تب خزان "پروین دروگر" - صفحه 2 - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

تب خزان "پروین دروگر"
زمان کنونی: 14-09-1395،11:49 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 35
بازدید: 2234

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: تب خزان "پروین دروگر"
ارسال: #11
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
-در میون میگذاشت و همین امر باعث شده بود که بین خوانواده ما که تقریباً بی بضاعت بودیم با خاواده آقای خورشیدی که در آنزمان جزء آدمهای پولدار محسوب می شدند ارتباط خانوادگی برقرار بشه مخصوصاً که ثریا بخاطر نداشتن مادر وابستگی عجیبی به مادر من پیدا کرده بود. با وجود اینکه پدرش برای محافظت از او پرستار استخدام کرده بود اما او ترجیح می داد بیشتر پیش ما باشه محبتهای بی دریغ مادرم نسبت به او قابل ستایش بود او قصد داشت کمبودی رو که آقای خورشیدی با پول نمی تونست به دخترش بهدیه بده با دلسوزیهای مادرانه اش جبران کنه بهرحال همه چیز روال عادی خودس رو طی میکرد و من وارد دوران متوسط شدم و به محیط بزرگتری پا گذاشتم محیطی که یک انقلاب درونی در من به وجود آورد تمام دوستانم از نظر مالی وضعشون از من بهتر بود و من روز به روز به تفاوت فاحشی که بین من و اونها بود پی می بردم به زندگی ثریا نگاه می کردم همه چیز برایش مهیا بود معلم خصوصی تفریحات و سرگرمیهای آنچنانی و برپایی مهمانیها و ضیافت هایی که همیشه آرزو داشتم یکبار در این جشن ها شرکت کنم این آرزوهای دست نیافتنی همچون غده ای کهنه در دلم باقی موند تا اینکه دوران دبیرستان رو هم با نمرا نه چندان عالی طی کردم و به خدمت نظام رفتم مدتی رو که از خونواده ام دور بودم یک آشوب عجیبی به دلم چنگ می زد بی طاقت و نا آروم شده بودم احساس می کردم دل در گروی یک دختر دارم دختری که هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که دلم از دوریش بیقرار بشه برای دیدن ثریا شب و روزهای سختی رو پشت سر می گذاشتم هر چی با خودم کلنجار می رفتم که فکر اوندختره لوس و خودخواه رو از سرم دور کنم فایده ای نداشت به هر بدبختی بود دوران خدمتم رو هم به پاین رسوندم و خیلی زود در شرکت آقای خورشیدی استخدام شدم و پست مهمی رو بهم در اونجا واگذار کردند حقوق خوبی می گرفتم اما میدونستم که برای به چنگ آوردن ثریا خیلی ناچیزه. کم کم به این فکر افتادم که اونو مجذوب خودم کنم و عشقم رو ابزار کنم تا مگه از اینراه بتونم دلش رو به دست بیارم اما هر چه سعی می کردم به او نزدیک تر بشم او بیشتر از من دوری می کرد علتش رو نمی فهمیدم که چرا همبازی دوران کودکیم اینطور از من گریزانه تا اینکه تصمیم گرفتم یک روز خالصانه عشقم رو ابزار کنم اونزمان او شانزده سالش بود و من هم بیست و یک سالم تو محوطه باغ داشت با سگ پشمالوی سفیدش بازی می کرد که من به خودم جرأت دادم و نزدیکش رفتم دستش رو تو دستم گرفتم و همه آن چیزیکه چندین سال در سینه ام نگه داشته بودم رو براش تعریف کردم وقتی حرفهام تموم شد منتظر موندم او هم متقابلاًعشقم رو بپذیره ودست رد به سینه ام نزنه اما متأسفانه حرکت وقیحانه اش دید من رو نسبت به خودش عوض کرد باکبر و خودخواهی مثل گلوله ای آتش برافروخته شد ثروتش رو به رخم کشید و در حالیکه من رو بچه خطاب می کرد گفت:
-اگه میدونستم یک روزی اینطور هار میشی قلمهای پات رو می شکستم من قشر شماهارو آدم حساب نمیکنم بهتره بری عاشق دختر چوپون روستاتون بشی چون لیاقتت بیشتر از اون نیست حالا از جلو چشام دور شو که از دیدنت حالم بهم می خوره پسره لات آسمون جل این حرفها مثل پتکی به مغزم فرود اومد و به جای اون عشق کذایی شراره ای از نفرت و انتقام از وجودم بیرون می جهید بغض چنان راه گلویم را مسدود کرده بود که نمی تونستم جواب اونو بدهم شاید اگه جواب دندانشکنی به او داده بودم حالا اینطور تو دلم عقده نمیشد او به خاطر احترام به محبت های مادرم هم که شده نباید اینطور برخوردی با من می کرد بعد از آن تمام سعی و تلاشم در این بود که به گونه ای از او اتقام بگیرم به دنبال کار پردرآمدتری از اون شرکت بیرون اومدم و روانه خیابونها شدم تا آخرش توسط یکی از دوستام به دلالی رو آوردم یکسال بعد پدر ثریا مرد و اداره کل شرکت به دست شریکش افتاد او هم بعد از مدتی همه دارایی شرکت رو بالا کشید و از ایران فرار کرد و ثریا بی پناه شد. البته آقای خورشیدی موقع مرگش از پدرم خواست که تا زمانیکه ثریا ازدواج نکرده مورد حمایت او باشه و در کنار ها راهنماییش کنه ولی خوب او از کودکی دختری سرکش و ناآرام بود و کمتر زیر بار حرف دیگران می رفت ثروتش هم به حدی بود که هنوز به خودش بباله وزیر دستهاش رو آدم حساب نکنه من سعی می کردم کمتر با او روبرو بشم و این اوضاع ادامه داشت تا زمانیکه من با تهمینه آشنا شدم او در همسایگی ما زندگی می کرد پدرش یکی از تجار کله گنده بود که پولش از پارو بالا می رفت به غیر از تهمینه دو تا دختر دیگه داشت که هر دو نفرشون عقب مانده ذهنی بودند و من مظمئن بودم ازدواج با تهمینه من رو به ثروت بادآورده ای می رسونه به همین خاطر با وجود معلولیت و یک پای چلاق بعد از یک سال آشنایی با هم ازدواج کردیم با وجود اینکه از نظر مالی در رفاه بودم و به اولین خواسته ام رسیدم اما هیچگاه خشمم فروکش نکرد کینه ای که از او به دل داشتم باعث شد دست به کارهای خلاف بزنم آرزو داشتم روزی نصف ایران را تصاحب کنم تا به او بفهمونم که در مقابل من رقمی نیست پانزده سال با تهمینه زندگی کردم با معلولیت و نازاییش ساختم از طعم داشتن فرزند چشم پوشی کردم تا اینکه شیطون لعنتی منو وادار کرد به اون زندگی سرد و بیروحی که با داشتم خاتمه بدهم با یک نقشه ماهرانه به او سم خوراندم و اونو به قتل رسوندم بدون اینکه کسی پی به راز مرگ او ببره بعد از اینکه همه ثروتش به من رسید به آلمان رفتم و همونطور که خودت می دونی تا حالا با هزار دوز و کلک و کلاهبرداری از این و اون و قتل و جنایت تونستم خودمون رو به اینجا برسونم و موقعش رسیده که من ثریا رو به خاک سیاه بشونم و انتقام دیرینه ام رو از او بگیرم اول از همه عزیزترین کسش رو میگیرم که کامیاب باشه بعد هم تمام ثروتش رو تصاحب میکنم و مثل یک زباله اونو تو یک کشور بیگانه کنار می اندازم تا به نون شبش محتاج بشه آواره اش می کنم و به روزی می نشونمش که مثل سگ جلوی پام بیفته و التماس و ضجه کنه آه خدای من اگه به این آرزوم که آخرین هدفم در زندگی هست برسم قول میدم بعد از این رو با شرافت زندگی کنم سهرابی در حالیکه به گوشه ای چشم دوخته بود ساکت شد راد دستی بر شانه سهرابی زد و گفت:
-همه چیز درست میشه بهت قول میدم حالا پاشو زودتر بریم که کلی کار داریم .

فصل 3
آفتاب خرداد ماه بوی تابستان را برپهنه دشت منعکس می کرد بهار تجلی گاه یک عشق پاک و بی ریا بود و با رفتنش خاطرات شیرینی را در پشت تپه های ماهوری شرقی به ماندگار می گذاشت آنجا که دو عاشق سر بر سینه یکدیگر نهاده بودند و در گوش هم مثنویهای عاشقانه را می سرودند انجا که به رنگ سرزمین لیلی و مجنون در آمده بود و حکایت قصه عشقی سوزان را تلاوت می کرد آنجا که عاقبت دختری در برابر تمنای عاشقی شوریده سر تسلیم فرود آورد و مطرب وار جامی از شراب عشق را سرکشید نقاب سرش را از روی شانه کامیاب برداشت و در حالیکه چشمان مخمورش سهند را دنبال می کرد گفت:
تا قبل از اینکه تو قدم به زندگیم بگذاری تمام دنیام این اسب سفید بود تمام عشق و علاقه ام رو در وجود او خلاصه کرده بودم اما حالا باید اعتراف کنم وجودم تو هستی کامیاب در حالیکه موهای پریشان نقاب را نوازش میکرد گفت:
-پس چرا تا این حد عذابم دادی چرا زودتر از این عشقم رو نپذیرتی؟ چرا هر وقت به سمتت می اومدم پشت به من میکردی و با شقاوت نگاههای سردت رو به من که در حال سوختن بودم می دوختی؟ حتماً تو دلت از شکوه و جلالی که داشتی لذت می بردی از اینکه پسری شیدازده در مقابلت زانو می زد و دست خواهش و تمنا به سویت دراز می کرد به عزت نفس خودت می بالیدی نقاب که چشمانش غرق در اشک و اندوه شده بود خود را در آغوش کامیاب انداخت و گفت:
-بس کن کامیاب بیشتر از این با حرفات خنجر به قلبم نزن آخه تو کدام مکتب عشق یک طرفه وجود داشته باور کن دفعه اولی که در اون طوفان چشمم به تو افتاد چنان تحت تأثیر شجاعت و از خود گذشتگی ات قرار گرفتم که دلم می خواست صدها بوسه به دستهایی بزنم که اینطور با صلابت اسب وحشی شده ای رو رام کرد شاید اگه اونروز تو به کمکم نیومده بودی برای همیشه عزیزترین قسمت وجودم رو از دست می دادم زمانیکه در یک لحظه نگاههامون در هم گره خورد حال غریبی بهم دست داد دوست داشتم ساعتها تو رو که همچون ناجی سرراهم سبر شدی تماشایت کنم اما خاطرات تلخ گذشته همه چیز رو در نظرم محو کرد و منو مجبور ساخت از تو که یک انسان بود بگریزم . بعد از اون اتفاق هر وقت به پشت این تپه ها می اومدم ناخداگاه آن صحنه طوفانی در نظرم جان می گرفت و دلم می خواست ناجی اسبم رو یکبار دیگه ببینم گاهی احساس می کردم که شاید اون صحنه رو در خواب دیدم آخه باورش برای من که تا این حد به انسانها بدبین هستم مشکل بود تا اینکه دوباره اتفاق دیگه ای افتاد و به من گفتند پسر جوونی بدن بیهوشت رو از طوفان نجات داده ، اینبار دیگه نمی تونستم از یک باورشیرین ناباوری بسازم همین کافی بود که احساس کنم یک فرشته پاک خداوند برای حفظ جون من که همیشه در معرض خطر و نابودی قرار داره همچون نگهبانی گمارده و همه جا سایه به سایه تعقیبم می کنه او او روز به بعد با خاطر آسودتری قدم در دشت می گدذاشتم تا اینکه اونروز یکدفعه در مقابلم قد علم کردی و ابراز عشق و علاقه نسبت بهم کردی باورم نمیشد اون نور پاکی که بر قلبم تابیدن گرفته بود اینگونه گستاخ باشه که روزی از حدود خود تخطی کنه بار دیگه دیوار آرزووهام فروریخت و جای خودش را به بیغوله ای از تاریکی و ظلمت داد گذشته لعنتی ام کثل خوره به جانم چنگ می زد و منو مجبور می کرد که به سایه بدبینی پناه ببرم سایه ای که فقط وجود بی پیرایه توتونست اونو به کناری بزنه کامیاب تو باید به من قول بدی این دنیای زیبایی رو که برام ساختی نابود نکنی میفهمی؟ کامیاب با انگشتش قطره اشک را از چشمان نقاب پاک کرد و در حالیکه در صدایش اطمینان و آرامش موج می زد گفت:
-عزیزم در آئین من جایی برای بی مروتی نیست من سوگند می خورم که پیمان من با تو ابدی و جاودانه خواهد بود من به خاطر تو حاضرم از تمام زندگیم بگذرم و با تمام مشکلات ستیز کنم تا فقط به وصال تو برسم به وصل چشمهای پاک و بی ریایی که حاضر نیستم با عالم هستی عوضش کنم نقاب سرش را به زیر افکند افکار مشوشش او را از درون به مرز نیستی می کشاند می خواست فریاد برآورد و هر آنچه که سالها در سینه کوچکش سنگینی می کرد را بر زبان آورد اما میترسید که کامیاب را برای همیشه از دست بدهد او باهمه وجود احساس دلبستگی به پسری را می کرد که ندانسته قدم بر دل پرآلامش نهاده بود و در طپش قلبش مطمئن ترین کلامها نواخته می شد و رنگی از ریا و دو رویی سیمایش را نپوشانده بود او همچون تکیه گاهی امنی بود که میشد سالیان سال در آن مأمن گزیذ و همچون مستانه ای سر بر شانه های مهربانش گذاشت و در زیر سایه بانش تمتع کافی از حیات برد. اما د دل نقاب آشوبی سر به طغیان می کشید و او را مجبور می ساخت به آینده ای مبهم و گنگ که این عشق به ارمغان آورده بود بیاندیشد به اینکه او به غلط دختری کولی نام داشت و معشوقه اش پسری از طبقه اعیان ، حد فاصله بین آن دو نفر او را به یاد افسانه عشق شاه و گدا می انداخت که در کودکی مادرش برای او تعریف کرده بود آن زمانیکه او خردسالی بیش نبود و زندگیش همچون اشراف زادگان بود و آن افسانه برایش بی محتوی و پوچ می امد و هیچ فکر نمیکرد که روزی دست بازیگر قانون از او دختری آواره بسازد و آن افسانه درباره او صدق کند با صدای کامیاب از گذشته بربادرفته اش بیرون آمد و چشمانش را به او دوخت که به تأمل گفت:
-عزیزم سوالی دارم قول میدی که از شنیدنش رنجیده خاطر نشی و بی پرده همه چیز رو بهم بگی. نقاب که حدس می زد روزی کامیاب از او چنین خواهشی بکند به آهستگی گفت :
-هر سوالی داری بپرس اما فکر نمیکنم که بتونم جوابت رو بدم
-چرا نقاب چرا؟ قلب من و تو به هم پیوند خورده و هیچ حقیقتی هم نمیتونه ما رو از هم جدا کنه فکر می کنم وقتش رسیده این پوشش کذایی رو از صورتت به کناری بزنی و با من یکرنگ باشی خواهش می کنم بگو اسم واقعیت چیه و چرا مردم ایل پشت به تو کردند؟ تو به کدام اشتباه وارد جمع اونها شدی؟ من خوب می دوم که تو از این گروه نیستی و نمی تونی هم به من دروغ بگی که یک کولی کرد به دنیا اومدی چون چشمات درخشش دیگه ای داره من از تو می خوام که وقایع زندگیت رو از من کتمان نکنی همونطور که من همه چیز ندگیم رو به تو گفتم میدونی نقاب رمانی دو عاشق می تونند به عشقشون ببالند که هیچ نقطه کوری بین اونها وجود نداشته باشه و هر دو نفر به سرحد خلوص رسیده باشند. میفهمی منظورم چیه هان؟ نقاب در حالیکه نگاههایش در دشت گم شده بود و چشمانش در جستجوی نقطه ای بی پایان می گشت آهسته گفت:
-عشق بین من و تو فرسنگها فاصله است و روزی میرسه که این فاصله همه چیز رو نابود منه و جز آه و حرمان چیز دیگه ای برامون باقی نذاره کامیاب که از شنیدن حرفهای مأیوس کننده نقاب برافروخته شده بود حرف او را قطع کرد و با صدای بلند گفت:
-بس کن دختر این حرفها رو از ضمیرت پاک کن بین من و تو هیچ فاصله ای وجود نداره چون عشق این مابین حاکمه اینبار نقاب حرف کایاب را قطع کرد و به تندی گفت:
-هیچ فکر کردی این عشق فقط تا مدتی دیگه بیشتر ادامه نخواهد داشت چون تا چند وقت دیگه من از این سرزمین کوچ می کنم و تو هم به سرزمین دیگه ای میری و برای همیشه بینمان وداعی ابدی خواهد افتاد دنیای تو اونقدر متنوع و رنگارنگ خواهد بود که بعد از مدتی همه چیز فراموش کنی و در این وسط من قربانی میشم چرا کامیاب؟ چرا من رو در این معرکه گرفتار کردی ؟ چرا به عاقبت اینکار که جدایی در پیش داره فکر نکردی ؟ من که به این زندگی عادت کرده بودم و گذشته ای دهشتناک رو پشت سرگذاشته بودم ولی اینبار دیگ قادر نیستم باز هم با ناکامی مواجه بشم چون گرفتارت شدم از طرفی یکبار عاشق شدن در زندگی رو حق مسلم خودم میدونم و از طرفی احساس گناه می کنم و نمیتونم به خاطر خواسته دلم یک عمر با زندگی تو بازی کنم چون مطمئنم زمانیکه پرده از اسرار دلم بردارم تورو برای همیشه از دست میدم و بار دیگه طعم تلخ شکست رو می چشم شکستی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 
ارسال: #12
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
که دیگه قادر نخواهم بود که از زیر بار فقدانش کمر راست کنم پس برو به کامیاب و تا دیر نشده از من فاصله بگیر تو شانس زیادی برای خوشبخت شدن داری و لیاقتت بیش از این حرفاست برو و زندگیت رو فدای دختریکه نفرین شده است نکن خواهش می کنم کامیاب از جایش حرکت کرد چند قدمی از نقاب فاصله گرفت و در حالیکه پشتش به او بود گفت :
-باشه میرم اماهر جا برم با توم خواهم رفت من به خاطر تو از رفتن به آلمان صرفنظر می کنم و تا قبل از اینکه ایل شما از اینجا کوچ کنه تو رو از اون پیرمرد که نمی دونم چه نسبتی باهات داره خواستگاری می کنم و برای همیشه با تو خواهم بود و اگه از این بیم داری که روزی مجبورت می کنم از زندگی گذشته ات بگی کاملاً در اشتباهی من اگه می دونستم تعریف خاطراتت به ازای از دست دادن توست هیچوقت از تو نمیخواستم چیزی بگی حالا هم خواهش می کنم همه چیز رو فراموش کن و بعد از این به آینده زیبایی که در پیش رو داریم فکر کن نقاب از جایش حرکت کرد و به سمت کامیاب رفت و رو به روی او قرار گرفت و گفت:
-حالا که تو اینطور میخوای باشه اما مطمئن باش که روزی همه چیز رو بهت خواهم گفت و اونروزه که تو باید عشقت رو به من ثابت کنی و من باور کنم که توباوفاترین مرد عالم هستی و منو با تمامی نقصهام خواهانی و اگه اینطور بشه اون حس بدبینی که نسبت به انسانها دارم از بین می ره و حاضرم تمام عمر کنیزیت باشم و زیباترین عشقها رو نثارت کنم کامیاب لبخندی زد و گفت :
-اونروز کی میرسه تا من ثابت کنم عاشقترین مرد عالم هستم ؟ نقاب که لبخند در چشمانش نمایان شده بود گفت:
-میرسه به همین زودی حوصله کن کامیاب دستان نقاب را در دست گرفت و گفت:
-خب بهتره از این حرفها بگذریم حالا دوشیزه زیبا اجازخ میدید که سوار اسبتون بشم و این اطراف گشتی بزنم نقاب اخمهایش را در هم فرو کرد در حالیکه چشمان بی تاب خود را به کامیاب دوخته بود با عشوه گفت:
-میخوای منو اینجا تنها بذاری اونوقت به سهند حسودیم میشه نه من اجازه نمی دهم کامیاب بوسه ای بر دست نقاب زد و گفت:
-پس اینطور دوشیزه خودخواه من اجازه نمیدهند اما من یک فکر بهتری دارم باید افتخار سوار کاری با من رو بدی و بعد در حالیکه دستان نقاب را یه زور می کشید تا به سمت اسب ببرد گفت:
-اینبار دیگه از تو اجازه نمی گیرم باید باهم سوار کاری کنیم هر دو بر روی اسب پریدند و لحظه ای بعد اسب در سینه دشت شروع به تاختن کرد و به سمت افق که به رنگ سرخ فام در آمده بود حرکت کردند لحظه به لحظه که سپری میشد عشق و خواستن بیشتر در وجودشان رخنه می کرد و انها را به بالین خود می کشید و آن دو عاشق افسانه ای سوار بر اسبی سپید با تپش قلبی واحد بدیع ترین عشقها را رقم می زند و بیخبر از آینده ای که در کمین آنها کز کرده بود لبخند می زند با محو شدن خورشید از آسمان و پرتو افشانی شفق آن دو پس از گذراندن ساعاتی شیرین از یکدیگر خداحافظی کردند و هر کدام به سمت مقصد خود از هم جداشدند نقاب به سوی زندگی محقرش که چادری فرسوده بیش نبود و کامیاب هم به سمت باغ زیبایی که متعلق به خودش بود سهرابی و ثریا مشغول قدم زدن در داخل باغ بودند سهرابی خم شد و گل سرخ زیبایی را چید و به دست ثریا داد و در حالیکه افکارش به دنبال کلمات اغوا کننده می گشت با تملق گفت:
-عزیزم بهتره هر چه زودتر ترتیب ازدواجمون رو بدیم راستش دیگه بیشتر از این تحمل ندارم وقتی که فکر می کنم بعد از چندین سال که در حسرت وصال تو سوختم میخوام بهت برسم باورش برام مشکله آخه همیشه فکر میکردم که دست یافتن به یک امر غیر قابل دسترسه برای همین از این بیم دارم که یک لحظه درنگ باعث بشه تورو از دست بدم ثریا لبخند رضایت آمیزی بر لب آورد و گفت :
-حقیقتش من تصمیم ندارم ازدواج مجددم در ایران باشه قبل از اینکه با اردشیر ازدواج کنم ازدواج در اروپا برام یک رویا بود همیشه خودم رو در قالب یک پرنسس می دیدم که هر جا قدم میذارم مثل ستاره می درخشم اما افسوس که دلبستگی زودگذرم به اردشیر دیوار آرزوهم رو خراب کرد و منو در حسرت همه چیز سوزوند البته الان دیگه آرزوی پرنسس شدن رو ندارم چون سنی از من گذشته فقط دلم نمیخواد اینبار هم ازدواج کنم در ثانی فکر می کنم که بهتره کامیاب اول تکلیفش معلوم بشه بعد من و تو ...
-منظورت چیه ؟ میخوای بگی که اول کامیاب باید ازدواج کنه؟
-اتفاقاً همینطوره قبلا هم بهت گفته بودم که کامیاب و مرجان زوج مناسبی برای هم هستند و فکر میکنم وقتش رسیده که به طور رسمی از او خواستگاری کنیم و تا قبل از اینکه به آلمان برویم جشن نامزدی براشون میگیریم و از این طریق دوستان و بستگان رو در جریان ازدواج کامیاب و مرجان قرار میدیم حالا نظر تو چیه ؟ لحظه ای سهرابی به طورعمیقی به فکر فرو رفت و در حالیکه به پیشنهاد ثریا می اندیشید در دل با خود گفت:
-عجب چطور خودم تا به حال به این فکر نیفتادم این پیشنهاد می تونه سرنوشت ساز باشه و کار مارو خیلی آسونتر کنه در حقیقت ثریا خودش دو دستی پسرش رو داره به دست مرگ میسپاره اگه این دونفر با هم ازدواج کنند دیگه مجبور نیستم برای رسیدن به هدفم وجود این زن فتنه گرو عفریته رو به عنوان همسری یدک بکشم این پیشنهاد میان بری برای به هلاکت رسیدن هر چه زودتر ثریا و پسرشه باید فکر کنم و نقشه جدیدی رو پیریزی کنم با صدای ثریا به خود آمد :
-عزیزم نگفتی نظرت چیه؟
-راستش چی بگم من رو حرف تو نمیتونم حرفی بزنم حالا که تو اینطور میخوای باشه مثل اینکه ارجحیت با جوونترهاست ولی بالاخره خودم این طلسم رو میشکنم و آن زمانیست که دست در دست تو در یکی از معروفترین تالارهای شهر برلن به وصالت خواهم رسید هر دو به روی هم لبخند زدند ثریا در حالیکه دستان سهرابی را در دست میفشرد نگاه تشکر آمیزی به او کرد و گفت:
-از اینکه پیشنهادم رو رد نکردی ممنونم بهتره راجع به این موضوع با آقای راد و مرجان صحبت کنی اگه بشه در اواسط تابستون این جشن برگزار بشه بهتره چون اینطوری مقارن میشه با رفتن ما به آلمان در حقیقت هم جشن نامزدی گرفتیم و هم جشن خداحافظی
-فکر جالبه راستی نظرکامیاب رو در این باره پرسیدی؟
-فعلا به طور مختصر در اینباره باهاش حرف زدم فقط می دونم که رو حرف من حرفی نیمتونه بزنه چون مرجان دختر شایسته و لایقی هست و ازدواج با او موفقیت بزرگی در زندگی اش می تونه باشه
-کاملاً همینطوره اگه موافق باشی آخر ماه یک سفر یک هفته ای به شمال داشته باشیم بهطور حتم این دو جوون با روحیات هم بیشتر آشنا میشن ثریا چشمکی به سهرابی زد و بعد با کنایه گفت:
-تو فکر این دو جوون هستی یا اینکه می خوای خودت رو هز چی زودتر به دریا برسونی از زمانیکه یادم میاد تو عاشق شنا کردن در دریا بودی
-راستش اینبار فقط دریا ررو به خاطر قدم زدن با تو در کنار ساحل میخوام
-تو مرد با احساسی هستی من به وجودت افتخار میکنم سهرابی لبخندی زد و چیزی نگفتنگاهی به ساعتش انداخت و از جایش حرکت کرد چشمانش را به آسمان دوخت و گفت:
-خورشید کاملاً غروب کره من و تو اونقدر سرگرم حرف زدن بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم بعد نگاهش رااز آسمان گرفت و ادامه داد.
-خب عزیزم کم کم از حضورت مرخص میشم مواظب خودت باش از طرف من به پسرم کامیاب سلام برسون بهش بگو هر چی منتظر شدم نیومد
-باشه حتماً تو هم مواظب خودت باش سهرابی به سمت اتومبیلش حرکت کرد و ثریا او را تا در ورود ی باغ مشایعت نمود پس از رفتن سهرابی بالافاصله کامیاب از راه رسید اتومبیلش را در پارکینگ گذاشت و به نزد ثریا که در کنار استخر ایستاده بود رفت ثریا با عطوفت دستان کامیاب را در دست فشرد و نگاهی موشکافانه به کامیاب انداخت و گفت:
-پسرم اینروزها خیلی خوشحال به نظر میرسی احساس میکنم مومضوعی پیش آمده که اینطور سرحال و شاد هستی ببینم نکنه کامیاب با دستپاچگی گفت:نکنه چی هان ثریا شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه چشمانش به اطراف می چرخید با شیطنت چشمکی به او زد و گفت:
-نکنه پیر یکدونه ام عاشق شده اونهم عاشق یک شاهزاده خانم زیبا کامیاب گره ای به ابروهایش انداخت و گفت:
-بس کن مادر من اگه عاشق بشم عاشق شاهزاده خانم رویاهای شما نمیشم ثریا موهای کامیاب را از روی پیشانیش به کناری زد و گفت:
-ولی من کاری می کنم که بشی
-منظورت چیه؟
-منظورم اینه که موقعش رسیده به طور رسمی از مرجان خواستگاری کنیم و قبل از اینکه از ایران بریم نامزدیتون رو به همه اعلام کنیم و یک جشن مفصل راه بیندازیم به امید خدا مراسم ازدواجتون رو هم در اروپا می گیریم. کامیاب که از شنیدن حرفهای ثریا برافروخته شده بود به تندی گفت:
-عجب خودت می بری و خودت هم میدوزی واقعاً که فکر نمیکردم افکارت مثل قدیمیها باشه پس این همه داد فرهنگ و تمدن سردادن اینه نتیجه اش که بدون نظرخواهی من تصمیمی رو عملیش کنی چرا همیشه به ضررمن کار میکنی ثریا صورتش در هم کشید و با ترشرویی گفت:
-واه از خدات هم باشه که مرجان رو پیشنهاد دادم نکنه یکی بهتر از اونو زیر سرداری و گرنه چنین دختری با این موقعیت عالی رو رد نمیکردی کامیاب سعی کرد برخود مسلط شود با تأمل گت:
-ببین مادر من یک کلام میگم که خیالت رو برای همیشه راحت کنم من اگه دنیا رو هم بهم بدهند و مجبورم کنند با مرجان یا کس دیگه ای نظیر او که مادیات و لذتهای دنیوی چشمانش رو کور کرده ازدواج کنم اینکار را نخواهم کرد من اگه بخوام روزی شریک زندگیم رو انتخاب کنم کسی خواهد بود که با نگاه پاک و قلب بی آلایشش موقعیت مرجان رو میخره و با صفای باطنش تمام ثروتهای عالم رو نثارم میکنه لطفاً دیگه حرف اون دختره رو پیش من یکی نزن ثریا از شدت عصبانیت دندانهایش را برهم فشرد و با غضب گفت:
-کورخوندی پسر اگه فکر کردی بزرگت کردم که هرکاری دلت میخواد بکنی در اشتباهی من به خاطر تو یک عمر با پدر کله خرابت ساختم تا مبادا خدشه ای بهت وارد بشه حالا هم به خاطر افکار پوچ و بی محتوات اجازه نمیدم زحمات من رو نادیده بگیری کامیاب که حرکاتش عصبی میشد چنگی به موهایش زد و گفت:
-مادر من هیچ وقت نسبت به عقیده ات بی احترامی نکردم اما باید بگم که بهیچوجه منصفانه قضاوت نمیکنی نمی دونم پدر بیچاره ام تا زمانیکه زنده بود چه چیزی رو از تو دریغ می کرد از زمانیکه یادم میاد همیشه نوکر و کلفت در اختیارت بوده هر طور که خواستی بریز و بپاش داشتی هرجا که خواستی رفتی و اومدی سفرهای نفرحیث اروپا و امریکا بوده و همیشه پی خوشگذرانیهای خودت بودی غافل از اینکه بچه ای هم داری به خاطر آزادی بیشتر خودت برام پرستار گرفتی تا زمانیکه بچه بودم به چشم یک طفیلی بهم نگاه کردی و محبت مادریت رو از من دریغ داشتی تا اینکه بزرگ شدم بدون اینکه معنی واقعی مادررو بفهمم تا به خود اومدم دیدم که یکدفعه شدم سوگلی جنابعالی کسیکه تو مهمونیها به وجودش فخر می فروختی و به قول خودت اونقدر جذابیت داشتم که با وجود سن کمم دخترهای بزرگتر از خودم رو تشنه کنم حالا هم آرزو داری که عروسی بگیری از یک خوانوده سرشناس تا به اسم و رسمش بنازی و منو اسیر خواسته هایی بکنی که نشأت گرفته از غرور و خود خواهیه ثریا سرتاپای کامیاب را با خشم ورانداز کرد و بعد در حالیکه انگشت اشاره اش را با حالت تهدید تکان می داد گفت:
-ببین پسر اگه آسمون و زمین رو بهم بدوزی جز اون چیزیکه من انتظار دارم نباید بشه و دفعه آخرت هم باشه که اینطور روی حرف من حرف میزنی درسته که تو تحصیلکرده و بالغ هستی اما این دلیل نمیشه که فکر کنی عقایدت خردمندانه و درسته متأسفانه تو با عقاید بی اساست زندگیت رو به بازی گرفتی من میگم باید با مرجان ازدواج کنی چون به صلاح کار آینده ات هست و متأسفانه اگه بخوای واکنش منفی نشون بدی با عکس العمل شدیدی از طرف من مواجه میشی که عاقبت چندان خوشایندی برات بدنبال نداره حالا خود دانی در ثمن باید بگم خودت رو برای آخر ماه آماده کن چون یک مسافرت یکهفته ای به شمال تدارک دیدیم که به طور حتم در این سفر تو مرجان رو بهتر خواهی شناخت و پی به اشتباه خودت میبری. ثریا با غیظ نگاهی به کامیاب انداخت و آنجا را ترک کرد کامیاب با افکار مشوش دست به گریبان بود او به هیچ بهایی حاضر نبود نقاب را از دست بدهد تمامی امید به زندگی و آینده اش او بود فقط در چشمان او رسم محبت و عشق را یافته بود پس چگونه می توانست به خاطر خواسته نامعقول مادرش مطلوب خود را از دست بدهد.
از پشت یسر به ثریا چشم دوخت که به سمت ساختمان می رفت چقدر آن قامت کشیده و لاغر در نظرش شهرآشوب و فتنه گر جلوه می کرد میخواست فریاد بزند و به او بگوید که دیگر خیلی دیر شده پسرت عشقی را به جان خریده که هیچ بشری قادر نخواهد بود او را از مسیر سعادتی که انتخاب کرده باز دارد می خواست افکار مادرش را سرکوب کند و به او بقبولاند که هر انسانی در هر شرایطی می توند دل به دختری کولی ببندد و برای رسیدن به وصالش مجون وار تمامی سدهاب کبر و خودخواهی را بشکند دهان باز کرد تا آنچه که مادرش از آن غافل بود را فریاد بزند اما اندیشه ای نوین ناگهان به ذهنش خطور کرد و صدایش را در سینه محبوس کرد رفتن ثریا به آلمان می توانست بزرگترین شانس در زندگیش باشد او باید همه چیز را همچنان پشت پرده مخفی نگه می داشت تا زمانیکه ثریا آنجا را ترک می کرد بعد او می توانست با خیالی آسوده با نقاب ازدواج کند و ثریا را در قابل عمل انجام شده ای قرار دهد از آن پس او دیگر مشکلی نخواهد داشت چون مطمئن بود زیبایی نقاب می توانست مهر خاموشی بر دهان عده ای ظاهربین نظیر مادرش بزند کامیاب با افکاری که به او امید تازه ای داده بود وارد ساختمان شد.


فصل 5


با فرا رسیدن مرداد همگی عازم مسافرت به شمال شدند روز قبل از مسافرت کامیاب برای خدحافظی خودش را به تپه ها رساند. مانند همیشه نقاب در موقع موعود در دامنه داشت دشت در انتظار کامیاب نشسته بود با دیدنش همچون پرنده ای عاشق خود را به او رساند لحظه ای بعد هر دو دست در دست هم شروع به خرامیدن برروی علفهای وحشی کردند ساعتی را همچنان غرق در رویاهای شیرین بودند که هدیه ای وصف ناپذیر را برای دیگری به همراه داشت نفسی که از سینه عاشقان بر میخواست آه جانسوزی را بر پهنه دشت می افشاند و تب و تاب همراه با انتظار را در گوششان زمزمه میکرد کامیاب دسته ای از گلهای وحشی را بر روی چین چین دامن نقاب ریخت و در کنارش نشست و به چشکان سکرآورش که در زیر پرتو غروب خورشید همچون سرخی شفق جاذبه ای شگرف به خود گرفته بود چشم دوخت. نگاه نقاب آنچنان مست کننده بود که کامیاب را
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:25 ق.ظ
 
ارسال: #13
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بارها از خود بیخود کرده بود ناخداگاه دستانش به سمت صورت نقاب کشیده شد می خواست با همه وجدش آن پوشش مشکی را که نیمی از زیباییش زا محو کرده بود به کناری بزند و شاهدی بز عظمت خالق باشد ولی دستانش در نیمه راه به عقب رانده شد نقاب که پی به مقصود کامیاب برده بود دستان او را به کناری زد و با لرزشی که در صدایش نمایان بود با بغض گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
-چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
-خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
-راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
-چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
-نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
-چند روز طول میکشه که برگردی؟
-معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
-ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
-خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
-یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
-میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
-هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
-خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
-امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
-پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:25 ق.ظ
 
ارسال: #14
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
بارها از خود بیخود کرده بود ناخداگاه دستانش به سمت صورت نقاب کشیده شد می خواست با همه وجدش آن پوشش مشکی را که نیمی از زیباییش زا محو کرده بود به کناری بزند و شاهدی بز عظمت خالق باشد ولی دستانش در نیمه راه به عقب رانده شد نقاب که پی به مقصود کامیاب برده بود دستان او را به کناری زد و با لرزشی که در صدایش نمایان بود با بغض گفت:
چند بار باید بگم تا زمانیکه خودم صلاح ندونستم نباید اینکار رو بکنی خواهش میکنم یک مدت دیگه صبرکن کامیاب که حرکاتش مایخوالیائی نشان می داد در حالیکه گوشه روسری نقاب را در دست می فشرد گفت:
- چرا ؟ آخه چرا؟ تو خیلی بیرحمی دختر اصلا برات مهم نیست من در چه بحرانی قرار دارم اون چشمهای شوریده ات آدم رو به سرحد جنون میرسونه و اونوقت توقع داری که من آروم بشینم و به صورت پوشیده ات نگاه کنم و در حسرت نیمی دیگر از زیباییت بسوزم الان چهار ماهه که بخاطر خودخواهی تو چنین چیزی رو پذیرفتم آیا هنوز کافی نیست و من امتحانم رو پس ندادم ؟ همه این بازیهای مسخره نشأت گرفته از گذشته ایست که برای من هیچ ارزشی نداره آخه دختر به چه زبونی باید بگم که وجود تو بیش از این حرفها برام ارزش داره که بیام به خاطر گذشته ای که تموم شده تو رو رها کنم.نقاب با غیظ مشتی علف را از زمین کند و در حالیکه آنها را در دستانش خرد میکرد گفت:
- خواهش میکنم کامیاب دوباره این بحثو شروع نکن بهت گفتم که به موقعش همه چیزرو به من ثابت می کنی پس لطفاً یک مدت دیگه هم صبر کن کامیاب در آنباره دیگر چیزی نگفت پس از سکوتی طولانی به آهستگی گفت:
- راستی نقاب باید بگم متأسفم مجبورم چند روزی رو ازت دور باشم نقاب با دستپاچگی گفت:
- چرا؟ میخوای تنبیه ام کنی؟ خطایی از من سرزده ؟ کامیاب لبخندی زد و گفت:
- نه عزیزم این چه فکریه که میکنی قراره که فردا به همراه مادرم و دوستانش به شمال بریم
- چند روز طول میکشه که برگردی؟
- معلوم نیست ولی فکر نمیکنم که از یکهفته بیشتر بشه باور کن اگه اصرار زیاد مادرم نبود حاضر نمی شدم یکهفته از تو دور بشم ولی خوب مجبورم بنا به دلایلی به این مسافرت برم هر چند که بدون تو من در هیچ نقطه ای از دنیا آرامش ندارم ولی مطمئنم این دشوارترین سفری خواهد بود که در طول عمرم میرم ولی خب پیش میاد و انسان باید با این تحولات دست و پنجه نرم کنه کامیاب مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- ببینم نقاب تو تا حالا دریا رو دیدی؟ صدای شکستن موجها رو که به ساحل میخورند از نزدیک شنیدی؟ سوال کامیاب او را به گذشته ای دور کشاند به یک شیرینی بی تداوم که با تند بادی از ذهنش گذشت و چشمانش را غرق در اشک کرد کامیاب که متوجه سوال بیموردش شده بود با دستپاچگی گفت:
- خیلی متأسفم نباید این سوال احمقانه رو می کردم یک لحظه احساس کردم که ... نقاب حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
- یک لحظه چی؟ حتماً فراموش کردی که یک دختر کولی معشوقه اته یک بیابونگرد که زائیده کویره و به جز خشکی خاک و تیزی خار چیز دیگه ای در زندگیش ندیده زمانیکه چشم به دنیا گشوده یک چادر کهنه گهواره اش بوده صدای نی لبک چوپان لالایی شبانگاهش . ها! ها! خیلی مسخره است یک اعیان و تحصیل کرده که بزرگ شده تمدن امروزیست عاشق دختری پابرهنه شده و اومده که باز قصه شاه و گدا رو زنده کنه و برای یک موجود بی ارزش سینه چاک بده کامیاب دستانش را دور بازوی نقاب حلقه کرد و چشمان شیفته اش را به او دوخت و وقتیکه حرفهای نقاب تمام شد با عطوفت گفت:
تیزی خار و صدای نی چوپان و پاهای برهنه ات رو با صد دختر اشراف زاده عوض نمیکنم چون ارزش واقعی تو جدا از زیبایی ظاهریت به نجابت و پاکی هست که کویر به تو آموخته و من با تمام وجود احساس افتخار از آشنایی با تو رو دارم و از اینکه خداوند چنین لطفی در حق من کرده که فرشته ای نظیر تو رو برای خوشبختی ام سرراهم قرار داده سپاسگزارم خب عزیزم حالا پاشو و به جای اینکه اینطور زانوی غم به بغل بگیری این اطراف سوار اسبت یک گشتی بزنیم کامیاب از اسب پاییین پرید و به سمت نقاب که مشتاقانه او را می نگریست رفت هر دو دستهای یکدیگر را در دست گرفتند ناخوداگاه اشک از چشمان نقاب را در برگرفت کامیاب با تعجب پرسید :
چی شده عزیزم ؟ اتفاقی افتاده ؟ نقاب سرش را به علامت نفی تکانی داد و بعدش اشکهایش را پاک کرد و در حالی سعی می کرد خود را خوشحال نشان دهد با بغض گفت:
کامیاب من به طور عجیبی به تو عادت کردم از زمانیکه پا توزندگیم گذاشتی کمتر به گذشته ام فکر کردم تمام ذهنم مشغول تو شده گاهی وحشتی مخوف وجودم رو در بر میگیره از این بیم دارم که مبادا روزی تو رو از دست بدم و تنها بشم کامیاب من از آینده خیی میترسم احساس غریبی منو به بازی گرفته و مدام صدای جغد شومی تو گوشم هوهو میزنه کامیاب که لرزش دستان نقاب را به وضوح حس میکرد سعی داشت به گونه ای به او آرامش خاطر بدهد با لبخندی که در سیمایش نمایان بود با خونسردی گفت:
بس کن شیطون اینقدر نفوس بد نزن به تو قول میدم که در آینده نزدیک من و تو به وصال هم برسیم و این افکار شوم از ذهنت شسته بشه متأسفانه تو به خاطر خوددار بودنت که حاضر نیستی آن چیزهایی که زجرت می دهند رو به زبان بیاری باعث توهم و تشویش شدی که همیشه دست به گریبانت هست و تنها چاره برای گریز از این نگرانیها فقط سرکوب کردن گذشتته نباید اجازه بدی به خاطر گذشته آینده شیرینی رو که با هم پیش رو داریم خراب کنی باشه؟ نقاب به عنوان تأیید حرفهای کامیاب لبخندی زد و بعد از وداعی دشوار از یکدیگر جدا شدند پس از رفتن کامیاب دوباره تنهایی و وحشت گریبانگیر نقاب شد و سوز و گدارخاطرات تلخش او را به زیر شلاق گرفت. با لمس کردن خنجری که بر زیر سینه مخفی کرده بود بر روی اسبش پرید و آرامش تقریبی به دست آورد که بعد از لحظه ای آنجا را به سمت چادر کهنه اش ترک گفت. پیرمرد در حالیکه کاسه اس شیر در دست داشت وارد چادر شد نگاهی به نقاب انداخت که در گوشه ای کز کرده بود و در زیر نور چراغ پیه سوز مشغول نوشتن بود پیرمرد پارچه ای را که در آن چند قرص نان بود را مقابل نقاب پهن کرد کاسه شیر را در سفره گذاشت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
دخترم نقاب را از چهره ات بردار بگذار پوستت هوایی بخورد پیرمرد چپقی را آتش زد و در روشنایی کم رنگی که از چراغ سوسو میزد به دختر که در حال باز کردن نقاب از چهره اش بود نگریست آهی بلند از ته دل کشید و با افسوس سرش را تکانی داد و گفت:
تا کی میخوای اینطور با زندگیت بازی کنی و نگاههای سرزنش آمیز ایل را تحمل کنی تو فقط تا زمانی بین این عشایر جاداری که من زنده باشم بعد از مرگ من همه آنها تو را از خود میرانند و به بدترین فلاکت می افتی چرا همه چیز را سرسری گرفتی بگذار حقیقت را به همه بگویم تا از این عذابی که خودت به پا کردی خلاص شوی و من هم با خیالی راحت سربه خاک گذارم نقاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
نترس عمر شما ایلیاتیها طولانیه اگر بیم اینرا داری که بعد ازمردن تو من دربدر میشم بذار بشم نمیخواد تو غصه مرابخوری پیرمرد با حالت سرزنش آمیزی گفت:
لعنت به تو دختر که اینطور گستاخانه حرف نزنی اگر تو برام مهم نبودی میگذاشتم در آن خراباد به دست آن اجنبی کفتار تکه تکه شوی اینه دستمزدم چند سال زحمت کشیدنم ها بگو اینه؟ نقاب لحظه ای را سکوت کرد چشمانش را به سیاهی بیرون دوخت دستانش را به دور پاهایش قلاب کرد و با جالت ضجه گفت:
روزی که با تو همراه شدم قصدم گریز از آن موجود دیو صفت بود و زمانیکه علیرغم میل باطنی ام قبول کردم لقب کولی را بر من بنهند به منظور این بود که شاید سرنوشت کاری کرد که آن بی وجدان زالو صفت بار دیگر سرراهم قرار گیرد تا انتقام دیرینه ام را از او بستانم به همین خاطر به همراه شما آواره کوی و برزن شدم خب از حق نمیتوان گذشت تو هم برایم تا اینجا پدری کردی و منهم تا عمر داشته باشم محبتهایت را فراموش نمیکنم حالا چپقت را بکش پدر از دود می افتد پیرمرد تک سرفه خشکی کرد و بعد با تکه چوبی که در دست داشت توتون داخل چپق را زیر رو کرد و بعد با نفس عمیق بر آن دمید و بعد از سکوت طولانی گفت:
سئالی دارم قول میدهی حقیقت را بگویی و با من روراست باشی نقاب کاسه شیر را سرکشید و بعد در حالیکه سفره تان را جمع می کرد گفت:
تا چه باشد حالا بگو ببینم
- میخواستم بدانم تو خبر از خنجر گمشده مرادعلی داری یا نه ؟ نقاب با شندین آن حرف یکه ای خورد با وحشت دستش را به سمت خنجری که در زیر پیراهنش مخی کرده بود برد با لمس کردن آن نفس راحتی کشید با سوال دوباره پیرمرد به خود آمد .
- هی دختر حواست کجاست؟ نکند میدانی چه کسی خنجر را ربوده نقاب که پی برد پیرمرد نسبت به او ظنین شده سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهداز جایش حرکت کرد سفره و کاسه را به کناری گذاشت و درحالیکه نشک خود را پهن می کرد با بیحوصلگی گفت:
- خنجر گمشده مرادعلی را به من چه خودم آنقدر گرفتاری دارم که تا بیایم به خنجری که آنهم یک سال پیش گم شده فکر کنم شب میشود حالا چه شده که بعد از اینهمه مدت به فکر خنجر افتادی.
- امروز باز دوباره آن حرف خنجر بین مردم به میان آمده بود خودت می دانی که آن چقدر برای مرادعلی مهم است چندین نسل گشته تا به او رسیده اینطور که من شنیدم می گفت که اگر بفهمد چه کسی آنرا ربوده با همان خنجر تکه تکه اش می کند خودت می دانی که اگر خون جلوی چشمانش را بگیرد هیچ ید قدرتی جلودارش نیست ها نقاب بدون اینکه حرفی بزند به سمت پیرمرد رفت و طبق عادتی که داشت از روی احترام بوسه ای بر دستان چروکیده پیرمرد زد و به رختخواب رفت ساعاتی را همچنان در رختخوابش غلت می زد افکار پریشانش خواب را از چشمانش ربوده بود همه چیز مانند کابوسی بر جلوی دسدگانش نقش می بست.خنجری که بر روی سینه اش سنگینی می کرد او را مظطرب می ساخت و احساس می کرد تیزی آن بر قلبش فرو می رود چند بار نفس زنان از جایش حرکت کرد صدای خرخر پیرمرد کلافه اش کرده بود از چادر بیرون زد و آهسته خودش را به کنار سهند رساند چشمان اسب مانند ستاره ای در تاریکی میدرخشید با دیدن صاحبش شیهه ای آرام سرداد. نقاب شروع به نوازشش کرد و بعد بوسه برپیشانی سفید اسب گذاشت و کنارش نشست و در حالیکه به ان تکیه داده بود به آسمان خیره شد. چشمک پی در پی ستارگان که با گذر شهابها جاذبه ای آسمانی را به وجود آورده بود نا خوداگاه او را به یاد کامیاب انداخت چقدر در آن لحظه به وجودش محتاج بود تا مرهمی بر دل پرغصه اش بگذارد دلش هوای دشت را میطلبید می خواست سیاهی شب را بشکند و به آنجایی برود که بوی محبوبش را برجای جای سینه اش جاری کرده بود ولی نسیم داغ و تقت زده ای که از پشت تپه ها می وزید او را مانع از اینکار می کرد فکر کردن به اینکه یکهفته دشت از وجود کامیاب تهی خواهد بود قلبش را می آزرد تنها چیزی که برایش عجیب بود این بود که چطور با وجود آنهمه بدبینی که به انسانها داشت اینگونه گرفتار و وابسته به پسری شده و به خودش اجازه داد که بی محابا سر به شانه اش گذارد و دل بر زمزمه های عاشقانه بسپارد مگر جز این بود که همین موجود دوپا که نام انسان به خود گرفته زندگیش را به تباهی و نیستی کشانده بود پس چرا؟ چرا در مقابل کامیاب اینچنین سست عنصر شده و دیوانه وار او را می ستود چرا کامیاب با وجود برازندگیهای زیادی که داشت دل به امانت پیشش نهاده بود کدامین عقل سلیم چنین عشقی می پذیرد نه! نه! نمیتواند حقیقت داشته باشد او هم در صفحه زندگیم مهره ای از شطرنج است که می خواهد مرامات کند آه خدای من چه باید بکنم جز اینکه هر چه زودتر راز نقاب خود را به او بگویم به طور حتم با شنیدنش فرسنگها از من فاصله خواهد گرفت ولی اگر او را از دست بدهم چه؟ با این دل وامانده چه کنم بدون او زندگیم پوچ و بی مفهوم است آه لعنت به تو دختر نفرین شده که همیشه درگیر چراها و بایدهایی هستی که جز ترس و وحشت پیامد دیگری برایت ندارد از پاکیها زشتی میسازی و از زشتیها راهی برای انتقام و فرار. جوانی که اینچنین صادقانه قدم در اینراه گذاشته چطور می توانی به او ظنین شوی این وجود نکبت بار توست که لیاقت هیچ انسان واقعی را ندارد تو فقط به درد مرگ و بدبختی می خوری و بس نقاب از پرتوی سپیده دم همچنان خود و افکارشومش را به باد سرزنش گرفته بود لحظه ای یاد کامیاب پرنده اندیشه اش را به زیبایی در آسمان به پرواز در آورد و او را به اوج خوشبختی می رساند و لحظه ای هم که گذشته اش از ذهنش می گذشت به همه کس و همه چیز بدبین می شد با آهنگ خروسخوان نقاب به خود آمد او تمامی شب را با ترس و وحشت به صبح رسانده بود فوراً نقاب مشکی اش را بر چهره زد و با خواب آلودگی و کسالتی که داشت مشغول آماده کردن چای و صبحانه شد. با صدای ثریا کامیاب از خواب پرید خمیازه کشید و چشمان نمیه بازش را به بیرون دوخت هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود. ثریا با طراوت و شادابی که در سیمایش موج میزد کنار تخت کامیاب آمد ملحفه را از روی او برداشت و با خوشحالی گفت:
- پاشو پسر آبی به دست و صورتت بزن و فوراً آماده شو الان سروکله بقیه هم پیدا میشه دوست ندارم مرجان اینطور ژولیده و در هم ببینتت کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد ثریا بعد از اینکه رخت خواب کامیاب را مرتب کرد پنجره اتاقش را بست و پشت سر کامیاب از اتاق بیرون رفت. کامیاب با گرفتن یک دوش سرحال شد صبحانه اش را خورد و بعد برای آماده شدن به اتاق لباسهایش رفت از میان انبوه لباسهای تابستانی اش بلوز آستین کوتاه لیمویی رنگی را با شلور جین انتخاب کرد و پس از پوشیدن به سمت چمدانی که از قبل آماده کرده بود رفت و برای اطمینان خاطر یکبار دیگر درون آنرا چک کرد به اطراف اتاقش نگاهی انداخت تا ببیند چیزی رااز قلم ننداخته که چشمش به سمت تابلوی دختر نقابدار خیره شد بدون تأمل او را برداشت و به سمت چمدانش برد از روی احساس دستی به آن کشید و بعد آنرا با دقت زیادی در ته چمدان جاسازی کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد فوراً لباسهایش را روی تابلو ریخت و در چمدان را محکم بست و بعد با عجله گفت:
- بله بفرمایید صدای مرجان بود که از پشت در به گوش میرسید
- کامیاب جون اجازه هست داخل شوم
- خواهش میکنم بفرمایید مرجان در حالیکه لبخند به چهره داشت داخل شد بلوز شلوار اسپرت سفیدی که به تن داشت جذابیت و زیبایی خاصی به چهره ظریف و استخوانی اش داده بود دستش را به عنوان احوالپرسی به سوی کامیاب برد او هم به سردی دست مرجان را فشرد و از او دعوت به نشستن کرد مرجان چرخی در اتاق زد و گفت:
- فکر میکردم شما هم مثل من برای رفتن به شمال لحظه شماری میکنید اما از قرار معلوم تازه چمدونتون رو آماده کردید.
- نخیر شب گذشته تمام وسایلم رو جمع و جور کردم ولی بنا به احتیاج یکبار دیگه داخلش رو بررسی تا چیزی از قلم نیفتاده باشه مرجان که نقش تازه ای به او محول شده بود و میبایست تمام سعی خود را برای مجذوب کردن کامیاب به عمل می اورد خودش را به او نزدیکتر کرد و در حالیکه بر روی صورت کامیاب می رقصید با عشوه ای خاص گفت:
- این مسافرت مهیج ترین سفر در زندگیمه و علتش هم اینه که با یک هنرمند با احساس و با شعور همراه خواهم بود نمیدوید از اینکه با شما همسفرم چقدر مسرورم شما چی؟ آیا ذره ای احساس نظیر من دارید؟ کامیاب که به ناچار مجبور بود در مقابل آنها نقش بازی کند لبخند کمرنگی بر لب آورد و خیلی کوتاه گفت:
- بله من هم چنین احساسی دارم حالا لطفاً کمک کنید این چمدون رو به طبقه پایین ببریم کامیاب اینرا گفت و بعد بی اعتنا به او که با اشتییاق نگاهش می کرد از کنارش گذشت و چمدان رااز زمین بلند کرد مرجان از پشت سر نگاهی مملو از نفرت به کامیاب انداخت و بعد از اتاق بیرون رفت. شانه به شانه هم از پله ها پایین می آمدند که صدای خشک سهرابی بر محیط طنین افکند.
- به به چه زوج مناسبی واقعاً که آدم از دیدن این دو نفر نهایت لذت رو میبره گویا خداوند از روز ازل این دو نفر روبرای هم به وجود آورده حالا همگی به افتخار عروس و دوماد آینده یک کف مرتب بزنید. صدای دست زدن آنها مانند پتکی بر سر کامیاب فرود آمد باورش نمیشد که موضوع ازدواجش با مرجان تا این حد جدی باشد و حالا می فهمید در آن مدتی که با نقاب سرگرم بوده چقدر از همه غافل مانده مادرش بدون توجه به خواسته او مرجان را خواستگاری کرده بود و این می توانست زنگ خطر بزرگی برایش باشد در آن لحظه نمیدانست که چکار باید می کرد جز اینکه ناگزیر بود که خود را با جمع آنها وفق دهد و به بازی ناخوشایندی که او را آزار می داد تن در دهد بعد از لحظه ای همگی وارد باغ شدند و به سمت دو اتومبیل که برای مسافرت در نظر گرفته شده بود حرکت کردند کامیاب ب ام و خودش را سوار شد و مرجان هم بی درنگ با او همراه شد بقیه هم سوار بر اتومبیل مرسدس آقای سهرابی شدند و بعد از مدتی دو اتومبیل با فاصله اندکی که با هم داشتند پشت سر یکدیگر به سوی جاده سرسبز و خوش اب و هوای شمال حرکت کردند صدای موسیقی ملایمی فضای اتومبیل را در برگرفته بود مرجان از پشت عینک دودی اش نگاهی به کامیاب انداخت و سکوتی که بین آندو حاکم بو را شکست و گفت:
- کامیاب شما همیشه در طول سفر اینقدر ساکت و کم حرف هستید؟
- اصولا موقع رانندگی سعی میکنم حواسم به جاده باشه مخصوصا این جاده که به سمت چالوس میره خیلی خطرناکه کوچکترین غفلت کار دست آدم میده
- اوه حق با شماست اما باید بگم براتون واقعا متاسفم چون همسفرتون یک آدم پر حرفه که مجبورید تحملش کنید و همونطور که میدونید این مسافرت برای هر دو نفر ما سرنوشت سازه و حرفهای زیادی هست که باید زده بشه
- منظرتون چه حرفیه؟
- وا! چطور نمیدونید آقای سهرابی میگفت این مسافرت رو بیشتر بخاطر اشنایی با روحیات من و شما ترتیب دادند مگه در جریان نیستید.
- تا حدود زیادی چرا. همین اندازه میدونم که به جای من و شما بزرگترها دارن تصمیم می گیرن و این کارشون متاسفانه چندان خوشایند نیست چون ما دو نفر خودمون باید با دید وسیع برای زندگی اینده مون تصمیم بگیریم
- من کاملا با این حرف موافقم اما فکر می کنم بزرگتر ها دارن با اینکارها زمینه رو برای ازدواج من و شما مهیا می کنند خودتون بهتر میدونید که چیزی به رفتن ما نمونده و باید کارها با سرعت انجام بگیره
- منظورتون از کار که ازدواج نیست؟ چون من وقت بیشتری برای فکر کردن دربازه این موضوع مهم لازم دارم و نمیتونم به این زودی نظر مساعد بدم
- وا! مگه غیر از اینه که خودتون چنین پیشنهادی رو دادید؟
- متاسفانه اشتباه به عرضتون رسوندند پیشنهاد مادرم بوده نه من او بدون در نظر گرفتن من و شما چنین نظر نامعقولی دادند.
- بس کنید تو رو خدا چطور می تونید اینطور خودخواهانه حرف بزنید و خیلی صریح بگید که ازدواج با من برای شما یک امر غیر عقلانیه کامیاب نگاهی به صورت برافرخته از خشم مرجان انداخت و گفت:
- من چنین جسارتی نکردم مثل اینکه گفته هام طوری بود که باعث سوءتعبیر شده ببین مرجان بین ما دو نفر وجه تمایز زیادی وجود داره من یک ایرانی الاصل هستم و شما هم یک دختری که میشه گفت از خون و رگ غربی برخورداری من پایبند یک سری اصول و سنت هستم و شما هم برای خود ملکهای جداگانه ای رو ارزش قراردادی و همین بزرگترین معظل در زندگی مشترک می تونه باشه.
هر سخن کامیاب مانند خنجری قلب مرجان را میشکافت هیچگاه فکر نمیکرد روزی برسد که کسی بر او دست رد بزند و اینچنین غرورش را خدشه دار سازد در دل راد و سهرابی را به بادناسزا گرفته بود که از او به عنوان طعمه استفاده کرده بودند کامیاب گرم صحبت کردن بود و سعی داشت به گونه ای موضوع را برای او بسط و گسترش بدهد تا او بیشتر پی به عواقب ناخوشایند آن ازدواج ببرد کم کم حال و هوای شمال خودش را نشان می داد پیچ و خم جاده دره های پوشیده از گل و درخت و پرواز مرغابیهای وحشی بر روی برکه های آبی و نسیم روح نوازی که از دریا می وزید همگی نشانگر رسیدن به خطه خوش منظره شمال بود دو اتومبیل پشت سر یکدیگر در دل مارپیچی جاده حرکت می کردند در اتومبیل سهرابی هر کس به گونه ای زبان تحسین بر آن طبیعت بدیع گشوده بود اما کامیاب و مرجان بی توجه به آن زیباءیها مشغول جروبحث بودند مرجان که حسابی خشم و نفرت در وجودش طغیان کرده بود با مشت روی داشبورت اتومبیل کوبید و با فریادی رعدآسا از کامیاب خواست که اتومبیل را متوقف کند کامیاب هر چه سعی در آرام کردن او داشت بیفایده بود مرجان با تهدید دستش را به سمت دستگیره در برد تا آنرا باز کند کامیاب بالاجبار اتومبیل را متوقف کرد و مرجان فوراً پیاده شد متعاقب آنها سهرابی هم از حرکت باز ایستاد و همگی از آن پیاده شدند و خودشان را به مرجان که با حالت پریشانی به سمت دره ای می رفت رساندند ثریا دستان او را در دست گرفت و خواست او را از رفتن باز دارد ولی مرجان با دلخوری دستش را به کناری زد و بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد راد و سهرابی هر چه سعی کردند که علت ناراحتی اش را بفهمند بیفایده بود بالاجبار به سمت کامیاب رفتند که داخل اتومبیل نشسته بود و سرش را روی رل گذاشته بود ثریا از او خواست که از اتومبیل بیرون بیاید و موضوع را برایش شرح بدهد کامیاب که چهره اش در هم فرورفته بود پیاده شده و بعد از مکث طولانی در حالیکه صدایش از فرط عصبانیت می لرزید گفت:
من جز حقیقت چیزی به مرجان نگفتم او از دست من فرار نمیکنه بلکه از حقایق زندگی داره میگریزه ثریا سری با تاسف تکان داد و گفت:
بس کن الان موقع این حرفا نیست هر چه زودتر دنبالش برو و از دش دربیار خواهش میکنم با این بچه بازیها تعطیلات مارو به هم نزنید سهرابی دستی بر شانه کامیاب زد و گفت:
خودت میدونی که او دختر احساساتی و زودرنجی هست سعی کن خودت رو از الان عادت بدی که با روحیه اش بسازی تا موقعیکه تو میری اونو برگردونی ما هم چند عکس کارت پستالی کنار این آبشار زیبا می اندازیم خواهش می کنم معطل نکن برو دنبالش و هر طور شده نظرش رو جلب کن کامیاب هم بناچار از روی نارضایتی پذیرفت و به سمت دره ای که مرجان را در خود مخفی کرده بود رفت ثریا هم به اتفاق سهرابی و راد غافل از دنیای متلاطم آن دو جوان مشغول عکس گرفتن با ژستهای مختلف شدند کامیاب وارد دره شد و چشمانش را برای یافتن مرجان خیره کرد چند بار صدایش کرد ولی جوابی نشنید با نگرانی به جستجویش ادامه داد خودش را به عمیقترین قسمت دره رساند صدای خروش آبشار و پرندگان که در دره پیچیده شده بود مانع رسیدن صدای کامیاب به اطراف میشد دره ای مخوف و وحشتناک بود علفا و درختان مانند پیچکی بر یکدیگر تابیده بودند و آهنگ وز وز دلخراشی را می نواختند صدایی که در انبوه سبزه ها خودش را به انتظار شکار مخفی کرده بود و بی شباهت به نعره ماری مجروح نبود کامیاب که خطر در چند قدمی خود احساس میکرد با تمام قوا مرجان را صدا زد چندین بار هم مادرش و راد و سهرابی را برای کمک فراخواند ولی آنقدر فاصله گرفت گویا شکاری دیگر را به چنگ آورده بود شکاری که به جز مرجان نمیتوانست کس دیگری باشد کامیاب به حرکت علفها نگاه کرد که بناگاه با شنیدن فریاد آسمان خراش مرجان برجایش میخکوب شد دقایقی را با حالتی شوکه در همان حال برجایش باقی ماند سایه ای شوم و وهم انگیزی بر آن دره دامن زده بود گویا با فریاد مرجان در یک لحظه همه چیز راکد و بی صدا شده بود به گونه ای که کامیاب صدای نفس هایش را به وضوح میشنید ناگهان پرنده ای وحشی با شدت از بالای سر کامیاب گذشت و پنجه های تیزش را برداخل علفهای انبوه فرو کرد و با یک حرکت رعدآسا مار خوش خط و خالی را شکار کرد و لحظهای بعد بر فراز دره به پرواز درآمد و از مقابل دیدگان حیرت زده کامیاب گذشت آقای راد با دیدن آن پرنده با انگشت به سمتش اشاره کرد و با دستپاچگی گفت :
هی اونجا رو چه شاهین عظیم الجثه ای از داخل دره بیرون اومد مثل اینکه یک مار شکار کرده ثریا که با دیدن آن پرنده وحشت کرده بود با پریشانی گفت:
آه خدای من بچه ها هنوز برنگشته اند نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه سهرابی نگاهش را از قله کوهی که شاهین بر روی آن نشست گرفت و با خونسردی گفت:
ای بابا ثریا جون اون دو نفر که بچه نیستنداینطور نگراشون شدی الان هر جا باشند پیداشون میشه حالا بیا یکدونه عکس هم کنار اون صخره بندازیم خیلی دیدنیه ثریا همینکه میخواست حرفی بزند سهرابی دست او را گرفت و به طرف صخره کشاند و دوباره در دنیای بیخیالی غرق شدند کامیاب با شتاب خودش را به قسمتی که شاهین لحظه اندکی در آنجا خانه کرده بود رساند و در کمال تعصب و وحشت چشمش به بدن بیهوش مرجان افتاد که در کنار رودخانه ای خروشان برروی علفها بود بدون معطلی خودش را به او رساند جند بار صدایش زد ولی او هیچ حرکتی نمیکرد گویا به خوابی عمیق فرورفته بود ناگهان کامیاب چشمش به پای کبود شده مرجان افتاد سیاهی عجیبی تمام انگشتهایش را در بر گرفته بود و لحظه به لحظه که می گذشت پایش کبودتر و متورم تر میشد کامیاب می خواست او را از زمین حرکت دهد که فکری به ذهنش خطور کرد میبایست هر چه زودتر جلوی کبود شدن پایش را می گرفت و گرنه خطر مهیبی جان او را تهدید می کرد. افکارش متزلزل شده بود با درماندگی نگاهی به اطراف انداخت تا چیزی را برای بستن پای مرجان بیابد ولی بیفایده بود تنها چیزی که در دسترس بود پیرآهنش بود فورا از تنش در آورد و قسمتی از آن را پاره کرد و محکم بر زیر زانوی مرجان بست و بعد بی تامل بدن زهر خورده مرجان را برپشتش نهاد و با تلاشی وصف ناپذیر از آن دره صعب العبور گذشت و خودش را به بقیه رساند با دیدن آنها از فرط خستگی و هیجان قوایش تحلیل رفت و به زانو در آمد آنها با دیدن آن وضع آشفته برای کمک فورا خودشان را رساندند. کامیاب در حالیکه نفسهایش به شماره افتاده بود با اشاره به سمت پای مرجان آنها را در جریان اتفاقی که افتاده بود گذاشت سیمای مرجان را هاله ای از سفیدی مستتر کرده بود گویا به خوابی ابدی فرو رفته بود و وجودش از زندگی تهی شده بود کامیاب بادلی آشوب زده لحظه ای از مرجان چشم برنمیداشت او خود را مقصر آن اتفاق می دانست و از اینکه برای رسیدن به خواسته هایش اینچنین در مقابل او جبهه گرفته بود و باسرنوشت دختری اینگونه بیرحمانه بازی کرده بود با تمام وجود خود را نفرین می کرد وجدان تحریک شده اش او را در درون به باد ناسزا گرفته بود همگی با حالتی شوکه شده بالای سر مرجان ایستاده بودند بعد از چند لحظه راد تکانی به خود داد و سرش رابر روی قلب مرجان گذاشت ناگهان در حالتی که چشمانش از حدقه درآمده بود با اظطراب گفت:
قلبش از حرکت ایستاده او مرده مرده سهرابی راد را به کناری زد و دو زانو پهلوی مرجان نشست دست راستش را در دست گرفت تا نبض او را امتحان کند و بعد سرش را بر روی قلب مرجان گذاشت همگی با وحشت به سهرابی چشم دوخته بودند کامیاب که حرکتش مالیخولیایی نشان می داد یقه سهرابی را چسبید و او را از روی زمین حرکت داد و با فریاد گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:25 ق.ظ
 
ارسال: #15
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
او مرده مگه نه؟ شماها اونو کشتید مقصر مرگش شما هستید خودخواهی و کج فکریهاتون او را به این روز انداخته سهرابی دست کامیاب را با خشونت به کناری زد و در حالیکه چشمانش را تودهای از خشم و نفرت در برگرفته بود گفت:
کور خوندی جوون اگه بلایی سرمرجان اومده باشه تو باید جوابگو باشی میفهمی تو ثریا ما بین آن دونفر ایستاد و در حالیکه صورتش غرق در اشک و ماتم شده بود با ثدای بغض آلودی گفت:
محض رضای خدا بس کنید الان که موقع این حرفها نیست شما دو نفر خجالت بکشید که اینطور تو روی همدیگه وایستادید باید هر چه زودتر یک فکری کرد. سهرابی نگاهش را از کامیاب گرفت و گفت:
او خوشبختانه زنده است ضربان قلبش به کندی میزنه کمک کنید تا زودتر به درمانگاه ببریمش با شنیدن این حرف صورت همگی را موجی از امید در برگرفت راد فورا مرجان را بغل کرد و او را داخل اتومیل گداشت و بعد خودش آماده رانندگی شد دو اتومبیل با سرعتی زیاد جاده را پشت سر میگذاشتند کامیاب لحظه ای چشم از صورت رنگ باخته مرجان برنمیداشت نفسش به کندی بالا می آمد و ورم پایش به شدت رو به فزونی بود زیر چشمی نگاهی به راد انداخت ظاهرش چندان نگران به نظر نمیرسید و این برای کامیاب عجیب بود که چطور پدر می توانست اینچنین بی تفاوت نسبت به مرگ و زندگی دخترش باشد آیا فرهنگ و تمدن غرب انسان را به سرحد بی عاطفگی میرساند و از او موجودی سنگدل و خارا میسازد و ارزش و کنه ذات او را اینگونه زبون جلوه میدهد؟ آیا رسیدن به مرحله مرگ یعنی بطلان کشیدن بر زندگی دنیوی و اخروی بشری که دست پروده غرب نشینی است. ایا موجودیت دختری که در بالین مرگ دست و پنجه نرم میکند هیچگاه برای انسانهای غفلت زده به زیر سوال نمیرود؟ کامیاب چنان غرق در هنیات خود شده بود که متوقف شدن اتومبیل را حس نکرد با صدای آقای راد به خود آمد که گفت:
هی آقا کامیاب حواستون کجاست به درمانگاه بین راه رسیدیم لطفا کمک کن مرجان رو ببریم پایین سهرابی و ثریا هم پیاده شدند و بعد از لحظه ای همگی سراسیمه به دنبال برانکاردی که توسط چند پرسنل اورژانس به داخل درمانگاه برده میشد حرکت کردند پس از انجام دادن کمکهای اولیه بخاطر عدم تجهیزات دکتر دستور انتقال هر چه سریعتر او را به بیمارستان شهر داد و بعد از لحظه ای کوتاه مرجان به داخل آمبولانس منتقل شد و یکساعت بعد او در یکی از مجهزترین بیمارستانهای چالوس زیر تیغ جراحی قرار گرفت کامیاب با قیافه ای گرفه و در هم وارد اتاق شد ثریا در کنار تخت مرجان به انتظار بهوش آمدن او نشسته بود با دیدن کامیاب بغضش ترکید از جایش حرکت کرد و به کنار پنجره رفت و در حالیکه پشتش به کامیاب بود شروع به گریستن کرد کامیاب نزدیکش رفت دستش را روی شانه او نهاد و با لحنی غم انگیز گفت:
ساکت باش مادر گریه دیگه دردی رو دوا نمیکنه فقط باید خدارو شکر کنیم که زنده مونده و گرنه... ثریا حرف او را قطع کرد و با بغض گفت:
وگرنه چی؟ دختره بیچاره اگه بفهمه چه بلایی سرش اومده به طور حتم از غصه دق میکنه دیگ بعد از این زندگی چه لذتی میتونه براش داشته باشه چطور قادره که در عنوان جوانی معلولیتش رو بپذیره و با این نقیصه یک عمر بسازه آره چطوری؟کامیاب مشتش را به دیوار کوبید و با حالتی شکوه آمیز گفت:
لعنت به این شانس همه چیز خوب داشت پیش میرفت نمیدونم این بلا از کجا نازل شد و همه چیز رو دگرگون کرد ثریا اشکهایش را پاک کرد به کنار کامیاب آمد و به آرامی گفت:
کامیاب پسرم قسمت تو اینطور بوده باید با این رویدادها بسازی نباید از قولی که به این دختره بخت برگشته دادیم صرفنظر کنیم چون تنها امیدی که میتونه اونو به زندگی برگردونه ازدواج با توست اگه قرار باشه به خاطر نقص عضو مرجان که علت اصلی این پیشامد در حقیقت خودخواهی توست شونه خالی کنی بزرگترین ظلم رو در حقش انجام دادی تو باید به هر قیمتی که شده به خاطر اون چیزیکه وجدان حکم میکنه با او ازدواج کنی و باید بگم از این پس لجاجت هیچ فایده ای نداره چون آقای راد از لحظه ای که این اتفاق برای دخترش رویداده تأکید زیادی روی مسئله ازدواج شما دو نفر داره چون اون تو رو مقصر این پیشامد شوم می دونه کامیاب که از شدت عصبانیت چشمانش گشاد شده بود گفت:
من؟ چرا من باید تمام و کمال مقصر باشم فقط به خاطر اینکه به او حقیقت رو گفتم و ازدواج با اونو رد کردم و نخواستم تن به یک ازدواج تحمیلی بدم؟ ثریا روبه روی کامیاب قرار گرفت و گفت:
تمومش کن کامیاب تو میخوای با این حرفها خودت رو توجیه کنی فکر کردی با این دلایل غیر منطقی می تونی خودت رو از مخمصه نجات بدی بهتره خیلی دوستانه به این موضوع فیصله بدیم .
-مادر یک طوری حرف میزنی انگار که من آدم کشتم مرجان از رو خودخواهی این بلا رو سر خودش آورذ مگه من گفته بودم که بره تو اون دره
-من نمیدونم حال که این اتفاق افتاده و این تو هستی که باید تاوان پس بدی نه کس دیگه ای حالا پاشو زودتر برو یک سری به آقای راد و سهرابی بزن یک ساعت پیش تماس گرفتند مثل اینکه کار مهمی باهات دارند کامیاب بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون آمد ترجیح داد تا هتل را که در آن نزدیکی بود و در آن اقامت داشتند پیاده برود غمی سنگین و جانفرسا وجودش را در سیطره خود گرفته بود. هیچگاه در زندگی مقابل چنین مشکلات ناگواری قرار نگرفته بود و همین باعث میشد که او خود را موجودی مأیوس و ناامید بداند و دنیا را جز ظلمت و تاریکی چیز دیگری نپندارد با حالتی سرگشته و تکیده وارد هتل ش چند ضربه به در زد اما جوابی نشنید میخواست برگردد که صدای سهرابی از انتهای راهرو به گوش رسید.
-کجا تشریف میبرین یک لحظه صبر کن کامیاب به عقب برگشت سهرابی خودش را به او رساند پس از احوالپرسی اقای سهرابی گفت:
-شما لطفاً تشریف ببرید داخل اتاق تا من برم راد رو صداش بزنم مثل اینکه چندان حالش خوب نبود رفت تو محوطه قدمی بزنه تا موقعیکه از شما پذیرایی بشه برمیگردم سهرابی در اتاق را باز کرد و کامیاب داخل اتاق شد با به صدا در آوردن زنگ که به اتاق مستخدمین وصل بود لحظه ای بعد مرد جوانی با سینی عصرانه وارد اتاق شد سهرابی که تمام حرکاتش از روی تزویر و ریا بود با لحن خاص گفت:
-پسرم تا موقعیکه شما عصرانه تناول میفرمایید من برمیگردم امیدوارم که منو ببخشید از اینکه چند لحظه تنهاتون میذارم
-خواهش می کنم راحت باشید سهرابی از اتاق بیرون رفت و به سمت محوطه ای که پشت هتل قرار داشت حرکت کرد راد روی نمیکتی نشسته بود و در حالی که پاهای لاغر و بلندش را روی هم انداخته بود مشغول سیگار کشیدن بود با دیدن او سهرابی در کنارش نشست و گفت:
-شکار اومد ولی باید بگم از دیروز تا حالا خیلی رنجور و ضعیف شده راد قهقهه ای سرداد و گفت:
-خب کفتار پیر بگو ببینم اونقدر ناتوان شده تا ما بتونیم خواسته هامون رو بهش تحمیل کنیم سهرابی نیشخندی زد و گفت:
-هوم اگه من نقشه کشیدم شک نداشته باش که چشم بسته تیرمون به هدف میخوره فقط تو باید همونطور که قبلا گفتم روی ازدواجش با مرجان سماجت کنی البته خودت بهتر میدونی به نحوی که او شک نکنه من و تو باید احساسات اونو برانگیزیم هر چی نباشه او یک هنرمنده یک موجودی که آدم میتونه با حرفهای اغوا گرش اونو مسخ کنه حالا خیلی مختصر دوباره نقشه امون رو مرور میکنیم بهتره که تو بگی راد ته سیگارش را روی زمین انداخت و در حالیکه با کفش آنرا زیر پا له میکرد صدایش را صاف کرد و گفت:
-طبق نقشه باید کاری کنیم که کامیاب با مرجان ازدواج کنه دقیقاً همون چیزیکه ثریا قبل از این اتفاق پیشنهادش رو داد و نمیتونه زیرش بزنه کامیاب توسط مرجان به قتل میرسه البته قبل از مرگش کاری میکنیم که تمام ثروتش رو به طور قانونی به اسم مرجان کنه اونوقت بدون هیچ مشکل و دغدغه ای ما صاحب ثروت کلانی میشیم راد لحظه ای به طور عمیق به فکر فرو رفت و بعد گفت:
-ببینم ما فقط تا اینجای کار رو فکر کردیم هیچ میدونی اگه مرجان به دست قانون بیافته ممکنه چی به سر من و تو بیاد بطور حتم او ما دو نفر رو عاملین این قتل معرفی میکنه سهرابی از خنده ریسه رفت و بعد در حالیکه با دستمال اشکهایی که از فرط خندیدن از چشمهایش سرازیر شده بود را پاک میکرد گفت:
-واقعاً که فکر نمیکردم شاگرد کودنی مثل تو داشته باشم نمیدونم تو این همه سالپس چس از اموخته های گرانبهای من کسب کردی من نصف تو قد دارم ولی عقلم دو برابر توست حالا بهتره از این حرفها بگذریم ببینم جانم مسئله اصلی همین جاست که مرجان هیچ وقت از زندان آزاد نمیشه تا قانون خواسته باشه مرجان رو قاتل معرفی کنه او به مرگ طبیعی از بین رفته مثل اینکه فراموش کردی دکترش گفت که او تا چند وقت دیگه بیشتر زنده نیست ما با دادن وعده های کلان به عنوان حق سکوت از او میخواهیم که تا زمانیکه زندانیش رو نخریم چیزی به پلیس نگه پس از مرگ او پرونده قتل کامیاب دراوهام بسته میشه و آنزمان که من و تو باید ثروتهای هنگفت و یادآورده رو جمع کنیم فکرش رو بکن قتل در اتاق حجله میتونه بزرگترین ضربه برای ثرا باشه آه خدای من اونشبی که من شکسته شدن ثریا رو ببینم شیرین ترین شب زندگیم خواهد بود راد از جایش حرکت کرد و به حالت صاف ایستاد و گف:
-بنده مفتخرم که شاگرد استاد بزرگوارم سیاوش سهرابی حرومزاده عصر حاضر می باشم و در جوار این اعجوبه تاریخ درس انسانیت می آموزم حالا پیش به سوی طعمه صدای قهقهه خنده آنها که با جنون و دیوانگی همراه بود فضای محوطه را در برگرفت آن دو دیو صفت که برای رسیدن به امیال حیوانی هخود نقشه های شومی در سرداشتند میرفتند تا پنجه های تیز و خون آشام خود را اینار بر زندگی جوان پاک و معصومی فرو کنند که در خطوط زندگیش چیزی به جز انسانیت و گذشت حک نشده بود کامیاب غافل از اینکه تارهای عنکبوت چگونه بر زندگیش تابیده است لحظه به لحظه به مرگ نزدیک میشد آنجا که باتلاق نامردمی او را به سمت خود میکشیدو او با چشمانی بسته و قلبی آکنده از صفا و صمیمیت به سوی لبه نابودی گام برمیداشت آنجا که افعیهایی چون راد و سهرابی دهان باز کرده بودند تا وجود بیگناهش را ببلعند و ثروتش را به تاراج ببرند آنجا که او باید ناخواسته از عشق آتشین خود میگذشت و دختر نقابدارش را با حسرت و آهی جانسوز به ورطه فراموشی میسپرد کامیاب روی کاناپه نشسته بود و عمیقانه در افکار مشوشش غرق شده بود که با باز شدن در به خود آمد. از جایش حرکت کرد و به سمت آقای راد که قیافه ای حق به جانب و متعارض به خود گرفته بود رفت پس از احولپرسی سنگینی که از طرف آقای راد ردو بدل شد هر سه نفر بر روی مبل راحتی که رو به روی پنجره ای که به بیرون از محوطه سرسبز هتل قرار داشت نشستند سهرابی سیگاری را آتش زد و به دست راد داد و بعد سیگاری را هم برای خودش روشن کرد لحظه ای بعد دود غلیظ و خفقان آوری محیط اتاق را در برگرفت سهرابی پکی به سیگار زد و گفت:
-آقا کامیاب غرض از اینکه مزاحم شما شدیم و خواستیم اینجا تشریف بیارید حقیقتش بخاطر مرجان و پیشامدیه که براش اتفاق افتاده و متأسفانه همه ما رو متأثر کرده مخصوصاً آقای راد که پدرش هست و تحمل این وضع اسف باررو نداره همه ما باید یک فکر اساسی به خاطر این مسئله که معلولیت مرجان هست بکنیم بالاخره امروز و فرداست که او پی به واقعیت تلخ زندگیش میبره و قدم به دشوارترین مرحله که کنار اومدن با حقیقتی تکان دهنده است می گذاره به طور حتم از نظر روحی بزرگترین ضربه رو خواهد خورد و اینجاست که من و شما و بقیه نهایت آن چیزی که انسانیت حکم میکنه رو باید در حقش انجام بدیم و نباید بذاریم او که از نظر جسمی معیوب شده از نظر روحی هم لطمه غیر قابل جبران بهش وارد بشه باید ما به توافق برسیم که چطور زندگی مرجان رو به هر شکلی که در توان داریم از ورطه هلاکت و نابودی نجات بدیم خودمن شخصاً چیزی رو که قادر هستم با همه وجود تقدیمش کنم ثروت و داراییم است پدرش میتونه یک عمر خالصانه در خدمتش باشه راد با خشونتی تظاهری حرف سهرابی را قطع کرد و رو به کامیاب کرد و با حالتی عصیانگر گفت:
-وشما چی جناب آقای کامیاب خسروی که مسبب اصلی این واقعه هستید و به خاطر خواسته های دلتون دخترم رو به این روز نشوندید شما حاضرید به چه قیمتی خوشبختی دخترم رو بهش برگردونید و به آینده امیدوارش کنید؟آیا فکر کردید با تمام ثروتی که در اختیار دارید قادرید پشیزی از سعادت بربادرفته دخترم رو بهش برگردونید و از اینراه به او محبت کنید؟ نه جناب کامیاب خان شما نه تنها از ثروتتون بلکه از وجودتون برای جبران گناهی که کردید باید مایه بذارید اینبار کامیاب بود که شعله های خشمش زبانه کشید و با حالتی پرخاشگرانه در جواب گفت:
-گناه ؟ منظورتون رو از گناه متوجه نیستم مگه من نسبت به دختر شما تعهدی داده بودم که حالا خطاکار باشم لابد گناهم این بوده که اونو ازمرگ حتمی نجات دادم هیچ می دونید لحظه ای که شما مشغول عکس گرفتن بودید و فارغ از اینکه در اون دره وحشتناک ممکنه چه بلایی سرمون اومده باشه تو خوشیهاتون غرق بودید من چطور اون دره صعب العبور رو پشت سرگذاشتم تا جون دخترتون رو نجات بدم؟ پس اگه گناه من این بوده حاضرم تا آخر عمر تاوان این اشتباه خداپسندانه ام رو پس بدم و از زیر بار منت شما و حتی مادرم که منو عامل این اتفاق می دونه رها بشم سهرابی و راد نگاه پرمفهومی به یکدیگر انداختند و بعد سهرابی در حالیکه صدای دورگه اش مانند طبلی خشکیده بر فضا طنین افکنده بود گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:25 ق.ظ
 
ارسال: #16
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
لطفاً خودتون رو کنترل کنید و به اعصابتون مسلط باشید، بهتره به جای این حرفها به فکر راه چاره بود تا ببینیم عاقبت چی میشه، ما باید مرجان رو به یک زندگی ایده آل برگردونیم، فقط همین؟ کامیاب به آرامی گفت:
خوب من باید چکار کنم؟ چطور می تونم نقشی در بهبودی مرجان داشته باشم. راد از روی مبل برخواست و شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، لحظه ای سکوت محض بر محیط حکمفرما شد، سپس راد با حالتی بیقرار به سمت کامیاب برگشت و گفت:
ازدواج، فقط شما می تونید با وعده ای که چندی قبل به مرجان داده بودید به او ثابت کنید که با گذشته اش هیچ فرقی براتون نکرده و حاضرید با دل و جون با او ازدواج کنید، این تنها وظیفه شماست که باید بدون هیچ تردید و دودلی انجام بشه. کامیاب با حالت شکوه آمیز گفت:
آقای راد من از همون اول نسبت به مرجان هیچ تمایلی نداشتم و هیچ وقت هم به فکر ازدواج با او نیفتادم، این مادرم بود که آرزو داشت یک عروس فرنگی داشته باشه و با وجود اینکه بارها به او گفته بودم که حاضر نیستم با کسی ازدواج کنم که متعلق به ملت دیگه ای باشه ولی او نخواست به حرفم بها بده و در حقیقت خودخواهیهای او باعث شد که حالا در مقابل این مشکل قرار بگیرم، آقای راد متأسفم که اینطوری بی پرده و صریح صحبت می کنم ولی قبول کنید که من قصد توهین و جسارت به شما و مرجان رو ندارم شما برام قابل احترام هستید اما حقیقت اینه که نمی تونم با دخترتون ازدواج کنم. راد دندانهایش را با خشم برهم فشرد و در حالیکه صورتش از شدت نگرانی برافروخته شده بود گفت:
ـ چرا نمی تونی؟ فکر کردی به همین راحتی میذارم که از این مسئولیت شونه خالی کنی و زندگی دخترم رو به بازی بگیری، لابد پای دختر دیگه ای در میونه و دل در گرو کس دیگه ای داری، اگه اینطوره بگو ببینم کدوم شاهزاده ایه که بالاتر از دختره منه، هان؟ سهرابی به سمت راد رفت و سعی کرد او را آرام کند با نگاه مرموزش به او چیزی را فهماند. راد هم سکوت کرد، به گوشه ای از اتاق خزید و سرش را به دیوار تکیه داد و در حالیکه با تأسف سرش را تکان می داد با لحنی ترحم انگیز شروع به مویه کرد.
ـ دختر بیچاره ام، نمی دونم چرا تو این دنیای فانی محکوم به اینهمه عذاب و ظلم شده، زمانیکه کودکی بیش نبود مادرش رو از دست داد و موند تک و تنها، همیشه سعی کردم براش هم پدر باشم هم مادر تا مبادا کمبود محبتی در زندگیش رخنه کنه با وجود پول و ثروتم نتونستم جای خالی مادرش رو براش پر کنم به هر بدبختی بود بزرگ شد و برای خودش یک خانم به تمام معنا شد، هرجا که قدم می گذاشت مثل این بود که ماه در اونجا حضور یافته، تمام پسرها آرزوی ازدواج با اونو داشتند، او روز به روز خوشگلتر از گذشته اش می شد و می رفت که در مقابل چشمان حیرت زده و حسود دیگران به قله ی خوشبختی و سعادت صعود کنه که ناگهان ورق زندگیش زیر و رو شد، کم کم اون دختر شاداب و پر احساسی که روزی مثل کوهی استوار خودنمایی می کرد در مقابل بیماری لاعلاجی به زانو دراومد، سرطان تنها جوابی بود که تمام دکترها میدادند، میکروب سرطان وارد خونش شده بود و تمام بدنش به زیر سلطه ی این بیماری خطرناک دراومد. بری بهبودش تمام سعی خودم رو کردم، تمام کشورهای اروپایی و امریکایی رو برای مداوایش زیرپا گذاشتم ولی بیفایده بود، به پیشنهاد دکترش برای اینکه روحیه اش وضع مطلوبتری پیدا کنه به ایران آوردمش تا شاید بخاطر موقعیت خاص آب و هوایی که در بهار داره قوای از دست رفته اش رو دوباره به دست بیاره، اما نمی دونم چرا سرنوشت این دختر اینطور بیرحمانه حکم می کنه و متأسفانه این سفر شکست نهایی رو براش به ارمغان آورد شکستی که به خاطر خودخواهی پسری صورت گرفت و حالا که در چند قدمی مرگ چمباتمه زده باید به طور فجیعی بدست نامردمی زمانه در عنفوان جوانی سر به بستر مرگ بذاره و با تمام آرزوها و احساسات پاکش وداع کنه. راد تمام این سخنان را با چنان کلام آتشین می گفت که دل سنگ را آب می کرد، سعی داشت تمام تلاش خود را برای برانگیختن احساسات کامیاب انجام دهد. در دستانش لرزش خاص به وجود آورده بود در چشمانش اشکی از ریا و تزویر حلقه زده بود، سخنانش اغواکننده بود و حرکاتش قصد به تسلیم درآوردن کامیاب داشت. به سمتش رفت و چشمان حریصش را به او دوخت، بازوان نیرومند کامیاب را در دست گرفت و با لحنی ملتمسانه گفت:
تو باید دخترم رو به من برگردونی، او داره می میره، تنها یادگار همسرم و گذشته ام داره از دستم می ره، آرزو دارم لباس سپید عروسی رو به تنش ببینم، اگه در وجودت سیرتی از مردانگی وجود داره بیا و به یک دختر بیمار رحم کن و به او زندگی مجدد بده، نذار به این بیرحمی از دنیا بره، می فهمی چه کسی داره از تو تقاضای همسری با دخترش رو می کنه و چرا رو حرفش پافشاری می کنه، فقط به این خاطر که تو باعث معلولیتش شدی و هیچ راه گریزی هم نداری، می فهمی یا فریاد بزنم؟ کامیاب با استیصال صورتش را بین دستهایش گرفت، بغض راه گلویش را بسته بود و حرف زدن را در آن لحظه برایش دشوار ساخته بود. دلش می خواست خلوتگهی بود تا بغض کهنه اش را از دل بیرون ریزد تا کسی شاهد اشکهای خفته اش نباشد. با صدای سهرابی دستانش را از روی صورتش به کناری زد و چشمان محزونش را به او دوخت.
ـ آقا کامیاب از تمام این حرفها گذشته باید بگم مرجان یک دختر فوق العاده و بی نظیره و شما هم یک جوون خوش اقبالی هستید که چنین شانس بزرگی در زندگی آوردید که همسر آینده تون یک دختر غربی و به تمام معناست و به طور حتم شما خوشبختی رو در کنار چنین شخصیت زیبایی بدست خواهید آورد، پس بهتره تا این شکار از دستت نپریده بدون درنگ به چنگش بیاری، چون همونطور که خودت این واقعیت تلخ رو از زبون آقای راد شنیدی مرجان عمر چندانی نمی کنه و اگه خیلی زیاد زنده باشه یک یا دو سال دیگه است، آیا به نظرت این مدت کوتاه ارزش اینرو داره که شما از روی خودخواهی بر احساسات رنجور دختری خط بطلان بکشید؟ کامیاب که صدایش از قعر چاه برمی خواست به آهستگی گفت:
احتیاج به فکر کردن دارم، باید بهم فرصت بدید. سهرابی که از ظاهر متأثر کامیاب پی به اعماق دل او برده بود با لحنی عوام فریبانه گفت:
باشه پسرم هر طور که راحتتری، امیدوارم از حرفهای ما رنجیده خاطر نشده باشی، باور کن تمام هم و غم ما فقط به این خاطره که مرجان چند صباحی بیشتر زنده نیست و همگی باید در مقابل این دختر زجر کشیده نهایت انسانیت رو به خرج بدیم و اینجاست که شما باید از خواسته دلت بگذری و برای مدت کوتاهی به همسری او دربیایی، زمانیکه او از این دنیا رفت بدون هیچ نگرانی و عذاب وجدان می تونی با هر کس دیگه ای که خواستی زندگی جدیدی رو شروع کنی، در نهایت امیدوارم که بتونی وظیفه ات رو نسبت به مرجان به شایستگی انجام بدی. پس از اتمام سخنرانیهای راد و سهرابی کامیاب با حالتی مغموم و پریشان آنجا را ترک گفت و از هتل بیرون رفت. دریا تنها جایی بود که او را می طلبید تا فریاد دلش را با خروش امواج شکننده درآمیزد و به یاد عشق جانسوزی که می رفت زمانه او را به تاراج برد اشکی بیافشاند. کامیاب چنان غرق در غم و اندوه شده بود که فاصله هتل تا دریا را نفهمید چطور طی کرد، با دیدن غروب غمزده دریا و پرندگان آبی که در زیر تشعشع سرخ فام خورشید در آسمان اوج گرفته بودند، لحظه ای از خود بیخود شد و سکوت دریا را با نعره ای طوفانی درهم کوبید و با ناله های سوزان خود بر ضیافت مرغکان دریا گرد حریمی سیاه کشید و آسمان تیرگی را بر بالین خود فراخواند کامیاب در کنار زورقی شکسته نشست و سر بر آن گذاشت و در حالیکه چشمان ماتم زده ی خود را به محو شدن خورشید دوخته بود به این می اندیشید که عشق او و نقاب روزی برای همیشه در پشت صخره های تلخ واقعیت افول خواهد کرد، با وزش نسیمی که از سینه دریا بر ساحل دمید صدای دلخراشی از میان زورق شکسته ای که بر آن تکیه داده بود بلند شد و کامیاب را تکانی داد، سراسیمه نگاهی به اطرافش انداخت گویا گمشده ای را جستجو می کرد. هر چه زودتر می بایست خود را به آن دشت می رساند، دلش بهانه ی تپه های ماهوری شرقی را کرده بود، آن جا که دختری عشق را برایش خیمه زده بود و جامی از شراب دلدادگی به او خورانده بود، پس کجا بود؟ چرا معشوقه اش را این چنین در غربت یکه و بی کس ها کرده بود. کجا بود تا به او بگوید پیمان عشقشان را باید بشکنند چون قانون بشری چنین حکم کرده و آن دو را به زیر تازیانه جبر کشانده. دستانش را میان ماسه های شسته شده فرو کرد و مشتی از آنرا در دست گرفت و با چشمانی حیران به آنها چشم دوخت، در میان ماسه ها صدفی سپید درخشش چشم نوازی را در دل خود نهان کرده بود. احساس کرد که تا آنزمان صدفی به آن درخشندگی و زیبایی ندیده، آنرا به آرامی از میان ماسه ها بیرون آورد و با آب دریا شست و بعد با عشق وافری آنرا در جیبش گذاشت و دوباره غرق در اندیشه های مختلطش شد، با دستی که بر شانه اش خورد از عالم خیال بیرون آمد و با تعجب به پشت سرش نگریست . چشمان ثریا بود که با حالتی آشفته به او خیره شده بود. کامیاب با نگرانی پرسید:
چی شده مادر؟ چرا اینجا اومدی؟ ناگهان ثریا خود را در آغوش پسرش انداخت و هق هق گریه سر داد و بعد با صدای بغض آلودی گفت:
مرجان! مرجان! کامیاب با تعجیل پرسید:
چی شده؟ اتفاقی براش افتاده؟ ها، حرف بزن. ثریا با چشمانی اشکبار گفت:
دختره ی بیچاره بهوش اومد و متأسفانه خیلی زود پی به واقعیت تلخ زندگیش برد، من بالا سرش بودم که چشماش رو باز کرد و با حیرت به اطراف اتاق نگاهی انداخت و بعد از من پرسید کجاست و چه اتفاقی براش افتاده. من هم از بازگو کردن حقیقت طفره رفتم و بهش گفتم حالش به هم خورده آوردیمش بیمارستان. او هم بدون اینکه سؤال دیگه ای بکنه چشمهاش رو بست و به خواب رفت، من هم در این فاصله که او خواب بود بیرون رفتم تا هوایی تازه کنم و یک زنگ هم به راد و سهرابی بزنم و خبر بهوش اومدن مرجان رو بهشون بدم، تو محوطه بیمارستان بودم که ناگهان صدای جیغ دلخراشی را شنیدم، فوراً خودم رو به اتاق مرجان رسوندم، چند پرستار ایستاده بودند و قصد آروم کردنش رو داشتند، شوکه شده بود و بطرز وحشیانه ای چنگ به موها و صورتش می انداخت من هم بدون معطلی برای ساکت کردنش خودم رو بهش رسوندم ولی او از شدت هیجان ضعف کرد و بیهوش روی تخت افتاد. بعد از مدت کوتاهی راد و سهرابی از راه رسیدند و با دیدن سر وضع آشفته مرجان، همه چیزرو براشون تعریف کردم. راد گفت که بیام دنبال تو، تا زمانیکه مرجان دوباره بهوش اومد تو بالای سرش باشی و تسکینش بدی، منهم حدس می زدم که اومدی کنار دریا، به همین خاطر اینجا اومدم، حالا زودتر پاشو بریم که فکر می کنم اینطور که دکتر گفت کم کم وقتشه که به هوش بیاد. ساعت نزدیک نه شب بود که مرجان چشمانش را از هم گشود. کامیاب با سیمایی مضطرب و نگران کنار تختش ایستاده بود، با بهوش آمدن مرجان، کامیاب لبخند کمرنگی بر لب نشاند و دستان ضعیف و رنجور او را در دست گرفت، هرچند که دلش نمی خواست با دستانی که نوازشگر دختری پاک بوده وجود کس دیگری را لمس کند اما ناچار بود، قلب او رئوف ترین و شکننده ترین عضو بدنش بود و او را مجبور می ساخت که در مقابل آنچه که وجدان انسانی حکم می کند سر تسلیم و سازش فرو آورد، مدتی هر دو در سکوت چشم به یکدیگر سپرده بودند، کم کم نگاههای بیمارگونه مرجان رنگ وحشیگری به خود می گرفت، هر چه بیشتر می گذشت خاطرات همچون ارابه ای زنگار گرفته، به سوی ذهنش می تاخت و پایگاه انزجار را در ریشه ی وجودش مستحکم تر می کرد تا حدی که دلش می خواست آنقدر قدرت می داشت که او را با دستانش به دار آویزد و شاهد هلاکتش باشد و خود مهر نیستی را بر اوراق زندگیش حک کند. تنها کاری را که می توانست در آن لحظه انجام دهد این بود که دستان ناتوانش را با غیظ از میان دستان سرد کامیاب بیرون آورد و نگاههای زهرآلودش را که با خشم و کینه عجین شده بود به او بدوزد. چشمان آبی پر نفرتش همچون تیری بر قلب کامیاب می نشست و او را عاصی می کرد. کامیاب که از آن نگاههای جنون آمیز به سطوح آمده بود به خود تکانی داد تا از جایش حرکت کند که بناگاه مرجان با حرکتی غیرمترقبه با یک دستش بازوی او را گرفت و با دست دیگرش گردن او را محکم چسبید. با حرکتی که کرد پایش از زیر ملحفه بیرون زد و هر دو نگاههایشان به آن سو خیره شد. پای سمت چپش از زیر زانو قطع شده بود، صحنه ی دلخراش و تکان دهنده ای بود، دوباره بدن مرجان را رعشه در برگرفت و به حالت اغماء و بیهوشی بر روی تخت افتاد، آن صحنه چند روز پی در پی تکرار می شد و هر بار که مرجان چشم می گشود پس از لحظه ای که دوباره واقعیت به ذهنش خطور می کرد به عالم بیهوشی برمی گشت. ده روز اوضاع با حالتی آشفته گذشت تا اینکه مرجان بالاخره توانست آن حقیقت شوم را در زندگی بپذیرد، کامیاب هم پس از قرار گرفتن در فشارهای روحی و جدال با نفس و خواسته های دلش در عالم ناباوری پذیرفت که باید با تلخکامی از محبوبش بگذرد و علیرغم میل باطنیش دل بر کسی ببندد که قانون عده ای سودجو بود، کامیاب با در نظر گرفتن شرایط روحی و جسمی مرجان که در لبه ی مرگ قرار گرفته بود، غافل از اینکه مرجان چه دسیسه ای در سر داشت، در نهایت گذشت و مروت وعده ی ازدواج به او را داد تا مگر بتواند دینی که به گردن داشت را به گونه ای ادا کند. پس از دو هفته مرجان از بیمارستان مرخص شد و همگی به توافق رسیدند که یکهفته دیگر برای بهبودی کامل روحی و جسمی مرجان در شمال بمانند و به گردش و تفریح بپردازد. آن مسافرت برای کامیاب که مجبور بود تمام کارهایش را با تظاهر و محبتی دروغین نمایان سازد مشمئزکننده و خفقان آور بود، در طول آن مدت حتی برای لحظه ای کوتاه نتوانسته بود، یاد نقاب را از مخیله اش دور سازد، دیدن جنگلهای انبوه شمال که همچون مژه گان وحشی نقاب با وزش باد صبا می رقصیدند، در جای جای آن سرزمین خضراء چشمان پرشور اولین عشقش را جاری ساخته بود. پس از بازگشت از آن مسافرتی که همچون کابوس هولناک دیباچه ی زندگی کامیاب را زیرورو کرده بود با قلبی آکنده از بدبختی و سرخوردگی خودش را به اتاقش رساند. تابلو را سر جایش قرار داد. و با ناکامی به آن خیره شد. آن تپه های ماهوری، اسب سپید و چشمان فسونگر و چین چین دامن پر از گل همگی تندیسی از عشقی پاک و بی ریا بود و همچون گنجینه ای در تابلو به طرز اسرارآمیزی حک شده بو.دند، دختر دشت، دختر افسانه ای، دختر شاه پریا، تجسمی بود که در اولین نگاه ذهن هر بیننده ای را پر می کرد و افکار را به دور از واقعیت می کشاند. او می توانست تنها یادگار دورانی، که دست تقدیر با شقاوت از او ستانده بود را بدون دغدغه ی خاطر برای خود نگه دارد. او با دلتنگی تابلو را در آغوش گرفت و چشمانش را بر هم نهاد و در دل مانند طفلی که در جستجوی بالین مادرش است شروع به گریستن کرد، هیچگاه در زندگی تا آن حد احساس محرومیت و درماندگی نکرده بود، از خودش و از زندگی که می رفت به ورطه ی نیستی کشانده شود متنفر بود. خلاء و تنهایی در کنج دلش جا خوش کرده بود و هیچ ید قدرتی قادر نبود که او را از انزوا بیرون کشد به جز دستان پر عطوفت و نگاههای تسلی بخش نقاب که دیگر به او تعلق نداشت و دست تقدیر او را از دفتر زندگیش خط زده بود. از فرط غم و اندوه شانه هایش می لرزید و تنها کسیکه حیرتزده در آستانه در ایستاده بود و با عصایی که به زیر بغل داشت به او می نگریست، کسی نبود به جز مرجان. کامیاب چنان دگرگون و ماتم زده بود که صدای خشک عصا را که در راهرو پیچیده بود، متوجه نشد و همچنان غافل از وجود نامزدش تابلو را بر سینه می فشرد و با احساسات برانگیخته اش در جدال بود که ناگهان از ضربه ای با عصا بر شانه اش فرود آمد، تابلو از دستانش بر روی زمین افتاد و با دستپاچگی به پشت سر برگشت، صورت برافروخته از خشم مرجان جلوی دیدگانش نقش بست که با چشمانی از حدقه درآمده به تابلو زل زده بود. بناگاه عصایش را بلند کرد و محکم بر روی تابلو زد و قسمتی از آنرا پاره کرد و بعد همچون جادوگری فرتوت قهقهه ای چندش آور سر داد. کامیاب که از آن عمل خودخواهانه مرجان به ستوه آمده بود با عصبانیت به سمتش رفت و شانه های او را در دست گرفت و در حالیکه با حالت منزجری او را تکان می داد گفت:
این چه کاری بود که کردی؟ هیچ می دونی این تابلو چقدر برام ارزش داره و چقدر وقت صرف کشیدنش کردم، چرا عقده هات رو سر اون خالی کردی هان؟ مرجان دندانهایش را بر هم فشرد و با صدای لرزانی گفت:
از اون تابلو متنفرم، درست به همون اندازه ایکه از تو متنفرم، کامیاب نیشخندی زد و گفت:
از من؟ پس چرا قصد داری باهام ازدواج کنی؟ لابد مجبورت کردند، اگه واقعاً اینطوره و تو از من خوشت نمی آد برو به اونها بگو که مرد زندگیت من نیستم و دوست نداری با من ازدواج کنی، چرا معطلی؟ چرا می خوای خشم و نفرتت رو اینطوری سر من خالی کنی. مرجان سعی کرد بر اعصاب خود مسلط شود، عصازنان خود را به پشت پنجره رساند و به بیرون چشم دوخت. به یاد حرف سهرابی افتاد که به او سفارش کرده بود تا حد امکان نسبت به کامیاب اظهار عشق و علاقه کند تا در شب موعود با خوراندن سم کشنده به او کسی به وی شک نکند. مرجان که ظاهرش را متأثر جلوه داده بود به سمت کامیاب برگشت و با لحنی عاشقانه گفت:
اوه عزیزم چرا اینطور قضاوت می کنی، باور کن در زندگی هنوز کسی رو به اندازه ی تو نخواستم، باید بگم باوفاترین مردی هستی که تا به حال دیدم، راستش هیچ فکر نمی کردم با وجود نقصی که برام پیش اومده، راضی به ازدواج با من بشی، این جوونمردی تو به من ثابت کرد که تکیه گاه و امن و مطمئنی در زندگیم هستی و عشق تو رو بیشتر از قبل در دلم شعله ور کرد، حقیقتش من به خاطر دلبستگی وافری که به تو پیدا کرده ام نسبت به اون تابلو حسودیم شد. یادته برای اولین بار که چشمم به این نقاشیت افتاد چه حالی پیدا کردم، باید اعتراف کنم که چشمهای اون دختر نقابدار حس حسادتم رو برانگیخت تا حدی که دلم می خواست به یک شکلی اونو از بین ببرم، ولی خوب بعد به حماقتم خندیدم که چطور به یک نقاشی تخیلی بها دادم. ولی خب همیشه برام جای تعجب بوده که تو چرا تا این حد به این تابلو عشق می ورزی، چه رازی در اون نهفته که اینطور در آغوشت می فشردی و اشک می ریختی هان، چرا؟ چرا نسبت به من چنین احساس لطیفی رو نداری، من و تو نامزدیم و یکهفته دیگه مراسم عروسیمونه ولی تو هیچ عملی که نشانگری از شادی و هیجان باشه رو بروز نمیدی. یکسره تو لاک خودت فرو رفتی و قیافه ی آدمهای شکست خورده رو به خودت گرفتی، آخه چه دردی تو سینه ات هست که پناه به این تابلوی نفرین شده آوردی، هان؟ کامیاب با افسوس سری تکان داد و گفت:
متأسفم که این تابلو اینطور در نزد تو زشت و کریه اومده و جلوه ی واقعیش رو از دست داده، فقط می تونم بگم که یک وابستگی عاطفی عمیقی به این تابلو دارم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی اونو از دست بدهم، مرجان حرف او را قطع کرد و گفت:
یعنی می خوای اعتراف کنی، چنین دختری با این نقاب کذایی که به صورتش زده واقعیت داره؟ کامیاب لبخندی زد و بعد با لحن اطمینان بخشی گفت:
مطمئن باش هیچ ذهنی چنین اعتراض رو نمی پذیره، چون دور از واقعیته و من بخاطر اینکه وقت زیادی رو صرف کشیدنش کرده ام برام ارزش خاصی داره و از تو خواهش می کنم به عنوان یک کار هنری بهش نگاه کن نه چیز دیگه ای ، باشه؟ مرجان عصایش را زیر بغل جابجا کرد و بعد گفت:
باشه سعی می کنم. راستی اومدم بهت بگم که پای مصنوعی رو که سفارش داده بودیم، آماده است باید امروز بریم امتحانش کنیم چنانچه قالب پام بود تحویلش بگیریم، دکتر می گفت که برای تمرین یک چند روزی به طور مرتب باید پیشش برم. کامیاب در حالیکه تابلو را روی میز می گذاشت تا بعد محل پارگی را ترمیم کند گفت:
باشه بعد از صرف ناهار به اتفاق هم می ریم. با صدای ضربه ای که به در زده شد، کامیاب گفت:
بفرمایید. زینت در را باز کرد و داخل شد، نگاهی به زوج جوان انداخت و بعد با شور و شعف گفت:
خانم، خیاط برای پرو لباس عروس اومدند، پایین منتظرتون هستند. لطفاً زودتر تشریف بیارید. مرجان به کمک کامیاب از پله ها پایین رفت تا لباس عروس فاخر و گرانقیمتی را که سفارش داده بودن به تن کند. لباسی که بدون شک حق مسلم نقاب بود.

6

انتظار مانند سایه بان مرگ بر فراز دشت چادر زده بود و لحظه به لحظه همه چیز در نزد نقاب رنگ می باخت، غروب پرتو خونینش را تابنده تر کرده بود و چنگ بر وجود دخترک بی پناه می زد و او را به ستیز با نامردیها وا می داشت، با گذشت یکماه از سفر بی بازگشت کامیاب، دختر نقابدار چشمانش در عالم ناباوری سیر می کرد، در تکاپوی معشوقه اش هر روز خود را به پشت تپه ها می رساند و در تب و تاب انتظار می سوخت، لحظه ای آرام و قرار نداشت، دردلش آهنگ غریبانه ای او را به بازی گرفته بود، چشمانش از فرط نالیدن و مویه کردن به سرخی شفق درآمده بود. کم کم گذشت لحظه ها به او بی وفایی را نوید می داد و او تمام عمرش را برباد رفته می دید، کامیاب اولین عشقش بود که با همه ی غرور او را می ستود و حاضر نبود به آن آسانیها کسی او را برای خود به یغما برد، حرفهای عاشقانه و نگاههای شوریده اش بر پوست و استخوانش رسوخ کرده بود. فقط دستان گرم و صمیمی او گیسوان
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:25 ق.ظ
 
ارسال: #17
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
پریشانش را نوازش کرده بود و او مستانه وار فقط سر بر شانه های او برای گریستن نهاده بود، پس چطور می شد در طومار عشق آن دو بی وفایی لانه کرده باشد، یعنی باز سرنوشت نفرین شده ی دختر تجلی کرده بود و آسمان و زمین دست در دست هم داده بودند تا بار دیگر شکست و سرخوردگی و آه و حرمان را برایش شیپور زنند. آیا او آفریده ای برای بازیچه ی سرنوشت بود؟ مگر او جور کدامین گناه را می کشید که از همان دوران کودکی می بایست آمال و آرزوهایش در آتش قضا و قدر خاکستر شود و هیچگاه شکوفائی در زندگی خام و پوچش رخ ننماید، او خود را مانند بوته ای خار در صحرای خشک و برهوت می دید که با کوچکترین تلنگری به هر سو پرتاب می شد تا آلت دستی برای عده ای باشد که از او به عنوان لهو و لعب استفاده می کردند، این افکار که نشأت گرفته از روح سرخورده و مجروح نقاب بود در ذهنش نمی توانست به جز پیمان شکنی جوابی بر باورهایش داشته باشد. نقاب آهی کشید، از جایش حرکت کرد و به سمت تنها مونسی که برایش باقی مانده بود رفت، سرش را بر گردن کشیده اسب تکیه داد و به آرامی زمزمه کرد:
اگه کامیاب منو به دست فراموشی سپرده باشه و پیمان ابدی رو که با هم بسته ایم شکسته باشه و در حق من که خالصانه عشقش رو به دل راه دادم خیانت کرده باشه امیدوارم کیفر شکستن دلم رو با بدترین عذابها پس بده، آه اسب سفیدم، چقدر من بیرحم شدم، چطور دلم می آد که روزی عذاب کشید کامیابم رو ببینم فقط از خدا میخوام که یکبار دیگه ببینمش تا بهش بگم که این رسم عاشق پیشگی نبود، و من تا زمانیکه اشک در نهانخانه ی دل داشته باشم بر عشق دروغینت خواهم گریست ای بی وفا. جویباری از هق هق گریه بر روی یال اسبش سهند فرود می آمد. گویا موجود زبان بسته فقدان صاحبش را حس می کرد، صورتش را نزدیک نقاب آورد و همصدا با ضجه ی او شیهه ای آسمان خراش را بر دشت منعکس کرد که فقط پژواکش به گوش کامیاب رسید. کامیاب سراسیمه از کنار مرجان برخواست و خودش را به پشت پنجره رساند، نگاهی به درون باغ انداخت، هیچ صدایی نبود، رو به مرجان کرد و با نگرانی پرسید:
ببینم تو صدایی به گوشت نرسید. مرجان شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه چشم به مجله ای که در دست داشت دوخته بود با بی تفاوتی گفت: نه، حتماً خیالاتی شدی. کامیاب با عجله گفت:
باور کن صدای شیهه ی یک اسب با صدای ناله ی یک دختر، چطور تو نشنیدی؟ مرجان نگاهش را از مجله گرفت، پوزخندی زد و با کنایه گفت:
لابد صدا از توی اون تابلو بلند شده، تو رو خدا تا این تابلو دیوونه ات نکرده از بین ببرش. دوباره صدا واضح تر از قبل در گوش کامیاب پیچید، اینبار درنگ نکرده، در حالیکه با شتاب به طرف در حرکت می کرد گفت:
صدا دوباره تکرار شد، باور کن. و بعد با یک چشم برهم زدنی از مقابل دیدگان حیرتزده مرجان گذشت و خودش را به اتومبیلش رساند. مرجان نگاهی با شک و تردید به تابلو که بر روی دیوار نصب شده بود انداخت و با خود زمزمه کرد:
صدای اسب! ناله دختر! یعنی ممکنه حقیقت داشته باشه و این دختر نقابدار تخیلی نباشه، یعنی او باز هم به من دروغ گفته؟ نه، دیگه گول نمی خورم به هر صورتی شده باشد پی به اسرار این تابلو ببرم. کامیاب مانند پرنده ای از قفس گریخته، بی محابا با همه ی سرعت در دل جاده پیش می رفت، تا هر چه زودتر به ناله و استغاثه معشوقه اش پاسخ دهد و به او بگوید که وقتی یک روح در دو جسم فرو روند در هر کجا از این کره خاکی که باشند باز هم فریاد دل همدیگر را خواهند شنید، صدایی که به گوش هیچ موجود دیگری نخواهد رسید به جز آن کسیکه وجودش را با او پیوند زده اند و یک روح واحد شده اند. کامیاب گرچه محکوم به ازدواج با دختری شده بود که هیچ علاقه ای نسبت به او نداشت، او هنوز تشنه ی چشمان او بود، خواهان دانستن رازی که در دل پر وسعتش مخفی کرده بود. او باید می رفت و ملتمسانه از او می خواست که به پایش صبر کند تا روزیکه سرنوشت آن دو را به وصال هم رساند، باید مثل او رازی را در زندگیش مخفی می کرد تا نقاب را از دست ندهد، راز ازدواج با مرجان را، دختریکه عمرش رو به پایان است و او بخاطر وجدان انسانی مجبور به پذیرش چنین راهی بوده، کامیاب با این تصور که بعد از مرگ مرجان، نقاب را صاحب خواهد شد خود را به پشت تپه ها رساند. دوباره همان بوی آشنا و سکوت مطلق که با گامهایش شکسته شد پس از یکماه تحمل رنج و دوری، عشق همچون فانوسی در دریای متلاطم و آشوب زده ی وجودشان تابیدن گرفت، نقاب همچنان سر بر گردن اسب داشت و رگه های اشک از چشمان غم گرفته اش سرازیر بود، فریاد فغان آمیز کامیاب او را به سوی خود فراخواند.
ـ نقاب، عشق من، من برگشتم. هر دو به سوی هم می دویدند و آغوش بی پیرایه ی خود را به روی یکدیگر گشوده بودند. نقاب مانند فرشته ای پاک و معصوم خود را در آغوش کامیاب انداخت و هق هق گریه ی جانسوزشان در گوش یکدیگر دمید، گرمی نفسشان صورت هم را نوازش می داد و طپش قلبهایشان بار دیگر دلدادگی را نغمه سرایی می کرد. نقاب از شدن هیجان پاهایش سست شد و بر روی زمین نشست، کامیاب هم در کنارش جا گرفت. هر دو چشم در چشم هم دوخته بودند و با نگاه دنیایی حرف ناگفته را با یکدیگر رد و بدل می کردند. کامیاب اشکهای نقاب را از چشمانش زدود و با تأسف گفت:
خیلی زجرت دادم، می دونم که خیلی انتظار کشیدی، خواهش می کنم منو ببخش. نقاب با صدای گرفته ای با تعرض گفت:
فقط همین رو داری که بگی، هیچ می دونی در این مدت که ازت بیخبر بودم چی به من گذشت؟ باور کن با وجود ایمانی که بهت داشتم، اعتمادم نسبت بهت داشت سلب می شد، چیزی نمونده بود که باور کنم در حقم بی وفایی کردی و تمام وعد هات دروغین و پوچ بوده، روز نبود که به یادت اشک نریزم، تو چنان منو به تسخیر خودت درآوردی که باورم نمیشه روزی ازت گریزان بودم. چقدر تو این مدت خودم رو نفرین کردم که ای کاش می مُردم و قدم تو اینراه نمی ذاشتم تا حالا اینطور دیوانه وار عاشق بشم. کامیاب به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
بس کن، این حرفها چیه که می زنی حیف وجود پاک و بی پیرایه ی تو نیست که کسی در راهش هلاک نشه، ای کاش من می مُردم تا اینبار تابع سرنوشت نمی شدم، این مسافرت شوم همه چیز رو عوض کرد و من و تو رو متحمل صبر و انتظار بیشتری کرد، نقاب در حالیکه صدایش از فرط نگرانی می لرزید گفت:
منظورت چیه؟ یعنی میخوای بگی! آه خدای من باورم نمی شه. کامیاب دستان نقاب را که به سردی گرائیده بود در دست گرفت و گفت:
چیه نقاب؟ از چی ترسیدی هان؟
ـ از اینکه باز باید در فراغ هم بسوزیم، من تحمل ندارم کامیاب می فهمی؟
ـ خب منهم از تو بدترم، باور کن رابطه ی عاطفی و احساسی عمیقی که بین من و توست حد و مرز نداره و امروز به من ثابت شد که چطور روح من و تو با هم یکی شده تا حدیکه من از فاصله چند کیلومتری صدای ناله ی تو و سهند رو شنیدم و با وجود اینکه در تنگنا قرار داشتم به هر صورتی که بود خودم رو به اینجا رسوندم. خب چه میشه کرد، قضا و قدر حکم می کنه که من و تو یک مدت دیگه هم تحمل کنیم.
ـ مثلاً چند وقت؟ یک سال، دو سال، ده سال، یا اینکه تا آخر عمر در به درو آواره ی عشق هم باشیم و عاقبت با حسرت تمام آرزوهامون را به گور ببریم.
کامیاب با درماندگی پرسید:
خب، تو چه مدت می تونی به خاطر من صبر کنی؟ نقاب لبخند تلخی زد و بعد از مکث طولانی به آرامی گفت:
تا آخر عمر، من اگه بدونم در آخرین لحظه ی زندگیم به وصالت می رسم باز هم صبر می کنم، مگه انسان در زندگی چند بار عاشق میشه و دل به چند نفر می بنده، من در زندگیم خالصانه ترین عشق واحدی رو اختیار کردم و بعد از خدا فقط اونو ستایش می کنم، کامیاب تو اولین و آخرین مرد زندگیم خواهی بود و حاضرم سالیان سال در انتظارت بمونم. کامیاب که تحت تأثیر وفا و مناعت طبع نقاب قرار گرفته بود، با چشمانی که اشک آنرا به محاصره ی خود درآورده بود گفت:
عزیزم تو روح بزرگی داری، موجودی به پاکی و شریفی تو در دنیا کیمیاست، سیرت فرشته گونه ی تو لیاقت انسان حقیری مثل من رو نداره، من خیلی بدبختم که تقدیر اینطور داره با من بازی می کنه آخه چیزی نمونده بود که تو رو به چنگ بیارم ولی همه چیز با یک نیش مار تغییر کرد.
نقاب با اضطراب پرسید:
کامیاب در این مدت چه اتفاقی برات افتاده؟ آیا مادرت مشکل تراشی کرده؟ منظورت از نیش مار چیه؟ اصلاً تو این مدت کجا بودی؟ چرا کوچکترین سراغی از من نگرفتی؟ هان؟ کامیاب با استیصال جواب داد:
عزیزم، متأسفانه نمی تونم الان به تو چیزی بگم، به صلاح هر دو نفرمونه که سکوت کنم، بالاخره یکروز تمام وقایع رو برات تعریف می کنم، روزیکه بدونم با بازگو کردنش تو رو از دست نمی دم، فقط خیلی کو.تاه می تونم بگم من مجبور به کاری شدم که فقط وجدانم حکم می کرد وگرنه به هیچ قیمتی تن به کاری نمی دادم که حتی یکروز بین من و تو فاصله بندازه، نقاب خواهش می کنم تا زمانیکه برای بردنت برمی گردم همینطور مثل یک کوه استوار و پایدار بمون، من قول شرف و مردانگی میدم که تا دو ستا و اگه خیلی طول بکشه سه سال دیگه، همین جا به سراغت بیام، قبول می کنی؟ نقاب که چشمانش به سوی غروب خورشید کشیده شده بود، به علامت مثبت سری تکان داد و چیزی نگفت. غرق در خیالات واهی شده بود، گویا در دنیای دیگری سیر می کرد. سه سال برایش سه قرن می نمود، این مدت می توانست بری همیشه آن دو نفر را از هم جدا کند، همانطور که سفر یکهفته ای عاملی شد برای برهم زدن وصل آن دو، پس سه سال چه اتفاقی در بر خواهد داشت، آیا به آسانی و به اندازه چشم بر هم زدنی خواهد گذشت و بعد از این مدت طولانی همه چیز مهیای رسیدن آن دو دلداده به یکدیگر خواهد بود. نقاب با حالتی شکسته و افسرده از جایش حرکت کرد و به سوی سهند رفت، افسار او را در دست گرفت و بر روی آن پرید. کامیاب هم به دنبالش به راه افتاد. نقاب از روی غیظ اسب را هی کرد و اسب چهار نعل در دشت شروع به تاختن کرد، باید خود را به گونه ای تخلیه می کرد، روحش خسته و آزرده بود و تحمل آن همه رنج و مشقت را نداشت، حالت مالیخولیایی و جنونی آنی او را به مرز هلاکت می کشاند، برای اولین بار بود که وحشیانه بر اسب بیگناهش تازیانه می زد تا از همه ی مقدرات بگریزد و به گونه ای خود را از آماج تیرهایی که وجود نگونبختش را نشانه گرفته بود، برهاند. کامیاب هم دست کمی از او نداشت، درونش مالامال از غم و اندوه بود. اما نمی توانست همچون نقاب بی محابا اشک بریزد و زبان به شکوه بگشاید، او می بایست به گون ای معبودش را به سکوت و آرامش فرا می خواند. اسب کم کم از تاختن ایستاد و نقاب با لگامی که در دست گرفته بود او را به سوی کامیاب هدایت کرد، از مرکب پایین پرید و بار دیگر خود را به کامیاب رساند و سر بر شانه اش نهاد. نسیمی خنک بر دشت وزیدن گرفته بود و گیسوان پریشان دختر را در پرتو شفق به رقص دلنوازی وا می داشت. هر دو فقط خواهان گوش دادن به تپش قلب یکدیگر بودند و آن طرب انگیزترین سمفونی بود که سکوت را بین آن دو می شکست. لحظه ی وداع با جمع شدن دامن سرخ گستر خورشید فرا رسید و آن دو را از حالت خلسه بیرون آورد. کامیاب که دستانش در دست نقاب بود، نگاهی سراسر احساس و عشق به او انداخت و گفت:
عزیزم، شما کی اینجارو ترک می کنید؟
ـ فکر می کنم، جمعه کوچ کنیم.
ـ خب بعد کجا می رید؟
ـ نقاب لبخندی از روی درد زد و گفت:
کولی هیچ جا و مکان خاصی نداره، کولی همیشه آواره است دنیا برای انتقام گرفتن از او آفریده شده، کولی مظلوم واقع شده، برای زبونی و خواری پا به هستی گذاشته، به اسم زندگی عمرش فنا شده، کولی فقط نفس می کشه و بهای نفس کشیدنش رو به تحمل این همه مصائب و رنج داره پرداخت می کنه، کولی حتی حق عاشق شدن نداره، می فهمی چی دارم می گم. کامیاب با فریاد گفت:
بس کن دختر، تو یک کولی نیستی، حتی اونهایی که پشت این تپه ها چادر زدند و دارند با شرافت زندگی می کنند هم کولی نیستند، این یک کلمه ی غلطیه که روی این انسانهای شریف و با عزت گذاشته شده، عده ای انسان جاهل لقب کولی رو به این مردم نسبت دادند...نقاب دوباره لبخندی از روی درد زد و حرف کامیاب را قطع کرد و گفت:
اگه اینطور خودت رو راضی می کنی که معشوقه ات یک دختر کولی نیست حرفی ندارم، اما کامیاب هر انسان تنها و غریبی که آواره ی دیار غربت باشه و برای سیر کردن شکمش هر روز از این سرزمین به سرزمین دیگه ای کوچ کنه، چنین کلمه ای درباره اش صدق می کنه. کامیاب دستان نقاب را فشرد و گفت:
فرضیه ها مختلفه، اما اون چیزیکه من بهش شک ندارم اینه که تو متعلق به این گروه و قشر خاص نیستی و در حقیقت نیمی از راز نقابی که به چهره داری به خاطر همین موضوعه، من مطمئنم که تو یک کولی نیستی، در ثانی اگر هم بودی باز هم من خودم رو لایق چنین عشق پاکی نمی دونستم و حاضر بودم در اینراه خودم رو فدا کنم.. هر دو چنان غرق مثنویهای عاشقانه بودند که از تاریکی دشت غافل مانده بودند.کامیاب چیزی را به یاد آورد؛صدف زیبایی را که چندی پیش از میان ماسه ها یافته بود را به قصد اینکه روزیکه برای خداحافظی نزد نقاب آمد به عنوان یادگاری به او بدهد، به همین خاطر آنرا نزد جواهر ساز معروفی برده بود و از او خواسته بود تا زمرد سبز رنگ درخشان و ذیقیمتی را که از پدرش به ارث برده بود در دل صدف جای دهد و با تراشیدن قسمتهای زاید صدف آنرا به صورت گردنبند زیبایی درآورد و زنجیرش را با پوست مار بافته شده تزیین کند، جواهر ساز هم با تبحری خاص گردنبند منحصر به فرد گرانقیمتی از کار درآرود و زمانیک کامیاب آنرا بر گردن کشیده و خوش تراش نقاب آویخت پی به زیبایی چشمگیر گردنبند برد. نقاب با شرمندگی سرش را به زیر افکند و گفت:
کامیاب تو به من یادگاری با ارزشی دادی که تا آخر عمر حفظش می کنم و لحظه ای اونو از خودم دور نمی کنم. اما من چیزی که شایسته تو باشد ندارم که تقدیمت کنم، جز این دستبند چرمی که از پوست آهو درست شده و روش شکل عاج فیل حک شده، به طور حتم تا حالا اونو پشت دستم دیدی، این تنها چیز با ارزشیه که من دارم و هیچ وقت از خودم دور نکردم، میدونم که قابلت رو نداره اما دلم می خواد از من قبولش کنی تا هر وقت نگاهش کردی به یادم بیافتی. نقاب آنرا از دور مچش باز کرد و آنرا به سوی کامیاب گرفت و گفت:
خواهش می کنم قبولش کن، تحفه ی درویشه. کامیاب دستش را به سمت او برد و گفت:
دلم می خواد این دستبند زیبا و منحصر به فرد رو خودت دور دستم ببندی، بهت قول می دم در هیچ شرایطی اونو از دستم درنیارم، چون این با ارزش ترین هدیه ایه که تا به حال دریافت کردم. نقاب در حالیکه دستبند را به دور مچ کامیاب می بست، ناگهان بغضش ترکید و بار دیگر چشمان محزونش به اشک نشست و با صدای گرفته ای گفت:
کامیاب یعنی روزی می رسه که من و تو زیر یک سقف زندگی کنیم؟ و برای همیشه به هم دیگه تعلق داشته باشیم. کامیاب صورت پوشیده نقاب را میان دستهایش گرفت و با هیجان گفت:
چرا نشه عزیزم، روزی میرسه که تو خانم خونه ام بشی و چندتا بچه قد و نیم قد دورت بریزند که اینروزها رو فراموش کنی و اونقدر سرگرم خونه داری بشی که دیگه مارو تحویل نگیری. نقاب که با این حرفها نمی توانست آرام بگیرد با بیقراری گفت:
ولی کامیاب دو سه سال دیگه معلوم نیست چه اتفاقاتی پیش بیاد، تو رو خدا هر جا که میری منو به عنوان کنیز با خودت ببر، قول میدم کنیزی تو و مادرت رو بکنم و مزاحمت نباشم، تو اینمدت فقط نگات می کنم و مهر خاموشی بر لب می زنم به مادرت بگو یک دختره آواره رو به کنیزی برایش گرفتی، او از کجا می خواد پی ببره که من چه کسی هستم، لااقل اینطوری همیشه با هم هستیم و از حال همدیگه خبر داریم، بد می گم، آره؟ سخنان بی غل و غش نقاب، همچون تیری بر قلب پر آلام کامیاب می نشست و او را از وجود متلاشی می کرد، دیگر نمی توانست در مقابل دختری که اینچنین صادقانه حرف دلش را بر زبان می آورد واقعیت را پنهان سازد. باید به او می گفت که تاج و تخت عروسی را کس دیگری تصاحب کرده و ستم زمانه در آینده ی نزدیک او را به ازدواج با دختری در خواهد آورد که رنگ کرده ی تمدن غرب است، اما همینکه دهان باز کرد تا سفره ی حقایق را در مقابل بگشاید، صدایی در آن تاریکی زبانش را قفل کرد. پیرمرد بود که در جستجوی نقاب قدم بر خلوتگاه دل آن دو جوان گذاشته بود و با آمدنش فرصت را از کامیاب گرفت و او در آن موقعیت بحرانی نتوانست پرده از اسرار دلش بردارد. نقاب اشکهایش را با گوشه ی روسری خود پاک کرد و بعد با عجله گفت:
اگه اشکال نداره آدرس محل سکونتت رو به من بده، شاید یک روزی به دردم خورد. فکر می کنم اگه ردی از هم داشته باشیم بهتر باشه. کامیاب در حالیکه دستش را به طرف جیبش می برد تا کیف پولش را که آدرس باغ را در آن نوشته بود درآورد گفت:
فکر عالی کردی، دو ه سال دیگه که من از آلمان برگشتم و نتونستم تو رو پیدا کنم تو حتماً به این آدرس مراجعه کن، قول می دم که خودم در باغ رو به روت باز کنم و به استقبالت بیام. اون باغ از الان منتظر روزیکه تو با اومدنت خوشبختی رو نثارش کنی. نقاب در ادامه ی حرف کامیاب گفت:
و این دشت هم چشم براه روزیست که طلسمش شکسته بشه تا شاهد ضیافت عاشقانه ای در دل زلال و پاکش باشه. پیرمرد شعاع چراغ را به سمتی گرفت که آن دو نفر آنجا بودند. هر دو خود را با یک حرکت سریع از مجاورت نور به طرف تاریکی محض بردد تا لحظه ی دردآلود وداع را به جا آورند. هر دو دستان هم را در دست گرفتند و بار دیگر تجدید پیمان کردند و با خلوصی وصف ناپذیر همدیگر را در آغوش گرفتند و آرزو کردند که ای کاش آن لحظه را پایانی نبود تا در آن حالت خلسه پیک اجل سر می رسید و هر دو را در آغوش یکدیگر در زیر خروارها خاک سرد مدفون می کرد اما چنین جدایی تلخی حاکم نمی شد. ای کاش می شد فریادشان را به گوش تقدیرنویس می رساندند و عاجزانه حق خود را از او طلب می کردند، ای کاش عاشقی را جز پایان خوش حکایت دیگری نبود. آن دو دیگر نمی توانستند خاموش و بیصدا، اشک بریزند، هق هق جانکاهشان به اوج رسید و بی محابا آخرین قطرات اشک را بر بالین یکدیگر ریختند. پیرمرد به سمت صدا حرکت کرد. کامیاب بوسه ای داغ بر دستان نقاب نهاد و بعد مانند شَبَحی در تاریکی محو شد. همه چیز مانند خواب و خیال بود یک رویای شیرین که انسان فقط می توانست چنین احساس لطیفی را فقط در افسانه ها بیابد. نقاب وقتی چشمانش را باز کرد، پیرمرد مانند پارچه ای مچاله شده در کنارش نشسته بود و مشغول چپق کشیدن بود. نقاب با تعجب به اطرافش نگاهی کرد، از دشت و آن سمفونی عاشقانه خبری نبود. اطرافش را چادر کهنه محاصره کرده بود، سراسیمه از جایش حرکت کرد و نشست. با حالت حیرتزده با خود زمزمه کرد. آه خدای من باورم نمی شه، یعنی همه اون اتفاقات رو در خواب دیدم، یعنی اون جدایی فقط کابوسی بیش نبوده و من باز اونو خواهم دید. اوه پروردگارا شکر! او فردا باز هم به سراغم می آد. رو به پیرمرد که متعجبانه او را می نگریست کرد و گفت:
من از کی خوابم پدر؟ پیرمرد سری با تأسف تکان داد و گفت:
یکی، دو ساعت می شود. اصلاً معلوم هست چه درد بی درمانی در سینه داری، بیهوش پشت آن تپه ها افتاده بود به کمک چند نفر آوردمت درون چادر، در آن تاریکی چه می کردی؟ خیلی افسار گسیخته شده ای باید فکری به حالت بکنم، چرا اینطور مثل بیفوش نگاهم می کنی، خناق بگیری یک کلام بگو چه دردی گرفتی، هان؟ نقاب بی اعتنا به حرف پیرمرد، دوباره در رختخواب دراز کشید و با یأس روانداز کهنه را رویش کسید و آخرین لحظاتی را که با کامیاب سپری کرده بود در ذهنش تداعی شد، بوسه ای را به یادآورد که او در آن سیاهی ظلمت گرفته بر پشت دستش نهاد و چون رعدی از مقابل چشمانش گذشت و او از شدت هیجان از حال رفت، نقاب آن شب را تا صبح چشم برهم نگذاشت. حال غریبی داشت، چند بار خود را به بیرون چادر رساند اما تاریکی مشمومی مانند شاهین مرگ پنجه هایش را به او نشان می داد و او ناگزیر به درون چادر پناه می برد. تیزی خنجر بر سینه اش فشار می آورد و خاطرات دهشتناک گذشته را بر فروغ غم گرفته اش نمودار می ساخت چندین بار تصمیم گرفت آن خنجر را از خود دور کند تا مگر خیالش آسوده شود اما وسوسه های شیطانی او را مانع از آن کار می کرد، چیزی را که بر روی سینه اش نگه داشته بود برای انتقامی دیرینه بود، مصوصاً که دوباره تنهایی و یأس گریبانگیرش شده بود و او را تشویق به عملی می کرد که حق مسلم خود می دانست.

7

بالاخره روز ازدواج کامیاب و مرجان از راه رسید، روزیکه مقارن با کوچ کردن گروه کولیان بود. سهرابی و راد مرجان را به اتاق خلوت فراخواندند تا یک بار دیگر نقشه ی قتل کامیاب را مرور کنند. مرجان که جدیداً از پای مصنوعی استفاده می کرد، لنگ لنگان خودش را به صندلی رساند و مقابل راد و سهرابی نشست تا در حضور استادانش درسهایی را که فرا گرفته بود، بازگو کند. سهرابی با حالتی هیجان زده کف دستهایش ر به هم مالید و گفت:
بالاخره روزی رو که سالها آرزوش رو داشتم فرا رسید، امشب عزیزدردانه ی ثریا کشته میشه و شب دامادی پسرش به عزا تبدیل میشه، خب چه ضربه ای از این مهلک تر برای ثریا می تونه باشه، هان؟ مرجان نیشخندی زد و گفت:
چه چیزی از انتقام گواراتر می تونه باشه، اگه شما می دونستید که چه ولعی برای به قتل رسوندن پسره ی بخت برگشته دارم به طور حتم مراسم رو زودتر از اینها تدارک می دیدید. راد گفت:
الان هم دیر نشده چون این مدتی که به طول انجامید باعث شد که اون مادر و پسر ساده لوح به ما اطمینان کامل کنند، امشب دختر من صاحب ثروت هنگفتی میشه، خب به نظر شما چه چیز برای یک پدر می تونه از این شیرین تر باشه که دخترش یک شبه میلیونر بشه. سهرابی بت تأمل گفت:
ما هنوز اطمینان کامل نداریم که کامیاب قبول کنه تمام ثروتش رو به اسم مرجان بکنه، من به هر طریقی شده باید اونو وسوسه کنم که اینکار خداپسندانه رو انجام بده. مرجان پوزخندی زد و گفت:
مگه فرقی هم می کنه، او امشب دار فانی رو وداع می کنه و قسمت اعظمی از ثروتش به من می رسه که همسرش هستم و اون مقداری هم که به ثریا رسید رو بعداً فرصت کافی داریم که از چنگش بیرون بیاریم. به نظر من لزومی نداره که کامیاب رو وادار کنیم تمام دارائیش رو به اسم من بکنه، اینطوری امکان داره که پلیس به ما مظنون بشه. سهرابی از جایش حرکت کرد و شروع به قدم زدن در طول اتاق کرد، چرخی زد و مقابل مرجان ایستاد و بعد با لحنی تند گفت:
ببین دختر تمام نقشه های من حساب شده است هیچ رد خور نداره، اگه دیدی که نقشه ی اولی که کشیده بودم باطل شد، فقط به خاطر این بود که چون قبلاً من سه نفر دیگه رو در ایران به قتل رسوندم این ممکن وجود داشت که پلیس ایندفعه به من مظنون بشه در ثانی این نقشه ی دوم حساب شده و از روی اصول صورت می گیره. طوریکه هیچ کس به ما شک نخواهد کرد چون با صحن سازی که دیشب انجام دادیم هه اون باغبون پیرو زن دست و پا چلفتیش رو متهم به قتل خواهند کرد، فکرش رو بکن وقتی که پلیس پاکت حاوی سم رو از خونه ی باغبون پیدا بکنه و پی به آثار جرمی ببره که ما با تبحر در وسایل شخصیشون باقی گذاشتیم، چه به روز اون زن و مرد پیر خواهد اومد، آخر عمری باید پشت میله های زندون آب خنک بخورند، بدون اینکه بفهمند این آب رو از کجا دارند می خورند هر چی نباشه ما در آینده خیلی نزدیک مالک این باغ میشیم و من دوست ندارم این باغبون و زن وراجش خدمتکارمون باشند و همونطور که میدونید من به خاطر قلب رئوف و شکننده ای که دارم نمی تونم اونها رو از این باغ اخراج کنم به همین خاطر خواستم با شیوه ی انسانی تری دَکِشون کنم. با شنیدن این حرف همگی از خنده ریسه رفتند و بعد با دست دادن و آرزوی موفقیت برای به انجام رساندن اهداف پلیدشان از یکدیگر جدا شدند. جنب و جوش خاصی در باغ بر پا شده بود. چندین مستخدم روزمزد مشغول آراستن باغ بودند و با چیدن میز و صندلی و چراغانی کردن باغ بساط جشن را می چیدند باغبان پیر هم غافل از اینکه پشت پرده چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است با ظاهری شادمان از این سو به آن سو می رفت و با دستور دادن به خدمتکارهای دیگر به نوعی به خود می بالید، احساس می کرد در جشن دامادی پسرش شرکت دارد. لحظه ای کوتاه به گذشته های دور کشانده شد، آنزمانیکه کامیاب خردسالی بیش نبود و مواقعیکه ثریا او را تنبیه می کرد به خانه محقر او پناه می آورد و ماننده پرنده ای بی پناه خود را در آغوش گل آلود پیرمرد جای می داد تا از فریادها و دعواهای ستیزه جویانه ی پدر و مادرش در امان باشد چه شبها که پدرش از فرط خستگی زود به خواب می رفت و مادرش تا پاسی از شب در ضیافتها و میهمانیهای شبانه مخحفل آرایی می کرد و غافل از وجود تنها فرزندشان او با لالایی ها و قصه های هزر و یک شب زینت به خواب می رفت. باغبان سالخورده با حسرت نگاهی به دور تا دور باغ انداخت و به درختانی چشم دوخت که ثمره ی چندین سال زحمتش در آن باغ بود، ناخودآگاه آهی از نهادش برآمد و با تأسف سری تکان داد و بعد برای رهایی از خاطرات گذشته، برای نظارت خودش را به جمع عده ای که مشغول گل آرایی بودند، رساند.
ثریا به همراه کامیاب و سهرابی برای تحویل اتومبیلی که از پیش خریداری کرده بودند تا به عنوان کادوی شب عروسی به مرجان بدهند از در باغ خارج شدند، سهرابی که از رفتن با آنها نیت خاصی داشت با حرفی و تملق بسیار زبان به تحسین گشود و گفت:
آقا کامیاب من یکبار دیگه این روز شکوهمند رو به شما و ثریا جون تبریک میگم واقعاً جای بسی افتخار و سرافرازیه برای من که در این جشن باشکوه امروز شرکت دارم، باید بگم واقعاً جوون با گذشت و با مروتی هستی، باور کنید که هنوز انسانهای باگذشتی رو نظیر شما مادر و فرزند ندیدم و نخواهم دید. ثریا که بر روی صندلی عقب اتومبیل نشسته بود، دستی بر شانه ی سهرابی زد و با خنده گفت:
من هم تا به حال آدم چرب زبونی مثل تو ندیدم. خب حالا چی شده که اینطور کار ما در نظرت انسانی جلوه کرده، مگه غیر از اینه که پسرم از اول افتخار ازدواج با دختر آقای راد رو تصاحب کرد و حالا هم الوعده وفا .
سهرابی سری از روی تصدیق تکان داد و گفت:
فرمایش شما کاملاً صحیحه، اما منظورم چیز دیگه ایه، اونزمانیکه آقا کامیاب دل به دختر آقای راد بست اوضاع کاملاً فرق می کرد، مرجان یک دختر سالم و بی عیب و نقص بود ولی الان قضیه فرق می کنه و آقا کامیاب هم یا از روی تعصب و وجدان قبول کرده با مرجان ازدواج کنه و یا از روی عشق وافری که به او داره و با وجود معلولیتش بهش دل بسته به هر حال در هر دو صورت نهایت انسانیت رو در حق این دختر بیچاره انجام داده. کامیاب که می دید سهرابی چگونه خودش را به گمراهی زده و آنروزی را که به همراه راد او را با گفته های بی اساس و خودخواهانه به زیر تازیانه ی جبر کشانده بودند از یاد برده و با آن التیماتوم او را مجبور به پذیرش چنین ازدواج ناخواسته ای کرده اند، می خواست زبان شکوه گشاید اما می دانست که دیگر هیچ سخنی کارساز نیست و او تا چند ساعت دیگر باید به همسری دختری درآید که برودت عشقش، شیرازه ی وجودش را می لرزاند، بار دیگر یاد و خاطره ی نقاب در مخیله اش گنجانده شد و برای لحظاتی از سخنان اراجیف سهرابی که مانند ریسمانی به هم بافت می شد رهایی یافت. با صدای ثریا به خود آمد، از آینه نگاهی به او انداخت و گفت:
چیه مادر؟ با من بودی؟ ثریا آهی کشید و گفت:
آه خدای من معلوم هست آقا دوماد افکارش کجا داره سیر و سیاحت می کنه؟ سهرابی خنده ای کرد و گفت:
اینکه سؤال کردن نداره، لابد به فکر ضیافت اِمشبه، یک مهمونی بی نظیر که در عصر حاضر منحصر به فرده، امشب تخت پادشاهی از آنِ آقا کامیابه، تمام جوونها با حسرت آرزو می کنند که هر چه زودتر چنین شب و تختی رو تصاحب کنند و پیرها هم افسوس جوونی از دست رفته اشون رو می خورند که یک شبی هم اونها صاحب چنین تاج و تختی بودند، پس آقا کامیاب خوشا به سعادتت که امشب تو مالک این کرسی پادشاهی هستی، قدرش رو بدون که فقط همین یک شب چنین سعادتی داری. کامیاب لبخند تلخی زد و همچنان سکوت اختیار کرد. لحظه ای ذهنش به سوی پدرش به پرواز درآمد. با خود اندیشید که اگر پدرش زنده بود آیا راضی به چنین ازدوجی که بر پایه تجملات بنا شده بود، می شد. آیا قبول می کرد که عروسش یک دختر غربی با خصوصیات کاملاً اروپامنشانه باشد، آیا قادر بود که راز عشقی که در سینه اش مخفی نگه داشته بود را با پدر صبورش در میان گذارد؟ اگر او می فهمید که پسرش تا سر حد مرگ دختری را خواهان است، آیا باز هم او در مقابل ازدواجی اینچنین مشمئزکننده قرار می گرفت؟ چقدر وجود او را در کنار خود تهی می دید و دلتنگش شده بود به گونه ای که یادش چشمان ماتم زده او را به اشک نشاند. کامیاب به سختی بغضش را فرو داد و سعی کرد که به گونه ای تشویش و نگرانی را از خود دور سازد و همچنانکه دل به مقدرات سپرده بود دم برنیاورد تا ببیند عاقبت کشتی زندگیش کجا لنگر می اندازد. سهرابی سیگاری را آتش زد و بعد از عذرخواهی شروع به پک زدن کرد، لحظه ای سکوت در میان دود غلیظ سیگار پیچید و جو خفقان آوری را حاکم کرد. سهرابی حالتی تأثرآمیز به خود گرفته بود به گونه ای که ثریا لب به سخن گشود و گفت:
چی شده آقای سهرابی؟ یکدفعه به فکر فرو رفتی؟ سهرابی آهی کشید و سری به تأسف تکان داد و چیزی نگفت. کامیاب زیر چشمی نگاهی به او انداخت. قیافه اش گرفته و ناراحت نشان می داد. بناچار از او پرسید:
موضوع خاصی پیش اومده جناب سهرابی؟ تا چند لحظه قبل خوشحال به نظر می رسیدید؟ سهرابی دوباره آهی کشید و بعد با حالتی ترحم آمیز گفت:
من بی نهایت نگران حال مرجان هستم، هر وقت به این فکر می افتم که چقدر دوران زندگیش کوتاه مدته، آه از نهادم بر می یاد، دلم می خواست اونقدر قدرت داشتم که به تمام آرزوهاش جامه ی عمل بپوشونم، اما افسوس که من سهم کوچیکی در برآوردن خواسته هاش دارم و اگر تمام ثروتم رو تقدیمش کنم اون لذت واقعی رو که دیگران بهش بدهند رو نداره. ثریا با تأمل پرسید:
دیگران؟ مثلاً چه کسانی؟ سهرابی به سمت او برگشت، چشمان ریز و نافذش را به او خیره کرد و گفت:
خب معلومه، تو و آقا کامیاب نقش بسزایی در تکامل خوشبختی او دارین، تمام دلخوشیش به شماهاست مخصوصاً به کامیاب جان که تا الان هم سنگ تموم گذاشته، این ازدواج فقط نیمی از نیازهای اونو مرتفع می کنه و به نظر من نیمی دیگر رو فقط با مادیات می شه تأمین کرد. ثریا دستی به موهایش کشید و بعد با حالتی حق به جانب گفت:
من فکر نمی کنم از این لحاظ هم خلاء ای بوده باشه، همونطور که خودت میدونی امشب قراره که کلی کادوهای گرونقیمت و نفیس به مرجان هدیه کنیم و ... سهرابی حرف ثریا را قطع کرد و گفت:
متأسفانه مثل اینکه سوءتفاهم پیش اومده من باید منظورم رو واضح تر بیان می کردم، به طور مختصر فقط نظر خودم رو میگم، شما هر طور که صلاح دونستید همان کار رو بکنید، به نظر من مرجان یک دختر بیمار و شکست خورده ایه که روح مجروحش با اینطور کارها درمان نمیشه، او احتیاج به یک سورپریز بزرگ داره که امشب غافلگیر بشه و اینکار هم مستلزم گذشت و بزرگی است که فقط کامیاب جان می تونه انجام بده. کامیاب نگاه گذرایی از داخل آینه به ثریا انداخت و بعد گفت:
من موقعیت مرجان رو کاملاً درک می کنم، به همین خاطر حاضرم در این مدت کوتاهی که از عمرش باقی مونده از هر جهتی کارساز باشم تا بعد جایی برای ندامت و افسوس باقی نمونه. سهرابی در دل با خود گفت:
پسره ی بیچاره! خبر نداری که تو زودتر از مرجان به ابدیت می پیوندی، فقط تو راضی شو تمام ثروتت رو به اسم اون دختره بکنی خودم تا عمر داشته باشم سر قبرت میام فاتحه می خونم. با صدای کامیاب به خود آمد که گفت:
خب آقای سهرابی من می تونم چه کاری انجام بدم؟ سهرابی با تعجیل گفت:
امشب شما می تونید با بخشیدن قسمت عمده ای از ثروتتون در حضور مهمانها به مرجان ثابت کنید که با وجود نقصی که داره بی نهایت به او علاقمندید باور کنید با این کار خدا پسندانه اجر اخروی و دنیوی رو برای خودتون خریدید. ثریا که از شنیدن این حرف چشمانش گشاد شده بود گفت:
اما سهرابی این خواسته ی نامعقولیست، کامیاب برای زندگی کردن در آلمان احتیاج به تمام دارائیهاش داره، او سهامش رو برای شراکت در اون شرکتی که قراره توسط شما راه اندازی بشه لازم داره، با اینکار دستش خالی می مونه، مثل اینکه فکر اینجاش رو نکرده بودی، هان؟ سهرابی خنده ی بلندی سر داد و گفت:
ثریا جان، تو از این بابت خیالت آسوده باشه حق کامیاب همونطور که وعده داده بودم محفوظه، اینکار کوچکترین لطمه ای به شراکت ما نمی زنه چه بسا با شناخت تازه ای که ما از کامیاب جان به دست می آوریم بالاترین پست شرکت رو که ریاست باشه خودم دو دستی از همین الان تقدیمش می کنم. خودتون بهتر می دونید که مرجان احتیاج به مال و منال کسی نداره، فقط من میگم با اینکار عشق به زندگی در دلش به وجود می یاد و لحظه های پایانی عمرش با آرامش سپری خواهد شد، بعد از مرگ او، دوباره تمام ثروت به کامیاب جان بر می گرده و همه چیز به حال اول در می یاد. حالا دیگه خود دانید، هر طور که وجدانتون حکم می کنه همان کارو انجام بدید. با رسیدن به نمایشگاه اتومبیل، کامیاب اتومبیل را در پارکینگ گذاشت و بعد رو به سهرابی کرد و با حالت اطمینان بخشی گفت:
جناب سهرابی روزیکه آزمایشات مربوط به بیماری مرجان رو به من نشون دادید و یقین حاصل کردم که او مبتلا به سرطانه، حاضر شدم از خواسته ی دلم بگذرم و با دختری ازدواج کنم که هیچ تعلق خاطری بهش ندارم، به طور حتم ثروت و مادیات دنیوی بعد از خواسته ها و نیازهای معنوی انسان است، من بدون هیچ اغماضی ازش می گذرم و تمام ثروتم رو تقدیم دختری می کنم که چراغ عمرش رو به خاموشیه. سهرابی خشنود از اینکه ترفند دیگرش بدون هیچ دغدغه ای کارساز شد از روی شادمانی دستی بر شانه ی کامیاب زد و گفت:
این همه عزت نفس و متانت طبع واقعاً در خور ستایشه. کامیاب تشکر کرد و بعد همگی از اتومبیل پایین آمدند و به طرف نمایشگاهی رفتند که اتومبیل بنز آخرین سیستمی با گل و روبان ارغوانی به طرز قابل تحسینی تزئین شده بود.
زنان و مردان ایل همگی مشغول جمع آوری بار و بنه خود بودند، چادرهای برافراشته شده جمع شده بود و کودکان آواره و سرگردان با سر و صورتی کثیف و گرد و خاکی از این سو به آن سو می رفتند. نقاب به کمک پیرمرد زودتر از بقیه وسایل خود را جمع آوری کرده بودد و منتظر بودند تا بقیه ایل آماده شوند. نقاب لحظات باقی مانده را به پشت تپه ها پناه برد تا با دل تنهایش خلوت کند و غافل از اینکه معشوقه اش تا چند ساعت دیگر به همسری دختری دیگر درخواهد آمد به یادش اشک بریزد. غم جانکاهی درونش را می خراشید. نسیم پاییزی که بر دشت می وزید بوی فراغ را برایش زنده کرد، دلش به تب و تاب افتاده بود، باورش نمی شد که آن سرزمین شیفتگان را می بایست ترک کند آرزو داشت که ای کاش می توانست برای همیشه آن دشت پرخاطره را برای خود تصاحب کند و قدم از آنجا فراتر نگذارد تا زمانیکه ناجییش برای بردن او بیاید. انقلابی عجیب در درونش بپا شده بود، حالش منقلب شد با وحشت دستانش را بر گردنبند زُمُردش گذاشت تا مگر آرامشی بگیرد اما بیفایده بود، احساس می کرد گردنبند قصد دارد او را خفه کند، همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت، بار دیگر قلبش مانند گدازه ای سربی داغ شد و نفسهایش به سختی بالا می آمد. نمی دانست چه مصیبتی بر سرش آمده که او را اینچنین منقلب ساخته. ناخودآگاه نام کامیاب را بر زبان آورد، احساس کرد وجودش تشنه دیدار اوست به گونه ایکه اگر بار دیگر او را نبیند و از آن سرزمین هجرت کند دیگر هیچگاه او را نخواهد دید. دستانش ورقه ای را لمس کرد که آدرس محل سکونت کامیاب بر رویش نوشته شده بود. باغی بزرگ که آماده ضیافتی شوم بود و نقاب را می طلبید، باید به هر طریقی که شده بود خود را به آنجا می رساند تا دست تقدیر زوال و نیستی اش را ورق زند، نقاب مانند انسانی مهاجم بر روی اسبش پرید و مخفیانه از پشت تپه ها گذشت و خودش را به جاده رساد. قصد داشت برود و فقط لحظه ای کوتاه او را از دور ببیند و تا قبل از اینکه گروه ایل کوچ کنند برگردد، او نمی دانست که پا در چه معرکه ای می گذارد و تا چند لحظه ی دیگر چشمانش شاهد چه واقعیت تلخی خواهد بود، احساس می کرد که از بند رسته و با هر نعلی که اسب بر زمین می کوبد به تندیس عشقش نزدیکتر می شود. می خواست هر چه زودتر برود تا لذتی را که کامیاب یک ماه به طور دزدانه از دیدن او می برده، او یک ساعته طعمش را بچشد. اما ای کاش اینچنین دلش او را به بازی نمی گرفت و چنین فکر نابخردانه ای عصیان زده اش نمی کرد، سهند مانند طوفان شنی به سوی باغ می تاخت تا صاحب نقابدارش همه چیز را زیر و رو کند و بار دیگر دخترک بی پناه در زیر بار جور و جفای زمانه سر ذلت و خوری فرود آورد. چشمانش که در پرتو آفتاب صبحگاه همچون یاقوتی درخشان از عشق و جنون می درخشید می رفت که در کاسه ی اشک و خون به رنگ نفرت و خشم درآید، قلبی که به یاد معبود خویش در تلاطم بود، می رفت که آهنگ یأس و سرخوردگی بنوازد، دلی که مالامال از محبت و خواستن بود می رفت که از کینه و انتقام لبریز شود. او تن شیدازه اش را به سویی سوق می داد تا دیوان عشقش را با قطره ای اشک به پایان برساند و بعد با کوله باری از غم و اندوه راهی شود. اسب مانند تندری از دروازه ی شهر گذشت و نعلین خود را بر سرزمینی گذاشت تا خرد شدن پیکر یکه سوارش را ببیند. نقاب پس از جستجوی زیاد، موفق شد خود را به باغی برساند که کامیاب در آنجا ضیافت وصالی برپا کرده بود. با حیرت و تعجب اطراف را از نظر گذراند، تمام خانه ها ویلایی و مدرن ساخته شده بود، لحظه ای آن منطقه اعیان نشین به نظرش همچون گورستانی سوت و کور آمد، گویا مردمانش همه در گهواره ی غفلت به خوابی خوش فرو رفته بودند. و دیوارهای مرمرین آنها را در غل و زنجیر اسارت گرفتار کرده بود، فقط هر از گاهی صدای پارس سگهای نگهبان بود که از این کاخهای برافراشته به گوش می رسید و بویی که همچون معجونی مختلط بر فضای آن محیط خاکستری جا خوش کرده بود بوی از خودپرستی و آز بود که مشام پاک و بی ریای دختر نقابدار را می آزرد، او که همچون پرنده ای آزاد دشت و کویر را به زیر بالهای خود گرفته بود آن محیط برایش حکم قفس طلایی را داشت. در شگفتی و حیرت فرو رفت تا آنزمان نمی دانست که کامیاب آنچنان متمول و ثروتمند است و در جایی زندگی می کند که مختص قشر اعیان و اشراف است، برخلاف تصور به جای اینکه از این برتری کامیاب شادمان شود و بر خود ببالد که دل پسری جنتلمن را ربوده، احساس کرد که نوعی بیگانگی و فاصله ای بس عمیق با او دارد که عشق آندو را مانند وصله ای ناجور به هم پیوند داده. ظاهر فریبنده آن منطقه او را به وادی حقارت کشاند و شخصیت کامیاب را به گونه ای نوین بر مقابل دیدگانش نمودار ساخت، با وجود اینکه عشق کامیاب را پاک و بی آلایش یافته بود اما هراس و تردید در جانش رخنه کرد، در یک لحظه آرزو کرد که ای کاش کامیاب به طبقه ی او تعلق داشت و خونش با فقر و نداری عجین شده بود، ای کاش به جای این قصر مجلل صاحب چادر کهنه و غبار گرفته ای بود که رویش را خار و خاشاک استتار کرده بود تا او بتواند با دستان عاشقش خاک را از روی سیمای مهربانش بزداید و سر بر شانه ی کسی بنهد که در زیر کار و تلاش ستبر شده باشد، ای کاش معشوقه اش به آن دیار غلت زدگان تعلق نمی داشت تا او خود را در کنارش همچون موجی بداند که با اطمینان بر ساحلش نشیند. لحظه ای از آن افکار واهی بیرون آمد و با خود زمزمه کرد:
اما نه! قلب آن پسر نازپرورده مال من است، او قسم خورده که هیچ دختر اشراف زاده ای نتوانسته دلش را تصاحب کند و فقط ژرفای نگاه من او را منفعل ساخته، پس چطور می توانم بر عشقش تردید کنم. نقاب لبخندی زد و بعد نگاهی دقیق به ورقه ای که در دست داشت انداخت به جهتی که آدرس داده شده بود حرکت کرد. در انتهای خیابان باغی بزرگ و زیبا به چشم می خورد که نظر نقاب را به خود جلب کرد، جنب و جوش و رفت و آمد خاصی در آنجا جریان داشت، نگاهی دیگر به آدرس انداخت و پس از اینکه اطمینان حاصل کرد که نشانی مورد نظرش همان باغ است بهتر دید که از پشت باغ برود تا کسی شاهد حضور او در آنجا نشود،در حالیکه افسار سهند در دستش بود قدم زنان از خیابان پشتی حرکت کرد و خودش را به پشت باغ رساند. لحظه ای مردد با حالت دلشوره ایستاد و سپس تصمیم گرفت سر و گوشی آب دهد تا ببیند اوضاع از چه قرار است. افسار اسب را به نرده ی آهنی که دور تا دور باغ کشیده شده بود بست و بعد خود را به گوشه ای رساند تا بتواند از لای گلها و درختانی که به صورتی انبوه باغ را فرا گرفته بودند، نگاهی به داخل باغ بیاندازد. دقایقی را همچنان چشمان مشتاق و پر التهابش را در جستجوی کامیاب به اطراف خیره کرد، از رفت و آمدهایی که لحظه به لحظه بیشتر می شد، نقاب حدس زد که جشن بزرگی تدارک دیده شده، جشنی که ممکن بود به خاطر سالروز تولد یا مهمانی آنچنانی و یا جشن خداحافظی و یا... نقاب تمامی مناسبتهایی را که امکان برپایی چنین جشن بزرگی را می داد با خود حدس زد به جز جشن ازدواج کامیاب که حتی لحظه ای کوتاه در مخیله اش خطور نکرد. فقط لحظه شماری می کرد که هر چه زودتر او را ببیند و تا قبل از ظهر خودش را به ایل برساند. لحظه ها با دلهره و اضطراب برای نقاب می گذشت اما از کامیاب خبری نبود. با نگرانی به آسمان چشم دوخت خورشید کم کم خودش را به وسط آسمان می کشید، می بایست هرچه زودتر آنجا را ترک گفت، چندبار ناامید و سرگشته به سمت سهند رفت اما گویا طلسم شده بود، پاایش کشش رفتن نداشت و او را وادار به ماندن می کرد، نمی توانست دل بهانه گیرش را راضی کند که بدون آخرین دیدار از آنجا رخت بربندد، ساعاتی را فارغ از عواقب شومی که در چند قدمیش چمباتمه زده بود، سرگرم خاطرات شیرینی شد که با کامیاب سپری کرده بود به گونه ایکه گذر زمان را از یاد برده بود، گویا برایش مهم نبود که لحظه ای درنگ یک عمر نابسامانی را برایش بههمراه دارد. رسیدن به مقصود را به در به دری و آوارگی ترجیح می داد. مانند بیماری جذامی برای بافتن شفا خود را در آنجا دخیل کرده بود و از خدا که آفریننده چنین عشق سرکشی بود می خواست که هر چه زودتر محبوب خویش را ببیند تا بعد با خیالی آسوده از آن سرزمین بیرون رود. با فرا رسیدن ظهر سکوتی محض باغ را در بر گرفت. گویا همه برای صرف ناهار به درون ساختمان کشیده شده بودند، نقاب با استیصال سرش را به نرده تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد، با هر نفسی که فرو می داد احساس می کرد که بوی معشوقه اش بر کالبدش رخنه می کند و او را به آرامش و سکون بیشتری فرا می خواند، او همچنان پلکهای برجسته و خوش حالتش را بر هم گذاشته بود و بیخبر از وقایع تلخی که در شرف وقوع بود، خود را دختری برتر احساس می کرد، دختری پیروزمند که توانسته دل پسری اشراف زاده را فتح کند و او را به تسخیر چشمان نافذ خود درآورد. صدای خوش الحان پرندگان سکوت ظهرگاه را شکست و به همراه نسیمی که در لای شاخ و برگها مانور می داد، حالتی روح نواز را به وجود آورده بود، آرامش خاصی بر باغ حاکم شده بود، آرامشی که طغیانی در پیش داشت، گویا همه چیز به حالت راکد درآمده بود تا در لحظه ی موعود مانند سیلابی بخروشد. ترنم زیبایی همچون گهواره ای نقاب را در خود جای داد و خواب را بر دیدگانش لالایی کرد و او را به حالت خلسه درآورد. چنان در عالم بیخبری فرو رفته بود که ناگهان با صدای شیهه ی اسب با حالتی پریشان دیده از هم گشود، به خود تکانی داد و اطراف را از دیده گذراند تا ببیند در چه موقعیتی قرار دارد، لحظه ای گیج و سردرگم شده بود، آن محیط برایش ناآشنا و عجیب می آمد، دقایقی را مات و مبهوت مانده بود تا اینکه بالاخره به خود آمد متوجه شد که در آنجا چه می خواهد، با اضطراب به آسمان چشم دوخت خورشید خود را از وسط آسمان به سمت غرب کشانده بود، با ناامیدی بار دیگر نگاهی به درون باغ انداخت ولی بیفایده بود، باغ از قبل شلوغ تر شده بود اما از کامیاب هیچ اثری نبود، لحظه ای با خود اندیشید که شاید آدرس را اشتباه آمده و ماندنش در آنجا کاری عبث و بیهوده بوده، در حالیکه خودش را به باد ناسزا و سرزنش گرفته بود، به سمت سهند رفت، در دل آرزو کرد که مردم ایلش با مشکلی مواجه شده باشند و سفرشان به تأخیر افتاده باشد، فوراً بر روی مرکب نشست و همینکه می خواست اسب را هی کند؛ با شنیدن صدای بوق اتومبیلی که پی در پی نواخته می شد زبانش قفل شد،
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:26 ق.ظ
 
ارسال: #18
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
می خواست هر چه زودتر برود اما نیروی عجیبی مانع رفتنش می شد و او را وسوسه می کرد، که برگردد و بار دیگر از لای نرده ها کامیاب را جستجو کند. دوباره از اسب پایین پرید و به محلی رفت که تا چند لحظه ی قبل در آنجا مأمن گزیده بود، دستش را از لای نرده ها به داخل باغ برد تا شاخه ای را که مانع دیدش می شد به کناری بزند، در آن زاویه ای که او قرار داشت در باغ به راحتی مشخص بود. ناگهان چشمش به ماشین سفید رنگی افتاد که به طرز زیبا و چشمگیری تزئین شده بود و لحظه ای بعد کامیاب را دید که در حالیکه دسته گل سرخی در دستانش به چشم می خورد به همراه زن و مرد متشخصی از اتومبیل بیرون آمدند. هیچگاه او را تا بدین حد آراسته ندیده بود، کت و شلوار سپیدی به تن داشت و سیمایش از همیشه جذاب تر نشان می داد. آنزمان بود که نقاب فهمید چرا هیچ وقت فکر نمی کرد کامیاب تا آن حد متمول و ثروتمند باشد، چون هرگاه پشت تپه ها حضور می یافت چنان رفتارش ساده و عاری از تکبر بود که نقاب با وجود اینکه می دانست از نظر طبقاتی از او برتر است، اما نمی توانست در کنارش احساس بیگانگی کند. به هر حال در آن لحظه که نقاب شگفت زده او را می نگریست با پسری که می شناخت کلی فرق داشت ولی خودش بود، او نمی توانست معشوقه اش را اشتباه گرفته باشد، همان هیکل تنومند و قد کشیده با پوست برنزه و چشمان عسلی که هر نگاهی را به تحسین وا می داشت، نقاب چنان از خود بیخود شده بود که دلش در تلاطم بود تا از نرده هایی که بین آن دو را حصار کشیده بود، بگذرد و خودش را به او برساند و علت آنهمه تحول را بپرسد، چرا او اینچنین ظاهرش را آراسته بود و آن اتومبیلی که با گل بوته های سرخ و ارغوانی تزئین شده بود، مختص چه کسی بود. ناگهان چشمش به چند دختر جلف و سبک افتاد که با حالتی وقیح دور او حلقه زدند و هر کدام با ناز و عشوه ای خاص قصد داشتند که به گونه ای نظر کامیاب را به خود جلب کنند. نقاب با دیدن آن صحنه چنان حس حسادتش تحریک شد که چیزی نمانده بود فریادش باغ را به لرزه درآورد ولی همچنان سکوت کرد و در حالیکه از درون خود را می خورد به آن صحنه چشم دوخته و بدبختی و حقارتش را از دیده گذراند، با خود اندیشید اگر او هم متعلق به آن قشر می بود، کامیاب به طور حتم او را با افتخار و سرافرازی به آن جشن دعوت می کرد و دیگر لازم نبود او مانند موجودی زبون و حقیر از آن جمع گریزان باشد و با چشمانی حسرت بار در خفا به آنها بنگرد، هیچگاه در زندگی تا آن حد احساس خفت و خواری نگرده بود و از خودش منزجر و شاکی نشده بود، لحظه ای نگاههای دردآلودش را از کامیاب و آن دخترهای جوان که قصد دلربایی داشتند برنمی داشت، می خواست عکس العمل کامیاب را در مقابل آن حرکاتی که از روی لودگی و سبک سری از آنها سر می زد، ببیند، آنزمان بود که نفسی به راحتی کشید و ایمانش به کامیاب کامل شد، او چنان بی اعتنا نسبت به آنها بود که گویا هیچ کس در اطرافش نبود و در مقابل آن همه ناز و کرشمه فقط لبخندی سرد و مصنوعی تحویل می داد. نقاب پنجه هایش را به نرده ها می فشرد، از اینکه می دید دستانش از لمس کردن وجود محبوبش در غل و زنجیر است، حالت خفقان به او دست می داد، هرچه سعی کرد کشتی طوفان زده ی دلش را آرام کند بیفایده بود، در وجودش تمنا و خواستن موج میزد و او را وادار می ساخت که خود را به آغوشش برساند و به آن عشق پنهانی خاتمه دهد، باید می رفت و به همه ی آن دختران فخر می فروخت و به آنها تفهیم می کرد که او حاکم قلب آن پسر است و هیچ کس نباید نگاه هوس آلودی به او بیاندازد، مانند یاغی به قصد برهم زدن همه چیز با چالاکی از نرده ها بالا رفت و به درون باغ پرید، هیچکس او را در آن خلوت نمی دید، قدمهایش را پیش نهاد تا در مقابل چشمان حسود و آلوده به گناه دختران لیلی وار در آغوش او مأمن گزیند و مالکیتش را به رخ آنهایی بکشد که قصد در چپاول قلب معشوقه اش دارند با حالتی سرکش و غارتگر بوته ها را زیر پاهایش له می کرد تا هر چه زودتر عطشش را خاموش کند، دیگر چیزی نمانده بود که آن جشن را به کام خود کند که بناگاه طوفانی دهشتناک وزیدن گرفت و او را به عقب راند. دختری در لباس سپید عروسی در مقابل کامیاب هویدا شد و لحظه ای بعد هر دو دست در دست هم در میان هلهله و شادباش مهمانان از نظرش محو شدند. نقاب مانند گوی بلورین از هم متلاشی شد، رعشه تمام وجودش را در بر گرفت و با حالتی نزار بر روی زمین نشست، احساس کرد دنیا به ظلمت و تاریکی آغشته شد و خون در شریانهایش انسداد یافت، آن باغی را که تا چند لحظه قبل برایش همچون بهشت برین جلوه کرده بود تبدیل به پایگاه جهنمی شد که درختانش در حال شعله ور شدن بود و او خاکستر شدن خویش را به وضوح احساس می کرد. نه زبانش قدرت فریاد داشت و نه پاهایش کشش برای رفتن و فراموش شدن، تار و پود زندگی و جوانیش را فنا شده می دید، تمامی درهای امید برویش مسدود شد و او بی پناه و بی یاور سر بر زانو نهاد. اشکهای داغ پیوسته و ناآرام از چشمانش فرو ریخت و بر روی دامن حریر گلدارش می چکید، هق هق جانسوزش در آن هیاهوی شاد به گوش هیچکس نمی رسید حتی به کامیاب که روزی از کیلومترها ره به استغاثه اش لبیک گفته بود ولی در آن لحظه که در چند قدمیش می نالید، کوچکترین بازتابی از آن همه دلدادگی را حس نمی کرد. همه چیز در مقابل چشمان بی روح نقاب رنگ باخت و هاله ای از نفرت قلبش را احاطه کرد، کامیاب همچون خار و خاشاک بیابانی برایش بی ارزش شد و او در عالم ناباوری بازیچه شدن خود در حالی دید که کامیاب می رفت زندگی نوینی را آغاز کند. شروع زیستن جدید برای کامیاب و نابودی و شکست برای دختر نقابدار. کامیاب غافل از حضور نابهنگام نقاب، علی رغم میل باطنیش سعی می کرد خود را مسرور و شاد نشان دهد ولی لحظه ای هم نمی توانست عشق راستینش را از یاد ببرد. تا لحظه ای دیگر مرجان به همسریش در می آمد و او افسوس می خورد که ای کاش به جای مرجان، نقاب عروس زندگیش می شد و پس از شش ماه انتظار به وصالش می رسید. کامیاب بیخبر از فاش شدن رازی که قرار بود در آینده به نقاب بگوید به امید رسیدن به او لحظه شماری می کرد. نقاب اشکهایش را از دیدگانش پاک کرد و چشمان افسرده اش را به آن صحنه ی غم انگیز دوخت به دستان کامیاب که روزی نوازشگر گیسوان پریشانش بود و حال دور بازوی دختری بلوند حلقه زده بود، به چشمانش که زمانی طبیب آرامش بود و به قلبی که روزی سر بر آن می گذاشت تا به آهنگ عاشقانه اش گوش دهد و حال در کنار قلب دیگری می طپید، او چگونه می توانست آن فقدان و مصیبت را باور کند و به خود بقبولاند که دیگر کامیاب به او تعلق ندارد. آخرین ضربه با خواندن خطبه ی پیوند مثل پتکی بر سرش فرود آمد و بار دیگر هلهله و پایکوبی همراه با موسیقی که در باغ حاکم شد همچون سوهانی وجودش را خراشید. با قلبی آکنده از یأس و سرخوردگی، نگاههای محزونش را از آن جمع غفلت زده گرفت و قصد ترک آن باغ نفرن شده را کرد. ولی گویا سرنوشت هنوز گریبان دختر را رها نکرده بود و هدفش از آنهمه تغییر و تحول چیز دیگری بوده نه عاشقی و نه جدایی. بلکه چرخ افلاک به گونه ای گشته تا نقاب را به آنچه که بر روی سینه اش مخفی کرده بود، برساند و آنرا بر روی سینه کسی فرود آورد که گذشته اش را جبّارانه در کودکی از او ستانده بود. همه چیز دست به دست هم داده بودند تا معلولی را پدید آورند. آن عشق بر باد رفته گویا فقط سر نخی بوده که نقاب را به مقصود دیرینه ی خود برساند. همینکه می خواست از جایش حرکت کند، بناگاه پیراهن حریر پرچینی که به تن کرده بود به خارهای بوته ی گلی پیچید و او برای رها کردن پیراهنش مجبور شد که برگردد، مشغول کلنجار رفتن با گل و پیراهن بود که صدای آشنایی از میان جمعیت بلند شد و او را تکانی داد. دامن را رها کرد و با همه ی وجود دل را به صدا سپرد. آن طنین صدا را قبلاً شنیده بود، گوشهایش را تیز کرد تا مگر صاحب آن صدا را به یادآورد.
تصمیم گرفت نزدیکتر برود، با غیظ پیراهنش را از میان خارهای گل بیرون کشید، قسمتی از دامنش پاره شد و در میان گل بوته ها ماند. خودش را پشت بوته گلی مخفی کرد و به سمتی که صدا می آمد چشم دوخت همه ساکت بودند، فقط آن شخص بود که با صدای زمخت و کلفت خود به میهمانان خیرمقدم می گفت. پشتش به طرف نقاب بود بالاجبار خودش را به پشت بوته ی گل دیگری رساند تا فرد مورد نظرش را بشناسد، کاملاً رو به روی او قرار داشت، چشمان تیزبینش را به او دوخت و عمیقاً به فکر فرو رفت، او شکی نداشت که آن شخص را در گذشته ای دور دیده و لحظه به لحظه که می گذشت همه چیز به طور واضح در مقابل دیدگان مهیجش به تصویر در می آمد و او را به دورانی برگرداند که ده سال بیشتر نداشت و شیرین ترین قسمت زندگیش دستخوش ماجراهای شگفت انگیز و تلخ شد و او همچون زورقی شکسته در تلاطم دریای طوفانی، تنها و بی کس به نبردی نابرابر و سخت برخواست و تمامی رنجها و مصائب را به خاطر تنها هدفش که به هلاکت رساندن ویرانگر زندگیش بود، تحمل کرده بود و حال پس از هشت سال انتظار خداوند او را به طور معجزه آسایی در خانه ی کسیکه روزی معشوقه اش می دانست، رساند. خنجری را که او بر سینه اش پنهان کرده بود برای دریدن انسان ملعونی بود که عزیزانش را در مقابل دیدگان پاک و معصومش تکه تکه کرده بود. بار دیگر آن پرده وحشتناک و دلخراش در مخیله اش کشانده شد و او را وحشی و عصیانگر کرد، آن تُن صدای نفرت انگیز همچون ضجه جغدی بود که او هیچگاه فراموش نکرده بود. خانواده اش قربانی دستان پلیدی بودند که او سالها برای یافتنش مجبور شده بود نام کولی را بر خود یدک بکشد، خون جلوی چشمانش را گرفته بود و او را چنان ملتهب ساخته بود که برای خاموش شدنش می بایست جرعه ای از خون قاتل پدر و مادرش را سرمی کشید تا آسوده خاطر شود. عطش انتقام، تمام ناکامیهایی را که تا چند لحظه ی قبل با آن دست به گریبان بود، به وادی فراموشی سپرد و او با رسیدن به هدف چندین ساله اش، عشقی که تا چند لحظه قبل برایش به سوگ نشسته بود را از یاد برد، گویا در آن لحظه پسری به نام کامیاب هرگز برایش وجود نداشته. دیگر جای هیچ شک و شبهه ای برایش باقی نمانده بود که قاتل خود اوست. پلاک طلایی که به شکل حرف اس لاتین بر گردنش آویزان بود، همان چیزی بود که او روزی با دستان کودکانه اش به آن چنگ زده بود و ملتمسانه از او می خواست که او را از پیش اجساد پدر و مادرش نبرند، آن لکه ی سیاه که نیمی از گونه ی سمت راستش را در بر گرفته بود و آن قد کوتاه و گوشت آلود و چشمان پف کرده. همان مشخصاتی بود که نقاب در کودکی او را همچون هیولای آدم خوار می دید، چقدر آن ظاهر، مخوف و وقیح بود، اما دیگر نقاب آن دختر بچه ی ضعیف و کوچک نبود که از آن دیوصفت بهراسد، بلکه دختری جوان و چالاک شده بود که می توانست آن گردن کوتاه و کلفت را در میان دستانش بفشرد و او را زجرکش کند و آنقدر با خنجر بدنش را بیازارد تا روح پلیدش به پرواز درآید، بدنبال موقعیت مناسبی می گشت تا هر چه زودتر خنجر تیزش را در سینه اش فرو کند و به زندگی نکبت بارش پایان دهد.
سهرابی پس از خاتمه سخنانش به سمت ثریا رفت و در حالیکه چشمان حریصش را به صورت زیبا و آراسته او دوخته بود به آهستگی در گوش او زمزمه کرد:
عزیزم هیچ میدونی که امروز چقدر زیبا شدی، درست مثل دخترهای بیست ساله در این جشن می درخشی، کسی باورش نمیشه که تو پسری به سن و سال کامیاب داشته باشی. ثریا لبخند رضایت آمیزی زد و بعد در حالیکه به سمت کامیاب اشاره می کرد گفت:
من خیلی خوشحالم از اینکه بالاخره کامیاب هم ازدواج کرد و یک همسر ایده آل نصیبش شده نگاش کن ماشاا... مثل شاخ شمشاد شده، فقط افسوس که مرجان یک پاش رو از دست داد وگرنه الان موقعش بود که با هم یک رقص تانکو برند سهرابی با لودگی گفت:
خب عزیزم، اگه افتخار بدی من و تو که عروس و دوماد آینده هستیم یک رقص به یادموندنی بکنیم، چطوره هان؟ ثریا ابروهایش را در هم گره داد و با اخم گفت:
محض رضای خدا بس کن، خجالت داره از من و تو دیگه گذشته بهتره به جای این حرفها کم کم میهمانها رو به داخل تالار دعوت کنیم، چون هو کم کم داره تاریک میشه.
ـ باشه الان به راد میگم که اعلام کنه مهمانها به داخل تالار تشریف ببرند.
ـ خُب، چرا خودت نمی گی؟ سهرابی نیشخندی زد و با تملق گفت:
از این بیم دارم از کنار ستاره ی مجلس برم و کس دیگه ای جایم رو بگیره، اونوقت می دونی که چی میشه. ثریا با دلخوری گفت:
سهرابی این حرفها قباحت داره، مثل اینکه تو منو با یک دوشیزه ی جوون اشتباه گرفتی. من الان نزدیک چهل و پنج سال سن دارم و این حرفها در شأن من و تو نیست.
ـ اوه ثریا، تو هیچ وقت احساس من رو نسبت به خودت نفهمیدی، همیشه عشق منو به بازی گرفتی، ای کاش ذره ای از خواستن و علاقه ای که در وجود من ریشه دوونده در وجود تو هم بود تا می دیدی چطور چندین ساله می سوزم و دم بر نمی آرم، باور کن حاضرم خودم رو جلوی پات فدا کنم تا قبول کنی که از ته قلب خواهانت هستم. ثریا نوشیدنیش را سر کشید و در حالیکه تحت تأثیر حرفهای ریاکارانه سهرابی قرار گرفته بود گفت:
تو داری یک طرفه قضاوت می کنی، من اگه به تو علاقه نداشتم به طور حتم حاضر به ازدواج با تو نمی شدم. اون هم تو این سن و سال که هر دو نفرمون داریم. سهرابی حالت اعتراض آمیزی به خود گرفت و گفت:
ای بابا! طوری حرف می زنی که انگار من و تو آفتاب لب بومیم ها، اصلاً مگه غیر از اینه که عشق پیر و جوون سرش نمی شه. ثریا ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
نمی دونم، اما اینرو شنیدم که میگن عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند، حالا از این می ترسم که عشق من و تو هم رسوایی ببار بیاره. سهرابی که قصد خام کردن ثریا را داشت، دستان او را در دست گرفت و با التماس گفت:
عزیزم بذر امشب نامزدیمون رو به همه اعلام کنم، فکر می کنم موقعیت مناسبی برای اینکار باشه. ثریا که از تعجب چشمانش گشاد شده بود گفت:
سهرابی تو یک دیوانه ای، امشب عروسی پسرمه، اونوقت میخوای با اینکار آبرو حیثیتمون رو به باد بدی، اصلاً فکرش رو هم نکن، من قبلاً بهت گوشزدکردم که حاضر نیستم در ایران اسمی از ازدواج ما دو نفر برده بشه. سهرابی به آرامی گفت:
عزیزم باشه، چرا خودت رو ناراحت می کنی، اصلاً بهتره از این مقوله بیرون بیام، راستی امروز حسابی همه رو غافلگیر کردید، مخصوصاً مرجان رو که از شادی تو پوست خودش نمی گنجید، بخشیدن تما ثروت کامیاب به مرجان یک کاری بی نظیر و اعجاب انگیز بود. با آمدن راد، سهرابی حرفش را قطع کرد. راد که ظاهرش مضطرب و نگران به نظر می رسید به سمت میز آنها آمد و گفت:
بهتره هر چه زودتر مهمونها رو به داخل تالار دعوت کنیم، چون هوا داره سرد میشه. ثریا از جایش حرکت کرد و گفت:
آه خدای من حق با شماست، حسابی فراموش کرده بودم. با خالی شدن محوطه ی باغ از مهمانان، نقاب به خود آمد، به طرف سهند رفت، حیوان زبان بسته که گویا پی به ژرفای دل مجروح صاحبش برده بود آرام و بیصدا بدون اینکه از گرسنگی و تشنگی شیهه سر دهد، به او می نگریست. نقاب به تلخی به گردن سهند دستی کشید و بعد مقداری شاخ و برگ از درختی کند و به او داد، به طور پنهانی به سمت شلنگ آبی رفت که برای آبیاری درختان در گوشه ای جمع شده بود، سطلی را از نزدیکی خانه باغبان برداشت و درون آنرا پر از آب کرد و به هر زحمتی بود آنرا به اسبش که از صبح تشنه ماند بود داد. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و او فقط به دنبال موقعیتی بود تا سوژه را در خلوت و تاریکی به چنگ آورد دیگر امیدی برای برگشتن به ایل برایش باقی نمانده بود و مطمئن بود که آنها چنانچه کارشان با مشکلی برخورد نکرده باشد، هیچ وقت به خاطر او سفرشان را به تعویق نخواهند انداخت حتی با وجود اینکه رئیس ایل همیشه حامی او بود. با دردی جانکاه سرش را میان دستانش گرفت و در حالیکه اشک همچنان بی محابا از چشمانش می لغزید لحظه ای به این فکر افتاد که کامیاب چگونه قصد در اغوا کردنش داشته و با سخنان پوچ و اغواگرش از ساده لوحی او استفاده کرده تا او را به نابودی کشد. نقاب آنچنان نسبت به کامیاب بدبین و متنفر شده بود که او را به نوعی در قتل پدر و مادرش سهیم می دانست تا حدّیکه دلش می خواست آن مجلس را به آتش بکشد تا آثار و نسلی از او و همدستانش باقی نماند، گرچه ده سال پیش کامیاب سیزده سال بیشتر نداشته و نمی توانسته قاتل پدر و مادرش باشد اما در آن لحظه افکار پریشان او هیچ دلیل و برهانی را نمی توانست بپذیرد. با غضب دندانهایش را بر هم فشرد و با صدای بغض آلودی با خود زمزمه کرد:
لعنت به من که خودم رو ندانسته فریفته ی کسی کردم که ماسکی از ریا به چهره زده بود و با جادوی کلماتش منو اسیر کرد. و با ابراز احساسات دروغینش سست و منفعلم کرد تا عاشقانه سر بر شانه ی کسی بگذارم که دستان پلیدش در آوارگیم نقش داشته، آه خدایا، من اونقدر بی پناه و تنها بودم که اونو همچون فرشته ی نجات باور کردم، یک موجد عاری از گناه که فکر می کردم اومده منو به قله ی سعادت برسونه.
به همین خاطر خودم رو ارزونیش کردم و به این موجود بوقلمون صفت اجازه دادم تا دست به گیسوانم بکشه و چشمان حریص و بدخواهش رو بهم بدوزه. او همچون ساحری قدم بر نهانخانه ی دلم گذاشت و در نی نی چشمانش منو گمراه ساخت تا اشکهای پاکم رو تقدیمش کنم، اگرچه کامیاب، دستم رو آلوده ی انتقام گرفتن از تو نمی کنم اا عاجزانه از اون کسیکه پرده از اسرار نکبت برت برداشت، میخوام که تقاص شکست دلم رو ازت بگیره و زندگیت رو به سیاهی و ظلمت بکشه. نقاب خنجر را از زیر پیراهنش درآورد و در حالیکه با دستانش تیزی آنرا در زیر نور مهتاب لمس می کرد، خنده ای زهرآگین کرد و گفت:
امشب با همین خنجر سینه ی اون موجود رذل و کثیف و که تو رو به نوکری گمارده، می شکافم و بعد از ده سال جستجو با دستهای خودم خون بهای پدر و مادرم رو ازش می گیرم و اونو به کیفر اعمال ناشایستش می رسونم، هر چند که عذاب اخروی هم در پیش رو داره، اما بترس کامیاب از روزیکه نقابی دیگر هم پنجه بر سینه ی تو خواهد انداخت. به گوشه ای خزید و بی صبرانه منتظر ماند تا شکار خود را درهم بدرد. صدای موسیقی و ساز و آواز و خنده های مستانه در یک لحظه همچون تام تام طبلی باغ را می لرزاند، همه غافل بودند از اینکه چطور دختری زخم خورده در نزدیکی آنها قصد تهاجم و انتقام دارد و به دنبال فرصتی است که آن جشن را به خون بنشاند و خط بطلان بر زندگی کسی بکشد که هنوز هم در آخرین لحظات عمرش نقشه های شوم در سر می پروراند. سهرابی خودش را به راد رساند و در گوشش به آهستگی زمزمه کرد:
پس از رفتن مهمانها اون پاکت محتوی سم رو بده تا به مرجان برسونم، فقط امیدوارم که مرجان بتونه با مهارت کارش رو بسازه که هیچ کس به او ظنین نشه. راد در حالیکه دستانش به وضوح می لرزید نوشیدنی را جلو سهرابی گذاشت و با صدای لرزانی گفت:
من هم امیدوارم، اما نمی دونم چرا اینقدر می ترسم، فکر می کنم اگه راه دیگه ای برای قتل کامیاب در نظر می گرفتیم خیلی بهتر بود، الان هم دیر نشده می تونیم نقشه امون رو عوض کنیم. سهرابی نگاه غضی آلودی به راد انداخت و به آرامی گفت:
خفه شو، دوست ندارم در آخرین لحظه ای که همه چیز داره خوب پیش می ره تو اینطور شونه خالی کنی. الان مرجان عرقش برای به قتل رسوندن کامیاب تنده، اما امکان داره با به تأخیر انداختن اینکار مرجان تصمیمش عوض بشه و نخواد اینکار رو بکنه، فکرش رو کردی بعد چی میشه، بعد از فوت مرجان همه ی ثروت به کامیاب برمی گرده اما اگه او کشته بشه دیگه کسی نیست که مدعی ثروت مرجان بشه حالا لطفاً پاشو به جای اینکه اینطور ماتم بگیری خودت رو قاطی مهمونا کن، مثل اینکه فراموش کردی عروسی دخترته ها. در ضمن دعا کن تا این نقشه ی آخری هم به مبارکی تموم بشه و ما هم یک سرمایه ای برای آخر عمرمون ذخیره کنیم. سهرابی بدون اینکه چیز بیشتری بگوید نوشیدنی را سر کشید و از کنار راد برخواست. مرجان در لباس سپید عروسی همچون عروسکی زیبا و شکستنی به چشم می خورد، دختری با این ظرافت چگونه می توانست تا آن حد قسی القلب باشد و با بیرحمی جوانی را ناکام کند و شبی را که می توانست زیباترین شب زندگیش باشد به خاطره ای شوم تبدیل کند. در پشت آن چهره ی مظلوم دختری فتنه گر و بدطینت قرار داشت که باطنی جنجالی و ظاهری فریبنده داشت برای ارضاء امیال پست و حیوانیش از هیچ شرّی چشم پوشی نمی کرد و چنان در منجلاب گناه غوطه ور شده بود که نمی توانست به مبارزه با نابهنجاریهایی که در پوست و استخوانش رخنه کرده بود، برخیزد. او در حالیکه دسته گل سرخ را نوازش می کرد، پشت چشمی نازک کرد و با عشوه گفت:
کامیاب جون تصمیم داری ماه عسل کجا بریم. کامیاب نگاه سردش را به او دوخت و به آرامی گفت:
هرجا که تو دوست داشته باشی، مرجان دست کامیاب را در دست فشرد و با حالتی مسرت بخش گفت:
اوه کامیاب جون از اینکه حق انتخاب رو به من دادی سپاسگزارم، باید بگم من هیچ جای دنیا رو به اندازه ی پاریس دوست ندارم، دنیای مد و تجملات، نمی دونی چه بهشتیه، همه ی آدمهاش، خیابونهاش و مغازه هاش یک دنیا دیگه اس من واقعاً نمی دونم چطور زیباییهای چشمگیر فرانسه رو برات توصیف کنم، فقط می تونم بگم که فرانسه بهشت دنیاست و من برای ماه عسل اونجا مد نظرمه، حالا نظر تو چیه؟ کامیاب لبخند کم رنگی به لب آورد و گفت:
هرجا که تو مایل باشی، من هم در خدمتم. مرجان چینی به ابرو انداخت و با تعرض گفت:
کامیاب چرا اینطور خلاصه حرف می زنی. نکنه از مصاحبت با من متنفری هان؟ کامیاب به علامت نفی سری تکان داد و گفت:
اینطور قضاوت نکن، من همیشه از حرف زدن با تو لذت می برم، باید اعتراف کنم که امروز برام یک روز مهیج و پر خاطره بود و به همین خاطر نمی دونم چی باید بگم. ثریا در حالیکه وجودش از شادی و شعف لبریز بود به سمت آنها آمد، دستان کامیاب را در دست گرفت و گفت:
بلند شو پسرم، موقعش رسیده که تو هم قاطی مهمونا بشی. بعد چشمکی به مرجان زد و ادامه داد:
عروس خانم شما هم خوب نگاه کن ببین شوهرت درسهاش رو خوب خونده و عرضه ی اینرو داره که تو اروپا خودی نشون بده یا نه؟ بعد کامیاب را به قسمتی که جوانها مشغول رقص و پایکوبی بودند برد. مرجان نیشخند زهرآگینی زد و بعد در حالیکه از پشت سر کامیاب را ورانداز می کرد با خود گفت:
از آخرین لحظات زندگیت نهایت استفاده رو ببر جناب خسروی و با ساز و آواز به استقبال مرگ برو. جشن تا پاسی از شب ادامه داشت، مهمانان پس از گذراندن یک مراسم بی نظیر یکی پس از دیگری بعد از گفتن تبریک و آرزوی خوشبختی جشن را ترک گفتند و میدان را برای دسیسه و انتقام خالی کردند، نقاب در کمین سهرابی بیتوته کرده بود و مرجان هم منتظر بود تا سهرابی پاکت زهر را به او رساند تا هر چه زودتر کامیاب را هلاک کند. با نواخته شدن دو ضربه ی پاندول ساعت، راد با اضطراب پاکت را به سهرابی رساند و بعد دو نفری به اتفاق ثریا که آخرین مهمان را بدرقه می کرد، رفتند. ثریا پس از بدرقه ی مهمانان از فرط خستگی روی کاناپه رها شد. سهرابی نزدیکش نشست و در حالیکه رنگ صورتش کاملاً پریده بود و عرق سردی صورتش را در بر گرفته بود، گفت:
خب عزیزم موقعش رسیده که ما از حضورت مرخص بشیم، به خاطر همه چیز سپاسگزاریم، واقعاً که جشن باشکوهی بود، امیدوارم که این دو جوون در کنار هم خوشبخت بشن و در این زندگی کوتاهی که با هم خواهند داشت شهد عشق رو بچشند فعلاً با اجازه ات من برم از کامیاب و مرجان خداحافظی کنم. ثریا با حیرت نگاهی به سهرابی انداخت و گفت:
ببینم، مثل اینکه حالت خوب نیست، رنگ صورتت خیلی پریده، دستهات داره می لرزه. راد با دستپاچگی گفت:
حتماً تو خوردن نوشیدنی زیاده روی کردی، بهتره که زودتر بریم، فکر می کنم به استراحت مطلق نیاز داشته باشی. سهرابی عرق صورتش را با دستمال گرفت و از جایش حرکت کرد. ثریا گفت:
خب، چه لزومی داره که با اینحال تشریف ببرید، لطفاً امشب رو همین جا بمونید و کاملاً استراحت کنید. سهرابی خنده ای کرد و گفت:
خیلی ممنون، اما باید بریم، با این وضعی که من دارم فکر می کنم یک دو سه روزی بیافتم، نمیخوام مزاحم عروس و دوماد جدید باشم، حالا با اجازتون یک سری بهشون بزنم و بعد زحمت رو کم کنیم. راد گفت:
لطفاً پس از طرف من هم خداحافظی کن، حقیقتش دلم خیلی گرفته، تحمل دیدن مرجان رو ندارم. ثریا با تعجب پرسید:
چطور مگه؟ چیزی شده؟
« نخیر » نبود مادرش که آرزوی دیدن عروسی تنها فرزندش رو داشت غصه دارم کرده، به طور حتم مرجان هم جای خالی اونو در این جشن حس کرده، دخترک بیچاره ام هیچ وقت نتونست طعم محبت مادری رو به معنی واقعیش بچشه. ثریا سری با تأسف تکان داد و گفت:
کاملاً حق با شماست، اما من قول می دم سالهای باقیمانده عمرش رو که هرچند خیلی کوتاهست، مثل فرزند خودم عشق مادری رو نثارش کنم و مطمئن باشید که کامیاب هم وظیفه ی همسریش رو اونطور که باید به نحو احسن انجام خواهد داد. سهرابی که دیگر نمی توانست تعادل خود را حفظ کند، با بیحالی گفت:
لطفاً جناب راد شما برو اتومبیل رو روشن کن تا من برگردم. و بعد خودش را به طبقه بالا و به اتاقی که مخصوص کامیاب و مرجان در نظر گرفته بودند رفت. پس از چند ضربه ی آهسته ای که به در زد مرجان فوراً پشت در حضور یافت و با یک چشم بر هم زدنی در را گشود و پاکت را از دست سهرابی قاپید. کامیاب که مشغول تعویض لباس بود با شنیدن صدای سهرابی خودش را به آنها رساند سهرابی که دیگر رمقی برای ایستادن نداشت، پس از گفتن آرزوی خوشبختی و سعادت آنجا را فوراً ترک گفت. ثریا که دگرگونی حال سهرابی را به خاطر زیاده روی در نوشیدن مشروب می دانست، تا دم در ساختمان او را بدرقه کرد و بعد از فرط خستگی فوراً خودش را به اتاقش رساند. مرجان از غیبت به موقع کامیاب استفاده کرد و مقداری از سم را برای رد گم کردن داخل فنجان قهوه ی خودش و مقداری هم در فنجان کامیاب که زینت چند لحظه قبل آورده بود ریخت، کامیاب پس از تعویض لباس، به سمت میز آمد فنجان را برداشت و بعد از شدت خستگی روی صندلی راحتی نشست، در حالیکه با فنجان قهوه بازی می کرد با بیحوصلگی شروع به صحبت با مرجان کرد. از آینده می گفت و اهدافی را که برای رفتن به اروپا در نظر گرفته بود، از ماه عسلی که در پیش رو داشتند. اما مرجان هیچ یک از حرفهای او را نمی شنید، فقط چشمانش به فنجان قهوه خیره شده بود که هر لحظه منتظر بود آنرا سر بکشد. کامیاب که متوجه رنگ پریدگی صورت مرجان شده بود، پرسید:
مثل اینکه حالت خوب نیست؟ بهتره بری استراحت کنی. مرجان با عجله گفت:
نه، حالم خیلی هم خوبه، فقط خیلی خسته ام، لطفاً زودتر قهوه ات رو بخور، از دهن می افته. کامیاب فنجان را به طرف دهانش برد مرجان با چشمای وحشت زده به او خیره شد، می دانست که قطره ای از محتوی فنجان کار او را تمام می کند کامیاب فنجان را از دهانش دور کرد و در حالیکه با تحیّر دور تا دور فنجان را ورانداز می کرد گفت:
ببینم، چیز عجیبی در این فنجان دیدی که نظرت رو جلب کرده!؟ آخه چند لحظه است که چشم اَزش برنمی داری. مرجان چشمانش را گشاد کرد و با تعجیل گفت:
نه! نه! فقط خواهش می کنم زودتر قهوه ات رو بخور و بعد کمکم کن تا این پای لعنتی رو در بیارمش چون خیلی داره اذیتم می کنه، حسابی کلافه ام کرده بعد خودش فنجان را برداشت تا وانمود به خوردن کنه. کامیاب هم به تبعیت از مرجان فنجان را می خواست سربکشد که ناگهان خاموشی محض همه جا را فرا گرفت، تمام برقهای داخل ساختمان و باغ قطع شدند. مرجان که از آن پیشامد بی موقع حسابی عصبی شده بود با حالت مالیخولیایی به سمت کامیاب حمله ور شد و فنجان را از دستان او گرفت و با زور آنرا بر دهان او برد و گفت:
بخور، محض رضای خدا فقط یک قطره از این قهوه رو بخور. کامیاب که از حرکت مرجان منزجر شده بود، دست او را به کناری زد و فنجان بر روی پاهایش چپ شد، از جایش حرکت کرد و با عصبانیت گفت:
وقت خوش کردی ها، الان چه موقع قهوه نوشیدنه، لطفاً همین جا بمون تا برگردم، فکر می کنم کنتور برق پریده. و او را که در تاریکی از شدت خشم چنگ بر موهایش می زد ترک گفت. از پله ها پایین رفت و شمعدانی را که به عنوان تزئین در سالن پذیرایی گذاشته بودند، برداشت. آنرا روشن کرد و بعد به طرف در خروجی حرکت کرد، همینکه دستش را برای باز کردن در جلو برد با فریاد بلندی که از بیرون ساختمان به گوش رسید، در جا میخکوب شد. ثریا شتابزده از خواب پرید و با وحشت به اطراف نگاهی کرد تاریکی همه چیز را غیر قابل رویت کرده بود. به طرف کلید برق رفت تا آنرا روشن کند اما متوجه شد که در باغ هیچ نور چراغی به چشم نمی خورد، با حالتی آشفته از اتاق بیرون آمد، چند بار کامیاب را صدا زد ولی بیفایده بود، کورمال کورمال خودش را به طبقه پایین رساند. کامیاب را دید که در آستانه ی در ایستاده و شمعدانی در دست دارد. خودش را به او رساند و با نگرانی پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟ اون صدای فریاد از کجا بود؟ کامیاب با نگرانی گفت:
فکر می کنم از محوطه باغ بلند شد، من می رم ببینم که چه اتفاقی افتاده ثریا هم در حالیکه لباس خواب به تن داشت. متعاقب کامیاب حرکت کرد. الله یار و زینت هم سراسیمه از خواب پریده بودند و هر دو با حالتی مضطرب خودشان را به بیرون رساندند. مرجان هم با شنیدن آن صدا که کاملاً وحشت کرده بود، خودش را پشت پنجره رساند. الله یار فوراً به سمت کنتور برق رفت. چراغ گردسوزی را که در دست داشت به سمت کنتور گرفت، متوجه شد که عیب از آنجاست فوراً کلیدی را که موجب قطعی برق شده بود زد. باغ بار دیگر روشنایی گرفت، اما آن چیزیکه روشنایی نمودار کرد، سیمای مضطرب و شوکه شده راد بود که بر روی سنگفرش نشسته بود و چشمانش به گوشه ای خیره مانده بود. کامیاب بدون تأمل خودش را به او رساند و چند بار تکانش داد اما بیفایده بود. او هیچ عکس العملی بروز نمی داد. بقیه هم با تعجب دور او حلقه زدند. ثریا دو زانو مقابل او نشست و در حالیکه شانه های او را در دست گرفته بود و او را تکان می داد گفت:
آقای راد چی شده؟ چرا حرف نمی زنی؟ سهرابی کجاست؟ چه اتفاقی براش افتاده؟ تورو خدا بگو چی شده. راد به خود تکانی داد، با دست به گوشه ای اشاره کرد و بعد از حال رفت، همگی به محل مزبور چشم دوختند. این بار صدای آسمان خراش ثریا بود که به آسمان رفت. سهرابی در حالت اسف باری در خون غلتیده بود و بدن بیجانش بر روی زمین افتاده بود. کامیاب از دیدن آن صحنه چنان تکانی خورد که ناخودآگاه آه از نهادش برخواست. باغبان سالخورده با گامهایی لرزان خودش را به جسد رساند و از کامیاب هم خواست برای کمک به او بشتابد. کامیاب اولین چیزی که به ذهنش آمد این بود که فوراً نبض او را در دشت گرفت و سرش را بر روی قلبی گذاشت که تا چند لحظه پیش به امید به قتل رسیدن او می طپید. شاهدان پس از اینکه توانستند تا حدودی حال طبیعی خود را به دشت آورند آماده ی جوابگویی به کارآگاهان ویژه شدند، به جز مرجان که حالش از دیدن آن فاجعه ی هولناک نامساعد بود و در حالت شوک به سر می برد. راد که پس از گذشت چند ساعت هنوز دستانش می لرزید با صدایی که از قعر چاه به گوش می رسید گفت:
اتومبیلم رو روشن کرده بودم و بیرون باغ منتظر موندم تا سهرابی بیاد اونروز به خاطر اینکه اتومبیلش اختیار داشت، خرابی جزئی پیدا کرده بود، از اتومبیل من استفاده می کرد. حدود ده دقیقه منتظر شدم اما از او خبری نشد، از فرط خستگی سرم رو روی رُل گذاشتم و چشمانم رو برای لحظه ای بستم، در حالت خواب و بیداری بودم. نفهمیدم زمان چقدر گذشته بود، به درون باغ نگاه کردم، دیدم که در تاریکی فرو رفته ناگهان شبح سفیدی که بی شباهت به یک اسب و سواره اش نبود به سرعت نور از جلوم گذشت، با دیدن اون شَبَح در نیمه شب، ترس بر من مستولی شد، بالاجبار خودم رو به باغ رسوندم تا ببینم چرا سهرابی دیر کرد.
همین طور که آهسته به طرف ساختمان می رفتم، صدای خش خش به گوشم رسید، به طرف صدا برگشتم. هوا مهتابی بود و تقریباً می شد زیر نور مهتاب همه جا رو دید، ناخودآگاه به طرف صدا کشیده شدم، با دیدن سهرابی با اون وضعیت شوکه شدم و دیگه چیزی نفهمیدم. بقیه هم هر آنچه که دیده بودند را به طور کامل تشریح کردند و بعد گروه تجسس شروع به بررسی و جستجو در کل باغ کردند، محلی که قتل انجام شده بود با دقت بیشتری مورد بازرسی قرار گرفت و خیلی زود سرنخی از قاتل به دست آوردند، تکه ای پارچه ی حریر گلدار که در میان گل بوته ای پیچیده شده بود شک پلیس را برانگیخت و این احتمال داده شد که قاتل ممکن است یک زن بوده باشد، پلیس تحقیقات خود را به بیرون و اطراف باغ گستراند. طبق گفته ی راد که شبح اسب سفیدی را به همراه سواره اش در تاریکی دیده بود، همه به دنبال چیزی می گشتند که بتواند ربطی به موضوع داشته باشد و پس از مدت خیلی کوتاه، متوجه شدند که در پشت باغ مقدار زیادی پِهِن اسب ریخته شده و این ثابت می کرد که اسب مدت طولانی در آنجا بسته شده و قاتل ساعات متمادی را در کمین نشسته. نتیجتاً پلیس اعلام کرد که به احتمال قریب به یقین قاتل زنی بوده که اسبی سفید را به همراه داشته، چیزی که کامیاب با شنیدنش متغیر شد و ذهنش ناخودآگاه به سوی نقاب مغشوش شد، دیدن آن تکه پارچه شَکش را به یقین تبدیل کرد که به جزء دختر نقابدار کس دیگری نمی تواند قاتل باشد چنین واقعیت تلخی کامیاب را آنچنان منقلب کرد که به مدت یکهفته در تب می سوخت و هذیان می گفت. نمی توانست به آن راحتی به خود بقبولاند که قاتل، معشوقه اش بود، دختری پاک و بی ریا که به او دل بسته بود، دختری که هیچگاه دستانش به گناه آلوده نشده بود، پس چطور می توانست اینچنین جسورانه در نیمه شب قتلی را انجام دهد و بگریزد. کامیاب بدون اینکه مانع ریزش اشکهایش بشود بی محابا در تنهایی می گریست، چشمان ماتم زده اش را به گوشه ای که احتمال می داد نقاب ساعتها در آنجا کز کرده باشد دوخت و با حالت تأثرآمیزی با خود زمزمه کرد:
آخه دختر این چه بلایی بود سر خودت و من آوردی؟ تو اینجا چه می خواستی؟ مگه قرار نبود که کوچ کنید؟ پس چی شد؟ موندی تا شاهد ازدواج شوم معشوقه ات باشی و انتقام پیمان شکنیش رو بگیری، آخه چرا اینطوری؟ تو که دلت زلال و پاک بود چطور تونستی دست به این قساوت بزنی و با اینکار احمقانه آینده هر دو نفرمون رو تباه کنی. اونها دارند جای جای این مملکت رو برای یافتن تو زیر پا می ذارند و به طور حتم بالاخره پیدات می کنند و تو رو به دار مجازاتی که خودت برپا کردی، می آویزند، لابد میگی من مقصرم، حق با توست من باید حقایق رو از همون اول به تو می گفتم و تو رو در جریان ازدواج تحمیلی که قرار گرفته بودم، می گذاشتم به طور حتم تو هم عذرم رو می پذیرفتی و کار به اینجاها نمی کشید، آخه لعنتی من با اینکار فقط می خواستم مثل تو رازی رو پنهان کنم تا حلاوت عشقمون گواراتر بشه، میدونم، میدونم که دیدن اون صحنه برای تو تراژدی تلخ و دشواری بوده و چشمهای قشنگت رو به رنگ خون درآوردده ولی این انصاف نبود، تو می تونستی به جای این کار نابخردانه با کولی بازی مجلس رو به هم بزنی و خون یک انسان بیگناه رو نریزی و با اینکه با خنجرت سینه ی من رو که خاطی و بیوفا بودم می دریدی ولی خب مثل اینکه کیفر من از این بالاتره و باید زنده می موندم تا یک عمر به یاد عشقی پر پر شده، زجر بکشم.


8


کامیاب در حالیکه دستان الله یار را در دست می فشرد با غمی جانکاه که بر سینه اش سنگینی می کرد با تأثر گفت:
من هیچ وقت زحمات تو و زینت رو فراموش نمی کنم، شما دو نفر در حق من و خونواده ام خوبی زیاد کردید، امیدوارم با پولی که در بانک براتون پس انداز کردم گوشه ی خیلی کوچیکی از محبتهای شما رو جبران کرده باشم. الله یار برو فرو داد و در حالیکه نگاههای مملو از سپاس و قدردانیش را به کامیاب دوخته بود گفت:
پسرم اون پول تا آخر عمر کفاف زندگی ما دو نفر رو می کنه مخصوصاً که حالا قراره بریم با دخترم زندگی کنیم و مجبور نیستیم که خونه ای رو اجاره کنیم، باید بگم محبتی رو که تو در حق ما کردی فراتر از اون چیزیست که ما بخوایم به زبون بیاریم، زینت با گوشه ی چادرش اشکهایش را از روی گونه اش پاک کرد و گفت:
پسرم ما لیاقت این همه سپاس و احترام رو نداریم، تو مرد بزرگ و خیرخواهی هستی، امیدوارم هر کجا که هستی سربلند و سعادتمند باشی، باور کن در این دنیا هنوز انسانهای شرافتمندی نظیر تو و پدر مرحومت ندیدیم. خیلی دوست داشتم به عنوان یادگاری تحفه ای تقدیمت کنیم تا هر زمان چشمت بهش افتاد یادی هم از ما پیرمرد و پیرزن که مثل فرزند خودمون دوستت داریم بکنی، اما افسوس چیزیکه شایسته ات باشه نداریم جز دعای خیری که از صمیم قلب بدرقه ی راهت می کنیم. الله یار هم دوباره از لطف و کرامت کامیاب تشکر کرد و بعد از اینکه آخرین نگاهها را به آن باغ که ثمره ی چندین سال تلاشش در آنجا بود انداخت، ازدر باغ از یکدیگر جدا شدند ثریا و مرجان که داخل اتومبیل نشسته بودند با اشاره از کامیاب خواستند که زودتر بیاید کامیاب هم پس از اینکه در باغ را قفل فولادی محکمی زد، به جانب اتومبیلش حرکت کرد. یکماه از واقعه ی قتل سهرابی می گذشت و همه چیز تقریباً به حال عادی خود برگشته بود، فقط اوراق مبهم پرونده جنایی بود که هنوز بسته نشده بود و پلیس همه جا به دنبال قاتل می گشت. تمامی جراید پس از گذشت یکماه هنوز هم دست از تجزیه و تحلیل نحوه ی قتل برنداشته بودند و هر کس به گونه ای عامل قتل را تشریح می کرد. اما چیزیکه پزشک قانونی تثبیت کرده بود، ترس را علت مرگ سهرابی می دانست چون خنجر از پشت به گونه ای روی شانه اش خورده بود که نمی توانسته کارساز بوده باشد به هر صورت طبق قانون قاتل باید پیدا می شد و قصاص پس می داد. اما عاملی که باعث آنها باغ را ترک کنند به خاطر شایعات باطلی بود که در میان مردم منتشر شده بود، بعضیها شبح سفیدی که در تاریکی دیده شده بود را به ارواح خبیثه نسبت می دادند، گروه دیگر پارچه حریز زربافت را متعلق به زنی اسطوره ای می دانستند که با قدرت افسانه ای خود تا نیمه شب در آن باغ قدیمی سرگردان بوده تا بالاخره انتقام پیشینیان خود را با خودخواهی ستانده. نظریه عده ای پاره گو مانند ریسمانی به هم بافته شده بین مردم ساده لوح نقل قول می شد و همه از آن باغ در ذهن خود محلی برای روحهای سرگردان و زندهکردن افسانه های قدیمی ساخته بودند و اینچنین شد که ذهن مرجان و ثریا به تسخیر اراجیف و خرافات درآمد و از کامیاب تقاضا کردند که هر چه زودتر آن باغ را که بوی خون و نکبت می داد ترک کنند. کامیاب هم بناچار پذیرفت و سوئیتی را برای مدت کوتاهی اجاره کرد. پس از قتل سهرابی که برای مرجان ضربه ای تکان دهنده بود، افکاری تازه در مغزش تجلی یافت. و نه تنها مرگ سهرابی برایش زنگ خطری نبود بلکه ریشه های خشم و نفرت بیشتر از قبل وجودش را در بر گرفته بود و به دنبال موقعیتی می گشت تا در موقع موعود پتک نابودی را بر سر کامیاب بکوبد. پس از نقل مکان از آن باغ ناگهان راد غیبش زد و همه را در حیرت و نگرانی باقی گذاشت. آنها هر کجا که ممکن بود از او خبری باشد به جستجویش پرداختند اما بی فایده بود، کم کم ترس از اینکه او هم ممکن است به سرنوشت سهرابی دچار شده باشد وجود آنها را در بر گرفت، کامیاب هر چه اصرار کرد که موضوع را به پلیس گزارش دهد مرجان زیر بار نرفت و مانع از اینکار شد به ناچار همه چیز را به دست زمان سپردند. ثریا پس از فوت سهرابی تمام آرزوهایش را بر باد رفته می دید و از روزگار شاکی و نالان بود با حالتی عصبی رو به مرجان و کامیاب کرد و گفت:
تا کی ما باید تو این کشور خراب شده باقی بمونیم و شاهد این اتفاقات ناگوار باشیم اون از سهرابی بخت برگشته که معلوم نیست قاتلش کیه و این هم از آقای راد که مثل جن غیبش زده و ازش هیچ خبری نیست، می ترسم توطئه ای در کار باشه و عده ای قصد در نابودی ما داشته باشند، پس بهتره تا اتفاقی غیرقابل جبران برامون رخ نداده، هرچه زودتر اینجا رو ترک کنیم. مرجان با خونسردی گفت:
ببین ثریا جون رفتن ما به اروپا در این موقعیت از محالاته، من تا از پدرم خبری نشه حاضر نیستم قدم از این کشور بیرون بذارم چون با رفتن ما از اینجا رشته ی ارتباطمون برای همیشه و من به هیچ قیمتی راضی نمی شم که بدون او اینجا رو ترک کنم. کامیاب که تا حدودی از مفقود شدن راد خشنود بود با خودش گفت:
امیدوارم بدون اینکه کوچکترین مشکلی براش پیش اومده باشه تا بهار سال آینده سروکله اش پیدا نشه، چون بهار می تونه برای من پیام آور خیلی چیزها باشه، شاید دست تقدیر کاری کرد که نقاب به اون دشت برگرده و من دوباره اونو ببینم. این بار اگه اونو پیدا کنم به هیچ قیمتی دیگه از دست نمی دهمش، حتی اگه منجر به این بشه که مادرم و مرجان پی به وجود او ببرند و با اینکار مخالفت کنند. مرجان به سمت کامیاب آمد و گفت:
راستی گالری نقاشیهات کی برپا میشه؟
ـ جمعه همین هفته
ـ دلم می خواد اولین نفری باشم که قدم در اون نمایشگاه می ذارم، البته اگه اشکالی نداره.
ـ خواهش می کنم، خوشحال میشم که تو نمایشگاه رو افتتاح کنی. ثریا نگاهی از روی غضب به آنها انداخت و بعد در حالی که کیف خود را از روی میز توالت برمی داشت، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
واه! دلشون رو به چه چیزا خوش کردند. و بعد از اتاق بیرون رفت مرجان که صحنه را برای رسیدن به نقشه ی شوم دیگری مهیا می کرد، دستان کامیاب را در دست فشرد و با حالت غمزده گفت:
کامیاب جون، تو چقدر من رو دوست داری؟ کامیاب که تمامی عشق و علاقه اش را منحصر به یک نفر می دانست و تمام آن عکس العملهایی که در مقابل حرکات ریاکارانه مرجان انجام می داد همراه با اکراه بود، گفت:
عزیزم خواستن هیچ حد و مرزی نداره و زبون من هم از بیان آن چیزیکه در سینه دارم عاجزه. مرجان سرش را روی شانه ی کامیاب گذاشت و در حالیکه سعی می کرد خودش را برای او لوس کند، با ناز گفت:
منو بیشتر دوست داری یا اون تابلو نقاشی که تو اتاق خواب زدی و حاضر نیستی لحظه ای انو از مقابل چشمانت دور کنی. کامیاب با شنیدن این حرف احساس کرد که تمام وجودش متلاشی شد، با صدایی که گویا از قعر چاه به گوش می رسید، گفت:.
خب مسلمه تو رو، چون او فقط یک نقاشیه، یک خیال و یک رویای دست نیافتنی. مرجان با لحن بچه گانه ای گفت:
اما! اما من از اون تابلو متنفرم، نمی دونم چرا احساس می کنم اون شبحی که شب قتل سهرابی دیده شده، اون دختر و اسبشه. کامیاب با نگرانی سر مرجان را بین دو دستهایش گرفت و در حالیکه نگاههای مضطربش را به او دوخته بود گفت:
این فکرهای باطل چیه که تو می کنی؟ چند بار باید بگم که اون نقاشی خیالیه، دور از عالم واقعیته، من فکر می کنم یه هوا خوری برات لازمه، زودتر لباس بپوش بریم یک گشتی با هم بزنیم، باشه؟ مرجان نیشخندی زد و از جایش حرکت کرد و گفت:
پس تا موقعیکه من حاضر میشم لطفاً اون تابلوی کذایی رو یک جایی گم و گورش کن چون ناخواسته با دیدنش فکرم به قتل سهرابی معطوف می شه. کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد و به سمت اتاق خواب رفت، نگاهی به تابلو انداخت و در دل به خاطر حماقتی که کرده بود خود را ملالت کرد. او نمی بایست تابلو را در معرض دید قرار می داد تا مرجان با او شک کند، به هر حال احساس کرد که خطر رفع شده و با مخفی کردن تابلو دیگر هیچ شکی برای مرجان باقی نخواهد ماند. وقتی تابلو را از روی دیوار پایین آورد، احساس کرد که نیمی از وجودش را از او گرفتند، لحظه ای همچنان محو تماشای آن شد که ناگهان با صدای مرجان که در آستانه ی در ایستاده بود و با نگاههای مرموزش او را ورانداز می کرد به خود آمد، تابلو را فوراً در گنجه ای که به نقاشیهایش اختصاص داده بود، قرار داد و بعد به سمت مرجان برگشت، لبخندی تصنعی زد و گفت:
خب خانم راضی شدی؟ مرجان با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
هی، تقریباً.
ـ چطور مگه؟ باز هم چیزی هست که موجب ناراحتی و نگرانیت بشه. مرجان با عشوه چرخی به کمرش داد وبه سمت کامیاب آمد دست او را در دست گرفت و در حالیکه به طور موزیانه ای چشمانش برق می زد به مچ دست او اشاره کرد و گفت:
بله، این دستبند چرمی کهنه و رنگ و رو رفته که پشت دستت بستی، باید بگم شباهت فوق العاده ای به دستبندی داره که در تابلو پشت دست دختره قرار داره، لابد میخوای اینرو هم انکار کنی و بگی که این دستبند رو در رؤیا اون دختر بهت داده، هان؟ کامیاب که ترسی مشهود در سیمایش نمایان شده بود با شنیدن آن حرفها رنگ از صورتش پرید و تعادل خود را از دست داد، مرجان لرزش خفیفی را در دستان کامیاب که در دستش بود، حس کرد و همین شکش را به یقین تبدیل کرد که او می داند قاتل چه کسی هست و او هم به نوعی در قتل سهرابی نقش داشته است. کامیاب با صدای گرفته ای گفت:
اون دستبد رو خودم از روی این دستبندی که پشت دستم هست کشیدم، اصلاً بهتره از این مقوله بیایم بیرون و تا دیر نشده بریم هوایی تازه کنیم. مرجان پوزخندی زد و گفت:
کامیاب چشمهات داره داد می زنه که دروغ میگی، تو چند وقت پیش مثل آدمهای مجنون در حالیکه کنار من نشسته بودی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:26 ق.ظ
 
ارسال: #19
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
خدا با آبروی چندین ساله ی ما بازی نکن، من بهت حق می دم کامیاب بهت نارو زده ولی قسم می خورم که او نمی تونه قاتل بوده باشه خودم به هر طریقی شده اون دختره رو پیداش می کنم و تحویل قانون می دم، اما پای کامیاب رو خواهش می کنم وسط نکش اگه او گرفتار قانون بشه دیگه هیچ امیدی برای رفتن از این کشور خراب شده نداریم، تو خودت خوب می دونی که دخترهای کولی چطور با جادو و جمبل آدم رو اغفال می کنند، به طور حتم یکی از اون پابرهنه ها شیفته ی کامیاب ساده دل شده و اونو سحر و جادو کرده وگرنه کامیاب کجا و یک دختر ولگرد کجا، اصلاً تو به عقلت جور در می آد که او دل به یک دختر غربتی ببنده، من مطمئنم که کامیاب ناخواسته درگیر نقشه های پلید و شومی شده که خودش هم بی اطلاعه، باور کن. مرجان نگاهی با فخر و خودخواهی به ثریا که در مقابلش زانو زده بود انداخت و از اینکه می دید که چطور یک زن متکبر را به زانو درآورده سر مست بود، فکر نمی کرد روزی قادر باشد خودش یک تنه اینچنین در مقابل زنی جاه طلب قد علم کند و همان چیزی را ببیند که سهرابی یک عمر در حسرتش بوده، با بی تفاوتی خودش را به پشت پنجره رساند، پرده مخمل آلبالویی رنگ را به کناری زد، کامیاب را دید که در محوطه سرسبز آپارتمان روی نیمکتی نشسته بود و عمیقانه در فکر فرو رته بود، با دیدن حال آشفته ی کامیاب شور و شعف خاصی در درونش برپا شده بود، احساس می کرد به نهایت آرزهایش نزدیک می شود و کامیاب را همچون برده ای در دستانش اسیر کرده، او می توانست هر لحظه که اختیار کند تمام هست و نیست او را بالا بکشد و همان کاری را بکند که استاد بزرگوارش سهرابی آرزویش را داشت. ثریا از روی زمین برخواست و مقابل مرجان قرار گرفت، دستهایش را دور بازوی او حلقه کرد و با حالتی اندوهناک گفت:
عزیزم رحم کن، تو که دختر عاقلی هستی پس چرا قصد داری دست به این کار احمقانه بزنی؟ مرجان دستان ثریا را با شدت به کناری زد و گفت:
چرا؟ چون او خیانتکاره و باید به جزای اعمالش برسه، فقط همین. حالا لطفاً از سر راهم برو کنار می خوام به پلیس همه چیز رو گزارش بدم. ثریا بار دیگر خواهش و تمنا کرد اما بیفایده بود. مرجان خودش را به تلفن رساند و به تظاهر شروع به شماره گرفتن کرد که ثریا بی معطلی فوراً تلفن را از فیش کشید. مرجان با خشونت گوشی را به روی میز کوبید و به سمت ثریا حمله ور شد و با داد و فریاد با یکدیگر گلاویز شدند، صدای جیغ و دادشان به گوش کامیاب رسید و او خود را فوراً به طبقه ی دوم آپارتمان رساند. همینکه در را باز کرد مات و مبهوت در جا خشکش زد، مرجان به طرز فجیعی بر روی سینه ی ثریا نشسته بود و او را زیر مشت و لگد گرفته بود، ثریا هم هیچ حالت تدافعی نداشت و خودش را در اختیار مرجان قرار داده بود تا مگر از اینراه عقده هایش را خالی کند. کامیاب که دیدن آن صحنه برایش دردناک بود به سمت مرجان یورش برد، با یک دست موهای پریشان او را در دستش حلقه کرد و با دست دیگرش او را از روی سینه ثریا بلند کرد و به گوشه ای انداخت. صورت ثریا غرق در خون شده بود، مرجان به طرز وحشیانه ای صورت او را خراشیده بود و با مشتی که بر بینی او کوبیده بود تمام لباسهایش خونی شده بود. کامیاب به کمک ثریا شتافت، او را از زمین حرکت داد و به سمت دستشویی برد تا صورتش را بشوید. مرجان که نفسهایش به شماره افتاده بود و تمام بدنش در اثر هیجان می لرزید به گوشه ای خزید و شروع به ناسزا گفتن کرد ثریا به کمک کامیاب صورتش را شست و بعد از اینکه لباسهایش را تعویض کرد از فرط بی رمقی روی کاناپه افتاد. کامیاب نگاه سراسر نفرت و کینه اش را به مرجان که همچون عجوزه ای می آمد انداخت و گفت:
حرف حسابت چیه؟ این چه آشوبیه که به پا کردی؟ اگه قصد داری منو تحویل پلیس بدی، پس چرا درنگ می کنی؟ یاالله زود باش، می ترسم این افتخار نصیب کس دیگه ای بشه. مرجان بدون هیچ حرفی از جایش حرکت کرد، نگاه پر مفهومی به کامیاب انداخت و بعد لنگ لنگان از خانه بیرون رفت. ثریا به خود تکانی داد رو به کامیاب کرد و با دستپاچگی گفت:
برو جلوش رو بگیر، الان میره با خودش یک گروه آدم مسلح رو می آره و دستگیرت می کنند، اونموقع من چه خاکی بر سرم بریزم. کامیاب با کنایه گفت:
چی شده مادر؟ خیلی برات عزیز شدم، تا به حال ندیده بودم به خاطر من خودت رو به خطر بندازی!؟
ـ بس کن الان چه وقت این حرفهاست، یا برو جلوش رو بگیر یا اینکه برای مدتی خودت رو یک جایی گم و گور کن. کامیاب با خونسردی گفت:
مادر، من از دستگیر شدنم هیچ باکی ندارم، اگه بیگناه باشم آزاد می شم و اگه هم گناهکار باشم به جزای عملم می رسم. ثریا با حالت سردرگمی گفت:
به همین راحتی! اصلاً این دختره کیه و از کجا می شناسیش هان؟ زود باش جواب بده. کامیاب سرش را به دیوار تکیه داد و در حالیکه به سقف چشم دوخته بود به آهستگی گفت:
از اونجاییکه عاشقش شدم و بهش دلبستم. از اونجاییکه تو هیچ وقت نذاشتی من حرف دلم رو به تو که مادرم بودی بزنم. سرش را از روی دیوار برداشت و به سمت ثریا رفت، مقبل او ایستاد و نگاه مملو از خشم و کینه ای که سالها در گوشه ی دلش مخفی نگه داشته بود به او دوخت و با فریاد گفت:
خودخواهیهای تو مادر منو به اینروز نشوند، از کودکی به یاد دارم که همیشه حرف تو باید به کرسی می نشست، از روز اول که چشمت به این دختره ی آپاچی افتاد عنان از کفت خارج شد و گفتی که باید عروست فرنگی باشه، هر چی من مخالفت کردم و گفتم که به این دختر هیچ دلبستگی ندارم بیفایده بود، وقتی دیدم که مصمم به این وصلت شدی، تصمیم گرفتم که برای دلخوشی تو اینجا با مرجان نامزد بشیم و زمانیکه شما زودتر از من و سهرابی به اروپا رفتید من و نقاب با هم ازدواج کنیم و شما رو در مقابل عمل انجام شده قرار بدیم، اما من بداقبال تر از این حرفها هستم، مرجان معلول شد و من مجبور شدم در مقابل وجدان و اولتیماتوم سهرابی و راد تن به این ازدواج شوم بدم، در حالیکه عشق و علاقه ام در وجود همون دختری خلاصه شده بود که شما در اون تابلو دیدید، من و او سوگند یاد کردیم که نسبت به هم وفادار باقی بمونیم اگرچه من در ظاهر پیمان شکنی کردم اما حقیقتی که وجود داره اینه که من نمی تونم مرجان رو به چشم یک همسر نگاه کنم و تا این لحظه هم به خاطر فشارهای روحی که هر دو نفرمون باهاش دست به گریبان بودیم رابطمون فقط در حد حرف زدن بوده و مطمئنم با این فاصله ی روحی که بین ما دو نفر حاکمه بعد از فوت مرجان می تونم ادعا کنم که همسری نداشتم و به طور حتم نقاب هم حرف من رو باور می کنه و بعد بدون هیچ مشکلی با هم ازدواج می کنیم. ثریا که با حالتی ناباورانه به حرفهای کامیاب گوش می داد، خودش را جمع و جور کرد و بعد با لحنی آمیخته با سرزنش گفت:
حالا می فهمم که لیاقت تو پسره ی کله خراب بیشتر از یک دختر کولی نیست، تو داری به خاطر رضای دل او به طور با یک دختر سرطانی نبرد می کنی. کامیاب پوزخندی زد و گفت:
ببین مادر، اگه من می خواستم به رضای دل اون دختر به قول شما کولی راه برم، هیچ وقت از روی ترحم و انسانیت با مرجان ازدواج نمی کردم، من تمام ثروتم رو به او بخشیدم، از عشقی که منو اسیر خودش کرده بود، دست کشیدم و به همسری کسی دراومدم که مجبورم تا زمانیکه او زنده ست رُل یک همسر عاشق پیشه رو بازی کنم. ثریا سری با تأسف تکان داد و گفت:
اما بازی دیگه تموم شد آقا کامیاب، تو یا دستگیر میشی و یا اینکه مرجان تو رو می بخشه، که اگه اینطور بشه باید تمام وجودت رو فدایش کنی، تو چی خیال کردی، اگه امیدداری که بعد از فوت مرجان، من راضی بشم که اون دختر پاپتی رو به عنوان عروشم بپذیرم کور خوندی، من حتی حاضر نمی شم اونو به عنوان کلفت تو خونه ام استخدام کنم چه برسه که این لکه ی ننگ عروسم بشه و با آبروی چندین و چند ساله ی خونواده ما بازی کنه، نمی دونم چطور راضی شدی که اونو به عنوان عشقت بپذیری و پیمان وفاداری باهاش ببندی. این دختره کولی از ساده لوحی تو سوء استفاده کرده و با حروم زادگی تو رو به طرف خودش کشونده و بعد که نهایت استفاده رو ازت برده، دست به اون فاجعه ی هولناک زده، حالا معلوم نیست از این قتل چه چیزی عایدش شده که ما خبر نداریم. من افسوس اینرو می خورم چرا خداوند پسر ساده ای مثل تو رو به من داده که هر آدم پست و آسمان جُلی که از راه رسید کلاهش رو برداره، تو... کامیاب مشتش را به روی میز کوبید، حرف ثریا را قطع کرد و با خشم گفت:
اون دنبال من راه نیفتاد، این من بودم که دیوانه وار عاشقش شدم و به پاش افتادم تا عشقم رو بپذیره، تو حق نداری ندونسته هر حرف ناپسندی رو به اون دختر نسبت بدی او به طور حتم هیچ نقشی در به قتل رسوندن سهرابی نداشته و همه ی این شواهد از روی اتفاقه، من بالاخره اونو پیدا می کنم تا به همه ثابت بشه دختری به پاکی اون نمی تونه قاتل بوده باشه. کامیاب بهتر از هر کسی می دانست که دارد دروغ می گوید و نقاب آنشب در آن باغ حضور داشته و شاهد پیمان شکنیش بوده و شاید به همین خاطر دست به آن جنایت زده، در حقیقت او خود را مقصر می دانست نه نقاب را، و به همین علت در مقابل مرجان و ثریا موضع گرفته بود. او ادامه داد:
ببین مادر یک کلام به صد کلام، تو اگه اسم منو از فرزندیت خط بزنی محاله که از نقاب بگذرم من بالاخره اونو پیدا می کنم و اگه آخرین روز زندگیم هم باشه به وصالش می رسم. ثریا پوزخندی زد و گفت:
مگه اونروز من مرده باشم که تو بتونی دست به این عمل ننگین بزنی، خودم زودتر از تو دختره ی قاتل رو به چنگ می آرم و تحویل قانون میدم، اون کاری کرد که تمام نقشه های من به هم خورد، تمام آرزوها و رویاهایی که برای رفتن به اروپا داشتم در دلم مرد، اگه او سهرابی را نکشته بود، من الان باید در آلمان جزء یکی از زنان متشخص و سرمایه دار بودن نه اینکه بخاطر یک دختر پست و بی شعور خودم رو در اختیار مرجان بذارم تا من رو به باد کتک و ناسزا بگیره، یعنی ارزش این موجود نکبت بار و کثیف برای تو آنقدر بالاست که ذلت و خواری مادرت رو ببینی و باز هم با اینحال داد عاشق پیشگی سر بدی، فقط از خدا می خوام به چنگش بیارم تا با همین دستهام خفه اش کنم، فکر کردی من به خاطر عشق و علاقه ی کاذب تو می ذارم او زنده بمونه، نه عزیزم بهتره به زندگی تا این حد سربسته و ساده نگاه نکنی، و خودت مخفیگاه دختره رو نشون بدی وگرنه خودت قربانی میشی. کامیاب سری با تأسف تکان داد و گفت:
واقعاً برات متأسفم، چون تو همیشه ظاهر زندگی رو دیدی، هیچ وقت برای یکبار هم که شده نخواستی ظاهر رو فدای باطن کنی و به همین خاطر هر چی رو که من بهش بها دادم برای تو پوچ و بی ارزش بوده. به عنوان مثال مرجان به نظر تو یک دختر کاملاً متمدن و با فرهنگ و مبادی آداب و رسومه که فقط تظاهرات مادی رو آموخته اما خودت خوب دیدی که چه باطن وحشی و بد سیرتی داره، او کسی هست که در مقابل ناملایمات واقعیت ذاتی خودش رو به شکل خیلی زننده ای بروز می ده و از این طریق خط نیستی به ظاهر فریبنده اش می کشه خب به نظرت ملاک انسانیت، ارزش دادن به ظاهره، من اگه دل به یک دختر کولی بستم اگرچه ابتدا مسحور چشمانش شدم اما خیلی زود صفا و پاکی ضمیرش بر زیبایی چشمانش غلبه کرد و من عاشق باطنش شدم، او با وجود اینکه زاییده ی کویره باز هم عمیقاً برام قابل ستایشه و من نمی تونم به خاطر لقبی که به امکان زیاد به جبر سرنوشت روش گذاشته شده از او چشم پوشی کنم، مگه جز اینه که او هم مثل من و شما انسانه و در وجودش خصوصیات پسندیده و نیک نهاد به چشم می خوره، خودت بهتر از هر کسی میدونی که هیچ وقت انسانیت رو فدای عناوین و القاب نکردم و شعارم در زندگی همین بوده و خواهد بود. ثریا پشت چشمی نازک کرد و در حالیکه با تمسخر دستانش را در هوا می چرخاند گفت:
اوه! اوه! فکر نمی کردم آقا به جز لیسانس گرافیک، فارغ التحصیل اخلاقیات و فلسفه باشند، برو پسر به جای این چرندیات و سفسطه و مغلطه کردنها، چاره ای پیدا کن و یک طوری خودت رو از این دامی که این دختره ی نیک نهاد و پاک سیرت برات پهن کرده رهایی بده، چون فکر می کنم تا چند لحظه ی دیگه مرجان با یک گردان به سرت بریزند و بعد تو رو به جایی بفرستند که عاشقی از یادت بره. هنوز حرف ثریا تمام نشده بود که در باز شد و مرجان داخل شد ظاهرش تقریباً آرام بود، ثریا فوراً خودش را به پنجره رساند و بیرون را نگاهی انداخت، گویا تنها بود، برای اینکه آرامش بیشتری داشته باشد به سمت در ورودی رفت و آنرا قفل کرد. مرجان زیرچشمی کامیاب و ثریا را ورانداز کرد و بعد به آشپزخانه رفت، فنجانی قهوه برای خودش ریخت و بعد خیلی خونسرد روی مبل راحتی نشست و شروع به خوردن آن کرد. ثریا که مرجان را آرام می دید، نفسی به راحتی کشید و بعد آهسته و شمرده گفت:
مرجان عزیزم، حالت چطوره، خوبی؟ مرجان سرش را به علامت مثبت تکانی داد و چیزی نگفت. ثریا ادامه داد:
دخترم ما خیلی نگرانت شدیم، کجا رفته بودی؟ مرجان بدون اینکه جواب ثریا را بدهد، فنجان قهوه را سر کشید و بعد سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد. ثریا و کامیاب دو نفری به او خیره شده بودند. کامیاب در دل با خود گفت:
باید کاری کنم که اون تابلو رو ازش پس بگیرم وگرنه جون نقاب در خطره، باید از امروز طوری تظاهر به عشق و خواستن بکنم تا باورش بشه که به جز او زن دیگه ای در زندگیم نیست، باید بخاطر نقاب و خطراتی که از جانب مرجان اونو تهدید می کنه وظایف همسری رو به نحوی انجام بدم که یاد نقاب از ذهنش شسته بشه، مرجان یک تک درخت خشکیده اس که با کوچکترین تلنگری خواهد شکست پس بهتره این چند صباحی که او زنده اس نقاب رو به خاطر خودش به هر شکلی شده برای مدت کوتاهی فراموش کنم. ناخواسته به سمت مرجان رفت. ثریا به بهانه آماده کردن عصرانه خودش را به آشپزخانه رساند. کامیاب دو زانو روی زمین کنار مبل او نشست و دستان مرجان را در دست گرفت. مرجان فوراً پلک از هم برداشت و به او چشم دوخت. کامیاب در حالیکه دستان مرجان را برای اولین بار نوازش می کرد با صفایی آمیخته با احساس گفت:
عزیزم چرا اینقدر نامهربون شدی، یعنی من مستحق این همه جفا هستم، باور کن تو زندگیم هیچ زن دیگه ای به جز تو وجود نداره، روزی از روی حماقت دل به یک دختر کولی بستم که اونهم زمانی که تو در زندگی من نبودی. قبل از ازدواج با تو از او دست کشیدم و او هم به همراه ایلشون از اینجا کوچ کرد و رفت، من مطمئنم که او روحش هم از به قتل رسیدن سهرابی بیخبره و تو بیخودی به او ظنین شدی، من معذرت میخوام که امروز از روی عصبانیت و دیوانگی رنجوندمت، حالا عزیزم اگه منو بخشیدی یک لبخند کوچیک بزن و بعد حاضر شو با هم بیرون بریم، هرجا که تو مایل باشی من در خدمتم، پارک، سینما، تئاتر، اپرا یا هر جای دیگه که تو بگی. مرجان همچنان سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت. کامیاب با اکراه گونه ی او را بوسید و گفت:
سکوتت تلخ و کشنده است لطفاً بشکنش و بگو که منو بخشیدی، باور کن بیشتر از این تحمل بی تفاوتی رو ندارم البته من به تو حق می دم که در طول این یکماه و چند روزی که با هم ازدواج کردیم من اونطور که شایسته بوده نتونستم وظیفه ی همسری رو به جا بیارم ولی خب منهم مقصر نبودم، مرگ سهرابی ، مفقود شدن پدرت و بعد درگیریهایی که برای برپایی نمایشگاه نقاشیهام داشتم همه ی اینها عاملی بود که من از تو غافل موندم، اما قول می دم از امروز به بعد همه چیز رو جبران کنم، مرجان دستش را از میان دستان کامیاب بیرون کشید و بعد لبخند تلخی در چهره اش نمایان شد، بی توجه به سخنان کامیاب ثریا را صدا زد، ثریا با سینی عصرانه وارد اتاق شد، نگاهی به آن دو نفر انداخت و با تملق گفت:
جداً که به قول سهرابی خدا بیامرز شما دو نفر از روز ازل برای همدیگه آفریده شده اید، حیف نیست اوقات خوشی رو که می تونید با همدیگه داشته باشید به خاطر هیچ و پوچ از دست بدید، سهرابی که آمرزیده از این دنیا رفت، قاتلش هم هر کسی که باشه و در هر جای این دنیا خودش رو مخفی کرده باشه، بالاخره به دست قانون می افته، پس بهتره که همه چیز رو به گذر زمان بسپارید، من هم فردا عکس آقای راد رو به جراید می دهم تا در سر تا سر کشور منتشر کنند و جایزه ی کلانی رو هم به کسی اختصاص می دیم که اطلاعی از او داشته باشه فکر می کنم که با اینکار یکروزه پیداش می کنیم و بعد از این مملکت خراب شده میذاریم می ریم... مرجان که قیافه ای جدی به خود گرفته بود حرف او را قطع کرد و گفت:
من صدات نزدم که بیای اینجا از اهدافت برام بگی، من فعلاً درگیریهای ذهنی دارم که تو به هر شکلی شده باید اونو رفع کنی. ثریا با دستپاچگی گفت:
گفت:
باشه دخترم، من حاضرم به هر شکلی که شده کمکت کنم. مرجان نگاهش را به ثریا دوخت و گفت:
تو باید به من تضمین بدی، فقط همین.
ـ تضمین! منظورت چیه؟
ـ منظورم اینه که من نمی تونم به این آسونیها از خیانت پسرت چشم پوشی کنم، او ایمان واعتمادم رو نسبت به خودش سلب کرده، از آینده ام بیم دارم مخصوصاً با این نقص عضوی که پیدا کردم هر لحظه ممکنه کامیاب نسبت به من دلسرد بشه چه بسا که از اول هم چنین بوده و من تا الان غافل بودم ولی از این به بعد می خوام تو که مادرش مبلغ کلانی رو به عنوان ضمانت پیش من بذاری تا او جرأت نکنه بار دیگه فکر خیانت به همسرش رو در مخیله اش راه بده. ثریا با حالت درماندگی لبخندی زد و گفت:
ولی عزیزم کامیاب که تمام ثروتش رو به اسم تو کرده، چه لزومی داره که من چیزی رو به عنوان ضمانت به ودیعه بذارم. مرجان صورتش را به حالت تمسخرآمیزی در آورد و گفت:
اما راست می گی؟ ثروتش ارزونی خودش، از کی تا حالا آدم خلافکار ضمان خودش می شده، من همه ی ثروت کثیفش رو پیشکش خودش می کنم و در قبالش یک مبلغ هنگفتی رو از تو نزد خودم به امانت می گیرم تا زمانیکه به من ثابت بشه کامیاب واقعاً عوض شده و هیچ دوز و کلکی در زندگی مشترکش نیست. اونوقت با اعتماد کامل مبلغ تضمینی رو بهت برمی گردونم ثریا گفت:
اما خودت می دونی که من برای رفتن به آلمان تمام ثروتم رو به پول تبدیل کردم و حتی اتومبیلم رو هم فروختم و چیزی ندارم که بخوام به عنوان تضمین در اختیارت قرار بدم مرجان نیشخندی زد و گفت:
هوم! ازاین بهتر نمیشه، منظور من هم جز پول چیز دیگه ای نیست همین فردا باید بری و یک میلیون از بانک برداری و به عنوان ضمانت در اختیارم بذاری. ثریا و کامیاب از تعجب تکانی خوردند. ثریا آب دهانش را به سختی فرو داد و با چشمانی از فرط نگرانی گشاد شده بود گفت:
یک میلیون! می فهمی چی داری می گی، من تمام پس اندازم یک میلیون نمی شه، در ثانی برای رفتن به آلمان این پول رو لازم دارم مثل اینکه فراموش کردی که ما اینجا موندنی نیستیم و من برای رفتن چقدر عجله دارم تا حدیکه از گرفتن مستخدم برای مدت کوتاهی که در اینجا هستیم امتناع کردم. کامیاب مقابل او بر روی مبل نشست و گفت:
این خواسته ی نامعقولیه، تو اگه می خوای با پول من رو تحت کنترل خودت قرار بدی زندگیمون متزلزل خواهد شد و اون اعتمادی که باید بین زندگی مشترکمون حاکم باشه با کوچکترین ناملایمی خدشه دار خواهد شد و به جز بدبینی و نفرت چیز دیگه ای رو به ارمغان نخواهد آورد و اگه فکر می کنی از اینراه موفق تری واقعاً متأسفم، چون شالوده ی زندگی زناشویی بر پایه ایمان و اعتماد طرفین نسبت به همدیگه هست و یک زوج زمانی در کنار هم به خوشبختی می رسند که سخن هم رو باور داشته باشند و در هر شرایطی عذر یکدیگر رو بپذیرند، اگه من به تو میگم که الان به جز تو هیچ زن دیگه ای در زندگیم نیست، بهتره که حرفم رو قبول کنی و به جای اینکه به دنبال نقشه ای باشی که از چه راهی من رو در زندگی محدود کنی به فکر راه حلی باش که چطور با بدبینیهات کنار بیائی تا بتونی صداقت رو در کلامم پیدا کنی. به عنوان حرف آخر بذار بگم که اگه تو واقعاً منو یک مرد هرزه و لاابالی و خائن به زن و زندگی می دونی، مطمئن باش که اگه غل و زنجیر هم به دست و پام ببندی باز هم به دنبال هوسبازی های خودم خواهم رفت و این تهدیدات و ضمانتها جز اینکه پتک نابودی رو بر بنیان زندگیمون می زنه هیچ پیامد دیگه ای نخواهد داشت. مرجان با ترشروئی گفت:
بس کن لطفاً، حوصله موعظه گوش دادن رو ندارم به جای این حرفها باید از من ممنون باشی که به عنوان یک جنایتکار تحویل پلیس ندادمت البته اینکارو به خاطر آبروی خودم کردم که دوست ندارم هرجا قدم میذارم به عنوان همسر یک مرد قاتل انگشت نما بشم، من از خیلی چیزها چشم پوشی کردم اما هر چه سعی کردم که خودم رو راضی کنم تا حرفهات رو باور کنم نشد و فقط به این خاطر که امنیت آینده ام رو بخرم از ثریا می خوام مبلغی پول به ضمانت در اختیارم قرار بده تا در کنار تو آرامش بیشتری داشته باشم. ثریا با غیظ گفت:
خب اگه من چنین کاری بکنم تکلیف من در آلمان چیه؟ به طور حتم تو و کامیاب دنبال زندگی خودتون میرید و من هم بدون هیچ پشتوانه ای تو یک کشور غریب، تک و تنها چه خاکی باید به سرم بریزم!
" من نمی دونم، اگه اینکار واقعاً برات مشکله می تونی چک یک میلیونی بکشی و خودت رو خلاص کنی به هر حال من نه احتیاجی به این پول دارم و نه اینکه قصد دارم پول رو از بانک وصول کنم، فقط این چک به عنوان اعتبار
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:26 ق.ظ
 
ارسال: #20
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آقازاده ات نزد من می مونه تا جرأت نکنه در خفا دست به اعمالی اینچنین ناجوانمردانه بزنه. کامیاب که می دید بیگناه محکوم به شنیدن آنهمه حرف ناپسند و لقب های زشت شده است، در دلش طوفان عجیبی وزیدن گرفته بود، دلش می خواست آن حس ترحمی که نسبت به مرجان دارد را کناری بگذارد و با همه ی قدرت مشت بر دهان یاوه گویش بزند، اما عاطفه و وجدان انسانیش همیشه او را مانع پرخاشگری و جدال می کرد و جلوی تحولات درونی او را گرفت. غم و غصه را در دل وسیعش جای می داد تا مبادا باعث رنجش دیگری شود، با وجودیکه ذاتاً نسبت به مرجان متنفر بود اما همیشه با تواضع و فروتنی از طعنه و کنایه های او چشم پوشی می کرد، کامیاب که تا حدودی پی به روحیات او برده بود در آن لحظه سکوتی تلخ اختیار کرد و به ثریا چشم دوخت تا او این موضوع را فیصله بدهد. ثریا بعد از مکث کوتاهی با دلخوری از جایش حرکت کرد و به اتاقش رفت و بعد از لحظه ای با دست چک وارد شد، با حالت تعرض آنرا جلوی مرجان گذاشت و گفت:
هرچقدر که خودت دوست داری قید کن. مرجان هم بدون تأمل مبلغ یک میلیون را بدون تاریخ در آن نوشت و بعد از امضاء ثریا آنرا از دسته چک جدا کرد و داخل کیفش گذاشت. نفسی به راحتی کشید و بعد در حالیکه لبخند مرموزی بر چهره داشت گفت:
خب آقا کامیاب، از این لحظه به بعد تمام حرکات ناپسندت به این چک بستگی داره، دیگه خود دانی. مرجان اینرا گفت و از جایش حرکت کرد و به داخل اتاق خواب رفت. ثریا نزدیک کامیاب رفت و بطور آهسته که مرجان نشنود به او گفت:
مرجان بیخودی دلش رو به اون چک خوش کرده، چون تصمیم دارم همین فردا کل موجودیم رو وصول کنم و تا زمانیکه در ایران هستم به دست وکیل مالی ام بسپارم تا بعد از رفتن به آلمان برام پست کنه، دختره فکر کرده من اونقر ساده لوح هستم که بیام دو دستی تمام ثروتم رو در اختیارش بذارم هرچند که او قصدش تهدید توست اما ممکنه با کوچکترین بدبینی روی لج بیفته تو این وسط نقش بسزایی داری و نباید دست به عملی بزنی که او مشکوک بشه و برای اینکه به حرفش جامه عمل بپوشونه برای وصول چک به بانک بره و پی به نقشه ام ببره که در اونصورت قافیه رو باختیم، کامیاب بدون هیچ حرفی با افسردگی سرش را به زیر افکنده بود و افکارش در عالم دیگری سیر می کرد. ثریا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
آه خدای من! از قرار ملاقاتی که با آقای محسنی داشتم دو ساعته می گذره، حاضر شده بودم که برم چنین آشوبی درست شد. ثریا کیفش را برداشت، دستی بر شانه ی او زد و به آهستگی گفت:
از تمام این حرفها گذشته، خدارو شکر کن همه چیز به خیر و خوشی گذشت وگرنه الان باید در اداره پلیس بازجویی پس می دادی، اگه هم از دست مرجان دلخور شده ای و اونو دوست نداری هیچ نگران نباش چون او اونقدری عمر نمی کنه و بعد از شرّش خلاص میشی، بعد خودم یک دختر اروپایی اصیل که هیچ رگ و ریشه ی ایرانی نداشته باشه رو برات پیدا می کنم تا معنی واقعی سعادت رو بچشی، مرجان فکر کرده نوبرش رو آورده، امروز حسابی از چشمم افتاد، خب باید زودتر برم، صبح آقای محسنی زنگ زد، گفت که راجع به سهرابی سؤالاتی داره، با من کاری نداری؟
ـ نه، فقط تو این فاصله ای که پیش آقای محسنی می ری به این فکر کن که غرب از یک دختر چی می سازه. ثریا بی توجه به حرف کامیاب آنجا را ترک گفت. کامیاب چشمان غم آلودش را به درخت بیدی دوخت که با کوچکترین وزش شروع به لرزیدن می کرد. پاییز آن سال برودت وصف ناپذیری را با خود به همراه آورده بود، گویا قصد داشت فصل عاشقان را به خاطره ای تلخ تبدیل کند. فصلی که برای کامیاب هیچ رونق و صفایی نداشت و برخلاف خزان فصل عشقهای نوظهور است او آن فصل را به جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمی دید، تپش قلبش عشقی باخته شده را فریاد می زد. هوا سرد و یخزده بود اما تب خزان وجود کامیاب را همچون گدازه ای می سوزاند و او نمی توانست آنهمه دلدادگی را که در وجودش رخنه کرده بود به دست باد خزانی بسپارد و خاطرات با حلاوتی را که با دختر رویاهایش در آن دشت باشکوه خلق کرده بود به وادی فراموشی سوق دهد و چشمانی که عاشقانه می درخشید را از دیدگانش پاک کند و به جز او خواهان کس دیگری باشد او بعد از مرگ سهرابی، هر جا را که ممکن بود نقاب را بیابد به بهانه های مختلف سر زده بود، تمام حدودی را که ایل ممکن بود در آن مدت به آن جا رسیده باشد زیر پا گذاشته بود اما بیفایده بود، تنها آرزویش این بود که یکبار دیگر نقاب را ببیند و تمام حقایق را برایش روشن کند. با ریزش قطرات بهم پیوسته باران، کامیاب آهی از دل برآورد و از پشت پنجره به کناری رفت. طوفان عجیبی در دل شب برپا شده بود و باران سیل آسایی شهر را دربر گرفته بود، صدای آسمان خراش رعد و برق لحظه ای شهرا را می لرزاند و خواب را از دیدگان می ربود، باران تا نیمه های شب از گنبد مه گرفته فرو می چکید، بید کهنسال تمام نیروی خود را به کار گرفته بود تا در مقابل آن طوفان سهمگین مقاومت کند، شاخه های خمیده اش در یکدیگر گره خورده بود و از آن رقص موزون و مواجی که با کوچکترین نسیمی به شکل دلپذیر اندام ظریف و برهنه اش را پیچ و تاب می داد، خبری نبود، در آن لحظه ی نبرد و زندگی او دیگر درختی سر به زیر و خجل نبود بلکه مظهر مقاومت و پیروزی بود که می رفت بار دیگر همچون سالیان گذشته بر خلاف ظاهر شکننده و همیشه لرزانش سربلند کند و طبیعت بار دیگر درس استقامت و صبوری را به انسانهای غفلت زده بیاموزد.
با صدای چند ضربه که به در نواخته شد، کامیاب چشم از هم برداشت، با تعجب متوجه شد که مرجان در کنارش نیست، صدای در دوباره تکرار شد، اینبار ثریا بود که از خواب پرید، با ظاهری ژولیده و خواب آلود برای باز کردن در اتاقش بیرون آمد، کامیاب هم فوراً از جایش حرکت کرد نگاهی به ساعت دیواری انداخت، نه بامداد بود و او به خاطر باران شب گذشته تا پاسی از شب را نتوانسته بود بخوابد آنروز را دیرتر از همیشه از خواب برخواسته بود، پرده ی اتاق را کناری زد و بعد بدون معطلی از اتاق می خواست بیرون برود که ناگهان با شنیدن صدای داد و فریاد ثریا بر جا میخکوب شد، بعد از لحظه ای چند مرد ملبس به اونیفورم نظامی به داخل خانه هجوم آوردند و همه جا را تحت محاصره قرار دادند. ثریا با دیدن آن صحنه بیحال روی زمین افتاد، کامیاب از فرط تعجب هیچ عکس العملی نشان نمی داد و مات و مبهوت نظاره گر مردهای مسلح بود که مشغول زیر و رو کردن تمام وسایل اتاقها بودند. با دستبندی که بر دستان کامیاب بسته شد او تازه متوجه شد که قدم در چه مهلکه ای گذاشته، با ناباوری بر دستانش خیره شد و تمام وجودش را لرزش عجیبی در بر گرفت، چانه اش به طرز محسوسی می لرزید تا حدیکه جلوی حرف زدن او را گرفته بود. پس از بازرسی کامل، یکی از افراد پلیس با دادن آب قند به ثریا، به او کمک کرد تا از زمین حرکت کند. ثریا با حالتی وحشت زده رو به آن پلیس کرد و گفت:
چی شده؟ چی از ما می خواید که اینطور مسلح توی خونه ریختید؟ هیچ می دونید چکار دارید می کنید؟ این چه بازی مسخره ایه که شما بهش دست زدید، هان؟ آن پلیس گفت:
خانم محترم ما فقط حکم اینرو داریم که شما و پسرتون رو به اداره آگاهی تحویل بدیم و این خونه رو هم بازرسی کنیم که مورد مشکوکی نداشته باشه، در ضمن به ما گفتند که شما جزء افراد متشخص و سرشناس هستید، به همین خاطر خیلی محترمانه از شما خواهش می کنیم که هرچه زودتر حاضر شوید و همراه ما به اداره پلیس بیایید، اونجا سؤالاتی هست که باید جواب بدید، امیدوارم بیگناهیتون ثابت بشه. کامیاب با شنیدن این حرف در حالیکه به دستبندی که دور دستش حلقه شده بود اشاره می کرد، گفت:
از کی تا به حال دستبند زدن کاری محترمانه شده؟ هیچ میدونید چطور به شخصیت من لطمه می خوره، شما می تونستید از طریق تلفن ما رو در جریان قرار بدید تا به اداره پلیس بیایم، این جار و جنجال چیه که به پا کردید همان پلیس که جوانی منطقی و خوش برخورد بود گفت:
جناب خسروی لطفاً آروم باشید، ما مأموریم و معذور. به ما حکم داده شده و ما هم باید بدون هیچ عذری قبول کنیم، فقط یک لحظه دستبند رو باز می کنیم، تا شما لباس بپوشید. کامیاب با نگرانی گفت:
می بخشید، میشه خواهش کنم مادرم در منزل بمونند، چون فکر می کنم که همسرم برای پیاده روی بیرون رفتند تا چند لحظه ی دیگه برمی گردند، باید یکی در منزل باشه که موضوع رو به اطلاعش برسونه. آن مرد نگاهی با تعجب به همکارانش انداخت و بعد گفت:
متأسفم، ما نمی تونیم چنین کاری رو بکنیم بالاخره همسرتون مطلع خواهند شد. حالا لطفاً زودتر آماده شوید. ثریا در حالیکه لباس ساده ای پوشیده بود، برخلاف ظاهر آراسته همیشگی اش با قیافه ای مغموم و پریشان به اتفاق بقیه از آپارتمان بیرون آمد. کامیاب که هنوز علت دستگیریش را به وضوح نمی دانست، همینکه از محوطه ی آپارتمان قدم به بیرون گذاشت، چشمش به مرجان افتاد که کناری ایستاده بود و لبخند میزد، آن لحظه تازه متوجه شد که چه بر سرش آمده. مرجان نیش خود را زده بود و این می توانست ورق زندگیش را برای همیشه عوض کند.

***

مرجان با حالتی شادمانه پولها را جلوی راد ریخت و گفت:
این هم آخرین نقشه که با خیر و خوشی تموم شد، جداً که من تا به حال شکاری به این آسونی ندیده بودم، یعنی انسان تا به این حد می تونه احمق و نادان باشه که خودش دو دستی تمام هست و نیستش رو در اختیار کسی بذاره که هیچ شناختی روش نداره، این پسره و مادرش فکر نمی کنم دیگه دیناری برای خریدن یک لقمه نون داشته باشند، هرچند که کامیاب حالا حالاها باید تو رندون آب خنک بخوره و این ثریا بخت برگشته است که باید یک چادر گلدار سرش کنه و تو خونه مردم کلفتی کنه. و بعد از خنده ریسه رفت و ادامه داد:
وای خدای من چقدر مضحک می شه، دیدنش خیلی جالبه، ثریا کسیکه همیشه خودش رو اَبر زن جلوه می داد به روزی افتاد که سهرابی آرزوی دیدنش رو داشت، راد هم از خوشحالی قهقهه ای سر داد و گفت:
میدونی مرجان باید تو تاریخ کلاهبرداریمون اسم این مادر و فرزند رو به عنوان احمق ترین شکار ثبت کنیم و اسم سهرابی رو هم به عنوان بدشانس ترین شکارچی، باید بگم خداوند همیشه با من و توست چون اگه سهرابی الان زنده بود من و تو نمی تونستیم دندون طمعش رو به این آسونی بیرون بکشیم، اما حالا دو نفریم و براحتی با هم توافق می کنیم.
ـ آره حق با توست همین بهتر که ناجی به فریادمون رسید و به موقع مارو از شرّش خلاص کرد، حالا چه تصمیمی داری؟ آیا قصد داری به آلمان بریم؟
ـ عجب حرفی می زنی دختر، ما در آلمان چکار داریم، لابد میخوای بری اونجا که دستگیرمون کنند، مثل اینکه فراموش کردی ما به خاطر کلاهبرداری از عده ای که سرمایشون رو به عنوان سهام در شرکت قلابی ما گذاشته بودند، تحت تعقیب هستیم.
ـ نه فراموش نکردم ولی از این می ترسم که اینجا گیر بیفتم.
ـ خودم فکر همه چیز رو کردم، این شهر اونقدر بزرگ و بی سر و ته که کسی مارو اینجا پیدا نمی کنه.
ـ یعنی می خوای تا آخر عمرت تو این ده کوره باشی که پرنده پر نمی زنه.
ـ مرجان عاقل باش، نکنه به سرت زده، ما تا زمانیکه آبها از آسیاب نیفتاده مجبوریم به اینجا قناعت کنیم چون هیچ جا برای مخفی شدن از اینجا بهتر نیست و هیچ کس به ما شک نمی کنه، این روستا دورافتاده ترین روستا از شهره که جمعیتش از بیست نفر تجاوز نمی کنه و ما براحتی می تونیم مدتی رو اینجا بمونیم. مرجان روی زمین دراز کشید و در حالیکه به سقف چوبی نگاه می کرد گفت:
من نمی دونم، فقط لطفاً هر کار می خوای بکنی زودتر، تا به اینجا کارها با من بوده که موفق و سربلند هم به اتمام رسوندم از این پس این گوی و اینهم میدان، ببینم تو چکار می کنی. راد لبخندی زد و بعد چند دست لباس کهنه و رنگ و رورفته را آورد و جلوی مرجان ریخت و گفت:
خواهش می کنم چیزی نگو، تا مدتی که اینجا هستیم از این لباسها استفاده کن. مرجان لباسها را ورانداز کرد و بعد با حالتی چندش آور گفت:
پیف! پیف، این کهنه پاره ها چیه که آوردی، تو از من می خوای که این لباسهای بوگندو رو بپوشم!؟
ـ عجب! مثل اینکه فراموش کردی تو یک پرورشگاهی هستی و اونجا چه لباسهایی می پوشیدی، فکر نمی کنم این لباسها بدتر از اونها باشه. مرجان با تندی گفت:
مثل اینکه تو هم فراموش کردی من الان جزء یکی از دوشیزگان ثروتمند این کشور و این شهر هستم، لابد انتظار داری بعد از اینکه این لباسها رو پوشیدم برای اینکه کسی ظنین نشه گاوچرانی هم برم.
ـ شاید مجبور شدی اینکارو هم بکنی. راد این را گفت و می خواست از خانه بیرون برود که با صدای مرجان به عقب برگشت:
ـ کجا داری می ری؟
ـ باید زودتر برم اتومبیل کامیاب و تابلوها و دیگر اشیاء عتیقه ای رو که با خودت آوردی آبش کنم. نگه داشتنشون کار خطرناکیه، البته در ضمن باید وسایل اولیه ای رو که احتیاج داریم بخرم.
ـ بسیار خب، پس تا هوا تاریک نشده زودتر برگرد.
ـ باشه، خدانگهدار.
ثریا وقتی وارد آپارتمان شد و در خانه را گشود با صحنه ی تکان دهنده ای مواجه شد، تمام وسایل با ارزش را که قصد فروشش را داشت ربوده شده بود با پریشان حالی به پارکینگ سرکشی کرد از اتومبیل کامیاب خبری نبود، نزد مدیر عامل ساختمان رفت و علت ناپدید شدن آنها را از او پرسید او هم نشانیهای مرجان را داد و گفت:
بعد از رفتن شما به همراه پلیس، او تمام وسایل را داخل بی.ام.و که در پارکینگ قرار داشت ریخت و گفت که به شما بگم که حسابش با شما تصفیه شد و از این به بعد کامیاب می تونه هر طور که دلش میخواد زندگی کنه. ثریا با شنیدن این حرفها از فرط عصبانیت فریاد زد:
پس تو اینجا چکاره ای؟ چرا گذاشتی او تمام آن وسایل با ارزش رو ببره؟ چرا ممانعت نکردی، هان؟ مدیر عامل ساختمان که از طرز برخورد ثریا رنجیده خاطر شده بود صدایش را بلند کرد و گفت:
می بخشید خانم، مگه من اینجا وکیل وصی مال مردمم یا نگهبان اموالتون، من به او گفتم که اینها چیه که داری می بری او هم در جوابم با وقاحت گفت که به تو ربطی نداره، متعلق به خودمه، انتظار داشتی دو دستی بهش می چسبیدم که از خونه ی خودش چیزی رو بیرون نبره، در ثانی کی فکرش رو می کرد آدمهای محترمی مثل شما خلافکار از کار در بیایند. گفتم لابد... ثریا به تندی حرف او را قطع کرد و گفت:
از همه شکایت می کنم، از تو، از عروسم و از پسرم که منو به خاک سیاه نشوندید حتی از خدا که منو تا این حد بدبخت و بداقبال خلق کرد. مدیر عامل که مرد با تقوایی بود، سری به تأسف تکان داد و گفت:
برو خواهر استغفرالله بگو، کفر گفتن از گناهان کبیره است، و عاقبت خوشی نداره. ثریا که در آن لحظه تحمل شنیدن هیچ حرف و سخنی را نداشت با تروشروئی گفت:
برو بابا دلتون خوشه، یک عمر بود که شوهرم این حرفها رو تو گوشم می خوند، دیدم او که فرد خداشناس و با تقوایی بود چطور عاقبت به خیر شد وقتی سکته کرد و مرد، افکار و عقایدش رو به پسرم به ارث داد که عاقبت خیرش رو دارم می بینم، همین آدمهایی نظیر تو و شوهرم هستید که با این حرفها و اندرزها مغزهای جوونهای خامی مثل پسرم رو شستشو می دید و اونها رو از روال زندگیشون خارج می کنید. مرد که با شنیدن آن حرفها از شدت ناراحتی برافروخته شده بود، با صدای لرزانی گفت:
انسانی که از دات حق تعالی نترسید از کفار است، مثل اینکه حرف زدن با شما هیچ نتیجه ای نداره، فقط بذار در نهایت بگم بترس از خشم خدا که اگه فوران کنه آسمان و زمین در مقابلش عاجزه، چه برسه به ما انسانهای خاطی و غفلت زده که حتی قطره ای از اقیانوس هم نیستیم. مرد که عاقبت خوشی را در سیمای ثریا نمی دید آهی کشید و از کنار او دور شد. ثریا خودش را به اتاقش رساند، دلهره ای وصف ناپذیر در دلش خانه کرده بود. از این بیمناک بود که مرجان چک را از بانک وصول کرده باشد و او را به اوج فلاکت و بدبختی نشانده باشد آن شب سخت ترین شب زندگیش بود، تا صبح پلک برهم ننهاد، افکاری شوم همراه با دود غلیظ سیگار که تمام اتاق را در بر گرفته بود، جو خفه کننده ای را به وجود آورده بود. برای اولین بار بود که اضطراب به شکل واقعیش در مقابل دیدگان افسرده اش پرده ی تلخکامی کشیده بود و لحظه به لحظه که به سپیده دم نزدیک می شد تپش قلبش تندتر می زد، با روشن شدن هوا بدون اینکه چیزی بخورد فوراً خودش را به بانک رساند، ذره ای نمی توانست تعادل روحیش را حفظ کند، مدام انگشتهایش را به دندان می گرفت و در دل ناسزا و دشنام نثار مرجان می کرد. با پریشان حالی به بانک رسید با دیدن در بسته ی بانک تازه متوجه شد زودتر از موقع موعود از منزل بیرون آمده، به ناچار ساعاتی را بی هدف در خیابانهای اطراف پرسه زد تا زمانیکه بالاخره ساعت رسمی کار بانک آغاز شد و او اولین رجوع کننده بود که قدم در آنجا می گذاشت، بدون معطلی دفترچه پس اندازش را جلوی متصدی بانک گذاشت و خواست که به موجودیش نظری بیافکند. مدتی طول کشید تا آن خبر مهلک را به او دادند. متصدی بانک با تعجب او را ورانداز کرد و بعد به آرامی گفت:
خانم محترم، موجودی شما دیروز صبح توسط یک خانم جوان که چکی را به همراه داشت از بانک برداشته شده، مگه شما از این موضوع اطلاعی ندارید. ثریا با شنیدن این حرفها تکان دهنده چشمانش سیاهی رفت، تعادل خود را از دست داد و بیهوش روی زمین افتاد، وقتی چشمانش را گشود خود را روی تخت بیمارستان یافت پرستاری در کنارش ایستاده بود و با عطوفت به او چشم دوخته بود، با بهوش آمدن ثریا لبخندی زد و گفت:
خدا رو شکر خانم به خیر گذشت و شما خیلی زود به هوش اومدید. ثریا با تحیّر اطرافش را نگاهی انداخت و با تعجب علت بودنش در آن جا را از پرستار پرسید، پرستار که طبق دستور پزشک جایز نمی دانست اتفاقی را که برایش پیش آمده بود را بازگو کند، سعی داشت به گونه ای ذهن او را معطوف چیز دیگری بکند، اما بناگاه ثریا مانند شمعی از وجود آب شد و گریه امانش را برید، همچون مادری که در داغ فرزند شیون سر می دهد، ضجه سر داد باورش نمی شد که ضربه ای اینگونه سهمگین خورده باشد و تمام ثروت و رویاها و آرزوهایش به خاطر حماقتش بر بادر رفته باشد، او خود ناخواسته تمامی هستی اش را پیشکش دختری عفریته کرده بود و همه چیز را به باد فنا داده بود، هیچگاه فکر نمی کرد در زندگی اینچنین مورد تهاجمی بیرحمانه قرار گیرد و از بقایای ثروت هنگفتش؛ انبوه خاکستر باقی بماند. اندیشیدن به پسرش کامیاب که اسیر میله های زندان شده بود او را به قهقرا سوق می داد، جایی که از آن پس او می بایست در تنهایی و بی کسی بار کمرشکن مشکلاتش را که هرگز طعمش را نچشیده بود به تنهایی به دوش کشد و مونس آنها شود. آنشب را تا صبح با افکاری وای در بیمارستان به صبح رساند و بعد با حجمی از غم و اندوه بیمارستان را ترک گفت. نمی دانست از آن پس به کجا تعلق داشت و چه باید می کرد. پس از ساعتی که در خیابانها سرگردان بود به یاد باغی افتاد که تمام اتفاقات شوم از آنجا نشأت گرفته بود، اتومبیل جلوی پایش ترمز کرد و او مصمم شد که سری به آن باغ بزند، بعد از گفتن مقصد سوار اتومبیل شد، در طول مسیر لحظه ای آرام و قرار نداشت و هر کسی براحتی می توانست تشویش را از چهره ی او بخواند، پس از رسیدن به محل مورد نظر پولی را به عنوان کرایه به راننده داد و با شتاب از اتومبیل خارج شد و خودش را به باغ رساند، در باغ باز بود، لحظه ای خوشی زودگذری وجودش را فرا گرفت و او به این امید که مرجان به آن باغ برگشته، زنگ در را به صدا در آورد، بعد از لحظه ای زن جوان و ناشناسی با ظاهری آراسته در مقابلش هویدا شد. ثریا با تردید نگاهی به او انداخت و بعد با قدری تأمل گفت:
می بخشید این باغ متعلق به چه کسیه؟ زن پشت چشمی نازک کرد و بعد با حالت غرورآمیزی گفت:
متعلق به من و شوهرم یکماه پیش به اینجا نقل مکان کردیم، فرمایشی بود؟ ثریا بدون اینکه جوابی بدهد با علامت نفی سری تکان داد و بعد با حالتی افسرده و پریشان آنجا را ترک گفت، مأیوسانه به سوی شرکتی که کامیاب سهام عمده اش را به اسم مرجان کرده بود رفت. اما بعد از لحظه ای با سرخوردگی و حرمان بیشتری از آن شرکت بیرون آمد. مرزجان تمام هست و نیست آنها را بالا کشیده بود و دیناری هم برای آنها باقی نگذاشته بود. ثریا که در تب می سوخت خودش را روی تختخواب انداخت و آنقدر گریست که از حال رفت. چند روزی را در حالت افسردگی و کسالت سپری کرد، بهیچوجه نمی توانست خودش را با آن جو جدید تطبیق دهد از زمانی که
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:27 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان