پهن کردند که خودمون هم نفهمیدیم چطور گرفتار شدیم. یکروز من به اتفاق مادرم برای سوارکاری به یکی از مراتع نزدیک رفته بودیم، پدرم به عنوان کادوی دهمین سال تولدم یک کره اسب سفید بهم هدیه داده بود که اسمش رو سهند گذاشتم. به خاطر ذوق و شوق کودکانه ای که داشتم هر روز مادر رو مجبور می کردم منو برای تمرین به زمین سوارکاری ببره. ده سال بیشتر نداشتم اما بخاطر استعداد و علاقه ای که به سوارکاری داشتم تا حد زیادی در اینکار پیشرفت کرده بودم. اونروز هم طبق معمول من و مادرم هر کدام روی اسبهای خودمون در حال تمرین بودیم که سهرابی و راد سر رسیدند، هر دو لباس مخصوص سوارکاری به تن داشتند و سوار بر اسبهای خوش رکابی بودند، اونها طوری خودشون رو جا زدند که ما باور کردیم اون دو نفر جزء مربیان این رشته هستند. سعی داشتند به هر شکلی شده اعتماد ما رو نسبت به خودشون جلب کنند، به دروغ گفتند که برای مسابقه به پیست اسب سواری می رند که جدیداً در آن نزدیکی راه اندازی شده، و سوارکاران مشهور و سرشناس با بهترین نژاد اسبها در آنجا حضور دارند. همین گفته باعث شد که مادر ساده لوح من گول بخوره و با اصرار زیاد من، تن به رفتن بده. او به خاطر خشنودی دل من پذیرفت که با اونها همراه بشه و ما چشم بسته به سمت دامی که برامون پهن کرده بودند، قدم گذاشتیم. اونقدر اون دو نفر ما رو بدنبال خود کشوندند که مادرم به شک افتاد و به اونها گفت که قصد داره برگرده اما اون دو شیاد که شکار رو کاملاً در خلوت به چنگ آورده بودند، قهقهه ی شیطانی سردادند. با یک چشم برهم زدنی من و مادرم رو از اسب پایین آوردند و با یک ضربه هر دو نفرمون رو بیهوش کردند، وقتی چشمهام رو باز کردم به جز خودم که در یک اتاق تاریک و نمور دست و پا بسته رها شده بودم کس دیگه ای رو ندیدم. از ترس شروع به گریه کردم. اونقدر گریستم که از حال رفتم، با شنیدن سر و صداهایی که شبیه به ناله و ضجه بود، چشم از هم برداشتم. در اون قتلگاه باز شد و پدر و مادرم در حالیکه بطرز فجیعی شکنجه شده بودند، جلوی چشمهای کودکانه ام نمایان شدند، مثل یک کابوس بود، از وحشت بیهوش شدم. با سردی آبی که بر صورتم ریخته شد، چشمهام رو باز کردم. سهرابی با اون قیافه ی شیطانی اش مقابلم نشسته بود و با چشمان طمعکارش به من زل زده بود. راد در حالیکه لبخند زهرآگینی به لب داشت نزدیکم ایستاده بود، لحظه ای طی شد تا من به یاد آوردم که اونها چه بلایی به سر پدر و مادرم درآوردند. در حالیکه تمام وجودم مثل پرنده ای می لرزید. خودم رو به دست و پاشون انداختم، التماس می کردم که با پدر و مادرم کاری نداشته باشند با گریه و تضرع به سر و صورتم می زدم تا مگه قلب سنگشون به درد بیاد اما بیفایده بود اونها عکس العملی که دال بر وجدان انسانی باشه از خودشون نشون نمی دادند. سهرابی با لگد منو به گوشه ای پرتاب کرد و گفت:
با اینکه شکار کوچولویی هستی اما خیلی با برکت بودی، پدرت تمام ثروتش رو بخشید تا تو رو آزاد کنه، اما بیچاره خبر نداشت که هنوز ما تو رو لازمت داریم، می خوایم ببریمت اروپا تا ستاره ی سیرکت کنیم می فهمی یعنی چه؟ یعنی اینکه دخترهایی که تا این حد زیبا هستند، طرفدار زیاد دارند و با پول هنگفتی قابل معاوضه هستند، با اینکار هم از شرت خلاص می شم و هم از فروشت پولی به چنگ می زنم. راستی دختر کوچولو باور کن که ما نمی خواستیم پدر و مادرت رو بکشیم، بدبختها خودشون خواستند که فدای تو شن. از حرفهای او چیزی سر در نمی آوردم. راد با شقاوت منو کشان کشان از آن کلبه ی متروکه بیرون آورد و در مقابل جسد پدر و مادرم که در خون غلتیده بودند انداخت تا آخرین دیدارم رو با اونها بکنم. همینکه چشمم به آن صحنه ی دلخراش و تکان دهنده افتاد چنان جیغی زدم که از هوش رفتم. دیدن اون فاجعه ی شوم در حد گنجایش روحیه ام نبود، چون تا اونزمان کوچکترین ناملایمی در زندگیم ندیده بودم که قدر باشم ذره ای از اون اتفاقات رو باور کنم. در ثانی سن من اقتضای مواجه شدن با این تراژدی تلخ رو نداشت. خلاصه اینکه وقتی چشم باز کردم دیدم همسفر یک گروه کولی شدم، نزدیک به دو ماه در بستر بیماری بودم، همین که چشم باز می کردم و گذشته جلوی چشمهام می اومد دوباره از هوش می رفتم، البته این گروه کولی یک دسته ی کوچکی بودند که همیشه با یک ایلی از عشایر همسفر بودند و هر کجا که اونها می رفتند، اینها هم دنباله روشون بودند. و در کنار اونها امرار معاش می کردند. رئیس ایل که قبلاً دیده بودیش، سرپرستی منو به عهده گرفت و در همه جا پشتیبانم بود، او به من اجازه ی اینکه با گروه کولی به داخل شهر برم و کارهایی نظیر اونها رو انجام بدم، نمی داد و همین باعث شده بود که از جمع دو گروه طرد بشم و همه به چشم نفرت به من نگاه کنند، تمام دنیام شده بود اسبی که از روزهای خوش گذشته برام باقی مونده بود، خوشبختانه اسبم سهند، در چند فرسنگی محلی که منو به اسارت گرفته بودند به تور این گروه می خوره و اونها اونرو به من برمی گردونند. خلاصه اینکه سالها طی شد که من تونستم خودم رو به این زندگی دو مجموعه ای وفق بدم. البته به خاطر تأثیرات منفی که گذشته در من به جای گذاشته بود و همه جا سایه ی راد و سهرابی رو حس می کردم، تصمیم گرفتم برای امنیت بیشتر به صورتم نقاب بزنم. اینکار ادامه داشت تا زمانیکه سهرابی به قتل رسید و من تا حدودی آرامش خود را بدست آوردم و نقاب از چهره ام برداشتم و به میان مردم اومدم. بعد از اینکه احساس کردم انتقامم رو از سهرابی تا حدودی گرفتم. به این فکر افتادم که زندگیم رو سر و سامان بدم. چون دیگه کاملاً آواره و بی پناه شده بودم و دستم از همون چادر پاره که مأمنگاهم بود، بریده شده بود. زمانیکه با خنجر خونین به دشت برگشتم جای خالی ایل رو دیدم ساعتها با افسردگی نشستم و فکر کردم تا اینکه بالاخره در اوج ناامیدی چیزی به ذهنم اومد و منو دلگرمی داد. سرزمینی که من روش ایستاده بودم، زادگاهم بود و این امتیاز بزرگی برام محسوب می شد. سعی کردم تمام افکارم رو جمع کنم تا هرچه از زندگی ده سال گذشته رو می دونم، به خاطر بیارم تا اینکه عاقبت به یاد شریک پدرم آقای توانا افتادم تا جایی که به خاطر داشتم اون دو نفر از برادر هم به همدیگه نزدیکتر بودند و اگه اونو پیدا می کردم، مطمئن بودم که دیگه هیچ مشکلی نخواهم داشت. برای اینکار هم احتیاج به سر وئ وضع مرتب داشتم، نمی تونستم با اون شکل میون مردم ظاهر بشم. ابتدا تصمیم گرفتم با فروش اون گردنبندی که تو بهم یادگاری داده بودی، یک دست لباس مرتب بخرم، اما همینکه قدم به زرگری گذاشتم، نتونستم خودم رو راضی به اینکار بکنم. حس عجیبی نسبت به اون گردنبند زمردی داشتم. تصمیم گرفتم سهند رو بفروشم اما دل بریدن از او هم کاری بس دشوار بود، من نسبت به او تعلق خاطر داشتم، از فروش او هم منصرف شدم، تنها چیز با ارزشی که به همراه داشتم خنجری بود که قدمت دیرینه داشت البته اون خنجر مال خودم نبود، اونو برای به قتل رساندن قاتلین پدر و مادرم ربوده بودم و بعد از اون حمل کردنش کار اشتباهی بود، بناچار اونو با قیمت ناچیزی به یک دستفروش دوره گرد فروختم و با پولش یک دست لباس ارزانقیمت خریدم برای مدتی سهند رو در همان دشت رها کردم، چون اونطوری که از کنار و گوشه می شنیدم، پلیس در تعقیب یک زن اسب سوار بود. به همین خاطر ضرب الاجل سهند رو برای مدت کوتاهی از خودم دور کردم و باقیمانده ی پولی که از فروش خنجر در دست داشتم، در یک مسافرخانه درجه سه اتاق گرفتم. هر روز به شرکتها و کارخونه های معتبر سر می زدم و از سرمایه داران بزرگ سراغ آقای توانا رو می گرفتم، عاقبت هم موفق شدم و اونو در یک شرکت بزرگ تجاری ملاقات کردم. او هم با روی گشاده منو پذیرفت و وقتی پی به ماجرای شگفت انگیز زندگیم برد، سعی کرد که مثل یک پدر حامی من باشه. در ضمن پدرم برای روز مبادا سرمایه ی هنگفتی رو پیش او به امانت گذاشته بود و آقای توانا بدون هیچ اغماضی من رو در جریان قرار داد و گفت که برای پیدا کردن من و خونواده ام تمام ایران رو زیر پا گذاشته، اما بیفایده بوده. او که در گذشته ازدواج ناموفقی کرده بود، پس از جدایی از همسرش قید ازدواج رو برای همیشه زده بود و تک و تنها زندگی می کرد. او از من تقاضا کرد که به عنوان دخترش در کنارش بمونم، من هم با کمال میل به خواسته اش پاسخ مثبت دادم، در طول این شش سال مثل یک پدر باهام رفتار کرده، من با همه ی وجود اونو دوست دارم. زمانیکه فهمیدم تو بخاطر من بیست سال حبس رو به جون خریدی، پدرم رو در جریان گذاشتم و او هم قسم خورد که به هر صورتی که شده تو رو آزاد می کنه تا خوشبختی من کامل بشه کامیاب در این مدت شش سال که من از اوضاع و احوال تو بیخبر بودم و با وجود بدبینی که بخاطر دیدن صحنه ی ازدواج تو و مرجان و همچنین وجود قاتل پدر و مادرم در جشن ازدواج تو، بهم دست داده بود اما نیروی عجیبی که احساس می کنم مافوق تمام قدرتها بود، نمی گذاشت تو رو برای همیشه از صفحه ی خاطراتم پاک کنم و به همین خاطر قسم خوردم که هیچ وقت ازدواج نکنم، تا اینکه سرنوشت من و تو رو به طرز معجزه آسایی به هم پیوند داد. زمانیکه فهمیدم ثریا مادر توست، برام خیلی غیرمترقبه بود، نمی دونستم باید چکار کنم. او وقتی داستان زندگیش رو تعریف می کرد، همه جا دختر نقابدار رو مسبب بدبختیهای خودش و تو می دونست، وقتی دیدم داره اینطور غیرعادلانه قضاوت می کنه در دل از او رنجیده شدم. در ثانی تحمل کردن مادر تو بخاطر کینه و کدورتی که از تو به دل داشتم کار دشواری بود. تا اینکه پدرم با من صحبت کرد و منو مجاب کرد که رفتار دوستانه گذشته ام رو نسبت به ثریا ادامه بدم و من هم پذیرفتم. در این مدت هفت ماه هم به او فرصت دادم تا بیشتر پی به شخصیت واقعی نقاب ببره و همینطور هم شد، دیروز که در مقابل چشمان حیرت زده اش نقاب از چهره برداشتم، غرق شادی و سرور شد و با ناباوری اشک شوق ریخت. من هم خیلی خشنودم که خداوند من و تو رو با حلاوت به هم رسوند و جایی برای کدورت و کینه باقی نگذاشت. در حقیقت من و تو سکان داران با وفایی برای کشتی شکسته عشقمون بودیم و با شجاعت و سربلندی خودمون رو از دریای طوفانی به سوی سرزمینی که روزی چنین عشق سوزنده ای رو به ودیعه به ما سپرد، رسوندیم. کامیاب این دشت شرقی پاکترین سرزمینی است که انسان می تونه خالصانه بر اون سجده کنه. سرزمینی که من و تو آبادش خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت رنگی از ریا و تزویر گلهای عشقش رو پر پر کنه چون این سرزمین فقط مال من و توست، مگه نه؟ کامیاب با شنیدن تلخکامیهای صحرا بغضش را به سختی فرو داد و در حالیکه سر او را به سینه اش می فشرد با لحنی عاشقانه گفت:
عزیزم دنیا رو به پات می ریزم، در این سرزمین برات قصری بنا می کنم که فقط پرندگان خوش الحان حق مأوی گزیدن در این تجلی گه عشق رو داشته باشند. من گذشته رو جبران می کنم و برای خوشبختی تو تا سر حد مرگ هم پیش میرم. من نخواهم گذاشت قطره ای اشک آلوده به درد، از چشمان مسحورکننده ات تراوش کنه، تو فرشته ی پاکی هستی که با قدم گذاشتن در زندگی بیهوده و بی اساس من، من رو از ظلمت و تاریکی به سوی روشنایی و نور هدایت کردی. تو قلب منو مالامال از عشقی کردی که قصد دارم بین نیازمندان واقعی تقسیم کنم و در اینراه جز کمک و پشتیبانی تو قادر نخواهم بود که به هدفم برسم. صحرا هیچ میدونی، عشق وقتی خدایی و با خلوص نیت باشه، آثاری رو که از خودش به ماندگار می ذاره، برای نسلهای آینده هم مورد ستایش و سپاس خواهد بود. صحرا، محبوب من. از امشب بین زندگی ما با فقرا و ضعفا پل ممتدی بسته می شه که انتهاش به ابدیت ختم می شه. آیا حاضری که این پل خوشبختی رو با دستهای هم برافشانیم. صحرا در حالیکه از فرط هیجان و گریه نمی توانست سخنی بر زبان آورد با سر حرفهای او را تأیید کرد و با نگاههای الهام بخشش به او فهماند که جز این از زندگی چیز دیگری نمی خواهد. خورشید کاملاً محو شده بود و دشت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. هر دو چنان در دل تاریکی به معرفت و خلوص رسیده بودند که به جز آوای فرشتگان هیچ صدای دیگری نمی شنیدند، حتی شیهه ی اسب را که بیقراری می کرد و خبر از اتفاق شوم را می داد. آن دو با طپش قلبی یکسان به آینده ای می اندیشیدند که با لحظه ای درنگ آنرا در عالم هستی لمس نخواهند کرد حرفهای بی انتهای آنان را پایانی نبود، چه شیرین سر بر شانه ی یکدیگر نهاده بودند و با نفسهای سوزانشان وجود یکدیگر را نوازش می دادند. آن دو دلداده گرچه از عشق یکدیگر سیراب گشته بودند اما در وجودشان نیازی در تمنا بود که شاهین مرگ قصد ناکام کردنشان داشت و با چنگالهای خون آشام خود می رفت که عشقی دیگر را در اساطیر بگنجاند و نام آن دو را زبانزد قصه های هزار و یک شب یلدا کند. بار دیگر می رفت که همه چیز در انحصار مرگ درآید. صحرا با وحشت سرش را از روی شان کامیاب برداشت و در حالیکه تمام بدنش می لرزید، گفت:
آه خدای من، این چه صدایی بود؟! کامیاب زیر نور مهتاب نگاهی به چشمان وحشت زده ی صحرا انداخت و بعد در حالیکه او را به آرامش دعوت می کرد، گفت:
عزیزم، منکه صدایی نشنیدم، حتماً خیالاتی شدی. صحرا هراسان گفت:
بهتره کامیاب زودتر بریم، فکر می کنم مهمونها رو خیلی منتظر گذاشتیم.
ـ باشه عزیزم. راستی این اسب رو چکار کنیم.
ـ بهتره که امشب رو همین جا باشه، او به اینجا عادت داره، فردا می آییم می بریمش، حالا زودتر بجنب، خیلی دیر کردیم. ناگهان اسب دوباره شیهه ای بلند سر داد و در حالیکه رَم کرده بود، در دل تاریکی شروع به تاختن کرد. کامیاب با نگرانی به اطراف نگاه کرد، آسمان و دشت سکوت وهم انگیزی به خود گرفته بود، صحرا بدن لرزانش را در آغوش کامیاب جای داد. بناگاه صدای نهیبی دشت را در برگرفت. کامیاب دستان صحرا را محکم در دست گرفت و با اضطراب گفت:
عزیزم زود باش دنبال من بیا، باید خودمون رو هرچه زودتر به اتومبیل برسونیم، هر دو سراسیمه به سمت اتومبیل دویدند. آقای توانا نگاهی به ساعتش انداخت و بعد رو به ثریا که بیقرار و مضطرب به در چشم دوخته بود کرد و گفت:
عروس و دوماد خیلی دیر کردند، از قرار معلوم چنان سرگرم همدیگه شدند که به طور کل فراموش کردند امشب شب عروسیشونه. ثریا با دلواپسی گفت:
خدا کنه اینطور باشه و براشون اتفاقی نیفتاده باشه. آقای توانا برای دلگرمی دادن به ثریا گفت:
نگران نباش، آقا کامیابی که من می شناسم، هیچ اتفاقی براش نمی افته. چند بچه خردسال اطراف آنها را محاصره کردند، یکی از آن ها که از همه بزرگتر بود، گفت:
مادر جون، پس عروس و داماد کی می یان تا ما سرودمون رو براشون بخونیم.
ـ به زودی عزیزم، بهتره که تا آن موقع شما از خودتون کاملاً پذیرایی کنید.
ـ باشه مادر جون، اما یادتون نره وقتی مامان صحرا اومد بهش بگید که ما بچه های خوبی بودیم و شلوغ نکردیم.
ـ باشه پسر گلم، حتماً بهش میگم. دختر بچه ای زیبا در حالیکه خودش را لوس می کرد، گفت:
مادر جون میذاری من ساقدوش مامان صحرا بشم. ثریا با مهربانی دختر را در آغوش گرفت و صورت او را بوسید و گفت:
آره عزیز دلم، چرا نذارم. فقط دعا کنید که اونها هرچه زودتر سالم و سلامت بیایند، حالا برید و بچه های خوبی باشید. یک ساعت دیگر هم گذشت و از آن دو خبری نشد. کم کم صدای مهمانان بلند شد. عاقد به سمت آقای توانا رفت و با حالت شرمندگی گفت:
می بخشید جناب توانا من باید از حضورتون مرخص بشم. راستش ساعت نه جای دیگه قرار داشتم که کلی هم دیر شده، باید زودتر برم. انشاا.. اگه فرصت شد بعد از اینکه کارم رو اونجا به اتمام رسوندم دوباره یک سری اینجا می زنم. آقای توانا سری با تأسف تکان داد و گفت:
از قرار معلوم قصه ی عشق این دو نفر حالا حالاها ادامه داره، ما خوشحال بودیم که دیگه امشب همه چیز تموم میشه.
ـ قسمت اینطور بوده، حالا با اجازتون قربان. با رفتن عاقد مهمانها قصد در ترک مجلس داشتند که آقای توانا با عذرخواهی آنها را به داخل سالن غذاخوری دعوت کرد. تشویش و نگرانی مانند خوره ای به جان ثریا افتاده بود، لحظه ای نمی توانست آرام بگیرد. اکبر آقا قهوه چی که در آن مجلس به اتفاق عده ای از بر وبچه های محله شان حضور داشت. با دستمال پارچه ای سفید رنگی اطراف لبش را تمیز کرد و بعد به سمت ثریا آمد و با همان لحن جاهل مأبانه ای گفت:
آبجی، پس کو این لیلی و مجنون، نکنه ما رو سر کار گذاشتند. ثریا با استیصال گفت:
نه آقای محترم، خواهش می کنم اینطور فکر نکنید. راستش قرار بود ساعت هفت اینجا باشند، اما معلوم نیست که چه مشکلی براشون پیش اومده که اینقدر دیر کردند.
ـ آبجی دل نگرون نباش، همه ی ما مخلص آقا کامیاب هستیم، هر کاری که از دست ما برآد در خدمتیم.
ـ قربون محبتتون، وا... خودم هم موندم چیکار بایست کرد. با آمدن آقای توانا و صادق ثریا حرفش را قطع کرد چشمان نگرانش را به آقای توانا دوخت و با پریشان حالی گفت:
چرا دست روی دست گذاشتیم، باید هر چه زودتر یک فکری بکنیم. آقای توانا گفت:
من و آقا صادق می ریم دنبالشون.
ـ خب با مهمونها چکار کنیم، اونها همه منتظرند. اکبر آقا گفت:
این که غصه نداره آبجی، الان خودم ترتیبشون رو می دم. اکبر آقا به سمت مهمانان رفت و با صدای بلندی گفت:
خانمها و آقایون گرام، بایستی خدمتتون عرض کنم که متأسفانه امشب به خاطر پیش اومدن مشکلی عروس و دوماد در این جشن نمی تونند حضور داشته باشند، لطفاً به بزرگواری خودتون ببخشید. انشاا... در آینده ی نزدیک دوباره یک مجلس با حضور عروس و دوماد برپا خواهد شد که امیدواریم دعوت ما رو اجابت کنید. والسلام. ثریا و آقای توانا هم از تمامی مهمانان با شرمندگی عذرخواهی کردند و آنها هم با دلخوری مجلس را ترک کردند. فقط بچه های پرورشگاه که حدود بیست نفر بودند، همچنان در آنجا باقی ماندند. اکبر آقا به آقای توانا گفت:
من هم به همراه شما می یام، شاید به وجودم احتیاج باشه. ثریا با حالت ملتمسانه ای گفت:
لطفاً با اومدن منهم مخالفت نکنید، چون بهیچوجه نمی تونم بیشتر از این در انتظار اونها در اینجا بمونم. تا موقعیکه شما آماده رفتن بشین، من یک سری به بچه ها می زنم و زود برمی گردم. ثریا بدون اینکه اجازه ی سخنی به کسی بدهد فوراً خودش را به اتاقی که از قبل توسط چند مستخدم برای بچه ها آماده شده بود رساند، نگاه حزن آلودش را از صورت تک تک بچه ها گذراند و بعد با دستپاچگی گفت:
خب بچه های عزیزم وقت خوابه، من بهتون قول می دم صحرا جون که اومد شماها رو پیداتون کنم. خودتون می دونید که اگه او بیاد و ببینه که تا این موقع شب بیدار موندید، حسابی ناراحت می شه، پس بگیرید با آرامش بخوابید، اما قبل از خواب همه ی شما عزیزانم میخوام که برای مامان صحرا و کامیاب دعا کنید، قول می دید. همه ی بچه ها یکصدا و با هم گفتند:
قول می دیم. ثریا به روی آنها لبخندی زد و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق آنها بیرون آمد. همینکه خواست از پله ها پایی برود، ناگهان چشمش به اتاق حجله ی کامیاب و صحرا افتاد که در خاموشی فرو رفته بود، نمی توانست به آن راحتی از کنارش بگذرد، با احساس ناخوشایندی که وجودش را در بر گرفته بود، در اتاق را گشود و داخل شد. یک سکوت مخوف در آنجا حاکم شده بود. نور پریده ی مهتاب روشنی غریبانه ای را در آن حجله ی مرگبار سو سو می زد. ثریا در حالیکه بغضش ترکیده بود، بی محابا اشک می ریخت، با گامهایی لرزان به سمت تختخوابی رفت که با تور سفید دور تا دورش را به طرز زیبایی تزئین کرده بودند. در تاریکی اتاق به داخل آن سر کشید و بعد آهی جانسوز سر داد و با خود زمزمه کرد:
پسرم، مگه سالها در انتظار چنین شبی نبودی، پس چی شد؟ چرا دست عروست رو نمی گیری و با خودت اونو به این حجله که با هزار امید و آرزو بسته شده، نمی یاری. چرا این اتاق رو سوت و کور گذاشتی، چرا نمی خوای این طلسم رو بشکنی. آخه... حرف در دهانش خشکید، ناگهان چشمش به پنجره افتاد که دو چشم شوم به آن اتاق خیره شده بود، با وحشت جیغی کشید و به سمت پنجره یورش برد. جغد شوم و بدهیبتی با چشمهای گرد و از حدقه درآمده اش در آنجا خانه کرده بود و با هوهوی کشنده اش که سر می داد، بدنبال شکار خود در آن حجله ی بی رونق می گشت. ثریا با غضب پنجره را گشود و آن پرنده ی بدشگون را از آنجا دور کرد. صدای مشمئز کننده اش همچنان سیاهی شب را می شکست و می رفت تا بر بام خانه ای دیگر نوحه سر دهد. ثریا که از دیدن بیغوش شب، روح و جسمش به تحلیل رفته بود، با رنگی پریده از اتاق بیرون رفت. صادق با حیرت به آقای توانا نگاهی انداخت و گفت:
از قرار معلوم خبرهایی شده، مثل اینکه جاده رو بسته اند.
ـ لطف کن اتومبیل رو همین جا متوقف کن بریم ببینیم چی شده. همگی سراسیمه از اتومبیل پیاده شدند و به سمت جمعیتی که در جنب و جوش بودند، رفتند. اکبر آقا رو به عده ای که دور هم حلقه زده بودند کرد و گفت:
چه اتفاقی افتاده؟ چرا جاده رو بسته اند؟ یکی از آنها که از همه مسن تر بود گفت:
بلا آقا! بلا. مردم خوابند خبر ندارند که چطور دارند تقاص گناهاشون رو پس می دند. یکی از آنها که جوانتر بود، گفت:
ای بابا، بلا کجا بوده، خشم آسمونی که نبوده. مردم خودشون دو دستی مفت و مجانی بلا رو می خرند. اگه سدی رو که ساخته بودند، از همون روز اول از روی تکنیک و اصول صحیح مهندسی می بود، چرا بشکنه و چنین سیل عظیمی ناحیه ی شرقی شهر رو در بر بگیره. فکرش رو بکن به خاطر یک اشکال کوچیک چه ضررها که به خونه های مردم بیچاره نخورده. یکی از آنها سری به تأسف تکان داد و گفت:
خدا کنه فقط ضرر مالی بوده باشه، معلوم نیست چه به روز سرنشینان اون اتومبیل بنز اومده، الان سه ساعته که گروه نجات که گروه نجات دارند تلاش می کنند تا ردی از صاحب اتومبیل پیدا کنند، اما بدبختانه مثل اینکه سیل هر چند نفری رو که تو اتومبیل بوده رو با خودش برده. به طور حتم تا الان زنده نموندند. خدا به داد دل خونواده شون برسه. ثریا با شنیدن این حرف چنان چنگی به صورتش انداخت که خون از پوستش فوران زد. با فریاد به سمت گروهی که مشغول جستجو در محل سیل زده بودند، دوید و با حالتی وحشیانه خواست از طنابی که به عنوان حصار جاده را با آن بسته بودند، بگذرد، اما تعدادی از مأموران کمک رسانی او را گرفتند و مانع از اینکار شدند. ثریا با نفس های بریده، فریاد زد:
پسرم، عروسم در اینجا هستند نجاتشون بدید، امشب شب عروسیشونه، نذارین این شب به عزا تبدیل بشه، نذارید عاقبت مثل لیلی و مجنون ناکام از دنیا برند خواهش می کنم بهشون رحم کنید، چرا وایستادید و منو نگاه می کنید، برید همه ی مردم شهر رو خبر کنید به کمک بیاند. اون دوتا نباید بمیرند، به هر قیمتی شده باید زنده بمونند، می فهمید یا نه؟ آقای توانا و صادق در حالیکه صورتشان غرق در اشک و ماتم بود، به سمت ثریا آمدند و او را به هر شکلی که بود از آن جا دور کردند. عده ی زیادی دور آنها حلقه زده بودند و با ناباوری به مرثیه سرایی ثریا که برای عروس و داماد ناکام می سرود، گوش می دادند. آقای توانا به سمت گروه نجات رفت و محل دقیقی را که کامیاب و صحرا در آنجا وعده داشتند را نشان داد آنها با وجود گل و لایی که تمام دشت را در بر گرفته بود، از پای ننشستند و با تمام وسایل و امکاناتی که در اختیار داشتند، جستجوی خود را برای یافتن آن زوج مفقود شده بکار گرفتند. نورافکن های قوی تمام دشت را روشن کرده بود و چند جرثقیل غول پیکر برای جابجا کردن سنگهای بزرگی که جاده را بسته بودند به کار گرفته شده بود، یک آمبولانس برای فوریت های پزشکی در محل حضور داشت. لحظه به لحظه جمعیت بیشتر می شد. ثریا بانگاهی با خشم به مردمی که دورش را گرفته بودند و با ترحم به او می نگریستند کرد و با انزجار آنها را به کناری زد و خودش را به محل مزبور رساند، مردم با دیدن ضجه های آتشین ثریا، بی پروا طناب را به کناری زدند. برای کمک قدم در گل و لای گذاشتند. ثریا با وجود حال ناخوشی که داشت تمام نیروی خود را به کار گرفت تا نشانی از گمشدگانش بیابد اما ناگهان با دیدن اتومبیلی که از سیل بیرون کشیده شده بود و به طرز وحشتناکی آسیب دیده بود، تازه پی به عمق فاجعه برد و همان کور سو امیدی که از زنده ماندن آنها در دلش سو سو می زد رو به خاموشی رفت، با حالتی جنون آمیز خنده ای سر داد و با حالتی مالیخولیایی گفت:
مردم خوب گوش کنید، جسد اونها باید تو این دشت در کنار همدیگه خاک بشه. حجله شون رو اینجا می بندیم، یک حجله از گل سرخ. نباید بذاریم اینجا بوی گوستان به خودش بگیره. هر شب به خونه اشون می آییم و براشون شمع روشن می کنیم. فانوس این سرزمین هرگز نباید خاموش بشه، باشه؟ قول می دید که وفای خودتون رو به این خاک ثابت کنید؟ قول می دید که تمام عروس و دامادهای این شهر حجله شون رو اینجا ببندند. هان؟ قول می دید؟ صدای گریه ی مردم به آسمان بلند شد. تعداد زیادی از عکاسان، خبرنگاران و فیلمبرداران در آن صحنه ی رقت بار حضور داشتند و از لحظه لحظه ی آن شب نفرین شده گزارش تهیه می کردند تا صبحگاهان آن تراژدی تلخ رو بر سرتاسر کشور مخابره کنند. عروس و داماد ناکام، شب شوم حجله ی تنهایی، لیلی و مجنون دیگر و... که می رفت تیتر درشت روزنامه ها و عناوین دیگر رسانه های گروهی دیگر قرار گیرد. یک خبر تکان دهنده که می توانست دل سنگ را آب کند. آقای توانا که از ظاهر بیقرار ثریا بیم اینرا داشت که او دوباره دست به گریبان جنون شود، خودش را به او که تا زانو در گل و لای فرو رفته بود رساند. دستش را روی شانه اش گذاشت و با صدای گرفته و بغض آلودی گفت:
تو رو خدا بس کن، صبور باش. مگه من و تو اولین کسانی هستیم که فرزندانمون رو از دست می دیم، مگه کامیاب و صحرا اولین عروس و دامادی هستند که چنین عاقبت تلخی داشتند. قسمت و سرنوشت برای این دو نفر بازیهای عجیبی داشته. حکم تقدیره و هیچ کاری هم نمی شه کرد. به جای این بیقراریها اگه یک لحظه عمیقانه فکر کنی به این نتیجه می رسی که مرگ بین اون دو نفر جدایی نیانداخته بلکه اون دو تا برای همیشه به هم پیوند خوردند و روحشون یکی شده و در دنیایی فراتر از اینجا دست در دست هم دارند سیر می کنند و همدم فرشتگان شدند. ما نباید با گریه و زاری دنیای لطیف و شاد اونها رو خراب کنیم. تو باید از اینکه اون دو نفر از تمام قید و بندهای دنیوی آزاد شدند و به سعادت اخروی رسیدند، خشنود باشی. تو... آقای توانا نتوانست حرفش را ادامه بدهد، بغضش ترکید شروع به گریستن کرد. دیدن عروسی صحرا همیشه برای او یک آرزوی بزرگ بود، تنها دلخوشی زندگیش را از دست داده بود و آینده را بدون وجود او که روشنایی زندگیش بود، تلخ و نافرجام می دید. همچون پدری واقعی در غم از دست دادن فرزند به سوگ نشسته بود و نمی توانست به این حرفها که یک دلخوشی زودگذر بود، عمیقانه بیاندیشد. گرچه سعی داشت، این سخنان به قلب ثریا نوعی آرامش بدهد اما خوب می دانست که در آن موقعیت بحرانی چنین واژه های منطقی چندان کارساز نیست. گویا با این حرفها قصد داشت خودش را تخلیه کند چون او نمی توانست همچون ثریا بر سر و صورت خود بزند و ناله و شیون سر دهد واقعیتی که انظار را پوشانده بود، داغ یک مادر بود که خون می گریست. ثریا در حالیکه لحظه ای دست از تضرع و زاری بر نمی داشت با صدایی که از فرط گریه و فریاد به سختی از سینه اش بیرون می آمد، با حالت ملالت باری گفت:
شش سال قلب این دو عاشق رو از همدیگه جدا نگه داشتم تا به اهداف دیکتاتوری و خودخواهانه ام برسم. من با احساسات اونها نبرد کردم، من که در ظاهر قلب مادری رو یدک می کشیدم اما ذره ای از عطوفت و مهر مادری بویی نبرده بودم، با دستهام راهی قتلگاشون کردم، من قاتل اون دو عاشق پاک هستم، من اونها رو کشتم، من مسبب این واقعیت تلخ هستم. چرا منو قصاص نمی کنید؟ چرا اینطور با ترحم به یک موجود قسی القلب نگاه می کنید؟ چرا؟ هان؟ چرا؟ دیگر زبانش قدرت فریاد نداشت، فغان در سینه خفه شد. آقای توانا زیر بازوی او را گرفت و ملتمسانه از او خواست آرام بگیرد. صادق نیز دست کمی از ثریا نداشت و خود را به نوعی در این پیشامد ناگوار سهیم می دانست عامل آشنایی کامیاب و صحرا در حقیقت او بود، روزیکه او به کامیاب پیشنهاد سوژه ای را در آن تپه ها داد هرگز فکر نمی کرد که روزی هم باید جسد تکه تکه دوستش را در آن دشت بیابد. با همه ی وجود خودش را سرزنش می کرد که چرا اینچنین ساده و راحت از کنار خواهش دوستش گذشته بود، روزیکه کامیاب با ظاهری مشوش و پریشان برای آخرین بار به سراغ او آمده بود و با درماندگی از او طلب کمک و یاری کرده بود، او با بی تفاوتی دست رد بر سینه ی او زده بود. و حال افسوس می خورد که چرا در آن کار خیر پیشقدم نشده بود. او تا پایان عمر خودش را به خاطر کاستی که در حق دوستش انجام داده بود، مقصر می دانست.
شب سرد و ظلمانی بود، اما مردم بی توجه به برودت هوا، تمام نیروی خود را به کار گرفته بودند تا سر نخی از آنها بیابند. گویا دیدن هلاکت آن عروس و داماد پدیده ای شگفت انگیز بود که تا آن حد برای یافتن جسدشان در تقلا بودند. ثریا با حالت نزار چشمانش را به نقطه مبهمی دوخته بود، آقای توانا با قیافه ای درهم و تکیده در کنار او ایستاده بود و به تلاش بی وقفه ی مردم که هنوز از پای ننشسته بودند، می نگریست. اکبر آقا و صادق هم در تکاپو و جستجو بودند. اما هرچه می گشتند کوچکترین نشانه ای نمی یافتند. گویا سیل آن دو را با خود به دنیای نامرئی برده بود تا وجود بی پیرایه شان از دست بشر در امان باشد. کم کم سیاهی شب، جای خود را به روشنایی فجر داد، با طلوع سپیده دم مردم ناامید و مأیوس دست از آن تلاش بیهوده کشیدند و با قلبی آکنده از درد و اندوه قصد در ترک آن مهلکه کردند. ثریا که نمی توانست به آن سادگی با اجساد گمشده ی عزیزانش وداع کند و دست خالی به منزل بازگردد، همچون ماده شیر زخمی با نوای دردآلودی در میان گل و لای فرو رفت. عکاسان و خبرنگاران، برای آنکه دست خالی آن سرزمین مطرود شده را ترک نکنند از تمام حرکات شوریده ی ثریا عکس و گزارش تهیه کردند. ثریا در حالیکه می نالید، با خود می گفت:
پسرم، ای کاش لااقل تکه ای از پیراهنت رو می یافتم تا مرهمی بر دل داغدیده ام می بود آخه چرا رفتی؟ چرا به ماد پیرت رحم نکردی و تنهاش گذاشتی؟ مگه سوگند نخوردی که در کنار هم دوای دل دردمندان باشیم، پس چرا پیمان شکنی کردی و منو که می خواستم گذشته های نابخردانه ام رو جبران کنم و از خودم زنی بسازم که تو همیشه آرزوش رو داشتی، دلشکسته کردی. مگه قرار نبود که برام نوه های قشنگ بیاری تا مادری رو که در حق تو نکردم در حق بچه های تو بکنم. آخه چرا قرعه به نام تو و عروس نازنینم افتاد، چرا شماها؟ چرا؟ آقای توانا که می دید آنهمه هیجانات روحی و تنش های درونی سلامتی ثریا را تهدید می کند، از صادق و اکبر خواست به هر شکلی شده او را به منزل بازگردانند. اما ثریا بهیچوجه زیر بار نمی رفت قصد داشت تا روزیکه دیده بر دنیای فانی می نهد در آن دشت خیمه زند و شب و روز برای از دست دادن دو کبوتر سفیدش سوگواری کند و آنقدر اشک بریزد و بر سر و سینه اش زند تا شاید روزی دشت دهان باز کند و او را در اعماق خودمدفون سازد. سرزمینی که خاکش را معجونی از عشق و وفا و آسمانش را عصاره ای از پاکی و صداقت، استتار کرده. گروه امداد و کمک رسانی پس از ساعتها تلاش بی وقفه با ناامیدی وسایل خود را جمع کردند.
مردم هم بار دیگر نگاههای تأثرآمیز خود را به ثریا که وضع اسف باری پیدا کرده بود، انداختند و قصد داشتند که آن منظره ی رقت بار را ترک کنند اما ضجه و مویه کردن ثریا آنها را بر آن داشت که بار دیگر به جستجو برخیزند، هرچند که مطمئن بودند عاقبت به جز جسد تکه تکه شده ی آنها به چیز دیگری دست نخواهند یافت. اما دوباره آستین ها را بالا زدند و به کمک آن مادر داغدیده شتافتند. دوباره دوربین فیلمبرداری و عکاسی به کار افتاد و آنهمه وحدت و یکپارچگی و همدردی را به تصویر کشید. مردم همگی دست دعا به سوی پروردگار گشودند و از او مدد و یاری خواستند. هر کسی به نوعی با مخلوق بی همتا خلوت کرده بود و دل به او سپرده بود. لحظه به لحظه که آسمان از نور خورشید روشنایی می گرفت، التماس مردم اوج می گرفت. دیگر همه می دانستند که هیچ قدرتی به جز نیروی لایتناهی پروردگار قادر نخواهد بود که این دو انسان گمشده را که در زلالی چشمه ساران به طهارت رسیده بودند، به آنها برگرداند. همه منتظر معجزه ای بودند که آن محیط روحانی را به لرزه بیاندازد. نسیمی خنک و روح نواز که همراه با طلوع خورشید از شرق وزیدن گرفته بود، سوار بر امواج طلایی خود، شیهه ی اسبی را به گوش مردم روشندل رساند. به گونه ای که همه ی نگاههای شورانگیز به سمت افق کشیده شد. آنجا که اسبی سپید با دو سوار خود ظهور کرد و اعجاب همگان را برانگیخت. صحرا با تعجب به سمت مردمی که هلهله ی پیروزی سر داده بودند، اشاره کرد و گفت:
کامیاب اونجا چه خبره، اونها کی هستند که به سمت ما می دوند، این هیاهو و فریاد به خاطر چیه؟ کامیاب بر گیسوان پریشان صحرا که در اثر وزش باد به طرز مستانه ای می رقصید، بوسه ای پر حلاوت نهاد و گفت:
فکر می کنم اومدند به استقبال عروس و دامادی که به کمک اسب سفید وفادارش از مهلکه گریختند. صحرا به پشت سرش برگشت و نگاه عاشقانه اش را به کامیاب انداخت و گفت:
هیچ می دونی وحشی شدن همین اسب عامل پیوند من و تو شد. کامیاب دستش را دور کمر صحرا حلقه کرد و آهسته در گوش او زمزمه کرد:
و هیچ می دونی چشمهای قشنگ و قلب بی پیرایه ی تو، من و مادرم رو از خواب غفلت بیدار کرد و هیچ میدونی که من و تو اولین شب زندگیمون رو در این دشت به صبح رسوندیم و حالا داریم به سوی زندگی نوینی می تازیم؟ صحرا خنده ی شیرینی بر لب آورد و دستان پرعطوفت کامیاب را با اطمینان در دست فشرد.

منبع : نودهشتیا
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:30 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان