تاملی در سیر تحول اندیشه در اشعار فروغ فرخزاد - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

تاملی در سیر تحول اندیشه در اشعار فروغ فرخزاد
زمان کنونی: 13-09-1395،10:07 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 1
بازدید: 226

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: تاملی در سیر تحول اندیشه در اشعار فروغ فرخزاد
ارسال: #1
تاملی در سیر تحول اندیشه در اشعار فروغ فرخزاد
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
در میان شاعران پارسی زبان، شاید تنها«فروغ»است که سیر دگرگونی اندیشه‌ی او این‌گونه چشم‌گیر و حیرت‌انگیز رخ داده است.این دگرگونی به هر علت یا به هر وسیله، صورت گرفته باشد ابعاد شخصیت شاعر را بیش‌تر معرفی می‌کند، زیرا بی‌شک بازتاب جان شیفته و ارتقای شخصیت اجتماعی اوست و در
بررسی هنری شعری از فردیتی خلاق، قوت می‌گیرد.فروغ در گذار از پروسه‌ای خام، که به تجربیاتی سطحی متکی است و در آن، هرچه، حتا اندیشه، مفهومی مجرد و انتزاعی دارد، به جهان‌نگری مستحکمی دست می‌یابد که درکی ریشه‌ای به تفکر او می‌بخشد، و درواقع چهره‌ نجیب یک شاعر آرمان‌خواه را به نمایش می‌گذارد، و همین است که شعرش به دغدغه‌های بزرگ پیوند می‌خورد.

فروغ، ابتدا حرفی برای گفتن ندارد؛نه سخنی که شخصیت ادبی و اجتماعی ممتازی برایش بیافریند، و نه شعری ممتاز، تا جایگاه فرهنگی او را تثبیت کند.تنها چیزی که برای شعر این دوره‌ی او می‌توان گفت این است که؛سطحی و رمانتیک می‌سراید و در حدود بینش او در راستای همه‌ی دلتنگی‌های یک زن، که روابط وسیع انسانی را تجربه نکرده، خلاصه می‌شود، چنین زنی، شناخت کافی از مقوله‌های اجتماعی و انسانی ندارد.گفتار اولیه‌ی فروغ، از حدود خاستگاه زنی که از دریافت مفهوم حقیقت خود، ناکام مانده، تجاوز نمی‌کند.ستیز او در این دوره با پرخاش و خشمی است که چشم‌بسته به سوی معلول‌ها پرتاب می‌شود، و این دست و پا زدن، او را به گردابی سوق می‌دهد که آن را درک نمی‌کند. سهل است، اجزای آن را هم نمی‌شناسد.
فروغ، طبعی شاعرانه دارد، و سمند شعر او پیاپی می‌تازد، اما آن‌چه که شاعر بر این مرکب سوار می‌کند، موجودی است بی‌جان، بی‌حس، و حتا بدون چهره، در مسیری که این سمند می‌تازد، یادی ماندگار از عبور شتابناک خود به جا نمی‌گذارد.فروغ این دوره، تنها شاعر لحظه‌های شورانگیزی است که روی حباب‌های باران، شعر می‌نویسد، و از جهت فنی به رمانتیسم فراگیری متکی است که فضای عمومی بخشی از شعر شاعران این دوره را انباشته است.او در شعرهای آغازین خود، از حدود توقعات ابتدایی یک زن خانه‌دار رمانتیک، پا را فراتر نمی‌گذارد.ذهن او در این وقت به جست‌وجوی چیزی موهوم است.چیزی غیرواقعی که تنها از تخیل شاعر می‌تراود که درک ریشه‌ای از واقعیت ندارد. آن‌چه که این اشعار را نسبت به شعر شاعران دیگر و با همین سطح برجسته‌تر می‌کند، جسارتی است که او به عنوان یک زن، در جامعه‌ی بسته خود بروز می‌دهد و نیز باید اشاره کرد که این اشعار، او را در کنار شاعرانی قرار می‌دهد، که کلیت‌گرایی شعر غنایی ایران را به فردیت و تجربه‌های خصوصی نزدیک کرده‌اند، به‌هرحال، در این راستاست که فروغ مورد تحسین زنان لب دوخته و مردان زبان بریده‌ی هم وطن خود قرار می‌گیرد.و همین جسارت است که نام فروغ را بر سر زبان‌ها می‌اندازد.عده‌ای او را بدکاره‌ای می‌دانستند و بعضی، یعنی متجددین، او را و شعرش را می‌ستودند.رمانتیک‌ها تا عرش می‌رساندندش و منتقدان اصول‌گرا، شعرش را موجی از پس موجی می‌مردند که لاجرم فرو خواهد خفت؛و این فضا، محدوده‌ای بود که فروغ در آن بارور می‌شد.شعر این دوره‌ی او، در بیان تحت تاثیر شعر نصرت رحمانی و نادرپور بود، و از روی این تاثیر می‌کوشید زهر کلامش را در شریان پدیده‌هایی تزریق کند که خشم و خشونت او را برمی‌انگیخت.بی‌آن‌که ریشه‌ی حقارت انسان و درواقع«زن»را نشانه رفته باشد. به راحتی نمی‌توان درک کرد که او به انکار چه چیزی سخن می‌گفت، شعر او لبریز از مفهوم عشق ورزیدن است اما تعریفی از آن عرضه نمی‌کند.در حسرت مهربانی عشق، مرثیه می‌خواند، اما مرد را نیز تحقیر می‌کند و از زنان می‌خواهد برای احقاق حق خود، خون می‌خواند، اما مرد را نیز تحقیر می‌کند و از زنان می‌خواهد برای احقاق حق خود، خون مردان را بنوشند؛

خیز از جای و طلب کن حق خود
خواهر من...ز چه خاموشی
خیز از جای که باید زین پس
خون مردان ستمگر نوشی

و به همین ترتیب از مرد آرمانی خود چهره‌ای به دست نمی‌دهد، و حدود معرفی او از چنین مردی در توصیف ناتورآلیستی خلاصه می‌شود.معشوق از نظر او کسی است که در مراوده‌ی خود قابلیت عشق ورزیدن دارد، اما این قابلیت به خوبی معرفی نمی‌شود. شعر فروغ به دنبال اندیشه‌های منحرف شده‌ی فمینیستی به پیروی از کوشش حکومت خودکامه که در کار یافتن کس یا چیزی بود تا دیوار عقب‌ماندگی و تبعیض و فقر و بی‌فرهنگی را بر شانه‌اش آوار کند، سروده می‌شد و این باور، اعتقاد بخشی از روشنفکران ما بوده و هست که عیب را به خود مردم نسبت می‌داده‌اند، کسانی که فروغ بعدها-آن‌ها را با طنز غم‌آلودی چنین وصف می‌کند؛

برادرم شفای باغچه را/در انهدام باغچه می‌داند، او مست می‌کند/و مشت می‌زند به در و دیوار/و سعی می‌کند که بگوید/بسیار دردمند و خسته و مایوس است/او ناامیدیش را هم/مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش/همراه خود به کوچه و بازار می‌برد/و ناامیدیش آن‌قدر کوچک است/که هر شب در ازدحام میکده گم می‌شود.

به بیان دیگر، شعرهای آغازین او، خشم نادیده گرفته شدن زن و پایمال شدن شخصیت اجتماعی او را به انقراض نسل مردان سوق می‌دهد.اندوهش از محدودیت روابط اجتماعی زن و از ایستادن او پشت خط قرمزی ریشه می‌گیرد که در آخر به قفس تنگی تبدیل می‌شود، همین امر او را وادار می‌دارد تا نگاهش به بیراه برود و بگوید:

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه مگو ننگ است، این شعر تو ننگ است بر آن شوریده حالان-هیچ دانی فضای این قفس تنگ است تنگ است؟

این شاعر اندوهگین در تعارض با تحقیری که نظام اجتماعی بر او و نوع زن روا می‌دارد، دچار نوعی تناقض و دوگانگی شخصیت می‌شود، از طرفی عشق ورزیدن و حتا کام گرفتن از عشق را محو شعر خود قرار می‌دهد و از طرف دیگر، در لحظه‌های استیصال و پوچی، از آن‌جا که راه‌حل منطقی و اصولی برای پایان بخشیدن به دردها و رنج‌های خود نمی‌شناسد، با واقعیت حیات انسانی، به ستیزه سخن می‌گوید.و از این آبشخور، اندیشه‌ای قوان نیافته، خام و ساده، روی شعر او جاری می‌شود، و هنرش را تا حد یک کلام بی‌محتوا و دارای تاریخ مصرف تنزل می‌دهد:

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه‌ی زر
دید در نقش فروزنده‌ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته، هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره‌ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه‌ی بردگی و بندگی است

و طبیعی است در جامعه‌ی تنگ و محصوری که حتا مردان برای گفتن مکنونات خود با دشواری‌های بسیاری روبه‌رویند، و بیم آن می‌رود که اینان نیز به داشتن سوءاخلاق متهم شوند.شعر بی‌رمق فروغ ورد زبان‌ها بیفتد و البته نه از روی درکی ادبی که درواقع محملی شود تا عقده‌های جنسی و روانی خود را بگشایند.بسیار زنانی بودند که جسارت او را ستایش می‌کردند اما خود از بیم بدنامی و طعنه حتا جرات این‌که در انتظار، دفتری از او را در دست بگیرند، نداشتند.طرز تلقی فروغ از روابط انسان‌ها در قالب کلماتی بی‌بنیاد و انتزاعی ریخته می‌شد.او زن جوانی بود که شروشور نوبالغی جز آن‌که در حصار اندرزهای به ظاهر فیلسوفانه محدود کند کارکرد دیگری نداشت.چنین زنی که لابد غم‌زده و حساس است طبیعی است که دلش بخواهد، ویژگی جوانی را داشته باشد که کارش، شیطنت و شلوغی و بی‌توجهی به اطراف و شانه بالا انداختن است.سال‌ها بعد او در مورد آن روزها می‌گوید:«تا آن زمان شعر با من حلول نکرده بود، بلکه با من همخانه بود، مانند شوهر، مانند معشوق.»و از پیش آشکار است.شعری که در قالب محدودی چون یک همخانه بگنجد، چقدر از جوهره‌ی شعری تهی است.اما فروغ باید از همین‌جا آغاز می‌کرد، باید از الفاظ رمانتیک و سانتی‌مانتالیسم بهره می‌گرفت تا سیر بلوغ و فردیت خلاق او به سوی کمال گرایش پیدا کند.او در این سال‌ها، شاعر جنجال برانگیزی است که علاوه بر نادیه گرفتن هنجارهای معمول جامعه، بی‌واسطه و بی‌دروغ از احساسات زنانه‌ی خود سخن می‌گفت، اما سخنی کم‌عمق، و به همین اندازه می‌توان در کم‌عمقی اندیشه‌اش تنها کف پای خود را مرطوب کرد، و نه بیش‌تر.آن‌جا که او ایستاده است نمی‌توان بارقه‌ای، هرچند کم‌سو را دید که نگاه ما را بر پدیده‌ای شگفت بگشاید، در پشت پنجره‌ی نگاهش هرچه هست گویی برای ستیز و پایمال کردن او، قدعلم کرده است.و به همین جهت هرچه صادر می‌کند به قصد اثبات خود و افکار دیگران در میان می‌گذارد.آن شهرها شاید تنها، نوبالغان، عاشق‌پیشه را خوش بیاید، و یا در بعضی موارد وصف دختران نوجوانی باشد که‌ در آسمان رویای خود جا پای عشقی ستاره‌وش را پی می‌جویند، اما زهر این‌گونه اشعار به واقع ذی حیاتی را هلاک نمی‌کند سهل است او را مسموم هم نخواهد کرد، حتا اگر کار شعر نفی چیزی نباشد، با این اشعار چیزی هم اثبات نمی‌شود.

با این همه به نظر می‌رسد، فروغ برای صعود باید پا بر همین پله می‌گذاشت و از همین پله سیر کمال خود را آغاز می‌کرد؛

«من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی‌عدالتی‌های مردان می‌برند به کلی واقف هستم...آرزوی من این است که مردان ایرانی از خودپرستی دست بکشند.و به زن‌ها اجازه دهند که استعداد و ذوق خودشان را ظاهر سازند.»

هیجان‌های فروغ تابع احساسات زودگذر او است.در گفتار، اندوه را می‌ستاید اما در نوشتار و شعر، پنداری حسرت شادی را دارد، به یک معنا نوعی تناقض در شخصیت اجتماعی و شعر خود بروز می‌دهد، در مواجهه‌ی با چهره‌ی واقعی زندگی، تلاش نمی‌کند تا از غرایز ته‌نشین شده، بهره بگیرد، هرچه به زبان می‌آورد حاصل یک لحظه است، یک لحظه‌ی تهی از تفکر.گویی در کار او اندیشه و تعمق مفهومی ندارد.برای اندیشیدن باید تبدیل شد به فروغی که«تولدی دیگر»را منتشر کرد.

راه بلوغ فروغ وقتی به کمال رسید که او در نقد اجتماعی خود، بی‌رحم شد، او در این جایگاه برای دیدن واقعیت باید از مفاهیم رمانتیک محض فاصله می‌گرفت، زیرا دیگر او آن، شاعر نازک‌نارنجی پندارهای پوچ نبود.روند استحاله و تحول در شعر فروغ بیش‌تر به یک معجزه شباهت داشت، حتا اشعار«عصیان»که به ظاهر، گرایش‌های فلسفی داشت چشم‌اندازی چنین وسیع را از او نشان نمی‌داد.ضربه‌ی هوش‌آورنده را هرکس یا هر چیز بر او وارد کرده باشد، نگاهش را برای تشخیص و تمیز دادن پدیده‌های پیرامون باز کرده، دست او را گرفته و با خود از میان جنجال‌های ژورنالیستی بیرون کشانده و به او فهمانده است که پیش از آنکه چیزی بگوید، بیندیشد و تعمق کند.شاعر خاطره‌های دور، همه‌ی مواد خام تعالی را در خود داشت.او خصیصه‌های یک هنرمند متعالی را در درون خود بار آورده بود، و درست هنگامی از پیله‌ی اندیشه‌های سطحی و کم‌عمق بیرون جست که با چشمان خود دید و با بال‌های خود پرید...

نخستین شعر مجموعه‌ی«تولدی دیگر»، نوستالژی شاعری را به ما باز می‌نماید که در روزهای تلخ زندگی با واقعیت تلخ‌تری روبه‌رو است.و برای تسکین زخم این هیولای نامهربانی بر عصب و روح خود، گذشته را مرور می‌کند:
«آن روزها هر سایه رازی داشت/هر جعبه‌ی سربسته گنجی را نهان می‌کرد/هر گوشه‌ی صندوقخانه، در سکوت ظهر/گویی جهانی بود/هرکس ز تاریکی نمی‌ترسی/در چشم هایم قهرمانی بود./»

از آخرین شعر«عصیان»تا نخستین شعر«تولدی دیگر»فاصله‌ای است که فروغ از روی آگاهی، آن را طی می‌کند، تادر جایگاه تازی خود، چهره‌ی واقعی هستی را چنان‌که هست، ببیند.این گام، قدم لرزانی نیست، محکم و مصمم برداشته شده است و قاطع و صریح در موقعیت تازه‌ای فرود آمده است، و در این‌جا به خوبی می‌شود احساس کرد که شاعر برای جنجال‌های ژورنالیستی، ارزشی قابل نیست، و می‌توان به این درک رسید که او می‌خواهد هنری ناب را که لبریز از ارزش‌های والای انسانی است، پی بگیرد.هم او که آن‌چه را که وجه تفاوت این دو می‌داند.در میزان انسانیت آن‌هاست:

«...آن چیزی که مطرح است این است که آدم جنبه‌های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزش‌های انسانی برسد، اصل کار آدم است، زن و مرد مطرح نیست...»

«تولدی دیگر»به‌طور کلی آثار تحول هنری فروغ را چه از نظر زبان و چه از نظر محتوا ارایه می‌دهد، او در این مجموعه از دلتنگی‌های بسیار خصوصی نقبی می‌زند تا به انسان برسد و با انسان سخن بگوید، هرچند یاس او گاه در قالبی خصوصی باقی می‌ماند و ما از آن چنین برداشت می‌کنیم که سطح شعر او لغزنده است و اشیا در آن لرزان، با این حال با این مجموعه، گریزی قطعی می‌زند تا ارز کلاف‌های سردرگم خلاصی یابد و تکلیف خود را به عنوان یک انسان، انسانی اندیشمند، با جهانی که او را دربرگرفته است، روشن کند و به این ترتیب خود را بالابکشد تا مانند یک شاعر بلند بالا و از منظری والاتر به پدیده‌های پیرامونیش بنگرد، و از پندارهای ساده و اوهامی که او در پنجه‌ی خویش می‌فشرد، رهایی یابد.

در مرحله‌ی گذار، او با تعمق، تفکر و اندیشه را درونی می‌کند و می‌کوشد تا به نحوی، مخاطبان خود را نیز به تفکر وادارد.گفتار تفننی و بیان غم‌های شورانگیز محض را در «تولدی دیگر»کنار می‌گذارد و اندوه«زن بودن»را به اندوه«انسان بودن»ارتقا می‌دهد.اگر او بی‌توجه به عمق و خیلی سطحی گفته بود:

«ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو، مجو هرگز»
«او معنی عشق را نمی‌داند
راز دل خود به او مگو هرگز

بعدها انگار که بخواهد پیشینه‌ی خود را نفی کند.با آگاهی می‌گوید:

«درد بزرگ شعر امروز-جز یکی دو مورد-تهی بودن آن از هرگونه صمیمیت و حقیقت و هرگونه اندیشه و آرزوی زیباست.شعر امروز بینش و درک خاص زمان خود را ندارد. اشتباه بزرگ شاعران ما در این است که تصور می‌کنند با جور کردن مقداری ایماژ و تعبیر تازه و گنجاندن آن‌ها در قالب غیرمعمولی، می‌توانند تصویری از این زندگی عصبی و بیمار، که در کوچه‌ها و خیابان‌ها جریان دارد، به دست دهند.»

و به همین سادگی می‌توان دریافت که فروغ چگونه خیال‌های حقیر و آرزوهای کوچک خود را دور ریخته و تا داشتن دغدغه‌های بزرگ پیش رفته است و از این‌جاست که می‌توان گفت، فروغ تنها شاعری است که بین آغاز و انجامش دره‌ای عمیق وجود دارد، دره‌ای که ژزفای آن ما را به حیرت می‌افکند.از مقایسه‌ی شعر دیروز و امروز این شاعر بزرگ، می‌توان به این نتیجه رسید که شعر او به‌طور کلی بر امواجی متلاطم غوطه‌ور است، در این امواج، دیروز او به سوی ساحلی نزدیک، آرام، بی‌دغدغه و نیز بی‌مفهومی از درک جهان و امروز او به سمت لجه‌ی سیاه دریا، در درگیر شدن با امواج سترگ و کوه پیکر به سوی دانستن و اندیشیدن پیش می‌رود.شعر خام آغازین او چیزی را با نمی‌گوید.و اگر حرفی هم برای گفتن دارد، «آن را به جای مته نمی‌توان به کار بست».

(تعبیر شاملو)

اما شعر پخته امروز او نیش می‌زند، می‌گریاند، می‌هراساند و آن‌گاه از آرزوهای زیبا» سخن به میان می‌آورد.این است که«تولدی دیگر»به واقع نماد تولد اوست در عرصه‌ی شعر و ادب و به پشتوانه‌ی دو مجموعه‌ی اخیر او یعنی«تولدی دیگر»و«ایمان بیاوریم...» که این یکی پس از مرگش منتشر شد.می‌توان وی را یکی از برجسته‌ترین شاعران معاصر و به تعبیری دیگر از قله‌های شعر معاصر ایران به شمار آورد، قله‌ای که گاه از سایر قله‌ها، رفیع‌تر، خود را به ما می‌نمایاند، و نیز ستایش‌انگیزتر...زیرا او همیشه به درد بزرگ می‌اندیشید:

«شاعران ما به بیان درد خود نمی‌پردازند، بلکه به بزک کردن و شاخ و برگ دادن به حقارت‌های خود مشغولند، و این به سبب آن است که در حقیقت، درد بزرگی ندارند، و یا درد بزرگ را از احساس نمی‌کنند.»
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

21-10-1391 07:47 ب.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار شاعران درباره مرگ Sky Girl 11 264 07-07-1394 12:33 ب.ظ
آخرین ارسال: eli1992
  غم در اشعار فارسي... Sky Girl 34 939 21-03-1393 11:43 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  دل در اشعار فارسي Sky Girl 27 713 21-03-1393 11:13 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  زندگي در اشعار فارسي Sky Girl 20 571 28-02-1393 02:17 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  عشق در اشعار فارسي Sky Girl 26 714 11-12-1392 03:06 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان