اشعار فريدون مشيري - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

اشعار فريدون مشيري
زمان کنونی: 18-09-1395،03:54 ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Sky Girl
آخرین ارسال: Sky Girl
پاسخ: 18
بازدید: 327

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: اشعار فريدون مشيري
ارسال: #1
اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم
الماس اشك شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سرا پایت كنم
بنشین كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت كنم
بنشینم و بنشانمت آنسان كه خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت كنم
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری كه بس غمگین تماشایت كنم
تا كهكشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم
با همزمانی همدلی جان را هم آوایت كنم
ای عطر و نور توامان یك دم اكر یابم امان
در شعری از رنگین كمان بانوی رویایت كنم
بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا كی تمنایت كنم ؟!



08-11-1392 02:54 ق.ظ
 
ارسال: #2
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
تاج از فرق فلک برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره یافتن،
هر نفس شهدی به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتی چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روی گیتی را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رویا آفرین،
ناز بر افلاک اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلک،
بال در بال کبوتر داشتن،
حشمت و جاه سلیمانی یافتن،
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است :
لذت یک لحظه "مادر" داشتن!



08-11-1392 02:55 ق.ظ
 
ارسال: #3
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید!



08-11-1392 02:57 ق.ظ
 
ارسال: #4
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفای آرزویی
شب اندیشه را رنگ سحر زد
پرستو باشیم و از دام این خاک
گشایم پر به سوی
بام افلاک
ز چشم انداز بی پایان گردون
در آویزم به دنیایی طربناک
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمه های شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و آزادی پرستی
پرستو باشم از بامی به بامی
صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
وگر پروا کنم بر من نگیری
که می ترسم زنی سنگی به بالم



08-11-1392 02:59 ق.ظ
 
ارسال: #5
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها
و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است ...



08-11-1392 03:01 ق.ظ
 
ارسال: #6
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پی در پی
از در تنگ قفس
چنگ خون آلوده ی خود را درون می برد
پنجه بر جان یكی زان جمع می افكند و
او را با همه فریاد جانسوزش برون می برد
مرغكان را یك به یك می كشت و
در سطلی پر از خون سرنگون می كرد
صحن دكان را سراسر غرق خون می كرد
***
بسته بالان قفس
بی خیال
بر سر یك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند
تا برون آرند چشم یكدگر را
بر سر هم خیز بر می داشتند
***
گفتم: ای بیچاره انسان!
حال اینان حال توست!
چنگ بیداد اجل، در پشت در،
دنبال توست
پشت این در، داس خونین، دست اوست
تا گریبان تو را آرد به چنگ
دست خون آلود او در جست و جوست
بر سر یك لقمه
یا یك نكته، آن هم هیچ و پوچ
این چنین دشمن چرایی؟
می توانی بود دوست



08-11-1392 03:05 ق.ظ
 
ارسال: #7
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
هیچ و باد است جهان؟
گفتی و باور کردی!؟
کاش، یک روز، به اندازه "هیچ"
غم بیهود نمی خوردی!
کاش، یک لحظه ،به سر مستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی



08-11-1392 03:06 ق.ظ
 
ارسال: #8
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
حالیا معجزه باران را باور كن...
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین...
و محبت را در روح نسیم...
كه در این كوچه تنگ با همین دست تهی...
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد...
خاك جان یافته است...
تو چراسنگ شدی؟؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟؟؟
بازكن پنجره را و بهار را باور كن...



08-11-1392 03:08 ق.ظ
 
ارسال: #9
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
در پهنه دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله گردی پیداست
فریاد زدم : « دوباره دیداری هست؟ »
در چشم ستاره اشک سردی پیداست...



08-11-1392 03:09 ق.ظ
 
ارسال: #10
Cvp: اشعار فريدون مشيري
پست‌ها: 724
تاریخ عضویت: 30 دى 1392
اعتبار: 65
حالت من: انتخاب نشده
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن



08-11-1392 03:19 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  اشعار شاعران درباره مرگ Sky Girl 11 267 07-07-1394 12:33 ب.ظ
آخرین ارسال: eli1992
  غم در اشعار فارسي... Sky Girl 34 946 21-03-1393 11:43 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  دل در اشعار فارسي Sky Girl 27 717 21-03-1393 11:13 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  زندگي در اشعار فارسي Sky Girl 20 573 28-02-1393 02:17 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl
  عشق در اشعار فارسي Sky Girl 26 722 11-12-1392 03:06 ب.ظ
آخرین ارسال: Sky Girl

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان