بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز (وحشی بافقی) - تالار گفتمان آذر فروم





فروش فوری انجمن آذر فروم با 1 گیگ هاست نامحدود به قیمت مناسب
جهت خرید با شماره 09363810642 تماس حاصل فرمایید.

 

بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز (وحشی بافقی)
زمان کنونی: 27-05-1396،02:27 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Friga
آخرین ارسال: Friga
پاسخ: 1
بازدید: 101

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز (وحشی بافقی)
ارسال: #1
بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز (وحشی بافقی)
پست‌ها: 11,943
تاریخ عضویت: 20 اردیبهشت 1390
اعتبار: 288
حالت من: Shad
[عکس: en1510.jpg]


 بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیز
لبت جان پرور و زلفت دلاویز
خیالت برده از دل صبر و تابم
نگاهت کرده سرمست و خرابم
کمند زلف مشکین تو دامم
شراب لعل نوشینت به جامم
[b]به هر خدمت که فرمایی برآنم[/b]
[b]به جان کوشم درین ره تا توانم[/b]
[b]نه کوه سنگ اگر باشد ز پولاد[/b]
[b]کنم با نیروی عشقش ز بنیاد[/b]
[b]چه جای کوه اگر همت گمارم[/b]
[b]اگر دریاست گرد از وی برآرم[/b]
[b]شکفت از گفته فرهاد آن ماه[/b]
به سان غنچه از باد سحرگاه
[b]پس از این گفتگو و عهد و پیوند[/b]
[b]قرار این داد شیرین شکر خند[/b]
[b]که تا انجام کار آن شوخ طناز[/b]
[b]به هر نزهتگهی جشنی کند ساز[/b]
[b]به هر دشتی کند روزی دو منزل[/b]
[b]به مشغولی گشاید عقدهٔ دل[/b]
[b]رسد چون کار آن مشکو به انجام[/b]
کشد رخت اندر آن آن ماه خودکام
[b]وز آن پس لعل شکر بار بگشود[/b]
[b]به سد شیرینی او را کرد بدرود[/b]
[b]به مرکب جست و گلگون را عنان داد[/b]
[b]ز فرهاد آن خبردارد که جان داد[/b]
[b]برفت از بیستون آن سرو آزاد[/b]
[b]نه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد[/b]
منبع:ganjoor.net
















دورمچم به جای ساعت یکنوار مشکی بستم
تا همه بفهمن من از همه هر چه زمانو متعلق به زمان است بیزارم
من هم روزی قلبی داشتم
که توسط مردمانی ازمیان شما شکست و شکست تا سنگی شد
واکنون روزگاریست که شیطان فریاد میزند..
انسان پیدا کنید سجده خواهم کرد...


=====ஜ۩۞۩ஜ=====

16-07-1392 10:55 ق.ظ
 


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان