باز باران.... - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

باز باران....
زمان کنونی: 21-09-1395،05:47 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: KHANʘ‿ʘMI
آخرین ارسال: KHANʘ‿ʘMI
پاسخ: 13
بازدید: 577

 
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: باز باران....
ارسال: #1
باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
[align=-WEBKIT-RIGHT][i]باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها
روزها راه اوفتاده
.
یک دو سه گنجشک پرگو
شاد و خرم
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
.
از پرنده
از خزنده
از چرنده
بود جنگل گرم و زنده
.
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
.
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
.
برکه ها آرام و آبی
برگ . گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
.
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
.
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ، چرخ می زد همچو مستان
.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
.
با دوپای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از لب جو
دور می گشتم ز خانه
.
می پراندم سنگریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم « کرد خاله »
.
می کشانیدم به پائین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
.
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
.
هرچه می دیدم درآنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم
روز ، ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
اینچنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
.
این درختان با همه سبزی و خوبی
گوچه می بودند چون پاهای چوبی
گرنبودی مهر رخشان ؟
.
روز ای روز دلارا
گر دلارائیست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائیست از خورشید باشد
.
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هرجا
.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
.
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
بادها ، با صوت خوانا
می نمودندش پریشان
.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
.
بس دلارا بود جنگل
به ، چه زیبا بود جنگل
بس فسانه ، بس ترانه
بس ترانه ، بس فسانه
.
بس گواره بود باران
به چه زیبا بود باران
می شنیدم اندراین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
.
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره ، خواه روشن
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا[/b]
[/align]
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:32 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
دلم گرفته استدلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:32 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
ای که تو آن من دیگرمی
ای تو که آن توی دیگرتم
زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه
که من در پایان راه
بی صبرانه منتظر رسیدن توام
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
با سرانگشتانت،
رد ِ وسوسه را

روي تنم ، بگير

و با بوسه هايت،

رد اشك ها را،

روي گونه هايم...

گريه كرده ام.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
صداي پاي مرگ از پس كوچه هاي تنگ وتار شهر
پاي كوبي مرگ برشيون مردگان زنده
قهقهه هاي بي پايان بر شهر غم زده ي دلها
وهياهوي دوباره براي برخاستن
ودستي نو از پس اين ظلمات درهم كوبيده
صداي پاي نوري از جان برخاسته
هجرتي دوباره به سوي روشناييها
و زندگي براي بار ديگر از پس مرگ ها
قلبها خفته اند اين چنين ندانسته بر مرگ زندگان
وشيطان با زمين تالار پر شورش به رقصه ي خونبار
و ما همگان زندگان مرده ندانسته بر اين مرگ خنده ها كرديم
و از پس اين سايه ها دستي است به سوي نور براي زندگی
براي حيات دوباره
براي از نو خاستن
و براي بار ديگر انسان بودن.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
مسیح بر دار

چه می گذشت آنجا
که از طلوع سحر
به جای موج سپاس از دمیدن خورشید
به جای بانگ نیایش در آستانه صبح
غبار و دود به اوج کبود جاری بود
هوای سربی سنگین به سینه ها می ریخت
لهیب کوره آهن به شهر می پیچید
چه میگذشت آنجا
که جای نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جای خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ می بارید
نسیم سوخته پر می گریخت می افتاد
درخت جان می داد
کبوتران گریزان در آسمان دانند
که حال ماهی در زهرنک رود چه بود
که چشم بید در آن جاری پلید چه دید
که نیکروزی از آدمی چگونه رمید
کبوتران دانند
چراغ و اینه آب جاودان خاموش
نگاه و دست درختان به استغاثه بلند
نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز
نه مهر را دگر آن روی روشن از لبخند
چه میگذشت آنجا ؟
چه می گذشت ؟
نگاهی ازین دریچه به شهر
به مرغ و ماهی دریا
به کوه و جنگل و دشت
تن مسیح طبیعت به چار میخ ستم
سرش به سینه اندوه جاودانی خم
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز گذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
آبي بلند را مي انديشم ، و هياهوي سبز پايين را.

ترسان از سايه خويش ، به ني زار آمده ام.

تهي بالا را مي ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.

دشمني كو ، تا مرا از من بركند ؟

نفرين به زيست : تپش كور !

دچار بودن گشتم ، و شبيخوني بود. نفرين !

هستي مرا برچين ، اي ندانم چه خدايي موهوم!

نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت

و چه سود ، كه اين غم را نتواند سينه دريد.

نفرين به زيست : دلهره شيرين !

نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر - را تن مي شكنم.

صداي شكست ، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد.

ترنم سبز مي شكافد:

نگاه زني ، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.

ترس بي سلاح مرا از پا مي فكند.

من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.

او - دشمن زيبا- شبنم نوازش مي افشاند.

دستم را مي گيرد

و ما - دو مردم روزگاران كهن- مي گذريم.

به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهيم.

آبي بلند ، خلوت ما را مي آرايد.
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:33 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: باز باران....
پست‌ها: 757
تاریخ عضویت: 11 شهریور 1391
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده
چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم؟
[color=#0c1621][align=RIGHT]
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را
[color=#0c1621][align=RIGHT]

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن

دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را
















˙·٠خانمی آذر فروم٠·˙
12-06-1391 04:34 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان