اعترافات کودکانه من - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

اعترافات کودکانه من
زمان کنونی: 17-09-1395،01:16 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Unknown
آخرین ارسال: Unknown
پاسخ: 13
بازدید: 893

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: اعترافات کودکانه من
ارسال: #1
5 اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
اعتراف می کنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تلویزیون رو خاموش می کردم تا کارتون تموم نشه و بعد می آمدم گریه می کردم به مادرم می گفتم کار تو بود روشن کردی کارتون تموم شد!



12-11-1390 12:30 ق.ظ
 
ارسال: #2
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!



12-11-1390 12:31 ق.ظ
 
ارسال: #3
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد که بیاد دره شیشه سس رو باز کنه
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست دره شیشه سس رو باز کنه
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم : اینم کاری داشت
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و کلی زور میزدی تا دره شیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
... ... ... ... ... یادته نمی تونستی ...
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشمام جم شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !!!!



12-11-1390 12:39 ق.ظ
 
ارسال: #4
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
اعتراف مي كنم بچه بودم حدود 10 سالم بود داشتم كارتون نگا ميكردم جو گير شدم رفتم رو لبه ي ميز تلويزيون وايسادم صحنه ي اخر كه قهرمان داستان پيروز ميشه پريدم هوا افتادم رو لبه ميز تلويزيون كل تليزيون cd پلير و محتوياتش روم بود مثل كمپوت شدم



12-11-1390 12:46 ق.ظ
 
ارسال: #5
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
تو همسایگی مامان‌بزرگم اینا دو تا داداش زندگی می‌کردن به اسم محرم و صفر. بچه که بودم فکر می‌کردم این دو تان که اسلام رو زنده نگه داشتن!!!!!



12-11-1390 12:49 ق.ظ
 
ارسال: #6
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
چند روز پیش یه موقعیتی جور شد که با دوست دخترم بریم بیرون...خلاصه قرار گذاشتیمو...
شانس من ماشین خراب بود(تعمیرگاه بود)....؛مجبور شدم یه تاکسی در بست بگیرم که برسم سر قرار...
حالا خانوم که همممیشه دیر میرسید و کلی لفتش میداد این دفه زود رسیده بود...هی اس میداد که کجایی؟!چرا اینقد دیر حرکت کردی!؟خلاصه همش غررر...:|
منم که عصبی از راننده که شبیه بیگلی بیگلی بود(خدایا ببخش خیلی عصبی بودم که این اسمو ...گذاشتم روش)با سرعت ۱۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکرد که یه وقت جلو بندی ماشینش خراب نشه...:|خلاصه سرتونو درد نیارم.آخرای راه بود دیگه داشتم میرسیدم میخواستم کرایه رو حساب کنم در همین حیییین داشتم اس ام اس میدادم به دوست دخترم.اس رو فرستادم برگشتم به راننده گفتم:دیگه دارم میرسم فدات شم:|
10 ثانیه سکوت مرگبار بین منو راننده حکم فرما شد.
من :O
رانندهsmile))))))))))))))))
اصأ در پوست خود نمیگنجید،
خیلی آروووم سرمو اوردم پایین اسی رو که فرستادم چک کردم دیدم نوشتم:ببخشید چقد بدم خدمتتون؟!!!:|



12-11-1390 12:51 ق.ظ
 
ارسال: #7
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
اعتراف ميكنم بجه كه بودم هر وقت فوتباليستها تموم ميشد كه معمولا هم وقتي سوبا داشت ميبريد تو هوا تموم ميشد فكر ميكردم تا هفته ي ديكه همونجوري ميمونن, اينقد هم دلم واسشون ميسوخت.



12-11-1390 12:53 ق.ظ
 
ارسال: #8
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
رفته بودم کتابفروشی،یه نمایشنامه ی چهارصندوق برداشتم،قیمتشو نگاه کردم از پشت جلد و "200 تومن" گذاشتم رو میز!! طرف یه نگاهی بهم کرد و رو به دوستاش کرد و گفت بچه ها،همسر ماکسی میلیانوس تشریف آوردن!اولش نفهمیدم چی شد،بعدم که فهمیدم دیگه اون دورو برا آفتابی نشدم!!! (هنوز برام آشکار نشده که در اون لحظه چی فک کردم که گمان بردم یه کتاب قیمتش از نون سنگک کمتر میتونه باشه!!)



12-11-1390 12:54 ق.ظ
 
ارسال: #9
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
پارسال تابستان چند روز تعطیلی برام پیش اومد ، رفتم اصفهان به خاله ام که ساکن اونجا بود یک سری بزنم ، خلاصه رفتم و شب رسیدم و شام خوردیم و موقع خواب رسید ، خاله جای خواب منو توی پذیرایی انداخت و رفت خوابید ، انقدر تشک شون سفت بود که کمرم درد گرفته بود خوابم نمیبرد و نشستم ، خاله اومد بره دستشویی ، گفت : خوابت نمیاد ؟ گفتم : تشک سفته خوابم نمیبره ، گفت : برو پیش محمد (شوهر خاله) بخواب من اینجا می خو...ابم ، خلاصه با کلی تعارف رفتم پیش محمد آقا خوابیدم ...... توی اتاق خیلی تاریک بود و چراغی هم نبود ، به زور خوابیدم ، توی خواب وبیداری دست مبارک محمد آقا رو روی باسنم احساس کردم ، یکدفعه عین برق پریدم به طرف محمد ، که دیدم دست رو کمرم و لب روی لبم گذاشت ، من هم گفتم : محمد آقا منم علی ! .... بنده خدا از ترس چنان نعره ای کشید که خاله بیدار شد و سمت اتاق دوید و من هم از ترس به بیرون اتاق دویدم و دم در اتاق به خاله تصادف کردم و هر دو نقش زمین شدیم .



12-11-1390 12:58 ق.ظ
 
ارسال: #10
RE: اعترافات کودکانه من



 
حالت من: انتخاب نشده
٨ يا ٩ سالم بود ، روز مادر خواهرام پول گذاشتن برا مامان هديه خريدن ، به منم گفتن از طرف تو هم ما پول گذاشتيم اين هديه رو خريديم .. ولي من كه وجدانم قبول نمي كرد مثل خيلي بچه ها كه شيرين كاريه نقاشيو دارن تصميم گرفتم بدعت گزاري كنم و شعري با مفاهيم عميق كه نمي دونم از كدوم قبرستون دره اي ياد گرفته بودم تقديم مامانم كنم . رو يه كاغذ كلي گل و بلبل كشيدم و با مداد قرمز با خط خرچنگ غورباقه و كلي غلط ...غلوط نوشتم : اي مادر عزيزم : تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي . مامان من :| من smile ... فقط گفت واقعا كه ، ديگه با من حرف نزن من مامان تو نيستم.. منم ماتم برده بود كه كجاي هديم ايراد داشت !!!! تا اين كه با چشم گريون تفهيم شدم . تا قبلش فك مي كردم منظور از مصرع دوم اينه كه طرف فرشتس



12-11-1390 01:01 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  جک و لطیفه های کودکانه Friga 0 192 24-12-1392 11:09 ق.ظ
آخرین ارسال: Friga
  اعترافات خنده دار Friga 0 149 20-09-1392 01:15 ب.ظ
آخرین ارسال: Friga
  اعترافات احمقانه! mahzad 0 292 03-02-1391 12:04 ب.ظ
آخرین ارسال: mahzad
  اعترافات من !!!! Unknown 6 422 12-11-1390 12:28 ق.ظ
آخرین ارسال: Unknown

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان