تب خزان "پروین دروگر" - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

تب خزان "پروین دروگر"
زمان کنونی: 16-09-1395،03:38 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: moderator
آخرین ارسال: moderator
پاسخ: 35
بازدید: 2236

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: تب خزان "پروین دروگر"
ارسال: #1
تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
آخرین ویرایش در 04-05-1391 12:22 ق.ظ توسط moderator
فصل 1
صفحه 5-15
بهار تازه قدمهای شکوفایش را بر شهر نهاده بود. زندگی جان تازه ای را برای مردم به ارمغان آورده بود. البرز با تمامی عظمتش ماند عروسی، هنوز لباس سپید زمستانی را بر تن داشت و به طرز شگرفی خودنمایی می کرد و جویبارهای روانی را در سینه ستبر خود جاری کرده بود. تابش زرین فام خورشید که از شرق تابیدن گرفته بود، شیپور زندگی می نواخت و با تشعشع انوار خود بر قله کوه، عروس سفید پوش را به بزم عاشقانه ای دیگر دعوت می کرد. در دامنه این کوه فراگستر شهری بزرگ و زیبا همانند نگینی می درخشید. با فرارسیدن بامدادی دیگر زندگی جریان یافته بود. باصدای زنگ ساعت شماطه دار، کامیاب از خواب پرید. زیر چشمی نگاهی از پنجره به بیرون انداخت صبح شده بود، اما او هنوز احساس رخوت و سستی می کرد تا پاسی از شب گذشته مشغول تمام کردن یکی از آثار نقاشی اش بود. در رختخواب غلتی زد و در حالیکه دستان خود را به طرف بالا می کشید تاخستگی را از تن به در کند، چشمش به طرحی که کشیده بود افتاد، تابلو در کنار پنجره روی سه پایه قرار داشت، با دیدن تابلو خواب از چشمانش پرید، خود را تکانی داد و چهار زانو روی تختخواب نشست و در حالیکه عمیقاً به اثر خود نگاه میکرد با تأسف سر تکان داد دو آهی از روی ناامیدی کشید، کاری را که چند روز وقت رویش صرف کرده بود، آنطور که دلشمیخواست از آب در نیامده بود، چنان در دنیای نا امیدی سیر میکرد که متوجه ورود مادرش به داخل اتاق نشد. با شنیدن صدای ثریا به عقب برگشت.
- صبح بخیر کامیاب
- صبح بخیر مادر
- چیه سر صبح زانوی غم بغل گرفتی؟ بدون اینکه منتظر جواب پسرش باشد، با دین نقاشی که کاملا زیر نور آفتاب جلوه ای دیگر گرفته بود با هیجان گفت:
اوه خدای من ! باز هم یک شاهکار دیگه از کار دراومد، من به وجودت افتخار میکنم. بعد نگاه تحسین آمیزش را به کامیاب انداخت و ادامه داد:
تو فوق العاده هستی پسرم فوق العاده. کامیاب تبسمی به چهره زیبای مادرش کرد و گفت:
ممنون مادر، تشویقهای تو همیشه باعث میشه که من ذوق بیشتری برای ارائه کارهام داشته باشم. ثریا روی تختخواب کنار کامیاب نشست و در حالیکه دستهای جوان کامیاب را در دست می فشرد، مدتی به تابلو خیره شد، قطره ای اشک پهنای صورتش را در بر گرفت، کامیاب با نوک انگشت قطره اشک را از روی گونه ثریا پاک کرد و بعد با اندوه گفت:
چیه مادر؟ حتما باز یاد گذشته افتادی. ثریا با تأسف سری تکان داد و در حالیکه بغض راه گلویش را مسدود کرده بود، گفت ما هر چی زود تر باید به اروپا برویم، دیگه طاقت موندن در اینجا رو ندارم، مخصوصاً تو این خونه که همه جا بوی پدرت و خاطرات تلخی که باهم داشتیم رو میده، لاان نزدیک دو ساله که از فوتش میگذره، فقط خدا میدونه که در این مدت چقدر زجر کشیدم. کامیاب لرزش دستان مادرش را حس می کرد، لرزشی که شاید به خاطر تقصیر بود. او خوب می دانست که پدر و مادرش هیچگاه در زندگی بیستو چهار ساله ای که با هم داشتند، واقعی زندگی زناشویی را نچشیده اند و همیشه زیاده طلبیهای مادرش در زندگی را بر خانواده سه نفری آنها تنگ کرده بود. پدرش با وجود ثروت زیاد هرگز نتوانست طبع سیری ناپذیر همسرش را برآورده سازد، او خالصانه باغی زیبا با بنای مدرن را در منطقه اعیان نشین شمیرانات که پس از گذشت چندین نسل به او رسیده بود، در شب اول ازدواجشان به او هدیه داده بود، ویلای ساحلی زیبایی را به عنوان کادوی اولین سالگرد ازدواجشان تقدیمشکرده بود. بنز آخرین سیستمی را به عنوان کادوی زمان تولد کامیاب به او داده بود و حسابهای بانکی متعدد و ... اما هیچ یک نتوانسته بود رضایت همسرش را جلب کند. تا اینکه زمانیکه آنگ رفتن به اروپا را سر داده بود و پدرش به خاطر موقعیت شغلی اش که رئیس بانک بود، نمی توانست به خواسته او جامه عمل بپوشاند و عاقبت به خاطر فشار روحی سکته قلبی کرد و بعد از چند روز بستری در بیمارستان در سن پنجاه سالگی از دنیا رفت. در همان سال بود که کامیاب در رشته گرافیک از دانشگاه فارق التحصیل شد و موقعیت های چشمگیری را در این رشته کسب کرد. اما بعد از فوت پدرش با وجود موقعیت در رشته رشته کاریش، روحیه ای کسل کننده و شکست خورده داشت، وابستگی عمیق به پدر باعث شده بود که با وجود بسیت و سه سال سن خود را تنها و بیگانه احساس کند، از زمانی که به یاد می آورد، مادرش را کم در خانه دیده بود، او همیشه در میهمانی ها و ضیافت های اعیان و اشراف به عنوان ستاره مجلس حضور داشت.
قد بلند و کشیده داشت، چشمانش عسلی و موهای خرماییش با پوست برنزه ای که داشت، جذابیتش را صد چندان کرده بود، کامیاب چشمان عسلی و رنگ پوست مادرش و موهای مشکی و هیکل تنومند پدرش را به ارث برده بود، ظاهرش بیشتر شبیه هنرپیشه های تگزاس بود تا یک نقاش پر احساس و ظریف کار. ثریا همیشه با افتخار او را به مهمانیهای می برد و همیشه با خشنودی نگاههای حسرت آمیز دختران را که به کامیاب می نگریستند، اما کامیاب همیشه با سردی خواهش آنها را رد می کرد، گویا با دنیای آنان بیگانه بود و افکارش در جای دیگر سیر می کرد، او فقط به اصرار مادرش گاهی با او می رقصید، آنهم با اکراه و از روی انزجار که مبادا فرصت را در اختیار مرد بیگانهای برای رقصیدن با او بگذارد. آن میهمانیها برایش مشمئز کننده بود ثریا وقتی دید که کامیاب اینچنین از میهمانیها فراری و گریزان است، او را سرزنش میکرد و به باد تمسخر میگرفت و او را مانند پدرش فردی دور از تمدن و فرهنگ غرب می دانست. این سرزنش ها کامیاب را از ثریا دور میساخت و نوعی بیگانگی را به ارمغان میآورد. اما کامیاب سعی میکرد که بعد از فوت پدرش تکیه گاه امنی برای مادرش باشد و گذشته ها را از ذهن خود دور سازد. کامیاب برای اینکه دل او را شاد کند با شوخی به اسم او را صدا زد و گفت:
باشه ثریا خانم! به اروپا هم می رویم، اما خودت می دانی که به این زودی برای من مقدور نیست و من باید امسال اولین گالری نقاشیهام رو بر پا کنم، این گالری به منزله موفقیت من در این رشته است مادر عزیز، به امید به خدا اواخر تابستون کارهارو ردیف می کنیم چطوره؟ ثریا برقی از شادی در چشمانش درخشید و با لبخند وصف ناپذیری گفت:
از این بهتر نمیشه ، اول گالری نقاشی های کامیاب عزیزم ، بعد رفتن به آلمان و بهد هم، چشمکی به او زد و گفت:
اگه گفتی بعد چی؟... کامیاب با طعنه گفت:
بعد هم قدم زدن در کنار رود راین و شرکت در مجالس اپرا و رقص والس و ... ثریا حرف او را قطع کرد و با جدیت گفت:
نخیر آقا ، بعد ازدواج تو با مرجان . کامیاب از شنیدن این حرف چشمانش گشاد شد و با تعجب پرسید:
مرجان؟ این دیگه از کجا پیداش شده ، لابد این هم یکی مثل ... ثریا دوباره حرف او را قطع کرد و با تندی گفت:
ببین عزیزم از این یکی دیگه نمیتونی ایراد بگیری، یک دختر اروپایی به تمام معناست، همون کسی که من سالها آرزو داشتم عروسم بشه، مطمئنم شانس بزرگی به سراغت اومده ، آخه هر کسی که این شانس بهش رو نمی کنه، این افتخارات نصیب یک تعداد انگشت شماری می شه که یکی از اونها تو هستی، باور کن کامیاب خدا شما دو تارو فقط برای همدیگه جفت و جور کرده، میدونم وقتی ببینیش نظرت موافق می شه و این بدبینی که نسبت به بعضی دخترها داری رو فراموش می کنی . کامیاب به آرامی گفت:
مگه شما اونو دیدی؟ اصلا این دختر کی هست؟
-من فقط عکسش رو دیدم ، قراره تو همین یکی دو روز آینده با آقای سهرابی یک سفر چند ماهه بیایند ایران، کامیاب با تعجب پرسید:
با آقای سهرابی؟ مگه قراره که او برگرده؟
-آره، اما نه برای همیشه ، حدود دو ماه پیش به من زنگ زد، گفت که تصمیم داره به اتفاق دوستش آقای راد و دختر دوستش مرجان بهار بیایند ایران، من هم به او گفتم که تصمیم داریم برای همیشه به آلمان بیاییم نمی دونی کلی خوشحال شد و گفت که در این راه بهمون کمک می کنه، دیشب هم با من تماس گرفت، گفت که تا چند رو.ز آینده به ایران می یان. واقعاً جای بسی خوشحالیست که چنین آشناهایی در آلمان خواهیم داشت، به نظر تو اینطور نیس.
-ما که هنوز اونها رو ندیدیم، اما امیدوارم دوستان خوبی برامون باشند.
-بهتره بقیه حرفها رو بذاریم برای بعد، تا تو بری آبی به دست و صورتت بزنی من هم عکسایی رو که آقای سهرابی چند وقت پیش برام پست کردند رو می آرم که ببینی. ثریا با شور و شعف خاصی اتاق را ترک کرد کامیاب به سمت پنجره رفت، نگاهی گذرا به تابلوش انداخت و بعد پنجره را باز کرد، آن منظره ای که هر روز صبح هنگام برخواستن جلوی دیدگانش را می پوشاند، او را به یاد تابلو نقاشی می انداخت که به عنوان اولین اثرش آنرا به پدرش داده بود، کوه البرز با سرچمه ها و نهرهای رانش با لباس پرچین سفیدش و خانه های ویلایی و کاخهای کوچک و زیبایی که در نزدیک آن کوه، بنا شده بود. کامیاب با ولع هوای فرح بخش فروردین ماه را بلعید و از اتاق خارج شد. خانه ای که انها در آن سکونت داشتند، یکی از مدرن ترین بناهای معماری ایران بود، باغ بزرگ و پروسعتی دور تا دور این بنا را احاطه کرده بود، نرده های آهنی قهوه ای رنگ که در اطرافش کشیده شده بود، آنرا از خانه های ویلایی دیگر تفکیک کرده بود، استخر بزرگی در قسمت شرقی باغ به چشم می خورد، جهت مخالف استخر چند صندلی و میز حصیری و سایه بان چتر مانندی زیر درخت مجنون قرار گرفته بود. در گوشه ای از این باغ زیبا خانه ای کوچک و مجزا با سرویس کامل در اختیار باغبان و همسرش که مستخدمه آن جا بودند، قرار داشت. مسیر سنگفرش شده ای از در باغ تا جلوی ساختمان کشیده شده بود، نمای ظاهری ساختمان را پوششی قلوه سنگی استتار کرده بود و در چوبی کنده کاری شده ای از درخت آبنوس که به داخل ساختمان باز می شد، زیبایی چشم نوازی را به آن بنای مدرن داده بود. راهروی طویلی به تالار پذیرایی منتهی می شد که با سرویس زیبایی مبله شده بود لوسترهای کریستال که از سقف گچ بری آویزان شده بود، بیش از هر چیزی خودنمایی می کرد، مبلهای سلطنتی زیر شعاعی که لوسترها ساطع می شد، جلوه ای خاص را پرتو افشانی می کرد. تابلوهای نفیسی که با هنرمندی دستان کامیاب نقاشی شده بود، در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد. کف زمینها با پارکت پوشیده شده بود. چند پله که به طبقه بالا میخورد، سرویس مجزایی را تشکیل می داد. چند اتاق مجهز مخصوص میهمانها و کتابخانه بزرگی که در انتهای راهرو و طبقه بالا قرار داشت و اتاق خواب کامیابو ثریا که در کنار یکدیگر بودو بهترین چشمانداز را به بیرون داشت، محل مطالعه و رسیدگی به کارهای بانکی آقای خسروی تا زمانیکه زنده بود، همیشه در کتابخانه صورت می گرفت و بیشتر اوقاتش در آنجا صرف می شد، کامیاب روزهای زیادی را برای درد دل با پدرش به آن محیط دنج و خلوت پناه می برد. زمانیکه تنها سنگ صبورش از دنیا رفت، او کمتر به آن کتابخانه می رفت چون دیدن جای خالی او برایش دشوار بود، کامیاب می دانست که پدرش مردی مظلوم بود که قربانی خودخواهی همسرش شده بود و هیچگاه نتوانست افسار گسیخته او را در دست بگیرد، در حقیقت تحمل آنهمه تحقیر و ستم به خاطر روحیه و زندگی تنها فرزندش بود که برای خوشبختیش سالها مهر خاموشی بر لب زده بود. او مردی تحصیل کرده و اندیشمند بود که هیچ گاه همسرش پی به صفات عالی او نبرد و فقط وجودش را در دادن مهمانیهای آنچنانی و خریدن جواهرات گرانقیمت و سفر به کشور های اروپایی خلاصه کرده بود. کامیاب که خود فردی تحصیل کرده بود و به همه مسائل آگاهی داشت، خوب می دانست که در حقیقت قاتل پدرش خواسته های بی حد و مرز مادرش بوده، وقتی عمیق فکر می کرد از دنیایی که به آن تعلق داشت بیزار می شد از انسانهای تجمل گرائی که دورش را محاصره کرده بودند گریزان می شد. کامیاب در حالی که لباس بیرون پوشیده بود با ظاهری آراسته داخل آشپزخانه شد. مادر نگاهی با افتخار به پسرش انداخت، چشمانش را بست و در حالیکه دستانش را محکم درهم گره کرده بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
-اوه پسرم بی نظیری. کامیاب دستی برشانه مادر زد و گفت:
ممنون. و بعد روی صندلی نشست تا مشغول خوردن صبحانه شود، ثریا آلبوم را از روی پاهایش بداشت و به دست کامیاب داد و گفت:
بهتره قبل از خوردن صبحانه نگاهی به همسر آینده ات بندازی، چون فکر می کنم با دیدنش اشتهایت صدچندان بشه. کامیاب نان تستی را که در دست داشت روی میز گذاشت و با بی میلی آلبوم را ورق زد. ثریا با اشتیاق شروع به تعریف و تمجید از مرجان کرد.
-ببین چه چشمای آبی خوش رنگی داره، وای هیکلش رو نگاه کن چقدر ظریف و شکننده به نظر می رسه مثل یک گوی بلورین، موهای طلایی اش غوغا کرده، وای خدای من؛ مثل عروسک می مونه، اینطور نیست. کامیاب که از دیدن آن عکسها دگرگون شده بود، با کنایه گفت:
کاملاً همینطوره، واقعا دختر نجیب و باوقاریه، خانمی و پاکی در صورتش موج می زنه. ثریا متوجه طعنه های کامیاب شده بود با عصبانیت گفت:
می دونی چیه؟ تو هم لنگه اون پدر امل و فناتیکت هستی. کامیاب که تحمل این همه خودخواهی را نداشت، در حالیکه صورتش از خشم برافروخته شده بود، آلبوم را به کناری انداخت و گفت:
بس کن مادر! تو حق نداری حالا هم که پدرم مرده، اینطور پشت سرش حرف بزنی، ای کاش افکار پدر را یک خورده به ارث برده بودی، اونوقت عکسهای این دختر جلف و سبک سر اینطور در نظرت برازنده جلوه نمی کرد، تو قصد داری که این دختره هرزه زن من بشه؟ ثریا با غضب دستش را روی میز کوبید و گفت:
بس کن کامیاب! تو حق نداری درباره مرجان که هنوز هیچ آشنایی باهاش نداری، اینطور حرف بزنی، اگه می بینی تو عکس چندتا پسر دورش رو گرفتند، اولاً که تمئن اروپاست و اینطور مسائل براشون جا افتاده است، ثانیاً کی از مرجان برای همسری با تو بهتره، اینجا هر دختر متمول و ثروتمندی رو نشونت دادم یک ایرادی گرفتی، اما از این یکی نمی تونی. با صدای زنگ تلفن، ثریا حرفش را قطع کرد. کامیاب نگاهی با غیظ به ثریا انداخت و بعد به سمت تلفن رت و گوشی را برداشت.
-الو بفرمایید.
-سلام کامیاب، صبح بخیر
-سلام صادق جون! صبح تو هم بخیر، چطوری؟ خوبی؟
-خوبم چیه؟ مثل اینکه هنوز خواب آلودی، صدات گرفته.
-نه اتفاقاً کاملاً سرحالم، حتماً زنگ زدی که باز اصرار کنی برم یک طرح از اون عشایر بکشم، چند بار بگم این منظره که تو میگی اصلاً با شیوه نقاشی من جور نیست، خودت که بهتر می دونی من بیشتر طرحهام تخیلیه و نمی تونم ساعتها یک جا بشینم و زندگی اونها رو نقاشی کنم، در ضمن تا جایی که من شنیدم این عشایر آدمهای تعصبی هستند و این اجازه رو به من نمی دهند که به حریمشون وارد بشم.
-ببین دوست عزیز! منظور من اینه که تحولی به شیوه نقاشیت بدی، یک نقاش وقتی مدام در یک زمینه فعالیت می کنه به مرور از کارش دل زده می شه، تو تا تابستون فرصت داری که چند تا نقاشی از دنیای واقعیت ارائه بدهی، راستش من این پیشنهاد رو از روی تجربه کارییم بهت میگم وگرنه غرض خاصی ندارم.
-باشه؛ صادق جون از اینکه سعی داری، تابلوهام ارزش بیشتری پیدا کنه متشکرم. اگه امروز فرصت کردم یک سری به اونجا می زنم.
-راستی اون تابلوی سرزمین افسانه ای رو تموم کردی؟
-ای بابا! باز شروع کردی، این هم شد اسم که روش گذاشتی؟
-اشتباه نکنم آقا کامیاب امروز از دنده چپ بیدار شدند، لابد باز با مادرت بحثت شده آره؟
-صادق کلافه شدم، راهم رو گم کرده ام، می دونی دیگه قادر به کشیدن نقاشی نیستم، وقتی قلم رو دست می گیرم، دستهام میلرزه، اصلاً یادم میره که چی می خواستم بکشم.
-حق داری! فوت پدرت ضربه مهلکی برات بوده و باعث شده که از حقیقت فاصله بگیری به نظر من تو باید قدم به دنیای واقعیت بذاری و صحنه هایی رو بروی تابلو ترسیم کنی که وجود خارجی داشته باشند، اینطوری دیگه به ذهنت فشار نمی یاد.
-فکر میکنم حق با تو باشه، پیشنهاد رو قبول می کنم و امروز حتماً یک سری به محله عشایر نشین ها می زنم، راستی گفتی کدوم منطقه تهران
-تپه های شرقی، خوب دوست عزیز من بیشتر از این وقتت رو نمی گیرم به مادر سلام برسون.
-از راهنماییت ممنونم، خدانگهدار، کامیاب گوشی را گذاشت و مدتی را در افکار خود غرق شد،با صدای ثریا به خود آمد و به سمتش برگشت. مانند همیشه شیک و مرتب با صورتی آراسته و توالت کرده آماده بیرون رفتن بود. ثریا در حالیکه کلاه مشکی خود را به صورت مایل روی سرش جابجا می کرد، از داخل آینه نگاهی به کامیاب انداخت و گفت:
دارم می رم سفارت آلمان، یک سری کارها هست که پیش از رفتن به آلمان باید انجام بشه، فقط خدا کنه هر چی زودتر کارها ردیف بشه، چون دیگه تحمل مندن تو این خونه و این مملکت رو ندارم، این خونه شده مثل خونه ارواح، همه چیزش بوی کهنگی می ده، بوی تنفر و انزجار، می فهمی پسر؟ کامیاب که در دلش فریادی نهفته بود، با تأسف سری تکان داد و هیچ نگفت می دانست که اگر خواسته باشد با مادرش بحث کند، نتیجه ای جز جنجال نخواهد داشت و همان آشوبهایی که همیشه پدر و مادر با یکدیگر داشتند دوباره تکرار می شد. ثریا از داخل آینه نگاه عمیقی به کامیاب انداخت که متفکرانه چشم به قالیهای ابریشمی دوخته بود و غرق در دنیای دیگر بود. با خود اندیشید که چقدر او زیباییهای پدرش را به ارث برده، قد بلند و هیکل تنومند با موهای پرپشت و مشکی که همیشه روی پیشانیش می رقصید، ناگهان مهر مادری در وجودش رخنه کرد و به سمت کامیاب برگشت، دیگر تحمل دیدن آن قیافه محزون را نداشت، مانند طفلی دستان او را گرفت و با محبت گفت:
پسرم، ای کاش می فهمیدی مادرت چی می گه، ای کاش تا این حد صفات اخلاقی پدرت رو به ارث نبرده بودی،باور کن من جز خوشبختی تو هیچ چیز
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:22 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 16-27
دیگه ای از دنیا نمی خوام، دلم می خواد همسر آینده ات کسی باشه که شایستگی تورو داشته باشه، من مطمئنم با رفتن به آلمان همه چیز حل میشه و روزیکه مرجان رو ببینی خودت از من تقاضا میکنی که از او خواستگاری کنم، حالا عزیزم، این قیافه عبوس پدرت رو به خودت نگیر. کامیاب لبخند بیرنگی زد و بعد ثریا صورت جوان او را بوسید و از او خداحافظی کرد. کامیاب اتومبیل بامو سفید که یادگار پدرش بود را سوار شد و به سمت تپههای شرقی حرکت کرد. به سوی مردمی بیگنه می رفت که هیچگاه هم صحبت آنها نشده بود، خودش در واقع نمی دانست به چه منظوری به آنجا می رفت و آن چه نیرویی بود که او را به جهت خود سوق می داد،آیا وجدان انسانیش اینچنین بیدار شده بود و او را به جایی می کشاند تا مقایسه ای بین زندگی خود و آن افراد فقیر نشین بکند و یا سرنوشت اینگونه ورق خورده بود تا تحویل بنیادین به زندگیش بدهد. کامیاب غافل از تقدیر و سرنوشت به قصد دیدن سوژه ای برای نقاشی، اتومبیل را در نزدیکی تپههای ماهوری پارک کرد. ایل کوچکی از عشایر در دامنه تپه ها و اطراف آن چادر زده بودند و تعدای گوسفند و شتر و اسب هم مشغول چریدن بودند، زنهای عشیرهای لباسهای پرچین بلند که بر زمین کشیده می شد، برتن داشتند و موهای بلند و بافته شده شان از زیر روسریهایشان بیرون زده بود و با هر قدمی که بر می داشتند پیراهنهای زریفت و چین دارشان به طرز زیبایی بر اندام آنها می رقصید. عده ای مشغول کارهای دستی بودند و عده ای دیگر شیر می دوشیدند، دختران نوجوان با پاهای برهنه در حالیکه کوزه ای بر شانه داشتند، مشغول کشیدن آب از چاه آب بودند. مردهای عشایر با قیافههای آفتاب سوخته در حالیکه کلاه نمدی به سر داشتند و شلوارهای گشادی به پا کرده بودند و شال سفیدی به کمر خود بسته بودند، مشغول رسیدگی به دامها بودند. کامیاب کنار اتومبیلش ایستاده بود و متفکرانه محو تماشای صحنههایی بود که هیچ گاه در زندگیش ندیده بود، چقدر دلش به حال آن نوزادی که در قنداق پیچیده شده بود و مگسها صورت لطیفش را می مکیدند به رحم آمد، به طوریکه ناخداگاه به سمت چادر آنها کشیده شد. باصدای مردی از حرکت باز ایستاد و به عقب برگشت. مرد در حالیکه لهجه فارسی را شکسته صحبت می کرد گفت:
آهای برادر چه می خواهی؟ کامیاب کاملاً دستپاچه شده بود گفت:
هیچی! من اومدم اینجا سوژه ای رو برای نقاشیهایم پیدا کنم، آخه من یک نقاش هستم. مرد که قیافه ای خشن داشت با صدای دورگه ای گفت:
من نمیدانم تو چه می گویی، فقط نبینم که به چادرهای ما نزدیک شدهایها. کامیاب سری به تأیید تکان داد و بعد از تپهای سرسبز و خرم که خالی از چادر و سکنه بود بالا رفت، به روی تپه ایستاد و به شرق چشم دوخت، پشت تپه خلوت بود، نسیم فرحبخش روح را شستشو می داد، زمین را حریری سبز رنگ مفروش کرده بود و با کوچکترین نسیم که میوزید، حرکتی مواج پدید میآمد. گلهای وحشی که تازه سر از خاک در آورده بودند، همچون طفلی نوپا خود را در آغوش این دامن سبز میجنباندند. کامیاب از دیدن آن همه طراوت و شادابی از خود بیخود شد و به پایین تپه رفت و خود را بر روی این فرش دست بافت طبیعت رها کرد، مانند کودکی به اطراف غلت می زد، در حالیکه دراز کشیده بود مدت طولانی به آسمان خیره شد، ناگهان متوجه شد ابری سیاه که از غرب می آمد، در حال کبود کردن آسمان شرقی بود، باد وزشش را تندتر کرد و با آمدنش آن بزم بهاری را برهم زد، کامیاب به خود آمد و بلند شد نگاهی دیگر به افق انداخت، گویا یاد خورشید را در عرض چند ثانیه از آن شهر دزدیده بود. خواست از تپه بالا برود اما طوفان او را به عقب برگرداند باران سیل آسایی باریدن گرفت، تمامی لباسهایش گل آلود شده بود، پاهایش رمق بالا رفتن از تپه را نداشت اما به هر زحمتی که بود خودش را تا وسط تپه رساند، ناگهان صدای کمکی همراه با طوفان در گوشش پیچید، به پشت سر برگشت، شبحی در آن هوای مه آلود به چشم می خورد، بی توجه به آن چه که دیده بود، چند قدم دیگر برداشت، چیزی به بالای تپه نمانده بود که صدای نزدیکتر و شبح واضح تر شد، فریاد دختری بود که با صدای شیهه اسبی درآمیخته بود، ناگهان دوباره پایش سر خورد و از بالای تپه به پایین سقوط کرد، دیگر نتوانست از آن صدا فرار کند، برای کمک به سمتش رفت. دختری نقابدار را دید که تمامی لباسهایش خیس شده بود و افسار اسبی سرکش را محکم در دست گرفته بود، گویا اسب از آن طوفانی که ناگهان برپا شده وحشت کرده بود. دختر سعی در آرام کردن او داشت ولی نمی توانست، کامیاب فوراً لگام را از دست او گرفت و با تبحری خاص که قبلاً در سوارکاری آموخته بود بر روی اسب پرید، اسب به طور وحشیانه ای به اینطرف و آنطرف میپرید ولی کامیاب همچنان محکم او را چسبیده بود و افسار در دست داشت، با سعی و تلاش زیاد مدتی طول کشید که اسب رام شد و آرام گرفت، دختر در آن مدت چشمان متعجب خود را به کامیاب دوخته بود و در دل شجاعت او را میستود که اینچنین اسب سر کش را به زانو درآورد، با خود اندیشید که اگر او به کمکش نیامده بود، شاید برای همیشه اسبش سهند را از دست می داد، با آرام شدن اسب طوفان هم خوابید و جای خود را به نم نم باران دلانگیزی داد، کامیاب مدتی اسب را به حالت چهار نعل تاخت و بعد آرام آرام با حالت یورتمه به سوی دختر نقابدار حرکت کرد. اسب سفید با دیدن صاحبش شیهه ای سرداد و خودش را به او رساند و صورتش را به صورت دختر نزدیک کرد. دختر دستانش را میان یال او برد و شروع به نوازش کرد، کامیاب از اسب پایین آمد، ناگهان چشمش به صورت دختر افتاد که فقط چشمانش نمایان بود و بقیه صورتش با نقابی مشکی مستتر شده بود، با دیدن او تکانی خورد، لحظه ای مات و مبهوت، نظارهگر آن چشمان مخمور و سیه فامی شد که تا آنزمان نظیرش را ندیده بود با چشمانی که در زیر مژگان انبوه و خوش حالت به طرز مکرآوری میدرخشید. او چنان غرق در تماشای تابلوی خلقت شده بود و در دل دست هنرمند آفرینش را میستود که هیچ لغزشی در طراحی خود نکرده بود و با چیره دستی اثر خارقالعادهای را پدید آورده بود، اثری که هیچ هنرمند زیده ای نمی توانست آنرا بر صفحه روزگار حک کند. دختر غافل از نگاههای تحسینآمیز کامیاب مشغول نوازش کردن اسبش بود که ناگهان سنگینی غریبی بر صورتش احساس کرد، به کامیاب خیره شد، لحظهای چشمان هر دو تیر نگاهی را روانه یکدیگر کردند چشمان مخمور دختر رنگ اظطراب و وحشت به خود گرفت. افسار اسب از دستان کامیاب ول شد. دختر مانند پرندهای که در دام صیاد افتاده باشد، نگاه وحشتزدهاش را از او گرفت و برای گریز با چالاکی بر روی اسب پرید و او را هی کرد و در یک چشم بر هم زدنی در پشت تپهها از نظر محو شد.
کامیاب که تحت تأثیر آن همه غرور و زیبایی قرار گرفته بود، دیدگان حیرتزده خود را با اطراف دوخت اما هیچ اثری از او ندید، گویا همه آن اتفاقات در خواب و رویا رخ داده بود و باران آن شبح دختر و اسب سپیدش و آن نگاههای شوریده را با خود شسته بود و در بطن خاک مدفون ساخته بود، با ناباوری خود را به بالای تپه رساند تا شاید اثری از او بیابد ولی آن سوی تپه جز چادرهای کهنه که صاحبانشان برای گریز از باران به داخل آن پناه برده بودند، چیز دیگری ندید. تک تک چادرها را از نظر گذراند تا شاید بفهمد کدام متعلق به آن دختر سیه چشم نقابدار است ولی بیفایده بود، ناامید از تپه پایین آمد و به سمت اتومبیلش حرکت کرد، همینکه میخواست در اتومبیل را باز کند، شیهه اسبی او را به عقب خواند، با شتاب به پشت سر برگشت همان دختر یکه ناز بود که با قامتی بلند مانند سرداری فاتح در کنار اسبش خرامان خرامان راه می رفت، در کنار چادر ایستاده اسبش را به چوبی که بر روی زمین نص شده بود بست و بعد چادر را پس زد و داخل شد . کامیاب مدتی به آنجا چشم دوخت با قطع شدن باران مردم یکی پس از دیگری از چادرهایشان بیرون آمدند و هر کدام به سویی می رفتند تا دوباره کارها را از سربگیرند، همه آنها غافل از اینکه تا چند لحظه قبل پشت آن تپه­های ماهوری طوفان چه کرده بود، مشغول کار شدند ناگهان کامیاب متوجه شد، پیرمردی از چادر دختر بیرون آمد و به سمت اسب رفت، اما هر چه منتظر شد از دختر خبری نشد. مستأسل و درمانده اتومبیلش را روشن کرد و پیچ و خم جاده را با حالت پریشانی تا منزل طی کرد. با صدای بوق اتومبیل، باغبان سالخورده در را باز کرد و کامیاب داخل باغ شد، اتومبیل را در پارکینگ گذاشت و به سمت ساختمان حرکت کرد، با صدای الله یار به عقب برگشت که می گفت:
چیه آقا؟ چرا اینقدر پریشانی؟ اتفاقی افتاده؟ کامیاب که سعی می کرد حالش را طبیعی جلوه دهد سری تکان داد و گفت:
نه،هیچ اتفاقی نیفتاده، فقط حسابی تو بارون خیس شدم. بعد فوراً داخل ساختمان شد. مستخدمه منزل که زنی پنجاه و سه ساله بود، فوراًخودش را به کامیاب رساند و گفت:
سلام آقا؛ خسته نباشید.
- سلام زینت مادرم هنوز برنگشته؟
- نخیر آقا، یک ساعت پیش به منزل زنگ زدند، گفتند که جایی کار دارند، ممکنه تا اخر شب طول بکشه شما منتظر نباشید.
- بسیار خب پس من می رم یک دوش بگیرم.
- باشه، پس من هم تا آن موقع میز ناهار رو میچینم
- نه زحمت نکش، فعلا اشتها ندارم.
- هر طور که میل دارید. کامیاب فوراً خودش را به حمام رساند و با گرفتن دوش آب گرم حالش کمی بهتر شد، کامیاب در حالیکه روی تختخوابش دراز کشیده بود، ساعتها با خود و افکار نوینش جنجال داشت. لحظه ای نمی توانست آن چشمهای سکرآور و آن قامت خوش تراش که در لباس پرچین میرقصید را از دهنش دور کند. دلش می خواست بار دیگر سوار بر اسب وحشی تا وادی مرگ قدم گذارد و لحظه ای کوتاه نظارهگر آن چشمان نرگس شود و با دستانش نقابی را که بر چهره داشت به کناری زند، با خود اندیشید که پشت آن نقاب و در عمق آن چشمان چه چیزی نهفته است؟ چرا بین آن همه زن عشیرهای او باید صورتش را پنهان کند؟ آیا به خاطر زیبایی بی حد و مرزش که هر انسانی را به سوی خود خیره میکند؟ آه خدای من ای کاش یکبار دیگه اونو ببینم ای کاش جای این بنای مجلل، یکی از اون چادرها متعلق به من بود تا شب و روز به تماشایش مینشستم. ناگهان فکری به سرش زد. اصلاً او چرا به محله عشایر نشین ها رفته بود؟ از رفتن به آنجا چه نیتی داشت؟ مگر جز این بود که برای یافتن سوژهای آن تپه ها را انتخاب کرده بود؟ پس چه سوژه ای زیباتر از خراماندن دختری نقابدار با اسب سفید میتوانست باشد؟ با خوشحالی حرکت کرد و به سمت پنجره رفت، از اینکه بار دیگر او را خواهد دید جان دوباره ای گرفت، به بیرون نگاه کرد، هوا کاملاً تاریک شده بود، بنز مشکی مادرش در پارکینگ به چشم می­خورد، خودش را آماده کرد تا برای خوردن شام به طبقه پایین برود. ثریا با دیدن کامیاب لبخندی به او زد و دستانش را به سوی او دراز کر، کامیاب دستان ثریا را در دست فشرد و بعد هر دو به اتفاق هم پشت میز غذاخوری نشستند، کامیاب چشمش که به غذا افتاد متوجه شد از شب گذشته هیچی لب نزده، اما با ان حال هم چندان اشتهایی برای خوردن نداشت. ثریا زیر چشمی نگاهی به او انداخت و متوجه رنگ پریده اش شد، اما چیزی نگفت، تا اینکه بعد از صرف شام دو نفری به اتتاق نشیمن رفتند، ثریا از فرط خستگی روزانه خودش را روی کاناپه انداخت و کامیاب هم نزدیک او روی مبلی نشست، ثریا سیگاری آتش زد و بعد نگاه عمیقی به کامیاب انداخت و گفت:
- پسرم چرا تو فکری؟ مثل اینکه حالت چندان خوب نیست؟
- نه اتفاقاً کاملاً حالم خوبه، شما نگران نباشید. راستی رفتی سفارت آلمان؟
ثریا لبخندی زد و با کنایه گفت:
اوه خدای من! فکر نمیکردم تو هم مثل من تا این حد مشتاق رفتن به آلمان باشی،به امید خدایک سری کارهای قانونی هست که هرچه زودتر انجام میشه و تا تابستون ویزا رو میدهند، امیدوارم که تو هم تا اون زمان نمایشگاهت رو راه بندازی و از این بابت مشکلی نداشته باشیم. کامیاب سری به علامت تأیید تکان داد و آهسته گفت:
راستی مادر، تکلیف باغ و ویلا و اتومبیلها و سهم هایی که تو شرکت داریم و مابقی دارائیهامون چی میشه؟حتماً قصد داری همه این یادگاریها رو بفروشی، آره؟ ثریا خیلی خونسرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
خوب مشخصه، همه این ها باید فروخته بشه، ما که نمیتونیم این چیزها رو با خودمون ببریم ، البته به این زودی هم نمیشه چون یک سری کارهای قانونی داره که من از طیق یک وکیل معتبر اقدام میکنم.
- یعنی مادر نمیخوای هیچ یادگاری از پدر بمونه، لااقل این باغ رو نفروش ثریا نگاه پر مفهومی به کامیاب انداخت و بعد گفت:
مگه قراره که ما دوباره به ایران برگردیم، ما برای همیشه از اینجا میرویم و هیچ احتیاجی هم به این یادگاریها نیست، مطمئن باش تو آلمان باغها و ویلاهایی هست که آدم حیرون میمونه، اونوقته که میفهمی این یادگاریها چقدر بی ارزش بوده. کامیاب میدید مادرش چگونه غرق دنیای دیگری شده و همه چیز را به قیمت سرزمین بیگانه ای میخواهد عوض کند در دل تأسف میخورد ولی سعی کرد به گونه ای او را قانع کند.
- ببین مادر، من کاری به اونجا ندارم که چه خبره، فقط میخوام یک بار هم که شده تو زندگی به حرف پسرت گوش کنی و انطور خودسرانه تصمیم نگیری، به نظر من هر کس که وطن خودش رو ترک میکنه نباید تمام پلها رو پشت سرش خراب کنه، بالاخره اینرو مطمئن باش خودت که الان اینقدر مشتاق رفتن از این مملکت هستی روزی میرسه برای یک مشت خاک اینجارو که بو کنی دلت تنگ خواهد شد، پس بهتر نیست با حفظ این باغ یک امیدی تو این کشور برای خودمون باقی بذاریم. ثریا با غیظ ته سیگار را در زیر سیگاری فشار داد و گفت:
- امید؟ کدوم امید، من میخوام ریشه خودم و تورو برای همیشه از این سرزمین بکنم، اونوقت تو داری حرف از امید میزنی، تخیر جانم تا حالا هم که به حرف پدرت گوش کردم و اینجا موندم کلاه سرم رفته، اما دیگه این اجازه رو به تو نمیدم که تو تصمیمهای من دخالت کنی، او هم مثل تو مدم داد وطن نیزد و حالا هم نوبت شازده اش رسیده که شعارهای اونو فریاد بزنه. کامیاب که از آن همه خودبینی، شعله های خشم در وجودش زبانه می­کشید با عصبانیت گفت:
- متأسفم که مجبورم کردی اینرو بگم ، پس خواسته من چی میشه، این وسط من هم حقی دارم. ثریا چشمانش را گشاد کرد و از روی کاناپه برخواست، چنگی به موهایش زد و با صدای بلندی خنده ای کرد و با تمسخر گفت:
- ها! ها! حق!؟ از اون اول میتونستی خیلی مودبانه بگی که سهم ارث رو میخوای اما نه جانم کور خوندی تا زمانیکه من زندهام همه چیز زیر سلطه منه و فکر نمیکنم چندان هم دست تو خالی مونده باشه، میتونی با اون سهام کلانی که پدرت در شرکت به اسمت کرده، صدها باغ مثل این باغ بگیری و به عنوان پشتوانه در اینجا برای خودت نگه داری اما فکر اینکه حق دیگهای هم از ارثیه پدریت داری رو فراموش کن. کامیاب از روی غضب دندانهایش را بهم فشرد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد و خودش را به طبقه بالا رساند. بدون اینکه برق اتاقش را روشن کند، خودش را روی تختخواب انداخت و از پنجره به بیرون چشم دوخت، اتاق از نور مهتاب روشن شده بود و قطرات اشکی که از چشمانش غمزدهاش بر روی گونه اش میلغزید، در زیر نور آبی آسمان مانند حبابی میدرخشید، اشکهایی که صورتش را خیس کرده بود، همچون اشک آشنای پدرش بود که مانند خنجری قلبش را میدرید، او خوب میدانست که خودمختاری مادرش عاقبتی را که بر سرپدرش درآورده بود با او هم همان کار را خواهد کرد، اما کامیاب با خود عهد کرد که نگذارد مادرش یکه تاز میدان باشد. ناگهان تابلوی نقاشی که دوستش به آن لقب سرزمین افسانه ای را داده بود، نگاه او را از آسمان گرفت و به سوی خود خیره کرد. تشعشع مهتاب بر روی تابلو او را پریده رنگ جلوه می داد، بناگاه شهابی از آسمان چشمان مسحور کننده ای را بر روی آن سرزمین افسانهای منعکس کرد و بازتاب آن بر چشمان کامیاب خواب شیرینی را لالایی کرد. بامداد زیبای دیگری سفره بر شهر انداخت، آفتاب تابیدن گرفت و کوه بار دیگر برای خودنمایی عظمتش با سپیده دم همراه شد. کامیاب با شنیدن آواز پرندگان که مهمانان همیشه صبحگاه بودند، چشم به بیداری گشود، در رخت خواب غلتی زد، هنوز به خاطر بحث شب گذشته ای که با مادرش کرده بود، روحیه اش کسل بود، میل به حرکت و آغازی تکراری نداشت، چشمان نیمه بازش را به درختان باغ دوخت، به کوه و پنجره ای که غریب بیست و سه سال دریچهای به دنیای مکررات بود. ناگهان احساس گنگ و نافهومی وجودش را در محاصره قرار داد و او را وادار به حرکت میکرد، در دلش آشوبی برپا شده بود، نمیدانست این تازگیها سر منشأ کدامین معلول است، دیگر چشمانش نیه باز به پنجره دوخته نشده بود، بلکه در عمق تابلو سرزمین افسانه ای سیر میکرد، به ناگاه چشمان ساحره ای نقابدار او را به سوی خود خواند، ناخداگاه به سوی تابلو جذب شد و نقاشی که روز گذشته به در نظرش پوچ و بیاساس میآمد، احساس کرد که در بطن خود حرفهای ناگفتنی زیادی را مدفون کرده که فقط او پی به وسعت آن میبرد، تابلو را به روی دیوار نصب کرد و بعد سه پایه و تابلو سفید و وسایل دیگر نقاشی اش را برداشت و از اتاق خارج شد. پس از اینکه آبی به صورتش زد لباس پوشید و برای خوردن صبحانه آماده شد. زینت که مشغول چیدن میز صبحانه بود، با دیدن کامیاب به او سلام کرد و گفت:
- سلام آقا، صبح بخیر. کامیاب لبخندی زد و گفت:
- ای بابا! شد یکبار این اجازه رو به من بدی که زودتر سلام کنم، آخه وظیفه منه که در سلام دادن پیشدستی کنم. زینت با شرمندگی گفت:
- آقا، بیشتر از این خجالتم ندید، چه فرقی میکنه که کی اول سلام بده.
- راستی زینت مادرم سر صبح باز کجا رفته.
- وای خدا مرگم بده داشت یادم میرفت، صبر کنید الان میام. زینت به سمت میز تلفن رفت و در حالیکه برگی را در دست داشت به کامیاب داد و گفت:
- مادرتون این یادداشت رو دادند و گفتند که بدم به شما، کامیاب نگاهی به آن انداخت، چند جمله به طور مختصر نوشته شده بود:
سلام پسرم، امشب در منزل یکی از دوستان نزدیک آقای سهرابی، به مناسبت ورودش به ایران جشن بزرگی برپاش شده،به این آدرسی که زیر برگه مینویسم شب حتماً خودت رو برسون، در ضمن یکی از شیک ترین لباسهایت را بپوش چون مرجان و آقای راد هم حضور دارند. منتظرت هستم، خدانگهدار، مادرت.
کامیاب با غیظ کاغذ را در دستش مچاله کرد و غرولندکنان گفت:
آه خدای من! جشن، باز هم از اون جشنهای کذایی و تهوعآور که همهاش برای تفاخر و خودنمایی گرفته میشه. زینت که مشغول ریختن چای در فنجان بود، زیر چشمی به کامیاب نگاهی انداخت و به آرامی گفت:
میبخشید آقا، مهمونی دعوت دارید. کامیاب به علامت مثبت سرش را تکان داد. زینت چشم و ابرویی بالا انداخت و با نوعی همدردی به کامیاب گفت:
حتماً باز از نوع آنچنانیش هست که شما اینطور بغض کردید. کامیاب لبخند کمرنگی زد و گفت:
آره زینت! ولی تو از کجا فهمیدی؟ زینت هم متقابلاً به او لبخندی زد، چشمانش را به طرف سالن که قاب عکس بزرگی که متعلق به آقای خسروی بود دوخت و گفت:
خدا بیامرزه پدرتون رو، هر وقت از این کاغذها به دستش میدادم، حرفهای شما رو زیر لب زمزمه میکرد، آخه هر چی نباشه من و الله یار غریب بیت ساله که تو این باغ زندگی میکنیم و شاهد خیلی چیزها بودیم، مهمونیهای بزرگی که تو این باغ برپا میشد همیشه بینظیر بود یادش بخیر. کامیاب که به اخلاق مستخدمه سالخورده شان آشنا بود و میدانست که اگر او شروع به تعریف خاطرات گذشته بکند، ساعتها ادامه خواهد داد، حرف او را قطع کرد و با مهربانی گفت:
میدونم زینت، من هم با همین چیزها بزرگ شدم، چه باید کرد، مادره دیگه، نمیشه زیاد بالای حرفش حرفی زد، من باید برم، تو و الله یار هم امروز و مرخص هستید، میتونید چنانچه که بخواید یک سری به دخترتون بزنید. زینت با شنیدن این حرف صورتش را موجی از شادی دربرگرفت، با خوشحالی گفت:
خدا خیرتون بده، به حق که مثل پدرتون بزرگوار هستید، حدود سه ماه میشه که دخترم رفعت رو ندیدم، حتماً الله یار هم از شنیدن این خبر خوشحال میشه، زودتر برم بهش بگم. کامیاب که صبحانه اش را تمام کرده بود، از پشت میز برخواست ، با مهربانی دستی بر شانه او زد و بعد مقداری پول از کیفش درآورد و گفت:
قابل نداره، اگه خواستی برای دخترت ونوه ات می تونی یک کادو بخری، خوب نیست دست خالی بری. زینت از گرفتن پول امتناع کرد ولی کامیاب با اصرار زیاد پول را به او داد و بعد از هم خداحافظی کردند. کامیاب نفس عمیقی کشید و سوار اتومبیلش شد. الله یار در باغ را گشود و نگاههای مملو از سپاس و تشکر را بدرقه راه جوان کرد. اتو مبیل به سوی مقصدی آشنا پیچ و
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:23 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 28-39
خم جاده را طی کرد و در نزدیکی تپه های شرقی متوقف شد. کامیاب با دیدن تپه ها، حالت غریبی پیدا کرد، صدای تپش قلبش را به وضوح می شنید، خودش هم از آن دگرگونی متعجب شده بود، چرا؟ مگر در آن سرزمین چه چیزی وجود داشت که او اینگونه مشوش شده بود؟ مگر جز این بود که فقط برای طراحی سوژه ای به آنجا آمده بود؟کاری که هر نقاش دیگر میکرد. فضای داخل اتومبیل برایش خفقانآور شده بود، فوراً آنرا درگوشه ای دور از چشم مردم ایل پارک کردو بعد تابلو و دیگر وسایل نقاشی را از صندلی عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد و بادرماندگی به اطراف چشم دوخت. دیروز ابتدای ورودش به آن محیط، چندان حال و هوای خاصی نداشت، جاده ها، آمدمهای عشیره ای ، فقط از روی نوعدوستی حس ترحمش را برانگیخته بودند، ولی دیگر آن نوزادی که مگسها صورتش را محاصره کرده بودند، نظرش را جلب نمی کرد، چشمانش در جستجوی چیز دیگری بود، در دل با خود می گفت:
کامیاب تو فقط به دنبال سوژه ای مناسب هستی، ببین آن دختر بچه ای که کوزه ای آب را بر شانه اش نهاده و به زحمت به سمت چادر می برد، یا آن پیرمرد چپق کش که مشغول دباغی پوست گوسفند است اگر این هم مناسب نیست، آن زنها با لباسهای دورچین که مشغول بافتن گلیم هستند، ببین ماظر چقدر زیبا و واقعی هستند یکی را انتخاب کن، ولی احساسش به او دروغ نمیگفت، هیچ یک از آن صحنه ها نمی توانست تخیلاتش را ارضا کند او یک نقاش تیل گرا بود و همیشه ترسیم واقعیت برایش غیر قابل دسترس بود، چه منظره ای در آنجا می توانست خواسته اش را ارضا کند، جز آن دختر نقابدار با اسب سپیدش که زیباترین مظهر خیال و واقعیت بود، بالاخره ان سوژه بر همه آن مناظر غلبه کرد و کامیاب خودش را به امید دیدن او به پشت تپه ها رساند. با دیدن آن حریر سبز و گلهای وحشی تکانی خورد، با تعجب به اطراف نگاهی کردو حیرت زده با خود گفت:
آه خدای من ! اینجا چه میخواهم؟ منتظر کی هستم پشت این تپه ها دنبال چه چیزی میگردم چی داره به سرم میاد؟ جای من اینجا نیست من باید محبوس تاریکی اتاق خودم باشم تا بتونم نقاشی بکشم، نو چشم هام رو آزار میده باید برگردم. از تپه ها بالا رفت که بناگاه نسیمی اشنا بر پهنه دشت وزیدن گرفت و او را به عقب برگرداند. در ناباوری همان دختر را سوار بر اسبش دید که آن طرفتر منظره ای بدیع را به وجود اورده بودند. سمفونی امواج باد بر روی چمنزار اسب را به رقصیدن واداشته بود، دستهای نسیم موهای پریشان دختر را نوازش می کرد، صدای خنده های مستانه دختر در آن لحظه خوش الحال ترین ترنمی بود که در گوش کامیاب همچون سمفونی روح نوازی نواخته میشد. کامیاب لحظه ای نگاههای دزدانه اش را از او نمی گرفت، دیگر طوفان نبود که همه چیز را با خود ببرد و او می توانست برای همیشه آن صحنه را باور کند و بر روی تابلو با قلم واقعیت آنرا طراحی کند. سه پایه اش را در گوشه ای که مقابل دید دختر نبود قرار داد و تابلو را بر روی آن گذاشت. بار دیگر نگاههای پرتب و تاب خود را به ان صحنه دوخت و در دل زیباییهای با شکوه آن دختر کرد عشیره ای را ستود. قلم را بر روی تابلو لغزاند و شروع به کشیدن کرد، سعی داشت که همه چیز واقعیت باشد، همان حریر یشمی مفروش شده با سقفی به رنگ فیروزه و دختری با نقاب مشکی که در حال تاختن اسبی سپید که چهار رنگ متضاد را تشکیل میدادند. کامیاب با تمام وجود سعی کرد اثر بدیعی را خلق کند و همینکه دستان همرمندش تابلو را لمس کرد، اولین گامها به سوی واقعیت برداشته شد و همه چیز با طراوت و تبحری خاص دنبال شد. کامیاب چنان غرق در کار خود بود تا سرش را بلند کرد که صحنه را از دیده بگذراند، متوجه شد دختر آنجا را ترک کرده. به ساعتش نگاهی انداخت ظهر شده بود و خورشید تمام آسمان را زیر سلطه خود برده بود. تابلویش را برداشت و از تپه ها بالا رفت و به سمت اتومیل حرکت کرد وقتی به باغ رسید، خودش را به سایه بان حصیری که در زیر درخت مجنون کهنسالی قرار داشت رساند و روی صندلی راحتی ولو شد. جز او هیچ کس در باغ نبود، سکوت ظهرگاه بر همه جای باغ سایه افکنده بود،وزش ملایم نسیمی که از لای درختان تازه شکفته عبور میکرد رایحه مست کننده ای را به ارمغان میآورد. کامیاب نفس عمیقی کشید، چشمانش را بر هم نهاد و غرق در افکار واهی شد. لحظه ای نمی توانست ذهنش را از حیطه آن دختر دور سازد، چشمانش را می دید که همه جا تعقیبش می کرد، حتی در آن باغ زیر درخت کهنسال حضور بی انتهایش را حس می کرد، صدای خنده هایش که همچون طبلی در ان باغ می پیچید، ناگهان وحشتی عجیب وجودش را در بر گرفت، چشمانش را از هم گشود و با حیرت به اطراف خیره شد، سکوت مرگباری باغ را فراگرفته بود، سکوتی که هیچگاه تا آن زمان برای کامیاب دلتنگ کننده نبود چه زیبا و دل انگیز زندگی در آن تپه های ماهوری موج می زد با خود اندیشید که ان دختر الان چه می کند؟ آیا می داند که چشمان دزدانه ای قصد دارد بر حریمش تجاوز کرده، چه خواهد کرد، آیا او را از آن تپه ها طرد می کرد یا به او اجازه می داد از او یک شاهکار بسازد. کامیاب دیگر نمی فهمید با خود چه می گفت، از جایش حرکت کرد و در حالیکه به سمت ساختمان می رفت با خود گفت:
به طور حتم تمام این تحولات به خاطر تغییری است که در نقاشیهام به وجود اومده نه اون سیمای نقابدار، پس از اینکه این تابلو هم کارش تموم بشه، مثل نقاشیهای دیگه ام به دست فراموشی سپرده میشه و این دختر نمی تونه هیچ نقشی در دگرگونی ام داشته باشه، او فقط یک سوژه مناسبه که انتخاب کرده ام و پس از اتمام کار، او به منطقه دیگری کوچ می کنه و من هم به سرزمین دیگری. پس دلیلی نداره فکر کنم دلم به سلطه او دراومده، پوزخندی زد و داخل ساختمان شد. فوراً خودش را برای گرفتن یک دوش آب گرم به حمام رساند. احساس کرد حالش خیلی بهتر شده آرامش عمیقی وجودش را دربرگرفت لباس راحتی پوشید و از حمام بیرون آمد. با شنیدن صدای زنگ تلفن، گوشی را برداشت.
- الو بفرمایید.
- سلام پسرم حالت خوبه؟
- سلام مادر خوبم.
- ببینم زینت یادداشت رو بهت داد. کامیاب مکثی کرد چیزی به ذهنش نمی امد. پرسید:
- یادداشت؟ من چیزی رو به یاد نمی یارم.
- پس حتما یادش رفته بهت بده، من رو باش به چه کسی هم سفارش کردم، این زن هم از وقتی پا تو سن گذاشته حسابی گیج و منگ شده، خداروشکر که تا سه چهار ماه دیگه بیشتر باهاش سروکار نداریم، صبح موقع رفتن بهش یادداشتی دادم که بهت بده، شانس آوردی زنگ زدم و گرنه امشب از مهمونی می افتادی. کامیاب که تازه متوجه منظور ثریا شده بود، چنگی به موهایش زد و با حالت افسوس گفت:
- بله مادر، متأسفم به کلی فراموش کرده بودم، صبح زینت یادداشت شما رو بهم داد باید اعتراف کنم که این من هستم که حواس پرت شدم نه مستخدمه پیر شما. ثریا با شیطنت گفت:
- به به چشمم روشن، پس جنابعالی حواس پرت شدی، میدونی اولین نشانه عاشقی حواس پرتیه؟ نکنه من خونه نبودم، با خاطری جمع رفتی سراغ آلوم عکس و آخرش دختره کار دستت داده، با شنیدن کلمه عاشقی قلب مامیاب لرزید و دوباره سایه ای به سیاهی نقاب خانه را دربرگرفت. با شنیدنصدای ثریا به خود آمد.
- الو، الو کامیاب؟
- بله مادر، بفرمایید.
- ای بابا، معلوم هست چت شده؟ حواست کجاست.
- هیچ جا، باور کن
- خیلی خب، پس یادت نره، بعد از غروب خودت رو به جشن برسون،راستی شیک ترین لباست رو بپوش، دلم می خواد مثل همیشه شاخ شمشاد مجلس تو باشی، فهمیدی؟ کامیاب که اعصابش متشنج شده بود، برای فیصله دادن مکالمه به تندی گفت:
- باشه مادر مطمئن باش، کاری نداری!
- نه به امید دیدار، مواظب خودت باش.
- شما هم همینطور خداحافظ. کامیاب با غیظ گوشی را گذاشت و در حالیکه به تلفن خیره شده بود، غرولندکنان گفت:
لعنتی من عاشق هر کی بشم، عاشق او دختر جلف نمی شم، یک موی اون دختر کولی به صدتا مثل مرجان می ارزه، اینجا رو دیگه کورخوندی مادر، نگاهش را از تلفن برداشت و به عقب برگشت، لحظه ای در مقابل آینه قدی منبت کاری شده ایستاد، خودش را دید چشمانش را که دیگر نمی توانست او را گول بزند، احساسات دروغین را می دید که تا چند لحظه قبل به آنها دلخوش کرده بود، چگونه رنگ خود را باخت و به جایش چشمان سلطه گری نقش در سیمایش بست. می خواست بگریزد، وای سایه سیاه نقاب همه جا مانند سایه ای در تعقیبش بود. از چه بیم داشت؟ از اینکه بازم درگیر واقعیت شده بود و باید باور می کرد همان برق نگاه در زیر باران او را اینچنین واله و از خود بیخود کرده بود، باورش برای کامیاب دشوار بود، آخر چگونه تپه های شرقی، طوفان اسب وحشی و نگاههای مخمور، در یک لحظه می توانست مظهری از عشق و حقیقت را به وجود آورد. آیا همه عاشق پیشگان چنین سلوکی دارند، با کوچکترین نگاه اسیر می شوند ولی برای گریز از اسارت راه بی انتهایی را همچون درویش منشان با کوله پشتی از آه و حسرت تا مقصد حضور یار طی می کنند، در حقیقت این چه آئینی است که در مکتبش شاه و گدا یکی است و فقط واژه عشق است که حریم فاصله ها را می شکند و این دو را با هم پیوند می دهد. عشق سلاله پاکی است که تا آن زمان هرگز نتوانسته بود بر زندگی کامیاب حاکم شود و قدم بر حریم دلش بنهد. شاید به همین خاطر او درگیر نبردی سخت با احساسات و عقلش شده بود و نمی دانست عاقبت کدام بر دیگری مغلوب خواهد شد. نگاه آشفته اش را از آینه گرفت و خودش را به طبقه بلا رساند. در اتاقش را باز کرد و مدتی همچنان در آستانه در ایستاد و با بهت و حیرت چشم به داخل اتاق دوخت و همه چیز را با دقت از دیدگاه گذراند. دیوارها با کاغذ دیواری به رنگ قهوه ای و کرم پوشانده شده بود، چند تابلوی زیبا که نقاشی خود کامیاب بود بر روی دیوار نصب شده بود وسط اتاقش قالیچه ابریشمی ایرانی که بر روی پارکت پهن شده بود بیش از هر چیزی خودنمایی می کرد، یک صندلی راحتی که زمانی متعلق به پدرش بود در کنار شومینه گذاشته شده بود. میز تحریری که از چوب گردو ساخته شده در گوشه ای از اتاق به چشم می خورد و مبلمان راحتی فرانسوی با روکش قهوه ای روشن در مقابل پنجره ای که مشرف به باغ باز میشد چیده شده بود و همچنین پرده های مخملین شکلاتی رنگ که نشانگر حسن سلیقه ای بود که در مبله کردن سرویس اتاق خواب به چشم می خورد، کامیاب هیچگاه اینچنین با دقت اتاقش را نگاه نکرده بود، لحظه ای چادرهای عشایر را با باغ زیبایی که در ان زندگی میکرد مقایسه کرد، آن چادر فرسوده دختر در مقابل اتاق خوابش نمانگر تفاوت فاحش بین زندگی او با دختر بود. کامیاب وارد اتاق شد، نگاهی به ساعت دیواری که سوغات مادرش از انگلیس بود انداخت. ساعت پنج بعدازظهر بود، هنوز یک ساعت وقت برای رفتن به مهمانی داشت. باید خودش را به نوعی سر گرم می کردتا افکار واهی از ذهنش دور می شد. بناگاه حس عجیبی او را به طرف کتابخانه کشاند، محلی که روزهای خوشی را با پدرش در آنجا گذرانده بود، با ناامیدی به قفسه کتابها که همگی بوی پدرش را میدادند نگاهی انداخت. به یاد نصیحت ها و راهنماییهای ارزنده اش افتاد که مانند گوهری گرانقدر بود، اوآرزو داشت که از پسرش یک مرد بسازد، مردی که هرگز احساساتش بر عقلش غلبه نکند، چون او خود در زندگی یکبار اسیر احساسات شده بود و آنزمانی بود که بر حسب اتفاق در یک مهمانی با همسرش ثریا آشنا شده بود و هر دو در برخورد اول دلباخته و شیدای هم شدند، او تحت تأثیر زیبایی ثریا قرار می گیرد و متقابلاً ثریا هم ثروت و مقام اردشیر از او مردی محبوب و لایق می سازد، اینچنین می شود که هر دو بدون در نظر گرفتن روحیات و صفات اخلاقی یکدیگر با هم ازدواج می کنند و خیلی زود آن شعله های سرکش که نشأت گرفته از احساسات پوچ بوده، خاکستر می شود و زندگی که با وجود آن همه رفاه و آسایش می توانست ایدهال باشد، اینچنین رنگ انزجار و نفرت به خود میگیرد. کامیاب شروع به قدم زدن در کنار قفسه ها کرد، همچون طفلی دلش بهانه پدر را می گرفت، در آن لحظه به وجودش محتاج بود، شکسته و درمانده حضور او را در کنارش می طلبید، با صدای بغض آلودی گفت:
پدر جان! کجا هستی؟ چرا نمی یای پسرت رو نصیحت کنی؟ چرا به صورتش سیلی نمی زنی تا عاشقی یادش بره، باور کن فقط با یک نگته به زانو دراومدم، اگه میدونستم عشق چنین خنجر برنده ای داره، هیچ وقت به صورت دختری نگاه نمی کردم، البته پدر، خودم هم تردید دارم و مطمئن نیستم که دل در گروی او داده باشم و فکر میکنم این خواهش نشأت گرفته از ارتباطی باشه که او با نقاشیم داره و این فقط عشق هنرمند به سوژه اش می تونه باشه که بعد از اتمام کار در غالب یک اثر در تابلو برام باقی می مونه و اگه غیر این باشه باید اعتراف کنم که آینده رو باختم، چون بین من و او نه تنها از نظر طبقاتی بلکه از نظر روحی و فکری فاصله عمیقی وجود داره، اون یک دختر آزاد و مستقل بار اومده اما من محدود و منحصر به یک سری قانون و ضوابط پرورش یافتم. کامیاب سنگینی نگاه پدرش را حس کرد که با سرزنش و نکوهش به او می نگریست، احساس کرد که باعث رنجش روح سیار پدرش شده، باید به گونه ای ارامش را به کتابخانه سرد و یخزده برمی گرداند با استیصال دور خود چرخیی زد و بعد همچون گناهکاری برای فرار از مجازات با دستپاچگی گفت:
پدر جان بهت قول میدم که بعد از اتمام نقاشی ام همه چیز تموم بشه. کامیاب اینرا گفت و بعد فوراًاز آن جو خفقان اوری که به وجود آورده بود گریخت، وقتی از کتابخانه بیرون آمد تا حدودی احساس آرامش می کرد، آنقدر که می توانست خودش را برای مهمانی شب تا حدودی مشتاق نشان دهد. آبی به دست و صورتش زد و بعد به اتاق لباسهایش رفت، از بین انبوه لباسهایش ، کت و شلوار شیک و گرانقیمتی که به رنگ کرم عاجی بود را انتخاب کرد. پیرآهن آبی کم رنگ که تقریباً به طوسی میزد را پوشید و کرواتی با زمینه مشکی که به رویش گلهای ریز ترمه ای کرم رنگ داشت را انتخاب کرد و بعد موهای صاف و پرپشت مشکی اش را به صورت کج روی پیشانی اش شانه کرد، نگاهی عمیق به سرتا پایش در آینه انداخت، لحظه ای چشمان درشت و عسلی مادرش را دید که مشتاقانه و با افتخار به او دوخته شده بود. لبخند کمرنگی به لب آورد و از ساختمان خارج شد و به سمت اتومبیلش رفت، بعد از چند دقیقه به قصد مهمانی از در ورودی باغ گذشت. هوا تاریک شده بود که کامیاب با دسته ای گل زیبا وارد باغ بزرگی شد. لامپهای نئون با تابش مهتابی خود باغ را نورانی کرده بودند، باد تندی وزیدن گرفته بود و نم نم باران دل انگیزی خود را به ان جشن دعوت کرده بود. مهمانان هم به ناچار برای گریز از این مهمان ناخوانده جشن را به داخل تالار کشانده بودند. کامیاب فوراً خود را به داخل ساختمان رساند، در ان جشن که به مناسبت ورود آقای سهرابی برپا شده بود خیل زیادی از اعیان و اشراف شرکت داشتند، صدای موزیک با کف زدنهای ناهماهنگ که از گوشه و کنار به گوش می رسید، جو ناهماهنگی را به وجود آورده بود، دختر و پسرهای جوان هر کدام در گوشه ای مشغول رقصیدن بودند. عده ای پشت میز نشسته بودند و عده ای دیگر به صورت گروهی ایستاده و مشغول خوردن و نوشیدن و گفتن اراجیف به یکدیگر بودند و با قهقهه هایی که در یک لحظه سر می دادند، نظر ها را به خود جلب می کردند. سالن پذیرایی زیبا و بزرگی بود، سقف و دیوارش با شیشه مزین شده بود، تشعشع لوسترهای کریستال انوار زرین را بر دیوار ها منعکس می کرد، مجسمه ها و تابلوهای آنتیکی در گوشه و کنار سالن گذاشته شده بود. نور پرتابش چهل چراغهای آویخته بر روی جواهرات و لباسهای دختران و زنان جوان که با مرواردیدها و سنگهای قیمتی مزین شده بود، چشمها را به سوی خود خیره می کرد. کامیاب برای یافتن شخص آشنایی با وقار و متانت باشکوهی در آستانه در ایستاده بود، کم کم این چشمهای دختران و زنان جوان بود که با نوعی تحسین به سویش کشیده می شد. آقای سهرابی و ثریا با دین کامیاب مشتاقانه به استقبالش امدند. آقای سهرابی مردی خدود پنجاه و پنج سال سن با قدی کوتاه و هیکلی چاق، با سری تقریباٌ طاس که روی گونه سمت راستش را لکه سیاهی پوشناند بود. او در حالیکه کت و شلوار مشکی و پیرآهن سفیدی به تن کرده بود به سمت کامیاب آمد و با خوشحالی او را در آغوش کشید. پس از احوالپرسی سهرابی کامیاب را ورانداز کرد و بعد رو به ثریا کرد و گفت:
به به ! ادم از دیدن این جوون حظ میکنه، ماشاالله برای خودش مردی شده، ده سال پیش که دیدمش خیلی بچه بود فکر نمی کردم که تا این اندازه فرق کرده باشه ثریا لبخندی زد و گفت:
کامیاب من بی نظیره، خدا هم چیز بهش داده، هم جوونی و زیبایی، هم تحصیلات و هم پول و ثروت فقط تنها چیزی که کم داره یک همسر غریبه که اونهم به کمک شما تا چند وقت دیگه جور میشه. آقای سهرابی دستش راروی شانه کامیاب گذاشت و با صدای دورگه اش گفت:
آقا کامیاب جوون لایق و شایسته ایه، به امید خدا آینده ای روشن هم در پیش رو داره، مخصوصاً که قراره برای زندگی به اروپا بره و کار نقاشی رو اونجا دنبال کنه که در این صورت گوی سبقت رو از همه ما می گیره. کامیاب با نوعی شرمندگی گفت:
خواهش میکنم، شما لطف دارید، امیدوارم سفرتون به ایران خوشایند و مطلوب باشه و بهتون خوش بگذره، واقعا باعث افتخاره بنده است که در جوار شما هستم. ثریا نگاهی به ان دو نفر انداخت و بعد گفت:
بهتره که از این تعارفات بگذریم و به جمع دوستان بپیوندیم آقای سهرابی گفت:
پیشنهاد خوبیه، چون ما خیلی وقته برای حرفهای دوستانه در پیش رو داریم، امشب باید نهایت لذت رو از این جشن ببریم. واقعا آقای خامو بنده رو با این مهمونی شرمنده کردند، امیدوارم بتونم روزی محبتشون رو جبران کنم.
کامیاب پرسید:
می بخشید این دوست شما از ارامنه هستند؟
- بله، یکی از دوستان مسیحی بنده هستند که در آلمان باهاشون آشنا شدم، از زمانیکه مقیم ایران شدند باز هم با هم ارتباط داشتیم و همین صمیمیت باعث شده که چنین استقبال گرمی رو از بنده به عمل بیارند، بهتره که بریم شما رو به ایشون معرفی کنم.
پس از معرفی کامیاب به جمع دوستان و آشنایان ثریا و کامیاب به سمت میزی که آقای راد و دخترش نشسته بودند توسط آقای سهرابی راهنمایی شدند، البته ثریا از قبل با آنها آشنا شده بود. مردی بلند قد و لاغر اندام با موهای پرپشت جوگندمی و پوستی روشن و صورتی استخوانی در کنار دختری جوان و زیبا نشسته بود، با نزدیک شدن آنها، آقای راد و دخترش از جابرخواستند و پس از احوالپررسی با کامیاب با رویی گشاده از آنها دعوت به نشستن کردند ثریا با اشاره از کامیاب خواست که بر روی صندلی که نزدیک مرجان قرار داشت بنشیند او هم بالاجبار پذیرفت، آقای سهرابی در حالیکه ایستاده بود گفت:
می بخشید من یک لحظه از حضورتون مرخص می شم، مثل اینکه مهمان جدید اومده برای عرض خوش آمدگویی باید برم، شما تا آن موقع از خودتون پذیرایی کنید و گل بگید و گل بشنوید، بعد رو به کامیاب و مرجان کرد و به شوخی گفت:
شما دو تا جوون هم مجبور نیستید کنار این دو تا پیررن و پیرمرد بنشینید، بهتره که به جمع حوونها بپیوندید و خوش باشید. ثریا که گویا از آن شوخی دلخور شده بود گفت:
عجب، دیگه ما پیر شدیم، لابد تو آلمان شما تا آدم به این سن می رسه جزء از رده خارجها حساب میشه. سهرابی خنده ای کرد و گفت:
می بخشی ثریا جون، من قصد اهانت نداشتم، اتفاقاً تو آلمان وقتی آدم به سن شصت سالگی میرسه تازه میگن وقت چلچلیشه. شما که جای خود دارید ماشاالله دستتمام جوونهارو از پشت بستی. همگی به جز کامیاب با شنیدن این حرف از خنده ریسه رفتند کامیاب لبخند تصنعی بر لب آورد و سعی کرد حواسش را به طرف دیگری سوق دهد. مرجان لحظه ای چشمان آبی و زیبایش را از کامیاب برنمیداشت، چند پسر نزدش آمدند و از او دعوت به رقص کردند ولی او با بیتفاوتی همه را رد کرد گویا منتظر بود که کامیاب هر چه زودتر چنین پیشنهادی به او بدهد، اما هر ه صبر کرد تا جرقه نگاه کامیاب را ببیند بیفایده بودف او که مطلوب خود را در آن مهمانی یافته بود با ناز و عشوه قصد داشت که به گونه ای نظر کامیاب را به طرف خود جلب کند،اما جز نگاه سرد و یخزده ای که از چشمان کامیاب ساطع میشد، چیزی دستگیرش نشد، برای اولین بار بود که می دید پسری اینچنین نسبت به او بی تفاوت است،رفتار کامیاب در نظرش خودخواهی و توهین آمیز می آمد طوریکه به فکر افتاد به گونه ای جواب ان خودخواهی را بدهد. در حالیکه کامیاب گرم صحبت با اقای راد بود، مرجان با غیظ گیلاسی را از روی میز برداشت و در دل با خود گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:23 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 40-51
الان با چشم به هم زدنی پرستیژش را به هم میزنم که با تیپ و قیافه اش دیگه به من فخر نفروشه.
گیلاس را به قصد خوردن به طرف دهانش برد، اما به عمد انرا بر روی کت و شلوار کامیاب ول کرد، چند نفر از مهمانها که شاهد این اتفاق بودند با تمسخر به این صحنه خندیدند. کامیاب که کاملاً هول شده بود نگاهی به مرجان که خیلی خونسرد به او چشم دوخته بود انداخت آقای راد که صورتش از خجالت سرخ شده بود رو به مرجان کرد و گفت:
دخترم چرا حواست رو جمع نمی کنی ببین چه به روز کت و شلوار آقا کامیاب آوردی مرجان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
متأسفم، دست خودم نبود. ثریا در حالی که با دستمال سعی داشت لک را برطرف کند گفت:
اتفاقه دیگه، تو مهمونی از این طور مسائل زیاده، خودتون رو ناراحت نکنید. کامیاب کتش را از تن خارج کرد. مرجان که تحت تأثیر مقام و مردانگی کامیاب قرار گرفته بود، در دل به خاطر عمل زشتی که از او سرزده بود خودش را سرزنش کرد، به چشمان عسلی کامیاب خیره شد و با شرمندگی گفت:
می بخشید اگه جسارت نباشه می تونم خواهش کنم به جای این گیلاس یک افتخار قص رو بهم بدید.
ثریا و آقای راد هر دو باهم لبخندی زدند و ثریا از کامیاب خواست که خواهش مرجان را رد نکند کامیاب که مستأصل شده بود و به دنبال بهانه برای رد کردن پشنهاد می گشت اشاره به کت و شلوارش کرد و گفت:
آخه با این وضع همه بهم می خندند. مرجان دست کامیاب را کشید و گفت:
خواهش میکنم لطفش به همینه، بذارید یک خاطره به یادموندنی برامون باقی بمونه. کامیاب بالاجبار پذیرفت و به همراه او به قسمتی که جوانها در هم لولیده بودند رفت. آقای راد سیگاری روشن کرد و به دست ثریا داد و برای خودش هم سیگار دیگری آتش زد. ثریا پکی به سیگار زد و گفت:
دختر زیبا و دوست داشتنی دارید، مخصوصا تو این لباس ساتن صورتی کوتاه مثل پرنسس های اروپایی شده. آقای راد لبخندی زد و گفت:
شما لطف دارید، مرجان شباهت زیادی به مادر مرحومش داره، وقتی نگاش میکنم به یاد او می افتم
می بخشید آقای راد اگه ناراحت نمی شید یک سوال داشتم
خواهش میکنم بفرمایید
همسرتون چی شد که فوت کرد
سکته مغزی به بیمارستان نرسیده تموم کرد
اوه متاسفم چند سال از این اتفاق می گذره.
پانزده سال، اونموقع مرجان هشت سال بیشتر نداشت.
خدای مت چه وحشتناک میدونم که خیلی براش سخت بوده،آخه خود من هیچ وقت مادرم رو ندیدم چون زمانیکه می خواستم دنیا بیام اون فوت می کنه مادرم هیچ وقت منو ندید چون بعد از فوتش دنیا اومدم دکتر ها منو بوسیله سزارین از شکمش خارج کردند من خودم رو مسبب مرگ مادرم میدونم.
چرا؟ این یک فکر پوچ و بی اساسه
به نظر شما شاید، ولی برای من که مجبور بودم نگاههای نفرت انگیز پدرم رو تحمل کنم چنین فکری یک امر عادی برای من می تونست باشه او علاقه زیادی به مادرم داشت به همین خاطر هم هرگز ازدواج نکرد شاید آقای سهرابی که از همون اول کودکی من در جریان این اتفاقات بودند براتون تعریف کرده باشند. چون زمانیکه من هفده سالم بود پدرم فوت کرد و من تحت حمایت پدر آقای سهرابی قرار گرفتم من تا زمانیکهه زنده باشم محبتهای آقای سهرابی رو فراموش نمی کنم.آ قای راد گفت:
یهرابی روح بزرگی داره، من حدود ده پانزده سالی میشه که باهاش رفاقت دارم باید اعتراف کنم که مردی فوق العاده است و به طور حتم خصوصیات نیک نهادیش به پدر و مادرش رفته.
- کاملاً حق با شماست می بخشید شما مثل اینکه جز شرکاء آقای سهرابی هستید.
- بله من و اون یک کارخونه بزرگ چرم سازی رو به کمک هم راه اندازی کردیم که سالیانه درامد عظیمی رو ازش به دست می آریم انشاءالله به آلمان که اومدید بیشتر در جریان کارهای ما قرار می گیرید. جشن با شکوه خاصی تا اواخر شب دنبال شد، آنها حرفهای زیادی برای گفتن داشتند که وقت بیشتر از آن مجال نمیداد لحظه خداحافظی آقای سهرابی و راد آنها را برای اخر ماه به ویلای کوهستانی زیبایی که در لواسانات اجاره کرده بودند دعوت کردندو آنها هم با روی گشاده از این دعوت استقبال کردند و پس از خداحافظی از یکدیگر جدا شدند.


فصل 2


با فرا رسیدن اردیبهشت ماه زندگی کامیاب روز به روز حال و هوای تازه ای پیدا می کرد، وجودش سراسر احساس و دلبستگی شده بود امید به کار و آینده و گریز از مبهمات او را به سوی سزنوشتی نوین سوق می داد، هنوز هم نمی خواست عامل آن آهنگ شیرینی که او را به جوشش واداشته بود باور کند. عشق یک هنرمند به سوژه ، تنها دلیل قانع کننده ای بود که او را هر روز به پشت آن تپه های سر سبز ماهوری می کشاند. ساعتها مانند صیاد در کمین می نشست و به خرامیدن دختر خیره میشد چشمان مخموری که با رقص نسیم هزار رنگ می شد و از خود پرتویی را بر دشت منعکس می کرد که کامیاب در هیچ مهمانی و ضیافتی اینچینین افریده ای که مظهری از غرور آفرینش بود را ندیده بود. او سر مست بود از اینکه پی به وجود کسی برده است که زیباییهایش متعلق به او و تابلویش بود و با وجود استادی و تبحری که داشت آن اولین نقاشی بود که دستانش گاهی می لغزید و او با وسواس زیاد سعی می کرد یک اثر هنری خلق کند چیزی که او را می آزرد نقابی سیاه بود که نیمی از زیبایی دخر را در انحصار خود گرفته بود، آرزو داشت که می توانست چنگی بر آن نقاب برذ تا دریابد زیر آن پوشش سیاه چه چیزی پنهان است، آیا زیباییش آنقدر دیوانه کننده است که مجبور شده آن جبر را بپذیرد و صورتی که می توانست بسان قرص ماه بر آن تپه های شرقی تلولو کند و همچون حاکمی بر آن ایل عشیره ای تسلط یابد، اینچنین پنهان بماند. چرا او همیشه به پشت آن تپه ها می آمد و ساعتها سوار بر اسبش در آن دشت می تاخت و همچون زنان دیگر ایل برای امرار معاش کار نمی کرد چرا مانند آن دختر بچه کوچک کوزه آب بر شانه نمی گذاشت و یا مانند زنان دیگر برای فروختن شیر و پوست و فال گرفتن راهی شهر نمی شد. آیا فقط زیباییش او را اینچنین نازپرورده بار آورده بود، براستی که آن دختر غروری وصف نا پذیر داشتو لیاقتش فراتر از آن بود که آواره کوه و برزن باشد. این افکار هر روزه کامیاب بود که با دیدن آن دختر ذهنش را مغشوش می ساخت به گونه ای که به سرش می زد تا نزدش برود و ملتمسانه از او بخواهد نقاب از چهره اش بردارد تا او باور کند که او تافته جدابافته ای است که فقط دست قانون به اشتباه او را وارد ان جمع کرده ولی هر بار که می خواست قدم پیش گذارد ، پاهایش سست میشد و می ترسید که ان شکار را برای همیشه از دست بدهد او شنیده بود که زنان و دختران عشایر تعصب و غیرت وصف ناپذیری دارند که حاضر نیستند در مقابل مردی بیانه سرتسیم فرود آورند، برای آنها ثروت و مقام ملاک یک زندگی نیست بلکه آنها ارزش زیستن را فقط به داشتن خوی و خصلت مردانگی بنا کرده اندکامیاب که نردیک سه هفته بود هر روز شاهد زندگی مشقت بار این قشر زحمتکش بود، احساسات نهفته اش مانند مشعلی زبانه می کشید و او را بیشتر از آن دنیای کذایی که به آن تعلق داشت دور می ساخت دنیایی که با تجملات و پول پرستی بنا شده بود و روح مادیگری به عقل و جسم آنها رسوخ کرده و جای خود را به ریا و تزویر داده بود. در ان دنیای کبر گرفته زنان و دختران پابرهنه حکم یک موجود وحشی را داشتند که فقط به اشتباه نام انسان برروی انها نهاده شده بود، ولی کامیاب می دید که انهاشریفترین موجودات خاکی هستندو رای زیستن چگونه در تقلا و تکاپو می باشند و خستگی ناپذیر مرهم روی زخمهای کهنه زندگی می گذارند تا مبادا خدشه ای به غرورشان وارد شود . آنها برای حفظ استقلال طلبی در مکتب خود مبارزه و استقامت را اموخته اند آن دنیای پاک و بی ریا در نظر کامیاب چنان شیرین و ستودنی میآمد که دلش می خواست خودش رابیشتر از پیش به آنها نزدیک کند، آنقدر که قادر باشد بی محابا تک تک صحنه هایی را که می دید بر روی تابلو بیاورد تا زمانیکه هرگز به تابلوی دختر نقابدار خیره می شد، باور کند که آن چشمان ساحره به آن مرزبوم تعلق دارد . چشمانی که آرزو داشت یکبار دیگر به همان نزدیکی که زیر باران دیده بود لمس کند. با صدای ضربه آهسته ای که به در نواخته شد کامیاب چشمانش را ازن هم گشودصدای زینت بود که می گفت:
آقا بلند شوید، مادرتون پایین منتظرند. کامیاب خمیازه ای کشید و گفت:
باشه زینت الان بلند میشم از رختخواب بیرون آمد و به سمت پنجره رفت با نفس عمیقی بوی عطر آگینی که باغ را در برگرفته بود بلعید به سمت تابلوی دختر نقابدار رفت دستی برروی ان کشید و بعد اتاق را ترک کرد. ثریا که مشغول آرایش صورتش بود با دیدن کامیاب به سمتش برگشت و به او لبخند زد.
- سلام ثریا خان، خبری شده؟ می بینم سر صبح آماد رفتن هستی؟ خیره انشاالله . ثریا نگاهی به او نداخت و گفت:
- وا!!! کامیاب خیلی کم حواس شدی ، میشه به مادرت بگی چه پیزی این روزها انطور ذهنت رو به خودش مشغول کرده که روزهای هفته رو هم از یاد می بری
- هیچی مادر هیچی. باید بگم خیلی خوب می دونم که امروز جمعه است، دیگه بیشتر از این چی می خوام بدونم.
- عجب ! پس امروز جمعه است یک جمعه معمولی فقط همین.
- مادر خواهش می کنم سربه سرم نذار، حرفت رو بزن
- به این زودی یادت رفت که آقای سهرابی هفته پیش تلفنی ما رو برای این جمعه به ویلای کوهستانی دعوت کردند. کامیاب دستی بر پیشانی اش زد و گفت:
- اوه مادر ! اصلاً یادم نبود. ثریا سری تکان با تأسف تان داد و گفت:
- منو باش خیال می کردم که تو برای امروز لحظه شماری می کردی واقعاً که عجیبه به نظر من دوستی با مرجان برای هر پسری می تونه یک افتخار بزرگ باشه کسی که تو اروپا بزرگ شده و آمیخته ای از تمدن غربه، من نمی دونم چطور به این آسونی از کنار این دختر ها رد می شی، مطمئنم خیلی از جوونها آرزو دارند که جای تو باشند . اونشب که با مرجان می رقصیدی نمی دونی چطور پسرهای جوون با حسرت به تو چشم دوخته بودند و دلشون می خواست که افتخار رقص با ستاره مجلس رو داشته باشند. کامیاب پوزخندی زد و گفت:
- افتخار؟ کدوم افتخار، من فکر نمی کنم که رقصدین با یک دختر جلف و سبک افتخار باشه بلکه یک افتضاحه مادر، می فهمی؟ ثریا کرم پودری را که در دست داشت روی میز گذاشت، نگاهی از تو آینه به کامیاب انداخت و با طعنه گفت:
- بله دیگه آقا حقم دارند که این حرف رو بزنند، آخه دست تو دست یک دختر اروپایی گذاشتن و با هم رقصیدن باید هم افتضاح باشه، حالا اقا کایاب تا باز من و تو حرفهامون به جروبحث نکشیده زودتر صبحونه ات رو بخور و آماده شو. اونها منتظرمون هستند. کامیاب بدون اینکه چیزی بگوید به طرف آشپزخانه رفت. ثریا موهایش را با گل سر زیبایی بالای سرش جمع کرد و بعد از داخل جعبه کوچک جواهراتش سرویس طلای ساده ای را که با لباسهای اسپرتش مطابقت داشت برداشت و به سروگردن خود آویخت، کلاه فانتزی را به سرگذاشت و از ساختمان بیرون رفت کامیاب هم بالافاصله بعد از خوردن صبحانه به اتاق لباسهایش رفت . کمد لباسهایش مملو از لباسهای چهار فصل بود لباس شیک و ساده بهاره ای را انتخاب کرد بعد از پوشیدن قد داشت که بیرون برود که بناگاه یادش آمد مرجان از او تقاضا کرده بود که یکی از آثار نقاشی اش را برای دیدن با خود به کوهستان بیاورد. برگشت و از میان تعداد زیاد تابلوهایش تابلو نیمه کاره دختر نقابدار را انتخاب کرد و اتاق را ترک کرد. ثریا در حالیکه قلاب ماهیگیری را در عقب ماشین جای می داد به کامیاب گفت:
- بهتره که تو پشت رل بشینی، چون من از رانندگی تو جاده کوهستانی زیاد خوشم نمیاد. کامیاب هم تابلویش را در حالیکه رویش را با مقوای مخصوص پوشانده بود عقب ماشین گذاشت و بعد از چند دقیقه باغ را به قصد کوهستان ترک کردند. کامیاب طبق آدرس جاده های پر پیچ و خم را که مانند ماری در سینه کوه کشیده شده بود و انها را به جهت ویلای کوهستانی سوق می دادف پشت سر می گذاشت. هوای برای گردش کاملا مطبوع و دل انگیز بود . خورشید کم کم انومار زرینش را به وسط می کشاند که آنها پس از طی کردن مسیری کوهستانی به ویلای چشم نوازی که در دره ای سرسبز و رویایی قرار داشت رسیدند. اتو مبیل را در محلی که مخصوص پارکینگ بود گذاشتند و بعد از روی پل چوبی که بر روی رودخانه ای خروشان قرار داشت گذشتند. درختهای تنومد همراه با گلهای وحشی که از دل کوه روئیده بوند به همراه آلاله های سرخ فام که بر دامن پونه های وحشی بوسه می زدند و قلوه سنگ های ارغوانی و فیروزه ای که در اثر سایش آب چون صدف می دخشیدند و سکوت کوهساران که هم آواز سمفونی رود شده بود خروشی از طبیعت را نمایان می ساخت کوه بر خلاف ظاهرش که مظهر خشونت و سنگدلی نامیده می شد آرامش وصف ناپذیری را در اقیانوس دلش شناور کرده بود. میزبانان با دیدن آنها مشتاقانه به استقبالشان آمدند مرجان جلوتر از آقای راد و سهرابی حودش را به آنها رساند در حالیکه دسته گل زیباسس را که از کنار رودخانه چیده بود به دست کامیاب می داد به آنها خوش آمد گفت و با شیطنت دستش را دور بازوی او حلقه کرد آقای راد و سهرابی هم به گرمی دستان آنها را در دست فشردند و بعد به سمت ویلاحرکت کردند مرجن نگاهی به تابلو کامیاب انداخت و گفت:
- از اینکه یکی از کارهای هنریتون رو با خودتون آوردید بی نهایت سپاسگذارم فکر نمی کردم که یادتون مونده باشه.
- اتفاقاً در آخرین لحظه به یادم اومد که به شما چه وعده ای داده بودم
- خیلی خوشحالم از اینکه نقاشی تخیلی یک هنرمند رو از نزدیک خواهم دید
- اما متأسفانه این اثرم تخیلی نیست باید بگم این دومین نقاشی هست که مدل خاصی رو مد نظرم قرار دادم
- عجب! پس باید خیلی جالب باشه برای دیدنش لحظه شماری می کنم
- امیدوارم در حدی باشه که نظر شما رو جلب کنه . با صدای آقای سهرابی به عقب برگشتند او در حالیکه دست ثریا را محکم گرفته بود و در پایین پایین آمدن از سراشیبی کمکش می کرد نفس زنان گفت:
جوونها شما زود تر برید. بساط نوشیدنی رو روبراه کنید تا ما بیایم این سراشیبی و این سنگلاخها پدر آدم رو در میآره . مرجن به شوخی گفت:
عیب از شماست جناب سهرابی که گوشت اضافی زیاد دارید و گرنه این راهها که راهی نیست .آقای راد خنده ای سر داد و گفت:
دخترم چرا جسارت می کنی، اینها گوشت اضافی نیستند برکته. که ای کاش یک خورده از این برکتها رو هم در عالم دوستی و شراکت به من می داد که مثل نی قلیون می مونم. این مزاح دوستانه تا رسیدن به ویلا همنان ادامه داشت ظاهر بیرونی ویلا با قلوه سنگهای ابی رنگ مستتر شده بود بام این ویلا قف شیروانی سفید رنگی بود که نرده های آهنی دورتادورش را در انحصار گرفته بود در محوطه ویلا استخر سرپوشیده ای قرار داشت همچنین چند میز و ثندلی چوبی که با تنه درخت به طور هنرمندانه ای ساخته شده بود آن طرفتر وسط میدان پر از گل قرار داشت نمای داخل ویلا هم به همان اندازه بیرون زیبا و چشم گیر بود اتاقها با سرویس آنتیکی به طرز اروپایی مبله شده بود همگی در اتاق که چشم انداز زیبایی به بیرون داشت نشستند مجان در حالیکه بطری نوشیدنی خنکی را در دست داشت وارد اتاق شد و گفت :
می بخشید اگه انطور خودمانی از شما پذیرایی می کنیم راستش ما به خاطر اینکه دور هم دیگه راحت باشیم از اوردن مستخدم به اینجا خودداری کردیم پدرم و آقای سهرابی هم نظرشون این بود که لذت کوهستان به اینه که ادم خودش بپزه و بشوره و کلاً کارها رو خودش انجام بده. ثریا تبسمی کرد و گفت:
ایده جالبیه به نظرم ایرادی نداره که ادم هراز گاهی خودش تمام کارهای شخصی اش را انجام بده کامیاب نگاهی به ثریا انداخت و به شوخی گفت:
پس از قرار معلوم ناهار امروز به قلاب ماهیگیری شما نگاه می کنه . آقای سهرابی باشنیدن این حرف برقی از شادی در چشمانش درخشید و گفت:
بهتر از این نمی شه، ماهی تنوری در هوای کوهستان هوش از سر آدم می بره، آقای راد در حالیکه لیوان نوشیدنی را از روی میز برمیداشتت گفت:
پس اول یک استراحت کوتاه مهمونای عزیز مونن میکنند بعد می ریم کنار رودخونه سوروساط نهاررو می چینیم . لابته از قبل غذای غذای مخصوص رو برای ناهار آماده کردیم که در کنار ماهی و نارنج حسابی می چسبه مرجان نگاهی به کامیاب انداخت و بعد گفت:
دور من و آقا کامیاب رو خط بکشید چون ما قصد داریم بریم این اطراف گردش کنیم هر وقت بوی ماهی تنوری شما تو کوهستان پیچید ما برای ثرف کردنش به شما ملحق می شیم مگه نه آقا کامیاب . کامیاب با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
نمی دونم هر طور که شما مایل هسنید ثریا گفت:
شما آزادید که هر طور دلتون می خواد از اینروز نهایت استفاده رو ببرید و خوش بگذرونید هر چی نباشه شما وون هستید و احتیاج به تحرک دارید و از روحیه اتون با ما فرق می کنه . کامیاب گفت:
ولی مادر ما امروز اومدیم که دور هم باشیم اینطوری فکر می کنم صفای بیشتری داشته باشه بع از صرف نهار همگی به اتفاق هم گشتی این اطراف می زنیم . با شنیدن این حرف ناخدآگاه مرجان اخمهایش را در هم کشید و نگاه معنی داری به آقای سهرابی و راد انداخت . آقای سهرابی با تأمل گفت:
ولی آقا کامیاب مرجان از قبل فکر همه چیز رو کرده یک کوله پشتی مملو از خوراکی و نوشیدنی آماده کرده که دو نفری به هم کوهپیمایی کنید حالا هر طور خودتون مایل هستید قریا رو به کامیاب کرد و گفت:
چی از این بهتر . زودتر برید تا قبل از ناهار هم برگردید. کامیاب که از این پیشنهاد چندان راضی نبود مجبور شد که بپذیرد. لذا لبخندی تصنعی زد و بعد رو به مرجان کرد و گفت:
من حاظرم. مرجان که به وجد آمده بود با لودگی صورت سهرابی را بوسید و گفت:
تنهایی ماهیها رو نحوری آقای سهرابی برای ما هم نگه داری . این حرکت بی مایه مرجان اولین جرقه نفرت را کامیاب بوجود آورد. از اینکه دید او بدون هیچ حجاب و پرده ای با سبک سری بوسه ای بر صورت مردی نامحرم زد و پدرش با افتخار عمل وقیح دخترش را نگاه می کردصورتش برافروخته شد و نگاهش با گلهای قالی گره خورد. مرجان زر چشمی نگاهی به کامیاب انداخت ، احساس کرد که با آن کار حس حسادت کامیاب را برانگیخته خوشحال شد از اینکه به نحوی پاسخ آن نگاههای سرد و یخزده کامیاب را داده لحظه ای به یاد شب اولی که او را در مهمانی دیده بود افتاد ناخداگاه مجذوبش شد به نوعی که غرورش را شکست و از او دعوت به رقص کرد و او با بی میلی خواسته اش را قبول کرد با صدای آقای راد هر دو به خود آمدند.
- دخترم چرا معطلی ؟ تو که تا چند لحظه پیش برای رفتن خیلی مشتاق بودی چی شد؟ مرجان تکانی به خود داد و گفت:
- من حاظرم آقا کامیاب، اگه آماده هستید بریم هر دو از اتاق بیرون آمدند مرجان کوله پشتی اش را برداشت و بعد رو به کامیاب کرد و گفت:
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:23 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
راستی نقاشیتون رو نمی یارید؟
بهتره همین جا یک نگاهی بهش بندازید
موافقم، پس لطفاً اون مقوا رو از دورش باز کنید. کامیاب با خود فکر کرد که او با دیدن آن تابلو چه حالی پیدا خواهد کرد، آیا چشمان آن دختر را خواهد ستود و باور خواهد کرد که آن چشمان تخیلی نیستند بلکه نشأت گرفته از واقعیتی غیر قابل باور است. کامیاب تابلو را از مقوا بیرون آوردو در مقابل او گرفت. مرجان چشمان بهت زده و مهیجش را به تابلو دوخت دقایقی بدون هیچ عکس العملی چنان غرق در عمق تابلو شده بود که ناخداگاه به سمت کامیاب رفت و تابلو را از کامیاب گرفت، تا باور کند آنچه می بیند حبابی نیست که در رویاهایش غلطان است بلکه وجود دارد، لحظه ای خود را سرزنش کرد که چور آن دستان پر احساس که اینچنین اثر بدیعی را خلق کرده به نظرش سرد و بیروح آمده بود. همچنان که به تابلو خیره شده بود آهسته و با شک و تردید گفت:
این تابلو تخیلیه شما به من دروغ گفتید سوژه ای واقعی است این اثر تقلیدی از نقاشی مینیاتوره، این چشمان مختص سبک نقاشان مینیاتوره، شما فکر کردید که اگه با نقاب صورتش رو به جز چشمهایش بپوشونید کسی باورش میشه که شما راست می گید بعد نگاهش را از تابلو گرفت و به کامیاب نگریست و گفت:
درسته که من یک ایرانی الاصل ن نیستم و تو این کشور بزرگ نشدم اما فرق بین این نقاشی خیالی با واقعیت رو تشخیص میدم، نقاشی مینیاتور در اروپا هم مشتاقانی داره و شاید آرزو خیلی از مردها باشه که دختر رویاهاشون چنین سیمایی داشته باشه. لحظه ای مکث کرد و با اندوه گفت:
ببینم کامیاب دختر خیالی تو چنین قیافه ای داره؟ یعنی تو به دنبال چنین دختری می گردی؟ کامیاب که از حرفهای او حالت درماندگی و پریشانی پیدا کرده بود با صدای بلندی گفت:
من به تو دروغ نگفتم چنین دختری وجود داره پشت این کوهها تو یک گروه عشایرباور کن همه اینها واقعیه و جای هیچ شکی هم نیستت و دلیلی هم نداره که من بخوام به تو دروغ بگم مرجان چشمان آبی رنگش را که رنگ حسادت و خودخواهی به خود گرفته بود به کامیاب گفت :
بس کن کامیاب یک دختر کولی نمی تونه تا این اندازه، بناگاه بغضش ترکید و مجال صحبت کردن را از او گرفت از روی خشم تابلو را به کناری انداخت و از ویلا خارج شد بقیه با شنیدن صدای گریه مرجان خودشان را سراسیمه به کامیاب که مات و مبهوت درجا خشکش زده بود رساندند . آقای راد گفت: چه اتفاقی افتاده آقا کامیاب چش شده بود کجا رفت. کامیاب اشاره به تابلو کرد و گفت:
نمیدنم چی تو این تابلو دیده که اینطور منقلب شده همگی نگاه تحسین آمیزی به تابلو انداختند آقای راد گفت:
تابلو بی نظیریه به طور حتم مرجان تحت تأثیر زیبایی این تابلو قرار گرفته حقیقتش اون دختر فوق العاده حساسیه و مسئله مهمتر اینه که متأسفانه مرجان از نظر روحی تضعیف شده و سفر ما به ایران هم بیشتر به خاطر تقویت و شادابی روحیه اون بوده شاید حرکاتی از اون سربزنه که در نظر شما چندان خوشایند نباشه اما امیدوارم که به زرگواری خودتون ببخشید.
اوه خدای من چرا زودتر نگفتید کامیاب لطفاً زودتر برو دنبالش سعی کن یک طوری خوشحالش کنی . کامیاب بدون اینکه چیزی بگوید ویلا را ترک کرد اطراف را از دیده گزراند مرجان در آلاچیق باصفایی که برکه ای از کنارش رد میشد نشسته بود و پشتش به او بود کامیاب نزدیکش رفت و گفت:
مرجان از من دلخوری؟ باور کن قصد بد نداشتممرجان صورتش را به طرف دیگر برگرداند و نگاهش را به نقطه مبهم خیره کرد.کامیاب خودش را سرزنش کرد که حقیقت آن تابلو را به او گفته باید به گونه ای ذهن او را از ان دور می کرد و به خاطر اینکه کسی به ماهیت آن دختر نبرد اعتراف دروغین می کرد چون می دانست اگر مادرش پی به وجود آن دختر ببرد او را از رفتن به آن تپه ها منع می کندبا مهربانی کنار او نشست و گفت:
تو دختر باهوشی هستی حقیقتش می خواستم هم شوخی کرده باشم و هم هوش تو را محک زده باشمهم اینکه ببینم نقاشیهام چقدر به واقعیت نزدیکه، اما متأسفانه نه شوخی دلچسبی بود و نه نقاشیها بیننده رو به اشتباه می اندازه فقط شما از تست هوش من سرافراز بیرون اومدی حالاتو رو خدا اخمات رو باز کن من باز هم از تو معذرت می خوام مرجان صورت رنگ پریده اش را برگرداند و لحظه ای در سکوت به او خیره شد چشمانش را هاله ای از غم و اندوه در بر گرفته بود به گونه ای که در نظر کامیاب ان درخشندگی و شیطنت در صورتش محو شده بود و غباری از بدبختی و سیه روزی بر ان چشمان آبی سایه افکنده بود ناخواسته تحت تأثیر آن نگاههای بیمار گونه قرار گرفتاو اینکار رو از روی ترحم و انسانیت انجام داد نمی توانست قلب حساس او را بیش از این جریحه دار کند به خاطر غرور مردانه اش احساس دختری را به بازی بگیرد، هر دو غرق در نیای متفاوتی بودند که لحظه ای کامیاب به خود لرزید و احساس کرد که ان دستها و نگاهها که با وجود او جان دیگری گرفته بودند، خواهان چیزی بودند که کامیاب از آن گریزان بود خواهن پذیرش عشقی ناخواسته آنچه کامیاب از آن تهی بود و در ظاهر باید بازی احمقانه ای را شروع می کرد همان چیزی که از یک فرد امروزی و تحصیل کرده خواهان بودند انچه که به غلط تمدن بشری نام گرفته بود کامیاب علیرغم میل باطنی باید پذیرای بعضی خواسته ها در زندگی می شد چون از کودکی به او آموخته بودند که برای رسوا نشدن باید خود را هماهنگ زمانه کرد به همین خاطر می دانست که اگر بخواهد در این قشر تخطی کند اسیب های جانبی زیادی در پیش رو خواهد داشت مانند پدرش که قربانی این طبقه آسیب پذیر شده بود با صدای مرجان به خود آمد که گفت:
یک سوال داشتم قول میدهی که راستش رو بگی کامیاب بخندی زد و گفت:
از قرار معلوم من پیش شما بدسابقه شدم و اگه راست هم بگم شما باور نمی کنید اما قول میدم که به جز حقیقت چیز دیگه ای نگم
ممنون اگه جسارت نباشه می خواستم بدونم که آیا تا به حال شما عاشق شدید؟ کامیاب با شندیدن این حرف ناخداگاه قلبش به تپش افتاد و اولین چیزی که در ذهنش نقش بست چشمان دختر نقابدار بود مستأصل شد نمی دانست چه جوابی به او بدهد نگاههای مرموز مرجان که به او خیره شده بود مو منتظر شندیدن حقیقت بود او را در تنگنا قرار داده بود ناخداگاه چیزی به ذهنش آمد خنده ای کرد و گفت:
خیلی زیاد اونقدر که نمی تونم بشمارم ده بار بیست بار شاید هم هیلی بیشتر
مرجان از شندین این حرف چشمانش از تعجب گشاد شد و گفت:
خدای من باورم نمی شه باز هم دارید دروغ میگید لابد ایندفعه هم قصد دارید که مثل یک موش ازمایشگاهی تست هاتون رو روی من انجام بدید آره؟
من چنین توهینی نمی کنم دارم حقیقت رو میگم
عجب پس باید بگم اصلاً بهتون نمی یاد چونبا شناختی که من در اینمدت خیلی کوتاه پیدا کردم فکر نمی کنم با این رفتار سرد و مصنوعی دختر رو فرفته خودتون کرده باشید البته می بخشید که اینطور صریح حرف می زنم آخه میدونید در اروپا طوریست که آدم حرف دلی رو بدون تعارف و تکلف می زنه چه می خواهد اونطرف خوشش بیاید چه بدش کامیاب با طعنه گفت:
اه! نمی دونستم چون در ایران یک سری محدودیتهایی برای گوینده وجود داره که میشه گفت نشأت گرفته از احترام و آداب روسومی است که بین مردم متداوله اما من از حرف شما اصلاً ناراحت نشدم چون واقعیت رو گفتید من کسی نیستم که دل به عشقهای پوچ و واهی ببندم منظورم از اینکه گفتم تا حالا زیاد عاشق شدم اون عشقی هست که من در تابلوهای نقاشیهام بهش رسیدم و میشه گفت هر اثر که از اثر قبلی بهتر از آب در میاد من عاشق تر میشم مرجان از کنار کامیاب برخواست پوزخندی زد و با طعنه گفت:
عجب اما من انیطور عشقها رو یک عشق بی محتوی می دونم واقعاًمسخره است که آدم بیاد جوونیش و تمام خوشیهاش رو در یک تابلو خلاصه کنه آخرش چی، تک تک اونها رو باید بفروشی چه جالب عشقی که با پول معوضه میشه مرجان اینرا گفت و به طرف ویلا حرکت کرد کامیاب با صدای بلندی گفت:
مگه قرار بود که با هم بریم کوهیمایی؟ مرجان به عقب برگشت و با خودخواهی گفت:
نه آقای نقاش ترجیح میدم امروزم رو با کسانی بگذرونم که لااقل معنی عشق رو درک می کنند نه با کسیکه عقایدش فقط برای خودش محترمه. مرجان رفت و کامیاب را با افکاری مشوش تنها گذاشت سهرابی با دین مرجان او را به گوشه ای خلوت کشاند و گفت:
چی شد کاری هم تونستی بکنی مرجان اخمهایش را در هم گرد و گفت: نه بابا خیلی سرسخته فکر نمی کنم به این آسونی بتونم مجذوبش کنم افکارش با بقیه جوونها خیلی فرق داره سرده خشکه بیروحه می فهمی؟
حالا عصبانی نشو تازه اول کاره نباید به این آسونی شونه خالی کنی فراموش نکن که بخاطر چی تو رو با خودمون آوردیم تو فقط باید اونو سرگرمش کنی و میدونی که اگه موفق نشی تمام وعده هایی رو که بهت دادم هیچ میشه تمام ترفندهای زنانه ات رو بکار بگیر تا اونقدر ذهنش مشغول تو بشه که نفهمه چه بلایی قراره سرش بیاد خودت میدونی ثریا رو به خاک سیاه نشونیم از این مملکت نمی ریم مرجان نیشخندی زد وگفت:
آخه میدونی؟ از این بیم دارم که آخرش من کشته مرده کامیاب بشم سهرابی به تندی گفت:
تو غلط می کنی انگار دفعه اولته که میخوای کلاهبرداری کنی ببین مرجان پای چند میلیون پول در میونه اگه ما بتونیم موفق بشیم طبق قولی که به تو دادم اولین کاری که بکنم تو رو به آمریکا می برم و بیماریت رو درمان می کنم فراموش نکن که زندگی تو به این نقشه بستگی داره کوچکترین اشتباه همه ما رو به دام می اندازه من ثریا رو اغفال می کنم تو هم کامیاب رو راد هم کارهای جاانبی دیگه رو باید انجام بده اصلاً کار دشواری نیست ثریا بدطوری باد اروپا تو سرش پیچیده و براحتی میشع گولش زد حالا برو ببینم چی کار میکنی. مرجان خنده ای شیطانی سر داد و بعد با ناز و عشوه خودش را به کامیاب که هنوز چشمان آبی اش روی صورت کامیاب می رقصید گفت:
اومدم که ازت بخوام پرتره ای از چهره ام بکشی از چشمهام که همه میگن بی نظیره بدون شک اگه روی تابلو کشیده بشه عاشقش میشی یاالله چرا ماتت برده زودتر کارت رو شروع کن سپس با وقاحت دستانش را دور گردن کامیاب حلقه کرد و نگاههای نافذش را به کامیاب دوخت و گفت : می خوام هر چه زودتر نگاههای عاشقانه ت رو بر روی تابلو ببینم می فهمی نقاش چیره دست. کامیاب که از ان طرز گفتار و حرکات به ستوه آمده بود با تأنی دستهای مرجان را به کناری زد و گفت
متأسفانه من نقاش تخیلی هستم نمی تونم چهره واقعی بکشم مرجان صورتش را از او برگرداند می خواست جواب دندان شکنی به او بدهد ناگهان احساس سوزش عمیقی در ناحیه سینه اش کرد دوباره همان درد مهلک به سراغش آمد به گونه ای که در عرض چند ثانیه توان را از او گرفتو بر روی زمین افتاد و مانند ماری به دور خود پیچید کامیاب وحشت زده به سمتش رفت و او را از روی زمین حرکت داد مرجان نفس زنان گفت:
لطفاً کمکم کم درام میمیرم. کامیاب که کاملاً دستپاچه شده بود با صدای بلند آقای سهرابی و راد را صدا زد آنها که در آن نزدیکی بودند شتابان خودشان را رساندند و با کمک هم مرجان را به داخل ویلا بردند آقای راد با دادن داروی مسکن به مرجان دردش را آرام کرد وقتی از اتاق مرجان بیرون آمد ثریا سراسیمه به سمتش رفت و گفت:
حالش چطوره، بهتر شد؟
آره خیلی بهتره یک مسکن بهش دادم اروم گرفتبعد رو به کامیاب کرد و گفت:
مثل اینکه او هیجان زده شده آخه دخترم بخاطر فشارهای روحی که از زمان فوت مادرش داشته با کوچکترین اتفاق و یا حرفی رنجیده خاطر میشه. کامیاب با تعجب گفت:
اما آقای راد این چه ربطی به درد قفسه سینه داره فکر می کنم و مبتلا به نوعی بیماری خاص شده که نباید آسون گرفت. اندفعه سهرابی فوراً جواب کامیاب را داد و گفت:
آخه بعضی دردها منشأ استرس های روانی و هیجانات درونیه ثریا حرف آقای سهرابی را تأیید کرد و گفت:
بله چنین چیزی ممکنه اتفاقاً تو یک کتاب چنین مطلبی رو خونده بودم مرجان احتیاج به مدارا داره و همه ما وظیفه داریم به نوعی خودمون رو با خواسته هاش وفق بدیم. حالا پسرم لطفاً شما برو یک سری بهش بزن سعی کن با حرفات به اون تسلی بدی کامیاب که خود را تا حدودی مقصر در دگرگونی حال مرجان می دانست بدون تأمل خودش را به اتاق او رساند مرجان با چشانی نیمه باز به او خیره شد کامیاب به آرامی روی صندلی کنار تخت نشست با دستمالی عرق سردی که صورتش را شستشو می داد پاک کرد مرجان صورتش را به طرفی دیگر برگرداند و چشمانش را برهم نهاد و براثر داروی مسکن و خواب آوری که خورده بود خوابی عمیق او را در برگرفت کامیاب لبخندی به صورت استخوانی آن دختر بلوند ریز نقش زد و از اتاق بیرون رفت خورشید انوار سرخ فامش را بر پهنه کوهستان برای غروبی دیگر تجلی داده بود و کامیاب و ثریا به قصد عزیمت در کنار اتومبیل ایستاده بودند. آنروز مرجان تا ظهر همچنان در خواب بود و بعد از استراحتی که کرده بود شور و نشاط سابق خود را به دست آورد و برای صرف ناهار خودش را به جمع قیه رساند و در یک جو به ظاهر دوستانه همگی به اتفاق هم برای گردش چند ساعتی را بیرون از ویلا گذراندند. آقای سهرابی به کمک نیزه چند ماهی قزل آلای بزرگ گرفت و بعد آتش در کنار رودخانه بر پا کردند و با کباب کردن ماهیها ناهار دلچسبی را در یر آلاچیق چوبی زیبایی صرف کردند. لحظه خداحافظی مرجان دستان کامیاب را در دست گرفت و گفت:
برای من روز واقعاً خاطره انگیزی بود. امیدوارم هر چه زودتر دوباره ببینمت.
من هم همینطور، مواظب سلامتی ات باش خدانگهدار. خورید کوستان کاملاً غروب کرده بود که اتومبیل جاده پرپیچ و خم را پشت سر گذاشت و به مقصد رسید.


فصل 3



یکماه کامل کامیاب روی تابلوی نقاشی اش کار کرده بود و دیگر چیزی به اتمام آن باقی نمانده بود امیدوار بود که با پایان گرفتن کارش ان حس غربی که هر روز او را از خواب بیدار می کرد و شبانگاهان خواب را از دیدگانش می ربود از وجودش رخت بربندد آنروز صبح هم سوار بر ب.ام.و سفید رنگش به سوی تپه های شرقی حرکت کرد در بین راه آسمان را ابری سساه و تیره در برگرفت و همگام با او به سمت تپه های شرقی کشیده میشد چند بار تصمیم گرفت که از نیمه راه برگردد ولی صدای صاعقه او را به جلو میخواند در دلش غوغای غربیانه ای برپا شده بود صدای کمک دختر را می شنید صدای شیهه اسب را که وحشی شده بود ناگهان در دلش کورسو امیدی سوسو زد و شعله های سرکش عشقی خفته در وجودش زبانه کشید پایش را بر پدال گاز فشرد و با سرعت زیادی خودش را به میعادگاه رساند، آنجا که آرزو داشت در روزهای آخری که قدم در آنجا می گذراند آن چشمان را یکبار دیگر لمس کند به پشت تپه ها رفت مه غلیظی دشت را در برگرفته بود چشمانش را به اطرف دوخت تا شاید آن شبح را ببیند اما باران به طرز وحشیانه ای سروصورت کامیاب را زیر شلاق گرفته بود و با ضربات پی در پی اش به ستیز با جوانی برخواسته بود که دیوانه وار قدم برحریم او نهاده بود او دیگر از باران گریزان نبود بلکه آرزو داشت که آسمان انقدر کوشش کند تا صدای کمک او را بشنود گامهایش را به سختی جلو برمی داشت گویا به او الهام شده بود که دخترکی آنطرفتر به اسارت طوفان در آمده صدای استغائه اش را می شنید اما هر چه جلوتر می رفت مه غلیظ تر می شد مستأصل و نگران دقایقی ایستاد تا شدت مه کمتر شود. ناکهان چشمانش به جهت مسیری مه آلود که به صورت جاده ای سفید درآمده بود کشیده شد، هاله ای را دید که برخلاف جهت مه حرکت می کرد و همچون شبحی به سوی او می آمد، لحظه ای وحشت وجودش را تسخیر کرد. اگر همان دختر بود و او را می دید که در انتظارش سدمعبر کرده چه جوابی باید پس می داد؟اگر می گفت که آمده ام برای اخرین بار صورت نقابدارت را از نزدیک به خاطر بسپارم شاهد چه عکس العملی بود. ناگهان صاعقه ای وجودش را لرزاند و عقلش احساسات جنون آمیزش را به ورای دیگری سوق داد و او پشت به آن جاده مه آلود گریخت تا مبادا دختر احساس آزار و توهم از جانب او بکند لحظه ای چنان اعمالش در نزدش وقیح و زشت جلوه کرد که تصمیم گرفت برای همیشه با آن تپه و دختر نقابدارش وداع کند. گامهای سنگینش را که گل آلود شده بود به سختی برمیداشت تا مبادا در غل و زنجیر احساسات دربند شود از خودش که با افکاری دروغین احساسات خود را به بازی گرفته بود منزجر بود و آنزمانیکه همچون انسان مجنونی در مقابل هجوم باران در جستجوی گمشده اش کز کرده بود پی برد که چگونه دل به هوای نفس سپرده دیگر تصمیم نداشت که به پشت سرش نگاه کند او باید از ان بیراهه ای که در پیش گرفته بود خود را نجات می داد صدای شیهه اسب گوش را می آزرد با همه وجود می خواست از آن مکان بگریزد نفسش به شماره افتاده بود هر چه تندتر حرکت می کرد شیهه اسب نزدیکتر می شد پاهایش در آن دشت گل آلود به سختی حرکت می کرد به گونه ای که دیگر نمی توانست قدم جلو گذارد. برایش راه گریزی باقی نمانده بود بناچار دل به تقدیر و سرنوشت سپرد تا ببیند عاقبت این گریز از احساسات به کجا می انجامد، ناگهان اسب را دید که بدون یکه تازش در کنار او ایستاد و سرش را به صورت او نزدیک کرد چشمان متوحش و نگرانش را به اطراف دوخت ولی از دختر از دختر خبری نبود. لحظه ای از خود بیخود شد لگام اسب را در دست گرفت و بر روی آن پرید و او را به سوی جاده مه آلود هی کرد. شک نداشت که برای دختر اتفاقی افتاده هر چه زودتر باید خودش را برای یاری به او میرساند طوفان لحظه به لحظه شدت می گرفت و او بی توجه به خشم آسمان برای رویارویی با سرنوشت قدعلم کرده بود. گویا زمین و اسمان به قصد تاراج دل او چنین ضیافت بی رحمانه ای را برپا کرده بود دیوانه وار طوفان را می شکست و دستان غبارآلود مه را به کنار می زد تا به مقصود خود برسد و زمانیکه گنبد وار آخرین غرش مهیب خود را سرداد چشمان کامیاب شبح سیاهی را در آغوش غبار گرفته مه دید. بی محابا خودش را به آنجا رساند. دختر بیهوش بر روی زمین گل آلود افتاده بود و لباسهای پرچین زیبیش در زیر گل و لای فرو رفته بود فوراً از اسب پایین آمد . بی درنگ دستانش را به زیر شانه های دختر برد و او را از زمین حرکت داد قامت بلند دختر همچون سپداری زیبا بر روی دستان تنهای کامیاب، آرام و بیحرکت قد کشیده بود در آن لحظه برای کامیاب او دیگر آن
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:23 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
سوژه ای نبود که در کمینش می نشست بلکه در نگاهش جوانمردی و نموعدوستی موج می زد، کمک به موجودی که در وادی مرگ و زندگی قرار داشت و او همچون ناجی بر سر راه او قرار گرفته بود و می بایست در تقلای یاری رساندن به او مروت را پیشه می کرد، آنجا که هوای نفس مغلوب بر سیرت پاک انسانی گشته و رنگی از هوس به چشم نمی خورد، آنجا که برای زندگی کردن باید زندگی بخشید.کامیاب دیگر صیادی نبود که بعد از انتظاری طولانی غزل خود را به تور انداخته باشد باچنین ایده ای او زندگی دختر را نجات داد. بی تأمل بدن بی حس او را بر روی اسب انداخت و لگام را در دست رفت و با پاهای بی رمق پیاده در جلوی اسب حرکت کرد. راهی بس طولانی و سخت را پشت سر گذاشت تا به پشت تپه ها رسید. طوفان و مه ان جلوه دگرگونی که بوجود آورده بودند را ترک گفتند و با خیالی آسوده برای شکاری دیگر رهسپار کوی و برزن دیگری شدند، طوفانی که جهت زندگی کامیاب را برای همیشه تغییر داد و او را در مسیر تازگیها برای نبود با قانون بقا به ستیز واداشت. باران نم نم دل انگیزی را ترانه سرایی می کرد که کامیاب با جسم بیهوش دختر چادری که به او تعلق داشت رسید مردم ایل برای گریز از طوفان به چادرهای خود پناه برده بودند و غافل بودند که چطور دختری از آنان با مرگ دست و پنجه نرم کرده بود. کامیاب با دیدن ان چادرهای خشک و بیروح اختیار از دستش بیرون رفت و با فریاد همه را به کمک خواند بعد از لحظه ای صدایش با همهمه افرادی که دورش را حلقه کردند یکی شد. آنها با حیرت نگاهی به کامیاب و آن اسب و دختر انداختند و بعد در گوش هم چیزهایی را نجوا کردند و بعد بی اعتنا نگاههای سرد خود را از انها گرفتند و هر کس به دنبال کار خود رفت. کامیاب از فرط عصبانیت قصد داشت همه ان آدمها را به باد ناسزا بگیرد که دستی بر شانه اش خورد و به عقب برگشت. پیرمردی با قامتی خیمده و ضعیف کنار او ایستاد چند زن و مرد با دیدن پیرمردفوراً خودشان را به آنها رساند و به کمک هم دختر را از اسب پایین آوردند و به درون چادر بردند. کامیاب نزدیک چادر به انتظار به هوش آمدن دختر نشست پسر جوانی با هیکلی درشت و صورتی استخوانی و آفتاب سوخته در حالیکه کاسه شیر در دست داشت نزد کامیاب امد و در کنارش نشست و کاسه شیر را به او داد کامیاب هم بی تأمل شیر داغ را سرکشید بعد از سکوت طولانی که بین آندو نفر حاکم شد پسر کرد سکوت را شکست و در حالیکه فارسی را با لهجه صحبت می کرد گفت:
نقاب را از کجا پیدایش کردی؟ کامیاب با تعجب پرسید: چی نقاب؟منظورت دخترست.
-آری اسمش نقاب است بگو ببینم چه بلایی به سر خودش آورده؟
-فکر نمی کنم خودش بلایی سرش آورده باشه از قرار معلوم درگیر طوفان شده بود ن پشت تپه ها بودم که دیدم این اسب بدون سواره اش به سمتم اومد، من هم فکر کردم برای صحبش اتفاقی افتاده به جستجوش برخواستم و عاقبت اونوم بیهوش روی زمین پر گل و لای دیدم و به کمکش رفتم. پسر نگاه وحشی اش را به صورت کامیاب دخت و با خشونت گفت:
-تونباید به او کمک می کردی باید می گذاشتی تلف شود می فهمی؟ کامیاب با تعجب نگاهی به او انداخت و گفت:
-چرا؟! اینکار دور از مرام انسانیت که دختری جلوی چشمات جون بکنه و تو هم آسون از کنارش بگذری مگه او با شما چه کرده که اینطور با سردی و خشونت به او نگاه می کنید هان؟ پسر چینی به ابروهای پرپشت مشکی اش انداخت و پفت:
-این دیگر به ما ایلیاتیها مربوطه لابد دلیلی داره که ما از او متنفریم اگه بخاطر احترام به ریش سفید ایل نبود او را یک ساعته از اینجا دور می انداختیم.
-ببینم رئیس ایل پدر نقابه؟
-این هم باز به خودمان مربوطه ما به غریبه ها اجازه نمی دیم به حریم ما وارد شوند راستی قیافه دختره رو دیدی؟ کامیاب که از این سوال جا خورد می خواست بگوید که به حاطر چشمان او بود که دیوانه وار قدم در عرصه طوفان نهاد تا ان دیگانی که آنطور شما ها با نفرت به ان می نگرید را از نزدیک لمس کند آن ابهتی که روی قلب دختر غربی را لرزاند و پسری را به ستایش واداشت کامیاب فریاد نهفته در سینه اش را خاموش کرد و آهسته گفت:
-تو اون طوفان و موقعیت به تنها چیزی که فکر می کردم نجات دختر بود، فقط همین
-خوب پس، برو خدایت را شکر من چشمهای او را ندیدی اگر برق نگاهش به صورتت می خورد تو را به زانو در می آورد چشمهایی دارد که بین صد دختر کرد بی نظیر است هنوز تاریخ ایلیاتیها چنین زیبایی را به یاد نمی اورند اما افسوس سپس مکث کرد کامیاب که از شنیدن آن توضیحات به وجد آمده بود با دستپاچگی گفت:
-اما افسوس چی؟ بگو خواهش میکنم پسر دوباره نگاه خشونت امیز خود را به کامیاب دوخت و گفت:
-مثل اینکه نفهمیدی که گفتم به کسی مربوط نیست اگر رئیس ایل بفهمد درباره نقاب با تو حرف زدم سرم را از تن جدا می کند هیچ کس نباید بفهمد من چیزی درباره او به تو گفته ام متجه شدی؟ کامیاب که اعصابش متشنج شده بود با التماس گفت:
-من قول میدهم که هیچ کس بویی نبره پس درنگ نکن و بگو چرا شماهاعلیرغم زیبایی بی حدومرزش ، به مرگ او راضی هستید مگه چه خیانتی در حقتون کرده؟ پسر ناگهان با خوی وحشیگری یقه کامیاب را چسبید و در حالیکه از خشم دندانهایش را بر هم می فشرد گفت:
-هی جوون کاری نکن مادرت را به عزایت بنشانم در این گیرودار پیرمرد که رئیس ایل بود چادر را به کناری زد و عصازنان خودش را به کامیاب رساند. پسرایلیاتی تا چشمش به پیرمرد افتاد دستانش از یقه پیرآهن کامیاب ول شد و با آن قامت خمیده و محاسن سفید چهره نورانی در سیمایش هویدا بود با مهربانی نگاهی به کامیاب انداخت او هم به احترام پیرمرد از جا حرکت کرد و لحظه ای محو وقار و بزرگواری او شد. پیرمرد با دست بر شانه کامیاب زد و درحالیکه در کلام آمرانه اش سپاس و احترام موج می زد گفت:
-ای جوان از اینکه جان دخترم را نجات دادی حاضرم هر چه بخواهی به تو ببخشم تو نقاب را به من برگرداندی منهم هرچه در توانم باشد به تو عطا می کنم کامیاب شانه هایش را بالا انداخت و با خبخند گفت:
-من برای گرفتن پاداش کاری نکردم فقط از روی وجدان انسانی به دختر شما کمک کردم همین اندازه که می بینم حالش خوبه گویا دنیا رو به من دادید. پیرمرد سری از روی رضایت تکان داد و گفت:
-نقاب میخواد ناجی خودش رو ببیند او بهوش آمده و حالش کاملاً خوب است حالا جوان بیا با هم به داخل چادر برویم دخترم از دینت خشنود می شود کامیاب با شنیدن این حرف ترسی موهوم وجودش را در برگرفت ترس از رفتن و گرفتار شدن میدانست که اگر با او همکلام شود دیگر هیچ راه گریزی برایش باقی نخواهد ماند با شک و دودلی گفت:
-از اینکه منو به چادرتون دعوت کردید بی نهایت سپاسگذارم اما بهتره که این دیدار باشه برای روزیکه دخترتون نقاب حالش کاملاً خوب سده باشه چون الان در وضعیتی نیست که پذیرای من باشه حالا اگه اجازه بدید از حضورتون مرخص می شم. پیرمرد که در کلامش تجربه و پختگی به چشم می خورد گفت:خیلی جوانمردی خدا تو را برای پدرت نگه داد هر طور که راختی همانطور عمل کن رخصت داری جوان خدا به همراهت. کامیاب دستان چروکیده و کهنه پیرمرد را فشرد و به سمت اتومبیلش که انطرفتر دور از چشم مردم قرار داشت حرکت کرد آخرین نگاهها را به تپه ها و چادرهای برافراشته شده اندخت و با چشمان اندوهبار به قصد وداع همیشگی آنجا را ترک گفت، او بار دیگر به مبارزه با احساس خود برخواسته بود و سعی داشت ذهن خود را از خاطرات چند هفته ای که در انجا گذرانده بود مبری سازد. او توانست با پیکار بر هوای نفس خود دعوت پیرمرد را به حریم نقاب رد کند و این اولین گامی بود که در راه پیروزی بر نفس خود به دست آورده بود و زمانیکه اتومبیلش جهت مخالف آن تپه های ماهوری حرکت می کرد کامیاب تپش قلبش را تند تر می شنید حرارت بدنش رو به فزونی رفته بود و عرقی سرد تمام وجودش را شستشو می داد.چشمانش جاده را مات می دید نفسهایش به شماره افتاده بود باهر جان کندنی که بود خودش را به در باغ رساند. با صدای بوق اتومبیل الله یار باغبان سالخورده فوراً خودش را به در باغ رساند و آنرا از هم گشود، کامیاب اتومبیل را در پارکینگ گذاشت ، الله یار با دیدن وضعیت آشفته او فوراً به کمکش شتافت و همینکه کامیاب در انومبیل را باز کرد بر روی دستان الله یار از حال رفت. وقتی چشمانش را از هم گشود ثریا را دید که در کنار تختش نگاههای مغموم خود را به او دوخته بود. ثریا با بهوش آمدن کامیاب خود را در آغوش او انداخت و مدتی همچنان سر بر سینه پسر جوانش نهاد با صدای ضعیف کامیاب ثریا از اوهام بیرون آمد.
-مادر آب، لطفاً آب بهم بده. ثریا نوشیدنی را که از قبل اماده کرده بود به سمت دهانش برد و او را پس از نوشیدن دوباره به خواب عمیق فرو رفت حوالی ظهر بود که با شنیدن صدای دکتر چشمانش را از هم گشود ثریا همچننان مضطرب و نگران به او می نگریست دکتر پس از معینه لبخند رصایت آمیزی بر لب آورد و گفت:
-خوشبختانه از دیشب حالش خیلی بهتره سینه پهلویش خفیف بوده فقط باید یکهفته ای رو کاملاً استراحت کنه و از باد و سرما دور باشه چون ممکنه با کوچکترین سرمایی که بهش برسه بیماریش عود کنه دکتر نگاهی به چشمان بیمار کامیاب انداخت و گفت:
-خب جوان چطور شد که اینطور سینه پلو کردی حتما طوفان دیروز به این روز نشوندتت آره؟ کامیاب با تکان سر حرف دکتر را تأیید کرد ثریا که صدایش از شدت ناراحتی می لرزید گفت:
-آخه دیروز اونهم تو اون باد و بارون شدید بیرون چکار می کردی؟ اصلاً معلوم هست اینروزها تو داری چکار میکنی من که هیچ وقت از کارهای تو سردرنیاوردم، معلوم نیست کجا می روی چکار میکنی، کامیاب با صدای گرفته ای گفت:
-خودت را نارحت نکن مادر اتفاقه پیش میاد.
-اتفاق! اخه این چه اتفاقی بوده که تو دیروز با اون سر و وضع خیس و گلی به خونه اومدی من که مادرت هستم نباید بدونم تو داری چکار می کنی ها؟ دکتر دستان ثریا را دست گرفت و درخالیکه او را دعوت به آرامش می کرد گفت:
-بس کنید خانم خسروی. بهتره آقا کامیاب رو به حال خودش بذارید تا استراحت کنه او الان در موقعیتی نیست که بتونه این فشارهای عصبی رو تحمل کنه قطره ای اشک از روی گونه ثریا سرخورد نگاهی دلسوزانه به پسرش انداخت و خیلی آهسته گفت:
-پسرم بهتره هر اتفاقی که در زندگیت پیش میاد یکی رو در جریان بذاری هر چند که تو از کودکی عادت داشتی فقط اسرار دلت رو به پدرت بگی ولی به نفعته که از این به بعد منو در جریان کارهات قرار بدی درسته که تو جوون تحصیل کرده ای هستی و بهتر از هر کسی میتونی خوب و بد رو از همدیگه تمیزو بدهی اما مشورت کردن با کسی که تجربه زیادی از مردم و اجتماع داره به نفعته و هنوز حرفای ثریا به اتمام نرسیده بود که کامیاب به خاطر آموپول مسکنی که دکتر به او تزریق کرده بود به خواب عمیقی فرو رفت. ثریا پتو را بر روی کامیاب مرتب کرد و بعد به اتفاق دکتر اتاق را ترک کرند و به طبقه پایین رفتند .آقای سهرابی روی کاناپه ولو شده بود و مشغول ورق زدن یک مجله خارجی بود با دیدن ثریا و دکتر به خود تکانی داد مجله را بر روی میز گذاشت و به سمت آنها رفت و در حالیکه تظاهر به نگرانی می کرد رو به دکتر کرد و پرسید :
-آقای دکتر کامیاب جان حالش چطوره؟
-خوشبختانه خطر رفع شده و حالش رو به بهبودیه اگه استراحت کامل داشته باشه خیلی زود دوران نقاهت رو طی خواهد کرد زینت با سینی چای وارد سالن شد دکتر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-متأسفانه فرصت نوشیدن چای رو ندارم هرچه زودتر باید خودم رو به مطب برسونم چنانچه خدای ناخواسته حال کامیاب خان وخیم شد حتماً با من تماس بگیرید خب خانم خسروی اگر فرمایشی نیست من مرخص بشم
-خواهش میکنم برای صرف ناهار به ما افتخار بدید
-سپاسگذارم بدون تعارف باید برم چون بیمارهای زیادی الان منتظرم هستند . ثریا که اصرار کردن را بیفایده دانست با آقای سهرابی تا در باغ بدرقه کردند و بعد هر دو به اتفقا هم زیر سایه بان حصیری رفتند و روی صندلی روبروی یکدیگر نشستند .آقای سهرابی دو نخ سیگار را روشن کرد و بعد دو نفری شروع به پک زدن کردند آقای سهرابی نگاهی موشکافانه به ثریا انداخت و بعد با تملق گفت:
-عزیزم بهتره که یک خورده به فکر سلامتیت باشی از دیروز که کامیاب مریض شده تو حسابی رنگت رو باختی آخه اون که بچه نیست که اینطور نگرانش هستی جوونه بذار به حال خودش باشه بهتره بیشتر فکرت رو معطوف خودت و من بکنی و به زندگی آیندمون فکر کنی باور کن ثریا جان دیگه نمی تونم بیشتر از این احساسم رو از تو مخفی نگه دارم خودت بهتر از هر کسی میدونی که من یک عمره عاشقانه ستایشت می کنم حتی با وجود اینکه تو بیوفائی کردی و با اردشیر ازدواج کردی اما با این حال مهرت از دلم بیرون نرفته و بعد از سالها اومدم که به وصال عشق دیرینه ام برسم ثریا نگاه معنی داری به سهرابی انداخت نیشخندی زد و گفت:
-تو دروغ میگی تو هی وقت عاشق من نبودی فکر کردی قرارهای پنهانی تو و تهمینه رو در باغ پدش فراموش میکنم؟ خب جناب سهرابی بگو ببینم بیوفائی از شما بوده یا از من؟ زمانیکه پی بردم دل در گرو کس دیگه ای داری به اردشیر دل بستم. البته حقیقت دلبستگی من به او نبود بلکه موقعیت اجتماعی و ثروت هنگفتش بود که متأسفانه همین باعث شد یک عمر زندگی کنم که همیشه آزارم می داد. ولی خب الان همه چیز فرق کرده نه من اون جوون بیست وپنج ساه پیش هستم و نه تو . دیگه این وسط احساسات حکم نمیکنه بلکه باید این اجازه رو به عقلمون بدیم تا ببینیم اون صلاح کاررو چی میدونه. سهرابی ته سیگارش را در زیر سیگاری فشرد و گفت: تو منصفانه حرف نمی زنی من در زندگی به جز تو به هیچ کس دیگه ای فکر نکردم ثریا با طعنه گفت:
-حتی با وجود اینکه پانزده سال با همسرت زندگی کردی؟ چطور می تونی این حرف رو بزنی پس ندای اون عشق سوزان چی میشه لابد میخوای اونهارو هم از من پنهون کنی؟ سهرابی در حالیکه صدایش می لرزید گفت:
-بس کن ثریا ببین من و اون هیچ دلبستگی وجود نداشته اگه ثروت اردشیر چشم تو رو کور کرد ثروت تهمینه هم همین بلارو سر من آورد و باعث شد که یک عمر در حسرت داشتن بچه بسوزم او نه تنها یک پاش چلاق بود بلکه طبق گفته دکتر ها هیچ وقت بچه دار نمیشد ولی با اینحال من به خاطر رسیدن به مال و منال اون یک عمر با یک زن نازا و علیل سرکردم ولی حالا اونیست و این ثروت بادآورده همه اش به من تعلق داره و میخوام از این پس با کسی زندگی کنم که بخاطر خودش می خوامش نه به خاطر ثروتش و خواهش میکنم دیگه بعد از این از گذشته ای که به او داشتم حرف نزن از این به بعد تو هستی که حاکم قلب منی می فهمی؟ لحظه ای مردد و در سکوت به یکدیگر خیره شدند ثریا لبخندی زد و گفت:
-منو ببخش اگه ناراحتت کردم ولی از تمام این حرفها گذشته این وسط کامیاب هم نقش داره او هم باید نظریه ای بده آخه مسئله ازدواج مادرش در میونه
-درسته اما او نمی تونه نقش عمده ای در این بین داشته باشه اگه فکر می کنی اون در این وسط مشکل تراشی خواخد کرد می تونیم بعد از ازدواج اونو در مقابل عمل انجام گرفته قرار بدیم فقط تنها مسئله ای که این مابین وجود داره و من قبلاً با تو در میان گذاشتم اینه که چکار کنیم او راضی بشه سهام عمده پدرش رو به ما واگذار کنه خودت میدونی که من برای بستن قرارداد تجاری با اون شرکت آلمانی مجبورم تمام ثروتم رو به پول تبدیل کنم و این تنها کافی نیست تو هم باید به قولی که دادی عمل کنی چون این تنها راهی است که ما میتونیم به یک زندگی ایده آل در اروپا برسیم حالا نظر تو چیه؟
-حقیقتش فکر نمی کنم کامیاب تو این راه به ما کمکی بکنه چون تصمیم داره در آلمان زندگی مستقلی رو برای خودش تشکیل بده
-خب اینکه ایرادی نداره چی از این بهتر او میتونه جدا از من و تو زندگی کنه اما این قول رو بهش می دم که همیشه تحت حمایت خودم باشه او اگه با من همکاری کنه آینده روشنی در پیش رو خواهد داشت
-خب مسئله همین جاست که او راضی نمیشه سهامش رو به شرکت ما منتقل کنه خودت که جوونهای امروزی رو بهتر میشناسی همینکه پشت بشون سبز میشه فکر می کنند علامه دهر هستند نمی دونند که ما اگه حرفی می زنیم از رو تجربه و فقط صلاح اونها رو می خوایم
-ببین عزیزم من یک فکری کردم تو قبلاً بهم گفتی که این باغ برای کامیاب خیلی ارزش داره و حاضره بهای زیادی بابت حفظ این میراث اجدادیش بده درسته؟
-کاملاً این باغ نسل به نسل گشته تا به اینجا رسیده هر چند که تغییرات اساسی در ساختمان باغ صورت گرفته اما میشه گفت از قدمت تقریبا دیرینه ای برخورداره و برای کامیاب هم ارزشمنده روزیکه ادشیر این باغ رو به عنوان کادو به من هدیه کرد فکر نمیکرد که روزی من اونو بفروشم و اگهمی دونست به طور حتم چنین حماقتی رو انجام نمی داد و حفظش می کرد خب حالا منظورت چیه؟ این باغ چه ربطی به موصوع کامیاب داره
-اتفاقا خیلی هم ربط داره ما میتونیم این باغ رو به مزایده بذاریم و کتمیاب رو هم آنتریکش کنیم تا تو این مزایده شرکت کنه به طور حتم وقتی ببینه که یک فرد بیگانه میخواد این باغ رو تصاحب کنه حاضره به بالا ترین قیمت باغ رو بخره.
-ممنظورت اینه که من باغ رو به پسرم بفروشم؟
-آره فقط در ظاهر وقتی او این باغ رو با قیمت هنگفتی خرید نه تنها مالک این باغ میشه بلکه سهامش محفوظه میمونه با این تفاوت در یک شرکت آلمانی نه در اینجا خب او مجبوره که بابت خرید باغ سهامش رو برداره باور کن اگه موفق بشی نظر اونو جلب کنی زرگترین شانس در زندگی به تو رو آورده تجسم کن شوهر آینده ات رئیس یکی از بزرگترین شکرتهای تجاری در اروپا میشه تو مثل یک ستاره همه جا میدرخشی و زنها با چشم حسرت بهت نگاه می کنند زندگی برات درست می کنم که زبانزد خاص و عام بشی من تو رو جزء یکی از خوشبخت ترین زنان روزگار می کنم می فهمی عزیزم؟ ثریا که از شنیدن این حرفها به وجد آمده بود سعی کرد خونسری خودش را حفظ کند با تأمل گفت:
-من متوجه حسن نیت تو هستم و وعده هات رو باور می کنم اما همونطور که خودت میدونی ارزش سهام کامیاب لااقل ده برابر قیمت این باغه و من هیچ رااضی نمیشم که در حق پسرم فسقو فجوری صورت بگیره سهرابی با حالت شکوه آمیزی گفت:
-اوه عزیزم خواهش می کنم اینقدر پسرم پسرم نکن مثل اینکه فراموش کردی اون پسر اردشیره همون کسی که تو یک عمر به پاش سوختی و دم برنیاوردی حالا به خاطر پسر او لقب فاسق رو به من میدی. ثریا حرف او را قطع کرد و به تندی گفت:
-بس کن سهرابی! تو چطور به خودت اجازه میدی اینطور قضاوت کنی مثل اینکه فراموش کردی که در اصل با سهام اردشیر می خوای سرمایه گذاری کنی پس هیچ اجحافی نباید در حق پسر او بشه. سهرابی که بیم داشت صحبتهاش ایجاد شک و توهم در ثریا کرده باشه سعی کرد با تملق او را به خود خوشبین سازد با ظاهر بوسه ای بر دستان او زد و گفت:
-عزیزم من مخلص تو وپسرت هستم قول میدهم کامیاب رو به چشم پسر واقعی ام نگاه کنم و نذارم کوچکترین اجحافی در حقش صورت بگیره، کامیاب جان تنها کاری که می کنه سهام رو از شرکتی به شرکت دیگه منتقل می کنه و او می تونه باز هم صاحب سهام عمده ای باشه البته در خارج از این کشور من قول میدهم پست مهمی رو به او واگذار کنم حالا قانع شدی . ثریا به علامت مثبت سری تکان داد و چیزی نگفت سهرابی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
-آه خدای من خیلی دیر شده باید هر چه زودتر برم
-کجا ناهار تشریف داشته باش
-نه عزیزم نمی تونم خودت میدونی که اهل تعارف نیستم باید به سراغ یکی از دوستانم برم با او سر ساعت دو قرار دارم اگه دیر بجنبم یک ملاقات مهم از دستمون در رفته
-از دستتون
-آره چون مربوط به اقامت تو و کامیاب در آلمان میشه سعی کن هر چه زودتر ترتیب این ملک رو بدهی چون وقت زیادی برامون باقی نمونده خوب عزیزم اگه فرمایشی نیست از حضورت مرخص بشم.
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 76-83
نه خواهش میکنم منو ببخش فکر می کنم تا حدودییک طرفه قضاوت کردم.
-نه عزیزم تو حق داری چون خبر نداری که تو این دل من چی میگذره اگه میدونستی که که حاضرم بع خاطر تو همه ثروتم رو به آتش بزنم تا تو به خوشبختی برسی اینطور فکر نمی کردی اینبار صورت ثریا را خنده در برگرفت و گفت:
-فکرش رو بکن من و تو مثل جوونهای بیست سال داریم حفای عاشقانه به هم میزنیم و به قول معروف دل میدهیم و قلوه می گیریم واقعاً مسخره است . سهرابی ایستاده بود دستش را دور بازوهای او حایل کرد و شمان حریصش را به او دوخت و گفت:
-اوه عزیزم عشق پیر و جوون سرش نمی شه، باید اعتراف کنم تو هنوز جوان و زیبا هستی و فرصت لازم برو برای تمتع بردن از زندگی داری و من در کنار تو هیچ وقت خودم رو پیر احساس نخواهم کرد مطمئن باش خب دیگه عزیزم من باید فوری برم چون چیزی به ساعت دو نمونده مواظب خودت باش
-تو هم همینطور من رو در جریان کارهات قرار بده خدانگهدار بعد از لحظه ای سهرابی سوار بر اتومبیل مرسدس خود از درب خروجی باغ گذشت و به سمت یکی از رستورانهای مجهز و مدرن حرکت کرد و مقع موعود خودش را به محل قرار رساند وارد رستوران شد به اطراف نظری افکند با اشاره دوستش راد متوجه شد و به سمت میزی که در گوشه ای دنج و خلوت بود حرکت کرد هر دو به یکدیگر دست دادند و بعد پشت میز غذاخوری نشستند گارسون که جوانی آراسته بود با دیدن آنها به سمتشان رفت و منو را که در آن انواع دسرها و نوشیدنیها و غذاهای اروپایی و ایرانی نوشته شده بود مقابلشان گذاشت راد گفت:
-سهرابی جان هر چی که تو میل داری همون رو سفارش بده
-راستش چندان اشتهایی ندارم
-چطور مگه اتفاقی افتاده؟ سهرابی خنده ای کرد و گفت:
-هاها اتفاق باور نمی کنی چه خبرهایی برات دارم راد منو را به کناری گذاشت و با اشتیاق گفت:
-اگه موافق باشی فعلاً از خوردن صرف نظر کنیم و بریم سر موضوع اصلی که دیگه دل تو دلم نیست
-آره موافقم پس یک لظه صبر کن گارسون رو صدا بزنم بیاد لیت رو ببره که وسط حرفهامون مزحم نشه بعد رو به گارسونی که در نزدیک میز آنها مشغول سرو بود کرد و خواست که لحظه ای آنها را به حال خود بگذارند. راد با عجله گفت
-خب زودتر برو سر اصل مطلب ببینم امروز ثریا رو دیدی؟ سهرابی خنده نیش داری کرد و گفت:
-آره دیدمش باور کن تو این پنجاه و خورده ای سال که عمر از خدا گرفتم آدمی به سادگی او و پسرش ندیدم یک ساعته قاپشو دزدیدم بیچاره فکر کرده من تو این سن عاشق سینه چاکش هستم خبر نداره که چه نقشه هایی برای نابودی او وپسرش کشیدم او به این امید که من باواگذاری سهام کامیاب حقی از شرکت رو بهش خواهم داد راضی شده که با ما همکاری کنه من هم برای اینکه نقشه هامون برملا نشه به او قول دادم که اینکاررو بکنم راد گرده ای به ابروهاش انداخت و گفت:
-تو قصد داری اینکاررو بکنی؟ وی قرار نبود که به غیر از من و تو کس دیگه ای دست تو اون شرکت داشته باشه سهرابی نیشخندی زد و گفت:
-هوم مثل اینکه فراموش کردی که شرکتی در بین نیست و همه چیز جعلیه حتی رئیسهاش که من و تو باشیم ما شرکت قلابی رو برای مدت کوتاهی به اصطلاح تأسیس می کنیم وقتی مردم سهام خودشون رو به شرکت ما به امانت گذاشتند همه رو بالا می کشیم و برای همیشه از اروپا می ریم چون فکر می کنم موندن در اونجا دیگه جایز نیست و ممکنه کلاهبرداری ایندفعه مارو لو بده
-خب همه اینها رو که خودم میدونم و در حقیقت چنین نقشه ای رو با هم کشیدیم باید خیلی مواظب باشیم که این پسره کار دستمون نده
-نه بابا جوون خامیه سرش تو حساب و کتاب نیست فقط کافیه که مرجان یک مدتی بازیش بده تازه هنوز هیچی نشده ثریا پیشنهاد ازدواج پسرش با مرجان داده چه برسه که کامیاب دلباخته مرجان بشه به طور حتم اونقدر این مادر و پسر از همه چیز غافل خواهند شد که نفهمند از کجا یک دستی خوردند بهتره امشب تو و مرجان به عیادتش برید تا حدامکان اونها رو نسبت به ودتون خوشبین کنید راد که از شادی در پوست خود نمی گنجید چشمکی به سهرابی زد و گفت:
-ای پیر کفتار تو یک موجود سیری ناپذیر هستی که اگه گنج قارون رو هم داشتی باز هم حرص می زدی صدای قهقهه پلیدشان لحظه ای سالن را در برگرفت پس از اتمام نقشه های شومشان سفارش غذایی مفصل را دادند و بعد هر دو در سکوت مشغول صرف غذا شدند هوا روبه تاریکی رفته بود که کامیاب با شنیدن صدای ضربات آهسته ای که به در نواخته میشد چشمانش را از هم گشود مرجان در را از هم گشود و درحالیکه به داخل اتاق سرک می کشید گفت:می بخشید جناب کامیاب خان بنده مفتخرم که لحظه ای وقت شریفتان را بگیرم . کامیاب با خواب آلودگی گفت:
-خواهش می کنم؟ بفرمایید داخل سرافرازمون فرمودید. مرجان فوراً در را بست و لحظه ای در تاریکی اتاق که با نور کمرنگ مهتاب و لامپهای نئون روشن شده بود به کامیاب چشم دوخت. کامیاب نگاهش را به جانب او برگرداند و با بیرمقی گفت:
-لطفاً برق رو روشن کنید مرجان بی توجه به خواسته کامیاب به سمتش رفت و کنار تختش ایستاد تابش جواهرات و لباس ابریشمی سفیدی که مراجان به تن کرده بود و چشمانش که در تاریکی درشتر و جذابتر ازهمیشه می درخشید لحظه ای خیلی کوتاه نگاه کامیاب را از آن خود کرد و خواب را از چشمانش ربود. مرجان کنار تختش روی صندلی نشست و دستان کامیاب را در دست گرفت و بعد با حالتی طرب انگیز و شیطنت آمیز با عشوه ای خاص گفت:
-عزیزم وقتی شنیدم که تو تب داری میسوزی هزار بار وجودم آتیش گرفت و تا خودم رو به بالین تنهات رسوندم مثل شمع وجودم محو شد. باور کن حاضرم پروانه وار دهها شب در کنار بسترت بیدار بمونم و ازت مراقبت کنم میدونم که تو هم مثل من تنهایی و همین وجه تشابه دلهامون رو به هم نزدیک خواهد کرد پس بیا از این به بعد مالک قلبهای تنهای هم باشیم کامیاب عشق تو منو جسور و بی پروا کرده خواهش میکنم تو هم اون شرم و آزرم ذاتیت رو کناربذار و بگو که تو هم پذیرای چنین عشق پاکی و بیریا هستی بگو، بگو که چشمهای آبیم رو دوست داری و حاضری با همه وجود برروی تابلو سیمای محزونی رو ترسیم کنی که در عمق نگاهش عشق موج میزنه مرجان غرق در احساسات و رویاهای پوچ و واهی خود شده بود و با حرکات و حرفهای اغواگرش همچون مار خوش خط و خالی در آن اتاق تاریک قصد داشت که دل بیمار و رنجور کامیاب را به زیر سلطه و اهداف پلیدش بکشد با لودگی صورتش را به گونه کامیاب نزدیک کرد تا آخرین تیر خود را در آن تاریکی بر قلب کامیاب نشانه برود که بناگاه با باز شدن درخشکش زد ثریا در یک چشم برهم زدنی داخل شد و برق را روشن کرد . باتعجب مرجان را دید که به طرف صورت در خواب رفته کامیاب خم شده بود ثریا لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:
-می بخشی مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم آخه میدونی یکدفعه یادم اومد که باید داروهای کامیاب رو بدم می خواستم در بزنم اما دیدم برق اتاقش خاموشه تعجب کردم گفتم شما حتما اینجا نیستی مرجان که کاملا دستپاچه شده بود گفت:
-میدونید من هر چی در زدم صدایی از تو اتاق نیومد خیلی نگران شدم و بدون اجازه داخل شدم چند بار آقا کامیاب رو صدا زدم اما جوابی نداد خیلی ترسیدم نزدیک اومدم ببینم خواب یا خدای ناخواسته اتفاقی براش افتاده ولی خب خوشبختانه مثل اینکه خوابه .
-خوب عزیزم از اول برق رو روشن می کردی به هر حال مرجان جون من باز هم غذر میخوام که یکدفعه در رو باز کردم
-خواهش میکنم اگه اجازه بدهید من به طبقه پایین برم شما هم تا دیر نشده بهتره که دارهای کامیاب جون رو بهش بدهید مرجان بدون اینکه منتظر حرفی از جانب ثریا باشد با خشمی آتشین فراً اتاق را ترک کرد و خودش را به طبقه پایین رساند راد با دیدن صورت برافروخته مرجان با تعجب نگاهش کرد و گفت :
-ببینم چه اتفاقی افتاده؟ با کامیاب حرفت شد؟ مرجان که از شدت عصبانین ناخنهایش را می جوید نگاه غضب آلودی به او انداخت و درحالیکه سعی داشت صدایش به گوش کسی نرسد آهسته گفت:
-هر کاری که به ذهنم اومد هر حرکت و حرفی که میتونه جوونی رو اغوا کنه انجام دادم ولی دریغ و افسوس که اون پسره احمق در عالم هپروت سیر می کرد من یکی دیگه حاضر نیستم غرورم رو به خاطر شخصی که هر از بر تشخیص نمیده بشکنم راد پوزخندی زد و حرف او را قطع کرد و گفت:
-غرور کدوم غرور مثل اینکه فراموش کردی که کی هستی و از کجا اومدی ببین دختر بهتره این موقعیت طلایی رو که بهت بخشیدم قدرش رو بددونی و به این آسونیها از دستش ندهی خودت میدونی که این نقشه چقدر برای همه ما سرنوشت سازه و هدفمون از انجامش چیه تو اگه نخوای همکاری کنی یکی دیگه می فهمی یا نه؟ مرجان که بغض راه گلویش را مسدود کرده بود نگاهش را به چلچراغ کریستالی که از سقف آویخته شده بود دوخت و چیزی نگفت هنوز افکارش حول و حوش کامیاب سیر می کرد که واب ان همه احساساتی را که برایش لالایی کرده بود چگونه به سردی پاسخ داد. آنشب به اصرار زیاد ثریا شام را در آنجا صرف کردند اما کامیاب همچنان بخاطر مسکن قوی که به او تزریق شده بود در خواب بود. نیمه های شب بود که کامیاب چشمانش را از هم گشود همه جا را تاریکی محض فرا گرفته بود با رخوت و سستی به خود تکانی داد دنیا در مقابل دیدگان بیمارش رنگ تیره و تار به خود گرفته بود احساس خفقان و درد شدید در سینه اش می کرد پکهای خسته اش را بر هم نهاد افکاری موهوم و پریشان همچون میله آهنین گداخته ای بر قلبش رسوخ می کرد طوفان آنروز را به یاد آورد جسم بیهوش دختر که بر روی دستانش طلب کمک می کرد حرفهای نامفهوم آن پسر کرد که وجودش را مانند طبلی لرزاند او قصد داشت که به آن کابوس خاتمه بدهد ولی قادر به اینکار نبود تا اینکه پس از چهار روز که درد جانکاهی را در سینه خود مخفی نگه داشت دیگر نتوانست طاقت بیاورد باید کسی به کمک او میشتافت تا آلامش را با او تقسیم می کرد هر روز که می گذشت و او را نمی دید بیشتر شیدای او می گشت و او اینبار باید باور می کرد که برای همیشه دلی را در پشت ان تپه ها باقی گذاشته باید به جانب نقاب می رفت تا این عشق را با او تقسیم کند او گرچه به ظاهر سلامتی اش را به دست آورده بود ولی از نظر روحی عاصی شده بود به گونهایکه با جسارت به سمت گوشی تلفن رفت و شماره دوستش صداق را گرفت
-الو سلام خانم محمد زاده صبحتون بخیر
-سلام صبح شما هم بخیر
-ببخشید آقا صادق تشریف دارند
-بله لطفا گوشی
-بله بفرمایید
-الو سلام صادق جان چطوری؟
-به به کامیاب خان چه عجب بابا ما صدای ریق شفیقمون رو شنیدیم چطوری مرد میدون؟
-زیاد حال خوشی ندارم زنگ زدم بهت بگم اگه فرصت داری تا خونه ما بیای کار خیلی مهمی باهات دارم می فهمی؟
-اتفاقی افتاده کامیاب؟ منو نگران کردی.
-نه بابا خودت رو ناراحت نکن فقط زودتر بیا
-باشه سعی میکنم نیم ساعت دیگه خودم رو برسونم خوبه؟
-آره لطف تو رو فراموش نمی کنم امیدوارم روزی بتونم محبتهات رو جبران کنم
-خواهش میکنم پس فعلا خدانگهدار
-به امید دیدار ارتباط قطع شد کامیاب تردید داشت کاری را که می خواست انجام بدهد منطقی است یا نه او قصد داشت همه چیز را به صمیمیترین دوستش بگوید و واقعیتی را برایش فاش سازد چون او تنها کسی بود که سراغی از آن عشایر داشت باید به او می گفت که پیشنهاد و اصرار او باعث شد که قدم در راه بی انتهایی گذارد که عاقبتش جز آه و حرمان چیز دیگری نیست چهار روز نفس خود را کنترل کرده بود که به تابلو نگاه نکند اما او معتاد شده بود اعتیاد به چشمانی که نظیرش را به یاد نمی آورد مانند عصیانگری به سوی تابلو شتافت و پوشش مقوایی که رویش را در برگرفته بود به کناری زد و در حالیکه از فرط هیجان اشک همچون جویباری متلاطم از گونه هایش جاری بود در مقابل تابلو زانو زد و عاقبت در برابرش سر تسلیم فرود آورد و این اولین گامی بود که در مکتب عشقبازان آموخت با شنیدن صدای در کامیاب فوراً به خو.د آمد و از مقابل تابلو برخواست صدای زینت بود که می گفت:
-می بخشید آقا مهمون دارید پایین منتظر هستند
-لطفاً راهنماییشون کنید بیایند بالا با باز شدن در کامیاب به جانب دوستش برگشت صادق از نظر سن دو سال از او بزرگتر بود هر دو در یک دانشگاه تحصیلات خود را به پایان رسانده بودند او جوانی لاغر اندام با قدی متوسط و صورتی استخوانی و چشم و ابروی مشکی بود که بیشتر مواقع با کت و شلوار ظاهر میشد وقار خاصی داشت هر دو لحظه ای همدیگر را در آغوش گرفتند بعد از احوالپرسی کامیاب از دوستش دعوت به نشستن کرد او هم بر روی مبل راحتی نشست عمیقانه نگاهی به صورت تکیده کامیاب انداخت و گفت:
-معلوم هست چی به سر دوست عزیزم اومده خیلی ضعیف شدی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
صفحه 84-93
-اتفاقی برات افتاده؟
-نه چند روزه که سینه پهلو کردم البته الان دیگه بهتر شدم اما صادق جون درد م چیز دیگه ای که تو حتی فکرش رو هم نمی کنی.
-خب زود باش بگو ببینم باور کن تا به اینجا رسیدم هزار جور فکر کردم مربوط به مادرته؟ با آمدن زینت که سینی چای در دست داشت صادق حرفش را قطع کرد زینت سینی چای را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت کامیاب آهی کشید و گفت:
-کاش مربوط به مادرم بود بااخره یک طوری حل میشد باور کن زبانم اصلاً قدرت و گویایی نداره تا واقعیت رو بهت بگم چون میدونم با شنیدنش به طور حتم منو مواخذه می کنیو یا مسخره می کنی . صادق که دچار شک و توهم شده بود با دستپاچگی گفت :
-ای بابا حالا میگی یا نه من قول میدهم نه از تو بازخواست کنم و نه سرزنشت کنم سپس مکث کوتاهی کرد و با طعنه گفت:
-ببینم پسر نکنه! کامیاب با عجله پرسید :
-نکنه چی؟
-نکنه عاشق شدی آخه رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر کامیاب یکه ای خورد به گونه ای که صادق احساس کرد تیر را به هدف زده است، به همین خاطر از خنده ریسه رفت. کامیاب که لرزش محسوسی وجودش را در بر گرفته بود خودش را به پشت پنجره رساند تا از نگاههای شیطنت امیز صادق در امان باشد، در حالیکه پشتش را به او کرده بود منتظر ماند تا صادق خنده هایش تمام شود . صادق که از شدت خنده صدایش می لرزید گفت:
-خوب مبارکه حالا کی هست کامیاب همچنان سکوت کرده بود صادق ادامه داد:
-اخرش این مهمانیها و ضیافتهای شبانه کار دست کامیاب نازک دل ما داد، باور کن من اگه جای تو بودم تا حالا صد بار عاشق شده بود خب بگو ببینم این حوریه ای که دل تو رو برده مادامه یا خانم. کامیاب که حرکت مالیخولیائی نشان می داد به سمت تابلو برگشت و با یک حرکت سریع آنرا به سوی صادق گرفت و گفت:
-اینه اون کسیکه منو به زانو درآورده غرورم را شکست و منو اسیر خودش کرده او یک فرشته پاک دست نخورده است چشمهات رو خوب باز کن تا باور کنی که این دختر ضیافتهای شبانه نیست، این بوی شراب کهنه به مشامش نخورده و خبر از عالم مستی نداره، الفبای زندگیش با تکبر و خودخواهی رنگین نشده، او افریده شده برای خرامیدن تو دشت و صحرا نه برای سوءاستفاده از آدمهای لاابالی و اوباش به چین چین دامنش نگاه کن رد هیچ بوسه ای به چشم نمی خوره پس م چطور می تونم چنین مظهر پاکی و بی آلایش رو رها کنم و عاشق کسی باشم که قاموس زندگیش بر پایه تجملات و خودآرایی بنا شده، چطور؟ صادق که گویا لحظه ای ان تابلو او را به خواب مصنوعی برده بود نگاهش را از ان گرفت حرف کامیاب را قطع کرد و در حالیکه دوباره از خنده ریسه می رفت گفت:
-هاها تو دیوونه شدی پسر هر چی بهت گفتم از دنیای خیال پردازی بیرون بیا به خرجت نرفت عاقبتش هم عاشق کسی شدی که منشاء خیالبافی خودته، تو دچار دوگانگی شخصیتی شدی می فهمی یعنی چی؟تو خودت رو فراموش کردی و رفتی در قالب یک نقاشی خودت رو اسیر کسی کردی که وجود خارجی نداره و حالا در جستجوی شخصیتی هستی که آفریده دست خودته و اگه سالها دنیا رو زیر رو کنی محاله که به چنین موجودی دسترسی پیدا کنی کامیاب تو خودت رو باختی و اسیر احساسات کاذبی شدی که متأسفانه اگه بخوای همینطور ادامه بدی زندگیت در ورطه سقوط خواهد بود افکارت رو سرکوب کن پسر به پیرامونت نگاه کن به موجوداتی که وجود خارجی دارند. نفس می کشند و برای بقا آفریده شده اند. کامیاب به سمت صادق آمد و درحالیکه دندانهایش را به هم می فشرد با عصبانیت گفت:
-بس کن صادق نمی خوام برام داستانسرایی کنی چون تو باعث شدی من به این روز بیفتم این همه دگرگونی دست مایه توست و دیگه نمی خوام بیشتر از این از زبون تو یکی نیحت بشنوم . ثادق که چشمانش از تعجب گشاد شده بود با دست به خود اشاره کرد و گفت:
-من!؟ منظورت چیه !؟ نمی فهمم
-آره حقم داری که تعجب کنی چون از اونروزی که تلفنی از من دعوت کردی که برم به محل عشایر تا روحیه ام عوض بشه، دیگه خبر نداری که چه اتفاقی برام افتاده ثادق وحشتزده گفت:
-کامیاب نمی خوای بگی که عاشق یک دختر کولی شدی، درسته؟
-اتفاقاً درست حدش زدی همه چیز از اونروز شروع میشه که به دنبال سوژه به تپه های شرقی رفتم این دختر سرراهم سبز شد و حالا هم که عاقبتم رو می بینی موندم چکار کنم به مرز جنون می رسم. صادق که همچنان مظطرب به نظر می رسید آب دهانش را به زحمت قورت داد و با پراکندگی که در سخنانش مشهود بود گفت:
-ولش کن پسر تو دست به دیوونگی محض زدی هنوز هم دیر نشده اونو از زندگیت دور کن تو داری مرتکب بزرگترین اشتباه میشی نذار اینکار ننگ و رسوایی به همراه بیاره جای اونو با کسی عوض کن که لیاقت تو و خونواده ات رو داشته باشه نه اینکه هر کس بشنوه با انگشت تمسخر تو رو به هم دیگه نشون بدهند . تو با اون دید وسیعی مه به زندگی داشتی چطور دست به این حماقت زدی؟ لابد دختره قاپت رو دزدیده ها؟ کامیاب که کاملاً روحیه اش تضعیف شده بود و آن حرفها مانند پتکی بر سرش فرود می آمد به سمت صادق همچون مهاجمی حمله کرد و یقه او را گرفت و گفت:
-او روحش هم خبر نداره تو حق نداری به معصومیت او تهمت بزنی می فهمی. صادق دست او را به کناری زد و از جایش حرکت کرد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد کامیاب دستانش را دور سرش حلقه کرد و دو زانو بر روی زمین نشست لحظه ای از اینکه به دوستش بی حرمتی کرده بود پشیمان شد از جا برخاست و به سمت پنجره رفت و نظری به باغ افکند. صدای قدمهای سنگین صادق بر روی سنگفرش باغ کامیاب را بر آن داشت که دنبال او برود فوراً از اتاق بیرون رفت و خودش را به بیرون ساختمان رساند در حایکه در صدایش التماس هویدا بود صادق را به عقب خواند و گفت:
-صادق بس کن تو رو خدا منو ببخش باور کن دست خودم نبود صادق بی اعتنا به خواهش او همچنان می رفت کامیاب خودش ر به او رساند و مقابلش ایستاد دستانش را بر روی شانه های او گذاشت لحظه ای نگاههایشان به یکدیگر گره خورد کامیاب با سرافکندگی سر به زیر انداخت و گفت:
-باور کن صادق خودم بیشتر از هر کسی متوجه اشتباهم هستم هر چی با نفس و احساسم مبارزه کردم فایده ای نداشتت دیگه به جایی رسیده که نه از رسواییش بیم دارم و نه از آوارگیش بذار هر چی میخواد بشه. صادق لبخند کمرنگی در صورتش نمایان شد و گفت:
-پسر روزی پی به اشتباهت می بری که هیهات من فقط دیگه از روی وظیفه بهت میگم از این بیراهه بیرون بیا. حالا دیگه خود دانی ای کاش اصرار نکرده بودم که به نقاشی واقعی روی بیاری ای کاش اونقدر غرق در تخیلاتت می شدی که هیچ وقت پذیرای این واقعیت تلخ در زندگی نمی شدی من می خواستم در حقت دوستی کنم ولی نمی دونم چرا اینطور ناگهان قطره اشک در چشمان صادق حلقه زد کامیاب او را در آغوش کشید و با حزن و اندوه گفت:
-دوست من همه اینها تقدیرات و سرنوشت هستند که اینطور ما انسانهای غافل رو به بازی می گیرند، من هیچ وقت از تو شاکی نیستم و نخواهم بود چون عقل میگه که قسمت من از این گردونه دوار این بوده و تو هم علتی بودی مانند هزاران علت دیگه که نقش کوچیکی در بوجود آوردن معلول داشتی، وقتی پدیده ای می خواد رخ بده همه چیز همه چیز دچار دگرگونی میشه گویا در اون لحظه زمین و آسمون به هم گره خوردند تا واقعه ای رونمودار کنند. اونروز هم همینطور شد یک طوفان ناگهانی وزیدن گرفت و باعث وحشی شدن اسب شد و بهد صدای کمک دختری منو وادار ساخت برای کمکش برم عاقبت جرقه یک نگاه طومار زندگیم رو ورق زد می دونی صادق زمانی شندیده بودم که انسان با یک نگاه عاشق میشه ولی باور نداشتم به نظرم خیلی بی محتوی و مسخره بود اما حالا می فهمم چنین حرفی از کجا نشأت می گیره. صادق خودش را از کامیاب جدا کرد و بعد با جدیدت گفت:
-حالا چه تصمیمی داری؟ می خوای چی کار کنی؟
-هیچی چاره ای ندارم جز اینکه از تو بخوام که منو تا تپه های شرقی ببری کسالتم نمی ذاره پشت رل بشینم من به همین خاطر خواستم که بیای اینجا صادق با خشم گفت:
-چی! بعد از این همه مغلطه و سفسطه می خوای که با دستای خودم تو رو به جایی ببرم که نابودیت رو ببینم نه کامیاب جون چنین کاری از عهده من خارجه متأسفم کامیاب با تمنا گفت:
-خواهش می کنم کمکم کن این رسم رفاقت نیست تو میخوای در بحرانی ترین موقعیت منو تنها بذاری ببین صادق جون شاید اگه رفتم و با او همکلام شدم مهرش از دلم بیرون رفت شاید بر خوردش طوری باشه که من دلسرد بشم شاید صادق پوزخندی زد و حرف او را قطع کرد و گفت:
-عجب هنوز با او هم صحبت نشدی اینطور سرکش شدی وای به روزیکه حرفهای عاشقانه هم نثار هم بکنید کامیاب با خواهش و التماس زیاد بالاخره صادق را راضی کرد تا او را به دشت انتظار ببرد صادق نفس عمیقی کشید و گفت :
-باشه می برمت اما برای اولین و آخرین باره که قدم به اونجا میذارم کامیاب با شادمانی صورت صادق را بوسید و گفت:
-به هر قیمتی شده این محبتت رو جبران می کنم حالا یک لحظه اجازه بده برم حاضر بشم زود میام کامیاب فوراً به سمت ساختمان حرکت کرد صادق از پشت سر به او نگاه کرد و با افسوس سری تکان داد و به کنار استخر رفت دیدگان حیرت زده اش را به موجهای آرامی که با کوچکترین نسیم بر سطح آب پدید می آمدند دوخت به زندگی کامیاب اندیشید به اینکه باور نداشت روزی دختری بتواند قلب دوست ساده دلش را برباید و غرور او را اینچنین خدشه دار سازد تا آنزمان او هرگز التماس کامیاب را ندیده بود صدای عجز و ناله اش را که از درماندگی حکایت کند به گوشش نشنیده بود در وجودش خلاء ای را احساس می کرد کمبودی که باعث شده بود او دل به دختری ببندد که هیچ وجه تشابهی به او نداشت در نظر صادق فقط او یک دختر زیبا بود نظیر صدها دختری که کامیاب با انها برخورد داشته پس چه نقطه ممتازی چنین او را مجذوب خود کرده بود؟ آیا عشق چنین برنده و بیرحم است که برای قربانی کردن در جستجوی طعمه ای می گردد که خود را مافوق تمام قدرتهای هستی قلمداد کند نیرویی که اگر اسیر پنجه های فولادیش شدی هیچ قدرتی را نمی طلبد تا در مقابلش قد علم کند به جز نیروی لاینتهی مرگ که همه را به بالین خاک می کشد آنجا که به سردی از آن یاد می شود و با گر ایام خاطرات مدفون شده به فرموشی محض سپرده می شود. صادق چنان درگیر با افکار موهوم خود بود که از حضور کامیاب در کنارش بیخبر بود همینکه دستانی را بر شانه اش احساس کرد یکه ای خورد و نگاههای شناورش را از اب گرفت و بعد دو نفری به سمت اتومبیل پیکان قرمز رنگش رفتند و بعد از لحظه ای به سمت تپه های شرقی حرکت کردند . سکوت جاده و سکوت دو دوست غوغای غریبانه ای بر پا کرده بود کامیاب زیر چشمی نگاهی به صادق که چهره اش گرفته نشان می داد کرد و لحظه ای از اینکه او را در جریان قرار داده بود پشیمان شد. دنبال سخن و حرفی بود تا آن جو خفقان آور را عوض کند اما چیزی به ذهنش نمی آمد افکارش حول و حوش اتفاقی که تا چند لحظه بعد خواهد افتاد سیر می کرد نمی توانست زیاد به صادق باندیشد هر چه اتومبیل به تپه ها نزدیک تر می شد کامیاب تپش قلبش را واضح تر می شنید و در ان دل مارپیچی جاده جز سیاهی چشم دختر چیز دیگری نمی دید صادق با صدای آرام که در ان حزن و اندوه نهفته بود سکوت را شکست و گفت:
-خب آقا کامیاب حالا قصد داری بری به دختره بگی که عاشق سینه چاکش هستی و حاضری خودت رو فدای یک تار مویش بکنی میخوای بری التماسش کنی تا عشق تو روم قبول کنه اگر با و جود تمام برتریهایی که تو نسبت به او داری پشت بهت کرد غرورت رو زیر پاهاش لگدکوب کرد میخوای چیکار کنی؟ یه ه برخلاف این تصور او هم فوق العاده از تو خوشش اومد که حتماً هم میاد اونوقت تکلیف چیه؟ خودت میدونی که قادر به ازدواج با او نیستی پس دنبال چی هستی ؟ آیا تو این مدت به عقلت رجوع کردی که چرا داری دست به کاری انچنین بی محتوی و احمقانه که عاقبتش جز ننگ و رسوایی چیزی نیست می زنی؟ تو با اینکار هم سرنوشت خودت و هم اون دختره که به قولت معصوم و پاک هست رو به بازی گرفتی کامیاب تو رو به مقدسات عالم دست از این شر بزرگ بردار ثادق پایش را روی ترمز گذاشت و اتومبیل از حرکت باز ایستاد کامیاب با خشم گفت:
-چیه ؟ چرا وایستادی؟ صادق با لحنی آمرانه گفت:
-دوست عزیزم بچه نشو بیا برگردیم هنوز هم دیر نشده بخدا این راهی که تو پیش گرفتی عاقبتش کوره راهه نمی دونم چرا پاهام کشش نداره که تو رو به او تپه ها ببرم احساس می کنم عاقبت شومی در انتظارته یکبار هم که شده تو زندگی به حرف دوستت گوش کن من جز صلاح تو چیز دیگه ای نمی خوام کامیاب با عصبانیت مشتی بر روی داشبورد اتومبیل زد و گفت:
-صادق چرا نمیخوای دردمنو بفهمی؟ چرا اینقدر فال بد میزنی؟ از کجا معلوم که خوشبختی در انتظارم نباشه من با او حرف می زنم و اگه پی بردم خصوصیات اخلاقیش همون چیزهایی هست که معیار انتخاب منه به هر قیمتی شده باهاش ازدواج می کنم و اگه زمین و آسمون رو به هم بزنم به خواسته ام میرسم و نمی ذارم هیچ دستی مانع کارم بشه ازت خواهش می کنم دیگه تو کارهام دخالت نکن بذار آتیشی رو که خودم بپا کردم سوختنش رو بچشم حالا لطفاً اتومبیلت رو روشن کن و راه بیفت. صادق که دید بیفایده است هی کشید و دوباره اتومبیل را به حرکت درآورد. کامیاب در حالیکه به جاده چشم دوخته بود گفت:
-ای کاش می دونستی تو دل وامانده ام چی میگذره باور کن از زمانیکه قدم به محل عشایر گذاشتم و زندگی بی آلایش اونها رو دیدم از زندگی که دارم سیر شدم از این همه تجملات و محدودیتهایی که از کودکی داشتم از اینکه همیشه باید پیرو یک ضوابط و مقررات خاصی باشم بیزارم. از زمانیکه به یاد می یارم هیچگاه در زندگی خودم به تنهایی تصمیم نگرفتم هیچ وقت این اجازه رو به من ندادن که مطابق میل خودم عمل کنم تا زمانیکه پدرم زنده بود می خواست راهمام باشه مادرم دخالت می کرد و مانع می شد تا عقایدش رو به من بیاموزه ولی صادق بعد از این نمیخوام زیر بار خواسته های تحمیلی دیگران برم و به خاطر احترام به عقاید دیگران آینده ام رو خراب کنم باور کن من از زندگی چیزی زیادی نمیخوام و شاید به همین خاطره که چشمهای پاک و بی پیرایه اون دختر عشیره ای رو به چشمهای رنگ کرده دختران اعیان و اشراف ترجیح دادم می فهمی؟ صادق با تردید سری تکان داد و لبخند کمرنگی صورتش را در برگرفت. اتومبیل پشت یکی از تپه ها که دور از چشم مردم ایل بود متوقف شد کامیاب با دیدن آن سرزمین در حالیکه کاملاً منقلب شده بود رو به صادق کرد و گفت:
-صادق جان همین جا صبرکن سعی میکنم زود برگردم فوراً از اتومبیل بیرون آمد و مجنون وار قدم برزمینی نهاد که میعاد گاه عشق خفته اش بود بوی آشنای دشت و نسیم فرح بخش تن رنجور و بیمارش را غرق در سرمستی و سرور و نشاط کرد هیجان وصف ناپذیری در وجدش رخنه کرده بود و هر قدم که پیش می گذاشت ضربان قلبش آهنگ نوینی را می نواخت و او مشتاقانه تر به سوی قلمروی نقاب گام بر می داشت آنجا که فقط به او و اسبش تعلق داشت دشتی وسیع و خرم که مالک لایملکش دختری فسونگر بود که از وجود پسری متجاوز بر اقلیمش غافل بود. کامیاب چون یاغی خود را به پشت تپه ها رسان و چشمان شیدازده اش را به دنبال صیدش به اطراف خیره کرد و طولی نکشید که با دیدنش برجا میخکوب شد از همیشه زیباتر به نظر می آمد لباس سفید پرچینی از حریر به تن داشت موهای مشکی و براقش مانند همیشه بر روی کمرش پریشان شده بود. شال صورتی ابریشمی را از سرش در آورده بود و بر روی شانه هایش انداخته بود و سوار بر اسبش همچون عروس افسانه ای می مانست که شکوه و جلال وصف ناپذیرش چشم بیننده را به ستایش وا میداشت . کامیاب تصمیم گرفت برگردد و دوستش صادق را برای دیدن آن منظره بی نظیر فراخواند ولی بناگاه حرکت طرب انگیز دختر او را از رفتن باز داشت از اسب پایین پرید و قامت زیبا و خوش تراشش را بر روی سبزه ها رها ساخت همچون کودکی به اطراف غلط می زد و گلای وحشی را که بوسه برموهایش می گذاشتند به کناری می زد و شبنمهای زلالی را که با شیطنت بر روی پلکهای برجسته و خوش حالتش می رقصیدند با گوشه شال ابریشمی اش پاک می کرد.ناگهان غلتی دیگر زد و خودش را به میان علفهای انبوهی رساند و لحظه ای از دیده پنهان شد با محو شدن دختر لحظه ای همه چیز به حالت سکون در آمد تا اینکه صدای آوازش طنین جان افزایی را بردشت گستراند و کامیاب را از خود بیخود ساخت پژواک صدایش او را از کمینگاه بیرون راند و بی باکانه قدم برپهنه دشت نهاد و درمیان علفها به جستجوی آن پرنده خوش الحان رفت دیگر نمی دانست چه می کند جز اینکه بعد از آنهمه انتظار شکار خود را صید کند به جانب صدا حرکت کرد که بناگاه اسب با دینش شیهه بلندی سرداد و دختر سراسیمه از میان سبزه ها بیرون آمد با دیدن کامیاب که بر بالای سرش مانند مهاجمی
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
قد علم کرده بود جیغی زد و با وحشت خودش را میان علفها پنهان ساخت کامیاب که کاملاً شکار در پنجه هایش اسیر بود لحظه ای مات و مبهوت در کنارش ایستاد و بعد با صدای لرزان با لحن ساده ای گفت :
نقاب نترس من با تو کاری ندارم باورکن فقط اومدم حرف دلم رو بهت بزنم و برم فکر نمی کردم دختری مثل تو تا این حد ترسو باشه نقاب در حالیکه ترس مشهود وجودش را در برگرفته بود ازمیان علفها بیرون آمد چشمان مخمورش را که رنگ اضطراب به خود گرفته بود وحشت زده به کامیاب دوخت نگاههای سوزان کامیاب دختر را برای لحظه ای به خوابی مصنوعی فرو برد و او را به سیطره خود گرفت دقایقی بدون هیچ عکس العملی فقط تابش چشمان بود که با یکدیگر حرف می زدند و هر دو تحت تأثیرزیبایی دیگری مسخ شده بودند. هیچگاه نقاب تا انزمان با ان بی پروایی به چشم مردی خیره نشده بود و برایش آن صحنه تازگی داشت در وجود کامیاب چیزی می دید که احساس می کرد از قبل به او وابستگی دارد گویا او را قبلاً در جایی دیده بود هرچه بیشتر به او نگاه می کرد پرده های غبار آلود ذهنش به کناری می رفت و بناگاه طوفانی در مغزش پیچید و او آن سیمایی که آن گونه با جسارت نگاهش می کرد را به یاد آورد با حود اندیشید که او چندی پیش اسبش را نجات داده بود شاید هم بدن بیهوشش را هم او از طوفان به یغما برده بود. او که بود در جستجوی چه قدم بر حریمش نهاده بود و سایه به سایه تعقیبش می کرد یعنی او هم ! نه ! نه نمی توانست او هم از آن قماش باشد ظاهرش با آنها فرق دارد چشمانش نوید دیگری می دهند در ثدایش اطمینان نهفته است آن دستانی که اینچنین ملتمسانه به سویت دراز شده اند چندی قبل پیکر بیهوش تو را با خود حمل کرده. پس نمیتواند او هم از نامرد مردان روزگار باشد با شیهه اسب بخود آمد و گذاشته دهشتناکش جلوی دیدگانش را گرفت بار دیگر انزجار نفرت و گریز از تمامی انسانها . او چگونه می توانست با یادآوی خاطرت تلخ زندگیش به انسانی دلخوش کند ان هم مردی غریبه و نا آشناس که اینچنین گستاخانه در مقابلش ایستاده بود و لحظه به لحظه خودش را به او نزدیک می کرد بناگاه وجودش همچون مشعلی شعله ور شد و از جایش برخواست می خواست بگریزد که دامن پرچینش پاهایش را به انحصار خود گرفت و بر روی زمین افتاد. کامیاب فوراً به کمکش شتافت دستانش را به سوی او برد تا از زمین بلندش کند ولی ناگهان دختر چنان سیلی به صورت کامیاب فرود اورد که دینا در مقابلش دیدگانش تار شد. باجستی خود را به اسبش رساند و بر روی آن پرید ولی کامیاب نمی توانست براحتی از گستاخی دختر چشم پوشی کند زودتر از او لگام را در دست گرفت و نگاهش را که خشم و خواستن در آن کوج می زد به او دوخت دختر سعی کرد افسار را از دست او بیرون بکشد اما قدرت انرا نداشت به ناچار به التماش گفت:
ولش کن چی از جونم میخوای؟ کامیاب چیزی نگفت و فقط به او خیره شده آن چشمها آنقدر زیبا بود که کامیاب آن سیلی جفاکارانه که بر صورتش فرود آمده بود را فراموش کرد و غرق در تماشای دختری شد که در تقلا و تکاپوی راه فرار همچون غزالی با التماس و تمنا به او می نگریست کامیاب که می دید با وجود آنهمه دلباختگی که به دختر دارد او چگونه با بی تفاوتی قصد گریز از آنجا را دارد زبان به شکوه گشود و فریاد برآورد:
لعنتی من اینجا نیومدم که به تو آزار برسونم و نگاههای سرزنش آمیزت رو ببینم اگه میدونستی که با من چه کردی چطور با اون چشمهای وحشی ات قلبم رو چپاول کردی و منو آواره این دشت و صحرا کردی و شب و روزم رو ازم گرفتی اینطور بیرحم نمی شدی من اینجا اومد که حقیقتی رو برات بگم حقیقت یک عشق پنهان رو که تو ازش غفلی من اومدم قلبم رو به دو نیم کنم و در طبق اخلاص به تو که تنها مالک دلم هستی هدیه اش بدهم اومدم که ... نقاب که تمام وجودش تحت تأثیر حرفهایی قرار گرفته بود که تا آنزمان هیچگاه از زبان کسی نشنیده بود ناخوداگاه قطرات اشک مژگان بلند و خوش حالتش را مرطوب کرد و با حالتی شوریده حرف کامیاب را قطع کرد وگفت:
بس کن مرد غریب! اگه اومدی با این حرفها منو فریب بدی کورخوندی من کسی نیستم که تحت تأثیر این اراجیف قرار بگیرم اگه میدونستی که من قربانی یک حقه پلید هستم و براحتی گول آدمهای سوجویی نظیر تو را نمی خورم به طور حتم منو برای طعمه انتخاب نمی کردی برو جوون چون من اون کسی نیستم که تو به دنبالش می گردی حالا افسار رو رها کن و بذار برم . کامیاب که آن حرفها همچون پتکی بر سرش فرود می امد نمی توانست به آن دختر اجازه بدهد اینچنین بیرحمانه قضاوت کند سرش را به گردن اسب نزدیک کرد و در حالیکه با غیظ یال اسب را در دست می فشرد گفت:
نقاب تو داری اشتباه می کنی باور کن من فقط اومدم عشق رو از تو گدایی کنم به چشمهام نگاه کنن جز صداقت نمی تونی رنگ دیگه ای ببینی من دوبار جون تو و اسبت رو نجات دادم درست در شرایشی که به وجود یک ناجی محتاج بودی اونروزیکه تو بیهوش روی زمین گل آلود افتاده بودی این من بودم که ... نقاب حرف او را به تندی قطع کرد و گفت:
منظور؟لابد اومدی به خاطر دینی که به گردنت دارم خودم رو در اختیارت قرار بدهم و بازیچه دستت بکنم. اینبار کامیاب بود که با شنیدن این حرف به سرحد جنون رسید با یک حرکت همچون شیری مجروح نقاب را از اسب پایین انداخت او را مقابل خود قرار داد با یک دست بازوی او را چسبید و با دست دیگر چنان سیلی به صورتش زد که برق از چشمانش وحشت زده نقاب پرید. لحظه ای هر دو چشم در چشم هم دوختند بدون اینکه عکس العملی نشان دهند و تنها اشک بود که به آرامی بردشت می چکید کامیاب دستانش بی حس شد و بازوی دختر را رها کرد و با حالت نزار بر روی زمین نشست، نقاب هم افسار اسب را در دست گرفت و آهسته از آنجا دور شد. کامیاب در حالیکه از پشت سر به او که کم کم از نظرش محو می شد خیره شده بود احساس کرد با وجود برخورد تلخی که صورت گرفت صدچندان بیشتر از قبل عاشق و دلباخته اش شده خود را به خاطر سیلی که به صورت نازنین او زده بود ملامت کرد و به امید اینکه بالاخره او را در چنگال خود اسیر خواهد کرد آنجا را ترک گفت بعد از لحظهای اتومبیل پشت به آن تپه ها در جاده پرپیچ و خم حرکت کرد دوباره سکوتی سنگین بین آن دو حاکم شد صادق دیگر تمایلی برای شنیدن حرفهای کامیاب نداشت گویا وحشت داشت که بیشتر از ان پی به اعماق دل او ببرد و با نصیحتهایش او را رنجیده خاطر سازد چون او شنیده بود در واژه عشق گوشها مسدود می شود چشمها راغباری از بدبینی نسبت به دیگران می پوشاند و عقل به تسخیر مطلوب خویش در میآید پس تا زمانیکه چشم و گوش و عقل اسیر خواسته انسان است هیچ ترفندی کارساز نیست و همه چیز را باید به دست گذر ایام سپرد تا با طی کردن فراز و نشیب های زندگی این موجود خاکی را به زیر سوال برد. براس صادق دیگر کامیاب خودش نبود زمانی افکارخردمندانه اش را می ستود و به آنها احترام می گذاشت ولی حال احساس می کرد که از درون تهی شده و همه وجودش در گرو کس دیگری است . کامیاب آنقدر ذهنش به اتفاقاتی که افتاده بود مغشوش بود که نفهمید چگونه آن مسیر را طی کردند اتومبیل روبروی در باغ متوقف شد کامیاب با اصرار زیاد از دوستش برای صرف ناهار دعوت کرد اما صادق با عذرخواهی دعوت او را رد کرد و از در باغ از یکدیگر جدا شدند کامیاب همینکه وارد باغ شد ثریا و آقای سهرابی را دید که در زیر سایه بان حصیری نشسته بودند و مشغول خوردن و نوشیدن بودند ثریا با دیدن کامیاب فوراً از جایش حرکت کرد و به سمت او رفت و در حالیکه دستان پسرش را در دست می فشرد گفت:
سلام پسرم معلوم هست کجا رفته بودی؟ نگرانت شدم کامیاب که در صدایش غم و اندوه نهفته بود گفت:
با دوستم صادق برای هواخوری همین اطراف گشتی زدیم بعد لبخند کمرنگی زد و گفت:
می بینم مهمون داریم
-آره برای یک کار مهمی دعوتش کردم حالا بهتره بریم پیشش سهرابی با چپلوسی آغوشش را به روی کامیاب باز کرد و در حالیکه لبخند می زد گفت:
-به به آقا کامیاب گل، حالت چطوره؟
-به لطف شما خوبم شما چطورید خوبید؟
-عجب مگه میشه با دیدن جوون سرزنده ای مثل شما آدم حالش بد باشه باور کن پسرم این چند روزیکه کسالت داشتی مدام جویای حالت بودم خوشبختانه میبینم کسالت بر طرف شده . ثریا در حالیکه در صورتش لبخند رضایت آمیزی موج می زد رو به سهرابی کرد و گفت:
-عزیزم کامیاب همیشه متوجه حسن نظرت نسبت به ما بوده و از اینکه مارو مورد لطف خود قرار میدی سپاسگذاره مگه اینطور نیست کامیاب جان؟ کامیاب که می دید مادرش نسبت به گذشته با سهرابی خیلی خودمانی و صمیمی نزد او حرف می زد نگران و دلخور شد اما آنقدر ذهنش معطوف نقاب بود که چندان نمی توانست به عاقبت این برخوردهای آشکار و بی پرده فکر کند بناچار خیلی آهسته گفت:
-بله همینطوره که می فرمایی همگی روی صندلی نشسته بودند که زینت نوشیدنی خنک دیگری به همراه میوه فصل آورد و پس از گذاشتن روی میز آن جا را ترک کرد سهرابی در حالیکه با نگاه زینت را دنبال می کرد سری با تأسف تکان داد و گفت:
-ببینم بیچاره خبر داره که تا چند وقت دیگه باید اینجا رو ترک کنه؟ کامیاب به تندی گفت:
-نه فکر نمی کنم لزومی داشته باشه که او از این باغ بره. ثریا همینکه می خواست حرفی بزند سهرابی با اشاره دست او را به سکوت فراخواند و با چشمکی که از نظر کامیاب پنهان ماند به او چیزی فهماند. سهرابی با ملایمت گفت:
-چطور مگه آقا کامیاب؟ بالاخره تا چند وقت دیگه این باغ به فروش می ره و او هم باید باروبنه اش رو ببنده و با شوهر پیرش برای کار راهی جای دیگه ای بشه. کامیاب نگاه تندی به ثریا انداخت و گفت:
-بله پسرم متأسفانه مجبورم. میدونم که این باغ برای تو خیلی مهم و میراص اجدادته ولی چاره ای ندارم. کامیاب با غیظ گفت:
-آخه با پول این باغ تو آلمان میخوای چیکار کنی؟
-هیچی پسرم فقط تصمیم دارم از این به بعد آقای خودم باشم همین . کامیاب پوزخندی زد و گفت:
-مگه تا حالا جز این بوده
-خیر اما نه اونطور که آرزوش رو داشتم میخوام به هر قیمتی که شده به خواسته هام جامه عمل بپوشونم من نه تنها این باغ رو بلکه تمام دارائیهایی که به شخص خودم تعلق داره قصد دارم به فروش برسونم و دیگه هیچ جای شک و شبهه ای برام باقی نمونده از همین فردا باید اقدام کنم سهرابی که احساس می کرد کم کم به هدفش نزدیک شده ساکت و بیصدا به بحث آن دو نفرگوش میداد و در حالیکه سعی می کرد خودش را بیطرف جلوه دهد رو به ثریا کرد و با لحنی عوام قریبانه گفت:
-عزیزم راستش من این وسط نمی تونم بین شما مادر و فرزند قضاوت کنم ولی خب تا حدودی کامیاب جان حق دارند بالاخره هر چی نباشه این باغ جدا از ارزش مادی از نظر معنوی ارزش خاص خودش را داره و متعلق به میراث گذشته هستش اردشیر خان به خاطر عشق و علاقه ای که به تو داشته این باغ رو به اسمت کرده و به طور حتم با فروش این گنجینه آباه و اجدادی روح او هم آزرده میشه حالا بهتر نیست که یک فکر دیگه ای برای این باغ بکنید؟ که هم حفظ بشه و هم نیاز مادی تو برطرف بشه ؟ سهرابی که با یک نقشه از قبل تنظیم شده ذهن ثریا را شستشو داده بود و از خوش بینی و ساده لوحی او برای رسیدن به اهداف پلیدش استفاده کرده بود و حالا که تقریباً به مقصود خود نزدیک شده بود بازیرکی سعی می کرد اطمینان کامیاب را نسبت به خود جلب کند تا سرمایه هنگفت او را به جیب زند ثریا سری تکان به علامت منفی تکان داد و طق نقشه قبلی که با سهرابی برای انتقال سهام از یک شرکت ایرانی به شرکتی در آلمان کشیده بودند گفت :
-دیگه برای فکر بعدی جایی نموند چون همین امروز این باغ رو به مزایده گذاشتم و قراره فردا عده زیادی در این مزایده شرکت کنند کامیاب با شنیدن این حرف چشمانش از تعجب گشاد شد و گفت:
-مادر این بزرگترین اشتباه تو زندگیت خواهد بود آخه چرا ندونسته دست به چنین کاری زدی. ثریا حرف او را قطع کرد و گفت:
-لطفاً بس کن دیگه نمی خوام بیشتر از این تو دخالت کنی اگه خیلی نگران هستی فردا می تونی در این مزاید حضور داشته باشی تا ببینی عاقبت برگ برنده دست کیه من یا تو کامیاب لبخند تلخی زد در حالیکه از جایش حرکت می کرد گفت:
-همیشه دست تو بوده فقط می تونم بگم واقعاً متأسفم هر کار که می خوای بکن . و بعد به طرف ساخامان حرکت کرد سهرابی که لحظه ای احساس کرد نقشه اش چندان کارساز نبوده با دستپاچگی کامیاب را به عقب خواند و گفت:
-آقا کامیاب صبر کن کجا دارید تشریف می برید کامیاب برگشت و در حالیکه اندوه وجودش را در برگرفته بود گفت:
-دارم میرم استراحت کنم حالم چندان مساعد نیست
-باشه تشریف ببریذ فقط اگه فضولی نباشه می خواستم بگم شما که تا این حد از فوش این باغ ناراحت هستید بهتره فردا در این مزایده شرکت کنید حقیقتش من هم مثل شما از شندیدن این تصمیم جا خوردم ولی خب فکر هم نمی کنم تصمیم نابجایی باشه چون همونطور که خودتون می دونید کسانیکه در این مزایده شرکت می کنند همه آدمهای متمول و ثروتمندی هستند که حاضرند بهای زیادی رو بابت این باغ بدهند خوب حالا که ثریا جان عزمش را جزم کرده که اینجا رو بفروشه مزایده فکر بدی نیست و حضور ما هم چندان بیفایده نیست بالاخره شما جوون هستید و باید شاهد اینطور معاملات بزرگ باشید تا تجربه ای برای آینده تون باشه کامیاب سری تکان داد و گفت:
-باشه سعی میکنم فردا تو این مزایده حضور داشته باشم با اجازه تون من برم استراحت کنم
-خواهش می کنم تشریف ببرید کامیاب به داخل ساختمان رفت سهرابی نفسی کشید گفت:
-دوره زمونه طوری شده که آدم باید به این جوونهای خام خیی چیزها رو یاد بده تو به خاطر توجه بیش از حد به کامیاب او رو خودخواه بارآوردی و متأسفانه این روش درستی نیست میدونی در اروپا سیستم زندگی با اینجا کلی فرق داره وقتی جوونی به سن قانونی می رسه پدر و مادرش اونو از خودشون طرد می کنند تا روی پای خودش بایسته و استقلال پیدا کنه اما متأسفانه من می بینم کامیاب با اینکه یک جوون تحصیل کرده هست اما از خیلی جهات دور افتاده و وابستگی خاصی به تو داره امیدوارم از اینکه اینطور رک حرفم رو می زنمن ناراحت نشی باور کن من جز سعادت تو و پسرت چیز دیگه ای نمی خوام و روزی بهت ثابت میکنم که گرچه طعم فرزند رو هیچ وقت نچشیده م اما میتونم در حق کامیاب پدری کنم تصمیم دارم از زمانیکه او پا در کشور آلمان گذاشت به او استقلال بدهم مسئولیتهای سنگینی که از او یک مد بسازه البته تمام این حرفها به فردا بستگی داره امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و کامیاب بالاترین رقم پیشنهادی رو بده در اینصورت نه تنها سهام به شرکت ما منتقل میشه بلکه این باغ برای روز مبادا باقی میمونه . ثریا با تعجب پرسید:
-منظورت از روز مبادا چیه؟ سهرابی که لحظه ای دچار احساسات شده بود به خود آمد و با دستپاچگی گفت:
-هیچی منظور خاصی نداشتم همین طوری یک چیزی گفتم و بعد به اطراف باغ نگاهی انداخت و در حالیکه از چشمانش برق طمع می جهید گفت:
-باغ معرکیه فردا فکر می کنم سر مزایده جنجال بزرگی صورت بگیره
-آره من هم اینطور فکر میکنم امیدوارم کامیاب صاحب این باغ بشه با آمدن زینت آنها حرفشان را قطع کردند.
-خانم لطفاً بفرمایید میز ناهار رو چیدم و بعد باتفاق هم وارد سالن غذا خوری شدند . فردای آن روز کامیاب با سروصدایی که از محوطه باغ شنیده میشد چشم از هم گشود و به سمت پنجره رفت و به بیرون نظری افکند چند نفر مستخدم روزمزد مشغول چیدن میز و صندلی در محوطه باغ بودند و چند نفر دیگر هم گوشه و کنار باغ را مرتب و تمیز می کردند کامیاب خودش را به طبقه پایین رساند ثریا کت و دامن چرم مشکی به تن کرده بود و ظاهرش مانند همیشه آراسته و زیبا بود با دیدن کامیاب به او لبخندی زد و گفت:
-زود باش پسرم تا یکی دو ساعت دیگه مهمونها می رسند آبی به دست و صورتت بزن و یکی از شیکترین لباسهات رو بپوش امروز روز سرنوشت سازی برای هر دو نفر ماست تو اولین تجربه رو در یک معامله بزرگ کسب می کنی اینطور نیست؟ کامیاب در حالیکه به سمت حمام می رفت شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:
-شاید مهمانان که همگی افراد سرشناس و متشخصی بودند یکی پس از دیگری وارد باغ می شدند کامیاب در حالیکه کت و شلوار موزی زنگی به تن کرده بود به اتفاق ثریا برای خوش آمدگویی در کناری ایستاده بودند و مهمانان را به سمت میزهایشان مشایعت می کردند باغ از همیشه زیباتر به چشم می خورد گلهای درون باغچه مرمرین به طرز زیبایی آرایش شده بود فواره های آب از زیر جمن سر در آورده بودند و با پیچ و تابهای ممتدی که بر اندام برهنه شان می دادند به طرز چشمگیری می رقصیدند آب درون
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: تب خزان "پروین دروگر"
پست‌ها: 1,456
تاریخ عضویت: 22 اردیبهشت 1390
اعتبار: 36
حالت من: Ghafelgir
استخر به رنگ زلالی در آمده بود و همچون گوی بلورین عکس آدمی را در خود معکس می کرد بوی خاک خیس شده با عطر گلهای یاس و سرخ رایحه دل انگیزی را بر باغ افشانه کرده بود درختان مانند طفلی گریزپا در دامان سروهای سر به فلک کشیده مشغول بازیگوشی با پرندگان عشق سرایی بودند که ترنم آوازشان گوشهای مهمانان را نوازش می داد با ورود سهرابی برقی از شادی صورت ثریا را در برگرفت و مشتاقانه به طرفش رفت پس از دقایقی اتومبیل شورلت در پارکینگ باغ متوقف شد و راد به همراه مرجان از آن پیاده شدند کامیاب با تعجب نگاهی به آنها انداخت و از حضورشان در آن جلسه متحیر شد. مرجان پیراهن کرپ آبی رنگی را که دوخت پاریس بود به تن کرده بود و کلاه زیبای آبی را که با رنگ پیراهنش مطابقت داشت بر سر گذاشته بود موهای صاف و بلوندش را روی شانه هایش ریخته بود و در حالیکه گل میخک در دست داشت خودش را به کامیاب رساند با وجود دلخوری زیادی که از او داشت بالاجبار مجبور بود که در مقابل او نقش ایفا کند گلها را به دست کامیاب داد و نگاههای نافذش را به چشمان او دوخت و گفت:
کامیاب جو از اینکه می بینم حالت خوب شده واقعاً خوشحالم نمی دونی چقدر نگرانت بودم
- لطف داری راستی مرجان چی شده شما هم برای این مزایده اومدید؟
- آخه میدونی پدرم قبلاً تصمیم داشت که یک باغ از داخل شهر بگیره دیروز که آقای سهرابی پدرم رو در جریان این مزایده قرارداد او هم موقعیت رو غنیمت شمرد باید بگم باغ فوق العاده ایه درست مثل قصرهای پادشاه ها میمونه خیلی رویایی و زیباست من به تو غبطه می خورم که یک عمر در چنین جای باشکوهی زندگی کردی کامیاب آهی کشید و گفت:
- هر چی هست و نیست فقط تا یک ساعت دیگه متعلق به ماست بعد معلوم نیست کی مالک اینجا بشه شادید هم پدرت این معامله رو ببره چطوره ها؟ مرجان سعی می کرد پیش از پیش خودش را به کامیاب نزدیک کند دستانش را دور بازوی کامیاب حلقه کرد و با عشوه گفت:
- شنیدم این باغ قدمت دیرینه داره و پدرت این رو به ثریا جون بخشیده واقعاً حیفه که بعد از اینکه چند نسل گشته با یک معامله از بین بره
- آره منهم اینطور فکر می کنم ولی خب مادر تصمیمش رو گرفته و دیگه چاره ای نیست مرجان با عجله گفت:
- چرا چاره ای نیست تو خودت این باغ رو بخر هیچ ضرری نمی کنی چون هر چی بابت خرید اینجا به مادرت بدی یک روزی باز دوباره به خودت برمی گرده با آمدن راد و سهرابی کامیاب به طرفشان رفت و پس از احوالپرسی و خوش آمد گویی همگی به اتفاق هم و مهمانان برای دیدن نمای داخلی ساختمان رفتند مرجان که شانه به شانه کامیاب حرکت می کرد با اغراق هر قسمت را که می دید زبان به تحسین می گشود مانند نوآموزی مشغول پس دادن درسهایی بود که شیادانی چون راد و سهرابی به او آموخته بودند ماموریت او سرگرم کردن کامیاب بود باید تمام اندوخته هایش را به کار می بست تا سهم اندکی را که به او وعده داده بودند در پایان ماموریتش می ستاند . بعد از اینکه از تمام قسنتهای ساختمان بازدید به عمل امد همگی در محوطه دور هم جمع شدند فردی که از بنگاه معاملاتی برای برگزاری مزایده در آن جا حضور داشت پس از گفتن رقم پایه رقابت بین طرفین را شروع کرد هر کس بنا به ارزش باغ رقمی را بالا می برد سهرابی و راد هم بیشتر از دیگران سعی داشتند برای منافع خود به قیمت باغ بیافزایند کامیاب همچنان در سکوت با افکار خود کلنجار می رفت چندین بار سعی کرد رقمی را پیشنهاد دهد ولی زبانش قفل می شد قینتها همچنان بالا می گرفت و به حدی رسیده بود که بیش از ارزش واقعی باغ بود دیگران با مشاهده آن ارقام کاذب سکوت کردند و میدان را در اختیار راد و سهرابی گذاشتند هر کدام زقم کلانی را می افزودند هیجان خاصی بین مهمانها برپا شده بود و همگی به ان دو نفر چشم دوخته بودند تا ببینند فاتح ان میدان چه کسی است . کم کم در سیمای سهرابی و راد وحشتی نمایان شد به کامیاب نگاه کردند ظاهرش آرام بود گویا از اینکه تا چند لحظه دیگر باغ به کس دیگری تعلق می یافت چندان نگران نبود سهرابی با اشاره ای به مرجان از او خواست ترفندش را به کار بگیرد مرجان سراسیمه خودش را به کامیاب رساند و در گوشش زمزمه کرد:
- چرا ساکتی؟ تو هم یک رقمی رو بگو کامیاب با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- الان دیگه خیلی دیر شده چون که این رقمها از حد من خارجه مرجان با تعجیل گفت:
- ولی کامیاب بهتره که تو هم ابراز شخصیت کنی خودت که می بینی پدرم و آقای سهرابی به این راحتی از این باغ دست بردار نیستند پس تو فقط یک قیمتی رو بگو بعد میدون رو در اختیار اونها قرار بده و ساکت شو آخه تو دیگه بچه نیستی که اینطور وحشت داری و ساکت و بی سروصدا گوشه ای خزیدی. کامیاب که از حرفهای مرجان دچار شک و شبهه شده بود گفت:
- مرجان چرا اینقدر اصرار داری که من هم رقمی رو بگم مگه به حال تو فرقی هم داره؟ مرجان که محیط برایش خفقان آور شده بود و همهمه ای که بین مهمانان برپا شده بود اعصابش را متشنج می کرد با عصبانیت گفت:
- به حال من نخیر اما به حال جنابعالی چرا. تو چطور به خودت اجازه میدی یک بیگانه مالک باغی بشه که متعلق به خاندان توست اگه در این معامله پدرم برنده بشه با وجود اینکه من از کودکی آرزوی زندگی کردن در چنین باغی رو داشتم هیچ وقت در اینجا احساس آرامش نخواهم کرد چون مطمئنم روحهای سرگردان اجداد تو در همه جای این باغ به قصد انتقام حضور دارند کامیاب این سکوت تو واقعاً شرم آوره شرم آور. مرجان به امید اینکه وسوسه هایش کارساز افتاده باشد فوراً آنجا را ترک کرد و نزد راد رفت. راد در حالیکه ترس وجودش را در برگرفته بود گفت:
- چکار کردی ؟ موفق شدی؟
- هیچی همون حرفهایی که گفته بودید رو بهش زدم اگه غرور داشته باشه که تحت تأثیر قرار میگیره
- ولی باید یبیشتر تو گوشش می خوندی آخه قیمت این باغ سرسام آور شده سهرابی هم که بی توجه به همه چیز هی رقم رو بالا می بره
- آخه اون به من شک کرد دیگه نمی تونم بیشتر از این تو گوشش بخونم حالا تا کی میخواین به این بازی ادامه بدید.
- نمی دونم برو پیش سهرابی ببین اون چی میگه .آقای راد رقمی دیگر را پیشنهاد داد . مرجان خودش را به سهرابی رساند و گفت:
- صبر کنن دیگه بهتره خاتمه اش بدید کامیاب مثل اینکه زیر بار نمی ره سهرابی با خشم گفت:
- پس تو دختره احمق چه غلطی می کردی باور کن اگه نقشه هامون نگیره چنان بلایی سرت میارم که مرغان آسمون به حالت گریه کنند فکر کردی این معاملع شوخیه من فکر می کردم که تو دختره کله خراب می تونی اونو تحت تأثیر حرفات قرار بدی و به همین خاطر این رقمهای کذایی رو گفتم حالا تا از این دیرتر نشده برو بگو ثریا بیاد اینجا کارش دارم. مرجان که بغض راه گلویش را مسدود کرده بود بدون اینکه چیز دیگری بگوید خودش را به ثریا رساند و از او خواست نزد سهرابی برود. سهرابی قیمت دیگری را پیشنهاد داد و بعد رو به ثریا کرد وگفت:
- عزیزم چرا دست روی دست گذاشتی و کاری نمی کنی معلوم هست این آقا کامیاب چه فکری داره بهتره یک طوری راضیش کنی تا لااقل یک رقمی رو بگه و این معامله رو فیصله بدیم.
- باشه اما یادت نره که چه وعده هایی دادی کوچکترین اجحافی نباید در حقش صورت بگیره
- عزیزم تو اونو راضیش کن من حاضرم نصف اون شرکت رو به اسمش کنم ثریا لبخندی زد و به سمت کامیاب که پشت میزی نشسته بود و مشغول صرف نوشیدنی بود رفت و کنارش روی صندلی نشست و پس از مکثی با حالت تردید گفت:
- پسرم میدونی من به چه ننتیجه ای رسیدم؟
- نه از کجا بدونم
- راستش حرف تو درست در اومد و من خیلی زودتر از اون چیزی که تو تصورش رو می کردی پشیمون شدم آخه فکر می کنم این باغ در آینده نه چندان دور ارزشی به مراتب بیشتر از الان پیدا می کنه و ما داریم سرمایه بزرگی رو از دست می دیم کامیاب با طعنه گفت:
- ولی مادر این باغ الان قیمتش بالاتر از ارزشش شده فکر می کنم تو باید خیلی هم راضی باشی آخه این باغ کم کم برای همه اعجاب انگیزمیشه فکر می کنم راد و سهرابی گنجی تو این باغ سراغ دارند که اینطور را هم ستیز می کنند
- بس کن پسر تو این معامله رو شوخی گرفتی در صورتی که متوجه نیستی این میراث اجدادی توست و تو هم در قبال حفظ اینجا هیچ تعصبی نداری عجب اشتباهی کردم کاش این مزایده رو راه نینداخته بودم کامیاب ابروهایش را بالا انداخت و با خونسردی گفت:
- خب می تونی معامله رو لغوش کنی ثریا چشمانش را گشاد کرد و گفت:
- جدی ! فکر نمی کردم تا این حد ساستمدار باشی آخه پسرم فکر حیثیت خونوادگیت رو نکردی چطور جلوی اینهمه آدم سرشناس با آبروم بازی کنم کامیاب که کم کم رگه های خشک در وجودش نمایان می شد گفت:
- خب میگی من چیکار کنم ؟ فراموش کردی که التماست کردم دست به ابتکار نزن
- پسرم بخاطر من خواهش می کنم یک رقمی رو بگو
- خب به فرض که گفتم آیا تو حاضری به قیمتی که بیشتر به قمار شبیه به من بفروشی
- نه پسرم من که نمی خوام سرتو رو کلاه بذارم قصدم اینه که این باغ فقط به تو برسه نه به سهرابی و یا راد. کامیاب لحظه ای به فکر فرو رفت و نگاهش را از دور تا دور باغ گذراند لحظه کودکیش را به یاد آورد خاطرات شیرینی که درآن باغ با پدرش به یادگار مانده بود بیشتر آن درختها با او رشد و نمو کرده بودند چگونه می توانست به آن آسانی همه چیز را نادیده بگیرد و آن چیزیکه حق او و نسلهای بعد از او می باشد را با پول معاوضه کند به صدای پرندگانی که از کودکی هم آوازش بودند گوش داد بناگاه از خود بیخود شد و برای محفوظ نگه داشتن ارزش واقعی باغ آخرین رقم را برزبان آورد و صدایش در گوش عده ای که ناباورانه به او می نگریستند طنین افکند مزایده پایان یافت و در چشمان طمعکار راد و سهرابی و مرجان برقی از پیروزی درخشید در همانجا باغ به نام کامیاب قولنامه شد و مهمانان پس از تبریک گفتن به کامیاب و پذیرایی مفصلی که از آنان به عمل آمد آنجا را ترک کردند لحظه خداحافظی سهرابی رو به ثریا کرد و گفت:
- عزیزم تکلیف باغ روشن شد و فقط مونده اون ویلای ساحلی و اتومبیل و پس اندازهایی که تو بانک داری سعی کن هر چه زودتر ترتیب اونها رو هم بدی چون قراره که تو به همراه آقای راد و مرجان زودتر از ما به آلمان برید و من و کامیاب هم تقریباً اواخر تابستونن بعد از اینکه کارهامون در اینجا تموم شد به شما ملحق میشیم ثریا با تعجب پرسید:
- ولی قرار بود که همه به اتفاق هم بریم حالا چطور شد که تصمیمت عوض شد
- ببین ثریا جان موقعیت اینطور ایجاب میکنه چون دیشب از اون شرکت تجاری که قبلاً تو رو در جریان گذاشتم زنگ زدند و خواستند که با من یا آقای راد برای یک سری کارهای اونجا باشیم به همین خاطر من صلاح دونستم که تو هم به اتفاق آقای راد بری تا از همین ابتدای کار در جریان یک سری کارها قرار بگیری و چون کامیاب جان قراره که نمایشگاه نقاشیهاش رو در اواخر تابستون دایر کنه و من هم اینجا کارهای زیادی دارم که باید انجام بدهم دو نفری بعداً می آییم خب حالا نظر شما چیه آقا کامیاب ؟
- والله من فقط نگران مادرم هستم که تو یک کشور بیگانه باید یک مدتی تک و تنها بمونه راد خنده ای کرد و گفت:
- می بخشید آقا کامیاب پس ما این وسط چیکاره ایم ثریا خانم بروی چشمهای ما جا داره به شما قول می دهم که تا زمانیکه شما نبودید مثل گل از مادرت محافظت کنم اونجا مثل ایران نیست که تا این حد برای زن محدودیت وجود داشته باشه در آلمان اونقدر تفریحات و یرگرمی وجود داره که آدم همه کس و همه چیز یادش میره مرجان گفت:
- خیالتون راحت باشه منهم به نوبه خودم سعی می کنم به ثریا جون بدنگذره همه جا می برمش و با همه دوستهام آشناش می کنم میدونید تنها چیزیکه هست در آلمان یک حس وطن پرستی عمیقی وجود داره ابتدا با یک خارجی برخورد چندان عالی ندارند اما همینکه می همند طرف آدم متمول و ثروتمندیه روش حساب دیگه ای باز می کنند کامیاب پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- عجب پس اونجا همه چیز بر پایه مادیانه نه انسانیت سهرابی که از حرف مرجان عصبانی شده بود به طور پنهان نگاه خشمگینی به او انداخت و گفت:
- نه جانم این حرفها نیست انسانیت تنها چیزیست که در تمام دنیا با پول معاوضه نمی شه مرجان منظورش این بود زندگی در اروپا یعنی خوشگذرانی و داشتن یک جیب پر از پول و اینهم امر مسلمی است که پول و ثرروت در همه جا و در هر موقعیتی برای انسان اعتبار و احترام به همراه میاره ثریا با شادی دستهایش رابه هم زد و با شوخی گفت:
- خانم ها و آقایون لطفاً مشاجره نفرمایید از اینکه همگی به فکر بنده هستید سپاسگزارم حالا لطفاً نوشیدنیهاتون رو میل کنید . پس از صرف نوشیدنی مهمانها به قصد رفتن به سمت اتومبیل هایشان حرکت کردند راد و مرجان داخل شورلت آلبالویی رنگ شدند و سهرابی هم سوار بر مرسدس سفید رنگش شد و پس از خداحافظی از در باغ گذشتند . هر دو اتومبیل به طرف مقصد معینی در حرکت بودند ابتدا آقای راد مرجان را به آپارتمانی که اجاره کرده بودند رساند و بعد به اتفاق سهرابی به تریایی که در آن نزدیکی قرار داشت رفتند داخل تریا شدند گوشه ای دنج و خلوت را پیدا کردند و همانجا نشستند صدای موزیک ملایمی بر محیط طنین افکنده بود سفارش دو قهوه داغ دادند راد سیگاری را آتش زد و بعد در حالیکه پک عمیقی به آن میزد گفت:
- نقشه اولمون خوشبختانه با موفقیت همراه بود حالا مونده نقشه بعدی که حساس تر و مهمتر از بقیه است
- آره همینطوره که میگی باید خیلی زود دست به کار بشیم من اول باید قاپ ثریا رو بدزدم و تا قبل از اینکه به آلمان بره اونو به عقد خودم دربیارم تا به عنوان زن رسمی ام شناخته بشه بعد از این که شما به آلمان رفتید من فرصت کافی دارم که یک طوری سرکامیاب رو زیر آب کنم که هیچ کس بویی نبره بعد از این مشکلی سرراهمون نیست پس از قتل کامیاب ثروت به مادرش می رسه و ما می تونیم این پول هنگفت رو با یک نقشه حساب شده از چنگ ثریا در بیاریم و از اروپا فرار کنیم
- تکلیف این دختره چی میشه فکر میکنم وجودش اینبار چندان برامون کارساز نبوده سهرابی با تأمل گفت :
- مرجان چند ساله که شکارهای خوبی رو برامون تور زده اما افسوس که مبتلا به سرطان شده و روز به روز این بیماری بیشتر در وجودش رخنه می کنه بیچاره خودش هم خبر نداره که چند صباحی دیگه بیشتر زنده نیست و گرنه با ما همکاری نمی کرد بهتره اونو به حال خودش بذاریم
- آره حق باتوست وجودش اگه منفعتی نداره ضرری هم نمیتونه داشته باشه یادمه وقتی پنج شش سالش بود به اصرار همسرم از پرورشگاه آوردیمش دختر زیبا و مظلومی بود اما شوم و بدقدم همین که پا تو زندگی من گذاشت همه چسز زیر و رو شد اول همسرم سکته کرد و مرد بعد از مدتی من رو هم از کاخانه ای که در اونجا کار میکردم مثل ذباله بیرون انداختند آخه میدونی من لعنتی از همون بچگی دستم کج بود امکان نداشت سرکار برم و شیطون وسوسه ام نکنه چند بار مرجان رو برگردوندم پرورشگاه اما باز میدیدم فرار کرده و برگشته خونه بالاجبار مجبور شدم پیش خودم نگهش دارم هرچی بزرگتر میشد به زیبایی و جذابیتش افزوده می شد تا اینکه احساس کردم خداوند گوهر گرانبهایی رو بهم بخشیده و باید به گونه ای از او استفاده کنم مدتی بردمش تو یک کاباره و در کنار هم تمام فوت وفن دزدی رو بهش یاد دادم او هم خیلی زود پذیرفت آخه او چند سالی بود که با پول حرام بزرگ شده بود و اینکار براش چندان مشکل نبود از وقتی که مشغول کار شد من هم وضعم رو به راه شد و تونستم با هزار دوز و کلک سرمایه ای رو جمع کنم و به آلمان بیام تا اینکه یکروز بر حسب اتفاق توسط یکی از دوستام به شرکت جنابعالی معرفی شدم و باهم همکار شدیم تا الان که زندگیم به کمک تو حسابی رونق گرفته و ما هم تو آدمها برای خودمون کسی شدیم حالا هم این دختره کارایی خودش رو کرده و بعد از این باید به فکر یک آدم تازه نفس باشیم سهرابی چنان غرق در افکارش شده بود که با صدای راد به خود آمد:
- هی سهرابی حواست کجاست مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم سهرابی پک عمیقی به سیگارش زد و فنجان قهوه را با یک نفس سرکشید و با تأثر گفت:
- چرا متوجه شدم که چی گفتی با شنیدن خاطرات گذشته ات من هم به یاد گذشته ام افتادم زندگی من با تو خیلی فرق داشته تا تو خونه پدرم بودم هیچ وقت یک لقمه حروم نخوردم پدرم کارمند جزء بود با حقوق اندکی که می گرفت شکم من و مادر پیرم رو سیر می کرد اونزمان خیلی قانع بودم از پوشیدن شلوار پاره و کفشهای گیوه باکی نداشتم دوران دبستان را با نمرات عالی طی کردم و وارد دوران راهنمایی شدم پدرم تو شرکتی که کار می کرد یک شرکت ساختمانی بود که متعلق به آقای خورشیدی پدر ثریا بود او انباردار شرکت محسوب میشد و به خاطر حسن کار پدرم آقای خورشیدی توجه خاصی به پدرم داشت و بیشتر نقشه های کار اش رو با او
















گوزلیم عکسین دوشوب پیماندن پیمانیه

گوندریب عشقین منی میخاندن میخانیه

گئتمیشم میخانیه من دردیمه درمان اولام

دردیمی بیر بیر دیم من ساغر و پیمانیه

دردیمه درمان شراب اولدو حبیبیم ساقی لر

گوندریب عشقیم منی گور هانسی داروخانیه


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcTiJ4evUTSiPaWN4c5Iczp...VY2wXNRMnQ]
04-05-1391 12:24 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان