تب خزان "پروین دروگر" - صفحه 3 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

تب خزان "پروین دروگر"
زمان کنونی: 19-09-1395،11:01 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 35
بازدید: 2237

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: تب خزان "پروین دروگر"
ارسال: #21
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
چشم به دنیا گشوده بود همواره در ناز و نعمت به سر برده بود و پول و ثروت مانند مرفینی آرام بخش در پوست و استخوانش تزریق شده بود تا حدیکه خلاء آن او را به زانو درمی آورد، دنیا را تمام شده می دانست و احساس می کرد مرگ در چند قدمیش قرار دارد او خود را محبوس چهار دیواری کرده بود تا از دنیایی که او را به مبارزه می طلبید در امان بماند. یکهفته را با حالت عجز و ناتوانی سپری کرد تا اینکه یک روز صدای زنگ تلفن آن سکون و رکود مرگبار را شکست و او با دستانی بی رمق با حالی آشوب زده گوشی را برداشت و با صدای ضعیفی گفت:
الو! بفرمایید.
ـ الو! مادر خودتی. منم کامیاب، حالت چطوره؟
ـ اوه کامیاب پسرم بدبخت شدیم، به روز سیاه نشستیم، دارم از غصه می میرم.
ـ چی شده مادر؟! چه اتفاقی افتاده؟
ـ یک مصیبت بزرگ یک بلای تکان دهنده تمام ندگیمون، دار و ندارمون، همه و همه از بین رفت.
ـ تو رو خدا گریه نکن، خواهش می کنم واضح تر حرف بزن تا من بفهمم چی شده.
ـ اون دختره ی ایکپری هر چه که داشتیم رو دزدید و برای خودش تصاحب کرد و ما رو به ذلت و خواری نشوند.
ـ منظورت مرجانه!؟ آره؟
ـ بله، منظورم همون دختره ی شیاد و پلیده که با دغل بازی همه چیز رو به اسم خودش کرده، حالا می فهمم که اونها قصدشون از ازدواج مرجان با تو چی بوده، فقط می خواستند ثروت تو رو به یغما ببرند.
ـ منظورت از اونها کیه؟ مگه به جز مرجان کس دیگه ای هم در این قضیه دست داشته؟
ـ همینه دیگه، از من و تو ساده لوح تر چه کسی رو می خواستند پیدا کنند ما به خیال اینکه راد براش اتفاقی افتاده در این مدت به اون دو نفر فرصت دادیم تا با خیال راحت باغ و سهام تو رو بفروشند و آخرش هم بیایند به سر وقت من بدبخت و هرچی پول تو بانک دارم از آن خودشون کنند.
ـ خدای من! واقعاً تکان دهنده است، اما مادر تو از کجا فهمیدی که راد همدست مرجان بوده؟
ـ از اونجاییکه او به همراه مرجان چند روزی به اون شرکت می رفتند تا سهام رو بفروشند، یکی از کارکنان شرکت تمام خصوصیات راد رو داد و من تازه فهمیدم که ما با یک عده دزد حرفه ای سروکار داشتیم.
ـ ببینم مادر به پلیس خبر دادی؟
ـ پلیس می تونه چکار کنه، اونها به طور حتم تا حالا از ایران رفتند، فکر کردی اونقدر ناشی هستند که اینجا بمونند تا دستگیر بشن در ثانی او موقعیکه این اتفاق افتاده من حتی نتونستم یک قدم از این خونه بیرون بذارم، فعلاً از این حرفها بگذریم، تو چکار کردی؟
ـ هیچی از قرار معلوم مدتی بلاتکلیف هستم، هنوز معلوم نیست کی دادگاه برام تشکیل بدهند.
ـ خب بازجویی پس دادی؟ چی گفتی؟
ـ حقایق رو همونطور که بود تعریف کردم ولی با مدرکی که مرجان به پلیس قضایی داده اونها حرف منو باور نمی کنند و میگن که من هم در قتل سهرابی سهیم بودم، لای منگنه قرارم دادند تا هرچی از او دختر میدونم بگم و تهدید کردند که اگه با زبون خوش همه چیز رو اقرار نکنم دست به شکنجه های سخت می زنند.
ـ خب پس چرا حرف نمی زنی؟ چرا داری با جونت بازی می کنی، یعنی ارزش اون دختر کولی که اینطور در حقت ظلم کرده، اینه؟ کامیاب من نمی تونم بیشتر از این تحمل اینهمه بدبختی رو بکنم. اگه دادگاه تو رو محکوم به قصاص بکنه، من از غصه می میرم، آخه من که به جز تو کسی رو ندارم، می فهمی؟
ـ آره می فهمم، اما من هیچ سراغی از اون دختر ندارم، باور کن. سعی می کنم بیگناهیم رو ثابت کنم و تو هم مادر سعی کن بردبار و صبور باشی و هر طور شده با همکاری پلیس ردی از مرجان و راد پیدا کنید، چون احتمال داره که هنوز در ایران باشند. گریه مجال حرف زدن را از ثریا گرفت. کامیاب احساس کرد که مادرش در وضعیت کاملاً بحرانی و خطرناکی قرار گرفته، تا آنزمان هیچگاه اینچنین صدای بی امان گریه او را نشنیده بود حتی زمانیکه پدرش را در خاک سرد مدفون کردند، فقط چند قطره اشک به سردی از گونه هایش سر خورد. کامیاب مادرش را دعوت به سکوت کرد، اما بیفایده بود، ثریا در حالیکه صدایش توأم با گریه بود با بغض گفت:
تو فعلاً نمی تونی پی به عمق فاجعه ببری وقتی خودت به بیرون پا گذاشتی و دیدی که یک اسکناس پول در بساط نداری که شکمت رو سیر کنی می فهمی چه بلایی نازل شده، افسوس می خورم که ایکاش لااقل اونهمه جواهراتم رو نمی فروختم من بدبخت اونقدر هول شده بودم که فکر می کردم همین امروز و فردا اروپا رو از من می گیرند، کی فکرش رو می کرد که کارها اینطوری گره می خوره و ما حالا حالاها اینجا موندگار میشیم وگرنه همه ی ثروتم رو پول نمی کردم. تا یم عده مفت خور زالو صفت تصاحبش کنند، چطور می تونم آروم و قرار داشته باشم وقتی که می بینم کسیکه روزی برای خودش دبدبه و کبکبه ای داشته حالا باید برای یک اسکناس زار بزنه، باور کن دارم به مرز جنون و دیوانگی می رسم.
ـ مادر خواهش می کنم واقع بین باش، دنیا که همیشه مطابق با خواسته های یک عده نمی گرده، قسمت ما اینطور بوده، به طور حتم حکمتی در به وجود اومدن این همه تحولات و نابسامانیها هست که من و شما از اون غافل هستیم، به طور حتم خداوند خواسته که از اینراه به ما طعم بدبختی رو بچشونه تا ببینه که چقدر ظرفیت داریم و می تونیم از این مصیبتها سربلند بیرون بیایم، یا نه. اصلاً چه اشکالی داره که ما هم یک زندگی معمولی و به دور تجملات داشته باشیم، باور کن صفا و یکرنگی که در زندگی مردم عادی وجود داره با مادیات قابل معاوضه نیست، در زندگی قشر مرفه همه چیز عادی شده و هیچ چیز هم نمی تونه خواسته های لایتنهی طرف رو ارضاء کنه. چون لذتی نیست که براش تازگی داشته باشه و مطمئن باش اگه به اروپا هم برای زندگی می رفتی باز هم احساس خوشبختی نمی کردی و همیشه نوعی کمبود مبهم که علتش رو هم نمی دونستی آزارت می داد، اما مردم عادی هیچ وقا اسیر بلندپروازیهاشون نمی شن، اونها صفا و صمیمیت دنیا رو در یک چهار دیواری گِلی از آن خودشون کردند و حاضر نیستند کرسی و سماور شب یلداشون رو با یک زندگی اشرافی عوض کنند، باور کن از کودکی همیشه آرزوی داشتن چنین زندگی بی دغدغه ای رو داشتم. ثریا آهی کشید و گفت:
بس کن پسر. تو به زندگی از دریچه ی دید خودت نگاه می کنی، اما من نمی تونم از دنیای به این بزرگی سهم خودم رو یک خونه ی کاه گلی و سماوری که قل قل می کنه و مادربزرگی هم که کنار کرسی قصه می گه بدونم، اینطور چیزها تو خون و رگ من نیست، می فهمی؟
ـ اما مادر تو ناچاری که بپذیری و جز این نمی تونه باشه، بهتره هرچه زودتر به فکر یک شغلی برای خودت باشی چون فکر نمی کنم من به این راحتی از اینجا خلاصی داشته باشم.
ـ منظورت اینه که تو این سن برم التماس این و اون رو بکنم که منو به عنوان کارگر بپذیرند، آه خدای من فکرش هم دیوونه ام می کنه.
ـ نه مادر، چرا بری کارگری کنی، مثل اینکه فراموش کردی به زبان انگلیسی تسلط کامل داری، تو می تونی، با کار ترجمه حداقل نیازمند و درمونده نشی.
ـ با این حال و روزی که من دارم بعید می دونم کاری اَزَم ساخته باشه. مشکل عمده ام اینه که تا یک ماه دیگه بیشتر نمی تونم تو این خونه بمونم، بعد باید کجا برم و چه خاکی به سرم بریزم، چه کسی رو دارم که منو پناه بده، تو رو خدا کامیاب حقایق رو همونطور که هست بگو، نذار تو این سن تنها و بی کس تو شهر به این بزرگی از غصه دق کنم.
ـ مادر خواهش می کنم آروم باش، هرچی که مقدر باشه همون می شه و اینرو بدون که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست و ما در این دنیا در مقابل سرنوشت جز تسلیم چاره ای دیگه نداریم اما در مقابل مشکلات نباید به این زودی تسلیم بشیم و تا این حد ضعیف النفس و ناتوان باشیم، خداوند کوه به این عظمت رو افراشته تا ما انسانها از صلابت و استواریش درس بگیریم. دریای پهناور رو در مقابل چشمان ما جاری ساخته که دلمون رو دریایی و پر وسعت کنیم و نذاریم که یأس و ناامیدی در کنج قلبمون خونه کنه، مادر به جای اینکه اینطور کنج عزلت پیشه کردی و زندگیت رو از جریان انداختی به خودت تکانی بده و به ستیز با مشکلات برخیز و نذار مغلوب بازیهای سرنوشت بشی. امیدوارم روزیکه از اینجا بیرون اومدم زنی فاتح و پیروزمند رو ببینم که آغوش مادرانه اش رو برای یک زندگی ساده و بی آلایش به روم گشوده، خب مادر بیشتر از این دیگه نمی تونم حرف بزنم، چون وقت تموم شده تو حرفی برای گفتن نداری. ثریا به آرامی گفت:
حرفهات دلنشین و شیرینه، امیدوارم همونطور که تو میخوای بتونم عمل کنم.
ـ حتماً می تونی، من مطمئنم. مواظب خودت باش.
ـ تو هم همینطور پسرم، خداحافظ.
ـ به امید دیدار.
ثریا گوشی را گذاشت و عمیقانه (عمیقاً) به فکر فرو رفت، ساعتی را همچنان بیحرکت روی مبل نشسته بود و به عمق حرفهای کامیاب فکر می کرد، اما آنقدر روحش پریشان بود که نمی توانست از آن حرفها به نتیجه ی مطلوبی برسد، با صدای قطرات باران که بر روی پنجره نواخته می شد به خود آمد. به سمت آشپزخانه رفت و فنجانی قهوه برای خودش ریخت و بعد در کنار پنجره ایستاد و در حالیکه قهوه را سر می کشید به منظره ی بارانی که در تاریکی شب از انعکاس لامپهای نئون نمودار شده بود، چشم دوخت. تا حدودی احساس می کرد که آن رخوت و سستی قبل را ندارد و می تواند از خانه بیرون رود. بارانی خود را پوشید و با یک شادمانی که به نظرش بی سبب می آمد، تن رنجور و خسته اش را به باران سپرد، همچون دختر بچه ای سبکبال در زیر باران می دوید و صورتش را به طرف آسمان می گرفت تا قطره های آسمانی غم و غصه را از چهره ی فرسوده اش بزداید، تظاهر به شادی و خنده می کرد، اما غوغایی که در درونش زبانه می کشید اینچنین او را بی باک و نترس کرده بود که تا پاسی از شب را در خیابانهای مه گرفته و بارانی برای گریز از جبر زندگی می دوید و از فرط هیجان فریاد و ضجه سر می داد، دلش همچون خموشی شب، تیره و تار بود، پاهایش کششی برای برگشتن به منزل نداشت، اما مجبور بود که به مأمنگاه تنهاییش بشتابد. ساعت دوازده شب بود که وارد خانه اش شد و بعد از تعویض لباسهایش با انبوهی از ناامیدی و سرگشتگی در حالیکه در تب می سوخت به رختخواب رفت، روزها را با گریه سپری می کرد و شبها را با کابوس به صبح می رساند. آنزمان که بیمار و خسته در منزل خود را زندانی کرده بود حتی یکبار کسی زنگ خانه را به صدا در نیاورد و او متحیّر بود از اینکه چطور آنهمه دوست و آشنا او را به فراموشی محض سپرده بودند و او را در تاریکده زندگی تنها گذاشته بودند، افسردگیش به حدی رسیده بود که حتی قادر نبود به صدای زنگ تلفن که پی در پی نواخته می شد، جواب دهد. لقمه ای نان می خورد و بعد با حالت نزار، همچون انسانی دیوانه در گوشه ای می نشست و به یک جا چشم می دوخت، هرچه روزها از پی هم می گذشت او بیشتر از قبل افسردگی روحی و روانی پیدا می کرد، تمام پرده های اتاقها را کشیده بود به گونه ای که ذره ای نور به داخل اتاقها نفوذ نمی کرد. حرکت ساعت را متوقف کرده بود تا صدای تیک تاکش بوی زندگی را به مشامش نرساند، همه چیز در خاموشی فرو رفته بود، فقط گاهی صدای تلفن آن سکوت مخوف را می شکست، اما گوشهای ثریا کاملاً مسدود شده بود و چشمهایش از گریستن دست کشیده بود، فقط گاهی قهقهه ایی سر می داد و دوباره به حالت سکون برمی گشت، حرکات مالیخولیاییش همه نشانگر رسیدن به مرز جنون بود، موهای ژولیده اش و چشمانی که از فرط گرسنگی و بیماری از حدقه درآمده بود و رنگ پوستش که به زردی غبار گرفته ای گرائیده بود و لباس کثیف و پاره ای که آنها را با دندان تکه تکه کرده بود، از آن ثریایی که همیشه مانند ستاره ای در محافل می درخشید به موجود وحشی و دیوانه ای مبدل ساخته بود که باورش برای هر کسی مشکل بود. ثریا در ظرف یکماه به اوج فلاکت و سیه روزی افتاد و از شخصیت واقعی خود کیلومترها فاصله گرفت. او آنچنان در برابر پذیرفتن مشکلات ضعیف النفس و کم اراده بود که از ابتدا انزوا پیشه کرد و با گذشت یکماه به انسانی کاملاً روانی و دیوانه تبدیل شد. یک فراموشی محض سرآغاز زندگی جدیدش بود، او ناخودآگاه همه چیز را از ضمیرش دور ساخت و قدم به دنیای بی خبری گذاشت، آنجا که همه کس نظیر خودش بودند، بیخیال و الکی خوش. اطرافش مملو از انسانهای پیر و جوانی بود که فقط ظاهری انسانی داشتند، دنیای عجیب و غریبی بود، پیرها عروسک خود را می خواباندند و جوانترها عده ای را دور خود جمع کرده بودند و قصه های بی سر و ته را با لحن خاصی ادا می کردند، عده ای از درخت بالا رفته بودند و عده ای دیگر دور درخت حلقه زده بودند و بالا و پایین می پریدند، همه چیز در ظاهر شکل مضحکی به خود گرفته بود اما در باطن تمامی آن حرکات نشأت گرفته از احساساتی بود که با پاکی و صداقت بروز می کرد، و رنگی از ریا و تزویر به چشم نمی خورد، به گونه ای که می توان گفت دنیای دیوانگان پر راز و رمزترین و لطیف ترین مصداق آفرینش است زیرا با وجود اینکه آنها هم جزء اشرف مخلوقات هستند، اما هیچگاه اسیر هوی نفس و تزلزلهای باطن قرار نمی گیرند دنیا را همانگونه می بینند که وجود دارد، زیستن بی آلایش و بدون دغدغه. لحظه ای که ثریا پای خود را به کناری کشید که برگ خزان زده را لگدکوب نکند دیگر آن زن خودپرست و جاه طلب نبود بلکه قلبش هموچن آن گلبرگهای خشکیده بر روی زمین شکننده و لطیف شده بود، دنیایش بوته ای گل سرخ بود که با همه ی وجود از آن مراقبت می کرد و تمامی احساسات پاکش را در به ثمر رساندن آن خلاصه کرده بود. تمام حرفهای دلش را فقط با شاخ و برگ پاییزی آن گل در میان می گذاشت، شالی را که به دور گردن خود پیچیده بود باز کرد و به دور آن گل پیچید تا مبادا سرما بخورد، آیا دنیا زیباتر نبود؟ روزها از پی هم می گذشتند و او منتظر بود که هر چه زودتر آن کودک بی پر و بالش به گل نشیند.
کامیاب روزهای سخت و طاقت فرسایی را پشت سر می گذاشت اما حاضر نبود کوچکترین نشانه ای از دختر نقابدار به پلیس بدهد، هرچند که عکس آن دختر که روی تابلو کشیده شده بود در سرتاسر کشور منتشر شده بود اما نتوانستند کاری از پیش ببرند. نگهبان جسم یخزده ی کامیاب را از زیر برفها بیرون کشید و به سمت سلولش برد، او شبی پر رنج و عذاب را در زیر شکنجه به صبح رسانده بود. تمام بدنش منقبض و خشک شده بود. نفسهایش که به کندی از سینه اش برمی خواست، با خس خس همراه بود و در آن چهار دیواری سنگی مانند طبلی خشکیده صدا می داد و آن سکوت سهمگین را می شکست. کامیاب به سختی خودش را به طرف پتوی پاره و مندرسی که در گوشه ای افتاده بود رساند و آنرا دور خودش پیچید بدنش از فرط سرما سست و ب رمق شده بود، او همچون کوهی بود که روز به روز متلاشی می شد و هیچ واهمه ای از نابودیش نداشت او بخاطر سوگندی که شکسته بود، خود را مستحق آن همه جور و جفا می دید، احساس می کرد شاید بتواند با این از خود گذشتگی تاوان بی وفایی که در حق نقاب کرده بود را پس بدهد، هر چند که او مجبور به آن ازدواج نکبت بار شده بود، اما خود را مقصر می دانست که حقیقت را از نقاب کتمان کرده بود و حال می بایست تا سر حد مرگ در مقابل آن شکنجه و آزارها مقاومت کند و خود را وقف عشق گمشده اش بکند. با طی شدن زمستان، آن مرد عاشق پیشه خود را سربلن احساس می کرد و از اینکه توانسته بود در مقابل آن همه رنج و مصائب لب فرو بندد، از خود راضی و خشنود بود، او آزادی نقاب را به قیمت به هلاکت رسیدن خودش خریده بود و در عوض آرامش خاطر را به وجدانش حاکم ساخته بود. با فرا رسیدن فروردین ماه، دلش هوای دشت را می طلبید، بوی مستانه ی عشق را، نگاه آن دختر افسونگر را. همچون پرنده ای در قفس برای رهایی و رسیدن به سرزمین رویاهای شیرین، بیقرار و شوریده بود، خودش را دیوانه وار به آن دیوارهای سنگی می زد تا مگر روزنه ای برای فرار بیابد، اما تلاش او برای لمس کردن پیراهن یار بی ثمر بود، همه چیز از بتون و فولاد ساخته شده بود، حتی نگاههای آن مرد نگهبان که با تمسخر به جوش و خروش کامیاب می نگریست. عشق واژه ای گنگ و نامفهوم بود که در پشت دروازه ی سنگی زندان متوقف شده بود، اما کامیاب با بی پروایی عشق را با خود به همراه آورده بود و آنهمه ستیز و نبرد به خاطر این بود که اگر روزی در پشت آن دژ بتونی عاشقانه مرد، آوازه ی دلدادگیش نقل محفل شاعران شود، آنجه که شمع و پروانه با یکدیگر می سوزند تا فریادرس تمامی عشاق باشند. کامیاب با ایثاری وصف ناپذیر در دادگاه به دروغ اعتراف کرد که قتل به دست او انجام گرفته و هیچ کس نقشی در به قتل رساندن سهرابی نداشته. دادگاه هم طبق قانون به خاطر اینکه مقتول ولی دم و شاکی نداشته از حکم قصاص صرف نظر کرد و او را به بیست سال زندان با اعمال شاقه محکوم کرد. او پس از شش ماه حبس در سلول انفرادی به سلول تازه منتقل شد که به جز خودش، پنج نفر دیگر در آن جا بودند. زندگی جدیدش را با دنیایی از ناکامی شروع کرد، تنها دلخوشیش این بود که جان نقاب را نجات داده، هر اندیشیدن به او زیباترین تبسم را بر لبانش نقش می بست، هرچند که دیگر مطمئن بود هرگز او را نخواهد دید. کامیاب که بزرگ شده ی یک زندگی کاملاً مرفه بود و دستانش تا آنزمان هیچ کار پر زحمتی را لمس نکرده بود، دوازده ساعت در روز را در کارگاه آهنگری پتک بر سندان می زد، عرقی که از خستگی و تلاش بی ثمر بر پیشانیش می نشست، روز به روز او را ضعیف تر می کرد. دستانش بر اثر پتک زدن تاول زده و پینه بسته بود، آن قامت تنومند و سیمای جذاب شکل تازه ای به خود گرفته بود، هاله ای سیاه پوست صورت و دستانش را پوشش داده بود و بوی کهنه ی زندان به مرور زمان او را از خوی و منش اشرافیش دور ساخت. تنها چیزی را که برودت زندان نتوانست از او بستاند، عشقی بود که به خاطرش خستگی ناپذیر پتک بر سندان می کوبید تا زنده کننده ی تیشه ای باشد که فرهاد بر سینه ی بیستون می زد.

9

ماهها و سالها یکنواخت و پوشالی از هم می گذشتند، بدون اینکه ثریا و کامیاب از حال یکدیگر خبری داشته باشند. ثریا همچنان در بیمارستاان روانی تحت محافظت بود. با آمدن پرستار جوانی به آن بیمارستان تحولاتی در روحیه او به وجد آمد، صحرا دختری فوق العاده زیبا و جذاب بود که ناخودآگاه ثریا به سوی او تمایل پیدا کرد، بعد از سه سال بستری در آنجا، اولین بار بود که ثریا در مقابل کسی عکس العمل نشان می داد و این اجازه را به او می داد که به بوته ی گل سرخ او نزدیک شود. صحرا با عطوفت غنچه ی گل را نوازش کرد و در حالیکه به چشمان ثریا خیره شده بود گفت:
ببینم تا حالا برای این گل قصه گفتی؟ هیچ می دونی گلها چقدر دوست دارند که باهاشون درددل کنی؟ من وقتی که خیلی بچه بودم، مادرم یک گلدون گل بهم داد که پرورشش بدم، توعالم کودکی او تنها همصحبتم بود، همیشه براش قصه می گفتم و باهاش قایم باشک بازی می کردم، گاهی هم که
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:27 ق.ظ
 
ارسال: #22
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
از من دلخور می شد، گلبرگهاش رو جمع می کرد و پشتش رو به من می کرد، البته من هیچ وقت نتونستم بفهمم که پشتش کدوم طرفه، برای همین هم قهر کردنش رو خیلی دوست داشتم. ببینم تو می تونی پشت گل رو تشخیص بدی و به من بگی کدوم طرفه، هان؟ ثریا هیچ حرفی نمی زد، فقط با حالت خاصی به او می نگریست. صحرا هر روز ساعتها با او سر و کله می زد تا مگر حرفی بر زبان بیاورد، اما بیفایده بود. او همچنان سکوتی محض اختیار کرده بود. طبق گفته مددکاران دیگر او در آن سه سال حتی یک کلمه حرف بر زبان نیاورده بود. اما صحرا آرام ننشست و تمام تلاش خود را به کار گرفت تا او را به حرف زدن وادار کند. از ظاهر ثریا تشخیص داده بود که ممکن نبود او یک دیوانه مادرزاد باشد، بلکه امکان داشت که بر اثر یک ضربه و یا شوک عصبی مشاعر خود را از دست داده باشد. هر روز ساعاتی را با اتومبیلش او را به داخل شهر می برد تا مگر با دیدن مردم چیزی به خاطرش برگردد، تمام خیابانها، پارکها و مجامع عمومی را با او گشت زده بود. اما بی حاصل بود، یک سال تمام صحرا وقتش را صرف بهبود بخشیدن به او کرد، مانند مادری از او مراقبت می کرد تا مبادا بیماران دیگر به او گزندی برسانند. همه ی مددکاران او را به باد تمسخر می گرفتند و او را نیز دیوانه می پنداشتند که اینگونه خودش را وقف انسانی کرده که پشیزی ارزش نداشت، از نظر آنها کار کردن در یک بیمارستان روانی، فقط رسیدگی به نظافت و خورد و خوراک آنها بود، نه چیز بیشتر.
اما صحرا خود را نسبت به تک تک آن بیماران مسئول می دانست و احساس می کرد که بعضی از آنها قابل درمان هستند، از جمله ثریا که او امید داشت روزی به زندگی عادی برگردد. همه چیز از آنروز طوفانی شروع شد. باران بهاری سر به یورش زده بود، صحرا برای کاری به بیرون از بیمارستان رفته بود، ثریا از پشت پنجره به آسمان چشم دوخت، باران لحظه به لحظه شدت می گرفت، به طوریکه درختان محوطه بیمارستان در مقابل آن طوفان سر خم کرده بودند. ثریا نگاه مضطربش را به طرف بوته ی گل سرخ کشاند که تمامی شاخ و برگش شکسته شده بود. لحظه ای چنان از خود بیخود شد که برای نجات آن گل خودش را از طبقه ی دوم به پایین پرتاب کرد. با صدای داد و فریاد بیماران دیگر، چند مددکار فوراً خودشان را به آنها رساندند، با اشاره ی گنگ و نامفهوم آنان به سمت پنجره ای که رو به بیرون باز شده بود رفتند و متوجه شدند که ثریا بیهوش و غرق در خون روی زمین افتاده، فوراً او را به بیمارستان منتقل کردند. صحرا پس از مطلع شدن از آن اتفاق، ضرب الاجل خودش را به بیمارستان رساند. ثریا در حالیکه پیشانیش پانسمان شده بود، بیهوش روی تخت دراز کشیده بود، صحرا فوراً خودش را به دکتر معالج رساند و وضعیت ثریا را پرسید. دکتر هم اظهار کرد که خوشبختانه او از آن اتفاق جان سالم به در برده و تا چند لحظه ی دیگر بهوش خواهد آمد. صحرا در کنار بالین ثریا نشست تا او بهوش آید. ساعتی طی شد تا اینکه او کم کم چشمانش را از هم گشود لحظه ای با حیرت چشمان نیمه بازش را به صحرا دوخت و بعد کلمات بی ربطی را بر زبان آورد و دوباره به خواب رفت. صحرا از اینکه می دید او پس از آنهمه سکوت بالاخره به حرف درآمده، از فرط هیجان در پوست خود نمی گنجید، آن قدر بالای سر او نشست تا اینکه ثریا بار دیگر چشمانش را باز کرد، اینبار سخنانش واضح تر از قبل بود، اسم خاصی را صدا می زد. کامیاب! صحرا با شنیدن آن اسم یکه ای خورد، به گونه ایکه لرزش محسوسی وجودش را دربرگرفت، سعی کرد بر احساساتش فایق آید. با دستمالی عرق صورت ثریا را گرفت و با عجله گفت:
کامیاب کیه؟ تو رو خدا حرف بزن. ثریا با بهت نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب چیزهایی را زمزمه کرد. صحرا گفت:
خواهش می کنم بلند حرف بزن تو باید همه چیز رو به زبون بیاری چهار سال سکوت بس نیست، بگو! بگو کی هستی! اسمت چیه؟ کامیاب! کامیاب با تو چه نسبتی داره. ناگهان ثریا به خود لرزید و بغضش ترکید و بی محابا شروع به گریستن کرد. صحرا لحظه ای او را به حال خود گذاشت تا آسوده اشک بریزد و عقده هایی را که در آن چهار سال با سکوت همراه بوده، تخلیه کند. صحرا با ملاطفت اشکها را از صورت ثریا زدود و شروع به نوازش کردن موهای او کرد. ثریا نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و کم کم گریه جای خود را به سکوت داد. صحرا از این بیم داشت که مبادا این سکوت بار دیگر همه چیز را در سینه اش مدفون سازد و او دوباره به عالم بیخبری برگردد سعی کرد به گونه ای او را تشویق به حرف زدن بکند، دسته ای گل از روی میزش برداشت و به سمت او گرفت و در حالیکه می خندید گفت:
گلها سلام می کنند. جوابشون رو نمیدی؟ ثریا نگاه سردی به آن دختر و گلهای دستش انداخت و باز دوباره نگاهش را به بیرون دوخت. صحرا از اینکه می دید او در مقابل آن گلهای سرخ هیچ عکس العملی از خود بروز نمی داد تا حدودی امیدوار شد که شاید او به دوران قبل از فراموشیش برگشته باشد، هر چند که آن دو روز که او در بیمارستان بستری بود حتی کلمه ای بر زبان نیاورد. صحرا پس از مرخص شدن ثریا او را سوار اتومبیل خود کرد تا به بیمارستان روانی منتقل کند. او که در آن مدت تمهیدات زیادی را برای به حرف در آوردن ثریا انجام داده بود و نتیجه ی مطلوبی عایدش نشده بود، قصد داشت به روش تازه ای با او برخورد کند. در حالیکه پشت رُل نشسته بود، نگاهی با خشم به ثریا انداخت و با فریاد گفت:
به جهنم که حرف نمی زنی، تو لیاقتت اینه که بین یک عده آدم خل و چِل زندگی کنی، منو باش که فکر می کردم که تو یک آدم درست و حسابی هستی و دلم رو بهت خوش کرده بودم اما نگو که خانم دیوونه ی مادرزاد بوده و من خبر نداشتم، از امروز دیگه با تو کاری ندارم. تصمیم گرفتم به خاطر تو زن لجباز از اون بیمارستان استعفاء بدم تا دیگه چشمم به قیافه ی خودخواه تو نیفته. صحرا اتومبیل را مقابل بیمارستان روانی متوقف کرد و با ترشرویی از ثریا خواست که به دنبالش بیاید. ثریا از اتومبیل بیرون رفت و متعاقب صحرا حرکت کرد پس از به صدا درآوردن زنگ، در ورودی باز شد. صحرا با غیظ دست ثریا را در دست گرفت و دنبال خود کشاند، او را به سمت بوته ی گل سرخ برد و با عصبانیت گفت:
بیا این هم تمام دنیا و زندگیت، عمرت رو به پاش بریز تا نابود بشی، از امروز خودت می دونی که چطور با یه عده آدم دیوونه کنار بیایی، فکر کردی من تا آخر عمر می آم خودم رو وقف یک آدم لجبازی مثل تو می کنم، هر کاری لیاقت میخواد که تو نداری. صحرا اینرا گفت و از آنجا فاصله گرفت. ثریا با حالت حیرت زده به دور شدن صحرا چشم دوخت که بناگاه چند نفر از بیماران روانی به سمت ثریا آمدند و اطرافش را حلقه زدند و شروع به آزار و اذیت او کردند و چنان جنجالی به پا کردند که ثریا با وحشت فریادی آسمان خراش سر داد و به سمت صحرا دوید، با حالتی آشفته و مشوش خودش را به او رساند و گفت:
خواهش می کنم نرو، منو اینجا تنها نذار، اصلاً چرا منو آوردی اینجا؟ من بین یک عده آدم دیوونه چی می خوام؟ چند مددکار که برای ساکت کردن بیماران آمده بودند با تعجب به ثریا که در حال حرف زدن بود، چشم دوختند. صحرا از فرط شادمانی، ثریا را در آغوش کشید و صورت او را غرق در بوسه کرد و بعد دست او را محکم در دستش گرفت و در حالیکه دو نفری می دویدند از آن بیمارستان روانی گریختند. صحرا اتومبیلش را کنار پارکی نگه داشت و بعد به همراه ثریا در یک محیط سرسبز و خلوت شروع به قدم زدن کردند. ثریا با تردید پرسید:
من اونجا چی می خواستم، هان؟ صحرا لبخندی زد و گفت:
موضوعش مفصله، بعداً جریان رو برات کاملاً شرح می دم، بهتره که اول خودمون رو به هم معرفی کنیم، اسم من صحراست و بیست و دو سال سن دارم، خب حالا نوبت توست. ثریا با تأمل گفت:
عجیبه، چرا من چیزی رو به یاد نمی آرم، فکر می کنم از یک خواب طولانی برخواستم، همه چیز برام تازگی داره، مثل اینه که از یک سرزمین دیگه اومدم، حتی حرف زدن برام مشکله، چرا اینطور شدم؟ چه اتفاقی برام افتاده، من کی هستم؟ صحرا که متوجه شد او هیجان زده شده، فوراً از او دعوت به نشستن به روی نیمکتی را کرد و بعد با آرامش گفت:
کامیاب! این اسم تو رو به یاد چه کسی می اندازه؟ ثریا به علامت نفی سرش را تکان داد. صحرا ادامه داد:
عزیزم سعی کن این اسم رو به یاد بیاری، تو دچار فراموشی شدی. ثریا صورتش را بین دو دستش مخفی کرد و شروع به گریه کرد. صحرا با سخنان تسلی بخشش سعی داشت روح پریشان او را تسکین دهد، بعد از اینکه ثریا آرام گرفت، صحرا مشتاقانه او را به منزلش دعوت کرد و ثریا بخاطر تنهایی و بی کسی اش به ناچار خواسته ی او را اجابت کرد. اتومبیل مقابل ساختمان مدرنی ایستاد و آن دو پیاده شدند. صحرا زیر چشمی نگاهی به ثریا انداخت که با حالتی شگفت زده به آن ساختمان می نگریست. وقتی قدم در حیاط منزل گذاشتند ثریا قدمهایش را کند کرد. پرده ای غبارآلود جلوی دیدش را گرفته بود و مانع این می شد که او چیزی بر زبان آورد، وقتی قدم به داخل ساختمان گذاشت حس عجیبی پیدا کرد، آن محیط برایش حکم غریبه ی آشنایی را داشت که به نگاهش رنگ تازه ای می بخشید، با لمس کردن اشیاء عتیقه و تابلوهای ذیقیمتی که به دیوار آویخته شده بود، نگرش نوینی به پیرامونش نشان می داد که از دید صحرا پنهان نماند. مخصوصاً تابلویی که در سالن ورودی نصب شده بود و نقاشی به سبک تخیلی بود، احساس کرد که آنرا قبلاً دیده، با هیجان رو به صحرا کرد و گفت:
این رو پدرم چهار سال پیش از یک حراجی خریده می گفت متعلق به یک نقاش گمنامه که تابلوهاش رو به حراج گذاشته بودند، این تابلو یک کار بی نظیر و فوق العاده است و امیدوارم بتونه کمک کنه تا چیزی رو به خاطر بیاری. ثریا نگاهش را از تابلو گرفت، رو به صحرا کرد و گفت:
ببینم تو با کی زندگی می کنی؟
ـ من با پدر پیرم تنها زندگی می کنم. البته دو مستخدم برای رسیدگی به کارهای منزل هم هستند که فکر می کنم الان مشغول تدارک شام هستند، باید برم سفارش شام مفصلی رو بهشون بدم. امشب به مناسبت ورود شما به این خونه باید جشن حسابی راه بندازیم. صحرا اینرا گفت و فوراً سالن پذیرایی را ترک کرد ثریا به سمت تابلو رفت تا بار دیگر آنرا لمس کند. و غافل از اینکه آن نقاش به هنرمندی دستان کامیاب کشیده شده بود با تمام وجود بر روی تابلو سرزمین افسانه ای دست کشید، احساس عجیبی به او دست داده بود، تپش قلبش شدیدتر شد و چنان به تسخیر آن نقاشی درآمد که چشمانش سیاهی رفت و بیحال روی زمین افتاد، صحرا که از گوشه و کنار، مرتب او را زیر نظر داشت، فوراً خودش را به ثریا رساند و او را از روی زمین حرکت داد و به سمت کاناپه برد ثریا با بی رمقی سرش را به کاناپه تکیه داد و چشمانش را بست، همه چیز به صورت تیره و تار در ذهنش معلق بود و همچون پوششی سخت جلوی دیدگانش را گرفته بود. گاهی با واژه های گنگ و نامفهومی کلنجار می رفت که احساس می کرد آن اسمها و کلمات در زندگی گذشته اش وجود داشته، اما همینکه می خواست آنها را به زبان بیاورد، تلفظش مشکل و دشوار بود و از گفتنش عاجز می ماند. صحرا پس از اینکه نوشیدنی را به او خوراند، برای استراحت به او کمک کرد تا به طبقه ی بالا رفت، بعد با دادن قرص مسکن به او، خواست که تا موقع شام کاملاً استراحت کند. با ورود آقای توانا، صحرا مشتاقانه به استقبالش رفت و طبق عادت همیشگی صورت مهربان و چروکیده ی پیرمرد را بوسید و به او در تعویض لباس کمک کرد، صحرا در حالیکه کت آقای توانا را از تنش درمی آورد با شعفی خاص گفت:
پدر جون یک خبر خوش براتون دارم، اگر گفتید چیه؟ آقای توانا از پشت عینکش نگاهی به صحرا انداخت و گفت:
لابد موافقت کردی که با پسر آقای طالبی ازدواج کنی، درسته؟
ـ نه پدر، خودت می دونی که من تصمیم نهاییم رو در زندگی گرفتم و قید ازدواج رو برای همیشه زدم، من بعد از اون شکستی که خوردم دیگه حاضر نیستم به هیچ مرد دیگه ای در زندگی دل خوش کنم، من تو این دنیا فقط تو رو دارم و می خوام که همیشه پیش تو بمونم.
ـ اما دختر تا به کی، بالاخره روزی می رسه که من مجبورم تو رو ترک کنم، انسان با مرگ که نمی تونه مبارزه کنه، اونوقت سرنوشت تو چی میشه توی دنیای به این عظمت چطور می خوای تک و تنها زندگی کنی، بهتره به این موضوع با دید وسیع تری نگاه کنی، مطمئن باش روزی پی به اشتباهت می بری که خیلی دیره، در ثانی هیچ فکر کردی که پدرت چقدر آرزو داره که عروسی تنها فرزندش رو ببینه. صحرا که اشک در چشمان زیبایش حلقه زده بود، خود را در آغوش پیرمرد انداخت و با صدای بغض آلودی گفت:
شرمنده ام پدر از اینکه اینطور گستاخانه خواسته ات رو رد می کنم، باور کن پذیرفتن ازدواج برام مطابق با مرگه، من برای جبران گناهانم خودم رو وقف بیمارانی کردم که به محبت و توجه نیاز دارند، زمانیکه با التماس از شما خواستم که این اجازه رو به من بدید که به استخدام این اشخاص در بیام، قسم خوردم که تمام وجودم رو به اونها ببخشم تا مگه خداوند از اینراه از سر تقصیراتم بگذره، پدر جون خواهش می کنم دیگه در این مقوله با من حرفی نزن. پیرمرد سر او را از روی سینه اش برداشت و در حالیکه اشک را از چشمان او می زدود با لحنی آمرانه گفت:
باشه دخترم هر طور که تو راحتی، اما خواهش می کنم بیشتر به این موضوع فکر کن، من به جز خوشبختی تو هیچ چیز دیگه ای نمی خوام. خب، حالا بگو ببینم خبر خوشت چی بود؟ من که نتونستم درست حدس بزنم. صحرا تبسمی کرد و گفت:
یادته پدر بهت گفته بودم که بیمار روانی رو تحت مراقبت خودم گرفتم که اصلاً حرف نمی زنه و الان یک ساله که دارم باهاش سر و کله می زنم. پیرمرد لبخندی زد و گفت:
همون که می گفتی یک بوته گل رز داره و شب و روز ازش محافظت می کنه؟
ـ آره خودشه. الان طبقه بالا تو یکی از اتاقها راحت خوابیده.
ـ جدی می گی؟! اینجا چی می خواد؟
ـ هیچی، با اجازه شما آوردمش اینجا تا زمانیکه بهبودی کامل پیدا کنه. آخه می دونید اون بیمارستان جای مناسب برای او نیست، مخصوصاً حالا که بعد از چهار سال به حرف اومده و فکر می کنم اگه در یک محیط امنی باشه گذشته ی فراموش شده اش به حافظه اش بر می گرده.
ـ کار خوبی کردی دخترم. امیدوارم بتونیم محیط مناسبی رو براش بوجود بیاریم، خواهش می کنم هر کاری از دست من ساخته است بگو.
ـ نه پدر جون، همین که به من اختیار تام دادید که مطابق با خواسته هام عمل کنم سپاسگزارم، تا موقعی که شما برای صرف شام آماده می شید، من هم برم مهمونمون رو از خواب بیدار کنم، با اجازه. صحرا آهسته در اتاق را گشود و داخل شد. نگاهی به طرف تختخواب ثریا انداخت، ثریا در تاریکی اتاق روی تخت نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد. صحرا به آرامی گفت:
خانم شما بیدار شدید.
ـ آره عزیزم، یک ساعتی می شه که از خواب پا شدم.
ـ چرا تو تاریکی نشستی؟
ـ نمی دونم، احساس می کنم تاریکی برام لذت بخش تره.
ـ چرا؟ مگه این تاریکی شما رو یاد چیزی می اندازه؟
ـ آره، این سیاهی درست مثل ذهنم خاموش و ظلمانیه.
ـ بذار برق رو روشن کنم.
ـ نه، خواهش می کنم، اینکار رو نکن، بیا اینجا نزدیکم بشین، دوست دارم باهات حرف بزنم. صحرا بدون تأمل خودش را به ثریا رساند و کنار تختش نشست. ثریا در حالیکه به چشمان درخشان صحرا خیره شده بود با التماس گفت:
صحرا خواهش می کنم بگو من کی هستم، تو میدونی ولی داری چیزی رو از من مخفی می کنی.
ـ نه، اشتباه می کنی، من از گذشته ی تو هیچی رو نمی دونم.
ـ دروغ میگی، تو امروز منوبردی بین یک عده دیوونه. چرا؟ هان؟ صحرا با تردید و دودلی جواب داد:
راستش من همین اندازه می دونم که چهار سال پیش تو رو در حالیکه در یکی از خیابانها سرگردان بودی و سر و وضع آشفته ای داشتی به بیمارستان روانی منتقل می کنند، هیچ کس هم خبر نداشته که تو کی هستی و چرا به اون روز افتادی. این تنها چیزیه که من از گذشته ات میدونم، تو باید هر طور شده اونروزها رو به یاد بیاری و گرنه هیچ وقت پی به هویتت نمی بری. ناگهان بغض ثریا ترکید و شروع به گریه کرد، با صدای لرزانی گفت:
آخه کدوم هویت، کدوم گذشته، لابد من یک آدم بدبخت و تنها بودم که از فرط درماندگی به این روز افتادم. نمی خوام گذشته ام رو به یاد بیارم، گذشته ای که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم، من چهار سال پیش برای همه مُردم وگرنه کسی در این مدت سراغم رو می گرفت. چرا همه منو فراموش کردند؟ چرا خودم، خودم رو فراموش کردم؟ چرا آواره ی خیابونها و کوچه ها بودم؟ چرا؟ آره چرا؟ صحرا با نگرانی شانه های ثریا را که از فرط هیجان می لرزید. در دست گرفت و گفت:
من گذشته تو رو دوباره زنده می کنم، فقط خواهش می کنم به جای این یأس و ناامیدی تو اینراه با من همکاری کن، من مطمئنم که اگه تو خودت بخوای همه چیز رو براه میشه، حالا پاشو بریم یک آبی به دست و صورتت بزن تا سرحال بشی، در ضمن پدرم پایین منتظرته و داره لحظه شماری می کنه که هرچه زودتر عضو جدید خونواده رو ببینه. ثریا که تحت تأثیر مهربانیهای صحرا قرار گرفته بود او را در آغوش کشید و گفت:
فقط تنها چیزی رو که می تونم به یاد بیارم اینه که انسان مهربونی مثل تو رو هرگز ندیدم، امیدوارم روزی بتونم پاسخگوی محبت هات باشم. صحرا سرش را روی شانه ی ثریا گذاشت و به آرامی گفت:
من هم به جرأت می تونم ادعا کنم، بعد از فوت مادرم این اولین آغوشی است که بوی اونو میده، لحظه ای هر دو به یکدیگر خیره شدند، چشمانشان در پرتو مهتاب وجود یکدیگر را لرزاند و نگاههایشان را به هم پیوند داد و دلبستگی عجیبی را بین آن دو حاکم کرد آقای توانا پس از خوش آمد گویی و ادای احترام از او دعوت به نشستن کرد، باورش نمی شد که آن زن بلند قامت با ظاهری جذاب و چشمان نافذ زمانی یک انسان روانی و دیوانه بوده، با حیرت به ثریا که نگاهش را به قالی ابریشمی ایرانی گره زده بود نگریست. صحرا که احساس کرد پدرش دچار شک و شبهه شده با لبخندی وصف ناپذیر گفت:
پدر جون این خانم متشخص و باوقار این افتخار رو نصیب ما کردند که از این به بعد با ما زندگی کنند، آقای توانا با رضایتمندی سری تکان داد و گفت:
من ورود شما رو به این کلبه ی درویشی خیر مقدم می گم و امیدوارم که ما بتونیم رضایت شما رو در اینجا جلب کنم، و خوشحالم که از این به بعد دخترم صحرا همدم خوبی مثل شما خواهد داشت. ثریا که از شدت شرمساری سرش را به زیر افکنده بود، لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت:
متأسفانه من تسلط کامل رو سخن گفتن ندارم، از اینکه یک انسان بی پناه و آواره رو از نابودی نجات دادید، متشکرم. آن جشن کوچک تا پاسی از شب ادامه داشت، آقای توانا با کیاست بحثهایی را به میان می آورد تا با مشارکت کردن ثریا در این گفتگوها، ذهن او را گسترده تر سازد و مغز او را که به مدت چهار سال از فعالیتهای آگاهانه باز ایستاده بود تقویت کند. به این صورت آقای توانا پیشنهاد داد که بهترین راه برای یافتن خانواده ی ثریا و برگشتن حافظه اش دادن آگهی به روزنامه می تواند باشد. ثریا هم بدون هیچ ممانعتی چنین نظریه مطلقی را پذیرفت. فردای آن شب بعد از اینکه ثریا استراحت کامل کرد، به همراه صحرا به دفتر روزنامه رفت. صحرا پس از گفتن کل ماجرا به سردبیر روزنامه از او خواست که عکس ثریا و یم خلاصه ای از وضعیت او را در روزنامه چاپ کند. سردبیر هم بعد از گرفتن مبلغ هنگفتی از آنها، قبول به درج آگهی آن زن گمشده کرد، دو روز بعد عکس ثریا به همراه مضمون کوتاهی از شرح حال او در سراسر کشور به چاپ رسید. دو هفته به طرز مکرر آن آگهی منتشر شد، اما کوچکترین خبر امیدوار کننده ای به دست نیامد. با این وجود صحرا از پا ننشست، بلکه با تلاشی چشم گیر برای بهبودی ثریا می کوشید، هر روز او را نزد روانشناسی می برد تا با شیوه ی روان درمانی او را مداوا کند، بیشتر اوقاتش را صرف قدم زدن و تفریح با او در مکانهای تفریحی و طبیعت و کوه و جنگل می کرد، ثریا از نظر جسمی در وضعیت کاملاً مناسبی قرار داشت و روز به روز شادابی چند سال پیش خود را دبه دست می آورد، اما روحیه اش همچنان پریشان بود.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:27 ق.ظ
 
ارسال: #23
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
با آمدن خزانی دیگر شش ماه از زمانیکه ثریا به منزل آقای توانا آمده بود، می گذشت. صحرا مدتی بود کار خود را در یک پرورشگاه شروع کرده بود، او نصف روز را به سرپرستی کودکانی می پرداخت که با وجود سن کمش همه او را مادر صدا می زدند، محبت بی شائبه او نسبت به کودکان بی سرپرست تحسین برانگیز بود، هر ماهه مقدار قابل توجه ای پول صرف امور مایحتاج کودکان می کرد و از اینراه به نوعی آرامش روحی و روانی می رسید. او بخاطر جبران خطاهای گذشته اش قسم خورده بود که تمام عمرش را وقف کارهای نیک و خداپسندانه بکند، به خاطر ضربه ی مهلکی که در زندگی به او وارد شده بود، برای همیشه از ازدواج چشم پوشی کرده بود و با وجود زیبایی وصف ناپذیری که خداوند به او هدیه داده بود، با اعتماد به نفس خودش را در مقابل چشمان هرزه پاک و عاری از گناه نگه داشته بود و همچون قدوسه ای بدون هیچ لغزشی در امور خیریه راه کمال را می پیمود. اخلاق بی نظیر و مملو از ایمان صحرا ناخودآگاه بر روی ثریا تأثیر گذاشت به گونه ای که بعضی روزها همچون او لباس سفیدی به تن می کرد و به میان کودکان پاک و معصومی قدم می گذاشت، که شیفته ی دستان پر مهر آنان بودند. او به مرور چنان از گذشته ی خود دور ماند و از شخصیت دیکتاتوری سابقش فاصله گرفت که تصورش در عالم ذهن غیرممکن بود. اما حقیقتی بس شیرین بود. آنروز هم هر دو نفر برای رفتن به خانه ی دوم خود سوار اتومبیل شدند در بین راه باران شدیدی گرفت، آن دو سعی داشتند که زودتر خودشان را به مقصد برسانند تا مبادا کودکی در زیر باران مانده باشد. ثریا گرچه وقت را برای سؤالی که مدتها ذهنش را به خود مشغول کرده بود، مناسب نمی دید اما دلش را به دریا زد و در حالیکه به رقص قطرات باران بر روی پنجره ی اتومبیل چشم دوخته بود، با دو دلی گفت:
صحرا جون میدونم موقعیت مناسبی برای این سؤال نیست ولی خواهش می کنم اگه دوست داشتی صادقانه جوابم رو بده. صحرا با تعجب نگاه گذرایی به او انداخت و گفت:
سؤالت رو بپرس مطمئن باش که جز حقیقت چیز دیگه ای نمی گم.
ـ می خواستم بپرسم، چرا با وجود خواستگارهای متعددی که داری ازدواج نمی کنی؟ البته امیدوارم حمل بر فضولی من ندونی، راستش از اینکه بی دلیل تمام خواستگارهات که همگی سرشناس و معروف هستند، رد می کنی، چنین سؤالی به ذهنم اومد.
ـ حقم داری، هر کی جای تو بود زودتر از اینها چنین سؤالی به ذهنش خطور می کرد. میدونی چیه، من به خاطر ضربه ی شدیدی که از مردها خوردم از این جنس می ترسم، فکر می کنم تمام مردها دروغگو و متملق هستند و زن رو فقط برای سوء استفاده های شخصی خودشون می خوان، برای همین قید ازدواج رو برای همیشه زدم.
ـ دخترم این که دلیل قانع کننده ای نیست که داری بخاطرش آینده ات رو تباه می کنی. تمام انسانها که یک جور نیستند، تو با وجود زیبایی خارق العاده ای که داری، نمی تونی تو این جامعه ی کثیف و بی بند و بار تنها زندگی کنی، دختر جوونی به سن و سال تو خطرهای زیادی تهدیدش می کنه، منو اگه به عنوان یک نادر لایق بدونی بهت توصیه می کنم، اون کسی رو که برازنده است برای ازدواج انتخاب کن تا یک پشتیبان مطمئنی در زندگی داشته باشی، صحرا با صدای بغض آلودی با حالت تأثرآمیزی گفت:
من موجود خطاکاری هستم، یک انسان بدبخت که گذشته ای نکبت بار رو پشت سر گذاشته، داستان زندگی غمباری دارم که برای فرار از واقعیات تلخ این داستان و سرپوش گذاشتن روی تقصیراتم، دست نیاز و تمنا به سوی عده ای کودک پاک و معصوم دراز کردم تا مگه اونها منو بپذیرند، اما افسوس که اگه تا پایان عمر خودم رو فدای امور نیک و خیر بکنم، باز هم آغشته به گناهم.
ـ دخترم، مگه تو مرتکب چه اشتباهی شدی که حاضری برای جبرانش اینهمه سختی رو تا پایان عمر تحمل کنی!؟
ـ منو لطفاً ببخش، با وجود اینکه بی نهایت بهت وابسته شدم اما از بازگو کردن گذشته ام واقعاً عاجزم، حالا بهتره که زودتر خودمون رو به بچه ها برسونیم، حتماً چشم براهمون هستند. موزیک ملایم و دلنشینی بر فضای اتومبیل طنین افکنده بود و به افکار پریشانشان آرامش می داد. وقتی وارد حیاط پرورشگاه شدند، یکه ای خوردند، همه کودکان با احساسی شورانگیز در زیر باران انتظار آنها را می کشیدند. صدای مادر، مادر، که از نهاد پاکشان برمی خواست، غم و غصه را همراه با باران پاییزی از وجودشان شست. صحرا و ثریا مانند مادر و فرزند به یکدیگر مأنوس شده بودند، وابستگی ناگسستنی بین آندو به وجود آمده بود به گونه ای که صحرا خالصانه او را مادر صدا می زد و ثریا را با گفتن آن کلمه مشعوف و مسرور می کرد. آقای توانا به عنوان عضو اصلی خانواده به او نگاه می کرد و از اینکه وجود ثریا باعث شده بود که دخترش از انزوا و تنهایی درآید، شادمان بود. او که شصت سال سن داشت و رئیس یک شرکت تجاری بود، به همین خاطر بیشتر اوقاتش در خارج از منزل سپری می شد و تا قبل از اینکه ثریا قدم در زندگی آنها بگذارد، صحرا تحت کنترل و حفاظت نگهبان بود، او خوب می دانست که دخترش به خاطر موقعیت های استثنائی که داشت امکان گزند و حادثه برایش زیاد بود، اما از زمانیکه ثریا همه جا پا به پای او می رفت، صحرا از پدرش خواست که راحتر باشند و به همین خاطر آقای توانا وجود نگهبان و راننده ی مخصوص را چندان الزامی ندانست. یکروز مطابق همیشه ثریا مشغول رسیدگی به کودکان بود که بناگاه صدای جیغ و داد از محوطه ی پرورشگاه به گوشش رسید، فوراً خودش را به پشت پنجره رساند تا ببیند اوضاع از چه قرار است، با تعجب علی پسر بچه ی هشت ساله را دید که بالای درخت گردوی تنومندی رفته بود و چند بچه دیگر دور درخت حلقه زده بودند و از او تقاضا می کردند که پایین بیاید، اما او با بی توجه به داد و فریاد آنها شاخ و برگ درخت را تکان می داد و از ته دل خنده سر داده بود، برگریزان زیبایی به وجود آمده بود، به گونه ای که کودکان دست از التماس برداشتند و همگی زیر آن درخت مشغول شیطنت و بازی با برگها شدند، صحرا متعاقب ثریا خودش را به پست پنجره رساند و به آن صحنه چشم دوخت، با وحشت نگاهی به ثریا انداخت و گفت:
وای خدای من! اون شیطون بالای درخت چی میخواد، الان شاخه ی درخت می شکنه، تا کار دست خودش نداده باید به کمکش بریم. ثریا بی توجه به حرف صحرا، با حالتی شوکه شده بدون اینکه حتی پلک بر هم بزند به آن درخت چشم دوخته بود و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد. صحرا که می دید جان کودک در خطر است، تأمل را جایز ندانست، با نگرانی ثریا را در همان حال رها کرد و خود به تنهایی برای کمک رفت. نزدیک درخت ایستاد و بچه ها را به سکوت فراخواند و بعد با صدای درآمیخته با عطوفت از علی خواست پایین بیاید. علی با دیدن صحرا، ناخودآگاه ترس از بلندی بر او غلبه کرد و شروع به گریه کرد. صحرا به اطراف حیاط نگاهی انداخت، ناگهان چشمش به نردبانی که در گوشه ای گذاشته شده بود افتاد، فوراً به کمک بچه ها آنرا آوردند و به درخت تکیه دادند، خودش آهسته از آن بالا رفت، هنوز چند پله را طی نکرده بود که با صدای جیغ ثریا برآشفت. سرش را به سمت صدا برگرداند، ثریا در کنار درخت ایستاده بود و چشمان وحشت زده اش را به علی خیره کرده بود تمام حواسش معطوف او بود و می رفت تا تمام پرده های غبارآلود ذهنش و آن فراموشی چهار سال برای همیشه به کنار رود. صحرا که متوجه شد آن نگاهها با همیشه فرق دارد، سکوت کرد تا مبادا تزلزلی در افکار ثریا به وجود آورد، نالگهان چیزی به ذهنش آمد و خودش را به کنار بچه های دیگر رساند و با اشاره ای از آنها خواست هیچ کدام حرفی نزنند. ثریا گامهای سنگینش را به طرف نردبان برداشت و خیلی محتاطانه از آن بالا رفت، آخرین پله را که پشت سر گذاشت، در حالیکه آغوش خود را به سوی پسر بچه باز کرده بود، بغضش ترکید و پهنای صورتش را غرق در اشک کرد، صدایش که توأم با گریه بود تمام وجود صحرا را لرزاند. ثریا به طرز معجزه آسایی، حافظه اش برگشت و با هیجان وصف ناپذیری در حالیکه پسرش را صدا می زد گفت:
کامیاب پسرم، چرا رفتی بالای درخت؟ هیچ می دونی اگه کوچکترین اتفاقی برات بیافته، مادرت از غصه می میره. مگه بهت نگفته بودم اینکار خطرناکه. حالا دستت رو بده به من تا کمکت کنم، آفرین پسر گلم، گریه نکن، تو دیگه مرد شدی، مرد! با گفتن این کلمه با حالتی مضطربانه به صحرا نگاهی کرد و گفت:
کامیاب من یک مَرده او دیگه بچه نیست، اونو چهار سال پیش گرفتند، دستگیرش کردند. صحرا من داره همه چیز یادم می آد، همه چیز! می فهمی؟ صحرا در حالیکه صورتش را موجی از لبخند و شادی در بر گرفته بود. از خوشحالی اشک ذوق و پیروزی صورتش را در بر گرفت، به کمک ثریا آن پسر بچه را که عامل بهبودی ثریا بود، پایین آوردند و بعد هر دو با احساس وصف ناپذیری همدیگر را در آغوش کشیدند و شروع به گریه کردند. ثریا که از فرط هیجان بر اعصابش کنترل نداشت و پاهایش رمق ایستادن را از دست داده بود، توسط صحرا به اتاقی خلوت رفت و بعد از خوردن نوشیدنی داغ، نفس تازه کرده او از بازگو کردن آن چه در سینه اش همچون دردی کهنه جا خوش کرده بود وحشت داشت، بار دیگر آن اتفاقات همچون کابوس دهشتناک دیدگانش را پوشش داد و خیالات وهم انگیز همچون شبحی سرگردان گلویش را فشرد، می خواست با همه ی وجود فریاد برآورد که ناگهان سیمای پاک مهربان صحرا مقابلش نقش بست و او را مانع از آن کار کرد. لحظه ای تحت نفوذ چشمان صحرا به آرامش روحی دست یافته که سرمنشأش بارقه های ایمانی بود که در طول همنشینی با صحرا، در وجودش جاری شده بود و نمی خواست که با بارز شدن هویت گذشته اش شخصیت جدیدش را که از او زن دیگری ساخته بود از دست بدهد. در دل با خود گفت:
اون ثریای جاه طلب و خودپرست چهار سال پیش مُرد از امروز من هم نظیر صحرا برای جبران گذشته ی تاریکم، خودم رو برای همیشه وقف درماندگان و کسانیکه به وجودم نیاز دارند می کنم، دیگه نمی ذارم آن افکار پوچ و غلطی که منو به هلاکت رسوند، دامنگیرم بشه و از من یک زن ضعیف النفس و کم اراده بسازه، صحرا با وجود اینکه از نظر سنی، با من خیلی فاصله داره، می تونه اسوه ای از مقاومت و ایمان برام باشه و منو در پیمودن راههای تزکیه نفس یاری کنه. صحرا که برای شنیدن زندگینامه ی او بی طاقت شده بود و از طرفی همیشه بیم داشت که اگر حافظه اش را به دست آورد آیا او را ترک خواهد کرد یا نه، دستان ثریا را در دست گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت:
میخوام تا قبل از اینکه داستان زندگیت رو برام تعریف کنی، یک قولی بدی.
ـ بگو عزیزم، هر چی که تو بگی من از صمیم قلب به اون عمل می کنم.
ـ تو باید قول بدی که منو تنها نذاری، نمی خوام بعد از این همه سال که از محبت مادر دور بودم، تو رو از دست بدم. خواهش می کنم پیش من بمون. قطرات اشک یکی پس از دیگری از چشمان ماتم زده ثریا فرو چکید ، با صدای گرفته ای گفت:
دخترم واقعیت اینه که من هیچ سرپناهی ندارم، خودم هستم و یک دنیا حسرت و بدبختی، من به خاطر یک ضربه ی غیرمترقبه به این روز افتادم، زمانیکه پی به عمق فاجعه ای که بر سر زندگیم اومده بوده، بردم، از فرط غم و غصه به جنون و دیوانگی رسیدم. من یک موجود خودخواه و خودپرستی بودم که خداوند با نزول بلاهایش، خشم خودش رو بر سر من فرود آورد و انتقام همه ی جاه طلبیهایم رو از من گرفت و تو این دنیا چیزی برام باقی نگذاشت تا لااقل بهش دل خوش کنم. پسرم، همسرم، تمام ثروتم، بخاطر طبع سیری ناپذیرم از دست رفت و من موندم با انبوه آه و حسرت. ای کاش همه چیز به گذشته برمی گشت، ای کاش فرصتی برای جبران بود، ای کاش هرگز از عالم فراموشی بیرون نمی اومدم تا پی به وجود نکبت بارم ببرم، آه لعنت به من که با دستهای خودم، زندگیم رو به قهقرا سوق دادم. صحرا با لحنی دلسوزانه گفت:
خواهش می کنم آرامش خودت را حفظ کن، اگه بخوای دوباره با یادآوری خاطرات گذشته یأس و ناامیدی رو بهدلت راه بدی، ممکنه دوباره همون حالت چهار سال پیش رو پیدا کنی پس سعی کن اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی و صبوری پیشه کنی، نباید بذاری این مشکلات تو رو از پا در بیاره بلکه به جای نفرت از اعمال گذشته ات درس عبرتی بگیر برای ساختن آینده ای روشن، من در طول اینمدت تو رو سنگ صبور خودم تصور می کردم، دلم نمی خواد که اون تصور زیبایی که از تو دارم اینطوری از بین بره، سعی کن بر اعصابت مسلط باشی، حالا لطفاً اگه آمادگیش رو داری شروع کن که دیگه نمی تونم طاقت بیارم. ثریا پس از مکث طولانی، نفس عمیقی کشید و بعد ذهنش را به زمانی سوق داد که کامیاب کودکی بیش نبود. در آن لحظه مانند انسانی گنهکار که در مقابل کرسی عدالت زانو زده باشد، همه چیز را بدون اغماض اعتراف کرد، دیگر نمی توانست در مقابل رفتار ناشایستش حالت تدافعی بگیرد، بلکه با پهن کردن سفره ی رنگارنگ دلش همه جا خود را مقصر و گناهکار می دانست، در آن لحظه که بی باکانه حقایق را بروز می داد، لحظه به لحظه احساس سبکی و آرامش می کرد، اما چیزی که برایش عجیب می نمود، عکس العمل صحرا در مقابل گفته هایش بود، در سیمای صحرا موجی از برافروختگی نمایان شده بود، چشمانش از شنیدن آن حرفها تبلور خاصی پیدا کرده بود. به گونه ای که پس از اتمام سخنان ثریا با حالتی آشفته و گریان از اتاق بیرون رفت، بدون اینکه بخواهد با ثریا همدردی کند و مرهمی بر آلامش بنهد. ثریا با خود اندیشید که شاید وجود گنهکار او برای دختری به پاکی و معصومیت صحرا غیرقابل تحمل است و این شک با گذشت یک هفته به یقین تبدیل شد. صحرا دیگر همچون گذشته با او برخورد عاطفی و ملاطفت گونه نداشت، نگاههایش یخ زده و کور شده بود. جز سلامی سرد، هیچ سخنی دیگر بین آن دو رد و بدل نمی شد، بیشتر اوقاتش را در اتاق خود سپری می کرد و حتی از رفتن به پرورشگاه خودداری می کرد، هر وقت ثریا نزدیکش می رفت تا باب مذاکره را با او باز کند، صحرا به بهانه های مختلف از مصاحبت با او طفره می رفت، کم کم این فکر در ثریا بوجود آمد که او باید آن خانه را ترک کند و به دنبال سرنوشت گمشده اش برود، دیگر نمی توانست چون گذشته در آن خانه احساس راحتی کند بلکه خود را موجودی اضافی می دانست که ساکنان آن خانه از وجودش در رنج بودند. تصمیم خودش را گرفته نامه ای تشکرآمیز نوشت و آنرا بر روی میز اتاقش گذاشت و بعد شبانه از خانه بیرون زد. مستأصل و درمانده مسیر نامشخصی را انتخاب کرد و به راه افتاد. اواخر پاییز بود اما زمستان زودتر از موقع موعود، لباس سفیدش را بر شهر گسترانده بود و چکمه بر بامها می کوبید. دانه های درشت برف تن یخزده اش را بر سر و صورت ثریا می زد و بر خلاف ظاهر بلورینش همچون جلادی سیاه به جنگی نابرابر با او برخواسته بود و قصد به زانو درآوردن او را داشت، ثریا با تأثر به پشت سرش نگاهی کرد، کولاک آن ساختمان مدرن را که چند صباحی مأمنگاهش بود، محو کرده بود و راه برگشتن را به رویش مسدود ساخته بود، گامهای سنگینش را به کندی از پی یکدیگر برمی داشت تمام افکارش پیرامون صحرا سیر می کرد، به درستی نمی دانست چه نکته ی مبهمی آن دختر با محبت را آن چنان نامهربان ساخته بود. با صدای پارس سگی که از انتهای خیابان به گوشش رسید به خود آمد. با وحشت محیط اطرافش را از دیده گذراند، کوران همچون شبگردی عاشق در سیاهی شب بوحه سر داده بود و در حالیکه به طرز دلخراشی می نالید، به دنبال مونسی می گشت تا خلوت شبانه اش را به پرسه زدن با او بگذراند، ثریا ترسی مخوف وجودش را در بر گرفت، برای گریز از آن عاشق وحشی، به دنبال سرپناهی گشت تا شبانگاه را در آنجا به صبح رساند. پس از ساعتها جستجو در آن هوای بورانی موفق شد در مسافرخانه ی درجه سه، یک اتاق بگیرد. تختخوابی فرسوده با روکشی کثیف تنها وسیله ی زینت بخش آن اتاق زهوار در رفته بود، ثریا از فرط خستگی خودش را روی تختخواب انداخت و بی توجه به آن محیط فقیرانه چشمانش را بر هم نهاد، اما صدای زوزه ی باد که در لای پنجره می پیچید، خواب را از چشمانش می ربود و تصویر وهم انگیزی از آینده را سایه گستر قلبش می کرد. با حالتی مضطرب روی تخت نشست و چشمان غمزده اش را به در و دیوار زنگار گرفته اتاق دوخت، تحمل آن محیط برایش ناخوشایند بود، بوی فقر و بیچارگی که از آن بنای مخروبه به مشام می رسید، برای ثریا حکم جهنمی سوزان را داشت، او نمی توانست به آینده ی مجهولی که پیش رو داشت دل خوش کند، مخصوصاً که او خود را در مرز پیری و فرسودگی می دید و تنهایی و آوارگی، تلخ ترین تراژدی فکرش بود. آنشب برایش بسان یک سال گذشت تا تابش سپیده دم لحظه ای نتوانست چشم بر هم گذارد. تنها امیدی که برایش باقی مانده بود، کامیاب پسرش بود که نمی دانست سرنوشت او به کجا انجامیده، تنها سر نخی که از او در دست داشت، اداره پلیس بود که پنج سال قبل کامیاب را در آنجا بازداشت کرده بودند. پس از پرداخت اجاره ی یک شب در مسافرخانه، با حالتی مغموم و گرفته قدم از آن جا بیرون نهاد. مقداری راه را قدم زنان پشت سر گذاشت که ناگهان صدی بوق اتومبیل او را از عالم اوهام بیرون آرود. به پشت سرش نگاهی انداخت ناگهان چشمش به صحرا افتاد که همراه آقای توانا داخل اتومبیل نشسته بود و برایش دست تکان می داد. اتومبیل مقابل او نگه داشت و صحرا فوراً از آن پایین آمد و خودش را در آغوش ثریا انداخت و شروع به گریه کرد. ثریا با دستانی سرمازده، موهای مشکی او را نوازش کرد و همچنان او در آغوش فشرد. آقای توانا از اتومبیل پایین آمد و بعد از احوالپرسی از ثریا خواست که سوار اتومبیل شود. آن دو بار دیگر با صمیمیت همیشگی دست در دست هم داخل اتومبیل شدند. صحرا اشکهایش را پاک کرد و در حالیکه تبسمی شیرین در صورتش نمایان شده بود گفت:
لطفاً منو ببخش. واقعاً متأسفم که در مقابل تو از خودم شقاوت نشون دادم، باور کن در اینمدت دچار عذاب وجدان شده بودم، اما دست خودم نبود. ثریا لبخندی زد و گفت:
دخترم شاید اگه من هم جای تو بودم چنین رفتاری رو بروز می دادم، می دونم که داستان زندگیم برات تکان دهنده بود و تو رو نسبت به من بدبین کرده، ولی عزیزم به نظرت من باید چکار کنم، خودم رو بکشم تا هم خودم و هم دیگران از دستم راحت بشن، یعنی من تو این پنج سال هنوز تقاص پس ندادم و مستحق عذابهای بسشتری هستم.
ـ نه، اینطور حرف نزن. من نسبت به تو همون عشق و علاقه ی گذشته رو دارم، اگه دیدی که من در این مدت رفتار ناشایستی باهات داشتم، برمی گرده به مشکلاتی که خودم در زندگیم دارم، خوشبختانه با راهنمایی پدرم تمام اون کشمکشهای ذهنی رفع شد و امروز من و پدرم حاضرم که در تمام شرایط یارو یاورت باشیم، دیگه دوست ندارم به خاطر رفتار احمقانه ام مورد سؤال
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:27 ق.ظ
 
ارسال: #24
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قرار بگیرم، اما شما می تونی هر چقدر که دلت میخواد منو سرزنش کنی فقط خواهش می کنم منو ببخش. ثریا صورت زیبای صحرا را بوسید و گفت:
تو باید منو ببخشی، چون من لیاقت همنشینی با دختر بی نظیری مثل تو رو ندارم، میدونی صحرا تو با وجود سن کمی که داری، تأثیر مطلوبی روی من گذاشتی، تا حدیکه تصمیم گرفتم از این به بعد روی پای خودم بایستم و با مشکلات ستیز کنم دیشب دوباره خیالات به سرم زد و ترس از آینده، آرامش روحیم رو سلب کرد، به نظر شما یک انسان تا این حد باید ضعیف و ترسو باشه و با وجود پنجاه سال سن هنوز وابسته و متکی به دیگران باشه؟ به طور حتم جوابتون منفیست. من گرچه نمی خوام توجیه ای برای رفتارم داشته باشم ولی باور کنید به خاطر اینکه از کودکی همه چیز در اختیارم بوده و در ناز و نعمت زندگی کردم، اینگونه در مقابل کوچکترین تلنگری به زانو در می آم. اما از این به بعد میخوام خودم باشم و با قدرت تفکر و بازوم میخوام همه چیز رو جبران کنم. البته در ابتدای کار به دستان پر مهر شما نیاز دارم و ملتمسانه میخوام که منو در اینراه یاری کنید. آقای توانا از داخل آینه نگاهی به ثریا انداخت و در حالیکه لبخند رضایت آمیزی بر لب داشت، گفت:
صحرا همه چیز رو برام تعریف کرد، واقعاً از صمیم قلب از پیشامدهایی که در زندگی براتون رخ داده متأثر شدم. دیشب وقتی متوجه شدیم که ما رو ترک کردی ، شبانه همه جا رو سر زدیم اما بیفایده بود، بالاجبار مجبور شدیم جستجومون رو به صبح موکول کنیم که خوشبختانه موفق هم شدیم و حالا اومدیم که خواهش کنیم به خونه ات برگردی و فکر جدا شدن از ما رو دیگه نکن، چون فعلاً از همه مهمتر سرنوشت کامیابه که باید ببینیم چی به سرش اومده، طبق گفته های شما او ممکنه زندان باشه، درسته؟
ـ فکر می کنم که اینطور باشه، چون آخرین خبری که از او داشتم اداره پلیس بود، به طور حتم الان یا آزاد شده و یا در زندانه.
ـ بسیار خب پس ابتدا از اداره پلیس مرکزی شروع می کنیم، حتماً اونها خبری اَزش دارند. آقای توانا بدون درنگ اتومبیل را به جهت اداره پلیس هدایت کرد و بعد از لحظه ای سه نفری در مقصد پیاده شدند. دلهره و اضطراب به وضوح در چهره ی ثریا دیده می شد، گامهایش را به کندی برمی داشت و اگر کمک صحرا نبود به طور حتم او تعادلش را از دست می داد و نقش زمین می شد. وقتیکه صحرا بازوی ثریا را گرفت، او احساس کرد که چقدر آن دستان جوان را دوست دارد. صحرا هم به نوعی دچار تشویش و نگرانی شده بود اما بیشتر سعی می کرد که حالتش را بروز ندهد. آقای توانا از آنها خواست در سالن منتظر بمانند تا او خودش برای گرفتن خبر برود، اما ثریا با پافشاری کردن خواست که هر سه نفر به اتفاق وارد اتاق بازپرس شوند. آقای توانا با وجود اینکه بیم داشت خبر غیرمترقبه ای به آنها داده شود، در مقابل خواسته ثریا تسلیم شد و همگی با اجازه ی بازپرس وارد اتاقش شدند. بازپرس که مردی درشت هیکل و چاق بود با احترامی خاص از آنها دعوت به نشستن کرد. نگاه موشکافانه به تک تک آنها انداخت و بعد در حالیکه به آقای توانا خیره شده بود، متفکرانه گفت:
می بخشید من شما رو کجا دیدم!؟ قیافتون آشناست. آقای توانا عینکش را روی بینی اش جابجا کرد و به صورت آقای بازپرس دقیق شد و گفت:
بنده توانا هستم، رئیس شرکت محصولات بهداشتی، لابد در تلویزیون طی مصاحبه های متعددی که داشتم، من رو دیدید. بازپرس یکه ای خورد و با دستپاچگی گفت:
اوه خدای من! جناب توانا. بنده خدمتتون ارادت دارم، چه کاری از دست من ساخته است.
ـ حقیقتش من برای یک پرونده ای که تقریباً مربوط به پنج سال قبل میشه، خدمت رسیدم، متهمی به اسم کامیاب خسروی فرزند اردشیر، که در زمینه ی اتهام به قتل در پنج سال قبل دستگیر شده که ما بنا به دلایلی از محکومیتش اطلاعی نداریم و برامون مهمه که بدونیم او آزاد شده و یا در حبس به سر می بره.
ـ جناب توانا این پرونده در دست پلیس قضائیه و به احتمال زیاد تا به حال حکم انجام شده و پرونده هم بسته شده، به هر حال من کار شما رو همین الان دنبال می کنم و تا چند لحظه ی دیگه خبر قطعی رو بهتون میدم. لطفاً شما همین جا تشریف داشته باشید تا من برگردم، با اجازه تون قربان. بازپرس از اتاق بیرون رفت، ثریا از فرط هیجان شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد توانا او را به آرامش خواند و با لحنی آمرانه گفت:
ثریا خانم، شما باید خودتون رو برای شنیدن هر خبری آماده کنید. متأسفانه باید بگم امکان هر حکمی وجود داشته یا کامیاب به خاطر عشقش به اون دختر کولی از همه چیزش در زندگی گذشته و خودش رو مجرم معرفی کرده که این می تونه حکمش قصاص یا حبس طویل المدت باشه و یا اینکه با همکاری کامیاب مجرم اصلی رو دستگیر کرده اند و او تا به حال آزاد شده و ما باید جای دیگه ای اونو جستجو کنیم. ثریا با حالت سردرگمی گفت:
نمی دونم، واقعاً مات و مبهوت موندم فقط امیدوارم که کامیاب به خاطر اون دختره ی بی سروپا با زندگیش بازی نکرده باشه که اگه اینطور باشه برای همیشه قیدش رو می زنم. آخه شماها که نمی دونید عامل اصلی تمام این بدبختیها اون دختره ی نکبته، اگه او... صحرا حرف او را به تندی قطع کرد و با غضبی که برای ثریا تازگی داشت، گفت:
محض رضای خدا اینطور قضاوت نکن، تو چطور می تونی اینطور بی باکانه فقط اون دختر رو مقصر بدونی در صورتیکه تا چند لحظه ی قبل تو خودت رو عامل این سیه روزی می دونستی، چی شد که نظرت عوض شد. تو به خاطر خودخواهیت کامیاب رو مجبور به ازدواج ناخواسته ای کردی که تمام پیامده های شوم رو به دنبال داشته، اگه کامیاب به خاطر اون دختر خفت و سختی زندان رو به جون خریده باشه قابل ستایشه نه طرد شدن، مگه عشق گناهه، مگه یک دختر کولی حق عاشق شدن رو نداره، چرا ما انسانهای غافل، موقعیت خودمون را تا به این حد باید از این قشر متمایز و برتر بدونیم. اگه خداوند او را انسان آفریده پس حق داره که تمتع کافی از حیات ببره، مختاره که دلبری و عاشق کشی کنه و اسم خودش رو در زمره ی تمامی عشاق ثبت کنه ثریا جون باور کن چنین عشقهایی کیمیاست که در گردش چرخ فلک، قرعه به اسم یک عده خاص می افته. پس چرا ما باید به اینگونه دلداگیها به چشم دیوانگی و جنون نگاه کنیم. اگه کامیاب به خاطر این دختر چنین ز خود گذشتگی کرده من حاضرم با اجازه ی پدرم زندانی اونو به هر قیمتی شده بخرم و...
با آمدن بازپرس صحرا حرفش را قطع کرد، نگاهها به جانب او کشیده شد. بازپرس در حالیکه برگه ای را در دست داشت، پشت میزش نشست و آنرا جلویش گشود، نگاهی به آن انداخت و بعد با تأسف نگاهی به ثریا انداخت و گفت:
می بخشید شما چه نسبتی با کامیاب خسروی دارید. ثریا با صدای لرزانی گفت:
سرکار کامیاب پسرمه، پنج سال میشه که از او خبری ندارم، خواهش می کنم هر چه زودتر بگید چه اتفاقی براش افتاده، او زنده است یا نه؟ لطفاً حقیقت را کتمان نکنید من طاقت شنیدن هر خبری رو دارم. صحرا هم حال و روزی بهتر از ثریا نداشت، رنگ صورتش کاملاً پریده بود و تپش قلبش او را بیقرار و ناآرام کرده بود. بازپرس صدایش را صاف کرد و بعد با قدری تأمل گفت:
متأسفانه باید خبر ناخوشایندی بهتون بدم، آقای خسروی محکوم به قتل شناخته شده و... بازپرس لحظه ای مکث کرد و این صحرا بود که با حالتی آشفته گفت:
و چی؟ اعدامش کردند! آره؟ بازپرس نگاهی موشکافانه به صحرا انداخت و گفت:
می بخشید خانم محترم، اگه جسارت نیست می خواستم بدونم که شما همسر قاتل هستید؟ ثریا که تحمل شنیدن چنین لقبی را برای پسر بی گناه خود نداشت، با حالتی عصبی مشت محکمی بر روی میز کوبید و گفت:
بس کنید آقا، شما حق ندارید پسر منو قاتل خطاب کنید، اون بیگناهه، قاتل یک دختر کولیه، همونکه عکسش رو در سرتاسر ایران منتشر کردید، همونکه شما عرضه نداشتید دستگیرش کنید و به جاش پسر پاک و بیگناه منو محکوم به قتل معرفی کردید، من شکایت می کنم از همه ی شما، از این دستگاه و ترازوی ریاکارانه ای که همیشه یک عده آدم سودجو کفه ی این ترازو رو به منفعت خودشون بالا و پایین می برند و از پایمال شدن خون یک جوون بیگناه هیچ واهمه ای ندارند. بازپرس به تندی گفت:
اونزمانیکه شما باید به فکر تربیت و تأدیب فرزندتون می بودید و بر رفتارش نظارت صحیحی می داشتید، کجا بودید و چکار می کردید؟ آیا هیچ از خودتون پرسیدید که چطور یک فرزند رو تحویل جامعه بدید تا دچار این تزلزلات و نابهنجاریها نشه و با رفتار غیرانسانیش یک جامعه رو به منجلاب نکشه، او در اوج جوانی مرتکب به قتل شده و حالا هم باید تقاص گناهش رو با بیست سال محکومیت پس بده، امیدوارم خانم عزیز جوابتون رو گرفته باشید. با شنیدن سخنان بازپرس گویا دنیا روی سر ثریا خراب شد، چشمانش سیاهی رفت و بیهوش روی زمین افتاد. وقتی چشمانش را گشود، صحرا کنار تختش نشسته بود و با اندوه به او چشم دوخته بود. صحرا لبخند کمرنگی بر لب آورد و بعد نوشیدنی از آب پرتغال (پرتقال) را به طرف دهان او برد تا با خوردنش تسکین روحی پیدا کند، ثریا پس از نوشیدن لیوان آب پرتغال با صدای در آمیخته ای با یأس و ناامیدی گفت:
صحرا، دیدی پسرم چطور با زندگی خودش بازی کرد او باید پانزده سال دیگه بیگناه اون تو بمونه. مطمئنم که اونقدر عمر نمی کنم تا آزادیش رو ببینم. صحرا دست او را در دست گرفت و با حالتی امیدوارانه گفت:
پس من و پدرم اینجا چکاره ایم، مگه می ذاریم مرد بلند همتی مثل کامیاب عمرش رو اونجا فنا کنه. او امتحان عاشق پیشگیش رو به نحو احسن پس داده و حالا وقتش رسیده بعد از اینهمه سال پا در دنیای آزاد و بی دغدغه ای بذاره که من و شما براش خواهیم ساخت، در ضمن نباید فراموش کنیم که او یک مرد عاشقه.
ـ منظورت چیه؟
ـ منظورم اینه که تو به خاطر مصائبی که کامیاب در طول این مدت کشیده باید رضایت بدی که اونها ازدواج کنند، به طور حتم اون دختر برای کامیاب شایستگی هایی داره که تا این حد به پاش صبوری پیشه کرده، ثریا جون چطور دلت می آد دو نفر که اینطور به هم وابسته اند رو در تب و تاب بسوزونی. ثریا پوزخندی زد و گفت:
اون دختر هیچ دلبستگی به پسر من نداشته، فقط قصدش این بود که از او سوءاستفاده کنه و گرنه چرا باید شب دامادی پسرم به چنین عمل بدفرجامی می زد، باور کن اگه کامیاب هم آزاد بشه من باید اون دختره ی هرزه رو به دست قانون بدم، صحرا که صورتش از خشم برافروخته شده بود، سعی کرد به گونه ای بر اعصابش تسلط پیدا کند و با آرامش گفت:
ثریا جون اینطور حرف زدن واقعاً شایسته تو نیست و فکر هم نمی کنم اون دختر مستحق این القاب باشه، به طور حتم او برای کشتن سهرابی دلیل خاصی داشته وگرنه چرا از بین تمام مهمونها باید اونو به قتل می رسوند، شاید ریشه ی این جنایت هیچ ربطی به عاشقی او و کامیاب نداشته و تمام اینها یک اتفاق بوده که ما ندونسته بهم ربطش دادیم. ثریا با تعجب پرسید:
تو از کجا می دونی که اینطور بوده؟ صحرا با دستپاچگی گفت:
خب، فقط حدش می زنم، همین. اصلاً بهتره که از این مقوله خارج بشیم و من یک خبر خوش بدم، اگه گفتی چیه؟
ـ نمی تونم حدس بزنم، لطفاً زودتر بگو.
ـ بسیار خُب، پس خوب گوش کن. پدرم الان رفته نزد یکی از دوستانش که در اداره پلیس درجه ی سرهنگی داره. فکر می کنم تا آزادی کامیاب چیزی باقی نمونده باشه. آخه این دوست پدرم مهره اصلی در دایره ی جناییه و با نفوذی مه داره، می تونه یک شبه کامیاب رو آزاد کنه، البته یک سری کارهای قانونی هست که باید طی بشه تا برای همیشه پرونده بسته بشه و در آینده مشکلی رو به وجود نیاره. امیدوارم این خبر برات مسرت بخش بوده باشه. ثریا با شنیدن این خبر چنان شور و شعفی وجودش را در بر گرفت که ناخودآگاه صحرا را در آغوش کشید و صورتش را غرق اشک و بوسه کرد.

11

بهاری دیگر قدم به عرصه ی ظهور گذاشت. عطر دل انگیز اقاقیای نورسته، همچون شمیم دلنشینی روح و جسم را شستشو می داد. آسمان در محاصره ی بازگشت پرستوهای مهاجر قرار گرفته بود، کوه البرز از خواب زمستانی بیدار شده بود و با جاری کردن نهارهای زلال، چشمه ساران بدیعی را خلق کرده بود. نهر همچون سالیان گذشته به استقبال این مهمان خوش قدم رفته بود. کامیاب دستان زمخت خود را به دیوار سرد آن هیولای سنگی کشید تا مگر عرق بهار را لمس کند. اما همچون گذشته، ناامید و دلشکسته به گوشه ای خزید او دیگر باورش شده بود در تنها جایی که بهار هرگز نمی شکفت همان چهار دیواری سیاهی است که عده ای مردگان متحرک و بی روح را در سینه ی بیرحمش مدفون ساخته. کامیاب چشمانش را بر هم نهاد تا در ماورای ذهنش آن فصل را که تجلی بخش زیباترین خاطراتش بود، تداعی کند. بار دیگر عطر دلدادگیش تمام وجود او را سوزاند و او پس از گذشت سالها در آن محیطی که مظهر شقاوت و سنگدلی بود، نتوانست احساسات آتشین خود را مهار کند. هنوز هم به یاد محبوب خویش اشک فراغ می چکاند و نغزترین مثنویها را در وصف او زمزمه می کرد. آرزو داشت که ای کاش می توانست یک لحظه ی کوتاه قدم بر پشت آن تپه های ماهوری بگذارد تا همچون درویشی برای قوت گرفتن روح و جسم خسته اش خود به باده ی مستی بسپارد. با صدای نگهبان از عالم رویا فاصله گرفت و به خود آمد. در سلول باز شد و زندانیان یکی پس از دیگری برای رفتن به سر کار طاقت فرسا آماده شدند. کامیاب هم متعاقب آنها سلول را ترک کرد. پنج سال بیشتر بود که او هر روز ساعات متمادی را در یک کارگاه آهنگری بیگاری می کرد و در مقابل آن زحمتها و عرق ریختنها هیچ مزدی نمی گرفت. قیافه اش کاملاً عوض شده بود، حرارت آتش پوستش را تیره تر کرده بود، در صورتش غباری از جور زمانه او را پخته تر نشان می داد. دستانش به خاطر ضربه زدن مداوم با پتک، زبر و خشن شده بود، موهای سرش که زمانی با وزش نسیمی بر روی پیشانیش رها می شد، حالت مجعد و ژولیده ای پیدا کرده بود. با گذشتن از مرز بیست و هشت سالگی در سیمایش صلابت و ابهت مردانگی به اوج رسیده بود، چشمان نافذش بیشتر از گذشته هر بیننده ای را مجذوب خویش می ساخت. الفبای زندان او را جسور و بی پروا ساخته بود به گونه ایکه از صبح تا شب خستگی ناپذیر با تکیه بر بازوانش پتک سنگینی را بالا و پایین می برد و از آن کامیابی که روزی دستانش به جز قلم ظریف طراحی چیز دیگری را لمس نکرده بود یک مرد زحمتکش و صبور ساخته بود. با صدایی که در سالن پِیج شد، در جا خشکش زد، هم سلولیهایش هم از فرط تعجب از رفتن باز ایستادند و به طرف کامیاب برگشتند. این خبر همچون خواب و معجزه بود، یک حقیقت باور نکردنی. خبر آزادی او چند بار دیگر از بلندگو پخش شد و او مات و مبهوت به یک نقطه خیره شده بود تا اینکه با تکان شدید دست نگهبان از شوک و ابهام خارج شد و با گامهایی سنگین توسط نگهبان به سمت اتاق رئیس زندان حرکت کرد، چند ضربه به در زد و بعد داخل شد. رئیس زندان نگاهی با خشنودی به او انداخت و بخاطر اینکه از حسن رفتارو اخلاق او در بین زندانیان دیگر مطلع بود، با احترام از او دعوت به نشستن کرد. دقایقی سکوتی تلخ حاکم شد. کامیاب تنها دلیلی را که برای آزادیش می توانست حدش بزند و از آن بیم داشت این بود که مبادا نقاب را دستگیر کرده باشند و او بیگناهیش ثابت شده باشد که اگر اینچنین بود، کامیاب زندگیش را باخته شده می دانست. آقای رئیس پس از زیر و رو کردن چند اوراق، برگه ای را که روی آن آزادی کامیاب مهر شده بود به دست او داد و گفت:
بگیر، اینهم برگه ی آزادیت، باور نکردنیست. من فکر می کردم هنوز سالیان سال مهمون ما باشی، اما گویا ناجی پیدا شده . زندانی تو رو با قیمت هنگفتی خریده. کامیاب از اینکه دید هیچ خطری نقاب را تهدید نکرده، نفس راحتی کشید و با هیجان گفت:
جناب رئیس! چه کسی چنین لطف بزرگی رو در حق من کرده!؟
ـ منهم مثل تو بی اطلاعم، فقط همین اندازه می دونم که در پشت این دروازه ی فولادی، چند نفر انتظارت رو می کشند، فوراً برو وسایلت رو بردار و برای همیشه از این محیط بسته دور شو. کامیاب بدون معطلی از جایش برخواست و صورت رئیس زندان را با شادمانی بوسید و بعد با خوشحالی زایدالوصفی به سمت سلول خود حرکت کرد، لباسهایش را ترجیح داد که همانجا بگذارد، دلش نمی خواست بوی کهنه ی زندان را با خود بیرون ببرد با نگاهی ناباورانه آن محیط دنج و تاریک را از دیده گذراند و بعد خودش را به کارگاه آهنگری رساند و با تک تک دوستانش وداع کرد. همگی با دیدن کامیاب دورش حلقه زدند و با حیرت و تعجب آزادیش را تبریک گفتند. کامیاب از فرط خوشحالی به سمت پتکی رفت که چندین سال به طور مستمر همدم دستانش بود، آنرا از گوشه ی دیوار برداشت و با تمام نیرو آنرا برای آخرین بار بر روی سندان فرود آورد، به گونه ایکه صدایش در و دیوار کارگاه را لرزاند. صدای کف زدن و به هم خوردن آهنها به یکدیگر و هورا کشیدنها خبر از جشن خداحافظی در آن کارگاه نمور و تاریک را می داد. چند نگهبان برای سرکوب کردن آن سر و صداها وارد کارگاه شدند و به زور و تهدید و کتک زدن آن جشن پر هیجان را که هر چند سال یکبار رخ می داد فروکش کردند. چشمان کامیاب از دیدن آن عقده هایی که در یک لحظه طغیان کرده بود، به اشک نشست و در دل آرزو کرد که ای کاش می توانست سهمی از آزادیش را بین همگی تقسیم کند. صورت یکایک دوستانش را بوسید و در حالیکه آنها را در آغوش می کشید برایشان آرزوی خوشبختی و آزادی می کرد. وقتی قدم در حیاط زندان گذاشت دیگر سر از پا نمی شناخت، دلش می خواست آن طرف دیوار سنگی چه کسی در انتظارش ایستاده، آیا ممکن بود که نقاب به استقبالش آمده باشد؟! وقتی آن دژ آهنین گشوده شد و او سبکبال قدم در سرزمین آزادی گذاشت، با همه وجود هوای با طراوت بهاری را بلعید و با حالتی شورانگیز همچون کودکی که در بدو یافته هایش همه چیز را با کنجکاوی می نگرد، او نیز چنین احساس تازگی به پیرامونش داشت. هنوز خود را کاملاً باز نیافته بود که ثریا با چشمانی مرطوب در مقابلش ظاهر گشت و هر دو در یک لحظه هم دیگر را در آغوش گرفتند و بی اعتنا به نگاههای تمسخرآمیز عابرینی که از کنارشان می گذشتند، سر بر شانه ی یکدیگر می گریستند. لحظه ی زیبا و شورآفرینی بود، مادر و فرزند بعد از پنج سال دوری از یکدیگر به هم رسیده بودند و حرفهای ناگفته ی زیادی داشتند. دیدن آن صحنه برای صحرا فرح بخش و دلنشین بود اما بهیچوجه نمی توانست احساسش را کنترل کند، بی محابا اشک می ریخت و چشمان پر راز و رمزش را به کامیاب که ستودنی و ارزنده می آمد، خیره کرده بود آقای توانا که متوجه تحولات درونی صحرا شده بود، نزدیکش رفت و از او خواست که هر چه زودتر پیش رود و پس از خوش آمد گویی، دسته گل میخک را تقدیمش کند. اما او پاهایش کششی برای اینکار نداشت، گویا طلسم شده بود و نمی توانست قدمی پیش گذارد. بناچار آقای توانا دسته گل را از او گرفت و خودش نزد کامیاب رفت. ثریا خود را از آغوش پسرش جدا کرد اشک را از چشمانش زدود و بعد در حالیکه لبخند در سیمایش موج می زد، رو یه کامیاب کرد و گفت:
این آقای بزرگوار جناب توانا هستند، کسیکه بزرگترین لطف رو در حق تو و من کردند و زندانیت رو با قیمت بسیار بالایی خریدند. من و تو هر چی که داریم از آقای توانا و دختر خانمش صحراست. آقای توانا دسته گل را به دست کامیاب داد و پس از احوالپرسی و خوش آمد گویی، با رویی گشاده از کامیاب و ثریا خواست که سوار اتومبیل شوند. کامیاب که از همان برخورد اولیه تحت تأثیر خضوع و مناعت طبع آقای توانا قرار گرفته بود، با صمیمیتی خاص دستان او را در دست فشرد و با حالت شرمندگی از لطف و کرامت او نهایت تشکر را به عمل آورد. ثریا که تقریباً بر اعصابش تسلط یافته بود، با تعجب نگاهی به صحرا انداخت که صورتش را اشک استتار کرده بود و بدون هیچ حرکت و سخنی در کنار اتومبیل ایستاده بود و به آنها می نگریست. ثریا دستش را دور بازوی کامیاب حلقه کرد و در حالیکه آهسته به سمت اتومبیل می رفتند، با دست به سمت صحرا اشاره کرد و گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:28 ق.ظ
 
ارسال: #25
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
اون دختر فرشته ایه که نظیرش رو هنوز ندیدم، خودت به زودی پی به خصوصیات پسندیده و رفتار والایش می بری. کامیاب نگاهی به سمت او که با هیبت و شکوه خاصی نظاره گر آنان بود کشیده شد. زیبایی چمشگیر صحرا در همان نگاه اول کامیاب را لحظه ای از خود بیخود کرد، به گونه ایکه نمی توانست چشم از آن سیمای جذاب بردارد. وقتی کاملاً مقابل او قرار گرفت، سعی کرد بر خود مسلط شود. نگاهش را به زیر افکند و قبل از اینکه او سلام کند، صحرا با لحنی مؤدبانه به او خوش آمد گفت و آزادیش را نیز تبریک گفت. دقایقی بعد همگی سوار اتومبیل شدند و به سمت منزلی که جشن دوستانه ای در آنجا برپا بود، رفتند. کامیاب و ثریا که عقب اتومبیل کنار هم نشسته بودند، شروع به تعریف اتفاقاتی که در طول مدت آن پنج سال برایشان رخ داده بود، کردند. هر دو از پیشامدهای هولناکی که گریبانگیرشان شده بود، متأثر شدند و از اینکه پس از طی شدن این مراحل سخت و طاقت فرسا، دوباره کنار هم بودند احساس خوشبختی می کردند. هنوز حرفهایشان تمام نشده بود که اتومبیل به مقصد رسید. کامیاب نگاه تحسین برانگیزی بر آن ساختمان انداخت. کامیاب با دلعی خاص همه چیز را زیر نظر داشت، از همان ابتدای رستن از غل و زنجیر اسارت، مردم، خیابانها، مغازه ها و رفت و آمدهایی که همه نشانه ی تحرک و زندگی بود، برایش خوشایند می نمود حتی آن نگاههایی را که در یک لحظه به تسخیرش درآمد، دلیل بر محدودیتهای آن دیو آهنی می دانست زیرا که او فقط در مقابل چشمان سحرآمیز نقاب خودباخته شده بود و آن دختر زیبا که همچون فرشته ای در آن لباس کرپ مقابل چشمانش می خرامید، نمی توانست جای نقاب را برایش پر کند. سعی می کرد کمتر نگاههایش با او در آمیزد. ثریا خودش را روی مبل جابجا کرد و در حالیکه نوشیدنی در دستش بود نگاههای مشتاقش را لحظه ای از کامیاب برنمی داشت با حالت افتخارآمیزی گفت:
پسرم، باید بگم که واقعاً برای خودت مردی شدی، چهره ات با گذشته خیلی فرق کرده، احساس می کنم سختی زندان تو رو پخته تر و با تجربه تر کرده. آقای توانا در ادامه ی صحبت ثریا گفت:
حق با شماست چون این دستهای زبر و خشنی که می بینم، نمی تونه دست یک نقاش باشه. به طور حتم در این مدت کارهای شاقی رو انجام می دادید. کامیاب آهی از دل برآورد و لحظه ای تمام آن کابوسهای یکنواخت و دائمی در مقابلش ظاهر گشت. با افسوس گفت:
پنج سال تموم، این دستها جور و جفای زیادی رو متحمل شده، دوازده ساعت پتک بر سندان کوبیدن از من یک آهنگر خبره ساخته. با وجود تمامی این مصائب هیچگاه زبان به شکوه نگشودم و خوشبختانه زودتر از اون چیزی که فکرش را می کردم، تونستم خودم رو با اون محیط زجرآور تطبیق بدم. صحرا که تا آن لحظه هیچ حرفی به زبان نیاورده بود، طاقت نیاورد و گفت:
چه عاملی باعث می شد که شما اینطور بی محابا و خستگی ناپذیر این دوران رو طی کنید؟ کامیاب از شنیدن این سؤال یکه ای خورد، و در حالیکه همچنان از نگاه مستقیم آن دختر پرهیز می کرد، با شرمندگی گفت:
متأسفانه الان قادر به پاسخگویی سؤال شما نیستم، شاید بعداً تونستم جواب مفیدی بهتون بدم. صحرا بدون هیچ اعتراضی لبخند شیرینی زد و گفت:
پس لطفاً تا دیر نشده این کیک رو ببرید. کامیاب هم بدون معطلی کیک را برش زد و همگی برایش کف بلندی زدند و بار دیگر آزادیش را تبریک گفتند. کامیاب با سروری خاص بشقاب کیکها را که چیده بود به نوبت به دست آقای توانا و ثریا داد و همینکه ظرف صحرا را به سمتش تعارف کرد، بار دیگر برق نگاههایشان لحظه ای کوتاه به هم گره خورد و وجودشان رابی تاب کرد، کامیاب هیچ از آن حال غریبانه که ناخودآگاه با دیدن چشمان صحرا به او دست می داد، خشنود نبود. پس از صرف کیک به بهانه ی زدودن غبار زندان خودش را به حمام رساند تا با گرفتن دوش آب سرد آن عطش درونش خاموش شود. ثریا و صحرا با کمک دو مستخدمی که در اختیار داشتند، میز ناهار را با سلیقه ی خاصی چیدند و بعد همگی در کنار هم با صمیمیت ناهار را صرف کردند.
آنروز آقای توانا از رفتن به سر کار صرف نظر کرده بود تا در خدمت عضو جدید خانواده اش باشد. بعد از صرف ناهار کامیاب به درخواست اطرافیان، شروع با تعریف خاطرات تلخ زندان کرد، از شکنجه های سخت و طاقت فرسایش، از لحظات یکنواخت و خسته کننده اش، از برخورد دیکتاتوری که نگهبانان زندان داشتند، از گرسنگیها و شلاقهایی که مجبور بودند پذیرایش باشند و دم برنیاورند و... هر سخنی که از قلب پرآلام کامیاب برمی خواست، همچون خنجری بود که به سوی صحرا نشانه می رفت و وجدان خفته اش را بیدار می کرد. کامیاب در نظرش همچون عاشق اسطوره ای و مظهر وفا و مردانگی جلوه می کرد. کسیکه به خاطر دختری کولی از زندگی و جوانیش گذشته بود تا پیمانی را ابدی سازد. او به نظرش نقطه ی عطف تمام عاشق سلوکان بود. وقتی چشمانش را به دهان کامیاب دوخته بود و با اندوه دل به سخنان او سپرده بود، ناخودآگاه بغض راه گلویش را مسدود کرد، به نوعی که دیگر نمی توانست گوش به نوای دردناک او بدهد. فوراً آنجا را رک گفت و به اتاقش پناه برد تا آن غم سنگینی که سالها در کنج دلش مانده بود را برای همیشه دور بریزد. هق هق گریه اش توأم با تحولی بود که می رفت برای همیشه شکل واقعی خود را تصاحب کند. کامیاب با تعجب نگاهی به آقای توانا انداخت و گفت:
می بخشید، مثل اینکه حرفهای من باعث رنجش صحرا خانم شد، فکر نمی کردم تا این حد تأثیرگذار باشه. آقای توانا سری به تأسف تکان داد و گفت:
صحرا دختر زودرنج و حساسیه، متأسفانه او چند ساله که دچار یک بحران روحی شده که فکر می کنم به امید خدا کم کم از این پس این مشکل رفع خواهد شد. آخه می دونید او تا قبل از اینکه با شما آشنا بشه، همیشه فکر می کرد که مردها موجودات دروغین و بی احساسی هستند که وقتی دل دختری رو رُبودند بعد اونو مثل تفاله به کناری می اندازند. به همین خاطر تا الان از ازدواج طفره رفت. اما از روزیکه متوجه چگونگی اوضاع و احوال شما شده، احساس می کنم این بدبختی به مرور از وجودش داره دور می شه. آخه او از عشق برای خودش یک افسانه ساخته بود که پذیرفتن چنین واژه ای در دنیای دنی برایش امری غیرقابل دسترس می نمود ولی به طور زنده شاهد واقعیت ملموسی است که به او تولد تازه ای بخشیده و من وجود شما رو در این منزل به فال نیک می گیرم، امیدوارم از این پس بتونیم همگی در کنار هم خوشبختی رو به همدیگه هدیه کنیم. ثریا در حالیکه برمی خواست، گفت:
آقای توانا من امیدوارم این پیوند و دلبستگی روز به روز بیشتر بشه. تا شما با هم گپ می زنید من برم پیش صحرا جون ببینم آروم گرفته یا نه. با رفتن ثریا، کامیاب رو به آقای توانا که لحظه ای نگاههای موشکافانه اش را از او برنمی داشت کرد و گفت:
جناب توانا، من زندگیم رو مدیون شما هستم، خیلی دلم می خواد یک طوری محبت شما رو جبران کنم، هر چند که اگه تمام ثروت عالم رو در اختیار داشتم و تقدیمتون می کردم، به اندازه ی دقیقه ای آزادی که شما به من عطا کردید، نمی شد، اما بسیار از شما سپاسگزارم و این لطف و بزرگواری رو تا پایان عمر فراموش نخواهم کرد. آقای توانا لبخندی حاکی از رضایت زد و با لحنی صمیمانه گفت:
نه پسرم من کاری نکردم، لیاقت تو بیش از این حرفهاست، باور کن در طول شصت بهاری که از عمرم رفته انسان با مروتی نظیر تو که گذشت رو به سر حد کمال رسونده باشه، ندیدم. من از اینکه با جوان لایق و شایسته ای نظیر تو آشنا شدم بی نهایت خرسندم.
ـ لطف دارید جناب توانا. حقیقتش همیشه فکر می کردم روزیکه از زندان آزاد بشم، به خاطر مهر ننگینی که بر پیشانیم زده شده، همه منو از خودشون طرد می کنند و نگاهاشون همیشه حاکی با سرزنش خواهد بود، اما حالا می بینم که اشتباه می کردم و شما با رفتار غیرمنتظرتون منو شرمنده کردید.
ـ پسرم، تو انسان خاطی نبودی که به چشم مجرم نگاهت کنیم، خواهش می کنم از این پس اندایشه ات رو از دوران سختی که طی کردی، دور کن و با دستان نیرومند و بازوان قوی که داری گذشته رو برای همیشه سرکوب کن و در جستجوی راهی باش که تو رو به خوشبختی دائم برسونه. با شنیدن صدای ثریا دو نفری به سمت او برگشتند. صحرا تبسمی دلنشین بر لب داشت و در معیت ثریا از پله ها پایین می آمد. بار دیگر کشش عجیبی کامیاب را به سوی آن دختر بلند قامت که از نی نی چشمانش درخشش مسحور کننده ای ساطع می شد، کشاند. صحرا موهای مشکی براقش را که به او جذابیت ستودنی داده بود، از روی پیشانیش به کناری زد و مقابل کامیاب نشست. لحظه ای همه در سکوت فرو رفتند. صحرا که موقعیت را برای پرسش دوباره مناسب می دید، چشمانش را که هر بیننده ای را مسخ می کرد به کامیاب دوخت و با حالتی آمیخته با عشوه گفت:
خب آقا کامیاب، حالا می تونم دوباره بپرسم که چه عاملی باعث شد شما اونهمه سختی و رنج رو به جون بخرید. کامیاب که از این سؤال مکرر او شگفت زده شده بود با تأمل گفت:
این سؤال شما جواب خصوصی داره که بعداً بهتون خواهم گفت. ثریا و آقای توانا نگاهی به یکدیگر انداختند و بعد ثریا با شکوه گفت:
پسرم! یعنی من و آقای توانا نامحرمیم. کامیاب به شوخی چشمکی به ثریا زد و گفت:
نه مادرِ من، اشتباه برداشت نکن. من فکر می کنم برای دختری مثل صحرا که تا به امروز نسبت به مردها بدبین بوده، لازمه که جوابش رو به طور خصوصی بدم، بعد چنانچه خواست می تونه به شما بگه که چی گفتم. آنروز با حال و هوای خاصی که داشت سپری شد. کامیاب توسط ثریا به اتاق مخصوصی که در اختیارش گذاشته بودند، راهنمایی شد. اتاقی لوکس با تجهیزات کامل که برای کامیاب که پنج سال زیراندازش زمین سرد و نمناک و رواندازش پتویی کهنه و پاره بود، همچون بهشتی کوچک جلوه گری می کرد. با حالت خوشایندی خودش را روی تختخواب انداخت، آرامش تمام وجودش را در بر گرفت، چشمانش را بر هم نهاد تا نرمی و لطافت تشک را بیشتر حس کند. هنوز هم نمی توانست باور کند که از آن سیاهچال خلاصی یافته و به دنیای آزاد منشانه بازگشته و تمامی واقعیاتی را که لمس می کند خواب و رؤیا نیست. براستی که انسان از لحظه لحظه زندگیش غافل است و نمی داند که افتادن برگی خشک از درخت نمی تواند بی حکمت باشد و همچنین پرتاب شدن قلوه سنگی ریز از فراز کوه بر زمین می تواند نابودی عظیمی را به بار آورد و این علم را ثابت کند که ذره ذره هستی قدرتی نهفته در خویش دارد و زمانیکه خالق اراده کند می تواند از یک برگ خشکیده و قلوه سنگی بی ارزش نیرویی بسان اتم بیافریند، چه رسد به انسان که ثانیه ثانیه ی زندگیش دستخوش تحولات و دگرگونیهاست. زمانیکه کامیاب بوی آزادگی را حس کرد، تمام چیزهایی را که در گذشته برایش پوچ و بی ارزش می آمد، رنگی نوین و تازه به خود گرفته بود، او نمی توانست براحتی از کنار شبنمی که بر روی گلبرگ نورسته ای می لغزید، بگذرد و یا مورچه ی دانه کش را که در آب دست و پا می زد به حال خود رها کند. او در آن دوران محرومیت پی برده بود که انسان برای رستن از بند و اسارت حاضر است بوته ای خار در کویر برهوت باشد و یا تک درختی تنها در بیابانی لم یزرع. ناخودآگاه قطره ی اشک از میان پلکهای بسته اش بر روی گونه اش غلتید و به یاد تمامی آنهایی که در فاصله ی نه چندان دوری از او شب و روزشان را در پستویی نمور و سرد گم کرده بودند اشک ریخت، زندانیان مفلوکی که بهار را هرگز نمی بینند و شب و روزشان رابا بی خبری طی می کنند. با چند ضربه ای که به در نواخته شد، به خود آمد و فوراً اشکهایش را پاک کرد. با شنیدن صدای ثریا از او دعوت کرد که داخل شود ثریادر حالیکه لباس خواب به تن داشت، کنار تختخواب کامیاب نشست و با عطوفتی مادرانه شروع به نوازش موهای او کرد. کامیاب در حالیکه دراز کشیده بود و نگاهش را به سقف دوخته بود با لحنی آرام گفت:
مادر! برای آینده چه تصمیمی گرفتی؟ میخوای برای همیشه اینجا بمونی؟ ثریا که همچنان با موهای کامیاب بازی می کرد گفت:
نه پسرم، من تصمیم داشتم وقتی تو آزاد شدی در یک موقعیت مناسب از اینجا بریم، هرچند آقای توانا و دخترش انسانهای شریفی هستند و از بودن ما در اینجا ناراحت نیستند، اما فکر نمی کنم که اینطوری صحیح باشه که ما تا آخر عمر سربار این خونواده باشیم.
ـ آره، کاملاً همینطوره. از فردا باید به فکر یک شغل مناسب برای خودم باشم.
ـ منظورت چیه؟ نمی خوای نقاشی رو دنبال کنی؟
ـ نه مادر! در این موقعیت نقاشی نمی تونه شغل چندان درآمدزایی باشه. باید به دنبال کاری باشم که بتونم شکم تو و خودم رو سیرکنم. اونزمانیکه نقاشی رو به عنوان سرگرمی دنبال می کردم به این خاطر بود که سرمایه ی هنگفتی در اختیار داشتم، اما حالا چی دریغ از یک ده ریالی. ثریا آهی کشید و گفت:
حق با توست، نمی دونم اگه خداوند این خونواده ی انسان دوست رو سر راهمون قرار نمی داد، چی به سرمون می اومد به اون دختر شیاد که اینطور تمام مال و منالمون رو بالا کشید.
ـ بهتره دیگه از او حرفی نزنی. به طور حتم تا الان استخونهاش خاک شده.
ـ آخه پسرم چطور بی خیال باشم وقتی می بینم که همه ی زندگیمون رو به تاراج برد و از هستی ساقطمون کرد. یکی نبود به این موجود پلید بگه که اونهمه ثرون رو می خوای چیکار. کامیاب پوزخندی زد و گفت:
مادر من و تو هیچ شکایتی از کسی نباید داشته باشیم چون اهمال کاریمون این بلا رو سرمون آورد. اعتماد بیش از حد به دیگران چنین نتیجه ای داره. اونها از ساده لوحی ما استفاده کردند و با یم نقشه حساب شده همه چیز رو بالا کشیدند.
ـ منظورت از اونها کیه؟
ـ خب مشخصه. سهرابی، راد و مرجان.
ـ سهرابی؟؟ اون بیچاره روحش هم خبر نداره، به طور حتم اگه او زنده بود این اتفاقات نمی افتاد، همه ی این نقشه ها زیر سر مرجانه، او بخاطر اون دختره ی کولی این بلا رو سرمون آورد. کامیاب برخواست روی تختخواب نشست و گفت:
کاملاً در اشتباهی. من در این مدت خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اومدن این سه نفر به ایران بی دلیل نبوده و سهرابی با همدستی راد و مرجان قصد چپاول ثروت ما رو داشتند. ثریا چینی به ابرو انداخت و گفت:
عاقل باش پسر! تو چطور می تونی به سهرابی مرحوم که مردی متشخص و محترم بود، ظنین بشی. لطفاً این فکر رو از مخیله ات بیرون بیار که او هم از قماش راد و مرجان بوده. کامیاب پوزخندی زد و گفت:
مادر، دل خوش کردن به ظاهر اشخاص گاهی ضربه ی غیرقابل جبرانی رو به آدم وارد می کنه. من و تو گول ظاهرشون رو خوردیم و حالا داریم تقاص اشتباهمون رو پس می دیم. سهرابی با تملق و چاپلوسی ما رو نسبت به خودش خوشبین کرد و قصد داشت که همه چیز رو به سود خودش تموم کنه ولی خب شانس به مرجان و راد رو آورد و عاقبت برگ برنده رو دو نفری تصاحب کردند و من شک ندارم که در مرگ سهرابی این دو نفر هم نقش داشته اند. چون طبق نظریه ی نه چندان منطقی پزشک قانونی او بر اثر ترس سکته قلبی کرده و ضربه ی چاقویی که بر روی شانه اش خورده نمی تونسته کارساز بوده باشه. اونها به خاطر اینکه پرونده رو مختومه بدونند، قاتل رو همون کسی معرفی کردند که ضربه رو به او زده بود. در صورتیکه من فکر می کنم نظریه ی پزشک قانونی چندان با استدلال و منطق نبوده، و سهرابی امکان نداره با یک ضربه ی چاقو از ترس سکته کرده باشه. ثریا با لحت تندی گفت:
لابد منظورت اینه که قاتل اون دختره ی کولی نیست. کامیاب با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
شاید به هر حال هرچه بود، هرچه نبود این پرونده خوشبختانه بسته شد. ثریا با حالتی عصبی گفت:
اما به چه قیمت، من چهار سال دست به گریبان جنون بودم، تو بهترین دوران عمرت رو در زندون گذروندی و حالا هم به خاطر اون دختره ی کثیف تو به سهرابی بخت برگشته داری بهتان می زنی. باور کن کامیاب چنان نفرتی از اون عفریته دارم که اگه یک روز جلوم ظاهر بشه، خفه اش می کنم. او عامل این بدبختیهاست. کامیاب که توقع شنیدن آن حرفها را در آن موقعیت نداشت، در حالیکه سعی می کرد خشمش را فرو نشاند با تغیر گفت:
مادر بس کن، مثل اینکه هنوز بارقه های غرور و خودخواهی از وجودت ریشه کن نشدند. من فکر می کردم در این مدت زمانه تو رو ساخته باشه و این بلاها و مشکلاتی که باهاش مواجه شدیم تو رو واقع بین کرده باشه ولی متأسفانه تو هنوز هم رو عقاید خودت پافشاری می کنی. ثریا صورتش را از کامیاب برگرداند و با دلشکستگی گفت:
مثل تو که با وجود گناهکار بودن اون دختره، خودت رو اسیر زندان کردی و نخواستی او به کیفر اعمالش برسه، تو خون سهرابی رو به خاطر خودخواهیت پایمال کردی، تو اون دنیا باید جوابگو باشی. کامیاب سرش را بین دو دستش گرفت و گفت:
تو هم دو دل رو از هم جدا کردی، در حقیقت شکستن قلب دو عاشقِ پاک گناهش از به قتل رسوندن یک انسان گناهکار بالاتره. سهرابی اگه انسان بیگناهی بود به طور حتم اونطور فجیع کشته نمی شد، لابد هر کسی که اونو به قتل رسونده، زمانی از جانب او زخم خورده و یا اینکه در جرمی با هم شریک بودند و خواسته با از میدان راندن او خودش همه چیز رو تصاحب کنه. ثریا پوزخندی زد و با طعنه گفت:
مثل اینکه این مدتی که با خلافکارها دَم خور بودی تمام فوت و فن کلاهبرداری رو یاد گرفتی و به همه کس شک داری، ازاین می ترسم دو روز دیگه من رو هم قاتل معرفی کنی. کامیاب آهی کشید و سری با تأسف تکان داد و گفت:
عجیبه! من و تو در هیچ موقعیت و زمانی نمی تونیم حرف هم رو بفهمیم، هر زمان حرفی رو به شیرینی شروع می کنیم به بحث و کنایه تبدیل میشه و عاقبت بی نتیجه می مونه. ثریا سعی کرد بر اعصابش مسلط شود، دستان کامیاب را در دست گرفت و به آرامی گفت:
پسرم باور کن دام نمی خواست که دوباره همون بحث های همیشگی پیش بیاد. چون به قول تو هیچ نتیجه ای عایدمون نمی شه. پس بهتره به جای این نیش و کنایه ها سعی کنیم به دل همدیگه راه پیدا کنیم و به حرف همدیگه احترام بذاریم. خب حالا بگو پسرم در نهایت تو چه تصمیمی برای زندگی آینده ات داری. کامیاب سرش را به زیر افکند و با تأمل گفت:
اول پیدا کردن یک شغل مناسب، دوم تشکیل یک زندگی مستقل با همدیگه و سوم پیدا کردن نقاب و ازدواج با او. خب مادر امیدوارم در این اهدافی که پیش رو دارم یاریم کنی. ثریا که با بهت به کامیاب می نگریست، چشمانش را تنگ کرد و با نوعی تهدید گفت:
ببین کامیاب اگه میخواهی همه جا پا به پات باشم و آینده ای روشن در پیش رو داشته باشی، بری اولین و آخرین بار میگم. اسم کثیف این دختر رو نه تنها پیش من، بلکه تو ذهن خودت هم نیار. کامیاب پوزخندی زد و گفت:
به نظرت یک دل و همراه شدن همینه؟ احترام گذاشتن به عقیده ی همدیگه یعنی این؟ پس این حرفی که چند لحظه قبل سر دادی فقط یک شعاره؟ تو می خوای من رو همگام خودت کنی ولی سعی نداری یک قدم همراه فرزندت باشی. ثریا با غضب از جایش برخواست و در حالیکه به سمت در می رفت با صدای نسبتاً بلندی گفت:
تا زمانیکه اسم اون لعنتی بر زبونت باشه، متأسفانه جز اینکه فاصله ی بین خودمون رو عمیق تر کنی، چیز دیگه ای عایدت نمی شه. حالا بگیر راحت بخواب. ثریا اینرا گفت و از اتاق خارج شد. کامیاب خنده ی تلخی کرد و با خود گفت:
اشکالی نداره مادر، روزیکه در راه رسیدن به او فدا شدم پی به اشتباهت می بری که بطور حتم خیلی دیر خواهد بود. کامیاب با گفتن این حرف ناخودآگاه پشتش لرزید، احساس عجیبی به او تلنگری زد که آن یک عشق نفرین شده است از نیمه راه برگرد و آن دختر را به باده ی فراموشی بسپار، اما او نمی توانست به خاطر یک تردید واهی ازمسیر بی بازگشتی که انتخاب کرده بود دست بکشد . او هر لحظه که صدای پاندول ساعت را می شنید، خود را به دختر رویاهایش نزدیکتر می دید و احساس می کرد دوران سیه روزی طی شده و نوازندگان سعادت در خطوط خوشبختی با او همگام شده اند، مخصوصاً حال که او به طرز معجزه آسایی از حصار دیوارهای سنگی خلاصی یافته بود. تردید را که لحظه ای گریبانش را فشرد از خود دور کرد به قصد آینده ای روشن پلک بر هم نهاد. صبح روز بعد ثریا وصحر آماده ی رفتن به پرورشگاه شدند آقای توانا هم بعد از خوردن صبحانه به کامیاب پیشنهاد داد تا با او به شرکت بیاید و کامیاب هم که فرصت را برای مشورت با آقای توانا غنیمت می شمرد پیشنهاد او را قبول کرد. همگی پس از آماده شدن از منزل بیرون آمدند. صحرا نگاه سراسر احساس خود را به کامیاب انداخت و گفت: امیدوارم فردا که روز تعطیله، موقعیت مناسبی برای تفرج و هواخوری در بیرون از شهر باشه. مخصوصاً برای شما چنین پیک نیکی واقعاً مناسبه. آقای
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:28 ق.ظ
 
ارسال: #26
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
توانا سری با خشنودی تکان داد و گفت:
پیشنهاد سنجیده و بجاییه. گردش دست جمعی فردا به طور حتم خیلی لذت بخش خواهد بود. بعد رو به کامیاب و ثریا کرد و گفت:
بنده که موافقم، شما چی؟ پیشنهاد صحرا رو تأیید می کنید؟ کامیاب و ثریا هم با رویی گشاده از پیشنهاد آنها استقبال کردند و بعد از یکدیگر جدا شدند. آقای توانا راننده ی شخصی اش را مرخص کرد تا کامیاب راحتتر باشد. خودش پشت رل نشست و اتومبیل را به سمت شرکت هدایت کرد. دقایقی همچنین سکوت بین آن دو نفر حاکم بود، تا اینکه کامیاب آن سکوت را شکست و گفت:
جناب توانا، این شرکت متعلق به خود شماست؟ نه جانم. من به اتفاق سه نفر دیگه که جزء شرکاء بنده هستند، این شرکت تجاری رو دایر کردیم و خوشبختانه به یاری خداوند، پیشرفت زیادی هم حاصل شد و هر ساله محصولات قابل توجه ای رو به کشورهای همسایه صادر می کنیم. البته سهم من در این شرکت بیست درصد بیشتر از بقیه است و به همین خاطر ریاست این شرکت رو بنده متقبل شدم.
ـ موفقیتتون رو تبریک می گم و امیدوارم که در پیشبرد اهدافتون پیروز باشید و همچنان با سربلندی و افتخار این شرکت رو اداره کنید.
ـ متشکرم پسرم. هدف ما جز ترقی این مملکت چیزی نیست و از خدا می خوایم که یاریمون کنه تا در چرخه ی اقتصادی کشور بتونیم مثمر ثمر واقع بشیم. راستی پسرم اینطور که از ثریا خانم شنیدم تو هم مبلغ یک میلیون سهم در شرکت بازرگانی داشتی، چیزی کمتر از سهمی که من در این شرکت دارم.
ـ بله، اما افسوس که همش با یک چشم بر هم زدنی نیست شد.
ـ پسرم هیچ وقت به خاطر از دست رفتن مال دنیا خودت رو ناراحت نکن پول و ثروت تنها چیزیست که میشه دوباره به دست آوردش اما اگه انسانیت خدشه دار بشه با تمام ثروتهای عالم نمی توانی اونو بخری و خوشبختانه تو برای حفظ چنین خصیصه ای؛ بهای سنگینی رو پرداخت کردی. بخشیدن تمام ثروتت به یک دختر سرطانی نهایت گذشت و ایثار رو می رسونه، هر چند که او محبت و مردانگی تو رو به شکل وقیحی پاسخ گفت، اما مطمئن باش هیچ ناحق و ظلمی در این دنیا پایدار نمی مونه. کامیاب در حالیکه به نقطه مقابل خود چشم دوخته بود، گفت:
من اون دختر رو برای همیشه از صفحه ی زندگیم خط زدم ودیگه برام مهم نیست که او با ثروت من چکار کرده و هیچ چشم داشتی هم به روزیکه شاید سرنوشت حقم رو به من برگردونه ندارم. از امروز زندگی من از صفر آغاز میشه و امیدوارم بتونم که با قدرت بازوانم یک زندگی بی پیرایه و بی دغدغه ای رو فراهم کنم و نیازمند دیگران نباشم. روزی دلخوش به ثروت پدرم بودم و به همین خاطر هیچ وقت سعی نکردم قوه رو به فعل تبدیل کنم، یعنی اصلاً چنین قدرتی نداشتم، از قدم گذاشتن در راههای پر پیچ و خم هراس داشتم و همیشه سعی می کردم آسونترین راه رو برای رسیدن به هدفم انتخاب کنم. شاید به همین خاطر بود که برای خلاص کردن خودم از بار مشکلات، به ازدواج با مرجان تن دادم و از عشق آتشین خودم گذشتم. به امید روزیکه بعد از فوت او با نقاب ازدواج کنم. من اونقدر ترسو و کم جرأت بودم که راز دلدادگیم رو از همه مخفی نگه داشتم، تا مورد نهی و سرزنش دیگران قرار نگیرم، من به خاطر بزدلی و ناتوانی با سرنوشت یک دختر پاک و معصوم بازی کردم و احساسات داغش رو نابود ساختم. من قبل از اینکه قدم در این راه پرمخاطره بذارم باید می دونستم که شجاعت و قدرت عاشق پیشگی رو ندارم، من... بغض امانش را برید و مانع این شد که حرفش را دنبال کند آقای توانا زیرچشمی نگاهی به سیمای مغموم و گرفته کامیاب انداخت و بعد همچون پدری دلسوز شروع به دلداری دادن به او کرد:
پسرم هر انسانی در زندگی دچار مشکلاتی میشه که فقط خودش قادره گره اون مشکل رو باز کنه و شاید هم بزرگترین اشتباه تو این بوده که تحت تأثیر احساسات به عشقی دل بستی که از همون ابتدا با تردید و دودلی همراه بود، به طور حتم خودت بهتر از هر کسی می دونستی که عاقبت قدم گذاشتن در اینراه چیه وگرنه همه چیز رو صادقانه به اطرافیانت می گفتی، نقاب از نظر مادرت رد شده است و همچنین دوستان و آشنایانی که همه چیز رو از دید مادیات و ظاهری می سنجیدند. تو خوب می دونستی که پذیرفتن چنین ازدواجی از جانب همگی اونها از محالاته ولی با اینحال با وجود شک و تردید، شجاعت اینرو داشتی که عشق دختری رو که فرسنگها از نظر طبقاتی با تو فاصله داشته به جون بخری و پیمانی جاودانه با او ببندی گرچه عواملی جانبی این پیمان رو متزلزل کرد ولی با اینحال باز هم تو با غزت نفس وصف ناپذیر این جام ترک خورده رو با چنگ و دندون حفظ کردی تا عاقبت بسَر منزل مقصود برسونی و مطمئن باش در اینراه پر از فراز و نشیب، خلق کننده ی چنین عشق بی همتایی تو رو همراهی خواهد کرد تا به خواسته ات برسی. کامیاب نگاهی با یأس به آقای توانا انداخت و با نوعی وحشت که در صدایش هویدا بود گفت:
تمام عشقهایی بی همتا و زبانزد میشه که عاقبت با ناکامی همراهه، من از این بیم دارم که تب یخ زده ی خزان عشق ما رو خاکستر کنه و مشتی از این خاکستر رو هم برای افسانه شدن به جا نذاره. آقای توانا با شنیدن این حرف لحظه ای تعادل خود را در رانندگی از دست داد و با پریشان حالی اتومبیل را متوقف کرد و حرف کامیاب را نیمه تمام باقی گذاشت و با حالتی مضطربانه گفت:
بس کن جوون، تو دچار اوهام و خیالات پوچ شدی و برای رهایی از این پیله ی سیاهی که دور خودت کشیدی باید به فکر راه چاره ی اساسی باشی. از امروز چنانچه موافقت کنی تو رو به عنوان معاون دوم شرکت استخدام می کنم تا با سرگرم شدن به کار و فعالیت این افکار زاید رو از ذهنت پاک کنی، من دیشب به این نتیجه رسیدم که تو می تونی این سمت رو عهده دار بشی. هم جوون لایق و برازنده ای هستی و هم تحصیلات بالا داری و اینکار به راحتی از عهده ی تو ساخته است. حالا به جای اینکه ذهنت رو مشغول این چیزا کنی، بگو ببینم خواسته ی من رو قبول می کنی یا اینکه به فکر معاون دیگه ای برای خودم باشم. کامیاب با ناباوری بغضش رو فرو داد و گفت:
اگه منو شایسته بدونید این دومین و بزرگترین لطفیه که در حق من انجام دادید. امیدوارم روزی بتونم پاسخگوی محبت های شما باشم. آقای توانا نفسی به راحتی کشید و دوباره اتومبیل را به راه انداخت و با لبخند گفت:
خوشحالم که از امروز معاون شایسته ای نظیر شما دارم. در حقیقت این من هستم که باید از شما تشکر کنم که چنین افتخاری رو نصیب من و دیگر دوستان کردید، چون امروز وجود نیروی تحصیل کرده بسیار کارآمدتر از سابق شده مخصوصاً که طرف معامله اش افراد خارجی و تحصیلکرده هستند. لحظه ای آن شادی بی تداوم از وجود کامیاب رفت و با نوعی شرمندگی گفت:
جناب توانا متأسفم. لحظه ای فراموش کردم که من در این زمینه اطلاعات چندانی ندارم، هر چند گاهی اوقات به همراه پدرم در امور مالی و دفتری بانک شرکت می کردم ولی بیشتر جنبه تفنن داشت و من تجربه ی لازم رو در این زمینه نتونستم بدست بیارم. واقعاً عذر می خوام که لحظه ای دچار احساس کاذب شدم. آقای توانا خنده ای بلند سر داد و گفت:
جووون این مشکلی نیست که حل نشه لازمه اش فقط دو سه ماه کارآموزیست که در یک دوره ی فشرده طی خواهی کرد و انشاالله موفق هم خواهی شد، همونطور که گفتم چون تحصیلات عالیه داری فراگیری برات آسونتره. از امروز اگه موافق باشی کار رو شروع کنیم. کامیاب لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:
برای یک زندانی که تازه قدم در دنیای آزادی گذاشته، این بهترین شانس می تونه باشه. من از امروز در خدمت شما هستم. پس از رسیدن به شرکت آقای توانا طی مراسم ساده و دوستانه ای کامیاب را به همه ی اعضای شرکت معرفی کرد و از آنها خواست نهایت همکاری با عضو جدید را به عمل آورند. از همان روز کامیاب زیر نظر یکی از مدیران مجرب دوره ی کارآموزی را شروع کرد آنروز کامیاب تا ساعت چهار بعد از ظهر با آقای توانا در شرکت حضور داشت. بعد از اتمام کار، دو نفری به سوی منزل حرکت کردند. با صدای بوق اتومبیل، صحرا زودتر از مستخدم منزل، برای باز کردن درب حیاط خودش را رساند. وقتی در را از هم گشود، برای لحظه ای قامت کشیده و خوش تراشش و ژرفای نگاهش، کامیاب را به خواب مصنوعی فرو برد و اگر یاد نقاب شرم را بر چهره اش نمی نشاند، او همچنان غرق در تماشای آن شاهکار خلقت می نشست. آنشب جشن کوچکی به خاطر پذیرش کامیاب در شرکت برپا بود و همگی دور هم یک شب دل انگیز بهاری را در حالیکه نم نم باران رایحه افشانی می کرد، به صبح رساندند. هوای فرح بخش بامداد شور و نشاط را برای گذراندن یک گردش دست جمعی صد چندان می کرد. صحرا در حالیکه اسپرت بهاره ای بر تن داشت و کلاه حصیری را بر روی موهای بافته شده اش گذاشته بود، در نظر کامیاب همچون دختر بچه ای شر و شیطان به چشم می خورد. همگی داخل اتومبیل بنز سیفید رنگ نشستند. کامیاب عهده دار رانندگی شد. ثریا و صحرا عقب اتومبیل نشستند و آقای توانا هم در جلو کنار کامیاب نشست. صحرا نگاه شیطنت آمیزی از داخل آینه به کامیاب انداخت و گفت:
راستی نگفتید که کجا رو برای پیک نیک انتخاب کردید؟ کامیاب لبخند معنی داری زد و گفت:
جایی که فکر نمی کنم شما تا حالا دیده باشید، اما قول میدم که فوق العاده خوشتون بیاد. ثریا گفت:
پسرم لطفاً هر جا رو که در نظر داری، خلوت و بی سر و صدا باشه، چون اصلاً حوصله ی شلوغی رو ندارم. آقای توانا به پشت سرش برگشت و در حالیکه به ثریا نگاه می کرد گفت:
فکر نمی کردم شما از جمع گریزان باشید. چون بهتون نمی یاد که آدمی منزوی و گوشه گیر باشید.
ـ حقیقتش تا قبل از به وجود اومدن این مشکلات همیشه بیشتر اوقاتم در مهمونیها و مجالس دوستانه سپری می شد. اما حالا فکر می کنم دچار ضعف اعصاب شدم. ثریا و آقای توانا گرم صحبت کردن با هم بودند و این صحرا بود که لحظه ای از کامیاب چشم بر نمی داشت. چند با هم کامیاب نگاه دزدانه اش را از آینه به او انداخته بود و چیزی که برایش عجیب می نمود، حرکات و رفتار صحرا بود که قصد داشت به گونه ای جلب توجه کند. هر لحظه که از آشنایی آن دو نفر می گذشت او احساس زنگ خطری می کرد که به او هشدار می داد بر نفس خود غلبه کند وگرنه عشق راستینش به نقاب با کوچکترین لغزشی نابود می شود. نمی دانست چگونه خودش را از دو چشم جادویی آن دختر رهایی بخشد تا خدشه ای بر عشق پاکش به وجود نیاید. وقتی به میعادگاه قدیمی خود نزدیک شد و نسیم آشنای دشت صورتش را نوازش کرد، دیگر هیچ چشم ساحره ای قادر نبود او را افسون کند به جز چشمان نافذ و بی آلایش نقاب صحرا همچنان قصد در تصاحب دل کامیاب داشت. اما او با نزدیک شدن به کعبه ی دلدادگیش، بر آن نگاهها حریری از بی تفاوتی کشید. او از آمدن به آن تفرجگاه قصدش فقط این بود که به یاد عشق گمشده اش قطره اشکی چکاند تا مگر دل آسمان به غصه نشیند و طوفانی شوریده بر بالین پهناور دشت ظهور کند و همراه خود دختری یکه سوار که در حال رام کردن اسبی سرکش است را برایش به ارمغان آورد. کامیاب چنان غرق در رویاهای نغز گذشته شده بود که صدای ثریا را نمی شنید. همه با تعجب به کامیاب که نگاهش در نقطه کوری گره خورده بود، نگریستند و بعد آقای توانا با تردید او را صدا زد و ناگهان کامیاب از آن عالم سیار همچون مسافری سردرگم، بیرون آمد و با تعجیل گفت:
بله! با من بودید.
ـ آره پسرم. هرچی صدات می زنیم جواب نمی دی، اتفاقی افتاده؟
ـ نه متأسفم. فرمایشی بود؟ ثریا گفت:
بله، می خواستیم بپرسیم معلوم هست کجا داری ما رو می بری. کامیاب که هنوز حواس خود را کاملاً به دست نیاورده بود با همان عجله گفت:
خب مشخصه، به سرزمین دختر نقابدار. ثریا با تعجب پرسید:
کامیاب! نکنه باز به سرت زده. تو داری ما رو به جایی می بری که لابد در گذشته محل قرار با اون دختره ی بی سر و پا بوده، هان؟ کامیاب که تازه به خود آمده بود و متوجه شد چه حرفی زده، خواست منکر شود، اما چیزی در دلش او را به مبارزه وا می داشت و نمی گذاشت حقایق سربسته باقی بماند. با خود فکر کرد که وقتش رسید، تمام آن احساسات قلبی را بیرون بریزد. هرچند که از بازگو کردنش ترس موهومی در سینه اش می لرزید، اما تصمیم گرفت بی پرده اسرار دلش را فاش کند تا لااقل صحرا با شنیدنش، او را به عشق خود واگذارد و او با آرامش در جستجوی نقاب برخیزد. کامیاب اتومبیل را در جایگاه همیشگی پارک کرد و بعد با حالت مسرت بخشی گفت:
چرا جواب منو نمی دی. گفتم این بیابون محل آشنایی تو با اون دختره ی... کامیاب اجازه نداد مادرش با دادن لقب زشتی به نقاب، حرفش ر ادامه دهد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
بله، همین جاست. اگه به چشم شما بیابونه، برای من همچون بهشت برینه. پنج سال پیش تو این سرزمین با او آشنا شدم و حالا هم اومدم تا شاید اونو پیدا کنم.
ـ بس کن! خجالت بکش. تو چطور بعد از اون همه مصیبت حاضر شدی که یاد اونو در دلت زنده کنی، مگه غیرت و تعصب نداری که ما رو دنبال اون دختره ی هرزه تا اینجا کشوندی. آقای توانا با لحنی آمرانه گفت:
ثریا خانم بر اعصابت مسلط باش. ما باید کامیاب رو درک کنیم، لابد اینجا روحیه اش رو تسکین می ده و برخلاف تصور شما اینجا طبیعت مصفا و خوش آب و هوایی داره که برای گردش فوق العاده است. چه اشکالی داره که یکبار هم به جای رفتن به ویلاهای کوهستانی و ساحلی، در این محیط پاک و سالم روز خوشی رو سپری کنیم.
ـ اما آقای توانا، کامیاب نیومده اینجا که روحیه اش رو تازه کنه، اومده یاد و خاطره ی اون عشق نکبت بار رو در ذهنش تجلی بده. خواهش می کنم شما با او صحبت کنید، مگه سر عقل بیاد و از این احساس خام و بچه گانه دست برداره. آقای توانا لبخندی زد و با لحن اطمینان بخشی گفت:
باشه، من در آینده فرصت زیادی دارم که با معاونم خلوت کنم حالا اگه رضایت می دید، بریم پایین و بساط رو بچینیم. ثریا نگاهی با دلخوری به کامیاب انداخت و گفت:
اگه بخاطر آقای توانا و صحرا جون نبود، حاضر نمی شدم یک قدم در این سرزمین شوم بذارم. صحرا که بغض راه گلویش را مسدود کرده بود و قدرت حرف زدن را از او گرفته بود، بدنبال بقیه از اتومبیل پایین رفت. به کامیاب نگاه کرد که حالتش همچون شیدازدگان بود. دلش می خواست به گونه ای مرهم بر دل آشوب زده اش بنهد، اما می دید که وجودش در آن لحظه برای کامیاب هیچ شده و او به جز سایه ی محبوب خویش که همه جا در تعقیبش بود، با هیچ اکسیری به عالم واقعیت برنمی گشت. کامیاب جلوتر از بقیه خودش را به پشت آن تپه های ماهوری شکل رساند تا کسی شاهد طغیان دورنش نباشد بر فراز تپه ایستاد و با ناامیدی به جای خالی ایل گریست که علفهای هرز بیابانی آن جا را پر کرده بود. آهی کشید و بعد خودش را بر سینه ی دشت رساند و تن داغدارش را در آغوش سبز گسترش رها ساخت. صحرا با حالتی منقلب به آن صحنه ی آتشین چشم دوخته بود و در دل اشک خون از دیده می چکاند. آقای توانا و ثریا، سلانه سلانه در حالیکه وسایل تفریح در دستانشان بود خود را به پشت تپه ها رساندند. دیدن آن دشت یَشمی که همچون زمردی می درخشید، احساس هر انسانی را بر می انگیخت، به گونه ای که تا ثریا با دیدن آن طبیعت بِکر، دست قلمزن خالق را ستود و از قضاوتی که تا چند لحظه ی قبل کرده بود، نادم گشت. علفها آنچنان یک دست قد برافراشته بودند و با کوچک وزش موج دل انگیزی را نمودار می ساختند که انسان ناخودآگاه به حالت خلسه در می آمد و به جز خویش هیچ کس دیگر را نمی دید. صحرا که احساساتش به طرز عمیقی او را سرکش کرده بود، شروع به جست و خیز و خرامیدن در میت علفها کرد کامیاب با دیدن آن عشوه های پنهانی از عالمی که با نقاب برپا کرده بود، بیرون آمد و چشمانش به سوی صحرا کشیده شد که همچون کبکی خرامان در میان علفها می جهید و آواز می خواند. ناخودآگاه از دیدن آن صحنه که بی شباهت به رقص دختر کولی نبود. کنترل خود را از دست داد و مانند انسان مجنونی به سویش گام برداشت. صحرا که زیرچشمی تمام حرکات کامیاب را زیر نظر داشت، بیشتر از قبل شروع به طنازی کرد. کامیاب که لحظه ای افسار گسیخته شده بود و همچون خیانتکاری در سرزمین معبود خویش، قصد در ارضاء هوای نفس خویش داشت، دستانش را به سمت او دراز کرد تا گیسوان او را لمس کند. اما بار دیگر چشمان نقاب همچون شمشیری بُرنده تمام تاروپود وجودش را درید و او را مانع از عمل جفاکارانه اش کرد. زانوهایش خم شد و بر روی علفها نشست. صحرا به سمت او برگشت و به تظاهر گفت:
واه! آقا کامیاب چی شد، مثل اینکه حالتون خوب نیست. کامیاب که از شدت عذاب وجدان سرش را بین دو دستهایش گرفته بود با درماندگی گفت:
لطفاً تنها بذارید، میخوام خودم باشم و دنیای دروغینی که در ذهنم ساختم.
ـ منظورتون چیه؟ لطفاً با من مثل یک دوست حرف بزنید. شاید بتونم راهنماییتون کنم.
ـ متأسفم این خودم هستم که باید یک طوری با افکارم کنار بیایم، کسی نمی تونه کمکم کنه. صحرا که کنار کامیاب نشست. برای اولین بار بود که آن دو نفر اینچنین دوستانه و صمیمی قصد صحبت با یکدیگر را داشتند. کامیاب نگاهش را به او دوخت. احساس شرم می کرد و حضور نقاب را در جای جای آن دشت حس می کرد و به همین خاطر از بودن در کنار صحرا وحشت داشت در دل شروع به نفرین خود کرد که لحظه ای خود را به دست احساس سپرد و چیزی نمانده بود که بعد از پنج سال سرداری در دیوان عشق، دست به خیانت زند. آهی از اعماق قلبش برآورد و نگاهش را در انتهای دشت گم کرد. صحرا با لحنی آرام گفت:
آقا کامیاب، فکر می کنم الان موقعش رسیده که جواب سؤالم رو بدی کامیاب که از نگاه کردن به چشمان سحرانگیز صحرا دوری می کرد با لبخدی تصنعی گفت:
عشق. صحرا با تعجب پرسید:
عشق؟! فقط همین؟
ـ بله، مگه از این بالاتر چیز دیگه ای هم وجود داره، عشق باعث میشه که انسان خودساخته و صبور بشه و از قدم گذاشتن در هر راه صعب العبوری نپرهیزه. عشق دروازه ای برای رسیدن به کمال و تجلی اخلاقیاتست.
ـ اما این گفته ی شما در رابطه با عشق به خدا صدق می کنه و انسان فقط با خلوص ذاتی می تونه به درجه ی کمال برسه و به نظر من عشق نه تنها درجه ای از تکامل نیست، بلکه انسان رو به ورطه ی نابودی سوق می ده. کامیاب لبخند پرمفهومی زد و گفت:
عشق پاک و بی آلایش جزئی از کمالات والای انسان است، خداوند این حق رو به بنده ی خودش داده که در صورت تجاوز نکردن از حریم اخلاقیات بعد از او، بنده ای رو عاشقانه بپرسته. هر چند که پرستش فقط مختص ذات حق تعالاست، اما زمانیکه انسان به تسخیر عشقی دراومد که دور از صفات حیوانی بود، خداوند این حق رو به او واگذار کرده که پس از پیروزی از آزمونهایی که مربوط به تزکیه نفس میشه، خودش رو به درجه ی کمال برسونه.
ـ کاملاً صحیحه، اما شما چی؟ آیا فکر می کنید به این درجه رسیدید.
ـ متأسفانه من لیاقت چنین منزلتی رو ندارم. هرچند که عشقم به اون دختر با خلوص نیت و قلبیست. اما نمی دونم چرا سرنوشتم اینطور ورق خورد.
ـ چطور مگه؟! از اینکه با اون دختر آشنا شدید، پشیمون هستید؟ کامیاب لبخند تلخی زد و گفت:
من هنوز هم آشنایی با اونو یک سعادت می دونم، اما افسوس که لیاقت اونو نداشتم و از دست دادمش.
ـ اتفاقاً او خوشبخت ترین دختری بوده که مردی نظیر شما دلباخته اش شده، اما فکر نمی کنید بیشتر از این انتظار بیفایده باشه.
ـ نه بهیچوجه، من پیمانم رو به هیچ قیمتی نخواهم شکست، حتی اگه هرگز اونو نبینم.
ـ خب شاید او تا به حال ازدواج کرده باشه، آخه او که نمی دونسته ازدواج شما با مرجان از روی مصلحت بوده.
ـ اگه اینکار رو هم کرده باشه من اونو گناهکار نمی دونم، چون او از همه چیز بیخبر بوده و ازدواج حق مسلم اوست.
ـ اما او قاتل بوده، چطوری می تونید روی این عملش سرپوش بذارید.
ـ باز هم برام مهم نخواهد بود. اگه او برگرده، درباره ی قتلی که چندان هم مشخص نیست قاتل چه کسی بوده، او را هرگز سرزنش نخواهم کرد.
ـ شما روح بزرگی دارید، اما بهتره که ذره ای هم به فکر آینده تون باشید، به هر حال عشق یکبار به سراغ آدم می یاد، اما زمانیکه دست تقدیر خواست از این عشق بازیچه ای برای نابودیتون بسازه، بهتره که خودتون رو از بندش رها کنید. پیمان شکنی نه جرمه نه گناه. روزی عاشق شدید اما حالا نادم هستید آیا خودتون رو باید فدای یک وعده ی پوچ بکنید، تو می تونی اون عشقی رو که به صلاحته بپذیری و به خواسته ی دلت عمل کنی.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:28 ق.ظ
 
ارسال: #27
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ـ من فکر نمی کردم دختر خانمی با اندیشه گسترده ای نظیر شما، اینطوری فکر کنه. فراموش نکنید که گوش سپردن و عمل کردن به هوای خواهشهای نفسانی یعنی زوال و نابودی. صحرا و کامیاب بدون اینکه از حرفهای هم رنجشی به دل بگیرند، عقاید خود را بی پرده بر زبان می آوردند و از بحث دوستانه ای که بینشان زد و بدل می شد نهایت لذت را می بردند. آقای توانا روی زیراندازی که پهن کرده بودند، نشست. ثریا هم دو فنجان چای از فلاکس ریخت و بعد نزدیک آقای توانا نشست. هر دو نگاههایشان را به کامیاب و صحرا دوختند که در فاصله ی دورتر از آنها بر روی علفها نشسته بودند. آقای توانا فنجان چای را سرکشید و بعد با لحنی خاص گفت:
به نظرت زوج مناسبی نیستند؟ فکر می کنم کامیاب با وجود دختری مثل صحرا کم کم یاد اون دختر کولی از سرش بره. ثریا از شنیدن این حرف غیرمترقبه یکه ای خورد و با حیرت گفت:
جدی می فرمایید جناب توانا. یعنی شما حاضرید دختر بی نظیرتون رو به پسر من که یک لاقباست بدید؟! یعنی اگه روزی کامیاب از خر شیطون پایین بیاد و پیشنهاد ازدواج با صحرا رو بده شما اونو به غلامی می پذیرید؟! باورم نمی شه که روزی صحرا عروسم بشه، این نهایت آرزوی منه که پسرم با چنین دختر برازنده ای ازدواج کنه. ثریا لحظه ای سکوت کرد و بعد با تردید گفت:
اما صحرا چی؟ آیا او راضی میشه از ابین تمام خواستگارهاش که افراد متشخص و سرشناس هستند، کامیاب رو که تو هفت آسمون یک ستاره نداره، انتخاب کنه؟ آیا فکر اینجارو کرده بودید؟
ـ بله، با شناختی که من از دخترم دارم نگرشش به زندگی مادی نیست، بلکه ملاک رو در معنویات می دونه و اینطور که من حس کردم این دو نفر خیلی زود به هم دلبسته خواهند شد.
ـ جدّی! شما اینطور فکر می کنید. یعنی صحرا روزی تن به این ازدواج خواهد داد؟
ـ مطمئن باشید در همین آینده نزدیک. ثریا با صدای بلند شادمانه خندید و نگاه مشتاقش را به آن دو نفر دوخت و در دل آرزو کرد که هرچه زودتر آن دو را در لباس سپید بخت ببیند. آنروز با همه ی التهاباتی که کامیاب با آن دست به گریبان بود گذشت.

12

روزها یکی پس از دیگری طی می شد. با گذشت یکماه کامیاب به خاطر استعداد فراوانش زودتر از حد معمول توانست دوره ی کارآموزی را طی کند و آن پست مهم را تحویل بگیرد و با حقوق قابل توجه ای که می گرفت به این فکر افتاد که هرچه زودتر از آن خنه ایکه آسایش را از او سلب کرده بود به جایی نقل مکان کند که تداوم رویاهای گذشته اش باشد. او تمام وحشتش به خاطر این بود که عاقبت خام شود و به نوای عاشقانه ی صحرا پاسخ گوید. او دیگر شکی نداشت که صحرا دل در گرو او دارد، همان چیزیکه خود او هم از آن تردید داشت. گاهی افکار شیطانی بر او غلبه می کرد و حس عجیبی به او می گفت که آن دختر را دوست بدار و جای او را با نقاب عوض کن. چندین بار که ثریا پیشنهاد ازدواج با او را داده بود، تمام بدنش را رعشه دربرگرفته بود و سست عنصر و گیج شده بود، به گونه ایکه دلش نمی آمد جواب رد به ثریا بدهد. زبانش در کامش فرو میرفت و او ناباورانه احساس دلباختگی به آن دختر جذاب را می کرد، اما همینکه می خواست قدم پیش گذارد، بار دیگر سوگندی را که در آن تاریکی با نقاب خورده بود به یاد می آورد و حلاوت بوسه ای را که بر انگشتان کشیده اش نهاده بود، او را تشنه ی دیدار می ساخت گاهی به طور عمیق به صحرا خیره می شد، نمی توانست تفاوتی در زیبایی او با نقاب بیابد. چشمها درخششی نظیر او داشتند. قامتش همچون او کشیده و خوش تراش بود و شاید او زیباتر از دختری بود که نیمی از صورتش را پنهان ساخته بود. اما آیا فقط زیبایی در آن میان حاکم بود؟ آیا کامیاب عشق را فقط در زیبایی خلاصه کرده بود؟ این همان چیزی بود که صحرا هنوز جوابش را نیافته بود. آقای توانا روزی او را به اتاق خود فراخواند تا به طور خصوصی با او گپی بزند. در حالیکه عینکش را روی بینی عقابی شکلش جابجا می کرد نگاه تیزبینش را به کامیاب که مقابلش روی صندلی نشسته بود، انداخت و گفت:
کارها چطور پیش می ره؟ با مشکل خاصی برخورد نکردی؟ کامیاب پاهایش را روی یکدیگر انداخت و با احترامی خاص گفت:
نه قربان، همه چیز خوشبختانه خوب پیش میره. آقای توانا چینی بر پیشانیش انداخت و با لحنی جدی گفت:
پسرم لطفاً منو فقط توانا صدا بزن، خودت میدونی که من با این لقب های کاذب چندان میونه ای ندارم. خواهش می کنم راحت باش. کامیاب لبخندی زد و گفت:
اما قربان اینجا محل کاره و باید به یک سری ضوابط خاص احترام گذاشت. شما رئیس این شرکت هستید و باید وجه تمایزی بین شما و بقیه وجود داشته باشه، هرچند که شما اونقدر بزرگوار و رئوف هستید که دیگر همکاران چنین فاصله ای رو حس نمی کنند. در حقیقت رفتار انسانی شما می تونه برای تمامی کسانیکه از منزلت اجتماعی بالایی برخوردارند، اُسوه و سرمشق باشه.
ـ متشکرم پسرم. اما باید بگم که من کوچکتر از این حرفها هستم که بخوام الگوی دیگران باشم. حالا اگه اجازه بدی، برم سر اصل مطلب.
ـ خواهش می کنم بفرمایید.
ـ حقیقتش می خواستم در رابطه با یک موضوع خیلی مهم باهات صحبت کنم، راجع به ازدواج تو و صحرا. لابد ثریا خانم در این رابطه باهات صحبت کرده؟ کامیاب با حالت شرمساری سرش را به زیر افکند و به آرامی گفت:
بله، صحبت کرده و فرصتی رو هم در اختیارم گذاشته تا تصمیم بگیرم.
ـ بسیار خب، حتماً فرصت لازم رو برای فکر کردن داشتی. حالا بدون هیچ رودربایستی حرف دلت رو به من بگو، فکر کن که پدرت مقابلت نشسته و می خواد راجع به این موضوع نظرت رو بدونه. کامیاب آب دهانش را به سختی فرو داد و با تردید گفت:
من رو این موضوع زیاد فکر کردم و واقعاً شرمنده ام که اینطور صریح و بی پرده میخوام نظرم رو بدم. راستش به این نتیجه رسیدم که من نمی تونم دختر شما رو خوشبخت کنم.
ـ اما پسرم، ما که از تو خواسته ی غیرمعقولی نداریم، برای من و صحرا ثروت و شهرت مهم نیست. همین اندازه که شایستگی های لازم رو برای ازدواج با دخترم داری کافیست. او مرد زندگیش رو از بین خواستگاران متعددی که داره انتخاب کرده و بهیچوجه برای ازدواج با شخص دیگه ای رضایت نمی ده. او میگه در جوهره ی وجود شما چیزی رو یافته که در هیچ مرد دیگه ای وجود نداره و من هم با شناختی که در این مدت از شما پیدا کردم، به این نتیجه رسیدم که لیاقت ریاست این شرکت رو بعد از من داری چون همونطور که میدونی دو نفر از شرکاء در خارج از کشور هستند و من هم تا یکی دو سال دیگه بیشتر توان اداره ی اینجا رو ندارم به همین خاطر از الان بدنبال کسی هستم که در آینده ی نزدیک بتونه اینجا رو با موفقیت بچرخونه و چه کسی بهتر از شما. در ضمن صحرا هم با این پیشنهاد موافق و حاضره که در اینراه شما رو یاری کنه. ازدواج شما دو نفر می تونه پیروزیهای عظیمی در بر داشته باشه، مخصوصاً که صحرا وارث ثروت هنگفت خواهد شد و قصد داره در آینده از این دارائیها در جهت اعمال نیک و خداپسندانه استفاده کنه شما دو نفر زوج مناسبی خواهید بود. کامیاب با استیصال گفت:
من فقط می تونم بگم از صمیم قلب متأسفم، واقعاً من لیاقت و شایستگی صحرا رو ندارم، او دختری فرشته خصال است در صورتیکه من آلوده به گناه هستم. امیدوارم هرچه زودتر متوجه بشه که من اون کسیکه میخواد نیستم. آقای توانا با حالتی متفکرانه گفت:
پسرم هیچ اجباری در پذیرش این ازدواج نیست، این فقط یک پیشنهاد بود که با رد یا قبول کردنش، ارزش تو برای ما فرقی نکرده، پس لطفاً خودت با صحرا صحبت کن و یک طوری اونو مجاب کن تا دست از این بازی برداره و به ازدواج با شخص دیگه ای رضایت بده.
ـ باشه قربان، حتماً امروز باهاش حرف خواهم زد. آنروز پس از تعطیل شدن شرکت، کامیاب به اتفاق آقای توانا به سوی منزل حرکت کرد. طبق معمول صحرا اولین کسی بود که به استقبال آنها آمد و در را به روی آنها گشود کامیاب پس از اینکه آبی به دست و صورتش زد، از صحرا خواست که به اتاق او بیاید، با چند ضربه ی آهسته ای که صحرا به در زد، کامیاب از او دعوت کرد که داخل شود، صحرا با متانت قدم در داخل اتاق گذاشت، کامیاب در حالیکه طول اتاق را قدم می زد، از صحرا خواست که بنشیند، صحرا هم بیدرنگ با حالتی هیجان زده روی مبل نشست و با زیرکی دور تا دور اتاق را از دیده گذراند و بعد با قدری تأمل گفت:
می بخشید، شما همیشه پرده های اتاقت رو می کشی. کامیاب مقابل او روی صندلی راحتی که کنار پنجره گذاشته بود نشست و گفت:
اغلب موقع فکر کردن ترجیح می دم که پرده ها کشیده باشه.
ـ پس بی موقع مزاحم شدم، لابد داشتید فکر می کردید؟
ـ نه اتفاقاً درست به موقع اومدید، چون فکرم در حول و حوش شما بود. صحرا پشت چشمی نازک کرد و بعد با طعنه گفت:
من!؟ چی شده که جنابعالی به خودتون اجازه دادید به جز اون دختر کولی به کس دیگه ای فکر کنید؟ کامیاب با دلخوری گفت:
می بخشید، باید بگم که دختر کولی اسم داره، می تونید نقاب خطابش کنید. صحرا پوزخندی زد و گفت:
ثریا می گفت به خاطر اینکه نیمی از صورتش رو با یک نقاب مشکی پوشونده، چنین لقب مضحکی رو بهش دادند. میدونید من فکر می کنم او یک عیب و نقص بزرگ تو صورتش داشته که می خواسته از دیگران مخفی نگه داره، وگرنه چه علتی داره که او چنین چیزی رو بپذیره. آیا تا به حال شما علت نقاب زدنش رو پرسیده بودید؟
ـ بله، اما می گفت به موقع همه چیز رو خواهد گفت. اما افسوس که فرصت، مجال اونروز رو نداد.
ـ خب، حالا چه تصمیمی داری؟ می خوای یک عمر انتظار بیهوده بکشی؟
ـ من به همین خاطر خواستم با شما به طور خصوصی صحبت کنم، آیا حاضری در پیدا کردن اون به من کمک کنی؟ صحرا با تعجب پرسید:
کی! من؟ امکان نداره، چنین چیزی از محالاته!
ـ اما تا جایی که من میدونم همه جا سعی کردی مشکل گشا باشی و در هر کار خیری پیشقدم هستی. پس چطور در این مورد نمی خوای مرهمی بر دل یک جوان عاشق بذاری، هیچ فکر کردی که دو دل رو به هم رسوندن باعث میشه خداوند از سر تقصیراتت بگذراه، پس چرا می خوای از این کار خدا پسندانه رو برگردونی. صحرا در حالیکه بغض گلویش را می فشرد با حالتی عصبی گفت:
آخه اون دختر مگه کیه و چیه که اینطور شما داری بخاطرش از همه چیز می گذری، آیا واقعاً او استحقاق اینهمه گذشت رو داره.
ـ منظورت چیه؟
ـ می خوام بدونم او از من و از این ثروتیکه در اختیار دارم بالاتره. شما چطور اونو به من ترجیح می دید. هان؟
ـ خواهش می کنم آرامش خودت رو حفظ کن. ببین دختر چرا نمی خوای بفهمی که موضوع از این حرفها گذشته. من به او یک دلبستگی پنج ساله دارم و همین نمی ذاره که جای اونو با کس دیگه ای درزندگیم عوض کنم، باور کن این وسط مسئله زیبایی و ثروت در میون نیست و اگه یاد و خاطره اش در ذهنم نبود در همون نگاه اولی که چشمم بهت افتاد خودم رو می باختم، تو زیبایی وصف ناپذیری داری و در حقیقت خداوند هیچ نعمتی رو از تو دریغ نکرده، پس خواهش می کنم به خاطر من آینده ی زیبایی رو که پیش رو داری خراب نکن و اون کسی رو که لایق دونستی باهاش ازدواج کن، من هم قول می دم مثل یک برادر همیشه پشتیبانت باشم. صحرا در حالیکه اشک از چشمانش تراویده بود با اندوه گفت:
اما عشق یکبار آدم رو به تسخیر خودش در می آره و من اعتراف می کنم که در همون نگاه اول دیوانه وار عاشقت شدم، می دونم که در نظرت یک دختر بی شرم می یام که اینطور با جسارت حرف دلم رو می زنم، شاید علتش اینه که نخواستی یکبار نگاهم رو پاسخ بگی و به همین خاطر نمی تونم احساسم رو بیشتر از ان مخفی نگه دارم و ابراز عشق و علاقه نسبت بهت می کنم. اما افسوس که دیر فهمیدم عشق یکطرفه بی بنیان و بیهوده ست و هیچ شکوهی در اون وجود نداره. ولی به تو تبریک می گم که چنین عشق سوزانی نسبت به نقاب داری، به طور حتم او هم چنین احساس عمیقی نسبت به تو داره. هرچند اولین عشق شکست خورده در زندگیم هستی، اما از خدا می خوام که تو رو به نقاب برسونه. صحرا اینو گفت و بعد بدون اینکه اجازه به کامیاب بدهد تا سخنی بگوید با هق هق گریه فوراً آنجا را ترک گفت. با رفتنش غمی سنگین بر دل کامیاب چنگ انداخت باورش نمی شد صحرا آن دختر نیکو خصال نسبت به او ابراز عشق کند. چقدر آرزو داشت که ای کاش آن دختر نقاب می بود و او به وصالش می رسید. آن شب کامیاب پس از صرف شام که همگی دور هم نشسته بودند. اعلام کرد که قصد دارد در آینده نزدیک خانه ای اجاره کند و از آنجا نقل مکان کند. آقای توانا با شنیدن آن حرف با ناراحتی گفت:
چرا!؟! مگه مشکلی پیش اومده و شما اینجا آسایش لازم رو ندارید. کامیاب به علامت نفی سری تکان داد و گفت:
نخیر، ابداً. زندگی کردن در جوار شما و صحرا خانم بزرگترین سعادتیه که نصیب هر کسی نمی شه و من خوشحالم که این افتخار رو دارم که زیر سایه ی شما زندگی کنم، اما جناب توانا من نمی خوام بیشتر از این وابسته ی دیگران بشم، میخوام روی پای خودم بایستم و باور کنم که بدون اتکاء به دیگران قادرم که مستقل بشم. آقای توانا لبخند رضایت آمیزی بر لب آورد و گفت:
پسرم، من مطمئنم با پشتکاری که تو داری، برای رسیدن به اهدافت موفق میشی. اما نظر من اینه که یک مدت دیگه هم اینجا بمونید و به این زودی تصمیم به رفتن نگیرید، هیچ فکر کردید که ما چقدر به شما عادت کردیم برای صحرا واقعاً مشکله که یکدفعه تنها بشه. صحرا با بی تفاوتی گفت:
خواهش می کنم پدر مانع کارشون نشو، بذار هر طور که صلاح می دونند تصمیم بگیرند ناراحت من هم نباشید، به مرور عادت می کنم. ثریا نگاهی با حیرت به کامیاب و صحرا انداخت و گفت:
حالا که قراره شما دو نفر با هم ازدواج کنید، دلیلی برای رفتن نمی بینم. اگه مشکلی من هستم که اونهم بعد ازدواج شما دو نفر رفع می شه . پس بهتره هرچه زودتر به فکر سورو ساط عروسی باشیم تا نقل مکان کردن بی موقع از اینجا، درست میگم آقای توانا؟
ـ حق با شماست، اما باید ببینیم این دو جوون چه تصمیمی گرفته اید. کامیاب با حالت شرمندگی به طور شمرده گفت:
آقای توانا من و صحرا تصمیممون رو گرفتیم. انشاا... دخترتون به اولین خواستگاری که لیاقت و شایستگی اش رو داشته باشه، پاسخ مثبت خواهد داد. ثریا باتعجب پرسید:
چی! یعنی شما دو نفر از ازدواج با هم منصرف شدید؟ هر دو سکوت کرده بودند و جوابی برای گفتن نداشتند. آنشب ثریا تا پاسی از شب به مجادله و بحث با کامیاب پرداخت. اشک می ریخت و التماس می کرد تا از دختری که شهره ی شهر بود به آن آسانی چشم پوشی نکند، اما کامیاب علیرغم آن چیزیکه در قلبش بود، مثل همیشه روی حرف خود پافشاری می کرد. ثریا که می دید برای همیشه یاقوت گرانبهایی را از دست داده با حسرت و اندوه به رختخواب رفت. یکهفته بعد، کامیاب پس از گشتن زیاد موفق شد آپارتمان کوچک و شیکی را اجاره کند و به آنجا نقل مکان کند. لحظه ی رفتن از آن منزل تنها کسیکه بی محابا اشک می ریخت ثریا بود چندین مرتبه صورت صحرا را غرق بوسه کرد و از زحماتش نهایت تشکر و قدردانی را به عمل آورد. کامیاب هم به نوبه ی خودش از آقای توانا و صحرا به خاطر زحماتی که در آن چهار ماه به آنها داده بود، تشکر کرد. اما چیزی که عجیب می نمود، حرکات صحرا بود، در ظاهرش هیچ آثاری از ناراحتی نمودار نبود، گاهی هم چنان لبخند مرموزی بر لب می آورد که نشانه ای پیروزی و فتح بود. اما کسی نمی توانست بفهمد که در دل این دختر طناز و فتنه گر چه می گذرد. با رفتن به منزل جدید، ثریا کمتر با کامیاب صحبت می کرد. تنها دلخوشیش فقط آنزمانی بود که نصف روز را در پرورشگاه کنار صحرا به سر می برد. او احساس وابستگی عاطفی عمیقی به صحرا که همیشه تبسمی ملیح بر چهره داشت می کرد. هرگاه به او می نگریست از ته دل آه می کشید. با گذشت سه روز از اقامتشان در منزل جدید، این کامیاب بود که برای دیدن صحرا بیقرار و ناآرام شده بود و احساس می کرد که به طرز عجیبی به آن سیمای جذاب عدات کرده. مخصوصاً زمانیکه از سر کار برمی گشت و آن نگاههای مشتاق که خستگی را از تنش به در می کرد، نمی یافت. بیشتر احساس نیاز و دلتنگی می کرد. گاهی به سرش می زد که برود و فقط یک لحظه او را ببیند. تمام حالات روحیش مانند زمانی بود که دیوانه وار برای دیدن چشمان نقاب کمین می کرد. یعنی او بار دیگر عاشق شده؟! مگر چنین قانونی به ثبت رسیده که انسان حق دارد، هرگاه دلش تمنا کرد در مقابل کوران عشق قرار گیرد؟! پس نقاب چه می شد؟! آن پیمان و سوگند؟! یعنی همه چیز جای خود را به آن دختر آشوبگر داده بود؟ کامیاب در تاریکی نیمه شب، سرش را میان دو دستش فشرد و سعی کرد به گونه ای چشمان نقاب را جایگزین تمام احساسات پوچش بکند، اما سیمای جذاب صحرا بر چهره ی مستتر دختر نقابدار پیشی می گرفت. چند روز بود که به خاطر دگرگونیهای فکری خواب و خوراک را بر خودش حرام کرده بود. رنگ صورتش روز به روز زردتر می شد و افسردگی او را مغلوب خود می کرد. آقای توانا با دیدن احوال نامساعد کامیاب دو هفته به او مرخصی داد. کامیاب هم فرصت را برای تزکیه ی نفس مناسب دید. بالاخره پس از چند روز اندیشیدن به این نتیجه رسید که به جستجوی نقاب برخیزد. با اراده ای راسخ و عزمی جزم در تکاپوی عشق گمشده اش برخواست. بعد از چندین سال به یاد دوستش صادق افتاد و برای کمک به سوی او شتافت. مادرش سراغ او را در یک مؤسسه که مربوط به هنرهای زیبا و نمایشی بود، داد. صادق به عنوان استاد گرافیک آثاری از نقاشیهایش را در آن موزه به نمایش گذاشته بود. کامیاب با دیدن آن تابلو های زیبا و نفیس لحظه ای همه چیز را فراموش کرد و غرق در تماشای آن نقاشیها شد. همانطور که قدم می زد و تابلوها را از دیده می گذراند. صدای آشنایی به گوشش رسید، به طرف صدا برگشت. دوستش صادق بود که چند جوان دورش را محاصره کرده بودند و در زمینه ی طراحی از او سؤالاتی می کردند. کامیاب با تعجب به دوستش خیره شد، ناخودآگاه صادق سرش را بلند کرد و نگاهش با کامیاب تلاقی کرد. هر دو لحظه ای با حیرت در جا خشکشان زده بود بالاخره کامیاب توانست از آن حالت سردرگمی بیرون بیاید و خود را به آغوش دوستش برساند. هر دو مشتاقانه یکدیگر را بغل کردند هنرجوها با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند و بعد در حالیکه بسیاری از جوابهایشان بی پاسخ مانده بود، میدان را برای آن دو دوست قدیمی خالی کردند. صادق پس از خوش و بش صمیمانه ای که بینشان در و بدل شد، نگاهی به سر تا پای کامیاب انداخت و بعد با شعفی که در کلامش هویدا بود گفت:
پسر چقدر قیافه ات عوض شده، اصلاً نشناختمت. برای خودت یک مرد به تمام معنا شدی. تو کجا! اینجا کجا! چطور شد یادی از دوست حقیرت کردی. کامیاب خنده ای کرد و به شوخی گفت:
استاد گرام، فکر کردی خودت همونطور جوون موندی. ماشاا... دورت خیلی شلوغ شده. صادق دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
بیا بریم یک جای خلوت، بدون هیچ مزاحمی یک گپ حسابی بزنیم. باور کن دلم برات خیلی تنگ شده بود، فکر نمی کردم یکبار دیگه ببینمت. صادق به سمت اتاقی که مخصوص رسیدگی به کارهایش بود رفت و بعد از اینکه از کامیاب دعوت به نشستن کرد، با چای و بسکوئیت از او پذیرایی کرد. صادق نگاه موشکافانه ای به کامیاب انداخت و بعد با حالتی متفکرانه گفت:
ببینم مثل اینکه آب و هوای آلمان بهت نساخته، آخه قیافه ات خیلی دگرگون به نظر می رسه، به امید خدا اتفاقی که نیفتاده؟ کامیاب لبخند کمرنگی زد و گفت:
نه چیز خاصی نیست. از خودت بگو، حتماً ازدواج کردی و صاحب زن و بچه شدی.
ـ ازدواج کردم. اما هنوز پدر نشدم.
ـ مبارکه. همیشه دوست داشتم در جشن ازدواجت شرکت کنم، اما خب سعادت نداشتم.
ـ خواهش می کنم کم سعادتی از ماست چون هرچی دنبالت گشتم نتونستم پیدات کنم. با خودم حدس زدم که حتماً به آلمان رفتی، راستش خیلی دلخور شدم که منو در جریان رفتنت قرار ندادی تا لااقل برای بدرقه به فرودگاه بیام. خب حالا بگذریم از خودت بگو و او ن عشق سوزانی که یقه ات رو گرفته بود. آخرش به کجا انجامید؟ کامیاب سرش را به زیر افکند و در اندیشه فرو رفت. صادق که آن حالت کامیاب را به خوبی می شناخت حدس زد که او باید با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده باشد. کامیاب با صدایی که از قعر چاه به گوش می رسید، گفت:
حقیقتش اومدم که کمکم کنی. شاید فکر کنی که دوست بی معرفتی هستم که هر وقت مشکلی برایم پیش می یاد،سراغت رو می گیرم. اما باور کن در طول این شش سالی که تو رو ندیدم، اتفاقاتی دامنگیرم شده که اگه بازگو کنم، شگفت زده میشی. شاید روزیکه منو از اون عشق سرکش منع کردی، بیشتر به عمق حرفهات می اندیشیدم به این حال و روز گرفتار نمی شدم. من و تو هر دو با هم تحصیلاتمون رو به پایان رسوندیم و تقریباً در یک پایه و سطح شغلی بودیم، اما من گرفتار احساسات شدم و به خاطر عشقی که در وجودم لبریز شده بود، قید همه چیز رو در زندگیم زدم و تمام هدفم رو در راه رسیدن به او خلاصه کردم، اما تو با اندیشه ای روشن راه درس و تحصیل رو ادامه دادی و به یاری خدا الان برای خودت یک استاد معروف شدی و چند پله از من پیشی گرفتی. تو با تکیه بر عقلت به موقع تحصیل کردی و به موقع هم به یک دختر دل بستی و بدوت هیچ مشکلی زندگی مشترکی رو آغاز کردی، اما من چی؟ در بحرانی ترین موقعیت که راههای پیشرفت و ترقی بروم باز بود، همه چیز رو فدای خواسته ی دل کردم و الان که در مقابلت نشستم، هیچم، هیچ.
ـ دوست من، چه اتفاقی افتاده زودتر تعریف کن، منو نگران کردی. کامیاب پس از سکوتی طولانی آهی از اعماق قلبش برآورد و بعد تمامی اتفاقات را مو به مو بدون هیچ اغماض و پرده پوشی تعریف کرد. صادق با ناباوری به پیشامدهایی که در زندگی دوستش به وقوع پیوسته بود، گوش می داد، بعد از اینکه کامیاب به انتهای رنجنامه ی زندگیش رسید، او سری با تأسف تکان داد و گفت:
واقعاً متأسفم، فکر نمی کردم روزی تو رو با اینحال و روز ببینم، حالا تصمیم داری چکار کنی؟
ـ نمی دونم. خودم هم موندم که چکار باید بکنم، راستش به همین خاطر هم مزاحم تو شدم چون تو همیشه مشاور خوبی برام بودی، امیدوارم بتونی راهی رو جلو پام بذاری.
ـ فکر می کنم با این شرایطی که تو داری به صلاحته که با صحرا ازدواج کنی، اینطور که تعریف کردی به نظر دختر شایسته ای می یاد.
ـ نه صادق جون، ازدواج با او دردی رو از دلم برنمی داره. موضوع این وسط عشق صحرا و علاقه ایه که من هنوز به نقاب دارم، هرچند که گاهی به سرم می زنه عشق صحرا رو به دلم راه بدم، اما باز خودم رو محک می زنم و از فکرش بیرون می یام.
ـ اما کامیاب، یافتن نقاب از محالاته. او برای همیشه از پیش تو رفته و فقط خواب و خیالش و برای تو باقی گذاشته. بهتره که عاقلانه فکر کنی. چطور الان گفتی که اگه اونزمان به حرف من گوش داده بودی تو چنین مخمصه ای نمی افتادی. حالا هم دیر نشده و باز هم تذکر می دم که یاد اونو از ضمیرت پاک کن، آخه تا کی می خوای درگیر عواطف و احساساتت باشی. اونزمان جوون خامی بودی، اما حالا چی بیست و هشت سالته، چطور نمی تونی راه راست رو از راه کج تمیز بدی. اگه الان که هنوز وقت باقیست بخوای به آیاها و چراهای عاشقانه ات فکر کنی، برای همیشه از قافله زندگی عقب می مونی. دختری با خصوصیات صحرا ایده آل هر مردیست و براحتی می تونه تو رو خوشبخت کنه. تو اگه می دونستی که عشق وقتی بعد از ازدواج به سراغ آدم بیاد چه لذتی داره، به طور حتم هیچ وقت خودت رو اینطور عذاب نمی دادی. من چنین عشقی رو بعد از ازدواج با همسرم نرگس تجربه کردم و می تونم ادعا کنم، عشق من پایدارتر از اون عشقیه که تو بدنبالش هستی. امیدوارم که تونسته باشم که منظورم رو بیان کرده باشم. کامیاب لبخند تلخی زد و گفت:
تو هم مثل دیگران منعم می کنی منو به چشم یک بچه ی نادون که هنوز خوب و بد رو از همدیگه تشخیص نمی ده نگاه می کنی. ای کاش فقط یک نفر بود که به عشقم احترام می گذاشت و منو راهنمایی می کرد. صادق با حالت درماندگی گفت:
خب من که دارم اون چیزی رو که به صلاحته میگم، اما تو چشمهات رو بستی و داری تو تاریکی راه می ری. درست مثل اینه که من چراغی رو به زور به دستت بدم که جلوی پات رو ببینی، اما تو با وجود روشنایی چراغ که می تونی خودت رو از خطرات مصون نگه داری، باز هم چشمهات رو ببندی و به راه خودت بری. کامیاب گره ای به ابروهایش انداخت و گفت:
ببین دوست من، دیگه از این حرفها گذشته، فقط می خوام بدونم حاضری تو پیدا کردن نقاب به من کمک کنی و همراهم باشی یا نه؟ صادق دستی به صورتش کشید و بعد با شرمساری گفت:
واقعاً شرمنده ام. خودت که می بینی چقدر گرفتارم، از صبح تا بعد از ظهر در دانشکده هستم و بعد کارهای متفرقه اونقدر دورم ریخته که مجال سر خاروندن بهم نمی ده. باور کن خیلی دوست داشتم برات مثمرثمر باشم، اما متأسفانه مشغله های روزمره این اجازه رو بهم نمی ده. کامیاب در حالیکه برمی خواست با تبسم گفت:
منو ببخش که خواسته ی نامعقولی کردم. حالا با اجازه ات رفع زحمت می کنم.
ـ ای بابا! کجا به این زودی، هنوز که سیر ندیدمت.
ـ نه دیگه باید برم. تصمیم دارم که اول از همه از اطراف تهران شروع کنم، شاید ایلشون همین اطراف اتراق کرده باشه.
ـ دوست عزیزم از اینکه نمی تونم همراهت باشم واقعاً منو ببخش. فقط کوچکترین کاری که از دستم بر می یاد اینه که اتومبیلم رو برای هرچند وقت که بخوای در اختیارت بذارم.
ـ از لطفت سپاسگزارم. خوشبختانه از این لحاظ مشکلی ندارم چون آقای توانا یک اتومبیل پیکان رو برای کارهای شخصی ام در اختیارم گذاشته.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:28 ق.ظ
 
ارسال: #28
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
ـ خب پس خوشحال میشم که منو در جریان کارهات قرار بدی و اگه چنانچه با مشکل عمده ای مواجه شدی منو فراموش نکن.
ـ تو همیشه سنگ صبور من بودی. هیچ وقت فراموش نمی کنم. هر دو را در آغوش کشیدند و پس از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند. کامیاب پس از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسید که جستجویش را از اطراف شرق شروع کند و به مرور خودش را به طرف جنوب شهر که تجمع عده ای فالگیر و کولی بود بکشاند. اتومبیل در عمق جاده های بی انتها همچون مهاجمی خستگی ناپذیر توده های یأس را می شکافت تا نشانی از دختر رویاها بیابد. کامیاب با امید تازه ای که در دلش دمیده بود، ساعات متمادی را هر روز به یافتن سرنخی از او اختصاص می داد. به تمام مناطقی که محل تجمع ایلهای مختلف بود، سر می زد و با جسارت به حریم خیمه های آنها وارد می شد تا شاید مخفیگاه دختر نقابدار را بیابد، اما جز ناسزا و کتک هیچ چیز عایدش نمی شد. حالت یاغیگری به او دست داده بود. هرچه جستجو می کرد کمتر نتیجه ای عایدش می شد. تمام مناطق کوچ نشین ها عاری از آن دختر و ایلش بود. گویا آن گروه متلاشی شده بود و هیچ اثری را به ماندگار نگذاشته بود. تصمیم گرفت به سراغ زنان کولی برود که همیشه بساط فالگیریشان در جنوب شهر پهن بود. با خود اندیشید اگر در آنجا هم از او خبری نشد، برای یافتنش قدم بر فراتر از مرزها خواهد گذاشت. اتومبیل پس از گذشتن از کوچه پس کوچه های تنگ و باریک که غبار فقر و بدبختی همچون مهی سیاه آنجا را در برگرفته بود. به منطقه ی شلوغ و کثیفی رسید که عده ای آدم آسمان جل و مفلس در همدیگر می لولیدند. سر و صدا و نوای بینوایی همچون تام تام طبلی خشکیده آن ماتمکده را می لرزاند. کودکان نوپا برای یافتن تکه ای نان خشکیده تا زیر زانو در لجن فرو رفته بودند و مادران بی سرپرستف با چشمانی اندوه بار شاهد بر دست و پا زدن طفل یتیم خود در باتلاق فقر و بیچارگی بودند، بدون اینکه فادر باشند دستان کوچک آنها را از میان غل و زنجیر بدبختی رهایی بخشند. در گوشه و کنار این بیغوله، پیرمردها و پیرزنهایی به چشم می خوردند که با قامت چروکیده و مچاله شده ای در گوشه ای کز کرده بودند و نگاههای بی سوی خود را به فرزندان فقر که حاصل چندین نسل بدبختی بودند، خیره کرده بودند. کامیاب با دیدن آن صحنه های حزن آلود لحظه ای فراموش کرد به چه منظوری قدم در آن خراباد گذاشته. کودکان گرسنه با پاهای برهنه دنبال اتومبیل او می دویدند، گویا ناجی برای مرهم آلام آنها آمده بود. داد و ضجه ی کودکانه آنها که فریاد می زدند، کمک کن آقا، گرسنه ایم، گرسنه. کامیاب را بر آن داشت که توقف کند. دور تا دور اتومبیل را عده ای بچه ی ریز و درشت به محاصره در آورده بود. چشمان از حدقه در آمده و لاغری مفرطی که هر چشمی را می آزرد و لباسهای ژنده و پاره ای که به تن داشتند، تندیسی از بینوایی و درماندگی بود. کامیاب با حالت نزار به آنها نگاهی انداخت و بعد دستش را در جیب کتش برد و بسته ای اسکناس را از آن بیرون آورد و بین تک تک آنها پولها را تقسیم کرد. موجی از شادی بر آن محیطی که تا دقایقی قبل داد گرسنگی سر داده بودند طنین انداز شد. کامیاب با خشنودی به آن کودکان که پولها را بر سینه می فشردند نگاهی انداخت، اما آن شادمانی و هلهله چندان دوامی نیاورد، پدر و مادرها با حرص و ولع پولها را از میان دستان کوچک آن ها بیرون کشیدند و به خوشی زودگذرشان پایان دادند. کامیاب با تأسف سری تکان داد و برای فرار از آن حرمانکده اتومبیلش را به کوچه ی خلوت تری سوق داد. در آن لحظه آرزو داشت که ای کاش ثروت هنگفتی در اختیارش می بود تا دل همه ی آن ها را به نوعی شاد کند. خودش را سرزنش و ملامت می کرد که تا آن روز در خواب غفلت بوده و هیچگاه قدمی نیکو در زندگی برنداشته. آهی جانسوز از دل برآورد و با خود نجوا کرد:
چه کسی مسئوله که به ناله و استغاثه ی این بیچارگان پاسخ بگه، تا به کی این بچه های بینوا باید از فشار گرسنگی به زباله ها و جوی های کثیف برای لقمه ای نان روی بیاورند، آخه اینهمه محکومیت رو دارند به چه بهایی پس می دهند. کجایند اون کسانیکه غافل از وجود این ضعفا، کاخهایی از رنگ و ریا ساختند. کجایند سردَمدارانی که بر کُرسی جهالت خیمه زده اند و برای منافع شخصی و مال اندوزی خود، مثل زالو خون این مردم ستمدیده رو می مکند و چرا لحظه ای وجدان خفته شان تحریک نمی شود تا قدم در این شوره زار نامردی گذارند. آخه خدایا تا به کی میخوای صبر کنی و شاهد بی عدالتی مخلوقت باشی، چرا. با صدای ضربه ای که به شیشه پنجره ی اتومبیل خورد کامیاب به خود آمد. زنی چاق و کوتاه قد با قیافه ای عبوس که چند خال سبز بر روی پیشانیش به صورت مثلث درج شده بود، به کامیاب اشاره ای کرد که او متوجه منظورش نشد. بناچار شیشه اتومبیل را پایین داد و رو به آن زن سیاه چُرده کرد و گفت:
با من کاری داشتید؟ زن که دستش را به کمر زده بود، با صدای دورگه ای گفت:
یاا... ماشینت رو بزن کنار، مگه کوری نمی بینی سر راه مردم رو گرفته. لابد می خوای همین یک ذره جا رو هم از ما بگیرید، کامیاب با دستپاچگی گفت:
نه چنین قصدی نداشتم، من اینجا دنبال کسی می گردم. شما می تونید منو راهنمایی کنید. زن نگاه تیزبین خود را به کامیاب دوخت و بعد نیشخندی زد و با طعنه گفت:
تو با این یال و کوپال بعید به نظر می رسه که تو این محل فقیر نشین دنبال کسی بگردی، لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که یکی از ما بهترونها اینجا آفتابی شده یا شاید هم اومدی مثل بعضی ها یک عکس از بدبختی ما بگیری و بری تو موزه نمایش بدی، آخه شنیدم عکسهای ما همیشه تو مسابقه ها برنده می شه. خدا رو شکر می کنیم که لااقل تو فقر و بیچارگی از همه سبقت گرفتیم، این تنها چیزیه که شما از ما بهترونها نمی تونید مالکیتش رو مال خود کنید. زن مکثی کرد و بعد ادامه داد:
هی چیه اینطور زُل زدی تو چشمهام و داری منو ورانداز می کنی، لابد با خودت میگی مدل خوبی برات هستم، پس چرا معطل می کنی یاا... دوربینت رو در بیار و یک عکس اَزم بنداز، نگاه کن لباسهام سر تا پا هزار تا وصله خورده، تازه هشت تا بچه ی قد و نیم قد دارم که مثل کرم تو همدیگه وول می خورند، دیشب قابلمه آب جوش چَپِه شد روی سر و صورت اون کوچیکه، فکر کنم دو سال بیشتر نداشته باشه، تا صبح جیغ زد و آخرش از حال رفت. می تونی از او هم یک عکس بگیری. کامیاب که از شنیدن آن حرفهای دلخراش حالش منقلب شده بود با التماس گفت:
می تونم بچه ات رو ببینم. زن خنده ی تمسخرآمیزی کرد و گفت:
دیدی که درست حدش زدم، تو هم یک عکاس طمعکار هستی که نیومدی دردی از دل پر غصه ی ما برداری. باشه می برمت تا نهایت فقر رو بهت نشون بدم، ماشینت رو بزن یک کنار، خونه ام همین بغله. کامیاب اتومبیلش را در گوشه ای پارک کرد و بعد متعاقب زن حرکت کرد. زن در چوبی کهنه ی کوتاهی را از هم گشود و بعد با اشاره از کامیاب خواست داخل شود. چند پله به درون حیاط می خورد که همچون گودالی دور تا دورش را دیوار گلی کوتاهی در بر گرفته بود و چند اتاق زنگار گرفته در آنجا به چشم می خورد. داخل حیاط جز یک حوض کوچک آب که اطرافش ظرفهای کثیف و لباسهای کهنه ریخته شده بود، چیز قابل توجه دیگری به چشم نمی خورد. چند پسر کوچک با سر و وضع کثیف و ژولیده مشغول تیله بازی کردن بودند، تنها سرگرمی که در آن چهار گوشه ی خاکی داشتند. با ورود کامیاب همه از درون خانه هایشان که به یک حیاط مشترک مربوط می شد، بیرون آمدند و با حیرت به کامیاب که با آن سر و وضع آراسته به دنبال زن همسایه حرکت می کرد، نگریستند و بعد در گوش یکدیگر چیزهایی را پچ پچ کردند. کامیاب وارد زیرزمین نمور و عمیقی شد که نور اندکی از یک چراغ پیه سوز قدیمی سوسو می زد و نمای کمرنگی از آن زیرزمین را نمایان می ساخت. تنها زیر اندازی که بر روی زمین مرطوب پهن شده بود، نمد کهنه ای بود که چرک و کثیفی او را همرنگ زمین کرده بود چند تشک و پتوی پاره شده، در گوشه ای روی هم انباشته شده بود. سقف کوتاه چوبی که در اثر تهاجم موریانه ها شیارهایی از خاک را به وجود آورده بود. بوی تعفن و کثیفی با در و دیوار آن سیاهچال عجین شده بود و تنها صدایی که در آن محیط دربسته به گوش می رسید، ناله ی ضعیفی بود که کامیاب را به سوی خود می خواند. کامیاب با نگرانی به سمت صدا برگشت. چراغ را از روی طاقچه برداشت و نور آنرا به جهتی گرفت که پرنده ای کوچک در اثر سوزش پر و بال می زد. با دیدن آن سر و وضع رقت بار از شدت ناراحتی سرش را به دیوار کوبید. طفلی کوچک در اثر سوختگی پوست صورتش جمع شده بود و پالکهایش بهم چسبیده بود، دهان کوچک و تاول زده اش نیمه باز بود و هر از گاهی آه خفیفی در آمیخته با درد از سینه کوچکش بیرون می آمد. انگشتهای دستش به هم چسبیده بود و در اثر عفونت و چرک بوی مشمئز کننده ای به خود گرفته بود. زن که گویا ناجی خود را یافته است، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد و در حالیکه اشک امانش را بریده بود گفت:
می بینی فقر با آدم چه می کنه. حتی به یک طفل بی زبون هم رحم نمی کنه. پارسال پدرپیرش بعد از چهل سال افلیج بودن بر اثر بیماری سل تو کنج همین زیر زمین جون کند و مُرد. تنها چیزی که برام باقی گذاشت، دو تا پسر فلج و شش تا دختر قد و نیم قد که الان هم رفتند برای یک لقمه نون در خونه های مردم رو بزنند تا مگه یکی پیدا بشه غذای پس مونده اش رو جلوشون بندازه. کامیاب که درنگ را جایز نمی دانست، دختر بچه را بغل گرفت و با اشاره زن از او خواست دنبالش بیاید. وقتی از آن پستوی نمور و ظلمانی قدم به بیرون گذاشت، سیل آدمهای گرسنه بود که در اطرافش حلقه زدند و دست نیاز به سویش دراز کردند. دو پسر بچه ی فلج که گویا بچه های همان زن بودند، کشان کشان سعی داشتند که خود را به او برسانند. دیدن آن صحنه ها دردناکترین تراژدی بود که مقابل چشمان اندوهناک کامیاب نقش می بست. تحمل آن همه درماندگی و بدبختی برایش دشوار بود. با پریشان حالی از میان عده ای که صدای استغاثه شان تلخ ترین سمفونی زمانه بود، گذشت. اما سنگینی نگاههای حسرت بار آنان را از پشت سر براحتی حس می کرد، هنوز قدم از آن جهنم سوزان بیرون نگذاشته بود که متوجه شد که کودک بر روی دستانش دارد جان می دهد. با وحشت به زن نگاه کرد که با حلتی ماتم زده چشم بر هلاکت کودک دوخته بود. لحظه ای سکوتی وهم انگیز بر آن سرزمین نفرین شده سایه بان مرگ افکند، همه چشمان رنجیده ی خودر به سوی آن طفل معصوم خیره کردند تا بار دیگر شاهدی بر فتح اهریمن فقر باشند. کامیاب با حالتی شتابان قصد داشت که فوراً او را از پنجه های خون آشام مرگ رهایی بخشد. اما دست سنگین زن که بر روی شانه هایش قرار گرفت او را مانع از رفتن کرد. کامیاب با صدای بغض آلودی فریاد زد:
این داره میمیره، عفونت تمام بدنش رو گرفته، باید فوراً به درمانگاه برده بشه. زن کودک را از آغوش کامیاب جدا کرد و او را در مقابل آفتاب بر روی زمین کثیف و خاکی دراز کرد، همه دور جسم نیمه جان او حلقه زدند و شروع به کِل کشیدن کردند. زن در حالیکه اشک می ریخت رو به کامیاب کرد و گفت:
خوب به جون کندن این بچه نگاه کن، شاید دلت به رحم بیاد و بری داستان بینوایی و درماندگی ما رو به گوش اون بالا بالاها برسونی. اونهاییکه ما رو از رده ی اسانها خارج می دونند و مثل حیوون با ما رفتار می کنند. برو براشون نقل کن که چطور یک کودکی که با فقر به دنیا می یاد با فقر هم از این دنیایی که براش سراسر حسرت و آرزوهای وامانده ست، می میره. کامیاب با درماندگی گفت:
بس کن لعنتی، بچه ات رو از تو آفتاب بردار، می خوای تا آخرین لحظه عذاب بکشه. چرا اجازه نمیدی به درمانگاه ببرمش. لابد خوشحالی که یک نون خور داره از سرت کم می شه. زن پوزخندی زد و در حالیکه به جمعیتی که اطرافشان را محاصره کرده بود، اشاره می کرد گفت:
همه ی اینهایی که اینجا ایستادند رو می بینی، تک تک اونها آرزو دارند که ای کاش جای این بچه بودند. تو فکر می کنی اگه این زنده بمونه زندگیش با مردن چه فرقی داره. همه ی ما ذره ذره داریم آب می شیم و یکدفعه مرگ به سرغمون نمی یاد که ما رو از این مصیبتها خلاص کنه. حالا تو توقع داری که این نعمت رو از بچه ی دلبندم بگیرم تا یک عمر دست گدایی، به سوی توو امثال تو دراز کنه.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:29 ق.ظ
 
ارسال: #29
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
نه آقا، من نمی تونم فرزندم رو از این نعمت محروم کنم، یک شب سوختن بهتر از یک عمر دست و پا زدن در شعله های بدبختیه. کامیاب با شنیدن حرفهای آن زن که چندان هم بی منطق نمی گفت آن کشتی شکسته را به حال خود رها کرد تا شاهد غوطه ور شدن سرنشینانش در دریای متلاطم زندگی نباشد. با قلبی اندوهناک سوار بر اتومبیلش شد تا هرچه زودتر از آن مخروبه بگریزد احساس عذاب وجدان و تنفر از خویشتن می کرد، روحیه اش در اثر دیدن آن وقایع ناگوار تضعیف شده بود، به گونه ایکه کنترل روی رانندگی گذاشت، چند کوچه را با دشواری پشت سر گذاشت که دیگر نتوانست ادامه بدهد. بناچار اتومبیل را بر هم نهاد تا مگر آن تصاویر حزن آلود از جلوی دیدگانش به کناری رود. اما بیفایده بود، آن صحنه تا ابد در ذهنش جای گرفته بود و همچون غباری بر روی قلبش پرده افکنده بود برای گریز از آن مهلکه بیقرار شده بود، گویا رشته ای از تقدیر او را به آن جا کشانده بود. احساس غریبانه ای دامنگیرش شده بود. چشمانش را از هم گشود و با تحیّر نگاهی به پیرامونش انداخت. سعی کرد بر اعصاب خود مسلط شود و بدنبال هدفی که در تعقیبش بود بپردازد دختری سبزه رو که حدود چهارده سال سن داشت، در انتهای کوچه خلوت در حالیکه کیسه ی کهنه ای را بر دوش می کشید، نمایان شد. کامیاب تأمل را جایز ندانست، فوراً از اتومبیل پایین آمد و منتظر ماند تا او به نزدیکش برسد. دختر زیرچشمی نگاهی به او انداخت و می خواست از کنارش عبور کند که با صدای کامیاب که از حرکت ایستاد و مقابل او قرار گرفت، چشمان درشت سرمه کشیده اش را با خشم به کامیاب دوخت و با لحنی ناخوشایند گفت:
چیه؟ چی می خوای؟
ـ دختر خانم سؤالی داشتم، میشه راهنماییم کنی؟ دختر لبخند مرموزی بر لب آورد، سگرمه هایش را از هم گشود در حالیکه کف دستش را به سمت کامیاب می برد، گفت:
واه! آقارو، فکر کرده اینجا ما مفت برای کسی کار می کنیم. اگه راهنمایی می خوای اسکنی یا چیزیکه ارزش داشته باشه مایه بذار. کامیاب با عجله دست در جیبش برد تا پولی به آن دختر بدهد، اما هرچه گشت بیفایده بود یادش آمد که هر چه پول داشته بین بچه های فقیر تقسیم کرده، با حالتی مأیوسانه گفت:
متأسفم دختر خانم، همین یک پیش هرچی پول داشتم بین یک عده بچه تقسیم کردم، ولی خب بهت قول می دم که اگه تونستی منو راهنمایی کنی، یک ساعته پول قابل توجه ای رو برات فراهم کنم. دختر نگاه معنی داری به او انداخت و گفت:
واه! پس تو بودی که چند کوچه بالاتر حاتم طائی شده بودی و بذل و بخشش می کردی. خبرش به من هم رسید، اما همینکه اومدم به خودم بجنبم، شنیدم فرار رو بر قرار ترجیح دادی ولی خب مثل اینکه آدم چندان بدی نیستی و میشه بهت اعتماد کرد. خب من دربست در اختیارت هستم، به شرطی که هر چه به اطلاعاتت اضافه کردم، یک اسکناس بیست تومانی به عنوان جایزه برام در نظر بگیری، در ضمن دیگه منو دختر خانم صدا نکن، چون خانمی به ما نیومده، اصلاً میدونی چیه از شنیدن خانم حالم بهم می خوره. کامیاب لبخندی زد و گفت:
باشه، هرچی تو بگی من باید به چه اسمی صدات بزنم.
ـ اسم واقعیم طوبی است، اما همه منو بلور صدا می زنند، حالا زودتر حرفت رو بزن یک عالم کار دارم، این لباس کهنه ها رو ببرم بفروشم.
ـ باشه امیدوارم بتونی خبرهای خوشایندی بهم بدی. ببین بلور من دنبال یک دختر نقابدار می گردم که یک اسب سفید هم همراهشه، شش سال پیش اونو گم کردم، حالا اومدم اینجا تا مگه سرنخی ازش بدست بیارم. در ضمن او بخاطر اینکه صورتش رو پوشانده و فقط چشمهاش معلومه، ملقب به نقابه و... دختر با یک پرش بر روی کاپوت اتومبیل نشست، حرف کامیاب را قطع کرد و خیلی خونسرد گفت:
ببینم اسمت کامیابه؟ کامیاب با شنیدن آن حرف برقی از شادی از چشمانش جهید و با دستپاچگی گفت:
آره! آره! خودم هستم. تو اسم منو کجا می دونی؟ بگو ببینم اون دختر رو می شناسی؟ تو رو خدا حرف بزن! بلور که احساس کرد شکار خوبی را تور زده و می تواند براحتی از او اخاذی کند با ترشروئی گفت:
اوه چیه؟ چرا داری تند میری. از قرار معلوم معاملمون به هم خورد. چون فکر می کنم خبرهایی که میخوام بهت بدم ارزشش خیلی بیشتر از یک اسکناس بیست تومانیست. کامیاب با حالتی بیقرار گفت:
تو هر چی که درباره ی اون دختر می دونی بگو، من بهت قول می دم ده برابر اون قیمتی رو که تو پیشنهاد کردی، بهت بدم. حالا زودباش که دیگه طاقت ندارم.
ـ ای بابا، چه خبرته. فکر نمی کنم اون دختر ارزشش تا این حد باشه که مردی مثل تو اینطور از خود بیخود بشه. تو کجا اون دختر گدای پاپتی کجا. کامیاب با وحشت پرسید:
منظورت چیه؟! چه بلایی سرش اومده.
ـ ببین آقا کامیاب بهتره هنوز هیچی درباره اش نگفتم و نشنیدی برای همیشه دورش رو خیط بکشی، او یک آدم لاابالی و کثیفه، هیچکس اونو قبول نداره. به صلاحته که از نیمه راه برگردی. کامیاب که پاهایش رمق ایستادن نداشت. به اتومبیل تکیه کرد و نفس زنان گفت:
اما تو داری اشتباه می کنی، اون پاکترین دختری بود که من تا به حال دیدم. به طور حتم او نیست. بلور با غیظ گفت:
ببین مگه اسم تو کامیاب نیست؟ و اسم اون دختر هم نقاب؟ کامیاب سرش را به علامت مثبت تکان داد و با حیرت به دهان بلور خیره شد. بسیار خب پس من اشتباه نکردم چون کمتر کسیه که تو این محله های اطراف داستان عشق سوزان کامیاب و نقاب رو نشنیده باشه. همه میگن این دختر یک تختش کسره، هیچکس حرفهاش رو قبول نداره. ولی خب مثل اینکه بینوا راست می گفته. کامیاب از شنیدن آن حرفها تشنج اعصاب یافته بود، مشتش را محکم روی کاپوت اتومبیل کوبید و گفت:
از این حرفها بگذر، هرچی که درباره اش میدونی بگو، او الان کجاست؟ چیکار می کنه؟ هان؟ بلور خودش را تکانی داد و سگرمه هایش را درهم کرد و با تندی گفت:
خیلی مشتاقی بدونی که به چه فلاکتی افتاده، باشه برات می گم، پس خوب گوش کن. او مثل بقیه ی ما با گدایی امرار معاش می کنه، با این تفاوت که هرچی بدست می آره، صرف عیش و نوش و اعتیادش می کنه. کامیاب که رعشه تمام وجودش را در بر گرفته بود، چنگی به موهایش زد و با حالت نزار گفت:
آه خدای من! نقاب من به چه روزی افتاده؟! باورم نمی شه! او الان کجاست! من چطور می تونم اونو پیداش کنم. بلور نفس عمیقی کشید، چشمان درشت و از حدقه درآمده اش را تنگ کرد و با لحنی اندرزگونه که به سنش نمی خورد گفت:
ببین حیف توست که خودت رو درگیر یک دختر الکلی بکنی. بهتره که اونو به حال خودش رها کنی چون متأسفانه طبق حرفهایی که خودش زده او به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده و با این حال و روزی که داره شانس خوب شدنی براش نیست. یکماه پیش تو قهوه خونه ی لاله دیدمش، اوضاع و احوالش حسابی قاراشمیش بود، البته بخاطر تقابی که به صورتش می زنه کسی نمی تونه از چهره اش بفهمه که او تا چه حد حالش بده، اونروز هم که گذرم اونطرفها افتاد، بدبخت خیلی ناله می کرد، می گفت دیگه رفتنیه. نمی دونی چه زندگی نکبت بار و لجنی داره، الکل بیچاره اش کرد، کامیاب که دیگر تحمل شنیدن آن سخنان تلخ را نداشت، صورتش را بین دستانش که از فرط ناراحتی می لرزید، پنهان کرد و بی محابا شروع به گریه کرد. بلور نگاه سردی به او انداخت و بعد از روی کاپوت اتومبیل پایین آمد، کیسه ی کهنه را بر روی دوشش انداخت و گفت:
فردا همین موقع اینجا منتظرت هستم، هرچقدر که خواستی می تونی برام بیاری، فقط ما رو اینجا قال نذاری که حسابی حالمون گرفته میشه. بلور اینرا گفت و راهش را کشید که برود، اما با صدای بغض آلود کامیاب که با تمنا دست به سویش دراز کرده بود در جا ایستاد. کامیاب بغضش را فرو داد و گفت:
صبر کن خواهش می کنم، تو با حرفات وجودم رو به آتیش کشیدی و حالا اینطور بی اعتنا داری می ری، آیا این رسمِشه، لااقل بگوکجا می تونم پیداش کنم. بلور نیشخندی زیرکانه زد و گفت:
از قرار معلوم حسابی کاسب شدیم، من تو رو به محلی می برم که نقاب بیشتر وقتها اونجا پیداش میشه و اینکار رو به شرطی می کنم که فردا یک بسته درشت ده تومنی تقدیمم کنی. کامیاب که حسابی کلافه شده بود، گفت:
باشه، باشه حالا زودتر سوار اتومبیل شو تا با هم بریم. کامیاب در را به روی دختر باز کرد و او فوراً داخل اتومبیل شد و روی صندلی لم داد. کامیاب هم بدون معطلی اتومبیل را راه انداخت و با افکاری مشوش و پریشان اتومبیل را به جهتی که دختر راهنمایی می کرد، سوق داد. بلور همینکه دید کامیاب حواسش به او نیست با بازیگوشی خودش را روی صندلی که برایش همچون ابری رویایی نرم و راحت می آمد بالا و پایین می انداخت. کامیاب دیگر قادر به سؤال کردن نبود. بیم داشت که بیشتر از آن به وضع اسف بار نقاب پی ببرد. او خود را مسبب تمام بدبختیهای آن دختر می دانست. روی آوردن او به الکل و تکدی برابر بود با زوال و نیستی.
باورش برای کامیاب سخت و دشوار بود، نمی توانست به خود بقبولاند آن دختر که برایش سنبل پاکی و نجابت بوده، اینچنین به موجودی شرور و پست مبدل گشته باشد، انسانی که در مقابل شکست در زندگی دست گدایی و نیاز به سوی دیگران دراز کرده و همچون موجودی لاابالی او را در گوشه ی قهوه خانه ها باید جست. روزی کامیاب آرزو داشت که او را به عنوان شریک زندگیش در کنار خود داشته باشد، اما حال که با قلبی آکنده از اندوه به سوی او می رفت قصدش نجات دادن او از منجلاب و نابودی بود. دیگر چون گذشته برای دیدارش لحظه شماری نمی کرد، بلکه لحظه به لحظه که احساس می کرد به او نزدیک می شو، ترسی موهوم و پیچیده وجودش را فرا می گرفت، به گونه ای که دلش می خواست او را بیابد و چنان سیلی بر صورتش بزند تا به گذشته برگردد. با صدای بلور از عالم تاریکی بیرون آمد. دختر ر حالیکه به طرف قهوه خانه ای اشاره می کرد، گفت:
همین قهوه خونه است، نگه دار. امیدوارم که بتونی پیداش کنی. راستی قرار فردا یادت نره، اسکناسهایی رو هم که می یاری درشت باشه. کامیاب با صدای گرفته ای گفت:
باشه، حتماً، از راهنماییت ممنونم.
ـ خب دیگه جلو این دَکّه نگه دار من پیاده می شم.
کامیاب اتومبیل را متوقف کرد و بعد از پیاده شدن دختر، او هم متعاقبش اتومبیل را ترک کرد و مقابل قهوه خانه زهوار دررفته ای که شیشه های دود گرفته و کدرش آن جا را تاریک کرده بود، ایستاد. چشمان نگران خود را به داخل قهوه خانه دوخت، اما به جز چند مرد که مشغول چای خوردن و قلیان کشیدن بودند، چیزی ندید. گامهای مضطرب خود را به جلو برداشت و در آستانه ی در با قدری تأمل ایستاد. نگاهی گذرا به دور تا دور آنجا انداخت و بعد بی توجه به نگاههای مسخره آمیز مشتریانی که او را به یکدیگر نشان می دادند، به سمت میزی رفت که مردی با هیکل گُنده و سیبیلهای کلفت پشت آن نشسته بود. مرد که گویا صاحب آن قهوه خانه بود، در حالیکه بسته ای اسکناس رنگ رو رفته را می شمرد، زیرچشمی نگاهی به کامیاب انداخت و بعد با لحنی جاهل مآبانه گفت:
امری بود؟
ـ بله، من با صاحب این قهوه خونه کار داشتم. مرد پولها را در کشوی میزش گذاشت و بعد نگاه عمیقی به کامیاب انداخت و گفت:
بفرما، خودم هستم.
ـ من راجع به موضوع مهمی می خواستم باهاتون حرف بزنم، امیدوارم که بتونید راهنماییم کنید. مرد به سمت صندلی که در کنارش بود اشاره کرد و گفت:
بفرما بشین. ببینم فرمایشت چیه. کامیاب بدون معطلی روی صندلی نشست و بعد از مکث طولانی با رعب و وحشتی که در سیمایش نمایان بود، پرسید:
شنیدم دختری به اسم نقاب تو این قهوه خونه می یاد، مثل اینکه شما اونو می شناسیدش؟ مرد با تعجب گفت:
خب! چطور مگه براش اتفاقی افتاده؟
ـ نه! راستش اومدم اینرو از شما بپرسم. من یکی از آشناهاش هستم، مدت طولانیه که دنبالش می گردم سراغش رو اینجا بهم دادند. حالا هم اومدم اگه شما کمکم کنید، پیداش کنم. مرد دستی بر سیبیلهای پرپشتش کشید و گفت:
من کمک آنچنانی نمی تونم بکنم، الان مدتی میشه که ازش بیخبرم. قبلاً زیاد می اومد اینجا، اما مدتیه که
حالش اصلاً خوب نیست و به همین خاطر دیر به دیر هم اینطرفها پیداش میشه. فکر نمی کنم یکبار دیگه ببینمش، آخه این آخر سری که دیدمش خیلی داغون شده بود، همه اش ناله می کرد. دختر بدبخت و فلک زده ایه. راستی او که می گفت تو این دنیا کسی رو نداره، پس شما چطور پیدات شده؟! کامیاب با اندوهی سهمگین گفت:
او حقیقت رو گفته. حالا خواهش می کنم در این باره از من چیزی نپرسید. من اومدم نجاتش بدم، فقط همین. مرد پوزخندی زد و گفت:
ولی فکر می کنم دیر به فکرش افتادی او به طور حتم تا الان تلف شده. اونطور که خودش می گفت، دکترها جوابش کردند. کامیاب با حالت ملتمسانه گفت:
آقا خواهش می کنم اگه می دونید او الان کجاست بهم بگید.
ـ ببین داداش، نقاب یک دختر بی پناه و آواره ست. او جای به خصوصی نداره. یه روز می بینی کنار یک زیاله دونی خوابیده و یه روز دیگه زیر پل، گاهی هم تو این خرابه هاست که اگه سگ رو هم بزنی اونجا نمی ره. او واقعاً وضع اسف باری داره، حتی خیلی بدتر از این مردمی که تو این محل ول هستند، لااقل اینها اگه شکمشون گرسنه است، یک سرپناه دارند که شب رو به صبح برسونند، اما این دختر اعتیادش یک طرف، آوارگی و بی کسیش هم طرف دیگه. پارسال زمستون اگه به دادش نرسیده بودم از سرما یخ زده بود. فلک زده از بس الکل مصرف می کنه مشاعرش رو از دست داده، میگه عاشقی منو به این روز انداخته، خب ما هم تو ذوقش نمی زنیم، میگیم بذار دلش به همین حرفها خوش باشه، آخه بدبخت خبر نداره که همه ی ما می دونیم چه قیافه ی کریه المنظری رو زیر نقابش مخفی کرده. یکروز که بیهوش توی یک جوی آب پر از لجن افتاده بود به کمک چند نفر از توی کثافت بیرون آوردیمش، تمام لباس و سر و صورتش لجنی شده بود، ناچار شدیم که برای شستن صورتش نقابی رو که هیچ وقت حاضر نمی شد از چهره اش برداره. به کناری بزنیم، با صحنه تکان دهنده ای مواجه شدیم، خوره نیمی از صورتش رو از بین برده بود و چیزی براش باقی نگذاشته بود، به جز یک قیافه ی ترسناک که دیدنش برای هر انسانی زجرآوره. البته او نمی دونه که ما پی بردیم او به بیماری جذام مبتلا شده و به همین خاطر دلش خوشه که هرچی از عاشق پیشگی پسری به اسم کامیاب میگه ما باور می کنیم، خب مرام ما اینه که با اینطور آدمها تا حد امکان مدارا کنیم. مرد مکثی کرد و بعد در حالیکه با افسوس سرش را تکان می داد، آهی کشید و گفت:
فقط داداش خدا نکنه که بداقبالی دامنگیر یک نفر بشه، همه چیز رو ازش می گیره، جوونی، زیبایی، ثروت، عشق و تمام هست و نیستش رو ساقط می کنه. من که نمی دونم چه کسی هستی و به چه نیتی دنبال این دختره می گردی، فقط امیدوارم اگه پیداش کردی، بتونی کاری کنی که آخرین لحظه های زندگیش در آرامش سپری بشه، من هم تنها کمکی که از دستم ساخته است اینه که هر وقت خواستی، می تونی بیای تو این قهوه خونه منتظرش بمونی اگه زنده باشه حتماً سری به اینجا می زنه. کامیاب نگاهش به نقطه ی کور و مبهمی گره خورده بود و هیچ حرکت و عکس العملی از خود بروز نمی داد، مرد با تعجب نگاهی به او انداخت، اما کامیاب حتی پلک بر هم نمی زد. مرد که فوراً متوجه شد به او حالت شوک دست داده فوراً چند قطره آب روی صورتش پاشید، کامیاب تکانی خورد، رنگ صورتش مانند گچ سفید شده بود، نفسهایش به شماره افتاده بود و عرق سردی صورتش را شستشو می داد، چانه اش از فرط هیجان می لرزید به گونه ایکه نمی توانست حرفی بزند. مرد که می دید حال کامیاب رو به وخامت است فوری به او گفت:
اگه شماره تلفن داری، بده با خونواده ات تماس بگیرم تا دنبالت بیایند.
کامیاب با اشاره به او فهماند که لزومی نداره، حالش تا چند لحظه ی دیگر خوب می شود. مرد فوراً دستور یک چای داغ را ادا و کامیاب پس از نوشیدن آن حالش تقریباً بهتر شد. از جایش حرکت کرد و در حالیکه قصد داشت آنجا را ترک کند با صدای گرفته ای گفت:
از فردا من یکی از مشترهای همیشگیت میشم، لطفاً اگه نقاب اومد و من نبودم بهش بگید بالاخره عشق خیالیت به حقیقت پیوست و او اومده که تو رو عروس زندگیش کنه. چنانچه خواست فرار کنه، هرطور شده مانع از گریزش بشید حتی اگه مجبور شدید دست و پاش رو ببندید تا من بیام. کامیاب در مقابل چشمان حیزتزده مرد قهوه چی، کارتی را از جیب کتش بیرون آورد و به دست او داد و گفت:
اگه از او خبری شد حتماً با این شماره به من اطلاع بدید چون من مجبورم نصف روز سر کارم باشم و فرصت ندارم که اینجا حاضر بشم، اما ساعات باقیمانده روز در اینجا به انتظارش خواهم نشست. لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. کامیاب با قامتی خُرد شده و قلبی شکسته، آن قهوه خانه ی نمور و تاریک را که از آن پس میعادگاه عشق نفرین شده اش بود، ترک گفت قوایش تحلیل رفته بود و تب همه ی وجودش را می سوزاند. نفهمید که مسیر را تا منزل چگونه طی کرد. ثریا وقتی در را برویش گشود، کامیاب نتوانست تعادلش را حفظ کند و بیحال بر روی زمین افتاد. وقتی چشمانش را از هم گشود، سیمای زیبا و مهربان صحرا جلوی دیدگانش را پوشاند. صحرا لبخند ملاطفت گونه ای به روی او زد و دستمال خیسی که روی پیشانیش گذاشته بود را عوض کرد، دانه های درشت عرق را از روی صورت او زدود و بعد با لحنی عطوفت آمیز گفت:
حالت چطوره؟ بهتری؟ کامیاب که او را همچون قدوسه ای بر بالین تب دار خود می دید، چشمان بیمارش را به او دوخت و به آرامی گفت:
بهترم، فقط سرم یک خورده درد می کنه. مادرم کجاست؟
ـ یک ساعت پیش رفت خوابید، آخه خیلی خسته بود از عصر یکسره بالای سرت بوده. با اصرار زیاد مجبورش کرده که بره بخوابه و بذاره ساعتی رو هم من بالای سرت باشم.
ـ به زحمت افتادی، بهتره که شما هم بری بخوابی حالم خیلی بهتر شده.
ـ نه، هنوز تب خفیفی داری. نمی تونم با اینحال تنهات بذارم. دیگه چیزی به صبح نمونده ساعت سه بعد از نیمه شبه، بهتره که بخوابی. کامیاب پوزخندی زد و در حالیکه به سقف چشم دوخته بود گفت:
نزدیک شش ساله که تو خواب غفلت فرو رفتم، دیگه بس نیست. بعد از این خواب و بیداری برای من چه فرقی داره، روز و شب زندگیم سیاه و ظلمانیه. دیگه هیچ نور امیدی نیست که آینده رو برام روشن کنه، دیگه... صحرا با حالتی پریشان حرف او را قطع کرد و گفت:
چی شده؟! چه اتفاقی تو رو اینطور مأیوس و سرگشته کرده؟ هان؟! کامیاب چشمانش را بر هم فشرد و صورتش را به طرفی دیگر برگرداند تا صحرا شاهد بر اسرار باطنش نباشد، اشک همراه با قطرات درشت عرق از صورتش فرو می چکید، صحرا که متوجه التهاب روحی او شده بود، سعی کرد به گونه ای او را به آرامش دعوت کند، برای اولین بار دستان تنهای کامیاب را در دست گرفت و با لحنی که آمیزشی از عشق بود گفت:
کامیاب چرا داری خودت رو از بین می بری. تو این مدت کوتاهی که ندیدمت ضعیف و رنجور شدی، آخه چرا به زندگیت و جوونیت رحم نمی کنی، چرا دردی که تو سینه ات انباشته شده رو بیرون نمی ریزی و یک نفر رو محرم اسرارت قرار نمی دی تا... کامیاب حرف صحرا را قطع کرد و با بغض گفت:
تا چی؟ همه بهم بگن تو دیوونه ای که دل به یک دختر کولی بستی. هر وقت که حرف پیش اومد همه منو منع کردند. هیچ وقت کسی نخواست به خواسته ام بها بده و منو تو اینکار یاری کنه، تک و تنها شش سال به یاد و خاطرش سر کردم تا که امروز رد پای اونو در اسارت تارهای عنکبوت یافتم، درست مثل یک کابوس بود، دور از عالم تصور و باور حتی یک خیال پرداز شوم اندیش هم قادر نیست چنین تراژدی تلخی رو در مخیله اش بگنجونه. یعنی یک عشق تا چه حد می تونه قربانی بگیره! روزی فکر می کردم پاکترین عشق رو تصاحب کردم اما حالا می بینم که بازی جبارانه ی روزگار از او عشق جز پلیدی و نکبت چیزی به جای نگذاشته. کامیاب لختی سکوت کرد، بغض آلود، دردش را به سختی فرو داد و بعد با صدایی که از فرط ناراحتی می لرزید گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:29 ق.ظ
 
ارسال: #30
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صحرا نقاب مرده، روحش، جسمش، هویتش همه و همه رو به زوال و نیستی رفته، از اون دختر که همیشه برام اسوه ی شکوه و بزرگی بود، جز یک موجود مچاله شده که فقط نفس می کشه چیز دیگه ای نمونده. یک مرده ی متحرک که تمام زندگیش شده تکدی و درپوزگی و الکل. او تا عمق وجودش در منجلاب و بدبختی فرو رفته. من باید هرچه زودتر نجاتش بدم اونو به گذشته ی پاک و سالمش برگردونم. اما نمی دونم که او الان کجاست، آیا زنده است یا مرده. اگه! اگه او به این ذلت و خواری از دنیا رفته باشه، بعد از او من هستم که باید به دار مجازاتی که در حق اون دختر کردم، حلق آویز بشم. صحرا اگه اون مرده باشه، من برای همیشه مرده ام. کمکم کن صحرا، کمکم کن تا اونو پیدا کنم و گذشته روجبران کنم. صحرا دستان کامیاب را در دست گرفت و در حالیکه صورتش در سیطره ی اشک و غم درآمده بود با حالت درماندگی گفت:
نمی فهمم حرفهایی که می زنی هذیونه یا واقعیت، خواهش می کنم آرامش خودت رو حفظ کن و همه چیز رو برام واضح شرح بده. تو نقاب رو کجا یافتی، این حرفهایی که می زنی چه مفهومی داره؟!... کامیاب که گرمی دستان صحرا به او آرامش قلبی عطا می کرد، سفره ی شناور دلش را در بامدادی مهتاب گونه، مقابل چشمان صحرا که همچون سرخی شفق هاله ای از عشق به خود گرفته بود، گستراند. با تابش انوار نقره ای فام سپیده دم، کامیاب کتیبه عشقش را به پایان رساند، دیگر چیز مبهمی در آن باقی نمانده بود که صحرا از آن بیخبر باشد. کامیاب احساس سبکی و تهی شدن می کرد، اما صحرا در وجودش تبلوری نوین و احساسی عمیق سایه افکنده بود. نمی توانست پس از شنیدن آن مثنوی های عاشقانه خاموش بنشیند. برای اولین بار، در مقابل لهیب آتشین احساس خام شد و بوسه ای با حلاوت بر دستان تنهای کامیاب نهاد و با آزرمی که صورتش را گلگون ساخته بود، به او وعده ی همکاری داد. دو روز بعد کامیاب حالش بهتر شد به گونه ای که می توانست خودش را به آن قهوه خانه ی قدیمی برساند و ساعتها در انتظار نقاب کز کند. هر روز که به امید دیدن او به آنجا می رفت، خاطره ی دشت و آن تپه هایی که ساعتها در پناهش خود را مخفی می کرد و چشم بر خرامیدن دختر نقابدار می دوخت، دنیای تضادگونه ای را در مقابلش نقش می بست. فاصله بین آن قهوه خانه زنگار گرفته و آن دشت یشمی و نسیم روحنوازش فرسنگها بود و فقط تنها وجه تشابه ای که آن دو میعادگاه با یکدیگر داشتند، عشق بود که او را به طرف خود می کشاند، روزی دشت زمردی او را می طلبید و حال کنجی مخروبه و تاریک. کامیاب نیمی از روز را در شرکت سپری می کرد و بعد از آن ساعاتی را یا در قهوه خانه می گذراند و یا در خرابه ها و گوشه و کنار آن محیط شلوغ و کثیف به دنبالش می گشت. یک شب که ناامید از جستجو به خانه برگشت با قیافه ی درهم و اخم آلود ثریا رو به رو شد. سلامی سرد کرد و قصد داشت برای شستن دست و صورتش به طرف دستشویی برود که با صدای ثریا در جا ایستاد و به طرف او برگشت. ثریا که در صورتش نگرانی موج می زد، با چشمانی که از فرط غضب گشاد شده بود، گفت:
معلوم هست اینروزها دنبال چه کاری هستی. الان نزدیک دو هفته است که صبح از خونه بیرون می ری و نصف شب می یای. به ساعت نگاه کن، ساعت یازده شبه، معلوم هست تا اینموقع چکار می کردی، آیا من حق ندارم که بدونم؟ کامیاب با استیصال گفت:
دنبال بدبختیهای خودم هستم. خواهش می کنم مادر، راحتم بذار. به اندازه ی کافی درگیری ذهنی دارم.
ـ یعنی چه؟ هر وقت ازت سؤالی کردم همین جواب رو دادی. من مادرتم، چرا نباید بدونم که تو چه مشکلی داری، هان؟
ـ این مشکل فعلاً بدست هیچ کس باز نمی شه. به موقعش همه چیز رو می فهمی، اونزمان اگه خواستی به داد دلم برس و در حقم مادری رو بکن.
ـ خب کی وقتش می رسه، یکماه دیگه، یکسال دیگه و یا زمانیکه من تو این دنیا نبودم هیچ فکر کردی که مادرت روز به روز داره پیرتر می شه. از این بیم دارم که آرزو به دل از این دنیا برم و دامادی تو رو نبینم. تو رو به هر کسی دوست داری از خر شیطون بیا پایین و با صحرا ازدواج کن، اون هنوز چشمش دنبال توست. بخدا یه تیکه جواهره، تمام پسرها دارند براش دست و پا می شکنند. همین یک هفته پیش من خونه اشون بودم که چهار تا خواستگار پشت سر هم براش اومد. اونهم چه خواستگارهایی یکی از یکی دیگه آقاتر و متشخص تر. اما نمی دونم چرا صحرا به هیچ کدام جواب نمیده. من حتم دارم که او قسمت توست. نذار این شانس از دستت بره. نذار که... کامیاب نگاهی با غیظ به ثریا انداخت و بعد با عصبانیت آنجا را ترک گفت. ثریا که کلام در نیمه راه در دهانش خشکید، سری با تأسف تکان داد و با اندوه فراوان به رختخواب رفت. کامیاب آبی به دست و صورتش زد و بعد از تعویض لباس او هم به رختخواب رفت. اما فکر و خیال لحظه ای گریبانش را رها نمی کرد و خواب را از چشمانش می ربود. بناچار شروع به قدم زدن در اتاق غم گرفته اش کرد. هنوز صدای ثریا در گوشش زنگ می زد. صحرا! کسیکه براحتی می توانست او را خوشبخت کند، دختریکه برازندگیها و خصوصیات ارزنده اش زبانزد بود. کسیکه در وضعیت موجود در مقایسه با نقاب قطب مثبت را تشکیل می داد. او در اوج زیبایی و معروفیت و نقاب هم... بناگاه چهره ی کریه نقاب همچون سایه ای مرگبار بر قلبش حاکم شد و آن چشمانی که روزی با تمامی احساس می ستود در قالب شعری ناموزون در آمد. او همیشه در پشت آن حریم چرمی مشکی، صورتی بسان قرص ماه را تجسم می کرد، صورتی نظیر صحرا.
اما حال که پرده از واقعیت برداشته شده بود و او پی به راز آن دو چشم جادویی برده بود نمی دانست بدنبال چیست. سر دوراهی گیج و مبهوت توقف کرده بود. او به خوبی واقف بود، مسیری که صحرا در آن قرار داشت، برایش توأم با سعادت بود و گام گذاشتن در آنراه برابر با پشت کردن به پیمان سوگند عشقی دیرینه. آنشب کامیاب تا صبح با افکار خود کلنجار رفت. گاهی چنان در سیطره ی وسوسه های شیطانی اسیر می شد که تصمیم به خودکشی و نابودی خود می گرفت. از زندگی و زنده بودن، از درگیر شدن با حقایق تلخ زندگی، از عشقی که دل بهانه گیرش را رها نمی کرد، از مبارزه با اهریمن هوای نفسانی، از همه و همه به ستوه آمده بود. آن همه عذاب وجدان و آشفتگی روحی او را به قهقرا سوق می داد. از زمانیکه نقاب قدم در زندگیش گذاشته بود آن زندگی آرام و یکنواختی که به آن عادت کرده بود، در معرض طوفان بدبختی قرار گرفته بود. شش سال با تمامی آن مصائب مبارزه کرده بود و حال که می دید از آن تار و پودی که روزی با دلدادگی گره خورده بود، جز مشتی خاکستر چیزی برایش باقی نمانده بود، احساس یأس و سرخوردگی می کرد. با هجوم این افکار آزار دهنده، ترسی وهم انگیز وجود کامیاب را در بر گرفت به گونه ایکه از خود بیخود شد و چنان نعره ای کشید که پژواک صدایش همچون ناله ی شیر زخمی فضا را لرزاند. ثریا و صحرا سراسیمه خودشان را به اتاق کامیاب رساندند.
ثریا نفس زنان به او نگاه کرد که وسط اتاق دو زانو نشسته بود و سرش را به طرف زمین خم کرده بود. با اضطراب به سمتش رفت و در حالیکه او را تکان می داد گفت:
چه اتفاقی افتاده پسرم! چرا فریاد زدی؟ صدای صحرا بناگاه کامیاب را تکان داد، سرش را بلند کرد و نگاههای ماتم زده اش را به او که در گوشه ای ایستاده بود. خیره کرد. صحرا با لحنی آرام بخش به ثریا گفت:
او فعلاً در موقعیتی قرار نداره که بتونه به شما توضیحی بده. اگه اجازه بدید و آقا کامیاب هم موافق باشند، یک گشتی همین اطراف با هم بزنیم. ثریا آهی کشید و گفت:
باشه دخترم، مگه تو بتونی یه طوری با کامیاب کنار بیایی، او که منو محرم اسرار خودش نمی دونه خدا کنه که لااقل دردش رو به تو بگه. صحرا تبسمی کرد و گفت:
خب آقا کامیاب این افتخار رو میدید که یک مصاحبت کوتاهی با هم داشته باشیم. کامیاب با حالتی مأیوسانه از جایش حرکت کرد و با نگاه موافقت خود را اعلام کرد و پس از آماده شدن به اتفاق صحرا از منزل بیرون آمدند. هر دو ترجیح دادند تا پارک قدم زنان بروند. هوای مرداد ماه گرمای سوزانی را به تابیدن گرفته بود. گویا قصد داشت ذره ذره هستی را بسوزاند مردم همه برای گریز از شراره های آتشین خورشید، روز تعطیل را به کوهساران و جنگلهای انبوه پناه برده بودند. خیابانها از وجود آدمی تهی شده بود. تنها کامیاب و صحرا بودند که بی توجه به التهاب آسمان در پیاده رویی که سایه ای ممتد بر آن کشیده شده بود، شانه به شانه ی یکدیگر قدم می زدند. مسیر منزل تا پارک را هر دو در سکوت طی می کردند. وقتی وارد پارک شدند، به کنج خلوتی که زیر یک درخت سپیدار کهنسال بود خزیدند. شعاع آفتاب از لا به لای درختان سرو، دزدانه سرک می کشید و نسیمی داغ و ملایم در تعقیبش خود را در میان شاخ و برگ گلها و درختان رها می کرد. پروانه ای زیبا، بال زنان بر روی موهای پریشان صحرا نشست. ناخودآگاه نگاه کامیاب به موهای مشکی و خوش حالت او کشیده شد و بعد با حالت شگفت انگیزی گفت:
عجیبه، موهای تو چقدر شبیه موهای نقابه، تنها فرقش اینه که اون موهاش بلندتر بود و به طرز وحشی تا روی کمرش ریخته بود. وقتی کوچکترین نسیمی می وزید چنان این موها می رقصیدند که آدم از دیدن اون صحنه از خود بیخود می شد. به همین خاطره که وقتی یاد اون چشمها و قامت زیبا می افتم، تصور اینکه او در زیر نقابش سیمایی مخوف رو از من پنهان می کرده، برام مشکله. من همیشه از سیمای مستتر شده اش تندیسی از زیبایی در رویاهام تجسم می کردم و علت اینکه او به صورتش نقاب زده بود رو به خاطر زیبایی بی حد و مرزش می دونستم. هر وقت از او خواهش می کردم اون پوشش رو به کناری بزنه می گفت که رازی در اون نقاب نهفته است که به موقعش می فهمی، حالا می فهمم که او از این بیم داشته که اگه من به بیماری که نیمی از صورتش را خورده پی ببرم، اونو برای همیشه رها خواهم کرد. صحرا دستش را دور پاهایش حلقه کرد و با حالتی که سعی می کرد، هیجانش را بروز ندهد، با عجله گفت:
خب، مگه اینکارو نمی کردی، به طور حتم تو فریب زیبایی رو که در ذهنت مجسم کرده بودی رو خوردی و با دیدن اون چهره ی مخوف جذام گرفته برای همیشه دورش رو خط می کشیدی.
ـ نه صحرا اشتباه نکن. من نجابت رو با زیبایی مبادله نمی کنم. اگه او صادقانه به من می گفت که پشت اون پرده چه واقعیتی نهفته است، من نه تنها اونو رها نمی کردم، بلکه طوری با او رفتار می کردم تا به او ثابت بشه که من اونو در هر شرایطی می پذیرم. او با مخفی نگه داشتن واقعیت دیوار ناامنی رو بین من و خودش کشید. حقیقتش چشمهای بی نظیری داشت و من هم همیشه در وصف اون چشمها زیباترین آهنگها رو می سرودم شاید اگه تا این حد خودم رو اسیر چشمهاش نشون نمی دادم، او همه چیز رو به راحتی اقرار می کرد. متأسفانه بزرگترین اشتباه من این بوده که عشقم رو اونطور که باید نتونستم به او ثابت کنم.
ـ یعنی منظورت اینه، اگه اون دختر همه چیز رو از اول بهت می گفت، در عشق و خواستن تو هیچ تغییری حاصل نمی شد و با وجود اینکه می دیدی تنها حربه ای که برای جلب توجه اطرافیان در نظر گرفته بودی پوچ و بی اساس بوده، باز هم به سوگندی که خورده بودی، پایبند می موندی. کامیاب با حالت متفکرانه گفت:
ببین صحرا وقتی انسان عاشق بشه، زشتترین خصوصیات معشوقه اش در نظر او باز هم زیبا جلوه می کنه. درسته که من فکر می کردم مادرم با دیدن زیبایی نقاب کوتاه می یاد و اونو می پذیره و با دیدن چهره ی واقعیش بالعکس. ولی خب من هیچ وقت به خاطر خواسته ی او که در زندگی ملاکهای خاصی مد نظرش هست، از نقاب که برام مظهر پاکی و صلابت بود، نمی گذشتم.
ـ اما کامیاب اینطور عشقها تداوم نداره. شاید اول انسان در مقابل احساس خام بشه و دست به این دیوونگی محض بزنه، اما زمانیکه به وصالش رسیدی و مدتی طی شد خیلی زود می فهمی که چقدر اشتباه کردی و اون چهره ای که روزی با وجود نقصهای زیاد، از سر جنون در نظرت سلاله ی پاکی و نجابت می اومده به جز یک موجود کریه المنظر چیز دیگه ای نیست، به طور حتم اونزمان دیگه خیلی دیره، بهتره که برای همیشه اون دختر رو به دست فراموشی بسپاری، حالا که دیگه پی بردی او چه موجود نفرین شده ایه پس چرا می خوای خودت رو بدبخت کنی. اون نقابی که تو در رویاهات شکل داده بودی برای همیشه مرده، بهتره تا سرت به دیوار ندامت نخورده از این جنون آنی دست برداری و خوشبختی رو اونجایی جستجو کنی که آغوشش رو به روت باز کرده. هر دو چشم در چشم هم دوختند. کامیاب به راحتی می توانست منظور صحرا را بفهمد خوشبختی در کنارش نشسته بود و با او گپ می زد، چقدر هم زیبا و دل انگیز می نمود. به گونه ایکه در دلش تمنایی او را وادار می کرد که دستان سفید خوشبختی را برای همیشه در دست بگیرد و خود را در آغوشی جای دهد که به رویش لبخند می زد. سکوت پارک و عطش خورشید و چشمان سحرانگیز صحرا می رفت که برای همیشه طومار عشق نقاب را در سینه اش مدفون کند، دستانش سرخی جام عشق را می طلبید و حال شوریده اش کهنگی شراب ناب را. با حالت نیاز به سوی او خیز برداشت تا خوشبختی را تصاحب کند اما بار دیگر چشمان برنده نقاب همچون خنجری قلبش را درید و او در نیمه راه تشنه کام و خسته به عقب برگشت. با حالتی متوحش چنگی به موهایش زد و با درماندگی از کنار صحرا برخواست. نمی دانست در چشمان نافذ صحرا چه چیزی نهفته بود که هرگاه به او خیره می شد، به تسخیرش درمی آمد و لحظه ای خود را می باخت. صحرا لبخند مرموزانه ای زد و بعد به سمت کامیاب که پشتش به او بود، رفت و دستش را روی شانه ی او به آرامی نهاد و با کلامی برنده گفت:
می خوام حقیقتی رو بهت بگم. هر چند که شاید منو دختر بی شرم و حیایی بدونی، اما خب فکر نمی کنم که گفتن حرف دل گناه باشه پس خوب گوش کن ببین تو این قلب لعنتیم چی داره می گذره و چطور یک تنه دارم عشقی یکطرفه رو یدک می کشم. از همون لحظه ای که تو رو دیدم دلباخته ات شدم و وجودم از عشقت لبریز شد، با وجود اینکه می دونستم تو به یک دختر کولی دل بسته ای اما فکر می کنم این حق مسلم من باشه که به وصالت برسم. شاید فکر کنی که انسان پستی هستم که چنین اندیشه ای دارم اما باور کن اگه می دونستم نقاب لیاقت مرد بی نظیری مثل تو رو داره به هر شکلی که بود از خواسته ی دلم می گذشتم، ولی حس می کنم که خودت هم بین دوراهی موندی و در عشقت شک و تردید داری. کامیاب آیا چشمهای من اون چیزی نیست که تو میخوای، باور کن من قادرم تو رو خوشبخت ترین مرد روی زمین بکنم، حاضرم تمام ثروتم رو به پای اولین عشقی که در سینه ام جای گرفته بریزم. در وجود من دنیایی از خواستن نهفته. میدونم کامیاب که تو هم نسبت به من تمایل داری، فقط میخوای ادای عاشقان اسطوره ای رو درآری ولی بهتره که دست از این افکار پوچ و بیهوده برداری و به این فکر کنی که من می تونم جای نقاب رو در دلت پر کنم. کامیاب من غرورم رو پیش تو شکستم، آیا تو حاضر نیستی سوگندی رو که متزلزل شده بشکنی؟ فقط با یک کلام میخوام که برای همیشه به خواهشم خاتمه بدی، من یا نقاب، کدام یکی؟
ـ نقاب.


13

اواخر شهریور ماه بود. کامیاب در اتاق کارش مشغول رسیدگی به لیست های سفارشی بود که از شهرستانهای مختلف به شرکت رسیده بود. از زمانیکه آخرین جواب رد را به صحرا داده بود، حدود یکماه می گذشت. در طول این مدت صحرا با وجود اینکه غرورش خدشه دار شده بود، باز هم از کامیاب دست بردار نبود و با تمهیدات مختلف سعی داشت او را برای خود کند. کامیاب حاضر نبود عشق دیرینه اش را با او عوض کند. تمام تلاش خود را برای یافتن نقاب به کار گرفته بود، اما هرچی می گذشت کمتر از او ردی می یافت. اوقات فراغتش را در بین یک عده انسان محروم و مستمند سر کند و همین امر باعث شده بود که نسبت به این قشر درمانده وابستگی پیدا کند و ساعتهای متمادی به دردهای بی پایان آنها گوش فرا دهد گاهی برای دلخوشی اش عشق نقاب و تمام آن اتفاقات را به فال نیک می گرفت و احساس می کرد که اگر آن دختر وجود نداشت. او تمام عمرش را در خواب غفلت به سر می برد و هیچگاه با فقر اینچنین مأنوس نمی گشت و به غرور اشراف منشانه اش اجازه نمی داد، با این قشر مستضعف مراوده داشته باشد. او نقاب را عامل آن انقلابات روحی در وجودش می دانست، چون هر روز که به جمع آنها می پیوست، بیشتر از قبل فروتن و خاضع می شد و در غم و شادیشان همراه بود. در حقیقت پیامد شیرینی را که آن عشق متلاشی شده برای کامیاب به ارمغان آورده بود، رسیدن به معرفت انسانی بود، او با به زانو در آوردن خواهشهای باطنی خود را سربلند احساس می کرد. صحرا با وجد طنازیها و هشوه های فراوان نتوانسته بود کامیاب را در اوج جوانی به خطا وا دارد. با صدای زنگ تلفن کامیاب برگه ای را که در دست داشت به کناری نهاد و گوشی را برداشت.
ـ الو بفرمایید.
ـ سلام آقا کامیاب، خودتی؟
ـ بله شما!
ـ عجب بابا! غلامت رو نمی شناسی منم اکبر.
ـ آه خدای من! شما هستید، حالتون چطوره؟ چی شده یادی از ما کردید.
ـ حالم خوبه، خوبه، زنگ زدم مژدگونی بگیرم.
ـ چـ...، چطور مگه! از نقاب خبری شده؟ آره؟!
ـ بله، بله داداش من! اونهم چه خبری. هرچه زودتر پاشو خودت رو برسون اینجا. وگرنه باز می بینی شکار از دستت در می ره.
ـ جدی میگی؟ باورم نمی شه! الان کجاست؟ حالش خوبه؟
ـ والله من ندیدمش، اما یکی از بچه ها امروز صبح تو بازار دیدش. حالا زودتر خودت رو برسون چون به احتمال زیاد تا ظهر همونطرفها پرسه می زنه.
ـ باشه، همین الان راه می افتم، از اینکه منو در جریان گذاشتی سپاسگزارم.
ـ کاری نکردم داداشم. منتظرت هستم زودتر بیا، خدانگهدار.
ـ خداحافظ دوست من. ارتباط قطع شد. کامیاب وجودش از هیجان لبریز شده بود دیگر چیزی به رسیدن به او باقی نمانده بود. فقط یک فاصله کوتاه که در یک ساعت طی می شد. بدنش از عرق خیس شده بود رنگ صورتش پریده بود تپش قلبش تمام وجودش را می لرزاند. در حالیکه نمی توانست تعادل خود را به خوبی حفظ کند، از اتاقش خارج شد و به سمت اتاقی که مخصوص آقای توانا بود، رفت و آهسته چند ضربه به در زد. با صدای آقای توانا داخل شد و با تواضع در آستانه در ایستاد. آقای توانا با تعجب به او نگاهی کرد و بعد از پشت میزش حرکت کرد و به سمت او رفت. کامیاب که اضطراب و پریشانی به طرز مشهودی در سیمایش نمایانبود، با صدایی که از فرط هیجان می لرزید گفت:
بالاخره انتظار تموم شد. می خوام برم به استقبال نقاب. اومدم اجازه مرخصی بگیرم. آقای توانا متعجبانه پرسید:
چی! تو اونو یافتی؟ چطوری؟ کجا؟
ـ موضوعش مفصله، بعداً همه چیز رو براتون شرح می دم.
ـ ببینم پسرم تو حالت خوبه؟! چنین چیزی امکان نداره . من باورم نمی شه.
ـ برای خودم هم باورش مشکله، اما حقیقت داره. لطفاً هرچه زودتر به صحرا بگید که من اونو یافتم و او هم این موضوع رو طوری به مادرم بگه که شوکه نشه. من چند ساعت دیگه با او برمی گردم، خواهش می کنم مادرم رو هر طور شده راضی کنید که اونو بپذیره، چون او واقعاً محتاج کمک ماست. به مادرم بگید که او خواه و ناخواه باید عروسش رو با این شرایط قبول کنه و اگه غیر از اینرو بخواد، پسرش رو برای همیشه از دست داده.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:29 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان