آخه من یک دخترم - تالار گفتمان آذر فروم





دعوت به همکاری با آذر فروم

 

آخه من یک دخترم
زمان کنونی: 19-09-1395،03:08 ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: Armin 2afm
آخرین ارسال: Armin 2afm
پاسخ: 1
بازدید: 145

 
 
رتبه موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

موضوع: آخه من یک دخترم
ارسال: #1
آخه من یک دخترم
پست‌ها: 1,079
تاریخ عضویت: 29 آذر 1391
اعتبار: 51
حالت من: انتخاب نشده
این یک داستان واقعیاست شاید پند آموز باشد
مادرم یک چشمنداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من
کلاس سومدبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی
شده بود کهدر نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با
دو چشم نقاشیمی‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و
پدرشان باتعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند
سوال بچه خودرا به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،
متوجه اینموضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.
یک روزبرادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او
را نوازش کردو علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان بادیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان
دفتر راگذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا
می‌رود مدرسهو با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و
دوید سمتکوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم
و دفتر را برداشتم.نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن
را آن زمانفهمیدم.
موضوع نقاشی،کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که
دست من وبرادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده
بود و آن رابه صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم
مامان باخودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود
و نوشته بودکه پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.
با دیدننقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و
مامان را کهداشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایمشما را کامل نقاشی می‌کنم.
گفتم: ازداداش بدم می‌آید و گریه کردم.
مامان رویزمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت
عزیزم گریهنکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها
واقع بین‌تراز دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی
دخترهاآنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر
است تو همیاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.
فردای آن روزمامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان
رفت اتاقمدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا
شد. مامانگفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر
پرسید: مشکلیپیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را
می‌شناسم جزمعلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیرمامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر
اشاره کرد بهخانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.
به معلمنقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستشرا به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن
ما درحالنوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.
لحظاتی مامانو خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات
شما بسیارخوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه
معلم‌هایی کهمی‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت
آنها شدهبود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی
دنبال ماماناز اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من
نمی دانستم ...
مامان حرفشرا قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می
شود. معلمنقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:
فکر می کنمنمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟
معلم نقاشیگفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و
این بار بادودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم
خداحافظی کرد.
آن روز عصربرادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد
و تا مامانرا دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.
معلم نقاشیروی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش
خیلی خوشحالبود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم
بعد هم 20داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر
من عالیه! وطوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم:آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی
گریه‌ام رابگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.
















زیر بارون اگه دختری رو سوار کردین
به جای شماره بهش امنیت بدید
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
نه به مقصد مرد نظرتان!!!
بگذارید زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه ای خلوت دید
احساس امنیت کنه نه احساس ترس
بیاید فارغ از جنسیت کمی هم

  مـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد باشیم...
18-01-1392 12:32 ق.ظ
 


[-]
پاسخ سریع
پیام
پاسخ خود را برای این پیام در اینجا بنویسید.


کد تصویری
royalfuns
(غیر حساس به بزرگی و کوچکی حروف)
لطفاً کد نشان داده شده در تصویر را وارد نمایید. این اقدام جهت جلوگیری از ارسال‌های خودکار ضروری می‌باشد.

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان